انقباضات زیادی دارم دردهایی که میگیره و ول میکنه، خیلی نگرانم میترسم درد زایمان باشه از عصر شروع شده، روزهای قبل و دیشب هم کم و بیش بود اما از عصر بدتر شده. نگرانم، خیلیی زیاد، با تمام وجودم از خدا می خوام پسرم بتونه تا سال جدید صبر کنه و بعد به دنیا بیاد.
از این دست انقباضات سر نیلا نداشتم یعنی تا موقع زایمان تقریباً علائم زایمانی نداشتم اما این یکی فرق میکنه، حس میکنم کاملا آمادست.
لطفاً دعاکنید پسرم صحیح و سالم و به وقتش به دنیا بیاد،ترجیح میدم این وقت سال آینده یعنی ۱۴۰۱ باشه، ترجیح میدم فقط با یکی دو روز اختلاف نیفته سال ۱۴۰۰ و بشه نیمه دومی، هرچند که در نهایت تسلیم رضای خدا هستم اما اینطوری ترجیح میدم.
کامنت های پست قبل رو نصفش رو پاسخ دادم اما از اونجایی که رویه من این طوریه که همه کامنت ها رو یکجا پاسخ می دم و یک جا هم تایید می کنم ،تا وقتی که نصف باقیمانده کامنت ها رو پاسخ ندادم نمیتونم تایید و منتشر کنم. انشاءالله اگر به خیر بگذره امشب و موعد زایمانم نباشه، فردا باقی کامنت ها رو هم با گوشی جواب میدم و منتشر میکنم، اگر عمری هم باشه که یکی دو روز آینده و قبل عید و زایمانم یکی دو پست کوتاه با گوشیم مینویسم هرچند که خیلی سخته با گوشی نوشتن.
دوستان عزیزم همیشه ازتون خواستم برام دعا کنید چون خیلی به دعا کردن اعتقاددارم. با تمام وجود دعا کنید که این چند روز هم بخیر بگذره و پسرمو سلامت در آغوش بگیرم.
واقعا به دعاهای از ته دلتون نیاز دارم عزیزان
دوستان عزیزم من یه پیج خصوصی تو اینستاگرام دارم که فقط مختص دوستان وبلاگی مورد اعتمادم درست کردم، البته جدید نیست و چند ماهی میشه که دارمش اما خب راجبش اطلاع رسانی نکردم، چون واقعا دنبال فالورر نبوده و نیستم و اون شونزده هفده نفری هم که در حال حاضر از دوستان وبلاگی تو همین پیج جدیدم هستند رو خودم بهشون درخواست فالو دادم، الان با توجه به اینکه نه ماه از سال دیگه رو درمرخصی زایمان هستم و تو خونه هم دسترسی به نت ندارم و نوشتن در وبلاگم با گوشی برام سخته، ترجیح میدم هر از گاهی تو اینستاگرام پست بذارم، برای همین آدرس پیجم رو اینجا میذارم، و درخواست دوستانی رو که آشنایی بیشتری باهاشون دارم و دست کم یکی دو بار کامنتشون رو تو وبلاگم دیدم قبول میکنم...
البته تو پیج عمومی من که خانواده و فامیلم هم هستند، یه سری دوستان وبلاگی هم حضور دارند، اما خب تو این پیجی که اینجا آدرسش رو میذارم یه سری عکسها و مطالب خصوصیتر قرار میدم که دوست ندارم فامیل نزدیک یا افراد غریبه ببینند یا بخونند و فقط برای دوستان وبلاگی نزدیک هست. البته که کلا زیاد اهل پست گذاشتن و استوری گذاشتن در اینستاگرام نیستم، شاید در حد ماهی دو سه بار بتونم تو اینستاگرامم پست بذارم, ، واقعا از نظر من هیچی وبلاگ نمیشه و اینجا کماکان مینویسم امابرای احتیاط پیج اینستاگرامم رو هم در اختیار قرار میدم برای مواقعی که ممکنه نتونم تو وبلاگم پست بذارم.
آدرس پیجم roozanehaye.marzieh@
لطفا درخواست فالو بدید و خودتون رو در دایرکت معرفی کنید، درصورتی که باهاتون آشنا باشم با افتخار قبول میکنم. خب تو وبلاگمم ممکنه همکار یا آشنایی هم حضور داشته باشند و یواشکی منو بخونند، مطمین نیستم اما یکی دو باری به این مورد مشکوک شدم، طبیعتا نمیخوام اونا در پیج اینستاگرام خصوصی من حضور داشته باشند پس مجبورم فقط افراد شناس وبلاگی رو قبول کنم. ممنونم که درک میکنید.
کامنتهای این پست رو میبندم که با کامنتهای پست قبل قاطی نشه.
مرسی که همراهمید.
انقدر این چندوقت درگیر موضوعات متفرقه بودم که اصلاً نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم، ممکنه پستم چندصفحه ای بشه و از حوصله دوستان خارج!!!. پیشاپیش عذرخواهی کنم بهتره
کلی حرف دارم، از دکتر رفتنهای متعدد تا آخرین سونوگرافی که نه اسفند انجام دادم تا گرفتن دو تا وقت زایمان از دو دکتر متفاوتی که پیششون میرم تا تغییرات خیلی زیادی که به خونه دادم و خریدهای متعدد تا مسائلی که نیلا باهاش درگیر بوده و مشکلات روحی و وسواس خودم و آدمهایی که دلمو شکستند و چیزها و موضوعات متفرقه دیگه، میبینید چقدر حرفهای نگفته زیاده، حالا نمیدونم چطور میشه اینهمه موضوع رو تو یه پست نوشت، اونم منی که عادت به نوشتن تک تک جزئیات دارم و اصلاً قادر نیستم کوتاه و خلاصه بنویسم،مایل هم نیستم تو دو پست مجزا بنویسم، همیشه ترجیح میدم همه موضوعات رو تو یه پست بنویسم ولو طولانی بشه. به هر حال سعی میکنم کم و بیش به همه موضوعات اشاره کنم با شماره گذاری:
بهتره از آخر شروع کنم، روز دوشنبه 16 اسفند ماه همزمان به مطب هر دو دکترم مراجعه کردم، قبلا هم گفتم که تصمیم دارم تا لحظه آخر با هر دو دکتر ادامه بدم و در نهایت ببینم کدومیک از نظر زمان زایمان و شرایط دیگه برای من مناسبترند، اون روز قرار بود مبلها و میز جلو مبلی و عسلیهای من که هفده هجده روز قبل سفارش داده بودم، برسن، سامان زودتر اومده بود خونه که از وانتی راحتیها رو تحویل بگیره و بعد بیاد دنبال من که بریم پیش دکتر دومم (دکتر اولی رو که مطبش بلوار کشاور بود رو خودم رفتم و قرار بود مطب دکتر دومی رو که سعادت آباد بود رو با سامان برم). قرار بود مبلها ساعت 2 ظهر برسن و سامان بلافاصله بعدش راه بیفته بیاد دنبال من که بریم سعادت آباد، اما انقدر بدقولی کردند که تازه یربع به چهار این حدودا رسیدند، اونهم بعد کلی پیگیری و دعوا کردنهای سامان.... حالا منم کارم تو مطب دکتر اولی تموم شده بود. بارون شدیدی میبارید، سامان بهم گفت با این اوضاع تاخیر وانت نمیرسه و بهتره اسنپ بگیرم، خیلی هم اعصابش به هم ریخته بود از این بابت، اما چاره نبود، چشمتون روز بد نبینه هر چی اسنپ و تپسی گرفتم هیچ ماشینی نمیداد، بارون خیلی شدید بود و من با اون شکم بزرگ تو خیابون معطل! مجبور شدم با خطی برم اما هیچ خطی نگه نمیداشت و تازه صف ماشینهای خطی هم خیلی طولانی بود و هیچ ماشینی هم نمیومد انگار همه رفته بودند دربستی! منم فقط مانتو و تیشرت تنم بود و لباس گرم نداشتم چون فکر میکردم با سامان میرم و برمیگردم و الکی با این وزن سنگین، لباس زیاد نپوشم، خلاصه که خدا میدونه چقدر اون روز عذاب کشیدم، آخرش هم مشترکاً با هزینه بالا با دو تا خانم دیگه دربست گرفتیم و رفتیم سعادت آباد، تازه اونم خیلی شانسی وگرنه دربست هم حتی با رقم بالا هم گیر نمیومد، تازه وقتی از ماشین پیاده شدم دیدم بازم باید ماشین دیگه ای سوار شم و هیچ ماشینی تو اون بارون شدید نگه نمیداشت، یه زن تو ماه نهم بارداری زیر بارون شدید بدون لباس گرم.... به گریه افتادم و از خدا و پسرم خواستم خودشون کمک کنند، دلم برای پسرم که تو شکمم انگار به در و دیوار میکوبید کباب بود.... انقباض زیادی داشتم و از بابت سلامتش خیلی نگران بودم. در نهایت یه ماشینی از روی رضای خدا سوارم کرد و منو به مقصد رسوند، انگار خدا رسوندش، به مطب که رسیدم حالم خیلی بد بود، یه خانمی لطف کرد و نوبتش رو به من داد، خدا خیرش بده، رفتم داخل مطب دکتر و بهم برای سوم فروردین وقت سزارین داد، دکتر اولی که بلوار کشاورز بود هم برای پنجم فروردین، خب من تصمیم نهاییم دکتر دومی یعنی اونی که تو سعادت آباده بود، اما متاسفانه تو ویزیت دومی که مجموعاً پیشش داشتم حرفهایی زد که دلمو بدجور شکست... کلاً ده دقیقه هم تو مطبش نبودم اما چون بعد اون روز سخت زیر بارون استرسم چندبرابر شده بود شاید ناخواسته این استرس رو بروز میدادم، دکتر با لحن نه چندان مناسبی گفت این عملها برای من عادیه و چرا انقدر استرس داری و ...حرفش نشون از همدردی نبود انگار بیشتر اعصابش خورد شده بود! روزه هم بود و من با خودم فکر کردم این دکتری که من انقدر دوستش داشتم و ازش بت ساخته بودم، چطور در نظرم شکست، حتی اگر خستگیش از سر روزه هم بود، باز اشتباه محض بود، روزه ای که باعث این احوالات بشه، بیشتر گناهه تا ثواب، هرچند که بعدتر بهم ثابت شد اظهار نظرش ارتباطی هب خستگی و روزه داری هم نداشت، بعدتر که همسرم هم به دلیلی به مطبش رفت (یادم رفته بود یه نامه ای رو ازش بگیرم )باز به همسرم گفت خانمت خیلی استرس داره و یه سوال رو چندبار به چند شکل مختلف میپرسه!!! این در حالی بود که کلاً این ویزیت دومی بود که پیشش میرفتم و بیشتر از ده دقیقه هم طول نکشید، یعنی فقط صرف دو بار ویزیت اونم با پرداخت مبلغ ویزیتی که از دکترهای قبلی بالاتر بود و تازه قرار بود پیش خودش هم زایمان کنم، به فرض هم که استرس داشتم و فرضا یه سوال رو چندبار پرسیدم، مجموعاً دو بار ویزیت و هر بار ده پونزده دقیقه (از بعضی مریضهاش مدت کمتری بود) مثلاً چقدر میتونستم یه سوال رو چند بار تکرار کنم. دو روز بعد هم به نحو دیگه ای باهاش صحبت کردم، حرفهایی زد که دلمو خیلی بیشتر شکوند و باعث شد تا سه روز بعدش لب به گریه باشم..ترجیح میدم نگم چی گفت و حرفشو تکرار نکنم، عذابم میده و باید خیلی هم توضیح بدم، دلم میسوزه که در جواب حرفش کلی خودمو کوچیک کردم و باز از در دوستی و خوشحالم که شما دکتر منید و ... وارد شدم و به شدت احساس خاک بر سر بودن و حقارت بهم دست داد، اونم صرفاً به این خاطر که میترسیدم مبادا یهویی از عمل کردن من منصرف بشه و گیر بیفتم....هیچوقت نمیبخشمش هیچوقت...
بگذریم، بعد مطب سامان اومد دنبالم.... کلی از بابت رفتار فروشنده های مبل ناراضی بود و شاکی، میگفت چه آدمهای بی فرهنگی بودند و کاش به اینا سفارش نمیدادی و .... بارون همچنان میبارید و حال دل هیچکدوممون خوب نبود، چندباری بحثمون شد، از یادآوری حرفهای دکتر، آروم اشک میریختم، سامان کوتاه اومد و دستمو گرفت تو دستش و چند باری هم دستمو بوسید، اما هیچی آرومم نمیکرد... بعد کلی ترافیک و معطلی رسیدیم نزدیک خونه، نیلا خونه پرستارش بود، نزدیکای ساعت ده شب بود، سامان گفت بیا بیرون شام بخوریم، مهمون من (میدونستم پول قرض کرده و میخواد شام بده، دست هر دومون بدجور خالی بود) راستش ترجیح میدادم تو این اوضاع مالی غذای بیرون نخوریم اما نخواستم دلشو بشکونم، دیگه رفت و از رستوران غذا گرفت و تو ماشین خوردیم....
از طرفی از ظهر که تو خیابون گیر کردم تا رسیدن سامان انقباضات شکمی خیلی خیلی شدید و درد داشتم، از قبل هم تو ماشین دربست و تو مطب دکتر انقباض داشتم اما تو ماشین مدام شدید و شدیدتر میشد، به شدت نگران شده بودم، میگفتم نکنه به خاطر فشاری که بهم وارد شده چه جسمی و چه روحی، بچه میخواد به دنیا بیاد؟ آخه خب زایمان اولم که نبود، مشابه این درد و انقباضات رو سر نیلا نداشتم، بچه تو شکمم خودشو خیلی سفت کرده بود و گاهی نفس کشیدن برام سخت میشد، به اصطلاح میگفتم شاید بچه سرما خورده و قلنج کرده، شاید هم شروع دردهای زایمانی باشه، خیلی نگران شده بودم، به مادرم زنگ زدم و گفتم حالم اینطوریه و دعا کنه، گفت دعا میکنه به خیر بگذره، بعدش با نگرانی رفتیم دنبال نیلا، حدود ساعت یازده و ده دقیقه شب بود که رسیدیم خونه پرستارش، یعنی من از هفت صبح تا یازده و ده دقیقه شب از این خیابون به اون خیابون و از این دکتر به اون دکتر زیر اون بارون شدید و بدون لباس گرم تو ماه نهم بارداری دوییده بودم و نا نداشتم، حال روحی بدم در اثر برخورد دکتر بماند، دردها و انقباضات یه ثانیه رهام نمیکرد، به ماریا پرستار نیلا گفتم ممکنه شبی نصفه شبی مجبور شم اورژانسی برم بیمارستان و اگر امکانش باشه هر موقع شب شد نیلا رو بذارم پیشش، اونم بهم اطمینان داد که هر موقع لازم بود نیلا رو ببرم پیشش. اون شب نیلا رو برداشتیم و رفتیم خونه، بلافاصله یه ژاکت گرم پوشیدم و یه شال گرم هم دور کمرم بستم و پتو هم دور خودم پیچیدم و به پهلو دراز کشیدم، انقباضاتم ادامه داشت اما به تدریج، کمتر و کمتر شد و در نهایت شکر خدا تقریباً به پایان رسید و خوابم برد، فهمیدم طفلک پسرم سردش شده بود، الهی بمیرم براش. خدا منو ببخشه انقدر اذیتش کردم، هرچند من هم مقصر نبودم، اگر مبلها به موقع میرسید سامان میومد دنبالم و زیر اون بارون انقدر بدبختی نمیکشیدم...تمام اون لحظاتی که انقباض شدید داشتم فکر میکردم اگر الان موعد زایمانم باشه با خونه ای که فرش نداره و وسایلش هم وسط خونه ولو هستند و راحتیها هم همونطور کف خونه، درست حالت اثاث کشی رو داره چطور مادرشوهرم و مادرم و بقیه بیان تو این خونه! خدا رو شکر که ختم به خیر شد! اما هنوز تو بی انصافی مردممون موندم که تو اینجور موقعیتها چطور به هم رحم نمیکنند.
دیگه دو روز بعدش سه شنبه و چهارشنبه سر کار نرفتم، اما خب استراحت زیادی هم با وجود نیلا نمیشد داشت، خونه به خاطر بردن فرشها به قالیشویی و مبلهای نو و هزار و یک چیزی که وسط خونه بود شدیداً بدریخت و کلافه کننده شده بود، به سختی میشد تو اون خونه کوچیک تردد کرد، از طرفی به شدت بابت حرفهای دکتر حساس و زودرنج شده بودم، از طرفی حس میکردم مبلهام چیزی نیست که میخواستم و خیلی خیلی برای خونه کوچیک من بزرگ و جاگیره (ابعاد مبل رو بزرگتر از اون چیزی که ازش خواسته بودم زده بود و کلاً هم راحتی بزرگی انتخاب کرده بودم و خیلی ناراحت بودم). از طرفی میز جلو مبلی و عسلیها رو اصلاً دوست نداشتم ، من موقع خرید فکر میکردم عسلیها داخل هم میرن، اما اینطور نبود و هر کدوم جدا جدا قرار میگرفتتند و تو خونه 66 متری من جایی براشون نبود، میز جلو مبلی هم خیلی بزرگ بود...از سمانه، خانم همسایمون (مامان حلما که معرف حضورتون هست و نیلای من بابتش چه عذابی کشید و هنوزم میکشه) خواستم تماس بگیره و خواهش کنه میز و عسلیها رو عوض کنه (میدونستم پس نمیگیره به تعویضش راضی بودم). خودم انقدر از نظر شرایط روحی به هم ریخته بودم که توان تماس گرفتن و حرف زدن و احیاناً جرو بحث کردن رو نداشتم، همچنان کمی درد داشتم و روحیم هم افتضاح بود و همش گریه میکردم، تو اون شرایط تماس گرفتن اونم با آدمهای بی ادبی که باهاشون سرو کار داشتیم اصلا برام راحت نبود، از سمانه خواهش کردم اون خودشو جای من بزنه و پیگیری کنه، طفلک چند بار طی دو روز متوالی زنگ زد اما آخرش نشد که نشد، میگفتن باید ببینیم طرح دیگه ای داریم (مال من فلزی بود و اونا میگفتن فقط چوبی دارن) آخرش بعد کلی پیگیری به جایی نرسیدیم و یارو الکی وعده داد که اونور سال اگر تونستم براتون جابجا میکنم یا به فرد دیگه ای که بخواد میفروشم، به نظرم که وعده سر خرمن اومد... انقدر به خاطر این میز جلو مبلی و عسلیها که نمیخواستمشون غصه و حرص و جوش خوردم و استرس کشیدم که حتی میل به غذا خوردن هم نداشتم، از طرفی قرار بود برای راحتیهام کوسنهایی با سه رنگ بزنند که اینکارو نکرده بودند و گفته بودم یه کوسن زرد رنگ هم میخوام که اونو هم ندادند! بابت کوسن زرد هم هر چی بیگیری میکردیم که لااقل اونو بدند باز ما رو سر میدوئوندند و خلاصه که اوضاع خیلی بدی بود....متاسفم برای چنین فروشنده های بی مسئولیتی، در نهایت که میز جلو مبلی و عسلیها رو نتونستم تعویض کنم چون گفت طرح فلزی دیگه نداره و منم چوبی نمیخواستم، حتی تا این لحظه کوسن رو هم نتونستم بگیرم و همش میترسم زیر اون هم بزنند. خدا ازشون نگذره انقدر حرصم دادند، حالا به سامان گفتم حضوری بره دنبال کوسن و بگه باید بهمون بدی، فقط امیدوارم کار به دعوا نرسه. (پست رو دیروز نوشتم، امروز که ویرایش و منتشر میکنم باید بگم دیروز حضوری رفتیم و بازم کوسن رو نداشتند که بدند، فقط پارچه کوسن رو دادن و سمانه خانم همسایه گفت اشکال نداره خودم برات پر میکنم دیگه باید ببینم چکار میتونه برام بکنه، بازم دستش درد نکنه.) چقدر بیخود بودند این آدمها. دیگه هرگز ازشون خرید نمیکنم....
از طرفی با همه حال بدم سعی کردم این دو سه روز هم به بقیه کارهای خونه تکونیم ادامه بدم،هرچند روحیه بد هم بابت رفتار دکتر و هم بابت قضیه راحتی ها و عسلیها مجال نمیداد و کارهای خیلی کمی رو با کندی میتونستم انجام بدم. فکر کنم اینجا ننوشتم، من از پنج اسفندماه شروع کردم به خونه تکونی. چقدر خوب شد که زودتر شروع کردم. یه فهرست نوشتم از کارهایی که باید انجام بشه و تو نوت گوشیم ذخیره کردم، از کارهای مربوط به خونه تکونی تا کارهای ضروری اداری که باید قبل زایمان انجام بدم و خریدهای ضروری قبل پایان سال برای خونه و پسرک و نیلا و سامان و ...دیگه ذره ذره هر روز انجام دادم، برای خودم هم عجیب بود اما تو این شش سال که از ازدواجمون میگذره، اولین بار بود انقدر خونه رو تمیز میکردیم و اینهمه کار میکردیم. خودم هم تصورش رو نمیکردم که تو ماه نهم بارداری بتونم اینطوری خونه رو تمیز کنم و اینهمه کار کنم.لطف خدا بود انگار و همکاری پسرکم، خودم به شخصه تمام دیوارها رو تمیز کردم با آب و تاید، شیشه ها رو پاک کردم (به جز شیشه پذیرایی) پرده ها رو سامان گرفت و تو چند سری با ماشین شستیم و نصب کردیم، تک تک کابینتهای آشپزخونه رو بیرون ریختم و وسایل داخلش رو شستم و تمیز کردم و دوباره چیدم، هود و اجاق گاز و پشت گاز رو که پر از چربی بود تمیز کردم و کل کاشیهای آشپزخونه رو با چندمنظوره و یه محصول شوینده جدید که از اینستاگرام سفارش دادم (سالید مجیک) تمیز کردم. چدنها رو بردم و تو حموم شستم (با نانوسان که اونم از اینستاگرام سفارش داده بودم و انصافاً عالی بود). دستشویی رو شستم و کابینت دستشویی رو حسابی تمیز کردم و وسایل داخلشو دوباره چیدم. ملحفه ها و پتوها و رویه بالشها و دو سه تا زیر سفره ای بزرگ رو انداختم ماشین و شستم، روتختی و یه تشک بزرگ و ترمه ها رو دادم سامان ببره خشکشویی، بالکن رو خودم تنهایی شستم و با کمک سامان حسابی سنگهای کف خونه رو دستمال کشیدیم و با آب شستیم (کف خونه ما سنگه نه سرامیک). شیرآلات و سینک رو جرم گیری کردم. کمد دیواری و همه کشوهای لباسها رو مرتب چیدم و لباسهای اضافه رو دور ریختم که این پروسه خودش کلی وقت گیر بود.... روی تمام کمدها و کابینتها و درها و شوفاژها و پریزهای برق و ... با دستمال یا اسکاچ ظرفشویی تمیز کردم، زیر یخچال و لباسشویی رو سامان حسابی با دستمال تمیز کرد، حموم رو هم که سامان بعد مدتها همین دیروز شست، یعنی باورم نمیشه این حجم کاری رو که انجام دادیم، بخصوص خودم، یعنی هزار بار از خدا و پسرم ممنونم که اجازه دادند بتونم قبل عید و تولد پسرکم اینطوری خونه رو تمیز کنم و حسابی از این جهت از خودم راضی باشم، باز خدا رو شکر که از 5 اسفند شروع کردم، خودم میگفتم بهتره از نیمه دوم شروع کنم که خونه تمیزتر بمونه، اما با خودم گفتم نکنه زایمانم زودتر بشه و تو کارم بمونم، الان میگم خدا رو شکر که زودتر شروع به کار کردم و الان تقریباً کارها تا نود درصد تموم شده، خب کمتر از دو هفته تا زایمانم مونده و توان کمتری برای کار کردن دارم و مدام هم ترس اینو دارم که بهم فشار بیاد و زودتر زایمان کنم، خوب شد که زودتر شروع کردم. پارسال هم کم و بیش خونه رو تمیز کرده بودم و به نظرم خیلی هم کار کرده بودم اما امسال با این شکم بزرگ شاید سه چهار برابر پارسال کار کردم،
از طرفی فرشها رو که قالیشویی خیلی هم تمیز شسته بود تازه چهارشنبه شب هفته پیش بعد یک هفته برامون آورد (قالیچه های کوچیک رو سامان همه رو تو حموم شسته بود) من واقعاً تو خونه بدون فرش احساس بدی دارم و کلافه میشم، یادم باشه سال دیگه زودتر بدم که انقدر دیر نیاد فرشهام.... راحتیهای جدید رو هم که سه چهار روزه وسط خونه پهن بود، چیدیم، بماند که چقدر از نظر من اندازه هاش بزرگ بودند و با تصورم فرق داشتند، هزار جوره میچیدیم و باز به دلم نمینشست، به نظرم انقدر ابعادشون بزرگ بود که پذیرایی کوچیک من رو کوچیکتر هم نشون میداد، راحتی که من انتخاب کردم حالت چستر داره که برای سالن های بزرگ مناسبتره، راحتی قبلی هم حالت ال داشت و خیلی جمع و جور بود اما حسابی کهنه شده بود و هم باید تعمیر میشد هم به نظرم باید پارچش عوض میشد، که دیدم خودش نه میلیون ده میلیون تومن هزینه داره حداقل، این شد که به پیشنهاد همین همسایمون رفتم و یه دست راحتی جدید خریدم اما اصلاً محاسباتم درست از آب درنیومد، حالا باز میگیم انتخاب جلو مبلی و عسلیها کار خودم بود و نمیتونستم زور کنم که عوض کنند (همون شب از ناراحتی گذاشتم دیوار که بفروشم!!) اما اینکه ابعاد مبلم رو بزرگتر از چیزی که خواستم درآورده بودند و کوسنهام رو هم اشتباهی دادند قابل اغماض نبود، در هر حال راحتیها رو که نمیشه کاریشون کرد، اما حتی برای کوسن هم همش ما رو علاف میکنند و میترسم اونو هم ندند! من گفتم کوسن رو سه رنگ دربیاره اما دو رنگ درآورده و رنگ دوم رو هم به جای زرد سفید زده، (پست رو بعد یک روز منتشر میکنم و همونطور که بالاتر گفتم دیروز رفتیم و با بدبختی فقط پارچه کوسن زرد رو گرفتیم و قراره خانم همسایه برام درست کنه) خلاصه که همه جوره خورد تو ذوقم...
دیگه پنجشنبه شب فرشها رو انداختیم و راحتیها رو هم چیدیم، راحتیهای قبلی رو هم گفتیم کارگرهای ساختمونی سر کوچه اومدن برای خودشون بردند، فقط کوسن های قبلی و دو تا راحتی تکی رو که سالمتر بودند نگهداشتم ببینم اگر مادرم میخواد بدم بهش و براش ببریم. ویترین رو هم رد کردیم رفت اما حتی با وجود رد کردن ویترین به نظرم جای خونه تنگ تر از قبل خریدن این راحتیها شد... آهان اینو یادم رفت بگم که لوستر جدید هم برای پذیرایی خریدیم، به نظرم لوستر قشنگیه و ازش راضیم، جمعه ساعت ساعت هشت هم یه نصاب اومد و لوستر جدید رو نصب کرد، لوستر اتاق خوابها رو هم با هم جابجا کرد، آخه تو پست های قبل نوشتیم که به خاطر بزرگتر بودن اتاق خواب ما نسبت به اتاق نیلا، حالا که بچه ها دو تا شدند، تصمیم گرفتیم اتاق خوابها رو جابجا کنیم، دیگه سامان با هزار زحمت و بدبختی یکماه پیش اینکارو کرد، اما لوسترها هنوز جابجا نشده بودند و پرده اتاقها هم باید جابجا میشدند که دیشب همراه نصب لوستر پذیرایی، لوستر دو تا اتاق خوابها هم جابجا شد. پرده ها رو هم که همون شش اسفند که تو ماشین شستم سامان جابجا و نصب کرده بود. ازجمعه صبح تا ساعت یک شب همینجوری دوئیدم و سرپا بودم و پنج شش بار لباسشویی روشن کردم بابت پتوها و ملحفه ها و... بعدش هم تازه دوازده شب رفتم و دوش گرفتم و در نهایت میتونم بگم نود درصد کارهای خونه تموم شد، یه سری ریزه کاریها مونده که باید طی این هفته انجام بدم و ایشالا دیگه از 28 اسفند تا موعد زایمانم سعی کنم بیشتر استراحت کنم.
وسط این خونه تکونی و سر کار رفتن ها، کلی هم بدو بدو داشتم بابت پیگیری یه سری کارهای اداری مربوط به سوابق بیمه و خریدهای مربوط به نینی و ریزه خریدهای مربوط به خونه و چیزهای دیگه، دکتر رفتن ها و سونو و آزمایش دادن بماند، یعنی اصلا استراحت نداشتم، حتی دکترم گفت یه مقدار وزن نینی کمه و باید بیشتر غذا بخوری و استراحت کنی اما خب من بیشتر اوقات دست تنهام و نهایت سامان یه سری کارها رو انجام بده، خیلیهاش به عهده خودمه و نمیتونم اونطوری استراحت کنم و چاره ای هم ندارم، ولی در مجموع از خودم راضی هستم، به قول سامان که میگه تو شرایط تو هیچکی نمیاد به خونه دست بزنه چه برسه اینهمه کار کنه و حتی دیوارها رو تمیز کنه، راستش به کارگر اعتماد نداشتم، هم بابت وسواسی که خودم دارم هم اینکه حس میکردم خودم بیشتر به کارها مسلطم و کمک سامان هم هست، مطمئن نبودم کارگری که میاد خوب باشه و حساسیتهای منو رعایت کنه، تازه آخر سالی چقدر هم گرون میگرفتند.
از خونه بگم که دیشب (جمعه شب) که کامل شد و راحتیها چیده شد و لوسترها هم نصب شد و فرشها و قالیها رو هم انداختیم، به نظرم رسید که خیلی هم بد نشده و درسته راحتیها یکم برای خونه ما بزرگند اما در مجموع زیبا هستند، چندبار از سامان پرسیدم که به نظرش خونمون الان بهتر از قبل خریدن راحتیها شده و چیدمانش بهتره که گفت آره و انقدر حساس نباش و الان شکیل تر از قبله، اما خب از اونجاییکه متاسفانه همیشه نظر و تایید دیگران برام مهمه، تا وقتی چهار نفر نیان ببینن و نگند خوب و قشنگه و خونت بهتر شده دل من آروم نمیگیره، این وجه شخصیتم که انقدر دنبال تاییدم رو واقعاً دوست ندارم، بخصوص تو موردهایی که خودم دل چرکینم دوست دارم چهار نفر تایید کنند تا آروم بشم، بخصوص حالا هم که انقدر پول دادم، یعنی اولش با دیدن راحتیها گفتم اونور سال میذارم دیوار میفروشم اما الان که چیدمشون میبینم خیلی هم بد نیستند، امیدوارم افرادی که میبینند هم بگن خوبه که دلم رضا بشه کاملاً، فعلا ماریا پرستار نیلا و خانم همسایه دیدند و میگن خیلی هم خوبه، اما بابت میز جلو مبلی و عسلیها حسابی ناراحت و دل چرکینم، به زور جاشون کردم، ایشالا حتماً اونور سال با قیمت پایینتر میفروشمشون...
تصمیم دارم فردا یکشنبه هم بیام سر کار و دیگه نیام، مگه اینکه مجبور شم بابت پیگیری کارهای شخصی و اداری خودم بیام، در غیر اینصورت از یکشنبه میرم مرخصی استعلاجی و بعد هم به امید خدا زایمان، شاید دعوام کنید اما انقدر رنجیدم از بابت حرفهای دکتر دومی که رفتم که تصمیم گرفتم سه شنبه این هفته پیش دکتر سومی هم که پزشک خانم همسایمون برای زایمانش بود و حدود سه ماه پیش هم بهش برای اولین بار مراجعه کردم اما به دلیل دوری راه از مراجعه بیشتر بهش منصرف شدم، برای زایمان مراجعه کنم، خدا رو چه دیدی شاید زایمانم رو پیش اون انجام دادم اگر شرایطش بهم بخوره.... طفلک خیلی آروم و خوب بود و میدونم برای زایمان منو میپذیره، اما باید ببینم شرایط خودم جور میشه یا نه، از حیث بیمارستان و زمان عمل و .... سامان هم اتفاقاً از برخورد دکتر ناراحت شده و موافقه که یه ویزیت هم پیش این دکتر جدید برم.... انقدر ازش زده شدم که حس میکنم دوست ندارم دیگه ببینمش، البته ممکنه در نهایت باز پیش خودش زایمان کنم اما حتماً برای احتیاط پیش این دکتر خانم همسایه هم میرم... برعکس دوران بارداری نیلا، چقدر اینبار پزشک زنانم رو عوض کردم...متاسفم برای دکتر اولی خودم که اصرار داشت من دیابت دارم و باید انسولین بزنم، درحالیکه دو سه دکتر دیگه بهم گفتند نداری! یعنی بیخود و بیجهت انسولین زدم و خودمو برای خوردن یه ساقه طلایی هم سرزنش میکردم، آخرش هم برگشت گفت شما دیابت داری و اگر فکر میکنی نداری و به حرف من اعتماد نداری بهتره پزشکت رو عوض کنی، این در حالی بود که دکتر متخصص غدد و دو پزشک دیگه بهم گفتند نداری و بی دلیل بهت استرس داده اما همچنان روی حرف خودش بود! میگفت یا قبول کن داری و انسولین بزن و هیچ چیز شیرین یا نشاسته ای نخوز یا پیش من نیا! این شد که عطاش رو به لقاش بخشیدم، وگرنه که مثل دوران نیلا با خودش ادامه میدادم دیگه! چقدر من حرص و ناراحتی کشیدم سر این دیابت و چقدر آزمایش دادم و چقدر دکتر رفتم!
دکتر اداره خودمون هم برای زایمان هست، اما همونطور که گفتم با اینکه خیلی خوب و آرومه، اما بیمارستانی که عمل میکنه بخش اطفال نداره و یه سری موارد دیگه هم هست که باعث شده ترجیح بدم برم بیمارستان لاله و پیش دکتر دومی عمل کنم، حالا تصمیم دارم پیش این دکتر سومی هم که یکبار قبلاً رفتم و به خاطر دوری مسیر ادامه ندادم برم بیننم شرایطش چطوریه. دیگه تا خدا چی بخواد...
لطفا برام دعا کنید هر چی خیره همون بشه و بچم صحیح و سلامت به دنیا بیاد و زایمان راحتی هم داشته باشم. سعیم رو میکنم قبل پایان سال و قبل زایمان یکی دو تا پست کوتاه دیگه با گوشیم بنویسم چون تو خونه سیستم درست و حسابی و نت وای فای ندارم، اما سعی میکنم با گوشی هم که شده دو تا پست کوتاه دیگه بنویسم، برای خودم خیلی مهمه، این پست طولانی رو هم که تازه ازش خیلی هم زدم تا مثلا کوتاهتر بشه، اینجا نوشتم تا بعداً بخونم و یادم بیاد سر بارداری پسرکم چقدر بدو بدو داشتم و چه کارها که نکردم، تازه هنوز کلی کار دیگه مونده، یه سری خریدهای کوچیک و کارها مربوط به پسرک و بستن ساک نوزاد، خرید لباس برای نیلا (هرچند که قبلا هم نوشتم لباسی رو که دوست داره رو هرگز درنمیاره و شاید پول دورریختن باشه!)، خرید پیراهن و شلوار و کفش برای سامان و یه سری کارهای ریز باقیمونده تو خونه و چیدن میز هفت سین و شاید خرید کادو برای خواهرزاده هام.... ایشالا بتونم سه چهار تا هم گلدون خشکل برای خونه بخرم، شدیداً منتظرم حقوقم رو بریزن و از خدا میخوام مبلغ خوبی باشه... خدایا میشه همسرم هم قبل عید دستش خالی نمونه و یه پولی بهش بدند؟ خداشاهده هزار تومنش رو هم برای خودم نمیخوام فقط میخوام دل خودش آروم باشه و موقع تولد پسرش و شب عید غمگین نباشه، به شدت بی روحیه و بی انگیزست، خیلی ناراحتشم، خدایا خودش دلشو خوش کن....
هر چقدر هم مینویسم باز چیزای جدیدی که ننوشتم یادم میاد اما دیگه بهتره همینجا این پست رو ببندم، از اینکه احیاناً با خوندن این متن طولانی خستتون کردم منو ببخشید.
منو ببخشید که نمیتونم بیام به وبلاگهاتون و نظر بذارم، خداییش بیشتر پستها رو میخونم، تقریباً یک روز در میون به وبلاگها سر میزنم ببینم چیز جدیدی نوشتید یا نه، اما حقیقتاً با گوشی و یه بچه شیطون که گوشیم رو بیشتر اوقات دست خودش میگیره، تایپ کردن خیلی سخته، خواهش میکنم نذارید پای بی معرفتی. من از داشتن دوستان خوب و همراهی که در اینجا دارم واقعاً حس خوبی میگیرم و تک تک کامنتهایی که میذارید باعث قوت قلب و حس خوب منه.
لطفاً در دعاهاتون به یاد من و خانوادم باشید و برای سلامت پسرکم و زایمان راحتم دعا کنید.
ممنونم که همیشه همراهمید و این پست طولانی منو هم خوندید. منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.
غروب روز شنبه که از سر کار برگشت پر از بغض و آه بود. همسرم رو میگم..
سناریوی تکراری این سالها... ماهها کار میکنه، زحمت میکشه، کلی حقوق معوقه براش طلب میمونه، بعد کارفرما یا پیمانکار بالادستی به بهانه اینکه خودش طلب داره و از بالایی خودش پول نگرفته، پول شوهر بدبخت من و بقیه نیروها رو نمیده....
تو آخرین مورد از این سناریوی تکراری، همسر من با نزدیک به سی میلیون تومن بدهی که تصورمون این بود تا قبل عید همش رو میگیریم، به کار خودش در آخرین محل کارش پایان داد!!!!
اون یارویی که سامان رو استخدام کرده بود با کلی چک برگشتی و در شرایطیکه کلی بدهی به کارمنداش داشت، فرار کرده و سامان مونده و پولایی که ازش خورده، بهش گفتن قابل پیگیریه و میتونه از طریق مافوق و کارفرمای همون آدم پیگیر حقوق و طلبش باشه، اما همونم ممکنه تا شهریور سال دیگه بهش ندند، تازه اگر در نهایت بتونه بگیره که همونشم من خیلی امیدوار نیستم!
اینم آخرین تحول مثبت زندگی ما! در کنار سایر مشکلات زندگیمون، اینم اضافه شد! قبلش حداقل اسمشو میذاشتیم حقوق معوق و منتظر بودیم حالا دیرتر هم که هست، بهمون بدن الان تبدیل شده به پولی که شاید هیچوقت بهش نرسیم! تازه اگر هم برسیم چندماه دیگه که ارزشش نصف الان شده با اینهمه تورم.
دیشب که رسید خونه، همون اول کار سرشو گذاشت روی پامو و عین بچه ها شروع کرد گریه کردن. دلم کباب شد، سکوت کردم و فقط موها و پشتش رو نوازش کردم. هیچی نگفتم...یکم که سبک شد بهم نگاه کرد و گفت تو بهترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم.... آروم بهش گفتم اینطور نیست، گفت نه اینطوره، قدر خودتو بدون....
بعد درحالیکه دوباره به هق هق افتاده بود گفت "از خجالتت دارم میمیرم" اینجا منم به گریه افتادم. بهم گفته بود هر پولی که تا آخر سال بهم بدن، همشو مستقیم میریزم به حسابت و همش میگفت تا آخر سال بهت 25 تومن حداقل میدم اما همه چی دود شد رفت هوا.
در جواب بهش گفتم من الان بیشترین ناراحتی و غصه ای که میخورم بابت این نیست که اون پول رو قرار نیست بهم بدی یا اینکه کلاً شاید پولی در کار نباشه و پولتو برای همیشه خورده باشند، بابت این حال و روزی هست که دارم میبینم، بابت این غصه و شرمی که تو صورت و دلت هست....گفتم من تا آخر سال حقوق و عیدی و ... دارم و مشکل مالی نداریم، نگران نباش فقط تو غصه نخور، ایشالا حداقل بتونه این پول زنده بشه حتی اگه شده چندماه دیگه. بهم گفت اون و همکاراش پیگیری میکنند، شکایت میکنند و .... اما ته تهش خودم هم زیاد امیدوار نیستم که بتونه بگیره، یا حداقل همش رو بگیره. حال نذارشو که دیدم همون موقع از ته دلم دعا کردم، گفتم خدایا شوهرم شرمندست، شرمنده ترش نکن، گفتم خدایا دل این مرد و مردهایی مثل شوهر من که اینطوری باید خجل و شرمنده باشند جلویخانوادشون ج رو شاد کن، رزق و روزیشو بیشتر کن، یه کار درست و حسابی که مثل اینکار نباشه و هر بار سرش کلاه بذارند و چوب دلسوزی و تعهدش رو بخوره براش درست کن، گفتم خدایا من یک قرون از حقوق اونو نمیخوام، فقط برای دل خودش هم که شده، برای اینکه حال دلش خوب باشه، کارشو درست کن، یه درآمد مناسب بهش بده....
این آدم کلاش رو چند ماه پیش به خاطر اینکه پول درست و حسابی نمیداد، چند تا از کارمنداش ول کردند و رفتند، سامان گفت من بهش تعهد دادم و کارش گیر منه، نمیتونم ول کنم مثل بقیه برم، منم گفتم آره الان که بقیه ول کردند و رفتند، تو براش ناز نکن. کارشو راه بنداز، نتیجه این دلسوزی شد کار بیشتر و پول و طلب بیشتر نسبت به بقیه! به علاوه یه حس شدید حماقت و به قول سامان خر فرض شدن!
دیشب بهم میگفت مرضیه ما خیلی به بقیه محبت میکنیم، به شکلهای مختلف محبتمون رو نشون میدیم، خیلی بیشتر از بقیه مایه میذاریم اما در نهایت تنهاییم و هیچکس هم قدر نمیدونه.... منم گفتم قانون دنیا انگار اینه که هر چی کمتر محبت کنی و خودتو بیشتر بگیری و به بقیه کمتر بها بدی، دورت شلوغتره و بیشتر روت حساب میکنند.
بهش گفتم من به درجه ای رسیدم که اگر به کسی محبت میکنم با خودم میگم فرض رو بر این بذار که هیچوقت متقابلا بهت محبت نکنه، مثلا اگر براش کادوی تولد میخری حتی روز تولدت رو یادت بره که تبریک بگه چه برسه بهت کادو بده، تو برای دل خودت اینکارو بکن. من خودم وقتی به کسی محبت میکنم یا هدیه ای میدم و خوشحال شدنش رو میبینم، حال دل خودم بهتر میشه، همین برام بسه...البته که برای منم مثل بقیه آدمها مهمه که به وقتش محبت ببینم، اما برای آرامش خودم هم که شده سعی میکنم کار خیر یا محبتی که انجام میدم رو برای دل خودم و رضای خدا انجام بدم که اگر متقابلاً همون برخورد و محبت باهام نشد خیلی هم سرخورده نشم و بگم من با خدا معامله کردم و برای حال خوب دل خودم اینکارو انجام دادم، البته که در نهایت همه آدمها دوست دارند به همون اندازه که محبت میکنند محبت هم ببیند و این کاملاً طبیعیه، ولی تو زندگی من و سامان متاسفانه این موضوع اغلب اتفاق نیفتاده، نمیدونم چرا، سامان میگه حتماً یه جای کار خودمون میلنگه، جالبه اونم مثل خودمه، همش به بقیه محبت و مهربونی میکنه اما اندازه دلش و مهر و محبتی که میکنه دریافت نمیکنه. درسته که اطرافیان و دوستانش خیلی دوستش دارند اما اون مایه ای که سامان برای اونا میذاره اونا براش نمیذارند، درمورد من این قضیه خیلی پررنگتره و منم سعی کردم باهاش کنار بیام و خودمو وفق بدم، در نهایت به قول سامان هردوی ما خیلی تنهاییم و فقط همدیگه رو داریم...
اینم از درد جدید این روزهای ما، که من دارم سعی میکنم باهاش کنار بیام و سامان رو هم دلداری بدم. اسمشو هم ترجیح میدم درد نذارم، بگم دغدغه جدید.
شوهر شاد من سالهاست دیگه خوشحال به اون معنا نیست، شوخی میکنه میگه میخنده اما بی انگیزه و غمگینه...دلم براش خیلی میسوزه...نمیدونم چه کسی رو باید بابت این وضعیتی که خیلی مردهای ما تو این کشور بهش دچارند مقصر بدونیم. خدا خودش فقط کمک کنه.
پی نوشت: این پست رو دیروز یکشنبه نوشتم و امروز دوشنبه میخوام منتشر کنم، جالبه قبل نوشتن این پست با وجود این مشکل بزرگ جدید، بازم حال رابطمون خوب بود، اما دیشب سر موضوع مسخره ای بدجور بحثمون شد و الان کلاً از اون حالت رومانتیک و عشقولانه درومدم و دوباره نسبت بهش پر از خشمم، درست همین امروز که تولدش هم هست! یعنی دو اسفند! جالبه که دیشب یادم نبود امروز تولدشه و با تبریک تولد دخترخالش که بهش زنگ زد تبریک بگه یهو یادم افتاد، البته دو ماه پیش که براش گوشی خریدیم بخش بیشتر پولش رو من دادم و شد کادوی تولدش، اما عجیبه که شب تولدش اصلاً حواسم نبود، باز خدا رو شکر دخترخالش زنگ زد و سریع یادم افتاد و بعدش هم اصلاً نشون ندادم یادم رفته و گفتم اتفاقاً میخواستم همین الان بهت تبریک بگم که دخترخالت زنگزد!آخه دخترخالش ساعت هفت شب دیشب زنگ زده بود ،خب خیلی زود زنگ زده بود، برای همین سریع گفتم منم میخواستم همین الان تبریک بگم، نمیشد بگم که حواسم نبود و یادم رفته که...
شاید اگر دیشب اون دعوای بد رو نکرده بودیم یه کیک امشب میگرفتم براش اما الان انقدر پر از عصبانیتم که حتی زنگ هم بزنه جواب نمیدم! صبح که ازم خواهش کرد امروز که روز تولدشه کش ندم اما رفتار دیشبش خیلی ناراحتم کرده.
عجیبه برام که هر وقت درمورد حس و حال خوبمون مینویسم یا حتی بهش فکر میکنم خودمو چشم میزنم و سریع همه چی خراب میشه! الانم همونطور شده، حالا پستم رو به حالت پیش نویس نوشته بودم و منتشر هم نکرده بودما، ولی همینکه نصفه هم نوشته بودم باز همه چی خراب شد.... مسخرست! آخه چند بار هم تکرار شده این قضیه!
تا اینجا کافیه با اینکه گفتنی های دیگه ای هم داشتم، اما باید راه بیفتم برم، وقت دکتر دارم، دیگه دفعه هایآخری هست که میرم دکتر، فعلاً دارم با دوتا دکتر میرم جلو تا ببینم ته تهش کیو انتخاب میکنم، امروز حتماً باید راجب انقباضات خیلی زیادی که دارم باهاش صحبت کنم،همینطور راجب راهی برای جلوگیری صددرصد از بارداری بعد زایمان...
امیدوارم همه چی به خیر بگذره و پسرکم فروردینی بشه.. لطفا دعا کنید برامون دوستای خوبم.
سه شنبه هفته قبل بعد مدتها رفتم خونه مادرم و گوشی رو که برای روز مادر براش خریده بودم بهش دادم، خیلی خوشحال شد و بیشتر از اون متعجب، خب مامان من هیچوقت گوشی هوشمند نداشت و میگفت اصلاً دوست نداره و همیشه هم تاکید میکرد هیچوقت نمیتونه کارکردن باهاشو یاد بگیره و استعدادشو نداره! هر چی هم میگفتیم برات خوبه و سرتو گرم میکنه و یادگرفتنش هم سخت نیست، قبول نمیکرد. اولش تصمیم داشتم برای روز مادر یه گوشی معمولی از این دگمه ای های نوکیا براش بگیرم اما در نهایت با خودم گفتم باید اونو تو کار انجام شده بذارم و برای اولین بار براش گوشی لمسی بگیرم، شاید اینطوری و به واسطه سرگرم شدن با این گوشی حواسش پرت بشه و روحیه خرابش بهتر بشه چون مادرم سالهاست از افسردگی رنج میبره و بعد فوت خواهرم و بعد پدرم شدت بیماریش دوچندان شده. سالهاست داروهای اعصاب مصرف میکنه و بدون اونها به قول خودش نمیتونه سرپا باشه. به هر حال منم گفتم این گوشی رو براش بگیرم بلکه بتونه بره تو واتس آپ یا اینستاگرام و یکم سرش گرم بشه بخصوص که بیشتر اوقات هم تو خونه تنهاست هرچند که پیشبینی هم میکردم که حتی با وجود گوشی هوشمند و یادگرفتنش، باز هم علاقه ای به گشتن تو اینستاگرام و استفاده از واتس آپ نداشته باشه.
خلاصه سه شنبه هفته قبل که غروب رفتیم خونشون، گوشی رو بهش دادم، خیلی تعجب کرد و همش میگفت این خیلی زیاده و قبول نمیکنم و ...خب راستش میخواستم بهش بگم بخشی از پول گوشی رو خودش قسطی طی چندماه بده و غیر مستقیم هم بهش گفتم. من خودم گوشیو نقد خریدم و برام گرون درومد، با خودم گفتم اگر شرایطش رو داشته باشه که میدونم داره شاید بتونه نصف پولش رو خودش قسطی و هر موقع شرایطشو داشت به من بده چون قبلاً و قبل اینکه برای روز مادر براش گوشی بگیرم، درمورد قسطی خریدن گوشی باهاش صحبت کرده بودم و اونم رضایت نسبی داشت اما اصلا فکر نمیکرد برای روز مادر براش بگیرم و اصلا این ایده رو عملی کنم، بعد هدیه دادن گوشی هم اشاره کردم که با توجه به اینکه قبلا هم راجب قسطی خریدن گوشی حرفهایی زده بودیم اگه دوست داره و شرایطش رو داره نصف مبلغش رو قسطی خودش بده و حتی اگه یکسال دیگه هم بشه مشکلی نداره، اما صدبار تاکید کردم که هیچ اصراری نیست و اگر هم هیچ قسطی نده من مشکلی ندارم چون به هر حال از پیش برنامه ریزی شده نبوده، به هر حال برای بودجه من اونم نزدیک زایمانم هزینه نسبتاً بالایی بود و میدونستم مادرم هم شرایط قسطی دادن رو داره، دیگه حالا بببنیم چی میشه.
از اونجاییکه تصمیم داشتم حتماً بهش آموزش هم بدم، تصمیم گرفته بودم چهارشنبه رو هم از محل کارم مرخصی بگیرم و خونه مامانم بمونم که کار با گوشی رو یادش بدم، اما وقتی سه شنبه رفتیم اونجا، دیدم خیلی راحتتره که مامانم رو بیاریم خونمون، خلاصه که به اصرار و زور آوردیمش خونمون، آخه مادرم غیر از خونه خودش علاقه ای نداره جایی بره، حتی خونه خواهرم هم که بغل گوششه رو به زور و خیلی کم میره اما دیگه به زور و اصرار آوردمش. دیگه مادرم از سه شنبه شب تا جمعه غروب خونه ما بود، بعد مدتها بود که میومد، اما درست از روز دوم به خاطر حال نامساعد و خستگی زیاد جسمی، اصلاً شرایط رسیدگی به مهمون رو نداشتم. مادرم هم 24 ساعته ناراحت بود که من همش سر پا تو آشپزخونه ام؛ خودش هم از خونه خودش دو مدل غذا آورده بود اما چون میدونم غذاهای یکی دو روز قبل رو با اکراه میخوره خودم بلند میشدم غذا درست میکردم، اونم همش میگفت اینطوری بخوای سرپا باشی و انقدر بهت فشار بیاد من اسنپ میگیرم و میرم، تا جای ممکن هم سعی میکرد یه جاهایی کمک کنه اما خب وضع سلامتی مادرم اصلاً خوب نیست و دلم نمیومد بذارم حتی ظرف بشوره و خودم انجام میدادم و سامان، دیگه یه شب قبل رفتن دیگه بند نمیشد و میگفت باید برگردم خونه، قرار بود خواهر بزرگم بیاد دنبالش و ببرتش، سامان اصرار کرد که حتماً باید بمونی و اگه بری دلمون میگیره و خلاصه به زور نگهش داشت، با همه علاقه ای که به موندنش داشتم اما انقدر ایستادن و پخت و پز و ... برام سخت بود و از طرفی دلم نمیخواست بهش بد بگذره که از دست سامان یکم عصبی شده بودم که چرا به اصرار نگهشون داشته، بازم میگم از روی ناتوانی جسمی و حال بدی که داشتم به جایی رسیده بودم که اگر خودمون بودیم به جز رسیدگی به کارهای نیلا که خودش کم هم نیست، حاضر نبودم از جام بلند شم اما پیش مادرم نمیخواستم خودمو خیلی مریض نشون بدم و به مهمانم اونم بعد یک سال که اومده خونم رسیدگی نکنم. دوست داشتم براش کم نذارم و خونه من خوش باشه، ولی حال نذار من اجازه نمیداد... دیگه یک شب هم بیشتر موند و جمعه غروب برگشت.
چندباری هم طی این سه روز راجب فروش ماشین و رفتارهای خواهر بزرگم و ... بحث شد که مامانم طبق معمول پشت خواهرم درومد و خواهر کوچیکم رو هم که به خاطر رفتارهای اخیر خواهر بزرگم خیلی ناراحت بود کلی سرزنش کرد و گفت اونه که مقصره و زبونش تند و تیزه و... (رضوانه خواهر کوچیکم هم در حال حاضر با مریم قهره و حرف نمیزنند). خلاصه که هر بار بحث خواهرم شد 90 درصد از اون حمایت کرد و واقعاً باعث ناراحتی من میشد. چندباری همین موضوع بین من و مادرم ایجاد دلخوری کرد، اما سعی کردم الان که مهمونمه زیاد کشش ندم چون میدونستم این حرفها چقدر به همش میریزه، همچنان معتقدم اگر مادرم کمی جذبه و مدیریت قاطعانه داشت، نه الان، از همون بچگی ما، هرگز کار بین ما خواهرها به اینجا نمیرسید، کافی بود بعد فوت بابا، همه کاره خونه به جای خواهرم اون میشد و خواهر بزرگم اینطوری جولون نمیداد، اما مادرم ساده هست و همیشه تحت کنترل بوده، چه زمانی که پدرم در قید حیات بود و چه الان که خواهر بزرگم بصورت صد درصد اختیارش رو در دستش گرفته و جوری شده که گاهی حس میکنم به من و خواهر کوچیکم هیچ نیازی نداره و بدون ما هم راحته...سر همین سعی میکنم کمتر به خونش رفت و آمد کنم.
این چند روز هم بارها و بارها باهاش کار با گوشی جدید رو تمرین کردم، هر بار با فراموش کردن هر موردی، کلافه میشد و میگفت من میدونم یاد نمیگیرم و همون گوشی ساده برام خوبه و .... اما من بازم باهاش کار میکردم و میگفتم خوب یاد میگیری و انصافاً هم بهتر از تصورم بود اما همچنان اعتماد به نفسش کمه و همش میگه میدونم کسی نباشه قاطی میکنم. حالا امروز دوباره زنگ بزنم ببینم تونسته خودش به تنهایی باهاش کار کنه یا نه...
از طرفی عسل خواهرزادم هم دنبال خریدن گوشیه و ظاهراً پدر و مادرش (یعنی مریم خواهر بزرگم) هنوز بودجه کافی ندارند، مادرم میگفت اگه ناراحت نمیشی گوشی رو بدم عسل تا دو سه هفته دیگه بتونه گوشی بخره، اما خب راستش من ناراحت میشم، چون شاید هرگز دوباره نتونه رنگ اون گوشی رو ببینه، ضمن اینکه منم با ذوق و شوق برای مادرم گوشی خریدم، اینکه همون روز بده به نوه خودش هرچقدر هم که بهش نیاز داشته باشه حس خوبی بهم نمیده و اصلاً به نظرم پیشنهاد خوبی نبود اونم بلافاصله بعد اینکه بهش هدیه دادم، اما عسل رو که دیدم که چقدر برای داشتن گوشی خوب مستاصله و چقدر بهش نیاز داره بابت کلاسهای مدرسش (به خاطر نیلا اومده بود خونه مادرم که نیلا رو ببینه)، دلم سوخت و بهش گفتم میتونه از کارت اعتباری که اداره به ما داده بصورت قسطی گوشی بخره، عسل دختر خیلی خوب و ماهیه، برادرش رادین هم همینطور، و من به عشق خواهرزاده هام، کاری به رفتار مادرشون و شوهرخواهرم نداشتم و بهش گفتم بره تحقیق کنه و هر موقع گوشی باب میلش رو پیدا کرد بهم بگه که کارتم رو در اختیارش قرار بدم تا بصورت قسطی گوشیش رو سریعتر بخره و معطل نشه اینطوری میتونه گوشی بهتری هم بگیره چون لازم نیست پولشو کامل همون موقع بده.
خلاصه که خواستم اینطوری کمکی کرده باشم، یکی از دل نگرانیهای خیلی بزرگ من اینه که خواهرم مریم برای زایمانم نمیاد و من نمیدونم چطوری این موضوع رو پیش خانواده همسرم و خواهرشوهرم و ... توجیه کنم چون از اختلاف ما به اون شکل و در این سطحی که هست خبر ندارند، مادرشوهرم همین چندروز اخیر به واسطه حرفهای خیلی معمولی من متوجه شده که یکم باهاش زاویه دارم، اما اصلا از قضیه عید امسال و دعواها و کشمکشهای خانوادگی خبر نداره و قطعاً انتظار نداره که خواهرم برای زایمانم نیاد، این خودش برام شده معضل که چطوری عنوان کنم و.... با همه اینها خواهرزاده هام برام عزیزند و از ته دل دوستشون دارم و دلم میخواد خوشحال و خوشبخت باشند، خدا مادرشونو به راه راست هدایت کنه، هرچند از نظر خودش و مادرم کاملاً در راه راست قرار دارند و این ماییم که اشتباه میکنیم....
از این بحث ها بگذریم، دوشنبه هفته قبل رفتم پیش دکتر توکلی، همون پزشک زنانی که از طریق اینستاگرام پیدا کردم، قبلش هم رفته بودم پیش پزشک محل کارم، اول از همه بگم که پزشک محل کارم رو برای بار سوم بود که میدیدم و بهش مراجعه میکردم اما انصافاً بار سوم که رفتم خیلی به دلم نشست و با خودم میگفتم ایکاش دیگه نمیخواست پیش دکتر توکلی که برای اولین بار بود میخواستم بهش مراجعه کنم برم، میدونستم ممکنه باز دچار تردید و دودلی بشم.... بار سومی که پیش دکتر رضایی، پزشک اداره رفتم یعنی همین دوشنبه، دکتر خیلی با حوصله بهم جواب میداد. از اول هم بابت بیمارستان ساسان که اونجا زایمان میکرد دل چرکین بودم و دنبال دکتر دیگه ای هم بودم وگرنه که بعد عوض کردن پزشک قبلیم، در کل ازش راضی بودم، اما اینبار آخر که پیشش رفتم خیلی بیشتر از دو بار قبل به دلم نشست، تصمیم گرفتم به بیمارستان ساسان که همون اطراف بود هم سر بزنم و بخش زنان و زایمانش رو ببینم و اگر رضایت داشتم، دیگه پیش همین دکتر رضایی برم، همینکارو هم کردم و بلافاصله بعد مطب دکتر به بیمارستان ساسان مراجعه کردم، بخش زایمانش به نسبت بیمارستان عرفان که نیلا رو اونجا به دنیا آوردم خیلی خیلی کوچیکتر بود، اما پرسنلش خیلی مهربون و خوش برخورد بودند و وقتی متوجه شدند من نسبت به بیمارستان از جهت کیفیت تردید دارم ، همه اتاقها و بخشها رو نشونم دادند و خیلی دلمو قرص کردند، گفتند اگر زایمانت برای عید باشه برعکس خیلی از بیمارستانها اینجا خلوت تره و رسیدگی بهتر....اما یه مشکلی که داشت این بود که بخش NICU یعنی اطفال نداشت و اگر خدای ناکرده خدای ناکرده بعد زایمان بچم کوچکترین موردی داشت باید به بیمارستان دیگه ای منتقل میشد، این خب یه ضعف بود اما با وجود کوچیکی، بیمارستان تمیز بود و برخورد دو سه تا پرسنلی هم که دیدم خیلی خوب و صمیمی بود.
خلاصه که از جهت بیمارستان هم علیرغم کوچیک بودنش، تا حدی حسم بهتر شد. سامان از سر کارش حدود ساعت سه و نیم اومد دنبالم و سریعاً راه افتادیم مطب دکتر دومی، یعنی دکتر توکلی، همونکه تو اینستاگرام پیداش کردم و خیلی به دلم نشسته بود. سامان پایین منتظر موند و من رفتم بالا، بینهایت معطل شدم و همین موضوع یکم اذیتم کرد، با خودم میگفتم کاش با همون پزشک ادارمون میرفتم جلو، اما به هر حال نوبت گرفته بودم و ترجیح میدادم میدیدمش، نوبتم که شد ، از ته دلم دعا کردم بتونم یکدل بشم و بعد بیرون اومدن از مطب تصمیم نهایی رو بگیرم، اعتراف میکنم دنبال یه دلیل بودم که منصرف بشم و بتونم پیش همون دکتر اداره برم، مثلاً برعکس اونچه که ازش میگن یا تو اینستاگرام و از پستهاش شناخته بودم باشه و تصمیم بگیرم پیشش نرم، اما با رفتن داخل مطب و نوع برخورد و رفتار بینهایت خودمونی و دوستانه خانم دکتر، تقریباً به این نتیجه رسیدم که این خانم دکتر همونیه که میخوام و کاش از اول بارداری تحت نظرش بودم. منو با اسم کوچیک صدا کرد و انقدر خوش برخورد بود که دلم نمیخواست از مطبش بیام بیرون....
وقتی که کارم تموم شد، از طرفی از آشنایی با این دکتر خوشحال بودم و از طرفی هم میدیدم که اگر پیش دکتر اداره میرفتم از نظر تردد و هزینه و حتی هزینه زایمان خیلی به نفعمه چون بیمارستان ساسان ارزونتر از بیمارستان لاله که دکتر توکلی توش عمل میکرد بود، هر دو دکتر هم خوب بودند اما خب ارتباطی که همون بار اول با دکتر توکلی گرفتم رو حتی با دکتر قبلی خودم (دکتری که نیلا رو به دنیا آورد) نداشتم.... خلاصه که تقریباً به این نتیجه رسیدم دکتر توکلی رو انتخاب کنم، اما خب یکم هم دلم میسوخت که از دکتر قبلی که با محل کارم قرارداد داشت بگذرم، اونم دکتر خوبی بود و هزینه ها هم برام کمتر درمیومد، اما به هر حال باید یه تصمیم واحد میگرفتم و تا اونجای کار باز کفه ترازو به سمت دکتر توکلی بود.
قبلا شنیده بودم بیمارستان لاله که دکتر توکلی توش عمل میکرد، بیمارستان خیلی خوبیه، تو شهرک غرب بود، از سامان خواستم حالا که امروز اینهمه جا رفتیم، منو بیمارستان لاله هم ببره که اونجا رو هم ببینم. رسیدیم و منم رفتم بخش زایمان و بعد هم بخش زنان.... بخش زنان و زایمانش خیلی بزرگتر از بیمارستان ساسان بود اما به نظرم خیلی دلگیر رسید، با همه تعریفی که ازش شنیده بودم فکر میکردم قشنگتر و دلبازتر باشه، برخورد پرسنل هم به صمیمیت بیمارستان ساسان یا عرفان نبود اما به هر حال سرپرستار اجازه داد اتاقهای بستری رو ببینم، نسبت به بیمارستان عرفان که نیلا رو به دنیا آوردم، از نظر زیبایی و دلبازی، ضعیفتر بود، اتاق خصوصیشون هم (ترجیح میدم اگر امکانش باشه اتاق خصوصی بگیرم) انقدرها چنگی به دل نمیزد منظورم از نظر ظاهریه و در کل با انتظاری که ازش داشتم فاصله داشت، اما خب خیلی ازش تعریف میکنند و لابد خوبه دیگه، از طرفی بخش NICU کودکان هم داره، ایشالا که هرگز استفاده نشه اما به هر حال داشتن این بخش یه امتیاز و یه گزینه مثبت هست. از نظر هزینه سزارین چهار 5 تومنی گرونتر از بیمارستان ساسان بود، البته هزینه سزارین رو بر اساس تعرفه، محل کارم پرداخت میکنه اما یه بخشیش فکر میکنم حدود ده درصد رو باید خودم بپردازم و طبیعتاً بخش مربوط به خودم با انتخاب بیمارستان لاله بیشتر میشد اما به نظرم قابل چشم پوشیه اگر بدونم امکانات بهتری داره ضمن اینکه به هر حال اگر دکتر توکلی رو انتخاب کنم باید برم همون جا....
فعلاً به قول سارینا جان ترجیح میدم با هر دو تا دکتر این یکماه آخر رو کم و بیش برم جلو و در نهایت تصمیم بگیرم برای زایمان چه کسی رو انتخاب کنم، بر اساس روز زایمان و شرایط دکتر.... فعلاً که فکر میکنم برای زایمانم دکتر توکلی رو انتخاب کنم، دیگه هرچی خدا بخواد.
فقط از خدا میخوام زایمانم بیفته فروردین و به خاطر چند روز، بچم نیمه دومی و برای سال 1400 نشه، ولی در نهایت سپردم به خدا و از همه مهمتر سلامتیشه برام.
این روزها که اصلاً حالم مساعد نیست، کمردرد دارم و دارم دارو میخورم، تازه یک هفتهست کمردردم شروع شده، خیلی شدید نیست اما هست، از دو روز پیش هم حس میکنم تنگی نفس اومده سراغم، امیدوارم این ماه آخر به خیر بگذره.
دوشنبه هفته قبل از صبح خیلی زود تا ده شب از این دکتر به اون دکتر و از این بیمارستان به اون یکی بودم، خدا رو شکر پرستار نیلا، برده بودش خونه خودشون و دل نگرانی بابت نیلا نداشتم. نیلا هم که اونجا خوشحاله، دیگه ساعت نه شب بود که کارامون تموم شده بود، تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و حالا که نیلا نیست، دوتایی برای شام بریم رستوران. از وقتی نیلا به دنیا اومده بود یادم نمیاد دو تایی رفته باشیم، دو سه باری با خانواده سامان رفته بودیم اما دو نفری نه، یعنی نیلا اصلاً همکاری نمیکنه و یه جا نمیشینه، هر بار غذا گرفتیم بیرون بر بود یا سامان رفته بود گرفته بود و آورده بود خونه، اما اینکه دو تایی بریم رستوران تو این سه سال فکر کنم سابقه نداشت، دیگه برای شام رفتیم و ماهی قزل سفارش دادیم، مجموعاً خوب بود، همینکه نیلا دور و برمون نبود که اذیت و شیطنت کنه و با خیال راحت غذا خوردیم خوب بود، بعدش هم رفتیم دنبال نیلا و رفتیم خونه... از خستگی نفسم بالا نمیومد. برام این هفته های آخر سختتر شده، اما یه حس عجیبی همراهمه که دلم میخواد هنوز تو دلم بمونه، با همه اون لگدهای دردناکش و همه این سختیها و خستگیها.... بارداری با همه سختیهاش، شیرینی هم داره....
لطفاً منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید و برای سلامتی پسرکم و راحت به دنیا اومدنش خیلی دعا کنید.
این پست رو شنبه 16 بهمن نوشتم و امروز 18 بهمن طبق معمول با تاخیر دو روزه منتشر میکنم.
از پنج بهمن تا امروز که شونزده بهمن باشه سر کار نرفتم، از اونجا که خواهرم و شوهرش به کرونا مبتلا شدند، و منم پنجشنبه 30 دی که برای سالگرد باباجانم رفتیم شهرستان، چندساعتی کنارشون بودم، با اینکه علامت زیادی هم نداشتم، اما شک کردم مبادا ناقل باشم و به همکارانم در اداره منتقل کنم، این شد که رفتم دکتر و دو روز برام استعلاجی نوشت، بعد پایان استعلاجی هم باز رفتم و تست دادم که برعکس دفعات قبل که جوابش حداکثر دو روزه آماده میشد، اینبار چهار روز طول کشید، ما هم تا زمان آماده شدن جواب تستمون اجازه نداریم برگردیم سر کار، یعنی کارت ورود و خروجمون رو مسدود میکنند تا جواب منفی تست بیاد. دیگه تا جواب حاضر بشه خونه موندم و نهایتاً امروز شانزدهم اومدم سر کار. به معنای واقعی کلمه به استراحت نیاز داشتم. تو ماه هشتم هستم و سنگین شدم و طبیعتاً سر کار رفتن هر روزه برام راحت نیست، اونم با وجود یه بچه سه ساله و کار خونه و دکتر رفتنها و آزمایش دادن های مکرر.... خلاصه که خدا رو شکر جواب تستم منفی شد اما فرصتی شد تا کمی استراحت کنم. باز خدا رحم کرد چون من حتی از دست خواهرم میوه هم گرفتم و خوردم، یعنی خودش پوست کند اما خواهرم کلاً به رعایت بهداشت خیلی اهمیت میده و دستش رو هم درست قبلش شسته بود، خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد، خودشم بعد ده روز بهتر شد اما خیلی بد گرفته بود و علائمش اصلا مشابه سرماخوردگی نبود و خیلی بدتر بود، مشابه کرونای دلتا بود نه اومیکرون، حتی تنگی نفس و سرفه شدید هم داشت.
یه اتفاق خیلی مثبتی که این مدت رقم خورد این بود که از موقعیت استراحت این چند روزه استفاده کردم و سامان هم کلی زحمت کشید و اتاق خودمون و اتاق نیلا رو جابجا کردیم، اتاق خواب ما بزرگتر از اتاق نیلا بود و فکر کردم الان که بچه هامون دو تا شدند، اتاقشون هم باید بزرگتر بشه، این شد که تو یه تصمیم آنی اتاقها رو جابجا کردیم، خیلی بهتر شد، البته بماند که وسطش کلی دچار تردید شدم که عجب کاری کردیم و انگار اونطوری و مدل قبلی بهتر بود اما وقتی بعد چهار پنج روز همین دیشب تقریباً کارها تمام شد و عکسهای روی دیوار اتاقها رو هم جابجا کردیم، دیدیم که نه انگار بد هم نشد و بهتر هم شد، حتی امروز صبح که ماریا پرستار نیلا اومد و جابجایی اتاقها رو دید کلی استقبال کرد و گفت اینطوری خیلی بهتر شد، درصورتیکه قبل جابجایی وقتی باهاش مطرح کردم که میخوایم اتاقها رو عوض کنیم اصلاً استقبال نکرد و میگفت نه اینطوری بهتره و اتاقها رو عوض نکنید، اما در نهایت صبح که نتیجه کار رو دید خیلی خوشش اومد و گفت بهترین کارو کردی. البته هنوز جابجا کردن پرده اتاقها و جابجا کردن لوسترها مونده، چون لوستر اتاق نیلا و پردش بچه گونست و باید بره تو اتاق خودش.... ایشالا اینم همین روزها انجام بدیم که دیگه کارمون کامل بشه.
خلاصه که این یه قدم خیلی مثبت و البته فوق العاده سخت بود، بنده خدا همسرم رسماً از پا افتاد، این وسط چندباری بدجوری دعوامون شد به خاطر حجم کار و خستگی و سنگینی وسایل و ریخت و پاش وحشتناک خونه و شیطنتهای همیشگی نیلا، اما ته تهش انقدر زحمت میکشید و میگفت به عشق من داره اینکارو میکنه که خوب که فکر کردم دیدم این مرد با همه اخلاق تند و عصبی بودنش، اما بینهایت عاشق منه، وگرنه میتونست خیلی راحت بگه اینکار تنهایی امکانپذیر نیست و هزار جور بهونه بیاره و از زیرش دربره، نه اینکه همون روز که من تصمیم گرفتم فرداش شروع به کار کنه و اون تختخوابهای سنگین (تخت خودمون و تختخواب نیلا) رو با اونهمه پیچ و مهره باز کنه و با هزار بدبختی به دوش بگیره و جابجا کنه و این وسط کلی بدنش درد بگیره و زخم و زار بشه.
تازه بعد اونهمه سختی و جابجایی وقتی هنوز کارها بطور کامل انجام نشده بود و من همچنان از این جابجایی دل چرکین بودم و میدید که ناراحتم و خیلی تردید دارم از درستی اینکار، گفت ناراحت نباش، اگر بخوای دوباره به شکل اولش برمیگردونم، در حالیکه من از نزدیک شاهد بودم برای این جابجایی و بلندکردن قطعه های تختخوابها چه زحمت و رنجی کشید و چقدر بدن درد گرفت، اما باز همچنان به خاطر من و اینکه دلم راضی باشه حاضر بود دوباره از اول همه اونکارا رو انجام بده... اینجا بود که فهمیدم چقدر عاشقمه و دوستم داره،
متاسفانه همین دیشب و پریشب هم (پنجشنبه و جمعه چون پستم مال 16 بهمنه) کلی آخر شب بحثمون شد و به هم بد و بیراه گفتیم (معمولاً آخر شبها اوج تنش و دعوای ما هست و معمولاً هم سر نیلا و اینکه چرا دقیقا دیر موقع شروع به پریدن از مبلها و سر و صدا میکنه)...دیگه دو سه شب پیش بود داشتم میگفتم بابا بیخیال همه چی این بچه به دنیا بیاد ول کنم همه چیو بذارم برم خسته شدم، این چه وضع زندگیه؟ چقدر دعوا چقدر توهین، اما ته تهش همین دیشب نصفه شب که با صدای وزش شدید باد از خواب پریدم و دیگه نتونستم بخوابم، خوب که فکر کردم دیدم این مرد خیلی دوستم داره، چون حتی دیشب بعد اینکه باز بحثمون شد موقع خواب که دید یکم ناله میکنم، اومد و بدنم رو ماساژ داد و آخرش هم سرمو بوسید و رفت که بخوابه....
با خودم فکر کردم باید سعی کنم یکم بیشتر گذشت کنم و یه جاهایی حتی دیدم حرفهای بدی بهم میزنه صبوری پیشه کنم، اونم از حق نگذریم حقیقتاً به وقتش گذشت داره، منم نه که نداشته باشم اما باید سعی کنم یکم بیشتر خویشتندار باشم و اگرم دیدم از دستش در رفت و به من و نیلا پرخاش کرد، تحملمو بیشتر کنم و به خوبیهاش ببخشم و کوتاه بیام یا لااقل کشش ندم و ادامه دارش نکنم کاری که الان انجام میدم و هر کارم میکنم تغییرش بدم نمیشه که نمیشه، ترک عادت سخته به هر حال...
خلاصه که این تصمیمی بود که نصف شب که از خواب پریدم گرفتم، تا ببینم چکار میکنم، قبلاً هم از این تصمیمات گرفتم اما نتونستم عملیش کنم. نباید دست از تلاش بردارم. توکل به خدا دیگه...
هنوز که هنوزه درمورد دکتر زنانم برای زایمان تصمیم نگرفتم! صددرصد مطمئنم که پیش دکتری که سر نیلا رفتم نمیرم، در این مورد شک ندارم، تصمیم گرفته بودم با پزشکی که تو درمانگاه وابسته به محل کارم، حضور داره برای زایمان برم جلو و تقریباً تصمیم قطعی هم گرفته بودم اما متوجه شدم تو بیمارستان ساسان زایمان میکنه و با اینکه بیمارستان خصوصیه اما ازش چیزای خوبی نشنیدم، همین باعث شده مردد بشم، ایکاش تو بیمارستان بهمن، لاله یا آتیه یا کسرا و گاندی و .. زایمان میکرد، درست همین ساسان که چندمورد تجربه منفی راجبش شنیدم زایمان میکنه. همین باعث شده خیلی مردد باشم و تصمیم بگیرم دکتر دیگه ای رو انتخاب کنم، در حال حاضر از طریق اینستاگرام، یه دکتر زنان خیلی خوب پیدا کردم به نام دکتر توکلی که خیلی خیلی به دلم نشسته، ایشالا امروز بتونم تماس بگیرم و ازش وقت ویزیت بگیرم، دیروز صبح تو پیج اینستا بهش پیام دادم و با اینکه نوشته بود دایرکت چک نمیشه، و هیچ امیدی نداشتم جواب بده اما جواب داد، گفتم ماه هشتم زایمانم هست و دلم میخواد پیش شما زایمان کنم، الان میپذیرید پیش شما بیام؟، که خیلی زود جواب داد بله اما زودتر بیاید، حالا احتمال خیلی زیاد پیجش ادمین داره و خودش نیست که جواب میده اما با همه اینها خیلی ذوق کردم که انقدر سریع جواب داد. حالا باید ظهر زنگ بزنم و به امید خدا ازش وقت بگیرم (چون پست مال 16 بهمنه، همون روز زنگ زدم و برای امروز دوشنبه 18 بهمن ساعت 4 وقت گرفتم)، بیمارستان لاله و گاندی و محب زایمان میکنه که همشون هم خیلی خوبند، خدا کنه به دلم بشینه و همین بشه دکتر آخرم...
هنوز گوشی که برای روز مادر واسه مادرم گرفتم نبردم که بهش بدم. یعنی از ترس اینکه به کرونا مبتلا بشم اینکارو نکردم آخه خواهرم و بچه هاش که مشکوک به کرونا هستند اونجا همش در رفت و آمدند. حتماً باید این هفته یه روز برم، شاید چهارشنبه رفتم.
و خبر دیگه هم اینکه انشالله طی همین چندروز آینده برم و یه دست مبل راحتی قیمت مناسب بخرم، راحتیهام داغونه داغونه به خاطر خرابکاریها و پریدنهای نیلا. اول تصمیم داشتم پارچش رو عوض کنم و تعمیرش کنم اما دیدم حدود ده تومن درمیاد! گفتم چکاریه یکم دیگه هزینه کنم یه دست راحتی ارزون بگیرم که لااقل تنوعی هم بشه، بخصوص که بعد تولد پسرم، دوستام و یه سری فامیل میان دیدنم و باید یکم به سر و وضع خونه برسم. البته دنبال جنس خیلی گرون نیستم چون با اومدن نینی جدید کلی هم خرابکاری اون قراره بکنه و عملاً زیاد پول خرج کردن واسه مبل اصلاً به مصلحت نیست، یه جنس معمولی میگیرم که اگر چهار پنج سال دیگه به خاطر شیطنتهای بچه ها خراب شد و خواستم عوض کنم دلم نسوزه...یکی رو میشناسم نزدیک هشتاد تومن برای مبل خریدن هزینه کرده خب این چطور دلش میاد چندسال دیگه عوض کنه؟ من که خودم ترجیح میدم قیمت مناسب بگیرم اما زود به زود عوض کنم...البته اونی هم که هشتاد تومن واسه مبل میده به احتمال زیاد دلش نمیسوزه که باز چندسال دیگه هم عوض کنه چون وضع مالیش انقدر خوب هست که فکر این چیزها رو نکنه.
احتمال داره این وسط یه لوستر هم بگیرم، لوسترم اصلا خوب نیست و به فضای سالن نمیاد، یعنی چون برای خونه قبلی خریده بودیم و اونجا متراژ پذیراییش خیلی کم بود، لوستری که گرفتیم کوچیک بود و الان اون اصلا مناسب خونه فعلیمون نیست، البته خونه الانمون هم زیاد بزرگ نیست اما از اون خونه قبل بزرگتره و باید لوستر بهتری بگیرم. حالا باید برنامه ریزی کنم و بتونم اینکارو هم بکنم....
برای 12 اسفند هم سفارش دادم که بیان و فرشهام رو برای شستن ببرن، اگر شد یه کارگر هم بگیرم برای تمیز کردن دیوارها و شستن پرده ها اما کارگر خوب پیدا نکردم، قیمتها هم که نجومی، اما کارگر درست و حسابی هم پیدا نمیشه، شاید اگر سامان از عهدش بربیاد بدم سامان پرده ها رو دربیاره و تو ماشین بشورم یا بدم خشکشویی.
هنوز برای پسرکم هم درست و حسابی خرید نکردم، دو سه دست لباس گرفتم شامل یه سرهمی و یه ست بیمارستانی و دو دست لباس نوزادی و شیشه شیر و شامپو و پستونک، اما هنوز باید براش خرید کنم...خدا رو شکر تشک و بالش و پتوی نوزادی نیلا رنگش به درد پسرها هم میخوره و قابل استفادست، یه سری وسایل نوزادی هم از زمان نیلا دارم که حتی از جعبه و بسته هم درنیاوردم و الان خیلی به درد میخوره. خشک کن و حوله و پد و شیردوش و گوش پاک کن و فین گیر و شیشه شور و سرشیشه و..... هم از زمان نیلا به اندازه کافی دارم که الان خیلی از نظر هزینه ای کمکم میکنه، چند تا از لباسهای نیلا هم میتونه برای پسرکم استفاده بشه اما خب زیاد نیستند و باید برم و چند دست دیگه هم بگیرم (پست مال شنبه 16 ام هست و دیروز که 17 ام باشه دو سه دست لباس دیگه هم سر راهم از سر کار به خونه خریدم)، البته تصمیم دارم به وقتش خرید کنم و جلو جلو زیاد نخرم، فعلا تا شش ماهگیش چند دست بگیرم و بعد اون به وقتش خرید کنم...
اینم گزارشی از این چند وقتی که نبودم
خیلی از همکارام کرونا گرفتند و خیلی نگرانم این ماه آخری همه چی به خیر بگذره، شاید بتونم یه وقتها مرخصی استعلاجی یا استحقاقی بگیرم اما به هر حال نمیشه که کلاً سر کار نرم و خلاصه از خدا میخوام خودش کمک کنه و این ماه آخر به خیر بگذره.
مواظب خودتون باشید، ممنونم که همراهمید.
مراسم سالگرد بابا روز پنجشنبه 30 دی ماه به لطف خدا آبرومندانه و خوب برگزار شد.
با سلام و صلوات ساعت 9 صبح روز پنجشنبه 30 دی راه افتادیم سمت سمنان، سامان با حداقل سرعت و خیلی بااحتیاط رانندگی میکرد که من اذیت نشم. حدود ساعت 12 ظهر رسیدیم سمنان (روستایی نزدیک سمنان که پدر و خواهرم در اونجا در یه قبرستان خانوادگی موروثی دفن هستند.) ترجیح دادم همون اول که میرسم برم مزار و برای اموات و درگذشتگان قبل از شروع مراسم فاتحه بخونم چون به هر حال ماهها بود اونجا نرفته بودم و از اونجا که صاحب عزا هم بودیم نمیشد در حین مراسم یا بعدش برم و برای اونهمه عزیزی که اونجا در اون قبرستان مدفون هستند فاتحه بخونم و برای من هم مهم بود بعد ماهها سر زدن اینکارو بکنم، این شد که قبل شروع مراسم اول رفتم قبرستان و به مزار خیلی از عزیزانم سر زدم. بعد هم که رفتیم خونه بابا (بابا تو همون روستا یه خونه برای راحتی خودش و ما خریده بود چون به هر حال مادر و دخترش در اونجا دفن بودند و وطنش هم حساب میشد و دوست داشت یه خونه ای اونجا داشته باشه که هر بار میریم به زحمت نیفتیم) و ناهار رو به اتفاق اقوام و فامیل صرف کردیم. در بدو ورود خواهر بزرگم رو دیدم، از قبل امید داشتم با وجود همه عذابی که به من داده بود اما دست کم سلام و علیکی بینمون انجام بشه. دوست داشتم قبل زایمانم حداقل در حد سلام و علیک ارتباط داشته باشیم،هرچند ابداً نمیخوام هیچ ارتباطی فراتر از اون بینمون برقرار بشه اما دوست نداشتم با این کینه بزرگ به استقبال زایمان و فرزند جدیدم برم یه جورایی دوست داشتم برای دیدن بچم حضور داشته باشه، اما همون اول وقتی دیدم روشو برگردوند و راشو کشید رفت دیگه چیزی نگفتم...بگذریم.
ساعت 3 ظهر هم که مراسم بابا سر خاکش شروع شد، نیلا از همون اول مدام میرفت و شمعهای روی قبر بابا رو فوت میکرد که هم باعث خنده بود هم به هر حال اعصاب خورد کن، از یه جایی خواهر بزرگم اعصابش بابت این موضوع خورد شده بود..نیلا اصلاً یه جا بند نمیشد و با اینکه من به عنوان یه زن باردار که سالگرد پدرشه باید روی صندلی ردیف اول مینشستم اما چندباری مجبور شدم برم دنبالش و نذارم اینور اونور بره و شیطنت کنه، سامان هم بدتر از من همش دنبالش بود، آخرش که دیدیم انگار غیرقابل کنترله و میتونه باعث آبروریزی بشه، سامان از نیمه های مراسم برش داشت و سوار ماشین کردش و بردش پارک! و دیگه تا آخر مراسم ندیدمشون که اتفاقاً خوب هم بود...
بعد مراسم حدود ساعت 5 رسیدیم خونه بابا...از طرفی دوست نداشتم همون شب راه بیفتیم، دلم میخواست حالا که اینهمه راه اومدیم حداقل یه شب بمونیم بخصوص که کمرم هم درد گرفته بود، اما از طرفی فضا اصلاً آماده نبود، از اونجا که من و سامان با خواهر بزرگم و شوهرش حرف نمیزنیم (البته من با شوهرش به واسطه فروش ماشین چندباری همین چندوقت پیش صحبت کردیم و باهاش سلام و علیک هم کردم تو مراسم)، اونا همراه مادر و خواهر کوچیکم و شوهرش همه تو نشیمن نشسته بودند و من و سامان تو اتاقی کناری. خلاصه که فضای خونه خیلی سنگین بود و حس میکردم سامان شدیداً معذبه و چندباری هم خواهش کرد که راه بیفتیم و برگردیم، این شد که صلاح ندیدم بیشتر از اون اونجا و تو اون فضا بمونیم و ساعت هفت و نیم شب راه افتادیم سمت تهران.
هوا خیلی خیلی سرد بود، باد خیلی شدیدی میوزید، نیلا از همون اول راه خوابش برد، خیلی شیطنت کرده بود. کلی خوراکی برای طول مسیر خریدیم و با بخاری روشن راه افتادیم.... وسطای راه سامان خوابش گرفته بود که نگهداشت و نیمساعتی خوابید... یکی از سردترین شبهایی بود که تجربه کرده بودم اما بودن تو اون هوای سرد تو اون شب تاریک تو یه جاده خلوت حس آرامش خوبی بهم میداد. حدود ساعت یازده و نیم شب هم رسیدیم تهران.
خب من و همسرم متاسفانه کلاً زیاد بحث و کل کل و دعوا میکنیم، تو مسیر رفت به شهرستان هم همین اتفاق افتاده بود و آخرای مسیر سر موضوعات بیخود دعوامون شد، اما تو مسیر برگشت بصورت عجیبی همه چی خوب بود. اما به محض رسیدن به خونه، به خاطر رفتارها و شیطنتهای نیلا و جیغ زدنها و بالا پایین پریدنهای آخر شبش، من وسامان دوباره سر دعوا کردن بچه دعوای شدیدی کردیم و صدامون بالا رفت....خیلی خجالت میکشم از در و همسایه، حتما صدای دعوای ما رو چندباری شنیدند، بخصوص که وقتی عصبانی میشیم کلاً کنترل اوضاع از دستمون خارج میشه.
روز بعدش که جمعه باشه آشتی کردیم اما دیشب دوباره به خاطر نیلا که آخر شب واقعاً سروصدا میکنه و تازگیها یاد گرفته دوباره جیغهای بدی میکشه دعوامون شد جوری که هر دومون کنترلمون رو از دست دادیم و حتی یکی دوباری نیلا رو آروم زدیم!!!کاری که هردومون شدیدا ازش متنفریم و به شدت هم بعدش عذاب وجدان میگیریم و حتی بارها و بارها شده که از نیلا به خاطرش عذرخواهی کردیم که از دل بچم دربیاریم.
بچم خدایی اصلاً بچه بدی نیست، حتی پرستارش بارها و بارها از ادب و تربیتش تعریف کرده اما وقتی چیزی رو که میخواد بهش نمیدیم جیغهای خیلی بلند و بدی میکشه و همین حسابی روح و روانمون رو به هم میریزه، به خصوص آخر شبها که همش نگران اعتراض همسایه ها هم هستیم.
خلاصه که دیشب هم دوباره برای بار هزارم دعوای بدی کردیم، اینم کادوی روز زن من! امروز صبح (پست رو دیروز یعنی 3 بهمن نوشتم اما چهار بهمن منتشر میکنم) برام مبلغی پول ریخت به عنوان کادوی روز زن و عذرخواهی کرد که کمه. در جواب با سردی فقط گفتم نیازی به کادو نبود. ممنون، دیشب هم قبل اون دعوا وقتی هنوز اوضاع آرومتر بود، بغلم کرد و بوسید و تبریک گفت....البته همون شب همون پولی رو که برای من ریخت، به عنوان کادوی روز زن برای مادرش فرستادم، میدونستم پول بیشتری نداره که برای مادرش هم واریز کنه دلم نمیومد به خودش بگم برای مادرش پول بریزه به هر حال به لطف خدا من تو حسابم اغلب پول دارم، اما اون همیشه صفره صفره. از این جهت خیلی زیاد دلم برای همسرم میسوزه. خیلی زیاد کارمیکنه اما ته تهش همیشه بی پول و بدهکاره به خاطر حقوقهای معوق و حق خوریها. خدا میدونه چقدر هوش و توانمندی و استعداد و سواد و دانش داره، تو اطرافیانم از این نظر کسی رو مثل همسرم ندیدم.
اینم بگم که برای مادر خودم برای روز مادر از دیجی کالا یه گوشی سفارش دادم که تو پست بعدی راجبش بیشتر توضیح میدم.
خسته شدم از این مدل زندگی که این چندوقت همش شده دعوا و مرافعه...همش میگه فشار رومه، خستگی جسمی و روحی و بی پولی و.... منم خب وارد ماه هشت بارداری شدم، نیلا به اندازه کافی دردسر داره، خودم هم هر روز میرم سر کار و خیلی خسته میشم، از منم انتظار نمیره با اینهمه سختی و مشکل آروم و خونسرد باشم... خلاصه که اوضاع رابطه و زندگیمون هیچ خوب نیست. خیلی نگران بچم هستم، میترسم به خاطر همه این حرص و جوشها و ناراحتیها بچم عصبی بشه خدای ناکرده... نمیدونم با اومدن بچه جدید چه اتفاقی برای این زندگی قراره بیفته، حتما بحرانها بیشتر هم میشه...
فردای برگشتتنمون از سمنان این پیامو براش فرستادم:
«خیلی ناامیدم،
خیلی از این زندگی خسته ام...
خیلی از درست شدن این زندگی دلسردم
همه چیز خیلی بد و سخت به نظر میرسه.
حال دلم اصلاً خوب نیست.
آرزوی مرگ دارم
انگار به بن بست رسیدیم و راهی برای فرار نیست.
خسته تر از اونیم که فکر کنی. کاش نجات پیدا کنم کاش بمیرم...»
اونم در جواب برام نوشت:
«منم به خدا موندم چکار کنم
منم دیگه توان ندارم
دوستت دارم ولی همیشه برعکس نشون داده میشه.
به خدا من خسته میشم، مثل خودت
دیروز یه رفت و برگشت پشت فرمون بودم.
این بچه شیطونو یک ساعت بردم پارک و آوردم که تو مراسم تو راحت باشی...به خدا پدرم درومد. بیخوابی و خستگی و استرس و بی پولی پدرمو درآورده. خدا شاهده دیگه نمیدونم چیکار کنم...»
و یه سری پیامهای دیگه... روزهای خوبی نیست، دعا کنید آرامش به زندگیمون برگرده.دلم برای روزهای خوبی که همش بغلم میکرد و منو میبوسید و پیامهای عاشقانه میفرستاد تنگ شده. امروز صبح بهش پیام دادم و همینا رو نوشتم، گفتم که دلم تنگ شده، اما در دسترس نبود و هنوز پیاممو ندیده...
ممنونم از بابت پیامهای تسلیتتون. ممنونم که به یاد پدر مرحومم بودید و براش فاتحه خوندید، خدا عزیزانتون رو نگهداره براتون. قدر با هم بودنها رو بدونید. خیلی زود دیر میشه....
پینوشت:متاسفانه دیروز متوجه شدم رضوانه خواهر کوچیکم و شوهرش امید به کرونا مبتلا شدند و تست کروناشون مثبت شده. به احتمال خیلی زیاد هردوشون قبل از اومدن به مراسم بابا کرونا داشتند و اینطور نبوده که از مراسم بابا این مریضی رو گرفته باشند. متاسفانه من هم در حد یکی دو ساعتی بعد از مراسم بابا درست کنار رضوان نشسته بودم و یه مقدار نگرانم از بابت اینکه خدای نکرده خودم هم با این وضعیت بارداری کرونا گرفته باشم. خیلی کم حالت سرماخوردگی و آبریزش بینی دارم اما حالم در کل خوبه. انشالله که چیزی نباشه. خواهرزادم رادین و شوهر مریم هم حالشون خوب نیست و احتمال داره اونا هم کرونا گرفته باشند. پدرشوهر رضوانه هم همینطور. لطفاً دعا کنید به خیر بگذره. ممنونم ازتون دوستان خوبم
فردا صبح برای برگزاری مراسم سالگرد بابام عازم شهرستان هستیم، همونطور که پست قبل نوشتم سالگرد فوت پدر عزیزم ۲۱ دی ماه بود که به خاطر امتحانات عسل خواهرزادم تصمیم بر این شد که مراسم بابا رو بندازیم برای سیام دی ماه یعنی همین فردا، البته تصمیم ما که نه، تصمیم خواهر و مادرم، وگرنه اگر به من و خواهر کوچیکم بود دوست نداشتیم مراسم بابا چند روز دیرتر از سالگرد واقعیش برگزار بشه اما به هر حال من و خواهر کوچیکم تو این مدل تصمیمات هیچ جایگاهی نداریم...
بگذریم در هر حال فردا صبح عازم سمنان هستیم.بابت وضعیتم نگرانم، الان هفت ماهم تقریبا تمامه و وارد هشت ماه شدم.سامان و بقیه از جمله مادر و خواهر و دوستانم هم تاکید دارند که اگر در این مراسم شرکت نکنی اتفاقی نمیفته و کسی ازت انتظاری نداره اما من اصلا طاقت نمیارم، میدونم اگر نرم و فردا خونه بمونم درحالیکه همه فامیل تو مراسم سال پدرجانم هستند و سامان هم سر کاره، یقیناً دیوونه میشم...
نیلا هم حالش خوب نیست،وضعیت سینش خیلی خرابه و با اینکه بردمش دکتر، هیچ بهتر نشده و همچنان سرفه های بدی میکنه و هیچی هم نمیخوره، از اون جهت هم نگرانم که مبادا با رفتن به سمنان حالش بدتر بشه، آخه مراسم سر خاک پدرم هست و اونجا هم به شدت سرده....
دعا کنید به سلامت بریم و برگردیم، نیلا هم همکاری بکنه و حالش بدتر نشه و مراسم بابام هم به خوبی پیش بره، لطفاً دعا کنید که از جهت ارتباط با خواهر بزرگم هم حاشیه ای پیش نیاد و همه چی به خیر و خوشی تموم بشه. کلی برام انرژی مثبت بفرستید عزیزانم.
ممنون میشم فاتحه ای نثار روح بابای عزیزم در اولین سالگرد آسمونی شدنش بکنید.
امروز ۲۱ دی ماه سالگرد آسمونی شدن پدر عزیزم هست، به همین سرعت یک سال گذشت باور کردنش سخته، همین دیروز بود که صبح قبل رفتن سر کار، وقتی رفتم دستشویی و اومدم بیرون، سامان رو دیدم که روی مبل روبروم نشسته با چشمای قرمز و صورت برافروخته، سلام کردم و همون اول فهمیدم چی شده...گفتم چی شده؟ چرا ناراحتی گفت ناراحت نیستم، سوال بعدیم این بود بابام مرده؟ میگفت نه حالش خوب نیست باید بریم بیمارستان...بعد اون بود که دیگه نمیفهمیدم چیکار میکنم فقط داد میزدم و میگفتم بابام مرده؟ بابام مرده؟ شاید صدبار اینو تکرار کردم! اومد بغلم کرد و تو بغلش زار زدم. اصلا ولش کن چرا مرور میکنم؟ مگه گفتن دوبارش چه فایده ای داره جز یادآوری اون لحظات کشنده؟
یکسال گذشته و هنوز نمیتونم بپذیرم که اون همه روزهای سخت بیماری بابا و روزهای تلخ بعد رفتنش رو چطور پشت سر گذاشتم؟روزهایی که فکر میکردم هیچ پایانی براش نیست. درد و اندوه به سخت ترین شکل ممکن در قلب و روح و جانم ریشه دوونده بود و گلومو وحشیانه فشار می داد و هیچ راه گریزی ازش نبود. امروز دقیقا یک سال از آن روز گذشته، از دست دادن بابا فقط به معنای از دست دادن یک عزیز دوست داشتنی نبود، بعد فوت بابام خیلی خیلی چیزها تغییر پیدا کرد، رسماً زندگی منو سامان وارد مسیر تازه ای شد، مسیری که خوشایند نبود، بعد بحث و جدلی که با خواهرم ایام عید نوروز داشتیم تقریباً به طور کامل از خانوادم جدا شدم، شاید تو این مدت ده یازده ماه به زور پنج شش بار خونه مادرم رفته باشم. باید اعتراف کنم که از همون فروردین، با رفتن به اونجا و دیدن جای خالی بابا و بعد اون اتفاقات عید، آرامش زیادی رو اونجا احساس نمی کنم. تو کل دوران بارداری شاید به زحمت دو یا سه بار مادرم رو دیده باشم، دیگه عادت کردم، اما همیشه یک جور احساس کمبود و خلا ناشی از نبود محبت و نوازش مادرانه و دلگرمی حاصل از مهر خانواده، قلبمو فشرده کرده! وقتی اطرافم میبینم دوستانم رو که چطور دلشون به خانوادشون گرمه، میرن و میان و دعوت میشن و دعوت میکنند و براشون غذا میارن و شب یلدا و مناسبتها دور هم جمع میشن، دلم میگیره، حسرت میخورم غبطه میخورم! حتی گاهی حسودیم هم میشه! مطمئنم اگه بابام بود اوضاع از این بهتر بود.
پدر عزیزم کاش میدونستی که چقدر جات خالیه. میدونم که تا الان در قشنگ ترین جای بهشت در کنار آدمهایی که از صمیم قلب دوستشون داری، کنار دخترت ریحانه و مادرت که عاشقش بودی، روزگار خوبی رو میگذرونی و زندگی آرومی رو داری و لحظه ای آرزوی برگشتن به این زندگی لعنتی رو نداری. خوش به سعادتت بابا، خوش به حالت آبجی ریحانه....بابا جون، آبجی جون، لطفاً برای من هم دعا کنید، دعا کنید بتونم از پس روزهای سخت بر بیام، دعا کنید پسرکم صحیح و سالم به دنیا بیاد و زندگیمون آرومتر و روشنتر بشه. دعا کنید حالم خوب و خوبتر بشه.
همیشه به یادتم باباجون، روزی نیست که تو فکرم نباشی. دیدار ما خیلی هم دور نیست، اون روز همگی با یه سبکبالی بی نظیر دور هم جمع میشیم و دلمون بیشتر از قبل برای هم میتپه.
روزهای زیاد جالبی رو نمیگذرونیم. همه چی در هم قاطی شده، قلدریها و زورگویی های همیشگی خواهرم و حمایت های بی دریغ مادرم ازش دل من و خواهر کوچیکم رو بدجوری شکسته. مادرم انگار به شکل عجیبی جادو شده و هر چیز که مریم میگه بی چون و چرا میپذیره انگار که وحی منزله. قبلاً که پدرم بود اینطور نبود، خیلی عوض شده شاید یه جور ترس از تنها شدن باعث شده خیلی بیشتر از قبل به خواهرم وابسته بشه و احساس کنه بدون اون نمیتونه زندگی کنه همین هم باعث می شه که بی چون و چرا ازش حمایت بکنه حتی جاهایی که به نظر من کاملاً حق با ماست و نه اون...
من و خواهر کوچیکم هیچ نظر و اراده ای از خودمون نداریم، قرار بود مراسم سالگرد پدرم 16 دی ماه یعنی 5 روز زودتر از تاریخ فوت واقعیش باشه ، حتی اطلاع رسانی هم کردیم به فامیل اما خواهر بزرگم گفت به خاطر امتحانات عسل دخترش بندازیم برای 30 دی یعنی 9 روز بعد سالگرد واقعی!!! من گفتم معمولاً چند روز زودتر سالگرد رو میگیرن اما دیرتر نه اما مامانم گفت مریم با عموها (نه با خواهرهای خودش!!!) مشورت کرده گفتند عیبی نداره مهم یادبوده! بعدش فقط مادرم به ما زنگ زد که سالگرد 30 ام هست نه 16 ام, یعنی بیشتر حالت اطلاع رسانی داشت تا نظرسنجی! مطمینم اگر مثلاً من و خواهر کوچیکم مشکلی با 16 دی داشتیم قطعاً کوچکترین تغییری ایجاد نمیکردند. قطعاً برای منی که هفت ماهم تموم شده، سفر کردن تو این وضع به شهرستان زیاد خوب نیست حالا چه برسه دو هفته هم دیرتر بشه! تو ماههای آخر واقعاً دوهفته موثره و شرایط آدم سخت تر میشه.ولی مگه کاری از ما برمیاد؟
موضوع بعدی اینکه قرار شده شوهر خواهرم ماشین بابام رو بخره! خدا میدونه سر همین خریدن ماشین که منو رضوانه فکر میکردیم حداقل 20 تومن زیر قیمت واقعی داره برمیداره چه عذابی کشیدیم!اصلا بحث پولش نبود، اینکه همه چی رو با زورگویی به ما تحمیل میکرد و میگفت تازه اگه با این قیمت بخره بالاتر از قیمت واقعی هم برداشته خیلی زور داشت! ! ! ! همین رفتارهاش کلی باعث اعصاب خوردی من و رضوانه شد، ما حتی نمیتونستیم مخالفت کنیم یا بگیم چرا ارزونتر برمیداره و ... مامانم های های میزد زیر گریه و کلی حرف بار ما میکرد و میگفت شما دو تا بیرحمید و نمیخواید به خواهرتون خیری برسه و اینهمه برای پیگیری کارها زحمت کشیده و ... ما هم نمیگفتیم نمیدیم (با اینکه من ته دلم اصلاً راضی نبودم خواهرم اینا بردارند چه برسه ارزونتر اما چیزی هم نگفتم) فقط میگفتیم چرا داره میگه من گرونتر میخرم وقتی درواقع اینطور نیست و در واقع داره ارزونتر هم برمیداره؟ ولی حتی کلمه ای حرف میزدیم مادر و خواهرم کلی حرف بارمون میکردند! خب اگر مثلاً خواهرم میومد میگفت من الان یه خورده دست و بالم تنگه و اگر میشه کمی ارزونتر به خودم بدید (ماشین تاکسی پژو 405 هست، 20 هزار تا کارکرده و مال برج بهمن 98 هست یعنی فرقی با صفر نداره!) من و رضوانه ارزونتر هم میدادیم، ما که لنگ پولش نبودیم! حتی با اینکه من با مریم کلاً قطع رابطه هستیم بازم به وقتش دلم میسوخت براش (همسرش بیکار شده و میخواد روی ماشین کار کنه) و پایینتر هم راضی میشدم، اما اون میگفت قیمتی که من می خوام بردارم 10 تومن هم بالاتر از قیمتیه که بیرون ازمون برمیدارن و... میگفت هیچکی با قیمتی که شما میگید برنمیداره و حتی با زور و قلدری ما رو محکوم به چیزهای نامربوط میکرد، مامانم هم کاملاً پشتش!
جالب اینکه که حتی برای فروش ماشین به ما کلمه ای اطلاع ندادند، مگه غیر اینه که وقتی میخوای یه مالی رو که فقط مال خودت نیست و توش شریک داری بفروشی، از شریکت اجازه میگیری که بفروشی یا نه؟ اونا اینکارو نکردند، نه مادرم و نه خواهرم، حداقل منو که آدم حساب نکردند خبری بدن، چندماه پیش مادرم گفته بود میخوایم ماشین رو بفروشیم اما خب وقتی تصمیم قطعی به فروشش گرفتن (اولش قرار بود به غریبه بفروشن نه خواهرم) کسی حرفی به ما نزد! من که الان به این پول نیازی نداشتم، قطعاً اگر فقط مال خودم بود میذاشتم مثلاً سال آینده که تصمیم داشتم دوباره بیفتم دنبال خرید خونه، اونوقت میفروختم نه اینکه این مبلغ پول نه چندان زیاد رو بعد فروختن ماشین بگیرم و اونور سال ارزش پول نصف بشه! به خدا که من آدم مادی گرایی نیستم اما وقتی همه چی با قلدری و زورگویی و تازه با منت باشه واقعاً اذیت میشم، البته خواهرم خیلی اهل حلال و حرومه و اینطور نیست که مثلاً بخواد حقی رو ضایع کنه، نمیخوام از طرف شما اینطور برداشت بشه، اما اینکه به زور و با دعوا رضایت فروش بگیری اونم برای خودت و تازه بگی من دارم گرونتر از بیرون هم برمیدارم قطعاً رضایت قلبی من و خواهرم پشتش نیست چیزی که به شخصه برای من مهمه یعنی رضایت قلبی آدمها حتی اگه به زبون راضی باشند!
جالبه سه شب پیش بعد یه سری کشمکش هایی که سر همین موضوع، خونه مادرم پیش اومد، شوهر مریم بعد یکسال قطع رابطه در کمال تعجب زنگ زد به من و گفت خواستم خودم مستقیم زنگ بزنم و بیینم اگه به این قیمت راضی هستی ماشینو بردارم و میخوام مالم حلال باشه و ...گفت رضوانه راضیه و فقط مونده رضایت تو، (درصورتیکه حرف من و رضوانه رو یه قیمت دیگه بود و نمیخواستیم در برابر قلدری مریم کوتاه بیایم) منم گفتم اگه اون راضیه منم راضیم و حلالت باشه و... اما بعد قطع شدن تلفن فهمیدم اونجوری که شوهرخواهرم گفته نبوده و رضوانه همون رقم مورد توافق دو طرفه خودمون رو گفته که بهش راضیه، بعد گفته اگر مرضیه راضی به رقمی هست که شما گفتیم منم راضیم، اما شوهرخواهرم که به من زنگ زد قسمت اول حرف خواهر کوچیکم رو نگفت و فقط گفت رضوانه راضیه، اگر تو هم راضی باشی بریم محضر و من بلافاصله پولو به حسابتون بریزم...تو دلم تعجب کردم که رضوانه چه زود حرفشو عوض کرد و ...اما بعد که تماس قطع شد، رضوانه به من پیام داد که چرا اونطوری گفتی و رو حرف و توافقمون نموندی و چرا پیش اونا ملایم میشی و... منم گفتم من چه میدونستم تو رضایتت رو منوط کردی به رضایت من اونم به خیال اینکه من هم رضایت نمیدم و همون رقم مورد توافقمون در نهایت عملی میشه؟ بهش گفتم قطعاً اگر اون میگفت رضوانه به رقم بالاتر راضیه اما گفته اگر مرضیه به کمترش (یعنی همون رقمی که اونا میگفتن ما میخوایم بخریم) راضی بشه منم راضی میشم، اونوقت منم همون رقم رضوان رو میگفتم بهش راضیم و اصلاً نمی ذاشتم رقمی که منو خواهر کوچیکم روش توافق کردیم با زورگویی عوض بشه اما شوهرخواهرم، جوری به من گفت که انگار رضوانه صددردصد راضی شده و فقط موندم من و منم که دیگه این وسط نخواستم آتیش بیار معرکه بشم و کارشکنی کنم پس گفتم باشه یعنی به نظرم یه ذره این وسط سیاست بازی کرد... بماند که سر همین موضوع حتی من و خواهر کوچیکم هم کلی دچار سوء تفاهم شدیم و کلی ناراحتی پیش اومد....
در نهایت امر قرار شده فردا صبح بریم و مجوز فروش رو با همون قیمتی که زورکی بهمون تحمیل شد بدیم! بازم میگم خدا شاهده بحث پولش نبود چون من الان به این پول نیاز نداشتم و به خودم بود اصلاً الان نمیفروختم، تازه اگر خواهرم خواهش میکرد به اون بفروشیم و میگفت به من کمتر بدید و ... ما هیچ حرفی نداشتیم، اما با زورگویی و تحت فشار قرار دادن ما در شرایطیکه مادرم هم صددرصد پشتش بود و ما رو محکوم میکرد به اینکه بی رحمیم و دلمون به حال مریم نمیسوزه و اونو (یعنی مادرمون) رو مریض کردیم در نهایت رضایت زبانی را از ما گرفت.یعنی یه جورایی هم می خواست به هدفش برسه و هم اینکه منو خواهر کوچیکم رضایت داشته باشیم تا مثلاً مالی که بر میداره حلال باشه چون این حلال بودن هم براش خیلی مهم بود.
چی بگم دیگه ... خلاصه ماشین بابام هم در اولین سالگردش فروخته شد به خواهرم و رفت.... تنها دارایی بابای من همین یه ماشین بود و بس که اونم قسمت خواهرم شد.چقدر سر همین موضوع ماشین منو خواهر کوچیکم اذیت شدیم و حرص خوردیم اما دیگه مهم نیست. کاش قدر با هم بودنها رو میدونستیم، کاش اوضاع فرق میکرد کاش....
موضوع آخر اینکه یکی از دو تصمیمی که درموردش تو پی نوشت پست قبل نوشتم درمورد فروش خونه خودم و خرید خونه جدید اونم قبل تولد پسرم بود! خیلی ناگهانی وقتی دیدم همسایه واحد بغلیمون قصد خرید و فروش داره منم تصمیم گرفتم به جای سال بعد همین امسال برم دنبال خونه و چندروزی حسابی تو دیوار و شیپور و بنگاهها پرس و جو کردم تا در نهایت دیگه دو سه روز پیش به این نتیجه رسیدم الان وقت مناسبی نیست و ممکنه اتفاق ناخوشایندی این وسط بیفته و با این وضع بارداری من امکان وارد شدن فشار و استرس بهم خیلی زیاده و معلوم نیست بتونم به موقع و قبل تولد بچه به همه کارها برسم و خلاصه تصمیم نهایی این شد که همون نظر قبلیم رو که خرید خونه سال آینده هست عملی کنم. ایشالا که خیر باشه و بتونم...
فعلاً همینا....میشه لطفا فاتحه ای نثار روح پدر عزیزم و خواهرم ریحانه بکنید؟ خدا به همتون سلامتی بده.
پی نوشت: پست رو دیروز نوشتم و امروز تکمیل کردم، درواقع سالگرد اصلی بابا دیروز 21 دی ماه بود...
خیلی وقته ننوشتم، کلی اتفاقات ریز و درشت افتاده که الان درست و حسابی یادم نمیاد.
دو سه روزی مریض بودم، هفته پیش تست کرونا دادم و خدا رو شکر منفی شد. حدوداً چهار روزی سر کار نرفتم و از مرخصی استعلاجی استفاده کردم، چقدر خوبه سر کار نرفتن هر چند یه وقتها هم خیلی خوبه، اما با وضعیت الان من هر روز سر کار رفتن خیلی سخته.
****** از شب یلدا دو هفته ای گذشته، اما باید اشاره کنم به این موضوع که من و همسرم تنهای تنها بودیم، نه کسی از ما سراغی گرفت و ... احساس خیلی بدی داشتم، همراه با چاشنی بغض....با یه آجیل ساده که همون سر شب خوردیم سر و تهشو هم آوردیم، شاید اگر ترس از دیابت نبود شیرینی هم میگرفتم اما اینکارو هم نکردیم. کسی هم تماس خاصی نگرفت، فقط بابای سامان تو واتس آپ یه پیام تبریک فرستاد که راستش به زحمت و با بی حوصلگی جواب دادم، یه جور حس دلگیری و دلتنگی آمیخته با خشم مانع خوشحالی من میشد و برای بار هزارم فهمیدم که من و همسرم فقط و فقط تو این دنیا خودمونو داریم و بس.... به هر حال گذشت، مثل خیلی شبها و روزهای تنهایی من.
******* همون حول و حوش بود که گوشی سامان افتاد توی چاه دستشویی! چقدر اون شب حرص خوردیم! خیلی تلاش کرد درش بیاره که حداقل چاه دستشویی نگیره که نشد! آخرش یکی رو ساعت ده و نیم شب آوردیم و 400 تومن گرفت در عرض یک دقیقه درش آورد! دیگه نمیشد ازش استفاده کرد که، بعد کار سامان طوریه که بدون گوشی حتی یک روز هم نمیتونه بمونه، روی گوشیش برنامه اتوکد نصبه و تو محل کارش نقشه فیلمها و عکسهایی که از تاسیسات ساختمون میگیره تو همون گوشی روی برنامه اتوکد پیاده میکنه، طفلک چند تا کار هم روی گوشیش انجام داده بود که نتیجه زحماتش با افتادن گوشی توی دستشویی از بین رفت...
به هر حال هر طور که بود باید براش گوشی میگرفتیم، تصمیم گرفتم از طریق کارت اعتباری بیمه ملت که محل کارم در اختیار ما قرار داده بود براش بصورت قسطی گوشی بخرم، چندروزی هم پیگیری کردم که بتونم غیر حضوری تهیه کنم اما به دلایلی نشد و قیمتها هم که تو هر مغازه و فروشگاه و نحوه قسط بندی و بهره و ... با هم فرق داشت، سامان هم هر روز با ناراحتی میگفت من دیگه بدون گوشی نمیتونم بمونم و خلاصه خیلی کلافه و عصبی شده بود.
دیگه تو یه اشتباه استراتژیک همون روزی که رفتم تست کرونا بدم و خیلی زود کارم تموم شد، تصمیم گرفتم برم پاساژ علاء الدین که نزدیک همون محل تست کرونا بود که از اونجا هم گوشی رو که مد نظرمون بود قیمت بگیرم و اگر دیدم مناسبه نقد بخرم و قید قسطی زدنو بزنم، بعد همون شب هم گوشی رو به عنوان سورپرایز بدم به سامان....اما از همونجا دردسرهای من شروع شد و متاسفانه فروشنده قیمت واقعی رو بالاتر از قیمت روز بهم گفت و تازه گفت مبلغ خیلی کمی سود روش میکشه درحالیکه قیمت اصلی گوشی حداقل ششصد تومن کمتر از اون چیزی بود که اون بهم گفت، از طرفی چون توی سایت مرتبط به قیمتهای روز گوشی، قیمت روز اون مدل خاص رو نشونم داد (با یه ترفند خاصی قیمت تقلبی نشونم داد!!!) و منم به خاطر بارداری و گلودرد، شرایط جسمیم خیلی هم مناسب نبود دیگه شک نکردم که خیلی هم بخوام اینور و اونور برم و جاهای دیگه هم بپرسم گفتم بذار همینجا بگیرم قالش بعد چند روز کنده شه....
خلاصه گوشی رو خریدم و راه افتادم سمت خونه، دیگه هنوز به خونه نرسیده بودم که از طریق سرچ توی نت متوجه گرونتر خریدن گوشی شد و تازه فهمیدم چقدر طرف برنامه چیده و نقشه کشیده تا با این قیمت بهم گوشی رو بده، حالا شاید کلاً مثلاً ششصد تومن گرونتر داده بود اما خیلی زورم اومد...دیگه تماس گرفتم همون موقع به نشونه اعتراض و یه آقای دیگه گوشیو برداشت و قیمت واقعی رو قبول کرد و گفت فروشنده ما اشتباه کرده و همین الان بیاید اینجا بررسی کنیم، من بیچاره هم از نزدیکای خونه دوباره به سختی اسنپ گرفتم و برگشتم همون پاساژ و مغازه. دیگه اون فروشنده جدید قیمت رو خیر سرش اصلاح کرد و فاکتورمو تغییر داد اما مابه التفاوت پول رو که 450 تومن اونم با کلی خواهش و تمنای من بود، به حسابم نریخت و گفت اینجا الان خیلی سرشون شلوغه و تا یکساعت بعد میریزه و اگر به حسابم نیومد دوباره زنگ بزنم...دیگه منم وقتی دیدم پولی به حسابم نیومده، بعد دوساعت زنگ زدم، باز گفت برات چنددقیقه دیگه میریزم وبازم نریخت! این پروسه شش هفت ساعتی طول کشید، خدا میدونه چه حرصی خوردم!نزدیکای رسیدن سامان بود و منم خیلی نگران بودم، هم نمیخواستم برنامه سورپرایز کردنش به هم بخوره هم اینکه تصمیم گرفته بودم به دلایلی بهش نگم گوشی رو نقد خریدم و بگم همون قسطی خریدم که حداقل اگر پیش پرداخت رو خودم میدم، قسطهاش رو اون بهم برسونه... ضمن اینکه احتمالاً خوشحال نمیشد تک و تنها با این شکم برای خرید گوشی پا شدم رفتم پاساژ علاالدین که اسمش هم بد در رفته، اگر میگفتم قسطی خریدم، مراکز طرف قرارداد ادارمون بود و قطعاً معتبر بود و اونم شاکی نمیشد.
خلاصه که آخر سر که برای بار چندم به مغازه زنگ زدم یه آقایی غیر از اون آقایی که بهم قول برگشت پولمو داده بود، گوشیو برداشت و برگشت گفت ما اینجا فروشنده ایم و صاحب مغازه قبول نکرده پول رو برگردونه، وای آتیش گرفتم یعنی، قلبم تند تند میزد و به شدت عصبی شده بودم! گفتم آقا شمامنو از در خونم برگردوندید و فاکتور منو تغییر دادید (که لابد نتونم به دلیل گرون فروشی شکایت کنم) اما بقیه پولم یعنی مابه التفاوت رو بهم پرداخت نکردید و منم اعتماد کردم و اصرار نکردم همون موقع پول رو برام بریزید، بهم گفتید تا یکساعت بعد میریزم و آخرشم اینطوری بازیم دادید و الان میگید هیچی به هیچی.. اگر نمیخواستید پولی بدید چرا منو با این وضعیتم برگردوندید و زحمت دوباره و هزینه اسنپ هم بهم تحمیل کردید و فاکتورم رو تغییر دادید؟؟؟؟ اونم گفت ما به شما قول دادیم اما نمیدونستیم صاحب فروشگاه قبول نمیکنه و تازه اگرم بخوایم مبلغی بریزیم میشه 280 تومن و نه 450 تومن و... منم گفتم اما شما گفتید 450 تومن و فاکتور من رو هم اندازه 450 کم کردید! برگشت با لحن بدی گفت لطفاً وقت ما رو نگیرید و ...منم از ترس اینکه بیشتر از این شر نشه و شوهرم متوجه نشه گفتم همون 280 رو بزنید که قالش کنده شه، اونم با لحن بدی گفت باشه اونو الان میریزم و قطع کرد اما باز همون 280 تومن هم نریخت! که دیگه اینجا زنگ زدم به خانم همسایه که دوستمه و خواهش کردم همسرش تماس بگیره و پیگیری کنه و گفتم این وسط اصلاً موضوع پولش اهمیت نداره و اینکه اینا منو که یه زن باردار بودم و دیدند با چه حالی رفتم مغازه به بازی گرفتند و یک کاره برگردوندند فاکتورو عوض کردند اما پولمو ندادند و...اینه که
بهم فشار اومده و نمیتونم بیخیال شم و حالم خیلی بده. ازش خواستم به همسرش بگه بلکه اون مثلاً به عنوان برادرم تماس بگیره بلکه بدونند همچین بی کس و کار نیستم و لااقل همون پول رو برگردونن و فکر نکنن زرنگی کردن. اونم بیرون بود و گفت به محض برگشتن به شوهرش میگه زنگ بزنه و ...
دیگه تو همین اثنا بود که سامان هم رسید خونه! خیلی شرایط بدی بود. اصلا نمیخواستم بفهمه! کلی برنامه ریخته بودم برای خوشحال کردنش اما وقتی رسید خونه از حالت من و تماسهایی که با خانم همسایه میگرفتم متوجه شد یه موضوعی پیش اومده و انقدر اصرار کرد که آخر سر موضوع رو بهش گفتم! نمیشد هیچ جوره بپیچونمش! با شنیدن حرفهام انقدر عصبانی شد و حرص خورد که تمام صورتش قرمز شده بود! بهش گفتم موضوع رو به سمانه خانم همسایه گفتم و قراره همسرش تماس بگیره و ... اولش میگفت الان خودم زنگ میزنم و میدونم چیکار کنم و.. بیخود کرده باهات اینکارو کرده و منم ازت ممنونم بابت گوشی اما آخه چرا تنهایی با این شکم پا شدی رفتی و... دیگه منم چون شوهر خودمو موقع عصبانیت میشناسم ازش خواهش کردم زنگ نزنه و صبر کنه و بدترش نکنه. دیگه خودش سریع با آقای همسایه یعنی شوهر همون دوستم تماس گرفت و گفت بیا هم بریم پاساژ و پولو بگیریم! گفت حتی ذره ای اون پول و بیشترش ارزش نداره اما روی من خیلی حساسه و به خاطر رفتاری که با من کردند هست که انقدر عصبانیه.
وای که چه حال بدی داشتم من! چی فکر میکردم چی شد! مثلا برای هیجان بیشتر ماجرا، میخواستم به شوهرم بگم متاسفانه تا یک هفته دیگه نمیتونیم گوشی قسطی رو تحویل بگیریم و بعد که حسابی ناراحت و کلافه شد یک دفعه داخل سینی چای و بیسکوییت جعبه گوشی رو بذارم و بهش بدم و اینطوری حسابی سورپرایزش کنم (اما خب در نهایت قرار نبود بهش بگم نقد خریدم، میخواستم بگم طبق قرار قبلی قسطی گرفتم)، اما خب حسابی شر درست شد و من و سامان و آقای همسایه رفتیم مغازه موبایل فروشی و اونجا بین من و سامان و مغازه دار کنتاکی پیش اومد اما آقای همسایه از ما خواست سکوت کنیم و خودش موضوع رو جمع و جور کرد و در نهایت اون فرد فروشنده ظرف یک دقیقه 300 تومن ریخت به حسابم! عذرخواهی هم کرد که باعت ناراحتی من شده و گفت اون میخواسته همون 450 رو پس بده اما صاحب مغازشون گفته بیخود به من قول برگشت پول رو داده و اگرم پولو برگردونه از حقوق خودش کم میکنه و نباید قول میداده و ...تازه اگرم میخواسته پولی برگردونه بر اساس سود هفت درصد، باید 280 پس میداده نه 450. دیگه نمیدونم راست میگفت یا دروغ اما آقای همسایه میگفت قسم خورده همینطور بوده و به نظرش راست میگفته...به هر حال بازم یکم برام گرونتر درومد به نسبت اینکه میخواستم از جای دیگه بگیرم، شاید در حد دویست سیصد تومن مثلاً که خیلی هم مهم نبود اما دیگه کاری بود که شده بود، البته ناگفته نمونه که اگر قرار بود گوشی رو قسطی بگیرم حداقل دو میلیون تومن بیشتر برام در طی شش ماه درمیومد و از این جهت شاید حتی سود کردم. سامان هم در عین حال که سعی میکرد سرزنشم نکنه و حتی دستمو بوسید و تشکر کرد بابت خرید گوشی و... اما بهم گفت دیگه لطفاً اینجور جاها تنها نرو ...
حقیقت اینه که من یه عمر همه کارهام رو مستقل و تنها انجام دادم و هیچ کمکی نداشتم حتی موقع خرید خونه! از طرفی هم چون قیمت مصوب روز رو بهم نشون داد، فکر نمیکردم بخوان گرونتر بهم بدن و رفتار اون فروشنده هم اصلا نشون نمیداد دروغ میگه! خدا لعنت کنه همچین آدمهایی رو که تعدادشون هم تو مملکت ما داره روز به روز بیشتر و بیشتر میشه، آدمهای گرگ صفتی که نه وجدان دارند نه اخلاق و فقط به فکر سود بیشتر خودشون هستند، حالا اینجا به فرض اگر ضرر هم میکردم در حد پونصد ششصد بود اما چه کلاهبرداریهای کلانی میکنند از ملت این دلالای کثیف.
به هر حال درسته خیلی خیلی حرص و جوش خوردم بابت خرید این گوشی، اما خوشحالم که بیخیال نشدم و شبش با سامان و آقای همسایه رفتیم مغازه تا بفهمند نمیتونند قسر در برن، ولی دیگه تجربه برام شد که انقدر راحت اعتماد نکنم و از این به بعد تک و تنها برای خرید اینجور وسایل نرم...خودم هم از اول میدونستم نباید تنها برم اما حقیقتاً کسی نبود باهام بیاد و به خاطر غافلگیرکردن سامان و اینکه نمیخواستم بهش بگم دارم نقد میخرم، با اون هم نخواستم برم که متوجه نقد خریدن نشه.
هر چی بود که گذشت، فعلاً که خدا رو شکر سامان از گوشیش خیلی راضیه و خوشحالم بالاخره یه گوشی با کیفیت گیرش اومده، اون گوشی قبلی دیگه کارآیی زیادی نداشت هرچند ترجیح میدادیم لااقل توی دستشویی نمیفتاد و دست کم میدادیم دست نیلا که انقدر گوشیهای ما رو نخواد!
******** این شنبه که مرخصی استعلاجی داشتم، تصمیم گرفتم برم مهد کودک نزدیک خونه ببینم میشه نیلا رو دو روز در هفته بذارم مهد کودک؟ یعنی پرستارش ببره بذاره. آخه از نظر من نیلا از نظر ارتباط داشتن مشکل داره چون به جز من و باباش و پرستارش تقریباً هیچکسو نمیبینه، نه فامیلی نه خاله ای نه عمه ای نه هیچکس دیگه. فقط گاهی بچه های همسایه رو میبینه که متاسفانه بیشتر براش بدآموزی داره و اصلاً خیلی از مشکلات روحیش دقیقاً از وقتی شروع شد که خانواده همسایه رو به منزلمون دعوت کردیم برای افطار و اتفاقاتی که شب مهمونی افتاد که اینجا به تفصیل تو پستهای اوایل امسالم نوشتم...
دیروز صبح به سامان میگفتم شاید ما بتونیم این وضع رو تحمل کنیم اما وقتی بچه ها بزرگ بشن و ببینن عملاً هیچ فامیل و ... برای رفت و آمد نداریم حتماً احساس کمبود میکنند، سامان میگه بچه های آینده همگی به این وضع عادت میکنند و کم و بیش همشون به این درد دچارند، اما من حس میکنم به هر حال یه سری ارتباطات فامیلی همه بچه ها حتی همون تک فرزندها، چه الان و چه در آینده دارند. من که عملاً با خانواده خودم بعد دعوای عید و رفتارهای خواهر بزرگم و حمایتهای مامانم، رفت و آمد خاصی ندارم، خانواده سامان هم که رشت هستند، اگر اینجا بودند قطعاً شرایط فرق میکرد، هفته ای یکی دو روز اونجا بودیم یا به واسطه مادرشوهرم اینا با خاله و دخترخاله های شوهرم و ... کلی رابطه داشتیم و خیلی خوب میشد و کلی حالمون بهتر میشد اما خب اینم قسمت ما بود دیگه.
****** دیگه اینکه این چند هفته اخیر هم مدام درگیر این دکتر و اون دکتر رفتن بودم و همچنان هم هستم بابت انتخاب پزشک زنان برای زایمان، به دلایلی اصلاً نمیخوام پیش دکتر نیلا برم و تا الان غیر دکتری که نیلا رو پیشش زایمان کردم، پیش چهار تا دکتر دیگه هم رفتم و دیگه باید تا یکی دو هفته دیگه تصمیم بگیرم در نهایت کیو انتخاب میکنم، الان انتخابم محدود شده بین دو تا دکتر تا ببینم در نهایت کدوم میشه. برای مشکل دیابت هم تا الان پیش دو تا فوق تخصص غدد رفتم و نظرها یکم متناقضه، یکی میگه انسولین بزن، یکی میگه نمیخواد اصلا قند نداری و... از طرفی دکتر زنانی که سر نیلا پیشش میرفتم و آخرین بار هم دوشنبه رفتم پیشش با عصبانیت گفت این دکتر غدد بیخود گفته دیابت نداری و تو دیابت داری!!! و...انقدر هم با لحن بدی بهم گفت انگار تقصیر من بود که دکتر غددی که خودش ازم خواست مراجعه داشته باشم، برگشته گفته دیابت نداری! اون دکتر غدد هم با دیدن آزمایشها گفته، از خودش که نگفته اما دکتر زنان میگفت نه تو حتماً دیابت داری و چه دکتر بیسوادی بوده!اصلا به خاطر همین رفتارش تو ویزیت آخر و استرسهایی که دفعه های قبلترش هم بابت دیابت بهم داده بود تصمیم گرفتم عوضش کنم، اما دوشنبه گفتم برای بار آخر برم پیشش و مطمئن شم که آیا صددرصد تصمیمم اینه که پیش این برای زایمان نرم که با برخورد آخرش و لحن بدش و استرسی که دوباره به جونم انداخت مطمئن شدم که دیگه نمیخوام پیش این زایمان کنم! اما در عین حال تصمیم گرفتم پیش یه متخصص غدد سومی هم برم و دیگه هرچی اون گفت برام بشه اتمام حجت! همین امروز ساعت 2 هم وقت گرفتم که قراره بعد از کار برم امیر آباد شمالی مطبش. امیدوارم از این حالت سردرگمی دربیام و بالاخره بفهمم دیابتی هستم یا نه! انسولین و قرص نیاز دارم یا نه! یعنی هر چی که هست تکلیفم معلوم بشه و انقدر سردرگم نباشم! در هر حال هم تا جایی که بشه سعی میکنم یه سری مراعات ها رو بکنم اما خدایی وقتی باردار باشی و هی برای خوردن هرچیزی بخوای دو دو تا چهارتا کنی سخته دیگه، یعنی میخوام بگم زور داره دیابت بارداری نداشته باشم و الکی به خودم اینهمه سخت بگیرم و همش نگران بالارفتن قند خونم باشم!
فعلا همینا، بقیه تعریف کردنیها بمونه برای پست بعد، همینجا ای پست رو میبندم که بیش از این طولانی نشه. این پست رو هم طبق معمول دوشنبه 13 دی ماه نوشتم و با تاخیر امروز منتشر میکنم.
پی نوشت: دو تا تصمیم خیلی مهم هم گرفتم که در هر دومورد خیلی خیلی شک دارم به درست یا غلط بودن و نتیجه کارش...خواهش میکنم برام دعا کنید در نهایت تصمیم درست رو بگیرم و همه چی ختم به خیر بشه. اگر به درست بودن تصمیمم مطمئن شدم و اجراییش کردم حتماً میام و مینویسم.