غروب روز شنبه که از سر کار برگشت پر از بغض و آه بود. همسرم رو میگم..
سناریوی تکراری این سالها... ماهها کار میکنه، زحمت میکشه، کلی حقوق معوقه براش طلب میمونه، بعد کارفرما یا پیمانکار بالادستی به بهانه اینکه خودش طلب داره و از بالایی خودش پول نگرفته، پول شوهر بدبخت من و بقیه نیروها رو نمیده....
تو آخرین مورد از این سناریوی تکراری، همسر من با نزدیک به سی میلیون تومن بدهی که تصورمون این بود تا قبل عید همش رو میگیریم، به کار خودش در آخرین محل کارش پایان داد!!!!
اون یارویی که سامان رو استخدام کرده بود با کلی چک برگشتی و در شرایطیکه کلی بدهی به کارمنداش داشت، فرار کرده و سامان مونده و پولایی که ازش خورده، بهش گفتن قابل پیگیریه و میتونه از طریق مافوق و کارفرمای همون آدم پیگیر حقوق و طلبش باشه، اما همونم ممکنه تا شهریور سال دیگه بهش ندند، تازه اگر در نهایت بتونه بگیره که همونشم من خیلی امیدوار نیستم!
اینم آخرین تحول مثبت زندگی ما! در کنار سایر مشکلات زندگیمون، اینم اضافه شد! قبلش حداقل اسمشو میذاشتیم حقوق معوق و منتظر بودیم حالا دیرتر هم که هست، بهمون بدن الان تبدیل شده به پولی که شاید هیچوقت بهش نرسیم! تازه اگر هم برسیم چندماه دیگه که ارزشش نصف الان شده با اینهمه تورم.
دیشب که رسید خونه، همون اول کار سرشو گذاشت روی پامو و عین بچه ها شروع کرد گریه کردن. دلم کباب شد، سکوت کردم و فقط موها و پشتش رو نوازش کردم. هیچی نگفتم...یکم که سبک شد بهم نگاه کرد و گفت تو بهترین آدمی هستی که تو زندگیم دیدم.... آروم بهش گفتم اینطور نیست، گفت نه اینطوره، قدر خودتو بدون....
بعد درحالیکه دوباره به هق هق افتاده بود گفت "از خجالتت دارم میمیرم" اینجا منم به گریه افتادم. بهم گفته بود هر پولی که تا آخر سال بهم بدن، همشو مستقیم میریزم به حسابت و همش میگفت تا آخر سال بهت 25 تومن حداقل میدم اما همه چی دود شد رفت هوا.
در جواب بهش گفتم من الان بیشترین ناراحتی و غصه ای که میخورم بابت این نیست که اون پول رو قرار نیست بهم بدی یا اینکه کلاً شاید پولی در کار نباشه و پولتو برای همیشه خورده باشند، بابت این حال و روزی هست که دارم میبینم، بابت این غصه و شرمی که تو صورت و دلت هست....گفتم من تا آخر سال حقوق و عیدی و ... دارم و مشکل مالی نداریم، نگران نباش فقط تو غصه نخور، ایشالا حداقل بتونه این پول زنده بشه حتی اگه شده چندماه دیگه. بهم گفت اون و همکاراش پیگیری میکنند، شکایت میکنند و .... اما ته تهش خودم هم زیاد امیدوار نیستم که بتونه بگیره، یا حداقل همش رو بگیره. حال نذارشو که دیدم همون موقع از ته دلم دعا کردم، گفتم خدایا شوهرم شرمندست، شرمنده ترش نکن، گفتم خدایا دل این مرد و مردهایی مثل شوهر من که اینطوری باید خجل و شرمنده باشند جلویخانوادشون ج رو شاد کن، رزق و روزیشو بیشتر کن، یه کار درست و حسابی که مثل اینکار نباشه و هر بار سرش کلاه بذارند و چوب دلسوزی و تعهدش رو بخوره براش درست کن، گفتم خدایا من یک قرون از حقوق اونو نمیخوام، فقط برای دل خودش هم که شده، برای اینکه حال دلش خوب باشه، کارشو درست کن، یه درآمد مناسب بهش بده....
این آدم کلاش رو چند ماه پیش به خاطر اینکه پول درست و حسابی نمیداد، چند تا از کارمنداش ول کردند و رفتند، سامان گفت من بهش تعهد دادم و کارش گیر منه، نمیتونم ول کنم مثل بقیه برم، منم گفتم آره الان که بقیه ول کردند و رفتند، تو براش ناز نکن. کارشو راه بنداز، نتیجه این دلسوزی شد کار بیشتر و پول و طلب بیشتر نسبت به بقیه! به علاوه یه حس شدید حماقت و به قول سامان خر فرض شدن!
دیشب بهم میگفت مرضیه ما خیلی به بقیه محبت میکنیم، به شکلهای مختلف محبتمون رو نشون میدیم، خیلی بیشتر از بقیه مایه میذاریم اما در نهایت تنهاییم و هیچکس هم قدر نمیدونه.... منم گفتم قانون دنیا انگار اینه که هر چی کمتر محبت کنی و خودتو بیشتر بگیری و به بقیه کمتر بها بدی، دورت شلوغتره و بیشتر روت حساب میکنند.
بهش گفتم من به درجه ای رسیدم که اگر به کسی محبت میکنم با خودم میگم فرض رو بر این بذار که هیچوقت متقابلا بهت محبت نکنه، مثلا اگر براش کادوی تولد میخری حتی روز تولدت رو یادت بره که تبریک بگه چه برسه بهت کادو بده، تو برای دل خودت اینکارو بکن. من خودم وقتی به کسی محبت میکنم یا هدیه ای میدم و خوشحال شدنش رو میبینم، حال دل خودم بهتر میشه، همین برام بسه...البته که برای منم مثل بقیه آدمها مهمه که به وقتش محبت ببینم، اما برای آرامش خودم هم که شده سعی میکنم کار خیر یا محبتی که انجام میدم رو برای دل خودم و رضای خدا انجام بدم که اگر متقابلاً همون برخورد و محبت باهام نشد خیلی هم سرخورده نشم و بگم من با خدا معامله کردم و برای حال خوب دل خودم اینکارو انجام دادم، البته که در نهایت همه آدمها دوست دارند به همون اندازه که محبت میکنند محبت هم ببیند و این کاملاً طبیعیه، ولی تو زندگی من و سامان متاسفانه این موضوع اغلب اتفاق نیفتاده، نمیدونم چرا، سامان میگه حتماً یه جای کار خودمون میلنگه، جالبه اونم مثل خودمه، همش به بقیه محبت و مهربونی میکنه اما اندازه دلش و مهر و محبتی که میکنه دریافت نمیکنه. درسته که اطرافیان و دوستانش خیلی دوستش دارند اما اون مایه ای که سامان برای اونا میذاره اونا براش نمیذارند، درمورد من این قضیه خیلی پررنگتره و منم سعی کردم باهاش کنار بیام و خودمو وفق بدم، در نهایت به قول سامان هردوی ما خیلی تنهاییم و فقط همدیگه رو داریم...
اینم از درد جدید این روزهای ما، که من دارم سعی میکنم باهاش کنار بیام و سامان رو هم دلداری بدم. اسمشو هم ترجیح میدم درد نذارم، بگم دغدغه جدید.
شوهر شاد من سالهاست دیگه خوشحال به اون معنا نیست، شوخی میکنه میگه میخنده اما بی انگیزه و غمگینه...دلم براش خیلی میسوزه...نمیدونم چه کسی رو باید بابت این وضعیتی که خیلی مردهای ما تو این کشور بهش دچارند مقصر بدونیم. خدا خودش فقط کمک کنه.
پی نوشت: این پست رو دیروز یکشنبه نوشتم و امروز دوشنبه میخوام منتشر کنم، جالبه قبل نوشتن این پست با وجود این مشکل بزرگ جدید، بازم حال رابطمون خوب بود، اما دیشب سر موضوع مسخره ای بدجور بحثمون شد و الان کلاً از اون حالت رومانتیک و عشقولانه درومدم و دوباره نسبت بهش پر از خشمم، درست همین امروز که تولدش هم هست! یعنی دو اسفند! جالبه که دیشب یادم نبود امروز تولدشه و با تبریک تولد دخترخالش که بهش زنگ زد تبریک بگه یهو یادم افتاد، البته دو ماه پیش که براش گوشی خریدیم بخش بیشتر پولش رو من دادم و شد کادوی تولدش، اما عجیبه که شب تولدش اصلاً حواسم نبود، باز خدا رو شکر دخترخالش زنگ زد و سریع یادم افتاد و بعدش هم اصلاً نشون ندادم یادم رفته و گفتم اتفاقاً میخواستم همین الان بهت تبریک بگم که دخترخالت زنگزد!آخه دخترخالش ساعت هفت شب دیشب زنگ زده بود ،خب خیلی زود زنگ زده بود، برای همین سریع گفتم منم میخواستم همین الان تبریک بگم، نمیشد بگم که حواسم نبود و یادم رفته که...
شاید اگر دیشب اون دعوای بد رو نکرده بودیم یه کیک امشب میگرفتم براش اما الان انقدر پر از عصبانیتم که حتی زنگ هم بزنه جواب نمیدم! صبح که ازم خواهش کرد امروز که روز تولدشه کش ندم اما رفتار دیشبش خیلی ناراحتم کرده.
عجیبه برام که هر وقت درمورد حس و حال خوبمون مینویسم یا حتی بهش فکر میکنم خودمو چشم میزنم و سریع همه چی خراب میشه! الانم همونطور شده، حالا پستم رو به حالت پیش نویس نوشته بودم و منتشر هم نکرده بودما، ولی همینکه نصفه هم نوشته بودم باز همه چی خراب شد.... مسخرست! آخه چند بار هم تکرار شده این قضیه!
تا اینجا کافیه با اینکه گفتنی های دیگه ای هم داشتم، اما باید راه بیفتم برم، وقت دکتر دارم، دیگه دفعه هایآخری هست که میرم دکتر، فعلاً دارم با دوتا دکتر میرم جلو تا ببینم ته تهش کیو انتخاب میکنم، امروز حتماً باید راجب انقباضات خیلی زیادی که دارم باهاش صحبت کنم،همینطور راجب راهی برای جلوگیری صددرصد از بارداری بعد زایمان...
امیدوارم همه چی به خیر بگذره و پسرکم فروردینی بشه.. لطفا دعا کنید برامون دوستای خوبم.
سه شنبه هفته قبل بعد مدتها رفتم خونه مادرم و گوشی رو که برای روز مادر براش خریده بودم بهش دادم، خیلی خوشحال شد و بیشتر از اون متعجب، خب مامان من هیچوقت گوشی هوشمند نداشت و میگفت اصلاً دوست نداره و همیشه هم تاکید میکرد هیچوقت نمیتونه کارکردن باهاشو یاد بگیره و استعدادشو نداره! هر چی هم میگفتیم برات خوبه و سرتو گرم میکنه و یادگرفتنش هم سخت نیست، قبول نمیکرد. اولش تصمیم داشتم برای روز مادر یه گوشی معمولی از این دگمه ای های نوکیا براش بگیرم اما در نهایت با خودم گفتم باید اونو تو کار انجام شده بذارم و برای اولین بار براش گوشی لمسی بگیرم، شاید اینطوری و به واسطه سرگرم شدن با این گوشی حواسش پرت بشه و روحیه خرابش بهتر بشه چون مادرم سالهاست از افسردگی رنج میبره و بعد فوت خواهرم و بعد پدرم شدت بیماریش دوچندان شده. سالهاست داروهای اعصاب مصرف میکنه و بدون اونها به قول خودش نمیتونه سرپا باشه. به هر حال منم گفتم این گوشی رو براش بگیرم بلکه بتونه بره تو واتس آپ یا اینستاگرام و یکم سرش گرم بشه بخصوص که بیشتر اوقات هم تو خونه تنهاست هرچند که پیشبینی هم میکردم که حتی با وجود گوشی هوشمند و یادگرفتنش، باز هم علاقه ای به گشتن تو اینستاگرام و استفاده از واتس آپ نداشته باشه.
خلاصه سه شنبه هفته قبل که غروب رفتیم خونشون، گوشی رو بهش دادم، خیلی تعجب کرد و همش میگفت این خیلی زیاده و قبول نمیکنم و ...خب راستش میخواستم بهش بگم بخشی از پول گوشی رو خودش قسطی طی چندماه بده و غیر مستقیم هم بهش گفتم. من خودم گوشیو نقد خریدم و برام گرون درومد، با خودم گفتم اگر شرایطش رو داشته باشه که میدونم داره شاید بتونه نصف پولش رو خودش قسطی و هر موقع شرایطشو داشت به من بده چون قبلاً و قبل اینکه برای روز مادر براش گوشی بگیرم، درمورد قسطی خریدن گوشی باهاش صحبت کرده بودم و اونم رضایت نسبی داشت اما اصلا فکر نمیکرد برای روز مادر براش بگیرم و اصلا این ایده رو عملی کنم، بعد هدیه دادن گوشی هم اشاره کردم که با توجه به اینکه قبلا هم راجب قسطی خریدن گوشی حرفهایی زده بودیم اگه دوست داره و شرایطش رو داره نصف مبلغش رو قسطی خودش بده و حتی اگه یکسال دیگه هم بشه مشکلی نداره، اما صدبار تاکید کردم که هیچ اصراری نیست و اگر هم هیچ قسطی نده من مشکلی ندارم چون به هر حال از پیش برنامه ریزی شده نبوده، به هر حال برای بودجه من اونم نزدیک زایمانم هزینه نسبتاً بالایی بود و میدونستم مادرم هم شرایط قسطی دادن رو داره، دیگه حالا بببنیم چی میشه.
از اونجاییکه تصمیم داشتم حتماً بهش آموزش هم بدم، تصمیم گرفته بودم چهارشنبه رو هم از محل کارم مرخصی بگیرم و خونه مامانم بمونم که کار با گوشی رو یادش بدم، اما وقتی سه شنبه رفتیم اونجا، دیدم خیلی راحتتره که مامانم رو بیاریم خونمون، خلاصه که به اصرار و زور آوردیمش خونمون، آخه مادرم غیر از خونه خودش علاقه ای نداره جایی بره، حتی خونه خواهرم هم که بغل گوششه رو به زور و خیلی کم میره اما دیگه به زور و اصرار آوردمش. دیگه مادرم از سه شنبه شب تا جمعه غروب خونه ما بود، بعد مدتها بود که میومد، اما درست از روز دوم به خاطر حال نامساعد و خستگی زیاد جسمی، اصلاً شرایط رسیدگی به مهمون رو نداشتم. مادرم هم 24 ساعته ناراحت بود که من همش سر پا تو آشپزخونه ام؛ خودش هم از خونه خودش دو مدل غذا آورده بود اما چون میدونم غذاهای یکی دو روز قبل رو با اکراه میخوره خودم بلند میشدم غذا درست میکردم، اونم همش میگفت اینطوری بخوای سرپا باشی و انقدر بهت فشار بیاد من اسنپ میگیرم و میرم، تا جای ممکن هم سعی میکرد یه جاهایی کمک کنه اما خب وضع سلامتی مادرم اصلاً خوب نیست و دلم نمیومد بذارم حتی ظرف بشوره و خودم انجام میدادم و سامان، دیگه یه شب قبل رفتن دیگه بند نمیشد و میگفت باید برگردم خونه، قرار بود خواهر بزرگم بیاد دنبالش و ببرتش، سامان اصرار کرد که حتماً باید بمونی و اگه بری دلمون میگیره و خلاصه به زور نگهش داشت، با همه علاقه ای که به موندنش داشتم اما انقدر ایستادن و پخت و پز و ... برام سخت بود و از طرفی دلم نمیخواست بهش بد بگذره که از دست سامان یکم عصبی شده بودم که چرا به اصرار نگهشون داشته، بازم میگم از روی ناتوانی جسمی و حال بدی که داشتم به جایی رسیده بودم که اگر خودمون بودیم به جز رسیدگی به کارهای نیلا که خودش کم هم نیست، حاضر نبودم از جام بلند شم اما پیش مادرم نمیخواستم خودمو خیلی مریض نشون بدم و به مهمانم اونم بعد یک سال که اومده خونم رسیدگی نکنم. دوست داشتم براش کم نذارم و خونه من خوش باشه، ولی حال نذار من اجازه نمیداد... دیگه یک شب هم بیشتر موند و جمعه غروب برگشت.
چندباری هم طی این سه روز راجب فروش ماشین و رفتارهای خواهر بزرگم و ... بحث شد که مامانم طبق معمول پشت خواهرم درومد و خواهر کوچیکم رو هم که به خاطر رفتارهای اخیر خواهر بزرگم خیلی ناراحت بود کلی سرزنش کرد و گفت اونه که مقصره و زبونش تند و تیزه و... (رضوانه خواهر کوچیکم هم در حال حاضر با مریم قهره و حرف نمیزنند). خلاصه که هر بار بحث خواهرم شد 90 درصد از اون حمایت کرد و واقعاً باعث ناراحتی من میشد. چندباری همین موضوع بین من و مادرم ایجاد دلخوری کرد، اما سعی کردم الان که مهمونمه زیاد کشش ندم چون میدونستم این حرفها چقدر به همش میریزه، همچنان معتقدم اگر مادرم کمی جذبه و مدیریت قاطعانه داشت، نه الان، از همون بچگی ما، هرگز کار بین ما خواهرها به اینجا نمیرسید، کافی بود بعد فوت بابا، همه کاره خونه به جای خواهرم اون میشد و خواهر بزرگم اینطوری جولون نمیداد، اما مادرم ساده هست و همیشه تحت کنترل بوده، چه زمانی که پدرم در قید حیات بود و چه الان که خواهر بزرگم بصورت صد درصد اختیارش رو در دستش گرفته و جوری شده که گاهی حس میکنم به من و خواهر کوچیکم هیچ نیازی نداره و بدون ما هم راحته...سر همین سعی میکنم کمتر به خونش رفت و آمد کنم.
این چند روز هم بارها و بارها باهاش کار با گوشی جدید رو تمرین کردم، هر بار با فراموش کردن هر موردی، کلافه میشد و میگفت من میدونم یاد نمیگیرم و همون گوشی ساده برام خوبه و .... اما من بازم باهاش کار میکردم و میگفتم خوب یاد میگیری و انصافاً هم بهتر از تصورم بود اما همچنان اعتماد به نفسش کمه و همش میگه میدونم کسی نباشه قاطی میکنم. حالا امروز دوباره زنگ بزنم ببینم تونسته خودش به تنهایی باهاش کار کنه یا نه...
از طرفی عسل خواهرزادم هم دنبال خریدن گوشیه و ظاهراً پدر و مادرش (یعنی مریم خواهر بزرگم) هنوز بودجه کافی ندارند، مادرم میگفت اگه ناراحت نمیشی گوشی رو بدم عسل تا دو سه هفته دیگه بتونه گوشی بخره، اما خب راستش من ناراحت میشم، چون شاید هرگز دوباره نتونه رنگ اون گوشی رو ببینه، ضمن اینکه منم با ذوق و شوق برای مادرم گوشی خریدم، اینکه همون روز بده به نوه خودش هرچقدر هم که بهش نیاز داشته باشه حس خوبی بهم نمیده و اصلاً به نظرم پیشنهاد خوبی نبود اونم بلافاصله بعد اینکه بهش هدیه دادم، اما عسل رو که دیدم که چقدر برای داشتن گوشی خوب مستاصله و چقدر بهش نیاز داره بابت کلاسهای مدرسش (به خاطر نیلا اومده بود خونه مادرم که نیلا رو ببینه)، دلم سوخت و بهش گفتم میتونه از کارت اعتباری که اداره به ما داده بصورت قسطی گوشی بخره، عسل دختر خیلی خوب و ماهیه، برادرش رادین هم همینطور، و من به عشق خواهرزاده هام، کاری به رفتار مادرشون و شوهرخواهرم نداشتم و بهش گفتم بره تحقیق کنه و هر موقع گوشی باب میلش رو پیدا کرد بهم بگه که کارتم رو در اختیارش قرار بدم تا بصورت قسطی گوشیش رو سریعتر بخره و معطل نشه اینطوری میتونه گوشی بهتری هم بگیره چون لازم نیست پولشو کامل همون موقع بده.
خلاصه که خواستم اینطوری کمکی کرده باشم، یکی از دل نگرانیهای خیلی بزرگ من اینه که خواهرم مریم برای زایمانم نمیاد و من نمیدونم چطوری این موضوع رو پیش خانواده همسرم و خواهرشوهرم و ... توجیه کنم چون از اختلاف ما به اون شکل و در این سطحی که هست خبر ندارند، مادرشوهرم همین چندروز اخیر به واسطه حرفهای خیلی معمولی من متوجه شده که یکم باهاش زاویه دارم، اما اصلا از قضیه عید امسال و دعواها و کشمکشهای خانوادگی خبر نداره و قطعاً انتظار نداره که خواهرم برای زایمانم نیاد، این خودش برام شده معضل که چطوری عنوان کنم و.... با همه اینها خواهرزاده هام برام عزیزند و از ته دل دوستشون دارم و دلم میخواد خوشحال و خوشبخت باشند، خدا مادرشونو به راه راست هدایت کنه، هرچند از نظر خودش و مادرم کاملاً در راه راست قرار دارند و این ماییم که اشتباه میکنیم....
از این بحث ها بگذریم، دوشنبه هفته قبل رفتم پیش دکتر توکلی، همون پزشک زنانی که از طریق اینستاگرام پیدا کردم، قبلش هم رفته بودم پیش پزشک محل کارم، اول از همه بگم که پزشک محل کارم رو برای بار سوم بود که میدیدم و بهش مراجعه میکردم اما انصافاً بار سوم که رفتم خیلی به دلم نشست و با خودم میگفتم ایکاش دیگه نمیخواست پیش دکتر توکلی که برای اولین بار بود میخواستم بهش مراجعه کنم برم، میدونستم ممکنه باز دچار تردید و دودلی بشم.... بار سومی که پیش دکتر رضایی، پزشک اداره رفتم یعنی همین دوشنبه، دکتر خیلی با حوصله بهم جواب میداد. از اول هم بابت بیمارستان ساسان که اونجا زایمان میکرد دل چرکین بودم و دنبال دکتر دیگه ای هم بودم وگرنه که بعد عوض کردن پزشک قبلیم، در کل ازش راضی بودم، اما اینبار آخر که پیشش رفتم خیلی بیشتر از دو بار قبل به دلم نشست، تصمیم گرفتم به بیمارستان ساسان که همون اطراف بود هم سر بزنم و بخش زنان و زایمانش رو ببینم و اگر رضایت داشتم، دیگه پیش همین دکتر رضایی برم، همینکارو هم کردم و بلافاصله بعد مطب دکتر به بیمارستان ساسان مراجعه کردم، بخش زایمانش به نسبت بیمارستان عرفان که نیلا رو اونجا به دنیا آوردم خیلی خیلی کوچیکتر بود، اما پرسنلش خیلی مهربون و خوش برخورد بودند و وقتی متوجه شدند من نسبت به بیمارستان از جهت کیفیت تردید دارم ، همه اتاقها و بخشها رو نشونم دادند و خیلی دلمو قرص کردند، گفتند اگر زایمانت برای عید باشه برعکس خیلی از بیمارستانها اینجا خلوت تره و رسیدگی بهتر....اما یه مشکلی که داشت این بود که بخش NICU یعنی اطفال نداشت و اگر خدای ناکرده خدای ناکرده بعد زایمان بچم کوچکترین موردی داشت باید به بیمارستان دیگه ای منتقل میشد، این خب یه ضعف بود اما با وجود کوچیکی، بیمارستان تمیز بود و برخورد دو سه تا پرسنلی هم که دیدم خیلی خوب و صمیمی بود.
خلاصه که از جهت بیمارستان هم علیرغم کوچیک بودنش، تا حدی حسم بهتر شد. سامان از سر کارش حدود ساعت سه و نیم اومد دنبالم و سریعاً راه افتادیم مطب دکتر دومی، یعنی دکتر توکلی، همونکه تو اینستاگرام پیداش کردم و خیلی به دلم نشسته بود. سامان پایین منتظر موند و من رفتم بالا، بینهایت معطل شدم و همین موضوع یکم اذیتم کرد، با خودم میگفتم کاش با همون پزشک ادارمون میرفتم جلو، اما به هر حال نوبت گرفته بودم و ترجیح میدادم میدیدمش، نوبتم که شد ، از ته دلم دعا کردم بتونم یکدل بشم و بعد بیرون اومدن از مطب تصمیم نهایی رو بگیرم، اعتراف میکنم دنبال یه دلیل بودم که منصرف بشم و بتونم پیش همون دکتر اداره برم، مثلاً برعکس اونچه که ازش میگن یا تو اینستاگرام و از پستهاش شناخته بودم باشه و تصمیم بگیرم پیشش نرم، اما با رفتن داخل مطب و نوع برخورد و رفتار بینهایت خودمونی و دوستانه خانم دکتر، تقریباً به این نتیجه رسیدم که این خانم دکتر همونیه که میخوام و کاش از اول بارداری تحت نظرش بودم. منو با اسم کوچیک صدا کرد و انقدر خوش برخورد بود که دلم نمیخواست از مطبش بیام بیرون....
وقتی که کارم تموم شد، از طرفی از آشنایی با این دکتر خوشحال بودم و از طرفی هم میدیدم که اگر پیش دکتر اداره میرفتم از نظر تردد و هزینه و حتی هزینه زایمان خیلی به نفعمه چون بیمارستان ساسان ارزونتر از بیمارستان لاله که دکتر توکلی توش عمل میکرد بود، هر دو دکتر هم خوب بودند اما خب ارتباطی که همون بار اول با دکتر توکلی گرفتم رو حتی با دکتر قبلی خودم (دکتری که نیلا رو به دنیا آورد) نداشتم.... خلاصه که تقریباً به این نتیجه رسیدم دکتر توکلی رو انتخاب کنم، اما خب یکم هم دلم میسوخت که از دکتر قبلی که با محل کارم قرارداد داشت بگذرم، اونم دکتر خوبی بود و هزینه ها هم برام کمتر درمیومد، اما به هر حال باید یه تصمیم واحد میگرفتم و تا اونجای کار باز کفه ترازو به سمت دکتر توکلی بود.
قبلا شنیده بودم بیمارستان لاله که دکتر توکلی توش عمل میکرد، بیمارستان خیلی خوبیه، تو شهرک غرب بود، از سامان خواستم حالا که امروز اینهمه جا رفتیم، منو بیمارستان لاله هم ببره که اونجا رو هم ببینم. رسیدیم و منم رفتم بخش زایمان و بعد هم بخش زنان.... بخش زنان و زایمانش خیلی بزرگتر از بیمارستان ساسان بود اما به نظرم خیلی دلگیر رسید، با همه تعریفی که ازش شنیده بودم فکر میکردم قشنگتر و دلبازتر باشه، برخورد پرسنل هم به صمیمیت بیمارستان ساسان یا عرفان نبود اما به هر حال سرپرستار اجازه داد اتاقهای بستری رو ببینم، نسبت به بیمارستان عرفان که نیلا رو به دنیا آوردم، از نظر زیبایی و دلبازی، ضعیفتر بود، اتاق خصوصیشون هم (ترجیح میدم اگر امکانش باشه اتاق خصوصی بگیرم) انقدرها چنگی به دل نمیزد منظورم از نظر ظاهریه و در کل با انتظاری که ازش داشتم فاصله داشت، اما خب خیلی ازش تعریف میکنند و لابد خوبه دیگه، از طرفی بخش NICU کودکان هم داره، ایشالا که هرگز استفاده نشه اما به هر حال داشتن این بخش یه امتیاز و یه گزینه مثبت هست. از نظر هزینه سزارین چهار 5 تومنی گرونتر از بیمارستان ساسان بود، البته هزینه سزارین رو بر اساس تعرفه، محل کارم پرداخت میکنه اما یه بخشیش فکر میکنم حدود ده درصد رو باید خودم بپردازم و طبیعتاً بخش مربوط به خودم با انتخاب بیمارستان لاله بیشتر میشد اما به نظرم قابل چشم پوشیه اگر بدونم امکانات بهتری داره ضمن اینکه به هر حال اگر دکتر توکلی رو انتخاب کنم باید برم همون جا....
فعلاً به قول سارینا جان ترجیح میدم با هر دو تا دکتر این یکماه آخر رو کم و بیش برم جلو و در نهایت تصمیم بگیرم برای زایمان چه کسی رو انتخاب کنم، بر اساس روز زایمان و شرایط دکتر.... فعلاً که فکر میکنم برای زایمانم دکتر توکلی رو انتخاب کنم، دیگه هرچی خدا بخواد.
فقط از خدا میخوام زایمانم بیفته فروردین و به خاطر چند روز، بچم نیمه دومی و برای سال 1400 نشه، ولی در نهایت سپردم به خدا و از همه مهمتر سلامتیشه برام.
این روزها که اصلاً حالم مساعد نیست، کمردرد دارم و دارم دارو میخورم، تازه یک هفتهست کمردردم شروع شده، خیلی شدید نیست اما هست، از دو روز پیش هم حس میکنم تنگی نفس اومده سراغم، امیدوارم این ماه آخر به خیر بگذره.
دوشنبه هفته قبل از صبح خیلی زود تا ده شب از این دکتر به اون دکتر و از این بیمارستان به اون یکی بودم، خدا رو شکر پرستار نیلا، برده بودش خونه خودشون و دل نگرانی بابت نیلا نداشتم. نیلا هم که اونجا خوشحاله، دیگه ساعت نه شب بود که کارامون تموم شده بود، تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و حالا که نیلا نیست، دوتایی برای شام بریم رستوران. از وقتی نیلا به دنیا اومده بود یادم نمیاد دو تایی رفته باشیم، دو سه باری با خانواده سامان رفته بودیم اما دو نفری نه، یعنی نیلا اصلاً همکاری نمیکنه و یه جا نمیشینه، هر بار غذا گرفتیم بیرون بر بود یا سامان رفته بود گرفته بود و آورده بود خونه، اما اینکه دو تایی بریم رستوران تو این سه سال فکر کنم سابقه نداشت، دیگه برای شام رفتیم و ماهی قزل سفارش دادیم، مجموعاً خوب بود، همینکه نیلا دور و برمون نبود که اذیت و شیطنت کنه و با خیال راحت غذا خوردیم خوب بود، بعدش هم رفتیم دنبال نیلا و رفتیم خونه... از خستگی نفسم بالا نمیومد. برام این هفته های آخر سختتر شده، اما یه حس عجیبی همراهمه که دلم میخواد هنوز تو دلم بمونه، با همه اون لگدهای دردناکش و همه این سختیها و خستگیها.... بارداری با همه سختیهاش، شیرینی هم داره....
لطفاً منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید و برای سلامتی پسرکم و راحت به دنیا اومدنش خیلی دعا کنید.
این پست رو شنبه 16 بهمن نوشتم و امروز 18 بهمن طبق معمول با تاخیر دو روزه منتشر میکنم.
از پنج بهمن تا امروز که شونزده بهمن باشه سر کار نرفتم، از اونجا که خواهرم و شوهرش به کرونا مبتلا شدند، و منم پنجشنبه 30 دی که برای سالگرد باباجانم رفتیم شهرستان، چندساعتی کنارشون بودم، با اینکه علامت زیادی هم نداشتم، اما شک کردم مبادا ناقل باشم و به همکارانم در اداره منتقل کنم، این شد که رفتم دکتر و دو روز برام استعلاجی نوشت، بعد پایان استعلاجی هم باز رفتم و تست دادم که برعکس دفعات قبل که جوابش حداکثر دو روزه آماده میشد، اینبار چهار روز طول کشید، ما هم تا زمان آماده شدن جواب تستمون اجازه نداریم برگردیم سر کار، یعنی کارت ورود و خروجمون رو مسدود میکنند تا جواب منفی تست بیاد. دیگه تا جواب حاضر بشه خونه موندم و نهایتاً امروز شانزدهم اومدم سر کار. به معنای واقعی کلمه به استراحت نیاز داشتم. تو ماه هشتم هستم و سنگین شدم و طبیعتاً سر کار رفتن هر روزه برام راحت نیست، اونم با وجود یه بچه سه ساله و کار خونه و دکتر رفتنها و آزمایش دادن های مکرر.... خلاصه که خدا رو شکر جواب تستم منفی شد اما فرصتی شد تا کمی استراحت کنم. باز خدا رحم کرد چون من حتی از دست خواهرم میوه هم گرفتم و خوردم، یعنی خودش پوست کند اما خواهرم کلاً به رعایت بهداشت خیلی اهمیت میده و دستش رو هم درست قبلش شسته بود، خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد، خودشم بعد ده روز بهتر شد اما خیلی بد گرفته بود و علائمش اصلا مشابه سرماخوردگی نبود و خیلی بدتر بود، مشابه کرونای دلتا بود نه اومیکرون، حتی تنگی نفس و سرفه شدید هم داشت.
یه اتفاق خیلی مثبتی که این مدت رقم خورد این بود که از موقعیت استراحت این چند روزه استفاده کردم و سامان هم کلی زحمت کشید و اتاق خودمون و اتاق نیلا رو جابجا کردیم، اتاق خواب ما بزرگتر از اتاق نیلا بود و فکر کردم الان که بچه هامون دو تا شدند، اتاقشون هم باید بزرگتر بشه، این شد که تو یه تصمیم آنی اتاقها رو جابجا کردیم، خیلی بهتر شد، البته بماند که وسطش کلی دچار تردید شدم که عجب کاری کردیم و انگار اونطوری و مدل قبلی بهتر بود اما وقتی بعد چهار پنج روز همین دیشب تقریباً کارها تمام شد و عکسهای روی دیوار اتاقها رو هم جابجا کردیم، دیدیم که نه انگار بد هم نشد و بهتر هم شد، حتی امروز صبح که ماریا پرستار نیلا اومد و جابجایی اتاقها رو دید کلی استقبال کرد و گفت اینطوری خیلی بهتر شد، درصورتیکه قبل جابجایی وقتی باهاش مطرح کردم که میخوایم اتاقها رو عوض کنیم اصلاً استقبال نکرد و میگفت نه اینطوری بهتره و اتاقها رو عوض نکنید، اما در نهایت صبح که نتیجه کار رو دید خیلی خوشش اومد و گفت بهترین کارو کردی. البته هنوز جابجا کردن پرده اتاقها و جابجا کردن لوسترها مونده، چون لوستر اتاق نیلا و پردش بچه گونست و باید بره تو اتاق خودش.... ایشالا اینم همین روزها انجام بدیم که دیگه کارمون کامل بشه.
خلاصه که این یه قدم خیلی مثبت و البته فوق العاده سخت بود، بنده خدا همسرم رسماً از پا افتاد، این وسط چندباری بدجوری دعوامون شد به خاطر حجم کار و خستگی و سنگینی وسایل و ریخت و پاش وحشتناک خونه و شیطنتهای همیشگی نیلا، اما ته تهش انقدر زحمت میکشید و میگفت به عشق من داره اینکارو میکنه که خوب که فکر کردم دیدم این مرد با همه اخلاق تند و عصبی بودنش، اما بینهایت عاشق منه، وگرنه میتونست خیلی راحت بگه اینکار تنهایی امکانپذیر نیست و هزار جور بهونه بیاره و از زیرش دربره، نه اینکه همون روز که من تصمیم گرفتم فرداش شروع به کار کنه و اون تختخوابهای سنگین (تخت خودمون و تختخواب نیلا) رو با اونهمه پیچ و مهره باز کنه و با هزار بدبختی به دوش بگیره و جابجا کنه و این وسط کلی بدنش درد بگیره و زخم و زار بشه.
تازه بعد اونهمه سختی و جابجایی وقتی هنوز کارها بطور کامل انجام نشده بود و من همچنان از این جابجایی دل چرکین بودم و میدید که ناراحتم و خیلی تردید دارم از درستی اینکار، گفت ناراحت نباش، اگر بخوای دوباره به شکل اولش برمیگردونم، در حالیکه من از نزدیک شاهد بودم برای این جابجایی و بلندکردن قطعه های تختخوابها چه زحمت و رنجی کشید و چقدر بدن درد گرفت، اما باز همچنان به خاطر من و اینکه دلم راضی باشه حاضر بود دوباره از اول همه اونکارا رو انجام بده... اینجا بود که فهمیدم چقدر عاشقمه و دوستم داره،
متاسفانه همین دیشب و پریشب هم (پنجشنبه و جمعه چون پستم مال 16 بهمنه) کلی آخر شب بحثمون شد و به هم بد و بیراه گفتیم (معمولاً آخر شبها اوج تنش و دعوای ما هست و معمولاً هم سر نیلا و اینکه چرا دقیقا دیر موقع شروع به پریدن از مبلها و سر و صدا میکنه)...دیگه دو سه شب پیش بود داشتم میگفتم بابا بیخیال همه چی این بچه به دنیا بیاد ول کنم همه چیو بذارم برم خسته شدم، این چه وضع زندگیه؟ چقدر دعوا چقدر توهین، اما ته تهش همین دیشب نصفه شب که با صدای وزش شدید باد از خواب پریدم و دیگه نتونستم بخوابم، خوب که فکر کردم دیدم این مرد خیلی دوستم داره، چون حتی دیشب بعد اینکه باز بحثمون شد موقع خواب که دید یکم ناله میکنم، اومد و بدنم رو ماساژ داد و آخرش هم سرمو بوسید و رفت که بخوابه....
با خودم فکر کردم باید سعی کنم یکم بیشتر گذشت کنم و یه جاهایی حتی دیدم حرفهای بدی بهم میزنه صبوری پیشه کنم، اونم از حق نگذریم حقیقتاً به وقتش گذشت داره، منم نه که نداشته باشم اما باید سعی کنم یکم بیشتر خویشتندار باشم و اگرم دیدم از دستش در رفت و به من و نیلا پرخاش کرد، تحملمو بیشتر کنم و به خوبیهاش ببخشم و کوتاه بیام یا لااقل کشش ندم و ادامه دارش نکنم کاری که الان انجام میدم و هر کارم میکنم تغییرش بدم نمیشه که نمیشه، ترک عادت سخته به هر حال...
خلاصه که این تصمیمی بود که نصف شب که از خواب پریدم گرفتم، تا ببینم چکار میکنم، قبلاً هم از این تصمیمات گرفتم اما نتونستم عملیش کنم. نباید دست از تلاش بردارم. توکل به خدا دیگه...
هنوز که هنوزه درمورد دکتر زنانم برای زایمان تصمیم نگرفتم! صددرصد مطمئنم که پیش دکتری که سر نیلا رفتم نمیرم، در این مورد شک ندارم، تصمیم گرفته بودم با پزشکی که تو درمانگاه وابسته به محل کارم، حضور داره برای زایمان برم جلو و تقریباً تصمیم قطعی هم گرفته بودم اما متوجه شدم تو بیمارستان ساسان زایمان میکنه و با اینکه بیمارستان خصوصیه اما ازش چیزای خوبی نشنیدم، همین باعث شده مردد بشم، ایکاش تو بیمارستان بهمن، لاله یا آتیه یا کسرا و گاندی و .. زایمان میکرد، درست همین ساسان که چندمورد تجربه منفی راجبش شنیدم زایمان میکنه. همین باعث شده خیلی مردد باشم و تصمیم بگیرم دکتر دیگه ای رو انتخاب کنم، در حال حاضر از طریق اینستاگرام، یه دکتر زنان خیلی خوب پیدا کردم به نام دکتر توکلی که خیلی خیلی به دلم نشسته، ایشالا امروز بتونم تماس بگیرم و ازش وقت ویزیت بگیرم، دیروز صبح تو پیج اینستا بهش پیام دادم و با اینکه نوشته بود دایرکت چک نمیشه، و هیچ امیدی نداشتم جواب بده اما جواب داد، گفتم ماه هشتم زایمانم هست و دلم میخواد پیش شما زایمان کنم، الان میپذیرید پیش شما بیام؟، که خیلی زود جواب داد بله اما زودتر بیاید، حالا احتمال خیلی زیاد پیجش ادمین داره و خودش نیست که جواب میده اما با همه اینها خیلی ذوق کردم که انقدر سریع جواب داد. حالا باید ظهر زنگ بزنم و به امید خدا ازش وقت بگیرم (چون پست مال 16 بهمنه، همون روز زنگ زدم و برای امروز دوشنبه 18 بهمن ساعت 4 وقت گرفتم)، بیمارستان لاله و گاندی و محب زایمان میکنه که همشون هم خیلی خوبند، خدا کنه به دلم بشینه و همین بشه دکتر آخرم...
هنوز گوشی که برای روز مادر واسه مادرم گرفتم نبردم که بهش بدم. یعنی از ترس اینکه به کرونا مبتلا بشم اینکارو نکردم آخه خواهرم و بچه هاش که مشکوک به کرونا هستند اونجا همش در رفت و آمدند. حتماً باید این هفته یه روز برم، شاید چهارشنبه رفتم.
و خبر دیگه هم اینکه انشالله طی همین چندروز آینده برم و یه دست مبل راحتی قیمت مناسب بخرم، راحتیهام داغونه داغونه به خاطر خرابکاریها و پریدنهای نیلا. اول تصمیم داشتم پارچش رو عوض کنم و تعمیرش کنم اما دیدم حدود ده تومن درمیاد! گفتم چکاریه یکم دیگه هزینه کنم یه دست راحتی ارزون بگیرم که لااقل تنوعی هم بشه، بخصوص که بعد تولد پسرم، دوستام و یه سری فامیل میان دیدنم و باید یکم به سر و وضع خونه برسم. البته دنبال جنس خیلی گرون نیستم چون با اومدن نینی جدید کلی هم خرابکاری اون قراره بکنه و عملاً زیاد پول خرج کردن واسه مبل اصلاً به مصلحت نیست، یه جنس معمولی میگیرم که اگر چهار پنج سال دیگه به خاطر شیطنتهای بچه ها خراب شد و خواستم عوض کنم دلم نسوزه...یکی رو میشناسم نزدیک هشتاد تومن برای مبل خریدن هزینه کرده خب این چطور دلش میاد چندسال دیگه عوض کنه؟ من که خودم ترجیح میدم قیمت مناسب بگیرم اما زود به زود عوض کنم...البته اونی هم که هشتاد تومن واسه مبل میده به احتمال زیاد دلش نمیسوزه که باز چندسال دیگه هم عوض کنه چون وضع مالیش انقدر خوب هست که فکر این چیزها رو نکنه.
احتمال داره این وسط یه لوستر هم بگیرم، لوسترم اصلا خوب نیست و به فضای سالن نمیاد، یعنی چون برای خونه قبلی خریده بودیم و اونجا متراژ پذیراییش خیلی کم بود، لوستری که گرفتیم کوچیک بود و الان اون اصلا مناسب خونه فعلیمون نیست، البته خونه الانمون هم زیاد بزرگ نیست اما از اون خونه قبل بزرگتره و باید لوستر بهتری بگیرم. حالا باید برنامه ریزی کنم و بتونم اینکارو هم بکنم....
برای 12 اسفند هم سفارش دادم که بیان و فرشهام رو برای شستن ببرن، اگر شد یه کارگر هم بگیرم برای تمیز کردن دیوارها و شستن پرده ها اما کارگر خوب پیدا نکردم، قیمتها هم که نجومی، اما کارگر درست و حسابی هم پیدا نمیشه، شاید اگر سامان از عهدش بربیاد بدم سامان پرده ها رو دربیاره و تو ماشین بشورم یا بدم خشکشویی.
هنوز برای پسرکم هم درست و حسابی خرید نکردم، دو سه دست لباس گرفتم شامل یه سرهمی و یه ست بیمارستانی و دو دست لباس نوزادی و شیشه شیر و شامپو و پستونک، اما هنوز باید براش خرید کنم...خدا رو شکر تشک و بالش و پتوی نوزادی نیلا رنگش به درد پسرها هم میخوره و قابل استفادست، یه سری وسایل نوزادی هم از زمان نیلا دارم که حتی از جعبه و بسته هم درنیاوردم و الان خیلی به درد میخوره. خشک کن و حوله و پد و شیردوش و گوش پاک کن و فین گیر و شیشه شور و سرشیشه و..... هم از زمان نیلا به اندازه کافی دارم که الان خیلی از نظر هزینه ای کمکم میکنه، چند تا از لباسهای نیلا هم میتونه برای پسرکم استفاده بشه اما خب زیاد نیستند و باید برم و چند دست دیگه هم بگیرم (پست مال شنبه 16 ام هست و دیروز که 17 ام باشه دو سه دست لباس دیگه هم سر راهم از سر کار به خونه خریدم)، البته تصمیم دارم به وقتش خرید کنم و جلو جلو زیاد نخرم، فعلا تا شش ماهگیش چند دست بگیرم و بعد اون به وقتش خرید کنم...
اینم گزارشی از این چند وقتی که نبودم
خیلی از همکارام کرونا گرفتند و خیلی نگرانم این ماه آخری همه چی به خیر بگذره، شاید بتونم یه وقتها مرخصی استعلاجی یا استحقاقی بگیرم اما به هر حال نمیشه که کلاً سر کار نرم و خلاصه از خدا میخوام خودش کمک کنه و این ماه آخر به خیر بگذره.
مواظب خودتون باشید، ممنونم که همراهمید.
مراسم سالگرد بابا روز پنجشنبه 30 دی ماه به لطف خدا آبرومندانه و خوب برگزار شد.
با سلام و صلوات ساعت 9 صبح روز پنجشنبه 30 دی راه افتادیم سمت سمنان، سامان با حداقل سرعت و خیلی بااحتیاط رانندگی میکرد که من اذیت نشم. حدود ساعت 12 ظهر رسیدیم سمنان (روستایی نزدیک سمنان که پدر و خواهرم در اونجا در یه قبرستان خانوادگی موروثی دفن هستند.) ترجیح دادم همون اول که میرسم برم مزار و برای اموات و درگذشتگان قبل از شروع مراسم فاتحه بخونم چون به هر حال ماهها بود اونجا نرفته بودم و از اونجا که صاحب عزا هم بودیم نمیشد در حین مراسم یا بعدش برم و برای اونهمه عزیزی که اونجا در اون قبرستان مدفون هستند فاتحه بخونم و برای من هم مهم بود بعد ماهها سر زدن اینکارو بکنم، این شد که قبل شروع مراسم اول رفتم قبرستان و به مزار خیلی از عزیزانم سر زدم. بعد هم که رفتیم خونه بابا (بابا تو همون روستا یه خونه برای راحتی خودش و ما خریده بود چون به هر حال مادر و دخترش در اونجا دفن بودند و وطنش هم حساب میشد و دوست داشت یه خونه ای اونجا داشته باشه که هر بار میریم به زحمت نیفتیم) و ناهار رو به اتفاق اقوام و فامیل صرف کردیم. در بدو ورود خواهر بزرگم رو دیدم، از قبل امید داشتم با وجود همه عذابی که به من داده بود اما دست کم سلام و علیکی بینمون انجام بشه. دوست داشتم قبل زایمانم حداقل در حد سلام و علیک ارتباط داشته باشیم،هرچند ابداً نمیخوام هیچ ارتباطی فراتر از اون بینمون برقرار بشه اما دوست نداشتم با این کینه بزرگ به استقبال زایمان و فرزند جدیدم برم یه جورایی دوست داشتم برای دیدن بچم حضور داشته باشه، اما همون اول وقتی دیدم روشو برگردوند و راشو کشید رفت دیگه چیزی نگفتم...بگذریم.
ساعت 3 ظهر هم که مراسم بابا سر خاکش شروع شد، نیلا از همون اول مدام میرفت و شمعهای روی قبر بابا رو فوت میکرد که هم باعث خنده بود هم به هر حال اعصاب خورد کن، از یه جایی خواهر بزرگم اعصابش بابت این موضوع خورد شده بود..نیلا اصلاً یه جا بند نمیشد و با اینکه من به عنوان یه زن باردار که سالگرد پدرشه باید روی صندلی ردیف اول مینشستم اما چندباری مجبور شدم برم دنبالش و نذارم اینور اونور بره و شیطنت کنه، سامان هم بدتر از من همش دنبالش بود، آخرش که دیدیم انگار غیرقابل کنترله و میتونه باعث آبروریزی بشه، سامان از نیمه های مراسم برش داشت و سوار ماشین کردش و بردش پارک! و دیگه تا آخر مراسم ندیدمشون که اتفاقاً خوب هم بود...
بعد مراسم حدود ساعت 5 رسیدیم خونه بابا...از طرفی دوست نداشتم همون شب راه بیفتیم، دلم میخواست حالا که اینهمه راه اومدیم حداقل یه شب بمونیم بخصوص که کمرم هم درد گرفته بود، اما از طرفی فضا اصلاً آماده نبود، از اونجا که من و سامان با خواهر بزرگم و شوهرش حرف نمیزنیم (البته من با شوهرش به واسطه فروش ماشین چندباری همین چندوقت پیش صحبت کردیم و باهاش سلام و علیک هم کردم تو مراسم)، اونا همراه مادر و خواهر کوچیکم و شوهرش همه تو نشیمن نشسته بودند و من و سامان تو اتاقی کناری. خلاصه که فضای خونه خیلی سنگین بود و حس میکردم سامان شدیداً معذبه و چندباری هم خواهش کرد که راه بیفتیم و برگردیم، این شد که صلاح ندیدم بیشتر از اون اونجا و تو اون فضا بمونیم و ساعت هفت و نیم شب راه افتادیم سمت تهران.
هوا خیلی خیلی سرد بود، باد خیلی شدیدی میوزید، نیلا از همون اول راه خوابش برد، خیلی شیطنت کرده بود. کلی خوراکی برای طول مسیر خریدیم و با بخاری روشن راه افتادیم.... وسطای راه سامان خوابش گرفته بود که نگهداشت و نیمساعتی خوابید... یکی از سردترین شبهایی بود که تجربه کرده بودم اما بودن تو اون هوای سرد تو اون شب تاریک تو یه جاده خلوت حس آرامش خوبی بهم میداد. حدود ساعت یازده و نیم شب هم رسیدیم تهران.
خب من و همسرم متاسفانه کلاً زیاد بحث و کل کل و دعوا میکنیم، تو مسیر رفت به شهرستان هم همین اتفاق افتاده بود و آخرای مسیر سر موضوعات بیخود دعوامون شد، اما تو مسیر برگشت بصورت عجیبی همه چی خوب بود. اما به محض رسیدن به خونه، به خاطر رفتارها و شیطنتهای نیلا و جیغ زدنها و بالا پایین پریدنهای آخر شبش، من وسامان دوباره سر دعوا کردن بچه دعوای شدیدی کردیم و صدامون بالا رفت....خیلی خجالت میکشم از در و همسایه، حتما صدای دعوای ما رو چندباری شنیدند، بخصوص که وقتی عصبانی میشیم کلاً کنترل اوضاع از دستمون خارج میشه.
روز بعدش که جمعه باشه آشتی کردیم اما دیشب دوباره به خاطر نیلا که آخر شب واقعاً سروصدا میکنه و تازگیها یاد گرفته دوباره جیغهای بدی میکشه دعوامون شد جوری که هر دومون کنترلمون رو از دست دادیم و حتی یکی دوباری نیلا رو آروم زدیم!!!کاری که هردومون شدیدا ازش متنفریم و به شدت هم بعدش عذاب وجدان میگیریم و حتی بارها و بارها شده که از نیلا به خاطرش عذرخواهی کردیم که از دل بچم دربیاریم.
بچم خدایی اصلاً بچه بدی نیست، حتی پرستارش بارها و بارها از ادب و تربیتش تعریف کرده اما وقتی چیزی رو که میخواد بهش نمیدیم جیغهای خیلی بلند و بدی میکشه و همین حسابی روح و روانمون رو به هم میریزه، به خصوص آخر شبها که همش نگران اعتراض همسایه ها هم هستیم.
خلاصه که دیشب هم دوباره برای بار هزارم دعوای بدی کردیم، اینم کادوی روز زن من! امروز صبح (پست رو دیروز یعنی 3 بهمن نوشتم اما چهار بهمن منتشر میکنم) برام مبلغی پول ریخت به عنوان کادوی روز زن و عذرخواهی کرد که کمه. در جواب با سردی فقط گفتم نیازی به کادو نبود. ممنون، دیشب هم قبل اون دعوا وقتی هنوز اوضاع آرومتر بود، بغلم کرد و بوسید و تبریک گفت....البته همون شب همون پولی رو که برای من ریخت، به عنوان کادوی روز زن برای مادرش فرستادم، میدونستم پول بیشتری نداره که برای مادرش هم واریز کنه دلم نمیومد به خودش بگم برای مادرش پول بریزه به هر حال به لطف خدا من تو حسابم اغلب پول دارم، اما اون همیشه صفره صفره. از این جهت خیلی زیاد دلم برای همسرم میسوزه. خیلی زیاد کارمیکنه اما ته تهش همیشه بی پول و بدهکاره به خاطر حقوقهای معوق و حق خوریها. خدا میدونه چقدر هوش و توانمندی و استعداد و سواد و دانش داره، تو اطرافیانم از این نظر کسی رو مثل همسرم ندیدم.
اینم بگم که برای مادر خودم برای روز مادر از دیجی کالا یه گوشی سفارش دادم که تو پست بعدی راجبش بیشتر توضیح میدم.
خسته شدم از این مدل زندگی که این چندوقت همش شده دعوا و مرافعه...همش میگه فشار رومه، خستگی جسمی و روحی و بی پولی و.... منم خب وارد ماه هشت بارداری شدم، نیلا به اندازه کافی دردسر داره، خودم هم هر روز میرم سر کار و خیلی خسته میشم، از منم انتظار نمیره با اینهمه سختی و مشکل آروم و خونسرد باشم... خلاصه که اوضاع رابطه و زندگیمون هیچ خوب نیست. خیلی نگران بچم هستم، میترسم به خاطر همه این حرص و جوشها و ناراحتیها بچم عصبی بشه خدای ناکرده... نمیدونم با اومدن بچه جدید چه اتفاقی برای این زندگی قراره بیفته، حتما بحرانها بیشتر هم میشه...
فردای برگشتتنمون از سمنان این پیامو براش فرستادم:
«خیلی ناامیدم،
خیلی از این زندگی خسته ام...
خیلی از درست شدن این زندگی دلسردم
همه چیز خیلی بد و سخت به نظر میرسه.
حال دلم اصلاً خوب نیست.
آرزوی مرگ دارم
انگار به بن بست رسیدیم و راهی برای فرار نیست.
خسته تر از اونیم که فکر کنی. کاش نجات پیدا کنم کاش بمیرم...»
اونم در جواب برام نوشت:
«منم به خدا موندم چکار کنم
منم دیگه توان ندارم
دوستت دارم ولی همیشه برعکس نشون داده میشه.
به خدا من خسته میشم، مثل خودت
دیروز یه رفت و برگشت پشت فرمون بودم.
این بچه شیطونو یک ساعت بردم پارک و آوردم که تو مراسم تو راحت باشی...به خدا پدرم درومد. بیخوابی و خستگی و استرس و بی پولی پدرمو درآورده. خدا شاهده دیگه نمیدونم چیکار کنم...»
و یه سری پیامهای دیگه... روزهای خوبی نیست، دعا کنید آرامش به زندگیمون برگرده.دلم برای روزهای خوبی که همش بغلم میکرد و منو میبوسید و پیامهای عاشقانه میفرستاد تنگ شده. امروز صبح بهش پیام دادم و همینا رو نوشتم، گفتم که دلم تنگ شده، اما در دسترس نبود و هنوز پیاممو ندیده...
ممنونم از بابت پیامهای تسلیتتون. ممنونم که به یاد پدر مرحومم بودید و براش فاتحه خوندید، خدا عزیزانتون رو نگهداره براتون. قدر با هم بودنها رو بدونید. خیلی زود دیر میشه....
پینوشت:متاسفانه دیروز متوجه شدم رضوانه خواهر کوچیکم و شوهرش امید به کرونا مبتلا شدند و تست کروناشون مثبت شده. به احتمال خیلی زیاد هردوشون قبل از اومدن به مراسم بابا کرونا داشتند و اینطور نبوده که از مراسم بابا این مریضی رو گرفته باشند. متاسفانه من هم در حد یکی دو ساعتی بعد از مراسم بابا درست کنار رضوان نشسته بودم و یه مقدار نگرانم از بابت اینکه خدای نکرده خودم هم با این وضعیت بارداری کرونا گرفته باشم. خیلی کم حالت سرماخوردگی و آبریزش بینی دارم اما حالم در کل خوبه. انشالله که چیزی نباشه. خواهرزادم رادین و شوهر مریم هم حالشون خوب نیست و احتمال داره اونا هم کرونا گرفته باشند. پدرشوهر رضوانه هم همینطور. لطفاً دعا کنید به خیر بگذره. ممنونم ازتون دوستان خوبم
فردا صبح برای برگزاری مراسم سالگرد بابام عازم شهرستان هستیم، همونطور که پست قبل نوشتم سالگرد فوت پدر عزیزم ۲۱ دی ماه بود که به خاطر امتحانات عسل خواهرزادم تصمیم بر این شد که مراسم بابا رو بندازیم برای سیام دی ماه یعنی همین فردا، البته تصمیم ما که نه، تصمیم خواهر و مادرم، وگرنه اگر به من و خواهر کوچیکم بود دوست نداشتیم مراسم بابا چند روز دیرتر از سالگرد واقعیش برگزار بشه اما به هر حال من و خواهر کوچیکم تو این مدل تصمیمات هیچ جایگاهی نداریم...
بگذریم در هر حال فردا صبح عازم سمنان هستیم.بابت وضعیتم نگرانم، الان هفت ماهم تقریبا تمامه و وارد هشت ماه شدم.سامان و بقیه از جمله مادر و خواهر و دوستانم هم تاکید دارند که اگر در این مراسم شرکت نکنی اتفاقی نمیفته و کسی ازت انتظاری نداره اما من اصلا طاقت نمیارم، میدونم اگر نرم و فردا خونه بمونم درحالیکه همه فامیل تو مراسم سال پدرجانم هستند و سامان هم سر کاره، یقیناً دیوونه میشم...
نیلا هم حالش خوب نیست،وضعیت سینش خیلی خرابه و با اینکه بردمش دکتر، هیچ بهتر نشده و همچنان سرفه های بدی میکنه و هیچی هم نمیخوره، از اون جهت هم نگرانم که مبادا با رفتن به سمنان حالش بدتر بشه، آخه مراسم سر خاک پدرم هست و اونجا هم به شدت سرده....
دعا کنید به سلامت بریم و برگردیم، نیلا هم همکاری بکنه و حالش بدتر نشه و مراسم بابام هم به خوبی پیش بره، لطفاً دعا کنید که از جهت ارتباط با خواهر بزرگم هم حاشیه ای پیش نیاد و همه چی به خیر و خوشی تموم بشه. کلی برام انرژی مثبت بفرستید عزیزانم.
ممنون میشم فاتحه ای نثار روح بابای عزیزم در اولین سالگرد آسمونی شدنش بکنید.
امروز ۲۱ دی ماه سالگرد آسمونی شدن پدر عزیزم هست، به همین سرعت یک سال گذشت باور کردنش سخته، همین دیروز بود که صبح قبل رفتن سر کار، وقتی رفتم دستشویی و اومدم بیرون، سامان رو دیدم که روی مبل روبروم نشسته با چشمای قرمز و صورت برافروخته، سلام کردم و همون اول فهمیدم چی شده...گفتم چی شده؟ چرا ناراحتی گفت ناراحت نیستم، سوال بعدیم این بود بابام مرده؟ میگفت نه حالش خوب نیست باید بریم بیمارستان...بعد اون بود که دیگه نمیفهمیدم چیکار میکنم فقط داد میزدم و میگفتم بابام مرده؟ بابام مرده؟ شاید صدبار اینو تکرار کردم! اومد بغلم کرد و تو بغلش زار زدم. اصلا ولش کن چرا مرور میکنم؟ مگه گفتن دوبارش چه فایده ای داره جز یادآوری اون لحظات کشنده؟
یکسال گذشته و هنوز نمیتونم بپذیرم که اون همه روزهای سخت بیماری بابا و روزهای تلخ بعد رفتنش رو چطور پشت سر گذاشتم؟روزهایی که فکر میکردم هیچ پایانی براش نیست. درد و اندوه به سخت ترین شکل ممکن در قلب و روح و جانم ریشه دوونده بود و گلومو وحشیانه فشار می داد و هیچ راه گریزی ازش نبود. امروز دقیقا یک سال از آن روز گذشته، از دست دادن بابا فقط به معنای از دست دادن یک عزیز دوست داشتنی نبود، بعد فوت بابام خیلی خیلی چیزها تغییر پیدا کرد، رسماً زندگی منو سامان وارد مسیر تازه ای شد، مسیری که خوشایند نبود، بعد بحث و جدلی که با خواهرم ایام عید نوروز داشتیم تقریباً به طور کامل از خانوادم جدا شدم، شاید تو این مدت ده یازده ماه به زور پنج شش بار خونه مادرم رفته باشم. باید اعتراف کنم که از همون فروردین، با رفتن به اونجا و دیدن جای خالی بابا و بعد اون اتفاقات عید، آرامش زیادی رو اونجا احساس نمی کنم. تو کل دوران بارداری شاید به زحمت دو یا سه بار مادرم رو دیده باشم، دیگه عادت کردم، اما همیشه یک جور احساس کمبود و خلا ناشی از نبود محبت و نوازش مادرانه و دلگرمی حاصل از مهر خانواده، قلبمو فشرده کرده! وقتی اطرافم میبینم دوستانم رو که چطور دلشون به خانوادشون گرمه، میرن و میان و دعوت میشن و دعوت میکنند و براشون غذا میارن و شب یلدا و مناسبتها دور هم جمع میشن، دلم میگیره، حسرت میخورم غبطه میخورم! حتی گاهی حسودیم هم میشه! مطمئنم اگه بابام بود اوضاع از این بهتر بود.
پدر عزیزم کاش میدونستی که چقدر جات خالیه. میدونم که تا الان در قشنگ ترین جای بهشت در کنار آدمهایی که از صمیم قلب دوستشون داری، کنار دخترت ریحانه و مادرت که عاشقش بودی، روزگار خوبی رو میگذرونی و زندگی آرومی رو داری و لحظه ای آرزوی برگشتن به این زندگی لعنتی رو نداری. خوش به سعادتت بابا، خوش به حالت آبجی ریحانه....بابا جون، آبجی جون، لطفاً برای من هم دعا کنید، دعا کنید بتونم از پس روزهای سخت بر بیام، دعا کنید پسرکم صحیح و سالم به دنیا بیاد و زندگیمون آرومتر و روشنتر بشه. دعا کنید حالم خوب و خوبتر بشه.
همیشه به یادتم باباجون، روزی نیست که تو فکرم نباشی. دیدار ما خیلی هم دور نیست، اون روز همگی با یه سبکبالی بی نظیر دور هم جمع میشیم و دلمون بیشتر از قبل برای هم میتپه.
روزهای زیاد جالبی رو نمیگذرونیم. همه چی در هم قاطی شده، قلدریها و زورگویی های همیشگی خواهرم و حمایت های بی دریغ مادرم ازش دل من و خواهر کوچیکم رو بدجوری شکسته. مادرم انگار به شکل عجیبی جادو شده و هر چیز که مریم میگه بی چون و چرا میپذیره انگار که وحی منزله. قبلاً که پدرم بود اینطور نبود، خیلی عوض شده شاید یه جور ترس از تنها شدن باعث شده خیلی بیشتر از قبل به خواهرم وابسته بشه و احساس کنه بدون اون نمیتونه زندگی کنه همین هم باعث می شه که بی چون و چرا ازش حمایت بکنه حتی جاهایی که به نظر من کاملاً حق با ماست و نه اون...
من و خواهر کوچیکم هیچ نظر و اراده ای از خودمون نداریم، قرار بود مراسم سالگرد پدرم 16 دی ماه یعنی 5 روز زودتر از تاریخ فوت واقعیش باشه ، حتی اطلاع رسانی هم کردیم به فامیل اما خواهر بزرگم گفت به خاطر امتحانات عسل دخترش بندازیم برای 30 دی یعنی 9 روز بعد سالگرد واقعی!!! من گفتم معمولاً چند روز زودتر سالگرد رو میگیرن اما دیرتر نه اما مامانم گفت مریم با عموها (نه با خواهرهای خودش!!!) مشورت کرده گفتند عیبی نداره مهم یادبوده! بعدش فقط مادرم به ما زنگ زد که سالگرد 30 ام هست نه 16 ام, یعنی بیشتر حالت اطلاع رسانی داشت تا نظرسنجی! مطمینم اگر مثلاً من و خواهر کوچیکم مشکلی با 16 دی داشتیم قطعاً کوچکترین تغییری ایجاد نمیکردند. قطعاً برای منی که هفت ماهم تموم شده، سفر کردن تو این وضع به شهرستان زیاد خوب نیست حالا چه برسه دو هفته هم دیرتر بشه! تو ماههای آخر واقعاً دوهفته موثره و شرایط آدم سخت تر میشه.ولی مگه کاری از ما برمیاد؟
موضوع بعدی اینکه قرار شده شوهر خواهرم ماشین بابام رو بخره! خدا میدونه سر همین خریدن ماشین که منو رضوانه فکر میکردیم حداقل 20 تومن زیر قیمت واقعی داره برمیداره چه عذابی کشیدیم!اصلا بحث پولش نبود، اینکه همه چی رو با زورگویی به ما تحمیل میکرد و میگفت تازه اگه با این قیمت بخره بالاتر از قیمت واقعی هم برداشته خیلی زور داشت! ! ! ! همین رفتارهاش کلی باعث اعصاب خوردی من و رضوانه شد، ما حتی نمیتونستیم مخالفت کنیم یا بگیم چرا ارزونتر برمیداره و ... مامانم های های میزد زیر گریه و کلی حرف بار ما میکرد و میگفت شما دو تا بیرحمید و نمیخواید به خواهرتون خیری برسه و اینهمه برای پیگیری کارها زحمت کشیده و ... ما هم نمیگفتیم نمیدیم (با اینکه من ته دلم اصلاً راضی نبودم خواهرم اینا بردارند چه برسه ارزونتر اما چیزی هم نگفتم) فقط میگفتیم چرا داره میگه من گرونتر میخرم وقتی درواقع اینطور نیست و در واقع داره ارزونتر هم برمیداره؟ ولی حتی کلمه ای حرف میزدیم مادر و خواهرم کلی حرف بارمون میکردند! خب اگر مثلاً خواهرم میومد میگفت من الان یه خورده دست و بالم تنگه و اگر میشه کمی ارزونتر به خودم بدید (ماشین تاکسی پژو 405 هست، 20 هزار تا کارکرده و مال برج بهمن 98 هست یعنی فرقی با صفر نداره!) من و رضوانه ارزونتر هم میدادیم، ما که لنگ پولش نبودیم! حتی با اینکه من با مریم کلاً قطع رابطه هستیم بازم به وقتش دلم میسوخت براش (همسرش بیکار شده و میخواد روی ماشین کار کنه) و پایینتر هم راضی میشدم، اما اون میگفت قیمتی که من می خوام بردارم 10 تومن هم بالاتر از قیمتیه که بیرون ازمون برمیدارن و... میگفت هیچکی با قیمتی که شما میگید برنمیداره و حتی با زور و قلدری ما رو محکوم به چیزهای نامربوط میکرد، مامانم هم کاملاً پشتش!
جالب اینکه که حتی برای فروش ماشین به ما کلمه ای اطلاع ندادند، مگه غیر اینه که وقتی میخوای یه مالی رو که فقط مال خودت نیست و توش شریک داری بفروشی، از شریکت اجازه میگیری که بفروشی یا نه؟ اونا اینکارو نکردند، نه مادرم و نه خواهرم، حداقل منو که آدم حساب نکردند خبری بدن، چندماه پیش مادرم گفته بود میخوایم ماشین رو بفروشیم اما خب وقتی تصمیم قطعی به فروشش گرفتن (اولش قرار بود به غریبه بفروشن نه خواهرم) کسی حرفی به ما نزد! من که الان به این پول نیازی نداشتم، قطعاً اگر فقط مال خودم بود میذاشتم مثلاً سال آینده که تصمیم داشتم دوباره بیفتم دنبال خرید خونه، اونوقت میفروختم نه اینکه این مبلغ پول نه چندان زیاد رو بعد فروختن ماشین بگیرم و اونور سال ارزش پول نصف بشه! به خدا که من آدم مادی گرایی نیستم اما وقتی همه چی با قلدری و زورگویی و تازه با منت باشه واقعاً اذیت میشم، البته خواهرم خیلی اهل حلال و حرومه و اینطور نیست که مثلاً بخواد حقی رو ضایع کنه، نمیخوام از طرف شما اینطور برداشت بشه، اما اینکه به زور و با دعوا رضایت فروش بگیری اونم برای خودت و تازه بگی من دارم گرونتر از بیرون هم برمیدارم قطعاً رضایت قلبی من و خواهرم پشتش نیست چیزی که به شخصه برای من مهمه یعنی رضایت قلبی آدمها حتی اگه به زبون راضی باشند!
جالبه سه شب پیش بعد یه سری کشمکش هایی که سر همین موضوع، خونه مادرم پیش اومد، شوهر مریم بعد یکسال قطع رابطه در کمال تعجب زنگ زد به من و گفت خواستم خودم مستقیم زنگ بزنم و بیینم اگه به این قیمت راضی هستی ماشینو بردارم و میخوام مالم حلال باشه و ...گفت رضوانه راضیه و فقط مونده رضایت تو، (درصورتیکه حرف من و رضوانه رو یه قیمت دیگه بود و نمیخواستیم در برابر قلدری مریم کوتاه بیایم) منم گفتم اگه اون راضیه منم راضیم و حلالت باشه و... اما بعد قطع شدن تلفن فهمیدم اونجوری که شوهرخواهرم گفته نبوده و رضوانه همون رقم مورد توافق دو طرفه خودمون رو گفته که بهش راضیه، بعد گفته اگر مرضیه راضی به رقمی هست که شما گفتیم منم راضیم، اما شوهرخواهرم که به من زنگ زد قسمت اول حرف خواهر کوچیکم رو نگفت و فقط گفت رضوانه راضیه، اگر تو هم راضی باشی بریم محضر و من بلافاصله پولو به حسابتون بریزم...تو دلم تعجب کردم که رضوانه چه زود حرفشو عوض کرد و ...اما بعد که تماس قطع شد، رضوانه به من پیام داد که چرا اونطوری گفتی و رو حرف و توافقمون نموندی و چرا پیش اونا ملایم میشی و... منم گفتم من چه میدونستم تو رضایتت رو منوط کردی به رضایت من اونم به خیال اینکه من هم رضایت نمیدم و همون رقم مورد توافقمون در نهایت عملی میشه؟ بهش گفتم قطعاً اگر اون میگفت رضوانه به رقم بالاتر راضیه اما گفته اگر مرضیه به کمترش (یعنی همون رقمی که اونا میگفتن ما میخوایم بخریم) راضی بشه منم راضی میشم، اونوقت منم همون رقم رضوان رو میگفتم بهش راضیم و اصلاً نمی ذاشتم رقمی که منو خواهر کوچیکم روش توافق کردیم با زورگویی عوض بشه اما شوهرخواهرم، جوری به من گفت که انگار رضوانه صددردصد راضی شده و فقط موندم من و منم که دیگه این وسط نخواستم آتیش بیار معرکه بشم و کارشکنی کنم پس گفتم باشه یعنی به نظرم یه ذره این وسط سیاست بازی کرد... بماند که سر همین موضوع حتی من و خواهر کوچیکم هم کلی دچار سوء تفاهم شدیم و کلی ناراحتی پیش اومد....
در نهایت امر قرار شده فردا صبح بریم و مجوز فروش رو با همون قیمتی که زورکی بهمون تحمیل شد بدیم! بازم میگم خدا شاهده بحث پولش نبود چون من الان به این پول نیاز نداشتم و به خودم بود اصلاً الان نمیفروختم، تازه اگر خواهرم خواهش میکرد به اون بفروشیم و میگفت به من کمتر بدید و ... ما هیچ حرفی نداشتیم، اما با زورگویی و تحت فشار قرار دادن ما در شرایطیکه مادرم هم صددرصد پشتش بود و ما رو محکوم میکرد به اینکه بی رحمیم و دلمون به حال مریم نمیسوزه و اونو (یعنی مادرمون) رو مریض کردیم در نهایت رضایت زبانی را از ما گرفت.یعنی یه جورایی هم می خواست به هدفش برسه و هم اینکه منو خواهر کوچیکم رضایت داشته باشیم تا مثلاً مالی که بر میداره حلال باشه چون این حلال بودن هم براش خیلی مهم بود.
چی بگم دیگه ... خلاصه ماشین بابام هم در اولین سالگردش فروخته شد به خواهرم و رفت.... تنها دارایی بابای من همین یه ماشین بود و بس که اونم قسمت خواهرم شد.چقدر سر همین موضوع ماشین منو خواهر کوچیکم اذیت شدیم و حرص خوردیم اما دیگه مهم نیست. کاش قدر با هم بودنها رو میدونستیم، کاش اوضاع فرق میکرد کاش....
موضوع آخر اینکه یکی از دو تصمیمی که درموردش تو پی نوشت پست قبل نوشتم درمورد فروش خونه خودم و خرید خونه جدید اونم قبل تولد پسرم بود! خیلی ناگهانی وقتی دیدم همسایه واحد بغلیمون قصد خرید و فروش داره منم تصمیم گرفتم به جای سال بعد همین امسال برم دنبال خونه و چندروزی حسابی تو دیوار و شیپور و بنگاهها پرس و جو کردم تا در نهایت دیگه دو سه روز پیش به این نتیجه رسیدم الان وقت مناسبی نیست و ممکنه اتفاق ناخوشایندی این وسط بیفته و با این وضع بارداری من امکان وارد شدن فشار و استرس بهم خیلی زیاده و معلوم نیست بتونم به موقع و قبل تولد بچه به همه کارها برسم و خلاصه تصمیم نهایی این شد که همون نظر قبلیم رو که خرید خونه سال آینده هست عملی کنم. ایشالا که خیر باشه و بتونم...
فعلاً همینا....میشه لطفا فاتحه ای نثار روح پدر عزیزم و خواهرم ریحانه بکنید؟ خدا به همتون سلامتی بده.
پی نوشت: پست رو دیروز نوشتم و امروز تکمیل کردم، درواقع سالگرد اصلی بابا دیروز 21 دی ماه بود...
خیلی وقته ننوشتم، کلی اتفاقات ریز و درشت افتاده که الان درست و حسابی یادم نمیاد.
دو سه روزی مریض بودم، هفته پیش تست کرونا دادم و خدا رو شکر منفی شد. حدوداً چهار روزی سر کار نرفتم و از مرخصی استعلاجی استفاده کردم، چقدر خوبه سر کار نرفتن هر چند یه وقتها هم خیلی خوبه، اما با وضعیت الان من هر روز سر کار رفتن خیلی سخته.
****** از شب یلدا دو هفته ای گذشته، اما باید اشاره کنم به این موضوع که من و همسرم تنهای تنها بودیم، نه کسی از ما سراغی گرفت و ... احساس خیلی بدی داشتم، همراه با چاشنی بغض....با یه آجیل ساده که همون سر شب خوردیم سر و تهشو هم آوردیم، شاید اگر ترس از دیابت نبود شیرینی هم میگرفتم اما اینکارو هم نکردیم. کسی هم تماس خاصی نگرفت، فقط بابای سامان تو واتس آپ یه پیام تبریک فرستاد که راستش به زحمت و با بی حوصلگی جواب دادم، یه جور حس دلگیری و دلتنگی آمیخته با خشم مانع خوشحالی من میشد و برای بار هزارم فهمیدم که من و همسرم فقط و فقط تو این دنیا خودمونو داریم و بس.... به هر حال گذشت، مثل خیلی شبها و روزهای تنهایی من.
******* همون حول و حوش بود که گوشی سامان افتاد توی چاه دستشویی! چقدر اون شب حرص خوردیم! خیلی تلاش کرد درش بیاره که حداقل چاه دستشویی نگیره که نشد! آخرش یکی رو ساعت ده و نیم شب آوردیم و 400 تومن گرفت در عرض یک دقیقه درش آورد! دیگه نمیشد ازش استفاده کرد که، بعد کار سامان طوریه که بدون گوشی حتی یک روز هم نمیتونه بمونه، روی گوشیش برنامه اتوکد نصبه و تو محل کارش نقشه فیلمها و عکسهایی که از تاسیسات ساختمون میگیره تو همون گوشی روی برنامه اتوکد پیاده میکنه، طفلک چند تا کار هم روی گوشیش انجام داده بود که نتیجه زحماتش با افتادن گوشی توی دستشویی از بین رفت...
به هر حال هر طور که بود باید براش گوشی میگرفتیم، تصمیم گرفتم از طریق کارت اعتباری بیمه ملت که محل کارم در اختیار ما قرار داده بود براش بصورت قسطی گوشی بخرم، چندروزی هم پیگیری کردم که بتونم غیر حضوری تهیه کنم اما به دلایلی نشد و قیمتها هم که تو هر مغازه و فروشگاه و نحوه قسط بندی و بهره و ... با هم فرق داشت، سامان هم هر روز با ناراحتی میگفت من دیگه بدون گوشی نمیتونم بمونم و خلاصه خیلی کلافه و عصبی شده بود.
دیگه تو یه اشتباه استراتژیک همون روزی که رفتم تست کرونا بدم و خیلی زود کارم تموم شد، تصمیم گرفتم برم پاساژ علاء الدین که نزدیک همون محل تست کرونا بود که از اونجا هم گوشی رو که مد نظرمون بود قیمت بگیرم و اگر دیدم مناسبه نقد بخرم و قید قسطی زدنو بزنم، بعد همون شب هم گوشی رو به عنوان سورپرایز بدم به سامان....اما از همونجا دردسرهای من شروع شد و متاسفانه فروشنده قیمت واقعی رو بالاتر از قیمت روز بهم گفت و تازه گفت مبلغ خیلی کمی سود روش میکشه درحالیکه قیمت اصلی گوشی حداقل ششصد تومن کمتر از اون چیزی بود که اون بهم گفت، از طرفی چون توی سایت مرتبط به قیمتهای روز گوشی، قیمت روز اون مدل خاص رو نشونم داد (با یه ترفند خاصی قیمت تقلبی نشونم داد!!!) و منم به خاطر بارداری و گلودرد، شرایط جسمیم خیلی هم مناسب نبود دیگه شک نکردم که خیلی هم بخوام اینور و اونور برم و جاهای دیگه هم بپرسم گفتم بذار همینجا بگیرم قالش بعد چند روز کنده شه....
خلاصه گوشی رو خریدم و راه افتادم سمت خونه، دیگه هنوز به خونه نرسیده بودم که از طریق سرچ توی نت متوجه گرونتر خریدن گوشی شد و تازه فهمیدم چقدر طرف برنامه چیده و نقشه کشیده تا با این قیمت بهم گوشی رو بده، حالا شاید کلاً مثلاً ششصد تومن گرونتر داده بود اما خیلی زورم اومد...دیگه تماس گرفتم همون موقع به نشونه اعتراض و یه آقای دیگه گوشیو برداشت و قیمت واقعی رو قبول کرد و گفت فروشنده ما اشتباه کرده و همین الان بیاید اینجا بررسی کنیم، من بیچاره هم از نزدیکای خونه دوباره به سختی اسنپ گرفتم و برگشتم همون پاساژ و مغازه. دیگه اون فروشنده جدید قیمت رو خیر سرش اصلاح کرد و فاکتورمو تغییر داد اما مابه التفاوت پول رو که 450 تومن اونم با کلی خواهش و تمنای من بود، به حسابم نریخت و گفت اینجا الان خیلی سرشون شلوغه و تا یکساعت بعد میریزه و اگر به حسابم نیومد دوباره زنگ بزنم...دیگه منم وقتی دیدم پولی به حسابم نیومده، بعد دوساعت زنگ زدم، باز گفت برات چنددقیقه دیگه میریزم وبازم نریخت! این پروسه شش هفت ساعتی طول کشید، خدا میدونه چه حرصی خوردم!نزدیکای رسیدن سامان بود و منم خیلی نگران بودم، هم نمیخواستم برنامه سورپرایز کردنش به هم بخوره هم اینکه تصمیم گرفته بودم به دلایلی بهش نگم گوشی رو نقد خریدم و بگم همون قسطی خریدم که حداقل اگر پیش پرداخت رو خودم میدم، قسطهاش رو اون بهم برسونه... ضمن اینکه احتمالاً خوشحال نمیشد تک و تنها با این شکم برای خرید گوشی پا شدم رفتم پاساژ علاالدین که اسمش هم بد در رفته، اگر میگفتم قسطی خریدم، مراکز طرف قرارداد ادارمون بود و قطعاً معتبر بود و اونم شاکی نمیشد.
خلاصه که آخر سر که برای بار چندم به مغازه زنگ زدم یه آقایی غیر از اون آقایی که بهم قول برگشت پولمو داده بود، گوشیو برداشت و برگشت گفت ما اینجا فروشنده ایم و صاحب مغازه قبول نکرده پول رو برگردونه، وای آتیش گرفتم یعنی، قلبم تند تند میزد و به شدت عصبی شده بودم! گفتم آقا شمامنو از در خونم برگردوندید و فاکتور منو تغییر دادید (که لابد نتونم به دلیل گرون فروشی شکایت کنم) اما بقیه پولم یعنی مابه التفاوت رو بهم پرداخت نکردید و منم اعتماد کردم و اصرار نکردم همون موقع پول رو برام بریزید، بهم گفتید تا یکساعت بعد میریزم و آخرشم اینطوری بازیم دادید و الان میگید هیچی به هیچی.. اگر نمیخواستید پولی بدید چرا منو با این وضعیتم برگردوندید و زحمت دوباره و هزینه اسنپ هم بهم تحمیل کردید و فاکتورم رو تغییر دادید؟؟؟؟ اونم گفت ما به شما قول دادیم اما نمیدونستیم صاحب فروشگاه قبول نمیکنه و تازه اگرم بخوایم مبلغی بریزیم میشه 280 تومن و نه 450 تومن و... منم گفتم اما شما گفتید 450 تومن و فاکتور من رو هم اندازه 450 کم کردید! برگشت با لحن بدی گفت لطفاً وقت ما رو نگیرید و ...منم از ترس اینکه بیشتر از این شر نشه و شوهرم متوجه نشه گفتم همون 280 رو بزنید که قالش کنده شه، اونم با لحن بدی گفت باشه اونو الان میریزم و قطع کرد اما باز همون 280 تومن هم نریخت! که دیگه اینجا زنگ زدم به خانم همسایه که دوستمه و خواهش کردم همسرش تماس بگیره و پیگیری کنه و گفتم این وسط اصلاً موضوع پولش اهمیت نداره و اینکه اینا منو که یه زن باردار بودم و دیدند با چه حالی رفتم مغازه به بازی گرفتند و یک کاره برگردوندند فاکتورو عوض کردند اما پولمو ندادند و...اینه که
بهم فشار اومده و نمیتونم بیخیال شم و حالم خیلی بده. ازش خواستم به همسرش بگه بلکه اون مثلاً به عنوان برادرم تماس بگیره بلکه بدونند همچین بی کس و کار نیستم و لااقل همون پول رو برگردونن و فکر نکنن زرنگی کردن. اونم بیرون بود و گفت به محض برگشتن به شوهرش میگه زنگ بزنه و ...
دیگه تو همین اثنا بود که سامان هم رسید خونه! خیلی شرایط بدی بود. اصلا نمیخواستم بفهمه! کلی برنامه ریخته بودم برای خوشحال کردنش اما وقتی رسید خونه از حالت من و تماسهایی که با خانم همسایه میگرفتم متوجه شد یه موضوعی پیش اومده و انقدر اصرار کرد که آخر سر موضوع رو بهش گفتم! نمیشد هیچ جوره بپیچونمش! با شنیدن حرفهام انقدر عصبانی شد و حرص خورد که تمام صورتش قرمز شده بود! بهش گفتم موضوع رو به سمانه خانم همسایه گفتم و قراره همسرش تماس بگیره و ... اولش میگفت الان خودم زنگ میزنم و میدونم چیکار کنم و.. بیخود کرده باهات اینکارو کرده و منم ازت ممنونم بابت گوشی اما آخه چرا تنهایی با این شکم پا شدی رفتی و... دیگه منم چون شوهر خودمو موقع عصبانیت میشناسم ازش خواهش کردم زنگ نزنه و صبر کنه و بدترش نکنه. دیگه خودش سریع با آقای همسایه یعنی شوهر همون دوستم تماس گرفت و گفت بیا هم بریم پاساژ و پولو بگیریم! گفت حتی ذره ای اون پول و بیشترش ارزش نداره اما روی من خیلی حساسه و به خاطر رفتاری که با من کردند هست که انقدر عصبانیه.
وای که چه حال بدی داشتم من! چی فکر میکردم چی شد! مثلا برای هیجان بیشتر ماجرا، میخواستم به شوهرم بگم متاسفانه تا یک هفته دیگه نمیتونیم گوشی قسطی رو تحویل بگیریم و بعد که حسابی ناراحت و کلافه شد یک دفعه داخل سینی چای و بیسکوییت جعبه گوشی رو بذارم و بهش بدم و اینطوری حسابی سورپرایزش کنم (اما خب در نهایت قرار نبود بهش بگم نقد خریدم، میخواستم بگم طبق قرار قبلی قسطی گرفتم)، اما خب حسابی شر درست شد و من و سامان و آقای همسایه رفتیم مغازه موبایل فروشی و اونجا بین من و سامان و مغازه دار کنتاکی پیش اومد اما آقای همسایه از ما خواست سکوت کنیم و خودش موضوع رو جمع و جور کرد و در نهایت اون فرد فروشنده ظرف یک دقیقه 300 تومن ریخت به حسابم! عذرخواهی هم کرد که باعت ناراحتی من شده و گفت اون میخواسته همون 450 رو پس بده اما صاحب مغازشون گفته بیخود به من قول برگشت پول رو داده و اگرم پولو برگردونه از حقوق خودش کم میکنه و نباید قول میداده و ...تازه اگرم میخواسته پولی برگردونه بر اساس سود هفت درصد، باید 280 پس میداده نه 450. دیگه نمیدونم راست میگفت یا دروغ اما آقای همسایه میگفت قسم خورده همینطور بوده و به نظرش راست میگفته...به هر حال بازم یکم برام گرونتر درومد به نسبت اینکه میخواستم از جای دیگه بگیرم، شاید در حد دویست سیصد تومن مثلاً که خیلی هم مهم نبود اما دیگه کاری بود که شده بود، البته ناگفته نمونه که اگر قرار بود گوشی رو قسطی بگیرم حداقل دو میلیون تومن بیشتر برام در طی شش ماه درمیومد و از این جهت شاید حتی سود کردم. سامان هم در عین حال که سعی میکرد سرزنشم نکنه و حتی دستمو بوسید و تشکر کرد بابت خرید گوشی و... اما بهم گفت دیگه لطفاً اینجور جاها تنها نرو ...
حقیقت اینه که من یه عمر همه کارهام رو مستقل و تنها انجام دادم و هیچ کمکی نداشتم حتی موقع خرید خونه! از طرفی هم چون قیمت مصوب روز رو بهم نشون داد، فکر نمیکردم بخوان گرونتر بهم بدن و رفتار اون فروشنده هم اصلا نشون نمیداد دروغ میگه! خدا لعنت کنه همچین آدمهایی رو که تعدادشون هم تو مملکت ما داره روز به روز بیشتر و بیشتر میشه، آدمهای گرگ صفتی که نه وجدان دارند نه اخلاق و فقط به فکر سود بیشتر خودشون هستند، حالا اینجا به فرض اگر ضرر هم میکردم در حد پونصد ششصد بود اما چه کلاهبرداریهای کلانی میکنند از ملت این دلالای کثیف.
به هر حال درسته خیلی خیلی حرص و جوش خوردم بابت خرید این گوشی، اما خوشحالم که بیخیال نشدم و شبش با سامان و آقای همسایه رفتیم مغازه تا بفهمند نمیتونند قسر در برن، ولی دیگه تجربه برام شد که انقدر راحت اعتماد نکنم و از این به بعد تک و تنها برای خرید اینجور وسایل نرم...خودم هم از اول میدونستم نباید تنها برم اما حقیقتاً کسی نبود باهام بیاد و به خاطر غافلگیرکردن سامان و اینکه نمیخواستم بهش بگم دارم نقد میخرم، با اون هم نخواستم برم که متوجه نقد خریدن نشه.
هر چی بود که گذشت، فعلاً که خدا رو شکر سامان از گوشیش خیلی راضیه و خوشحالم بالاخره یه گوشی با کیفیت گیرش اومده، اون گوشی قبلی دیگه کارآیی زیادی نداشت هرچند ترجیح میدادیم لااقل توی دستشویی نمیفتاد و دست کم میدادیم دست نیلا که انقدر گوشیهای ما رو نخواد!
******** این شنبه که مرخصی استعلاجی داشتم، تصمیم گرفتم برم مهد کودک نزدیک خونه ببینم میشه نیلا رو دو روز در هفته بذارم مهد کودک؟ یعنی پرستارش ببره بذاره. آخه از نظر من نیلا از نظر ارتباط داشتن مشکل داره چون به جز من و باباش و پرستارش تقریباً هیچکسو نمیبینه، نه فامیلی نه خاله ای نه عمه ای نه هیچکس دیگه. فقط گاهی بچه های همسایه رو میبینه که متاسفانه بیشتر براش بدآموزی داره و اصلاً خیلی از مشکلات روحیش دقیقاً از وقتی شروع شد که خانواده همسایه رو به منزلمون دعوت کردیم برای افطار و اتفاقاتی که شب مهمونی افتاد که اینجا به تفصیل تو پستهای اوایل امسالم نوشتم...
دیروز صبح به سامان میگفتم شاید ما بتونیم این وضع رو تحمل کنیم اما وقتی بچه ها بزرگ بشن و ببینن عملاً هیچ فامیل و ... برای رفت و آمد نداریم حتماً احساس کمبود میکنند، سامان میگه بچه های آینده همگی به این وضع عادت میکنند و کم و بیش همشون به این درد دچارند، اما من حس میکنم به هر حال یه سری ارتباطات فامیلی همه بچه ها حتی همون تک فرزندها، چه الان و چه در آینده دارند. من که عملاً با خانواده خودم بعد دعوای عید و رفتارهای خواهر بزرگم و حمایتهای مامانم، رفت و آمد خاصی ندارم، خانواده سامان هم که رشت هستند، اگر اینجا بودند قطعاً شرایط فرق میکرد، هفته ای یکی دو روز اونجا بودیم یا به واسطه مادرشوهرم اینا با خاله و دخترخاله های شوهرم و ... کلی رابطه داشتیم و خیلی خوب میشد و کلی حالمون بهتر میشد اما خب اینم قسمت ما بود دیگه.
****** دیگه اینکه این چند هفته اخیر هم مدام درگیر این دکتر و اون دکتر رفتن بودم و همچنان هم هستم بابت انتخاب پزشک زنان برای زایمان، به دلایلی اصلاً نمیخوام پیش دکتر نیلا برم و تا الان غیر دکتری که نیلا رو پیشش زایمان کردم، پیش چهار تا دکتر دیگه هم رفتم و دیگه باید تا یکی دو هفته دیگه تصمیم بگیرم در نهایت کیو انتخاب میکنم، الان انتخابم محدود شده بین دو تا دکتر تا ببینم در نهایت کدوم میشه. برای مشکل دیابت هم تا الان پیش دو تا فوق تخصص غدد رفتم و نظرها یکم متناقضه، یکی میگه انسولین بزن، یکی میگه نمیخواد اصلا قند نداری و... از طرفی دکتر زنانی که سر نیلا پیشش میرفتم و آخرین بار هم دوشنبه رفتم پیشش با عصبانیت گفت این دکتر غدد بیخود گفته دیابت نداری و تو دیابت داری!!! و...انقدر هم با لحن بدی بهم گفت انگار تقصیر من بود که دکتر غددی که خودش ازم خواست مراجعه داشته باشم، برگشته گفته دیابت نداری! اون دکتر غدد هم با دیدن آزمایشها گفته، از خودش که نگفته اما دکتر زنان میگفت نه تو حتماً دیابت داری و چه دکتر بیسوادی بوده!اصلا به خاطر همین رفتارش تو ویزیت آخر و استرسهایی که دفعه های قبلترش هم بابت دیابت بهم داده بود تصمیم گرفتم عوضش کنم، اما دوشنبه گفتم برای بار آخر برم پیشش و مطمئن شم که آیا صددرصد تصمیمم اینه که پیش این برای زایمان نرم که با برخورد آخرش و لحن بدش و استرسی که دوباره به جونم انداخت مطمئن شدم که دیگه نمیخوام پیش این زایمان کنم! اما در عین حال تصمیم گرفتم پیش یه متخصص غدد سومی هم برم و دیگه هرچی اون گفت برام بشه اتمام حجت! همین امروز ساعت 2 هم وقت گرفتم که قراره بعد از کار برم امیر آباد شمالی مطبش. امیدوارم از این حالت سردرگمی دربیام و بالاخره بفهمم دیابتی هستم یا نه! انسولین و قرص نیاز دارم یا نه! یعنی هر چی که هست تکلیفم معلوم بشه و انقدر سردرگم نباشم! در هر حال هم تا جایی که بشه سعی میکنم یه سری مراعات ها رو بکنم اما خدایی وقتی باردار باشی و هی برای خوردن هرچیزی بخوای دو دو تا چهارتا کنی سخته دیگه، یعنی میخوام بگم زور داره دیابت بارداری نداشته باشم و الکی به خودم اینهمه سخت بگیرم و همش نگران بالارفتن قند خونم باشم!
فعلا همینا، بقیه تعریف کردنیها بمونه برای پست بعد، همینجا ای پست رو میبندم که بیش از این طولانی نشه. این پست رو هم طبق معمول دوشنبه 13 دی ماه نوشتم و با تاخیر امروز منتشر میکنم.
پی نوشت: دو تا تصمیم خیلی مهم هم گرفتم که در هر دومورد خیلی خیلی شک دارم به درست یا غلط بودن و نتیجه کارش...خواهش میکنم برام دعا کنید در نهایت تصمیم درست رو بگیرم و همه چی ختم به خیر بشه. اگر به درست بودن تصمیمم مطمئن شدم و اجراییش کردم حتماً میام و مینویسم.
خیلی حرفها دارم برای نوشتن، نه اینکه اتفاق خاص یا ویژه ای افتاده باشه، اتفاق جدیدی نیفتاده اما یه سری مسائلی از بعد احساسی و روابط در خونه ما جریان داره که گفتن و نوشتنش برام راحت نیست.
انگیزه نوشتنم هم کمه، نمیدونم چرا... اگر هم بخوام بنویسم شاید صرفا برای دل خودم بنویسم بصورت رمزدار، از اینکه مورد قضاوت یا نصیحت قرار بگیرم حس خوبی ندارم...اعتقاد دارم بیشتر آدمها از حال و احوالات درونی بقیه باخبر نیستند، هر چقدر هم بگن درکت میکنم اما واقعیت اینه که هیچکس نمیتونه درک کاملی از حس و حال و روحیات کس دیگه ای داشته باشه، حتی دو آدمی که شرایط در ظاهر مشابهی هم دارند، مثلا هر دو فرزند بیمار دارند یا هر دو عزیزی رو از دست دادند باز هم نمیتونند مثلا به طرف مقابل بگن حالتو میفهمم چون هر انسانی ظرفیت روحی خاص خودش رو داره و به یک نحو از یک اتفاق مشابه آسیب نمیبینه بنابراین یه احساس مشترک هم ممکنه تجربه نکنه.
اگر اینجا من بیام و بنویسم در داخل زندگی خصوصیم و در روابط با همسرم چه مواردی در جریانه، قطعاً یا مورد قضاوت و سرزنش قرار میگیرم یا یه سری توصیه خاص دریافت میکنم مبنی بر اینکه باید چطوری رفتار کنم و چه کارهایی رو انجام ندم که به احتمال 99 درصد خودم بهشون کاملاً واقفم و قطعاً اگر امکان پیاده کردنش در زندگیم رو داشتم و توان و اراده ای برای تغییربود، اصلا نیازی به طرحش نبود و خود به خود مشکلات با اراده مشترک و انجام یه سری تصمیماتی که بارها و بارها من و همسرم گرفتیم حل میشد، اما لابد نیست...
خسته ام خیلی خسته. خیلی احساس استئصال و ضعف میکنم، ولی حتی حوصله توضیح دادنش رو هم ندارم... همین پست رو هم از یک هفته پیش شروع کردم به نوشتن اما حوصله تکمیل و انتشارش رو نداشتم. امروز که 28 آذره تصمیم گرفتم با همه کم و کسریها و تعریف نکردنها منتشرش کنم به احترام خواننده هایی که شاید میان و بهم سر میزنن و منتظرن چیزی بنویسم.
جمعه نوزده آذر خواهر کوچیکم رضوانه ما رو برای شام دعوت کرد خونشون، اولین بار بود بعد ازدواجش میرفتم خونش، یه استند گلدون چهارطبقه با یه جعبه شکلات براش بردم، شام هم باقالی پلو با گوشت و قرمه سبزی بود، کلاً سه ساعت اونجا بودیم و اومدیم خونه...بد نبود، چندباری خواهرم ما رو دعوت کرده بود اما نه من و نه سامان بنا به دلایلی تمایلی به رفتن نداشتیم، یکبارش رو بهانه آوردیم یکبارش هم که عازم رشت بودیم و شاید اگر هم نبودیم باز یه بهانه دیگه ای میاوردیم. شوهرخواهرم خیلی دوست داشت ما بریم، دیگه جمعه با اینکه هم برای من و هم برای سامان خیلی سخت بود، یعنی من کلی کار خونه و نظافت و ... داشتم و سامان هم کلی کار داشت و یه عالم نقشه اتوکد مربوط به شغلش تو خونه باید میکشید اما اینبار دلمون نیومد بگیم نه و رفتیم. شب بدی نبود، نیلا هم زیاد اذیت نکرد خدا رو شکر. خونه خواهرم و وسایل نوش کلی منو وسوسه کرد که ایکاش میشد یه سری وسایل جدید به خونه اضافه کنم، بخصوص سرویس قابلمه و پاسماوری و تعویض مبلمان و ...به هر حال همیشه خونه تازه عروس کلی حس خوب تازگی داره.
اتفاق دیگه اینکه چهارشنبه 24 آذر هم همکار قدیمی و خوب من از محل کار رفت و جاش حسابی خالی شد. امیدوارم با رفتن اون وظایف اون به من واگذار نشه، البته قبل از هر چیز امیدوارم این قانون دورکاری حداقل تا قبل زایمان و هر چه زودتر شامل حال من بشه و بتونم بعضی روزها خونه بمونم و سر کار نیام و از خونه کارمو انجام بدم. تردد برام روز به روز سختتر و سختتر میشه، چقدر خوب میشه بتونم این دو سه ماه آخر رو راحتتر بگذرونم.
در توضیح قسمت اول نوشته ام که البته یک هفته پیش نوشتمش، درمورد اختلافات فعلی با همسر باید بگم متاسفانه ما بلد نشدیم چطوری انتقاد کنیم و حرفمونو بزنیم. ما هر دو به هم نیاز داریم و محبتمون رو هم به انواع و اقسام به هم نشون میدیم، اما بخصوص طی این یکسال اخیر که رفتارهای نیلا هم کمی عجیب و پر از چالش شد، بحثها و دعواهای ما هم شدت پیدا کرد...منم این چندوقت به دلیل تغییرات هورمونی ناشی از بارداری صبر و تحملم از همیشه کمتر شده و خیلی خیلی زود عصبانی میشم و کم میارم، چه در برابر سامان و چه نیلا، سامان هم که خب همیشه درگیریهای مالی خودش رو داشته و غیر اون شرایط عمومی جامعه روی اعصابش تاثیر زیادی گذاشته، نیلا هم وقتی میفته رو دور لج، خیلی غیرقابل کنترل میشه. خیلی از دعواها و اختلافات من و سامان هم به خاطر رفتارهای لجبازانه نیلا بخصوص آخر شب هست. البته خدایی بچم دختر خوبیه و من در کل ازش راضیم، سامان هم همینطور، اصلاً نمیتونم بگم دختر بدیه اما خب یه سری رفتارهاش مثل اینکه اجازه نمیده هیچ شبکه ای غیر از شبکه پویا ببینیم یا اینکه هیچ لباس یا حتی شلواری غیر از اونی که دوست داره نمیپوشه و حتی اگر کثیف هم بشه نمیشه در حد یکساعت از تنش درآورد و شست و خشک کرد و بهش داد و از حمام در حد عجیب و غریبی وحشت داره، شبها خیلی بد میخوابه و قبل خواب انقدر بدوبدو و بپربپر میکنه که همسایه طبقه پایینی رو هم شاکی کرده، همه اینها باعث میشه بخصوص تو ساعات آخر شب که فردا صبح زودش هم هر دو باید بریم سر کار، از دست نیلا کلی کفری و عصبانی بشیم و دعواش کنیم (البته بعد اینکه صدبار با ملایمت خواستیم کاری رو انجام نده و گوش نکرده و بدتر هم کرده!!) و همینا خود به خود خود ما دو تا رو هم عصبی میکنه و باعث دعوامون میشه و طوری میشه که شرایط کلاً از دست هردومون خارج میشه و دعوا اوج میگیره و کلی سر و صدا میکنیم که احتمال میدم حتی همسایه ها هم شنیده باشند!.
اما خب یه سری بحثهامون هم مربوط میشه به اینکه یادنگرفتیم چطوری با هم صحبت کنیم. نمیدونم آیا باید اینو تو پست خصوصی رمزدار بنویسم یا همینجا یه اشاره کوچیکی بهش بکنم....بذار همینجا خیلی مختصر بگم و شاید در یه پست خصوصی رمزدار توضیح بیشتری بدم.
سر یه موضوع نه چندان بزرگ که الان حتی درست و حسابی یادم هم نمیاد، چند روز پیش کار به جایی رسید که رسماً بهش گفتم این زندگی فایده نداره و بیا از هم جدا شیم! فرداش هم به مشاورمون پیام دادم که ادامه جلسات فایده ای نداره و به شخصه هیچ امیدی به تغییر ندارم و اراده ای برای تغییر شرایط وجود نداره.... (بماند که پاسخ خانم دکتر هم برام یکم دور از تصور بود). به شوهرم هم گفتم باید بشینیم و تکلیف حضانت نیلا و بچه ای که داره میاد و مشخص کنیم و .... یعنی تا این حد جلو رفتیم. الان که فکر میکنم متعجم که چرا باید سر موضوعاتی که اهمیت انقدر بالایی هم ندارند، کار به جایی برسه که برای بار چندم تو این سه سال اخیر من چنین حرفهایی رو به زبون بیارم. سامان هم اینبار برخلاف دفعات قبل که از حرف جدایی هم آتیش میگرفت، بعد از اینکه دوباره شدیداً از شنیدن این حرف عصبی شد، در نهایت گفت انگار تو درست میگی و امیدی به تغییر شرایط نیست و ف...فردای اون روز دعوا هم شروع کرد به نوشتن یه سری حرفها برام درمورد موضوع جدایی و اینکه نمیذاره بچه هاش آسیب ببینند و ....
چهارشنبه 24 آذر که به مطب دکتر زنان مراجعه کرده بودم، (دکتر جدید) از صبح تو محل کارم و بعد هم از مطب دکتر چند تا پیام طولانی با هم رد و بدل کردیم و حتی درمورد آینده نیلا بعد جداییمون صحبت کرده بودیم (در این حد جلو رفتیم). بازم میگم دوست ندارم اینجا ذره ای مورد قضاوت قرار بگیرم، خودم چندباری به بدترین شکل ممکن خودمو محاکمه و سرزنش کردم، دلم نمیخواد اینجا هم همون حرفهایی که خودم به خودم بارها زدم رو بشنوم. خیلی برام مهمه این موضوع، چون به هر حال من یه سری مشکلات روحی حل نشده دارم، زخمهای کهنه ای که گاهی سر باز میکنند و کارو به جایی میرسونند که بیش از هر کس خودم اذیت میشم و عذاب وجدان میگیرم. خلاصه که از مطب دکتر جدید (تو خیابون نبرد) تا رسیدن به خونه کلی لفتش دادم، دلم میخواست هر چه دیرتر برسم خونه، نیلا هم که پیش سامان بود. به سامان گفته بودم میخوام برم خونه مادرم و چند روزی بمونم تا تکلیف زندگیمون معلوم بشه...اما به مادرم که زنگ زدم متوجه شدم فردا صبحش با خواهر بزرگم راهی شهرستان هستند و آخر هفته خونه نیست (ته دلم خوشحال هم شدم! به هر حال بیشتر از روی هیجانات لحظه ای گفته بودم میرم خونه مادرم، یه جور تهدید بیخود (نه که حالا خیلی خونه مادرم معذب نیستم!)
حدودای ساعت نه شب بعد از کلی معطل کردن خودم تو خیابونا رسیدم خونه و بدون اینکه به هم سلام کنیم از شدت خستگی رفتم کنار شوفاژ و پتو رو انداختم روم. نیلا هم خواب بود. سامان هم وسط پذیرایی دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود با چشما و صورت قرمز و برافروخته. تو اتاق نیلا کنار شوفاژ خوابیده بودم که دیدم همسرم یا چای گرم و یه بشقاب پر از میوه های جورواجور اومد تو اتاق، دستمو گرفت و بلندم کرد و در سکوت تیکه های میوه رو دهنم میذاشت، من در سکوت اشک میریختم و اون اشکام رو پاک میکرد، دستامو تو دستش گرفته بود و پیشونیمو میبوسید و... هیچکدوم تمایل نداشتیم راجب اتفاقات اون دو روز و حرفهایی که از دیشبش رد و بدل شده بود صحبت کنیم. بهم گفت میخواد برام املت درست کنه، غذا از قبل داشتیم اما تو ذوقش نزدم،. یه املت خیلی خوشمزه درست کرد و من به قدری گرسنه و خسته بودم که یه عالم ازش خوردم. خیلی بهم چسبید. شبش هم اومد و بغلم کرد و کنار هم تو اتاق نیلا خوابیدیم. خیلی وقت بود که من و نیلا با هم میخوابیدیم و سامان تو اتاق خوابمون. البته هیچ ارتباطی به دوری از هم و فاصله ها نداشت، نیلا تنها نمیخوابید و اتاقش هم ظرفیت خوابیدن سه نفرو نداشت، اما با وجود تنگی فضا اونشب سه تایی خوابیدیم...
دو شب بعدش هم همینطور.
این روزها بر اساس تصمیم مهمی که گرفتیم مشغول آماده کردن یه فهرست هستیم شامل چند موضوع و طبقه بندی. از جمله نوشتن چیزهایی که هر کدوم ما رو عصبانی و ناراحت میکنه، نوشتن موردهایی که از هم انتظار داریم، روشهایی که میتونیم برای بهبود رابطمون در زندگیمون پیاده کنیم، رفتارهایی که باید در مقام پدر و مادر در قبال نیلا نشون بدیم و.... قراره هر روز لیست رو تکمیل کنیم و بعد تحت عنوان قوانین زندگیمون تو گوشیمون ذخیره کنیم یا مثلاً روی در یخچال یا جای دیگه ای تو خونه نصب کنیم و هر روز ببینیم و بخونیم و سعی کنیم بهش عمل کنیم.
دیگه به مشاور خانواده مراجعه نمیکنیم، به این نتیجه رسیدیم که سرفصلها رو بلد شدیم و تا خودمون نخوایم و قدم جدی برای تغییر رابطمون برنداریم هیچی عوض نمیشه، حتی موقت هم اگر با هم خوب بشیم باز با تلنگری همه چی به هم میریزه. در هر حال واکنش مشاور به پیام من هم کم و بیش نشون داد اونا هم اول منافع مالی خودشون رو در نظر میگیرند و به اون معنا دلسوز مراجع هم نیستند.
ما به هم خیلی علاقه داریم، من با وجود شرایط بارداری، سعی میکنم در امور خونه داری و آشپزی و خرج و مخارج خونه کم نذارم و غذاهای مورد علاقش رو درست کنم و دنبال راههایی برای خوشحال کردنش باشم، سامان هم همینطور، خیلی وقتها جلوی نیلا به هم محبت کلامی میکنیم و حتی جلوی اون همو میبوسیم و در آغوش میگیریم اما ممکنه فقط چنددقیقه بعد این نوع ابراز محبت، با یه اتفاق خیلی ساده یا یه بحث مسخره همه چی خراب بشه و جلوی نیلا صدامون بره بالا و دعوای بدی کنیم در حد فحاشی و زدن حرفهای خیلی ناخوشایند. مشخصاً این برمیگرده به بلدنبودن فن گفتگوی موثر بین ما که باید درست بشه، هر طوری که هست....فعلا که نشده.
متاسفانه وضعیت روحی و روانی من زیاد مساعد نیست، وسواس فکریم به منتها درجه خودش رسیده، به شدت تحریک پذیر و عصبانیم و مدام احساس خودکم بینی و حقارت میکنم. هزاران بار خودمو بابت هر چیز ریز و درشتی سرزنش میکنم، احساس میکنم مادر خوبی نیستم و ترسهای مربوط به تولد بچه دوم و چالشهای شغلی و ... هم هست، خستگی و ناراحتیهای جسمی و رسیدگی به یه بچه کوچیک سه ساله و ناراحتیهایی که هنوز از خانوادم دارم و احساس تنهایی و ... هم که دلیل مضاعفیه و خلاصه همه و همه باعث میشه خیلی بیشتر از قبل بارداری که به هر حال داروهای اعصاب بابت وسواس فکریم مصرف میکردم، تحریک پذیر باشم،سامان هم دست کمی نداره و اونم خیلی زود از کوره در میره و حرفهایی تو عصبانیت میزنه که میدونم هیچی پشتش نیست.
دارم سعی میکنم قبل تولد پسرم به خودم بیشتر و بیشتر مسلط بشم و حالمو بهتر کنم و روی رابطم با همسرم هم کار کنیم تا به امید خدا وقتی پسرکم به دنیا میاد بتونیم با چالشهای اولیه بعد تولد بچه راحتتر کناربیایم...
هردومون داریم تلاش میکنیم اوضاع رو بهتر کنیم و رابطه سالمتری داشته باشیم تا نیلا و انشالله پسرمون در محیط آرومتری بزرگ بشن. لطفاً برامون دعا کنید.
یه گزارش از این یه هفته اخیر بخوام بدم میتونم به این موردها اشاره کنم:
***جلسات روانشناسی نیلا رو بعد دو ماه وقفه دوشنبه شب مجدد شروع کردیم، درخصوص ترسها و استرسهایی که این روزها باهاش درگیره،و همینطور اتفاقات شب تولدش و عوض نکردن لباسش و سایر مسائل به دکتر گفتم و اونم یه سری حرفهایی زد و راهکارهایی داد که خیلیهاش رو خودمون قبلاً اجرا کردیم و به نتیجه نرسیدیم اما خب از این به بعد سعی میکنیم با جدیت بیشتری پیگیری کنیم.
امروز پرستارش میگفت نیلا خیلی دختر خوب و با تربیتی هست و من خیلی ازش راضیم، خیلی دوستش دارم و بارها گفتم اونایی که بچه دار نمیشن و شرایطش رو هم دارند، خیلی عجیبه که نمیرن بچه از پرورشگاه بیارن، میگفت نیلا بچه واقعی من نیست اما قسم میخورم با بچه های خودم هیچ فرقی نداره و اگر بهم میدادیش میبردم و پیش خودم تو خونه خودم نگهش میداشتم. در واقع هم اون خیلی به نیلا عشق میده هم نیلا کلی بهش محبت میکنه، میره تو بغلش میشینه و پشت سر هم بوسش میکنه. از بابت داشتن این پرستار خیلی خوشحالم، هرچند شاید بعضی رفتارهای خیلی کمش مورد پسند من نباشه اما مجموعاً ازش راضیم و همینکه میدونم انقدر عاشق دخترمه و دخترم هم باهاش راحت و صمیمیمه خدا رو شکر میکنم، یکی از ترسهای همیشگیم هم اینه که یروز به هر دلیلی نخواسته باشه بیاد، امیدوارم هرگز اینطوری نشه...
***مادرشوهرم اینا هنوز تهرانند اما خونه دخترشون سونیا. (این پست رو سه شنبه نوشتم اما امروز چهارشنبه منتشر میکنم، الان که مینویسم، تو راه برگشت به رشت هستند). حال مادرشوهرم از همون روز اولی که از رشت اومد تهران بد شد و اون چندروزی که خونه ما بود انقدر ضعیف و بد حال بود که کلاً به جز برنج سفید و تخم مرغ آب پز و نون و خرما و نون و عسل و سیب زمینی و هویج آب پز هیچی نتونست بخوره. خیلی دلم براش میسوزه، هزار تا دکتر هم رفته، اما هیچی به هیچی، قضیه امروز و دیروز هم نیست، شاید سی ساله با این مشکلات روده تحریک پذیر و معده خراب سر و کله میزنه و بارها و بارها کارش به سرم و بیمارستان کشیده و دور از جونش باشه تا پای مرگ هم رفته (خدا اون روز رو نیاره). سونیا هر روز بهش کلی آمپول تقویتی و سرم و ...میزنه تا یکم بهتر بشه و بتونه برگرده بره رشت (همونطور که گفتم امروز که پست رو ویرایش میکنم تو راه برگشت هستند). آب و هوای تهران هم حالش رو خیلی بدتر میکنه. امیدوارم حالش بهتر بشه. خیلی نگرانشم.
***نگران مادر خودم هم هستم، جدا از ناراحتی های شدید اعصاب و روحی و روانی، انگشتای دست چپش هم مثل دست راستش دچار مشکل شدند و باید عمل بشه، سر دست راستش خیلی اذیت شد و هنوزم اون دست براش دست نشده، حالا باید برای دست چپش هم دوباره اون پروسه سخت رو تکرار کنه. پاشنه پاش هم به شدت دردناک شده و حتی نمیتونه یه قدم برداره. خواهر بزرگم خیلی بهش میرسه، چه برای انجام کارهای خونه، چه کارهای بیرون و خریدها و کارهای اداری و بانکی و چه برای غذا درست کردن براش و... من که کاری براش از دستم برنمیاد، قطعاً اگر هم کاری بربیاد فکر نمیکنم به کمک من نیازی داشته باشه، هیچوقت چیزی بهم نگفته و در جواب منم که گفتم هر موقع کاری کمکی ازم برمیاد بهم بگو گفته کاری باشه میگم اما در واقع هرگز نگفته. منم شاید ماهی یبار برم و بهشون سر بزنم، هم مسیر خیلی دوره هم خب راستش انگیزه کافی ندارم، بعد از اون اتفاقات، هرگز نتونستم احساس قبلی رو به دست بیارم، همیشه احساس مزاحمت و سربار بودن داشتم و معذب بودم...
***تصمیم داشتم سه شنبه یا چهارشنبه برم خونه مامانم و یه جشن تولد کوچیک و خودمونی دیگه با حضور خواهر کوچیکم رضوانه و بچه های خواهر بزرگم عسل و رادین خونه مادرم هم بگیرم اما مادرم گفت به خاطر وضعیت بد جسمیش میره خونه خواهرم میمونه و اینجوریه که برنامه منتفیه...یه خورده دلگیر شدم اما خب کاریش نمیشه کرد. دوست داشتم حالا که بچه های خواهرم تو جشن کوچیکی که برای نیلا تو خونمون گرفتیم حضور نداشتند حداقل خونه مادرم یه جشن خیلی کوچولوی دیگه بگیریم که هم نیلا خوشحال بشه (دفعه قبل که به خاطر لباسش کلی اذیت شد بچم و شاید لذت کافی نبرد) هم بچه های خواهرم ذوق کنند... حیف، بذار خوشبینانه به این فکر کنم که از نظر هزینه مجدد به نفعم شد!!! هر چند ترجیح میدادم چندبرابر هزینه کنم اما حس خوب دوباره ای رو به دخترم و بچه ها تزریق کنم. شاید ترجیح میدادم مادرم بگه من اون روز که تو میای برمیگردم خونه خودم، شایدم واقعا نمیشد، نمیدونم، به هر حال نشد که اونجا هم جشن بگیریم. امیدوارم حال مادرم زودتر خوب بشه، نگرانشم، بعد بابا خیلی تنهاتر شده. حال روحی و جسمیش خیلی بده. برای هر دو تا مامانا نگرانم.
***رابطمون با سامان پر از فراز و نشیبه، یه دقیقه با هم خوبیم و همو بغل میکنیم و میبوسیم و به هم محبت میکنیم، یه دقیقه دیگه عین بلانسبت سگ و گربه به هم میپریم. چندروز پیش تو ماشین یه بحثی بینمون شد (صبحها سامان منو میرسونه سر کار و خودش میره سر کار) و انقدر عصبی شدم و کنترلم رو از دست دادم که در حالیکه شدیداً و مثل دیوونه ها فریاد میزدم و گریه میکردم چندبار محکم زدم به بازو و پهلوش! اصلاً نمیفهمیدم کجام و چیکار میکنم. دست خودم نبود. واقعاً اعصابمو خورد کرده بود! حالا شب قبلش کلی خوب و عشقولانه بودیما.
یا مثلا دو سه روز پیش دوباره شدیداً تو ماشین از دستش عصبی شدم! همسر من عمراً رفتارهای به اصطلاح خاله زنکی نداشت و اهل کینه به دل گرفتن و... نبود، اما بعد فوت بابا و از وقتی اون مشکلات با خانواده من پیش اومد، رفتارهای خودشم تغییر کرد، از مادرم و کل خانوادم دلگیره، فراموشش نمیشه. سه چهار روز پیش صبح موقع رفتن سر کار خیلی عادی داشتم بهش میگفتم یه کیک میگیرم و میریم یه جشن کوچیک دیگه خونه مامانم میگیریم و... که یهویی برگشت گفت حالا دیگه برای چی کیک بگیریم؟ میریم یه سر میزنیم و برمیگردیم. قبلاً هم که چندباری حرف جشن تولد بود و من گفته بودم دو تا جشن جدای کوچیک میگیریم، گفته بود پارسال و برای دوسالگی نیلا خونه مامانت برای نیلا جشن گرفتی امسال خونه خودمون و با حضور خانواده من، دیگه چه کاریه دوباره امسال اونجا هم جشن بگیریم؟ چندباری قبلتر هم سر همین موضوع بحثمون شده بود. بهش میگفتم پارسال پدر من در حالت احتضار بود و من فقط برای اینکه دوسالگی نیلا بدون هیچ برنامه ای نگذره، تو خونه مامانم در حالیکه هممون به خاطر شرایط بابا لب به گریه بودیم یه جشن کوچیک گرفتیم و با هزینه خودم غذا هم از بیرون تهیه کردیم، دیگه مگه جشن خاصی به اون معنا بود؟ اونم فقط به خاطر نیلا بود و بس. حالا حرف سامان این بود که پارسال که خونه مامانت یه جشن کوچیک گرفتی،بعدش باید خونه خواهرم هم میرفتیم و یه کیک میگرفتیم و... انگار نه انگار که پارسال شرایط ما چطور بود و بابای من کمتر از دو ماه بعد فوت کرد.
ضمن اینکه همون پارسال من سر موضوعی شدیداً از دست سونیا ناراحت شده بودم و اونم حتی برای تولد نیلا به من زنگ نزده بود تبریک بگه و کادوی نیلا رو هم که پول بود به حساب سامان ریخته بود، خب حتی اگر قضیه بابام هم نبود تو اون شرایط دلخوری، چطور میتونستم کیک بگیرم و برم در خونش! تازه اگر همه چی هم گل و بلبل بود، مگه پارسال به خاطر وضعیت بابای من دل ما خوش بود که حالا بخوام یه جشن دوباره هم بگیرم و مثلا برم خونه سونیا یا اونو دعوت کنم؟ یعنی اصلا با خودش فکر نمیکنه پارسال وضعیت من و خانوادم به خاطر شرایط بابا چقدر بد و ناراحت کننده بود و فقط برای اینکه خالی از عریضه نباشه، یه جشن ساده خونه مادرم گرفتیم، بابام اون گوشه دراز کشیده بود و اصلا نمیفهیمد دور و برش چی میگذره، حالت بیهوش داشت کاملاً و چند روز بعدش هم به حالت مرگ و در حالیکه هیچ امیدی به برگشتنش نبود اورژانس اومد و بردش بیمارستان...
اصلا به این چیزا فکر نمیکنه و میگه هنوز تو دلم مونده که حتی یه کیک کوچولو نگرفتیم بریم خونه خواهرم.... اونم خواهری که تو دوران بیماری بابا به زور یه خبر از من میگرفت، خونه ما هم که نمیومد و میگفت چون بیمارستان کار میکنه میترسه ما کرونا بگیریم در صورتیکه به نظرم میتونست با رعایت احتیاط یه سر به من و برادرزادش بزنه.
الان در ظاهر با هم خوبیم و ارتباط داریم، اما هرگز رابطم باهاش مثل قبل نیست، هنوزم دلگیرم ازش، شاید اونم همینطور باشه. اصلا هم نمیگم دختر بدیه، اتفاقا دلسوز و مهربونه اما سر موضوع بابام و تو اون روزهای تلخ حتی یه زنگ هم نمیزد چه برسه بیاد خونمون و همش میگفت چون بیمارستان کار میکنم خطرناکه (به خاطر کرونا.)
سامان میگه از دست مادرت و خانوادت ناراحتم و فراموشم نمیشه، منم گفتم کاری به هیچی ندارم اما مامانم تو جشن ما نبود و الان زورت میاد در حد خریدن یه کیک کوچیک و شایدم یه شام حاضری ساده بریم که دل مادرم هم یکم شاد بشه؟برگشته میگه مادرت منو از خونش بیرون کرد (قضیش مفصله اما اینطوری نبود اصلا، اما اون این برداشت رو کرده) و.... از همین دست حرفهای خاله زنکی که سابقاً اصلا اهلش نبود و باعث افتخارم بود که همسرم از این دست حرفهای مسخره و عامیانه نمیزنه اما از همون موقع فوت بابا و اتفاقات بعدش این چیزها به ذهنش خطور کرد. نمیشه بگم اصلاً حق نداره، خیلی جاها بهش حق میدم اما اینکه به خاطر گرفتن یه کیک و جشن کوچیک خونه مامانم دلش رضا نیست، واقعاً عصبیم کرده و خیلی شدید هم واکنش نشون دادم. آخرشم برگشتم گفتم مثل پارسال که خودم هزینه کیک و غذا رو دادم، امسال هم خودم اینکارو میکنم و فکر نمیکنم لازم باشه برای گرفتن کیک و غذا از حقوق و درآمد خودم بخوام ازت اجازه بگیرم،خودمم با نیلا با اسنپ میریم و برمیگردیم و تو هم لازم نیست بیای!!! بماند که دیگه کلاً رفتن به خونه مامانم به خاطر اینکه گفت به خاطر حال بدش میره خونه خواهرم منتفی شد اما خب دلخوری من از دست سامان همچنان باقی مونده.
***همچنان جلسات زوج درمانی و فردی رو با مشاور خانواده ادامه میدیم، البته بینش خیلی وقفه میفته، اما حقیقت اینه که فعلاً که حس نمیکنم این جلسات روی رابطمون تاثیر قابل توجهی گذاشته باشه، مشکل اصلی ما اینه که در عین حال که خیلی به هم علاقه داریم و در عمل و در کلام هم به هم محبت میکنیم، اما 24 ساعته به اصطلاح در حال کل کل و جروبحث سر موضوعات مسخره هستیم و همش میخوایم ثابت کنیم اون یکی اشتباه میکنه، هر دو خیلی زود از کوره درمیریم و وقتی هم که عصبانی میشیم حرفهای خیلی بدی به هم میزنیم و حتی ناسزا میگیم و اینطوری خیلی وقتها حرمتها شکسته میشه، همین الان هم شده...معمولاً هم سامان میاد سمت من و آشتی میکنیم، گاهی شبهایی که دعوا میکنیم و من با حال قهر و دعوا میخوابم، نصف شب میاد و بیدارم میکنه، بغلم میکنه و برام آب و خوراکی میاره و بدنم رو که همیشه درد میکنه ماساژ میده و خلاصه که کلی بهم محبت میکنه، یعنی دلش میسوزه که با ناراحتی و دعوا خوابم برده، گاهی با همین حرکتش دلم صاف میشه گاهی هم نه، فرق من و همسرم اینه که سامان دوست نداره بعد یه بحث و دعوا و دلخوری، بشینیم و راجبش صحبت کنیم، ترجیح میده اصلاً کشش ندیم و جوری برخورد کنیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، برعکس من که تا اون موضوع حل و فصل نشه و نتیجه گیری نکنیم و تصمیم نگیریم که از اون به بعد تکرارش نکنیم یا مثلاً یه عذرخواهی کامل از طرفش دریافت نکنم، دلم باهاش صاف نمیشه و نمیتونم به زندگی عادی برگردم. متاسفانه تو دعوا و عصبانیت چندباری حرف جدایی رو وسط کشیدم و سامان هم خیلی بد واکنش نشون داده که چطور میتونی با دو تا بچه چنین حرفی رو بزنی. منم حقیقتاً نمیتونم بگم اون حرف رو از ته دل میزنم. خواهش میکنم نگید و توصیه نکنید که بهتره انقدر این حرفو به زبون نیاری و لوث میشه و ... خودم کاملاً میدونم و واقفم، اما واقعاً تو اوج عصبانیت دست خودم نیست! گاهی هم حقیقتاً با خودم فکر میکنم شاید تاثیر بد این حجم از کل کل و جرو بحث تو روحیه نیلا (و پسرمون) بیشتر از خود جدایی باشه، حتی یکبار یکم جدیتر به این موضوع فکر کردم که نکنه جدا شدن برامون بهتر باشه، اما در کل میدونم که نه من بدون همسرم میتونم زندگی کنم و نه اون بدون من.... ما واقعاً به هم وابسته ایم، هر دو هم به هم علاقه داریم اما حقیقت اینه که صرفا داشتن عشق و علاقه برای داشتن یه رابطه سالم کافی نیست. از طرفی هم خب این مدلی زندگی کردن هم که یه ثانیش پر از عشق و علاقست یه ثانیش پر از بحث و دعوا به نظرم مدل اصلاً خوبی نیست، تو این چنین محیطی بچه ها خیلی اذیت میشن، چون تکلیف خودشونو نمیدونند.
همین الان تا یکم من و سامان صدامون بالا میره نیلا برمیگرده به باباش میگه "بابا دوباره دعوا کردی؟ دوباره عصبانی کردی؟" (نمیگه عصبانی شدی میگه عصبانی کردی
) جالبه بیشتر به باباش میگه، یا مثلاً میگه دعوا نکنید و... البته اینم بگم که نیلا خیلی وقتها هم منو باباش رو در حال محبت به هم و بغل کردن هم دیده و خلاصه همونطور که تکلیف من و سامان با خودمون معلوم نیست تکلیف اونم با ما معلوم نیست
حالا نمیدونم به جلسات مشاورمون ادامه بدیم یا نه، چون واقعاً وقتی هر دومون اونطور که باید همکاری نمیکنیم و به توصیه ها عمل نمیکنیم بعید میدونم این جلسات به جز صرف پول و هزینه فایده ای هم داشته باشه، البته الحق و الانصاف دکتر خیلی خوبیه اما من و همسرم جنس مشکلاتمون رو میدونیم و حتی قبل مراجعه به این مشاور هم خیلی از حرفهای مشاور رو از قبل خودمون به خودمون گفته بودیم و حتی قول و قرار گذاشته بودیم مشکلات و بحثها رو کمتر کنیم، مشاور هم چیز جدیدی به اونصورت نگفت که خودمون نمیدونستیم، اولای کار هم خب خیلی بیشتر سعی میکردیم به حرفاش عمل کنیم، بعدش هر کدوم یکی دو جلسه بصورت انفرادی باهاش برداشتیم و تو یکماه اخیر جلسه مشترک سه نفره نداشتیم، منم که همزمان دارم نیلا رو پیش دکتر روانشناس دیگه ای میبرم و کلی هم بابت جلسات اون هزینه میدم (همه جلسات ما آنلاین هست) خلاصه که دارم به این فکر میکنم بیخیال مشاوره دونفره بشم وقتی میبینم اراده ای برای تغییر از طرف من و سامان نیست. شاید گذشت زمان و کمتر شدن دغدغه ها و مشکلات زندگیمون ناخوداگاه و خود به خود این حجم از جروبحث و کشمکش های کلامی رو کم کنه... نمیدونم.
*** وضعیت دیابتم زیاد جالب نیست، دیروز سه شنبه که قندم خیلی بالا بود و منو حسابی ترسوند، دکتر زنانم تو آخرین ویزیت منو ارجاع داد به متخصص غدد و اونم وقتی وضعیت قند منو که با دستگاه قند خون چهاربار در روز گرفته بودم و یادداشت کرده بودم دید، گفت بهتره شبها دو واحد انسولین بزنی و هر روز صبح هم باز قند ناشتات رو بگیری. از شنبه دارم انسولین رو میزنم، اما نمیدونم چرا یهویی دیروز انقدر قند خونم عجیب بالا رفت...همش امیدم به اینه که شاید دستگاه اشتباه کرده باشه اما بعید میدونم. دکتر گفت اگر با دو واحد انسولین قند خونت به حد نرمال نرسید باید مقدارش رو افزایش بدی. قرار شده دو هفته با همون دو واحد ادامه بدم، بعد برم آزمایش خون و قند خونم رو دوباره اندازه بگیرم و برم پیشش، اگر خدای نکرده مناسب نبود مقدار انسولینم رو بیشتر کنم. امیدوارم دیگه به اونجاها نرسه. همین الان هم از بابت زدن انسولین نگرانم و اینکه نکنه بعد بارداری مشکل دیابتم حل نشه.
راستش هرگز فکر نمیکردم روزی دیابت بگیرم و بخوام انسولین بزنم.، اون از بارداری اولم با اونهمه درد و عذاب، اینم از این یکی. خیلی بیحال و بیجونم، نیلا هم که هنوز خیلی کوچیکه و هنوز هم به خاطر پیپی (نه جیش) پوشکش میکنم، هنوز باید خودم قاشق قاشق بهش غذا بدم (خیلی خیلی هم بد غذا میخوره)، 24 ساعته هم در حال بپربپر و شیطنته و همش باید دنبالش باشم، نمیذاره حتی چنددقیقه بعد از برگشتن از سرکار استراحت کنم و به هر بهانه ای منو بلند میکنه، خلاصه که تقریباً اصلا استراحت ندارم. تا به خودم میام شده ساعت شش و هفت و باید به فکر شام خودمون و غذای نیلا باشم (غذای نیلا با ما جداست و باید جداگانه برای اون غذا درست کنم..) از اونجا که هر روز پرستارش میاد، شب به شب با وجود خستگی زیاد، من و سامان باید خونه رو مرتب و تمیز کنیم و ظرفها رو بشوریم و ... که فردا که اون خانم میاد با یه وضع داغون تو خونه روبرو نشه، هیچکس دوست نداره وقتی یکی غیر خودش تو خونش هست، یه خونه نامرتب تحویلش بده. حداقل من که اینطوریم. حتی هر شب گردگیری هم میکنیم و میخوابیم، یا صبحش قبل اومدن اون خانم تند و تند کارهای باقیمونده رو انجام میدیم، خلاصه که هر دو خیلی خیلی خسته میشیم، کار سامان هم خیلی سخته خدایی.... البته که روزهای ما همش هم سختی نیست و خدایی با کارها و حرفهای بامزه نیلا ، لحظات خوب و خنده و ... هم زیاد دارم اما هر کار کنیم به هر حال با وجود شاغل بودن من و کوچیک بودن نیلا و کارهای خونه و باردار بودن و ... جونی برام نمیمونه! گاهی رسماً میخوام بشینم گریه کنم و میگم کاش یه کمکی داشتم. همش با خودم یا به سامان میگم یعنی من با این وضعیت بدنی داغون و خسته میتونم دوباره از صفر یه بچه دیگه رو بزرگ کنم؟ میدونم خدایی که خودش این بچه رو داده به هر حال ظرفیتش رو هم میده اما خب نمیتونم نگران نباشم، وقتی بدن خسته و داغونم رو میبینم، وقتی شرایط سامان رو میبینم که چقدر خسته و بیجونه، وقتی میبینم رسیدگی به نیلا خودش چقدر کار داره و ... حسابی نگران میشم که این وسط چطور به یه بچه دیگه هم برسم، اینجور موقعها سعی میکنم افکار منفی رو دور کنم از خودم و کمتر به این جنس چیزها فکر کنم، اما به هر حال ناخوداگاه این افکار زیاد سراغم میان...ایشالا که به وقتش خدا خودش کمکم میکنه.
*** همینا دیگه.امروز مادرشوهرم اینا بعد دوهفته که پیش ما و دخترشون بودند، برگشتند رشت، طفلی تمام این دوهفته مریض بود و هیچی از بودن کنار بچه هاش نفهمید. دلم براشون تنگ میشه، کاش اینجا زندگی میکردند، اما شرایط آب و هوایی رشت خیلی برای هردوشون و بخصوص مادرشوهرم بهتره....فکر نمیکنم تا موقع تولد پسرم دیگه ببینمشون.
اینم یه گزارش از این چندوقت اخیر، البته که حرفهای دیگه ای هم بود اما دیگه پستم خیلی طولانی شده. میذارم برای بعد.
مرسی که همراهمید.
امروز دوشنبه اول آذرماه دخترک قشنگ و شیطونم سه ساله شد. با همه سختیهایی که این سه سال کشیدم، به جرات میگم حضور دخترکم تو زندگیم یکی از یا شایدم بزرگترین شانس زندگیم بود. حضورش برام در کنار تمام خستگیها، پر از شیرینی و لذت بود. روزهای تلخ و شیرین زیادی رو با هم و کنار هم گذروندیم اما ته تهش چیزی که روز به روز بیشتر و بیشتر شد عشقم به نیلای نازنینم بود...
پنجشنبه جشن تولدش رو با حضور مامان و بابای سامان و سونیا و شوهرش و رضوانه و همسرش گرفتیم. مامان و بابای سامان روز چهارشنبه ۲۶ آبان ساعت سه عصر رسیدند خونمون، از دو سه روز قبل حسابی برای تمیزکردن خونه و خریدها به زحمت افتادیم، دلم میخواست همه چی بعد اینهمه مدت که میان عالی و ایده آل باشه واسه همین خیلی از خودم کار کشیدم، سامان هم خیلی زحمت کشید اما اینجور موقعها بلااستثنا من و سامان وسط کارها دعوامون میشه...طفلک نیلا این وسط.
به هر حال چهارشنبه از صبحش کلی ذوق اومدن مامان و باباشو داشتم، از سر کار که رسیدم خونه تند و تند کارهای باقیمونده رو انجام دادم و با خوشحالی منتظر رسیدن مامان و باباش شدم، بخصوص که کلی تغییرات تو خونه انجام داده بودم و از فروردین ماه!!! منتظر بودم خانوادش بیان و بببینند، تو این مدت هم اصلا لو نداده بودم و خلاصه لحظه شماری میکردم که بیان و واکنششون رو ببینم. وقتی رسیدند و سرویس خواب نیلا که فروردین امسال خریده بودم و فرش اتاقش و تزئئین بالکن و چیزای جدید دیگه رو دیدند، کلی خوششون اومد و ذوق کردند، منم از ذوق اونا کلی انرژی گرفتم.
پنجشنبه ۲۷ آبان از صبح شروع کردم به انجام کارهای مهمونی (تولدش رو سه روز زودتر گرفتیم)، از طرفی قرار بود همون پنجشنبه ساعت ده صبح بریم دفتر اسناد که به خواهرم مریم بابت یه سری کارهای اداری مربوط به فروش ماشین بابا وکالت بدیم (خود این موضوع ماجرایی داشت برای خودش که الان وقت و شرایط تعریف کردنش نیست). دیگه با مامانم و مریم و رضوانه رفتیم میدون انقلاب و وکالت رو دادیم و دیگه من برگشتم خونه و تند و تند شروع کردم به انجام بقیه کارهای مهمونی، مامان سامان هم تاجایی که میتونست کمکم کرد اما به هر حال اغلب کارها با خودم بود. قبل رفتن به محضر، قرمه سبزی رو بار گذاشته بودم، دیگه وقتی رسیدم خونه بقیه کارهای خورشت رو انجام دادم، و دیگه تا قبل رسیدن مهمونها باقی کارها رو انجام دادم، میخواستم علاوه بر قرمه سبزی و کوکوسبزی (که شوهرخواهرم عاشقشه و به نیت اون درست کردم) کباب هم بخرم که دیگه مامان سامان گفت نمیخواد و انقدر سخت نگیر و جمع خودمونی هستیم. دیگه تند و تند همه چیو با کمک مامان سامان آماده کردم، سالاد اندونزی هم درست کردم و سه مدل ترشی و شور و ژله و نوشابه و دوغ و سبزی خوردن و ماست و خیار و سایر مخلفات رو هم آماده کردم. سونیا اینا قبل رضوانه رسیدند و دیگه با کمک بابای سامان تزئینات جشن رو انجام دادند.
بگذریم، خدا رو شکر غذاهام عالی شده بود. کیکی هم که سفارش داده بودم خیلی زیبا و خوشمزه بود و فقط اگر اون موضوع اول مهمونی پیش نمیومد، میتونم بگم جشن خیلی خوبی بود...در حال حاضر هیچ عکس درست و حسابی از نیلا توی جشنش ندارم و هر چی عکس و فیلم گرفتیم با همون لباس ژنده و کهنش بوده.... دیگه اینم قسمت ما بود دیگه.
خیلی تلاش کردم عسل و رادین خواهرزاده هام هم تو جشن باشند، کلی با رضوانه نقشه چیدیم که چکار کنیم بتونیم بیاریمشون (یعنی رضوانه با خودش بیاره اونا رو)، من میخواستم جوری نشه که مادرشوهرم متوجه اختلاف عمیق دو تا خانواده بشه و تعجب کنه که چرا عسل و رادین هستند اما پدر و مادرشون نیستند، از طرفی هم خواهر بزرگم رضایت بده که بچه ها بیان خونه ما. واسه همین کلی فکر کردم و نقشه کشیدم و برای اجرا کردنش با رضوانه هماهنگ کردم، اما با اینکه در ظاهر نقشه خوبی کشیدم و امید داشتم موفقیت آمیز باشه (اگر بخوام بگم نقشمون چی بوده، کلی طولانی میشه نوشتم) اما در نهایت مادر و پدر بچه ها اجازه ندادند بچه هاشون بیان...مهم اینه که من تلاشمو کردم، از ته دلم دوست داشتم بچه ها میبودند اما خب نشد دیگه.
اینم از ماجرای جش تولد نیلا.... حالا تصمیم دارم هفته بعد یه کیک دیگه بگیرم و احتمالا خودم از خونه غذا درست کنم یا شایدم از بیرون غذا بگیریم و بریم خونه مامانم و اونجا هم یه جشن خودمونی خونه مادرم بگیریم و رضوانه و شوهرش و بچه های خواهرم هم باشند.... سعی میکنم تزئینات مختصری هم اونجا آماده کنیم حداقل برای اینکه خواهرزاده هام احساس بودن در جشن تولد رو داشته باشند...
کادوها هم خدا رو شکر خوب بود و مجموعاً به استثنای اون یکساعت اول که نیلا خانم با اون گریه ها و بیتابیش همه چیو به هم زد، بقیه جشن نسبتاً به همه خوش گذشت....
دخترکم امروز سه ساله شده و من از صمیم قلبم بابت داشتنش شکرگذار خدای بزرگ و مهربونم هستم. درسته که یه سری رفتارهاش واقعاً ما رو اذیت کرده و به خصوص باعث نگرانیمون شده اما به قدری شیرین و بامزست که گاهی دلم نمیخواد از این بزگتر بشه و هزاران بار خدا رو بابت سپردن این امانتش به دست من شکر میکنم.
از خدا میخوام با تولد داداشش خیلی چیزها عوض بشه و دخترکم و داداشش روزهای خیلی خوبی با هم بگذرونند.
این روزها سر کار خیلی خیلی سرم شلوغه و وقت پست نوشتن یا جواب دادن به کامنتها رو ندارم. واسه همین کامنتهای پست قبل رو بدون پاسخ تایید میکنم، انشالله طی یکی دو روز دیگه پاسخشون رو مینویسم. هر کامنتی که میاد همون موقع با ذوق و شوق میخونم اما خب تایید و پاسخشون گاهی طول میکشه، منو ببخشید از این بابت.
ممنونم که با من همراهید دوستان عزیزم.