بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

یک عاشقانه آرام :)

۲۵ تیرماه ۱۳۹۴، دو روز قبل عقدمون وقتی هول هولکی رفتیم برای خرید حلقه ازدواجمون، من مثل همیشه، سعی کردم ملاحظه جیب همسرم و خانوادش رو بکنم و تقریبا ارزونترین حلقه رو برای خودم برداشتم، اون موقع  قیمت حلقه ای که انتخاب کردم حتی به هشتصد تومن هم نرسید، ولی همون جا تو مغازه یه حلقه خیلی خشکل دیدم که میدونستم پول همسرم بهش نمی‌رسه اما چون قشنگ بود و جذبش شده بودم به آقای مغازه دار گفتم میشه اون انگشتر رو بیارید از نزدیک ببینمش؟‌البته قصد خریدشو ندارما، فقط ببینمش. اون موقع طلافروشه گفت قیمتش میشه سه چهار تومن اینا فکر کنم، خلاصه که انگشترو بهش برگردوندم و گفتم ایشالا برای بعدترها و از مغازه اومدیم بیرون. اینم بگم که موقع انتخاب حلقه آقای طلافروش به سامان گفت قدر خانمت رو بدون و الان خانمها اینطور نیستند و..‌. خلاصه اومدیم بیرون و همون لحظه پشت در مغازه بودیم که دیدم چشمهای سامان پر از اشکه، نگاهم کرد و گفت دلم آتیش گرفته که نتونستم برات اون انگشترو بخرم، تو خیلی مظلوم به اون آقا گفتی میشه اون یکیو هم ببینم؟ دلم خیلی سوخت که نتونستم برات بخرمش.‌ قول میدم یروز جبران کنم و برات بهترینهاشو بخرم... گفتم من همینجوری برام جالب بود انگشترو ببینم، آرزوی داشتنش رو نداشتم، خودت میدونی طرز فکرمو، مگه ارزش من به قیمت طلاییه که میندازم؟ اصلا این چیزها برای من مهم نیست، مهم عشق و علاقه و تعهده، پول میاد و می‌ره،  همینی هم که خریدی خیلی خوب و قشنگه و دست شما هم درد نکنه.  

برام جالب بود که امروز صبح که داشت میرفت وسایلشو از محل کارش جمع کنه و بیاره خونه (از این شغل جدیدش هم اومده بیرون بالاجبار)، به من که داشتم به نویان شیر میدادم نگاه کرد و برای اولین بار بعد اینهمه سال موضوع حلقه رو یادآوری کرد... گفت مرضیه دلم خیلی برات میسوزه، خیلی زحمت میکشی، من نتونستم هیچکاری برات بکنم، اون روز یادته تو طلافروشی موقع خرید حلقه وقتی با ذوق بقیه انگشترها رو نگاه میکردی، موقعیکه خریدمونو کردیم و اومدیم بیرون، بغض کردم و بهت گفتم کاش میشد حلقه بهتری برات می‌خریدم، اون موقع گفتم برات جبران میکنم و بهترین طلاها رو یروز برات میخرم اما هیچوقت نتونستم، میخواستم اما نشد، تو منو ببخش و بدون دست خودم نبوده، خدا عوضشو بهت بده، من هیچ کاری برات تو این زندگی نکردم ولی بدون خیلی دوستت داشتم و دارم. 
دلم براش کباب شد، همزمان تو دلم پر از عشق هم شد، ما همین چند روز پیش انقدر دعوامون بالا گرفت که کارمون حتی به زد و خورد هم رسید اما ته تهش همیشه بهم گفته چقدر دوستم داره و براش عزیزم. گفته که با هیچکس جز من نمی‌تونسته زندگی کنه، حتی گفته منو از بچه ها هم بیشتر دوست داره (یعنی راست میگه؟) 
در جواب حرفهاش بهش گفتم همینکه باشی و سایت بالای سر من و بچه ها باشه و عشق و محبتتو داشته باشم برام بسه (البته خب یکم درآمد هم چاشنیش بشه بد نیست)، بهش گفتم من با بی پولی کنار میام اما اینکه گاهی به هم بی احترامی میکنیم جلوی بچه ها و به هم بد و بیراه میگیم، برام به مراتب از بی پولی سنگین‌تره و غیر قابل تحملتر، گفت این حرفها رو ولش کن، ما دیگه دستمون برای هم رو شده و به قول معروف جا افتادیم و حرفهامون تو دعوا همش حرف الکی و هارت و پورته،  واسه اینا خودتو ناراحت نکن، من دوستت دارم و اینه که مهمه...
خلاصه که صبح امروز ما هم اینطور شروع شد... 
الان مدتهاست که کار درست و حسابی نداره، از شما که پنهون نیست تو این هفت سال بعد ازدواجمون یادم نمیاد حتی یکبار سر برج و به موقع حقوق گرفته باشه، همیشه فقط روی حقوق خودم و پس انداز خودم برای هر کاری و برای گذران زندگی حساب کردم، از خرید خونه و ماشین و وسایل خونه گرفته تا قسطا و حقوق پرستار و... تا هزینه دکتر و آزمایش و عمل زایمان و حتی لباس و پوشاک و خورد و خوراکمون، شاید پونزده تا شرکت و پروژه مهندسی تو این چند سال عوض کرده باشه اما تو همشون تقریبا شرایطش یکسان بوده، حقوق معوق و ضایع کردن حق و حقوقش علیرغم زحمت زیادی که می‌کشیده. آخرین موردش هم شب عید بود که حداقل سی تومن پولشو خوردند و دستش هم به هیچ جایی بند نبود. خداوکیلی تا الان هر پولی هم که به دستش می‌رسیده بدون یک قرون برداشتن برای خودش به حسابم می‌ریخت یا تا قرون آخرش برای ما خرج می‌کرد و ...اما خودش انقدر قرض و قسط عقب افتاده داشته و داره که تقریبا نود درصد پولی هم که به دستش می‌رسیده‌، صرف قرض و قوله های خودش میشده و آخرش خودم بودم و حقوق خودم و بس... اصلا شاید اگر من شاغل اونم شاغل دولتی با حقوق به موقع و تقریبا مناسب نبودم، تا الان زندگیمون به بن بست می‌رسید... به هر حال حرف کمی نیست که، نمیگم هیچ وقت درآمد نداشته نه اما تو خونه
زندگیمون خیلی کم میومده و بابت قرض و قسط های خودش که از مجردی داشته می‌رفته یعنی نمود و اثر زیادی تو زندگیمون نداشته. 
دیروز برای بار دهم از شغلش اومد بیرون، بالاجبار و با فهمیدن اینکه اینجا هم پول نمی‌خوان بدن یا انقدر دیر میدن که به درد نمیخوره و وقت تلف کردنه. فقط مهندسا اینو میفهند که چرا این اتفاق میفته، از اون جهت که فقط شرایط همسر من اینطوری نیست و کلا حرفه مهندسی تو این کشور به این فلاکت افتاده.
دو ماه فروردین و اردیبهشت رو رفت اسنپ، از شغل خودش خسته بود، از بی مزد و مواجب کار کردن، از حقوقهای چند ماه معوق، از زحمت بیهوده کشیدنا و گرد و خاک ساختمون خوردنا بدون نتیجه، از صبح زود پاشدنها و دیروقت رسیدها و درنهایت ضایع شدن حق و حقوقش و... منم موافق بودم فعلا نره سر شغل اصلیش تا بلکه شرایط بهتر بشه و روحیه از دست رفتشو هم به دست بیاره، به هر حال انگیزه کار کردن تو حرفه خودش رو از دست داده‌ بود و نیاز به فرصت داشت، اسنپ هم در نهایت به عنوان شغل اول به درد نمی‌خورد ، فقط در حد خورد و خوراک ازش درمیومد، حتی اونم گاهی نه. 
ماه خرداد بالاخره جایی به عنوان مهندس ناظر یه پروژه ساختمانی مشغول شد، که اونم دیروز اومد بیرون چون فهمید اینم مثل  بقیه کارها هست و تا قبل اینکه کلی وقت گذاشته باشه و عایدی نداشته باشه بهتره ادامه نده، تصمیم هر دوی ما بود که اگر دیدیم می‌خوان خیلی دیر پول بدن که بی ارزش و بیفایده باشه، بیاد بیرون. همین کارو هم کرد. 
چند وقتی بود از این شرایط خسته شده بودم و غرغر میکردم، هفت سال زمان کمی نبود، از یه جایی آدم میبره خب... تعریف از خودم نباشه اما فکر میکنم اگر کس دیگه ای جای من بود خیلی زودتر از اینها میبرید و خسته میشد. من به امید بهتر شدن اوضاع، تمام این سالها خیلی صبوری کردم اما هیچی عوض نشد...  اینکه هشتاد درصد خرج زندگی به عهده زن باشه  چیری نیست که بشه اینهمه سال باهاش کنار اومد، ذات زن اینطوری نیست که بخواد عهده دار مسایل مالی باشه اونم طولانی مدت بدون امید بهتر شدن اوضاع، حس میکردم همه چی برعکس شده و جای ما عوض شده، حتی این من بودم که شب عید اصرار میکردم باید لباس و کفش و شلوار بخره و نگران هزینش نباشه حتی اگر خودم برای خودم خرید کافی نکرده باشم. (بماند که به زور راضی میشد و می‌گفت نمی‌خواد هزینه اضافی کنی و من لازم ندارم و...) یا وقتی میدیدم گوشیش از بین  رفته، براش گوشی میگرفتم یا تو مناسبتهایی مثل تولد و پاگشا و عروسی و روز مادر و روز پدر و ... به پدر و مادرامون و خواهرا و بچه های خواهرم و..... کادو میدادم، تازگیا دیگه نمیتونستم گله و شکایت نکنم، ناخواسته خودمو با خانمها و همکاران دیگم مقایسه میکردم که نه تنها از حقوقشون خرج نمی‌کنند بلکه مخارج خودشون هم به عهده همسرشون هست، خدا شاهده  من انتظار نداشتم کیف و کفش و لباس و هزینه دکتر خودم و خودش و بچه ها و‌ هزینه پوشاک و آرایشگاه و اقساط و حقوق پرستار و... رو ازش بگیرم که تو اینهمه سال هم هرگز اینکارو نکردم، اما حداقل برای مخارج خونه این حقو داشتم که از حقوق خودم خرج نکنم، انتظار بالایی بود؟ خب خدایی اونم ذره ای تقصیر نداشت، زحمتشو کشیده بود، من با چشم خودم دیدم که چقدر جنم و غیرت کار کردن داشت و چه با وجدان و متعهدانه کار میکرد، تو کار خودش هم استاد و خبره بود و حتی کلی کارگر هم زیر دستش بود و یه جورایی سرپرست به حساب میومد و همه روش حساب میکردند، اما قضیه آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچی بود.  شرایط لعنتی این مملکت بود که باعث شده بود همسر من و امثال اون به چنین وضعی دچار بشند، فقطم خودش نبود که این شرایطو داشت، دوستان و همکارانش از اونم بدتر بود وضعیتشون،  متاهل ها که اغلب همسر شاغل هم نداشتند که کمک حالشون باشه و معلوم نبود چطوری گذران زندگی میکنند،  و مجردها هم حتی نتونسته بودند بعد سال‌ها کار و تلاش ازدواج کنند یا خونه ای بخرند، تازه سامان من کلی جلوتر بود (ولی خب شاید اونا پدر و مادر پولدار داشتند که همسر من نداشت)، خلاصه که این ماهیت شغلشون بود که همشون رو به این روز انداخته بود. شرایط جبر مملکت ما! یه زمانی مهندس شدن برای خودش ارج و قرب و کلی درآمد داشت و شغل باکلاسی به حساب میومد، شوهر منم تو اون شرایط ایده‌آل مهندسی، رفت دانشگاه و این رشته رو خوند اونم سختترین شاخش رو، افسوس که نمیدونست قراره اوضاع اینطور بشه وگرنه هرگز این رشته رو دنبال نمی‌کرد و اینهمه وقت و انرژی نمیذاشت.‌
الان دوباره داره دنبال کار میگرده، داستان تکراری زندگی ما تو این سالها، اتفاقا به خاطر پتانسیل و توانمندی‌های بالاش ، کارهای زیادی بهش پیشنهاد میشه و خواهان زیاد داره، اما تقریبا شرایط اکثر کارهای پیشنهادی یکیه، حقوقهای معوق و.ک. یعنی درآمدی هم که داره انقدر دیر به دیره که اصلا معلوم نمیشه چطور خرج میشه تازه هر چی هم باشه بی کم و کاست می‌ریزه به حساب من، حتی صد تومنی هم از روش برنمی‌داره، آخرین موردش حدود ده میلیون بود که پنج ماه پیش ریخت به حسابم، 
این وسط اگر خورد خورد هم پولی دستش رسیده بهم داده، درآمد ناچیز اسنپ رو هم هر روز می‌ریخته به حسابم، یعنی منصف باشم اینطور نبوده که هیچی عایدی نداشته باشه اما به چشم نمیومده و چون با تاخیر بوده اصلا نمی‌شده روش برنامه ریزی کرد، خدایی تو همه مناسبتها مثل سالگرد عقد و ازدواج و روز مادر و تولدم و...هم بهم کادو داده حتی گاهی بی مناسبت، شاید گرون نبوده اما برام ارزشمند بوده که یادش مونده.
ایکاش برای همیشه یجایی موندگار بشه و این تراژدی بالاخره تموم بشه. خدایا نه به خاطر من، به خاطر خودش که شرمنده ما نباشه و حال روح و روانش خوب بشه و حس غرور مردانه و اقتدارش برگرده یه شغل خوب براش دست و پا کن. به خدا قسم بیشتر از تامین هزینه های زندگی خودمون، اینکه حال خودش خوب باشه و روحیه و انگیزه داشته باشه برام خیلی مهمتره، وگرنه که زندگی ما کم و زیاد با حقوق من میگذره.  میشه خواهش کنم یک لحظه فقط یک لحظه چشماتون رو ببندید و از ته دل دعا کنید یه شرایط کاری خوب با درآمد معقول براش درست بشه و دلش خوش باشه میتونه یک تنه زندگی ما رو خودش فراهم می‌کنه و احساس غرور و افتخار بکنه؟ خدا خیرتون بده‌... البته که اول از همه  آرامش و سلامتی همسرم و بچه ها و خانوادم از هر چیز مهمتره و بعد یه شغل و درآمد مناسب برای همسرم... بازم میگم ما محتاج هیچکس نیستیم و هرگز هم تو این سالها نبودیم، منم آدم ولخرجی نیستم اصلا، به خدا اول به خاطر بهتر شدن حال خودش میگم بعد هم خب طبیعتا اینکه بعد اینهمه سال باری از روی دوش من برداشته بشه و نفس راحتی بکشم و بتونم از حقوق خودم پس اندازی بکنم (همین الان هم هر طور  هست کمی پس انداز  میکنم)، به هر حال الان گرونیها چند برابر شده و کم کم یه حقوق اصلا کفاف مخارج رو نمیده، نه برای ما و نه برای هیچکس دیگه. خدایا یعنی میشه یه شغل درست و درمون براش جور بشه؟ آخه چرا طبیعی ترین حق یه انسان تو این مملکت باید براش بشه رویا و آرزو؟

از این حرفها بگذریم، چهار تیرماه پسرک گلم سه ماهه شد، از حالت نوزادی کم کم درومده و شده یه وروجک شیطون خیلی خیلی بانمک. دیروز عصر برای اولین بار دیدم نیلا داره باهاش دالی بازی می‌کنه، پارچه میندازه روش و برش میداره و دو تایی با هم غش غش میخندند، به خدا که عشق کردم از دیدن این صحنه و حالم خیلی خوب شد... الهی که همیشه حال دلشون با هم خوب باشه و پشت و پناه هم باشند و نیلای من هم از تنهایی دربیاد، همین الان که می‌نویسم، نیلا داره تو اتاق خواب ما با عشق با داداشش صحبت می‌کنه و بهش می‌خنده و نویان هم داره با خنده بهش نگاه می‌کنه، آخه چه حس و حالی بهتر از این برای من مادر؟
نیلای من هم خیلی شیرین و بانمک شده، دلم از حرفهای شیرینش غنج می‌ره اما در عین حال خیلی هم لجباز شده و حرف گوش نمیده، گاهی خسته کننده میشه رفتاراش و اعصاب من و سامان خورد میشه و بدجور دعواش میکنیم یا حتی آروم بهش ضربه می‌زنیم و بعدش هردومون پشیمون میشیم و غصه میخوریم و هر کاری میکنیم دوباره بخنده، اما ته تهش نیلا خود خود عشقه و با همه وجود میپرستیمش، هردوشون برامون بینهایت عزیزند و فرقی بینشون برای ما نیست. باید بیام بزودی از شیرین کاریهای  هر دوشون بنویسم که ثبت بشه و به یادگار بمونه...
راستی اینجا ننوشتم نویان هم تو ۵۵ روزگیش ختنه شد و باری از دوشم برداشته شد، چقدر تو مطب وقتی دکتر داشت جراحی رو انجام میداد گریه کردم! ماریا پرستار بچه ها رو با خودمون بردیم چون دلشو نداشتم کنار بچه باشم (البته اونم پر دل و جرات نبود اصلا!) و سامان و پرستار بچه ها بالای سر نویان بودند. من اون بیرون پشت مطب دکتر های های گریه میکردم، تا دو هفته هم درگیر پماد و پروسه بهبودیش بودم و خدا رو شکر الان خیلی خوب شده. واکسن دوماهگیش رو هم شکر خدا یک هفته بعد ختنه زدیم و اذیت هم نشد. 
الهی بگردم بچم خیلی خوش خندست. خیلی خیلی هم بازیگوش! از الان معلومه چقدر شیطونه، من فکر میکردم ته ته شیطنت رو با نیلا دیدیم و گذروندیم و این یکی نمیتونه هیچ جوره مثل اون شیطون باشه اما انگار پسره قراره وروجک تر هم باشه، لااقل نوزادیش و ظواهر امر که اینو میگه بسکه فوضوله و کنجکاو. تازگیا دلش میخواد همش بغلش کنیم و راهش ببریم و تمام وقت سرش از این ور به اون ور می‌چرخه و تک تک وسایل خونه رو از نظر میگذرونه! مثل این عروسکها که سرشون به اینور و اون ور تکون میخوره، نویان هم همینطوره. یعنی تا نبینید نمی‌تونید تصور کنید چقدر با نمک اینکارو می‌کنه. تازگیا هم که همش در حال مکیدن انگشتاشه، نیلا انگشت نمی‌خورد اصلا و عاشق پستونکش بود، نویان اونقدرها پستونک خور نیست و بیشتر با انگشتاش حال می‌کنه. کلا که نوزادیشون کاملا باهم متفاوته، هر دوشون خیلی بامزه و شیرین بودن اما هر کدوم به شکل خودشون... البته با همه شیرینی نیلا و نمکی بودنش، انگار نویان حتی بامزه ترم هست، حتی تو دل خانوادم هم بیشتر جا باز کرده، اون موقع ها هم بینهایت عاشق نیلا بودند، واقعا بچه شیرینی بود و کلی طرفدار داشت، الانم داره، اما به قول خودشون انگار نویان نمکی تر هم هست، اینو فقط ما نمیگیم غریبه ترها هم گفتند چقدر بامزست. این روزها که قشنگ با من ارتباط میگیره و مثلا وقتی میگه منو بلند کن و راه ببر با نگاه مخصوص خودش و خنده هایش و میمیک چهرش و اینکه خودشو به سمت بالا پرت می‌کنه یا دست و پاشو تند تند تکون میده به من میفهمونه که دوست نداره دراز بکشه و میخواد بغلش کنم و راهش ببرم، منم دریغ نمیکنم و هر چقدر هم خسته باشم اینکارو میکنم، یا مثلاً وقتی درخواست شیر خوردن داره، باز با نوع خنده و حرکات متفاوت چهره و دست و پاش و نوع نق زدنش منو متوجه می‌کنه، یعنی لزوما گریه نمیکنه بلکه با صدای خاص و حرکات مخصوص خودش منو متوجه میکنه، کم کم برای اینکه بیاد بغل من یا کس دیگه ای دستاشو باز می‌کنه و همینطور تازگیا داره تلاش می‌کنه دستاشو دراز کنه و چیزی رو با دستتش بگیره، البته هنوز موفق نشده اما چیزی هم نمونده، جای بابام خالیه که نویانم رو ببینه با همه شیرین کاریاش. بابام عاشق نیلا بود، می‌گفت هیچ بچه ای رو شیرین‌تر از نیلا ندیده (عاشق بچه ها بود بابام)، قشنگ معلوم بود از دو تا نوه دیگش هم که عاشقشون بود بیشتر دوستش داره. همیشه اصطلاحی که به کار می‌برد این بود که نیلا اصلا یه چیز دیگس، الان شاید با دیدن نویان می‌گفت نویان از نیلا هم شیرین‌تره... حیف و صد افسوس که بابام نویانم رو ندید (میشه اگه زحمتی نیست فاتحه با صلواتی نثار روح بابام و همینطور خواهرم ریحانه کنید؟ خدا خیرتون بده).
اینم بگم که سعی کردم تو خونه همه چیو بین بچه ها نوبتی کنم، مثلا میگم نیلا الان نوبت نویان هست که شیر بخوره، اگر نیلا نق هم بزنه نوبتشو عوض نمیکنم، یا وقتی نیلا داره غذا میخوره و نویان نق میزنه رو به نویان میکنم و میگم داداش نویان الان نوبت آبجی نیلاست، الکی گریه نکن، غدای آبجی تموم بشه بعد میام پیش تو بهت شیر میدم، همیشه هم سعی میکنم تا جای ممکن نوبت‌ها رو‌عوض نکنم تا مثلاً حق کسی ضایع نشه، حتی اگه نویان گریه هم بکنه سعی میکنم نوبت نیلا رو بهش ندم،طبیعیه که اینکارو بیشتر به خاطر نیلا و اینکه در برابر داداشش و مسیولیتهای که در قبالش دارم صبوری کنه انجام میدم وگرنه که نویان چیری متوجه نمیشه، خدا رو شکر روش خوبی بوده و کم و بیش تا الان جواب داده.
نیلا هم زیاد حسادت نمیکنه چون خیلی حواسم بهش بوده و بهش محبت کردم اما مثلا وقتی نویان رو بغل میکنم و قربون صدقش میرم، در حالیکه فکر می‌کنم نیلا حواسش جای دیگست، یهو میاد و به من نگاه می‌کنه و میگه  مامان مرضیه حالا نوبت منه... منظورش اینه که الان باید نویان رو زمین بذارم و اونو بغل کنم و قربون صدقش برم، منم با روی باز اینکارو میکنم  و حتی نیلا رو چند برابر داداشش تحویل می‌گیرم، خلاصه که سعی کردم اینطوری رابطشون رو مدیریت کنم. تازگیا هم که نیلا چند برابر عاشق داداشش شده و با عشق و لبخند نگاش می‌کنه و حتی دوست نداره بخوابه، منم نویانو بغلش میذارم و بهش حس آبجی بزرگ بودن رو میدم و قشنگ معلومه نیلا هم کلی عشق می‌کنه. فقط بزرگترین مشکل ما اینه که هر موقع بچه خوابش می‌بره، از روی علاقه شدید دستشو میگیره و انگشتاشو عقب و جلو می‌کنه و  بیدارش می‌کنه، این کارش از همه بیشتر حرص من و باباشو درمیاره، فکر کن بچه رو با زور و بدبختی خوابوندم و می‌خوام برم کمی استراحت کنم یا یه چیزی درست کنم بخوریم یا حتی یه دستشویی ساده برم و تازه خوابوندمش بلافاصله میره دستشو میگیره و بیدارش می‌کنه و روز از نو روزی از نو، هیچ جوره هم متوجه نمیشه اینکارو نباید بکنه! نه خواهش و تمنا و توجیه کردن اینکه داداش گناه داره و اذیت میشه اثر داشته نه دعوا و داد و بیداد و نه حتی محر وم کردنش از اسباب بازی اش یا حتی زدنش با ملایمت... اصلا متوجه اشتباهش نمیشه و شاید این بزرگترین معضل شده باشه تو خونه ما بین بچه ها و بزرگترین دلیل اینکه نیلا رو دعوا میکنیم. آخه نویان بچم هم خیلی گناه داره، اذیت میشه. حتی گاهی نویان دردش میگیره و بدجور میزنه زیر گریه و ضعف می‌کنه و بدو بدو میرم سمتش میبینم از بابت کشیدن انگشتاش بوده! دیگه ما هر کار کردیم نفهمیده و رسماً تسلیم شدیم و کار بیشتری ازمون برنمیاد چون همون‌طور که گفتم هیچ جوره نتونستیم جلوی این حرکتشو بگیریم، کلا نیلای من کار خودشو می‌کنه تو همه موارد.
خانم خانمها به زور مولتی ویتامین های گرون قیمت و شربت اشتها غذا خور شده که البته از وقتی دارو‌هاش تموم شده و خاطر قیمت بالاشون صبر کردم چند روز دیگه ببرمش ویزیت دوم دکتر و ویتامینها رو بگیرم، دوباره کم اشتها و بدغذا شده و خیلی از این بابت اذیت میشم و غصه میخورم! یعنی می‌خوام بگم به خاطر داروها بوده که اشتهاش بهتر شده. تا کی باید اینطوری غذا بدم که کمی جون بگیره خدا میدونه!  حالا باید اولین فرصت دوباره ببرمش دکتر و داروهاشو بگیرم بلکه یکم وزن بگیره، خیلی نحیف و لاغر و ریز جثست، دلم میسوزه نگاش میکنم.

در آخر پستم هم اینو بگم که پرستار نیلا ۴ روز در هفته از نه صبح تا ۲ ظهر میاد پیشم، از نظر اینکه خیلی کمک حال من تو کار بچه ها باشه اصلا اینطور نیست، یعنی نود درصد خودم هستم و بس، نه که اون مقصر باشه، راستش وقتی خودم حضور دارم راحتترم خودم به بچه ها برسم اما خب همینکه با هم از هر دری صحبت میکنیم برای منی که نه جایی میرک و نه مهمونی به اون صورت تو خونم دارم خوبه، یعنی بیشتر کمک روحی هست برام راستش. البته گاهی سبزی میخره و برام میاره و پاک می‌کنه یا رختخوابو جمع می‌کنه یا اگر خودم بخوام هر از گاهی برام غذای رشتی درست می‌کنه.( اونم مثل خانواده شوهرم رشتیه از قضا و خیلی رفتارهای خودش و خانوادش شبیه خانواده همسر منه). گاهی پیش میاد نویان رو نگه میداره و نیمساعتی می‌خوابم (البته زیاد پیش نمیاد) یا مثلا نویان رو بغل می‌کنه تا من به کارام برسم یا مثلا با خیال راحت برم دستشویی (خودش مهمه ها، مامانا خوب می‌فهمند درجه اهمیت دستشویی رفتن با خیال راحت رو  .. در کل اومدنش بد نیست، همون‌طور که گفتم نه از جهت رسیدگی به بچه ها، بیشتر از جهت کمک روحی و حرف زدنمون با هم و حفظ روحیه ام.

خب دیگه کم کم برم. دستم درد گرفت اینهمه با این گوشی کوچیکم تایپ کردم. اینم مثلا قرار بود یه پست کوتاه باشه در راستای قولی که آخر پست قبلی دادم، (اینکه کوتاهتر بنویسم با دفعات بیشتر)، اولشم قرار بود فقط قضیه حلقه ازدواجو‌ و‌ صحنه عاشقانه صبح رو‌ بگم و برم اما دیگه خود به خود حرفهای دیگه هم پیش اومد و بعد مدتها تونستم بنویسم، البته بازم کلی حرف داشتم اما دیگه بچه ها اجازه نمیدند ادامه بدم ، نویان نق می نه و نیلا غذا میخواد و خودمم ناهار ندارم (نه تو رو خدا میخوای بازم بنویس! ).

راستی یه دنیا ممنون بابت حرفهایی که تو پست قبلی برام نوشتید، خداییش خوندنشون خیلی بهم آرامش داد، ایشالا هفته بعد نوبت بگیرم برم پیش خانم دکترم ببینم چه توضیحی میده و آیا کاری میشه کرد برای بهترشدن وضعیت شکمم یا نه همینیه که هست.
راستی نمی‌دونید برای منی که ۲۴ ساعتها تنهام نه جایی میرم و نه کسی به اون صورت میاد خونم، چقدر ارزش داره داشتن شما و خوندن کامنتهاتون و حس علاقه و دلسوزی که ازتون میگیرم، اونم در شرایطی که حتی خودم براتون تو وبلاگهاتون کامنت نمیذارم ( میخونمتون اما با عرض شرمندگی خاموش، واقعا با گوشی سختم میشه نظر بدم اما خدایی همیشه دنبال میکنمتون.) 
خلاصه که تنتون سلامت دوستان عزیزم. این خواهر کوچیکو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.
پی نوشت: پست مال دیروز سه شنبه هفتم تیرماه هست که امروز منتشرش کردم.

دغدغه فکری

شاید مسخره باشه الان که دارم بعد یکماه و خورده ای وبلاگم رو بروز میکنم و حرفهام کلی روی هم تلنبار شده بیام از یه ناراحتی روحی که از دیروز برام شروع شده صحبت کنم!!!
اما وقتی حالمو انقدر بد کرده شاید باید بین اینهمه حرفهای ریز و درشت، از این موضوع بنویسم تا در اولین فرصت مجدد باقی ناگفتنی ها رو بگم، اینجا همیشه پناهگاهم بوده و خصوصی ترین حرفهام رو نوشتم اینو هم مینویسم، خدا رو چه دیدی شایدم کمی آروم شدم هر چند چیزی  عوض نمیشه.
خب من یکبار تو پست مربوط به زایمانم اشاره کردم که همراه عمل سزارین، یه عمل برای جمع کردن پایین شکمم هم انجام دادم تا اون حالت آویزون و شلی که شکم خانمها بعد زایمان داره رو از بین ببرم. واسه این عمل مبلغ بالایی هم غیر از هزینه عمل زایمان پرداخت کردم... درد بعد عمل زایمانم به دلیل همین جراحی دوم از بقیه خانمهایی که زایمان کرده بودند بیشتر بود (هرچند عجیب بود که از سزارین اولم که باهاش این عملو هم انجام نداده بودم ابدا بیشتر نبود) از طرفی  بخیه ای هم که برام زده شده بود سه چهار برابر بخیه ای بود که موقع زایمان نیلا زده بودم، اسم این عمل هست «مینی ابدو» که البته با عمل زیبایی شکم یا همون ابدومینوپلاستی فرق می‌کنه و فقط برای زیر ناف و برطرف کردن افتادگی زیر شکم بعد زایمان یا برطرف کردن شل شدگی شکم بعد کاهش وزن شدید هست.
شما اینجا همگی شاهد بودید که من برای انتخاب دکتر زنانم برای زایمان چقدر اذیت شدم و وسواس نشون دادم، از پزشک اولم که تشخیص اشتباه دیابت داد رنجیدم و از پزشک محل کارم به واسطه بیمارستان طرف قرارداد و... منصرف شدم تا آخرش رسیدم به دو تا خانم دکتر که در نهایت یک هفته قبل زایمان دکترم رو که دکتر زنان همسایه ما هم بود و اونم همین عمل جمع کردن زیر شکم رو حین عمل زایمانش انجام داده بود انتخاب کردم. اصلا همین همسایه بود که باعث شد من تصمیم بگیرم مثل خودش این عمل دوم رو انجام بدم چون اون خیلی راضی بود و منم بابت یه مقدار کم افتادگی شکمم بعد زایمان نیلا معذب بودم، زیاد نبود اما اذیتم میکرد... فکر میکردم برای زایمان دوم قطعا این افتادگی بیشتر هم خواهد بود. برای همین مصمم بودم درد بیشتر و هزینه بیشتر و بخیه بیشتر رو به جون بخرم تا بعد زایمان از فرم شکمم رضایت داشته باشم.
دو ماه تمام تو این گرما بعد زایمان گن بستم و‌ همه سختیش رو به جون خریدم اما ته تهش چی موند برام؟ همون افتادگی شکم که اغلب خانمها بعد زایمان دارنش و من میخواستم این اتفاق برام نیفته! این افتادگی حتی از زمان نیلا هم بیشتره!! بخیه هام خیلی زیاده و ملتهب و قرمز و کمی گوشت اضافه آورده و مسطح نیست... 
دیروز که سمانه دوست و همسایه واحد بغلی اومد خونمون و نشونش دادم خیلی متعجب شد. گفت مال اون که پیش همین دکتر انجام داده اصلا اینطور نیست و خیلی هم خوب شده و من برم بگم پولمو پس بده و راضی نیستم و شکایت دارم و...!!! کاری که اصلا تو ذات من نیست و من بلد نیستم اینجور وقتها حرفمو راحت بزنم، من حتی اگر از کار یه آرایشگر هم راضی نباشم بازم نمیگم چه برسه دکتری که اینهمه بعد عمل پیش خودش ازش تشکر کردم و حتی بوسیدمش و براش دعای خیر کردم و گفتم بهترین دکتری هستید که دیدم و ...! الان حس میکنم اینهمه تعریف هرچقدر هم یه دکتر خوب باشه اضافیه، اونم برای کاری که برای هزاران زن انجام داده و تازه برای من با هزینه بیشتر انجام داده و علیرغم درخواستم هیچ تخفیفی هم نداده. متاسفانه تعریف کردن و قدردانی بیش از حد از آدمها هم به ویژگی منفی دیگم هست! شاید بگید خوبه اما برای من اغلب نتیجه خوبی نداشته چون افراطی هست و متقابلاً همون‌طور باهام رفتار نشده حتی برای کارهای بزرگتر و ارزشمندتر. خلاصه که الان کلی هم رودربایستی دارم که بخوام پیش دکتر گله کنم چه برسه با تندی اعتراض هم کنم طبق حرف خانم همسایه.
من فقط به خاطر همین خانم همسایه  پیش دکترش رفتم و بازم میگم اون بود که فکر این عمل دوم رو از اساس توی سرم انداخت،  الان نه تنها نتیجه نگرفتم که زخم و بخیه ام شاید سه یا چهار برابر زمان نیلا باشه و کاملا واضح و مشخصه و جاش خیلی عمیق و بد مونده و گاهی درد میگیره و خارش داره که این مشکلات رو موقع زایمان اولم اصلا نداشتم.
به نظرتون الان خیلی مسخرست که بین اینهمه گرفتاری ریز و درشت و بچه داری و کارهای خونه و کلی فکر و خیال دیگه چسبیدم به این موضوع و شده غصه دلم این دو روز و عصبی و افسرده شدم؟ قبلاً هم کم و بیش این حس رو داشتم اما دیروز که خانم همسایه بهم گفت دیگه آب پاکی ریخته شد رو دستم، انگار مهر تاییدی بود به باور خیلی وقت پیش خودم که سعی میکردم انکارش کنم و بگم هنوز برای نتیجه گیری زوده (اشتباه بود و داشتم خودمو گول میزدم!).
من کلی وسواس داشتم روی انتخاب دکترم حتی تو پست بعد زایمانم کلی ازش تعریف کردم و گفتم خدا خیرش بده بابت اون همه آرامشی که بهم داد! این حرفها رو هم پس نمی‌گیرم و هنوز هم میگم از جهت انتخابش برای عمل زایمانم صد در صد  راضیم و حتی پیشنهادش هم میکنم، بازم میگم عمل زایمانم با این دکتر از زمان نیلا کلی بهتر و راحتتر بود و حتی بعد عمل با وجود این عمل دومی هم که داشتم زودتر سر  پا شدم و بابت این موضوع کلی ازش تشکر کردم،  اما اینکه از این عمل دوم با اون همه وسواس و هزینه و... جواب نگرفتم و فقط الکی اینهمه جای اسکار و زخم برای خودم درست کردم خیلی غمگینم!!! احساس میکنم فقط سر این موضوع داره افسردگیم که بهتر شده بود برمی‌گرده!!! اعتماد به نفسم راجب اندامم به صفر رسیده، بدن شل و همون افتادگی شکم مسخره که ازش همیشه بدم میومد و جای زخم عمیق و ملتهب و پوست صورت داغون....
حتی دیروز به سامان زنگ زدم و گفتم نکنه از بدنم بدت میاد که.... 
خدا می‌دونه همیشه به همه توصیه میکردم تحت هیچ شرایطی از بدن و ظاهر خودتون پیش همسرتون بد نگید، انتقاد نکنید و اتفاقا همیشه هم با خوبی و اعتماد به نفس ازش صحبت کنید چون مردها اونچه که به زبون خود ما زنها جاری میشه رو باور میکنند و اگر از خودتون تعریف کنید فکر میکنند عجب مالی هستید که فقط گیر خودشون اومده!!! خودم هم خدایی تا جایی که میشد همیشه به این عقیده پایبند بودم اما ببینید بعد صحبت با سمانه به چه درجه از ناراحتی رسیدم که تقریبا برای اولین بار خیلی واضح ازش پرسیدم بدن و شکمم خیلی بده؟ زشت شدم؟ تو بدت نمیاد؟ ناراحت نیستی؟ نکنه به من سرد شدی برای اینه؟ و... چیزایی که هرگز فکر نمی‌کردم پیش همسرم به زبون بیارم. منظورم این خود تخریبی و انتقاد از ظاهره که همیشه توصیه میکردم بقیه انجام ندند پیش همسرشون....
نمی‌دونم حسم رو درک میکنید یا نه. اینکه این اتفاق و شل شدن و افتادگی شکم و بدن بعد زایمان اتفاق بیفته که کم و بیش طبیعی هست یه چیزه ( البته استثنا ها هم هست صد البته و به سن آدم و ژن و بدن و نوع پوست و ورزش و... ربط داره و ممکنه بعضی‌ها اصلا دچارش نشند) اما اینکه به خاطر اجتناب و نفرت ازش کلی هزینه جدا و اضافی به جز هزینه زایمان بدی و خوشحال باشی که حتی اثر افتادگی بعد زایمان قبلی هم از بین میره بعد این اتفاق ابدا نیفته بلکه حتی بدتر هم بشه یه چیز دیگه.
بعد اینهمه مدت ننوشتن تو وبلاگم نیومده بودم اینا رو بگم اما از دیروز که این حس مزخرف لعنتی که با تایید خانم همسایه (خودم باورش داشتم اما اونم که دید و گفت دیگه برام اتمام حجت شد) به اوج خوش رسید حال روحیمو خیلی خراب کرده و گفتم اینجا بنویسمش بلکه آروم بشم هرچند که در نهایت چیزی عوض نمیشه و آبی که ریخته رو نمیشه جمع کرد... نمی‌دونم باید چیکار کنم الان! حالم هیچ خوب نیست.
پی نوشت: اگر بتونم به قولم عمل کنم سعی میکنم از این به بعد پستهای کوتاه بنویسم اما با دفعات بیشتر. خب از اونجا که من با گوشی می‌نویسم و عادت به بلند و طولانی نوشتن هم دارم و نمیتونم حرفمو کوتاه بزنم! (متاسفانه تو زندگی واقعیم هم همینم و خیلی هم بدم میاد از این ویژگی!!) به خاطر کمبود وقت و سختی نوشتن، نمیتونم تند و تند وبلاگم رو بروز کنم، اما اگر بتونم کوتاه تر و در قالب موضوعات تکی و کوتاه مثل همین نوشته الانم، بنویسم شاید بتونم بیشتر و سریعتر از قبل پست بذارم  و حرفهام روی هم تلنبار نشه که موقع نوشتن ندونم از کدوم و کجا شروع کنم...
حالا اگر بتونم به اصل بالا پایبند باشم سعی میکنم نوبت بعدی نوشتنم زودتر برسه. آخه کلی حرف نگفته از بچه ها و زندگی و ... دارم که وقتی نمی‌نویسم از یادم می‌ره یا بعدتر حوصله نوشتنش رو ندارم چون موعدش رد شده و به اصطلاح لوث شده قضیه...
در هر حال لطفاً بگید چیکار کنم کمی آروم بشم و اعتماد به نفسم که همیشه کم بوده از این کمتر و داغونتر نشه.... هرچند که فکر میکنم در اصل موضوع در نهایت تفاوتی ایجاد نشه و اون چیزی که ازش همیشه واهمه داشتم به سرم اومده...

لذت ها و چالش های دو فرزندی

باورم نمیشه این حس عمیقی که به پسرکم پیدا کردم، نه که عجیب باشه به هر حال فرزند هر کسی براش شیرین  و دوست داشتنیه، اما برای من همیشه و بخصوص تو دوران بارداری سوال بود که آیا میتونم پسرم رو درست اندازه نیلا دوست داشته باشم؟ الان میبینم نه تنها این عشق کمتر نیست که حتی میترسم عمیقتر از حسم به نیلا هم باشه، حتی واهمه دارم مبادا روزی بین بچه ها تبعیض قایل بشم؟!

یادمه بعد تولد نیلا دیوونه وار عاشقش شده بودم و این عشق هر روز بیشتر و بیشتر میشد و هنوزم همونطوره اما الان با وجود نویان با خودم فکر می‌کنم چه عجیب که اونهمه عشق برای نویان هم با همون عمق و قدرت و حتی شاید بیشتر داره تکرار میشه.

خب پسرک قشنگم امروز که 21 اردیبهشت هست 48 روزه شده، انقدر شب و روز میبوسمش و از بوییدن و بوسیدنش لذت میبرم که گاهی حس میکنم بهترین موهبت دنیا نصیبم شده! امروز چندبار با صدای بلند خدا رو به خاطر داشتن فرزندانم شکر کردم و دعا کردم چنین نعمتهای زیبایی نصیب همه آرزومندان بشه.

از دیروز پسرم نویان شروع کرده قان و قون کردن، یعنی آوا تولید میکنه و امروز برای اولین  بار صدای خندش رو شنیدم، چند روزی بود که وقتی ادا در میاوردی یا قربون صدقش میرفتی لبخند میزد اما اینکه صدادار بخنده اولین بار امروز صبح شنیدم و دلم غنج رفت! اصلا یه حال عجیبی شدم. انقدر میبوسمش که صورتش حساسیت پیدا کرده! البته شاید هم به خاطر شیرخوردن از سینه باشه نمیدونم...خلاصه که خیلی خدا رو شاکرم که همه این احساسات رو برای بار دوم تجربه می‌کنم، الهی که لایق باشم.

اینم بگم که بینهایت حواسم به نیلا هست که یوقت حسادت نکنه یا احساس رقابت پیدا نکنه، خدا رو شکر تا حالا رفتار خاصی مبنی بر حسادت ازش ندیدم، البته همونطور که گفتم حواسم هم خیلی بهش بوده، بینهایت عاشق برادرشه و همش بهش میچسبه، چیزی که هست اینه که از روی محبت ناخواسته اذیتش میکنه، تا میخوابه از روی علاقه دستش رو فشار میده و باعث میشه از خواب بپره،  تو بیداری هم زیاد اینکارو میکنه و نویان اتفاقا اصلا خوشش نمیاد، یا مثلا همش صورتش رو نزدیک صورتش نویان میبره و موهاش میره تو صورت طفلک و عصبیش میکنه! خیلی مدارا میکنم و با خواهش و محبت ازش میخوام اینکارو نکنه اما فایده ای نداره، حتی من و باباش بابت همین کارش دعواش هم میکنیم یا حتی دو سه بار با خشونت دستش رو پس زدیم آخه نویان هم گناه داره طفلک اما هیچ روشی جواب نمیده، دیگه انگار چاره ای نداریم جز اینکه بذاریم اینکارو بکنه، خیلی عصبانی میشم هر بار اما میبینم کاری ازم برنمیاد و درنهایت هم تسلیم میشم چون اینکارش از محبت زیادشه و قصد آزارش یا لجبازی با مارو‌ نداره بچم، اما خب در کل نیلا دختر لجبازیه و در برابرش باید صبوری کرد تا دورش بگذره.  اون مسئله ترس وحشتناک و اضطرابش هنوز پابرچاست که البته برای به حداقل رسیدنش یه تلاشهایی کردم که تا حدی موفقیت آمیز بوده اما خیلی راه برای رفتن هست هنوز و دعای شب و روز من اینه که این بچه خوب بشه، این مدت که نبودم یکی دو بار دیگه خونه مادرم و یکبار هم خونه خواهر بزرگم در حد دوساعت (شب آخر ماه رمضان) رفتیم، اما اینبار به یه راهکار جدید رسیده بودیم که باعث شد نیلا ترسش کمتر بشه، خب نیلا به شدت نسبت به در بسته یا باز نشدن در و قفل بودنش حساسه، مثلا جایی میرفتیم و زنگ میزدیم تا طرف درو باز کنه، نیلا دچار یه ترس عجیب میشد، جوری که میلرزید و جیغ میزد و از ترس لباش کبود میشد، تو خونه مادر یا خواهر یا فامیل هم میخواست در خونه باز باشه، یکبار خیلی اتفاقی سامان متوجه شد اگر خودش الکی کلید دستش بگیره و بگه کلید خونه اون کسی که رفتیم پیشش مهمونی ، دست خودمونه و قرار نیست  زنگشون رو‌بزنیم، ترس و اضطراب نیلا کمتر میشه، از اون روز به بعد دو سه بار که خواستیم جایی بریم پرسیده کلید داریم  و وقتی گفتیم آره داریم حالش کمی بهتر و استرسش کمتر شده یا حداقل راضی شده خونه طرف بریم، حالا خدا رو شکر ما مهمونی زیادی هم نمیریم و 99 درصد خونه ایم وگرنه خیلی از این سختتر بود کارمون، ضمن اینکه الان نیلا بدجور به من وابسته شده و ثانیه ای حاضر نیست بدون من جایی بره، یا اجازه بده ثانیه ای از کنارش دور بشم که خیلی کارمو سختتر کرده! برعکس چندوقت پیش که راحت بدون من جایی میموند و حتی سراغی از من نمیگرفت، یادمه حتی چندبار با خودم گفتم این بچه اصلا سراغی ازم نمیگیره و نکنه نسبت به من بیتفاوته و...الان میفهمم اون موقع ناشکری کردم. 

تصمیم جدیدی که این مدت گرفتم و بخصوص بعد مهمونی افطار خونه خواهر کوچیکم که اونجا نیلام کلی اذیت شد و اون ترس لعنتی سراغش اومد این بود که از این به بعد فقط و فقط به آرامش دخترکم فکر کنم حتی اگر مجبور شم نه جایی برم و نه کسی بیاد خونم...چند وقت قبل دوست خوبم فاطمه زهرا که دوست مجازی عزیزم هست برام چند تا پیام صوتی فرستاد و درمورد تجربه خودش با دخترش و شرایط دخترم حرفهایی زد که روی من خیلی تاثیر گذاشت و الان دارم سعی میکنم خیلی بیشتر از قبل درکش کنم...شبها قبل خواب براش چهار قل و آیت الکرسی میخونم تا آرامش بگیره بلکه استرسش کمتر بشه... جالبه که گاهی خودش بهم قبل خواب میگه  مامان  قرآن بخون یا اذان بگو و من کلی حس خوب میگیرم و قربون صدقش میرم، جالبه که چند بار دیدم خودش دستشو میذاره روی گوشش و الله اکبر میگه مثلا داره اذان میگه درحالیکه من یادش ندادم حتما ازتلویزیون یاد گرفته، یا حتی شنیدم تو ماشین داشت با خودش صلوات می فرستاد. ادای نماز خوندنو هم زیاد درمیاره. گاهی با هم دعا میکنیم و اون میگه ایشالا یا الهی آمین. از اون بابا همچین دختری بعیده واقعا!!! 

خب این مدت که ننوشتم یکبار نیلا رو بردم چشم پزشکی حدود ده روز پیش بابت مشکل چشمش، اما اصلا نذاشت دکتر معاینش کنه و همش میگفت میترسم و گریه میکرد، دکتر نتونست درست و حسابی چشمش رو بررسی کنه و بهم گفت بهتره ببریش کلینیک کودکان تو سید خندان و اونجا میدونن چطوری بچه های کوچیکی مثل نیلا رو معاینه کنند، اما خب هنوز فرصت نشده ببرمش...البته دکتر گفت ظاهرا مشکل چشمش به درجه خطرناکی نرسیده اما حتما باید عینک بزنه و وقتی گفتم خدا شاهده هیچ جوره راضی نمیشه و راه دیگه ای نیست؟ گفت ظاهرا یه تکنولوژی جدید اومده که برای امثال این بچه ها لنز میزارند و هر ماه عوضش میکنند اما از چند و چونش خبری نداره، من گفتم حاضرم هر قیمتی که باشه به خاطر دخترم اینکارو بکنم اما هنوز نرفتم ببینم کم و کیفش چجوریه. حالا باید هم یکبار برم همون کلینیک که دکتر گفت هم برم بیمارستان لبافی نژاد که نیلا اونجا عمل شد و ببینم چطور میشه. قبل رفتن به همین مطب چشم پزشک، رفتیم همون بیمارستان لبافی نژاد اما انقدر شلوغ بود که نمیشد با یه نوزاد اونجا معطل شد و برگشتیم و رفتیم مطب این خانم دکتر، اما در نهایت فکر کنم باید دوباره بریم همون لبافی نژاد یا اون کلینیک خصوصی، باید دید کی میتونیم بریم چون واقعا با یه نوزاد شیرخوار این رفت و آمدها سخته.

دیگه اینکه یکشنبه همین هفته ۱۸ اردیبهشت نیلا و نویان رو بردم پیش یه متخصص اطفال خیلی مشهور و کاربلد که تعریفشو زیاد شنیده بودم و خواهرم هم بچه هاشو اونجا میبرد و حسابی از کارش مطمئن بود، برای هر دو  تا بچه ها ویزیت دادم، نویان که شکر خدا از نظر رشد و قد و وزن مشکلی نداشت اما نیلا هم قد و هم وزنش کم بود و دکتر یه عالمه دارو و مولتی ویتامینهای مختلف و البته خارجی و گرون براش نوشت، قیمت داروها فقط نزدیک یک میلیون تومن شد! ویزیت هم که 260 تومن! و جالب اینکه داروها برای فقط یکماهه و ماه بعد باید دوباره ببرمش برای بررسی مجدد و داروها رو دوباره بخرم! غیر اون یه رژیم غذ ایی هم داده که من به عنوان مادر دو تا بچه باید کار و زندگیمو تعطیل کنم و فقط برای نیلا آشپزی کنم! همش گوشت و مرغ و جوجه کباب و ماکارونی و کتلت و... تو این رژیم حتی میوه و شیر و آجیل هم ممنوعه و البته بیسکوییت و چیپس و پفک و پفیلا و بستنی و شکلات و چوب شور و کیک و...، حتی نون خالی هم ممنوعه. یعنی عملا بچه به جز غذا و دوغ شیرین و ماست و یکبار در روز آبمیوه طبیعی از هر چیز دیگه ای محرومه! الان دو روزه دارم این برنامه رو پیاده میکنم و علی رغم سختی که برای من داره اما برعکس تصورم نیلا خوب همکاری کرده! یعنی من اصلا فکر نمیکردم دخترم که روزی دو بار بستنی و کیک و شکلات و بیسکوییت میخورد الان بتونه با این رویه کنار بیاد و خیلی غصه داشتم اما همون بار اول که بهش گفتم مغازه ها بستنی و کیک و ... رو تموم کردند و ندارند یه خورده نق  زد و اصرار زیادی نکرد و این از دختر لجباز و جیغ جیغوی من خیلی بعید بود، انگار خدا صدای من رو شنید و دید که چقدر نگرانم، یعنی من از بابت غذاهایی که با وجود یه نوزاد باید براش آماده میکردم و هزینه های دارو و... انقدر نگران نبودم که بابت چیزهایی که نباید میخورد،خیلی ناراحت بچم بودم بابت این محدودیت ها، به هر حال بچه ها دلشون از این چیزها میخواد و محروم کردنشون سخته، اما انگار خدا نخواست بیشتر از این دلم بشکنه و نیلا هم خودش برخلاف تصورم خیلی هم بهونه نگرفت، خود دکتر با تاکید بهم  گفت اگر اینها رو بدی مادر بدی هستی، اینم گفت که  از این به بعد هزینت خیلی زیاد میشه!!! اونم منی که شوهرم تقریبا بیکاره و خودم هم به خاطر مرخصی زایمانم حقوقم سه تومن کمتر شده! تازه هزینه پوشک هم بهمون اضافه شده و البته پرستار نیلا هم حقوق بیشتری امسال میگیره، با اینحال الان حاضرم هر سختی رو تحمل کنم اما نیلای ریز چثه من کمی بزرگتر بشه و جون بگیره.

درمورد ترس و وسواس فکری نیلا هم بهش گفتم، گفت یکماه این داروها رو بهش بده وصبر کن و اگر بهتر نشد ببرش پیش یه رفتار درمان و ممکنه بخواد دارو بخوره، حالا اینم تو برنامم هست، اما به اندازه کافی خرج روان درمانگر برای نیلا کردیم و الان بین اینهمه هزینه، برامون سخت میشه اما بازم میگم اگر بدونم دخترم بهتر میشه از نون شبم میزنم اما هر طور هست اینکار ها رو براش انجام میدم...

اینم بگم که همون روز که بردمش چشم پزشکی، طبقه بالای همون چشم پزشکی آرایشگاه بود و منم بردمش و موهاش رو پسرونه کوتاه کردم، نیلا خیلی خوب نمی ایستاد اما اتصافا کار آرایشگره افتضاح بود و موهای بچم رو به بدترین شکل ممکن زد! اولین بار بود که بعد به دنیا اومدنش موهاشو کوتاه میکردیم و انقدر هم بد زد براش! البته اینکه موی کوتاه اصلا بهش نمیاد هم بی تاثیر نیست و من رسماً احساس میکردم بچم از قیافه افتاده! اما هم بابت ترس شدیدی که از حموم داشت و سختی شستن موهاش، هم اینکه خیلی سخت میذاشت صبحها یا موقع بیرون بردنش موهاشو شونه کنیم و از همه مهمتر بابت تقویت موهای نسبتاً کم پشتش مجبور بودم کوتاهشون کنم، اما واقعا هم براش بد زد! همش منتظرم موهاش زودتر بلند بشه، اما خدایی از بدوبدو کردن دنبالش برای شونه کردن موهاش راحت شدم، طبیعتاً حموم کردنش هم راحتتر شده اما همچنان از حموم رفتن یه ترس عجیب و غریبی داره!

گذشته از همه اینها انقدر این بچه شیرین زبون و بانمک شده که دلمونو حسابی برده!  خدا رو شکر از عید که گوشی رو ازش گرفتیم (وحشتناک بهش معتاد شده بود) بچه از این رو به اون رو شد، صحبت کردنش به طور ناگهانی پیشرفت کرد جوری که باعث تعجب من و باباش شد. برنامه های کودک رو برعکس قبل دنبال میکرد و همزمان با اسباب بازیهاش که به خاطر اعتیاد به گوشی اصلا نگاشون هم نمیکرد کلی بازی می‌کنه، با مداد رنگی و دفتر نقاشیش کلی سرگرم میشه و خانه بازی هم میکنه و خیلی هم با عروسکش خیالبافی میکنه و تابش میده یا مثلاً می‌بردش پارک و سرسره سوارش می‌کنه. همش میخوام از شیرین زبونیا و کاراش بنویسم اما مگه فرصت میشه؟ الان بخوام چندتاشو بگم یکی اینکه مثلا همین دو سه روز پیش که برده بودیمش پارک، برگشت به یه دختر دیگه گفت برو خونتون پارک تعطیله! برو غذا بخور (اشاره به حرف ما که هر بار میگفت بریم پارک میگفتیم الان تعطیلیه)، درواقع داشت دکش میکرد و میخواست خودش تنها بازی کنه :)تو داروخونه رفته بود به یه دختر کوچولو گفته بود دستتو نکن دهنت مریض میشی باید بری پیش آقای دکتر و دستشو از دهنش آورده بود بیرون!

روزی ده بار عروسکش رو با پوشکهای نویان مثلا به خیال خودش عوض میکنه و پوشکهای نو رو میندازه سطل زباله! یکبار دیدم پوشکها خیلی زود تموم شده، رفتم در سطل زباله رو باز کردم دیدم چند تاش اون جاست! روزی دو سه بار عروسکهاش رو میبره دستشویی که مثلا بشورتشون. گاهی روسری های منو می‌پوشه و دمپایی هم پاش می‌کنه و میگه برم سر کار، بعد می‌ره دم یخچال و بازش می‌کنه و میگه آسانسوره. :) آهنگ مخصوص آسانسورمون رو هم تقلید میکنه و خیلی بامزه میشه. تازگیا یاد گرفته چغلی می‌کنه و مثلا اگه هر کدوم دعواش کنیم فوری میره به اون یکی میگه اونم با اغراق و حتی پشت تلفن به بقیه میگه و آدم رو رسوا می‌کنه! وقتی دو سه بار باهاش بلند صحبت کردم بهم گفت جیغ نزن اگر جیغ بزنی بهت جایزه نمیدم ، یا اگر جیغ بزنی تلویزیون رو خاموش میکنم! دقیقا کاری که برای تنبیهش ما چند باری انجام دادیم و اونم برای خود ما استفاده میکنه. یا مثلا تازگیا وقتی غذا میخواد میگه «چرا به من غذا ندادی؟» حالا یکبار هم قبلش نگفته ها! یا میگه غذا بخورم قوی بشم برم مدرسه درس بخونم! 

یه چیز بامزه اینکه اصلا دوست نداره مثلا بهش بگیم آبجی نیلا، حتما باید صداش کنیم «خاله», مثلا خطاب به نویان بگیم، نویان میبینی آبجی نیلا چقدر مهربونه، فوری میگه خاله مهربونه! یعنی خودش رو خاله  میدونه و میگه اسم من خاله هست! :)

دیروز بی مقدمه به من میگفت بریم خونه مادربزرگ! حالا به مامان من میگه مامانی و به مامان سامان میگه مامان شهین! نمیدونم این مادربزرگ رو از کجا شنیده! 

هر چی که میخوایم بهش ندیم میگیم خراب شده یا مثلا سوسکها یا مورچه ها خراب کردند، طفلک بچم روزی چندبار میپرسه "آهنگ گوشی رو مورچه ها خراب نکردند؟ یا مثلا فلان لباسم رو مورچه ها نخوردند؟" یعنی نگرانه، اما خدا شاهده ما هیچ راهی نداشتیم برای گرفتن یه سری وسایل ازش بخصوص گوشی و لباسهایی که ماهها از تنش درنمیاورد جز اینکه بگیم مثلا تو خواب بودی لباست رو مورچه ها خوردند یا سوسکها بردند، اولین بار این طرح مادر شوهرم بود که زیاد هم دوست نداشتم ازش استفاده کنه،  اما تقریبا تنها راه حلی بود که از اون طریق میشد مثلاً لباسی که صدسال میپوشید و عوض نمی‌کرد ازش گرفت. 

متاسفانه درمورد برادرش هیچ کمکی نمیکه، البته که من ذره ای انتظار ندارم دختر سه سال و خورده ای من به من در کارها  کمک بکنه اما دوست دارم گاهی بهش مسیولیتهای کوچیک بدم بخصوص درمورد برادرش و فکر می‌کنم برای آیندش خوبه،  اما مثلا  اگر پوشک نویان یا بالش من دو قدم اون ورتر باشه بگم نیلا پوشک نویان رو بیار یا مثلا بالشم رو بیار کلی بهونه مسخره و گاهی بی معنی میاره،مثلا میگه آخه چنگال دستمه :) یا مثلا میگه پام کوچولویه  نمیتونم راه برم! یا سنگینه و... یا الکی میگه قدم نمی‌رسه  و از این بهونه های خنده دار، حالا درسته که خیلی وقتها بامزست اما برام مهمه که این عادتو ترکش بدم و بدونه که باید کارهای خودشو خودش انجام بده یا گاهی کمک کنه، البته یه وقتها هم تو بردن وسایل سفره به یخچال و کارهای کوچیک دیگه یا جمع کردن اسباب بازیهاش کمک میکنه و ما هم کلی تشویقش میکنیم، اما در کل از کار کردن فراریه. 

شبها از یه طرف نویان بغلمه و مثلا دارم بهش شیر میدم یا باد گلوش رو میگیرم از یه طرف اوامر خانم رو اجرا میکنم که میگه پشتم میخاره، شکمم میخاره، باسنم میخاره :) یا میخواد پشتشو بمالم و ماساژش بدم، وسطاش میگه یکم بالاتر یکم پایینتر، همینجا خوبه و ... کلی خندم میگیره، عادت داره قبل خواب حتما دستمو بگیره و برای من یه وقتها خیلی سخته چون همزمان نویان هم رسیدگی میخواد و مثلا بغلمه یا داره شیر میخوره. متاسفانه ساعت خواب نیلا و البته نویان خیلی بده و اگر من و باباش تا ساعت سه صبح هم بیدار باشیم نمیخوابه حتی اگر ظهر هم نخوابیده باشه و همش بپر بپر میکنه و بدو بدو...نویان هم از حدودای یازده شب بیدار میشه و تا دو نمیخوابه. خلاصه که دقیقا یه مادر گرفتار رو تصور کنید من همونم...همسرم هم کمک میکنه اما خب غر هم میزنه و بخصوص تازگیها خیلی با نیلا درگیر میشه و کلی دعوا و اعصاب خوردی پیش میاد بخصوص ساعتهای آخر شب که نیلا خیلی شیطون تر هم میشه، شوهر من هم همش بابت همسایه ها نگرانه.

از شیرینکاریهای دیگه نیلا اینکه یه کاغذ میگیره بالای چشم نویان و یه صدای مخصوص هم درمیاره و میگه دارم چشمش رو معاینه میکنم!ب

از اونجا که بعد زایمان گن میبندم، همش میگه شکمت چی شده، درد میکنه؟ میگم آره بعد میگه پی پی داری، زور بزن الان میاد!!! یا مثلا بهم میگه مامان پوشک پوشیدی؟ زور بزن پی پی بیاد! اشاره به اینکه خودش همش یبوست داره بچم و باید چندبار در روز زور بزنه تا شکمش کار کنه، منم دقیقا به همین خاطر مجبورم پوشک پاش کنم چون نمیتونه به خاطر یبوستش تو دستشویی کارشو بکنه

  البته جیشش رو الان خیلی وقته که میگه اما هنوز بابت مدفوع پوشکش میکنم، چند روز هم تلاش کردم واسه اون هم بره دستشویی اما موفق نشدم چون به خاطر یبوستش شکمش به راحتی کار نمیکنه که بخواد تو دستشویی کارشو انجام بده، چون گاهی مجبوره طی روز چند بار زور بزنه که یکبارش بتونه به سختی دفع بکنه و نمیشه هر بار برد دستشویی بدون انجام کارش،  حالا هر موقع من میگم دلم درد میکنه یا هر موقع نویان گریه میکنه و نق میرنه و به خودش میپیچه، میگه داداش زور بزن الان پی پی میاد دلت خوب میشه!

تو مطب چشم پزشکی که بودیم همه رو با حرفاش میخندوند، از یه دختره پرسید اسمت چیه؟ اون گفت "النا همتی" بعد اون دختره از نیلا پرسید اسم تو چیه نیلا گفت "خاله"!!! :)))))))))))) یعنی خودشو خاله میدونه و بهش بگی تو نیلایی حرصش درمیاد و میگه من خاله ام!

 از وقتی گوشیو ازش گرفتیم همش در حال تاب خوردنه (با ناب پایه دارش) و موقع تاب خوردن با خودش حرف میزنه و  چشماشو میبنده و با خودش حرف میزنه میگه خاله چشماتو باز کن! یعنی رسما اسم خودش رو خاله میدونه.

منو مامان مرضیه صدا میکنه اما جالبه که یه شخصیت خیالی برای خودش داره به اسم "مامان مرشیه" که با مامان مرضیه فرق داره. مثلا میگه مامان مرشیه رفته سر کار، یا مامان مرشیه رفته خونشون!  یا مثلاً روسری میپوشه و میگه دارم میرم خونه مامان مرشیه! بعد ازش میپرسم مامان مرضیه کجاست؟ به من اشاره میکنه میگه اینجا نشسته!  یعنی من و مامان مرشیه دو آدم مستقلیم، یه وقتها میترسم میگم نکنه مامان مرشیه همزاد منه؟؟؟

کلی کارها و حرکتها و حرفهای بامزه دیگه هم داره و بینهایت شیرین و دلبر شده بخصوص بعد عید، قبلش هم خیلی بامزه بود اما بعد عید چند برابر شد، حالا که مدتهاست دارم فقط از چالشهایی که با نیلا داریم مینویسم جاش بود که به این شیرین زبونیاش هم اشاره کنم و بگم همزمان کلی هم باهاش عشق میکنیم. حالا بازم درمورد رفتارهای بامزش مینویسم که یادم بمونه، درست مثل سابق، الان خیلی وقت بود که راجبش ننوشته بودم و خیلی از شیرین زبونیا و کارهای  قدیمترهاش یادم رفته ، اما از این به بعد دوباره اینکارو میکنم و می‌نویسم، حتی اگر شده جایی برای خودم...خدا رو شکر نسبت به قبل کمی لجبازیش کمتر شده و حرف منو بیشتر گوش میده اما خب به قول همون دوستم فاطمه زهرا خیلی از این لجبازیها هم طبیعیه و مقتضای سنش و بچه ها قصد ندارند ما رو اذیت کنند یا آزار بدند، مقتضای سنشونه و من و باباش باید صبورتر باشیم اما خب یه وقتها خیلی خیلی سخت میشه و نمیتونیم خودمون رو کنترل کنیم و  حق هم داریم انصافاً، اما خب رفتار باباش یه وقتها دور از انصافه و بهش تذکر میدم و اونم فوری گر میگیره که جلوی بچه نگو و به من تذکر نده! که حق هم داره و درست میگه اما من یوقتها دست خودم نیست ببینم داره بهش بد و بیراه میگه یا مثلا یه ذره دست روش بلند میکنه بدجور عصبی میشم و منم به اون میپرم و کلاً یه فضای افتضاحی درست میشه بخصوص آخر شبها. الان چندوقته دارم تلاش میکنم این تنش ها رو به روشهای مخصوص خودم به حداقل برسونم و کمی موفق شدم اما راه درازی پیش رومه.... چه درمورد رابطه با نیلا و بهبود رفتارها و بخصوص ترسش و هم درمورد رابطه با همسرم... کلا من و همسرم درمورد تربیت بچه ها رویه واحد نداریم  و این خیلی بده و تو زندگیمون تاثیر بدی گذاشته، الان میفهمم که قبل ازدواج حتی باید در این مورد هم صحبت کرد و به توافق رسید وگرنه کار خیلی سخت میشه.

کلا به نظرم ازدواج و حفظ و نگهداری یه رابطه صمیمانه و بخصوص پذیرفتن نقش والدگری و تربیت فرزندان کار خیلی پرچالش و سختیه و اگر تفاهم و توافق دوطرفه توش نباشه، یه جنگ اعصاب دائمی تو خونه جریان داره...

نویان همچنان نفخ و دلدرد داره و خیلی وقتها زور میزنه و به خودش میپیچه اما خب تو همه نوزادان طبیعیه ظاهراً و نیلا هم داشته، باید صبوری کنم تا دورش طی بشه، اما همچنان صبحها بخصوص هم نویان و هم من خیلی از این بابت اذیت میشیم، دلم واقعاً میگیره وقتی میبینم بچه انقدر درد داره البته امیدوارم کم کم این روند رو به بهبودی بره به امید خدا...

ماه اول تولدش خیلی ماه سخت و پرچالشی بود، اما خب الان دارم کم کم به خودم میام و درک میکنم الان مادر دو فرزندم و باید برای هردو وقت بذارم و از جون و دل مایه بذارم، یه وقتها خیلی خسته میشم، گریه میکنم، به هم میریزم و کم خوابی دیوونم می‌کنه اما خیلی وقتها هم از داشتن هردوشون عشق میکنم و دلم میلرزه، یعنی میخوام بگم فقط سختی نیست و لحظات شیرینی که با بچه هام عشق میکنم هم کم نیست، الان یکی از مهمترین چیزهایی که روش تمرکز کردم نیلامه و رسیدگی به تغذیش و درمان ترسها و استرسهاش.... و در کنارش البته بهبود رابطه با همسرم، متاسفانه خیلی دلمرده و بی انگیزست و زیاد همکاری نمیکنه برای بهبود شرایط و رابطمون  اما من سعی میکنم درکش کنم و در نهایت از اینکه دارمش  و پدر بچه هامه خدا رو شکر میکنم، یه وقتها انقدر خسته ام که یادم میره دوستش دارم، حتی گاهی حس خشم و تنفر نسبت بهش بهم دست میده اما خب وقتایی که مثل گذشته ها منو میبوسه و بغلم میکنه و بعد قهر کردن میاد سمتم و نازمو میکشه،دوباره نسبت بهش پر از عشق میشم، هرچند دیگه جنس این علاقه و عشق خیلی با اوایل ازدواج فرق داره... حالا اینکه بهتره یا بدتر نمیتونم بگم اما به هر حال اون هیجان اولیه دیگه نیست،متاسفانه با وجود بچه ها خیلی سخته که خیلی به خودمون و رابطمون توجه کنیم، نمیتونیم یه خلوت دونفره داشته باشیم، یا مثلا با هم بدون دغدغه فیلم ببینیم، من که دلم لک زده برای یه پیاده روی تو این هوای خوب بهاری تنهایی یا دونفری اما خب نویان دفعات شیرخوردنش زیاده و نمیتونم اصلا بیرون برم و البته نیلا هم که بدون من نمیمونه و لحظه ای ازش دور شم میترسه و گریه میکنه...امیدوارم این رویه در آینده بهتر بشه.

ماریا، پرستار نیلا هفته ای چهار روز میاد خونم، گاهی برام غذا درست میکنه یا کمی خونه رو مرتب میکنه و کلاً روزهایی که هست 24 ساعته با هم حرف میزنیم و برای روحیه من خوبه، البته تفاوت فکریمون زیاده اما خب حضورش در نهایت موثر و خوبه. در نهایت از اینکه حس میکنم کم کم داره قلق کارها دستمنمیاد راضیم، خب خیلی سخته اما دارن خودم رو وفق میدم و این دوران پرتکاپو رو به عنوان یه چالش بزرگ زندگیم میپذیرم و حتی سعی میکنم از  داشتن دو تا بچه بانمک  لذت هم ببرم. اینم در آخر بگم که قرار شده برای زنده کردن حق و حقوق از دست رفته سامان تو کار قبلیش یه وکیل بگیریم و ببینیم چقدر میگیره بلکه اون مبلغ رو برامون زنده کنه... اگر بشه خب سی تومن پوله و کمکی هست البته باید دستمزد وکیل رو هم در نظر گرفت دیگه، حالا باز خدا کنه بشه کاریش کرد....

 خب خیلی وقت بود ننوشته بودم و گفتنی ها خیلی زیاد بود و کلی خبر و حرف هم باقی موند،  اما دیگه در همین حد بسه.... نوشتن این روزها برای من خیلی سخته هم وقت ندارم و ۲۴ ساعته درگیر بچه ها و غذا پختن و ... هستم،  هم اینکه تایپ کردن با گوشی طاقت فرساست اما خیلی دوست دارم بتونم این روزهای زندگیم رو ثبت کنم چه شیرین و چه سخت ...امیدوارم بیشتر از اینها بتونم بنویسم.

لطفاً برام کلی انرژی مثبت بفرستید و دعای خیر کنید.

مرسی که وقت گذاشتید و منو خوندید. خیلی خوشحالم که‌ هستید و دارمتون عزیزانم.

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود...

پسرکم دیروز یکماهه شد. یکماهی که هم پر از عشق بود و هم پر از سختی.

عاشقشم، بیشتر از اونچه تصور میکردم، اما مشکلاتی که سر راهمونه نمی‌ذاره از وجودش اونقدر که می‌خوام لذت ببرم، با این حال همه تلاشمو میکنم بین اشکهایی که میریزم عاشق بودنو یادم نره، عاشق بچه هام و حتی همسرم، همسری که تو این روزها ازش دور شدم گاهی حتی می‌خوام از اون و از این زندگی فرار کنم بس که دلسرد میشم.

روز و شب دارم پسرم رو میبوسمش اما به همون اندازه هم پر بغضم، به خاطر نیلام و مشکل چشمش و حال روحی و پریشونیش، به خاطر وضعیت و ناامیدی همسرم، به خاطر خودم و تنهاییام و دل تنگم...

افسردگیم برگشته، اینکه یهو موقع خوردن ناهار و شام اشک از چشمام میریزه، اینکه همش مضطربم، اینکه دل و دماغ کاری رو ندارم، اینکه گاهی آرزوی مرگ میکنم، اینا همه بهم میگن افسرده ام و باید دارو مصرف کنم، اما این وسط بین اینهمه دغدغه های ریز و درشت نمیتونم خودم رو اولویت قرار بدم، اصلا وقت نمیکنم. شب بیداری ها و خستگی روزها با وجود دو تا بچه اجازه نمیده به خودم فکر کنم. نیلا حتی حاضر نیست دو دقیقه ازم جدا شه، ثانیه ای منو نبینه استرس بدی میگیره. از بامزگی و شیرین زبونیاش هر چی بگم کم گفتم، حسابی بانمک و شیرین شده اما مشکل روحیش پابرجاست، دلم براش آتیش میگیره، طفل معصوم مظلوم من...

عجیبه که این روزها حتی از خونه خودم هم بدم میاد، دو سه نفر بهم گفتند خونت کوچیکه نمی‌خواد افطاری بدی، حال دلم بد شد، می‌دونم حساس شدم اما خونم و وسایلش دلمو زد. حالم از این ویژگیم به هم میخوره!

البته قبلش گفتند از تو با وجود دو تا بچه کسی انتظاری نداره، این خوب بود اما بعدش گفتند خونت هم کوچیکه... آره خب خونه ۶۶ متری من در برابر خونه های بزرگ خواهرام خیلی کوچیکه، اما حاصل دسترنج و زحمت منو همسرمه، بدون قرونی کمک از کسی... اینو بارها شنیدم، دلم یکم میشکنه.

بدجور بهونه گیر شدم، دلم میخواد از خیلی چیزها فرار کنم، بچه هام و همسرم تنها دلخوشیهای منند. 

دو روز پیش که خونه مامانم بودم، خالم بهم گفت خدا خوبب صبری بهت داده مرضیه، وقتی یه سری رفتارهای وسواسی نیلا و‌گریه و جیغ زدنش بابت درآوردن لباس همیشگیش رو دید این حرفو زد، حالا چند ساعت قبلش بابت شیرین زبونیش میبوسیدش، اما وقتی نیلا به هم ریخت بهم گفت خدا بهت صبر بده مرضیه خوب تحملی داری! اتفاقا این حرف بدجور غصه دارم کرد، احساس بدبختی بهم دست داد، دلم بیشتر برای خودم سوخت، با خودم گفتم یعنی مشکل دخترم انقدر حاده  که بقیه برام آرزوی صبر می‌کنند؟  یا میگن چقدر تحملت زیاده؟ خب در واقع این حرف از روی نیت خیر زده میشه یا حتی تعریف از منه اما تهش آدم حس می‌کنه نکنه دذ نظر بقیه من خیلی بدبختم؟ البته من خالمو خیلی دوست دارم و می‌دونم نیت خوبی داره اما خب ترجیح می‌دادم مثلا می‌گفت عیب نداره عزیزم این روزها هم میگذرند و درست میشه به خدا توکل کن و... اما خب انتظار هم ندارم بقیه مطابق خواسته من رفتار کنند یا حرف بزنند. اینم بگم بابت این حرفش اصلا ناراحت نشدم، حتی فکر کردم برعکس تصور خودم شاید هم آدم صبوری شدم برخلاف گذشته هام، اما خب این افکار هم همراهش به ذهنم رسید...

کلی حرف برای گفتن دارم اما نه وقت نوشتن تو وبلاگم رو دارم و نه دل و دماغش رو. شرمنده که کامنتهای پست قبل رو هنوز هم نتونستم جواب بدم، خدا می‌دونه شرایطش رو ندارم، اما خواهش میکنم همچنان برام بنویسید، بلافاصله می‌خونم، روزی صدبار کامنتها رو با گوشی چک میکنم..

این پست کوتاه رو گذاشتم که بمونه به یادگار از یکماهگی پسرکم، عشقم جگرگوشم، کاش میشد با دلخوشی بیشتری مینوشتم. 

امشب آخرین شب قدره، نشد از شب‌های قبلی استفاده کنم، 

 هم شب نوزدهم  هم ۲۱ ام خونه مادرم بودم اما انقدر گرفتار بچه ها شدم نشد هیچ فیضی ببرم،برعکس تمام سالهای گذشته که کلی تو این شبها دعا میکردم و قرآن می‌خوندم.این پست رو در اینستاگرام هم کمی کوتاهتر گذاشتم، اینجا به خاطر دوستانی که در پیجم حضور ندارند می‌نویسم.

بازم شرمنده که نشد کامنتهای پست قبل رو پاسخ بدم...تصمیم داشتم بعدا مفصل همه رو جواب بدم اما هنوز که هنوزه شرایطش جور نشده.

 استدعا میکنم برای من و بچه هام ویژه دعا کنید در این شب عزیز. 

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود

تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود....

آشفتگی...

این پست رو پنجشنبه  ۲۰ فروردین نوشتم اما نیمه کاره موند ‌ و امروز شنبه بعد  کمی ویرایش منتشر می‌کنم اما وضعیتم تو این دو روز تغییر نکرده. طبق معمول هم با گوشی نوشتم با کلی مشقت!
اوضاع روح و روانم به هم ریختست، اصلا خوب نیستم...
پسرکم که از نیمه شب تا حدود ساعت یک ظهر به شدت اذیته، نمیتونه خوب مدفوع کنه و شکمش مدام صدا میده، به نظرم میرسه موضوع یه نفخ نوزادی ساده نیست و ممکنه مثل نیلا مقعدش یکم تنگه باشه و اجازه خروج مدفوع به راحتی رو نده، شایدم به قول خاله م طبیعیه نمی‌دونم، حداقلش اینه که یه یبوست وحشتناکه که نیلا هم داشت و الان بعد سه سال و خورده ای هنوزم داره اونم به بدترین شکل ممکن.  از نظر غذایی خیلی مراعات میکنم و هر چیزی رو نمی‌خورم تا شیرم نفاخ نباشه و بچم اذیت نشه اما هیچ فایده ای نداره... بعد چند روز سر و کله زدن با پسرکم که بخصوص صبحها ‌و نیمه شب از درد به خودش می‌پیچه، یکساعت پیش به گریه افتادم و بین هق هقهام از خدا پرسیدم آخه یه بچه بیست روزه مگه چقدر توان درد کشیدن داره؟ بهش گفتم این ظلم نیست خدایا؟ نمیتونی یه کاری کنی بچم درد نکشه؟

کاش فقط همین بود، درد بزرگتر من نیلامه، به شدت از نظر روحی و روانی تحت فشاره و تقریبا میتونم بگم هیچ ارتباطی به تولد برادرش نداره، اینو از اون جهت میگم که دوستانم به این موضوع ربطش ندند، چون بعید می‌دونم ارتباطی داشته باشه، از قبل بوده و الان تشدید شده، به نمونش داره می‌خنده و بازی می‌کنه یا می‌رقصه و بدو بدو می‌کنه به یکباره می ایسته و جیغ میزنه و میگه میترسم و فرار می‌کنه! هر چی بهش میگم چی شد مامان؟ فقط میگه میترسم میترسم! بعد چند بار تکرار شدن این موضوع در نهایت در جواب من میگه «در بود»! یا «در زدند»! درصورتیکه کسی هم در نزده. یا مثلاً دیروز دوباره همینطوری جیغ زد و به گریه افتاد و وقتی ازش بعد آروم شدنش پرسیدم چی شد گفت «داره میاد چشمم» یا یکبار هم گفت « داره میاد رو لباسم»، یکبار هم گفت «تلویزیون داره نگام می‌کنه»!!! یکبار هم بعد ده بار پرسیدن که کی بود و کی میاد یه اسم نامفهوم گفت، گفت « گوسی بود»  یکبار برگشت گفت «در سیاه»... نمی‌فهمم چی میگه، منظورشو نمیفهمم، اما حس میکنم یکدفعه به چیز یا موجود عجیب میبینه، شروع به رعشه می‌کنه رنگش میپره و فرار میکنه ته اتاق و نمی‌تونیم از اونجا بیاریمش... هر چی میگیم هیچی نیست همچنان گریه می‌کنه و قبول نمیکنه...

سر همین موضوع حتی یک روز هم نشد خونه مادرم بمونم. مادرشوهرم بعد ده روز بعد از زایمانم ۱۴ فروردین از خونه ما رفتند منم یه روز صبر کردم و ۱۶ ام رفتم خونه مادرم. از قبل بابت رفتار نیلا نگران بودم اما امیدوار بودم نگرانیم بی مورد باشه، اما هنوز به خونه مامانم نرسیده بودیم و یکی دوتا کوچه فاصله داشتیم که نیلا به محض اینکه متوجه شد به سمت خونه مامان میریم (از شکل خیابونا می‌فهمه) دچار ترس و وحشت عجیبی شد، شروع به لرزیدن کرد و داد می زد و با گریه می گفت می ترسم می ترسم، به هر شکلی که بود آرومش کردیم و رفتیم بالا اما به محض اینکه خونه مادرم رسید باز شروع کرد به گریه کردن و همش میگفت بریم خونه خودمون ، همون ترس لعنتی همیشگی اومده بود سراغش، هر چی سعی کردیم آرومش کنیم هیچ فایده ای نداشت، هر طوری بود اونشب رو سر کردیم و خونه مامانم خوابیدیم اما فردا صبحش که از شانس بد ما طبقه بالایی خونه مامانم اینا در حال ساخت و ساز و بازسازی خونشون بودند، با صدای دریل و چکش و... از خواب بیدار  شد و شروع به جیغ زدن کرد، رنگش پریده بود و مدام پشت هم می‌گفت میترسم، هر کار کردیم آروم نشد که نشد. دیگه نمیشد بیشتر از اون خونه مامانم موند، هم خودش اذیت میشد و هم مادرم و خالم که از شهرستان خونه مامانم اومده بود و هر دو هم روزه بودند. سامان که اومد همون شب برگشتیم خونه، گریه میکردم و نمی‌دونستم باید چکار کنم، هنوز شکمم از عمل سزارین درد داشت.همون روز هم رفته بودم دکتر و بخیه هام رو کشیده بود و دردم بیشتر هم شده بود.اون حجم فشار روحی و جسمی برام قابل تحمل نبود...همینطور اشک بود که آروم ازچشمام میچکید. بعد اون ورد زبون نیلا این بود که خونه مامانی نریما، یعنی کلا می‌گفت از خونه خودمون هیچ جا نریم... سه شب بعد خواهر کوچیکم برای افطار دعوتمون کرده بود، میدونستم احتمال اینکه نیلا اونجا هم نمونه یا اذیت بشه و حاشیه درست کنه هست برای همین از رفتن به اونجا نگران بودم و حتی ته دلم از این دعوت خوشحال نشدم، اما در هر حال دعوتشونو قبول کردیم و رفتیم. نیلا خیلی هم خوب شروع کرد، می‌خندید و می‌رقصید و... تا نمی‌دونم چی شد که دوباره یهویی ترسش شروع شد، باز دوباره رنگش پرید و جیغ زد و فرار کرد به کنج اتاق خواب خواهرم و همش میگفت میترسم، میترسم درو باز کنید ! هرچی می‌گفتیم کدوم در هیچی نمیگفت. در بالکن رو باز کردیم آروم نشد، تک تک هر دو خواهرام و شوهراشون و مادر و خالم و سامان رفتند دنبال بچه اما از اتاق بیرون نیومد که نیومد تا آخرش در سالن یعنی در ورودی رو باز کردیم و بچه یکم آروم گرفت، بیرون آپارتمان ایستاده بود و حاضر نبود بیاد داخل، اما مگه میشد با در باز افطار خورد؟ سفره هم روبروی در ورودی بود، سامان طفلی یه لقمه بیشتر نخورد و نیلا رو برداشت برد پارک که آروم بگیره، یکی دو ساعتی طول کشید تا برگرده و از مهمونی چیزی نفهمید، به محض برگشتن باز نیلا همون ترس و وحشت رو نشون داد!!! جیغ و گریه و لرزیدن و درخواست اینکه درو باز کنیم!!! همه مات و مبهوت مونده بودند، دیگه همه فهمیده بودند این یه لجبازی بچه گانه نیست... اتفاقا نیلا خیلی هم لجبازه اما این رفتارش و امثال اون از سر لجبازی نیست.‌من که از شدت استیصال و غصه بچم و حتی ترحم نسبت به خودم و وضعیتم‌ دوباره به گریه افتادم، درست مثل خونه مادرم...
دیگه سریعتر از خونه خواهرم هم راه افتادیم سمت خونه و تو ماشین بچم آروم شد...
اینم وضعیت این روزهای ما. نمی‌دونم غصه چیو بخورم. هم به خاطر نویان و نفخ شدید و یبوست و دلدردش ناراحتم و هم  نگران دخترم هستم...
دیشب تا صبح دخترم چند بار از خواب پرید و مدام میگفت میترسم و درو باز کن و...
از این طرف نویان یه سره به خودش می‌پیچید و گریه می‌کرد از اون طرف نیلا. نویان رو با اون دلدرد و یبوستش به زور پستونک می‌خوابوندم بعد نیلا یهویی از خواب می‌پرید و جیغ میزد و نویان هم بیدار می‌شد و گریه...بعد نیلا می‌خوابید و نویان گریه میکرد و نیلا رو بیدار می‌کرد! و این وضعیت ادامه داشت! سامان
 هم که ازخستگی بیهوش شده بود و از این داستانها چیزی نمی‌فهمید، فقط گاهی از جیغ نیلا بیدار می‌شد و یه نیمچه فحشی میداد بهش و باز می‌خوابید! 
مشکل روحی دخترم و ترس عجیبش به حدی رسیده که یکی به من پیشنهاد کرد ببرمش براش سرکتاب باز کنند! من به این موضوع اعتقاد زیادی ندارم اما انقدر این مدت غصه بچم رو خوردم که گاهی پیش میاد به این گزینه هم فکر میکنم!! یعنی به این درجه از استیصال رسیدم، تا کسی جای من نباشه درک نمی‌کنه، ولی خب از طرفی هم فکر میکنم مشکل از چشماشه که بخاطر عینک نزدن برگشته و احتمالا جلوی چشمش یهویی سیاهی میبینه و فکر می‌کنه موجود ترسناکیه و میترسه، از اون جهت میگم که برای دیدن تلویزیون خیلی خیلی نزدیک می‌ره و مدام چشمشو میماله و باز و بسته میکنه. اینا همه تو فکر منه نمی‌دونم چقدر درسته. دو سه روزم هست که میگه تلویزیون منو نگاه میکنه!!! یا مثلاً توپش میفته دم در نمیره بیاره میگه تو بیار. غیر از روانشناس باید خیلی سریع چشم پزشکی هم ببرمش، این رفت و آمدها با وجود بچه شیرخوار راحت نیست اما چاره چیه، باید به همه گزینه ها فکر کنم. 
گاهی فکر میکنم این  اختلاف سنی کم برای دو تا بچه اشتباه بوده و کاش نیلا کمی بزرگتر بود، شاید به من تو کارها کمک هم میکرد، از طرفی می‌دونم نویان معجزه خدا برای ما بوده و خیر و حکمتی در اومدنش هست. 
با همه این احوال اوضاعم خیلی سخته خیلی. چند شبه نخوابیدم. بینهایت خسته ام. احساس تنهایی میکنم. خیلی از این حجم از مسیولیت میترسم. افسردگی بعد زایمان هم به احتمال زیاد گرفتم. نو خونه زندانی شدم  هم به خاطر نیلا هم اینکه جای زیادی نیست که بتونم برم.
با همسرم هم مدام سر نیلا بحث و جدل داریم... اون میگه من خیلی مدارا میکنم و من میگم اون خیلی نسبت به نیلا خشنه، اما خدایی نیلا هم خیلی شیطون و نافرمانه و لجبازیش به اوج خودش رسیده، عاشق برادرشه اما ۲۴ ساعتهه دستشو میگیره و فشار میده و از خواب بیدارش میکنه اونم وقتی بعد کلی گریه و بی‌قراری خوابوندمش. هر چی با زبون خوش و مهربونیت میگم گناه داره از خواب میپره دستشو نگیر فایده نداره که نداره، حتی خشونت هم در کل روی نیلا اصلا جواب نمیده و در همه موارد کار خودشو همیشه میکنه...
خیلی خسته ام این روزها خیلی..‌‌سختی مسیر خودشو بهم نشون داده، همش میگم یعنی تموم میشه و دوباره دلم آروم میگیره؟
پسرم هم مثل نیلا خیلی شیرینه، انقدر می‌بوسم و بوش میکنم که تمومی نداره، یه عشق غیر قابل وصف درست مثل نیلا  نمی‌دونم شاید حتی یکم عمیقتر، سعی میکنم لذت ببرم از داشتن هر دوشون، اما فشار هم روم زیاده، رسماً خونه نشینم، حس خوبی به خودم و اندامم که بعد زایمان برعکس زمان نیلا چندان به حالت قبل برنگشته ندارم، وضعیت کار همسرم نامشخصه، برنامه هام به هم ریخته، انرژی منفی درونم زیاد شده...کاش یه دوست خیلی صمیمی یا یه خواهر که نزدیکم باشه و همه جوره هوامو داشته باشه در کنارم داشتم، حسرت همیشگی من...
به هر حال می‌دونم این روزها هم میگذره و اوضاع آرومتر میشه، مثل تمام روزهای سخت زندگیم، روزهای بدتر از این هم گذروندم. ایشالا دخترکم رو که ببرم پیش یه روانشناس متبحر ( کسیو نمی‌شناسم و باید تحقیق کنم) حالش بهتر میشه، یعنی امیدوارم که بشه، نیلا خیلی خیلی دختر شیرینیه، خیلی‌ها دوستش دارند، رفتارش به جز این  موارد خیلی هم عادیه و با شیرین زبونیاش دل ما رو میبره، من  و باباش براش می‌میریم اما این ترس عجیب و موردهایی که گفتم و لجبازی های این چند وقتش نمیذاره اینجا مثل سابق از شیرین کاریهاش تعریف کنم. افسوس...

شرایطم به خصوص از نظر روحی اجازه نمیده به کامنت هایی که با لطف و محبت برام میذارید بخصوص در این پست پاسخ مفصل بدم، منو ببخشید اما هر چی که باشه با اشتیاق میخونم، شاید کمی آرومتر شدم.
اینم در پایان بگم ماریا پرستار نیلا هم از هفته قبل داره میاد، درمورد اون هم گفتنی زیاده اما دیگه نمیتونم بیشتر از این بنویسم.‌فقط اینو بگم که اومدنش از نظر روحی برام خوبه بخصوص که با هم حرف می‌زنیم و کمی حالم بهتر میشه اما از جهت رسیدگی به بچه ها تقریبا کار خاصی نمیکنه، یعنی عملا خیلی از کارها با خودمه و خودم راحتترم انجامشون بدم، بخصوص درمورد نویان. اگر شرایطش بود بعدا بیشتر در مورد حضور پرستار در خونه مینویسم.
این روزها همش لب به گریه ام. لطفاً در این ماه عزیز برای من و خانوادم دعا کنید یا حتی اگه راهکاری دارید بهم بگید. ممنونم. 

ماجرای اسم پسرکم!

اسم پسرمونو گذاشتیم «نویان» محض اطلاع دوستان عزیزی که پرسیدند اما خب ماجرای اسمش به این راحتی ها هم نبود، من یه لیستی از اسم پسرونه که تا حد ممکن به اسم نیلا نزدیک بود و یا اینکه از سایر اسمها بیشتر به دلم می‌نشست از نت پیدا کردم و تک به تک برای سامان خوندم، نظر خودم بیشتر روی «نویان» بود اما آماده بودم اگر اسمی بیشتر به دلم نشست تغییرش بدم، سامان از اول میگفت دوست نداره  اسم پسرش به اصطلاح سوسولی باشه، بیشتر اسمهای پسرونه رو دوست نداشتم یا اینکه  به  نظرم تکراری بودند و زیاد.  همسرم همین اسم رو بین تمام اسمها پذیرفت و فقط حاضر بود به جز این اسم، به سه تا اسم دیگه  بین گزینه هایی که خودم روی کاغذ نوشته بودم یعنی اسمهای «آریان»، « آدرین» و « آرین» فکر کنه که خب من با توجه به اسم نیلا، ترجیحم همون نویان بود...در نهایت تصمیم نهایی هر دوی ما «نویان» بود اما متاسفانه شنیدم چند نفری از اقوام که این اسم رو شنیدند، گفتند مرضیه اسم دیگه ای انتخاب کنه بهتره و...حتی دو روز پیش عموم که بهم پیام تبریک داد، وقتی اسم پسرم رو پرسید و بهش گفتم گفت عمو جان این اسم شبیه اسمهای چینی و مغول هست و بین اسم گیله مردان که همسرت هم به اون خطه تعلق داره و اسمهای ایران باستان میتونی نامهای بهتری پیدا کنی!!! نامهایی که فردا پسرت بهش افتخار کنه!

یا مثلاً عمم که برای تبریک تولد پسرم زنگ زد گفت نمیخوای اسم بابا  خدا بیامرز  رو‌ روش بذاری؟ واقعا موندم که شوخی میگه یا جدی!  اصلا خندم گرفت! آخه اسم پدر من یه اسم کاملا خاص بود که حتی تو همسن و سالای خودش هم کم و بیش عجیب به نظر می‌رسید! با خنده به عمم گفتم اسم نوزادو بذارم اسم بابا؟ گفت  چه اشکال داره، بالاخره که بزرگ میشه!!! اسم دو تا از اماما هم هست. خیلی محترمانه و با مهربونی جوری که ناراحت نشه (حالا جهنم که خودم ناراحت بشم!) گفتم آخه حتی برای بزرگیش هم مناسب نیست عمه جون، ضمن اینکه این اسم انتخاب سامان هست و عوضش هم نمیکنه، در نهایت گفت چقدر این روزها اسمهای عجیب و غریب روی بچه ها می‌ذارند و...!!! در هر حال مبارکه عمه جان!

متاسفانه باید بگم نظرات دیگران و در کل تایید اونها همیشه تو زندگی من مهم بوده، شاید بزرگترین  نقطه ضعف و ایراد من هم همین باشه، اما  خب دست خودم نیست! از اعتماد به نفس کم منه و از بچگی با من بوده ،  یعنی همیشه برام مهم بوده که خودم یا انتخابم مورد تایید بقیه باشیم و مقبولیت عمومی داشته باشیم، حالا میخواد مثلا مبل و راحتی های جدید و لوستر خونم باشه یا لباسی که میخرم یا رنگ موی جدیدم و البته اسم بچه هام، خلاصه که متاسفانه بعد شنیدن این نظرات یکم دل چرکین شدم و به سامان گفتم لطفاً اینی که میگم باعث نشه عصبی بشی یا بی احترامی کنی به فامیل من، اما حالا که چند نفری گفتند اسم دیگه ای بذاریم به نظرت بهتر نیست به گزینه های دیگه هم فکر کنیم؟ گفتم می‌دونم خیلی اشتباهه این نظر دادن درمورد اسم بچه و قطعا فقط باید می‌گفتند به سلامتی و مبارک باشه و نظر دادنشون اصلا درست نیست، اما حالا که اینجوری گفتند  یکم مردد شدم و شاید بهتر باشه به باقی اسمها هم نظری بندازیم (آخه ما هنوز شناسنامه نگرفتیم و به دلیل  یکم تردید من و خوردن به تعطیلی ها این موضوع عقب افتاده، امروز سامان رفت دنبالش و ایشالا همین یکی دو روز انجام میشه.‌) سامان مطابق انتظارم عصبانی شد و گفت مگه ما درمورد زندگی و انتخاب بقیه نظر میدیم؟ چطور به خودشون اجازه میدند راجب اسم بچه کس دیگه ای که یه انتخاب شخصی و فقط برای پدر و مادر هست نظر بدند؟! گفتم منم صددرصد حق رو به تو میدم و به نظرم خیلی کار اشتباهیه این نظر دادن درمورد انتخاب شخصی آدمها، اما حالا فارغ از این حرفها، مطمینی همین اسمو بذاریم و عوضش نکنیم ؟که با قاطعیت گفت فقط نویان و بس!!! گفت از اول انتخاب خودت بوده که روی کاغذ نوشتی و منم  شنیدم و قبول کردم. گفتم قبول دارم خودم اولین بار مطرح کردم و انتخاب اول خودم هم بوده، اما این نظراتو که شنیدم، یکم دچار تردید و دودلی شدم،  گفتم می‌دونم نقطه ضعف بزرگ منه و همه عمرم بابت همین تایید طلبی اذیت شدم اما  چه کنم که دست خودم نیست و نظر بقیه همیشه روی من و انتخابم تاثیر داشته، سامان گفت برعکس نظر دیگران اصلا برای من مهم نیست و ما پای انتخابمون می ایستیم، همون نویان و تمام...قاطعیتش رو که دیدم گفتم باشه عصبانی نشو هر چی تو میگی و خلاصه که الان  انتخاب نهایی ما همون نویان هست.
اما واقعا متعجبم که بعضی‌ها  اینطوری به خودشون حق اظهار نظر میدند... همه که یه جور نیستند یکی مثل من تحت تاثیر قرار میگیره و به شک میفته. ضمن اینکه می‌خوام بدونم عموی شصت  و سه ساله من تو این دوره و زمونه حتی اختیاری درمورد اسم نوه های خودش در آینده داره؟  یا مثلا عمه خودم که سه تا نوه داره اختیاری در  مورد اسم نوه هاش داشته که مثلا به من اینطوری میگن که بهتره اسم دیگه ای بذاری که روونتر باشه و آشناتر؟ بعید می‌دونم بچه های خودشون هم تو این زمانه نظر اونها رو راجب اسم فرزندانشون بپرسن...
تازه این اسم رو خودم اولین بار مطرح کردم و انتخاب اولم بود و سامان رو هم متقاعد کردم، اونم بین همه اسمهای پسر که براش می‌خوندم اینو بیشتر پسندید البته در کنار اسمهای «آریان و آدرین» . البته که باز ترجیح من همون نویان بود که بیشتر به نیلا میخورد... 
مادر و پدر سامان اظهار نظری درمورد اسم نکردند و فقط گفتند مبارکه، و به سلامتی، ایشالا نامدار و سلامت باشه.  مادرم گفت اسم خوبیه اما میتونی به « نیروان » هم فکر کنی و اونم به نیلا میاد اما سامان دوست نداشت و موافق نبود.  چند تا  از دوستان و همکاران دیگمم گفتند خیلی اسم قشنگیه و کلی تعریف کردند یه عده هم مثل عمو و عمه و خاله  و دخترخالمم گفتند مرضیه اسم دیگه ای بذاره بهتره! البته مستقیم به من نگفتند، به مامانم گفتند.
در  هر حال اسم پسر من «نویان» هست که هم ریشه فارسی داره و هم ریشه ترکی. نویان در فارسی به معنی نو بودن، تازگی، شادابی و تر و تازه  بودن هست. (ترکیب نو + پسوند یان (ان) = نو بودن، تازگی)
نویان در ترکی به معنی امیر سپاه و شاهزاده است. و در گذشته لقب سلاطین و بزرگان ترک هم بوده. 
این اطلاعاتی بود که موقع انتخاب اسم از نت پیدا کردم و به نظرم هم معنای خوبی داشت هم به نیلا میومد.
به هر حال اینم از اسم پسرم و ماجراهاش.

بگذریم. مامان و بابا یسامان صبح امروز ۱۴ فروردین بعد حدود شونرده روز از خونه من رفتند خونه دخترشون.  چقدر با رفتنشون گریه کردم! الهی بمیرم شب و روز به من رسیدند و نذاشتند دست به هیچکاری بزنم. خدا خودش براشون جبران کنه،  از من کاری درخور زحمات اونا برنمیاد. این وسط متاسفانه چند باری من و همسرم در حضور اونها بحثمون شد و دلشون شکست، یا یروزهایی از شدت درد سزارین و شب بیداری  و بحث با همسرم و... شاید بیحوصله بودم و نمی‌تونستم مثل قبل خوش اخلاق رفتار کنم که البته موقع رفتنشون حلالیت خواستم اونا هم گفتند تو عین دختر مایی و هیچ فرقی نداری. تو هم اگر کوتاهی داشتیم یا رفتار بدی از ما طی این مدت دیدی ببخش و قسم خوردند ‌که برای اونا با سونیا  هیچ فرقی ندارم ،در عمل هم خدا می‌دونه که  اینو بهم همیشه ثابت کردند. فقط میتونم براشون دعا کنم و از خدا بخوام بههشون خیر و سلامتی بده، که من هیچ جور دیگه ای از عهده جبران محبت‌هاشون برنمیام. بهشون گفتم. از خدا  می‌خوام خودش براتون جبران کنه که هم سر نیلا و هم سر نویان اینطوری هوای ما رو داشتید.
بعد رفتنشون پسرمو بغل کردم و در حالیکه بهش شیر میدادم زار زار گریه میکردم، به یکباره ترس و وحشت به سراغم اومده بود. انگار تازه با حقیقت داشتن دو تا بچه کوچیک مواجه میشدم... اصلا باورم نمیشد یهویی اینطوری زندگیم دستخوش تغییر شده،  در حالیکه از اعماق وجودم اشک می ریختم از خدا  خواستم کمکم کنه از عهدش بربیام. از پسرم خواستم بچه خوبی باشه و به مامانش کمک کنه... از خدا خواستم مشکلات نیلام کمتر بشه و عصبی بودنش و پرخاشگریش روز به روز بهتر بشه. در نهایت با خدا راز و نیاز کردم و گفتم  به برکت این ماه مبارک خودت هوامو داشته باش و کمک کن بتونم از عهده کارها بربیام و مادر خوبی برای دو تا بچم باشم.
این مدت همه سعی کردیم بیشترین توجه رو به نیلا داشته باشیم اما پرخاشگریش ارتباطی به حضور برادرش نداره و از چند وقت قبل تولد داداشش دچارش شده بود... شاید مربوط باشه به بحث و جدل‌های این چند وقت من و همسرم که اینطوری عصبی شده، در هر صورت این مدت خیلی کلافمون کرده و داریم سعی میکنیم یه جوری حلش کنیم حتی اگر شده با بردنش پیش روانشناس اطفال... عاشق برادرش شده و همش دستشو میگیره و  میگه دوستش دارم،  اما برعکس روزهای اول کم کم یه سری نشونه های رقابت با برادرش رو داره نشون میده و باید خیلی بیشتر از قبل بهش توجه کنیم. مثلا امروز که دید دارم قربون صدقه برادرش میرم، اومد بهم چسبید و گفت ببین دستم زخم شده! حالا هیچیش هم نبودا، یا مثلا یکبار بالش مخصوص نیلا رو گذاشتم زیر سر داداشش و اومد گفت بالش منو بده که سریع بهش دادم و گفتم ببخشید حواسم نبود برش داشتم. دیگه برنمیدارم، یا مثلاً وقتی دید  باباش داره از نویان عکس می‌گیره اومد گفت از منم عکس بگیر در حالیکه قبلا خودمونو میکشتیم یه جا نمی ایستاد به عکس درست و حسابی ازش بگیریم. یا مثلاً امروز که نویان رو روی پام تکون میدادم وقتی  از روی پام برش داشتم،  سریع اومد و بالشش رو گذاشت و روی پای من خوابید. جالب اینه  که اصلا حاضر نیست اونو آبجی نیلا صدا کنیم، میگه من آبجی نیستم خاله ام! مثلا میگیم آبجی نیلا تو رو خیلی دوست داره فوری میگه خاله تو رو خیلی دوست داره!! یا میگیم ببین آبجی نیلا گریه نمیکنه میگه ببین خاله گریه نمیکنه!!!  واقعا نمیفهمم تو سرش چی میگذره :)))) در هر حال امیدوارم بتونم به خوبی شرایط جدید رو مدیریت کنم.
قرار بود امروز ۱۴ام برم برای اولین ویزیت بعد زایمان اما دکترم بعد از ظهر نبود و فقط صبح بود منم نمیتونستم صبح برم، فردا دوشنبه هم کلا نیست و میفته برای سه شنبه صبح. مطب دکترم کم و‌بیش نزدیک خونه مامانم هست و صبر کردم بعد از ویزیت پیش دکترم برم خونه مامانم و یکی دو روزی  هم اونجا بمونم. البته راستش خونه خودم راحتترم و بنا به دلایلی که شاید مهم‌ترینش یه سری رفتار های خاص نیلا باشه (مثل عوض نکردن کانال تلویزیون  از روی پویا یا جیغ زدنهاش و پرخاشگریش و لجبازیهای عجیبش و...) اونجا زیاد نمونم،  بخصوص که خالم هم از شهرستان اومده تهران که ماه رمضان پیش مامانم باشه، و دوست ندارم حضور نیلا و بچه ها یه وقت اسباب مزاحمت بشه. حالا یک روز میمونم و اگر اوضاع خیلی هم بد نبود و نیلا  بهتر از تصورم بود، کمی بیشتر میمونم نه که برمی‌گردم خونه. ضمن اینکه ماه رمضان هم هست و مادرم و  خالم و خواهرم که نزدیک خونه مامانم هست همگی روزه هستند و طبیعتاً  میخوان بیشتر از قبل استراحت کنند یا سریالهای ماه رمضان رو ببینند که نیلا اصلا نمی‌ذاره، کانال عوض بشه، خلاصه که نمی‌خوام مزاحمت داشته باشم. حالا ببینم چی پیش میاد.
دیروز  یعنی غروب ۱۳ فروردین که ده روز از زایمانم گذشته بود رفتم حمام... پسرمو هم خودم بردم حمام! باورم نمیشد اینکارو ‌ کردم، انگار خدا بهم جراتشو داد، نیلا رو تا حدود پنج شش ماهگی خواهر بزرگم مریم حمام می‌کرد، من جراتشو نداشتم، درحالیکه نیلا از نظر جثه بزرگتر از نویان بود، نویان ریزتره....امروز که به مامانم گفتم خودم حمومش کردم کلی تعجب کرد و گفت چطور تونستی؟! نترسیدی به اون کوچیکی لیز بخوره؟!  خب حقیقتا  من خیلی می‌ترسیدم و اضطراب داشتم، می‌تونستم بگم مامان سامان خودش  نویانو حمام کنه اما با خودم گفتم بالاخره که چی؟ اینبار که مریم نیست آخرش دفعه دیگه باید خودت ببریش، این شد که با سلام و صلوات بردمش، البته با همراهی سامان و قبلش هم آیت الکرسی خوندم آخه خیلی استرس داشتم... خدا رو شکر موفق شدم و تونستم، بعدش هم نیلا رو بردم  حمام و رسما شدم مامان دو تا بچه :)
نویان متاسفانه مثل نیلا دچار نفخه و مشکل دفع داره و خیلی زور میزنه، دلم براش کباب میشه، پاهاشو تو شکم جمع می‌کنه و زور  میزنه و قرمز میشه و وقتی خبری نمیشه گریه می‌کنه. می‌دونم تقریبا تو بیشتر بچه ها  این نفخ و دل‌درد هست و طبیعیه اما خب خیلی دلم میسوزه براش. باید حسابی مواظب رژیم  غذایی خودم باشم ، بخشی از  مشکل نفخش حتما به خاطر شیر منه، باید مراقب خوراکی‌هایی که میخورم باشم. فقط امیدوارم زودتر دورش بگذره.
همینا دیگه. تو فاصله ای که نویان خواب بود و نیلا هم مشغول بازی  با خودش این پستو با گوشی نوشتم.  اگر در پاسخ و تایید پیامها کمی تأخیر دارم به بزرگی خودتون ببخشید اما باور کنید اگرچه نمیتونم سریعا جواب پیامها رو بدم، اما بین همه مشغله ها روزی صد بار کامنتها رو چک میکنم  و همون موقع هر پیام که میاد رو میخونم.  اما خب با گوشی و با اینهمه درگیری  نمیشه فوری تایید کنم و جواب بدم. تک تک پیامها برام پر از حس خوبند و ارزشمند. 
ماه رمضان هم که اومد‌. پارسال توفیق داشتم کل ماه رمضان رو روزه گرفتم، امسال به خاطر شیردهی نمیتونم اما از همه دوستان روزه دار و اونایی هم که به هر دلیل روزه نمیگیرند می‌خوام در حق من حقیر و بچه ها و همسرم  خیلی دعا کنند. 
نماز و روزه هاتون قبول عزیزان. در لحظات سحر و افطار  منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.

معجزه زندگیم، پسرکم به دنیای کوچیک من خوش اومدی...


بنام خدای معجزه آفرین...
 پسرکم روز چهار فروردین ۱۴۰۱ ساعت نه و چهل دقیقه صبح به دنیا اومد... روزی که معجزه دیگه ای تو زندگیم رقم خورد...
از شب قبلش بهتره زیاد صحبت نکنم، تا صبح نخوابیدم، تازه ساعت سه و نیم برقها رو خاموش کردیم اما در نهایت تا صبح نتونستم بخوابم، هم هیجانزده و کمی نگران بودم هم به دلیلی که اینجا زیاد توضیح نمیدم بدجور دلم شکسته و چشمم گریون بود...
همون نیمه شب پست وبلاگی نوشتم و اینستاگرامم رو آپ کردم و من و سامان هر دو برای پسرکمون فیلم ضبط کردیم درست مثل زمان نیلا...

صبح نیلام رو بوسیدم و مادر سامان از زیر قرآن ردم کرد و همراه همسرم و پدرش راهی بیمارستان شدیم...

بعد هم که انتظار در بیمارستان برای تشکیل پرونده و  بعدش آزمایش و گرفتن نوار قلب نوزاد و شنیدن صدای قلبش و...

استرس که داشتم اما کمتر از زمانی بود که نیلا رو به دنیا میاوردم..‌ 

قبل رفتن به اتاق عمل چند تایی با سامان پیامک دادیم، اون پیامک‌های عذر خواهی و عاشقانه من پیامک های پر از گله و ناراحتی ‌و حتی وصیت درمورد بچه هام و... روزهای آخر خیلی خوب نبودیم، شب قبل عملم تیر خلاصو زد، ازش متنفر شده بودم! راجب اینکه چی باعث ناراحتی شده بود الان خیلی وقت گفتنش نیست، اما شب عملم دلم رو بدجور شکست‌‌‌... متاسفم واقعا. اینکه شب عید سرش کلاه رفته بود و بی پول بود و...همش قابل درک بود، خیلی وقت بود شاد و سرزنده نبود و زیاد بحثمون میشد، اما من خودم هم کم گرفتاری و فکر و خیال نداشتم. هر پولی که بابت حقوق و مزایا شب عید به حسابم میومد ( خدا رو شکر پربرکت بود امسال) در عین خوشحالی ، باعث بغضم میشد بابت دست خالی و شرمندگی شوهرم اما اینا تقصیر من که نبود... شاید باید بیشتر درکش میکردم اما مگه شرایط من با اون وضع بارداری و ... بهتر بود؟ 
برم سر اصل مطلب. گفتنی خیلی زیاده.  قبل رفتن به اتاق عمل سامان رو که پشت در بلوک زایمان ایستاده بود صدا کردم که بیاد امضای رضایت عمل و... رو انجام بده و بعد من راهی بشم، اومد داخل، دم گوشم گفت دوستم داره و شرمندست و عذرخواهی کرد، دستمو گرفت و سرمو بوسید و... زیاد نشد باهام حرف بزنه چون باباش هم که پشت در بود اومد داخل، اونو هم بغل کردم و گفتم برام دعا کنه و گوشیمو تحویل شوهرم دادم و با هر دو خداحافظی کردم... از اونجا هم که وارد یه اتاقی شدیم و با سه چهار تا خانم باردار دیگه کارهای نهایی قبل عمل مثل وصل کردن آنژیوکت و زدن سرم و‌‌ گرفتن فشار خون و گرفتن نوار قلب جنین و پرسیدن یه سری سوال و گرفتن اطلاعات لازم مثل حساسیت دارویی و گروه خون و... انجام گرفت. برخورد پرسنل و پرستارها خوب بود شکر خدا. از اونجا به ترتیب صدا می‌کردند که برند برای عمل و نیمساعت بعد اسم منو گفتند و همراه یه پرستار راهی بخش زایمان شدیم. اونجا دکترم رو دیدم و فهمیدم خیلی دیرتر از زمانیکه اون گفته بود رسیدم و درواقع زمان رو اشتباه فهمیده بودم ! خانم دکترم گفته بود یربع به شش بیمارستان باشم و هفت و نیم عمل بشم، من تازه هفت و نیم رسیده بودم بیمارستان و همه برنامه های دکتر و اتاق عمل و...رو ندونسته به هم ریخته بودم! وقتی دکتر بهم گفت باورم نمیشد چنین اشتباهی کرده باشم، کلی شرمنده شدم و عذرخواهی کردم، شوهر خانم دکتر بیرون بیمارستان همراه بچش تو ماشین منتظرش بود و بیمارستان دیگه ای هم عمل داشت! برنامه عمل‌ها همه جابجا شده بود و همش هم به خاطر این بود که درست پیام دکتر رو نخونده بودم اما خانم دکترم انقدر مهربون و فهمیده و خانم بود که وقتی ناراحتی منو دید گفت عیب نداره عزیرم و خودتو ناراحت نکن... واقعا ممنونم ازش بابت همه آرامشی که قبل عمل بهم داد. بعد هم وارد اتاق عمل شدیم، بهم گفتند روی تحت بخوابم، تختش خیلی باریک بود، اولش فکر نمی‌کردم اونجا اتاق عملی باشه که قراره بچم به دنیا بیاد، آخه اصلا شباهتی به اتاق عمل بیمارستان عرفان که نیلا رو اونجا به دنیا آورده بودم نداشت، شبیه یه سالن بزرگ بود که انگار ورود و خروج بهش خیلی راحت بود. 
 به دکترم گفتم اول خودمو به خدا و بعد به شما میسپارم و گفتم خودتون هم برام دعا کنید که اون گفت فقط خودتو به خدا بسپار و الان تویی که باید برای من دعا کنی و... چقدر این زن ماه بود، خدا حفظش کنه الهی. بهش گفتم میشه بچم که به دنیا اومد براش قرآن بخونید؟ گفت تو گوشش اذان میگه... بعد هم دکتر بیهوشی اومد، برعکس زمان نیلا، متخصص بیهوشی زن بود، کمی استرس داشتم و مثل سه تا عمل جراحی قبلیم می‌ترسیدم بیهوش و بیحس نشم و متوجه درد بشم!!! اما خب آمپول رو که زدند پاهام گرم و بعد بی حس‌شد و چند بار که سوزن زدند و چیزی متوجه نشدم عملو شروع کردند، کاملا هوشیار بودم، برعکس زمان نیلا کششهایی که روی شکمم موقع برش و درآوردن بچه حس میکردم خیلی کمتر بود و پسرکم در زمان کوتاه‌تری نسبت به نیلا به دنیا اومد، صدای گریشو که شنیدم دلم آروم شد، بهم نشونش دادند، خیلی کوچیک و ظریف بود، کوچیکتر از نیلا حتی...و این شد که پسرکم ساعت نه و چهل دقیقه صبح روز پنجشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۱ به دنیا اومد، قربون صدقش رفتم و بهش خوش آمد گفتم، بعد پسرمو بردند و به خودم هم دارویی زدند که حالت خواب و بیدار داشتم اما کاملا متوجه حرفهای دکتر و دستیارش بودم و هر از گاهی هم سوال میپرسیدم، حتی یادمه پرسیدم بعد عمل کی بیام برای ویزیت و... به خاطر دیر اومدن من، طفلی دکترم مجبور بود سریعتر کار کنه و من همش نگران بودم مبادا کارها سرسری انجام بشه، چون کلی آدم بعد من منتظر بودند برای عمل، یادمه مدام به پرسنل می‌گفت یربع دیگه مونده یکم دیگه مونده..
اینجا قبلا نگفتم اما من غیر سزارین عمل مینی ابدوی شکم هم همزمان انجام دادم برای جمع شدن زیر شکمم بعد زایمان که باعث شد به جای بیست دقیقه عملم یکساعت و نیم به طول بکشه و واسه همین زمان بیشتر حتی اولش بهم گفتند شاید مجبور به بیهوشی کامل به جای بی حسی باشیم که در نهایت دکترم گفت همون بی حست میکنیم، خودم هم ترجیح میدادم بی حس شم تا مثل زمان نیلا بچم رو موقع عمل ببینم. برعکس زمان نیلا که با اینکه عمل جراحیم کلا بیست دقیقه شد،  اما تو همون بیست دقیقه تنگی نفس و حالت تهوع گرفتم اما اینبار نه تنگی نفس داشتم و نه تهوع، حتی استرس هم نداشتم و آروم بودم، فقط اولش کمی نگران بودم و دهانم خشک شده بود و دلم آب میخواست که نمیشد بخورم اما همون هم با وصل کردن سرم خوب شد و استرسم هم دو سه دقیقه بعد شروع عمل از بین رفت.. 
آخرای عملم دوباره از پرستار خواستم یکبار دیگه پسرمو ببینم، آوردنش و گذاشتنش روی صورتم، دهان و لبشو بوسیدم و گفتم خوش اومدی مامان جان، خوشبخت بشی عزیزم.
قبل و حین عمل سعی کردم دوستان وبلاگیم و بخصوص اونایی رو که ازم خواستند دعا کنم با ذکر نام یاد کنم، انشالله که قابل باشم و دعام مستجاب باشه. 
خلاصه که عمل خیلی خوبی بود، پر از آرامش. دکتر بهم گفته بود موقع تولد بچه دم گوشش اذان میگه، تو حالت بیهوشی متوجه نشدم اینکارو کرد با نه اما حتما انجام داده... 
عملم که تموم شد دکتر گفت همه چی خوب بود و یه سری توصیه ها هم تو همون اتاق عمل بلافاصله بعد جراحی کرد مثل بستن گن شکمی و خوراکی‌هایی که باید بخورم و منم انقدر حین عمل هوشیار بودم که متوجه همه چی باشم. عمل که تموم شد از دکتر و همه پرسنل تشکر کردم و باز هم عذر خواهی کردم که برنامه های دکترو به هم زدم. بعد عمل هم منو بردند بخش ریکاوری و بهم سرم زدند، دکتر یکبار دیگه هم اونجا اومد بالای سرم و توصیه کرد حتما گن ببندم و  روز سوم پانسمانم رو تو حموم باز کنم و با شامپو بچه بشورم و ۱۴ فروردین برم پیشش برای ویزیت بعد زایمان... یکساعتی هم تو ریکاوری بودیم و با خانمهای دیگه مثل خودم راجب زایمان و بچه های قبلی و ... صحبت میکردیم و بعدش منو بردند بخش. دو تا خانم پرستاری  که همراهم بودند موقع بردن من به بخش،  کلی باهام شوخی می‌کردند تو آسانسور، بخصوص با اسم فامیلم و منم سر به سرشون می‌ذاشتم، جوری برخورد می‌کردند که انگار منو خیلی وقته میشناسن، یکیشون گفت مرضیه تو به این خشکلی برای چی موهاتو کوتاه کردی! واقعا که!!! حیف اون موهای بلند قشنگ نبود؟ حالا اصلا منو ندیده بوند و نمی‌شناختند و نمی‌دونستن سه چهار روز قبلش کوتاه کردم، میخواستند شوخی کنند باهام.. تو مسیر بردنم به بخش، اولین نفر شوهرمو دیدم  با یه لبخند بزرگ. حالموپرسیدگفتنم خوبم، ازش پرسیدم  پسرمونو دیدی؟ خوبه؟ که گفت خیلی، به اون دو خانم همراهم هم مژدگونی داد. بعدش هم منو بردند تو اتاق خودم و لباسمو پوشوندند. خدا رو شکر برخوردها خیلی خوب و پر از مهربونی بود و موقع گذاشتنم روی تخت همه جوره مواظبم بودند که کمترین درد رو داشته باشم و اذیت نشم و در مجموع نسبت به زمان نیلا با اینکه بیمارستانش به کیفیت و با کلاسی و تمیزی بیمارستان نیلا یعنی بیمارستان عرفان نبود و پرسنلش هم به اون زیبایی و خوش تیپی نبودند، اما خوش اخلاق و مهربون‌بودند که برای من خیلی مهمتر از کلاس و... هست و خلاصه در نهایت همه چی با آرامش انجام شد...یعنی میتونم بگم پشیمون نیستم که در آخر به جای بیمارستان لاله و گاندی و عرفان که اگر قرار بود دکترهای قبلی رو انتخاب کنم بیمارستان محل زایمانم میشدند، به این بیمارستان معمولی و درجه دو رفتم، البته ناگفته نمونه که بیمارستان قدیمی بود و سرویس بهداشتیش که من روش حساسم زیاد تمیز نبود و اینکه گاهی باید یه درخواست رو چند بار تکرار میکردی تا بیان بالای سرت اما خب این قضیه تو بیمارستان عرفان که نیلا رو به دنیا آوردم و بیمارستان خصوصی گرونی هم هست بازم بود و احتمالا تو بیشتر بیمارستان‌ها هم همینه و پرسنل آماده و حاضر در خدمت تو یکی نیستند معمولا.
تو بخش که بودم خیلی زود مادر  و خواهر کوچیکم رضوانه اومدن دیدنم و گفتند پسرت خیلی بانمکه، حال خودم هم خوب بود و هنوز بیحس بودم،  خیلی زود بچمو هم آوردند پیشم و کنارم خوابوندند، الهی قربونش برم خیلی ریز و گوگولی بود، وزنش رو نوشته بودند ۲ کیلو و ۹۴۰ و قدش ۴۷. نیلا سه کیلو و هشتاد بود و قدش ۴۸، یعنی از نیلا هم کوچیکتر بود اما به نظر خودم به پسرم میخورد قد ‌و وزنش کمتر از اونی که تو کاغذ نوشتند  باشه، خیلی کوچیک بود. خلاصه که پسرکم هم مثل نیلا ریزه میزست، خب طبیعتا ترجیح میدادم قدبلندتر به دنیا بیاد که در آینده هم خیلی کوتاه نباشه اما خب در نهایت نمیشه زیاد هم انتظار داشت، من و سامان هم خیلی درشت و هیکلی نیستیم به هر حال و اینکه سلامتیش صد درصد مهمتره برام در وهله اول.. 
حال خودم هم بد نبود، پمپ درد گرفته بودم که دردم رو کنترل میکرد، هر چند به نظرم شیاف کفایت میکرد و بیخود هزینه اضافه بابت پمپ درد دادم. یادم رفت بگم من درخواست فیلمبرداری حین عمل هم درست مثل موقع تولد نیلا داده بودم اما ظاهراً به موقع هماهنگ نشد و کسی حین زایمان برای فیلمبرداری نیومد... حیف شد، سامان لحظه آخر هماهنگ کرده بود نمی‌دونم چی شد که کسی نیومد. از طرفی مردد بودیم اتاق خصوصی بگیریم یا نه اما وقتی برام شرایطش رو توضیح دادند و امکاناتش رو گفتند، دیدم اصلا نمیرزه دو میلیون اضافه تر فقط بابت یک شب اتاق خصوصی بدم اونم فقط برای اینکه اتاقم یه تخته باشه! تازه از نظر ملاقات کننده ها هم تفاوت زیادی با اتاق دو نفره نداشت و اجازه ملاقات به اون صورت نمیدادند و علیرغم اینکه سامان پرسید میخوای اتاق خصوصی بگیرم برات؟ گفتم نه و بیخود دو تومن بیشتر نمیدم برای امکانات یه ذره بیشتر و به نظرم تصمیم خوبی هم گرفتم بخصوص که هم اتاقیممون هم خیلی خوب بود و همراهش که مادرش بود کلی تو تعویض لباس بچه و کمک به من که به پسرم شیر بدم باهام همکاری کرد، چون مادر و خواهر کوچیکمم اصلا وارد نبودند بچه به اون کوچیکی رو بغل کنند و بذارنش روی سینم که بهش شیر بدم و همش می‌ترسیدند بیفته! اما اون خانم بغلی کلی کمک می‌کرد و حتی جدا از نوع خودش، به پسرم ترنجبین هم داد و کلا حضورش باعث دلگرمی بود. خلاصه که خیلی خوب شد بیخودی اتاق خصوصی نگرفتم و اون خانم کمک حالم بود.
یه موضوع مهم هم حضور خواهر بزرگم بود که برای ساعت ملاقات همراه بچه هاش اومد و کلی خوشحالم کرد، با اینکه اصلا داخل اتاق من برای ملاقات راهش نمیدادند و با بدبختی و اصرار تونست وارد بشه... 
البته اینم بگم که بعد سال تحویل خودم بهش زنگ زدم و عید و تبریک گفتم و گفتم چهارم فروردین زایمانم هست و خوشحال میشم بیای دیدنم...

با اینکه کم و بیش حدس میزدم دلش طاقت نیاره و بیاد ملاقات اما وقتی فهمیدم واقعا اومده، خیلی خوشحال شدم...  با یه جعبه شیرینی اومد و کلی قربون صدقه پسرم رفت و دسته جمعی عکس گرفتیم و...
برای شب هم از خاله کوچیکم خواستم بیاد و پیشم بمونه که اونم لطف کرد با وجودی که جایی دعوت بود اومد و انصافا خیلی خوب بهم رسیدگی کرد...خب واقعا برای شب موندن کسی پیش من کلی بالا و پایین کردیم، مامان من و مامان سامان که نمی‌تونستند، سر نیلا خواهرم مریم رود که اینبار اصلا نمیشد، سونیا خانم که اصلا تهران نبود و رشت لود، قرار بود رضوانه پیشم بمونه که همه میدونستیم چقدر ناوارده و براش سخته موندن و رسیدگی به من و نوزاد، همینکه بهم گفت میاد برام ارزش داشت اما میدونستم چقدر سخت میشه براش. این شد که تصمیم گرفتم به خالم بگم، خاله ای که شاید سالی یکبار هم نشه ببینمش. بازم خدا خیرش بده اومد و بهم خیلی خوب رسید. 
بدترین لحظه زایمان هم درست مثل زمان نیلا وقتی بود که باید از تخت بلند میشدم و راه میرفتم یا روی تخت برای خوردن نوشیدنی و... جابجا میشدم که واقعا درد وحشتناکی بود و امانم‌ رو بریده بود، اما با همه اون دردها باز هم بیشتر از زمان نیلا اذیت نشدم و این در حالی بود که برشم به خاطر عمل مینی ابدو سه برابر زمان نیلا بود، با این حال انصافا دردم بیشتر از اون موقع نبود در حالیکه دکترم بهم گفته بود به خاطر دو تا عمل همزمان قراره درد بیشتری داشته باشم اما در حد همون زمان زایمان نیلا بود بلکه شاید یکم هم کمتر،  بخصوص روز دوم و قبل ترخیص از بیمارستان که به نظرم موقع ترخیص درد خیلی کمتری به نسبت زمان ترخیص نیلا داشتم... 
روز پنج فروردین حدود ساعت یازده تا دوازده و نیم سامان اومد و کارهای ترخیص رو انجام داد و  حدود ساعت یک لباسمو پوشیدم و با خالم راهی خونه شدیم. هزینه بیمارستان و عملم خیلی بیشتر از تصورم درومد که خب بخش عمدش بابت عمل دومم بود... اما خب هر طور بود به لطف خدا جور شد هرچند دستمون خالی شده. 
دیگه چند تایی همراه پسرکم تو بیمارستان و موقع خروج عکس گرفتیم و دیگه حدود ساعت دو ظهر رسیدیم خونه. بابای سامان اومد استقبالمون و در حالیکه سامان فیلم می‌گرفت وارد ساختمون و آسانسور شدیم و رفتیم بالا. مامان سامان اسفند دود کرد و با سلام و صلوات بچه رو بردیم داخل خونه. اول از همه نیلام رو دیدم و داداشش رو نشونش دادم، ذوق کرد اما نه اندازه ای که فکر میکردم بیشتر متعجب بود بچم... چقدر دلم براش تنگ شده بود. مامان سامان می‌گفت در نبود من خیلی سراغم رو میگرفت. 
بچه رو بردیم و اتاقشو که بابا و مامان سامان تزیین کرده بودند و درواقع همون اتاق نیلا بود نشونش دادیم و بعدش هم چند تایی همگی با نینی عکس گرفتیم. خالم هم که با ما اومده بود سریع بچه رو برد حموم کرد و چون خودش عازم سفر بود، سریع ناهار خورد و سامان بردش که برسونه خونه... خودم هم وسایل بیمارستان رو تند و تند جابجا کردم و همه لباسها رو ریختم لباسشویی ‌و هر چی همراهمون بود رو شستم و خودمم رفتم و دوش گرفتم و عجیب بود که با وجود درد تونستم همه اینکارها رو بکنم، خیلی خوب بود... 
ساعت چهار ظهر تازه نشستم ناهار بخورم که  وسطش مادرم و خواهر بزرگم با بچه ها اومدند خونمون. خب میدونستم عصر میان اما فکر نمی‌کردم انقدر زود و ساعت چهار برسند. یه خورده خونه نامرتب بود و وسایل بیمارستان هنوز دم در و اینور و اونور ولو بود. از اون جهت معذب بودم، .. اما در کل خوشحال بودم که خواهر بزرگم هم اومده خونمون... دو ساعتی بودند و  ازشون پذیرایی کردیم. دیگه مریم عیدی نیلا رو که عروسک و لباس و... بود بهش داد و کادوی پسرکم رو هم مامانم و هم مریم بهش دادند، دستشون درد نکنه. منم به عسل و رادین خواهرزاده هام عیدیشون رو که پول بود دادم و حدود دو ساعت بودند و رفتند، قرار بود فردا صبحش عازم سمنان باشند.
همون شب هم خواهر کوچیکم و شوهرش هم اومدند و کادوی پسرم رو هم که کارت هدیه بود دادند. باز تو این وضعیت مالی کمک کننده بود.
خواهرشوهرم شمال بود و تازه قراره امروز نه فروردین بیاد دیدن بچه (پست رو به تدریج و از هفت فروردین نوشتم و کامل کردم، امروز که ۱۱ فروردین منتشرش می‌کنم باید بگم همون نه فروردین عصر اومدند و کادوی پسرم رو که یه پلاک ان یکاد طلا بود دادند) راستش دلیل دعوای شب زایمان من با سامان هم گله کوچیکی بود که خیلی ملایم بهش کردم که چرا خواهرش برای تولد پسرمون نیومد و کاش بود و بخصوص که خودش بیمارستان تخصصی زنان کار می‌کنه میتونست تو بیمارستان همراهی کنه و کمک خوبی باشه... همین باعث دعوای بدی درست شب زایمانم شد و تا صبح گریه کردم و خاطره بدی برام به جا موند. من خیلی آروم گله کردم اما سامان شلوغش کرد. متاسفم واقعا...
شایدم تو ایام عید توقع نباید می‌داشتم نمبدونم، به سامان گفتم منم موقع زایمانش نمیام و همین باعث بحث و دعوا شد. کی فکرشو میکرد اینطوری بشه؟ شایدم من نباید چنین حرفی رو شب عمل میزدم که اینطوری نشه و تا صبح گریه نکنم و تو دو تا اتاق جدا نخوابیم!!! کینه اون شبو از سامان هنوز به دل دارم!
این چند روز هم حسابی درگیر پسرم هستم، هشت فروردین بردمش برای غربالگری نوزاد و تست زردی، بماند که چقدر به خاطر گرفتن آزمایش زردی ازش و پیدانشدن رگش و اذیت شدن بچم گریه کردم و زار زدم! سه بار خون گرفت و گفت قابل قبول نیست! چقدر بد و بیراه گفتم بهش تو دلم... انگار جگر خودم رو پاره پاره می‌کردند.
مامان بابای سامان تا دهم پسرم پیشم هستند و نمی‌ذارند هیچکاری بکنم و حسابی بهم می‌رسند اما خب به هر حال کارهای پسرم با منه و کارهای نیلا رو هم هر از گاهی باید انجام بدم. 
از نیلا بگم که اولش ارتباط خیلی خاصی با داداشش نگرفت اما از روز دوم به بعد خیلی بهش نزدیک شد و مدام دستشو میگیره و میگه دوستش دارم... همه سعی میکنیم هواشو داشته باشیم و بهش حسابی محبت کنیم که حسودی نکنه اما در کل این چند روزه بینهایت لجباز و جیغ حیغو شده وحسابی من و سامان رو کلافه کرده...خیلی خیلی نگران رفتارهای نیلا هستم و یکم که سر پا شدم می‌برمش پیش یه روان درمانگر خوب، شایدم بردمش مهد کودک حتی اگر شده دو سه روز در هفته. 
این وسط چند باری هم من و سامان در حضور بابا و مامانش بحثمون شده و باعث ناراحتیشون شدیم اما الان چند روزه بیشتر مراعات میکنیم و در ظاهر خوبیم، اما معتقدم خیلی بیشتر باید روی رابطمون کار کنیم ، من که ته دلم خیلی ازش دلخور و عصبانیم و نمیتونم راحت ببخشمش اما باید درستش کنیم... فعلا بیکاره، نمی‌خوام سراغ کار قبلیش بره با اینکه پیشنهاد هم داره، خودم ازش خواستم بره اسنپ!!! راضی نیست اما راضیش کردم تا وقتی موقعیت مناسب‌تری پیدا بشه. مهم نیست اینهمه سابقه و سواد و تحصیلات و ...وقتی شب عید دستش خالی موند فهمیدیم اونجا دیگه جای موندن نیست. این روزها اصلا حال روحیش خوب نیست، خدا کنه بتونه خودش رو پیدا کنه.
اینم بگم که شش فروردین سالگرد ازدواجمون هم بود و سامان بهم یه شاخه گل سرخ و پول به عنوان هدیه داد که یه جورایی حکم عذرخواهی هم داشت، اما حقیقت اینه که من بر ای اولین بار تو این سال‌ها سالگرد ازدواجمون رو یادم رفت. زندگی ما به یکباره دستخوش تغییرات زیادی شده، کجا پارسال این موقع فکر میکردم امسال همون موقع یه پسر دارم که جونمو براش میدم؟ زندگی عجب بازیهایی داره...
شب بیداری ها و کارهام خیلی زیاد شده، نگران وقتی هستم که تنها میشم و مامان و باباش میرن، روزها و شبها تقریبا هر یک ساعت و نیم یا دو ساعت مشغول شیردادن و گرفتن باد گلو و عوض کردن پسرم هستم، بینهایت دوستش دارم، اصلا باورم نمیشد اینطوری بتونم دوباره عاشق بشم، برای من تک تک لحظاتی که پسرم تو آغوشم هست و شیرش میدم و... با همه خستگی‌ها چیزی شبیه معجزه میمونه. از همین الان حس میکنم خیلی دوستم داره، بعد خوردن شیر بهم زل می‌زنه و انگار داره ازم تشکر می‌کنه...متاسفانه اولین نشونه های افسردگی بعد زایمان رو دارم احساس میکنم، خیلی میترسم ازش، لطفا دعا کنید بتونم از عهده روزهای سخت بربیام.
اینم  اولین پست بعد تولد پسرکم، خیلی طولانی شد تازه جزییات زیادی رو هم ننوشتم...از وقتی اینستاگرامم رو فعال‌تر کردم حس میکنم حضور یا پیامهای دوستان در وبلاگم کمتر شده، این ناراحتم می‌کنه اما از طرفی تند تند نوشتن در وبلاگم با وجود دو تا بچه و دسترسی نداشتن به سیستم و وای فای تو خونه راحت نیست و اینستاگرام این خلا رو تا حدی جبران میکنه، اما حقیقت اینه که برای من اولویت اول و آخرم وبلاگم هست. 
خب کم کم پست مربوط به تولد پسرم رو می‌بندم. انگار باری از دوشم برداشته شد، برام مهم بود با همه مشغله ها زودتر این پست رو ثبت و منتشر کنم. گاهی فکر می‌کنم اینهمه جزیی نوشتن احمقانه و حوصله سربر هست، حس میکنم هیچ وبلاگ نویسی قدر من همه چیو ریز به ریز توضیح نمی‌ده و وقایع رو تا این حد جزیی توصیف نمیکنه، اما خب برای خودم به شخصه مهم هست که همه چیز رو مفصل و ملموس بنویسم و در آینده با خوندنش خاطرات روزهای مهم زندگیم یادم بیاد، امیدوارم شماها از خوندنش خیلی هم خسته نشده باشید، تازه فکر کنید همه اینها رو با گوشی و طی چند روز ذره ذره تایپ کردم!!! و بینش هزار بار کار پیش اومد و رفتم و اومدم...
مرسی عزیزانم که همراه من بودید و تو اینستاگرام و به طرق دیگه احوالمو این چند روز پرسیدید. 
مجدد میگم آدرس اینستاگرام من برای دوستانی که تو کامنت خصوصی میپرسند 
roozanehaye.marzieh@  که فقط مختص دوستان وبلاگی نزدیک و مورد اعتماد هست
و shiva.1984@ که پیج عمومی تر و قدیمی تر منه.

دعا کنید لایق مادری دو تا فرشتم باشم و به یمن قدوم پسرکم، زندگیمون بهتر و گرمتر بشه.  آمین

خدایا خودمو فرزندم رو به تو میسپارم...

نیمه شب چهارم فروردین ماهه، حدود دوازده  و نیم شب.  صبح ساعتهفت و نیم  میرم بیمارستان و پذیرش میشم برای زایمان پسرم...

درست مثل زمان نیلا دلم آشوبه، اینبار با اینکه می‌دونم چی در انتطارمه با این حال نگرانیم بیشتره، موقع زایمان نیلا دچار تهوع شدید و تنگی نفس شدم و ماسک اکسیژن برام گذاشتند... میترسم اینبار بدتر هم بشه، راستش تا الان ننوشته بودم اما من قراره غیر از عمل سزارین اینبار یه عمل دومی هم همراه سزارین انجام بدم که باعث میشه زمان بیهوشی خیلی بیشتر بشه...انشالله وقتی دوباره تونستم بنویسم راجبش بیشتر توضیح میدم، فقط دعا کنید به خیر بگذره و خیلی هم سخت‌تر نشه پروسه عمل و نقاهت بعدش.

الان راستش بیشتر از اینکه بخوام به تولد نوزادم فکر کنم به فکر پروسه زایمان و عمل و سختیها و درد بعدش و اینکه قراره چطور بشه فکر می‌کنم. به این هم فکر میکنم که پسرم قراره چه شکلی باشه و شبیه کی باشه... بیصبرانه منتظرشم، خدایا قسمت میدم به عزیزانت که اینبار برخلاف زمان نیلا شیر کافی موقع تولد بچم داشته باشم و بتونم سیرابش کنم...خدایا خودت هوامو داشته باش.

دلم برای نیلام تنگ میشه. امشب زودتر خوابیده، خیلی عجیبه، سابقه نداشته تو این چند سال، بغض گلومو گرفته، نیلام رو که میبینم می‌خوام گریه کنم، با همه اذیت‌هایی که داره ته تهش بچه مظلومیه... دلم میخواد بدونم عشق من به نیلا به همون نسبت و ‌ اندازه برای پسرم هم تکرار میشه؟ 

پسر عزیزم هرگز فکر نمیکردم، حتی در دورترین تصوراتم که تو روزگاری قسمت من باشی... تصوری از زندگی بعد حضور تو ندارم اما با تک تک سلولهای بدنم دعا میکنم روزگارمون با تولد تو زیباتر بشه...

مامان جان من و بابا حال رابطمون این روزها یکم ابریه، محبتمون کمرنگ تره اما دعامیکنم موقعی تو میای همه چی خیلی بهتر و زیبا تر بشه.

خدایا از اینکه منو دوباره لایق مادری دونستی هزاران بار سپاسگزارم. خودت کمکم کن از پسش بربیام.

پر از تشویش و نگرانیم، مثل همیشه هوامو داشته باش خدای مهربونم،  و تو اتاق عمل و موقع تولد پسرکم و روزهای بعد تولدش خودت حافظ و مواظب من باش، کمک کن از عهدش بربیام، به من و همسرم توان و قدرتش رو بده.‌ 

خودمو به دستان پرتوان تو میسپارم، تنهام نذار و هوامو داشته باش عزیزترین کس من.

موقع تولد پسرم هر  کسی که ازم التماس دعا داشته رو سعی میکنم به خاطر بیارم و دعاگو باشم.

شاید نتونم کامنتها رو مدتی جواب بدم اما حتما میخونم و شده بدون پاسخ تایید میکنم...سعی میکنم کمی که سر پا شدم اینجا یا تو اینستاگرام پستی بذارم. آدرس اینستای من هم که roozanehaye.marzieh@  چنانچه نتونستم تو وبلاگم بلافاصله بنویسم سعی میکنم اونجا حرف بزنم ولو کوتاه.

میشه لطفاً برای من و پسرکم دعا کنید و شده چند تا صلوات بفرستید که آروم بشم؟ میشه دعا کنید پسرم صحیح و سلامت پا به این دنیا بذاره و خونه دلمونو روشن کنه؟ 

میشه دعا کنید عملم برام به راحتی سپری بشه؟ می‌دونم اذیت داره اما زودتر بگذره و سر پا بشم؟

میشه دعا کنید به عنوان مادر دو فرزند بتونم انسان بهتری باشم و لیاقت مادری کردن برای دو تا فرشتم رو داشته باشم؟ که کمی ناراحتی‌های روحی و پریشونی و وسواس فکریم کمتر بشه و بتونم خودمو اصلاح کنم و در مسیر درست تری قدم بردارم؟

من راستش در زندگیم دردها و رنجهای زیادی کشیدم، اغلب تنها بودم و حس کردم برای کسی مهم نیستم اما اینجا بهم نشون داد میتونم دل بسپارم به آدمهایی که حتی ندیدمشون... همونا که میگن ما رفتیم مشهد و کربلا و به یاد تو و پدرت بودیم...

گفتم پدر..، بابا جان بابا جان موقع تولد نیلا بودی و چقدر ذوق داشتی، سر پسرکم نیستی اما می‌دونم هم تو و هم آبجی ریحانه همون موقع که پسرم پا به این دنیا می‌ذاره در کنارم حضور دارید و از اون بالا به ما لبخند می‌زنید... 

لطفا برام دعا کن بابا جات، دعام کن آبجی ریحانه معصوم من...دعای شما قطعا گیراتره.

ممنون که همیشه همراهم بودید چه خاموش و چه روشن. منو از دعای خالصانتون بی نصیب نذارید عزیزانم.

خدایا در این لحظات آخر از تو می‌خوام منو ببخشی و بیامرزی  و پاک و مطهر منو به استقبال پاره تنم ببری.

 خیلی دعام کنید، خیلی زیاد...

خدای بزرگم هوامو داشته باش. شکرتو بجا میارم بابت همه نعمتهایی که بهم دادی از جمله فرزندانم...


برآمد باد صبح و بوی نوروز

این آخرین پست من در سال ۱۴۰۰ هست. این پست رو با گوشی می‌نویسم، پیشاپیش اگر اشکال تایپی یا نگارشی داشتم عذرخواهی میکنم.
امروز ۲۹ اسفند ۱۴۰۰ روز تولد واقعی منه ، هر چند شناسنامم رو برای اول فروردین گرفتند اما من به شخصه خودم همیشه احساس کردم از نظر روحیات خیلی بیشتر شبیه متولدین اسفند هستم تا فروردین. معمولا افرادی که آخر یک ماهی به دنیا میان ویژگیهای هر دو ماه رو کم و بیش دارند، منم همینطورم و از فروردینی ها هم کم و بیش خصوصیاتی دارم، اما روحیه حساس و زودرنج من و احساساتی بودن و دلسوزی افراطی و طبع شاعرانم به خصوص در دوران نوجوانیم به من میگه  بیشتر ویژگیهام شبیه اسفندی هاست. سامان هم متولد اسفنده و البته یکسال از من کوچیکتر...اونم احساساتی و دلسوز و مهربونه اما خب مزاج آتیشی هم داره درست مثل خودم که معمولا تو اسفندیها کمتر دیده میشه. 
پسرکم هم هر آن احتمال اسفندی بودنش بود و من تمام تلاشم رو کردم تا بتونم به خاطر یکی دو روز اختلاف، سال تولدش رو ۱۴۰۰ نکنم و بگذارم فروردین به دنیا بیاد که بشه متولد ۱۴۰۱ که انشالله همینطور هم میشه و یه امشب هم دووم میارم، از اون جهت میگم که این دو سه روز همش احساس می‌کردم داره به دنیا میاد، درد و انقباض داشتم و می‌ترسیدم به خاطر اینهمه فعالیت و خونه تکونی این چند وقت زودتر و اینور سال به دنیا بیاد که تا حالا به خیر گذشته، ایشالا این چند ساعت هم میگذره. حتی آخرین دکتری که پیشش رفتم و قراره باهاش زایمان کنم (همون دکتر سومی)  گفت ۲۸ اسفند می‌تونه زایمانم کنه و وقت خوبیه و من گفتم نه می‌خوام فروردین به دنیا بیاد و بشه مال ۱۴۰۱. حتی دیروز که برای وقت نهایی عمل با مطبش تماس گرفتم، با توجه به دردهای پراکنده و تیرکشیدن زیر دل و انقباضاتم گفتم لطفاً اول فروردین زایمانم کنید، قبلش نظرم روی 4 یا 5 فروردین بود، طبیعتا تصور میشه شاید به خاطر تاریخ خاصش یعنی 01/ 01/ 01 هست اما من واقعا حس کردم شاید دیرتر از اون نتونم تحمل کنم و اصلا به خاطر تاریخ خاصش چنین درخواستی نداشتم، دکتر تو تماس تلفنی گفت اون تاریخ یعنی فردا رو پیشنهاد نمیکنه چون خیلی خیلی شلوغه و رسیدگی ها هم کم، بهتره بندازم برای ۴ فروردین. من گفتم خانم دکتر من اصراری از جهت تاریخش ندارم اما حس میکنم زودتر از ۴ فروردین دردم بگیره و نمی‌خوام درد زایمان طبیعی رو تجربه کنم بعدش سزارین بشم که گفت این اتفاق نمیفته و اگر دیدی دردهایی به فاصله ده دقیقه داشتی برو بیمارستان منم سریع میام.. دیگه جایز نبود بیشتر اصرار کردن و خلاصه به امید خدا تاریخ عملم افتاد برای ۴ فروردین ۱۴۰۱. 
دکتر دومم رو دقیقا به خاطر اون برخورد و حس بدی که بهم داد رها کردم و چسبیدم به این دکتری که زایمان سمانه، دوستم و خانم همسایه یعنی مامان حلما رو که معرف حضورتون هست رو انجام داد، به دکتر دومی خیلی دل بسته بودم و به عنوان دکترم انتخابش کرده بودم اما آخرین لحظه دلم چرکین شد و حس کردم نمیخوام پیشش زایمان کنم چون نسبت به خودم حس بدی در من ایجاد کرد، چقدر بعدش گریه کردم.‌‌ منم که متاسفانه نظر دیگران راجب خودم خیلی برام مهمه و حرف اون برام گرون تموم شد چون به نظرم هیچ حقی نداشت. خلاصه که علیرغم اونهمه تعریفی که ازش شنیده بودم،‌ واقعا سرخورده شدم و ناامیدم کرد. الانم نمی‌گم آدم بدیه و اگر کسی هم بخواد، شاید حتی معرفیش کنم اما برای من دیگه گزینه عملم نبود، حس کردم دوست ندارم باهاش ادامه بدم مگه اینکه مجبور باشم که خدا رو شکر گزینه سومی هم داشتم و نهایتا اونو انتخاب کردم.
دکتر دوستم که انتخاب نهایی منه یه خانم مومن و فوق العاده آرامش بخش هست و حس بد قبلی رو در من از بین برد، شنیدم با وضو زایمان میکنه‌.انشالله که انتخاب درستی باشه و بیام اینجا بنویسم چه عمل خوبی داشتم...
خلاصه که امروز تولد واقعی من و فردا تولد شناسنامه ای من هست ....هیچوقت حس خاص و ویژه ای به تولدم نداشتم، نه خوشحال و نه ناراحت.... تازه چون اول فروردین همه تو هیاهو و هیجان عید هستند اغلب تولد من مغفول واقع میشه، خانواده خودم هم زیاد اهل جشن گرفتن و اهمیت دادن به این دست مناسبتها نیستند برعکس خانواده سامان که تولد و سالگرد عقد و ازدواج و ... براشون مهمه.
به هر حال سه چهار روز بعد روز تولد خودم قراره تولد پسرکم باشه، اگر یکم به دنیا می‌ومد با تولد من یکی میشد که قسمت نشد، هر چند خودم هم اصراری نداشتم وگرنه اگر خیلی به دکتر اصرار میکردم احتمالا قبول میکرد اما خب گفت با توجه به شلوغی اون روز توصیه نمیکنم عملت اون روز باشه، منم اصراری نکردم. انقدرها برام مهم نبود، فقط خدا کنه تا اون موقع درد زایمان طبیعی منو نگیره که اورژانسی برم بیمارستان، دکتر گفت هر موقع زودتر شد و دردت گرفت سریع بیا و  شب و نصفه شب هم باشه بهت میرسم و سزارین میکنم اما خب ارزش نداره آدم دردش بگیره بعد بره سزارین بشه، امیدوارم اینطور نشه و بتونم تا سه چهار روز دیگه تحمل کنم، در هر حال تولد پسرکم قراره ۴ فروردین باشه به امید خدا...
امسال هم گذشت، چه اتفاقات جدیدی که نیفتاد، باردار شدنم در شرایطی که حتی یک درصد فکر نمی‌کردم، اونم در حالیکه بعد کلی تردید و دودلی با سامان توافق کرده بودیم تک فرزند بمونیم، بخصوص که اصلا فکر نمی‌کردیم بدون پیگیری پزشکی مثل زمان نیلا بتونیم بچه دیگه ای داشته باشیم...بماند که سامان هم از اومدن این طفلکم شوکه شد، خوشحال که نشد هیچ عصبانی هم شد، اما الان از وجودش خیلی خوشحاله و براش ذوق داره، فقط از خدا می‌خوام بچه خوب و آرومی باشه و انشالله خوش قدم و خوش روزی و مهمتر از همه صحیح و سلامت. آمین.
از نظر شغلی و کاری پیشرفت خاصی نداشتم، همون شغل خودمو دارم که خدا رو شکر از شرایط و درآمدش راضیم و هزار بار شکر میکنم که با وجود وضعیت کاری سامان و حقوقهای معوق و خرجهای زیاد زندگی، با همین شغل زندگیمون میگذره. یه حسن کرونا هم شیفتی رفتن ما سر کار بود که خیلی خوب بود و تونستم بیشتر کنار دخترکم باشم.
با همین شغل و حقوقم تونستم شکر خدا کلی بریز و بپاش و خریدهای جدید برای خونه و خودمون داشته باشم و تا جای ممکن حسرت چیزی به دلم نمونه، از سرویس خواب و تخت و کمد نیلا و فرش جدید اتاق خوابش گرفته تا خرید ست کاناپه و جلو مبلی و عسلی و لوستر و کلی خریدهای جورواجور برای خونه و آشپزخونه، تا درست کردن بالکن با وسایلی که از دیجی کالا و.‌‌.. خریدم و امکاناتی که تو خونه داشتم ‌تا خریدهای مختلفی که برای خودم و خونه داشتم مثل ست سرویس بهداشتی دستشویی و گلدونهای گل طبیعی و... تا خریدهایی که برای پسرم انجام دادم از لباس و وسایل و... تا خریدهای جور وا جور دم عید برای نیلا و سامان و خونمون و هزینه های آزمایش و سونوی بارداری و ویزیتهای دکترهای مختلف و هزینه تعمیر پکیج و فریزر و دستشویی و.‌... خدایی اگر شاغل نبودم زندگیمون به بن بست می‌رسید، کار کردن زن و درآمد مستقل داشتنش بینهایت مهمه، حتی اگر مرد درآمد خوبی هم داشته باشه، تو وضعیت ما که حیاتی بود اصلا‌ و ضامن حفظ و ادامه زندگیمون!
تازه اینا فقط بخشی از هزینه ها بود، حساب هرینه های زیادی که کردم از دستم در رفته، فقط خدا رو شکر میکنم که پسرم با وجود بی پولی همسرم ، برکتشو با خودش آورد و با حقوق خودم بخصوص دو ماه آخر سال خیلی هزینه ها جبران شد. 
خلاصه کنم، امسال کلی تغییر دکوراسیون تو خونه ایجاد کردم و تنوع خیلی خوبی شد،  یه مقدار پول هم از بابت فروش ماشین بابا بهم رسید که با اینکه زیاد نبود اما خب تو خرید وسایل کمکم کرد هرچند بیشتر وسایل رو با حقوق خودم خریدم و بیشتر اون پول رو گذاشتم بانک برای آینده.. راستی یکماه پیش آتلیه هم رفتیم و عکسهای بارداری گرفتیم که بمونه به یادگار. قبلش هم رفتم آرایشگاه و بابت همین هم کلی هزینه کردم، اما عکسها که حاضر شد خیلی راضی بودم و به نظرم ارزش وقت و هزینه و غرغرهای سامان رو که حوصله عکس گرفتن نداشت و می‌گفت چه دل خوشی داری رو داشت!
دیگه اینکه دخترکم سه تا عمل چشم بابت آب مروارید مادرزادی انجام داد و کلی هم اینطوری اذیت شدیم، آخرین عملش هم همزمان با بارداری خودم بود. چقدر اوایل خرداد که فهمیدیم چشمش مشکل داره ناراحت شدیم... غیر اون هم که یه دکتر اطفال بی تجربه که واسه یبوست بهش مراجعه کرده بودیم یه چیری درمورد نیلا گفت به عنوان احتمال که تن و بدنمون رو لرزوند! درصورتیکه اصلا حق این اظهار نظر رو اونم با ده دقیقه دیدن بچه من نداشت و اشتباه بزرگی کرد که اصلا مطرحش کرد و اینطوری زندگیمونو فلج کرد با نگرانی، امان از این دکترهای ناشی. اما در هر حال قبول داشتیم که نیلا یه سری رفتارهای عجیب هم داشت که به نظرم یه جور اختلال روحی و روانی می‌رسید و خیلی بیشتر از عمل چشمش باعث نگرانیمون شده بود. کلی هم بابت مراجعه به روان درمانگرهای مختلف وقت و هزینه کردیم تا در نهایت خیالمون راحت شد که حدس و احتمال اون دکتر اطفال اشتباه بوده و اختلال جدی نیست و بیشتر یه جور استرس مفرط و اختلال وسواس فکری هست که خودم هم متاسفانه دارم و حتما ژنتیکیه، حالا باید پیگیری کنم که تو آینده دخترکم کمترین تاثیر رو بذاره و زجرهایی که من کشیدم اون خدای نکرده نکشه... غیر اون، چقدر برای اصلاح رابطه با همسرم هزینه مشاوره و  زوج درمانگر دادیم که اونم فایده زیادی نداشت، تا خودمون اراده نکنیم کاری از کسی ساخته نیست و البته مطمینم اگر همسرم درآمد کافی و به موقع داشت حال زندگیمون خود به خود خیلی بهتر از این بود. 
بگذریم، خداییش خونه تکونی و خریدها و کارهایی که امسال با وجود ماه هشت بارداری انجام دادم تو کل عمرم انجام نداده بودم و مطمینم سال بعد و بعدترش هم در این حد کار نخواهم کرد، اما با همه سختی‌ها و ریسکهایی که بابت اینهمه کار متحمل شدم، ارزشش رو داشت، پسرکم هم قربونش برم باهام خیلی همکاری کرد، الهی فداش بشم که با من همراه بود و همدل‌. الان خونه تمیز و وسایل نو رو که میبینم حض میکنم. 
راستی پنجشنبه ای رفتم آرایشگاه و موهامو کاملا کوتاه کردم که برای عملم و ماه‌های اول بعد تولد بچه که حموم رفتن و رسیدگی بهشون برام سخته راحت باشم اما بعدش انقدر پشیمون شدم و غصه خوردم که نگو، حس کردم خیلی بد شدم و بهم نمیاد، سامان هم سعی کرد تو ذوقم نزنه اما متوجه شدم اونقدر ها باب میلش نیست و ترجیح میداد کوتاه نمیکردم، گفت موی بلند بیشتر بهت میاد. البته خدایی ارایشگره بیشتر از مقداری که بهش تاکید کردم کوتاه کرد وگرنه من در این حد کوتاه نمی‌خواستم. حالا دیگه چاره ای نیست، باید صبر کنم تا دربیاد، فقط خوبیش راحتتر حموم کردنه و رسیدگی کمتره اما اینکه موهام تیغ تیغی میشه و می‌ره هوا خیلی رو مخه... 
در هر صورت امسال با همه خوب و بد و سختی و شیرینیش گذشت و همزمان یکسال دیگه هم از عمرم سپری شد، امیدوارم سال جدید برای همه ما سال خیلی خوب و پرباری از هر جهت باشه.
سعی کردم با گوشی هر طور شده قبل سال تحویل یه پستی بنویسم که اینجا ثبت بشه، تایپ کردن با گوشی اصلا راحت نیست اما دلم نمیومد قبل سال نو پست ننویسم. 
مادرشوهرم اینا می‌خواستند دوم یا سوم فروردین بیان اما وقتی شرایط من و درد کشیدنمو دیدند، از ترس اینکه زودتر و اورژانسی زایمان نکنم دیروز عصر اومدند تهران. با اومدنشون دلم کلی گرم شد، کلی هم هدیه و لباس و خوراکی و گلدون کل و... برای من و سامان و نیلا آوردند، دستشون درد نکنه. 
هنوز تا موقع سال تحویل تو همین دو سه ساعت کلی کار عقب افتاده دارم، همه سفارش می‌کنند از جام تکون نخورم اما مگه میشه؟ هنوز سفره هفت سینمو نچیدم و وقت زیادی ندارم، باید نیلا رو هم حموم کنم و اگر اجازه بده لباس نو تنش کنم!!! مسخرست و شاید به نظر شما عجیب و خنده دار، اما خداییش سخت‌ترین کار دنیاست چون اجازه نمیده بلوز و شلوار کهنش رو عوض کنم، شاید به واسطه مادرشوهرم بتونم لااقل موقع سال تحویل لباس نو تنش کنم هر چند چشمم آب نمیخوره چون حتی برای جشن تولدش هم در حد ده دقیقه نذاشت لباسشو عوض کنم که عکس بگیریم!!! خودم هم باید حاضر شم و کمی آرایش کنم و کارهای متفرقه دیگه و وقت زیادی هم نمونده. همین الان هم درد جزیی دارم، پسرم انقدر تو شکمم لگد میزنه و تکون میخوره که نفسمو گرفته اما حتی لگد هاشو هم دوست دارم، مشخصه کاملا آماده دنیا اومدنه... کجا پارسال این موقع فکر میکردم یکسال بعد قراره دو تا بچه داشته باشم؟ زندگی چه بازیها که نداره، حتما خیر ما در این بوده و خدا رو بابتش هزاران بار شاکرم. انشالله که دخترکم نیلا هم با حضور برادرش کلی آرامش بیشتری میگیره و یه سری مشکلاتش کمتر میشه. از الان لحظه شماری میکنم ببینم با دیدن برادرش واکنشش چیه 
برای سال آینده انقدرها هدف گزاری نکردم و منتظرم ببینم جریان زندگی با وجود یه بچه دیگه برای ما چطور پیش می‌ره، اما خیلی دوست دارم خونمو عوض کنم، اینو بفروشم و یه خونه کمی بزرگتر با پارکینگ بخرم، ایشالا که بتونم. خیلی هم دنبال یه درآمد دیگه و شغل دوم هستم، نمی‌دونم بشه یا نه اما دوست دارم درآمدمو بیشتر کنم، در هر صورت که این نه ماه مرخصی زایمان باید حقوق پرستارم رو بدم، چه بیاد و چه نیاد، پس چه بهتر بتونم یه کار پاره وقت پیدا کنم، هنوز هیچ ایده ای ندارم اگر چیزی به ذهنتون رسید بهم بگید لطفا. 
همچنان دنبال اینم که روی خودم کار کنم و بتونم به اضطراب فراگیر و وسواس فکریم با مطالعاتی که از چند ماه قبل شروع کردم و همچنان می‌خوام ادامه بدم غلبه کنم، دوست دارم کم حرف تر و آرومتر بشم و روی مدیریت خشمم کار کنم بخصوص در رابطه با همسرم... سعی کنم بیشتر مراعات کنم، خشممو بیشتر مهار کنم (سختترین کار دنیا!!!) دعواها و تنش ها رو کمتر کنم و مسایل رو کمتر کش بدم و گذشت بیشتری داشته باشم و اینکه من و همسرم با هم تلاش کنیم در حضور بچه ها کمتر دعوا کنیم و بدو بیراه به هم بگیم، من خودم اگر یه خورده روی خودم کار کنم و زود عصبی نشم و یه جاهایی کوتاه بیام اون خود به خود بهتر میشه، به هر حال همسرم هم بابت کارش و جیب خالیش خیلی ناراحته و به قول خودش شرمنده منه و من باید سعی کنم بیشتر شرایطشو درک کنم و به جاها بهش حق بدم و  کمتر باهاش به اصطلاح کل کل کنم، چقدر هم که کار سختیه!!! من اگه جواب ندم اصلا میمیرم! اما باید تلاشمو بکنم، ما همو دوست داریم و بدون هم نمیتونیم زندگی کنیم اما واقعا سازگاریمون کمه و اختلافاتمون زیاد. هزار بار تصمیم گرفتیم اصلاح بشیم و چند جلسه پیش زوج درمان هم رفتیم اما فعلا که پیشرفتی حاصل نشده، باید بیشتر روی خودمون و رابطمون کار کنیم و نذاریم زندگیمون به بن بست برسه.
 بهتره همینجا پستمو ببندم، درد جزیی و انقباض دارم، ایشالا امشب هم بگذره نگرانیم کمتره، این چند شب از ترس اینکه موعد زایمانم باشه و تو ترافیک شب عید تو مسیر بیمارستان اسیر بشم کلی ترس تو دلم افتاده بود، حالا اینکه نمی‌خواستم اینور سال هم به دنیا بیاد خودش یه عامل نگرانی بود اما از فردا دیگه هر موقع بشه راضیم، هم ترافیک نیست و هم اینکه سال عوض شده.
موقع تحویل سال خیلی خیلی برام دعا کنید عزیزانم. برای سلامت بچه تو دلم و نیلا جانم و خانوادم و زایمان راحتم و انشالله درست شدن کار همسرم و یه درآمد حلال که حال دلشو بهتر کنه.
عاجزانه میخوام موقع تحویل سال یا هر موقع که این پست رو خوندید، اگر شرایطش رو داشتید و یادتون بود برای شادی روح پدر عزیزم و خواهرکم ریحانه فاتحه یا صلواتی بفرستید و برای شفای دایی جانم که سالهاست دچار زندگی نباتی شده و سلامت همه بیماران  و بهتر شدن اوضاع اقتصادی مردم دعا کنید.
امسال هم جای پدر و خواهر عزیزم ریحانه در کنارم خالیه، موقع تولد پسرم در کنارم نیستند و این حسرت خیلی بزرگیه، اما در عین حال می‌دونم که منو از اون بالا می‌بینند و حواسشون بهم هست. مطمینم وقتی پسرم به دنیا بیاد و در آغوشم بذارندش اونا هم منو می‌بینند و از آسمانها به من لبخند میزنند.‌..
بابا جان ریحانه جان جای شما تا ابد در زندگیم خالی میمونه و هیچی هیچی هیچی پرش نمیکنه، لطفا شما که شاهد و ناظر من و زندگیم هستید برام دعا کنید، خیلی زود همه به هم می‌پیوندیم و دوباره دور هم جمع میشیم.‌ دوستتون دارم عزیزان آسمانی من.
همینجا این پست رو می‌بندم که زودتر به کارهام برسم، اگر اشتباه تایپی یا نوشتاری در این متن دیدید، بذارید پای تند تند نوشتن و تایپ کردن با گوشی. اگر قابل باشم موقع تحویل سال و موقع زایمانم د‌عاگوی شما دوستانم بخصوص اونایی که ازم التماس دعا داشتند خواهم بود... شما هم ویژه منو در دعاهاتون به یاد داشته باشید. 
خدایا در سال جدید خودمو و همسرم و بچه هام رو به خودت میسپارم، حافظ و مراقب ما باش که جز تو یار و یاوری نداریم...
 عیدتون مبارک  عزیزانم، شادکام باشید.

لحظه تحویل سال ۱۴۰۱:  ۱۹ و ۳ دقیقه و ۲۶ ثانیه، روز یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰ هجری شمسی، مطابق با ۱۷ شعبان ۱۴۴۳ هجری قمری و ۲۰ مارس ۲۰۲۲

یَا مُقَلِّـبَ الْقُلُـوبِ وَ الْأَبْـصَارِ
ای تغییر دهنده دل‌ها و دیده‏‌ها

یَا مُـدَبِّـرَ اللَّیْـلِ وَ النَّـهَارِ
‌ای مدبر شب و روز

یَا مُحَــوِّلَ الْحَـوْلِ وَ الْأَحْـوَالِ‌
ای گرداننده سال و حالت‌ها

حَـوِّلْ حَالَنَــا إِلَی أَحْسَـنِ الْحَـالِ
 بگردان حال ما را به نیکوترین حال
آمین

پسرم یکم دیگه صبر کن...

انقباضات زیادی دارم دردهایی که میگیره و ول میکنه، خیلی نگرانم میترسم درد زایمان باشه از عصر شروع شده، روزهای قبل و دیشب هم کم و بیش بود اما از عصر بدتر شده.  نگرانم، خیلیی زیاد، با تمام وجودم از خدا می خوام پسرم بتونه تا سال جدید صبر کنه و بعد به دنیا بیاد.

 از این دست انقباضات سر نیلا نداشتم یعنی تا موقع زایمان تقریباً علائم زایمانی نداشتم اما این یکی فرق میکنه، حس میکنم کاملا آمادست.  

لطفاً دعاکنید پسرم صحیح و سالم و به وقتش به دنیا بیاد،ترجیح میدم این وقت سال آینده یعنی ۱۴۰۱ باشه، ترجیح میدم فقط با یکی دو روز اختلاف نیفته سال ۱۴۰۰ و بشه نیمه دومی، هرچند که در نهایت تسلیم رضای خدا هستم اما اینطوری ترجیح میدم.

کامنت های پست قبل رو نصفش رو پاسخ دادم اما از اونجایی که رویه من این طوریه که همه کامنت ها رو یکجا پاسخ می دم و یک جا هم تایید می کنم ،تا وقتی که نصف باقیمانده کامنت ها رو پاسخ ندادم نمیتونم تایید و منتشر ‌کنم. انشاءالله اگر به خیر بگذره امشب و موعد زایمانم نباشه، فردا باقی کامنت ها رو هم با گوشی جواب میدم و منتشر میکنم، اگر عمری هم باشه که یکی دو روز آینده و قبل عید و زایمانم یکی دو پست کوتاه با گوشیم مینویسم هرچند که خیلی سخته با گوشی نوشتن.

دوستان عزیزم همیشه ازتون خواستم برام دعا کنید چون  خیلی به دعا کردن  اعتقاددارم. با تمام وجود دعا کنید که این چند روز هم بخیر بگذره و پسرمو  سلامت در آغوش بگیرم.

واقعا به دعاهای از ته دلتون نیاز دارم عزیزان