بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

فکر و خیال...

این روزها فکرم خیلی درگیره. یه سری دوستان عزیزم نگرانم شدند بابت تاخیری که در نوشتن داشتم. ممنونم از پیگیری و احوالپرسیتون. من بد نیستم، یه روزهایی خوبم یه روزایی بد، یه روزایی امیدوار و یه روزایی غمگین و  پر از ترس و دلهره و نومیدی.

نمیتونم بگم این مدت که ننوشتم هیچ خبری نبوده، یکی از خبرهای نسبتاَ مهم رو در پست رمزدار قبلی نوشتم اما خبر خاص و ویژه ای که الان بتونم اینجا بطور عمومی بنویسم اونقدرها زیاد نبوده که انگیزه ای باشه که بخوام بیام و مرتب بنویسم. دنیای وبلاگ نویسی هم دنیای خاصیه، نگران آدمهایی میشیم که هرگز ندیدیم اما به واسطه خوندن نوشته هاشون بهشون عادت کردیم. منم اینطوریم و وقتی از یکی از وبلاگ نویسها مدت طولانی خبری نمیشه واقعاَ  فکرم مشغولش میشه برای همین هست که به نظرم بی خبر و بی اطلاع ننوشتن اصلاَ کار جالب و اخلاق مدارانه ای نیست. البته من که اونقدرها غیبتم طولانی نشده و هیچوقت هم بی خبر نمیذارم برم اما زیاد دیدم که وبلاگ نویسها یهویی بی خبر غیب میشند و به قولی آدم رو تو خماری یا دل نگرانی میذارند.

میدونید دوستان عزیز،‌من چون غالباَ طولانی مینویسم و اصلاَ ازم برنمیاد و در توانم نیست که کوتاهتر بنویسم یه مقدار بی حوصلگی و تنبلی دارم برای گذاشتن پست های جدید. اتفاقاَ تماسهای تلفنیم هم اغلب طولانی میشه و درست به همین دلیل خیلی به ندرت با اطرافیانم تماس میگیرم و بیشترین تماسم مربوط هست به مادرم در حد هفته ای یکی دو بار... با خودم میگم وقتی نمیتونی کوتاهتر حرف بزنی یا یه سری حرفهایی رو که بهتره نگی رو تو مکالمات تلفنی به زبون نیاری که بعدش از گفتنش پشیمون بشی، چه بهتر که تماس نگیری اصلاَ. حالا نوشتن هم یه خورده اینطوری شده برام. با خودم میگم وقتی قراره از دغدغه های همیشگی بخصوص در زمینه های مالی بنویسی و حرفهای تکراری بزنی چرا اصلا بیای و بنوسی، یه وقتها با خودم میگم اینهمه صحبت از زندگی شخصی در وبلاگت آیا درسته؟ یا اینکه با خودم میگم اینهمه حرفهای تکراری از دغدغه های همیشگی بخصوص در زمینه مالی آیا دردی ازت دوا میکنه و اصلاَ درسته اینهمه انرژی منفی به بقیه دادن؟ آیا خسته کننده نیست؟ این میشه که خب کمتر میام و کمتر مینویسم چون حرف چندان جدیدی ندارم.

+++++++ حالا به هر حال باز هم همون حرفهای تکراری رو در این پست هم باید بنویسم. چه میشه کرد،‌ اینهم زندگی منه دیگه خوب یا بد. این روزها که داره میگذره من پر از استرس و تشویشم. انگار یه چیزی روی سینم سنگینی میکنه. اول مهر باید برگردم سر کار بعد تقریباَ‌ دو سال و اندی غیرحضوری بودن. به اندازه کافی همین یک مورد منو دچار استرس کرده، بازگشت به کار، دیدن دوباره همکاران، همون حرف و حدیث ها و حاشیه های معمول سر کار، تبعیض ها و اعصاب خوردیهای گاه و بیگاه و .... این خودش به اندازه کافی و به خودی خود استرس میده بهم اما عامل اصلی همین نیست، فکرم درگیر بچه هامه و روند جدید زندگی بعد از برگشت به سر کار.... نیلا امسال میره کلاس اول، حتی اگر همچنان دورکار هم بودم باز به اندازه کافی این موضوع یه  چالش و یه تغییر بزرگ به خودی خود بود، چون از خیلی از مادرها شنیدم که بچه کلاس اولی با خودش کلی دردسر و چالش به همراه داره و سختیهای مادر خیلی بیشتر میشه، حالا دقیقاَ این اتفاق همزمان شده با سر کار رفتن خودم اونم بعد دو سال و اندی دوری... از طرفی باید نویان رو هم که از بدو تولد تا الان لحظه ای از من دور نبوده، مهدکودک ثبت نام کنم و نمیدونم بدون من میمونه یا کنار میاد؟ نیلا رو هم باید پاره وقت مهد کودک ثبت نام کنم چون باید بعد از مدرسه بره همون مهد کودک نویان و همزمان هر دو رو بعد از پایان ساعت کاری و برگشت از سر کار با گرفتن اسنپ بردارم و بیارم خونه....بعد رسیدن به خونه هم لابد رسیدگی به درس و مشق نیلا اونم در مقطع کلاس اول و همزمان انجام کارهای خونه و پختن شام و خوابوندن بچه ها با هزار بدبختی و صبح ساعت پنج و شش هر دو رو بیدار کردن اونم بچه های من که اغلب ساعت دوازده و یک شب به زور میخوابند و هر طور هم برنامه ریزی میکنم موفق نمیشم زودتر بخوابونمشون! الان این پروسه که دارم براتون تعریف میکنم برام مثل یه غول بزرگ ترسناک میمونه و اینها همه در کنار دغدغه های مالی فراوانی هست که برای ثبت نام بچه ها در مهدکودک و سایر هزینه ها دارم.

من راستش خیلی نگرانم. یه جورایی همه جوره ترسیدم. در خودم نمیبینم بتونم اینهمه تغییرات رو همزمان هضم کنم. بدن من بدن ده سال پیشم نیست. خیلی ضعیف تر و بیجون تر از گذشته ها هستم. همین الانش هم به سختی به کارهام میرسم و اغلب کارهای خونه رو ناقص انجام میدم یا اصلاَ‌ بیخیالش میشم و روی کمک همسرم حساب میکنم، یکماه دیگه که برگردم سر کار با این بدن ضعیف و اون حجم از تغییرات و رفت و آمدها و رسیدگی به امورات بچه ها و  کارهای خونه و فکر هزینه های سرسام آور و اقساط  متعدد، نمیدونم قراره چطوری روزگار بگذرونم.آیا از عهده مدیریت اینهمه مسولیت جدید برمیام؟ وقتی همین الانش هم گاهی کم میارم؟ احتمالاَ‌ تو ذهنتون میگید اینهم میگذره و به هر طریقی میشه اوضاع جدید رو مدیریت کرد اما خب این چیزی از نگرانی و تشویش این روزهای من کم نمیکنه.

+++++++ میدونم روزهای سختی از مهرماه در پیش داریم. به ذهنم رسید به جای مهد کودک، به ماریا خانم پرستار سابق بچه ها رو بندازم اما فکر کردم به احتمال زیاد اون دیگه بابت سختی رفت و آمد، منزل نمیاد و نهایتاَ  قبول کنه بچه ها رو به جای مهد کودک ببرم بذارمش خونش اما با سامان که همفکری کردیم دیدیم مهد کودک بهتره تو این سن بچه ها. حداقل بچه یه چیزی یاد میگیره و مهمتر از اون وقتی قراره بذارم بچه ها رو اونجا، نمیتونم از رفت و آمدهای احتمالی و مهمونهایی که ممکنه داشته باشه مطمئن باشم. البته از خودش و خانوادش کاملاَ مطمئنم و حتی میدونم رفت و آمدی هم به اون معنا ندارند اما خب باز دیدم مهدکودک بهتره... از طرفی هم خب رفتن نیلا بعد از پایان مدرسه به خونه ماریا خانم نیاز به گرفتن سرویس داره اما اگر بذارمش مهدکودکی که نویان هم میره، یکی از مسولین مهد کودک قراره نیلا رو از مدرسه با پای پیاده ببره به مهدکودک (مدرسه و مهدکودک به هم نزدیکند) و خب از این جهت هم بهتره که به جای بردن بچه ها پیش ماریا خانم، همون مهدکودک برند. به هر حال وقتی قراره هر دو رو صبح بیدار کنم و حاضر کنم (بابت اینکه به احتمال زیاد ماریا خانم دیگه منزل نمیاد)، پرستار و مهدکودک خیلی فرقی نمیکنند و مهدکودک از هر جهت انتخاب بهتری هست. حالا البته ممکنه مجبور شم در موارد خاص و روزهای خاص که نشه بچه ها رو ببرم مهدکودک، به ماریا خانم هم رو بندازم اما هنوز که باهاش صحبتی نکردم و شاید هم اصلاَ‌ نیاز نشد.

+++++++ همه اینا به کنار نمیدونم رفت و آمدهامون چطور میشه اگر سامان بره سر کار و خونه نباشه که ما رو ببره و بیاره.... مثلاَ صبحها اسنپ بگیرم و برگشتنی هم اسنپ بگیرم خدا تومن هزینه این مورد هم میشه... اگر سامان شغل و درآمدش درست نشه که رسماَ با اینمه هزینه های متفرقه از مهرماه بیچاره و بدبخت میشیم اگر هم حتی  کار و شغلش به امید خدا درست بشه باز به نظرم حتی با وجود دو تا حقوق هم خیلی سخته که از عهده اینهمه هزینه ها بتونیم بربیایم و دلیل اصلیش هم برمیگرده به اینکه درست از مهرماه اقساط من از اینی هم که هست بیشتر میشه و ماهی حدود ۳۳ میلیون تومن باید قسط بدم. در حال حاصر این رقم ماهی حدود ۲۹ میلیون هست و از مهر ماه میشه ۳۳ تومن. در کنار اینها هزینه ثبت نام مهدکودک بچه ها و خرید وسایل ضروری برای کلاس اول نیلا هم هست و باید برای این بخش هم حداقل ۱۵ تا ۱۶ میلیون تومن در نظر بگیرم. هزینه ایاب و ذهاب با اسنپ هم که اضافه میشه و این جدای هزینه های جانبی هست که صددرصد برامون پیش میاد مثل خرید لباسهای بیشتر و بهتر برای بچه ها نسبت به الانمون، بابت اینکه هر روز میرند مهد کودک و طبیعتاَ باید مرتب تر لباس بپوشند و هزینه های مربوط به مدرسه نیلا و لوازم التحریر و هزینه میان وعده هر روزه بچه ها در مدرسه و مهدکودک (برای دو تا بچه یه کیک و شیرکاکائو میشه روزی تقریباَ صد تومن) و تمام اینها در کنار پرداخت هزینه های جاری زندگی مثل هزینه قبضها و شارژ ساختمان و هزینه های موردی مثل تعمیرات لوازم خونه و پکیج همیشه خرابمون و خدای ناکرده هزینه های درمان و مثلا یکی دو بار از بیرون غذا گرفتن به درخواست بچه ها و هزینه های شخصی خودم و ... خب اینها مبلغ قابل توجهی میشه. ده دوازده تومن هم حداقل هزینه خورد و خوراک ماهانه چهار نفر باشه (که تازه من قطعا سعی میکنم از این کمترش هم بکنم با صرفه جویی مخصوص به خودم) و این یعنی دست کم باید ۶۵ میلیون تا ۷۰ میلیون تومن در ماه درآمد دونفره ما باشه تا بتونیم یه زندگی معمولی و متوسط رو اداره کنیم و از عهده پرداخت اقساط و بدهی‌های فعلی بربیایم. تازه این وسط باید به فکر پرداخت قرضهایی هم که به مادرشوهر پدر شوهرم و یکی دو تا از دوستان سامان داریم هم باشیم و همینطور تسویه وام کارگشایی طلا طی سه ماه آینده (یکجا باید تسویه بشه به مبلغ ۶۵ میلیون تومن) و در کنارش باید پس انداز ماهانه ای هم برای جابجایی به خونه جدید در نظر بگیریم برای سال بعد....یعنی از مهرماه به بعد، برای یه زندگی متوسط باید هفتاد تومنی داشته باشیم یا حداقل و در کمترین حالت ۶۵ تومن! اینطوری شاید من مجبور بشم برم سراغ تدریس زبان در کنار شغل اصلی خودم یا فعالیتهای جانبی دیگه ای مثل ترجمه انجام بدم برای گذران زندگی و اصلا نمی‌دونم شدنی هست با اونهمه مشغله ای که داریم؟ (عملا موقع نوشتن این قسمت داشتم بلند بلند فکر می‌کردم و همه حساب کتابهایی که این روزها مدام تو سرم میاد و میره رو در اینجا مرور میکردم !)

+++++++ از شانس بدمون، همین دیروز ماشینمون تسمه تایم پاره کرد و سامان میگه بیشتر از دوازده میلیون تومن هزینش هست و الان برده ماشین رو گذاشته نمایندگی و غصش گرفته که چطور باید این پول رو جور کنه بده. فعلاَ تا پولش جور نشه نمیتونه ماشین رو از نمایندگی در بیاره و بی ماشین هستیم. خدا شاهده غیر این دوازده تومن اخیر بابت تسمه تایم، هشت نه تومن دیگه هم همین تیرماه یعنی ماهی که داره تموم میشه هزینه خرید باتری جدید ماشین و تعمیر رادیات سوراخ شده ماشین و تعویض اگزوز و روغن و ... ماشین شد یعنی بیشتر از بیست تومن تومن ناقابل فقط طی همین ماه! همه اش به خاطر کارکردن تو این اسنپ لعنتی! مطمئنم این یک ماه و اندی که اسنپ بوده در مجموع بیست تومن کار نکرده که انقدر شده هزینه تعمیرات ماشین... نمیدونم همه اونهایی که اسنپ کار میکنند اینهمه ماشینشون خرج برمیداره یا فقط شانس ما اینطوریه! گاهی حس میکنم شاید سامان ماشین رو درست نگهداری نمیکنه و وقتی بهش میگم عصبی میشه! اینها حال منو خیلی خراب میکنه دوستان عزیزم. ۲۴ ساعته طی روز دارم حساب و کتاب همه چیزو میکنم و همزمان به فکر جورکردن مبلغ رهن مستاجر برای ساکن شدن در خونه جدید هم هستم.تقریباَ  روزی نیست که سرم از حساب و کتاب های مالی خالی باشه. اگر خانمی هستید که به این موارد اصلاَ‌ فکر هم نمیکنید و موضوعات مالی تمام و کمال بر عهده همسرتون هست یه جورایی باید بگم از نظر روحی شرایط خیلی بهتری نسبت به من دارید. البته که فکر میکنم الان دوره و زمانه ای شده که خواسته و ناخواسته خیلی از خانمها درگیر این مسال و موضوعات میشند،‌حالا برای بعضیها خیلی خیلی بیشتر هم هست و من یکی از اون موارد هستم.

+++++++ فقط الهی که خدا کمک کنه و پیگیری های مربوط به کار همسرم بطور قطعی جواب بده و بتونیم هر دو درآمد داشته باشیم و از عهده زندگیمون بربیایم وگرنه که خدا میدونه چه اتفاقی میفته و این قضیه اصلاَ‌ شوخی بردار نیست. از مهرماه روزهای سختی هم از لحاظ مالی و هم سبک زندگی در پیش داریم.  امیدوارم شرمنده این دو تا بچه نشیم چون همین الانش هم کم کم دارم شرمنده شدن پیش بچه ها رو احساس میکنم. تا الان هر چی که خواستند رو براشون فراهم کردیم اما الان مدتیه که مجبوریم به برخی درخواستهاشون نه بگیم. مثلاَ‌ وقتی نیلا درخواست میکنه پی اس فایو و تبلت برای بازی براشون بگیریم و وقتی که بهانه میاریم و میگیم باشه برای بعداَ میره برای خودش تبلت اسباب بازی درست میکنه یا دسته های پی اس فایو رو بصورت کاردستی برای خودش درست میکنه و میذاره جلوی تلویزیون که مثلاَ دستگاه بازی هست  و اصلاَ‌ هم اجازه نمیده که از اونجا برشون داریم، با دیدن این صحنه ها کلی دلم میسوزه و غصم میگیره که ایکاش میشد براشون تهیه میکردیم یا مثلاَ وقتی بهمون میگه دلش میخواد بره رستوران و... و ما فعلاَ مجبوریم بابت اولویتهای مهمتر و هزینه های دیگه، بهانه بیاریم هر لحظه از خدا میخوام که گشایشی در رزق و روزیمون ایجاد کنه و بتونیم نیازهای این دو بچه رو در کنار ضروریات زندگی خودمون برآورده کنیم. خب من آدمی هستم که تا وقتی که به کسی مقروض باشم نمیتونم خرجهای دیگه ای که ضرورت فوری ندارند انجام بدم یا مثلاَ  حاضر نیستم سفر برم اما قسط بانکیم بابت هزینه های سفر عقب بیفته و همین هم شده که رتبه اعتباری بانکی من شده A1  که بالاترین رتبه اعتباری بانکی هست اونم با وجود اینهمه قسط ماهانه. خدا رو شکر که هرگز نذاشتم قسطهام عقب بیفتند یا قرض مردم رو دیرتر از موعدی که گفتم بدم اما خب از مهرماه به بعد اگر حقوق مناسب و ماهیانه ای از طرف همسرم به زندگیمون تزریق نشه دیگه واقعا نمیدونم چیکار قراره بکنیم. البته خب  سختی اصلی تا دو سال آینده هست و بعد اون با سبک شدن و بازپرداخت قسطها کارمون راحتتر میشه اما همین دوسال رو فقط خدا باید بهمون کمک کنه.

 میبخشید منو که دارم اینها رو مینویسم، شاید براتون  تکراری و خسته کننده شده باشه که در پستهام این موارد مالی و دغدغه های مادی رو چند باری اشاره و تکرار کردم اما الان تمام اینها برای من شده یه چیز ترسناک و نگران کننده. هزینه های زندگیمون بعد برگشت من به سر کار خیلی خیلی بیشتر میشه و این تازه جدای از حجم کارهای زیادی هست که من یکماه دیگه باید تقبل کنم از جهت رسیدگی به امورات بچه ها و رفتن و اومدن از سر کار و کارهای خونه و رسیدگی به درس و مشق نیلا و ... شاید بگید اینهمه قسط و قرض رو نباید تقبل میکردیم و نباید میذاشتیم انقدر همه چیز سخت بشه برامون، اما حقیقت اینه که خرید خونه فشار خیلی زیادی بهممون وارد کرد بخصوص که نخواستیم ماشینمون رو بفروشیم و یا اندک سرمایه جانبی در قالب طلا رو که داشتیم و برای همسرم بود و در واقع میخواستیم برای آینده بچه ها کنار بذاریم دست بزنیم... برای پیشرفت زندگیمون مجبور بودیم اینهمه سختی بکشیم تو این سن و سال و الان هم خب باید این قسمت ماجرا رو یعنی اینهمه هزینه های بالای زندگی رو حداقل تا دو سال دیگه که اقساط سبکتر بشه تحمل کنیم اما خب اعتراف میکنم که فشار خیلی  زیادی به هردوی ما وارد میشه. 

من باز هم میگم اگر همسرم درآمد مشخص و ثابت ماهیانه ای داشت میتونستیم از عهده همه هزینه ها بربیایم و با صرفه جویی اقتصادی که در خودم سراغ دارم یه زندگی معمولی داشته باشیم اما وضعیت کاری همسرم خیلی در زندگی ما رو به عقب برد...نمیخوام بگم اصلاَ اونو در شرایطی که براش پیش اومد مقصر نمیدونم، به هر حال تصمیمات و گاهی رفتارهای اشتباه اون هم موثر بود اما اونچه که  من طی این سالها شاهدش بودم این بود که نهایت تلاشش رو کرد و نشد که بشه، فقط  شاید یه جاهایی باید روی رفتار و روحیاتش کار میکرد و در شغل مهندسی خودش علی رغم همه سختیهاش و حق خوریها و دلخوریها میموند و به جای اینکه به بهانه حق خوریها و حقوقهای دیر به دیر کلاَ‌ از این رشته و شغل جدا بشه دنبال شرکتهای معتبرتر و اشخاص مطمن تری میرفت که الان کار به اینجایی که رسیده نکشه و اینهمه فشارهای مالی به من و به خودش وارد نشه.

+++++++ الان هم ناشکری نمیکنم. درسته خیلی سختی کشیدیم اما خدا رو شکر میکنم که یه خونه بزرگتر و مناسبتر خریدیم و از خدا میخوام باقی مسیر رو برام هموار کنه. ما تو سن و سالی نیستیم که بگیم بعدها هم وقت برامون زیاده... با همه فشار و مشقتی که الان متحمل شدیم و میشیم اما مطمئنم تحمل همین مدل فشارها چندسال دیگه از الان هم برامون خیلی سختتر میشد چون سنمون بیشتر و ظرفیت جسمی و روحیمون خیلی کمتر از الان میشد.یعنی میتونم بگم تقریباَ  آخرین فرصتهای ما برای داشتن یه زندگی بهتر همین مقطع فعلی هست. پس تا وقتی که هنوز میتونیم بگیم کم و بیش در سن جوانی هستیم باید آخرین زورهامون رو هم بزنیم تا حداقل بچه هامون در آینده نسبت به ما سختی کمتری بکشند. اینها رو میگما اما نمیتونم توصیف کنم که چقدر چقدر نگرانم و همش نشخوار ذهنی دارم که باید چطوری اینهمه قسط و قرض و هزینه مهد کودک بچه ها و هزینه های روتین زندگی رو بدیم.

فقط خود خدا کمک کنه و شغل همسرم درست بشه (خیلی پیگیر وضعیت شغلیش بودیم این مدت) و بتونه درآمد ثابت و مشخصی ماهیانه داشته باشه بلکه بتونیم به هر سختی شده وضعیتمون رو مدیریت کنیم. تازه حتی اگر همسر هم حقوق ماهانه داشته باشه باز هم تا دوسال دیگه سختیهای مالی ما کم نخواهند بود اما اگر سر کار نره که رسماَ  به نظرم اصلاَ و ابداَ شدنی نیست دیگه.... 

+++++++ میبینید دوستان عزیزم چرا سعی میکنم کمتر بنویسم؟ چون اگر بخوام بنویسم باید از این مدل دغدغه های تکراری بنویسم و بعدش فکر کنم خب گفتن مکرر این حرفها به دوستان چه دردی دوا میکنه؟؟ تازه شاید بیشتر دافعه داشته باشه.  برای همین سعی میکنم کمتر بیام اینجا. زندگی من هیجان خاصی نداره که بخوام مثلا از اتفاقات خیلی شاد و هیجان انگیزش حرف بزنم. دیگه اغلب حرفهای دلم همینا میشه دیگه.

دو سه روزیه که به خاطر همین فشارها و استرسها با تپش قلب بیدار میشم. همش دارم به یکماه بعد فکر میکنم که من باید برم سر کار و درست همون روز نیلا بره مدرسه و نویان بره مهد کودک و همه این هزینه هایی رو هم که گفتم باید تقبل کنیم... و بعد هم زندگیمون وارد یه مسیر کاملاَ‌ تازه و پر از شلوغی و خستگی بشه...میدونم که این دوره هم مثل همه دوره ها و اتفاقات سخت گذشته میگذره و خاطره ای ازش میمونه و بس، اصلاَ شاید فکرش از خودش ترسناک تر باشه (شاید هم واقعیتش ترسناک تر باشه نمیدونم!) اما به هر حال حتی فکر اینکه اینبار هم میگذره چیزی از نگرانیم کم نمیکنه....خدایا خودت کمکمون کن و بهمون توان بده از این مرحله هم عبور کنیم. من همیشه و در هر شرایطی با وجود همه ترسها و سختیها ته دلم ایمان داشتم که خدا از اون بالا نگاهش به من و زندگیم هست و همینطوری که از بچگی و مجردی تا بعد ازدواجم منو از گردابها و طوفانهای زیادی به سلامت گذرونده، همچنان حواسش به من و زندگیم هست، ولی خب چون ذاتاَ بلد نیستم در لحظه زندگی کنم و وقایع زندگیم رو از قبل برای آینده برنامه ریزی میکنم و بهش میپردازم و فکر میکنم (هم خوبه و هم بد)‌شاید هرگز نتونم اون آرامش واقعی رو در زندگیم تجربه کنم. به هر حال اینم یه مدلیه دیگه...

دوری از بچه هام برام سخته... با اینکه تو خونه که هستم گاهی خیلی ازدستشون کفری میشم و گاهی متاسفانه خیلی داد و فریاد میکنم سرشون، اما خیلی به بودن کنارشون عادت کردم. انشالله که بتونم دوری از بچه ها رو تاب بیارم و بخصوص نویان هم از مهرماه که میره مهدکودک به خوبی همکاری کنه وگرنه دلم پیشش میمونه. همین الان گاهی که بغلش میکنم از فکر اینکه از مهرماه باید بذارمش مهد کودک و خودم برم سر کار اشک تو چشمام جمع میشه و محکمتر در آغوش میگیرمش. خدای بزرگ من بچه های عزیز من رو در پناه خودت حفظ کن و چه من باشم و چه نباشم یار و یاور و پناه و مراقبشون باش. از عمر من کم کن و به عمر اونا اضافه کن. آمین.

×××××××× خیلی گذرا اشاره ای به دو سه تا موضوع دیگه هم داشته باشم و این پست رو تمام کنم چون تا همینجاش هم خیلی طولانی شده.

+++++++ این مدت که نبودم یکروزش مربوط میشد به آزمون تبدیل وضعیتمون که خیلی یهویی بهمون اعلام کردند و گفتند نیازی به مطالعه قبلی نداره. آزمون صبح روز پنجشنبه ۱۷ مرداد ماه یعنی حدود ده روز قبل در دبیرستان  البرز تهران با شرکت بیش از دویست نفر از همکاران برگزار شد. ظاهراً دبیرستان  البرز، دبیرستان قدیمی و معتبری هست که خیلی از مشاهیر ایران اونجا درس خوندند و انصافا هم خیلی بزرگ و زیبا بود و شبیه دبیرستانهای معمولی نبود، بیشتر به دانشگاه شباهت داشت. چقدر هم که همکاران قدیمی رو در اونجا بعد سالها دوری، دیدم که هرکدوم در شعب و سازمانهای تابعه مشغول به کارند و خب زمانی همگی در یک ساختمان کار می‌کردیم.حالا دیگه منتظرم ببینم نتیجه اون آزمون چی میشه و  تبدیل وضعیتمون به کجا میرسه. انشالله که خیره.

+++++++ عصر همون روز پنجشنبه هم با دوستان و فامیل همیشگی رفتیم باغ محمد شهر کرج که خب حال یکی از دخترا (میشه خواهر خانم پسرخاله سامان) اصلاَ‌ خوب نبود و همش خوابیده بود و میتونم بگم خیلی خوش نگذشت اما از طرفی، شیما، خانم پسرخاله سامان هم برای نیلا و هم برای نویان هدیه های قشنگی خریده بود اون هم بی مناسبت و من واقعاَ حس خوبی از این محبتش گرفتم بخصوص که مناسبت خاصی هم در کار نبود. شاید هم میخواسته دلخوری سری قبل رو که برنامه بیرون رفتنمون رو دقیقه نود کنسل کرده بود از دلمون دربیاره (همون عصر که من ساندویچ درست کرده بودم و همه چیزو آماده کرده بودم و یهویی موقع حرکتمون  پیامک داد که برنامه کنسل هست چون برنامه دیگه ای براشون پیش اومده. تو پست قبلی نوشتم).شیما بینهایت عاشق بچه های من هست و منو هم دوست داره و بهم خیلی محبت داره و من از این بابت خدا رو شاکرم. فعلا که این جمع تنها جمعی هست که باهاشون رفت و آمد داریم و همین هم غنیمته، چون من حتی با خواهران خودم هم رفت و آمدی به اون معنا ندارم درحالیکه مشکل یا دلخوری خاصی هم در میون نیست. 

+++++++ موضوع دیگه اینکه مراسم چهلم سوگند عزیز (روحش شاد) پنجشنبه ۲۴ مرداد مصادف با اربعین حسینی خیلی باشکوه برگزار شد در همون تالار مجلل و زیبایی که مراسم سوم و هفتمش رو گرفته بودند. چقدر مراسم خوب و آبرومندانه ای بود با آهنگهای خیلی زیبا و غمگین و چندین مدل غذا و نوشیدنی و سالاد...از اون جهت میگم که الان با وجود این گرونی و هزینه های بالای زندگی به نظرم از عهده افراد کمی برمیاد که چنین مراسم باشکوهی در این ابعاد بتونند بگیرند. خدا به مالشون برکت بده. داشتم فکر میکردم هزینه همین مراسم چهلم میتونست جهیزیه چندین دختر دم بخت و نیازمند رو تامین کنه یا مثلاَ‌ هزینه های درمان چندین کودک سرطانی رو پوشش بده، (حالا مراسمات دیگه رو نمیگم همین مراسم چهلم به تنهایی) و ایکاش این فرهنگ جا میفتاد که هزینه  مراسم سوگواری صرف چنین مواردی بشه. البته این بنده های خدا که از کمک به نیازمندان هرگز دریغ نکردند و همیشه دست به خیر داشتند و  خب به نحوی دوست داشتند مراسم تک دختر عزیزشون آبرومندانه برگزار بشه که همین هم شد خدا رو شکر،‌ با شناختی هم که ازشون دارم مطمئنم خیرات زیادی برای دخترشون به فقرا و نیازمندان کردند و خواهند کرد، اما خب به طور کلی میگم که ایکاش این فرهنگ به وجود بیاد که بتونیم بدون نگرانی از بابت حرف و حدیث مردم که مثلاَ‌ بگند برای عزیز از دست رفته شون خرجی نکردند و لابد براشون مهم نبوده و ... همه بازماندگان بتونند این مدل هزینه ها رو صرف بیماران یا نیازمندان بکنند و گره از مشکلات خیلی از فقرا یا بیماران باز بشه.

++++++++ اینو اضافه کنم که روز دوشنبه ۲۱ مرداد یعنی سه روز قبل از مراسمی که در تالار به مناسبت چهلمین روز درگذشت سوگند جان گرفته بودند روز چهلم واقعی مرحوم سوگند بود اما بابت اینکه همه بتونند در مراسم حضور داشته باشند مراسم اصلی تالار رو انداختند برای  آخر هفته و پنجشنبه. ولی خب روز دوشنبه سر خاک در امامزاده عینعلی زینعلی هم مراسم جداگانه و باشکوهی گرفتند و تعداد خیلی زیادی هم اون روز اومده بودند سر مزار دختر زیبامون. درست همون روز دوشنبه که قرار بود ما هم بریم سر خاک، در کمال ناراحتی متوجه شدیم که رضوانه خواهرم حالش بد شده و دلدرد خیلی بدی گرفته. حالا همسرش هم رفته بود کربلا برای پیاده روی اربعین و هنوز به تهران نرسیده بود. سامان هم که اینجور مواقع خدایی از هیچ کار و کمکی دریغ نمیکنه و خیلی دلسوز و بامحبت هست، رفته بود دنبالش ( رضوانه خونه مامانم بود) و برده بودش بیمارستان و تمام مراحل پذیرش و بستری و ... رو انجام داده بود و کنارش بود تا همسرش چندساعت بعد رسید تهران و یک راست هم اومد بیمارستان. طفلک خواهرم که خیلی خیلی درد کشید و ما همگی به شدت نگرانش بودیم. بچه یک و نیم ساله اش پیش مادرم بود و مادرم هم برای نگهداری از بچه با توجه به اینکه اذیتهای خودشو داره، خیلی در فشار و سختی بود با با حال و روزی که مادرم داره. خلاصه که خیلی خیلی اوضاغ بدی بود. زمانیکه مطمئن شدم سامان به این زودی کارش در بیمارستان تموم نمیشه و نمیتونه ما رو ببره،‌ اسنپ گرفتم و با بچه ها برای مراسم چهلم سوگند جان سر خاکش در امامزاده حاضر شدیم.... مادرشوهر و پدرشوهرم هم از رشت اومده بودند تهران. دیگه شوهر رضوانه هم همون شب از مسافرت کربلا برگشت و رفت پیش خواهرم و سامان آخر شب و بعد شام اومد دنبالمون و رفتیم خونه... همون شب یکی دو تا حاشیه هم در خونه دخترخاله سامان (مادر سوگند عزیز) پیش اومد و باعث دلخوری هر دوی ما و به خصوص سامان شد و اون هم برمیگشت به اینکه پسرخاله سامان (دایی سوگند جان) دو سه باری به بچه های من تذکر میداد که ساکت باشند! این درحالیه که تعریف از بچه هام نباشه تقریباَ‌ هر کسی بچه های منو دیده از آرومی و ادبشون گفته.. بچه های من خونه دخترخالش به جز صحبتهای بچه گانه و بازی با گوشی هیچ حرکت یا شیطنتی نداشتند. حتی از جاشون هم بلند نمیشدند که به چیزی دست بزنند یا از روی مبلها بپرند یا بدو بدو کنند. صرفا سر میز شام مثلاَ حرف میزدند و سوالات جورواجور میپرسیدند که یهویی پسرخاله سامان گفت فقط صدای شما دو تا بچه میاد و چقدر حرف میزنید و ... همین باعث شد که سامان خیلی ناراحت بشه و به بچه ها بگه عمو داره باهاتون شوخی میکنه که یهویی همون پسرخاله بصورت کاملاَ‌ جدی گفت اصلاَ‌ هم شوخی نمیکنم! همین باعث دلخوری همسرم شد. در کنارش یه موضوع دیگه ای هم پیش اومد که برمیگشت به دخترخاله سامان (خاله سوگند جان) که الان دیگه وقت نمیشه درموردش بنویسم و همون هم یه مورد دومی بود که باعث ناراحتی ما شد. برای همین برای روز پنجشنبه غروب که مراسم اصلی بود و همگی بعد صرف ناهار در تالار برای مراسم چهلم دومی که گرفته بودند، سر خاک جمع شده بودند، سامان با دلخوری و ناراحتی در جمع حاضر شد و اخماش بدجور تو هم بود (که البته من همش میگفتم حالا که اومدی لطفاَ فقط با همون دو نفر رفتار سرد داشته باش و با بقیه خوشرو باش. ) بعد مراسم  هم که همگی برای شام مجدد خونه دخترخاله جمع شده بودند (از ناهار در تالار مقدار زیادی غذا و کباب و گوشت و مرغ و ... اضافه اومده بود و برای همین از همه دعوت کرده بودند برای شام هم برن خونشون) ما دیگه نرفتیم خونه دخترخاله و برگشتیم خونه خودمون که بعدتر خاله سامان با سامان تماس گرفت و بارها پرسید که چی شده و چرا رفتید و نموندید و... ؟ سامان اولش نمیخواست چیزی بگه اما من بهش اشاره کردم و گفتم موضوع ناراحتیت رو بگو که بدونه چی بوده و سامان هم گفت. خاله سامان هم گفت من از طرف پسرم ازت عذرخواهی میکنم و اون گاهی تند و تیز حرف میزنه و به من ببخش و ...سامان هم گفته بود ما به احترام سوگند جان و شما و مامان و باباش تمام مراسم رو اومدیم و اتفاقاَ همین پنجشنبه که ما مراسم چهلم سوگندجان اومدیم مراسم اولین سالگرد فوت عمه مرضیه هم بود (درست همین پنجشنبه مراسم سال عمم بود که در سمنان برگزار شد و ما مراسم سوگندجان رو انتخاب کردیم) و ما بابت جوونتر بودن سوگندجان و اینکه مراسم چهلم بود ترجیح دادیم این مراسم رو بیایم و انتظار نداشتیم بابت یکی دو ساعت در منزل مرحوم بودن به احترام پدر و مادرش، چندباری بیخود و بیجهت به بچه های ما تذکر داده بشه بابت حرف زدن!

خلاصه که سامان به توصیه من دلیل ناراحتیش و نرفتن ما به منزل سوگند جان بعد مراسم چهلم (برای صرف شام در کنار بقیه فامیل) رو بیان کرد. خب من فکر کردم اگر قرار باشه موضوع ناراحتیمون رو مخفی کنیم باز در آینده قراره این نوع برخورد اونهم با بچه های خوب من تکرار بشه...با خودم گفتم حتی اگر به فرض هم حرف و حدیثی بشه و مثلاَ بگند چقدر بی جنبه هستند و ظرفیتشون کمه و چقدر زیادی حساسند و ... باز بهتر از اینه که در آینده حواسشون به ناراحت شدن ما و بچه های ما نباشه! هر جور فکر میکردم میدیدم همین آدم امکان نداشت مثلا به بچه های فلان فامیلشون که ۲۴ ساعته در حال بپر بپر و حتی بی ادبی بود کوچکترین حرفی بزنه حتی اگر شده به خاطر رودربایستی و احترام به پدر و مادرش، اما درمورد ما خیلی راحت دو سه بار تذکر میداد انگار نه انگار که ما اونجا نشستیم و اصلاَ‌ بچه ها هم خدا شاهده هیچ کار خاص و اشتباهی نکرده بودند جز همین حرف زدن.  لابد من و سامان اونقدر متواضعانه و گرم و صمیمی برخورد کردیم که ذره ای حس رودربایستی برای یه سری فامیل نذاشتیم که هر حرفی رو به بچه های ما نزنند اونهم وقتی به گفته غریب و آشنا بچه های من بچه های خوبی هستند و ابداَ‌ اهل فوضولی و خرابکاری در خونه مردم نیستند و حتی برای برداشتن خوراکی یا شکلات از سر میز هم از من یا پدرشون اجازه میگیرند و روشون نمیشه خودشون چیزی بردارند و مثلا با خجالت تمام در گوش من میپرسند مامان اشکال نداره مثلا یه شکلات بردارم؟ و وقتی من میگم برید بردارید باز روشون نمیشه و من خودم باید بردارم و بهشون بدم! یعنی در این حد بی آزارند و من متعجب شدم از این نحوه برخورد از طرف پسرخاله سامان (دایی سوگند جان) و در یک مورد هم دخترخاله سامان (خاله سوگند جان). حقیقتاَ‌ دیگه دلم نمیخواد بذارم چنین رفتاری رو در حضور من و سامان تکرار کنند نه اینها و نه هیچکس دیگه و به نظرم کار خوبی کردیم که بعد مراسم چهلم دوم یعنی پنجشنبه به بهانه خستگی بچه ها خداحافظی کردیم و دیگه خونه دخترخاله سامان  (مادر سوگند عزیز) نرفتیم. البته به جز این دو نفر که اسم بردم، مادر و پدر سوگند جان (دخترخاله سامان و همسرش) و خاله اش و بقیه فامیل نهایت محبت و احترام رو داشتند. به هر حال که خدا بهشون صبر بده. یک کتاب مفاتیح زیبا هم به یاد سوگند عزیز بین مهمانان در مراسم چهلم در تالار پخش شد و منم یکی گرفتم و این چند روز برای نذری که جندوقت قبل انجام دادم هر روز از روزی که کتاب به دستم رسیده، از همین کتاب مفاتیح زیارت عاشورا میخونم و با دیدن صفحه اول کتاب مفاتیح و عکس سوگندجان به یاد این دختر معصوم و خواهر خودم فاتحه ای قرائت میکنم.

 +++++++ حال خواهرم رضوانه هم متاسفانه تعریفی نداره و همچنان دلدرد و معده درد اذیتش میکنه... بچه خیلی زجر کشید این مدت. جواب آزمایشش چیز خاصی نشون نداده اما نمیدونم دلیل این حال بد و دردهای زیادی که داره چیه. دکتر گفته التهاب معده داره و وضعیت معدش خیلی بد و بحرانی و حتی خطرناکه. رضوانه از بعد زایمانش خیلی بیشتر از قبل حرص و جوش خورده و ذاتاَ‌ هم به شدت استرسی و مثل خودم دچار وسواس فکری (البته نوع متفاوتی نسبت به من) هست و من مطمئنم بخشی از این درهای شدیدش از اعصاب هم هست. امیدوارم که هر چه زودتر حالش بهتر بشه. چندباری بهش پیام دادم که اگر بخواد بیاد پیش من بمونه یا من برم پیشش و کمی کمک حالش باشم (رضوانه و خواهر بزرگم مریم چندماهیه که قهر هستند و نمیتونه روی کمک مریم حسابی بکنه) اما گفته اگر لازم بود بهت میگم بیای و فعلاَ‌ که ازم نخواسته برم. خیلی نگرانشم. امیدوارم این درد و حال بد ازش دور بشه. خواهرم از همون بچگی خیلی بیجون و ضعیف بوده و الان هم با وجود یه بچه شیطون خیلی بیشتر از همیشه اذیت میشه و وضعیت روح و روانش هم تعریفی نداره. ایشالا که حالش بهتر بشه. 

++++++ خب من دیگه برم. یه سری موارد دیگه ای رو هم دوست داشتم بنویسم و تعریف کنم که اتفاقا مهم هم بودند، اما این پست به اندازه کافی طولانی شده و دیگه وقت نمیشه که بنویسم، مثلا مشکل یبوست گرفتن بچم نویان که سه روزه زندگیمو فلج کرده و اعصابم رو داغون و متاسفانه کاملا هم به نحوی صددرصد تقصیر خودم هست که بچم اینطوری شده چون نویان تا همین سه روز قبل هرگز چنین مشکلی نداشت!!! فقط خدا کنه ادامه دار نشه که رسماً بیچاره میشم و هرگز هم خودمو بابتش نمی‌بخشم (راستش من خیلی حماقت کردم خیلی و نمی‌تونید تصور کنید چطور باعث این قضیه شدم، اصلا هم ربطی به تغذیه نداره. امیدوارم خدا و پسرم منو ببخشند و فقط خدا بهم رحمی بکنه و مشکل بچم ادامه دار نشه که سختی و عذاب وجدانش قابل تحمل نیست برام).

 یک مورد و خبر مهم دیگه ای هم هست که شاید در یه پست خصوصی راجبش نوشتم. فکر میکنم برخی از دوستان اینجا بدونند در چه مورد حرف میزنم. هر موقع قطعی شد و مطمئن شدم در اون خصوص هم می‌نویسم انشالله.

ممنونم که این نوشته طولانی رو تا اینجای کار خوندید. نوشتنش که چندساعت طول کشید. یکشنبه صبح شروع به نوشتن کردم و  الان نزدیک ساعت دو نیمه شب سه شنبه هست که این مطلب رو به پایان میرسونم. امیدوارم دفعه بعدی که مینویسم (شاید یکی دو هفته دیگه) نگرانیهام کمرنگ تر شده باشند. البته به لطف خدا الان که این مطلب رو تموم میکنم نسبت به زمانی که شروع به نوشتن کردم کمی حالم بهتره و استرسهام کمتر،‌ قطعاَ یکی از دلایلش همین نوشتن افکار و دغدغه هاست که همیشه باعث سبکتر شدن و نظم دادن به ذهن و فکرم میشه. دلیل دیگه اش هم اینه که ظهر روز یکشنبه و در اثنای نوشتن این پست (پست رو یکشنبه صبح شروع کردم و بامداد سه شنبه تمام میکنم) رفتم و  همراه بچه ها به مهدکودک جدیدشون سر زدم و با خانم مدیرش صحبت کردم و با برخورد خوب و گرم و صمیمیش و حرفهای اطمینان بخشی که رد و بدل شد، یکم خیالم راحتتر شد اما خب همچنان باید برای ماه های آینده و هزینه های متعدد و تغییرات جدید زندگیمون، برنامه ریزی درست و حسابی داشته باشم و آمادگی لازم روحی و فکری و حتی جسمی رو کسب کنم. توکل به خدا. 

بازم ممنونم از همراهیتون دوستان خوبم.

دوراهی (رمز متفاوت)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نوشتن این پست  بیشتر از چهار پنج ساعت طول کشید! امیدوارم خوندش راحتتر باشه.

ممنونم از راهنماییهای خوب دوستان در پست قبلی راجب استفاده از وام بانکی دویست میلیون تومانی.

شاید به جرات بگم سه چهار روز تمام تقریبا دقیقه ای نبود که فکر نکنم تصمیمم در مورد این مبلغ دویست میلیون تومن وام چیه اونم با توجه به زمان ده ماهه و شرایط مالی که داشتیم و مشکل در پرداخت اقساط و ... نظرات دوستان هم کمک کننده و ارزشمند بودند قطعاَ اما در نهایت تقریباَ نظرات درمورد استفاده از صندوق درآمد ثابت با سود ماهانه و یا خرید طلا، یکسان و کم و بیش یک اندازه بودند و همچنان من نمیتونستم جمع بندی کاملی در ذهنم داشته باشم. در نهایت وقتی دیدم نظرات تقریباَ برابر هستند و با توجه به روحیه خودم که به شدت محافظه کارانه هست و از ضرر کردن خیلی واهمه دارم، تصمیم گرفتم کارت رو نقد کنم و صد میلیون تومنش رو طلا بگیرم و صد میلیون باقیمانده رو در یکی از صندوق های درآمد ثابت با سود ماهانه قرار بدم.

لحظه به لحظه قیمت طلا رو رصد میکردم. قیمت طلا تا ۶۸۷۰ هم پایین اومد اما من همچنان با تصور اینکه طلا ممکنه کمی پایینتر هم بیاد، صد میلیون خریدم رو انجام ندادم و بابت همین وسواس فکری و شک و تردید همیشگی مدام صبر کردم بلکه با قیمت بهتری خرید کنم و تنها دو روز بعد طلا از گرمی 6870 به بالای هفت تومن رسید و من در قیمت تقریبی هفت میلیون و صد خریدم رو انجام دادم! همیشه بابت این تردید و وسواسم ضربه میخورم، خب دیدم طلا بابت اخبار مذاکرات داره پایینتر میاد و فکر کردم شاید بتونم روی شش و هفصد یا شش و هشصد خریدم رو انجام بدم و وقتی دیدم ۶۸۷۰ هست گفتم ایشالا تا فردا زیر ۶۸۰۰ میاد و من همون موقع خرید میکنم که دقیقا فردای اون روز رفت بالای هفت تومن! و تا رفتم به خودم بجنبم بالاتر از اون هم رفت و من از ترس بالاتر رفتنش روی عدد حدودی ۷۱۰۰ خرید کردم. یکی بگه وقتی قصد خرید داری دیگه انقدر دست دست کردن معنایی نداره! آخرش هم خب بابت همین تعلل، اول کاری کمی ضرر کردم و قیمت بالاتر خرید کردم. فردای اون روز قیمت طلا کمی هم بالاتر رفت و تا گرمی ۷۲۴۰ هم رسید اما دومرتبه به همون هفت و صد و زیر اون رسید. بابت مذاکرات امروز وزیر امور خارجه با وزرای سه کشور اروپایی، احتمال کاهش قیمت جزئی طلا در هفته آینده هست اما در نهایت که طلا گارد صعودی داره و در این مورد جای شک و شبهه ای نیست.

حالا بعد اینکه صد میلیون تومن رو روی هفت و صد خرید کردم باز وسواس فکری اومده بود سراغم که کاش همه اش رو طلا میخریدی و صد تومن دیگه رو هم خرید میکردی هرچه بادا باد (با توجه به اینکه احساسم میگه طلا قیمتهای خیلی بالاتری رو میبینه و سودش از صندوق در نهایت بیشتر میشه) اما باز به خودم گفتم تو روحیه محتاطانه خودت رو میشناسی حداقل میدونی از اون صد تومن دیگه بطور قطعی در پایان ده ماه ۲۵ میلیون تومن سود رو داری و اگر یک هزارم درصد طلا بخواد ضرر بده (که خیلی خیلی خیلی بعیده با توجه به همه تحلیلها و شرایط کشور) دست کم میدونی اصل پول حفظ میشه.... حالا هنوز هم تو سرم پر از فکر و تردیده و هی با خودم میگم برو اون مبلغ رو هم بردار  و همه اش رو طلا بگیر اما باز مقاومت میکنم و میگم بذار تصمیمت همینطوری ادامه پیدا کنه. امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم در نهایت. شما هم تایید میکنید؟

برای هر قدمی که سر نقد کردن این پول (چون کارت اعتباری بود) و بعد هم نوع استفاده ازش برداشتم، کلی پرس و جو و تحقیق کردم! نه که از خودم تعریف کنم تقریباَ‌ بعید میدونم هیچکسی اندازه من بتونه انقدر برای هر موضوعی بالا و پایین و حساب و کتاب کنه... این البته لزوماَ‌ حسن من نیست (مثل همون طلا نخریدن با قیمت پایینتر که در دو پاراگراف بالا گفتم و آخرش هم گرونتر خریدم) بلکه خیلی وقتها ضعف حساب میاد و باعث آزار و اذیت من میشه و خستم میکنه. یکی از تبعات و آثار وسواس فکری هست که گاهی خوبه و گاهی هم بد، یعنی خب خیلی وقتها نتایج مثبت هم داشته اما شاید به اونهمه عذاب و استرس و فکر و خیال نمیرزیده.

من برای نقد کردن این کارت خیلی پرس و جو و تحقیق کردم. در نهای دو گزینه بهم پیشنهاد شد از طرف دوست و آشنا، یکیشون از فامیلهای شوهر دوستم سمانه بود که نه الی ده میلیون از کارت برمیداشت و نقدش میکرد و شوهر عمه خودم (پدرشوهر خواهر کوچیکم) که با پارتی بازی پنج تومن ازش کم میکرد و طبیعتاَ انتخاب من گزینه دوم بود، اما این وسط از اونجا که همیشه نهایت تلاشم رو میکنم تا راههای بهتر و کم هزینه تری هم پیدا کنم به شکلهای دیگه هم پیگیر نقد کردنش شدم. انقدر اینور و اونور زنگ زدم که فکر کنم دویست تومن پول تلفن داده باشم فقط! خب من نمیخواستم بابت نقد کردنش ده تومن یا حتی همون پنج تومن از مبلغ کلش از طرف مغازه دارها (بابت مالیات) کم بشه و یه جورایی اصطلاحاً  زورم میومد. بعد کلی تحقیق و بررسی و تماس تلفنی، تصمیم گرفتم پول رو در کیف پول بورسی بریزم و کل دویست میلیون رو بدون هیچ کم و کسری برداشت کنم، پیدا کردن همین روش هم کار اصلاَ راحتی نبود چون همه کارگزاریهای بورسی امکان استفاده از این کارت رو نمیدادند  و من کلی پرس و جو و تحقیق و بعد کلی تماس تلفنی با چندین کارگزاری مختلف و سوال کردن ازشون که آیا اونجا امکان استفاده از کارت بانک ملی هست یا نه، آخرش به دفتر کارگزاری که انتخاب کرده بودم حضوراَ همراه سامان و بچه ها مراجعه کردیم و سامان هم همونجا کد سجام گرفت (وام و کارت بانکی به اسم سامان بود و حتماَ  اون باید این پروسه رو انجام میداد) و در نهایت کارت رو کشیدیم و بدون هیچ کم و کسری مبلغش رو برداشت کردیم،‌ تنها خسارت وارده هم مبلغ ۵۰۰ هزار تومن حریمه ورود به طرح ترافیک بود! و ما فکر نمیکردیم انقدر جریمه اش باشه! فکر میکردیم نهایتاَ دویست تومن هست و دیدیم از اسنپ به صرفه تره که خب بعداَ‌ فهمیدیم مبلغش بیشتره! اتفاقاَ متوجه شدیم چندین باری که همینطوری وارد طرح ترافیک شدیم هر بار جریمه خیلی بالایی برامون ثبت شده و ما خبر نداشتیم.

خلاصه که اینطوری کارت رو نقد کردم. سامان و حتی مادرم میگفتند بیخیال چقدر پرس و جو میکنی و بده به شوهر عمه کارت رو بکشه و پنج تومنش رو کم کنه و اینهمه پیگیری نکن خودتو  راحت کن ، اما من دست بردار نبودم و در نهایت نتیجه تحقیقات و پیگیریهای خودم باعث شد بدون ذره ای کسر شدن پول بتونم کارت رو نقد کنم. خب اینجای کار از خودم راضی بودم که همیشه دنبال کم هزینه ترین راهها میگردم هر چقدر هم بهم فشار بیاد و خسته بشم، و این وسواس داشتن اینجا به دردم خورد (تو خرید خونه هم به دردم خورد البته)، اما مرحله بعد نوع استفاده از کارت بود و چقدر این بلاتکلیفی و تردید بابت نوع هزینه کرد کارت اذیتم میکرد (همین شد که نظرات دوستان رو پرسیدم) و سامان هم که همیشه همه چیو میسپره به من و فقط نظرش رو که میپرسیدم میگفت من بودم همه اش رو طلا میگرفتم اما با روحیه ای که تو داری من نمیدونم چی بگم و خودت تصمیم بگیر....

آخرش هم که همونطوری که گفتم، کارت رو نصف نصف استفاده کردم، نصف طلا و نصف هم صندوق درآمد ثابت...همچنان معتقدم طلا سود بیشتری میده و مبلغ بیشتری  از نیاز مالی سال بعدم برای جابجایی به خونه جدید رو پوشش میده اما خب هیچی رو نمیشه با قطعیت و صد درصد گفت، فقط بر اساس احتمالات و تحلیل ها میشه این نظرو داد. حالا یه گزینه هم دارم و اینکه به قول یکی از دوستان هر موقع که دیدم طلا به نظر میرسه که قراره رشد زیادی بکنه باقی پول رو هم تبدیل به طلا کنم. کلاَ البته همه این برنامه ریزیها تا خرداد سال بعد هست و اگر بیشتر از اون وقت داشتم و مثلاَ حتی یک و نیم سال وقت داشتم همه این پول رو طلا میگرفتم. راستی یکی دیگه از برنامه هام هم اینه که مثلاَ دو سه ماه مونده به موقعیکه باید پول رو برداشت کنم پول رو داخل بانک بذارم و بتونم بعد دو سه ماه وامی در حد پنجاه تومن اینا بگیرم و خلاصه باز مبلغ بیشتری از کم و کسری سال بعد رو جور کنم. اینم یکی از برنامه هاست و باید ببینیم تا اسفند ماه چه تصمیمی میگیرم.

اولین باره پولی در این صندوق های درآمد ثابت قرار میدم و با اینکه خیلی زیاد راجبشون تحقیق کردم وشاید چندین ساعت از کارگزاریهای مختلف مشاوره تلفنی گرفتم و در اینترنت هم تحقیق کردم تا بهترین و پربازده ترینشون رو انتخاب کنم اما اولین باره که دارم ازشون استفاده میکنم و انشالله که تجربه مثبتی باشه و بعدتر بتونم به شما هم پیشنهاد کنم چون به نظر نمیرسه که افراد زیادی در کشورمون با این صندوقها آشنا باشند یا ازشون استفاده کرده باشند و برای خودم هم تجربه جدیدی هست. ایشالا که در نهایت از انتخابی که انجام دادم و بابتش ساعتها فکر و تحقیق و بررسی کردم راضی باشم

شاید بعد تمام این تجربه ها یه پیج مشاوره مالی بزنم و به همه مشاوره رایگان بدم. البته که شوخی میکنم و من همچنان به اغلب تصمیمات مالی خودم که اتفاقاَ خیلی هم محتاطانه میگیرم با دیده تردید و ترس نگاه میکنم و خیلی وقتها آزمون و خطا کردم و بابتش هزینه هم دادم، اما اعتراف میکنم که نسبت به چند سال قبل خودم خیلی بیشتر تجربه و دانش مالی پیدا کردم و خیلی وقتها حسرت میخورم که چرا ده یا پازنده سال پیش این آگاهی رو نداشنم و هیچ راهنمای درستی هم نداشتم که اگر داشتم الان هزاران پله از وضعیت فعلی در زندگی جلوتر بودم.

حالا از  آخر این ماه هشت میلیون تومن به اقساطمون اضافه میشه و از مهرماه هم که بچه ها باید برند مهد کودک (هر دوشون، حتی نیلا که مدرسه ای هست بعد مدرسه باید بره مهد کودک نویان که هردوشون رو با هم از اونجا بردارم ببرم خونه) و هزینه مهد کودک و مدرسه و رفت و آمد ها هم اضافه میشه. قطعاَ بدون شغل و درآمد از طرف همسرم نمیتونیم از عهده مخارچ بربیایم. یه سری پیگیریها برای شغلش انجام دادیم (خودم هم خیلی پیگیری کردم) و توکل به خدا انشالله که به لطف خدا و دعای شما دوستان بتونه در جایی مشغول بشه و درآمد ثابت داشته باشه. یکی دو جایی بهش پیشنهاد شده و رزومه فرستاده، من هم به شکل و طریق دیگه ای براش پیگیری کردم و منتظر نتیجه هستیم که ببینیم چی میشه... انشالله که خدا خودش کمکمون کنه و ناامیدمون نکنه.

الان میمونه بدهی ۱۲۰ میلیون تومنی که داریم (جدای از ۷۰ تومن بدهی که سامان خودش باید پس بده و به خانواده خودش و دوستش هست. در واقع با درنظر گرفتن  کل بدهیها، من و اون مجموعاَ باید حدود دویست میلیون تومن  بدهیهامون رو پس بدیم) و این تازه جدای ۴۵۰ میلیون تومنی هست که باید سال بعد برای جابجایی به خونه جدید فراهم کنیم. من برای پس دادن این بدهی هم یه برنامه ریزی تو سرم دارم. البته ۶۴ تومن از این بدهی مربوط به تسویه وام بانکی هست که باید یکجا سه ماه دیگه تسویه بشه و باقیش هم تا نود درصد مربوط به خانواده سامان هست و از اونجایی که ازشون پرسیدم و گفتند فعلاَ‌ برای پس دادن بدهی وقت داری، این کارت وام بانکی رو برای بدهیها استفاده نکردم و انشالله تا سه ماه دیگه با یه برنامه ریزی دیگه و گرفتن یه وام قرض الحسنه، حداقل بدهی خودم به مادر سامان رو پس میدم (جدای از تسویه وام بانکی) و سامان هم موظفه بدهی خودش به خانوادش رو حداکثر تا یکسال بعد پس بده....

فعلاَ داره به طور مرتب میره اسنپ و ایشالا هفته آینده هم دنبال شروع یه شغل ثابت هست و امیدارم که هم اونا قبولش کنند و هم خودش راضی باشه و بتونه ادامه بده و من همینجا بیام بهتون خبرش رو بدم....بهش گفتم اگر کلیه درآمدش رو در صورت رفتن به سر کار به من بده، من تمامی بدهیهای اون رو هم با برنامه ریزی خودم پرداخت میکنم و حتی کمی هم برای خودش پس انداز میکنم. فعلاَ که حرفی نداره که من عهده دار این قضیه بشم، امیدوارم در عمل هم وقتی بره سر کار، همین اتفاق بیفته. البته ایشالا که کارش درست بشه.

خب دیگه بحثهای مالی رو همینجا خاتمه میدم. امیدوارم محتوای این دو پست اخیر خیلی هم براتون کسل کننده نبوده باشه. خداییش من خیلی خوشحالم که این محیط کوچیک رو برای تنهاییها و تصمیماتم دارم. یه عالمه دوست خوب و دلسوز اینجا دارم و به دور از شعار زدگی خیلی وقتها واقعاَ احساس میکنم تنها افراد واقعی زندگی من شماهایید در نبود خیلیهایی که دوست داشتم در زندگیم باشند و نبودند....من از ریزترین مسائل زندگیم اینجا و برای شما دوستانم نوشتم و انصافاَ جز دلسوزی و دعای خیر از شما چیزی ندیدم (به جز یکی دو مورد خیلی استثنا که در سابقه ۱۲، ۱۳ ساله وبلاگ نویسیم چیزی به حساب نمیاد.)

خب یکم به روزمرگیها بپردازم. البته میخواستم بذارم برای پست بعدی اما تو همین پست بنویسم خیالم راحتتره که بعداَ یادم نمیره. فقط شاید طولانی بودن این نوشته یکمی شما رو اذیت کنه. بگذریم.

++++++ نیلا رو دو هفته قبل کلاس زبان ثبت نام کردم.... انقدر این بچه دلش میخواست کلاس تابستونی بره و مدام تو خونه نقش بازی میکرد که داره  تو کلاس زبان شرکت میکنه و حتی برای خودش لباس بیرون میپوشید که مثلا داره میره کلاس، آخرش دلم سوخت و نیلا رو در یکی از مهدکودکهای نزدیک خونه که خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم، کلاس زبان ثبت نام کردم. هزینه ثبت نام هم اصلاَ زیاد نبود. جداگانه شهریه نویان رو هم پرداخت کردم چون خیلی علاقه داشت پیش خواهرش تو کلاس باشه و با اینکه میدونستم الان وقت آموزشش نیست و سنش هنوز خیلی کمه، به مربی زبان نیلا گفتم فقط توی کلاس بمونه پیش خواهرش....البته به فکر افتادم که به جاش نویان بره کلاس نقاشی و اتفاقاَ‌ هزینه کلاش نقاشی رو هم پرداخت کردم اما بعد دیدم که از مهرماه قراره پسرم بره مهد کودک و اونجا حتماَ‌ نقاشی میکشند و از طرفی هم نویان همش اصرار میکنه که با خواهرش برند داخل کلاس و برای همین هم هزینه کلاس نقاشی رو به حساب کلاس زبان گذاشتم و از مدیر مهد و معلم زبانش خواهش کردم نویان هم تو کلاس خواهرش بشینه و هزینه اش رو هم که از قبل داده بودم (بابت کلاس نقاشی). به مربیش هم گفتم نیازی به آموزش نیست و انتظار یادگیری ازش ندارم و فقط تو کلاس خواهرش بشینه نقاشی بکشه همین (البته هنوز پسرک نقاشی بلد نیست و فقط خط خطی می‌کنه)...

خب سامان این چهار جلسه ای که بچه ها کلاس رفتند ما رو برده و آورده اما از هفته بعد تو اوج گرما باید خودم پیاده ببرمشون کلاسشون و امیدوارم خیلی هم اذیت نشم، به خصوص که نویان اصلا تو خیابون دستم رو نمیگیره و همش میخواد جلو جلو بره و هوا هم که خیلی گرمه. اگر ببینم خیلی سخت باشه دیگه برای دوره جدید کلاس که دو هفته بعد هست، ثبت نامشون نمیکنم. از مهر هم که دیگه نیلا میره مدرسه و نویان هم میره مهدکودک، نیلا هم بعد مدرسه میره مهد کودک پیش داداشش که با هم برشون دارم و بنابراین سرشون از ماه مهر گرم میشه و حالا نهایتاَ اگر دیدم خیلی رفت و آمدمون پیاده سخت میشه، ماه آخر تابستون رو کلاس نمیبرم دیگه. فعلا برنامه ما درمورد نیلا و نویان اینه که هر دو رو مهد ثبت نام کنیم (البته تا ببینیم چی پیش میاد تا مهرماه)، اگر هم به هر دلیل سامان سر کار نره، پیش بچه ها میمونه اما امیدوارم که بتونه سر شغل ثابتی بره و همون برنامه مهد کودک عملی بشه. با همه سختیها و هزینه هاش و رفت و آمدش و...، از نظر آرامش روانی شاید برای هم سامان و هم من بهتر باشه که بچه ها برند مهد کودک نسبت به اینکه بخوان تو خونه پیش سامان بمونند تا من برگردم خونه.

پستم خیلی طولانی شده اما حرفهام مونده...نمیدونم ادامه بدم یا بذارم برای پست بعدی. کاش اینجا از این نظرسنجیهای ایستاگرامی میشد گذاشت و نتیجه رو دید و تصمیم گرفت.

حالا من بازم به نوشتن ادامه میدم. بابت همین قضایای مالی نتونستم یه سری روزمرگیها مثل ثبت نام نیلا در کلاس زبان نیلا و بردن نویان به معاینه چشم و... رو بنویسم و فکر میکنم اگر بذارم در یه پست جدا،‌ممکنه بالکل از یادم بره.

++++++ در مورد معاینه چشم باید بگم که تو همون مهد کودک که نیلا رو کلاس زبان نوشتم معاینه چشم دوره ای داشتند (اصلا به واسطه همین معاینه چشم با این مهدکودک آشنا شدم) و نویان رو هم بردم برای معاینه و خدا رو شکر که ظاهرا مشکلی نداشت اما چشمان نیلا رو نتونستند بررسی کنند چون هردو چشمش عمل شده و نیاز به دستگاه پیشرفته تری برای بررسی داشت و باید همین یکی دو ماهه قبل رفتن به مدرسه ببرمش پیش چشم پزشک متخصص، حالا چه تهران و چه رشت. ممکنه نیاز به تعویض عینکش باشه. تا الان که عینکش رو هر چقدر هم لازم بوده نزده ، امیدوارم بتونم بعد اینهمه سال و بزرگتر شدنش  بالاخره راضیش کنم از عینکش استفاده کنه (فقط خدا می‌دونه من چقدر سر استفاده نکردنش از عینک و اینکه هیچ راهی جواب نمی‌داد که راضی بشه و هنوز هم جواب نداده! حرص و جوش خوردم!). 

++++++ پنجشنبه دو هفته قبل (نوزدهم تیرماه) هم رفتیم باغی در محمدشهر کرج همراه با پسرخاله سامان و خانمش و خواهرخوانمش و شوهرش و بچه ها. قرار بر این بود که جوجه کباب بخوریم اما در نهایت میرزا قاسمی روی آتیش درست کردیم و خیلی هم چسبید و بچه ها هم حسابی بازی کردند. البته بابت ناراحتی عمیقی که هممون درمورد سوگند جان داشتیم اونطور که باید هیچکدوم سرحال نبودیم.

++++++ پنحشنبه هفته قبلی هم (دیروز نه ها، پنجشنبه قبلی یعنی ۲۶ تیرماه) رفتیم امامزاده عینعلی زینعلی سر مزار سوگند جان. همه بودند و چقدر هم از همه نوع خوراکی و میوه و آبمیوه و شیرموز و شیرینی و چند مدل حلوا و..... خیرات کرده بودند. روح دخترک عزیزمون شاد باشه انشالله. چقدر محیط معنوی اونجا رو دوست دارم و سعی میکنم از این به بعد بیشتر بریم اونجا...کاش قبل فوت سوگندجان اینجا رو شناخته بودم، الان خب هر بار بخوایم بریم باید با خانواده سوگند جان و باقی فامیل روبرو بشیم (هر روز میرند اونجا و مطمینم تا آخر عمرشون پنجشنبه ها همیشه اونجا هستند بخصوص که نزدیک خونشون هم هست) و چون اونا همیشه غروبها اونجا کنار مزار دخترک نشستند،‌ شاید نتونم اونطور که باید از معنویت و خلوت اونجا استفاده کنم چون خانواده اش و فامیل همیشه حضور دارند و محیط امامزاده هم اونقدرها بزرگ نیست، البته اینم بگم که اگر سوگندجان اونجا دفن نمیشد خیلی بعید میدونم که پای ما به چنین فضاهایی باز میشد و حتی یکبار هم قسمت نمیشد که بخوایم به اونجا بریم، با توجه به اینکه سامان اصلا از رفتن به اینجور مکانها استقبال نمیکنه و اگرم بهش اصرار کنم بریم (که سالهاست اینکارو نکردم) نهایتش میگه تو رو پیاده میکنم کارت تمام شد بعد میام دنبالت. ولی خب جالبه این دو سه باری که اونجا رفتیم بهم گفته فضاش خوبه و کم کم داره از اینجا خوشم میاد! اما خب همچنان اگر خودمو بکشم که منو ببره جاهایی مثل زیارت شاه عبدالعظیم، اصلاَ و ابداَ اینکارو نمیکنه. یعنی محیط چینن مکانها و افرادی که به اونجاها سر میزنند هم براش اهمیت داره و هر جایی حاضر نیست منو ببره. اما به قول خودش این امامزاده مال آدمهای خوش تیپ تر و تر و تمیزتریه و واسه همین هم از رفتن به اونجا استقبال می‌کنه. چی بگم دیگه. حالا حداقل به بهانه رفتن سر خاک سوگندجان بیشتر از قبل به این مکان معنوی رفت و آمد میکنیم و سامان هم گاردی نسبت به این قضیه نداره. پنجشنبه بعد از رفتن به امامزاده هم به پیشنهاد شیما، خانم پسرخاله سامان رفتیم خونشون و اونا هم ساندویچ گرفتند و دو ساعتی دور هم بودیم و دیگه ساعت دوازده شب برگشتیم خونه خودمون. انقدر بچه هامو دوست دارند که به واسطه اونا هم که شده از رفت و آمد با ما استقبال میکنند، بماند که البته تعریف از خود نباشه منو هم ظاهراً دوست دارند و مدام از من جلوی سامان تعریف می‌کنند.

++++++ پنجشنبه اخیر یعنی همین دیشب دوم مرداد ماه هم همراه با جمع همیشگی (پسرخاله سامان و شیما خانمش و باجناق پسرخالش و بچه ها) به مناسبت تولد مونا، خواهر خانم پسرخاله سامان (خواهر شیما) رفتیم یه باغ زیبا در کن و سولوقون به اسم باغ گیلاس (اسمش باغ گیلاس بودها نه که گیلاس داشته باشه ). خب اصلا قرار نبود ما بریم اونجا و برنامه این بود که فقط با پسرخاله سامان و خانمش بریم پارکی مثل بوستان نهج البلاغه یا هر جای دیگه و اینطوری هماهنگ کرده بودیم. منم خیلی سریع به عالمه ساندویچ سوسیس بندری درست کردم و سبد خوراکی رو با همه مخلفات آماده کردم، اما درست نزدیک زمانی که داشتیم راه میفتادیم که بریم بیرون شیما خانم پسرخاله پیامک داد و کنسل کرد برنامه رو! ( اونم با پیامک و حتی زنگ نزد درحالیکه  میدونست من قراره ساندویچ درست کنم!) کلی خورد تو ذوقم بابت کنسل شدنش و اونهمه ساندویچی که آماده کرده بودم و خیلی من و سامان ناراحت شدیم (بار اولش نبود این مدل رفتارها). اما یکم بعد وقتی متوجه شد من اونهمه تدارک دیدم (خودم متوجهش کردم!) و نیلا هم داره گربه میکنه از به هم خوردن برنامه، دوباره تماس گرفت و قرار شد با خواهر شیما بابت جشن تولدش بریم باغ گیلاس در کن و سولوقان و دیگه منم که همه ساندویچ ها و میوه و تخمه رو آماده کرده بودم گفتم که شام رو من میارم و قرار شد که دیگه اونجا شام سفارش ندیم و همون ساندویچ ها رو بخوریم. خلاصه که بعد یکساعت و نیم رانندگی و مشکل جی پی اس و پیداکردن نشانی، بالاخره ساعت ده شب با اعصاب داغون رسیدیم اونجا، اما راستش اصلا خوش نگذشت چون بابت رفتاری که باهامون شده بود ناراحت بودیم و همینطور یه موضوع دیگه ای در همین ارتباط که الان وقت و حوصله نوشتن راجبش رو ندارم، سامان که به شدت عصبی بود، من هم ناراحت بودم (به همون دلیلی که سامان ناراحت بود) اما نه به اندازه سامان و خلاصه تمام مدتی که اونجا بودیم همسرم به وضوح عصبانی و ناراحت بود و صحبت نمیکرد و همه بهم میگفتند سامان چشه و خدا به دادت برسه بعد برگشتن به خونه و...منم با اینکه دلیل ناراحتیشو میدونستم اما توضیح زیادی نمیدادم اما تو اثنای حرفام غیر مستقیم اشاره ای داشتم به اینکه این مدل به هم زدن برنامه تو دقیقه آخر اونم با پیامک (ممکن بود اصلا پیامک رو نبینم!) برای مایی که بچه داریم و به بچه ها قول میدیم و چقدر با سختی و دنگ و فنگ راه میفتیم، خیلی باعث ناراحتی میشه. توضیحات بیشتری هم ندادم و سعی کردم خوش و بش کنم اما حرفم رو کم و بیش زدم. تو راه برگشت به خونه هم من و سامان کلی با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم رویه ای رو که همیشه در زندگی در پیش گرفتیم تغییر بدیم تا رفتار اطرافیان هم به تبع اون تغییر کنه و اگرم تغییری ندیدیم رفت و آمدمون رو به حداقل برسونیم. حالا توضیح این موضوع خیلی مفصله و الان و بعد این نوشته طولانی وقتش نیست که بخوام بیشتر از این راجبش بگم. آهان راستی امروز صبح هم شیما زنگ زد و با اینکه ازش بعید بود که بابت این موضوع تماس بگیره، اما مجددا عذرخواهی کرد و بابت ساندویچ های دیشب و زحمتی که کشیدم تشکر کرد، اما همچنان این حقیقت که فقط با یک پیامک دقیقه نودی و بدون دلیل خیلی مهم کنسل کرده بود (خبر داشت دارم ساندویچ آماده میکنم ) و این مدل رفتارها رو قبلا هم داشته تغییر نمیکنه، یعنی اگر من خودم بعد دیدم پیامک زنگ نمیزدم و نمیگفتم که اینهمه ساندویچ درست کردم و نیلا هم کلی بابت اینکه قرار نیست یریم، گریه کرده (اینا رو گفتم چون میخواستم متوجه موضوع و کار بدش بشه چون در غیر اینصورت بعید می‌دونم حتی بهش فکر میکرد)، همون برنامه باغ گیلاس رو هم اصرار نمی‌کردند که بریم. با این وجود من اینطوریم که اگر کسی  بخواد چیزی رو از دلم دربیاره، براحتی و با خوشرویی میپذیرم و کینه و ناراحتی به دل نمیگیرم، ولی با همه این احوالات با سامان موافقم که باید به سری رویه ها و رفتارهامون در زندگی تغییر کنه و یکیش هم بیش از اندازه گرم و متواضع و صمیمی رفتار کردن هست.

++++++ و در نهایت و در آخر این نوشته اشاره ای کنم به روز ۲۷ تیرماه که سالگرد عقد ما بود. میخواستم یه پست مفصل و طولانی و اختصاصی فقط راجب همین موضوع بنویسم  و به موضوعات دیگه زندگی در اون پست اختصاصی اشاره ای نکنم اما دیگه الان و با توجه به اینکه یک هفته ای ازش گذشته، جا و زمان چنین پستی نیست و به ناچار بهتره در آخر همین پست به این موضوع هم اشاره ای بکنم و نوشته ام رو به پایان برسونم. موضوع اینه که برای اولین بار توی این ده سال هر دوی ما این روز رو یعنی سالگرد عقدمون رو از خاطر بردیم. البته اینو بگم که سه روز قبلترش یعنی ۲۴ تیر، سامان گفت سه روز دیگه سالگرد عقدمون هست و حواسش به این موضوع بود، اما روز اصلی یعنی ۲۷ تیرماه، هر دوی ما یادمون رفت، بخصوص که قبلش هم سر مسائل مالی و مشکلات همیشگی بحث و جدل داشتیم.

روز ۲۸ تیر که از سر کار (اسنپ) اومده بود خونه و منو بغلم کرده بود، ‌بهش گفتم دیروز سالگرد عقدمون رو یادت رفت ها!  اونم کلی عذر خواهی کرد و گفت همیشه یادم بوده و اولین باره که یادم رفته و تازه سه روز قبلش حواسم بود و بذار پای درگیریهای زیاد فکری که دارم. اینم بگم که من خودم هم اون روز رو یادم رفته بود اما اینو بهش اعتراف نکردم و الکی گفتم من یادم بود اما میخواستم ببینم تو یادت هست یا کاری میکنی که تو هم حواست نبود و خلاصه دیروز بدون اینکه به من تبریک بگی یا یه شاخه گل بگیری گذشت...بنده خدا کلی عذرخواهی کرد و گفت همیشه در حد توانم کادویی برات گرفتم اینبارو ببخش و جبران میکنم و ... راستش رو اینجا باید بگم که من الکی پیش همسرم تظاهر کردم که ناراحت شدم، اما حقیقتش اونقدرها هم ناراحت نشدم و اهمیتی ندادم بخصوص که خودم هم یادم نبود. البته اگر همون روز یادش می بود خوشحالتر میشدم اما اینکه یادش رفته بود هم برام مهم نبود بین اینهمه دغدغه های ریز و درشتی که هر دوی ما به نوعی داریم. ضمن اینکه سه روز قبل از روز اصلی یادش بود و بهش اشاره کرده بود و فقط همون روز اصلی از خاطرش رفته بود اونم برای اولین بار طی این سالها.... پس اونقدرها جای ناراحتی نداشت بخصوص وقتی خودم هم برای اولین بار تو این سالها از یادم رفته بود اون روز رو (هر چقدر هم که بهش نشون دادم یادم نرفته بود و منتظر واکنش و تبریک اون بودم که چیزی نگفتم، اما خب خودم که میدونستم که حقیقت نداشت) خلاصه با اینکه در ظاهر بهش نشون دادم که ناراحت شدم راستش اونقدرها هم ناراحت نشدم، اونم وقتی میدونم چقدر بابت شغل و درآمد و بدهیهاش فکر و خیال داره.

راستی همین دو سه روز قبل فهمیدیم که جدای از بدهیهای قبلی که بالاتر راجبشون نوشتم، باید هشت میلیون تومن بابت عوارض جاده ای و ورود به طرح ترافیک طی این یکی دو سال پرداخت کنه و همینطور باید شش میلیون تومن هم بابت نصب پمپ و مخزن آب در خونه جدید  (اونجایی که تازه خریدیم) بدیم و خونه ای هم که الان توش ساکنیم و از خریدار خودمون اجاره کردیم، یه سری هزینه های ماهانه جدیدی داره که همه همسایه ها باید پرداخت کنند و خلاصه هزینه های سرسام آور زندگی تمامی نداره. سامان هم که دلش میخواد از عهده تمامی این هزینه ها خودش بربیاد و وقتی نمیتونه خیلی زیاد پریشون و عصبی میشه و به هم میریزه و متاسفانه سیگار پشت سیگار و ....یعنی خب بهش حق میدم این دفعه سالگردمون رو یادش بره چون خودم هم یادم رفت، اما تو روی خودش نشون نمیدم که بهش حق میدم و برعکس ناراحتیم رو نشون میدم.

++++++ تو پرانتز اینو هم بگم که دو سه هفته قبل برای اولین بار همسرم رفته پیش روانپزشک بابت افسردگی و عصبی و زودجوش بودنش و داروهاشو هم گرفته و قراره بزودی شروع به استفاده کنه. هرگز فکر نمیکردم سامان همچین تصمیمی رو بگیره و عملیش کنه. این دکترو خواهرش براش پیدا کرده و چقدر هم که حق ویزیت بالایی گرفته! فقط برای ویزیت اولیه نهصد هزار تومن پول گرفته (تازه کمترین مقدار ویزیتش اینه) و  نهصد تومن هم پول داروها شده.... حالا امیدوارم از داروها استفاده کنه و حال روحیش بهتر بشه. البته من همچنان معتقدم اگر شغل و درآمد ثابتی داشت و میتونست براحتی از عهده همه هزینه های زندگیمون بربیاد و به این واسطه احساس غرور و اقتدار میکرد، هرگز حال و روزش به جایی نمیرسید که بخواد از دارو استفاده کنه. برای همین هم با اینکه داروها رو خریده، هنوزم مردد هستم که ازشون استفاده کنه یا نه چون نمیدونم آیا به درستی و به موقع استفادشون میکنه و وسطش ول نمیکنه؟ و آیا برای ویزیت بعدی دوباره به دکتر مراجعه میکنه یا نه...خلاصه که یه جورایی شک دارم هنوز که بهش بگم آیا از داروها و قرصها استفاده کنه یا نه... از طرفی هم خب هزینه اش رو داده و خریده،‌ شاید بهتر باشه چندماهی استفاده کنه و بعد کم کم بذاره کنار.

++++++ به هر حال که ۲۷ تیرماه ۱۴۰۴ عمر زندگی ما ده ساله شد. ما ده اردیبهشت ۹۴ آشنا شدیم و ۲۷ تیرماه ۹۴ که میشد روز عید فطر عقد کردیم بین هزاران استرس ریز و درشتی که وجود داشت و من در زمان خودش در همین وبلاگ راجبشون نوشتم.

وقتی به نوشته های اون روز در این وبلاگ نگاه میکنم با خود الانم احساس غریبگی میکنم، چقدر عشق و ذوق در وجودم بود. سبک نوشتنم اینطوری و مثل این روزها نبود. الان گاهی خودم خجالتزده میشم اون متن ها رو میخونم، یه جورایی از کلمات پراحساسش که به سبک همون دوران اوایل آشنایی همه زوجها هست خجالت میکشم (نمیدونم درک میکنید یا نه). برای همین تو تمام این سالها هرگز اون مطالب گذشته رو نخوندم مگر مثلا یکی دو پاراگرافش رو که بعد ده سال برای اولین بار هفته قبل خوندم و البته به خوندن ادامه ندادم.

حالا الان به ذهنم رسید که شاید مجددا پست روز عقدمون در سال ۱۳۹۴ رو که همون موقع در وبلاگم نوشتم و هنوزم به صورت رمزی موجوده اینجا مجدداَ بذارم. احتمالاَ شگفت زده بشین از خوندن اونهمه ذوق و احساسی که در نوشته هام نسبت به همسرم بود، بماند که بازم میگم من خودم خجالت میکشم که دوباره بخونمشون چه برسه دوستانم در اینجا بخوان بخوننش... حالا ببینم میتونم خودمو راضی کنم و اینجا دو مرتبه پست رو بصورت رمزی بذارم یا نه. نظر شما چیه دوستان؟

خب من دیگه برم. فردا روز مهم و سرنوشت سازی در زندگیمون هست و بعدتر راجبش مینویسم. بچه ها باید برند حمام، با نیلا زبان کار کنم، خودم یکم آموزش تریدم رو که مدتیه دوباره شروع کردم رو ادامه بدم. تصمیم گرفتم یکم به پوستم رسیدگی کنم (من هیچ روتین پوستی مطلقاَ ندارم!) و داروی ضد لکم رو که چند ماه پیش خریدم و استفاده نکردم،‌شبها قبل خواب استفاده کنم، اگر شد یکم مجدداَ پیاده روی در منزل و رژیمم رو شروع کنم و وزنم رو پایین بیارم و کم کم خودم رو برای برگشت به سر کار در مهرماه آماده کنم.

انشالله که بتونم از این حدود دو ماه باقیمانده تا برگشت سر کار استفاده مقتضی رو ببرم و بتونم یه سری برنامه هام رو عملی کنم. شاید دیگه هرگز فرصتش به این شکل و شمایل پیش نیاد.

نمیدونم چندساعته که دارم این پست رو مینویسم! از هر دری صحبت کردم و خیلی طولانی شد. ممنونم که وقت گذاشتید و این نوشته طولانی رو خوندید.

فردا روز خیلی مهمی در زندگیمون هست. لطفاَ در دعاهاتون ما رو فراموش نکنید.