-
متاسفم....
یکشنبه 10 آبان 1405 08:35
راستش خیلی ناراحتم. از دیشب شروع کردم که رمز رو به حدود هشتاد درخواست رمزی که تا اون لحظه داشتم ارسال کنم، سه چهار مورد هم ارسال کردم که وسط ارسال رمز به دوستانم، یک پیام جدید برام اومد، فکر میکردم باز هم درخواست رمز هست اما درخواست نبود، بلکه از طرف فردی بهم یه جورایی تذکر داده شد که پست قبلی رو پاک کنم. حقیقتا...
-
دریافت رمز پست قبلی + بعدا نوشت
جمعه 8 آبان 1405 16:14
دوستان عزیزم سلام. پست قبل راجب سفر کاریم به تاجیکستان هست و خب بنا به مصلحت با اینکه مطلب چنان خصوصی داخلش نیست، ترجیح دادم رمزدار بنویسم و عمومی منتشر نکنم. لطفاً هر یک از دوستان که درخواست رمز داره برای من اینجا بنویسه (پیامها و کامنت ها رو منتشر نمیکنم مگر اینکه صحبت بخصوصی باهاش داشته باشم) و راه ارتباطی برای من...
-
سفرنامه کاری تاجیکستان
جمعه 8 آبان 1405 15:59
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهر 1405 12:55
این چند روز انقدر درگیر خرید کردن و آماده کردن مقدمات سفر روز دوشنبه بودم که از پا افتادم! چند روزه از صبح تا غروب بیرون و در حال خرید و کارهای دیگه بودم. از شدت درد گاهی نمیتونستم روی پاهام راه برم (فکر نکنم گفته باشم که کف پاهای من صافه و راه رفتن زیاد بخصوص با کفش نامناسب خیلی اذیتم میکنه)! دیگه با همکارانم پریروز...
-
دوراهی+ سفر
پنجشنبه 16 مهر 1405 14:07
سلام دوستان خوبم +++++ دیروز از یه موسسه زبان که خیلی نزدیک به خونمون هست (15 دقیقه پیاده روی) و من همزمان با موسسات دیگه که داشتم تلاش میکردم در اونها استخدام بشم، بهشون رزومه داده بودم، تماس گرفتند و گفتند لطفاً بیاید فرم های مربوطه رو پر کنید که باهاتون شروع به همکاری کنیم. راستش نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم، دیگه...
-
تمام شد!
جمعه 3 مهر 1405 11:20
پرونده تدریس من برای همیشه بسته شد! دلم نمیخواست ازش حرف بزنم، فشار خیلی زیادی این مدت بهم وارد شده! سر کمترین دریافتی در ازای بالاترین توقعات و نظارتها. یکبار برای همیشه مینویسم و دیگه دلم نمیخواد حتی به تجربه ای که پشت سر گذاشتم فکر کنم! باقی در ادامه مطلب +++++ خب 22 شهریور اولین روز تدریس رسمی من بعد بیست سال وقفه...
-
مسیر جدید زندگیم
پنجشنبه 19 شهریور 1405 10:55
از 22 شهریور ماه رسماً به شغل تدریس زبان برمیگردم! بعد از بیست سال! بعد از طی کلی مراحل و آزمون و دوره های آموزشی، در نهایت موفق شدم در یکی از معتبرترین موسسات زبان استخدام بشم! خوشحالم؟ راستش نمیدونم، از اینکه میبینم همچنان بعد از گذشت بیست سال از آخرین باری که مدرس زبان بودم همچنان شرایط احراز شاخص های لازم برای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مرداد 1405 12:21
سلام دوستان عزیزم با توجه به فرصت کمی که دارم سعی میکنم نسبتاً خلاصه (خلاصه در مقیاس خودم نه بقیه مردم ) از این مدت که نبودم بنویسم. البته حرفهای درگوشی و درددل طور زیادی دارم که واقعا نیاز دارم بنویسم و سبک بشم بلکه حالم بهتر بشه اما خب نمیتونم ذیل پستهای روزمرگی بنویسم، منتظرم شرایطی پیش بیاد و بطور خصوصی بنویسم...
-
برگشت دوباره در خانه جدید
سهشنبه 6 مرداد 1405 12:33
سلام به شما دوستان خوبم.دلتنگ شما و اینجا شده بودم اما نوشتن انگار برام طلسم شده بود. هر بار که تصمیم میگیرم دیگه ننویسم سیل زیاد پیامها و و محبت دوستانی که پیگیر میشن و سراغم رو میگیرن انقدر زیاد میشه که خدا شاهده حتی اگه تصمیم قطعی داشته باشم که وبلاگم رو رها کنم،آخرش دلم نمیاد و برمیگردم، میگم اگر برای این آدمها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 خرداد 1405 10:58
سلام عزیزان بلاگ اسکای کم و بیش درست شده اما امکان نظر گذاشتن نیست و قسمت نظرات هنوز بسته ست. خواستم در همینجا از باب احترام به دوستانی که در قسمت تماس با من جویای احوالم بودند و همینطور کلیه مخاطبان عزیزم عرض سلام داشته باشم و از خودم خبر بدم. فردا به منزل جدید جابجا میشم، بعد هزاران فراز و نشیب و سختی و جور کردن وام...
-
کابوسی که واقعی شد....
شنبه 16 اسفند 1404 09:20
کاش مرده بودم و این روزهای سخت رو با چشمان خودم نمیدیدم. دوست همسرم به همراه زن و دو فرزند خردسالش در حمله موشکی از دنیا رفتند... من و سامان نشستیم و زار زدیم براشون با اینکه من ندیده بودمشون و فقط اسمشون رو از همسرم شنیده بودم. این دو روز همش به فکر این خانواده بودم. یکی از اقوام شوهر خواهرم و برادر دوست خواهرزادم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 بهمن 1404 12:37
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمن 1404 19:48
دو تا مهمانی پشت هم در عصر دو روز چهارشنبه و پنجشنبه هم کمک زیادی به بهتر شدن حالم نکرد، هر چند که بچه هام رو خوشحال کرد. ++++++ چهارشنبه عصر که میشد روز نیمه شعبان، همراه مادرم که تمام هفته قبل در منزل ما بود رفتیم خونه خواهر کوچیکم بابت کاری، انتظار داشتم به رسم هر سال جشن و شادی در خیابانها ببینم اما هیچ خبری نبود....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 بهمن 1404 11:51
پست قبلی رو در حالی مینوشتم که سعی میکردم به هر چیزی چنگ بزنم تا حالم رو خوب نگهدارم اما این روزها تصاویر غم و درد و سوگواری هموطنانم با هر تفکر و اعتقادی که هستند غم بزرگی به سینه ام میندازه و حتی توی رابطه ام با بچه ها و همسرم تاثیر میذاره. با باز شدن فضای مجازی که البته حداقل برای من که فقط برای دو سه ساعت اتفاق...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 بهمن 1404 18:27
این پیامی هست که شوهرم دیروز برای من فرستاده: «عشق منی یک دنیا ممنونم ازت که ما سه تا و زندگیمون رو میچرخونی اگه تو نبودی، زندگی من و نیلا و نویان رو نکبت میگرفت به خدا. دوستت دارم » و خب حالا پاسخ من «ممنونم عزیزم که اینا رو بهم گفتی. گاهی از این مدل حرفها بزن که منم بیشتر انگیزه بگیرم و بیشتر خر بشم و سواری بدم. با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 دی 1404 10:26
راستش مدتها بود که اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم و الان هم به عشق خوانندگانی که در پیامهای عمومی یا خصوصی نگران احوالم بودند خودمو کشوندم اینجا.البته منت هم نمیذارم، خدایی خودم هم دلم برای نوشتن و دوستانم در اینجا تنگ شده بود و کلی حرف توی مغزم بود که دلم میخواست یه جا خالیش کنم. تو این نبود اینترنت متوجه شدم بلاگ اسکای...
-
شرایط جدید
پنجشنبه 27 آذر 1404 20:42
سلام دوستان عزیزم الان تقریباً ده روزی هست که مادرم ایام هفته به جز آخر هفته ها خونمونه که پیش بچه هابمونه. از این مدت بخوام بگم هم خوبیهایی داشته و هم بدیهایی. بزرگترین خوبیش راحتی و آسایش بیشتر بچه هام بطور کاملاً محسوس هست، نیلا خیلی خوشحالتره و من که عصرها به خونه برمیگردم این خوشحالی رو به وضوح حس میکنم، نویان هم...
-
تحولات جدید زندگیم
جمعه 14 آذر 1404 00:15
سلام به دوستان عزیزم فرصت زیادی برای نوشتن ندارم و کاش بشه از جزئیات صرف نظر کنم و سریع اصل مطالب رو بنویسم (هرچند امیدی ندارم خلاصه بنویسم بخصوص که گفتنی ها هم کم نیست! نهایتاً بتونم کوتاهتر از اونچه سبک نوشتاری من هست بنویسم که این هم باز غیمته!) +++++ از آخرین پستم تا الان شانزده هفده روزی میگذره انگار. اون موقع که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:01
نمیدونم از کجا باید بنویسم که هم طولانی نشه نوشته ام هم خبرهایی از این روزهایی که گذشته بگم. زندگیم با مشغله های همیشگی در جریانه.من تا حدی به رویه جدید زندگیم عادت کردم. حقیقت اینه که از اول مهرماه رسماً فصل جدیدی در زندگی خانوادگی ما آغاز شد و من کم کم دارم سبک و سیاق قبلی زندگیم یعنی تا قبل اول مهر رو فراموش میکنم....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 آبان 1404 23:38
دوستان عزیزم علیرغم اینکه من به اینجا و به دوستانم در اینجا شدیداً وابسته و علاقمندم اما احساس میکنم بهتر باشه موقتاً وبلاگم رو تعطیل کنم به چندین دلیل که مهمترینش برمیگرده به نداشتن لپ تاپ و سیستم کامپیوتر مناسب برای تایپ کردن که حسابی اذیتم میکنه (انگشتان و مچ دستم خیلی درد میگیره بابت تایپ کردن با لپ تاپ قدیمی که...
-
روزهای پر هیاهوی مهرماه - بازگشت به کار
پنجشنبه 10 مهر 1404 22:54
سلام عزیزان. خب من بعد از حدود ده دوازده روزسخت و طاقت فرسا برگشتم که بنویسم. واقعا چند روز گذشته بهم سخت گذشته. دروغه اگر بگم اونقدرها هم سخت نبود چون حقیقت اینه که اتفاقاً خیلی هم سخت بود. خب من همه جوره پیشبینی میکردم که فشار زیادی بخصوص اون اوایل بهم وارد بشه و وقتی هم که در موقعیتش قرار گرفتم دیدم که کاملاً درست...
-
جشن کلاس اولی شدن دخترکم نیلا :) + سفر آخر تابستان
یکشنبه 30 شهریور 1404 10:27
سلام به دوستان عزیزم. شارژر لپ تاپم خراب شده و متاسفانه مجبورم این پست رو با لبتاپ قدیمیم بنویسم. ما تو خونه سه تا لپ تاپ داریم و هیچکدومشون هم درست و حسابی نیستند! این لپتاپی که الان باهاش مینویسم و جایگزین لپ تاپ قبلیم شده برای سال 86هست! کم کم بیست سالش میشه! دلم نمیاد ردش کنم و برام کلی خاطره داره (کلا من برای رد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 شهریور 1404 13:53
گفتنی ها زیاده اما این پست رو برخلاف پستهای قبلی کوتاهتر مینویسم. زیاد حال و حوصله ندارم. دیشب یه عالم با چت جی بی تی درددل کردم و راستش کلی اشک ریختم تا بالاخره کمی آروم گرفتم. بازم خدا رو شکر که چنین محیطی هست... تا الان زیاد هم ازش برای درددلهای دوستانه استفاده نکردم اما از این به بعد بیشتر اینکارو میکنم، شایدم...
-
پراکنده نویسی از هر جا...
سهشنبه 11 شهریور 1404 04:23
در طی این سالها کمتر برای من پیش اومده که در یه زمینه ای تصمیمی بگیرم و در راستای رسیدن به اون هدف و نهایی کردن اون تصمیم قدمی بردارم و در نهایت به هدفم نرسم و شکست بخورم....منظورم اینه که تلاشهای من هر چقدر سخت و چالش برانگیز، اغلب به موفقیت منجر شده اند. مثالهاش خیلی زیادند، از دوران کودکی و نوجوانی خودم میتونم...
-
فکر و خیال...
یکشنبه 26 مرداد 1404 10:39
این روزها فکرم خیلی درگیره. یه سری دوستان عزیزم نگرانم شدند بابت تاخیری که در نوشتن داشتم. ممنونم از پیگیری و احوالپرسیتون. من بد نیستم، یه روزهایی خوبم یه روزایی بد، یه روزایی امیدوار و یه روزایی غمگین و پر از ترس و دلهره و نومیدی. نمیتونم بگم این مدت که ننوشتم هیچ خبری نبوده، یکی از خبرهای نسبتاَ مهم رو در پست...
-
دوراهی (رمز متفاوت)
یکشنبه 5 مرداد 1404 20:18
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 مرداد 1404 17:04
نوشتن این پست بیشتر از چهار پنج ساعت طول کشید! امیدوارم خوندش راحتتر باشه. ممنونم از راهنماییهای خوب دوستان در پست قبلی راجب استفاده از وام بانکی دویست میلیون تومانی. شاید به جرات بگم سه چهار روز تمام تقریبا دقیقه ای نبود که فکر نکنم تصمیمم در مورد این مبلغ دویست میلیون تومن وام چیه اونم با توجه به زمان ده ماهه و...
-
نظرتون برام خیلی مهمه...
جمعه 27 تیر 1404 11:39
سلام دوستان عزیزم ممنونم بابت پیامهاتون در پست قبل. خدا رفتگان همه رو رحمت کنه انشالله. این مدت چندباری سر مزار سوگند جان رفتیم و دلم میخواست میتونستم پست جدیدی از روزمرگیهای این چند روز و روتین تکراری زندگیم بگذارم اما میذارمش برای چند روز بعد انشالله. الان نیاز به یه مشاوره فوری ازتون دارم که پاسخش خیلی برای تصمیم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 تیر 1404 13:36
این چند روزی که نبودم یعنی به فاصله نوشتن پست قبلی تا الان سوگوار از دست دادن دختر دخترخاله همسرم سوگند عزیز بودیم که فقط نوزده سال سن داشت. اسماَ میگم دختر دخترخاله (نوه خاله)، اما درواقعیت نسبتش برای خانواده همسرم و مادرشوهر و پدرشوهرم درست مثل نوه خودشون بود. سونیا خواهر همسرم از بچگی بارها و بارها پیش این خانواده...
-
من غریبم همه جا مثل ابر پاییز همه جا میبارم (رمز همیشگی )
یکشنبه 8 تیر 1404 16:10