به زور و با وای فای منزل مادر همسرم در رشت تونستم به وبلاگم وصل بشم و با گوشی این مطلب رو بنویسم. چقدر هم که با گوشی تایپ کردن برام ناخوشاینده. فکر هم نمیکنم عده زیادی بتوانند وارد بلاگ اسکای بشند و این مطلبو بخونند، البته شاید هم وضعیت نت یکم بهتر شده باشه به نسبت روزهای قبل. نمیدونم. من با وای فای اینجا میتونستم در ساعات خاصی در شب بدون فیلترشکن به اینستاگرام وصل بشم اما با نت گوشی اصلا. یه سری سایتهایی هم برعکس فقط با اینترنت گوشی برام باز میشند و خلاصه اصلا وضعیت نت معلوم نیست چطوریه. هر کسی یه مدلیه.
+++++ ما روز سوم بعد حملات با ترس و نگرانی اومدیم رشت. دو شبی که در تهران بودیم از شدت نگرانی و استرس نتونستیم بخوابیم.
بعد ماهها رفته بودم منزل مادرم و باز بعد ماهها تصمیم گرفتم شب همونجا خونه مامانم بخوابیم که نیمه شب تو خواب و بیداری حس کردم یه نوری داخل خونه میاد و صداهای بلند، از اونجا که حتی یک درصد احتمال اتفاق فعلی رو نمیدادم تو عالم خواب فکر کردم رعد و برق شدیده و تو همون حالت ناهوشیار با خودم فکر میکردم آخه دیشب که ابری نبود، به مادرم که برای نماز صبح بلند شده بود گفتم مامان پنجره رو ببند، صاعقه هست و برای بچه ها خطرناکه و بچه ها رو هم از نزدیک پنجره دور کردم و دوباره سعی کردم بخوابم که چند دقیقه بعد خواهر بزرگم به مادرم زنگ زد و گفت همه الان بیدارند شما صداها رو نمیشنوید؟ به تهران حمله شده... اولش فکر کردم گفت زلزله و از جا پریدم بعد که فهمیدم حمله هوایی هست یه جور دیگه وحشت کردم، تمام تن و بدنم لرزید، اصلا یخ کردم و به وضوح میلرزیدم، تلویزیون رو روشن کردبم و زدیم شبکه خبر و باورمون نمیشد این اتفاق واقعا افتاده...
از نیمه شب که متوجه شدم تا خود صبح حواسم به بچه ها و کوچکترین سر و صداها بود و همزمان ثانیه به ثانیه اخبار و دنبال میکردیم. با تمام وجودم ترس رو احساس میکردم، نمیدونم آخرین بار کی اینطوری ترسیده بودم، اعتراف میکنم من در حالت معمول هم واکنش شدیدی به عواملی که باعث ترس میشند دارم، از طوفان و ارتفاع و زلزله و ... گرفته تا مریض شدن بچه ها و...، یعنی واکنش و ترسم خیلی شدیده، منظورم شاید شدیدتر از یه سری آدمهای دیگه و طبیعتا در این شرایط، وضعیت روحی و حتی جسمی خیلی بدی داشتم. طی روز اول چند باری خواهش کردم بریم سمنان اما هر بار از طرف یک نفر در کل خانواده رد یا قبول میشد. خواهر کوچیکم و شوهرش موافق بودند بریم و به مادرم هم اصرار میکردند اما شوهر خواهر بزرگم به دلایل شغلی و... نمیومد و خواهر بزرگم و بچه ها هم بدون پدرشون حاضر نبودند برند و مادرم هم میگفت خواهر بزرگم نیاد اونم نمیاد و خلاصه داستانی داشتیم و در نهایت شب دوم حملات هم موندنی شدیم.
شب دوم هم که تهران بودیم وضعیت همینطور بود بلکه خیلی هم حملات شدیدتر بود...باز هم خونه مامانم موندیم درحالیکه اگر این شرایط نبود قرار نبود بیشتر از یک شب بمونیم . من و سامان دو طرف بچه ها خوابیده بودیم و با هر بار صدای انفجار و پدافندهای هوایی از ترس اینکه موشکی شلیک بشه به حالت گارد روی بچه ها قرار میگرفتیم. تمام بدنم منقبض بود و میلرزید. پشت هم دستشویی میرفتم و تو فاصله هر بار دستشویی رفتن نگران بودم که هر لحظه اتفاقی بیفته و موشک یا موج انفجاری خدای نکرده اصابت کنه و من کنار بچه ها نباشم. پردلهره ترین لحظات عمرم بود. صداها خیلی نزدیک بود ،(مادرم ساکن منطقه نیروی هوایی پیروزی هست حدودا). دو سه باری حالتهای پنیک بهم دست داد ( به تازگی متوجه شدم حملات پنیک دارم، حتی قبل این اتفاقها به این نتیجه رسیده بودم و دنبال راهی بودم مطمین بشم) . بازم اعتراف میکنم من کلا آدم به شدت استرسی و کم دلی هستم و طبیعیه که در این وضعیت که اوضاع روحی برای شحاعترین و خونسردترین آدمها هم سخت میگذره من رسماً به حالت مرگ بیفتم! اونم وقتی به بچه هام و سلامتشون فکر میکنم.
++++++ روز ۲۵ خرداد و دو روز بعد آغاز حملات که الان انگار اسمشو باید بذارم جنگ، از خونه مادرم برگشتم خونه خودمون و اسناد و مدارک مهم رو جمع کردم و یه چمدون لباس و وسایل ضروری بستم و ساعت هشت و نیم شب راه افتادیم سمت رشت. قبلش مادر و خانوادم هم کم و بیش راضی به رفتن بودند اما همچنان خواهرام بابت سر کار رفتن همسرانشون نمیدونستند بمونند یا برند. من مشکلی از این جهت نداشتم (یکبار این موضوع شغل ثابت نداشتن همسرم به نفعم تموم شد!!!) و از طرفی خونه ما طبقه ششم بود و خطراتش بیشتر... با اصرار فراوان من و سامان به اینکه خانوادم هم فردا صبحش راه بیفتند من شروع به جمع کردن وسیله کردم. برعکس همیشه بار زیادی برنداشتم چون فکر میکردم باید تا دو یا سه روز بعد حتما و به ناچار برگردیم تهران برای اینکه مدارک مربوط به وام بانکی رو تحویل بانک بدم!!! بهم گفته بودند ۲۷ خرداد باید مدارک رو بدی (البته قرار بود اسما به نام همسرم این وام لعنتی پردردسر رو بگیریم).عجیب اینکه امیدوار بودم تو همین دو روز همه چی تمام بشه که نشد، نشد و ادامه دار شد، نشد و دارم وطنم رو میبینم که با بیرحمی تمام در معرض سختترین حملات قرار گرفته و کاری ازمون برنمیاد...
خلاصه که مدارک و وسایل مهم رو برداشتم و هشت و نیم شب راه افتادیم و ساعت دو نیمه شب رسیدیم رشت، خوشبختانه جاده خیلی شلوغ نبود، فقط یکم بیشتر از معمول،، با اینکه خیلیها تو همون دو روز اول داشتند از تهران خارج میشدند اما شبی که ما حرکت کردیم ترافیک روان بود و دقیقا فردای حرکت ما بود که موج ترافیک به سمت شمال اوج گرفت و ترافیک های کیلومتری شکل گرفت... تو مسیر و جاده حس میکردم فرسنگ ها از اتفاقات تهران فاصله گرفتم و روحم آرومتر شده بود، اما قلبم آشوب بود برای همشهریان و خانوادم.
شهر رشت آرامش مطلق برقرار بود، انگار نه انگار که اون دو شب وحشتناک رو در تهران گذرونده بودیم، طی اون دو شب اول در تهران من از شدت ترس و وحشت و صداهای مهیب پدافند هوایی و حملات پهبادی، مجموعا سه چهار ساعت هم نخوابیده بودم اونم با ترس و لرز، اما خونه مادر همسرم که رسیدم همه چی رنگ آرامش ظاهری گرفت و تونستم چند ساعتی راحتتر بخوابم اما در دلم غوغا بود برای اونهایی که به ناچار در تهران و شهرهای پرخطر مونده بودند. مادرم و خواهرانم هم فردای اون روز از تهران خارج شدند و کمی دلم آروم گرفت اما همچنان دو سه روز اول در ناباوری بودم و مدام بغض داشتم و گریه میکردم با یادآوری اونچه به سر شهر و وطنم اومده، به ناگاه دیدم چقدر وطنم و کشورم و حتی شهرم تهران رو که سالها بود تعلق خاطری بهش نداشتم و ترجیحم یه زندگی در جای دیگه ای غیر تهران بود دوست دارم. الان حتی تهران هم برای من دوست داشتنی و عزیز بود. هر چی که بیشتر میگذشت با خودم فکر میکردم خدایا من دوباره میتونم به خونه برگردم؟؟؟
بعد حملات ایران که کمتر از ۲۴ ساعت بعد حملات اسرا.ییل شروع شد دعا کردم که نیروهای ما موفق باشند بلکه با دیدن قدرت نظامی و هوایی ما اوضاع به نفع ما تمام بشه و حملات متوقف بشه و این پایانی باشه بر این داستان ترسناک باورنکردنی، از یه جایی با خودم گفتم حداقل مردم اونا هم همون درد و رنج و ترس رو که ما کشیدیم تحمل کنند، راضی به کشته شدن هیچ غیر نظامی در هیچ جای دنیا نیستم اما ما که شروع کننده نبودیم و غافلگیر شدیم و اینهمه کشور و مردممون آسیب دیدند، جهان هم در سکوت.
+++++ نیمه شب دیشب (در واقع باید بگم پریشب چون این مطلب رو با یک روز تاخیر منتشر میکنم ) در کمال ناباوری در منطقه سپیدرود رشت هم انفجار رخ داد و صداهای مهیبی به گوش رسید. دوباره همون ترس و وحشت تهران در دلم افتاد اما ظرف یکساعت و نیم همه چی آروم شد . مثل تهران ادامه دار نشد. از طرفی انقدر شرایط وحشتناکی رو در تهران تجربه کرده بودیم که شرایط رشت بعد حمله نسبت به اونچه در تهران شاهد بودم خیلی کم رنگ تر بود، اما همونم به دل هممون رعب و وحشت انداخت.
شایعاتی هست که امشب (الان که پستم رو منتشر میکنم باید بگم دیشب که به خیر گذشت و فقط صدای پدافند شنیدیم) هم ممکنه اینجا خبرهایی باشه ، ایشالا که در حد شایعه باشه. خواهر شوهرم خیلی نگرانه و به مامان سامان زنگ زده و گفته شیشه ها رو چسب بزنید، سونیا یه گربه خانگی سفید پشمالو هم به عنوان پت داره به اسم وانیل، میگفت دیشب موقع حملات خیلی ترسیده بود. انفجار پریشب ظاهراً به منطقه گلسار رشت و اطراف بوستان ملت رشت که منزل مادر شوهرم هم اونجاست نزدیک بوده.
+++++ خدا به خیر بگذرونه. در کنار همه این اتفاقات، این یک هفته انقدر استرس وامم رو گرفتم که نگو... تو این هیر و بیری، گرفتار جور کردن ضامن سوم و گرفتن مدارک مادرم به عنوان بازنشسته هم بودم و هر بار یه مشکلی پیش اومد و الآنم که شنیدم هفته بعد فقط یک سوم بانکها فعالند و بانک مورد نظر من هم فقط دو روز در این هفته بازه! از استرس و ناراحتی بابت این موضوع و دادن قرض و بدهی مردم دیوونه شدم... هر چقدر هم بگیم همه باید هم رو درک کنیم اما تهش از فکر قرض و بدهیها درنمیام. انقدر سر دادن این وام اذیتم کردند و طولش دادند که آخرشم اینطوری شد! تازه وام رو هم که بدند تو این وضعیت چطور میتونم نقدش کنم وقتی الان هیچ مغازه داری اینکارو برام نمیکنه؟ (کارت اعتباری هست) و از طرفی حالا که تو این وضعیت نابسامان کار شوهرم جور نشده اقساط وام جدید رو چطوری بدم؟ خب اینا خیلی زیاد به مغزم فشار میارند. البته خب فکرهایی تو سرم دارم و راه حلهایی هم هست که شرمنده مردم نشم، اما باید برنامه ریزی کنم براشون و امیدوارم محقق بشه... من به شدت روی انجام به موقع تعهداتم حساسم و دوست ندارم تحت هیچ شرایطی شرمنده کسانی که بهم اعتماد کردند بشم.
الان نمیدونم حرص و جوش کدوم یک از مشکلاتمو باید بخورم، وامی که به مشکل خورده ، شغل شوهرم که داشتم با هزار سختی و پیگیری تلاش میکردم در جایی مشغول بشه و الان کلا با تعطیلی سازمانها و مسایل اخیر، کسی دیگه پیگیر این مسایل فرعی نیست و خبری هم بهمون نمیدند و اندک امیدمون هم ناامید شده، بدهیهایی که به مردم دارم، سردرگمی و بلاتکلیفی و دور بودن از خونه، رفتارهای پر از خشم همسرم، ترس از آینده...
+++++ این وسط صبح دیروز ماشین همسرم رو تو یکی از جاده های اطراف رشت بابت خلافی زیاد (بالای پنج تومن) و با بهانه سبقت غیر مجاز متوقف کردند و منتقل کردند پارکینگ !!! گفتند تا تسویه خلافی نمیتونه ماشین رو آزاد کنه! آخه الان و تو این موقعیت به نظرم کار درستی نبود اونم وقتی پلیس میدونه پلاک تهرانیم و یه جورایی اینجا پناه آوردیم، بخصوص که متوجه هم شد همسرم از سر ناچاری دربستی مسافر برده بوده برای گذران معاش این روزها! ظاهراً قانون تحت هر شرایطی برای ماها قانونه. امروز پدر شوهرم و سامان رفتند برای پیگیری کارهای ترخیص ماشین از پارکینگ! پدر شوهرم بنده خدا مبلغ جریمه ها رو که پنج شش تومنی میشد پرداخت کرد و ماشین رو امروز از پارکینگ درآوردند. سامان عصبی تر از همیشه هست و به آدم و عالم ناسزا میگه بابت همه چیز، دیگه توقیف ماشین هم که شبیه رسوندن کارد به استخونش بود. این چند روز همش غر میزنه و بد و بیراه میگه و از وضعیتش شکایت میکنه و منو عصبی میکنه، من اما بابت خیلی اتفاقاتی که افتاده مستقیم و غیر مستقیم اونو مقصر میدونم و ازش عصبانی هستم.
راستی دو سه روز اول هم سامان رفت و همراه باباش معاینه فنی ماشین رو بعد یکماه تاخیر گرفت و کولر ماشین رو هم که دو سه ماهی بود خراب بود درست کرد.لااقل خوبی اومدن به اینجا هم انجام همین کارهای عقب افتاده بود که مدتها بود انجام نشده بود. هزینه تعمیر کولر هم شش هفت تومنی شد! همه رو پدرش پرداخت کرد. خیلی شرمندشون هستم. بنده خدا بعد قرنی اندک پولی بابت فروش یه زمین ارثی بهشون رسیده و این مدت کلی هوای سامان رو بابت همین مخارج ریز و درشت داشتند. من اما خیلی شرمنده ام و خودم رو متعهد به برگردوندن همه مبالغ میدونم، حتی بیشتر از خود سامان که پسرشونه و اصلا هم فکر نمیکنم مثلا برای پسرشون خرج کردند و...الان این هزینه های جدید هم اومده روی قرض های قبلی... چقدر روی شونه هام احساس سنگینی میکنم از بابت مسیولیتها و تعهداتی که دارم. خدا خودش کمکم میکنه انشالله.
++++++ ممنونم از تک تک عزیزانی که احوال من رو این چند روز جویا شدند. اینجا نسبتا آرومه به جز پریشب که انفجار در سپید رود اتفاق افتاد، ولی خب من دلم میخواد برگردم سر خونه و زندگیم، چند روز اول بخصوص با خودم میگفتم خدایا ممکنه من دوباره خونه و شهرم رو ببینم؟ اینبار ابدا حس مسافرت رو ندارم و مثل دفعات قبل که اینجا میودم به فکر بیرون رفتن و گردش و هیچی نیستم. خیلی زیاد نگران وطنم و شهر و خونه ام هستم. این اتفاقات که به لطف خدا تموم بشه باید سعی کنم خیلی بیشتر از قبل قدر سلامتی و زندگی روزمره رو بدونم و کمتر بابت مشکلات ریز و درشت زندگی حرص و جوش بخورم. به خدا که هیچی مهمتر از سلامتی و امنیت روانی نیست.
خدا به کشور و مردم صبور و نجیب ما کمک بکنه. مطمینم فارغ از هر گرایش فکری الان قریب به اتفاق هموطنانمون به فکر ایران عزیزمون هستند. خدا سرزمین زیبامون ایرانمون رو حفظ کنه، خدا خونواده و عزیزانمون رو حفظ کنه، خدا خاک مقدس میهنمون رو حفظ کنه و مردمانمون رو در سلامت و امنیت نگهداره.
+++++ امیدوارم تک تک شما دوستان عزیزم که الان این مطلب رو بخونید و نتتون مثل من نصفه و نیمه برقراره سلامت باشید. به زحمت و با هزار سختی با گوشی این مطلب رو نوشتم. نوشتن با گوشی برام اصلا راحت نیست اما دلم خواست حال و احوالات این روزها رو هم در این وبلاگ که غم و شادی منو به خودش دیده ثبت و ضبط کنم.
اگر براتون مقدور بود از حال خودتون بهم خبر بدید. به تک تک شما فکر میکنم.
دوستتون دارم دوستان مهربونم. در امان خدا باشید.
دیروز روز بدی برام بود. (منظورم دوشنبه هست)
برای پیدا کردن ضامن برای وام دویست میلیون تومنی که میخوام بگیرم به مشکل جدی خوردم. دخترخاله سامان که کارمند دانشگاه هست قرار بود یکی از ضامنین باشه و ضامن دیگه من باشم (وام به اسم همسرم هست و یکی از ضامنینش من بودم و باید یه ضامن رسمی دیگه هم میبردیم) اما متاسفانه وقتی دنبال برگه کسر از حقوق رفت اداره مالی بهش نداد به دلیل اینکه سقف ضمانتش پر شده بود. اینطوری ضامنی که داشتیم رو از دست دادیم....به ناچار و با کلی خجالت به یکی از همکاران قدیمیم که انتظار داشتم ضمانتم رو قبول کنه رو انداختم، اصلاَ انتظارشو نداشتم اما بهانه آورد و اونقدر این بهانه واضح بود که خودش هم به خوبی میدونست من باور نکردم اما براش مهم هم نبود...نمیدونم چرا انقدر دلم شکست. ته دلم با خودم میگفتم هر کسی حق و اختیار اینو داره که بخواد ضامن کسی بشه یا نه اما باز هم نمیتونستم جلوی ناراحتیم رو بگیرم و از فکر اینکه شرایط ضمانتو داشته اما نخواسته اینکارو کنه و بهانه الکی آورده (میدونم که اگر میخواست میتونست بشه) با توجه به نوع ارتباطی که از سالها قبل باهاش داشتم خیلی ناراحت شدم. برای اینکه ناراحتیم کمتر بشه به خودم گفتم مرضیه تو صدها برابر سختتر از اینا رو گذروندی این موضوع چیزی نیست و خواهشاَ بهش فکر نکن اما در کمال تعجب نه تنها آرومتر نشدم بلکه وقتی در تلاش برای پیداکردن یه ضامن دیگه به به یکی دیگه از همکارانم هم زنگ زدم اونم دوبار و دیدم که جواب نداد و خودش هم منو بعداَ نگرفت دیگه دست خودم نبود، ناخواسته اشکام چکید...
خودم هم شاید فکر نمیکردم تا این حد بخوام ناراحت بشم اما راستش شدم. اینجور وقتها مدام سعی میکنم خودم رو جای بقیه هم بگذارم یا مثلاَ خودم پیش خودم رفتار بقیه رو توجیه کنم،اینبار هم مثلاَ با خودم میگفتم شاید فلان همکار که تلفنشو جواب نداد و بعدش هم منو نگرفت مثلاَ گوشیش عوض شده و شماره منو نداره و اینطور نبوده که بدونه من زنگ زدم و جواب نده و خودشم منو نگیره (آخرین بار سه چهار سال قبل بهش زنگ زده بودم) ، یا مثلا شاید اصلا نمیدونسته تویی یا مثلا همکار قدیمی اولی که فلان بهانه رو آورد و حتی تلاش هم نکرد که این بهانه رو باور کنم شاید اصلا دلش نمیخواد ضامن بشه و اختیارشو داره و... اینطوری سعی میکردم مثلاَ خودم رو توجیه و آروم کنم اما بیفایده بود...به شکل عجیب و خلاف انتظار خودم غمگین شده بودم و گریم گرفته بود. از مدل برخورد مغرورانه رئیس بانک هم در کنار این موارد ناراحت شده بودم که دیگه راجب اون توضیح نمیدم.با یکی دیگه از همکارای آقا برای ضمانت تماس گرفتم که اونم گفت سقف ضمانتم پره و راست هم میگفت اما من میتونستم یه کاری کنم که اداره مالیمون بهش کسر از حقوق بده اما تلاشی نکردم...گفتم نکنه اینم از ته دلش راضی نباشه و الکی ادامه ندم.... آخر سر به یه همکار دیگه آقا زنگ زدم و گفت مشکلی نیست اما از شانس بد من وقتی کد ملیشو به مسئول بانک دادم گفت رتبه اعتباریش D هست که واقعاَ رتبه ضعیفیه و بانک گفت قانوناَ نمیتونند ایشون رو به عنوان ضامن بپذیرند حتی اگر رسمی باشه.... خلاصه کلاَ به در بسته خوردم اما بیشترین ناراحتیم حتی بابت ضامن پیدا نکردن نبود بلکه بابت رفتار همکار اولی بود که اصلاَ انتظار نداشتم. آخرش از خدا خواستم خودش کمکم کنه که ناراحتیم کمتر بشه..
یکسال و نیم گذشته من ضامن وام یک میلیاردی یکی از همکارانم شدم،طبیعیه که از ته دل راضی به این کار نبودم و استرس و نگرانی خودمو داشتم و ترجیح میدادم فرد دیگه ای رو انتخاب کنه اما در نهایت وقتی دیدم به جز من فرد دیگه ای رو نداره و اینکه از یه جایی حس میکردم میتونه رد کردن این ضمانت به بهای کدورت و حتی ضربه به دوستی و همکاریمون تمام بشه و تبعات طولانی مدت داشته باشه، با اینکه نگرانیهایی داشتم که خب با این مبلغ طبیعی هم هست اما بدون چون و چرا قبول کردم...خب البته که قرار نیست چون من اینکارو کردم انتظار اینو داشته باشم که بقیه هم همینطور رفتار کنند اما با شناختی که سابقاَ از این خانم داشتم و دوستی سابقی که بین ما در محل کار سابقم بود، برام این موضوع خیلی گرون تموم شد و بیشتر از همه از خودم ناراحت شدم که چرا انقدر سفره دلم رو پیش این آدم سابقاَ باز کردم... اینم بگم که من آدم به شدت خوش حسابی در سیستم بانکی هستم و این خانم هم اینو میدونست. یادم رفت بگم رتبه اعتباری من در سیستم بانکی A 1 هست که بالاترین رتبه اعتباری از جهت دریافت وام و ... هست و دلیلش هم برمیگرده به اینکه من تو این سالها با وجود قسطهای خیلی بالایی که داشتم اما هرگز نذاشتم قسطهام عقب بیفته و حتی در بدترین شرایط مثل خرید خونه هم که بودیم نهایتاَ با تاخیر چند روزه پرداخت کردم و تازه بابت دیرکرد چند روزه مثلا پنجاه هزار تومن هم بیشتر دادم. من حتی قبل سررسید قسط، اقساط رو پرداخت میکنم و خلاصه اینطوری باعث شده بود بالاترین رتبه اعتباری بانکی رو داشته باشم. اقساط این وام جدید هم پای منه اما قراره به اسم همسرم بگیریم چون بانک بابت وام صدتومنی قبلی که سال قبل از همین بانک ملی گرفتم مسئول بانگ گفت طبق قانون مجوز اعطای وام جدیدی به من رو نداره مگر اینکه کل وام قبلی رو تسویه کنم که عملاَ امکانپذیر و به صرفه نبود چون خیلی وقت نبود که قسطهاشو پرداخت میکردم...
من به این وام برای بازپرداخت بدهیهام نیاز دارم و به هر شکلی که شده باید ضامن جدید پیدا کنم. رئیس بانک حاضر نیست بازنشسته هم قبول کنه وگرنه مادرم بازنشسته آموزش و پرورش هست...البته نه که قبول نکنه میگه بازنشسته ها باید چک هم بدند اما مادر من که دسته چک نداره. چقدر سخت میگیرند! حالا قرار شده امروز صبح سامان بره با مسئول بانک صحبت کنه که از یکی از ضامنین که نمیتونه کسر از حقوق بیاره سفته بگیرند و مادرم هم جداگانه ضامن بشه اما دیگه چک نده یعنی بشه سه ضامنه! اوف! امیدوارم لااقل اینکارو قبول کنند و بشه کارو جلو برد. ((همین الان و وقتی نوشتن پستم رو تموم کردم، از سامان شنیدم که بانک انگار با کلی مذاکره و چک و چونه قبول کرده مادرم ضامن بشه و یه کارمند رسمی هم سفته بده! اونم چون منی که ضامن اول هستم رتبه اعتباری بالایی دارم. اینجوری یعنی با احتساب خودم سه تا ضامن برای یه وام باید ببرم. اگر یه ضامن رسمی دیگه میبردم نیازی به اینکار نبود اما نشد که بشه. حالا امیدوارم بشه این پروسه جدید رو جلو برد اما حقیقت اینه که مطمئن نیستم مادرم بابت بدهی یکی از افرادی که در گذشته مادرم ضامنش شده بود و اون طرف هم کلی از قسطهاشو نداده، بتونه ضامن بشه و مدارک حقوقی بگیره (البته از اون موضوع چندسال گذشته). تازه به فرض هم که اوکی باشه نمیدونم مامانم برای گرفتن کسر از حقوق در زمان بازنشستگی کجا باید بره و آیا حضوری باید بره یا آنلاین هم انجام میشه؟...مریم جان دوست معلم من میتونی راهنمایی کنی عزیزم اگر این مطلب رو میخونی؟))
++++++ اینم مشکل جدید ما... رسماَ بیچاره شدیم تا این وام رو بدند! ماه قبل هم یه وام از بانک رسالت گرفتم (۶۰میلیون تومن) و همینطور یه وام قرض الحسنه خانگی که با موافقت اعضای صندوق، قرار شد زودتر بهم داده بشه(۸۴ میلیون)... از طرفی هم از بانک کارگشایی ۵۵ میلیون تومن وام گرفتم که ۳۵ تومنش رو به سامان دادم که بدهیهاش رو بده و ۲۰ تومنش رو هم خودم برداشتم بابت بدهیهای خودم.... اینطوری و با این وامها بخشی از بدهیهام رو دادم و کمی سبکتر شدم اما بابت باقی بدهیها و همینطور برنامه های آینده حتماَبه این وام دویست میلیون تومنی نیاز دارم وگرنه که این وام دویست تومنی بدترین وامی هست که هر کسی میتونه بگیره و اگر چاره دیگه ای داشتم اصلاَ سراغش نمیرفتم (متوجه شدم کارت اعتباری هست و نقد به حسابم واریز نمیشه و وقتی کارت رو بگیرم اونم با ۲۳ درصد سود! تازه باید بیفتم با هزار بدبختی نقدش کنم و کلی هم بابت نقدکردنش هزینه به فروشگاهها بابت مالیاتی که از حسابشون کسر میشه پرداخت کنم! چیزی شاید در حدود ده تومن تازه به این شرطه که کسی قبول کنه! بدبختی اینه که فقط هم باید با خودپرداز بانک ملی باشه! یعنی عملاَ بدترین وام ممکنه که زیادم با ندادنش فرقی نداره و تازه اینهمه براش اذیت میکنند. البته که فکرهای دیگه ای هم برای نقدکردنش دارم مثل استفاده از کارگزاری های بورس و ... اما هنوز مطمئن نیستم که شدنی باشه. حالا اول بگیرمش بعد ببینم چه غلطی باید بکنم.)
حساب و کتاب کردم با گرفتن این کارت اعتباری که اقساط ماهانه اش ۸ میلیون تومن ناقابل هست، ماهی ۲۵ تا ۲۶ میلیون تومن باید قسط بدم اونم تازه غیر از وام بانک کارگشایی که اقساط ماهانه نداره و باید یکجا ۵ ماه دیگه با سودش تسویه کنیم! بخوام این وام رو هم روی اقساط بیارم بالای ۳۵ میلیون قسط ماهانه میشه. این درحالیه که همسرم هشت ماه هست درآمدی نداشته... مثلا قرار بود در اقساط کمکم کنه اما چشمم آب نمیخوره که حداقل به زودی این اتفاق بیفته.
وای اینو نگفتم، از مهرماه که برگردم سر کار، جدای از تمام این اقساطی که در بالا گفتم، حداقل ۱۶ میلیون ماهانه باید بابت شهریه مهدکودک هر دو بچه پرداخت کنیم!نمیدونم با این شرایط چطوری قراره زندگی کنیم اگر همسرم نتونه کار درست و حسابی پیدا کنه! حالا الان میگم چرا دو تاشون باید برند مهد کودک و این هزینه پرداخت بشه. اول اینو بگم که تقریباَ دو هفته قبل نیلا رو مدرسه ابتدایی دولتی ثبت نام کردیم، نزدیک خونه جدیدمون با بردن سند خونه جدید چون ترجیح میدادم مدرسش نزدیک خونه جدید باشه با اینکه از ما یکم دورتره.... برای پیش ثبت نامش در سایت قبل از ثبت نام حضوری هم کلی اذیت شدم (قبل ثبت نام حضوری پیش ثبت نام باید انجام بشه در سایت) بابت اینکه تو نتیجه سنجش نیلا، مشکل چشمی گزارش شده بود و نوشته بود ارجاع به چشم پزشک و کلی پیگیری کردم تا بهشون بگم بچم خودش از بدو تولد زیر نظر چشم پزشک خودش بوده و چندبار جراحی شده و من از مشکلش آگاهم و نمیشه الان ببرم پیش یه چشم پزشک جدید لطفاَ جواب سنجش رو در سایت بدون مشکل چشمی بذارید تا امکان پیش ثبت نامش در سایت باشه و دیگه آخرش مشکل رو با تماس و پیگیری تلفنی حل کردم و مدارک لازم رو هم تهیه کردیم و بچم ثبت نام شد. ایشالا که با وجود دولتی بودن زیادم شلوغ نباشه و بچم اذیت نشه. پرسیدم گفت هر کلاس ۲۵ نفر تا ۲۷ نفر هستند...یکم زیاده اما میتونست بدتر هم باشه! (بازم دارم شکر میکنما
)
حالا قضیه اون شانزده تومن مهد کودکو بگم! از اونجایی که نویان رو باید از مهرماه تمام وقت مهد کودم بذارم و نیلا هم بعد مدرسه باید با سرویس بره مهدکودک نویان و بابت نیمه وقت بودن، نصف شهریه مهدکودک رو هم بابت نیلا بدیم، دست کم ۱۵ تومن به بالا هم هزینه این مورد میشه و این تازه به جز اقساط ماهانه ای هست که باید بپردازیم...تمام اینا رو در نظر بگیرید در کنار اینکه باید سال بعد ۴۵۰ میلیون تومن هم جور کنیم بابت ساکن شدن در خانه جدید (ما به التفاوت رهن این خونه و اون خونه چهارصد میلیون هست و بابت و هزینه های جانبی مثل اثاث کشی و تعمیرات خونه ها و.... هم بالای پنجاه نیازه!) که البته احتمالاَ اون موقع و یکسال دیگه نیاز هست که ماشینمون رو بفروشیم و امیدوارم تهش چیزی بمونه که بشه بعدش یه پراید مدل پایین بگیریم. راستی به این فکر کردم به جای مهد کودک با پرستار سابق بچه ها حرف بزنم که یا بیاد خونمون یا بچه ها رو بذارم خونش اما با سامان که حرف زدیم دیدیم هر دو به مهد کودک راغبتریم. حالا البته نمیدونم اگرم ما برناممون عوض بشه پرستار سابق بچه ها همکاری میکنه یا نه.
نصف این نوشته من شد حرف وام و قسط و حرفهای مالی. دیگه خودم هم حالم به هم میخوره از اینهمه حساب کتاب های مالی که در همه ابعاد زندگیم جاری شده. تو این کشور برای داشتن یه زندگی نیمه نرمال باید درآمد بالای هفتاد میلیون داشت به نظرم.... قبلاَ این نظرو نداشتم اما هر چی بچه ها بزرگتر میشند و بابت پیشرفت در زندگی مجبور به گرفتن وام و پرداخت اقساط میشیم بیشتر به این نتیجه میرسم که با این درآمدها نمیشه زندگی کرد و الان زن و مرد باید پا به پای هم کار کنند تا بشه روزگارو تازه نیمه راحت گذروند!
+++++ از این حرفها بگذریم. یکم برگردم عقب. تعطیلات ۱۴ و ۱۵ خردا جایی نرفتیم و خونه بودیم، فقط یک روزش رو یکی از آشنایان سامان (باجناق پسرخاله سامان) تماس گرفت و ما رو دعوت کرد که بریم باغشون در محمدشهر کرج. پسرخاله سامان و خانمش و پسرش هم بودند به علاوه خواهر خانم پسرخاله و شوهرش (همون باجناق پسرخاله) و پسرشون..بعدتر هم یکی از دوستان مشترک سامان و پسرخالش اومدند به اسم ساحل که اونم رشتی هست (آقاست ولی اسمش ساحل هست)، یه آقایی که چندسال قبل از خانمش جدا شده بود و یه مهندس موفق هم هست. دیگه دور هم بودیم و برای ناهار جوجه کباب خوردیم و برای شام هم پسرخاله سامان میرزاقاسمی روی آتیش تو محوطه باغ درست کرد. واقعاَ خوشمزه شده بود. دیگه چایی آتیشی خوردیم به علاوه سیب زمینی کبابی و ذرت و هندوانه و در کل خوش گذشت. مهمترین و جذاب ترین قسمتش هم مربوط میشد به چیدن میوه های باغ! ما خانمها نزدیک هفت هشت کیلو آلبالو چیدیم و آقایون هم چندین کیسه بزرگ سیب گلاب و زردآلوی خیلی شیرین و خوشمزه از روی درخت چیدند....مدتها بود اینهمه زردآلو نخورده بودم. از همه میوه ها بهمون دادند آوردیم. این قسمت میوه چیدن و از درخت میوه خوردن اونم تو هوای دل انگیز بهاری با باد خنکی که میومد برام خیلی جذاب بود، اما قسمت غیر جذابش مربوط میشد به اینکه آب نبود و سرویس ایرانی هم خراب بود و من بابت دستشویی بردن بچه ها با وسواسی که دارم کلی عذاب کشیدم و یبارش که حسابی بداخلاق شدم و سر سامان غر زدم که تو نشستی داری میگی و میخندی من همش با بچه ها تو توالتم و نجس شدم!
موقع شام هم که دور هم میرزا قاسمی میخوردیم آهنگهای امیر تتلو پلی میشد و منم که تتلو یکی از خواننده های مورد علاقمه با بقیه همصدایی میکردم...(آهنگ من دلم تنگه واسه یه دلخوشی کوچیک واسه یه همسفر ساده که باهاش.... بقیش یکم زشته نمینویسم دیگه
). قسمت مورد علاقه منو همگی با صدای بلند و شبیه فریاد میخوندیم و خیلی به نظرم جذاب اومد. البته خب قسمت بدش این بود که متاسفانه آقایون مقداری مشروب مصرف کرده بودند و حسابی شنگول بودند. این قسمتش رو من اصلا دوست ندارم اما کاریش هم نمیتونم بکنم. سامان در میان جمع انقدر بغلم کرد و قربون صدقم رفت که از یه جایی بهش اشاره کردم دست برداره! یکم خجالت میکشیدم چون آقایون مشخصاَ بهمون تیکه مینداختند و شوخی میکردند و با اینکه من لبخند میزدم اما خجالتزده هم میشدم. دیگه ساعت دوازده شب هم برگشتیم،بماند که تا برسیم خونه مردم و زنده شدم بابت خواب آلودگی شدید سامان که باعث شد چندبار تو جاده کرج به تهران بزنه بغل که چرت بزنه! حالا تو برناممه یکم که اوضاعمون بهتر شد و حال و حوصله داشتم یه شب به صرف ساندویچ خونگی دعوتشون کنم پارک. یکبار برای سیزده به در امسال دو ساعتی رفتیم بوستان جوانمردان به نظرم قشنگ اومد. شاید بعدترها بگم بیان همونجا. همین جمع هم برای ما که همش خونه ایم و با کسی رفت و آمدی نداریم غنیمتی هست برای خودش.
++++++ دیگه اینکه امروز بعد مدتها از خونه تنهایی زدم بیرون. یکی از دندونام یکماه قبل شکسته بود و با تاخیر زیاد امروز خودمو راضی کردم و رفتم درمانگاه محل کارم و درستش کردم. این کارو کلی عقب انداخته بودم درحالیکه شرایطشو داشتم زودتر هم برم...بسکه حال و حوصله نداشتم از خونه برم بیرون. دیگه صبح زود سه شنبه رفتم و انجام شد. خدا رو هزار بار شکر کردم که تو این وضعیت بی پولی لازم نبود برای این موضوع هزینه ای بدم. برگشتنی هم رسیدن به خونه رو لفتش دادم یکم، آخه شاید بعد ماهها بود که تنهایی و بدون همسر و بچه ها بیرون میرفتم..باورش عجیبه اما حتی کرایه بالای ماشینهای شخصی هم برام عجیب بود و فکرشو نمیکردم واسه رفتن به یه جای نسبتاَ نزدیک اونم با تاکسی باید تو هر مسیر مستقیم کوتاه چنددقیقه ای، ۱۵ هزار تومن بدی و برای مسیرهای یکم طولانی تر ۲۵ تومن.حالا حرف از اسنپ نمیزنم همین ماشینهای گذری رو میگم. به این فکر کردم که با برگشتم به کار بالای یک و نیم تومن هر ماه کرایه ماشینم میشه تازه اگر اسنپ نگیرم (ذهن من همیشه در حال حساب و کتابهای مالی هست
)
اینا به کنار، با هیجان زیاد و عین ندید بدیدها به آدمهای توی خیابون و اتوبوس و در حال خرید و ... نگاه میکردم! انگار سالهاست که شهرو اینطوری ندیدم! خب من از دو سال قبل که دورکار شدم دیگه تقریباَ خیلی کم تنهایی از خونه اومدم بیرون و مثلاَ خیلی کمتر تنهایی رفتم خرید برعکس گذشته ها که هر بار موقع برگشت از سر کار شده یه چیز کوچولو میخریدم و میومدم خونه... خلاصه که همه چی برام تازگی داشت، تو مسیر برگشت بعد مدتها و شاید بعد دو سه سال سوار اتوبوس بی آر تی شدم و از شیشه پنجره خیابونها و آدمها رو با ذوق و هیجان نگاه میکردم! برای خودم هم جالب بود این حالتم! انگار که مثلاَ از خارج بعد سالها برگشتم و حالا برام همه چی تازگی داره. باورش عجیبه اما دلم میخواست دیرتر برسم یا مثلا دلم میخواست الکی برم و مترو سوار شم و تا ایستگاه آخرش برم و دست فروشها رو ببینم و حتی ازشون خرید کنم.... داخل چندتا مغازه رفتم و یکی دو بار به دلم افتاد یه شومیز بخرم اما یادم افتاد که تقریباَ هیچ پولی تا آخر ماه برامون نمونده! شاید کمتر از یک تومن تا آخر ماه! دیگه منصرف شدم، بماند که اون شومیز اونقدرها هم جذبم نکرد و با خودم گفتم فعلاَ نیازی به خرید جدید نداری... با خودم گفتم خریدها و رسیدن به خودم بمونه برای دو سه ماه بعد که شاید یکم اوضاعمون بهتر بشه و بتونم یکم به سر و وضعم و همینطور ظاهرم برسم مثلاَ شاید کراتین کنم یا اکستنشن مژه انجام بدم و یکم وسیله جدید آرایشی بخرم و بوتاکس هم اگر شد بکنم. حقیقت اینه که این روزها واقعا در شرایط بدی از جهت مالی قرار داریم و من تا وقتی بدهیهام رو صاف نکنم هیچ کار اضافه ای حاضر نیستم برای خودم یا حتی بچه ها انجام بدم. حتی در مصرف گوشت و مرغ و خوراکیها هم تا جایی که بشه صرفه جویی میکنم تا بتونم قرض و بدهی مردم رو بدم. امیدوارم هر چه زودتر از این بحران عبور کنیم و الهی الهی که همسرم بتونه شغل مناسبی پیدا کنه بلکه از این شرایط خلاص شیم. بابت اینکه ماشین معاینه فنی نداره و برای گرفتن معاینه فنی باید هفت تومان جریمه ها رو بپردازیم فعلاَ نمیتونه ماشین ببره بیرون و اسنپ کار کنه. غیر اون موتور کولر ماشین هم خرابه و باید عوض بشه و پنج شش تومن هزینه تعویض یا تعمیرش هست و مردم هم بدون کولر معمولاَ سرویس اسنپ نمیگیرند... خلاصه که فعلاَاسنپ هم نمیتونه بره و به حول و قوه الهی همه خانواده در خونه جمعیم، گاهی میخندیم گاهی به هم میپریم، گاهی غصه میخوریم، خیلی وقتها سرگرم آموزش ترید هستیم دوتایی و خلاصه روزگار رو سپری میکنیم!
ولی خداییش شاید یکم طنزوار گفتم اما اینطوری هم خیلی برامون سخته. تازه تو این هیر و ویری چند روز پیش در دستشویی قفل شد و باز نشد و یک و دویست دادیم که فقط درو باز کنند! قفلشو نشد عوض کنیم بابت هزینه بالاترش! حالا خدا رو شکر بچه ها تو دستشویی نبودند. ببینید چقدر خوبه در همه شرایط من دارم شکر میکنم
جدای از شوخی انقدر سختی کشیدم تو زندگیم و بخصوص برای خرید خونه جدید که تحمل این سختیها برام خیلی از سختی ها و عذاب های قبلی راحتتره! همش شکر میکنم و از خدا فقط سلامتی و آرامش میخوام.... فقط در کنار اینا ایشالا که مرد زندگی منم بتونه به شغل و جایگاه مناسبی برسه و راحتتر زندگیمون بگذره.
این پست من همش شد حرف از مسائل و مشکلات مالی. اما بازم تاکید میکنم با همه اینا من بابت سختیهای بیشتری که در گذشته داشتم نمیخوام ناشکری کنم. هر چی بیشتر از خدا عمر میگیرم بیشتر میفهمم که سلامتی و آرامش و دل خوش بالاترین نعمتهای خدا هستند و پول باید در خدمت اینها باشه نه که پولدار باشی اما خدای ناکرده از اینا محروم باشی. ایشالا که همسرم به امید خدا شرایط کاری بهتری پیدا کنه و بتونیم از این بحرانها عبور کنیم. بازم خدا رو شکر که دستمون جلوی کسی دراز نیست و ایشالا که بتونم هر چه زودتر بدهیهامون رو بدم و از عهده پرداخت اقساط بانکی و سایر مخارج با همون خوش حسابی سابق بربیام و زندگیمون هم با اینهمه قسط و قرض خیلی هک سخت و بغرنج نگذره. ایشالا که تا یکی دو سال دیگه فشارهای مالی کمتری روی دوشم باشه، روی دوش هر دومون در واقع.
من دیگه برم که هم به امورات خونه و بچه ها برسم هم به آموزشم و هم اینکه یه کاری از اداره بهم واگذار شده باید تا هفته بعد تحویل بدم. فردا هم اگر شد یه سر برم به مامانم بزنم که هم بعد مدتها ببینمش هم ببینم برای گرفتن کسر از حقوق و سایر مدارک باید چکار کرد.
++++++ ممنونم که خوندید عزیزانم. دیگه میبخشید که مطلبم بابت حرف از بانک و قسط و بدهی و ... یکم کسل کننده شده بود! پست رو که شروع کردم پر از بغض و ناراحتی بودم اما الان خدا رو شکر یکم بهترم. خدایا من جز سلامتی و حال خوب و آرامش خودم و خانوادم هیچی ازت نمیخوام و البته هر آنچه که لازمه برای رسیدن به اینها
. همین دعا رو در حق همه دوستان اینجا و مردم کشورم هم میکنم چون فکر میکنم با اتفاقات اخیر و موضوع اون دخترک بیچاره الهه (منو که اخبارش و سرنوشت طفلکی عمیقاَبه هم ریخت) و هیمنطور مشکلات اقتصادی و دغدغه های اجتماعی که جریان داره حال بیشتر مردم ما اونطور که باید خوب نیست، به قول قدیمیها دلهامون دیگه خوش نیست.
+ پی نوشت: پست قبلی یه مقدار خصوصی تر از پستهای دیگم
بود و به جنبه هایی از زندگیم در گذشته اشاره داشت که در این وبلاگ حداقل بهش اشاره
ای نکردم. درخواست رمز از یه سری دوستان داشتم که هنوز پاسخ ندادم،بعضی
وقتها دایرکت ها در اینستاگرام بهم نمیرسه و بعد چند روز برام نشون داده
میشه. در هر حال اگر کسی از دوستان و همراهانی که بیشتر از سایرین
میشناسمشون به واسطه کامنت گذاشتن و ... درخواست داشتن رمز پست رو دارند
میتونند در اینستاگرام یا همینجا پیام بذارند برام
.
از اونجا که مادرشوهر و پدرشوهرم هم قرار بود به دعوت من بیان اونجا، اونا هم صبح از رشت راه افتادند نوشهر و یکساعت بعد رسیدن ما یعنی ساعت چهار ظهر رسیدند. اولین بار بود که میومدند اونجا (البته نوشهر زیاد رفتند بابت ویلای خاله سامان اما منظورم جایی بود که اداره ما به ما داده بود و خدایی عین یه تیکه از بهشته) و اصلا بعد سالها بود که مادرم و مادرشوهرم اینا همدیگه رو میدیدند. خلاصه که جمعمون جمع بود اما راستش یه غصه بزرگی تو دل همه ما بود بابت شنیدن بدتر شدن بیماری سرطان نوه خاله سامان سوگند...مادر و پدر سامان بابت این موضوع خیلی غمگین بودند و مادرش پنهانی اشک میریخت با توجه به محبت خیلی خیلی عمیقی که به خواهرش و خانواده اش و همین دختر بیمار داره. انشالله که خدا شفاش بده. مامان و بابای سامان قرار بود فقط یک و نیم روز اونجا بمونند اونم تازه به اصرار من وگرنه با شنیدن بدتر شدن مریضی طفلی سوگند و بستری شدنش در آی سی یو، قرار بود سریعاَ برند تهران خونه خاله سامان و به بچه سر بزنند.... البته مادرشوهرم سعی کرد مدتی که اونجا بود حسابی با مادرم و ما خوش و بش کنه و غم و نگرانیش رو پنهون کنه تا به قول خودش به ما بد نگذره و تو ذوق من که دعوتشون کردم نخوره.
دیگه شب اول که رسیدیم و قبل تاریک شدن هوا، همراه مامانم و مادرشوهر و پدرشوهرم و سامان و بچه ها رفتیم زمین بازی مجموعه ویلایی و بچه ها کلی بازی کردند. همگی از زیبایی اونجا تعریف میکردند و با اینکه مادرشوهر و پدرشوهرم چندباری به ویلای خاله سامان در نوشهر رفته بودند اما میگفتند اینجا واقعاَ زیباست. هوا هم که عالی...برای شام هم شنیسل مرغ از رستوران اونجا گرفتیم. تقریبا همه وعده ها (به جز یک وعده) از رستوران همونجا برای خودمون و مهمونامون غذا گرفتیم چون قیمت مناسبی داشت و به هر حال از غذا درست کردن راحتتر بود. اینم بگم که من هر چیزی که شاید به ذهنتون برسه با خودم برده بودم، از خوراکی و میوه و تره بار و هندوانه و خشکبار و حبوبات و برنج و ادویه و روغن و رب و تن ماهی و ماکارونی و چای و قند و سویا و آجیل و سوسیس و پنیر و ماست و حلورده و عسل و کیک و اسنک و خوراکیهای زیاد برای بچه ها و مرغ و سبزی منجمد و ....و حتی ظرف و ظروف استیل برداشته بودم و چیزی نمونده بود که من برنداشته باشم، تازه این در حالی بود که میدونستم اونجا بهمون صبحانه اندازه دو سه روز میدند و میذارند داخل یخچال و هم اینکه بهترین و تمیزترین ظرفها و چای و قند و... رو گذاشتند. من حتی قبل سفر میدونستم به احتمال زیاد قراره نود درصد مواقع از رستوران همونجا غذا بگیریم و نیازی به آشپزی نباشه اما بابت وسواس فکری که دارم و اینکه احتمال دادم شاید خودم یا مامانا بخوان چیزی درست کنند همه چیزو برداشتم. بماند که سامان چقدر موقع بردن و آوردن وسایل غر زد و گفت دیگه هیچوقت انقدر وسیله برندار و از بردن و آوردن و جادادن اینهمه وسیله اعصابش خورد شده بود و حسابی بابت گرمایی بودن شدیدش عرق کرده بود. خودم هم بابت جمع کردن وسیله ها و بعد هم حابجا کردنشون بعد برگشتن کلی اذیت شدم بخصوص که کلی هم لباس با خودمون آورده بودم هم لباس گرم و هم لباس خنک چون فکر میکردم معلوم نیست هوا اونجا چطوری باشه و برای بچه ها لباس گرم هم برداشتم که اتفاقا به کار هم اومد. تازه بابت اینکه ممکنه از اداره کار بهم ارجاع بشه لپ تاپ خودم و سامان رو هم برداشته بودیم.
شب روز اولی که اونجا بودیم بیرون از ویلا و در واقع پشت ساختمان ویلا دور میز و صندلی نشستیم و چای و آجیل و میوه خوردیم و تا دیروقت بیدار بودیم و حدود ساعت یک شب خوابیدیم. روز دوم یعنی یکشنبه بعد خوردن یه صبحانه مفصل که خود مجموعه به پرسنل به اندازه سهمیه میده، راهی دریا در منطقه ساحلی و جنگلی سیسنگان شدیم.بچه ها کنار آب حسابی بازی کردند و مامانا هم که مشغول صحبت شدند. بعدش هم بعد تعویض لباس خیس بچه ها، در آلاچیق ها ی کنار ساحل دریا دور هم نشستیم و چای و خوراکی و میوه خوردیم و بعدش هم جمع کردیم رفتیم ویلا که به ناهار برسیم، قبل ناهار هم دوباره بچه ها رو بردیم زمین بازی مجموعه ویلایی و اونجا کنار زمین بازی هم دوباره تو آلاچیق کنار هم نشستیم و بچه ها هم بازی میکردند. هوا هم که خنک و عالی. سامان و باباش هم رفتند سالن بازی مجموعه که نزدیک پارک بود و پینگ پنگ بازی کردند. بعدش هم برگشتیم داخل ویلا و ناهار هم که از رستوران اونجا حوجه کباب گرفتیم که خیلی خوشمزه بود. بعد ناهار همگی استراحت کردیم و من چای دم کردم و عصر هم رفتیم دوباره پشت محوطه ویلا دور میز و صندلی نشستیم و چای و آجیل و هندوانه آوردم که بخوریم. هوا هم که عالی و منظره هم که بینظیر و رویایی. از یک طرف جنگل میدیدیم و از طرف دیگه دریا. حدود ساعت هفت و نیم عصر روز دوم هم به پیشنهاد من همگی حاضر شدیم که بریم نوشهر و داخل شهر دوری بزنیم. دیگه رفتیم مرکز شهر و از یه بستنی فروشی که قبلا هم ازش بستنی و ذرت مکزیکی خریده بودیم به تعداد افراد حاضر بستنی اسکوپی و برای سامان ذرت مکزیکی گرفتیم (همون بستنی و ذرت به تنهایی شد نهصد هزار تومن که به نظرم زیاد رسید و انتظار مبلغ کمتری داشتم.)
هوا انقدر خنک بود که بچه ها بعد خوردن بستنی حسابی سردشون شده بود. بعدش هم که برگشتیم ویلا و از رستوران کباب ترکی سفارش دادیم. البته من قبل اینکه عصر بریم بیرون بستنی بخوریم کوکو سبزی هم درست کرده بودم و خلاصه کباب ترکی هم در کنارش گرفتیم و دور هم شام خوردیم. قرار بود صبح دوشنبه یعنی یک روز زودتر از ما مادرشوهر و پدرشوهرم راه بیفتند سمت تهران. خیلی اصرار کردم که یک روز دیگه هم بمونند و بعد سه شنبه با هم راه بیفتیم اما مادرشوهرم بهم گفت راستش تا الان هم به خاطر شما من اینهمه اضطرابم رو نشون ندادم و دلم برای اون بچه و خواهرم آشوبه و بهتره دیگه برم، تحمل بیخبری از حال و وضعیتش رو ندارم. خلاصه ساعت شش صبح روز دوشنبه مادرشوهر و پدرشوهرم خیلی نامحسوس که ما بیدار نشیم راه افتادند رفتند. من البته میخواستم بیدار بشم و راهیشون کنم و براشون چای فلاسکی آماده کنم و فکر نمیکردم شش صبح بی صدا برند (شب قبلش هم نزدیک دو خوابیده بودیم) اما خودشون جوری که هیچکی بیدار نشه نامحسوس و با کمترین صدا رفتند. وقتی که اونا رفتند خیلی جاشون خالی شد و یکم انگار برامون دلگیر طور شد. دیگه مامان و بچه ها هم ساعت هشت هم بیدار شدند و با هم صبحانه خوردیم و دوباره رفتیم سمت جاده نمک آبرود و یه پلاژ ساحلی تمیز که قبلاَ هم رفته بودیم و بچه ها با شنهای نرم کنار ساحل بازی کردند... دیگه چای و آجیل و میوه خوردیم و دوباره برگشتیم سمت ویلا و ناهارمون رو که زرشک پلو با مرغ بود از رستوران گرفتیم. چقدر هم که خوشمزه بود.
خب راستش من هر بار که میریم نوشهر دلم میخواد بریم جاهایی غیر دریا مثل «دریاچه ولشت« یا مثلاَ جواهرده و چند جای دیگه اما هر بار وقتی میفهمیم جادش خاکیه و رفتن به اونجاها با وجود بچه ها سخته بیخیال میشیم و دوباره میریم دریا.... البته اینکه محوطه ویلایی که درش ساکن میشیم انقدر زیبا و رویایی و جنگلی و همه چی تمامه بی تاثیر نیست در اینکه خیلی هم دنبال رفتن به جاهای دیگه نباشیم و ولعی برای دیدن سایر جاها به اون معنا نداشته باشیم. یکی دوبار هم قبلترها که اومدیم نوشهر، رفتیم نمک آبرود یا جنگل سیسنگان یا یکی دو جای دیگه که همگی ورودی دارند و مناطق تفریحی و گردشگری حساب میشند، اما اونقدرها بهمون نچسبیده و مزه نداده و الان راستش ترجیح میدم حداقل یک روز از دو سه روزی که اونجا هستیم رو بیشتر در خود مجموعه ویلایی و محوطه زیباش بگذرونیم بخصوص داخل زمین بازی که دورتادورش جنگل و کوههای سرسبز و گلها و درختهای انجیز و ازگیل ونارنج و پرتغال هست....
خلاصه عصر روز سوم هم بعد خوردن چای و میوه همراه سامان و بچه ها برای بار سوم رفتیم زمین بازی و دوباره بچه ها بازی کردند البته اینبار مامانم دیگه نیومد و گفت خسته ام شما برید و میخواست تلویزیون ببینه. بعد زمین بازی هم رفتیم سالن ورزشی و فوتبال دستی و پینگ پنگ بازی کردیم. ساعت نه هم برگشتیم و شام رو اینبار دیگه از رستوران نگرفتیم و سامان درست کرد (سوسیس و قارچ). مامانم که خیلی سیر بود و خیلی کم خورد و منم زیاد نخوردم سر یه لجبازی مسخره با سامان. دیگه از ساعت یازده شب تا یک شب هم مشغول جمع و جور کردن وسیله ها و بستن چمدون بودم چون باید سه شنبه ساعت نه صبح ویلا رو ترک میکردیم. ساعت یک شب هم رفتم تو تختخواب و البته تا ساعت دو شب تو گوشی بودم و بعد خوابیدم تا ساعت هفت صبح ...بعد هم که بچه ها کم کم بیدار شدند و به مامانم و بچه ها صبحانه دادم و وسیله ها رو با هزار بدبختی تو ماشین جا دادیم و ساعت نه و نیم راه افتادیم سمت تهران....
یادم رفت بگم مادرشوهرم برای بچه ها چند تا اسباب بازی بزرگ به عنوان کادو خریده بود که به محض رسیدن بهشون داد (آشپزخانه و اجاق گاز بزرگ با کلیه وسیله های همراه برای نیلا و یه ماشین پلیس بزرگ و دو تا تفنگ برای نویان) و خلاصه برگشتنی وسیله هامون بیشتر شده بود بخصوص که مامان سامان هم یه مقدار میوه و خوراکی و ترشی هم داده بود و اونا هم اضافه شده بود و تازه چیزهایی هم که من از تهران برداشته بودم دست نخورده برگشته بود... سامان به زور وسایل رو جا داد! هوا هم دوباره عالی بود و نیازی به کولر نبود شکرخدا. برای ناهار هم ساندویچ کوکو سبزی و کباب ترکی برداشته بودم که از یکی دو روز قبلش باقی مونده بود. از وقتی رسیدیم تهران هوا شدیداَ گرم شد و همون نیمساعت یکساعت آخر در تهران و قبل رسیدن به خونه که کولر ماشین هم خراب شده بود حسابی به گرما خوردیم و اذیت شدیم. دیگه حدود ساعت ۴ ظهر سه شنبه هم رسیدیم خونمون و دیدیم برقها رفتند و چقدر هم تو ذوقمون خورد! شش طبقه رو بدون آسانسور همراه یه سری وسیله ها اومدیم بالا... حالا مجتمع ما برق که میره بابت ژنراتوری که هست آسانسور و پمپ آبمون قطع نمیشند و قطعی آسانسور و آب نداریم، اما بابت اعتراض همسایه های طبقه اول بابت آلودگی و صدای ژنراتور برق قرار شده ژنراتور رو موقع قطعی برق روشن نکنند و برای همین آسانسورمون هم قطع شده بود و با بدبختی شش طبقه رو با وسیله اومدیم بالا. البته وسیله ها و چمدونهای اصلی رو گذاشتیم بعدا که برق اومد با آسانسور سامان بیاره بالا اما وسایل یخچالی رو مجبور شدیم که بیاریم....دو ساعت بعد که برق اومد سامان وسیله ها رو آورد بالا و مشغول جابجا کردن شدم که دو سه ساعتی طول کشید. غروب هم علیرغم میل من و سامان که دوست داشتیم مامانم خونمون بمونه، شوهر خواهرم اومد دنبال مامانم و بردش خونه خواهر کوچیکم چون خواهرم میگفت خیلی دلش گرفته و دوست داشت مامانم بره پیشش.
اینم از سفر سه روزه ما به نوشهر. دیگه از وقتی هم که از نوشهر برگشتیم تا به امروز از خونه بیرون نیومدم و من از داخل خونه سعی میکنم یه سری کارهای عقب افتاده مثل پیگیری ثبت نام کلاس اول نیلا یا دریافت وام بانک رسالت و... رو پیگیری کنم. اصلا دلم نمیخواد از خونه برم بیرون.
یکی از دندونام شکسته و باید برم درستش کنم اما یکماهه که عقب انداختمش بیشتر از روی تنبلی و از درمانگاه محل کارم نوبت نگرفتم که ایکاش اینکارو کرده بودم چون میترسم وضعیتش بدتر شده باشه.
از یک خرداد هم شروع کردم و دوباره رژیم میگیرم چون از قبل عید به این طرف خیلی الکی و بابت پرخوری گاه و بیگاه و پیاده روی نکردن روزانه و بخصوص بعد سفر رشت در ایام عید و بعد هم سفرنوشهر، از فروردین تا الان حدودا چهار پنج کیلوگرم وزن اضافه کردم و باید هر طور هست پایینش بیارم قبل اینکه از کنترلم خارج بشه.
دو سه روز هم هست که مجددا بعد ناامیدی زیادی که از دنیای ترید و آموزشها دچارش شدم دوباره دارم یواش یواش آموزشها رو میبینم، سامان هم همینطور در حال آموزش هست و یه کورسوی امیدی هنوز ته دلم هست که شاید بشه در آینده به عنوان یه منبع درآمد دوم بهش نگاه کرد هر چند که هنوزم میگم از بعد عید و اتفاقی که برای حسابم افتاد حسابی بی انگیزه شدم نسبت بهش اما این روزها یکم دارم خودمو دوباره به سمتش میکشونم و سامان هم اینبار حتی بیشتر از من و با انگیزه زیاد داره روی حساب دمو و واقعی کار میکنه.
دلم میخواد زبان انگلیسیم رو هم که چندسال اخیر به دلیل دوری از اون خیلی فراموشم شده تقویت کنم...تعریف از خود نباشه من یکی از مسلط ترین ها در حوزه زبان انگلیسی هم مکالمه هم نوشتن و هم ترجمه بودم اما به دلیل اینکه در محل کارم زبان انگلیسیم خیلی به کارم نیومده متاسفانه طی این سالها تا حد زیادی درش ضعیف شدم و باید هر طور هست مجددا سعی کنم تقویتش کنم هر چند که بازم انگیزه زیادی بابتش ندارم چون در محیط کارم هم اونقدرها به کارم نمیاد و در همون حدی که همیشه در محل کارم نیاز بوده مسلط هستم و تسلط بیشتر به کارم هم نمیاد اما دلم میخواد دوباره مثل چندسال قبل همونقدر مهارت پیدا کنم و شاید مثلاَ با بزرگتر شدن بچه ها بتونم کلاس آیلتس یا مکالمه خصوصی بردارم.
دیگه اینکه سامان هم همچنان اینور و اونور پیگیر کار هست و من خودم هم براش از یه جایی پیگیری کردم و منتظرم ببینم جواب چی میشه. توکلم به خداست بلکه نتیجه بده...
هنوز نیلا رو کلاس تابستونی خاصی ننوشتم و نمیدونم اینکارو با توجه به بحث رفت و آمد و همینطور گرمای شدید هوا میکنم یا نه اما با توجه به اینکه آخرین تابستونی هست که دورکار خواهم بود سعی میکنم ولو یه کلاس هم شده بنویسمش و اگر برای نویان هم کلاس خاصی باشه اونو هم بذارم کلاس که کم کم به دوری از من عادت کنه چون از مهر ماه به احتمال خیلی زیاد میره مهدکودک...
یادم افتاد که باید پیگیر ثبت نام کلاس اول نیلا و گرفتن عکس ازش هم باشم، فعلا که انگار شروع ثبت نام اعلام نشده. هنوزم راجب مدرسش مطمین نیستم. ایشالا بهترین مدرسه و معلم نصیبش بشه.
همینا دیگه. برم و یکم استراحت کنم و بعد به پیاده روی روزانه در منزل برسم.
این پست رو دیروز شنبه نوشتم و امروز یکشنبه منتشر میکنم. حالم نسبت به قبل سفر بهتره و از این بابت خدا رو شکر میکنم. ایشالا که بتونم با برنامه ریزی منظم و کم کردن وزنم و از سر گیری آموزشهام و رسیدگی بیشتر به بچه ها، احساس مفید بودن بیشتری بکنم و به تبع اون حال روحی و حتی جسمیم و دردهای بدنیم بهتر بشه.
×××××دوستان عزیزم پست رمزدار بعدی من راستش خیلی خصوصیه و رمز متفاوتی از رمزی که قبلتر به دوستان دادم داره و حقیقتش هنوز نمیدونم رمزش رو در اختیار دوستان میذارم یا نه....بخش کوچیکی از گذشته پرفراز و نشیب من هست که بابت خوابی که دیروز صبح دیدم یادش افتادم و به بهانه تعریف اون خوب راجبش نوشتم...