چهارشنبه هفت دی ماه، بعد کلی بالا پایین کردن و فکر کردن راجب اینکه درمورد پرستار بچه ها چه تصمیمی بگیریم، از سر کار اومدم خونه و بهش گفتم من اینور سال با توجه به بیکاری همسرم و شرایط زندگیم، این مقدار میتونم بدم (یک تومن بالا از حقوق توافقی فروردین ماه و یک تومن یا شایدم پانصد هزار تومن پایینتر از حقوقی که خودش میخواست) و اونور سال یعنی سال 1402 انقدر (یک و نیم میلیون بیشتر از امسال) میدم، که گفت نمیتونم و برام نمیصرفه و تمام...
قبلش خب راستش کلی با خودم فکر کرده بودم، کلی مشورت گرفته بودم و در نهایت بعد اینکه اون عصبانیت و هیجان اولیه فرونشست، تصمیم گرفته بودم با وجود همه ناراحتی و دلخوری که ازش داشتم باهاش مصالحه کنم، فقط و فقط به خاطر بچه هام و اعتمادی که بهش داشتم و با خودم میگفتم کاش کم کم دلم باهاش صاف بشه و شاید بازم همینو نگهداریم و ریسک نکنیم بهتر باشه، اما خب نمیخواستم جوری نشون بدم که هر چی تو بگی قبوله و غیر از تو کسی برای من نیست و ...میخواستم لااقل با وجود این حرکتی که انجام داده، حداقل کمی عزت نفسم رو حفظ کنم و بعد خواستش رو با کمی بالا و پایین قبول کنم، این شد که دو سه روز قبل اینکه برای همیشه خداحافظی کنیم، مقدمه چینی کردم و برای بار دوم تو این مدت، بهش گفتم ما راجب همه چی فروردین ماه و همون اول شروع مرخصی زایمانم، توافق کرده بودیم، همون فروردین که نویان تازه به دنیا اومده بود و حتی اواخر اسفند سال قبل به شما گفتم نیازی به پرستار تو این نه ماه ندارم اما فقط به خاطر اینکه موقع برگشتنم سر کار، خیالم از بابت بچه ها راحت باشه و شما همچنان در دسترس باشی و جای دیگه ای مشغول کار نشی، به شما این مقدار حقوق طی نه ماه میدم (تاکید هم کردم خیلی روزها ممکنه نیازی نباشه تشریف بیارید) و سه ماه آخر سال هم که برمیگردم سر کار و با بچه ها میمونید، این مقدار میدم، همون موقع باید به من میگفتید که این شرایط رو قبول نمیکنی، نه اینکه اون زمان موافقت کنی و یک هفته مونده به برگشتنم که من حتی تایم آزمون و خطا و دیدن و شناختن افراد جدید رو هم ندارم به یکباره اونم در بدترین شرایط زندگی من (بابت اجاره نرفتن خونه و شیرخشک نخوردن نویان و بیکاری همسر و بازگشت سر کار و نگرانی بابت بچه ها...) بیای این موضوع رو مطرح کنی و حتی صبر نکنی یک هفته از برگشتم سر کار بگذره و بعد حرف از نیومدن و افزایش حقوق بزنی، این مقدمه رو گفتم و آخرش گفتم من فکرامو کردم و درمورد رقمی که شما میخواید باید بررسی کنم و خبر بدم، در عین حال مهدهای کودک اطراف رو هم درموردشون تحقیق کنم و تصمیم نهایی رو یکی دو هفته دیگه به شما بدم (تصمیمی درمورد بررسی مهد کودکها و بردن بچه ها به مهد نداشتم چون میدونستم نوزاد نه ماهه رو نزدیک ترین مهد کودک به خونه ما قبول نمیکنه فقط برای اینکه فوری درخواستش رو قبول نکرده باشم و حداقل عزت نفسم حفظ بشه اینو گفتم که فکر نکنه در این حد محتاجیشیم و بعد میخواستم مثلا دو هفته بعد بهش بگم مهد کودکها نویان رو تو این سن نمیپذیرند و دیگه چاره ای ندارم جز قبول درخواست شما. این تصمیم اولیه من بود).
خلاصه که دوشنبه 5 دی این صحبت رو کردیم و رفت خونه، یکساعت بعد یهویی با لحنی که هیچوقت ازش نشنیده بودم پیام داد که مرضیه من زیر این رقم تا عید نمیام و فکراتو بکن! اینم بگم که روز قبلش هم فقط به خاطر 5 دقیقه دیرتر رسیدنم زنگ زده بود به گوشیم و گفته بود زودتر بیا و با لحن شوخی و جدی که بیشتر جدی بود گفته بود مرضیه اذیتم نکن و دیر نرس و شوهرم غر میزنه و حساس میشه، من سر وقت میام صبحها، تو هم اذیتم نکن و زود بیا....(فکر کن! بابت ده دقیقه تاخیر به من میگفت اذیتم نکن! منیکه گاهی با دو روز اومدنش سر کار طی یکماه، کل حقوقش رو بی کم و کاست میدادم!) فرداش هم اون پیامک که «خوب فکراتو بکن» رو داد و اصلا خشکم زد! آخه اصلا از اساس قرار بود فکرامو بکنم و خبر بدم نمیدونم اس ام اس دوبارش اونم با این لحن برای چی بود دیگه. جواب دادم خب قرارمون هم همین بود که من فکرامو بکنم، منم که همینو خدمت شما گفتم، چیز جدیدی نیست که؟! آخه جالبه همون حرف قبلی رو درمورد حقوق و ... میزد و منم بهش گفتم با سامان مشورت میکنم و اطلاع میدم، اونوقت باز بهم پیام داده بود با یه لحن شبیه تهدید و اتمام حجت که فکراتو بکن و غیر این رقم باشه من نمیام. اینو که به سامان نشون دادم دوباره هر دو به خشم اومدیم و به این نتیجه رسیدیم که دیگه موندن این آدم به صلاح نیست و انگار دل خودشم با رفتنه ( ولی بازم بعضی رفتارهاش نشون میداد انگار دوست داره بمونه و آخرشم نفهمیدم)! انقدر هر دو ناراحت شدیم که حد و مرز نداشت، آخه هیچوقت اینطوری و با این لحن پیام نمیداد. سامان گفت ولش کن بره و این نمیخواد بمونه و خودم میمونم و یه جوری دوتایی مدیریت میکنیم اوضاع رو.
فردا صبحش که اومد سعی کرد خوش برخورد باشه اما من فاصلم رو باهاش حفظ کرده بودم و خب هیچکدوم به صمیمیت قبل نبودیم، از سر کار که برگشتم هم تند تند گزارش بچه ها رو درمورد غذاخوردن و دستشویی و ... داد و یه جوری نشون میداد که من خیلی خوب بهشون رسیدم و انگار که مثلا تمایل داشت همچنان پرستار بچه ها بمونه، باز از طرفی مثلا رفتارش متناقض بود و میگفت چطور من برات پیدا شدم و انقدر برای بچه هات خوب بودم بازم مثل من هست!!! (همیشه از خودش خیلی تعریف میکرد و این شاخصه رفتاریش بود)، میگفت همونطور که من برات پیدا شدم یکی مثل من بازم پیدا میشه و من یکی دو ماه هم میمونم تا یکی رو پیدا کنی! منم گفتم حداقل انتظار میرفت موقعیکه خودم خونه بودم و سر کار نمیرفتم بهم درمورد تصمیمتون میگفتید که لااقل در حضور خودم پرستار جدید میومد و میرفت و کارش و رفتار و برخوردش رو با بچه ها از نزدیک میدیدم، نه که بچه ها رو پیشش بذارم و برم سر کار....خلاصه که نمیتونستم بفهمم خودش دوست داره بمونه یا نه موقعیت بهتری براش پیش اومده و میخواد بره، کاملا رفتارش تناقض آمیز بود و هنوزم نمیدونم حقیقتا. چیزی که میدونستم این بود که انقدر ازش دلخور بودم و بابت رفتارش استرس و نگرانی تو این چندوقت کشیده بودم که بی اشتهایی عصبی گرفته بودم و دوباره شیرم کم شده بود و زندگیم زهرمار شده بود(به شدت حجم شیر من به اعصاب و آرامشم و تغذیه بستگی داره، دو هفته قبلترش که رشت بودیم به خاطر تغذیه و اعصاب آروم لباسام از حجم شیر خیس میشد و فقط دو هفته بعدش این اتفاق برام افتاد). از طرفی عقلم میگفت شاید کسی مثل اون برای بچه هات نشه، از طرفی میگفتم با این حس بد و دلخوری شدید چکار کنم، بخصوص که اون دو سه روز آخر برخلاف همیشه از نیلا میپرسیدم خاله بهت صبحونه داد؟ تو رو دستشویی برد؟ باهات بازی کرد؟ دعوات نکرد؟ کاری که قبلا اصلا نمیکردم و کاملا ازش مطمئن بودم اما اون دو سه روز آخر همش حالت شک پیدا کرده بودم....
دیگه بعد اون پیامک آخرش، من و سامان با خودمون گفتیم انگار این خانم فکر میکنه بهتر از اون برای ما نیست و بیش از حد خودشو دست بالا گرفته (البته میدونم که چندنفری پشت صحنه تحریکش کرده بودند وگرنه خودش به نظرم اینطور آدمی نبود که دغلبازی بکنه، البته الان دیگه به هیچی اعتماد ندارم)، خلاصه که سامان گفت من موقت پیش بچه ها میمونم تا فرد مناسبی پیدا بشه، اینم بگم که من درست دو روز بعد اینکه این خانم گفت یا حقوقش باید بیشتر بشه یا نمیتونه بیاد توی دیوار آگهی پرستار زدم و چندنفری هم اومدند منزل ما و با هم صحبت کردیم و با یکی دو نفر هم به توافق رسیدیم اما سامان همش دل نگران اومدن فرد جدید از جهت اعتماد کردن و ... بود (البته تو آگهی قید کردم که دوربین مداربسته میذارم و اینکه سفته هم میگیریم). خلاصه که با خودمون گفتیم این خانم به فرض هم که بمونه همچنان طلبکاره که داره حقوق کمی میگیره و همش میخواد منتش سرمون باشه (میگفت حتی این رقم رو هم اضافه کنی باز کمتر از رقم بیرونه با وجود دو تا بچه و مثلا نمیگفت من مگه تو این دو سال و خورده ای چند روز میومدم سر کار یا مگه کار خونه یا آشپزی یا ... میکردم ؟ و اصلا چشمش هیچی رو نمیدید و لطفهای ما رو هم ندیده گرفته بود و انگار فقط بهش گفته بودند خیلی کم بهت میداده و سرت کلاه رفته! )
خلاصه که تصمیم ما درمورد موندن پرستار با اون لحن طلبکارانه پیامکش عوض شد و چهارشنبه هفت دی صبح که اومد سر کار دیدم برخلاف لحن پیامک دو روز قبلش، برخورد خوبی داره و از در دوستی وارد شده، عصر هم که برگشتم باز خوش و بش کرد که آره امروز شکم هر دو تا بچت کار کرده و هر دو خوب غذا خوردند و نویان هم تازه خوابیده و تو دیگه استراحت کن و... منم تو این مدت فهمیده بودم به این رفتارهای این مدلیش دل خوش نکنم و موضعش عوض نشده، با خودم فکر کرده بودم چرا بذارم دو سه هفته بعد تصمیممو بگم همین الان بگم که لااقل تکلیف هردومون زودتر معلوم بشه، بهش گفتم من فکرام رو کردم، وضعیت مالی ما رو که میبینید ، من به شما اینور سال این مقدار میدم و اونور سال هم انقدر، تفاوت رقمهای ما در حد پانصد هزار تومن و یک میلیون تومن بود، اما قبول نکرد و گفت نه و با این رقم نمیتونم، منم گفتم پس دیگه هر طور خودتون صلاح میدونید، حس میکنم اصلا فکر نمیکرد من موافقت نکنم، اختلاف رقم ما هم چیز زیادی نبود و راستش الان دیگه اصلا موضوع، موضوع پول و حقوقش نبود و از اساس دلم باهاش صاف نبود، اون پیامک طلبکارانه آخر و همینطور دلخوری عمیقی که ازش داشتم و حتی تو دلم بارها طی روز میگفتم خدا ازت نگذره و .... باعث شده بود نتونم به هر شرایطی که اون میذاره تن بدم و زورم بیاد و احساس حقارت بکنم از پذیرش درخواستش، اونم در شرایطیکه توافق مالی رو همون فروردین برای کل سال کرده بودیم و اون موقع چیزی نگفته بود. بعدتر میگفت اون موقع رودربایستی کردم! پس چطور بعد نه ماه که کار واقعیش شروع شد رودربایستی رو گذاشت کنار؟!!! یه مقدار دیگه گله کردم از بابت رفتارش و تاکید کردم من اگر نه ماه حقوق دادم بابت این بود بعد برگشتم سر کار پیش بچه ها باشی وگرنه چه نیازی به پرستار داشتم این مدت؟ اونم گفت منم قسط و وام دارم (بابت خرید ماشین جدید و وام گرفتن) و خیلی مشکلات دارم و حتی یکبار گفت حالا در کل مگه تو نه ماه چقدر دادی!!! منم گفتم عزیزم شما حقوقتو با من همون اول تولد نویان بسته بودی و امسال هم حقوقت رو نسبت به پارسال اضافه کرده بودم و منطقی نیست که وسط سال هم باز اضافه بشه اونم یکباره و بدون هماهنگی و درخواست قبلی.گفتم عزیزم نمیشه که بدون در نظر گرفتن حقوقتون که از قبل اطلاع داشتی و نمیدونستی اضافه میکنم یا نه، وام بگیری و منو تو کار انجام شده بذاری و انتظار داشته باشی اندازه قسط وام جدیدت حقوقت افزایش پیدا کنه و حتی قبل گرفتن وام هم ازم نپرسی حقوقم رو بیشتر میکنی یا نه! کجای ایران و دنیا چنین کاری میکنند؟ سامان هم وسطای صحبت ما رسید خونه و ازش پرسید خانم فلانی جایی بهتون پیشنهاد کار شده که گفت به قران نه ولی تصمیم دارم پرستار خصوصی شیفت شب تو بیمارستانها بمونم و خواهرم که پرستاره برام درست میکنه و .... اینجا بود که فهمیدم خواهرش پشت این قضیه و تغییر ناگهانی رفتارش بوده و از طرف خواهرش و خانواده خودش مدام تحریک میشده. منم بهش گفتم لطفا اگر جایی راجب حقوقتون میگید و بهتون میگن حقوق کمیه، اینم بگید که گاهی فقط چهار روز در کل ماه میومدید و کل حقوق شما پرداخت شده، یا اینکه بگید ساعت کاری شما 7/15 بود تا 2 ظهر بوده و تا همین نه ماه پیش یه بچه سه ساله پیش شما بود که تازه ساعت 12 از خواب بیدار میشد و اینکه هیچ مسئولیتی از باب پخت غذا برای بچه و نظافت و.... نداشتید و غذای آماده رو میدادید میخورده، یا اینکه در دوران مرخصی زایمان از ده صبح میومدید تا 2 ظهر و خیلی از روزها هم نمیومدید و شاید سر جمع تو این نه ماه مرخصی من، دو ماه و نیم هم نیومده باشید اما حقوقتون سر وقت و بدون تاخیر و کم و کاست پرداخت شده. ضمنا اینم بگم که هر روز عین مهمون با میوه و بیسکوییت هم ازش پذیرایی میشد یا گاهی براش تو مسیرم از سر کار به خونه خرما و شیرینی و... میخریدم یا دو عید پشت سر هم بهش یک میلیون تومان عیدی دادم یا یک میلیون تومان برای ازدواج پسرش کادو دادم بدون اینکه خودمون تو عروسی شرکت کنیم و ضامن وام پسرش شدم و... تازه اینم بگم خیلی پیش میومد سامان تا خونه با ماشین خودش میبردش، دیگه خیلی از این موارد رو بهش نگفتم و به روش نیاوردم اما چقدر بی انصاف بود که چشمش اینا رو هم ندید و من چه ساده بودم که فکر میکردم چشمش رو میگیره و آدم خوش انصافیه و بی معرفت نیست. راستی تو حرفها به سامان گفته بود مثلا مناسبتهایی مثل عید قربان و.... به من چیزی نمیدادید انگار مثلا کارمند اداره دولتی بوده! مطمینم کسی این چیزها رو بهش یاد داده بوده وگرنه همیشه به نظرم آدم ساده ای میرسید چه میدونم والا، از حماقت خودم خیلی حرص میخورم) .
خلاصه حرفهام رو زدم و وقتی در نهایت گفتم کاری به گذشته ندارم و اما الان دستمون خالیه بابت موضوع خونه و کلا میتونم اینور سال انقدر به شما بدم و بیشتر از این ندارم و خودت که وضعیت همسرمو از اول دیدی و میبینی بیکار بوده و ...نهایتش انقدر میتونم بدم، اونم گفت نه و با این رقم نمیام(اختلافمون فقط 500 هزار بود اما رفتارش این وسط همه معاملات رو به هم ریخت و انگار اونم لج کرده بود. بازم میگم دیگه فقط قضیه پول نبود و این وسط حرمت ها شکسته شده بود و بی مرامیش منو دلسرد و دل چرکین کرده بود!) بعد پرسید شنبه آینده چیکار کنم بیام یا نه؟ و منم گفتم نه نیازی نیست وقتی به توافق نرسیدیم. من میخواستم در نهایت توپ تو زمین اون باشه و اون جواب نه رو بده و حدس هم میزدم قبول نکنه و با این حقیقت کنار اومده بودم، انگار از پشت صحنه بهش گفته بودند هزار تومن هم پایینتر از رقمی که میخوای نیا و تا الان براش مفت کار کردی! خلاصه که رفت و پرونده پرستار بچه ها بعد دو سال و اندی بسته شد، موقع رفتنش، نیلا دم آسانسور بهش گفت خاله فردا هم میای؟ اونم گفت آره....نیلا براش بوس فرستاد و گفت بازم بیا....اصلا بچم این مدت از حرفهای ما حدسایی زدهبود و خیلی بیشتر بهش علاقه نشون میداد و سراغشو میگرفت. درو که پشتش بستم به یکباره پاهام سست شد، استرس و نگرانی و ترس همه وجودمو گرفت، یک آن فکر کردم یعنی تصمیم درستی گرفتیم؟ عجولانه تصمیم نگرفتم؟ پشیمون نشم یه وقت؟ خودخوری میکردم و میگفتم یعنی واقعا انقدر بچه های من ارزش نداشتند که با اینکه شرایط سخت زندگی منو میدونست از حرفش کوتاه نیومد (اگرم کوتاه میومد باز شاید خوشحال نمیشدم چون اصلا دلم باهاش صاف نبود و دل چرکین بودم نسبت بهش و شاید ته دلم ترجیح هم میدادم قبول نکنه). این بود اونهمه ادعای عاشق نیلا و نویان بودن؟ همش حرف بود؟ دلش برای نویانم که گفتم میبرمش مهد کودک و خودش همیشه از مهد کودک بد میگفت، نسوخت؟ درسته هر کی منافع خودشو میبینه و گرونی زیاده و...، اما آخه ما توافق هم کرده بودیم و از همه شرایط خبر داشت و میتونست همون نه ماه پیش بگه نه الان! این بزرگترین گله منه که تا عمر دارم نمیبخشم. به محض اینکه فهمید انگار راستی راستی دو تا بچه شدند و اینبار کار واقعیه و مثل قبل ها هفته ای دو روز و برای چندساعت محدود نیست ول کرد رفت. پس نون و نمک و معرفت و قول و قرار چی میشه؟ دوستی این نه ماه و اونهمه درددل چی میشه؟ چقدر شاهد اشکهای من بود بابت مشکلاتی که برام پیش اومده بود...هیچکس اندازه اون شاهد مشکلات و گرفتاری های من نبود. هیییی..به خدا که زمونه بدی شده و هیچکس در نهایت به جز منافع خودشو نمیبینه. من که نمیگذرم ازش و حلالش نمیکنم و اون پول رو هم که نه ماه دادم راضی نیستم، نفرین نمیکنم اما امیدوارم روزی ته دلش با خودش بگه دل مرضیه رو شکستم و احساس گناه و عذاب وجدان ولش نکنه هرچند اونم بعید میدونم بسکه همیشه از کارهای خودش مطمین بود.
یکی از خواننده ها دو تا پست قبلتر برام پیام گذاشته بود و بدون در نظر گرفتن یه سری چیزها میگفت اون خانم هم حق داره و گرانی هست و دو تا بچه اند و شما باید قرارداد مینوشتید و... مگه فروردین که تازه مرخصی رفتم گرانی نبود و...مگه اون موقع نمیدونست دو تا بچه اند؟ مگه از حقوقش تا آخر سال خبر نداشت؟ یهویی یک هفته مونده به برگشتم سر کار و نه ماه حقوقشو دادم یادش افتاد؟ آدم بدون در نظر گرفتن حقوقش وام میگیره که ماشین بخره یا خونش رو بازسازی میکنه و بعد میگه وام گرفتم قسط دارم حقوقم رو دو برابر کن؟ ما رفت و آمد خانوادگی داشتیم و یک درصد فکر نمیکردم قرارداد نوشتن لازمه، اصلا به فرض هم مینوشتم الان قرارداد چه کمکی دقیقا میکرد؟ مثلا شکایت میکردم ازش یا مثلا اگه ازش سفته داشتم اجرا میذاشتم یا مثلاً به زور نگهش میداشتم؟ اصلا میشد واقعا؟ من اینکاره بودم؟ بالفرض اگرم میکردم بعدش چطور اعتماد میکردم پیش بچه هام بمونه؟ منیکه بهم میگن تو که دیگه نمیبینیش برو ضمانت وامش رو پس بگیر و بگو ضامن دیگه پیدا کنه مبادا بعداً قسطشو نده و تو هم پیداش نکنی و از حقوق تو کم بشه و گرفتار بشی، ولی من حتی دلم نمیاد اینکارو بکنم و وجدانم اجازه نمیده درحالیکه در برابر کاری که اون کرده خیلی هم به حقه. امیدوارم اون خواننده عزیز جواب پیامش رو دو پست قبلتر از این پست بخونه، تازه امروز جوابش رو نوشتم و تایید کردم، موضوع قول و قرار و توافق مال همون نه ماه قبل بود و اینکه بعد نه ماه که میدونست الان دیگه کار واقعیش شروع میشه و دیگه خودش تنها هست با بچه ها و صبح زود هم باید بیاد تا ۴ ظهر، تازه یادش افتاده بود بگه حقوقم کمه و ساعت کارم زیاده و با این حقوق نمیام در شرایطی که فکر میکرد من الان دیگه چاره ای جز پذیرش ندارم... حداقل انتظار این بود همون نه ماه قبل بگه یا نه اصلا سه چهار ماه قبل که من وقت کافی داشتم برای پیدا کردن فرد دیگه حرفشو میزد، نه اینکه اون حقوق به قول خودش کم رو ۹ ماه تمام با حجم کار ناچیز و ماهی چند روز اومدن بگیره و چیزی نگه، بعد که باید هر روز و به موقع بیاد و خودش تنها با بچه ها بمونه یادش بیفته هیچی حقوق نمیگرفته!
تا دو روز بعد خداحافظی باهاش نه میتونستم غذا بخورم نه بخوابم، اشک میریختم، حرص میخوردم، بد و بیراه میگفتم، از شدت نگرانی و دلشوره تپش قلب داشتم و حتی یکبار انقدر ترس و اضطرابم زیاد شد که به سامان گفتم دارم دیوونه میشم، قلبم داره وامیسته، اشتباه نکردیم ما سامان؟ میخوای بگیم برگرده به بهانه ای؟؟!!! که سامان گفت هر حرکتی نشونه ضعف و شکسته و حالا فعلا من پیش بچه ها هستم و نگران نباش و...اما تو اون دو روز از شدت دلشوره به شکل وسواس گونه چند بار این سوال رو با سامان مطرح کردم و اونم عصبی شده بود از تکرار این سوال! حتی کارم به جایی رسیده بود که به سامان میگفتم با اون خانم موقع گله کردن بد حرف نزدم و اصلا به هم ریخته بودم بدجور و پریشون احوال بودم وحشتناک! خیلی بهم سخت گذشت خیلی. راستش دلم برای خودم خیلی میسوزه...
اینم بگم که 5 شنبه هشت دی درست فردای روز خداحافظی با پرستار بچه ها، دختری رو که فقط 20 سالش بود به اسم سارینا و از طریق سایت دیوار پیدا کرده بودم گفتم بیاد خونمون و از نزدیک با بچه ها آشنا بشه (قبلا در حد یکساعت اومده بود و این بار دوم بود). اومد و اتفاقا ناهار هم پیشم بود و با هم آشنا شدیم و خیلی هم تمایل داشت بمونه و الانم قراره بهش خبر بدم که میخوام باهاش همکاری کنم یا نه، آخه از اول هفته سامان پیش بچه ها مونده، روز اول میگفت آقا من نمیتونم و بیخود گفتم و کدوم مردی بچه نگه میداره و تو خونه دیوونه میشم و .... اما از روز دوم گفت تا عید میمونه و نمیتونه راحت به کسی اعتماد کنه و باید بساط دوربین و ... راه بندازه بعد فرد جدید بیاد، منم بهش گفتم خب این دختر 20 ساله (متاهله البته) که این مدت بیکار نمیمونه و به نظرم دختر خوب و مطمئنی میرسید، از دستش ندیم، اما اون همچنان نگرانه، خب از طرفی میگم تا عید پول پرستار نمیدیم، از طرفی میبینم رسما همسر من همون مقدار کم هم حقوق نداره، همینکه میرسم خونه میزنه بیرون و میره اسنپ، اما ساعت 4 به بعد انقدر ترافیکه که اصلا به درد نمیخوره و چیز زیادی ازش درنمیاد. دلم هم نمیخواد این دختر رو از دست بدم، با حقوق و شرایط من کم و بیش کنار اومده و درسته یکم تازه کاره اما میتونم راهش بندازم و قبلا هم پرستار دو تا دختر 4 ساله و هفت ساله بوده و حتی میگه اگر بخواهی آشپزی هم میکنم ( که من گفتم نمیخوام) و به نظرم دختر موجهی میرسه. حالا قرار شده بهش خبر بدم کی بیاد یا اصلا بیاد یا نه، از طرفی خب وقتی سامان میگه تا عید میمونه بازم شاید همسرم بمونه بهتر باشه و فعلا با همون حقوق خودم سر کنیم، ولی خب بعد عید اگر این دختر رو بخوامش به احتمال زیاد رفته سر کار و از دستش میدم. خلاصه که بلاتکلیفی دیوونم کرده، از طرفی هم شاید خدا خواست و اونور سال تونستم نصفه و نیمه دورکاری بگیرم (هنوز قطعی نیست) و خلاصه فکر کنم بهتر باشه بهش خبر بدم که فعلا نیازی بهش ندارم تا معطل من نشه و دنبال کار برای خودش باشه و اگر بعدها نیاز داشتم تماس میگیرم و اگر همچنان در دسترس بود همکاری کنیم نه که دیگه قسمت نیست و باید دنبال فرد جدیدی برم.
تقریبا شش هفت نفری رو طی این دو هفته دعوت کردم خونمون که بچه ها رو ببینند، تو آگهی هم نوشتم ساکن محلات اطراف منزل خودمون که لااقل حقوقی که میدم براشون بصرفه، کلی هم تماس تلفنی جواب دادم و گفتم اگر صددرصد تکلیفم معلوم شد تماس میگیرم باهاشون که اگر سر کار نباشند دعوتشون کنم منزل... بین این موارد دو نفر به دلم نشستند که یکیشون یه خانم 55 ساله بود و یکی دیگه هم همین دختر 20 ساله که در نهایت انتخابم مورد دومی بود که اونم فعلا چون سامان گفته تا عید خونه میمونه، قراره بهش بگم فعلا نیازی ندارم تا بعد...شاید اونور سال پاره وقت کسی رو خواستم نمیدونم....فعلا هیچی مشخص نیست. (دیروز این پست رو از اداره نوشتم، الان که دارم قبل انتشار ویرایشش میکنم باید بگم همون دیشب پیام دادم و در کمال محبت و احترام گفتم فعلا همسرم میمونه و تو مثل خواهر کوچیکم هستی و هر موقع دوست داشتی بیا پیشم و... اونم خیلی با محبت پاسخ داد و برام آرزوهای خوب کرد).
نیلای من از روزی که ماریا پرستارش رفته، حالت افسردگی داره، و مثل قبل شاد و سرحال نیست و اینو منی که مادرشم میفهمم. چندباری سراغشو گرفته هم سراغ اون و هم سراغ شوهرش (عمو داوود که عاشقش بود) و بچه هاشو، چندباری گفته من خاله ماریا رو دوست دارم (قبلا به زبون نمیگفت)، یا مثلا دو روز پیش به سامان گفت اگه غذامو بخورم خاله ماریا میاد؟ و من هر بار بغض کردم و اشک ریختم و تو دلم گفتم خدا ازت نگذره زن... به خدا گفتن نداره ، ولی منم برای این خانم خیلی خوب بودم و همیشه عزت و احترامش کردم و تنها چیزی که از خدا میخوام اینه که فردا روز یادی از من بکنه و بگه دلشو شکوندم و حداقل وجدانش درد بگیره که اونم بعید میدونم چون ظاهرا حتی فکر میکرده در حقش ظلم هم شده! اون تنها کسی بود که از نزدیک شاهد زندگی من بود، من خودم تصمیم داشتم بدون اینکه بهش بگم یا حتی اون بخواد،حقوقی رو که خودش میخواست رو سال دیگه بهش بدم و حتی نذارم مطرح کنه باهام، به شرطیکه همسرم سر کار بره و اوضاعمون بهتر بشه، اما رفتارش و ناجوانمردی و بی مرامی که از خودش نشون داد منو نسبت بهش کاملا دلسرد کرد و عملا دوست نداشتم دیگه ببینمش و بازم میگم دیگه از یه جایی به بعد موضوع پول نبود دیگه...حتی نذاشت یک هفته برم سر کار و مثلا با بچه ها تنها باشه و بعد بگه یکم بیشتر بهم بده...چی بگم که دلم خونه. به نیلا گفتم خاله ماریا رفته یه مسافرت دور و ماشین نداره که برگرده وگرنه تو رو خیلی دوست داره. هیییی خدا.... خدا کنه دخترم بطور کامل این زن رو فراموش کنه. درسته سامان با بچه ها خوبه اما از وقتی پرستارش رفته، نیلام دلش میخواد من سر کار نرم و شبها بهم میگه پیشم بمون درحالیکه وقتی اون خانم میومد اینطور نبود و از من نمیخواست سر کار نرم.... دلم خیلی برای دخترم میسوزه خیلی. گناه داره بچم.
ترجیح میدم بیش از این راجب این خانم صحبت نکنم، هر بار که درموردش فکر میکنم یا حرف میزنم بدنم منقبض میشه و کل وجودم رو غصه و ناراحتی و اضطراب میگیره. دارم سعی میکنم فراموشش کنم....فقط از خدای بزرگ میخوام هوای من و بچه هام و زندگیم رو داشته باشه و فرد بهتری برای بچه های من پیدا بشه و در نهایت هر اونچه براشون خوبه و به صلاحه اتفاق بیفته....
خیلی گذرا به این موضوع هم اشاره کنم که خونه جدید رو هفتاد هشتاد تومن زیر قیمت!!! بدون قرونی اجاره، رهن کامل دادیم و باید نزدیک شصت میلیون تومن پول جور کنم برای سند زدن.... باورم نمیشه به چنین چیزی تن دادیم، دو ماه پیش با شرایط خیلی خیلی بهتر همراه با اجاره مستاجری پیدا شد و من چون نیاز به پول داشتم، گفتم عجله نکنیم، صبر کنیم رهن کامل بره، و نرفت که نرفت، تا بعد دوماه، بیست میلیون کمتر از اون رقم پیشنهادی قبلی و بدون ذره ای اجاره خونه رو مفت رهن دادیم رفت....خود املاکیها میگفتند چقدر ارزون دادید اما مگه چاره ای بود؟ با خودم گفتم فقط شش روز وقت داریم و اومد و همینم پیدا نشد اینهمه پول رو چطور جور کنیم؟ یوقت محبور نشیم ماشینو بفروشیم؟ دیگه دادم رفت. موقع نوشتن اجاره نامه بغض کرده بودم و نزدیک بود بزنم زیر گریه، اون خانواده هم میدونستند تو چه شرایطی مجبور شدم این رقم رهن بدم و قسم میخوردند بیشتر ندارند و گفتند برام دعا میکنند مشکلم حل بشه....دیگه دلمو راضی کردم، چکار میتونستم بکنم؟ چی فکر میکردم چی شد! حالا باید شصت تومن جور کنم و به خیلی ها سپردم، بیشترش جور شده اما هنوز برام واریز نکردند، اگر خدا بخواد دو سه روز دیگه سند بزنیم....به چه فلاکتی افتادیم سر خرید خونه و اجاره دادنش.... آدم چه میدونه فردا چی براش میاره، محض اطلاع دوستان جدید، میخواستیم دو تا خونه کوچیکمون رو که هر دو بدون پارکینگ بودند بفروشیم و تبدیل کنیم به یه واحد بزرگتر و خودمون راحتتر توش زندگی کنیم، یکیشو فروختیم اون یکی که الان توش ساکن هستیم فروش نرفت و آخر با پول همون خونه ای که فروختیم دوباره یه واحد تو منطقه پایینتر با ضرر و زیان خریدیم که فقط ارزش پولمون از اون کمتر نشه و لااقل ملکمون از دست نره. آخرش هم برای جورکردن مبلغ کامل خونه جدید که بیشتر از پول ما بود محبور شدیم رهنش بدیم و روی مبلغ رهن حساب کنیم و خود املاک هم قول رهنش رو داد با رقم بالا (خودمونم خیلی جاها سپردیم و آگهی کردیم!) که اونم دو ماه تمام رهن نرفت و نشد سند بزنیم، به چه مشقتی افتادیم خدا میدونه. انگار اصلا اومد نداشت برامون. دیگه بعد دو ماه با همین رقم بینهایت پایین خونه رو رهن دادم رفت تا لااقل نخواسته باشه برای جور کردن کل پولش به بدبختی و فروش ماشین بیفتم...تمام امیدم برای برگردوندن این قرضهامون، وام فرزندآوری هست که میگن تا آخر سال و شایدم زودتر میریزیم و یه وامی که شاید از سر کارم بگیرم، چقدر قسط بدیم خدا میدونه.
اینم از داستان ما.... همچنان دارم تلاش میکنم نویان رو به شیر خشک عادت بدم. در طول روز با جیغ و فریاد و گریه و لجبازی شیشه شیر رو پس میزنه!شبها هم اوضاع بهتر نیست و نیمه شبها از گرسنگی بیدار میشه و گریه میکنه و زمین و زمان رو به هم میدوزه و ساختمون رو میذاره روی سرش، فقط دیشب و پریشب با ترفندی در حد رفع گرسنگی شیر دو سه پیمونه شیر خشک دادم. اول بغلش کردم و چسبوندنمش به سینم، بعد بجای سینه، سر شیشه رو گذاشتم دهنش بلکه گولش بزنم، تا حدی موفق شدم اما خب زود متوجه تفاوتش میشه و از یه مقدار بیشتر سرشیشه رو پس میزنه، منم باز دوباره به همین روش ادامه میدم تا آخردو سه پیمونه شیر خشک بدم، چی میشه طی روز شیر خشک بگیره و خیالم راحت بشه؟ اینم بگم که دو سه روزی هم ماست کم چرب رو با شیر پاستوریزه رقیق کردم و تو شیشه ریختم و نیمه شب بجای شیر خودم بهش دادم، از این ترکیب ماست و شیر بیشتر از شیر خشک استقبال کرد اما هیچی براش شیر خودم نمیشه. دوستانی اینجا راجب قطع شیر شب گفتند، درمورد اون هم تحقیق میکنم، خودم هم از شب بیداری اونم وقتی شش صبح بیدار باش هستم که برم سر کار خسته ام. اگر بشه که خوبه، فعلا که تا صبح چند بار بیدار میشه به هوای شیر، منم که شیر زیادی ندارم و خلاصه با گریه و بیقراری دیوونمون میکنه. حالا اگر عادت کنه به شیر نخوردن نصفه شبها یا حداقل شیر خشک بخوره اوضاع بهتر میشه، همین الان هم شکر خدا دو روزه نویان به یه مدل شیر خشک جدید کم و بیش واکنش بهتری نشون میده و با همون بوده که تونستم در همین حد چند پیمونه رو نیمه شبها بهش بدم و آرومش کنم وگرنه به قبلیها تقریبا لب نمیزد، اما خب هنوز برای نتیجه گیری قطعی و اینکه روزها و غیر زمان خواب هم شیر خشک جدید رو بخوره زوده.
دیروز که برگشتم خونه دیدم همسرم خونه رو هم تمیز کرده اما بچه ها به سرحالی وقتی که پیش ماریا میذاشتمشون نبودند، نویان که گرسنه بود و با گریه و بیقراری اومد سمتم، نیلا هم که غذاشو درست و حسابی نخورده بود، همینکه من میرسم اون میره اسنپ و من تا نه و نیم ده شب با بچه ها تنها هستم. باید فعلا همینطوری سر کنیم تا ببینیم چی میشه و خدا برامون چی میخواد. خدا کنه سامان تا عید دووم بیاره و حال بچه ها هم بهتر بشه و عادت کنند. نیلای من هم از این حالت غمگینی دربیاد و پرستارش رو فراموش کنه.
کلا هم من و هم سامان مدتهاست خیلی زیاد تحت فشار شدید روانی هستیم و آرامش نداریم و روزهای سختی رو گذروندیم. پارسال این موقع ابدا پیش بینی این وضعیت رو نمیکردم، زندگی چه بازیها که نداره. بازم شکر به خاطر بچه های قشنگم. عاشقشونم و از خدا میخوام یکم اوضاعمون آرومتر بشه و از وجودشون لذت ببرم (الان هم میبرم البته)، سامان هم شغل مناسبی پیدا کنه و بتونیم در کنار هم ذره ای دور از این دلشوره های همیشگی زندگی کنیم.
این پست طولانی رو از محل کارم نوشتم، تازه خیلی از جزییات رو هم حذف کردم وگرنه خیلی طولانیتر از اینا میشد و گفتنی هام از این هم بیشتر بود. ممنونم که وقت گذاشتید و این متن طولانی رو خوندید.
خیلی دعام کنید عزیزانم
داستان ما و پرستار بچه ها چهارشنبه هفته پیش تموم شد... برای همیشه خداحافظی کردیم... براش متاسفم و نمیبخشمش بی معرفت رو. یادم نمیره با من چکار کرد درست بک هفته مونده به سر کار رفتن. گفت یکماه اضافه تر میمونه تا کسی پیدا بشه اما انقدر از دستش ناراحت و دل چرکین بودم که زودتر از اون ردش کردم.وقتی که رفت با همه اون ناراحتی و حس بدم بهش انگار یکهو جاش تو زندگیم حالی شد و نشستم گریه کردم و با خودم گفتم یعنی کار درستی کردیم؟ یعنی هیچکس دیگه ای برای بچه های من مثل اون میشه؟ و تمام وجودم رو ترس و نگرانی گرفت.
الان موقتا سامان پیش بچه هاست تا ببینیم بعد چی میشه.
آگهی درخواست پرستار هم دادم و با چند نفری صحبت کردم...
از ۴ دی برگشتم سر کارم اما سیستم و کامپیوتر اداره قطعه و نتونستم پشت بنویسم. همین یکی دو روز آینده ایشالا درست بشه و بتونم تا آخر هفته بنویسم...کامنتهای پست قبل رو هم همون موقع تایید میکنم.
حال روحی مساعدی ندارم و به عالم و آدم بدگمان شدم. پسرم شیر خشک نمیخوره هزار مدل شیر خشک رو امتحان کردم با چند مدل سرشیشه. شیر خودم هم دوباره به خاطر استرسهای که کشیدم و غصه ای که خوردم و کم غذایی خودم، قطع شده... نویانم نصفه شبها از شدت گشنگی بیقراری میکنه و نمیدونم باید چکار کنم و چطور آرومش کنم. دو شب پیش از شدت گرسنگی ساعت سه صبح ساختمون رو گذاشته بود روی سرش و کاری ازم ساخته نبود. چقدر گریه کردم...هربار شیشه شیر خشک رو میبردم سمت دهنش ده برابر صدای جیغ و گریش بلند تر میشد و تقلا میکرد به سینه من بچسبه و شیر خودمو بخوره. دلم خون شد. چه مادر بی لیاقتی هستم من که حتی نمیتونم بچم رو نصفه شبی سیر کنم...که یه دل سیر بهش شیر بدم که آروم بخوابه. مگه میشه نوزاد نه ماهه نه شیر مادر بخوره نه شیر خشک نه شیر پاستوریزه؟
نمیدونم چقدر باید زمان بگذره تا اوضاعمون روبراه بشه. از این حجم فشار گاهی نفسم بند میاد...
بعداً بیشتر مینویسم.
ساعت شش صبحه، نویانم بعد از چند بار بالا آوردن از سه نیمه شب تا الان، تب کرده... استامینوفن دادم اما همه رو بالا آورد، یکبار شیاف گذاشتم که با بیرون روی که داشت بلافاصله از بدنش خارج شد، چند دقیقه پیش دوباره شیاف استامینوفن گذاشتم و بالای سرش نشستم تا تبش پایین بیاد. تا صبح یک دقیقه هم نخوابیدم...
استرس تمام وجودم رو گرفته، شیرم دوباره قطع شده و شیر ندارم به بچم بدم....گرسنه که میشه بچم من خاک بر سر شیر ندارم بدم بخوره. دوباره چرا اینطوری شد؟ من که سینم پر از شیر شده بود و بچم سیر میشد...چطوری سیرش کنم نمیشه که همش غذا داد، نصف شبها که خوابه و شیر میخواد چی؟ تمام غمهای دنیا تو سینه من جمعه...
خونه که اجاره نرفت و به ما گفتند هر چه سریعتر پولو جور کنید و بیش از این نمیشه صبر کرد اگر جور نمیشه بفروشید و پولو بدید!...آخه فروش؟ بعد دوباره بخریم؟ مکه الکیه؟ اصلا مگه میشه یه خونه دو ماه اجاره نره؟ خدایا چرا انقدر کارهای من سخت پیش میره؟ همین قضیه خونه بدترین استرس رو به جونم انداخته بود که قضیه بعدی پیش اومد که ضربه نهایی رو به من زد و حتی از قضیه خونه برام پررنگ تر شد.
پرستار بچه ها یکباره درخواست داده حقوقش رو بیشتر کنیم وگرنه نمیتونه با این حقوق بیاد!!! ممنون میشم نپرسید چقدر بهش حقوق میدادم هر چی بود الان دو برابرش رو خواسته، در حالیکه من نه ماه تمام بدون اینکه برم سر کار و با اینکه خودم خونه و پیش بچه ها بودم حقوقش رو میدادم تا این نه ماه جای دیگه ای مشغول نشه و بعد تموم شدن مرخصیم و برگشت به کارم پیش بچه هام بمونه و مثل زمان نیلا، بعد نه ماه با دل خون و کلی غصه و عذاب وجدان بچم رو نذارم مهد کودک، اونوقت درست یک هفته قبل برگشتن سر کار که دستم به هیچ جا بند نیست دو برابر خواسته!! در حالیکه خدای من شاهده همون ۴ فروردین که مرخصی زایمان من شروع شد ما درمورد رقم حقوقش بعد نه ماه و موقع برگشت من به کار حرف زدیم. پس اصلا مهم نیست که چقدر حقوق میگرفته کم یا زیاد، قضیه اینه که ما توافق کردیم هم برای طول نه ماه مرخصی که خودم خونه ام و اون شاید ماهی هفت هشت روز میومد اونم با حضور خودم چه برای بعد برگشتن به سر کارم...بعد درست یک هفته قبل اینطوری گفته... از این حرفا و بی معرفتیش شوکه شدم و حتی جلوی خودش نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم، باورم نمیشد چنین چیزی خواسته... خب من برای چی نه ماه وقتی خودم خونه بودم و اتفاقا بدون حضور اون راحتتر بودم بهش با وجود بیکاری همسرم حقوق دادم؟ که بعد نه ماه بمونه و این مدت جای دیگه سر کار نره!!!
به خدا باورم نمیشه همچین چیزی رو! همش میگه تو خیلی کم به من حقوق دادی و با خودش نمیگه مگه من چقدر در ماه میومدم و.... درسته شاید حقوق بالایی نسبت به عرف نمیدادم اما گاهی پیش میومد در ماه کلا هفت هشت روز میومد از نه و نیم صبح تا دو ظهر و من حقوق کامل میدادم، یا یکی دو ماه کلا نیومد و باز حقوقش ر و ریختم، همین ماه آذر که رشت بودیم کلا پنج روز اومده، از اولی هم که پیش ما اومد کرونا بود و اداره ها شیفتی گاهی هفته ای دو روز بیشتر نمیرفتم سر کار و گاهی حتی یک روز، حالا که نه ماه مرخصی تموم شده و فهمیده خودش تنهاست و هر روز باید بیاد سر کار و ساعت کاریش از صبح زود تا ظهره میگه دو برابر بهش بدم!!! حرفش هم اینه که من صد تومنی وام گرفتم ( کوییک صفر داشته فروخته پرشیا خریده) و خودم باید قسطشو بدم! درحالیکه همسرش گفته بود وام نگیریم چون نمیتونیم قسط بدیم اونم گفته من میدم قسطشو و پرشیا رو بگیریم و حتی برنگشته قبلش به من بگه میتونی حقوقمو زیاد کنی بعد وام بگیره!!! الان هم میگه چاره ای ندارم و اگر انقدر به من نمیدی دیگه نمیام!!! انگار من باید قسط وام اون رو بدم... به خدا هیچکی اندازه ماریا پرستار بچه ها از وضع من خبر نداشت، حالا درست بعد نه ماه اینطوری میگه...همیشه آدم خوبی میدونستمش و دلسوز و باگذشت، سخته باورش اینهمه بی مرامی. دیگه به چشمام هم اعتماد ندارم و دلم خونه.من حتی ضامن وام دیگه ای که میخواست شدم و یکی دو بار هم در حقش خوبی بزرگی کردم. باورم نمیشه اونی که قسم میخورد بچه هات عین بچه من هستند و عاشق نویان من بود و زندگی من و مشکلاتم رو از هر کسی بیشتر میدونست حالا وقتی بهش میگم اگر نیایی و نتونم حقوقت رو بدم باید نویان رو بذارم مهد کودک، و خودت راضی میشی میگه چیکار کنم چاره ندارم... وقتی میگم این بی انصافبه میگه موقعیکه حقوق کم ازت میگرفتم انصاف داشتم الان نه؟ انگار مجبورش کرده بودم! خودش راضی شده بود بیاد و معرف بهش گفته بود انقدر میتونه بده اونم قبول کرده بود....یا میگه تو خودت وجدانت رو قاضی کن با انقدر میری سر کار... وااای خدایا!!! ما فروردین صحبت کردیم و حقوقش رو کم یا زیاد مشخص کردیم.... اصلا این حقوق براش کم بود چرا همون فروردین که مرخصی من تازه شروع شد نگفت موقع برگشتن من سر کار باید دو برابر بهم بدی که لااقل من این نه ماه با وجود حقوق نداشتن یا حقوق خیلی کم شوهرم، و حقوق کمتر خودم (به دلیل مرخصی زایمان) بهش حقوق ندم و برام پس انداز بشه؟ من که نیازی نداشتم به اومدنش و فقط واسه تنها نبودن خودم میخواستمش و اینکه مثلا پشتش باد نخوره و خیلی کم بهش نیاز واقعی داشتم..
از شدت استرس و غصه ای که حرفش به من وارد کرد و البته استرسهای قبلی بابت اجاره نرفتن خونه و... دوباره پریشب دیدم شیرم کم شده و الان تقریبا شیر ندارم ... انگار که حرف اون ضربه و شوک نهایی رو به من زده باشه... اصلا از این حجم از بی معرفتی داغون شدم، حتی نکرد بذاره یکماه برم سر کار بعد بیاد بگه کارم سخته و اضافه کن و... یا نکرده لااقل یک تومن بیشتر بخواد!!! ما اصلا رقم رو همون فروردین بستیم و چون همه چی بین خودمون بود الان میگه دوست دارم بیام و عاشق بچه هام ولی زندگیم با این حقوق نمیچرخه... به خدا الان حتی موضوع، پولش نیست، با اینکه نمیتونم بیشتر بدم و برام سخته اما اگرم داشتم به خاطر این رفتار و حرکتش چنان دلم چرکین شده که حتی اگر صد تومن حقوق میگرفتم راضی نبودم بیاد و دوباره ببینمش و دلم ازش خیلی چرکینه... نفرین نمیکنم اما نمیبخشمش. موندم چیکار کنم؟ الان کیو پیدا کنم؟ چطوری اعتماد کنم؟ اونم میدونه چاره ای ندارم الان گفته، باید سر اینکه واقعا مستاصلم زیر بار حرف زور و ظلم برم و یهو دو برابر بهش بدم علیرغم توافق؟ نمیبخشمش که اینطوری آتیش زده به جونمم... خودش میدونست چه عذابی میکشم بابت اجاره نرفتن خونه، بابت مشکلاتم، اشکهام رو دیده بود و اینکارو باهام کرد...میگه به خاطر تو یکماه هم میمونم تا آدم مناسب پیدا کنی با همین حقوق فعلی (مطمینم فکر میکنه هیشکی نیست),. من نه ماه الکی پول دادم بهش که حالا منت بذاره یکماه بمونه تا من آدم مناسب پیدا کنم؟ چند بار هم گفته با این رقم حقوق کسی نمیاد و حتی گفته من این دو سال حقوقی ازت نگرفتم ( یعنی خیلی ناچیز بوده! انگار نه انگار گاهی با سه چهار روز در ماه اومدن، سر موقع بدون یک روز تاخیر حقوقش رو میریختم و بابت نبودنش کسر هم نمیکردم. وای که هر چی فکر میکنم بیشتر میسوزم... حتی اگه پولشم داشتم به خاطر بی مرامی و حرف زورش نمیخوام یکبار دیگه ببینمش اما بچه هام رو چه کنم؟
در بدترین شرایط روحیم، بچم مریض و ناآروم روبروم خوابیده و منتظرم مطب دکتر باز بشه ببرمش دکتر... حتی از بردنش به بیمارستان وحشت دارم... هر لحظه ترس دوباره بالا آوردن و تب کردنش رو دارم...
یکشنبه آینده برمیگردم سر کار. به خدا دارم دیوونه میشم از اینهمه فشار. پیر شدم...نمیتونم به زندگیم و بچه هام برسم. کاملا فلج شدم. کمکم کنید. راهی پیش پام بذارید. دعام کنید. کم آوردم به قران.
هر بار که میخوام بنویسم به این فکر میکنم که با نوشتن افکار منفی و مزاحم و سختیها و ناراحتیهای این چند ماه اخیر انرژی منفی به دوستانم منتقل میکنم و چه بسا با خودشون بگن این دختر چرا همش ناله میکنه و از ناراحتیهاش میگه؟ یعنی هیچ خوشی تو زندگیش نیست؟ این باعث میشه برای نوشتن مردد بشم. واقعیت اینه که قطعا دلخوشیهام هم کم نیست همین دو تا بچم که از شیرینی و بامزگیشون هر چی بگم کم گفتم و عاشق تماشا کردنشون و بازی کردنشون با هم هستم اما گرفتاریها و مشکلاتی هم تو زندگیم هست که نمیتونم انکارشون کنم...یعنی گاهی فکر میکنم زندگی یه وقتها زیادی به من سخت میگیره و شاید برای همه اینطور نباشه.
باورتون میشه خونه کوچیکی که خریدیم هنوز بعد یکماه و بیست روز اجاره نرفته؟ اینهمه با دو تا بچه تلاش کردم خونه ای که توش ساکنیم رو بفروشیم و خونه نقلی دیگمون رو هم همینطور، بلکه خونه فعلیمون رو عوض کنیم و بریم جای بزرگتر آخرش یکی از خونه ها رو فروختیم و خونه دیگه یعنی همینکه در حال حاضر داخلش زندگی میکنیم به دلیل شرایط ناگهانی مملکت و رکود مسکن فروش نرفت، بالاجبار با ضرر و زیان ۵ آبان دوباره با اون پولی که از فروش خونه اولی داشتیم یه خونه نقلی دیگه خریدیم و بابت پرداخت مبلغ کاملش متکی به رهن دادنش شدیم که اونم نزدیک دو ماهه رهن نرفته و دلایلش مفصله و بیشتر هم برمیگرده به سهل انگاری بنگاه املاکی که خونه رو ازش خریدیم و اینکه به ما اطلاعات غلط داد که رقم بالایی رهن میره که بتونه خونه رو بفروشه و کمیسیون بگیره درحالیکه رقمش کمتر از اون رقم بود و واسه همین اجاره نرفت... امان از این املاکی ها.
از استرس شب و روز ندارم. از زمان محضر یکماه و پنج روز گذشته!!! قرار بود ۲۰ آبان قرار محضر و روز سند زدن باشه و کل پول خونه رو بدیم که چون خونه جدید اجاره نرفت و پولمون کامل نشده، نشد بریم محضر و چند هفتست قرار محضر عقب افتاده و هنوزم که هنوزه خونه اجاره نرفته.خدا میدونه چه استرسی میکشم من... تپش قلب، حال داغون... باز اگر تهش دو تا خونمون رو تبدیل به یه واحد بزرگ و مجهز میکردیم و به خواسته دلم میرسیدم یه چیزی اما ته تهش برگشتیم به همون جایی که بودیم اونم با ضرر و زیان و دستاوردی هم نداشتیم و فقط این استرس وحشتناک اجاره نرفتن خونه جدید افتاده روی دوشمون. حیف نویانم که این شیر پر از استرس رو میخوره اما چکار باید میکردم که نکردم؟
از گفتن حرفهای تکراری خودمم خسته ام... هر موقع خونه اجاره رفت میام و با حال بهتر مینویسم. هیچوقت فکرشم نمیکردم به این حال و روز بیفتم... از هر چی املاک و املاکیه بیزارم. بعد اینهمه وقت هم نیومدم که تکرار مکررات کنم... در همین حد میگم و ایشالا اگر خدا نظری کرد و خونه اجاره رفت و تونستیم سند بزنیم میام و مفصل مینویسم. البته باز شکر میکنم که حداقل نذاشتم پول بیشتر از این دستمون بمونه و دوباره خونه خریدیم ولو اینکه همون دو ماه وقفه هم باعث گرونتر شدن ملک شد و ضرر کردیم اما حداقل جلوی ضرر بیشتر رو گرفتیم... چه میدونستیم خونه دومی فروش نمیره و نمیشه جابجا بشیم؟ وگرنه که خونه اول رو هم نمیفروختیم که دوباره بریم یکی مثل اون بگیریم و نقطه سر خط خب چه کاری بود؟ ما که همونو داشتیم دیگه. آدم چه میدونه.
این وسط بین اینهمه فکر و خیال ده روز تمام رفتیم رشت و ۱۹ آذر برگشتیم!!! خوب بود! قطعا اولین و آخرین بار بود که میشد انقدر طولانی بمونیم، من که توی مرخصی زایمان بودم و سامان هم که سر کار نمیرفت. یکی از محاسن بیکار بودن همسر همینه دیگه!!!! میخواستم قبل تموم شدن مرخصی زایمانم برم شمال که رفتم.
ولی خب سفر خوبی بود و بهش بدجور نیاز داشتم. مادرشوهرم با همه مریضیش مثل همیشه با روی باز پذیرامون بود. خدایا برام نگهش دار. هم اون و هم پدرشوهرم رو که پشتم بدجور بهشون گرمه.
ترس اجاره نرفتن خونه که از بین رفت و به امید خدا برای خونمون مستاجر پیدا شد درمورد مسافرت بیشتر مینویسم فعلا دل و دماغشو ندارم.
بعد مدت طولانی اومدم خبری بدم و برم. شرمنده که کامنت ها رو دیر تایید میکنم و این اواخر بی پاسخ، قراره ۴ دی ماه برگردم سر کار، از محل کارم احتمالا بیشتر بتونم پست بنویسم و در ارتباط باشیم. استرس برگشتن سر کارم هم کم نیست، فکر دوری از بچه ها و دلتنگیم براشون، شیر خشک نخوردن نویان زمانیکه من سر کارم (نمیشه که هشت ساعت تمام فقط غذا بخوره! حتما باید دو وعده هم شیر بخوره که خب خودم که نیستم، شیر خشک هم نمیخوره چه باید کرد حالا؟) خدا کمکم کنه از عهده دو تا بچه شیطون همزمان با شاغل بودن بربیام بخصوص از جهت پخت و پز براشون و خوابوندنشون و بیخوابی شبانه من و....
آرزو جان دوست خوبم تو پست قبل برام پیام گذاشتی که پست ۲۷ تیر ۹۶ منو خوندی و لبخند به لبت اومده، توصیه کردی خودم هم بخونمش. منم خوندم و کلی حس خوب به قلبم سرازیر شد... یادآوری گذشته ها بخصوص اوایل ازدواجمون خیلی برام شیرین بود، یه جاهایی بغض کردم، تقریبا هیچوقت پیش نمیاد پستهای چند سال قبل رو بخونم از این جهت خیلی خوب بود...مرسی بهم یادآوری کردی عزیزم.
عزیزانی که گفتند بعضی پستهای قبلی رمزیه و رمز پستها رو میخواستند، خب رمزها یکسان نیست، سر فرصت رمزها رو یکی میکنم و به دوستانی که تمایل دارند پستهای رمزی گذشته رو بخونند میدم، تا اون موقع هر پستی که خواستید تاریخش رو بگید رمزش رو میفرستم.
فعلا از ته دلتون دعا کنید مشکلات زندگیمون یکی یکی از سر راهمون برداشته شن...بیخود نیست میگن آدم از فرداش خبر نداره، چه میدونستم قراره به جای سکونت تو خونه جدیدی که میخریم به این روز بیفتیم و الان همه فکر و ذکرم بشه این موضوع؟
خدایا گله نمیکنم، شاید خواست تو بوده ولی گره از کارمون باز کن و لااقل مشکل اجاره نرفتنش رو حل کن.
اینستاگرامم باز نمیشه وگرنه کلی عکس و حرف داشتم از نیلا و نویان... بین تمام دغدغه ها و گرفتاریها، این بچه ها خود خود عشقند. نویانو که دیگه نگم چقدر شیرین شده. کاش اینستاگرام دوباره مثل قبل قابل دسترس بود.
ایشالا با برگشتنم سر کار و استفاده از سیستم اداره بتونم به رویه قبلی بیشتر بنویسم.
مرسی که علیرغم نوشتن های دیر به دیر همچنان به یادم هستید و همراهمید.
ممنونم از تک تک عزیزان و دوستانم در این وبلاگ که انقدردلسوزانه هوامو دارند و با حرفها و نظراتشون با من همدردی میکنند و هزار بار شرمنده که نمیتونم کامنت ها رو به موقع تایید کنم. روزی چند بار سر میزنم که ببینم پیام جدیدی اومده و همون موقع میخونم اما چون عادت به بی جواب گذاشتن پیامها ندارم صبر میکنم بلکه فرصت بشه و با همین گوشی جواب بدم و منتشر کنم که اغلب انقدر کار و گرفتاری پیش میاد که نمیتونم...
نیلا هم که قربونش برم نمیذاره گوشی دستم بگیرم و همش دنبال اینه که گوشی من و باباش رو بگیره. کلافمون کرده، شاید مجبور شیم براش تبلت بگیریم، موافق اینکار نیستم اما ولکن من و بقیه نیست و از همه با التماس گوشیشون رو میخواد...دلم خیلی میسوزه.
خلاصه که خیلی سخته نوشتن اینطوری. پیامهای پست قبل رو هم مجبور شدم برخلاف رویه همیشگی مختصر و مفید پاسخ بدم،شرمنده. به خدا انقدر از اینکه میبینم اینجا دوستانم به یادم هستند و منو فراموش نمیکنند حس خوب میگیرم که گاهی دلم میخواد میتونستم از این صفحه مجازی بپرم بیرون و بغلتون کنم...آخه من که همراه و دوستان زیادی در دنیای واقعی ندارم دلم به شما و وجودتون خوشه وگرنه که باید خیلی وقت پیش نوشتن رو میبوسیدم و میذاشتم کنار.
فقط میگم خدا خیر بده به هر کسی که تو این شرایط بد روحی هوای دل تنگ منو داره و سعی میکنه با حرفهاش بار روانی سنگینی که روی دوشم هست کمی سبک بکنه.
اون روز که اون پست رو گذاشتم بی نهایت از هزاران جهت تحت فشار بودم، یکی از بدترین دعواها رو با شوهرم تو مسیر برگشت از سمنان به تهران و تو جاده داشتم و کم مونده بود تصادف کنیم. اینم بگم که بعد شش ماه و نیم که از مرخصی زایمانم گذشته بود تازه شرایطش جور شد و سه چهار روزی رفتیم رشت (۱۲ مهر). مادرشوهر و پدر شوهرم اومده بودند تهران برای شرکت تو مراسم عروسی دختر عموی سامان ( من به خاطر فوت دایی مرحومم شرکت نکردم) و به اصرار اونا با خودشون برگشتیم رشت. از همون رشت هم بعد چهار روز که اتفاقا خوش هم گذشت (به جز اینکه من مریض شدم!!!) یکراست رفتیم سمنان برای شرکت در مراسم چهلم دایی محمدم (۱۷ مهر) ... یه سفر نه ساعته از رشت تا سمنان که با بچه ها و بخصوص نویان کلی دردسر داشتیم اما در مجموع این یک هفته خوب بود و کمی حال و هوامون عوض شد که بدبختانه با دعوای شدیدی که من و سامان تو راه برگشت داشتیم همه چی بهمون زهر مار شد و من به قدری عصبی شدم که تهدید کردم ازش جدا میشم و اتفاقا فرداش هم برای اولین بار تو این هفت سال و اندی زندگی مشترک به حالت کدورت رفتم خونه مادرم (موضوع رو بطور کامل یه مادرم نگفتم البته)... درواقع چون حرفشو زده بودم و بهش گفته بودم اینکار رو میکنم نمیخواستم صرف نظر کنم (با اینکه اصلا از این کار و ترک خونه خوشم نمیاد و هرگز هم اینکارو تا الان نکرده بودم اما اینبار مجبور بودم). اون روز که پست قبل رو نوشتم یعنی شنبه هفته قبل تو راه رفتن به خونه مادرم بودم و در ناامیدترین و غمگین ترین حالت ممکن....از همسرم متنفر شده بودم و حس میکردم زندگیم در بدترین وضعیت ممکنه.
الان که مینویسم بچه ها بعد مدتها بطور عجیب و بی سابقه ای همزمان با هم خوابیدند و همینه که تونستم پست بنویسم ولی هر لحظه ممکنه بیدار بشن ( نویان خیلی کوتاه میخوابه) و واسه همین بهتره همه چی رو مختصر و مفید توضیح بدم وگرنه که درمورد علت اختلاف من و همسرم کلی حرف برای گفتن داشتم که الان جاش و وقتش نیست. اما در همین حد بگم که دعوای ما به موارد مختلفی مربوط میشد، از مطرح کردن نظرات سیاسی تندش در حضور خانواده و اقوام من گرفته (علیرغم تاکیدات و خواهش من که حرفی از مسایل سیاسی نزنه) تا سیگار کشیدنهای یواشکی و پشت سر هم تا دعواها و کشمکش هایی که با نیلا داشت و بیکاریش و تاثیر بدی که روی هر دومون گذاشته بود تا عصبانیت ها و خشم زیادش و ۲۴ ساعته تو گوشی بودنش و موارد متعدد دیگه که اینجا جای توضیحش نیست، خلاصه که زندگیمون چند وقتی بود که انگار فلج شده بود که دیگه اون روز تو جاده بحث خیلی بدی بینمون اتفاق افتاد و کلی سر و صدا کردیم و حال هردومون بد شد و فقط خدا رحم کرد که به سلامت به تهران رسیدیم... اون روز من بطور جدی به این فکر کردم که شاید بچه هامون با یکی از ما راحتتر باشند تا هر دومون، بسکه مدتها با هم دعوا و اختلاف داشتیم و نیلا از این بابت خیلی آزار دیده بود. خلاصه که اینبار حس کردم حالم از زندگی که برای خودمون ساختیم به هم میخوره و برای اولین بار تو زندگیم به جدایی بطور جدی و واقعی فکر کردم و موندن تو خونه خودم و دیدنش برام خیلی سخت شده بود که رفتم خونه مامانم که در نهایت با اومدن سامان دنبال ما و قول و وعده هایی که داد فعلا موضوع مسکوت مونده اما بعید میدونم ادامه دار نشه. خواهش میکنم سرزنش نکنید و نگید دو تا بچه دارید و این حرفها چیه، واقعا هر دومون در عذاب بودیم و نمیدونستیم با زندگیمون و اینهمه مشکلات ریز و درشت چیکار کنیم و فقط به هم میپریدیم و من فکر میکردم قطعا بچه ها تو این فضای متشنج آرامش کمتری دارند نسبت به وقتی که با یکی از ما باشند. البته که صد در صد اگر موضوع جدی میشد احتمالا پا پس میکشیدم. شاید در واقعیت دنبال زهر چشم گرفتن از همسرم بودم اما برای اولین بار واقعا به زندگی بدون همدیگه فکر کردم. توضیح این موضوع به این راحتی نیست و منم در شرایطی نیستم که بیش از این درموردش بنویسم اما خدا شاهده زندگیم به قدری بحران زده شده بود که اگر به خاطر بچه هام نبود آرزوی مرگ میکردم... فعلا در همین حد مینویسم و رد میشم و بازم امیدوارم مورد قضاوت و سرزنش قرار نگیرم...
از نیلا نگم که تا قبل اومدن خانواده همسرم به تهران چقدر از نظر روحی تحت فشار بود و به شدت لاغر و تکیده و عصبی و حتی افسرده شده بود و هممون از جمله پرستار بچه ها نگرانش بودیم که خدا رو شکر با اومدن خانواده سامان (به خاطر شرکت تو عروسی) و محبتهای مادر و پدرش به نیلا و سفری که همراه اونا به رشت داشتیم حالش بهتر شد. الهی بمیرم برای طفلک معصومم...
و اما ریشه اصلی اینهمه فشار روحی که این مدت خانواده چهار نفره ما تحمل کرد جدا از موضوعات همیشگی و بیکاری همسر و اختلافات همیشگی ما و به هم پریدنها و و البته در راس همشون رسیدگی به دو تا بچه که دو ماه تمام با مریضیشون سر و کله میزدم (عملا علاوه بر بچه داری مریض داری میکردم من!)، برمیگشت به یه موضوعی که اینجا تا الان چیزی ازش ننوشته بودم و میگفتم بذار به نتیجه برسه بعد اما عملا زندگی ما رو دو ماهه کن فیکون کرده؛ اونم تصمیم یکباره من برای فروش خونمون و خرید خونه جدید... وقتی با یه دست میخوای صد تا هندونه بغل کنی و فکر میکنی از عهدش برمیای میشه این، البته من فکر همه سختیهاش رو کرده بودم اما فکر این شرایط غیر قابل پیش بینی رو نه.....
دو سه هفته با دو تا بچه افتادیم دنبال خونه از این بنگاه به اون بنگاه و بازدید از خونه هایی که معرفی میکردند (یکی هم از یکی بدتر!)... انقدر سخت و عذاب آور بود این گشتنها همراه دو تا بچه که هر چی بگم کم گفتم. آخرش هم فقط خدا به ما رحم کرد که تو تله نیفتادیم...
موضوع اینه که سامان قبل از ازدواج با من یه خونه ۴۱ متری خریدهبود، که سه سال اول ازدواجمون اونجا زندگی میکردیم و نیلا یکسالش بود که اومدیم خونه فعلیمون. نمیدونم اینجا نوشتم یا نه، خود من هم در دوران مجردی یه خونه ۴۵ متری خریده بودم که حدود سه سال و هفت ماه پیش فروختمش و با پولش خونه فعلیمون رو که یه مجتمع ۲۴ واحدی و نزدیک هفتاد متره خریدیم و سه سال پیش از خونه ۴۱ متری که مال سامان بود نقل مکان کردیم به خونه فعلی که خب به اسم منه و با پول خودم هم خریده شده.
خب اون خونه ۴۱ متری رو رهن داده بودیم با یه اجاره ناچیز و در واقع دو تا خونه کوچیک داشتیم یکی به متراژ ۴۱ متر و یکی هم ۶۶ متر که الان توش ساکن هستیم... خب من مدتی بود به این فکر میکردم که بهتره هر دو خونه رو بفروشیم و یه واحد مناسبتر که از خونه فعلی بزرگتر باشه و پارکینگ داشته باشه (اینجا پارکینگ نداریم) و منطقه اش هم بهتر باشه بخریم و راحتتر زندگی کنیم... از اونجایی که الان تو مرخصی زایمان هستم با خودم گفتم درسته الان با دو تا بچه کوچیک و نوزاد و ... دنبال خونه گشتن خیلی سخته اما از طرفی چون تو مرخصی زایمان هستم و نیاز ندارم همش از رییسم درخواست مرخصی کنم از این جهت وقت مناسبی هم هست. خلاصه که خونه ۴۱ متری رو گذاشتیم برای فروش و ظرف چند روز فروخته شد، قرار بود بریم و یکجا رو معامله کنیم و بخریم و بعد خونه فعلی که توش ساکنیم رو بفروشیم و اتفاقا همین کارو هم کردیم!!! بعد کلی گشتن و دیدن خونه یه واحدی رو معامله کردیم و خونه فعلی رو هم برای فروش گذاشتیم، غافل از اینکه خونه فعلی که مجتمع هست و پارکینگ نداره فروشش راحت نیست و تو این شلوغی های اخیر هم که کلا ملت خیلی کم دنبال خرید ملک هستند و فروش اینجا سختتر هم شده بود... حالا اون بنگاه املاک وقتی دیده بود ما قبل معامله کردن خونه جدید نگران فروش ملک خودمون برای باقی پرداختی ها هستیم الکی به ما گفت ظرف یک هفته خونمون رو میفروشه و گفت بیاید با همین پولی که از فروش خونه کوچیکتون دستتون هست به اصطلاح خونه جدید رو زخمی کنید تا اون هم خیلی زود فروش بره و بقیه پرداختی ها رو داشته باشید. ما هم بهشون اعتماد کردیم و مبایعه نامه خونه جدید رو نوشتیم و کلی هم ذوقزده بودیم که متوجه شدم مبایعه نامه دچار ابهامات و مشکلاتی هست که توضیحش اینجا خیلی طول میکشه و بهتره در موردش نگم که طولانی نشه... خلاصه عموی من که سازنده منطقه ۲۲ هست رو آوردیم و اونم متوجه اون مشکلات شد و با هزار بدبختی معامله رو به هم زدیم و ده میلیون تومنی که به بنگاه داده بودیم رو با ترفندی پس گرفتیم و حتی تهدید به شکایت از املاک کردیم که با عذرخواهی املاک و اینکه پولمون رو داد همه چی تموم شد و کار به شکایت نرسید. همینو بگم که اگر عموی من با دانش و تجربه ای که داشت وارد کار نمیشد بدبخت میشدیم و باید ۷۰۰ میلیون خسارت فسخ قرارداد میدادیم و هنوزم تن و بدن من از اینکه چقدر نزدیک بود این اتفاق وحشتناک بیفته میلرزه. الان فقط هزار بار خدا رو شکر میکنم که هوشیاری خودم باعث شد عموم رو بیارم و اون قرارداد فسخ بشه ( البته خریت کردیم که از همون اول و موقع نوشتن قرارداد تنها رفتیم و عموم رو نبردیم)چون حتی اگر خود قرارداد هم مشکلی نداشت و ما خونه رو میخریدیم، باز خونه فعلی فروش نمیرفت وباقی پرداختیهای ما ممکن نمیشد و باید ضرر و زیان میدادیم، تازه بعد فسخ قرارداد بود که فهمیدیم چقدر فروش ملک تو این بازار سخت بوده و اون املاک از خدا بیخبر وعده دروغی داده، درواقع اون بنگاه به ما قول الکی برای فروش ملک فعلی در کمترین زمان ممکن دادهبود درحالیکه خودشون خوب میدونستند بازار به دلیل شلوغی های اخیر اصلا خریدار نداره و لابد میخواستند ما خونه رو بخریم و بعد که دیدند نزدیک پرداختی دوم ما شده و ما دچار اضطرار و اضطراب شدیم با هزار بهونه بگن خونه شما فروش نمیره و ملک ما رو مفت و زیر قیمت از چنگ ما دربیارن جوری که آخر سر نتونیم پول خرید ملک جدید رو تامین کنیم. یه همچین نقشه ای داشتند که خدا رو هزاران بار شکر من به یه بند مبایعه نامه شک کردم و پیگیری کردم و نه تنها فهمیدم خود قرارداد مشکل داره و به کمک عموم به هم زدیم، بلکه متوجه شدم از اساس فروش خونه فعلی تو این بازار سخته و به فرض هم که قرارداد بی نقص هم بود، بازم تا خونه الان ما فروش نره نمیتونیم پرداختی ها رو کامل کنیم و... خلاصه که خدا بهمون رحم کرد فقط، اما فشار ناشی از این اتفاق به قدری بود که زندگیمون به هم ریخته بود و هردومون داغون شده بودیم و نیلا هم این وسط به خاطر فضای متشنج خونه خیلی اذیت شد که شکر خدا همزمان با فسخ قرارداد، خانواده سامان از رشت اومدند تهران و زندگی پریشون ما کمی سامون گرفت و نیلای من هم حالش بهتر شد. خواننده های قدیم یادشون هست که چند سال قبل هم ما سر فروش خونه ضرر کردیم و با ضرر و زیان زیاد خونمون رو پس گرفتیم. اینبار اگر هوشیاری من و حضور عموم نبود خسارتمون چند برابر دفعه قبل بود و رسماً بدبخت و بیچاره میشدیم.
خلاصه که از ماجرای فسخ خونه قبلی ۲۰ روز گذشته و هنوز که هنوزه خونه فعلی ما فروش نرفته، از طرفی هم خونه ۴۱ متری رو فروختیم و پولش تو بانکه، تا موقعیکه مشتری برای این خونه نیاد نمیتونیم خونه بخریم و تازه ملک خوب و ارزنده هم تو بازار نیست اما بازم خرید به نسبت فروش راحتتره.
الان ملک کوچیکمون رو که سامان قبل ازدواج با من با هزار سختی و با کمک پدر و مادرش خریده بود رو فروختیم و خونه فعلی هم که فروش نمیره و پولش تو بانک بلااستفاده مونده...
دو ماهه زندگی من فلج شده، از بدشانسی من درست بعد قرارداد فروش خونه کوچیکمون بود که نویان مریض شد و تو بیمارستان بستری شد و بعد پشت سرش مریضی نیلا و دوباره نویان و... از طرفی هم خونه رو فروخته بودیم و نمیتونستیم کارو نیمه تمام بذاریم. بعد هم که بچه ها کمی بهتر شدند و پول خونه ۴۱ متری کامل به دستمون رسید (بماند که خریدار هم دو هفته دیرتر پولمون رو داد و کلی هم اینطوری عقب افتادیم) و خواستیم بیفتیم دنبال خریدخونه، شلوغی های اخیر اتفاق افتاد و کلا بازار مسکن چه خرید و چه فروش راکد شد و فروش خونه فعلی ما هم سخت. خدا شاهده اگر میدونستم اینطوری میشه، بچه ها مریض میشن و اینطوری کشور درگیر موضوعات سیاسی میشه و همه چی تغییر رویه میده و زندگیم اینطوری با دو تا بچه کن فیکون میشه اقدام نمیکردم، آخه از کجا باید میدونستم من؟ خدا میدونه من فقط به فکر رفاه بیشتر بودم، همسرم که کلا تو این مسایل مالی بیخیاله بیخیاله و من فکر میکردم با وجود همه سختی های بچه داری و... با توکل به خدا میرم جلو و زندگیمون راحتتر میشه و بچه ها جای بیشتری برای بازی کردن دارند و.... از کجا باید میدونستم من بدبخت؟
حالا از یک طرف سرزنش میشم که چرا پا شدم با دو تا بچه افتادم دنبال خرید و فروش خونه و کار به این دردسری... که خدا شاهده با فکر و برنامه اینکارو کردم و به خاطر مرخصی زایمان و التماس مرخصی نکردن از رییسم برای کارهای خرید و فروش خونه و یه سری ملاحظات دیگه بود و من فقط به فکر رفاه بیشتر زندگیمون بودم، میدونستم خیلی کار پرچالش و سختیه اما با خودم گفتم با کمک خدا از عهدش برمیام چه میدونستم اینطوری میشه، پیش بینی اتفاقات اخیر کشور و مریضی بچه ها و بدقولی خریدار خونه کوچیکه رو نمیکردم. از طرفی هم خب یک ملک رو از دست دادیم و باید حتما خرید کنم، خونه فعلی هم فروش نمیره و نمیتونم به صرف داشتن پول خونه قبلی برم معامله کنم که بعدش این خونه فعلی فروش نره و نتونم پول خرید خونه جدید رو بطور کامل بدم و بخواد خسارت و ضرر و زیان بدم...از طرفی هم پول فروش خونه قبلی تو بانکه که الان باهاش نمیشه حتی همون خونه خودمون رو خرید و تازه اگر هم میشد چه کاری بود بعد اینهمه زحمت برای فروش خونه و....خونه که بود سر جاش. وضع خیلی بدیه به خدا. پا در هوا هستم و بلا تکلیف. از شدت اضطراب تپش قلب گرفتم و روزگارم خیلی خرابه...
باز این دو سه روزه سعی کردم کمی به خودم مسلط بشم و به خاطر بچه ها و زندگیم حالمو بهتر کنم و کمی موفق شدم، موقع شیر دادن به نویان (میگن دعای زن شیر ده بیشتر مستجاب میشه) کلی با خدا راز و نیاز کردم و گفتم خدایا درسته من گناهکارترین هستم و تو زندگیم کم اشتباه نداشتم اما تو بزرگی کن و هوای این بنده بیچارت رو داشته باش و کاری کن زودتر خونه فعلی فروش بره و یه واحد خوب گیرم بیاد و پولی که تو بانک دارم بی ارزش نشه...
++++ وضعیت خیلی بدیه. نویان هم غذا خور شده و من رسما باید برای دو تا بچه جداگانه آشپزی کنم. خودمون دو تا بماند. سامان هم فعلا بیکاره و اغلب تو خونه. متاسفانه بعد سالها که آزمایش داد متوجه شدیم چربی خونش خیلی بالاست و غلظت خون داره و دکتر کلی بهش دارو و مراعات غذایی داده. رسما از صبح تا شب مشغول کار و سرویس دادن به بچه ها هستم و ۲۴ ساعته هم پای تلفن و جواب دادن به املاک و زنگ زدن به هزار تا بنگاه... نمیشه که دست روی دست بذارم، تو کار انجام شده قرار گرفتم. روزی صد بار سایت دیوار رو چک میکنم و خونه خوبی هم پیدا نمیشه ولی خب فعلا که اینجا هم فروش نمیره پس زیاد فرقی نمیکنه.
این وسط انقدر نویان شیرین شده که حد و حساب نداره، خدا به دادمون برسه هزار بار از نیلا شیطون تره. از یکماه و نیم پیش سینه خیز میره و کم کم یاد گرفته که بشینه. صبح و شب از زیر مبل و... جمعش میکنیم. میخواد بخوابه کلی ناز داره و وقتی براش لالایی میخونیم با صدای بلند برای خودش آواز میخونه تا خوابش ببره! شبها خیلی اذیتم میکنه، تا صبح چهل بار بیدار میشه برای شیر خوردن و منو دیوونه کرده! جالبه که وقتی نصفه شب شیر میخوره و میخوام بخوابونمش سر جاش، بی دلیل شروع میکنه به گریه کردن و باید براش یه آهنگ مخصوص بذارم بلکه آروم بگیره وگرنه که نیلا رو هم بیدار میکنه، دلیل گریشو هم نصفه شبی نمیفهمم، تو طول روز آروم تره و ۲۴ ساعته مثل کرم خاکی :)))) روی فرش و از این اتاق به اون اتاق سینه خیز میره. روی پاهامون که می ایسته بصورت خودکار شروع میکنه بالا و پایین پریدن و من اسمشو گذاشتم نویان فنر!!! انقدر خوش خنده هست که هر کی میبینتش عاشقش میشه... نیلا کلی طرفدار داشت و دلبری میکرد اما نویان باز یه چیز دیگست و طرفداراش حتی بیشتر. چند روزه که هر جا میرم سینه خیز دنبالم میاد و به پاهام میچسبه و میخواد لیس بزنه که یعنی برم دار و بغلم کن! صبحها که بیدار میشه خودمو میزنم به خواب بلکه بیشتر بخوابه، چون خودم دارم از بیخوابی میمیرم اما میاد و با کله میره تو شکمم و با دستای کوچیکش به صورتم ضربه میزنه تا مثلا بیدار شم، چشمامو که باز میکنم با خنده های بلندش و صورت خندونش روبرو میشم و بوسه بارونش میکنم. وقتی نیاز به توجه داره و سراغش نمیریم سرشو میذاره روی چشماش و الکی گریه میکنه! قشنگ قهر میکنه! کلی ناز داره! با صدا و آوای خاصی منو صدا میکنه و توجهم رو به خودش جلب میکنه! اصلا خیلی عشقه به خدا. جای بابام خالی، عشق بابام به نیلا زبانزد همه بود، کاش الان هم بود و میدید نویان چقدر بلا و تو دل برو هست. متاسفانه این بچه آخرش هم شیشه و شیر خشک نگرفت که نگرفت و من نگران برگشتم به سر کار هستم و همچنان دارم تلاش میکنم و شیر خشکهای مختلف رو امتحان میکنم. باز هزاران بار شکر که شیر خودم برگشت وگرنه خدا میدونه چی میشد...
نیلا هم که تازگیها به شدت نسبت بهش حساس شده و حسادت میکنه،تا بغلش میکنم یا قربون صدقش میرم میاد تو بغل من و میگه حالا نوبت منه، یعنی میگه قربون صدقه من هم برو. یا وقتی نویان رو میشونم روی صندلی که بهش غذا بدم زودتر خودش میشینه روی صندلیش، در عین حال خیلی هم نویان رو دوست داره و گاهی که با هم بازی میکنند و صدای خنده هاشون بلند میشه از شدت خوشی و لذت میخوام براشون بمیرم. البته وسایل و اسباب بازیهاشو به نویان نمیده و عجیب بهشون حس مالکیت داره اما خیلی هم هوای داداشش رو داره و هر جا میریم نگران اینه که یه وقت نویان رو جا نذاریمش! شبها که میخواد بخوابه باید صد تا قصه بی مزه من درآوردی براش بگم و کمرش رو هم بخارونم که خوابش ببره، حالا گاهی نویان هم تو بغلمه و داره شیر میخوره یا بهونه میگیره اما خاروندن و قصه گفتن براش باید سر جاش باشه وگرنه که بشدت عصبانی میشه و جیغ میزنه.
متاسفانه در عین شیرین زبونیهاش از همیشه لجبازتر شده و مدام اون و سامان در حال دعوا و یکی بدو هستند، سامان عاشق نیلاست و حتی چند بار گفته عشقش به نیلا ریشه دارتر از عشقش به نویان هست اما اندازه من قلق نیلا دستش نیست و موقع لجبازی نیلا اونم لج میکنه و حتی کار به کتک زدن هم میرسه! البته که از حق نگذریم نیلا هم خیلی حرص دراره.
دلم میخواد از این زندگی کوفتی که برای خودم ساختم فرار کنم...
انقدر گرفتاری و فکر و خیال دارم که نمیدونم به کدوم برسم و چطوری خودمو از این مهلکه نجات بدم.
انگیزه و امیدی برام نمونده... دلم به همسرم و زندگیم هم گرم نیست...عاشق بچه هامم اما دلم براشون میسوزه، حق اونا زندگی بهتری بود، لیاقتشون بیشتر از این بود.
همش تقصیر خودمه، همه چیز...
هرگز تو زندگیم آرامش واقعی رو تجربه نکردم... کاش آدمهایی مثل من هرگز متولد نمیشدند و یا اگر به دنیا میومدند آدمهای جدیدی رو به این دنیای لعنتی کوفتی دعوت نمیکردند.
انقدر غمگینم و انقدر حال خودم و زندگیم بده، انقدر داغونم که حتی نمیتونم بنویسم چی به من گذشته و میگذره...
دوست دارم چند روزی نباشم، اصلا بمیرم و بعد من تازه ای متولد بشه، اونم فقط چون بچه هام به من نیاز دارند. کاش کسی نبود که به من نیاز داشته باشه تا از خدا آرزوی مرگم رو میکردم و تمام میشدم.
خسته تر از اونیم که بخوام حتی گله و شکایت بکنم، ناامید تر از اونیم که بخوام آرزویی بکنم...
کاش بچه هام بزرگ بشن و از من بی نیاز تا از خدا بخوام برای همیشه تمام بشم، انگار که هرگز نبودم و زندگی نکردم...گاهی فکر میکنم مادرشدنم خودخواهی بود، حتی ازدواج کردنم... نمیتونستم ازدواج نکنم، نمیتونستم بچه دار نشم، حس میکردم قانون زندگی آدمیه، فکر میکردم بدون این دو مورد کامل نیستم، اما الان در برابر این حجم عظیم از مسیولیت شونه هام خم شده... انقدر مضطرب و نگران و آشفته ام که هر لحظه انگار داره نفسم بند میاد.
فعلا نمیتونم تو این وبلاگ بنویسم. قصد ندارم نوشتن رو ترک کنم فقط حرفها و دردهای دلم اونقدر زیاده و وقت و توان من کم که شرایط گفتن و نوشتنش رو ندارم...چند وقتی نمینویسم بلکه این زندگی آشفته و روح و روان خسته آروم بگیره...اصلا اگر هم بخوام بنویسم اینهمه حذف و درددل رو تو چند تا کلمه و جمله و پاراگراف میشه گفت و نوشت؟ حس میکنم همه زندگیم راه رو اشتباه رفتم، انقدر سردرگمم و از خودم و شخصیتم بدم میاد که دوست دارم بمیرم.
بعد ماهها رفتم شمال بلکه حال و هوایی عوض کنم، خوب بود ا ما هنوز حتی به خونه برنگشته بودم که درد و غم کهنه، اون زخم قدیمی دوباره خودشو به بدترین شکل ممکن به من نشون داد. کاش حداقل با همسرم میتونستم آرامش رو تجربه کنم اما دنیای ما خیلی متفاوته خیلی...اون داغونتر از من، من داغونتر از اون. حال زندگیمون بده... حال دخترم بده، حال هیچکدومون خوب نیست و شاید همش تقصیر من باشه.
شاید فردا که از خواب بیدار شدم روز بهتری باشه، شاید حتی چند روز دیگه حالم بهتر شد اما هیچی از غم و دردی که این روزها دچارشم کم نمیکنه.
نمیدونم اگر ازتون بخوام دعام کنید تا از مخمصه ای که توش اسیرم خلاص بشم و روحم و جسمم آروم بگیره دعاتون میگیره؟
این پست رو شب سه شنبه ۲۲ شهریور شروع کردم و امروز پنجشنبه منتشر میکنم.
به خدا که دارم زیر این حجم فشار زندگی و مسیولیت ها کمرم خم میشه...
تقریبا یکماهه که من حتی یک روز رو بدون مریضی یکی از بچه ها سر نکردم. نویان ۲۹ مرداد ماه به علت عفونت شدید خون بستری شد و شش روزی بیمارستان بود، بچم کمتر از یک هفته بعد مرخص شدن از بیمارستان دوباره اسهال و استفراغ شد و باز بردیمش بیمارستان قبلی که پرونده داشت و فقط خدا خواست که دوباره بستری نشد (ما صبح زود بعد اسهال و استفراغ شدید شب قبل نویان رفتیم بیمارستان ، دکتر دستور بستری سرپایی داد اما تخت بستری سرپایی تو اورژانس بیمارستان اطفال خالی نبود و باید منتظر میموندیم تا خالی بشه، و نویان همچنان حالش بد بود، تو همین مدت، دکتر اطفال خود بچه ها مطبشو باز کرد و خدایی بود که به ذهنم رسید نویانو ببرم پیشش، بچم دوباره معاینه شد و بعد معاینه دکترش گفت بستری نیاز نیست و بهش دارو داد). هنوز نویان کاملا خوب نشده بود که نیلا تب کرد و سرفه و ... نیلا رو هم بردیم همون دکتر و یک هفته کشید که حالش بهتر شه، نیلا یکم بهتر شد نویان برای بار سوم طی یکماه اخیر اسهال و استفراغ شد! اینبار دکتر نبردمش و از تجویز داروهای قبلی استفاده کردم که خدا رو شکر افاقه کرد و استفراغش قطع شد.داشتم یکم نفس میکشیدم که دوباره از سه چهار روز قبل نویان حالت سرماخوردگی گرفت، آبریزش بینی و گرفتگی بینی و سرخی چشمها و اسهال و سرفه شدید و....که از دیروز سرفه هم بهش اضافه شده و بچه همش بیقراره و یک ثانیه روی زمین بند نمیشه و همش بغل میخواد، پسرک آروم سابق من همش گریه و بیتابی میکنه. الهی بمیرم براش ، صبح (منظور صبح سه شنبه) دوباره بردمش مطب دکترش و دارو نوشته و دارم بهش میدم... خدا شاهده خودم گیج شدم و آمار مریضی بچه ها و دکتر بردنشون از دستم خارج شده.
این وسط هزار جور دغدغه و مشغله دیگه هم برامون پیش اومده (شغل سامان و پیگیری بیمه و پیگیری گرفتن وام فرزند آوری و موضوع سلامت سامان و جواب آزمایش نه چندان خوبش و همچنان شیرخشک نخوردن نویان و مشکل گاه و بیگاه کمبود شیر من و چند تا کار مهم دیگه که هنوز وقت نشده اینجا ازش بنویسم). فقط میتونم بگم هم من و هم سامان در بدترین شرایط روحی به سر میبریم و هر آن آماده انفجاریم.
اتفاق خیلی مهم دیگه فوت دایی عزیزم درست دو روز بعد مرخص شدن نویان از بیمارستان بود، همون دایی محمدم که بارها ازش تو وبلاگم نوشتم و برای شفا گرفتنش ازتون التماس دعا داشتم. فوت داییم ضربه نهایی رو به روح و روانم زد، درسته که سالها از خدا خواسته بودم از این درد و رنج و عذاب شبانه روزی نجاتش بده و حتی برای شفا گرفتنش (که در حقیقت همون آسمونی شدنش بود) نذر هم کرده بودم، اما دعام که مستجاب شد از عمق وجودم آتیش گرفتم و از غصه اینهمه سال شکنجه شدن و عذاب کشیدنش سوختم... بدتر اینکه به خاطر مریض شدن نیلا و تب کردنش حتی نشد تو مراسم تشییع جنازه و ختم و سومش شرکت کنم (هر چند پنجشنبه اول بعد فوتش با سامان و نویان یک روزه رفتیم شهرستان سر خاک و آخر شب برگشتیم) . انقدر همین موضوع فوت داییم جای توضیح داره که به همین قدر اکتفا میکنم چون توان و شرایط طولانی نوشتن رو در حال حاضر با وجود اینهمه مشغله و مریضی بچه ها ندارم اما دوستان قدیمی میدونند که داییم هشت سال بود دچار زندگی نباتی شده بود و عملا فعالیت مغزی و هوشیاری نداشت اما حرکات بدن و سیکل خواب و بیداری و حتی سرماخوردگی و..... مثل باقی آدمها داشت و دکترها میگفتند میتونه حتی عمر انسان طبیعی داشته باشه و ما همه غصه میخوردیم بابت اینهمه زجری که داره میکشه و ممکنه سالهای طولانی هم ادامه دار باشه که خدا بعد هشت سال شفاشو رسوند و نجاتش داد...ایکاش که اینهمه سال عذاب نمیکشید و زودتر شفا میگرفت اما همینکه از این هم طولانی تر نشد جای شکر داره، الهی بمیرم براش... به خدا که حق دایی مظلوم و آروم من و بچه های صغیرش نبود این سرنوشت تلخ...
دایی جانم یکماه قبل عقد من و سامان دچار این بلا شد ( در اثر چپ کردن ماشینش) و طی هشت سال دایی بزرگم شبانه روزی از اون مراقبت میکرد، دو تا بچه های کوچیکش رو هم همین داییم نگهداری میکرد ( مادر بچه ها یعنی زنداییم یکسال قبل تصادف داییم در اثر سرطان فوت شده بود و الان پسردایی های من از نعمت مادر و پدر محرومند)، اینم توضیح بدم که زندگی نباتی کاملا با کما و مرگ مغزی فرق میکنه و از هر دو بدتره و نمیدونم حکمت خدا چی بود که این بلا سر داییم و زنداییم که واقعا انسانهای خوب و مومنی بودند اومد و بچه هاشون بی مادر و بی پدر شدند...
میشه خواهش کنم فاتحه و صلواتی برای روح داییم قرایت کنید عزیزانم؟ خدا خیرتون بده.
فردای فوت دایی محمدم و سه روز بعد مرخص شدن نویان از بیمارستان، مامان و بابای سامان سرزده و یکباره اومدند تهران. میگفتند تحمل دیدن اینهمه رنج و ناراحتی من و بچه ها رو از راه دور نداشتند و میخواستند چند روزی بیان بلکه من کمی استراحت کنم و حالم بهتر بشه، واقعا هم حضورشون موثر بود، هر چند طبق معمول بعد ده روز مامان سامان مریض شد و از پا افتاد و سه چهار روز هم خونه دخترش سونیا موند و دیگه برگشت رشت. مثل همیشه خونواده همسرم به موقع به دادم رسیدند، خدا خیرشون بده که هیچوقت تو این موقعیتها تنهام نذاشتند و برام قوت قلب بودند.
خبر دیگه اینکه سونیا و همسرش خیلی یکباره تصمیم گرفتند برای همیشه از تهران به رشت مهاجرت کنند و آخر همین ماه اسباب کشی میکنند.. خوش به حالشون. واقعا غبطه میخورم و آرزومه یکروز ما هم از این شهر مهاجرت کنیم. یعنی میشه واون روز میرسه؟
و دیگه اینکه مادرم برای اولین بار تو زندگیش راهی کربلا شد، همراه خواهر کوچیکم رضوانه و همسرش... خوش به سعادتش. رفتنش شبیه معجزه بود. یکساعت قبل حرکت کاروان تازه پاسپورتش حاضر شد و واقعا قسمتش بود کربلایی بشه... امام حسین واقعا طلبیدش. کاش منو هم بطلبه. قبلاً اونقدرها آرزوی زیارت کربلا رو نداشتم اما از وقتی مادر و خواهرم رفتند دلم خیلی هوایی شده، کاش قسمتم بشه... همسر من کوچکترین اعتقاد مذهبی نداره و حتی ضدیت هم داره با اینجور اعتقادات و اونا رو خرافه پرستی و نادونی میدونه (یکی از مهمترین دلایل اختلاف و جر و بحث های ما هم تو زندگی همینه). میدونم هرگز نمیتونم به رفتن به کربلا با همسرم فکر کنم، همینکه تنها هم بتونم برم و بحثی توش نباشه خودش خیلیه. متاسفانه یوقتها منم تحت تاثیر دلایل و توجیحات همسرم بر علیه دین و موضوعات مذهبی قرار میگیرم و دچار شک و تردید میشم اما ته تهش میدونم فطرتم به این اعتقادات گرایش داره و باعث آرامشمه و انکارش هم نمیتونم بکنم... چقدر دوست داشتم من و همسرم حتی شده یکم، تو این موضوعات تفاهم داشتیم، افسوس. جدا از اینکه تو تربیت بچه ها تفاهم زیادی نداریم و من برعکس همسرم دوست دارم بچه هام به دین گرایش داشته باشند، قطعا بچه های ما هم تو این فضای دو قطبی دینی، غیر دینی سردرگم میشن. خدا خودش به خیر بگذرونه. الهی که خیلی زود زیارت آقا قسمتم بشه، قسمت من و همه آرزومندان. آمین
مامانم یکشنبه صبح میاد و من و خواهر بزرگم مشترکا داریم گوسفند میخریم که جلوی پاش قربونی کنیم...انشالله که صحیح و سلامت برگردند.
چند تا موضوع دیگه هم هست که فرصت نوشتنش رو ندارم . از یکماه پیش و درست دو روز قبل بستری شدن نویان تو بیمارستان، دست به یه کار خیلی بزرگ زدم، ترجیح میدم فعلا چیزی راجبش ننویسم اما ازتون میخوام دعا کنید به خیر بگذره و بتونم اینجا خبرش رو بدم.
الان که دارم نوشتم رو تموم میکنم نویان با هزار بدبختی خوابیده، جالبه که دیگه حتی پستونک هم نمیگیره! خواستم شیشه گرفتن رو یاد بگیره، عجیبه که از پستونکش هم زده شد. الان همچنان مریضه و بیرون روی داره و سرفه های خیلی بدی میکنه. صبح هم کمی تب داشت... خیلی بیتاب و بیقراره و ثانیه ای از بغلم پایین نمیاد. درست و حسابی نمیخوابه و حالش در کل خوب نیست، نمیدونم از دندون درآوردن هست یا نه اما مطمینم ریشه های دندوناش حرکت کرده اما فکر هم نکنم تمام این مریضی ها از دندون درآوردن باشه. خلاصه که پسر تپل من خیلی ضعیف شده و دلم خون میشه وقتی میبینمش. نمیدونم دیگه چکار کنم که از این فضای بیماری و انرژی منفی دور بشم. حال دلم هیچ خوب نیست و پر از تشویش و دل نگرانیم، بیشتر از بابت سلامت بچه ها و همسرم و در درجه دوم بابت اون برنامه ای که شروع کردم و گفتم که بعدتر راجبش توضیح میدم...شاید اگر میدونستم اینطوری بچه هام مریض میشن و زندگیم مشوش میشه، دیرتر سراغ این برنامه ای که گفتم میرفتم.
کاش میتونستم زودتر بنویسم تا حرفهام انقدر انباشته نشه که نتونم بنویسمشون و زمان مناسبش از دست بره، اما واقعا شرایطش رو ندارم. حتی فرصت غذاخوردن هم به زور پیدا میکنم، بچه ها هر کدوم یه برنامه ای دارند و واقعا نمیفهمم روزهام چطور میگذره، دلم لک زده برای به مسافرت شمال اما مگه میشه؟
این روزها زندگیم بیش از هر زمان دیگه ای آشفته شده و رسیدگی به بچه ها و همسرم از همیشه سخت تر. پر از اضطرابم و از آینده میترسم. شدیداً نیاز دارم به روانپزشکم مراجعه کنم بلکه دارویی بده و استرس و وسواسم کمتر بشه، از بعد بارداری یکبارم که بهم دستور داد سریعا داروهامو قطع کنم دیگه بهش مراجعه نکردم اما الان بینهایت ضروریه که دوباره مراجعه کنم و خودم بیش از هر کس دیگه ای این ضرورت رو درک میکنم اما مگه بین اینهمه کار ریز و درشت وقت میشه؟ من و همسرم هر دومون کلی کار عقب افتاده و انجام نشده داریم که نمیدونم با وجود دو تا بچه چطور میتونیم از عهدش بربیایم فقط خدا باید کمکمون کنه.
مثل همیشه ازتون میخوام منو و بچه ها و همسرم رو تو دعاهاتون به یاد داشته باشید و برام از درگاه خدا خیر و آرامش طلب کنید.
پی نوشت: همونطور که تو کامنتهای پست قبلی گفتم، با کمک خدا و با تلاش زیادم و تغذیه مناسب و خوردن قرصهای شیرافزا و رسیدگی های مامان سامان تونستم تا حد زیادی شیرم رو برگردونم، البته مثل قبل بستری شدن نویان نیستم اما حداقل بچم سیر میشه...چقدر بچم طفلک گرسنگی کشید این مدت. بمیرم براش. بدتر از همه اینکه هر چقدر تلاش کردم شیشه شیر رو نمیگرفت و بعد که کم کم یذره یاد گرفت چطوری سرشیشه رو بگیره، باز طعم شیر خشک رو دوست نداشت... در نهایت بعد هزار بار تلاش موفق شدم هم سرشیشه رو بگیره و هم کمی شیر خشک بخوره اما نمیدونم چی شد که بعد چند روز دوباره برگشتیم سر خونه اول و الان دوباره نه شیشه میگیره و نه شیر خشک میخوره و هر لحظه نگرانم دوباره شیرم کم بشه یا خشک بشه.بیشتر از همیشه غذا میخورم اما به هر حال این نگرانی باهام هست. اون مدت که کمترین مقدار شیر رو داشتم و شیر خشک هم نمیخورد به ناچار با قطره چکان بهش شیر خشک یا نبات داغ و آب قند میدادم و خلاصه که ماجراها داشتم، هر بار از دیدن گرسنگی بچم و بیقراریش خون به دلم میشد تا در نهایت خدا کمکم کرد و در نهایت ناباوری دوباره تونستم به بچم شیر بدم، درسته مقدارش کمتر از سابقه اما بازم شکر. فقط خدا کنه شیر خشک هم بخوره تا نگرانیم از تکرار این موقعیت کمتر بشه. به هر حال احتیاط شرط عقله.
عجیب اینکه به قدری تلاش کردم سرشیشه بگیره و استقبال نکرد که الان حتی از پستونکش هم زده شده و منیکه موقع خوابیدنش بخصوص کلی بابت پستونک گرفتنش راحت بودم و بچه هم راحت میخوابید الان به خاطر همین پستونک نگرفتنش کلی تو خوابوندنش مشکل پیدا کردم. یعنی تا از روی پا یا بغل زمین میذارمش گریه میکنه،درحالیکه قبلاً کافی بود پستونک دهنش بذارم تا عمیق به خواب بره.
یعنی انگار بچه آروم منو گرفتند و جاش یه بچه گریون بیقرار بهم دادند
خدا کنه لااقل این نق زدن و بیقراری از دندون درآوردنش باشه نه چیز دیگه و موقت باشه. چی میشه زودتر دندوناش دربیاد و بچم راحت بشه؟
خلاصه که دو تا بچه من هر چقدر شیرین و بانمک هستند به همون اندازه هم آزار دارند
!
ممنونم بابت همه دلگرمی ها و قوت قلبی که تو پست قبلی به من دادید. چقدر خوبه که دارمتون.
این هفته و بخصوص دیروز یکی از نحس ترین روزهای زندگیم بود. نویان به دلیل عفونت شدید خون و تب و اسهال و استفراغ از روز شنبه ۲۹ مرداد در بیمارستان کودکان بستری شد.... خود این به اندازه کافی روح و روانم رو آتیش زد. شش روز تمام بیمارستان بودم و تازه الان صبح سه شهریور بهم گفتند مرخصی...اینا رو از بیمارستان مینویسم. طبیعتا باید خوشحال میبودم چون از روز اول منتظر لحظه ترخیصش بودم اما همین امروز متوجه شدیم به دلیل سهل انگاری و کوتاهی سامان ، برخلاف تصورمون نویان تحت تکفل بیمه سامان نیست و کلیه هزینه های بیمارستان آزاد حساب میشه....
چنان شوکی بهم وارد شده که حد و اندازه نداره. باورم نمیشد برای بار هزارم همسرم با کوتاهی کردن و سهل انگاری خودش در پیگیری بیمه کردن بچه ها چنین بلایی سرمون آورده و تازه طلبکار و عصبانی هم هست و به زمین و زمان بابت اشتباه خودش ناسزا میگه. دوباره دعوامون شد و برای بار صدم گله کردم که چرا پیگیر هیچ کاری نیست علیرغم تاکیدات هزاران باره من طی این مدت که نویان به دنیا اومده. همیشه همینطور بوده، درمورد اینجور پیگیریهای مهم همیشه بیخیال بوده یا پشت گوش انداخته و سهل انگاری کرده و چوبشو خوردیم! چقدر این مدت گفتم بچه ها بیمه نیستند و اگر خدای ناکرده مریضی پیش بیاد خیلی بد میشه، آخرم شد اونچه نباید میشد.
خودشم پشیمون شد و کلی عذرخواهی کرد و حلالیت خواست اما چه سود... هنوز نمیدونم چقدر پول باید موقع ترخیص بدیم اما حالم خیلی خرابه.
کاش فقط همین موضوع بود. نویان من دو سه روز بود که تو همین بیمارستان با اینکه تب و لرز و اسهال و استفراغش کنترل شده بود اما به یکباره جیغ میزد و گریه میکرد. گریه های جگرسوز، نمیفهمیدم چشه و فکر میکردم جای آنژیوکد و سوزن اذیتش میکنه یا درد خاصی داره، بچم تو بیمارستان به همه مبخندید و خوش اخلاق بود اما این دو سه روز آخر بی دلیل گریه و بیقراری میکرد. با اینکه تب هم نداشت امااصلا نمیفهمیدم چرا اینطور بیتابی میکنه، تمام وقتی که بیقراری میکرد و مدام در حال جویدن پتو و بالش و لباس من و دست خودش بود فکر میکردم به خاطر دندون درآوردنه و با خودم میگفتم بچم همه چیش با هم شده، مریضی و دندون درآوردن و چقدر عذاب میکشه. دیگه مستأصل شده بودم از این بیتابیش که درست دلیلشو نمیفهمیدم، از روی تخت هم که نمیشد بلندش کرد به خاطر سرم داشتن و... تو بغلم هم آروم نمیگرفت... دیشب که شب آخر بستری شدنش بود، این بیقراری به اوج خودش رسید و من بدجور ترسیده بودم، بچه با التماس نگاهم میکرد و زبونش رو بیرون میآورد مثل کسیکه تشنست، از بقیه هم اتاقی ها پرسیدم ممکنه تشنش باشه بچه که گفتند زیر شش ماه بعیده چون شیر میخوره.. یکیشون گفت شاید گشنشه، گفتم نه نیست چون هر چی شیر میدم نمیخوره و سرم قندی هم که داره میگیره، پس نمیتونه گشنه باشه اما بازم بهش شیر دادم. همینکه گذاشتمش دم سینم با هول و ولع شروع کرد به مکیدن اما خیلی زود روشو برگردوند و دوباره گریه و بیقراری، به بقیه مامانا گفتم دیدید گشنه نیست اما بازم انگار بچم ولع خوردن داشت. آخر سر خودم چک کردم و یهویی دیدم شیری ندارم!!! انگار شیرم خشک شده باشه. شوکه شده بودم، باورم نمیشد اینهمه شیر چطوری از بین رفته... حیرت زده بودم. نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده.شاید از بابت اون همه غم و غصه و استرس این روزهای مریضی نویان این بلا سرم اومده بود، شاید چون سه روز اول مریضی شیر نمیخورد و شیرم تو سینه جمع میشد و درد شدیدی میگرفت و من اقدامی برای خارج کردنش نمیکردم، خود به خود این اتفاق افتاده و شیرم خشک شده، مثل مادری که بچشو از شیر میگیره. جگرم کباب شد، فهمیدم چرا بچه من اینهمه این دو روز آخر بستری جیغ میکشیده و من نمیفهمیدم، خاک بر سرم که فکر میکردم از دندون درآوردنه و به مادرشوهرم هم گفتم و اونم تصمیم گرفت براش آش دندونی بذاره، نگو از گشنگی بوده، بچه از گشنگی پتو و بالش و لباس من و دستشو و هر چی دستش میرسیده میجوییده و من احمق، من نادون فکر میکردم از درد دندون دراوردنه و رفتم براش دندونی خریدم که اونو بجویه... نگو بچم گشنه بوده، گشنه بوده طفلکم و من نفهمیدم. خدا منو بکشه که متوجه نشدم و بچمو گشنگی دادم. آی که جگرم کبابه و اشکم بند نمیاد...
همینکه موضوع رو فهمیدم نصفه شبی هراسون رفتم از داروخونه بیمارستان شیر خشک و شیشه شیر گرفتم، اما هر کار کردم شیشه رو نگرفت و فقط گریه میکرد... آخر مجبور شدم با قطره چکان به زور مقدار کمی شیر خشک تو دهنش بریزم که لبها و دهن خشکش کمی مرطوب بشه. جگرم کبابه. از غصه گشنه بودن بچم این چند روز و اینکه دردشو نفهمیدم و اصلا بابت اینکه شیرم به یکباره خشک شده به هق هق افتادم. هم اتاقی ها کنار بچه هاشون خواب بودند اما من تا چهار صبح کنار نویان گریه کردم و زار زدم و از اینکه چطوری سیرش کنم خواب به چشمام نیومد...چند بار تلاش کردم سرشیشه رو دهنش بگیره اما نگرفت... هیچ شیری تو سینه نداشتم و هر کار میکردم مک نمیزد چون چیزی نبود، داشتم دق میکردم...
من عاشق شیر دادن به بچم بودم، با اینکه از بابت همون شیردادن گردن درد و کتف درد و کمردرد گرفته بودم و تا صبح خواب درست و حسابی نداشتم اما با شیر دادن به نویانم حال خودم خوب میشد و آرامش میگرفتم و با تمام وجود حس مادربودن بهم دست میداد. تصمیم داشتم حتی بعد رفتن سر کار و شاید حتی تا دو سالگی نویان تا جاییکه در توانم هست بهش شیر بدم که اینطوری الکی و به یکباره شیرم قطع شد... خدایا آخه چی شد؟ یعنی شیر نخوردن نویان تو دو سه روز اول مریضیش باعثش بود؟ یا غم و غصه حال بد بچم و استرسی که به خاطرش و با دیدن بیماری سختش کشیدم و دیدن سوزن سوزن شدنش و... دارم از غصه دق میکنم. دلم میخواد از این غم بمیرم. چقدر بچم از گرسنگی عذاب کشید و بیتابی کرد و من خاک بر سر نفهمیدم. چطوری خودمو آروم کنم؟ هر بار حالتش یادم میاد اشکم سرازیر میشه.
++++++تا اینجای پست رو صبح دیروز ۳ شهریور تو بیمارستان نوشتم و بقیش رو الان غروب روز جمعه ۴ شهریور از خونه در حالیکه در بدترین حس دلتنگی به سر میبرم مینویسم. تمام دیروز عصر بعد ترخیص و تمام دیشب رو گریه کردم. صبح چشمام باز نمیشد و انگار تو دنیای دیگه ای بودم، باورم نمیشد تو خونه خودم هستم. از همون دیروز تصمیم گرفتم با تمام وجود تلاش کنم که دوباره شیرم برگرده. دو سه نفری گفتند چون بچه چند روز شیر نخورده شیرت خشک شده و برگشتنش بعیده اما من میخوام نهایت تلاشم رو بکنم تا شاید همه چی درست بشه. مدام مایعات و غذاهای مقوی و قرص شیر افزا میخورم و خدا خدا میکنم به حق طفل شش ماهه امام حسین ، خدا بهم نظری کنه و بتونم به بچم دوباره شیر بدم... دو نوع شیر خشک رو امتحان کردیم با دو نوع سر شیشه اما نمیخوره، دوست نداره طعمشو. بلد نیست با شیشه شیر بخوره و همش پس میده بیرون. منم مدام به خودم میرسم و مایعات میخورم و میذارم نویان میک بزنه و اینطوری اوضاعم یکم بهتر شده و تونستم یکم شیر داشته باشم و خیلی امیدوارتر شدم اما هنوزم وضعیتم مثل قبل نیست و نویان هم تمایل زیادی به خوردن و میک زدن نداره.
حال روح و روانم داغونه..افسرده و غمگینم، فکرم هنوز تو روزهای سختیه که گذروندم.انگار هیچی مثل سابق نیست. نویانم خیلی لاغر شده، هنوزم بیحاله و همش دوست داره بخوابه. دلم برای این حال نذارش خونه. تو بیمارستان همه عاشق بچم شده بودند، هر کی نگاش میکرد بهش میخندید، پرستارها هم دوستش داشتند. حتی نیلای من هم که کلا خیلی خنده رو بود، به خوشمزگی و خنده رویی نویان نبود.
این مدت نیلا خونه خاله مریم بود و خیالم صددرصد از بابتش راحت بود. برعکس تصورم خدا رو شکر از روز اول به بعد اصلا دلتنگی نکرد و از دیشب هم که برگشته خونه تا خود الان انقدر گریه و بهونه گیری کرده که دوباره برگرده خونه خالش که اعصابم خورد شده، خیلی ناراحتم که انقدر غصه میخوره و هوایی شده. حتی گاهی ناراحت میشم که نکنه ما رو دیگه دوست نداره و دلش ما رو نمیخواد... کلا پر از انرژی منفی و افکار منفیم. دیشب که بعد یک هفته برگشتم خونه و تو خونه خودم خوابیدم، تا خود صبح کابوس دیدم و دو سه باری تو خواب جیغ کشیدم تا آخرش سامان برقها رو روشن کرد که تو روشنایی بخوابم و خودشم کنارم خوابید تا خوابم ببره.
بیماری نویان خیلی یکباره و در عرض چند ساعت شروع شد، درست هفته پیش عصر جمعه ۲۸ مرداد بی دلیل بیقراری و بهونه گیری میکرد، مامانم هم خونه ما بود. شب که خوابید کاملا حالت هوشیار داشت و با چشمهای بسته همش پستونکش رو میمکید و معلوم بود خواب نیست. دست و پاهاش سرد بود و من احمق فکر میکردم به خاطر کولره و بیشتر میپوشوندمش، نگو تب و لرز بوده و من با پوشوندنش فقط تبشو بالا بردم. آخه از کجا میفهمیدم؟ یکباره ساعت چهار صبح دیدم دست و پاش یخه یخه و تب داره. مادرم هم خونمون بود. دیگه با هول و هراس بهش استامینوفن دادم و پاشویش کردم. بچم تو تب میسوخت. بعدش که بهش شیر دادم دو سه بار به مقدار زیاد بالا آورد که آخرش سریعا نیلا رو گذاشتیم پیش مادرم و بردیمش بیمارستان و دکتر که دید اولش گفت ممکنه کرونا باشه و براش تست نوشت که جوابش شکر خدا منفی بود. در نهایت معلوم شد بچم دچار عفونت خون شدید شده و حتی دکتر گفت خدای نکرده ممکن بوده با پاشویه کردنش بچه تشنج کنه و کار خوبی کردیم که سریع بردیمش بیمارستان. خدا چقدر رحم کرده به ما و بچم. خلاصه که دکتر دستور بستری داد. اسم بستری که اومد تن و بدنم لرزید. به بچم تو اورژانس سرم زده بودند تا بخش بستری خالی بشه. بچم تو بغلم بیتابی میکرد و من فقط اشک میریختم و این آغازی شد برای همه روزهای وحشتناک و عذاب آوری که تو بیمارستان و تو اون اتاق لعنتی گذروندم.
تو بیمارستان صحنه های خیلی بدی دیدم و هر روزش یه ماجرا بود که اگر بخوام بنویسم طوماری میشه واسه خودش...بچه های بداخلاقی رو دیدم که تازه فهمیدم نیلای من چقدر بچه خوبیه در قیاس با اونا و باید قدرشو بیشتر بدونم. بچه دو سه روزه ای دیدم که کرونا داشت و به دستش آنژیو کد وصل بود و سرم داشت و مامانش رنگ به صورت نداشت...
لحظات خیلی سختی رو گذروندیم، هم من و هم سامان، سامان چند روز سر کار نرفت و شبها تا دیروقت پشت در بیمارستان یا تو حیاط بیمارستان میموند و دلش تاب نمیآورد بره خونه با اینکه اصلا اجازه نمیدادند بیاد ملاقات...میگفت نمیتونم تنهاتون بذارم. حضورش حتی پشت دربیمارستان هم دلمو گرم میکرد.
خیلی سخته دیدن تب ۳۹ درجه بچت و سوزن سوزن شدنش و استرس تب کردن دوبارش و بیرون روی و استفراغش... الانم که خونه هستم دستم به هیچ کاری نمیره و همش فکرم پیش اون روزای سخت تو بیمارستانه، یاد لحظات عذاب آوری که گذروندم. خدا برای هیچ مادری نیاره...! هزار بار از خدا خواستم منو با بچه هام امتحان نکنه، خودم مریض بشم اما اونا نه... به خدا که هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست.
شما رو قسم میدم برام دعا کنید شیرم دوباره برگرده و نویانم رو سیراب کنه... دعا کنید برای نویانم که دوباره جون بگیره و تپل بشه. دعا کنید که روح و روانم آروم بگیره و حالم بهتر بشه. خیلی غمگینم خیلی و نمیتونم به کارهای خونم برسم. انگار تو هپروت و تو یه دنیای دیگه هستم.
امیدوارم خیلی هم اشتباه تایپی تو این نوشته نداشته باشم. با حال بدی تایپ کردم. اگر وبلاگم حالت روزمره نویسی نبود و اندک خوانندگانم دنبالم نمیکردند، و به احترام اونا نبود ، حال و حوصله نوشتن این مطالب رو نداشتم. لطفا اگر کامنتی ذیل این پست گذاشتید و بدون پاسخ تایید کردم منو ببخشید. میدونید که عادت به بیجواب گذاشتن پیامها ندارم اما خدا میدونه چه حال بدی دارم من الان و از عهده هیچ کاری برنمیام و به زور به بچه ها میرسم.
میشه همین الان از ته دل دعام کنید که حال و روزم بهتر بشه و دوباره احساس بهتری بکنم و به زندگی امیدوار بشم؟ که شیرم زیاد بشه و بتونم دوباره مثل قبل به بچم شیر بدم و بچم سیر بشه یا حداقل شیشه و شیر خشک رو قبول کنه؟ میشه دعا کنید که نویانم خوب خوب بشه و حال و روز زندگیم بهتر؟
بعضی روزها حالم خوبه و به زندگی امیدوارم بعضی روزها هم خموده و افسرده مثل امروز.معمولا وقتهایی تو وبلاگم مینویسم که حالت دوم رو دارم.
دو شب پیش خواب دیدم با خانواده به کانادا مهاجرت کردیم و موقتا رفتیم خونه پسرعمم که سالهای ساله کانادا زندگی میکنه (تو پرانتز بگم بعد جدایی پسرعمم از همسرش تو کانادا، خواستگاری من هم اومد که پدرم هیچوقت موضوع رو به من نگفت. حالا یکبار درموردش مینویسم اگر یادم بود). انقدر احساس خاصی تو اون کشور داشتم و به نظرم همه چی عجیب و در عین حال رویایی به نظر میرسید که باورم نمیشد از کشور و سرزمین خودم برای همیشه جدا شدم. با حال و هوای خاصی ناباورانه تو خیابوناش قدم میزدم و بعد پیاده روی وارد خونه پسرعمم میشدم و تک تک اتاقها و آشپزخونه رو زیر نظر میگرفتم و با خونه های خودمون تو ایران مقایسه میکردم. تو حال و هوای رویایی خودم بودم که بیدار شدم، خدا شاهده باورم نمیشد خواب بوده و الان دوباره تو همین مملکت هستم، هزار بار مرور کردم تا مطمین بشم کجام، باورم نمیشد ایران باشم و وقتی فهمیدم هنوز اینجا زندگی میکنم آهی از نهادم بلند شد.با صدای بلند تو رختخواب گفتم خدایا آخه چرا.... چه حس بدی بود رویارویی با این حقیقت وقتی تو اون رویای واقعی فکر میکردم همه مراحل مهاجرت انجام شده و الان رسماً ساکن کشور دیگه ای هستم. خلاصه چشمامو باز کردم و دیدم دو تا بچه هام آروم کنارم خوابیدند... همه چیز کم کم رنگ واقعیت گرفت و دوباره به زندگی معمولی خودم تو خونه کوچیکم برگشتم.
الان که مینویسم دلتنگی خاصی تو وجودمه. سونیا خواهر شوهرم تصمیم گرفته از تهران مهاجرت کنه به رشت. با اینکه هیچوقت باهاش خیلی نزدیک نبودم و رفت و آمد هم به اون معنا نداشتیم و مدت زیادی هم ازش دلگیر بودم اما وقتی این خبرو شنیدم دلم بدجور گرفت. احساس کردم تنهاتر از قبل شدیم. البته که برای مادرشوهر و و پدرشوهرم خیلی بهتر میشه و از تنهایی درمیان اما خب برای سامان قطعا ناراحت کنندست حتی با وجودی که خیلی کم میدیدمشون...جالب اینکه همین امروز بعد حدود دو سال به دعوت سونیا میریم خونشون که دیگه بار آخری باشه که تهران خونشون دعوت میشیم. به هر حال امیدوارم هر جا که میرن براشون خوب باشه و یک روز ما هم از تهران مهاجرت کنیم، حالا یا به یه شهر دیگه یا کشور دیگه.
بگذریم، امسال اولین محرمی بود که شبهاش میرفتیم هیات، البته راستش نه لزوما از باب عزاداری، هر دو تا داماد ما در هیات های منطقه خودشون خیلی فعالند و هر شب تو هیات ها مشغول بودند، همسر من که ذره ای به این مراسمات و این نوع عزاداری و کلا به امور مذهبی هیچ اعتقادی نداره به واسطه حضور خانواده ها و شاید از باب سرگرمی و بیرون بردن نیلا بعد از کارش با همه خستگیش ما رو میبرد هیات... منم خب چون خانوادم رو اونجا میدیدم بدم نمیومد و کلا چند شبی رفتیم و خوب بود. راستش ما هیچ سالی غذای نذری نمیخوردیم و حتی روز عاشورا هم آشپزی میکردم اما امسال به واسطه رفتن به این هیات ها، شوهر خواهرام هر کدوم بهمون چند تا غذای نذری دادند و من مدتی از آشپزی راحت بودم، درواقع اولین باری بود که این اتفاق میفتاد چون من و همسرم هر دو متنفریم که تو صف برای غذای نذری بایستیم و اینکارو خیلی تحقیر آمیز میبینیم و خب اینکه با عزت و احترام بهمون غذای نذری دادند و نیازی نبود مدتی با دو تا بچه فکر شام و ناهار باشم خوب بود، البته که امیدوارم سوءتفاهم نشه، ماه محرم برای من واقعا ماه عزتست و قابل احترام و در حد خودم عزاداری میکنم و تو خیابون آرایش نمیکنم و... اما خب امسال برای اولین بار از این جهت هم برامون برکت داشت و کار منو با دو تا بچه از حیث آشپزی راحت کرد، آخه من جدا از خودمون برای نیلا هم جداگانه غذا درست میکنم و بعضی از این غذاهای نذری باب میل نیلا هم بودند و راحت بودم.ظهر عاشورا هم نویان رو پیش سامان گذاشتم و با نیلا یکساعتی رفتیم بیرون و کمی عزاداری کردیم و اگر قابل باشم موقع اذان ظهر دعاگوی دوستان وبلاگی هم بودم.
دیگه اینکه چهار مرداد نویان عزیزم ۴ ماهه شد. دوست داشتم برای چهارماهگیش ببرمش آتلیه و ازش عکس بگیرم اما خب هم اینکه اصلا وقت نشد و هم اینکه بچم برای واکسن چهار ماهگی برعکس دوماهگیش خیلی اذیت شد و سه روز تب کرد و بیحال بود و خب اصلا وقت عکس گرفتن ازش نبود، دیگه با بدبختی و با وجود همکاری نکردن نیلا واذیتهاش و غرغرای سامان دو سه تا عکس ساده تو خونه برای چهارماهگیش گرفتم و تمام... ایشالا ۵ ماهگیش حتما میبرمش آتلیه، آخه تا این سن زمان نیلا کلی عکس از نیلا داشتم و با اینکه الان مثل زمان نیلا دنبال عکس آتلیه ای و... نیستم اما برای اینکه بین بچه هام تبعیض نذاشته باشم با وجود بی حوصلگی و مخالفت سامان ایشالا بتونم چند تا عکس خشکل هم از نویانم داشته باشم. انقدر بانمک شده که اصلا با کلمات نمیتونم بیان کنم. از دو سه روز پیش بعد مدتها تلاش شروع کرده به خزیدن روی زمین. البته خیلی کم و میلی متری حرکت میکنه اما همینکه شروع کرده خوبه...وقتی باهام کار داره یا شیر میخواد یا میخواد بغلش کنم بلند بلند سرفه میکنه که توجهم رو جلب کنه. عاشق خنده ها و شیطنت چشماشم و هر چی از عشقم بهش بگم کمه. هر کی هم میبینتش عاشقش میشه.
نیلا هم با مشکلات رفتاری قدیم کم و بیش دست و پنجه نرم میکنه، بعضی روزها بهتره و بعضی روزها دیوونمون میکنه. همه امیدم به مهد کودکه که قراره سه روز در هفته پاره وقت از اول شهریور بره. البته که قرار بود همین ماه مرداد بره و شهریه اش رو هم پرداخت کردم و دو روز هم آزمایشی رفت و خدا رو شکر با وجود وابستگی زیادش به من، زیاد بهونه منو نگرفت، اما ماریا پرستار بچه ها مشکوک به کرونا شد و نتونست بیاد ( باید نویان رو پیشش میذاشتم و نیلا رو میبردم مهد و میاوردم) و دیگه منم تصمیم گرفتم مرداد ماه نبرمش و از شهریور بره، اما تو اون دو سه روز با مربیش آشنا شدم و بهم گفت برای اینکه بتونه کامل با بچه ها ارتباط بگیره کمی وقت لازمه، البته نیلا خیلی زیاد با آدمها ارتباط میگیره و سعی میکنه بره بین بچه ها، اما انگار یکم رفتارش عجیبه و نمیتونه باهاشون بازی کنه و اگر بچه ای هم بیاد خونمون، هیچ وسیله یا اسباب بازیشو بهش نمیده و همش گریه میکنه که به این وسیله من دست زد به اون دست زد و کلا اعصابم خورد میشه یعنی دوست داره فقط حضور داشته باشند اما بلد نیست باهاشون بازی کنه، به هر حال بچم تمام این سالها تنها بوده و همبازی و دوستی نداشته و ما هم که اصلا رفت و آمد خانوادگی نداشتیم، شاید به خاطر همون باشه. حالا ایشالا که مهد کودک رفتنش براش از هر جهت خوب باشه، مربیش خیلی زن خوب و مهربونیه و بهم میگه قطعا کمی که بگذره از حیث ارتباط بهتر میشه. دیگه توکل به خدا.
دیگه اینکه سامان هم یکماه و نیمه در منطقه فرشته تهران که خب بالای شهر تهران حساب میشه مهندس ناظر یکی از برجهاست، پنج صقح از خونه می زنه بیرون و هشت و نه شب برمیگرده! فعلا که حقوقی نگرفته و نمیدونم قراره اینجا با جاهای دیگه فرق کنه یا نه، اما به هر حال خودمو زیاد امیدوار نمیکنم که مثل هر دفعه تو ذوقم نخوره. خودم هیچی چقدر خودش با اینهمه سواد و تخصص و زحمت تو این سالها اذیت شد بابت وعده های الکی...عیب این محیط جدید کاری اینه که برخلاف محیط کارهای قبلی بهشون ناهار نمیدن و من مجبورم هر شب برای ناهار فرداش غذا بذارم که ببره که خب این کارمو سخت میکنه... باز حالا پول بدند من مشکل ندارم.
کلی حرفهای دیگه هست که اگر بخوام بنویسم طولانی میشه و انگشتام هم از تایپ با گوشی حسابی درد گرفته، سعی میکنم اتفاقات موردی رو در اینستاگرامم بنویسم.
این روزها خیلی بی حوصله ام و همش فکر و خیال میکنم. راستش اصلا حس خوبی به خودم ندارم و از شخصیت خودم خیلی بدم میاد.علتش هم بخوام بگم یه بحث طولانیه اما در کل حس مثبتی به خودم ندارم و اعتماد به نفسم خیلی کم شده. به شدت عصبی و عصبانیم و زود پرخاش میکنم، سامان هم دست کمی نداره و کلا بحث و جدلمون زیاده، البته یه وقتها هم خیلی به هم کلامی و عملی محبت میکنیم و با هم عاشقانه رفتار میکنیم اما به هر حال داشتن دو تا بچه با اینهمه مسیولیت خیلی بهمون فشار میاره، به هر حال ما هم هر کدوم حدود ۳۸ ساله ایم و نمیشه انتظار مامان باباهای دهه بیست سالگی رو ازمون داشت. خود نیلا یه پروژه جداست و خیلی وقتها نمیدونم باید در قبال رفتارهاش چیکار کنیم، هر بار هم به خاطر واکنش هایی که در قبالش داریم عذاب وجدان میگیریم و میخوایم تغییر رویه بدیم اما خود نیلا همکاری نمیکنه و کارو برامون سخت میکنه. بدتر از همه اینه که گاهی اوقات از طرف بقیه هم سرزنش میشیم در حالیکه هیچکس جای ما نیست و فقط از دور قضاوت میکنه. خودم هم وسواس فکری و عملیم دوباره اوج گرفته و حتما باید به روانپزشک و البته روانشناس مراجعه کنم اما اصلا وقت نمیکنم، ضمن اینکه اولویت اولم نیلاست و بهبود رفتارهای عجیب و اضطراب و وسواسش.به شدت پیگیر هستم یه روانشناس و همینطور یه روانپزشک خوب پیدا کنم و در اولین فرصت مراجعه کنیم و امیدوارم بتونه هم به نیلا و هم به ما به عنوان پدر و مادرش کمک کنه.
فعلا همینا... بعد مدتها نوشتم و حرفهام خیلی بیشتر از اینا بود اما خب بیش از این امکان نوشتن ندارم...بچه ها نمیذارن. این پست رو هم در حالیکه نویان بغلم بود و میخواست راهش ببرم و نیلا هم نق میزد که بریم بیرون، با گوشی و با دستی که درد میکرد، نوشتم! میخوام وضعیتم رو تصور کنید!
ممنونم که با وجود اینکه پیامهای پرمهر شما رو دیر تایید میکنم و پاسخ میدم (البته بلافاصله میخونم) اما همچنان به یادم هستید و منو از نظرات ارزشمندتون بهره مند میکنید و مواقع اندوه و ناراحتی با من همدردی میکنید و بهم قوت قلب میدید.
نظرات پست قبل رو در اولین فرصت تایید میکنم. بمونید برام عزیران