پرونده تدریس من برای همیشه بسته شد!
دلم نمیخواست ازش حرف بزنم، فشار خیلی زیادی این مدت بهم وارد شده! سر کمترین دریافتی در ازای بالاترین توقعات و نظارتها. یکبار برای همیشه مینویسم و دیگه دلم نمیخواد حتی به تجربه ای که پشت سر گذاشتم فکر کنم! باقی در ادامه مطلب
+++++ خب 22 شهریور اولین روز تدریس رسمی من بعد بیست سال وقفه بود، آخرین بار اوایل سال 86 تدریس کرده بودم. زمان زیادی گذشته بود، از یک هفته قبل 22 شهریور، کلی برنامه ریزی درسی کرده بودم و مطلب برای تدریس آماده کرده بودم، تقریباً کل زندگیم رو تعطیل کرده بودم که بتونم بهترین خودم باشم، مادر طفلیم هم که از شنبه تا چهارشنبه خونه ما هست، همراه من استرس داشت و همکاری میکرد که موفق بشم هرچند ته ذهنش خیلی ناراحت بود که من دارم اینطوری به خودم فشار وارد میکنم در ازای هیچی و از نظرش منطقی نبود، اما خب من بهش میگفتم اولشه و شاید از این طریق بتونم تدریس خصوصی بگیرم و درآمدم رو بیشتر کنم و مهمتر از اون بهش میگفتم من که سر شغل اصلی و اولم با کلی تبعیض مواجهم و اعتماد به نفسم رو از دست دادم و احساس خود کم بینی دارم، این کار تدریس زبان میتونه اعتماد به نفس ازدست رفته منو برگردونه و حال روحی من رو با وجود همه فشارهایی که میدونم قراره بهم بیاد بهتر کنه. مادرم و همسرم هم چیزی نمیگفتند و به نوبه خودشون و در عین مخالفت درونی، باهام همکاری و همدلی میکردند. سامان بنده خدا با اینکه موافق نبود، اما به تقلید از پرسنل موسسه ای که توش پذیرفته شده بودم، مدام منو استاد جان و استاد فلانی صدام میکرد و حتی قربون صدقم میرفت (پرسنل و مسئولین و کادر موسسه، مدرسین رو اینطوری خطاب میکردند) درحالیکه میدونم این شغل رو با اینهمه زمانی که براش با وجود دو تا بچه و یه شغل دیگه میذاشتم در ازای این دریافتی اصلاً مناسب من نمیدونست اما خب من هربار توجیه میکردم و دلایل خودمو میاوردم و اونم در ظاهر قبول میکرد و کمکم میکرد که به کارهام برسم، یه جاهایی هم البته غر میزد که خب حق هم داشت.
جلسه اول یعنی یکشنبه 22 شهریور کلاس اولم بود ساعت 5:30 عصر، من از سر کارم یکساعت زودتر به موسسه رفتم که مثلا آماده تر باشم. بماند که از چند روز قبل در حال آماده شدن برای تدریس بودم و کلی هم استرس جلسه اول رو داشتم، اما از همون اول برای وصل کردن لپ تاپ به تی وی (جهت ارائه پاورپوینتها و تصاویر برای تدریس) مشکل داشتم و مجبور بودم دنبال کسی بگردم که بیاد برای من وصل کنه! خودم هم که بلد نبودم و این قضیه برای کلاس دومم در همون روز 22 شهریور و همینطور در جلسه روز سه شنبه 24 شهریور هم تکرار شد! خب من که تا الان لپ تاپ رو به تلویزیون وصل نکرده بودم و بلد نبودم، ضمن اینکه خیلی با تکنولوژی هم میانه خوبی ندارم، و متاسفانه این خودم بودم که باید دنبال کسی بودم که اینکارو برام انجام بده و کسی نبود که حتی جلسه اول پیگیر این موضوع باشه! همین خودش استرس خیلی زیادی بهم وارد کرد و این درحالی بود که باید تمرکزم رو روی کلاسم و تدریس و شاگردانی که برای اولین بار میدیدم هم میذاشتم اونم بعد بیست سال دوری از تدریس!
+++++ شاگردانم که از ساعت پنج و بیست دقیقه تک به تک اومدند استرسم بیشتر و بیشتر شد، خیلی تلاش میکردم به خودم مسلط باشم و از یه جایی هم موفق شدم اما به هر حال تازه کار بودنم و اضطرابم مشهود بود! کلاس به دوربین مدار بسته مجهز بود! و بهم گفته بودند جلسات اول با دقت مشاهده و نظارت میشه! این خودش دلیل دیگه ای برای اوج گرفتن استرس من بود! از طرفی میز مدرس در جایگاه بدی قرار داشت و تخته وایت بورد دیده نمیشد و من به دلیل استرس زیاد با اینکه به این موضوع واقف بودم اما جای میز رو عوض نکردم! بعداً فهمیدم که زبان آموزان بخشی از تخته وایت بورد و نوشته های من رو نمیدیدند و البته هیچکدوم هم تا آخر کلاس چیزی نگفتند! همه اینها در کنار اینکه باید یه کلاس رو اداره میکردم و اول تا آخر هم به انگلیسی حرف میزدم و اجازه صحبت به فارسی هم به شاگردان نمیدادم. مدام هم فکر میکردم لابد دارند از دوربین منو میبینند و نظارت میکنند! که البته درست هم فکر میکردم چون بعد هر دو روزی که برای تدریس رفتم با من تماس گرفتند و درخصوص عملکردم در جلسات توضیحاتی ارائه کردند و حتی دیدم که تصاویری از خودم که از دوربین مدار بسته گرفته بودند همراه با اسکریپت و متن صحبتهام در کلاس درس، در دست سوپروایزر آموزشی موسسه هست و از اونها برای توضیح عملکردم که نیمساعت قبل شروع جلسه دوم تدریسم ازم خواستند به حضورش برم استفاده میکنند.... یعنی تصویر من در حال تدریس در قالب کاغذهایی در دست سوپروایزر بود با کلی نوشته انگلیسی زیرش! توضیحات خوبی داد و در کل از عمکلردم راضی بود (اما میگفت بهتره تسلطت نسبت به کار با تی وی و لپ تاپ رو بیشتر کنی و یا اگر نمیشه کلاً از تصاویر و یا خود کتاب درسی به جای پاورپوینت استفاده کنی) اما بعد اون جلسه توجیهی و تصاویری که از خودم دیدم، تصور اینکه اینطوری زیر نظر قرار دارم استرسم رو بیشتر از همیشه کرد، اونم منی که متاسفانه شخصیتاً دچار اضطراب و استرس خیلی زیادی هستم و حتی بابتش دارو مصرف کردم (و به نظرم بازم باید اینکارو بکنم).
روز دوم تدریسم (هر روز شامل دو جلسه یک و نیم ساعته بود با زبان آموزان مختلف، یعنی دو کلاس مختلف در یک روز داشتم از ساعت پنج و نیم تا هفت و چهل و پنج دقیقه) هم همین قضیه لپ تاپ و مشکل در وصل کردنش تکرار شد! وصل کردنش کلی دنگ و فنگ داشت، از آی تی اومدند که وصلش کنند اما حتی اونا هم به مشکل خوردند و گفتند برای درست کردنش برمیگردند اما بر نگشتند! وقت کلاس اینطوری کلی حروم شد و من مطمئن بودم لابد بابت همین هم بعداً باید توضیح بدم! چیزی که تقصیر من نبود و اساساً کار من نبود!
+++++ حالا اینو هم مد نظر داشته باشید که این آموزشگاه اینطوری هست که بصورت مداوم از زبان آموزان نظرسنجی تلفنی و آنلاین میکنند و خب با اینکه شاگردان از من در کل راضی بودند اما گفته بودند وقت کلاس بابت همین وصل نشدن لپ تاپ تلف میشه، چیزی که ذره ای به تدریس من ربطی نداشته! اصلاً مگه مدرس زبان اونم در جلسات اول باید بدونه چطور لپ تاپ رو به تی وی وصل کنه؟ یعنی نباید یک نفر همراهش در جلسه اول بیاد که مدرس وقت کلاس رو بابت این موضوع نذاره و در حضور زبان آموزان نخواسته باشه کلی احساس بد داشته باشه از بابت بلد نبودن اینکار، در حالیکه این قضیه اصلاً به تسلطش به تدریس و زبان انگلیسی ارتباطی نداره؟!
تازه من هر روز دو تا کلاس داشتم و کلاسها در دو ساختمون مختلف موسسه بودند و در یک ساختمان نبودند، یعنی بعد کلاس اول باید سریع لپ تاپ و کتابها و وسایلم رو جمع میکردم و میرفتم ساختمونی که در کوچه کناری بود برای کلاس دوم! عملاً حتی وقت دو دقیقه استراحت هم نداشتم! با خودم میگفتم نمیشد مثلا کلاسها رو حداقل برای یک استاد جدید در یک ساختمان و در یک طبقه میذاشتند ؟ من حتی فرصت نداشتم که هیچ استاد دیگه ای غیر خودم رو ببینم و ازش اطلاعاتی بگیرم!
کلاس دومم در هر روز خیلی بهتر بود، با زبان آموزان کلاس دومی خیلی ارتباط خوبی داشتم، به نظر میرسید اونا هم از من خوششون میاد و ازم راضیند، اما کلاس اولم در هر روز شامل یکی دو تا دختر افاده ای بود که مثلا پیش من شکایت میکردند که نفر کناریشون صداش بلنده و نمیتونند روی درس تمرکز کنند و ازم میخواستند بهشون تذکر بدم! کاری که ذاتاً از من برنمیاد و اصلاً وظیفه من نیست! نمیدونستم مثلاً در چنین موقعیتی چی باید بگم و چیکار کنم که همه رو راضی نگهدارم! اینم بگم که زبان آموزان اغلب بالای سی سال بودند، یعنی همه بزرگسال، در کلاسهام زبا آموزان چهل ساله و 45 ساله هم داشتم اما خب اغلب بین سی تا چهل سال بودند و تک و توک بین بیست تا سی بودند. در مجموع دو تا کلاس در هر روز حدود 18 نفر زبان آموز داشتم. سیستم نظرسنجی و نظارت دائمی که از طریق پورتال آنلاین آموزشی و تماس های تلفنی کادر موسسه با زبان آموزان صورت میگرفت و در عین حال دوربین مدار بسته ای که در کلاس همیشه روشن بود، مدام بهم یادآوری میکرد که چند نفر دارند کارت رو نظارت میکنند، یعنی مثلا اگر خود زبان آموز هم نمیخواست موردی رو به کادر موسسه گزارش بده و بگه، اونا یعنی پرسنل موسسه خودشون با دانشجوها تماس میگرفتند و راجب کلاس و مدرس ازشون میپرسیدند و بعد به گوش مدرس میرسوندند (نتیجه نظرسنجی در پورتال مدرسین قابل مشاهده بود) و توجیهش میکردند و نقاط قوت و ضعف رو بهش میگفتند.
درسته که همه اینها در نهایت ادب و احترام صورت میگرفت، اما به هر حال بهت مدام یادآوری میکرد که زیر نظر قرار داری! و این برای کسی که ذاتاً استرسی هست و اتفاقاً همیشه هم نگران خوب به نظر رسیدن و مورد تایید قرار گرفتته،یه جور سم مهلک بود! و تمام اینها در ازای 5 تومن در ماه! درسته در کل دو روز در هفته بود و هر روز هم سه ساعت تدریس، اما حداقل غیر اون سه ساعت تدریس، روزی دو ساعت هم برای رفت و آمد صرف میشد و کل طول هفته هم باید برای تدریس هفته بعد و آماده کردن تصاویر و پاورپوینت و اینکه چی در کلاس بگم و چه موضوعاتی رو برای آموزش بهتر و جذابتر مطرح کنم، وقت میذاشتم. از طرفی زبان آموزان از طریق پورتال موسسه، تکالیف هر روز رو میفرستادند و من باید در طول هفته کلی وقت میذاشتم برای بررسی تکالیف و دادن بازخورد!
البته که بعد جلسه چهارم از روز دوم تدریسم به نظرم همه چی راحتتر میرسید و کم کم اضطرابم کمتر میشد و با محیط کلاسها و تدریس انس میگرفتم، اما باز مثلا سوپروایزر موسسه بعد پایان روز دوم (چهارمین و آخرین جلسه تدریسم) تماس گرفت و گفت در جلسه فلان ساعتت، در فلان چیز بهتره تجدید نظر کنی یا مثلا میگفت بهتره یا کار با سیستم فنی (همون لپ تاپ و تی وی) رو کاملاً مسلط بشی یا از راه و روش دیگه ای برای تدریس مطالب استفاده کنی و خلاصه من میدیدیم 24 ساعته تحت نظرم و عملاً استقلالی ندارم.
+++++ راستش من از همون روز اول تدریس فهمیدم که بهتره نهایتاً این ترم رو برم و دیگه ادامه ندم، من از اولش میخواستم به خودم ثابت کنم هنوزم میتونم و توانایی تدریس در یک موسسه معتبر رو دارم و میتونم برای جذب در اون موسسه، پذیرفته بشم، از طرفی هم میگفتم برای پیشرفت فردی و حس و حال بهتر و اعتماد به نفس بیشترت بهت کمک میکنه و با گذشت زمان و گرفتن کلاسهای خصوصی، میتونه درآمد جانبی خوبی در کنار شغل اولت به همراه داشته باشه و باعث رفاه بیشتر بشه، اما همون روز اول و بعد دو جلسه تدریس روز اول فهمیدم حتی بالاتر از این مبلغها هم ارزشش رو نداره بابت تمام فشارهای جسمی و روحی که به آدم وارد میشه و زمانی که باید از زندگی و بچه هات بزنی برای هیچی. همونطور که اشاره کردم، من حتی یک نفر مدرس زبان هم در دو روز تدریسی که در موسسه داشتم ندیدم چون حتی فرصت نمیشد که بین دو جلسه کلاسم در هر روز به اتاق اساتید برم، چرا که بلافاصله بعد کلاس اولم، باید لپ تاپ و وسایل رو جمع میکردم که برم ساختمان کوچه بغلی برای جلسه دوم کلاسم در همون روز! و همش استرس داشتم که به موقع به کلاس دوم برسم و در کلاس دوم هم بتونم لپ تاپ رو به درستی به تی وی وصل کنم و بدتر از همه میدونستم که با دوربین هم دارم چک میشم و هر رفتار و اشتباهی دیده میشه و درخصوصش با من تماس گرفته میشه!
+++++ بعد روز دوم کارم به عنوان مدرس که سوپروایزر تماس گرفت و یه سری توضیحات داد که بهتره اینکارها رو در کلاس بکنی و این روشها رو برای بهبود هر چه بیشتر کارت به کار بگیری (روال موسسه برای همه اساتید و بخصوص اساتید تازه کار هست که مدام جلسه توجیهی بذارند) من بعد شنیدن حرفهاش، در عین حال که انتقادات خودم رو مطرح کردم و گفتم که شما نباید یه مدرس تازه کار رو صرفا با یه لپ تاپ بفرستید سر کلاس و باید همراهش یه کارشناس آی تی هم بفرستید که کمکش کنه برای وصل کردن لپ تاپ به تی وی و مشکلات احتمالی رو رفع کنه نه اینکه مدرس همه فکر و ذکرش بره سمت اینکه چطور اینکارو انجام بده و تدریس زبان تحت الشعاع قرار بگیره، همینطور گفتم این سیستم نظارت دائم و دوربین مداربسته درسته که در کل بازدهی مدرسین رو در دراز مدت بالا میبره و به نفع شاگردان و زبان آموزان هست، اما میتونه برای مدرسین کلی ایجاد اضطراب کنه و بهشون این حس رو بده که مدام زیر نظرند و این خودش بازدهیشون رو پایین بیاره بخصوص درمورد مدرسینی که مثل من ذاتاً اضطراب بیشتری از بقیه دارند و از زیر نظر بودن حس خیلی بدی میگیرند. بهشون گفتم خیلی وقتها فقط فکر اینکه من دارم از دوربین دیده میشم باعث میشد با وجود همه خستگی و درد پاهام، حتی نخوام دو دقیقه روی صندلی خودم بشیینم چون فکر میکردم حالا مثلا اینهمه ایستادن روی پا و فعالیت رو نمیبینند و دقیقاً همین الان که نشستم روی صندلی، منو چک میکنند! که البته در جواب گفتند ما کلاسها رو بصورت زنده نگاه نمیکنیم، بعد تمام شدن کلاسها بخصوص در مورد مدرسین جدید، فیلمها رو نگاه میکنیم بخصوص اوایل کار مدرسین که در کل برای من فرقی هم نمیکرد باز احساس نظارت دائم روی خودم رو داشتم! خب از این فیلمها استفاده میکردند برای بهبود کار مدرسین و راهنمایی در جهت اهداف موسسه و اصلا بابت همین هم بود که موسسه معتبر و خوشنام با کلی دانشجو بودند، اما آخه اینهمه نظارت و نظرسنجی از زبان آموزان و دادن بازخورد به مدرسین در ازای چی؟ یعنی مثلاً با سه چهار برابر این حقوقها هم برای من با اینهمه استرس و اضطراب اجتماعی نمیرزید!
خودشون گفتند این موسسه تنها آموزشگاه در ایران هست که "بهشت زبان آموز" هست و نظرات زبان آموز به شدت مورد تاکید قرار میگیره، سوپروایزر بهم گفت شما که بیست سال از تدریس زبان انگلیسی دور بودی جای خود داره ، حتی خود من که بیست سال مداوم در موسسات دیگه تدریس میکردم تا در نهایت بعد بیست سال تدریس، وارد این موسسه شدم، اول کار به قدری تحت تاثیر این شرایط و محیط بهم فشار اومده بود و با همه موسسات قبلی که در اون کار کرده بودم متفاوت بود که خودم هم میخواستم بیخیالش بشم اما در نهایت با همه فشارها موندم و الان خیلی از تصمیمم راضیم، بهم میگفت شما بعد بیست سال دوری از تدریس زبان، با سختترین سیستم و موسسه آموزشی برگشت به تدریس داشتی و طبیعیه این فشار روانی و احساسات الان شما اما اگر صبوری کنید و از استانداردهای اینجا پیروی کنید و ادامه بدید، بهترین موسسه برای مدرسین هست. یه جورایی ترغیب میکردند که ادامه بدم اما روز دوم و بعد جلسه چهارم تدریسم که باز باهام تماس گرفتند برای مشاوره دادن و در عین حال انتقاد کردند که شما باز هم با سیستم لپ تاپ مشکل داشتید و بهتره یکبار برای همیشه این مشکل رو حل کنید (درحالیکه مگه وصل کردن لپ تاپ به تی وی کار من مدرس بود؟؟؟) من هم بعد شنیدن حرفهاش، انتقادات خودم رو مطرح کردم که اساسا نباید این موضوع فنی، در حوزه کاری من مدرس اونم مدرس جدید میبود (که اتفاقا پذیرفتند و حتی عذرخواهی هم کردند و گفتند به مسیولین انتقال میدند) در نهایت برای اولین بار به سوپروایزر گفتم که این شغل دوم من هست (موقع استخدام این موضوع رو نگفته بودم) و من واقعاً تحمل پذیرش اینهمه استرس و اضطراب و زیر نظر بودن و توقعات بالا و این حجم کار در برابر این دریافتی رو ندارم، باهاش صحبت کردم و شرایطم رو توضیح دادم و اون گفت اغلب شاگردان شما از سواد شما و خونگرمی و مهربانی شما تعریف کردند اما با اینکه نمیخوایم مدرسمون رو از دست بدیم، اما اگر قرار بود من به خواهر کوچیک خودم هم مشورت بدم، قطعاً بهش میگفتم با شرایطی که داره این شغل مناسبش نیست، بخصوص شما که دو تا بچه دارید و شغل دیگه ای هم دارید با درآمد معقول که اون هم به تنهایی استرس ها و نیازهای خودش رو داره، بهم گفت موسسه ما به شدت دانشجو محور هست و خیلی به دانشجو و نیازهاش بها میده و انتظارات خیلی بالایی از مدرسین داره که برای معلمینی مناسبه که تازه نفس هستند و تازه از دانشگاه درومدند و تازه TTC (مدرک آموزش زبان) رو گرفتند و شغل اولشون حساب میشه.
++++++ خلاصه که سوپروایزر وقتی متوجه شد که چقدر دارم اذیت میشم بهم گفت اگر شما واقعاً چنین شرایط سختی رو دارید تحمل میکنید من حاضرم با کادر آموزشی و مدیر عامل موسسه صحبت کنم و به عنوان یه دوست و برادر، کمک کنم که این قضیه تدریس شما وسط ترم تموم بشه، البته باز نظر شما مهمه و ما تابع نظر شما هستیم. منم بهش گفتم اگر فکر میکنید از نظر تعهد و امضای قرارداد که انجام دادم و وضعیت زبان آموزان لازمه تا آخر این ترم بمونم، اینکارو انجام میدم و بعدش میرم اما اگر مشکلی برای زبان آموزان و تعهداتی که شما بهشون دارید پیش نمیاد، من از همینجا قطع همکاری کنم که بهم گفت ما قبلا هم با این شرایط مواجه شدیم و مدیریت میکنیم و اگر شما خودتون تمایل ندارید که ادامه همکاری بدید ما به خاطر شما رضایت به قطع همکاری میدیم و من شخصا با مدیر آموزشی حرف میزنم.... من در تنگنا و تردید بودم، کلاس دومم رو (ساعت هفت تا هشت و چهل و پنج دقیقه شب) در هر روز دوست داشتم و بهش گفتم من در کلاس دومم خیلی حس خوبی داشتم و در جواب به شما مرددم که آیا همه چیو تمام کنم یا نه که گفت اصلاً میخواید فقط کلاس دوم رو داشته باشید و کلاس اول رو مدرس دیگه ای به عهده بگیره؟ بهش گفتم نمیدونم اجازه بدید نیمساعتی فکر کنم و پاسخ بدم، بنده خدا پذیرفت و گفت نیمساعت بعد زنگ میزنه.
در اون نیمساعت با مادر و همسرم مشورت کردم، کلی بالا و پایین کردم، دیدم چقدر کیفیت زندگیم این یک ماه و نیم که دنبال استخدام در موسسه بودم و در چندین موسسه مختلف رزومه دادم صرفاً به خاطر دریافتی بیشتر و همینطور حس بهتر خودم از نظر پیشرفت فردی و....، پایین اومده، چقدر سطح استرسم بالا رفته، چقدر با توجه به کمالگرایی افراطیم ، زمان میذارم صرفاً برای اینکه طرح درسی مناسبی بنویسم و کلاس مفید و جذابی داشته باشم، چقدر باید مطلب آماده کنم، چقدر باید تکالیف بچه ها رو تصحیح کنم، چقدر باید به فکر تیپ و لباس و کیف مناسب باشم که مثل شاگردان زیبا و خوش پوش و جوان کلاسم، خوش تیپ به نظر برسم و چقدر بار فکری و حتی مالی داره این موضوع برام جدای از تدریس (در حالیکه در شغل اولم این موارد با توجه به پوششی که داریم اصلا مشکلی نیست)، چقدر از هر جهت خسته و فرسوده شدم و هیچ استراجت و زمانی برای خودم ندارم.... در نهایت با همفکری مادر و همسرم تصمیم گرفتم که حتی کلاس دوم رو هم که دوست داشتم ادامه ندم و بیخیالش بشم و نیمساعت بعد که سوپروایزر آموزشی تماس گرفت، تصمیمم رو اعلام کردم و تشکر کردم که اجازه داد همه چی به این راحتی تموم بشه، اونم گفت وقتی دیدم شما شغل دیگه ای با اونهمه استرس دارید و درآمد منطقی هم از اون شغل اول دارید و دو فرزند هم دارید و از همه مهمتر اینهمه هم دارید در موسسه ما استرس میکشید خواستم بهترین راهنمایی رو بکنم و خداییش برای شما نمیرزه اینجا هم مشغول باشید و بچسبید به زندگی و آرامش خودتون....
در جوابش در عین حال که از راهنمایی ها و همکاریش تشکر کردم، یکم درددل کردم و چون واقعا احساس بدی داشتم، بهش گفتم من الان با وجود اینکه خودم نمیخوام ادامه بدم اما احساس شکست میکنم و حس میکنم در مسیری که بعد اینهمه سال وقفه شروع کردم شکست خوردم و اضطراب شدیدم مانع این شد که بتونم ادامه بدم و به معنای واقعی کلمه طبق روال گذشته ها و سوابق قبلیم، موفق بشم، که برگشت گفت این احساس رو نداشته باشید چون حتی منی که بیست سال قبلش تدریس میکردم و بعد وارد این موسسه شدم، واقعا اوایل احساس خوبی نداشتم تا کمی که گذشت همه چی بهتر شد، برای شما هم همین اتفاق خواهد افتاد اما باید دید در ازای چه چیزی باید اینهمه اضطراب تحمل کنید و آیا ارزش داره ؟ برای شما به نظرم بهتره به زندگی و بچه ها و شغل اولتون برسید....
++++++ اینطور شد که همه چی تمام شد، پرونده تدریسی که بعد بیست سال برای من باز شده بود و اینهمه براش تلاش کردم، دوباره بسته شد. بعد اعلام این تصمیم تا دو روز خیلی حال و روز بدی داشتم! همش بغض داشتم و حتی یکی دو بار گریه هم کردم! گریه ام بابت این بود که احساس شکست میکردم، حس میکردم لابد اراده ضعیفی داشتم که پا پس کشیدم! حس میکردم باید ادامه میدادم و خودمو ثابت میکردم نه اینکه بعد تنها یک هفته همه چیو کنار بذارم....بابت احساس بی اعتماد به نفسی خودم و اضطرابی که هیچ جوره نمیتونم کنترلش کنم (قطعاً به دارو نیاز دارم) خیلی ناراحت بودم و تنها پناهم هوش مصنوعی بودو البته گفتن احساساتم به مادر و همسرم و حتی به همون سوپروایزر موسسه ای که با شنیدن حرفهام کمک کرد وسط ترم قطع همکاری کنم. از طرفی با خودم میگفتم همینکه بعد اینهمه سال و اینهمه تغییرات در روند آموزشی ، دوباره شروع کردی و در آزمونها قبول شدی یعنی نباید احساس شکست کنی، مادر و همسرم هم همین نظرو داشتند، اما دست خودم نبود، از اونجا که عادت دارم در هر کاری که شروع میکنم بهترین خودم باشم، مدام به خودم میگفتم تو وسط راه و در حالیکه هنوز خودت رو ثابت نکرده بودی و مثلا جزء بهترین مدرسین موسسه نشده بودی و در حالیکه بابت همون وصل نشدن لپ تاپ به تی وی و تلف شدن وقت کلاس، مورد انتقاد قرار گرفتی و فرصت درست کردنش رو نداشتی، موسسه رو ترک کردی. این افکار خیلی اذیتم میکرد، بدترین احساسات دنیا رو دو سه روز اول داشتم، خیلی غمگین بودم و احساس شکست به شدت بر من مستولی شده بود، راستش هنوزم این احساس رو دارم و خیلی آزارم میده اما در کنارش درست از لحظه ای که قطع همکاری کردم انگار از نو متولد شدم! بعد حدود دو ماه انگار به آرامش عجیبی رسیده بودم، انگار کلی وقت اضافه داشتم! با اینکه همچنان درگیر شغل خودم و بچه داری و باز شدن مدرسه ها بودم، اما صرفاً بابت اینکه کار دوم رو رها کرده بودم همه چی به طرز عجیبی برام راحت شده بود!
+++++ هزار بار شکر میکنم که مجبور نبودم این شغل رو به عنوان شغل اول داشته باشم! تلنگر خوبی شد برام که قدر کار و شغل خودم رو بدونم و بفهمم اون بیرون پول درآوردن خیلی سخته. درسته شغل خودم هم سختیهایی داره، درواقع همه شغلها داره، اما درآمد کم شغل تدریس با اونهمه مسئولیت و نظارت در اون موسسه که تازه خیلی معتبر و اسم و رسم دار با تعداد دانشجویان زیاد و حجم کاری بالا بود، بهم یادآوری کرد که باید خیلی شاکر باشم که مجبور نیستم برای این مقدار درآمد اینهمه مسئولیت و نظارت و نظر سنجی و ... رو به جون بخرم. یعنی مثلاً اگر شغل اولم رو نداشتم و مجبور بودم به ناچار تا آخرش با این سیستم برم جلو و دریافتی نهایت 25 تومانی یا سی تومانی در ماه بصورت تمام وقت داشته باشم چقدر سخت و اذیت کننده میبود. اینو حتی به همکارانم هم گفتم. الان بعد ترک اون شغل تدریس، بینهایت احساس آرامش میکنم اما همچنان احساس شکست و ضعیف بودن و یه غم نهانی با منه که چرا اینطوری شد و چرا تا آخرش نرفتم و چرا این اضطراب لعنتی دست از سرم برنمیداره! چرا انقدر اعتماد به نفس کمی دارم و چیکار کنم که حالم بهتر و میزان اضطراب اجتماعیم کمتر بشه؟ اینها همه اش تو سرمه و اذیتم میکنه. البته که به نظرم اینهمه تحت نظر بودن و زیر ذره بین بودن حتی برای با اعتماد به نفس ترین ها و ریلکس ترین معلمین هم سخته چه برسه منی که بعد بیست سال برگشت به آموزش زبان داشتم، اینا رو به خودم میگم که آروم بشم اما گاهی با وجود آرامشی که بعد ترک اونکار احساس میکنم، همچنان این احساس منفی شکست با منه و حتی اعتماد به نفسم رو از قبل هم ضعیف تر کرده و انگار منو برای اقدامات آینده حتی ترسوتر هم کرده!
پول چهار جلسه تدریسم رو هم درخواست نکردم، به هر حال فکر کردم وسط ترم کلاس رو رها کردم، حتی حرفش رو هم نزدم، اونا هم چیزی نگفتند، کاش اصلا وارد اینکار نمیشدم! کاش اصلا قدمهای اولیه رو برنمیداشتم! به نظرم خودآزاری داشتم به معنای واقعی کلمه! البته خدایی من اون اول که دنبال جذب و استخدام بودم، اصلا فکرشم نمیکردم انقدر تدریس درآمد کمی داشته باشه و از طرفی هم دنبال زنده کردن احساسات قدیمی و حس مفید بودن و حتی بالابردن اعتماد به نفس و رضایت از زندگیم بودم، اینکه حس کنم دوباره مفید و موثری هستم و در عین حال بتونم کمک کنم تسلط گذشته هام به زبان انگلیسی برگرده و احساس اعتماد به نفسی رو که از دست رفته اینطوری زنده کنم، اما تقریباً بطور کامل همه چی برعکس شد و الان اتفاقاً حالم با خودم خیلی بدتره، همونطور که گفتم یه اندوه درونی باهامه و مدام خودم رو سرزنش میکنم و غصه میخورم، البته که امیدوارم با گذر زمان این افکار منفی و حس شکست کمرنگ بشه، ولی واقعاً از اینکه این مسیر رو شروع کردم و اینهمه به خودم و روح و جسمم و حتی زندگی و بچه هام جفا کردم و درنهایت حالم از قبل هم بدتر شده، ناراحت و پشیمونم.
+++++ در عین حال باید بگم این مسیری که شروع کردم، کمکم کرد درسهایی که باید از زندگی رو یاد بگیرم و بفهمم هیچ چیز حتی درآمد بالا (حتی اگر این کار درآمد بالایی هم داشت که نداشت) ارزش فدا کردن آرامش آدم و تحمیل کردن اینهمه استرس به خود رو نداره، اینکه از وقت و انرژیت برای بچه ها بزنی برای کمترین حق و حقوق و مدام درگیر آماده کردن طرح درس و تصحیح تکالیف باشی، اینکه به سختی وقت پیدا کنی برای خودت، اینکه از خواب روز جمعه ات هم بزنی برای شغل دومت! اینکه زیر ذره بین هزار نفر باشی در 42 سالگی و بخوای نظر هزار نفر رو در مورد خودت و کارت بشنوی بعد ۲۲ سال سابقه کار! اینهمه فشار جسمی و روحی به خودت تحمیل کنی! به خدا از شدت پادرد بخصوص اون دو روز که میرفتم سر کلاس، به سختی میتونستم راه برم! خدا میدونه بعد برگشت از موسسه با مترو چطوری شام مادر و بچه ها و همسرم رو میدادم و جمع و جور میکردم و بچه ها رو برای خوابیدن آماده میکردم، درحالیکه بچه هام و بخصوص پسرم از شده دوری من مدام بغلم میکردند و میبوسیدند و میخواستند باهام حرف بزنند و وقت بگذرونند در حالیکه من نفسم از فرط خستگی بالا نمیومد. واقعاً برای اینهمه فشار روحی و جسمی زیادی سنم بالا رفته ، اصلا مگه چند سال دیگه قراره زنده باشم؟ همین پول اضافه رو آدم با کمی صرفه جویی بیشتر میتونه پس انداز کنه یا اصلاً با قناعت بیشتر زندگی کنه، کمتر بخوره و بپوشه اما اینطوری عذاب نکشه برای چندرغاز (یا حتی پول بیشتری هم باشه، بازم ارزششو نداره در شرایطی که من در اون قرار داشتم!).
در کل که فکر کردم بهتره راه دیگه ای برای پیشرفت شخصی خودم پیدا کنم! یا حتی وقت و تمرکزم رو بذارم برای پیشرفت بیشتر در شغل اصلی خودم بعد 22 سال خدمت با توجه به اینکه یکی دو تا ایده و پروژه کاری برای خودم تعریف کردم و باید اونا رو به ثمر برسونم! باید برای رفع مشکل بی اعتماد به نفس بودن و استرس شدیدم راه دیگه ای پیدا کنم. تازه حتی اگر بتونم روی خودم کار کنم و قویتر و با اعتماد به نفس تر باشم، حتی سر شغل اولم میتونم به اعزام به ماموریت های خارجی فکر کنم، کاری که الان بابت ترس شدید از خرابکاری احتمالی و البته محدودیت های دیگه حتی جرات فکر کردن بهش رو هم ندارم با وجودیکه میتونه درآمد خوبی هم برام به همراه داشته باشه. خب وقتی قرار باشه اینهمه استرس بکشم، همون بهتر که برای درآمد بیشتری مثل ماموریت خارجی باشه! هر چند که حتی همون هم بابت اضطراب زیادی که به همراه داره شاید ارزش نداشته باشه! من دیگه طی این سالها خیلی بیشتر از توانم به عنوان یک انسان و زن دوئیدم و حقم نیست که در این سن و با دو تا بچه بخوام اینهمه استرس بکشم (هر چند که خب این استرس در هر حال باید درمان بشه و در این حرفی نیست). خلاصه که باید قدر داشته هام رو خیلی بیشتر از اینا بدونم و همونطور که گفتم به جای فکر به درآمد بیشتر در ازای اینهمه فشار و اذیت شدن، با صرفه جویی و قناعت بیشتر زندگیم رو بگذرونم اما بیخودی اینهمه بار اضافه به خودم و زندگیم تحمیل نکنم....به همه این نتایج بعد اینکه وارد شعل دوم یعنی تدریس شدم رسیدم و شاید قبل اون هرگز نمیدونستم و شاید از این جهت، اینهمه فشاری که از هر جهت این مدت دو ماه اخیر (از شروع پروسه تلاش برای استخدام به عنوان مدرس تا ترک این کار) متحمل شدم، ارزشش رو داشت...
امیدوارم حالم هم ذره ذره بهتر بشه و این احساس منفی شکست ناشی از ناتموم گذاشتن کارم، دست از سرم برداره....
+++++ کمی هم از شروع سال تحصیلی جدید بگم و برم. چهارشنبه اول مهر بود و نیلای من کلاس دومی شد، از شدت هیجان و ذوق شروع مدرسه، برای اولین بار طی تمام این سالهایی که دختر منه، شب قبلش تا صبح نخوابید! الهی بمیرم که اینهمه هیجان داشت، عاشق کیف و وسایلش هست و مدام میره نگاشون میکنه، البته هنوز یه سری لوازم التخریرش رو نخریدم و فردا پسفردا میریم میگیریم اما کیفش رو از قبل خریده بودم و چندین دفتر و مداد رنگی نو و تراش و پاک کن استفاده نشده از کلاس اولش داره که فعلا براش داخل کیفش گذاشتم اما فردا پسفردا باقی لوازم رو هم میخرم، شاید هم از الان بخرم برای کلاس سومش! چون برای کلاس دومش به نظرم بیشتر وسایل رو داره.
روز اول مهر رو مرخصی گرفتم که کنارش باشم اما کادر آموزشی مدرسه در سال جدید عوض شده بود و بر خلاف سال قبل دم در مدرسه بچه ها رو تحویل میگرفتند و اجازه حضور والدین رو نمیدادند، البته خب شاید هم چون کلاس دومی بود اینطوری بود. منم علیرغم اینکه مرخصی داشتم اما نیلا رو که مدرسه گذاشتم دیدم وقتی نمیتونم برم داخل مدرسه چه کاریه که سر کارم نرم و خلاصه بیخیال مرخصیم شدم و رفتم سر کار و از اون طرف هم زودتر از سر کارم راه افتادم رفتم دنبالش.... تمام طول چهارشنبه فکرم پیش نیلا بچم بود! از طرفی بابت نخوابیدن شب قبلش و اینکه خدای ناکرده فشارش بیفته و حالش در مدرسه بد بشه نگران بودم، از طرفی هم انقدر اخبار جنگ میاد که دلم هزار راه میره! از اونجا که ساعت کاری کارمندان امسال کمتر شده، دیگه خودم نزدیک ساعت دوازده ظهر رفتم دنبالش، البته مادرم هم میخواست محل مدرسه نیلا رو یاد بگیره برای اینکه یک درصد اگر مجبور شد خودش بره دنبالش (که فکر نکنم پیش بیاد چون قراره من و سامان به نوبت بریم دنبال نیلا از مدرسه ببریمش خونه). این شد که بعد پیاده شدن از مترو، تصمیم گرفتم اول و با عجله برم خونه دنبال مادرم و پسرکم و با اونا بریم نیلا رو از مدرسه برداریم که مادرم هم محل و آدرس مدرسه نیلا رو یاد بگیره. این شد که اول اونا رو از در خونه برداشتم و با هم پیاده رفتیم دنبال نیلا. بچم بعد مدرسه حسابی خوشحال و ذوقزده بود و از مدرسه تا خونه برام با ذوق از کلاس و همشاگردیها و معلمش تعریف میکرد، خوشبختانه اغلب بچه های کلاس اولش در کلاسشون هستند و از این بابت خوشحال بود.... امیدوارم معلم جدیدش هم کاربلد و مهربان و با درک باشه و دخترم دوستش داشته باشه.
یه عده ای میگن بچه ها رو نمیفرستن مدرسه اما مگه میشه؟ خدا خودش حافظ و نگهدار بچه های ما باشه و سایه جنگ رو از کشورمون دور کنه...من که خیلی زیاد نگران بچه هام هستم، اخبار جنگ منو وحشتزده میکنه و متاسفانه احساس میکنم اینبار هم جنگ بهمون نزدیکه. یادآوری لحظاتی که بعد جنگ قبلی اسفند سال گذشته بهمون گذشت رعشه به اندامم میندازه! خدا اون روز رو نیاره هر چند انگار خیلی چیزها از دست ما خارجه....
من برم که تا شب کلی کار و بدو بدو دارم، خواهر کوچیکم هم با دخترش امروز عصر میاد خونمون همراه مادرم، آخه چهارشنبه ما خودمون مادرم رو از خونها بردیم خونه خواهر کوچیکم و حالا قراره خواهرم اینا بعد از ظهر بیان و مادرم رو هم با خودشون بیارن اینجا.... همسرم از بودن مادرم در خونه ما خیلی خوشحاله و حتی دلش نمیخواد آخر هفته ها هم مادرم بره خونه خودش. حضور مادرم با وجود یه سری محدودیت ها در کل خوبه و خدا رو شکر میکنم که پذیرفت تا آخر سال پیشمون باشه، نویان پیش مادرم میمونه و نیلا میره مدرسه، من و سامان هم به نوبت ظهرها میریم دنبال نیلا و از مدرسه میاریمش خونه، یعنی فعلا قرار مدارمون اینطور بوده،
نویان بچم هم طفلک با شروع مدرسه نیلا، خیلی دوست داره بره مهد کودک، هوایی شده و همش میگه منو ببرید مهد کودک پیش بچه ها، خیلی دلم میسوزه برای این بچه و تنهاییش، همه وقتش در روز تنها میگذره و خودشو به هر طریقی سرگرم میکنه طفلکم. گاهی فکر میکنم شاید بهتر باشه با توجه به اصرار و خواسته خودش مهد کودک ثبت نامش کنم، اما از طرفی هم بحث جنگ هست و صبح زود بیدار کردن و حاضر کردنش و البته شهریه مهد که در صورت حضور مادرم نیازی به پرداختش نیست....نمیدونم چه کاری بهتره. خب با توجه به شرایط کشور، اینکه مهد کودک نره و پیش مادرم بمونه شاید گزینه معقول تری باشه ( اما هنوزم مطمئن نیستم). اگر نویان رو مهد کودک ثبت نام میکردم به احتمال زیاد نیازی به حضور مادرم بابت بچه ها نبود، اما خب هر طور فکر میکنم با اینکه میبینم رفتن نویان به مهد کودک برای خودش خوبه اما بابت همین اخبار منفی جنگ، با خودم میگم حالا که مادرم پذیرفته در منزل ما بمونه، دیگه دلهره نویان رو نداشته باشم و بچم صبحها تو خونه تا هر موقع دلش میخواد بخوابه، منطقی تره، ولی خب از یه طرف دیگه هم همش عذاب وجدان دارم بابت اینکه این بچه هیچ آموزشی نمیبینه و هیچ کلاسی نمیره و پیش همسن و سالاش نیست و هیچ دوست و همبازی نداره. دیگه انگار همیشه یه دوراهی باید سر راه آدم قرار بگیره.
باید یه فکری هم برای آموزش های جانبی بچه ها بکنم، مدام حس میکنم بچه هام از بقیه بچه های همسن و سالشون عقب افتادند، سامان هم همین احساس رو داره و مدام میگه و احساس ناراحتی میکنه، واقعاً نمیدونم چه کلاسهایی باید بفرستمشون و برای رفت و امدهاشون چکار کنیم. باید در این مورد حسابی تحقیق کنم و یه برنامه ای بریزم. هر کی رو دور و برم میبینم انگار بیشتر از ما بچه هاش رو کلاسهای مختلف فرستاده! حس بدیه این احساس عقب افتادن بخصوص وقتی پای بچه هات در میون باشه!
+++++ بگذریم، برم به کارهام برسم، امیدوارم حال دلم بهتر بشه و بتونم با این احساسات و افکار منفی و سرزنش کردن خودم دست بردارم، شروع پاییز از قدیم برای من همراه با یه غم درونی بوده و سالهاست باهاش دست و پنجه نرم میکنم، اینبار که همزمانی فصل پاییز با احساسات تلخ ناشی از رها کردن شغل تدریس (بابت احساس شکست و ناتمام گذاشتن این مسیر) و انتقاداتی که مدام نسبت به خودم مطرح میکنم باعث شده حال و روزم زیاد تعریفی نداشته باشه.... امیدوارم خیلی زود به خودم مسلط بشم و بتونم روزگارم رو با آرامش و شادی و حال بهتری بگذرونم.