بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

نمیدونم از کجا باید بنویسم که هم طولانی نشه نوشته ام هم خبرهایی از این روزهایی که گذشته بگم.

زندگیم با مشغله های همیشگی در جریانه.من تا حدی به رویه جدید زندگیم عادت کردم. حقیقت اینه که از اول مهرماه رسماً فصل جدیدی در زندگی خانوادگی ما آغاز شد و من کم کم دارم سبک و سیاق قبلی زندگیم یعنی تا قبل اول مهر رو فراموش میکنم. همه چی رنگ و بوی جدیدی گرفته و شاید اگر از من دو ماه قبل میپرسیدند آیا انتظار یا تصور این وضعیت رو داشتم جوابم نه بود. درسته که خودم رو برای شرایط جدید آماده کرده بودم و ذهنیتهایی ازقبل از موقعیت جدید در ذهنم داشتم که آمادگی لازم رو در خودم ایجاد کنم (که اتفاقاً خیلی هم موثر بود در کنار اومدن با شرایطم) و اینجا هم بارها از نگرانیهام نوشته بودم اما با همه این احوال  این شرایط رو دقیقا به شکلی که الان دارم سپری میکنم اصلاً انتظار نداشتم.

برداشت اشتباهی از حرفهام نشه، اتفاقاً ناراضی نیستم و حالم هم خیلی بد نیست، فقط میگم با همه انتظاراتی که از شرایط فعلی در ذهنم تجسم کرده بودم اما باز هم وضعیتی که شاهدش بودم این دوماه و همچنان هم شاهدش هستم فرای تصورات خودم بود. همه چیز تغییر کرده، انگار ما چهار نفر آدمهای سابق زندگیمون نیستیم. صبح به صبح همگی بیدار میشیم وباهیاهو حاضر میشیم و سوار ماشین میشیم و اول از همه نیلا رو به مدرسه میرسونیم بعد نویان رو به مهد کودک و بعد هم سامان منو میرسونه تا نزدیکی محل کارم و خودش هم میره سر کار خودش. سامان که میگه این وضعیت جدید رو بییشتر از شرایط سکون قبلی که همگی خونه بودیم میپسنده و یه جورایی براش خوشاینده. منم خب با همه سختی هایی که متحمل میشم و همه فشارها باز میتونم بگم عادًت کردم و دارم هر روز هم بیشتر از روز قبل به رویه جدید خو میکنم. 

در محل کارم با همکارانم گاهی میگیم و میخندیم، بعضی اوقات هم حواشی خاصی هم به وجود میاد و گاهاً حتی دلخوریها و ناراحتیها و رقابتهایی که خیلی ناراحتم میکنه  و حاشیه هایی که کم هم نیست (نه لزوماً درمورد من در کل میگم و خب منم شاملش میتونم باشم) اما در کل یه جورایی با هم سعی میکنیم بسازیم و خیلی وقتها کنار هم ناهار میخوریم و حرف میزنیم و خلاصه که زندگی و کار جریان داره.

++++++ دو هفته قبل شدیداً از بابت وضعیت روحی نیلا نگران بودم. نیلا با روحیه خوب وارد کلاس اول شد اما از یه جا به بعد حس میکردم روز به روز ساکت تر و آروم تر میشه. اوایل آبان جلسه اولیا و مربیان بود و من مرخصی ساعتی گرفتم و در جلسه حاضر شدم. در پایان جلسه معلم نیلا بهم گفت میخواد خصوصی صحبت کنه، دلم هری ریخت پایین و نگران شدم. معلمش بهم گفت نیلا چند روزیه خیلی تو خودشه و به نظر غمگین و منزوی میرسه و خیلی نگرانش هست. گفت گاهی گریه میکنه و همش میگه دلم خیلی برای مامانم تنگ شده. (درحالیکه نیلا اوایل سال خیلی راحت از من جدا شد و خوشحال هم بود و مثل خیلی از بچه های کلاس اولی هیچ دلتنگی نکرد و من خیلی راحت گذاشتمش مدرسه) بدتر از همه معلمش حرفی زدکه خیلی نگرانم کرد. معلمش میگفت نیلا درسش خوبه اما اعتماد به نفسش خیلی پایینه جوری که وقتی در کلاس مشق یا املا مینویسه دستش رو میگیره روی نوشته اش که کسی نگاه نکنه میگفت خیلی آرومه و با کسی زیاد حرف نمیزنه درحالیکه اوایل سال بهتر بود. بهم گفت من گاهی دلم خیلی برای دختر شما میسوزه  و من اون لحظه فکر کردم وقتی معلم نیلا چنین حرفی میزنه من مادر چطوری خون به جگر نشم؟ معلمش گفت خانم من فکر میکنم بابت اینکه بعد از تموم شدن مدرسه برخلاف بقیه بچه ها که مامانهاشون میان دنبالشون شما دنبال نیلا نمیاید  و یکی از پرسنل مهد کودک اونم آخر از همه مادرها میاد دنبالش این بچه انقدر تو خودش رفته و عمگینه... من جوابی نداشتم بدم و فقط گفتم آخه چاره ای ندارم... مجبورم به این شرایط وگرنه خودم بیشتر از هرکسی از بابت این شرایط ناراحتم و سر کار تمام فکر و ذکرم پیش بچه هامه.  حرفهای معلمش مثل خنجر رفت تو قلبم. همون موقع که معلمش میگفت نیلا اعتماد به نفسش کمه و خیلی تو خودشه جلوی معلمش علیرغم میلم اشکام ریختند بابت همه فشارهایی که روم بود که الان میدیدم  تحمل تمام اون فشارهای بچه داری و کار و درس و شام و ناهار در برابر اینکه بهم میگن بچت تو خودشه و اعتماد به نفسش کمه هیچه.....

دلم خیلی برای نیلام سوخت چون از چند روز قبل اینکه معلمش این حرفها رو بهم بزنه خودم حس کرده بودم نیلای من مثل قبل و حتی روزهای اول مدرسه شاد نیست. چند روزی بود که مدام بهم میگفت دلم برات تنگ میشه و زودتر بیا دنبالم (منظور از مهد کودک بچه ها که بعد از کار میرم دنبالشون بیارم) چندوقتی هم بود که دم مدرسه موقع جدا شدن از من صبحها منو بغل میکرد و ابراز احساسات میکرد و برام کمی غیر عادی به نظر میرسید چون نیلا برخلاف نویان خیلی اهل بوس و بغل و دوستت دارم گفتن نبود. حتی از معلمش متوجه شدم که گاهی صبحها و اول کلاس گریه میکرده و میگفته دلم برای مامانم تنگ شده. این درحالیه که بازم تاکید میکنم اتفاقاً مثلاً ماه مهر که ماه اول مدرسه رفتنش بود اصلاً اینطوری نبود که برای من دلتنگی کنه یا گریه کنه.

این هم شده بود یه معضل بزرگ برای من و بابتش خیلی غصه بچم رو میخوردم. از اونجا که امکان نوشتن مثل سابق رو در وبلاگم ندارم غصه هام ریخته بود تو دلم. چندباری خواستم با گوشی بنویسم اما دیدم آدمی نیستم که کوتاه و گذرا حرف بزنم و برم و دیگه بالاخره الان بعد دو هفته از اون موضوعی که معلمش گفت اومدم که راجبش بنویسم. حالا خوشبختانه احساس میکنم الان نیلا یه مقداری حس و حالش بهتره. همچنان میگه زودتر بیا دنبالم یا مثلاً میگه خانم فلانی از مهد کودک خیلی دیر میاد دنبالم مدرسه و من خیلی منتظرش میمونم (حالا خوبه هزینه اش رو هم میدم!) منم همون موقع که معلم نیلا اون حرف رو بهم زد باز  افتادم دنبال راه حلی برای اینکه بتونم بیشتر پیش بچه ها و بخصوص نیلا باشم و به یه سری راهکارهای اداری رسیدم اما هنوز تصمیم نگرفتم که عملی کنم یا نه....من تو این سالها خیلی از پیشرفت کاریم به خاطر بچه ها عقب افتادم و دیگه اونطوری در محل کار مثل قبل به عنوان یه نیروی موثر به حساب نمیام (حالا پست و سمتی که شامل حالم بابت دورکار بودنم نشد بماند) دیگه اگر بخوام باز به اون راهکارهای اداری متوسل میشم اوضاع بدتر هم میشه که خب فدای سر بچه هام اما مهمتر از همه حقوقم کلی پایین میاد و من با اینهمه قسط و قرض نمیدونم قراره چطوری زندگی کنم.... از طرفی هم اگر خودم هم راضی بشم به اون راه حل های اداری ممکن با وجود کاهش حقوق متوسل  بشم باز نمیدونم آیا مدیرم موافقت میکنه یا نه و باید تازه برم مذاکره کنم ببینم عملی هست یا نه....

++++++ همچنان از مهد کودک بچه ها همچنان راضی نیستم و فقط دارم سعی میکنم یه جوری کنار بیام چون انگار چاره ای فعلاً ندارم. اوایل آبان تصمیم گرفتم مهد کودک رو عوض کنم اما مهدکودک جایگزینی که به جای این مهد داشتم اینطوری بود که میدونستم روزهای آلودگی و سرمای شدید که مدارس تعطیل میشند این مهدکودک هم تعطیله (درحالیکه مهد فعلی بچه ها اینطور روزها بازه) ... چه میشه کرد. دو روزه نیلا میاد خونه میگه خانم فلانی یادش رفته از مدرسه اومدم مهدکودک بهم ناهار بده. بهم گفت برات میارم اما یادش رفت. گفتم تو بهش گفتی دوباره؟ گفت نه خجالت کشیدم! دیگه دیروز همسرم به مدیر مهد گفت که اون اول تکذیب کرد (شاید واقعاً خبر نداشت) بعد همون موقع از نیلا پرسید و نیلا گفت نه ناهار نخوردم.... البته نیلا بعداً بهم گفت سیر بودم چون کیک خوردم اما آیا نباید پرسنل مهدکودک به بچه ای که از مدرسه میاد اونجا ناهار بدند و حتی اگر خودش هم به فرض بگه الان نمیخورم (که درمورد نیلا فکر نکنم اینو هم گفته باشه) بعداً پیگیری کنند که ناهارش رو بخوره که بچه من دو روز بدون ناهار سر نکنه؟

اینم مشکلات همیشگی من.... مادرهای شاغل خیلی سختی میکشند خدایی. بدترین بخش کار یه عذاب وجدان دائمی هست که بابت بچه هات داری درحالیکه تقصیری هم متوجه تو نیست، درواقع چاره ای نداری اما باز ته دلت یه غصه و فکر و خیال همیشگی درمورد بچه هات هست.

++++++ آخر این هفته تولد نیلاست. براش تعداد زیادی کتاب به عنوان کادوی تولد خریدم. تصمیم نداشتم برای تولدش برخلاف سالهای گذشته مهمانی بگیرم اما با اصرار خودش تصمیم گرفتم اینکارو بکنم و مادر و خواهرام و خانوادشون رو برای تولد نیلا آخر هفته دعوت کنم. هنوز هم هیچکاری انجام ندادم و از اونجا که موقع مهمونی دادن خیلی سخت میگیرم و میخوام همیشه همه چیز در بهترین حالت خودش باشه نگرانم از بابت انجام شدن کارها به نحو احسنت در شرایطیکه هنوز هیچکاری نکردم. خب ما خواهرها اونقدرها دور هم جمع نمیشیم و شاید آخرین بار که همدیگه رو با هم و کنار هم همزمان دیدیم بیشتر از یکسال قبل باشه. برای همین برام مهمه که همه چیز خوب باشه و بهشون خوش بگذره. 

+++++++ برای کادوی تولد بچم تعداد زیادی کتاب خریدم که میدونم دوستشون داره. احساس کردم اونقدرها به کتاب خوابی در بچه هام توجه نشده. درسته که خیلی براشون بخصوص شبها و قبل خواب قصه میگم اما اینکه کتاب براشون بخونم اینطوری نبوده و الان تقریباً دوازده سیزده تایی کتاب برای نیلا گرفتم که خب نویان هم طبیتاً استفاده میکنه و امیدوارم که خوشش بیاد و مقدمه ای بشه بر کتاب خون تر شدن بچه ها. اتفاقاً چندین کتاب هم سه تا از همکاران دیگه ام وقتی متوجه شدند تولد نیلا هست به کتابهایی که خودم خریدم اضافه کردند (کتابها رو از نمایشگاهی کتاب محل کارم خریداری کردیم) و فکر میکنم الان تعداد کتابهایی که برای تولد نیلا خریداری شده 16 تایی باشه که خب به نظرم خوبه. باید به فکر این باشم که انشالله در خونه جدید یه قفسه کتاب مخصوص بچه ها آماده کنم و بهشون یاد بدم که باید مراقب کتابهاشون باشند، کاری که تا الان نکردند و کتابهایی رو هم که داشتند خیلی وقتها پاره یا خط خطی کردند.

اینو هم باید بگم که یکی از انگیزه های من برای گرفتن مهمونی تولد، آشتی دادن دو تا خواهرام با هم بود که چندماهی بود سر حرفهای تلخی که بینشون رد و بدل شده بود با هم قهر بودند و خواهر بزرگم میگفت تا زمانیکه تماس نگیره و عذرخواهی نکنه حاضر به آشتی کردن نیست. فکر کردم این مهمانی بهانه ای باشه برای آشتی دادن اینها و من و همسرم این وسط واسطه خیر بشیم اما وقتی به خواهر بزرگم زنگ زدم که برای پنجشنبه دعوتش کنم برای جشن که بعد تماس با اون هم خواهر کوچیکم رو دعوت کنم، مریم گفت اگر رضوانه هست من نمیام و فقط بچه هام رو میارم و خودم برمیگردم! اصلاً وا رفتم. هر مدل گفتم و هر چی اصرار کردم حرف خودش رو میزد و کلی گله و شکایت از خواهر کوچیکم داشت و میگف تا زنگ نزنه و معذرت خواهی نکنه حاضر نیست تو جشن تولد نیلا با خواهرم یکجا باشند. کلی تو ذوقم خورد و همه انگیزه هام از بین رفتند...نمیدونستم چکار کنم، یا باید طی دو روز جشن میگرفتیم و هر بار یکیشون رو دعوت میکردیم که خیلی برام سخت میشد (اما تصمیم گرفته بودم همینکارو بکنم در نهایت) یا باید قید جشن تولد گرفتن برای نیلا رو میزدم که میدونم حتماً تو دل بچم میبود و اصلا ولکن نبود (بماند که مثلاً اگر من به نیلا نگم آخر ماه تولدته خود بچه متوجه نمیشه و تاریخها رو نمیدونه اما خب نمیشه اینطوری که، دلم نمیاد.) دیگه خلاصه اصلا تکلیف خودم رو نمیدونستم که قراره چیکار کنم. حتی یکبار تصمیم گرفتم دوستاشو دعوت کنم خونمون به صرف عصرانه و کیک و یه جشن ساده بگیریم که خب دیدم در هر حال نیلا دنبال اینه که خاله هاش بیان جشنش...خلاصه که مونده بودم چیکار کنم که این وسط بدون اینکه همسرم به من بگه جدا جدا با خواهرام تلفنی حرف زده بود و یه جورایی رضوانه رو مجاب کرده بود که حتی اگر خودش هم مقصر نیست به حکم کوچیکتر بودنش پیشقدم بشه و آشتی کنه و قال قضیه کنده بشه. حرفهای سامان روی رضوانه تاثیر خودشو گذاشته بود و دیگه با بهانه ای تماس گرفته بود و ظاهراً آشتی کردند و مادرم و سامان که این خبرو بهم دادند خیلی خوشحال شدم و دیگه تکلیفمون معلوم شد و حالا دیگه قراره پنجشنبه غروب بیان خونمون برای تولد نیلا.

هنوز هیچکاری نکردم به جز خرید اسنک های جورواجور برای میز تولد (چیپس و پفک و پاپ کورن و تخمه و دو سه مدل شکلات و چوب شور و دو سه مدل شیرینی و بیسکوییت و  پاستیل و چیزهای اینطوری) که دیروز عصر و امروز صبح انجام دادیم. سامان امروز سر کار نرفته که هم به یه سری کارهای خودش مثل رفتن به دندانپزشکی برسه هم خریدهای خونه رو انجام بده و هم خونه رو مرتب کنه. منم فردا باید برم سراغ آشپزی  و چیدن اسنک ها و خوراکیها و میوه ها توی ظرف و درست کردن سالاد و آماده کردن میز تولد و سفارش دادن کیک و... یکی از غذاها چلوکباب هست که از رستوران طرف قرارداد محل کارم با تخفیف میگیریم و احتمالاً سالاد ماکارونی یا شایدم کیک مرغ هم کنارش درست کنم. همین دو مدل کافیه به نظرم. گاهی با خودم میگم با اوضاعی که فعلا درگیرش هستیم مثل خستگی خیلی زیاد و مشغله هامون و مشکلات مالی و مهمتر از من بی انگیزه بودن و بیروحیه بودن خودم چه کاریه این جشن گرفتن ها اما از طرفی هم به عشق نیلا و بچه هام و اینکه به هر حال دوست دارم گاهی هم تو خونم مهمونی بدم خودم رو مجاب کردم به انجام اینکار با وجود همه هزینه هایی که برامون داره.

این نوشته رو از هفته قبل جمعه یعنی 23 آبان شروع کردم بنویسم و امروز چهارشنبه تازه دارم منتشر میکنم. اینه وضعیت فعلی من!.

+++++++ بعضی روزها با همه سختیها و فشارهای زندگی حال دلم بد نیست اما بعضی روزها هم خیلی مودم پایینه و غم دارم. راستش یه اتفاقاتی تو زندگیم افتاده و یه اقداماتی انجام که اینجا ننوشتم. نخواستم الکی قضاوت یا نصیحت بشم  اما الان و همین دیروز همونها مثل پتک خورده تو صورتم و حسابی دلم رو غمگین کرده...هنوزم نمیدونم کارم درست بوده یا نه، شاید از روی ناچاری و ناامیدی اونکار رو کردم و کاردرستی نبوده برای همین هم این غم اومده به سراغم، شاید هم حق داشتم. واقعاً نمیدونم، فقط میدونم دوست ندارم قضاوت بشم یا مقصر جلوه داده بشم و ترجیح میدم حرفی نزنم درموردش.

+++++++ دیروز در راستای همون تصمیم و حرکتی که نخواستم ازش چیزی بنویسم، از یه نفر که داشت راهنمایی و مشاوره میداد حرفی شنیدم که شدیداً آزرده خاطر شدم. گفت تو زیادی زندگی رو جدی گرفتی برخلاف همسرت و الان اون صورتش بشاشه و پوستش خوبه اما پوست تو شکسته شده....نمیدونم چرا انقدر شنیدن این جمله دلم رو شکست. واقعاً نمیفهمم چرا ما خانمها اینطوری باید به هم بگیم؟ به فرض هم که اینطور باشه آیا مردها اندازه ما زنها متحمل فشارها و سختیها شدند؟ نمیگم سختی و فشار روشون نیست اما به نظرم خیلی وقتها بخصوص تو مدل زندگیهایی مثل زندگی من فشار روی زنها بیشتره. در حقیقت استرس و فشارها بطور معمول روی زنها با وجود بارداری و زایمان و بعد هم بچه داری و شغل بیرون و ... از مردها بیشتره،‌ بازم میگم قاعده همیشگی نیست اما مثلا درمورد سبک زندگیهایی مثل خودم اغلب همینطوره. چرا باید بیخبر از همه جا و دونستن گذشته یه نفر، یه زن رو با همسرش مقایسه کنند و بگند شما  پوستت نسبت به ایشون شکسته تر شده و بابت اینه که ایشون زندگی رو اندازه شما جدی نگرفته؟ حالا از روی نیت بد هم نمیگفتا،‌ اینو مطمئنم، مثلاً میخواست دلسوزی و راهنمایی کنه و بگه به خودت بیشتر برس و اهمیت بده و آسونتر بگیر و ... اما آیا واقعاً‌ زنی هست که چنین جمله ای بشنوه و دمغ و سرخورده و ناراحت نشه؟ یه موضوع فطری هست که زن دوست نداره چنین حرفهایی رو درمورد ظاهرش بشنوه. دل من هم حسابی شکست و خیلی غمگین شدم. هنوزم بهش فکر میکنم و حالم بد میشه. نمیدونم شاید هم نباید تا این حد این حرفش در من تاثیر منفی میگذاشت اما راستش گذاشت و حتی باقی حرفهای درستش رو هم تحت الشعاع قرار داد. فکر کنم باید دو سه روزی بگذره تا اثر ناراحت کننده اش کمتر بشه...راستش اعتراف میکنم دلم میخواست اتفاق خوبی میفتاد یا مثلاً کسی حرف خوبی بهم میزد تا اثر ناراحت کننده این جمله و حرفها روم کمتر بشه. شاید هم باید واقعیت رو بپذیرم اما چه پذیرفتنی وقتی کاری ازم ساخته نیست؟ الان مثلاً بیفتم دنبال کلینیک های زیبایی و با صورتم ور برم؟ من بابت مشکلی که سالهای ساله باهاش درگیرم اغلب آکنه و لک پوستی دارم و تقریباً هیچ درمانی هم بطور قطع جواب نداده و هر بار هم استرس و افسردگیم تشدید شده یا غذاهای پرادویه خوردم تشدید هم شده، قبول دارم که باید اون مشکل رو حل کنم اما وقتی هیچ درمانی بطور دائم جواب نمیده اونم تو 41 سالگیم باید دقیقاً چقدر دیگه هزینه کنم و به خودم سخت بگیرم؟ بعد هم مثلاً به یکی بگی پوستت نسبت به همسرت شکسته شده ولو از روی دلسوزی دقیقاً چه کمکی بهش میکنی؟ نمیدونم شاید هم زیادی حساسیت به خرج میدم و نباید بذارم تو فکرم باشه اما دوست نداشتم چنین حرفی رو حتی از روی دلسوزی میشنیدم.

ممنونم که با وجود دیر نوشتنهام هنوز بهم سر میزنید و به یادم هستید. سعی میکنم با یه ساز و کاری بتونم ماهی دو بار رو در اینجا بنویسم. واقعاً به نوشتن و خوندن نظرات دوستانم نیاز دارم و از نظر روحی بهم خیلی کمک میکنه. امیدوارم بتونم کارهای مربوط به جشن تولد نیلا رو به موقع انجام بدم و به بچه هام و مهمونها خوش بگذره.

دوستان عزیزم علیرغم اینکه من به اینجا و به دوستانم در اینجا شدیداً وابسته و علاقمندم اما احساس میکنم بهتر باشه موقتاً وبلاگم رو تعطیل کنم به چندین دلیل که مهمترینش برمیگرده به نداشتن لپ تاپ و سیستم کامپیوتر مناسب برای تایپ کردن که حسابی اذیتم میکنه (انگشتان و مچ دستم خیلی درد میگیره بابت تایپ کردن با لپ تاپ قدیمی که چند تا از دگمه هاش کنده) فعلاً هم در این وضعیت اقتصادی که در اون قرار داریم و اینهمه قسط و بدهی، امکان درست کردن لپ تاپ یا خرید لپ تاپ جدید رو ندارم (در حال حاضر به جز برای وبلاگم نیازی هم به  لپ تاپ ندارم). البته امیدوارم با هزینه نه چندان زیادی بتونم لپ تاپ اصلیم رو درست کنم و بتونم با راحتی بیشتری بنویسم (فعلا دنبال درست کردنش نتونستیم بریم بابت احتمال هزینه بر بودنش و همینطور پیدا نشدن کابل مخصوصش). 

++++++ دلیل دوم اینکه میگم ممکنه چند وقتی نباشم، برمیگرده به مشغله خیلی خیلی زیادی که بعد از بازگشتم به سر کار (بعد از دورکاری) و مدرسه رفتن نیلا و مهدکودک رفتن نویان برام پیش اومده و حقیقتاً جون و توانی برای نوشتن و کارهای اینطوری برام نمیمونه. البته در محل کارم وقت و زمان کافی برای نوشتن در وبلاگم دارم و انقدرها شلوغ نیستیم، اما متاسفانه به دلیل مسائل امنیتی طی این دو سه ماه اخیر اینترنت اغلب همکاران در محل کار قطعه و من نمیتونم به روال سابق با استفاده از سیستم و اینترنت در محل کارم پست وبلاگی بنویسم...ایکاش این امکان وجود داشت و نتم مثل سابق در محل کارم وصل بود که در این صورت اتفاقاً خیلی بیشتر میتونستم از حال و روزم براتون بنویسم و بیشتر باهاتون در ارتباط باشم بخصوص که برای من این یکماه اخیر ساعات سر کار بودن درواقع حکم استراحت برام رو داشته در مقایسه با هیاهو و مشغله های زیاد خونه و رسیدگی به بچه ها و کارهای ریز و درشتی که بعد برگشت از سر کار با بچه ها دارم.

خلاصه که اگر مدتی نبودم دلیل غیبتم رو بدونید. در عین حال به تک تک دوستان وبلاگیم هر روزه سر میزنم و اگر پیامی نمینویسم دقیقا به همون دلیلی هست که توضیح دادم چرا نمیتونم مدتی پست وبلاگی بنویسم اما خب تاکید میکنم تقریباً هر روز به همگی سر میزنم و از حالتون باخبرم.

حدود ساعت یازده و نیم شب جمعه هست و من گیج خوابم اما خواستم با وجود سختی تایپ کردن با این لپ تاپ قدیمی و بدون دگمه! چند خطی از خودم بنویسم و بعد برم بخوابم که به احتمال زیاد نهایتا چهار پنج ساعت امکان خواب شبانه داشته باشم!

++++++ جمعه ها از اول صبح مشغول کارهای خونه و پخت و پز و روشن کردن لباسشویی و کارهای دیگه هستم و حسابی خسته میشم. سامان هم جور دیگه گرفتاره و به امورات میرسه. متاسفانه امروز عصر که رفتم جاروبرقی بکشم جارو برقیمون سوخت! همینو کم داشتیم! کلی ناراحت شدم و حرص خوردم اما کاریش نمیشد کرد... نیلا داشت به خیال اینکه کمکمون میکنه جارو برقی میکشید که یهویی با یه جرقه و صدای وحشتناک و بعد بلند شدن یه دود خاکستری رنگ بدبو که کل خونه رو گرفت و ما رو حسابی ترسوند جاروبرقی خاموش شد و سوخت!ده دقیقه قبلش داشتم خدا رو شکر میکردم که سخت و آسون داریم میگذرونیم و با خودم میگفتم انشالله اوضاع بهتر هم میشه که تنها دقایقی بعد اینطوری شد! این درحالی هست که تنها سه روز قبل بابت درست کردن پکیج دیواری که خراب شده بود 5 میلیون تومن ناقابل داده بودیم و کلی بابت این هزینه هم حرص خورده بودم که تنها سه روز بعد جاروبرقی هم اینطوری شد، بماند که مایکروفر و اتو و لباسشویی ما هم وضعیت جالبی نداره و خلاصه تو این گرونی هر لحظه نگرانم مبادا وسیله ای خراب بشه (اینم بگم که خرابی تک تک این وسیله ها به جز پکیج، مستقیم یا غیر مستقیم به بچه ها برمیگرده! که حالا اینجا جای توضیح چگونگیش نیست.)

خلاصه که طی این هفته خرابی پکیج و الان هم سوختن جاروبرقیمون رو داشتیم. جاروبرقیمون هم ال جی هست و لابد هزینه تعمیرش بالا میشه! چه میشه کرد دیگه؟ باید بپذیریم و بین این همه هزینه ها،  مبلغی هم برای درست کردن جاروبرقی کنار بذاریم.نگرانم هزینه تعمیرش انقدر بالا باشه که مجبور بشیم فعلا بریم یه جارو برقی ایرانی بخریم یا مثلاً یه دسته دومش رو گیر بیاریم!

بگذریم. گفتنی ها زیاده اما حیف که بابت مشکل تایپ کردنی که دارم نمیتونم به روال همیشه اونطور که میخوام بنویسم.

++++++ روزها عین برق و باد میگذره. از وقتی برگشتم سر کار با اینکه روحیه ام در کل بهتره اما خیلی زیاد خسته میشم. واقعاً حجم کارهام زیاده. گاهی فکر میکنم شاید راهی بود که بتونم دورکاریم رو تمدید کنم و برنگردم سر کار، بخصوص که حس میکنم بچه هام آسیب میبینند و حتی خودم هم همینطور، چون فشار زیادی از هر جهت بهم وارد میشه بخصوص درمورد کار کردن درسهای نیلا و انجام دادن تکالیف و تمریناتش بعد اینکه هردوشون رو از مهد کودک برمییدارم و میام خونه. همونطور که قبلا هم گفتم ما حدود ساعت پنج عصر میرسیم خونه و تا نیلا بشینه پای درس و مشقش میشه ساعت شش یا شش و نیم عصر و خب بچم خیلی خسته هست. بمیرم که به سختی تکالیفش رو انجام میده و گاهی همش میخواد دراز بکشه و چرت بزنه و من مجبورم بهش فشار بیارم که بشینه پای درس و مشقش و حتی گاهی مجبور میشم با خشونت و تهدید برخورد کنم که تکالیفش رو به موقع و درست انجام بده. بعدش دلم میسوزه اما خب از طرفی هم فکر میکنم چاره ای ندارم اگر میخواد تکالیفش رو مثل سایر همکلاسیهاش انجام بده، چون خب مثلاً وقتی تکالیفش کامل نباشه معلمش پایین دفتر مشقش مینویسه تکالیف کامل نیست... یعنی خب منم مجبورم اونطوری در اوج خستگی به بچم فشار بیارم. طفلک دخترم که بین همه همکلاسیهاش استثنا به حساب میاد و تنها دانش آموزی هست که بعد مدرسه میره مهد کودک و تازه ساعت 5 عصر میرسه خونه...نویان بچم هم خیلی خسته میشه اما خب اون دیگه حداقل مشق نوشتن نداره. راستی نیلا خیلی وقتها کاردستی باید درست کنه و مسئولیتش اغلب با سامان هست و همین امشب هم ساعت گذاشته که صبح زود بلند شه کاردستی نیلا برای روز شنبه رو درست کنه! واقعا نمیفهمم اینهمه کاردستی درست کردن چه معنایی میده وقتی باید والدین اونها رو درست کنند!. 

++++++ این یک هفته اخیر مادرم هم منزلمون بود. با وجودیکه حضورش خیلی برام غنیمت و ارزشمند بود  اما چون دوست نداشتم ذره ای بار روی دوشش بذارم با وجود درخواست خودش برای کمک، اما حاضر نشدم هیچکاری (به جز یک بار آشپزی) ازش بخوام و خب این خواسته خودم بود اما طبیعیه که خستگی بیشتری هم متحمل میشدم بابت اینکه برام مهم بود پذیرایی مناسبی ازش داشته باشم. حالا دقیقاً طی همین ده روز اخیر هم نیلا و هم نویان مریض شدند و کارشون به دکتر کشید و تا فردا هم همچنان دارو و چرک خشک کن باید مصرف کنند...این وسط مجبور شدم چهارشنبه 23 مهر رو بابت تب شدید نویان و بیمار شدنش مرخصی بگیرم و خونه بمونم. پسرکم آنفلونزا گرفته بود و کار خدا بود که نیمه شب با وجود اونهمه خستگی صدای نفس نفس زدن و لرز کردنش رو متوجه شدم و از خواب  بیدار شدم و دیدم بچم داره تو تب میسوزه. نویان که یکمی بهتر شد علایم نیلا شروع شد و خلاصه ده روز تمام درگیر مریضی هردوشون بودم. سر تایم دارو دادن بهشون و شب بیداری که مبادا تب کنند خستگی مضاعفی برای من ایجاد کرد و چقدر نگرانشون شدم، بخصوص که نمیتونستم از یه حدی هم بیشتر درخواست مرخصی کنم، اما خب الان هر دو بهترند با اینکه همچنان بعد ده روز گرفتگی صدا و آبریزش بینی دارند اما حال عمومیشون خوبه شکر خدا و از اون بحران بیماری فاصله گرفتند. امیدوارم دیگه حالا حالاها مریض نشند که برای من عین کابوس میمونه.

++++++ همسرم سر کار میره و خدا رو شکر راضیه. فکر میکنم اینجا بطور عمومی ننوشتم که این شغل جدید رو من خودم برای همسرم پیگیری کردم و با اینکه تا لحظه آخر نمیتونستم مطمئن باشم که درست بشه یا نه اما خدا رو هزار بار شکر که تلاشهام نتیجه داد و خب الان همسرم مشغول به کاره و طی این دو ماه که از رفتنش به این شغل جدید میگذره به موقع حقوق گرفته. خودش هم محیط کار و همکارانش رو خیلی دوست داره و چی بهتر از این؟ الهی که همچنان در این شغل ماندگار باشه و بتونیم شرایط زندگیمون رو بعد اینهمه فشار و سختی که طی این سالها به هردوی ما وارد شده بهتر بکنیم.

++++++ با همه این احوالات متاسفانه بحران خیلی بدی طی دو هفته قبل در رابطه من و همسرم پیش اومد و من دست به کاری زدم که حتی  تصورش رو هم نمیتونستم بکنم. در یه پست خصوصی در وبلاگم هم نوشتم اما نتونستم منتشرش کنم حتی رمز دار... ظرفیت آدم که تموم میشه ممکنه دست به کاری بزنه که از خودش بعید میدونه...بگذریم. دلم نمیخواد ازش حرف بزنم، فقط در همین اندازه اینجا نوشتم که برای خودم در آینده تلنگر و یادآوری باشه چون مطمئنم هرگز این تاریخ رو یادم نمیره. نمیتونم بگم تصمیمم احمقانه بوده حداقل اون موقع دلایل خودم رو داشتم اما خب از هر جهت که نگاه میکنم میبینم صبوری و تحمل بیشتری باید پیشه کنم...میبخشید که نمیتونم واضح و شفاف توضیح بدم. در همین حد نوشتم که در آینده که شاید این مطالب رو میخونم یاد خودم بمونه.

++++++ روزهامون با هیاهوی خاصی میگذره. صبحها ساعت شش و نیم بچه ها رو بیدار میکنم و بعد کلی التماس که بیدار شند کارهاشون رو میکنم و حاضرشون میکنم که نیلا رو ببرم مدرسه و نویان رو ببرم مهد کودک و خودم هم برم سر کار. نیلا سختتر از نویان از خواب بیدار میشه حتی اگر شب زود هم بخوابه. تقریبا هر شب قبل ساعت ده میخوابند.  این بین صبحها سامان لباس خودش و نیلا و گاهی من رو اتو میکنه و ظرفها رو که از شب قبل مونده میشوره و رختخواب رو جمع میکنه و منم کارهای بچه ها رو میکنم و هر دوشون رو حاضر میکنم و وسایل لازم و خوراکیهاشون رو توی کیفشون میذارم و خودم هم حاضر میشم و با کلی سر و صدا و هیاهو بالاخره سوار ماشین میشیم و حرکت میکنیم و البته گهگاه پیش میاد که یکمی دیر نیلا رو به مدرسش برسونیم. تو مسیر خونه تا مدرسه تو ماشین به هر دوشون صبحانه میدم حتی به نویان چون میدونم صبحانه ای که مهد کودکش به اصطلاح میده اونقدر زیاد نیست و کسی هم اونطوری دلسوزانه براش لقمه نمیگیره، واسه همین تو مسیر تو ماشین به نویان هم صبحانه میدم و بهش میگم صبحانه مهد کودک رو هم بخوره که روی هم رفته حسابی سیر بشه.

++++++ بعد گذاشتن  بچه ها در مدرسه و مهد کودک، سامان منو میرسونه سر کار (البته گاهی هم خودم جداگانه پیاده میشم و سوار ماشین میشم) و بعد خودش میره سر کار. محل کارم اونقدرها شلوغ و پرکار نیست و بعد از فعال شدن مکانیزم ماشه و حتی قبلتر از اون به دنبال جنگ دوازده روزه، حجم کار موقتاً کمتر شده، طی این یکماه که همینطور بوده و حالا البته تصمیماتی گرفته شده مبنی بر اینکه همکاران فعالتر بشند و تازه کم کم داره کارها پا میگیره. هنوز که هنوزه سیستم کامپیوتر و نام کاربری قبلیم فعال نشده و در شگفتم که چرا قبل برگشت من به سر کار، این هماهنگی ها انجام نشده. 

همکارانم هم نسبت به گذشته تغییراتی کردند و افراد جدیدی اومدند سر کار که درست و حسابی نمیشناسمشون، یکی از همکاران که حکم مدیر سابقم رو هم داشته در حال بازنشستگی هست و براش مراسم تودیع گرفتند. هم اتاقیهام در محل کار هم عوض شدند (به جز یک نفر) در کل با هم میسازیم و خوب هستیم اما نسبت به رفتارهای یکی از اونا که در پست قبلی نوشتم، حس متناقضی دارم و فکر میکنم باید جانب احتیاط رو درموردش رعایت کنم.  

++++++ حدودای ساعت سه و نیم عصر از سر کارم راه میفتم سمت مهد کودک بچه ها. اوایل با ماشین میرفتم اما الان دو هفته ای هست که پیاده میرم که یکمی هم ورزش کرده باشم (35 دقیقه طول میکشه درحالیکه با ماشین 25 دقیقه میشه و تفاوت چندانی نداره) حدود ساعت چهار تا چهار و ربع عصر هم میرسم مهدکودک و اسنپ میگیریم و برمیگردیم خونه و تقریبا بین ساعت یربع به پنج تا پنج عصر میرسیم خونه. به محض رسیدن به خونه، لباسهای خودم و بچه ها رو عوض میکنم و نویان رو که از شدت دستشویی در حال ترکیدن هست! میبرم دستشویی و دست و روش رو میشورم.(بماند که نویان از شدت گرسنگی حتی امان نمیده دستشو بشورم و اغلب قبل شستن دستهاش هجوم میبره سمت یخچال و هر چی دم دستش باشه میخوره) نیلا هم با کلی خواهش و تمنا، لباسهاشو عوض میکنه و دست و صورتشو میشوره. من سریعا نمازم رو میخونم و برای خودم چای میذارم . بعد هم برای بچه ها عصرانه مفصل و میوه میارم چون هر دو خیلی گرسشنشون هست.

حدود ساعت شش و ربع تا شش و نیم عصر هم شروع میکنیم به انجام تکالیف نیلا و تا ساعت هشت درگیرش هستیم. بعد هم سریعاً بلند میشم و ساندویچ های صبحانه خودم و بچه ها رو برای فردا صبحانه آماده میکنم و میان وعده و خوراکی های بچه ها رو هم آماده میکنم و در ظرف مخصوص قرار میدم. همزمان فکری برای شام هم میکنم و یا از غذاهای فریزری براشون گرم میکنم و یا شام سریع و حاضری درست میکنم و بین ساعت هشت و نیم تا نه شب هم بهشون شام میدم. بلافاصله بعد شام هم مسواک و دستشویی و بعد یا من یا سامان میبریمشون تو اتاق که بین ساعت نه و نیم تا ده شب بخوابند (گاهی حتی زودتر) که خب این زودتر خوابیدن از شدت خستگی بزرگترین حسن اینهمه خستگی بچه ها هست، بعد هم من لباسهای فردای خودم و بچه ها رو آماده میکنم و روی مبل میذارم که آماده و حاضر باشه و ناهار فردام رو هم در ظرف میریزم و همینطور برنامه درسی و کتابهای نیلا برای فردا در مدرسه آماده میکنم و جامدادیش رو مرتب میکنم و همه وسیله های کیفش رو میذارم داخل کیف و مقنعه سفید و جوراب هردوشون رو میشورم و بعد خوردن یه چای حدودای ساعت دوازده و نیم تا یک شب هم خودم میخوابم و حدود ساعت شش و بیست دقیقه صبح هم بیدار میشم برای شروع یه روز پرهیاهوی تازه...

++++++ از اینجا به بعد یه مقدار دیگه هم نوشته بودم که نمیدونم چرا همش پاک شد!!! الان هم نه ذهنم یاری میکنه که بیشتر ادامه بدم و نه انگشتای دستام که از شدت تایپ کردن حسابی خسته و دردناک شده. فقط یادمه نوشته بودم که حساسیتهام نسبت به مهد کودک نویان و نیلا کمتر شده و سعی کردم یه سری موارد رو بپذیرم اما همچنان چیزی عوض نشده. در کامنتهای پست قبلی هم توضیح دادم که چندین و چندبار به شکلهای مختلف سعی کردم نواقص و خواسته های خودم رو یادآوری کنم اما متاسفانه فقط در حد حرف میگند باشه و خیالتون راحت اما عملی نمیکنند...منم خب فعلا"ًبا شرایط موجود کار زیادی ازم برنمیاد و مجبورم در عین حال که روی مطالباتم همچنان پافشاری میکنم اما یه سری موارد رو هم باید بپذیرم یعنی چاره ای ندارم چون گرفتن پرستار هم دردسرهای خوودش رو داره و از طرفی بچه ها هم اصلا موافق نیستند و با همه کمبودها، اما مهد کودک رو ترجیح میدند.

++++++ شانزدهم این ماه هم باید وام 65 میلیونی بانک کارگشایی رو تسویه کنیم و من هنوز برای تسویه این وام، مبلغی کم دارم. این وام رو که تسویه کنیم میمونه تسویه قرضی که به مادر و پدر سامان و مادر خودم داریم و همینطور بدهیهای سامان به همکاران و دوستان خودش و در نهایت مهمترین کار که جور کردن پول برای جابجایی سال بعد به خونه جدید هست (450 میلیون تومن جدای از مخارج و قرضهای دیگه). اینهاهم که انجام بشه شاید بتونیم فقط کمی نفس راحت بکشیم. فعلاً که تا یکسال آینده خیلی باید درخصوص مخارجمون با احتیاط عمل کنیم و میدونم که قرار نیست خیلی هم راحت زندگی کنیم اما بازم شاکر خدا هستم که کم و زیاد با آبرو داریم میگذرونیم و محتاج کسی نیستیم. 

++++++ آهان اینو هم نوشته بودم که خدا رو شکر از سه هفته قبل و تقریبا ده روز بعد برگشت من به سر کار، ممنوعیت استفاده از گوشی هوشمند رو هم در محل کارم برداشتند که خود همین اتفاق خودش خیلی برام خوشایند بود، چه خوب شد که نرفتم گوشی ساده بخرم. اینبار تاخیر کردنمون در خرید گوشی، به نفعمون تمام شد. حالا امیدوارم اینترنتم در محل کار هم وصل بشه که بتونم با کامپیوترم در اداره در وبلاگم پست بنویسم، نمیدونم اصلا امکانش هست یا نه که دوباره اینترنتمون برقرار بشه اما اگر این اتفاق بیفته به نظرم همه جوره برام خوب میشه.

++++++ خب دیگه یادم نمیاد چه مواردی رو نوشته بودم که پاک شده. بیشتر از این ذهنم یاری نمیکنه. این پست رو جمعه شب نوشتم اما امشب یعنی شنبه شب بعد کمی ویرایش منتشر میکنم، هر دو شب متوالی هم تاحدود یک نیمه شب بیدار بودم. الان هم فقط چند ساعت کوتاه وقت خوابیدن تا صبح دارم و چشمام دیگه یاری نمیکنه. لطفاً دعام کنید که بتونم با اینهمه سختی و فشارهای مختلف کنار بیام و مثل همیشه برای بهتر کردن شرایط زندگیم بجنگم، مهمتر از همه بچه هام در آرامش  و سلامت باشند و شرایطشون روز به روز بهتر بشه انشالله. من همچنان با همه فشارها و سختیها توکلم به خداست و از اون کمک میخوام و شکرگزارش هستم که بهم توان و قوتش رو داده که با شرایط جدید زندگی کنار بیام. 

++++++ راستی آخر این ماه تولد دخترکم نیلا هست و نمیدونم قراره چطوری براش امسال جشن بگیرم در حالیکه نه از نظر مالی و نه از نظر وقت خالی داشتن، شرایط مهمانی گرفتن رو ندارم که البته اجباری هم به مهمانی دادن نیست اما متاسفانه دخترم به شدت برای جشن تولدش ذوق داره و همش خواهش میکنه مهمون دعوت کنم و ترجیحش هم مهمانی داخل خونه هست (تو مهد کودک براش لطفی نداره به اون معنا و به نظر میرسه شرایط جشن گرفتن در مهدکودکش هم نباشه). حالا بین اینهمه مشغله باید به این فکر کنم که چطور قراره تولدش رو با کمترین هزینه براش جشن بگیرم امسال. پارسال و همینطور دو سال قبل خدایی براش سنگ تموم گذاشتم و شاید بابت همین هم هست که نیلا خانم عادت کرده به جشن گرفتن و جشن کوچیک 4 نفره رو زیاد قبول نداره....امیدوارم امسال هم بتونم با وجود شرایط متفاوتی که داریم جشن تولدش رو براش خاطره انگیز کنم. اول آذر امسال دخترکم هفت ساله میشه و الان دو تا از دندونهاش هم افتاده. هزار ماشالله رفتارهاش دلبرانه و دخترانه و خیلی بامزه شده و با همه کارهای عجیب و غریبش بینهایت عاشقش هستم. نویان هم که تمام قلب و جان و روح منه. روز به روز هردوشون شیرینتر و بزرگتر میشند و من هر دو رو با همه وجود میپرستم و از خدا میخوام از عمر من کم کنه و به عمر بچه هام اضافه کنه (این جمله رو که میگم و یا مثلا وقتی به بچه هام میگم الهی من براتون بمیرم یا دردتون بخوره به جون من، مادر خودم ناراحت میشه).

++++++ خب من دیگه برم بخوابم. فقط چهار پنج ساعت وقت خوابیدن دارم. میدونم صبح چقدر با خستگی بیدار میشم. واقعاً این مقدار خواب برای من خیلی کمه اما چاره ای هم نیست. ممنونم که حتی با اینکه دیر به دیر مینویسم همچنان قابل میدونید و بهم سر میزنید. به محض درست شدن لپ تاپم یا وصل شدن اینترنتم در محل کار سعی میکنم بیشتر در اینجا حضور داشته باشم. تا اون موقع غیبت احتمالاً طولانی منو پذیرا باشید.