بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

فکر و خیالهای لعنتی....

از الان هشدار بدم مثل همیشه این پستم هم طولانیه. وقتی دیر به دیر بنویسی و همیشه هم عادت به تعریف کردن با جزییات داشته باشی همین میشه دیگه. خلاصه که پیشاپیش خسته نباشید میگم خدمتتون. امیدوارم وسطش ول نکنید برید! بخش دوم نوشتم مهمهتره
عمل چشم راست نیلام هفته پیش چهارشنبه 31 شهریور انجام شد.‌‌ روز عمل من و سامان تنها بودیم و روزهای بعدش هم ترجیح دادم کسی نباشه، خودم اینطور خواستم به خاطر یه سری حرفها ‌و مسایل حاشیه ای که پیش اومد و راستش حوصله تعریف کردنش رو ندارم، اما در هر حال دلم بدجور گرفت، برای بار هزارم احساس کردم فقط و فقط خودم رو دارم و همسرم و بس...
روز عمل تو بیمارستان حالم خیلی بد بود، قند و فشار خون پایین و دستای سرد که حتی با غذا و خوراکی خوردن هم بهتر نمیشد. تو اون وضعیت بی‌حالی و بارداری، بغل کردن نیلا برام خیلی سخت بود و مدام هم نگران بودم خطری بچه توی دلم رو تهدید کنه. به هر حال هر طور که بود گذشت.‌ باز خدا رو شکر که یه عمل سر پایی بود و درسته معطلی داشت اما کمتر از دو ساعت بعد عمل بچم مرخص شد، اما سخت‌ترین بخش ماجرا اون قطره ریختن های پشت سر هم بود که هنوزم ادامه داره. سه تا قطره و یک پماد هر دو ساعت یکبار و شش ساعت یکبار و هشت ساعت یکبار و قبل خواب! خب نیلا هم که تحمل بالایی نداره. سر هر بار قطره ریختن ماجرا دارم، البته که چشم بچم هم میسوزه و حق داره اما یکم هم شلوغ کن هست کلاً.  یه چشم بند هم داره که باید یک هفته بزنه و امروز فردا دیگه برمیدارم. باز خوبه سر چشم بنده اذیت نکرد، عمل چشم قبلیش هم خدا رو شکر سر بستن چشم بندش اونقدرها اذیت نکرد! اینم خودش معجزه ای بود! البته که یکم غز میزد، اما یجوری قانعش میکردم،‌مثلا میگفت پشه یا سوسک میره تو چشمت و ... دیگه مجبور بودم اینطوری بگم که درش نیاره. حالا طفلکم باز باید یکماه بعد بره اتاق عمل زیر بیهوشی  بخیه چشم راستش رو بکشند، بخیه چشم چپش که یکماه و خورده ای قبل از چشم راستش و 20 مرداد عمل کرده بود رو همزمان با عمل چشم راستش همین هفته قبل کشیدند، اما برای این چشمی که تازه عمل شده باید یکماه دیگه باید دوباره وقت عمل کشیدن بخیه بگیریم. اوف، کی میشه این داستانا تموم بشه و اون بیمارستان لبافی نژاد رو دوباره نبینیم! سامان از کار و زندگی افتاده، منم که اگه قرار نبود شیفتی برم سر کار، قطعا به مشکل می‌خوردم با اینهمه مرخصی گرفتن و‌‌...خوبی شیفتی این بود که شیفتم رو جابجا می‌کردم با یکی دیگه و لازم به مرخصی گرفتن نبود، البته سر عمل اولش هم که کرونا گرفتم و رفتم مرخصی اجباری کرونا، اونم خودش یه جورایی حسن کرونا گرفتن بود، اما سر این یکی عمل، همین شیفت بندیه کلی کمک کرد، حیف که هر لحظه احساس میکنم شیفتها و نوبت بندی کارمندان رو می‌خوان بردارند... خب خیلی‌ها خدا رو شکر واکسن زدند و به همین واسطه شاید دولت بگه دیگه شیفت بندی ضرورتی نداره، اما خب اگه این اتفاق بیفته که دیر یا زود هم میفته، قطعا خیلی ناراحت میشم، درست تو روزهای بارداری، کاش حداقل دو ماه دیگه ادامه داشته باشه تا هم عمل آخر نیلا تموم بشه و درگیر مرخصی و... نشم، هم با این حال و روز بدم تو بارداری نخواسته باشه هر روز برم سر کار، همین الان هم خیلی از بخشهای دیگه ادارمون شیفتها رو برداشتند اما فعلاً برای ما ادامه داره، خدا کنه یکم دیگه بمونه حداقل.

طفلک بچم خیلی ضعیف و لاغر شده، فکر نکنم خیلی هم به عملهاش مرتبط باشه، کلاً ریزه. کفش و لباساش خیلی دیر براش کوچیک میشن، قد و وزنش از اغلب همسن و سالانش کمتره، اینطور نیست که بگم بد غذاست، در حد معمول غذا میخوره و سعی میکنم غذاهای مقوی هم بهش بدم اما اصلا وزن نمیگیره! دو ماه دیگه سه سالش تموم میشه و فقط یازده کیلو و سیصد وزنشه. کفش یکسال پیشش هنوز براش کوچیک نشده، یکم فشرده تر شده تو پاش اما امسالم می‌تونه راحت بپوشه!!!! درسته من و باباش قدبلند نیستیم و نمی‌تونیم انتظار بالایی ازش داشته باشیم اما دلم نمی‌خواد دخترم خیلی کوچیک و قد کوتاه بمونه، بخصوص که مادرشوهرم هم قد خیلی کوتاهی داره. هفته دیگه اگر بتونم براش وقت متخصص تغذیه و گوارش بگیرم ببینم چی میگه، هم بابت وضعیت رشدش هم بابت یبوست وحشتناکش که امانشو بریده، بمیرم که انقدر بچم سر همین پی پی کردن ساده اذیت میشه. حالا جلسات روان درمانی و مشاورش هم ادامه داره و این مدت به خاطر عملش عقب افتاد، اونم باید هفته بعد هماهنگ کنم، خودم هم باید هم دکتر زنان  برم هم پیش روانپزشکم چون اوضاع روح و روانم بخصوص بعد قطع شدن دو تا از داروهای مهم اعصابم بدجور به هم ریخته هست و بینهایت عصبانی و پرخاشگر و افسرده شدم، یعنی نیلای بیچارم رو که چندبار زدم، الهی دستم بشکنه! باورم نمیشه همچین غطلی کرده باشم هرچقدر هم که اذیت کرده باشه! دستم بشکنه الهی! سامان رو هم که با هر رفتاری که حرصم میده درسته قورت میدم، البته اونم یه وقتها حقشه! خلاصه که اینه اوضاع ما، الان دیگه انقدر گرفتاری  ریز و درشت هست نمی‌دونم اول به کدوم برسم، اونم با این حال و روز روحی و جسمی خودم. 

خدایی اینا رو نمیگم که تو هر پستی که مینویسم، لیستی از مشکلاتم رو بازگو کنم و به بقیه القا کنم چقدر بدبختم، خدا شاهده اینطور نیست اما خب وقتی به خودم نگاه میکنم و اینهمه درگیریها و دغدغه های فکری رو میبینم، حس میکنم کمتر کسی همه اینها رو همزمان و با هم تجربه میکنه. هیچوقت حس نکردم دختر قوی و شجاع و مقاومی هستم، اما به قول معروف میگن آدم نمیفهمه چقدر قویه تا وقتی قوی بودن تنها انتخابش باشه. یه وقتها که به عقب برمیگردم باورم نمیشه این من بودم که اینهمه مشکلات رو از سن کودکی تا همین حالا پشت سر گذاشتم و هنوز زنده ام و نفس میکشم. درسته شکسته شدم، درسته خسته شدم درسته صورتم تکیده تر شده، اما هنوز کمرم خم نشده، هنوز ایستادم و توکلم به همون بالایی هست، یعنی میخوام بگم تکرار و گفتن مکرر مشکلاتی که باهاش دست و پنجه نرم میکنم از بابت گلایه کردن و شکوه و شکایت نیست، انرژی منفی هم نمیخوام به کسی بدم، انگار که این گفتن ها ذهنم رو متمرکز میکنه، انگار که با گفتنش حس میکنم دعای خیر شما رو پشت سرم دارم و اوضاعم بهتر میشه، انگار بعدها که دوباره به عقب برمیگردم و میخونمشون یادم میفته چه شرایطی رو پشت سر گذاشتم و هنوزم زنده ام و دارم نفس میکشم.

درسته خیلی گریه میکنم، درسته خیلی وقتها این روزها بغض گلومو ول نمیکنه، درسته که با هر تلنگری اشکام سرازیر میشه، اما هنوزم دلم به آینده ای با روزهای روشن خوشه، با خودم میگم به قول اون آهنگ رضا صادقی "همیشه جای شکرش هست، همه چیمون از اینکه هست، میتونست بدترم باشه". درسته گرفتاریها زیادند اما همینکه درگیر بیماریهای وحشتناک نیستیم، همینکه با وجود همه این مشکلات جسمی، بدتر از این رو تجربه نمیکنیم، همینکه درآمدمون کفاف زندگی و خرجهامون رو میده، همینکه شغل و زندگی دارم، همینکه خدا منو علیرغم مشکلاتی که داشتیم لایق مادرشدن دونسته، همینکه همسر عاشقی بهم داده (حالا درسته اخلاق درست و حسابی نداره) و خیلی چیزهای دیگه، اینا همه مایه شکرگزاری من هستند، اما قبول دارید که ما هم آدمیم و ظرفمون محدوده؟ اندازه ظرف هر کسی هم با بقیه فرق داره، یکی با مشکلات خیلی کوچیکتر از ما به هم میریزه و داغون میشه و یکی با مشکلاتی هزار برابر بزرگتر از ما همچنان ظاهر شاد و حتی باطن و درون آروم و راضیش رو حفظ میکنه. همه این آدمها هم قابل احترامند، اونی هم که دغدغه هاش از نظر ما و در مقایسه با دغدغه های ما خیلی کوچیکند رو هم نباید مسخره یا سرزنش کرد، یه زمانی بزرگترین دغدغه من تو زندگی این بود که نمره امتحانیم حتی 19:75 صدم هم نشه و حتماً بیست بگیرم، یا مثلاً خواهر بزرگترم امشب اجازه بده بتونم فیلم مورد علاقم رو ببینم (مربوط به سن نوجوانی و زمانی که اراده میکرد زودتر بخوابه و باید تلویزیون هم همزمان با زمان خوابیدن اون خاموش میشد) و ... مثلاً نذر میکردم اگر امشب تونستم اون سریال مورد نظرم رو ببینم این تعداد صلوات بفرستم. خب الان به نظر من همه اینا مسخره میاد اما زمان خودش برای من دغدغه های بزرگی بود و نباید به احساسات و دغدغه های اون زمان خودم با دیده تحقیر نگاه کنم.

*******بگذریم، خبر مهمتری که میخواستم اینجا بنویسم و اصلا اولش تصمیم داشتم پستم رو با اون شروع کنم درمورد انجام غربالگری سه ماه اولم بود که روز یکشنبهه همین هفته چهار مهر ماه تو مرکز سونوگرافی رستاک انجام دادم. چه روز پراسترسی بود تمام ترسم این بود که برم داخل اتاق و دکتر بهم بګه اصلا بچه ای در کار نیست و خدای نکرده اتفاقی براش افتاده! یعنی هنوز هم از بابت اینکه صددرصد باردارم مشکوک بودم هم از جهت اینکه مبادا مبادا خدای ناکرده به خاطر بلندکردن بار سنگین و بغل کردنهای زیاد نیلا و چیزای دیگه اتفاقی برای بچم افتاده باشه. تا  صدام کنند و برم داخل و دکتر سونوگراف معاینه کنه و حرف بزنه، دلم عین سیر و سرکه می جوشید، خدا میدونه چه حالی داشتم،‌همینکه طفلکم رو روی صفحه مانیتور دیدم و صدای قلبشو شنیدم نفسی رو که تو سینه حبس شده بود رها کردم و بغضم ترکید اما همه تلاشم رو کردم که اشکم تو چشمام بمونه و سرازیر نشه، چون خانم دکتری که کارو انجام میداد به شدت بیتفاوت و سرد به نظر میرسید و منم عادت ندارم در برابر چنین آدمهایی احساساتم رو نشون بدم، قطعاً اگر برخورد گرمتری داشت، همون لحظه اشکام جاری میشد... وسطای کار ازش پرسیدم حالش خوبه؟ گفت آره خوبه، همین و کل مکالمه ما در همین حد بود، یه خانم دیگه چندثانیه ای از تودلیم فیلم گرفت، البته که ترجیح میدادم از اولش بگیره که همه چی رو خیلی واضح نشون میداد،‌اما خب فقط چهل ثانیه آخرش رو گرفت...

بعد از اون هم لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون تا برای مرحله دوم سونوگرافی که برای تعیین جسنیت احتمالی جنین بود برم داخل...حتماً تا الان اینو نوشتم که سامان اساساً بچه دوم نمیخواست و باهاش مخالف بود، اما اگر هم یک درصد رضایت میداد با فرض این بود که بچمون پسر باشه، خب از همون اوایل ازدواج میدونستم که سامان پسرداشتن رو ترجیح میده، اما خب تا قبل نیلا مستقیم به این موضوع اشاره نمیکرد و حتی موقعیکه جنسیت نیلا هم مشخص شد، همچنان حس منفی نشون نداد و  از همون موقع تولد نیلا عاشق و کشته مردش شد و الان هم به قول خودش جونش به جون نیلا بستست و حاضره زندگیشو براش بده، اما خب سر دومی مستقیماً گفت دلش پسر میخواد و موقعیکه اون شب تو بالکن خونمون ازش پرسیدم آیا مطمئنه همین یه بچه بسه و بچه دیگه ای نمیخوایم حداقل به خاطر نیلا (غافل ای ازاینکه همونموقع هم باردار بودم) گفت که نظرش اینه که بچه دیگه ای نداشته باشیم و وقتی دلایل منو ددر توجیه داشتن بچه دوم شنید، در نهایت گفت باز اگر میدونستیم که صددرصد پسر هست میشد بهش فکر کرد، گفت که نیلا همه وجودشه، عشق و نفسشه اما همیشه دوست داشته یه پسر هم داشته باشه و چون احتمالش زیاد نیست (با توجه به وضعیت جسمی ما) بهتره دیگه بهش فکر نکنیم و خلاصه منو توجیه کرد که همین یه بچه کافیه و منم بعد اون قانع شدم که همین یه بچه کافیه.

خب من فکر کنم قبلا هم گفتم عاشق دختر داشتنم و دوست داشتم حتی اگر چهار تا بچه هم داشته باشم هر چهار تا دختر باشند، این در حالیه که خودمون چهار تا دختر بودیم و برادر نداشتیم. این یکی دو هفته اخیر همش با خدا صحبت میکردم و میگفتم خدایا خودت خوب میدونی که دلم هنوز دختر میخواد و درسته که اول از همه سلامتیشو میخوام، اما همچنان عاشق دختر داشتنم، اما من سهمم رو از خواسته خودم گرفتم اینبار سهم دل سامان رو بده و با پسر داشتن دل این مرد رو شاد کن، حتی گفتم خدای مهربونم به دل من نگاه نکن، اینبار به دل سامان نگاه کن هر چند باز همه چیو میسپارم به حکمت و مصلحت خودت و اول از همه سلامتیش رو ازت میخوام. خلاصه که با اینکه با همه وجودم دلم دختر دیگه ای میخواست، حس کردم دعا کردن برای اینکه اینبار هم دختر بشه، یه جور خودخواهیه...

اون یکساعتی که بعد سونوی اولیه منتظر موندم تا نوبت سونوی دومم که تعیین جنسیت احتمالی جنین هست برسه، دوباره با خدا راز و نیاز کردم و همینا رو بهش گفتم. وقتی رفتم داخل و آقای دکتر طهماسب پور که دکتر قهاریه و حدسهاش درمورد جنسیت جنین تقریباً هرگز خطا نداشته، بهم گفت با احتمال شصت هفتاد درصدی پسره، همون لحظه اول شوق و ذوقی تو دلم پدیدار شد، خدا شاهده فقط و فقط به خاطر سامان، اون شوق و ذوق تا شب همون روز با من بود، اما کلمه ای به سامان نگفتم چون دکتر گفت جنسیت جنین در حال حاضر که دوازده هفتشه، در حد احتماله و چون هنوز خیلی کوچیکه نباید مطمئن باشی. منم نمیخواستم الکی سامان رو امیدوار کنم که اگر فردا روز متوجه شدیم حرف دکتر اشتباه بوده و دختره، تو ذوقش بخوره (البته که سامان درست همون شب بعد سونوگرافی بهم گفت خدا شاهده دیگه برام مهم نیست دختر باشه یا پسر و فقط و فقط به فکر نیلاست که در آینده تنها نباشه و همدم و همراهی داشته باشه با اینحال باز هم درمورد حرف دکتر و احتمال پسربودن چیزی بهش نگفتم). این خوشحالی و ذوق بابت جنسیت بچه اونم فقط به خاطر سامان فقط تا فرداش ادامه داشت،  روز بعد جای خودش رو به یه جور ترس عمیق و نگرانی داد. 

نمیدونم چطور بگم که خدای ناکرده حمل بر ناشکری کردن من نشه، با خودم گفتم اخه مرضیه تو رو چه به پسر داشتن؟ مگه تو از عهده داشتن یه پسر با سرکشیهای احتمالیش برمیای؟ برای نیلا که داشتن خواهر میتونست خیلی بهتر باشه، سامان هم صددرصد با دختربودنش کنار میومد همونطور که همون شب اول که من جنس جنین رو کم و بیش میدونستم و بهش نگفته بودم، بهم گفت دیگه براش فرقی نداره چی باشه...خلاصه که هزار جور فکر و خیال کردم که شاید اگر الان به شما بگم منو متهم کنید به جلو جلو قضاوت کردن و از الان فکر آینده رو کردن و سرزنشم کنید، اما این احساسات و نگرانیها رو هم میشه گذاشت پای همون وسواس فکری لعنتی که البته تلفیق شده با نگرانیهایی که معمولاً جلو جلو برای همه چی دارم و از خیلی خیلی قبلتربه آینده و احتمالاتش فکر میکنم...بعد با خودم فکر کردم فردا روز که بزرگ شد و زن گرفت و تو و باباش رو فراموش کرد، اگر خانمش با شما خوب نبود و اونو از شما دور کرد، اگه موقع سربازی رفتنش شد و دلت هزار راه رفت، موقع پیدا کردن شغل و خرید خونه و ماشین و ...اگر رفت سمت دوستهای ناباب و دخترهای به درد نخور و ... حتی شاید به نظرتون خنده دار بیاد، میشینم فکر میکنم به اینکه چون قد من و سامان متوسطه و به سمت کوتاه بودن نزدیکتره، نکنه پسرم  از ما ارث ببره و کوتاه قد و ریز بشه و همین باعث اعتماد به نفس کمش بشه؟ باز دختر ازاین جهتها حداقل تو ایران خودمون خیلی احساس بدی رو تجربه نمیکنه (هرچند به هر حال داشتن قد مناسب همیشه باعث حس خوب و اعتماد به نفسه اما در جنس پسر این موضوع خیلی پررنگتره) همین موضوع کلی نگرانم کرده!  غیر اون به این فکر میکنم که نکنه خدای ناکرده خدای ناکرده بعد مدتی متوجه اختلالاتی از جمله اوتیسم که در پسرها خیلی بیشتره  بشم و همش یاد نمونه هایی که تو اینستاگرام میبینم میفتم، بخصوص با مصرف اون قرصهای اعصاب میترسم این احتمال زبانم لال بیشتر هم باشه. اینا همه تن و بدنم رو میلرزونه. انقدر خودمو میخورم که نگو. خواهش میکنم منو سرزنش نکنید، به خدا قسم خودم بیشتر ناراحتم و خودمو سرزنش میکنم، همش میگم نکنه این احساسم رو طفلک توی دلم بفهمه و ناراحت بشه، به خودم میگم الان که تست سل فری (NIPT)رو دادی ( همون روز بعد سونوگرافی رفتم آزمایشگاه نیلو تو خیابون ولیعصر و  تست سل فری یا همون تشخیص ناهنجاریهای ژنتیکی و عقب افتادگی و ... دادم) و از الان دلت برای جوابش هزار راه میره، به جای فکر کردن به اون بعد قضیه و سالم بودنش، خودتو درگیر این مشکلات و فکرهایی که اصلا معلوم نیست اتفاق بیفته یا مشکل ساز بشه کردی، هی به خودم میگم کسی آینده رو ندیده و از الان نشین به اینا فکر کن، مگه خودت از خدا نخواستی اینبار با دل سامان همراه بشه پس الان چه مرگته؟ بعد هزار بار به خدا میگم خدایا این حرفها رو نذار پای ناشکری و منو بابتش مجازات نکن،‌برای من فقط و فقط سلامتی طفلکم مهمه و بس، سلامتیشو برام تضمین کن. بهش میگم میدونم تویی که اینطوری تصمیم گرفتی به ما بچه بدی حتماً آینده و عاقبت به خیریش رو هم برامون تضمین کردی اما باز وقتی میشنوم امثال سونیا و خواهر زادم و ... که هنوز از جنس بچه اطلاع ندارن میگن برای نیلا داشتن خواهر بهتره، دوباره این فکرا میاد سراغم...یعنی میخوام بگم همه حرفهایی که شما بخوایید به من بگید خودم به خودم گفتم اما دست خودم نیست، این فکرها رهام نمیکنه. 

نمیدونم چکار باید کنم، راهی دارید تا بتونم به آرامش برسم؟ به جز راههایی که خودم رفتم؟ عذاب وجدان ولم نمیکنه به خدا اما دست خودم هم نیست.

میخواستم این قسمت دوم پستم رو تو یه پست جداگانه بنویسم که با تعریفهات درمورد عمل نیلا و ... یکی نباشه اما خب نشد دیگه. لطفاً کمکم کنید تا بلکه آروم بشم و این عذاب وجدان لعنتی دست از سرم برداره. البته آروم کردن الکی و با حرفهای الکی نمیخوام، میخوام نظرتون رو بدونم، نظر اونایی که پسر دارند،‌که البته اگر پسر بزرگتر داشتند نظرشون برام مستندتر هم بود، اما خب بعید میدونم خواننده ای با این مشخصات یعنی با داشتن پسر بزرگ و بخصوص متاهل اینجا داشته باشم....

به هر حال که این روزها حس میکنم با این همه فکر وخیال به مرز جنون برسم، مطمئنم اگر همچنان داروهامو مصرف میکردم شرایط برام بهتر بود، اما الان همینیه که هست و کاریم ازم ساخته نیست. خدا خودش کمکم کنه.

خبرهای این چند وقت که نبودم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

رمز پست " ناباوری" به رمز ثابت تغییر پیدا کرد

دوستان عزیزم سلام.

از بابت دیر پاسخ دادن به کامنتها منو ببخشید. میدونید که تو خونه وای فای ندارم و باید با گوشی کامنتها رو پاسخ بدم و تایپ کنم. الان سه روزه دارم با همین گوشی به کامنتها پاسخ میدم و کلی عذاب کشیدم، اگر غلط تایپی دارم تو پاسخها عذرخواهی میکنم.

انقدر حرف جدید برای نوشتن دارم که حد نداره، اگر میشد سر کار برم، حتما از اونجا یه پست طولانی میذاشتم اما خب به خاطر کرونا فعلا در مرخصی استعلاجی هستم. اگر شرایطش فراهم شد و نیلای شیطون اجازه داد با همین گوشی سعی میکنم یه پست بنویسم البته با جزییات کمتر، چون خدا وکیلی تایپ کردن طولانی با گوشی سخته، از طرفی هم حرفهام خیلی انباشته شده روی هم  ودوست داشتم میشد بنویسم، اگر شرایط اجازه داد که با گوشی می‌نویسم، در غیر این صورت میذارم بعد رفتن سر کار از حدودای اواخر شهریور. 

رمز پست "ناباوری"  یعنی دو پست قبلی به همون رمز همیشگی پستهای رمزی تغییر پیدا کرد.ببخشید که از اونچه که  گفتم دیرتر این اتفاق افتاد. 

پست مال حدود سه هفته پیشه پس طبیعیه احساساتم مربوط به همون زمان هست و الان یه مقدار متفاوت شده. ممنون میشم بخونیدش...

کسی از دوستان جدید اگر رمز پستهای خصوصی رو نداره و وبلاگ داره، اینجا بگه تا به وبلاگش رمز رو بفرستم، در غیر اینصورت لطفاً به آدرس اینستاگرامم برای دریافت رمز پیام بدید. 

Shiva.1984

ایمیل کردن رمز برام یکم سخته ترجیحا اگر وبلاگ ندارید تو اینستاگرامم دایرکت بدید ممنون میشم. اگر هم که اینستاگرام و  وبلاگ ندارید ناچارا براتون ایمیل میکنم...

ممنونم که همیشه همراهم هستید. این روزها هم مثل همیشه به دعاهای خیر وانرژی مثبتتون خیلی نیاز دارم. 

کرونای لعنتی+عمل چشم دخترک

این مدت که نبودم درگیر  کرونا از نوع وحشتناکش بودم که زندگیم رو کاملا فلج کرده بود... از صبح 24 مرداد با سوزش گلو شروع شد و کم کم به سرفه و تب و لرز شدید و  از دست دادن حس بویایی و چشایی و بی‌حالی و ضعف بدنی شدید رسید ... در آخر هم بدنم شروع به کهیر زدن کرد جوری که از پیشونی تا کف پام یه جای سالم نمونده بود که از کهیر در امان مونده باشه، حتی لبهام کهیر زده بود و به شکل خنده داری ورم کرده بود و چهرم بدجور داغون شده بود... همش میخواستم بدنم رو نخارونم اما مگه میشد؟ یکی دو جا نبود که. هم متخصص عفونی رفتم هم دکتر عمومی و داخلی سه چهار مدل دارو دادند اما انگار تا دوره لعنتی این بیماری نگذره هیچ دارویی فایده نمیکنه. هنوزم درگیر کرونا هستم، صدام گرفتست، هنوزم سرفه میکنم و گاهی بدنم داغ میشه، اما خدا رو شکر از روزهای دیگه بهترم، کهیرم تا حد زیادی فروکش کرده، حس چشایی و بویاییم بعد پنج روز تا حدودی برگشته و حداقل انقدر خوب شدم که صبح برای خودم چای درست کنم! یعنی وضعیتم انقدر بد بود که برای درست کردن چای یا بیشتر کارها محتاج سامان بودم. خدا خیرش بده همسرم رو که عین پروانه دورم می‌چرخید و بهم می‌رسید.
این وسط خود سامان هم گرفته بود، تازه سامان از ۲۲ مرداد یعنی دو روز زودتر از من مریض شده بود، تب و لرز و بی‌حالی و بدن درد و از دست دادن حس بویایی و چشایی و کمی هم مشکل گوارشی، اما خدا رو شکر مال اون خیلی خفیفتر از مال من بود و بعد دو سه روز تقریبا علایمش از بین رفت، نیلا هم گرفت اما مال اون از همه ما خفیفتر بود و فقط کمی سرفه می‌کرد که اونم بدون داروی خاصی شکر خدا رفع شد...
حالا جالبه که ۲۲ مرداد من دوز دوم واکسن کرونا رو زدم و از یک روز بعد علایم من شروع شد ، بعید می‌دونم به واکسن ربط داشته باشه چون اولا سامان زودتر از من مبتلا شده بود، تقریبا همون روز که من واکسن زدم سامان حالش بد شد و ثانیا من حس میکنم موقعیکه واکسن میزدم کرونا داشتم اما هنوز علایمش رو نشون نداده بود و تازه دو روز بعد یعنی صبح ۲۴ مرداد علایمش شروع شد...
اصلا نمی‌دونم کجا و چطور گرفتیم، شاید از بیمارستان موقعیکه درگیر عمل چشم نیلا بودیم، شاید از جشن عروسی خواهرم، شایدم از جای دیگه نمی‌دونم اما خلاصه که خیلی سخت گذشت...
فعلا تا حدود بیست شهریور ماه از رفتن سر کار معافم، چهارده شهریور تست میدم و اگر خوب باشه تا یک هفته بعدش برمی‌گردم سر کار. خدا واقعا برای هیچکس نخواد، تازه با اینهمه عذاب من یکی می‌گفت کرونای تو از نوع شدید نبوده، بنده های خدا کسانیکه ریه هاشون درگیره. هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست به خدا. خدا خیر بده مامان و بابای سامان رو که روزی چند بار حالمو می‌پرسیدند، مادر سامان که خودش هم اصلا حالش خوب نبود و عفونت گوش و هزار مشکل جسمی دیگه امونش رو بریده بود، به خاطر حال و رور من آروم و قرار نداشت و انقدر تماس می‌گرفت و با نگرانی جویای حالم میشد که با وجود حال خرابم، کلی دلگرمی و حس خوب از اینهمه توجه مادرانش می‌گرفتم. امروز که بهش گفتم حالم از روزهای دیگه بهتره، از شادی سر از پا نمی‌شناخت و میگفت انقدر دعا کرده و از امام رضا سلامتی منو خواسته که آخر سر دعاش اثر کرده، الهی دورش بگردم، آخه یه انسان چقدر می‌تونه دلسوز و مهربون باشه؟ چقدر خدا دوستم داشته که فرشته های پاک و مهربونی مثل پدر و مادر سامان رو سر راهم گذاشته، یه عمر بابت خوبیها و محبتشون مدیونشونم. میدونم هیچوقت نمیتونم اینهمه خوبیشون رو جبران کنم، فقط از خدا می‌خوام برای من حفظشون کنه و بهشون سلامتی و عمر بابرکت بده.
دیگه این بیماری لعنتی باعث شد که اصلا نتونم بیام و خبری از وضعیتم و عمل چشم نیلا بدم. از اونجاییکه فعلا سر کار نمیرم و نمیتونم از سیستم اداره برای نوشتن پستم استفاده کنم، الان دارم با گوشی تایپ میکنم و طبیعتا باید کوتاه و مختصر بنویسم، با گوشی نوشتن اصلا راحت نیست.. 
+++++ چهارشنبه بیست مرداد چشم چپ دخترم عمل شد، خب دکتر گفته بود اول چشم چپش رو عمل می‌کنه و بعد بررسی می‌کنه اگر چشم راستش هم به عمل نیاز داشت چند وقت بعدش اونو هم عمل میکنه... دیگه ساعت هشت صبح همراه سونیا خواهر سامان رسیدیم بیمارستان. یه سری کارهای قبل عمل مثل بردن نیلا به کلینیک مشاوره بیهوشی بابت تاییدیه بیهوشی گرفتن و تشکیل پرونده قبل عمل و... رو انجام دادیم. تصورمون این بود که نیلا حدود ده و نیم یازده صبح طبق گفته دستیار دکتر عمل میشه اما برعکس حرف دستیار دکتر که گفته بود پنج ساعت ناشتایی کافیه به ما گفتند باید دست کم هشت ساعت قبل عمل ناشتا باشه که به خاطر  همین عملش به ناچار افتاد واسه ساعت یک و نیم دو. خدا رو هزار بار شکر نیلا از اونچه تصور میکردیم بهتر همکاری کرد، بخصوص از بابت گرسنگی و ناشتایی، زیاد هم بهونه نگرفت و یک ساعتی هم قبل عمل تو ماشین خوابید. فقط تو محیط بیمارستان یک‌جا بند نمیشد و همش باید دنبالش می‌رفتیم و طبیعتا از جهت کرونا تو اون بیمارستان شلوغ همش نگران بودیم. احتمالش هم هست من یا سامان از همون بیمارستان کرونا گرفته باشیم خدا داند.
خلاصه که حدود ساعت یربع به دو ظهر صداش  کردند که وارد بخش جراحی بشه، من که طاقت همراهی کردنش به بخش جراحی رو نداشتم و عمه سونیا بردش داخل اون قسمت... از یه جایی هم بچم قبل عمل خودش خواسته بود من برم تو بخش جراحی پیشش که دیگه عمش اومد بیرون و من رفتم داخل... دیگه بعد یربع که داخل قسمت جراحی بودم یه خانم اومد و با مهربونی نیلا رو ازم گرفت که ببره برای عمل. بچم نیلا انقدر تو گان و کلاه مربوط به عملش بامزه شده بود که تو بغل عمش چند تا عکس ازش گرفتم. حدود یکساعت و نیم بعد اینکه نیلا رو ازم گرفتند، بچم رو بردند ریکاوری و ما رو صدا کردند بریم پیشش. من که رفتم بخش ریکاوری، بچم خواب و بیدار بود و چشمش رو بسته بودند. دیگه هر چی هوشیارتر میشد بیشتر گریه و بی‌قراری میکرد و همش میخواست محافظ چشمش رو دربیاره. دیگه حدودای ساعت پنج بود که سامان هم اومد داخل بخش ریکاوری و با کمک هم لباسهای نیلا رو تنش کردیم و بچه رو آوردیم بیرون و بردیمش خونه. 
خدا رو هزار بار شکر همون‌طور که دعا کرده بودم عمل دخترکم راحتتر از انتظارم پیش رفت، یه خوبی بزرگش هم این بود که حتی یک شب هم بستریش نکردند.  
‌شب اول تا حدود ساعت یازده شب سونیا خونمون بود که تنها نباشیم و کمک حالمون باشه، اما هر چی اصرار کردم شب رو پیشمون بخوابه گفت حتما باید بره، دیگه از مامان خودم خواستم بیاد پیشمون که اونم همزمان با رفتن سونیا همراه رضوانه و شوهرش رسید خونمون. رضوانه و شوهرش هم بیست دقیقه ای از نیلا عیادت کردند و بعد رفتند. دیگه قرار بود پنجشنبه صبح  ۲۱ مرداد، نیلا  رو دوباره ببریم بیمارستان برای اولین ویزیت بعد عمل. دیگه دستار دکتر چشمش رو زیر دستگاه معاینه کرد و گفت عملش شکر خدا خیلی خوب بوده، دیگه سه تا هم قطره داد که باید به فاصله های کوتاه از هم تو چشمش میریختیم. اتفاقا سختترین قسمت ماجرا همین قطره ریختن بود چون نیلا برخلاف تصورمون خیلی زود با چشم بندش کنار اومد و اصلا بابت اون اذیتمون نکرد که کلی هم جای تعجب داشت و خیلی از این بابت شاکر خدا شدم، اما خب موقع قطره ریختن بخصوص روزای اول خیلی گریه میکرد، یعنی موقع ریختن قطرش حتما به حضور دو نفر نیاز بود که یکی چشمش رو باز نگه داره و اون یکی قطره رو بریزه که از این جهت حضور مادرم خیلی موثر بود... یه بدی هم که داشت فاصله کوتاه بین قطره ها بود و همش باید حواسمون میبود قطره ها یادمون نره. دیگه قرار بود مادرم چند روزی بمونه که متاسفانه همینکه حس کردم من و سامان کرونا گرفتیم فرستادمش خونه و دیگه با سامان دوتایی قطره های نیلا رو میریختیم. ولی افسوس که کرونای ما کار خودشو کرد و مادرم هم مبتلا شد و اونم به خواهر بزرگم مریم و شوهرش و بچه ها داد... الان هم مادرم و هم خواهرم و خونوادش کرونا دارند، خیلی خیلی نگرانشونم، بدیهیه که به خاطر جدایی و قهر من و خواهر بزرگم زیاد از حال اون و خانوادش اطلاع ندارم اما مادر من تقریبا شرایطی که من پشت سر گذاشتم رو داره، یعنی تب و لرز و سرفه و از دست دادن بویایی و چشایی و بیحالی و خستگی... اما سیتی اسکن انجام داده و خدا رو شکر ریه اش خیلی خیلی کم و ناچیز درگیر شده که دکتر گفته جای نگرانی نیست، اما تاکید کرده اگر تنگی نفس گرفت سریعا مراجعه کنه... خلاصه که باز شکر میکنم مادرم با این سن و سالش دچار نوع بدتر از این نشده، انشالله در ادامه هم وضعیتش بدتر نشه و روز به روز روند بهبودی رو طی کنه. شنیدم حال خواهر بزرگم و پسر کوچکش هم تعریفی نداره، یعنی مادرم بهم گفت،, انشالله که اونا هم خیلی زود خوب بشن و این بلا از سر هممون رد بشه. چه بیماری بدی هست این کرونا، خدا شرش رو از سر ملت بیچاره ما کم کنه که مردم رو‌ اسیر خودش کرده.
دیگه شنبه همین هفته سی مرداد سومین ویزیت نیلا بعد عمل انجام شد و دکتر گفت می‌تونه دو تا قطره هاش رو قطع کنه. چشم  بندش رو هم که یک هفته بعد عمل برداشتیم. حالا دکتر تو ویزیت سوم گفت ۲۱ شهریور باید مجددا بیهوش بشه که بخیه های چشمش رو بردارند، گفت حین عمل برداشتن بخیه ها از چشم راستش هم عکس میگیرند و اگر لازم باشه اونو هم عمل می‌کنند. یعنی ممکنه همون ۲۱ شهریور که بخیه چشم چپش رو تو اتاق عمل برمیدارند، بررسی کنند و اگر لازم باشه چشم راستش رو هم عمل کنند. دیگه هر چی خدا بخواد، ولی خب از یه جهت هم میگم بهتره یکدفعه چشم راستش هم عمل بشه که دیگه بچم کلا راحت بشه. دیگه توکل به خدا.
+++++ پست قبلی رو که رمزی کردم و رمزش با رمزی که قبلاً به دوستانم دادم فرق داره،پست خیلی مهمی هست از نظرم... دوست دارم همه بخونیدش اما خب به دلایلی فعلا رمزش با سایر پستهای رمزی فرق داره اما انشالله طی چهار پنج روز آینده رمزش رو مثل باقی پستهای رمزدار میکنم... 
شرمنده که مجبورم کامنتهای زیباتون رو در پست قبلی بدون پاسخ تایید کنم، خودتون میدونید که من اصلا عادت به‌بیجواب گذاشتن هیچ کامنتی عادت ندارم و از این کار هم به شدت بیزارم و همیشه هم مفصل و با جزییات پاسخ میدم اما الان هم با گوشی می‌نویسم و تایپ کردن پاسخها برام خیلی سخته هم حال جسمیم هنوز انقدرها خوب نیست و در دوره نقاهت بیماری هستم. خلاصه  که بابت تایید کامنت های پست قبلی بدون پاسخ عذر منو بپذیرید...

ناباوری....

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آنچه در مراسم ازدواج خواهرم گذشت +عمل چشم دخترکم

گفتنی ها خیلی زیاده و فرصت کم...ببینم میتونم برای اولین بار تو زندگیم خلاصه وار بنویسم؟


مراسم ازدواج خواهرم چهارشنبه هفته قبل سیزده مرداد برگزار شد، خدا رو شکر مراسم خوب و آبرومندانه ای بود. اما قبل مراسم حسابی اذیت شدم، خب ما از زمان شروع کرونا کم و بیش شیفتی و با نوبت بندی سر کار میایم، اما به خاطر مراسم تحلیف ریاست جمه.وری مجبور بودیم هفته قبل رو به طور کامل سر کار حضور داشته باشیم،اونم دقیقا هفته ای که مراسم عروسی خواهرم بود. البته قرار بود عروسی رضوانه هشت مرداد باشه که به دلایلی کنسل شد و افتاد سیزده مرداد و کلا برنامه هام به هم ریخت بخصوص عمل نیلا که به خاطر عروسی خواهرم به تعویق افتاد. 

یکی دو روز آخر قبل مراسم تحل.یف رئ.یس جم.هور کارمون خیلی خیلی زیاد شده بود، میدونستم چقدر قراره سرمون شلوغ بشه و اصلا امکان مرخصی گرفتن برای روز چهارشنبه نیست اما بازم با رئیسم مطرح کردم اما خب طبق انتظارم گفت حتماً باید بیاید اما زودتر از سایرین برید...دیگه چهازشنبه تازه ساعت یربع به دو ظهر از اداره راه افتادم به سمت آرایشگاه، مراسم هم قرار بود ساعت شش و نیم شروع بشه، قبل آرایشگاه رفتم و از یه مغازه کفش فروشی خیلی سریع یه صندل دخترونه برای نیلا گرفتم که با لباسش ست باشه، آخه کفشی که داشت زیاد به لباسش نمیومد . صندل صفیدی هم که تو خونه داشت براش کم و بیش کوچیک شده بود، خدا رو شکر خیلی زود خریدمو انجام دادم و ساعت یربع به سه ظهر آرایشگاه بودم. تا ساعت 5 آرایش صورت و موهام طول کشید، بد نشده بودم اما خب به اندازه سایر مراسم هایی که پیش این آرایشگرم میرفتم راضی نبودم. بعد آرایشگاه هم سامان اومد دنبالم و تند و سریع رفتیم به سمت خونه، پرستار نیلا و دخترش خونمون بودند تا من و سامان بتونیم به کارامون برسیم. دیگه همینکه رسیدیم تند و تند کارامونو کردیم، خیلی دیر شده بود، عسل دختر ماریا (پرستار نیلا) لباس مهمونیم رو که چروک شده بود با مهارت اتو کرد، بعد هم لباسهای نیلا رو پوشوند و من و سامان هم با عجله و استرس زیاد حاضر شدیم و تقریباً همزمان با پرستار نیلا و دخترش از خونه زدیم بیرون...از قبل تصمیم داشتم هر چقدر هم که دیر بشه در حد یربع هم شده بریم آتلیه، چون میدونستم شاید کلاً بیشتر از دوساعت به مراسم رضوانه نرسیم و تصمیم گرفته بودم حالا که اینهمه هزینه کردیم و مایه گذاشتیم حداقل یه عکس بندازیم (به خواهرم گفته بودم به خاطر سر کار بودنم، با یکساعت تاخیر میرسم و برنامه تو هم غیر منتظره بوده و هیچ جوره هم نمیتونم به موقع برسم و اونم به ناچار قبول کرده بود). خلاصه تند و تند رفتیم آتلیه، طبق انتظارم نیلا خانم اصلاً همکاری نکرد و نذاشت اصلاً ازش عکس تکی بندازیم، حتی عکس سه نفره درست و حسابی هم نشد بگیریم و سامان حسابی عصبی شده بود و کلافه، دیگه چند تا عکس سه تایی گرفتیم که به خاطر درست نایستادن نیلا چنگی به دل نزد و دیگه آخرش مجبور شدیم من و سامان عکس دوتایی بگیریم و یکی دو تا عکس نسبتاً مناسب هم من و نیلا بدون سامان بندازیم که دیگه وقت نشد عکسها رو انتخاب کنیم چون خیلی دیر شده بود.

 دیگه با سرعت رفتیم سمت تالار، خیلی استرس داشتم از بابت اینکه تاخیرمون از یکساعت هم بیشتر بشه چون مسیر رو هم باید پیدا میکردیم. حدود یکربع به هشت رسیدیم، رضوانه اینا هم تازه ده دقیقه بود رسیده بودند...خب من با خودم فکر کرده بودم اگر خواهر بزرگم پیش بقیه فامیل نشسته باشه و من بخوام به اونا سلام کنم، بابت حفظ آبرو هم که شده حتما به خواهرم هم سلام میکنم و نمیذارم بقیه متوجه مشکلمون بشن، اما اگر جدا بود و پیش بقیه نبود هیچ ارتباطی حتی در حد نگاه هم باهاش نداشته باشم چه برسه به سلام و علیک. وقتی وارد شدیم مریم کنار عمه و دخترعمم (مادرشوهر و خواهر شوهر رضوانه) نشسته بود، اما حتی سرش رو بلند نکرد که من بخوام بهش نگاه کنم چه برسه سلام.خیلی هم ناراحت و تو خودش بود، قطعاً اگر بهم نگاه میکرد بهش یه سلام ساده میکردم که نکرد. از اون طرف هم سامان با مجید هیچ سلام و علیکی نکرده بود، درواقع اونا هم اصلاً تمایلی نشون ندادند، نمیدونم شاید اینطوری بهتر هم شد.

 دخترکم تو لباس عروس و اون گل سر و گیره های قشنگش عین ماه شده بود اما مریم اصلاً نگاهش هم نکرد، همون کسی که یه زمانی براش میمرد و میگفت هیچ فرقی با بچش نداره، البته زیاد هم از این برخوردها ناراحت نشدم، چون کاملاً انتظارش رو داشتم و به خودم قول داده بودم بابتش زیاد هم دلگیر نشم، حتی انتظار داشتم خواهر زاده هام هم سمت نیلا نیان که اینطور نشد و عسل و رادین حسابی بچم رو تحویل گرفتند. وقتی برخورد عسل با نیلا و حسرتی که از ندیدن طولانی مدت و شاید همیشگیش دخترکم داشت رو تو نگاه عسل دیدم، انقدر دلم گرفت و افسوس خوردم که چرا بچه ها باید اینطوری قربونی روابط بزرگترها بشن، دختر من که خواهر برادری نداره حداقل دخترخاله و پسرخالش  میتونستند جای خواهر و برادرش رو بگیرند که نشد، صد حیف...

مریم هم خیلی تو خودش و ناراحت بود، شاید باورتون نشه، اما دلم براش سوخت، انگار غم عظیمی تو نگاهش بود، اما سعی کردم به یاد گذشته و تجربیات تلخم باهاش بیفتم و سعی کنم حداقل دلسوزی نکنم ولی خب زیاد هم موفق نشدم! لعنت به دل نازک و حساس من!

خواهرکم تو لباس و آرایش عروس خیلی زیبا شده بود، ترجیح داده بود آرایش لایت اروپایی رو انتخاب کنه، خوب شده بود و تغییر عجیب غریب هم نداشت. آرایش و لباس من هم در مجموع خوب بود، لباسم که به نظرم از بقیه مهمونها بهتر بود. حدوداً یکساعت و نیم تو تالار بودیم که نصفش رو من دنبال نیلاخانوم میدوئیدم، یه جا بند نمیشد که، یا وسط بود در حال رقصیدن یا در حال بدو بدو و بیرون رفتن از تالار تو باغ و... موقع شام که رسماً بشقایم تو دستم بود و مشغول سروکله زدن با نیلا بودم که مدام تو محوطه باغ تالار در حال شیطنت و بدوبدو بود و با آب نمای تالار آب بازی میکرد و خودشو خیس آب کرده بود! دیگه برای اینکه جیغ نزنه، مجبور میشدم خیلی هم بهش گیر ندم و خودمو باهاش وفق بدم، چون راستش از اینکه جیغ بزنه خجالت میکشیدم. 

باغ تالار هم تو شهران بود و خیلی هم زیبا بود، غذاها هم عالی بود، منم تا جایی که تونستم رقصیدم اما نیلا خانوم طبق معمول اجازه نداد دو تا عکس درست و حسابی از خودمون با عروس بگیرم! حدود ساعت نه و نیم هم که عروس و دوماد از تالار اومدند بیرون و مراسم آتیش بازی و... برگزار شد. بعد هم که رفتیم سمت خونه مادرشوهر رضوانه (خونه عمم) که جلوی پای عروس و دوماد گوسفند قربانی کردند. اونجا هم تو پارکینگ آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم، یه رقص دونفره هم با سامان کردیم. در نهایت هم به اتفاق هم راهی خونه رضوانه شدیم که تو یه منتطقه دلباز تو چیتگر بود، تو مسیر هم کلی بوق بوق کردیم، البته تعداد ماشینها کلاً سه تا بود. خب من تا اونموقع هیچیک از وسایل جهیزیه رضوان رو ندیده بودم، خدا رو شکر محوطه ساختمونشون که خیلی عالی بود. وسایل رضوانه هم خوب و آبرومندانه بودند. تو همه  این جاهایی که رفتیم سعی کردم کوچکترین ارتباط و نزدیکی با مریم و شوهرش حتی در حد نگاه نداشته باشم (البته اونا هم متقابلاً همینطور بودند) اما تا تونستم با بچه هاش گرم گرفتم، چون از ته دلم دلتنگشون شده بود، پسر کوچیکش رو تو همون فرصت کم کلی ناز و نوازش کردم، حیف که دیگه حالاحالاها نمیبینمشون. دلم خیلی براشون تنگ میشه...

خلاصه که سعی کردیم همراه بقیه فامیل از خونه رضوانه بیرون بیایم و نذاریم لحظه آخر ما و مریم و شوهرش و مامانم تو خونه رضوانه تنها شیم، به پیشنهاد سامان زودتر اومدیم بیرون و سر کار رفتن صبح زود فرداش رو بهونه کردیم...با همین ترفندها کمترین حاشیه رو داشتیم، هر دو خانواده کوچکترین ارتباط چشمی و نزدیکی فیزیکی با هم نداشتند و همین  باعث شد تنش زیادی پیش نیاد، اما بعد مراسم و تو راه خونه حالت دلگیری خاصی داشتم بابت اینکه چرا باید کار به اینجا برسه که بچه ها قربانی اختلافات پدر و مادرهاشون بشن، حتی از اینکه خواهرم به نظر دلگیر و غمگین میرسید هم ناراحت بودم اما خوب میدونم که این رابطه هیچوقت درست شدنی نیست، بعیده چیزی تغییر کنه، بارها و بارها امتحان کردم و میدونم همین دوری و جدایی در نهایت به نفع خود ماست...

خلاصه که اینم از مراسم جشن ازدواج خواهر کوچیکم که سعی کردم کم و بیش کوتاه و مختصر تعریف کنم. چقدر دلم گرفته بود که بابا نبود و این شب رو ندید. میدونم روحش اونجا حاضر بود و از دیدن سروسامون گرفتن دخترش راضی و خوشحال. همون شب یکی از عمه هام خواب دیده بود بابا با لباس شیک و سفید مهمونی مشغول پخش کردن شکلات تو مزار هست و بینهایت خوشحال و شاده. میدونم بابام به همه چی آگاهه و روحش حاضر و ناظر بر احوال خانوادش هست.

**** دیگه اینکه قرار شده اگه خدا بخواد همین هفته چهارشنبه بیست مرداد عمل چشم نیلا انجام بشه. بابت شرایط کرونایی وحشتناک از بابت عمل چشمش نگران بودم، تصمیم گیری برام سخت بود که عمل کنم یا بازم عقب بندازم، در آخر زنگ زدم به دستیار پزشک نیلا که یه خانم جوونه و بهش گفتم تصمیم گیری برام سخته و تردید دارم، گفت هر طور صلاح میدونید اما عمل دختر شما بستری نداره و به نظرم مشکل خاصی ایجاد نمیکنه منم با خودم فکر کردم از کجا معلوم به تاخیر انداختن عملش درست باشه، از کجا معلوم چند هفته دیگه اوضاع بدتر از الان نباشه یا نیلا دوباره مریض نشه و ...خلاصه که تصمیمم رو گرفتم که همون چهارشنبه عمل کنه، بچم باید روز دوشنبه بره تست کرونا بده، مثل اینکه از ملزومات قبل عمله اما دستیار دکتر گفت شاید بتونه برای دختر من این قانون رو دور بزنه، دیگه ببینم چی پیش میاد، اگر قرار بر دادن تست بود میرم بیمارستان خصوصی عرفان یا یه جای تمیز دیگه تستش رو میگیریم که کمترین ریسک رو داشته باشه، امیدوارم بچم  همکاری کنه و خیلی اذیت نشه، شاید هم اصلاً گفتند تست لازم نداره. دیگه توکل به خدا.

با مادرشوهرم که دیشب صحبت میکردم گفت سعی میکنه برای قبل عملش برسه، از اونجا که منع تردد هست، گفت جریمه یک میلیون و پنجاه هزار تومنی رو میدن و میان فقط میگفت ترسش اینه که تو کرج برشون گردونن، دیگه باید ببینیم چی پیش میاد. البته انقدر مریضه که میدونم از جونش داره مایه میذاره که بیاد، بهش گفتم اگر میبینه حالش بده اصلاً خودشو اذیت نکنه، اما میگه دلش نمیاد و میخواد کنار ما و نیلا باشه و اونجا بمونه نگرانیش بیشتر میشه و.... منم خیلی دوست دارم بیان پیشمون اما از جهتی هم از بابت حال بد مامانش دل نگرانم. خلاصه که نمیدونم جسمش یاری کنه و بتونه بیاد اما دلش خیلی خیلی پیش ماست.

ازتون میخوام برای دخترکم دعا کنید عملش به خوبی و راحتی سپری بشه و عزیز دلم خیلی زود مشکلش حل بشه و حتی تاثیرات عمل روی روح و روانش هم اثر خوبی بذاره.

موضوعات این چند هفته اخیر....

این پست رو شنبه همین هفته نه مرداد نوشتم اما انقدر کار پیش اومد که تازه امروز چهارشنبه تونستم منتشرش کنم، از اون جهت میگم که زمانهایی که تو پستم اشاره کردم برای روز شنبه هست.نمیخوام گیج کننده بشه. 

از اونجاییکه چند تا موضوع نسبتاً بیربط رو میخوام بنویسم، هر مطلب رو با یه عدد از هم جدا میکنم:

1. یکی از ذوقهای عجیبی که این چندوقت پیدا کرده بودم و حسابی براش وقت و انرژی گذاشتم، درست کردن و تزئیین بالکن کوچیک خونمون بود طوری که بتونیم توش بشینیم و حتی دراز بکشیم! خدا میدونه چه انرژی و هیجانی براش گذاشتم! تو این دوهفته اخیر به تدریج بالکنمون رو بیشتر و بیشتر تزئیین و مبله کردم، یه سری وسایل از دیجی کالا سفارش دادم مثل آینه های به اصطلاح دکوراتیو کوچولو طرح ماه و ستاره و پروانه و یه مدل دیوارپوش برای دیوار بالکن و یه سری گلدون خیلی زییا و یه چراغ خشکل مخصوص فضای باز و یه سری ریسه با نور سفید زیبا با طرح ستاره و دوتا کوسن رنگی... اما خیلی جالبه که به جز اینا هشتاد درصد وسایل مثل میز و صندلی و قالیها و رومیزی و پنکه گیره ای و حتی قفسه های گلدون رو خودم داشتم و از وسایل تو خونه استفاده کردم. درواقع گرونترین وسایل همون وسایلی بود که تو خونه داشتم و این خیلی کمک بزرگی کرد ! فقط موندم چرا بعد یکسال و نه ماهی که تو این خونه بودیم تازه به این فکر افتادم! انقدر خشکل شده که حد نداره! دقیقاً شده یه بخش خیلی زیبا از خونمون که شبها تو سکوت و آرامشش تو فضای باز میشینیم و وقتی هم که هوا گرمه پنکه گیره ای کوچیکمون رو روشن میکنیم و تو نور ریسه ها و اون فضای زیبا و رویایی کلی لذت میبریم. شده یه انگیزه خوب برای زندگیمون.... از اونجاییکه به خاطر مشکل روحی نیلا یکماه و نیمه که تلویزیون رو جمع کردیم و بخصوص غروبها خونه سوت و کور و دلگیر میشه، همین درست کردن بالکن کلی برای من مایه دلخوشی و روحیه گرفتن بود و بعد یه دوره دل نگرانی و استرس بابت نیلا خیلی چسبید. حالا حتما عکسی ازش میذارم. 

2. هفته قبل سه شنبه پنج مرداد یه جوجه خشکل ناز برای نیلا خریدم، مدتی بود تو فکرش بودم و حس میکردم شاید یه حیوون یا پرنده خونگی بی خطر که منم ازش نترسم بتونه شرایط روحی و استرس نیلا رو خیلی بهتر کنه، ولی خب  نمیدونستم از کجا باید بگیرم، تا اینکه موقع برگشتن از سر کارم، دیدم روبروی یه مغازه تعمیر موتور، چندتا جوجه ناز تو یه محفظه ای با نرده نگهداری میشن، به تعمیرکار مغازه گفتم اینها رو از کجا خریدید که منم بگیرم، گفت نمیدونم من اینا رو از گلپایگان آوردم و محلی هستند، اما اگر خیلی دوست داری یکیش رو میتونی برداری، خب من از جوجه و پرنده و کلاً از خیلی حیوونها میترسم، حتی اگر هم نترسم از دست زدن بهشون خیلی خیلی وحشت دارم، از جوجه و کبوتر و گنجشک و مرغ و خروس و گربه و... ترس زیادی ندارم و به راحتی نزدیکشون میرم اما از بغل کردن و دست زدن بهشون خیلی میترسم و اذیت میشم، خلاصه از آقا تشکر کردم و یه خشکلش رو برداشتم و با اینکه تعارف کرد پولش رو لازم نیست بهش بدم، اما اندازه مبلغی که خودش خریده بود باهاش حساب کردم، از اونجاییکه اصلا نمیتونستم دستم بگیرم به فروشنده گفتم بذارتش تو جعبه، برگشت گفت به نظرم اگر میترسی نبری بهتره و ممکنه اذیت بشه و خیلی مواظبش باش. بهش گفتم برای دختر کوچیکم میخوام و خودم خیلی روی نگهداری موجود زنده حساسم و حتی حاضر نیستم پرنده ها رو تو قفس نگهدارم، اما اگر احساس کردم نمیتونم درست و حسابی ازش نگهداری کنم یا ازش میترسم میام و به شما برمیگردونم و پولش رو هم پس نمیگیرم. خلاصه که جوجه رو خریدم و تو راه خونه کلی به اسمش فکر کردم و در نهایت اسمش شد نازدونه!
با ذوق و شوق زیاد بردمش خونه و به نیلا نشونش دادم، خیلی خیلی زبل و سرحال بود، نیلا همون اول تلاش کرد بگیرتش تو دستش و من کلی خوشحال شدم که ازش نمیترسه، اما از اونجاییکه خودم از دست زدن به پرنده ها واهمه دارم، همینکه مجبور شدم بهش دست بزنم جوری ترسم رو نشون دادم که نیلا از همون موقع ازش بدجور ترسید. در واقع ترس من روش تاثیر گذاشت. تا یکروز بعد آوردن نازدونه به خونمون، همچنان ازش میترسید، تا اینکه با هزار جور سختی سعی کردم به ترس خودم غلبه کنم و بغلش کنم همین باعث شد نیلا هم ترسش بریزه و بگیره دستش و حتی روی سرش بذاره.... اینجا بود که فهمیدم واکنش من چقدر موثره تو رفتار دخترم.  نازدونه خیلی زیبا و تمیز و فرز و زبل بود، بچه که بودم یه جوجه زرد خشکل داشتم اما اصلا مثل نازدونه تند و تیز نبود. هر جا میرفتیم دنبالمون میومد و هزار بار نزدیک بود زیر پا لگدش کنیم، یکی دو بار هم این اتفاق از طرف سامان و نیلا افتاد و خدا فقط بهش رحم کرد که چیزیش نشد. جالبه که تو این مدت حتی یکبار هم فرش رو کثیف نکرد، چیزی که من و سامان خیلی روش حساس بودیم و به خاطر همین دوست نداشتیم بیاریمش بیرون از سبدش، اما از یه جایی دلمون براش سوخت و میاوردیمش بیرون ولی حتی یکبار هم کثیف کاری نکرد...نیلا حسابی باهاش سرگرم بود و منم بینهایت بهش علاقمند شده بودم، حتی سامان هم که از همون اول گفت برای چی خریدی و ببر بهش پس بده، از یه جایی به بعد حسابی دوستش داشت و گفت میتونیم نگهش داریم، حتی از دو روز بعد آوردن نازدونه به خونه تصمیم گرفتم یکی دیگه هم بخرم که با نازدونه جفت بشه و اسمش رو هم بذارم ناردونه...انقدر این بچه سالم و سرحال بود که مطمئن بودم صحیح و سالم بزرگ میشه و هیچیش نمیشه و تصمیم گرفته بودم کمی که بزرگتر شد بدمش مادرشوهرم که ببرتش شمال و بده به یه خانم روستایی، اما نیلا خانم بعد اینکه ترسش ریخته بود جوجش رو خیلی محکم تو دستش میگرفت! اونم با فشار. از طرفی نازدونه هم همش زیر دست و پا بود و گاهی ممکن بود ناخودآگاه گوشه پامون بگیره بهش چون گاهی متوجه نمی‌شدیم دنبالمون اومده، اما با این حال بعدش همچنان سرحال بود. روز جمعه هشت مرداد بود که دیدم نازدونه طفلکم به نظر بیحال میرسه، دنبالمون میومد اما با سرعت کم، دوست نداشت مثل سابق از روی مبل و صندلی بپره، خیلی به من می‌چسبید و همش میخواست بره زیر لباسم.الان میفهمم شاید سردش بوده... از ظهر جمعه به بعد خیلی بیحال شد، همش چرت میزد، از اونجا به بعد جدی جدی نگران شدم، در عرض یکساعت جوجه ای که راه میرفت و کم و بیش جیک جیک میکرد، بطور کامل بیحال شد و چشماش رو مدام میبست و سرش و بدنش مدام میفتاد! هول کرده بودم، رفتم تو اینترنت خوندم باید تو این موقعیت چکار کنم! گفتن آب قند و استامینوفن و قرص سرماخوردگی خوبه، هم آب قند رو امتحان کردم و هم استامینوفن رو اما فایده ای نداشت....داشتم دق میکردم، سامان رو که خواب بود با ناراحتی بیدار کردم، سامان که دیدش گفت بعیده بمونه، با اشک و گریه گذاشتمش تو سینی و بردمش تو بالکن. بازم امید داشتم آب قند و قرص اثر کنه یا هوای آزاد حالش رو بهتر کنه، اما طفلکم چنددقیقه بعد رفت. نمیدونم شاید به نظر خنده دار و مسخره بیاد اما من رسماً به هق هق افتاده بودم! سامان متعجب نگام میکرد، میگفت منم خیلی ناراحت شدم اما خدایی اینجور گریه کردن برای جوجه هایی که معمولا میمیرند عجیبه و تو بیش از حد وابسته شده بودی بهش! گفتم آره شاید به نظر خنده دار بیاد، اما از دست دادنهای زیاد من تو زندگی باعث نشده قویتر بشم بلکه حساسترم هم کرده، دل نازکترم کرده.... الهی بمیرم، سامان بچه رو تو دو تا دستمال کاغذی پیچید و گذاشت تو مشما! بهش گفتم سامان تو رو خدا ببرش بیرون تو خاک دفنش کن! سامان میگفت خاک از کجا پیدا کنم؟ بیخیال شو مرضیه، تو قشنگ تو نقش مادریت فرو رفتی، کجا دفنش کنم؟؟؟ دیدم راست میگه اما اشکام بند نمیومد، همش یاد صحنه های شادی و شیطونیمون تو این چند روز میفتادم و هی با خودم میگفتم نکنه من مقصر بودم؟ نکنه باید جاش رو گرمتر نگه میداشتم؟ نکنه زیادی از سبدش بیرون آوردمش؟  اما از طرفی هم فکر میکردم بغل کردنهای محکم نیلا در حد خفه کردنش باعث این اتفاق شده، چون سامان میگفت به نظر میرسید کنار بال راستش آسیب دیده بود و انگار شکستگی داشت... شاید به نظرتون مسخره برسه اما برای نازدونه صلوات فرستادم و بدون اینکه نگاش کنم راهیش کردم. الان فقط خدا رو شکر میکنم یکساعت قبل رفتنش یه عالمه آب بهش دادم و سعی کردم کمی از کف دستم بهش دونه بدم...در نهایت هم با کلی قربون صدقه وقتی حالش بد بود بهش رسیدگی کردم و در آخر هم تو بالکن و هوای آزاد از دنیا رفت....خیلی خیلی غصه خوردم اما انگار قسمت نبود تو خونمون بمونه. عجیب بود اینهمه وابستگی و حس مادری فقط بعد سه روز....حتی بهش میگفتم مامان جان!!! منی که وقتی میدیدم یکی سگ یا گربش رو مامان یا دخترم صدا میکنه، چندشم میشد یا میگفتم چقدر چیپ و لوس! اما خودم گاهی وقتی میخواستم نازدونه رو صدا کنم میگفتم "مامان جان" تازه فقط برای یه جوجه کوچیک! اونوقت بود که فهمیدم قضاوت کردن چقدر راحته....
اینهمه نوشتم درمورد یه جوجه کوچولو، شاید به نظرتون خنده دار باشه اما واقعاً از دست دادنش برام گرون تموم شد، اولین موجود زنده تو خونمون بود، فقط خدا رو شکر بعد رفتنش، نیلا خیلی هم بهونش رو نگرفت، بهش گفتم نازدونه از بالکن پرواز کرد به سمت آسمون پیش خدا! نیلا تصوری از مرگ نداشت و نداره، ، فقط گاهی میپرسه نازدونه خوابیده؟ میگم نه، بعد خودش میگه رفته آسمون.... خلاصه که برعکس تصورم واکنش خیلی بدی هم نداشته.
اینم از موضوع جوجه قشنگی که فقط سه روز مهمون خونمون بود و تو همون سه روز کلی حال دلمونو خوب کرد...امیدوارم اگه در حقش به خاطر ناآگاهی خودم کوتاهی کردم خدا منو ببخشه.
3. نمی‌دونم قبلا نوشتم یا نه اما عمل نیلا در نهایت افتاده برای بیستم مرداد.... دکتر فقط چهارشنبه ها عمل میکنه، این هفته به خاطر برنامه تحلیف و کار زیادی که داشتیم نشد وقت عمل بگیرم، دو هفته پشت سر هم نیلا مریض بود و باز نشد عمل بشه هفته پیش به خاطر مراسم عروسی رضوانه عمل رو عقب انداختم که بدبختانه در نهایت عروسی هفته قبل کنسل شد و خلاصه انقدر عمل طفلکم جابجا شد که قرار شد آخرش هفته آینده چهارشنبه 20 مرداد عمل بشه، از طرفی خیلی نگران کرونا هستم بخصوص که روز به روز هم شرایط بدتر میشه و به حد فاجعه رسیده، خب من هم تصمیم گرفتم نیلا رو بیمارستان دولتی عمل کنم و خواهر شوهرم میگه وضعیت بیمارستانهای دولتی بدتره اما به نظر من کرونا در هر حال خطراتش رو در هر مکانی داره، من از همون اول درمورد بیمارستان دولتی و  خصوصی برای عمل دخترم تردید داشتم که در نهایت کارها طوری پیش رفت که قرار شد بیمارستان لبافی نژاد که دولتیه عملش کنیم. مادر و پدر سامان قرار بوده برای عمل نیلا بیان تهران، دلشون هم خیلی برای ماها تنگ شده، چهارماه و نیمه بچه هاشون رو ندیدند، سر عمل نیلا هم مثل همیشه دوست دارند حضور داشته باشند و کنار ما باشند، اما اصلا نمیدونم به خاطر محدودیت های کرونا بتونند بیان تهران، هم تهران و هم رشت قرمزه، دراقع سیاهه وضعیتش و فکر نمیکنم بهشون مجوز بدند، یه سری که باباش رفته بود برای گرفتن مجوز، گفته بودند برای عملش پدر و مادر بچه هستند و چه نیازی به حضور شماست؟ وقتی هم بابای سامان تلاش کرد قانعشون کنه، گفتند باید مدارک پزشکی بچه رو نشون بدید. تازه این برای چندهفته پیش بود که قرار بود نیلا عمل کنه و به خاطر مریضیش کنسل شد، اونموقع کرونا تلفات کمتری داشت، الان که مادرشوهرم میگه احتمال زیاد اصلاً مجوز هم ندند، حتی میگه الان با جریمه هم اجازه تردد نمیدن و از همون کرج ماشینها رو برمیگردونن، خلاصه که خیلی ناراحت میشم اگه نتونند بیان، غیر موضوع عمل نیلا،دلم هم خیلی براشون تنگ شده، تازه خونه رو کلی تغییرات دادم که لحظه شماری میکنم بیان و ببینن، راستش رو بخواید دلم برای خودم میسوزه چون هر تغییری تو خونم بدم باید منتظر پدرشوهر و مادرشوهرم باشند که بیان و ببینن، وگرنه تو خونه ما هیچکی جز پرستار نیلا رفت و آمد نمیکنه که بخواد متوجه خریدهای جدید یا تغییر دکوراسیون خونمون بشه. منم هیچکدومش رو تا الان به مادرشوهرم نگفتم تا وقتی میاد غافگیر بشه اما چه میشه کرد که اصلا معلوم نیست بتونند تو این اوضاع وحشتناک کرونا مجوز بگیرن.  مدتهاست ذوق دارم بیان و سرویس خواب نیلا و فرش اتاقش و دکور بالکنم و خریدهای دیگم رو ببینن. چند تا وسایل آشپزخونه هم تو حراجی نزدیک خونمون گرفتم که بهش هدیه بدم. خلاصه که کاش بشه بیان.
۴ .همونطور که گفتم عروسی خواهر کوچیکم افتاد برای همین چهارشنبه سیزده مرداد (یعنی در واقع همین امروز که دارم پستم رو با تاخیر چهار روزه منتشر میکنم!) اولش قرار بود جشنش جمعه هفته پیش باشه که پدرشوهر رضوانه تماس گرفت و با دلایل خودش گفت بهتره به خاطر شرایط بد کرونا بذاریم برای بعد محرم و صفر... که در نهایت همسر رضوانه به خواست خودش عروسی رو انداخت همین چهارشنبه! حالا بدبختی اینه که من این هفته چهارشنبه (یعنی امروز که تازه می‌خوام پست رو منتشر کنم) به هیچ عنوان نمیتونم مرخصی بگیرم، حتی همکارای دیگمون تا شب هستند و همینکه بذارند من زودتر برم خونه خیلی لطف کردند و منت سرم گذاشتند! خلاصه که همه چیز قاطی شده، باز خوبه مهمونای رضوانه به سی نفر هم نمیرسند و باغ تالار هم گرفتند و فاصله ها زیاده و همه هم قراره دو تا ماسک بزنند، از طرفی به خاطر اینکه مهمونها همه خودی هستند و عمو و خاله اند، (همسر رضوانه پسرعممه) انقدر بابت لباس و آرایش و ... حساس نیستم، خدا رو شکر لباس دارم، وقت آرایشگاه هم گرفتم و قراره بدو بدو از سر کارم مستقیم برم آرایشگاه و یه آرایش معمولی مو و صورت انجام بدم، فقط ناراحتیم اینه که به خاطر عوارض  قرصهایی که میخورم تمام صورتم لک و جوش و آکنه شده و خیلی خیلی ناراحتم، اصلاً اغراق هم نمیکنم، واقعاً وحشتناکه و حتی بدون ماسک اعتماد به نفس کافی ندارم که برم خرید یا حتی همکارا منو ببننند، خب به خاطر مشکلات هورمونی خیلی وقتها تو زندگیم صورتم آکنه یا جوش داشته اما در این حد اصلا نبوده و اینا دقیقا عوارض قرصهای افسردگیه. هفته دیگه میرم پیش دکترم ببینم چکار میشه کرد و میشه داروها رو عوض کرد یا نه... 
همونطور که گفتم پستم رو شنبه نوشتم و امروز تازه منتشرش میکنم. هرکاری کردم نشد امروز رو مرخصی بگیرم! تازه همینکه گذاشتن زودتر برم، کلی لطفب کردند. این شده که باید تا ظهر اداره باشم و بعد تند تند از سر کار برم آرایشگاه و خودم و نیلا رو آماده کنم و... شانس منه ها، اینهمه شیفتی بودیم و دو روز تو هفته میرفتیم اداره، عدل درست روز عروسی خواهرم و روزهای قبلش باید میرفتم سر کار...
انقدر بابت حاشیه های حضور خواهرم و خانوادش تو جشن رضوانه و نوع برخوردها و حرف و حدیث های بعد مهمونی نگرانم که حد نداره. خدا خودش به خیر بگذرونه.
خدا کنه امروز به موقع به کارها برسم و یا اینکه حداکثر با نیم‌ساعت تاخیر به مراسم برسیم. کاش بتونیم و وقت بشه و نیلا هم همکاری بکنه قبل حرکت به سمت تالار خیلی سریع و فرز بریم آتلیه و سه تایی عکس بگیریم، حیفه عکس نگرفتن بعد اینهمه آرایش مو و صورت اونم بعد اینهمه مدت تازه تو شرایطی که دیگه حالا حالا ها تکرار هم نمیشه. بماند که امید زیادی به همکاری کردن نیلا تو آتلیه و درست ایستادنش ندارم حقیقتا...خدا کنه لاااقل بذاره یه عکس سه تایی هم که شده بگیریم...
خلاصه اینم یه سری اخباری که دوست داشتم بنویسم، و نوشتن پستم و انتشارش کلی عقب افتاد، حرفهای دیگه ای هم بود که میذارم برای بعد.
ممنون از همراهیتون.

آنچه بر ما گذشت -رمز قبلی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ممنونم

حالم خوب نیست، شرمنده که نمیتونم پیامهاتون رو در پست قبلی جواب بدم... برای هر یک از کامنت هایی که گذاشتید کلی حرف و جواب داشتم اما توان پاسخ دادن رو ندارم... انقدر این چند روز نیلا حالش  بد و پریشون  بود که اگر هم فرصتی بود فقط میخواستم به اون برسم و به اون توجه کنم.

فعلا  پیامهای پر از همدلی و همدلیتون رو بدون پاسخ تایید میکنم اما چون عادت ندارم پیامی رو بی‌جواب بذارم و احساس میکنم ممکنه در حق مخاطبی که اینقدر برام وقت گذاشته، اجحاف کرده باشم، اکر عمر و توانی بود، سعی میکنم در اولین فرصت پاسخ بدم، ولو بصورت کوتاه و مختصر، اگر هم نشد که خواهش میکنم منو ببخشید و بدونید هر پیام رو گاهی دو سه بار خوندم و برام مهم بودند و با بعضی از اونها گریه کردم بسکه از ته قلب و خالصانه بود.

فقط کاش دوستانی که در اینستاگرام یا جای دیگه رمز رو از من گرفتند نظرشون رو در وبلاگم می‌نوشتند نه بصورت دایرکت اینستاگرام و پیامک و واتس آپ و حتی پیام خصوصی...اینطوری خیلی زیباتر بود و تاثیرگذارتر.

به هر حال از لطف و نگرانی همگی ممنونم. خدا شما رو برای من نگه داره که تو این وانفسای زندگی فقط از شماها و دو سه نفر دیگه محبت و توجه خالصانه دریافت میکنم. دوستتون دارم.

همه چیز رو نمیشه اینجا نوشت، حتی در پستهای خصوصی و رمزدار  هم نمیشه گفت، فقط می‌خوام  برای من  و همسرم و نیلامون دعا کنید. برای زندگی ای که این روزها از همیشه آشفته تره و حتی گاهی در آستانه فروپاشیه، دعا کنید... برای سلامتی دخترکم دعا کنید و اگر در توانتون بود چند صلوات بفرستید.

ممنونم عزیزانم

آتش درون-رمز قبلی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.