بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

روزهای پر هیاهوی مهرماه - بازگشت به کار

سلام عزیزان. خب من بعد از حدود ده دوازده روزسخت و طاقت فرسا برگشتم که بنویسم.

واقعا چند روز گذشته بهم سخت گذشته. دروغه اگر بگم اونقدرها هم سخت نبود چون حقیقت اینه که اتفاقاً خیلی هم سخت بود. خب من همه جوره پیشبینی میکردم که فشار زیادی بخصوص اون اوایل بهم وارد بشه  و وقتی هم که در موقعیتش قرار گرفتم دیدم که کاملاً درست حدس زده بودم و فقط چون انتظارش رو داشتم سعی میکردم مدیریت کنم و باهاش کنار بیام. این مدت همه جوره تحت فشار بودم، روحی، جسمی، روانی...

++++++ پست قبلیم مربوط میشد به یک روز قبل جشن شکوفه های دخترک عزیزم. مادرم روز یکشنبه 30 شهریور به درخواست من اومد خونمون. احساس میکردم به حضورش در روزهای ابتدایی مهرماه نیاز دارم. از طرفی هم خب بهتر میبود روز جشن شکوفه های نیلا، نویان با من نمیومد و پیش مادرم میموند که همین اتفاق هم افتاد و خوشبختانه لازم نشد نویان رو هم با خودم ببرم که به نظرم خیلی هم بهتر شد و من با خیال راحتی بیشتری کنار دخترم در روز جشن آغازمدرسه اش بودم  و با هم وقت گذروندیم.

روز31 شهریور ماه نیلا رو که از چند روز قبل کلی ذوق جشن شکوفه هاش رو داشت ازخواب نازبیدار کردم و مانتو شلوار صورتی رنگ مدرسه اش رو تنش کردم و کلی قربون صدقش رفتم و صورتش رو بوسیدم و از زیر قران ردش کردم و به اتفاق همسرم راه افتادیم و رفتیم مدرسه دخترم. قرار بود ساعت نه صبح جشن شکوفه هاش برگزار بشه. البته همسرم باید میرفت سر کار و ما رو دم در مدرسه پیاده کرد و خودش رفت (دوست داشتم اونم حضور میداشت اما مقدور نبود و منم زیاد اصرار نکردم).

من از همون لحظه ای که پامو داخل مدرسه نیلا گذاشتم و آهنگ های خاطره انگیز آغاز مدرسه پخش میشد (بوی ماه مهر، باز آمد بوی ماه مدرسه - همشاگردی سلام و ... ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران...) یه بغض سنگین راه گلومو بست و چندبار تو حیاط مدرسه چشمام اشکی شد که البته خیلی جلوی خودم رو گرفتم که اشکام نریزند! اما خب چشمام قرمز  و اشک آلود بودند. یه نگاه به همه مامانها انداختم اما هیچکدوم از مادرها مثل من اشکشون دم مشکشون نبود و اصلاً خودم هم نمیدونستم برای چی انقدر دلم گریه میخواست و بغض داشتم! نمیدونستم بابت کلاس اولی شدن و بزرگ شدن دخترم بود یا بابت زنده شدن خاطرات مدرسه و گذشته های خودم، احتمالاً هر دو بود و به احتمال بیشتر گزینه دوم! (ادامه پست در قسمت ادامه مطلب، لطفا ادامه متن رو دنبال کنید.)

  

ادامه مطلب ...