سلام دوستان عزیزم
ممنونم بابت پیامهاتون در پست قبل. خدا رفتگان همه رو رحمت کنه انشالله. این مدت چندباری سر مزار سوگند جان رفتیم و دلم میخواست میتونستم پست جدیدی از روزمرگیهای این چند روز و روتین تکراری زندگیم بگذارم اما میذارمش برای چند روز بعد انشالله. الان نیاز به یه مشاوره فوری ازتون دارم که پاسخش خیلی برای تصمیم گیری من مهم و تعیین کننده هست و خیلی ممنونتون میشم هر کسی در حد دانش و تجربش منو از راهنماییش بی نصیب نذاره.
قضیه اینه که دویست میلیون تومن وام من آماده شده و من بعد از کلی فراز و نشیب و اذیت شدن و حرص و جوش خوردن و دنبال ضامن رفتن و... بالاخره پریروز چهارشنبه گرفتمش...
حالا من قبل پرسیدن سوال اصلی و درخواست مشاوره ازتون، یه مقدمه میگم. همونطور که قبلاَ هم گفتم، این وام یه کارت اعتباری هست و نیاز به نقد شدن داره تا بشه ازش استفاده کرد برای پرداخت بدهیهایی که دارم و ...خب من برای پرداخت بدهیهایی که دارم و حدوداَ ۱۲۰ میلیون تومن هست، فکرها و گزینه های دیگه ای توی سرم هست که اگر بتونم عملیش کنم میتونم از این کارت دویست تومنی به هر شکلی که خودم مد نظرم هست استفاده کنم یعنی مثلا فرض کنید قرار نباشه از این کارت برای پرداخت ۱۲۰ میلیون تومن بدهی باقیماندم استفاده کنم و برای اون منظور یه برنامه ریزی دیگه ای داشته باشم و شرایطش رو هم فراهم کرده باشم که مثلاَ این بدهی ۱۲۰ میلیون تومنی رو که بخشی از اون به مادر همسرم و بخشی به خواهرم و بخش دیگه به بانک کارگشایی هست (یکجا باید وام بانک کارگشایی رو که اردیبهشت گرفتیم به مبلغ ۶۴ تومن تا سه ماه و نیم دیگه تسویه کنیم) رو به شکل دیگه ای به جز نقد کردن این کارت بتونم پرداخت کنم. خب از اونجا که طلبکارای من هر دو فامیل نزدیک هستند (مادرشوهرم و خواهرم) بهم گفتند لازم نیست خیلی هم برای پرداخت این بدهی عجله کنی و مثلا سه ماه دیگه براش وقت دارم (البته بدهی خواهرم رو تا هشتاد درصد کنار گذاشتم و بیشتر میمونه مادرشوهرم). منم میتونم سه ماه دیگه یه وام قرض الحسنه از محل کارم دریافت کنم و بدهی این دو عزیز رو بدم و میمونه فقط بدهی بانک کارگشایی و وامی که باید یکجا تسویه بشه که برای اون باید فکری بکنم...اینم بگم که مبلغ بدهیم خیلی بیشتر از این حرفها بوده و شکر خدا همه رو پرداخت کردم و الان با احتساب وام بانکی که باید یکجا تسویه بشه ۱۲۰ میلیون تومن مونده. همینجا لازم میدونم برای هر کسی که دست منو گرفت که لازم نباشه ماشینمون رو بفروشیم هزاران دعای خیر میکنم.
حالا با این اوصاف که گفتم و توضیحاتی که دادم میتونم این کارت دویست میلیون تومنی رو لزوماً بابت پرداخت بدهیهام نقد نکنم و فکر کنم یه پول اضافه ای هست که میتونم ازش استفاده کنم به عنوان یه جور سرمایه گذاری و بدست آوردن سود تا ده ماه آینده که باید برای جابجایی به خونه جدید ازش استفاده کنم. حالا الان بیشتر توضیح میدم و بعد میرسم به سوال اصلیم و مشاوره ای که ازتون میخوام.
دوستان عزیزم من قبلاَ هم گفتم که تا خرداد سال بعد باید حداقل ۴۵۰ میلیون جور کنم تا بتونم از خونه فعلی که فروختمش و همینجا برای یکسال رهن نشستیم به خونه جدیدی که خریدیم و اجاره دادیم، نقل مکان کنیم یعنی باید مابه التفاوت رهن این خونه ای که فروختیم و توش همچنان به صورت مستاجر نشستیم و ودیعه ای که از مستاجر اون خونه جدید گرفتیم رو به همراه یه سری هزینه های تعمیرات و اثاث کشی جور کنم تا بتونیم بریم در خونه جدید ساکن بشیم.
برنامه اولیه من خب فروش ماشین در سال بعد و جور کردن باقی پول بود اما با خودم فکر کردم اگر بتونم با برنامه ریزی دیگه ای کاری کنم که نیاز به فروش ماشین نداشته باشیم و درگیر خرید ماشین دیگه ای بعد اون نشیم، طبیعتاَ از هر جهت بهتره. بنابراین فکر کردم یه جوری از طریق شرایط دیگه و حساب کتاب های دیگه به جز فروش ماشین بتونم این مبلغ رو تا سال بعد جور کنم. یعنی من حداکثر باید تا اواسط خرداد سال ۱۴۰۵ این مبلغ ۴۵۰ تومن رو فراهم کنم و ده ماه از الان براش وقت دارم.
×××××× حالا بعد این توضیحات اولیه، سوال اصلی من اینه که با فرض اینکه این کارت دویست تومنی رو بابت بدهیهای فعلی استفاده نکنیم و بتونیم به عنوان یه منبع سرمایه گذاری تا سال بعد بهش نگاه کنیم شما کدوم یک از این دو گزینه رو برای ده ماه آینده انتخاب میکنید؟
۱. اینکه همین فردا شنبه برید طلای بدون اجرت و مالیات بگیرید و بذارید بمونه تا خرداد سال بعد بفروشید با سودی که انشالله خواهد داد (درمورد طلا واقعا نمیشه پیش بینی دقیق کرد اما حدس و گمانها از طرف اغلب تحلیل گران و مردم و طلافروشان و... مبنی بر بالاتر رفتنش از این قیمت فعلی هست با توجه به احتمال مجدد جنگ و همینطور برقرار شدن مکانیزم ماشه از طرف اروپا و برگشتن تحریم ها و ...)
۲. این پول رو بذارید داخل بانک یا صندوق درآمد ثابت و از ۲۴ درصد تا ۳۰ درصد سود ماهانه ازش بگیرید....اگر بانک باشه ۲۴ درصد و ماهی چهار میلیون و اگر صندوق درآمد ثابت باشه ماهی سی درصد یعنی ۵ میلیون تومن سود میده برای این دویست تومن و بعد از ده ماه بطور صد در صد پول شما سود پنجاه میلیونی رو بهتون میده. برنامه من هم به شرطیکه گزینه خرید طلا منتفی بشه (که اصلاَ الان نمیدونم این اتفاق بیفته یا نه) استفاده از صندوق درآمد ثابت کارگزاری مفید یا کارگزاری آگاه هست.
من بین انتخاب این دو گزینه اصلاَ و ابداَ نمیتونم تصمیم بگیرم و به کمک و راهنمایی شما نیاز دارم. این رو هم در نظر داشته باشید که اگر بخوام این مبلغ رو در بانک یا صندوق درامد ثابت بذارم برخلاف خرید طلا که خود کارت رو میکشم، باید این کارت رو نقد کنم و برای نقد کردنش باید به یه مغازه دار یا کاسب مراجعه کنم که دستگاه پز بانکی در فروشگاهش داشته باشه (اونم مال بانک ملی) و بعد کلی پرس و جو دو نفر رو پیدا کردم که یکی برای نقد کردنش ۱۰ میلیون تومن و یکی دیگه که شوهر عمه من باشه (که دلم نمیخواست بهش رو بندازم بنا به دلایلی) با تخفیف، پنج میلیون تومن از این کارت کسر میکنه اونم بابت مالیاتی که برای خودش بعداَ میاد و ...یعنی میخوام بگم در بهترین حالت از این کارت ۱۹۵ تومن و در حالت بدتر ۱۹۰ میلیون تومن دستم رو میگیره و باید باقی پول رو روش بذارم که بشه همون دویست تومن و بعد بذارم داخل صندوق درآمد ثابت که سود ۵ تومنی ماهانه بهم بده...
حالا با این اوصاف و با تاکید مجدد به اینکه من چه در صورت خرید طلا و چه در صورت نقد کردن کارت و قرار دادن پول در صندوق درآمد ثابت باید ده ماه بعد یعنی تا خرداد سال آینده مبلغ رو خارج کنم (حالا یا با فروش طلایی که خریداری شده یا با خارج کردن اصل پول و سودش از صندوق)، شما کدوم یک از این دو گزینه رو انتخاب میکنید؟ خرید طلا؟ یا قراردادن پول در صندوق درآمد ثابت و سود قطعی پنج میلیونی در ماه که در نهایت میشه ۵۰ تومن بعد ده ماه؟
اینم بگم که این کارت دویست تومنی هشت میلیون تومان قسط ماهانه داره و همونطور که میدونید من برای پرداخت تمام بدهیها و قسطها و ... باید فقط و فقط روی حقوق خودم حساب کنم و با اینکه سامان میگه کمک میکنه اما من در نهایت در ذهنم نمیتونم روی کمک اون حساب قطعی کنم و تو محاسباتم فقط حقوق خودم رو در نظر میگیرم.... غیر از این هشت تومن من ۲۰ میلیون تومن دیگه هم در حال حاضر قسط دارم و همه رو باید خودم پرداخت کنم...طبیعتاَ برام خیلی خیلی سخته پرداخت ماهانه این قسط هشت تومنی جدید و هر چقدر هم سامان بگه نصفش یعنی چهار تومنش رو من بهت میدم اما ته ذهنم نمیتونم روی حرفش حساب قطعی باز کنم، نه که بخواد قول الکی بده بلکه بنا به دلایلی که ربطی به سامان نداره و شرایطی که براش به وجود اومده و اینجا کم و بیش توضیح دادم ایجاب میکنه اینطور فکر کنم و تو محاسباتم کمک احتمالی اون رو قرار ندم، حالا اگر کمکی کرد که خب یه امتیازه، نکرد هم حداقل انتظاری از اول برای خودم ایجاد نکرده باشم. یعنی در نظر بگیرید که حداقل ۲۸ میلیون تومن قسط ماهانه با این قسط جدید خواهم داشت و تازه این جدای از مخارج دیگه زندگی و رفتن نیلا به کلاس اول و بردن نویان به مهد کودک و ...هست.
خب من اول فکر کردم این ۵ تومن سود ماهانه میتونه بخشی از هشت تومن قسط این وام رو پوشش بده و راحتتر بتونیم از عهده مخارج زندگی بربیاییم، اونم در شرایطیکه از مهرماه نیلا میره مدرسه و نویان هم باید بره مهد کودک (و تازه بعد مدرسه هم نیلا باید بره مهد کودک نویان که اونجا باشه و من بعد از سر کارم هر دوتاشون رو با هم بردارم و چهارده پونزده تومن هم هزینه این مورد مهد کودک میشه)، البته اینم بگم که قرار شده اگر تا اونموقع سامان سر کار نره، همسرم پیش نویان تو خونه بمونه و خودش هم بره دنبال نیلا بعد مدرسه ببره خونه و این هزینه حذف میشه اگر هم بره سر کار که باید با حقوق خودش پرداخت کنه.... حالا این یه بحث حاشیه ای هست...طبیعیه که اگر بره سر کار و یه کار ثابت با درآمد منظم باشه پرداخت این هشت تومن قسط جدید در کنار اونهمه قسط دیگه خیلی هم سخت نیست اما خب اصلا معلوم نیست بتونه شغل مناسبی پیدا کنه یا نه و من بهتره تو محاسباتم این موضوع رو مد نظر قرار ندم...
این توضیح رو دادم که بگم مثلا اگر صندوق درآمد ثابت رو انتخاب کنم، در صورت نرفتن سامان به سر کار و نداشتن حمایت مالی، طبیعتاَ پنج تومن از اقساط این وام رو همین سود ماهانه پوشش میده که اگر طلا بگیرم این سود ماهانه رو نخواهم داشت اما خب از طرفی ممکنه طلا با هر خبر ناگهانی یا خدای نکرده جنگ مجدد و ... صعود خیلی بالایی رو مثل پارسال تجربه کنه و سود خیلی خوبی رو مثل سال گذشته بده طوریکه مثلا ده ماه بعد که باید بفروشمش سودش از پنجاه میلیون تومن سود صندوق درآمد ثابت بیشتر باشه، شاید هم البته نباشه و هیچکسی نمیتونه قطعی بگه چون بازار طلا همیشه یک مدل پیش نمیره اما تجربه دو سه سال اخیر درمورد طلا و بخصوص رشد قیمتی سال گذشته و بخصوص تحولاتی که در نیمه دوم امسال در پیش رو هست (برقراری مجدد تحریم ها در مهر و کسری بودجه سال بعد و...) احتمال اینکه طلا قیمتهای بالاتری رو ببینه از طرف همه تحلیلگران پیش بینی شده.
حالا من توضیحاتی که راجب قسطها و ... دادم صرفا برای بازکردن دیدگاه شما نسبت به شرایط سخت زندگیم در حال حاضر با اینهمه قسط ماهانه بود و درسته که دوست دارم در نظر و مشاوره ای که میدید نیم نگاهی به این موضوع هم داشته باشید اما فرض کنید که سختی پرداخت این قسط هم وجود نداشته باشه و منی که دارم با هزار بدبختی همه قسطها رو میدم این هشت تومن رو هم یه کاریش بکنم، حالا گزینه شما بین خرید طلا و فروشش در خرداد سال بعد و یا قرار دادن پول در صندوق در آمد ثابت و یا بانک و گرفتن سود ماهانه پنج تومنی کدوم هست؟
میخوام نظرات شما عزیزان رو جمع بندی کنم و به نتیجه برسم برای همین ممنون میشم هر کسی که این متن رو میخونه محبت کنه و نظرش رو بهم انتقال بده تا بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.
به خدا اصلا نمیتونم تصمیم گیری کنم...میدونم که مثلا اگر سود ماهانه بگیرم مشکل کمتری از جهت مالی و برای پرداخت قسطها برام پیش میاد در شرایط بیکاری همسر (البته میره اسنپ و بیکار بیکار نیست اما به هرحال اونقدرها کار جالبی نیست و فشار زیادی هم به ماشین از جهت استهلاک و هزینه بنزین و... میاره) و اینکه خب سود قطعی بهم میده تو این ده ماه فرصتی که دارم، اما از طرفی هم با خودم میگم تو با هر سختی هم که شده میتونی از عهده مشکلات مالی بربیای و یکسال هزینه های زندگیت رو کمتر و کمتر کنی و اصلاَ این قسط جدید رو فاکتور بگیری در تصمیم گیریت، جدای از اون کدوم رو انتخاب میکنی؟ شاید خرید طلا برات سود بهتری داشته باشه و بتونه مبلغ بیشتری رو کاور کنه از ۴۵۰ میلیون تومنی که باید تا سال بعد برای جابجایی جور کنم...
همش میگم اگر پول رو بذارم داخل صندوق و یهویی قیمت طلا مثل سال قبل وحشتاک صعودی بشه خیلی خیلی اذیت میشم و حرص میخورم که ایکاش طلا گرفته بودم، از طرف دیگه اگر مثلا طلا بگیرم و یهویی قیمتش پایین بیاد(که خیلی بعیده پایین بیاد و به نظرم غیر ممکنه نهایتا اونقدرها هم بالا نره) یا مثلاَ طلا اون سود پنجاه تومنی صندوق درآمد ثابت رو بهم نده باز یه جور دیگه بهم فشار میاد و ناراحت میشم و کلاَ باید بگم خیلی خیلی سردرگمم و اصلاَ نمیدونم چیکار کنم. هیچ جوره نمیتونم تصمیم بگیرم به خدا...از سه نفر پرسیدم نظرشون روی طلا بوده که دو نفرشون طلافروشان منصفی بودند که به خوبی میشناسمشون و میگفتند طلا قیمتهای بالاتری رو تا آخر سال میبینه و یک نفر هم از دوستان صمیمی من بود که گفت اگر در پرداخت قسط این وام مشکل نداشته باشی طلا گزینه بهتریه اما خب مثلاَ مادر خودم نظرش روی بانک هست....
لطفا شما نظرتون رو به من بگید و مد نظر داشته باشید که تصمیم من برای ده ماه آینده هست که هر کدوم از این دو مورد باشه باید تا خرداد سال آینده پول و سود احتمالیش برداشت بشه یا مثلا اگر گزینه من خرید طلا باشه، طلای خریداری شده تا اون موقع فروخته بشه..
درمورد طلا هم من دارم طلای آب شده یا صندوق طلا از یه جای خیلی معتبر میگیرم و روی هر گرم قرار نیست مبلغ خیلی اضافه ای به عنوان سود یا مالیات و اجرت و کمیسیون و... پرداخت کنم...یعنی این مورد رو هم مد نظر قرار ندید که فکر کنید کلی اجرت یا سود قراره برای خریداری طلا بدم...
خلاصه بهم بگید اگر شما بودید انتخابتون برای این ده ماه چی بود عزیزان.... نظر تک تک شما برای من مهمه و بلافاصله میخونم و منتشر میکنم.
حرفها و نظرات شما همیشه در این وبلاگ برای من کارگشا بوده و اینبار هم که کلی سردرگم شدم و اصلا نمیدونستم باید از کی سوالم رو بپرسم خیلی یهویی یاد اینجا افتادم...گفتم خب چه کاریه که میخوای به فامیل زنگ بزنی و مشورت بگیری اونم فامیلی که سالهاست ندیدیشون و خیلی وقتها جواب تلفن آدم رو هم شاید ندند، از همین دوستان اینجا مشورت بگیر که تو هر شرایطی حرفها و گفته هاشون برای تو کارساز بوده..
احتمالاً هر کدوم از شما اگر خودتون هم نتونید نظر قطعی بدید و تجربه ای نداشته باشید همسر یا برادری و... دارید که بتونه مشاوره بده.... ممنون میشم هر چه زودتر بهم در این تصمیم گیری کمک کنید چون حداکثر تا دو سه روز آینده من باید این کارت رو استفاده کنم، نه که اجباری باشه که حتماَ استفاده کنم،یعنی وقت بیشتری هم برای استفاده ازش دارم، اما نمیخوام وقت و فرصتم رو بسوزونم چون ممکنه مثلا با هر خبر ناگهانی طلا گرونتر بشه یا مثلا اگر قرار باشه بذارم صندوق درآمد ثابت برای گرفتن سود ماهانه فرصت و زمان کمتری داشته باشم و ...
میدونم روز جمعه هست و شاید کمتر سراغ خوندن وبلاگها بیاید اما امیدوارم بتونم همین امروز و فردا تصمیمم رو بگیرم و از این بلاتکلیفی دربیام. از تک تک شما دوستان گلم ممنونم که همیشه کنارم بودید، خیلی خیلی بیشتر از آدمهای دنیای واقعی اطرافم.
امیدوارم در نهایت با راهنمایی های شما عزیزان بتونم تصمیم درستی بگیرم و در ذهنم یه رای گیری کنم و بعد هر چی که شد بسپرم به خدا و بعداَ هم پشیمون نشم و حسرت نخورم چون حداقل میدونم که با مشورت جمعی، تصمیمم رو گرفتم.
ممنونم که وقت میذارید دوستان خوب من.
این چند روزی که نبودم یعنی به فاصله نوشتن پست قبلی تا الان سوگوار از دست دادن دختر دخترخاله همسرم سوگند عزیز بودیم که فقط نوزده سال سن داشت.
اسماَ میگم دختر دخترخاله (نوه خاله)، اما درواقعیت نسبتش برای خانواده همسرم و مادرشوهر و پدرشوهرم درست مثل نوه خودشون بود. سونیا خواهر همسرم از بچگی بارها و بارها پیش این خانواده میموند و مادرشوهرم یه جورایی دخترخاله پسرخاله های سامان یعنی خواهرزاده هاش رو درست عین بچه های خودش میدونست و با توجه به اینکه سالها پیش و قبل اینکه مادرشوهرم اینا از تهران به رشت برای زندگی برند، خانواده همسر من و خاله اش در جنت آباد تهران در همسایگی هم زندگی میکردن، بچه هاشون با هم بزرگ شده بودند و هر روز خونه همدیگه و کنار هم بودند و میشه گفت رابطه بچه ها با هم کم از خواهر و برادری نداشت و به هم شدیداَ وابسته بودند. مثلاَ سامان و این دخترخاله که دخترشو از دست داده همبازی بچگی بودند و سونیا هم که به شدت مورد توجه همه فامیل بود و از بچگی خیلی وقتها حتی شبها هم خونه خاله و همین دخترخالش میخوابید و به سختی میشد از اونها جداش کرد.
فکر میکنم در نوشته های قبلیم چندباری از سوگند جان گفته بودم و ازتون خواسته بودم برای شفا گرفتنش دعا کنید اما در کمال ناباوری طفل معصوم طاقت نیاورد و در ایام محرم آسمونی شد. دقیقاَ پارسال محرم بود که بیماریش رو تشخیص دادند (هنوزم دقیق نمیدونم چی بوده بیماریش اما ظاهراَ سرطان چشم بوده!). حالا دقیقا یکسال بعد و سه شب مونده به تاسوعا به رحمت خدا رفت. آسمونی شدنش در ماه محرم از اونجایی اهمیت داره که این بچه با اینکه در ظاهر خیلی امروزی بود و اهل حجاب و ... به اون معنا نبود اما به شدت عاشق و دلباخته امام حسین بود و چندباری به همراه مادر و پدر و برادرش به کربلا مشرف شده بود و در آخر هم با آرزوی زیارت کربلا و در حالیکه در ماه محرم همین امسال هم اصرار داشت که به زیارت امام حسین بره و حتی سه روز قبل فوتش از پدرش خواسته بود غذای نذری براش پخش کنه اما طاقت نیاورد و برای همیشه چشماش رو بست و به دنیای باقی پر کشید. روحش شاد باشه.
انقدر با شنیدن خبر درگذشت این بچه عزادار شدم که قابل وصف نیست. در روزهای جنگ که رشت بودیم بارها میدیدم که مادرشوهرم بعد تماس تلفنی با خواهرش یعنی خاله سامان و مادر و پدر بچه مثل ابر بهار اشک میریزه. دختر معصوم در ایام جنگ در بیمارستان بستری بود و خیلی اصرار داشت بره خونه، اتفاقا مادرش هم دوست داشت بین اونهمه صداهای وحشتناک شلیک و موشک و پهباد و... بیان رشت اما پدرش مخالف بود و میگفت اگر در رشت باشند و حال بچه بد بشه به مشکل میخورند و بیمارستانها قبولش نمیکنند و با شرایط جسمیش آشنایی ندارند و بهتره همون تهران و نزدیک بیمارستان خودش باشه. خلاصه تو اون شرایط خیلی بد تهران همونجا مونده بودند و دل همه ما پیششون بود. دکترش هم بهشون گفته بود داروی شیمی درمانی قویتری بهش تزریق میکنند که مرخصش کنند و دیگه لازم نباشه تا چند روز بعد بره بیمارستان و دلیلشون هم این بود که اولاَ نصف بیشتر کادر بیمارستان رفتند از تهران و ثانیاَ هم محیط بیمارستان خطرناکه و ممکنه اونجا رو هم هدف قرار بدند و خلاصه بچه رو مرخص کرده بودند.
طفل معصوم کل ایام عید نوروز و حتی سال تحویل رو هم در بیمارستان بود اما با همه این احوال دکترها ازش قطع امید نکرده بودند و حتی تا سه روز قبل فوتش هم شیمی درمانی شده بود. معمولاَ وقتی از بیماری قطع امید بشه از چند ماه قبل یه جورایی بهشون میگن که کاری از دستشون ساخته نیست و درمانها رو کم و بیش قطع میکنند اما درمورد این دختر طفل معصوم اینطور نبود و یه جورایی با وجود این بیماری سخت، تصور آسمونی شدنش به این زودی برای همه شوکه کننده بود. حقیقتش من طی اون زمانی که در رشت بودیم و ناراحتیها و گریه های مادر همسرم رو بابت این بچه میدیدم یه جورایی به دلم افتاده بود که شاید این اتفاق براش بیفته و آسمونی بشه اما مادرشوهرم میگفت دارند همچنان درمان میکنند و کسی نگفته که خوب نمیشه و ....
باز هم خدا رو شکر که خانواده این بچه وضع مالی خیلی خوبی داشتند و تمام این یکسال که تقریباَ هشتاد درصد مواقع در بیمارستان بستری بود در یه اتاق خصوصی در بیمارستان خصوصی ( بیمارستان مهر) بستری بود و بهترین امکانات و شرایط پزشکی و بیمارستانی براش فراهم بود و چون اتاق خصوصی داشت خانوادش اغلب کنارش بودند. برای هزینه و مخارج بیمارستان شنیدم که همسرد دخترخاله اش یکی از خونه های گرون قیمتشون رو فروخته بودند و چه هزینه های زیادی که نکردند و از هیچ کاری فروگذار نکردند و باز هم شکر که حداقل ته دلشون میدونند که برای این بچه کم نذاشتند.
اون شبی که متوجه فوت این عزیز شدم داشتم با مادرم تلفنی حرف میزدم و باهاش هماهنگ میکردم که برای امضای برگه ضمانت نامه بانکی فردای اون روز میریم دنبالش که ببریمش بانک که موقع مکالمه با مادرم،سامان بهم خبر فوتشو داد و من اصلاَ نتونستم به حرف زدن ادامه بدم. انگار که آب یخ ریختند روی سرم، قلبم ریخت و سکوت کردم و مادرم هی میگفت چی شده...
اینم بگم که دخترک از اول مریض شدنش از خانوادش خواسته بود به هیچکسی نگند که مریضه،امید داشت خوب میشه و دوست نداشت هیچکسی از فامیل بدونه و تنها کسی که اطلاع داشت مادر سامان و سونیا و من و سامان بودیم. البته حتی من و سامان با اینکه میدونستیم اما باید وانمود میکردیم که خبر نداریم چون میدونستیم که خانواده اون بچه تنها دوست داشتند مادر و پدر سامان و نهایتاَ سونیا که به شدت بهشون نزدیک بود از موضوع باخبر بشند. یعنی دو تا خاله دیگه سامان و دخترخاله پسرخاله هاش و داییهاش و دختردایی پسرداییهاش و حتی خانواده پدری دخترک و خلاصه هیچیک از فامیل نزدیک از موضوع باخبر نبودند و وقتی یهویی خبر فوتش رو بهشون دادند همه شوکه شده بودند، یعنی من که این یکسال در جریان موضوع هم بودم بدجور شوکه شده بودم چه برسه به فامیلی که حتی نمیدونستند این طفلک مریضه....
خدا میدونه من چقدر برای این بچه گریه کردم. سه شنبه هفته قبل به رحمت خدا رفت و پنجشنبه هفته قبل در امامزاده عینعلی و زینعلی در پونک تهران دفنش کردند. چقدر محیط این امامزاده پر از آرامش و زیبا بود و چه سعادتی که بچه در اونجا به خاک سپرده شد. ظاهراَیکسال قبل پدر و مادر دخترک اونجا و در این امامزاده برای خودشون قبر خریداری کرده بودند و حالا قسمت دخترشون شده بود که برای همیشه در اونجا آرام بگیره. طبیعتاَ خرید قبر در امامزاده هزینه بالایی میطلبه و برای هر کسی مقدور نیست وگرنه که من هم دوست داشتم بعد مرگم در همین امامزاده دفن بشم. مراسمش خیلی با شکوه بود و همه اومده بودند. چقدر برای مراسم هزینه کرده بودند و بهترین مراسم رو برای بچه گرفتند. بهترین و گرونتری ن تالار رو گرفته بودند و برای مراسم ختم هم مسجد جامع شهرک غرب رو گرفته بودند که جایی هست که مراسم یادبود اغلب بازیگران و خانوادشون اونجا برگزار میشه. اینم بگم که همه پرستاران این بچه و خیلی از کادر درمان هم برای مراسم خاکسپاری و هم برای ناهار در تالار و هم مراسم ختم و سومش شرکت کرده بودند که به نظرم این اتفاق کمتر میفته که کادر درمان و پرستاران در مراسم ختم یکی از بیمارانشون حاضر بشند،اونم همه مراسم ها رو و این نشان از ویژه بودن این بچه و خانوادش داشت.
حرف از بازیگران شد یادم رفت که سوگند بنده خدا از بچگی عاشق بازیگری بود و کلاس بازیگری میرفت و یکسال قبل از فوتش، در رشته هنر در دانشگاه دولتی قبول شده بود و خیلی ذوق داشت و میخواست بازیگر بشه،با چندین بازیگر هم آشنایی داشت که حتی در دوران مریضی تو بیمارستان باهاش تماس گرفته بودند و بهش قول داده بودند براش یه جا رزرو میکنند که برگرده و بازی کنه (بهرام افشاری، پارسا پیروزفر، داریوش فرضیایی و...) چقدر درس خونده بود و چقدر طفلک ذوق بازیگر شدن و دانشگاه رفتنشو داشت اما حتی یک روز هم قسمت نشد که بره دانشگاه بعد اونهمه تلاش و زحمت.
طفلکی خیلی خوش سر و زبان و زیبا بود. از بچگی در مراسم تعزیه بازی میکرد و به نظرم میتونست بازیگر خوبی باشه. تنها دو هفته بعد اینکه کنکورش رو داد متوجه مریضیش شدند و بعد هم که قبولی دانشگاهش اومد بابت همین بیماری لعنتی مرخصی تحصیلی گرفت تا بعد پایان درمان برگرده دانشگاه، درواقع دانشگاهش رو شروع کنه که مرگ امانش نداد. الهی بمیرم براش. آرزوی بازیگر شدن به دلش موند بچه. مادرش با جیغ و گریه تعریف میکرد که بابت آسیبی که به چشمش رسیده میگفته دیگه نمیتونم بازیگر بشم و میمیک صورتم به هم ریخته و ...بچه چقدر غصه خورده بود.
سوگند خیلی به من علاقه داشت. تمام مراسم عقد و ازدواج و بله برونم در کنار دختر داییش با هم میرقصیدند و مجلسم رو گرم میکردند. اونموقع هشت نه ساله بود و چقدر مودب و دوست داشتنی بود. هنوز صدای قشنگش که منو مرضیه جون یا خاله صدا میکرد تو گوشمه و از یادم نمیره. زمانیکه عروس شده بودم همش کنارم بود و چقدر گرم و صمیمی و مودبانه رفتار میکرد همیشه. خدا رحمتش کنه و روح پاکش شاد باشه.
مادرشوهرم و سونیا انقدر گریه و بیقراری میکنند که قابل گفتن نیست. مدام نگران مادر سامان بودم که حالش بد نشه.طفلک یکسال تمام این راز رو (مریضی سوگند) رو پیش خودش نگهداشته بود و عذاب کشیده بود. همه فامیل از رشت و تهران اومده بودند و همه در بهت و ناباوری بودند حتی خاله ها و دخترخاله ها و فامیل نزدیک چون اصلاَ و ابداَ فکر نمیکردند بچه مشکل خاصی داشته باشه و حتی اون اوایل فکر میکردند شاید تصادف کرده، در این حد بیخبر بودند. به نظرم اینطوری هم خوب نیست و ایکاش حداقل یکی دو روز آخر کمی آمادگی روحیش رو پیدا میکردند.
تمام مدتی که مراسم سوگند بودم یاد خواهر جوون خودم ریحانه افتاده بودم که همینقدر مظلوم و در رنج و ناراحتی از دنیا رفت. ریحانه ما دوسالی از سوگند هم جوونتر بود. چه آرزوها که به دل نداشت و همش زیر خاک رفت. داغ جوون خیلی سخته. من مطمئنم پدر و مادرش تا آخر عمر نمیتونند رنگ آرامش و شادی واقعی رو تجربه کنند همونطوری که مادر من دیگه روی آرامش واقعی رو ندید و این خیلی نا عادلانست. الهی الهی که خدا هیچ والدینی رو با داغ اولادش امتحان نکنه. آمین
اومدم همین موضوع رو بنویسم و کم کم بریم آماده بشیم برای مراسم هفتم سوگند عزیز که قراره سر خاکش در امامزاده بگیرند. مراسم اصلی سوم و هفتم رو همین جمعه گرفتند و امروز که روز هفت واقعیش بعد فوتش هست میرند سر خاک در امامزاده عینعلی زینعلی و بعد هم شام در منزل دخترخالش احتمالاَ که من نمیدونم برای شام میمونم یا نه.
اینم بگم که برای مراسم خاکسپاری بعد شاید سالها من و سامان تنها بودیم و بچه ها رو همراهمون نبردیم و از روز قبل خونه مادرم بودند. البته مادرم اگر تنها بود قطعاَ بچه ها نمیموندند اما خواهرم رضوانه چندروزی خونه مادرم بود و بچه ها به واسطه سرگرم شدن با دختر خواهرم بهشون خوش میگذشت و اونجا مونده بودند، فقط کمی بهانه گرفته بودند که اونم طولی نکشیده بود اما همون بهانه کوچیک هم دلم رو به درد آورده بود چون نیلا به مامانم گفته بود مامانم ولم کرده
و یکمی گریه کرده بود اما زودی آروم شده بود و خوابیده بود.
اینطوری شده بود که بعد شاید شش و سال و نیم از تولد نیلا، من و سامان تنها و بدون بچه ها بودیم و راستش حس غریبی بود (به جز البته دو شب طی اثاث کشیمون به این خونه سال ۹۸ که نیلا یکساله بود و خونه خواهرم گذاشته بودیمش اما اونموقع من و سامان تنها نبودیم و مادر و پدر سامان هم با ما بودند). در نبود بچه ها هم دلم گرفته بود و نمیتونستم شب راحت بخوابم هم انگار یکم سبکبار تر بودم و راحتتر میتونستم اینور و اونور برم بدون نگرانی از بابت اینکه بچه ها کنارم باشند و جایی نرند و مشکلی نداشته باشند. اون شب بعد فوت سوگند که قرار بود فردا صبحش خاکسپاری باشه، اولین شبی بود که بچه ها کنارم نبودند اما من همچنان به روال همیشه تو اتاق بچه ها خوابیده بودم و با اینکه سامان بهم اعتراض کرد که حالا چرا امشب هم اونجا میخوابیو بیا پیش من، اهمیتی ندادم و تو اتاق موندم (ازش دلخور بودم بابت توهین به اعتقاداتم و نمیخواستم نزدیکش باشم). حتی با یادآوری بچه هام و بخصوص نویان که عادت داره قبل خواب موهامو ریز ریز بکشه تا خوابش ببره یکمی اشک ریختم، خوابم هم نمیبرد با همه خستگی و بدن دردی که داشتم. بماند که نصفه شب با صدای تیراندازی یا شاید پدافند از جا پریدم و از ترس سامان رو بیدار کردم و رفتم کنارش خوابیدم! البته قبلش هم وسایل ضروری رو گذاشتم دم در و حتی لباس پوشیده تنم کردم چون یه لحظه به ذهنم رسید شاید دوباره حمله شروع شده و بهتره کم و بیش آماده بیرون رفتن باشم! مطمئنم همه ما این روزها همینقدر احساس ناامنی میکنیم.
فردا صبحش هم من و سامان آماده شدیم که به مراسم خاکسپاری برسیم. خاکسپاری خیلی غم انگیزی بود و دلم برای پدر و مادرش کباب شده بود. خیلی بیقراری میکردند و جیغ میزدند. الهی که خدا خودش دلشون رو آروم کنه.
این روزهای تلخ که بگذره و بتونم دوباره به زندگی عادی برگردم میخوام به امید خدا یکم خونه و زندگیم رو که به معنای واقعی به هم ریخته و نامرتب و پر از وسایل غیرضروری هست کمی تمیز کنم بلکه حال و روزم بهتر بشه. مدتهای طولانیه که دستی به سر و روی خونه نکشیدم و بیشتر تمیزکاریها رو همسرم انجام داده.
متاسفانه نشد امسال بچه ها رو هیچ کلاسی ثبت نام کنم و جای تاسف داره، خودم هم یه جورایی آموزشهام رو گذاشتم کنار و با اینکه قبل این جنگ لعنتی دوباره رژیمم رو شروع کرده بودم و آموزشهام رو هم داشتم میدیدم و در مسیر درستی قرار گرفته بودم اما دوباره به واسطه این جنگ، همه چی به هم ریخت و همه انگیزه هام کشته شد و دوباره وزنم بالاتر رفت و بعد هم که فوت سوگند جان همه برنامه ها رو عوض کرد و خلاصه که برای من هیچی به حالت عادی برنگشته.
مادرشوهر و پدرشوهرم و سونیا و شوهرش هنوز تهران هستند و به احتمال زیاد فردا پسفردا برمیگردند رشت، البته همراه خانواده مرحوم که اونا هم میرند شمال که اونجا و در رشت هم یه مراسم جدا بگیرند.حالا حدس میزنم تا وقتی که چهلم سوگند عزیز برسه مادرشوهر و پدرشوهرم و سونیا به تهران برای رفتن سر خاکش پنجشنبه سر بزنند اما بعید میدونم خونه من بیان هر چند که بد نیست من آمادگیشو داشته باشم.
من دیگه کم کم برم. همچنان دلم میخواد راهی باشه که بتونم به زندگی چنگ بزنم و حالم رو بهتر کنم. مرگ سوگند جان باعث شد من کمی از اون فضای ملتهبی که بعد دوران جنگ اسیرش شده بودم و حال و روز وحشتناک و احساس ترس و ناامنی فاصله بگیرم. انگار که یه درد عمیق بذارند جلوی روت و تو بهش سرگرم بشی و درد قبلی برات یه ذره کمرنگ تر بشه. امیدوارم هیچ موقع درد و رنجهای آدم به واسطه دردهای جدید اونم از این نوع کمرنگ تر نشند.
من برم دیگه. کامنتهای پست قبل رو به امید خدا فردا پاسخ میدم.
دوستان گلم من نمیدونم مشکل اینستام چیه که دایرکت ها رو نشون نمیده و بعد چند روز نشون میده برام! آپدیت هم کردم و درست نشده. برای اون دسته از دوستانی میگم که درخواست رمز در اینستاگرامم دادند. لطفاَ دو سه روز صبر کنید و اگر پاسخ ندادم مجدداَ همینجا پیام بذارید.
ممنون میشم برای شادی روح سوگند عزیز و ریحانه جانم و البته بابای عزیزم فاتحه یا صلواتی بفرستید.