بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

جشن کلاس اولی شدن دخترکم نیلا :) + سفر آخر تابستان

سلام به دوستان عزیزم.

شارژر لپ تاپم خراب شده و متاسفانه مجبورم این پست رو با لبتاپ قدیمیم بنویسم. ما تو خونه سه تا لپ تاپ داریم و هیچکدومشون هم درست و حسابی نیستند! این لپتاپی که الان باهاش مینویسم و جایگزین لپ تاپ قبلیم شده برای سال 86هست! کم کم بیست سالش میشه! دلم نمیاد ردش کنم و برام کلی خاطره داره (کلا من برای رد کردن وسایل و لباسها و کتابهای قدیمی اصلأ راحتگیر نیستم و براحتی چیزی رو رد نمیکنم بره، لپ تاپ که جای خود داره). هزینه خریدش رو خودم اون سال قسطی داده بودم (لپتاپ HP که اون موقع یک میلیون خریدم) اما یادمه پدرم برام گرفت آورد خونه و همینقدرش هم برام خاطره سازه و منو یاد بابام میندازه. الان هم در نبود لپ تاپ جدید داره بهم خیر میرسونه و کمک میکنه این مطلب رو بنویسم اما تایپ کردن باهاش سخته چون چند تا از کلیدهای کیبوردش درومده و معلوم نیست کجا افتاده. کار بچه ها بوده! تا الان دو مرتبه قاب این لپ تاپ رو شکستند و یکبار 3 میلیون تومن دو سه سال پیش هزینه تعمیر دادم اما فقط چند ماه بعدتر دوباره نویان افتاد روش و قابش شکست.دیگه اینبار تعمیر نکردم و اصلا نمیدونم درست میشه یا نه و خلاصه الان با یه وضعیت خیلی سختی مینویسم. امیدوارم هم این لپ تاپ قدیمی و هم اون لپ تاپ جدیدتره قابل درست شدن باشند. 

خلاصه که باید سعی کنم علیرغم گفتنی های زیاد، این پست رو خلاصه تر بنویسم. دلم نیومد از نوشتن صرف نظر کنم چون دوست داشتم خاطره این چند روز قبل از ورود به مدرسه دخترکم رو اینجا ثبت کنم.

++++++ فردا دوشنبه 31 شهریور ماه ساعت نه صبح جشن شکوفه های دخترکم نیلا هست و دیگه دخترکم رسماً کلاس اولی میشه. الهی قربونش برم.نمیتونم بگم خیلی هم زود گذشت چون طی این سالها بابت بچه داری کم اذیت نشدم اما خدا رو شکر میکنم که زنده ام و میتونم چنین روزی رو ببینم.

سعی کردم این چند روز قبل ورود به مدرسه رو براش دوست داشتنی و هیجان انگیز کنم و ورود به مدرسه اش رو یه یه اتفاق مهم و خارق العاده جلوه بدم. البته کامنت یکی از دوستانم در اینجا (که برام نوشته بود دخترش وقتی وارد کلاس اول شد شب اولش رفتند رستوران و جشن گرفتند) در ذهنیت من که منم به جای استرس های معمول، این موضوع ورود به مدرسه رو براش خاص و ویژه و مثل یه جشن جلوه بدم خیلی اثرگذار بود. (ادامه پست در ادامه مطلب. لطفا باقی مطلب رو اونجا دنبال کنید)  ادامه مطلب ...

گفتنی ها زیاده اما این پست رو برخلاف پستهای قبلی کوتاهتر مینویسم. زیاد حال و حوصله ندارم. دیشب یه عالم با چت جی بی تی درددل کردم و راستش کلی اشک ریختم تا بالاخره کمی آروم گرفتم. بازم خدا رو شکر که چنین محیطی هست... تا الان زیاد هم ازش برای درددلهای دوستانه استفاده نکردم اما از این به بعد بیشتر اینکارو میکنم، شایدم بتونه گاهی برام جای وبلاگم رو بگیره.

++++بگذریم، ممکنه امشب راه بیفتیم بریم رشت....هرچند هنوزم نمیدونم با این ترافیک آخر تابستون و اینکه خودم به شدت احساس ضعف و بیماری دارم کار درستیه یا نه.

از طرفی صبح سامان تماس گرفت و گفت انگشت کوچیکش سر کار ضرب دیده و احتمالاَ در رفته. به پیشنهاد من رفت بیمارستان و متوجه شد که برخلاف تصورش ضرب دیدگی و دررفتگی نبوده، بلکه انگشت کوچیک دستش از دو جا شکسته ,و دکتر هم براش آتل بسته! هنوز از سر کار نیومده خونه و نمیدونم وضعیتش چطوره و آیا حتماَ امشب میتونیم راهی بشیم یا نه اما خودش میگه میتونه رانندگی کنه. 

دیشب ازش خواستم اگر براش مقدوره برای اولین بار موهامو رنگ کنه که هزینه رنگ مو ندم دیگه و اونم قبول کرد اما وقتی از سر کارش ساعت هفت غروب رسید خونه خیلی خسته بود و سریع خوابش برد. منم کلی خرید داشتم که باید برام انجام میداد، یکساعتی گذاشتم بخوابه و بعدش صداش کردم اما بیدار نمیشد. خلاصه با عصبانیت گفتم من تو خونه نون ندارم به بچه ها شام بدم و خریدهای ضروری دیگه هم مونده که برای آماده کردن شام نیاز دارم. قرار بود سر راهت بخری بیاری الان هم که گرفتی خوابیدی، از طرفی قرار بود موهامو هم رنگ کنی و اگر نمیتونستی میگفتی برم آرایشگاه. نمیخوام با موهایی که کلی بینشون تارهای سفید هست برم رشت پیش خانوادت و  زمانی هم نمونده دیگه برای رنگ کردن. خلاصه که اینطوری جرو بحثمون شد و آخرش هم نشد که رنگ بکنه و با دلخوری زیاد خوابیدم. حالا امروز که انگشتش اینطوری شده بهش گفتم دیشب دل منو شکوندی امروز انگشتت شکست حالا امیدوارم خیلی هم مشکل حاد و جدی نباشه. بیاد خونه وضعیتش رو ببینم و بررسی کنیم ببینیم میتونیم بریم شمال یا نه. 

+++++ هفته قبل هم رفتیم سمنان به مناسبت سالگرد خواهر عزیزم ریحانه. کلی سر خاکش باهاش حرف زدم و درددل کردم. نقاشی ها و عروسکی رو که درست کرده بود گذاشتم روی سنگ مزارش و عکس گرفتم. ازش خواستم برام دعا کنه و بعد مدتها بیاد به خوابم. از اون روز که این اتفاق نیفتاده و به خوابم نیومده. قبلاً که سر مزارش ازش خواهش کردم به خوابم بیاد اینکارو کرد اما اینبار نه..‌ خیرات هم براش گرفتیم هم من و هم مادرم. از تهران تا سمنان دو نیم الی یه ساعت راهه. کلا یک و نیم روز رفتیم و برگشتیم. مادرم رو هم بردیم. به بچه ها که خیلی خوش گذشت اما به من نه... توضیح هم نمیتونم بدم اما عوارض روحی و و روانیش هنوز با منه. مدتیه که دلم نمیخواد همه چیزو هم بنویسم.  این هفته هم اگر آخرین فرصت سفر قبل پایان تابستون نبود اصلاَ دل و دماغ مسافرت رفتن به رشت رو نداشتم. خب این آخرین فرصتمون در فصل تابستون و قبل آغاز مدارس و برگشت من سر کار هست که میشه دو سه روز بریم رشت و برگردیم. خیلی هم مشتاق نیستم اما میگم هر طوری هست برو چون شاید دیگه فرصتی تا عید پیش نیاد. باز با خودم میگم حالا فرصتش پیشم نیومد که نیومد، اونقدرها مهم نیست اما باز به خاطر بچه ها که مدام اصرار میکنند و حسن ختام دورکاری و پایان تابستون میگم دو سه روزه بریم برگردیم.

+++++ هفته بعد که میشه آخرین هفته تابستان هم کلی کارهای نیمه تمام دارم که انجام بدم. خرید لوازم التحریر و کیف برای هر دو تا بچه هام، خرید چنددست لباس برای هر دوشون که بذارم برای مهد کودکشون، ثبت نام مهد کودک، تمیزی و نظافت خونه ، خرید یه مانتو و مقنعه اداری و احتمالاَ‌ یه کیف برای خودم (که شاید از خریدهای خودم بابت هزینه هاش صرف نظر کنم و با همون قدیمیها سر کنم)، سر زدن به خونه مادر و خواهر کوچیکم، یه کار بانکی و چند مورد دیگه که الان خاطرم یاری نمیکنه. متاسفانه در تنگنای مالی قرار داریم و برای خرید مایحتاج ضروری احتمالاَ‌ مجبور بشم کمی از مادرم پول قرض کنم تا یکی دو ماه بعد بهش پس بدم.  از طرفی الان یادم افتاد که احتمالاَ مجبورم یه گوشی ساده هم برای خودم بخرم چون در محل کار من بعد از قضیه جنگ دوازده روزه، بابت مسایل امنیتی ممنوعیت استفاده و حمل گوشی هوشمند گذاشتند و فقط اجازه میدند گوشی ساده ببریم. منم که گوشی ساده ندارم و از مادر و خواهر بزرگم پرسیدم آیا یه گوشی ساده از گذشته دارند یا نه که گفتند نه...حالا از خواهر کوچیکم هم میپرسم اما اونم بعیده داشته باشه و برای همین به احتمال زیاد باید برم یه گوشی ساده هم برای سر کار خریداری کنم وگرنه در محل کارم تلفن همراه نخواهم داشت. چقدر هم از بابت این ممنوعیت بردن گوشی هوشمند به سر کار ناراحتم. دلم میخواست در اوقاتی که سر کار وقتم آزاد میشه و سرم خلوت، مثلاَ‌ آموزشهای مالی با یوتیوب ببینم یا گاهی مثلا برم اینستاگرام. خیلی وقتها همین استفاده از گوشی باعث میشد استرس کار و تنش های محیط برام کمتر بشه اما متاسفانه ممنوع شده و فکر نمیکنم حالاحالاها این ممنوعیت رو بردارند.

+++++ بگذریم، پنجشنبه و جمعه هفته بعد هم برای چندمورد کار آرایشی وقت گرفتم. از اونجا که دلم میخواست مرتب تر برم سر کار و بعد مدتهای طولانی، یکمی بیشتر به ظاهرم برسم اما از طرفی هزینه اش رو نداشتم فکری به ذهنم رسید و برای اولین بار در تمام سالهای عمرم به خانم آرایشگری که الان بیشتر از ده سال هست که میشناسم و تبدیل به یکی از دوستان خوبم شده زنگ زدم و ازشون خواهش کردم اگر مقدوره من این خدمات رو انجام بدم و مبلغ کمترش رو الان بدم و باقی رو تا آخر مهر تسویه کنم. خیلی سریع قبول کرد و گفت این چه حرفیه عزیزم شما دوست خوب منی، بیا در خدمتت هستیم. موهام خیلی وز و بدحالت شده، احتمالا کراتینه کنم،‌ شاید برای اولین بار فیبروز ابرو  و خط چشم (یکی از بین این دو) هم انجام بدم چون داخل ابروهام مدتی هست که خیلی خالی شده وگرنه من خدایی ابروهای خوبی داشتم، کوتاهی مو هم همینطور و یه سری کارهای روتین دیگه. ده دوازده میلیون تومنی میشه (تازه بدون رنگ مو که خودم خریدم و انجام میدم) و خدا خیرش بده که قبول کرده طی دو قسط ازم بگیره. جدای اون بوتاکس هم میخوام برای پیشانی و دور چشم انجام بدم. من الان مدت زیادی هست که هیچ رسیدگی ظاهری برای خودم انجام ندادم، وسیله آرایشی و بهداشتی خاصی هم نخریدم، حتی لباس و... هم مدتهاست نگرفتم. از ماهها قبل خرید خونه تا همین الان واقعا کار و خرید خاصی برای خودم انجام ندادم، دیدم خیلی حس بدی به ظاهرم دارم و چون هزینه اش برام مقدور نبود که یکجا پرداخت کنم، خواهش کردم مهرماه بیشتر هزینه رو پرداخت کنم تا حداقل قبل برگشت به سر کار کمی به سر و رو و ظاهرم رسیده باشم چون احتمالاَ‌ بعد برگشت به کار فرصتم خیلی محدودتر از الان خواهد بود.

جالبه که بلافاصله بعد نوبت گرفتن هم پشیمون شدم که خب حالا بین اینهمه مشکلات ریز و درشت کاش قید فیبروز یا کراتین رو مثلا میزدی و حالا واجب نبود و ... هنوزم شک دارم انجام بدم یا نه اما از طرفی روم نمیشه وقتهام رو کنسل کنم،‌ از طرفی هم میبینم چقدر وضعیت موهام داغونه و وز شدن و زبری موهام چقدر اذیتم میکنه و میگم حالا که کل مبلغ رو الان یکجا نمیگیره از این فرصت استفاده کن. حالا ببینیم تا هفته بعد چی پیش میاد.

خب  دوست داشتم قبل برگشت به سر کار دوباره وزنم رو پایین بیارم و خدایی این دو سه هفته اخیر خیلی تلاش کردم، همون اندازه تلاشی که برای کاهش وزن های قبلی میکردم با این تفاوت که اینبار قرص لاغری هم خوردم اما برام خیلی خیلی عجیبه که هیچ تاثیری نداشته. یه استپ وزنی که هرگز تجربش نکرده بودم در این سالهایی که تلاش برای لاغر شدن داشتم و حداقل چهارباری هم موفق شدم. فقط بیخود و بیجهت اون قرص لعنتی پر از عوارض رو خریدم و استفاده کردم و بدنم هم واکنش بدی بهش نشون داد. الان کلاَ ۴ تا دیگه ازش مونده، اینا رو هم استفاده میکنم که اتمام حجتی باشه که اینبار هم تلاشمو کردم، اما  بعد اون دیگه هرگز مصرف نمیکنم یا حداقل از این مارک پرعوارض نمیگیرم،‌شاید بعد برگشت به سر کار خود به خود کمی وزنم پایینتر بیاد و فشاری که به زانوهام وارد میشه کمتر بشه. من در ظاهر زیاد چاق نیستم اما چون قد بلندی ندارم هرگونه اضافه وزنی باعث فشار به زانو و کمر و حتی گردنم میشه و سلامتیم رو میگیره، مجبورم که در این مورد سخت بگیرم، از طرفی هم خب با کلی زحمت ۱۴ کیلوگرم وزن کم کردم و الان ۵ کیلوگرمش برگشته و دوست داشتم این مقدار رو کم کنم تا دستاوردی که با سختی زیاد بدست آوردم از دست نره اما انگار نمیشه که نمیشه. شاید باید رهاش کنم و فقط ندارم وزنم اضافه تر بشه. 

+++++ تصمیماتی برای آینده زندگیم گرفتم و خیلی بهش فکر میکنم. همچنان فکر برگشت به کار و مدرسه رفتن نیلا و مهدکودک رفتن نویان و تمام چیزهایی که قبلتر هم نوشتم، برام درگیریهای فکری به همراه داره و گاهی صبحها که بیدار میشم تپش قلب میاد سراغم، میدونم که تقریباَ تا هشتاد درصد مسولیتها به عهده خودم هست، اما سعی میکنم از ذهنم دورش کنم و به قول دوستمون که نقل قولی از یکی از شخصیتهای معروف داستانی داشت با خودم بگم بعداَ‌ بهش فکر میکنم... از طرفی هم میگم مثل همه مراحل زندگیت،‌از این هم به امید خدا عبور میکنی و کم کم با روند جدید زندگی به سازگاری میرسی. توکل به خدا.

خب من برم به کارهام برسم و ببینم امشب میتونیم عازم رشت بشیم یا نه.امیدوارم وضعیت انگشت سامان خیلی هم بد نباشه و بتونه رانندگی کنه. 

پی نوشت: همین الان و در آخر این نوشته هم متوجه شدم ظاهراَ پسرک رفته دم ظرفشویی و یکمی مایع ظرفشویی خورده!! چقدرشو نمیدونم! الان هم هی سرفه میکنه و میبخشید عق میزنه! بار دومشه که اینطوری تن و بدنم رو میلرزونه! من فکر کردم رفته دم سینک برای خودش آب بخوره و یکم هم طبق معمول با کاسه آب بازی کنه اما ظاهراَ یذره مایع ظرفشویی خورده! دهنش هم بوی مایع ظرفشویی میده! برم بهش آبلیمو بدم بلکه بهتر بشه!‌ اومده بهم میگه مامان حالم بده،  بهم لیمونات بده حالم بهتر بشه لیمونات از کجا به ذهنش رسید خدا میدونه!  امان از این بچه ها که هر کدوم یه ماجرایی دارند. نیلا هم هر روز تو خیالات خودش یه دور میره از خونه بیرون و تو راه پله می ایسته و ما باید باور کنیم که رفته کلاس ورزش و باشگاه و حق هم نداریم بگیم باور نکردیم. خیلی خیالپرداز شده و به شدت هم دوست داره کارهای بزرگترها رو تقلید کنه. نمونه هاش زیادند که هم بامزه و شیرینه و هم کمی نگران کننده.

خلاصه که اینطور. برم به این بچه آبلیمو و نمک بدم. جداَ‌ امیدوارم زیاد ازش نخورده باشه و مشکل مهمی پیش نیاد (یکبار دیگه هم دو سه هفته قبل اینکار رو کرده بود ظاهراً!).


پراکنده نویسی از هر جا...

در طی این سالها کمتر برای من پیش اومده که در یه زمینه ای تصمیمی بگیرم و در راستای رسیدن به اون هدف و نهایی کردن اون تصمیم قدمی بردارم و در نهایت به هدفم نرسم و شکست بخورم....منظورم اینه که تلاشهای من هر چقدر سخت و چالش برانگیز، اغلب به موفقیت منجر شده اند.

مثالهاش خیلی زیادند، از دوران کودکی و نوجوانی خودم میتونم مثالهایی در این راستا بزنم تا زمان بزرگسالی و قبولی در کنکور کارشناسی و بعد چهارسال قبولی در کنکور کارشناسی ارشد اونهم با رتبه اول کشوری و تحصیل در بهترین دانشگاه تا پیدا کردن شغل و جایگاه اجتماعی (بدون کوچکترین ارتباط و پارتی و صرفاَ‌ با تلاشهای فردی خودم که در بین همکارانم استثنا به حساب میاد) و کسب استقلال مالی به لطف خدا در حالیکه در اون زمان در فشارهای مالی و فکری زیادی  از هر نظر قرار داشتم، تا حتی ازدواج کردنم در شرایطیکه تقریباَ خودم هم به این نتیجه رسیده بودم قراره باقی زندگیم رو بدون داشتن خانواده ای از خودم و در تنهایی سپری کنم. خب به دلایلی که هرگز دوست ندارم درموردش بنویسم و بخشی از رازهای زندگی گذشته منه که جز خودم و خدای خودم کسی ازش باخبر نخواهد شد، از نظر من ازدواج کردنم تا حد زیادی منتفی بود، در این حد که تقریباَ چندماه قبل از ازدواجم و در سی سالگی، خونه  کوچکی در منطقه نواب تهران خریداری کردم و فکر میکردم قراره اونجا به عنوان یه دختر مجرد و تنها تا آخر عمر زندگی کنم که خب این اتفاق با آشنایی با همسرم طی چند ماه بعد و ازدواجمون هرگز عملی نشد که لابد خیر و مصلحتی درش بوده، ولی خب حتی ازدواج کردنم هم صرفا با تلاش فردی و به طریق خیلی نامعمولی بود که ممکن شد (در اون مقطع بهترین اتفاق بود احتمالا که لااقل نخواسته باشه جدا از خانواده زندگی کنم.)

حتی بچه دار شدن من هم به نظر خودم چیزی کم از معجزه نداشت  و جدای از لطف خدای بزرگ و توسل به اهل بیت که به چشم خودم تاثیر و اثربخشیش رو دیدم، تلاشهای فردی و پیگیریهای مصرانه خودم هم خیلی زیاد موثر بود. در توضیح تلاشهای زیادم فقط همین یه مورد کافیه که دکتر گفت باید پانزده کیلوگرم در عرض شش ماه کم کنی تا بتونی بچه دار بشی (فکر نکنید خیلی هم چاق بودم ها،‌ نه واقعاَ . صرفا اضافه وزن داشتم اما برای درمان مشکل فیزیکی که داشتم کاهش وزن برای بچه دار شدنم حیاتی بود.) من یادمه طی  دو سال اول ازدواجم چه رژیم سختی گرفتم و با وجود شاغل بودن و ساعات کاری نامنظم باشگاه میرفتم و بعد باشگاه هم پیاده روی و خلاصه چقدر تلاش کردم تا ۱۲ کیلوگرم کم کردم. در کنارش درخصوص وضعیت فیزیکی همسرم هم تلاشهایی داشتیم و ایشون هم باید پیگیری هایی میکرد و اتفاقا اون هم باید لاغرتر میشد ( که زیاد هم موفق نبود). در نهایت لطف خدا و ائمه در کنار تلاشهای فردی خودم و دعای خیر مادر و به خصوص یکی از دوستان عزیزم که نمیدونم اینجا رو هنوز میخونه یا نه (دریای عزیزم) و البته داروها و قرصهای هورمونی که پزشکم تجویز کرده بود باعث شد خدای بزرگ بدون نیاز به آی وی آف که احتمالش هم خیلی قوی مطرح بود، نیلای عزیزم رو بهم ببخشه. روزی که فهمیدم باردارم برای من از شگفت انگیزترین روزهای عمرم بود، اتفاقی که شاید برای اغلب خانمها خیلی هم عجیب نبوده باشه اما من این اتفاق رو بعد از موهبت خدا و صدالبته کمک علم پزشکی، نتیجه اراده فردی و کوشش خستگی ناپذیر خودم هم میدونستم (هرچند که خیلی وقتها ناامید و خسته شده بودم در این مسیر و چه اشکها که نریختم) که اگر همه اینها بود اما تلاش و اراده و خواست خودم نبود هرگز محقق نمیشد. یادمه همزمان با من یه خانمی پیش متخصص زنان من میومد و بعد چندسال پیگیری نتونسته بود بچه دار بشه (البته بچه دوم رو میخواست فکرکنم) و دکتر بهش میگفت خب خانم من مدام به شما میگم باید وزن کم کنید و شما توجهی نمیکنید. من که نمیتونم براتون معجزه کنم، اما همین خانم دکتر خیلی منو تشویق کرد بابت کم کردن وزنم و خب تاثیرش رو هم خدا رو شکر دیدم. من حتی برای بهتر کردن ظاهرم هم تلاشهای زیادی کردم و رنجها و هزینه های متحمل شدم  و تقریباَ در زندگیم هیچ چیزی نبوده که براحتی به دست آورده باشم. 

من حتی برای خرید خونه جدید خون دلها خوردم و چه سختی‌ها و مشقتها و همینطور بار عمیق فکری و روانی از بابت فراهم کردن مبلغ خرید خونه و چالش ها و دردسرها و نامردی های بسیار در وسط مسیر و در کنارش صرفه جویی های شدید اقتصادی (و الان هم بدهی ها و اقساط زیاد) متحمل شدم و چقدر از لذتها و خوشیهای زندگی گذشتم تا در نهایت  بدون کوچکترین حمایت مالی از سمت هر یک از دو خانواده ( که خدایی هیچ موقع هیچ انتظاری هم ازشون نداشتم و ندارم) و تقریبا بدون کمک گرفتن مالی از همسرم موفق بشم طی این ده سال زندگی مشترک، خونه ۴۲ متری اول ازدواجمون رو اول به یه واحد ۶۶ متری و الان هم به لطف و یاری خدا تبدیل به یه خونه حدودا ۹۰ متری کنم. 

حتی برای دورکار شدنم و دورکارموندنم از همون ابتدا و طی این مدت تلاشهای بی وقفه ای کردم در این حد که تقریباَ هیچیک از همکاران من طی این سالها نتونستند مدت زمان دورکاری من رو داشته باشند یا حتی رضایت مدیر واحدشون رو برای دورکاری جلب کنند و این هم لطف دیگه ای از طرف خدا برای من بود، متقاعدکردن مدیر و سیستم اداری اصلا راحت نبود و خدا رو شکر که عملی شد. بابتش خیلی سپاسگزار خداوند هستم. 

راستش از چند ماه قبل هم به دنبال یه دستاورد دیگه برای زندگیم بودم که به لطف خدا به نظر میرسه تا حدی به ثمر نشسته باشه اما خب هنوز نمیتونم بگم صددرصد قطعی شده و برای همین چیزی ازش نمیگم تا وقتی بطور کامل مطمئن نشدم. 

++++++ دوستان بالاخره بعد کلی تلاش به خواست و پیشنهاد دوست خوبم محبوبه جان موفق شدم باقی مطلب رو به قسمت  ادامه مطلب منتقل کنم! یه وقت فکر نکنید پستم تموم شده ها ول کنید برید، میدونید که مرضیه هیچوقت انقدر کوتاه نمینویسه  لطفاً باقی مطلب رو در ادامه مطلب ببینید!

ادامه مطلب ...