بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

کابوسی که واقعی شد....

کاش مرده بودم و این روزهای سخت رو با چشمان خودم نمی‌دیدم. دوست همسرم به همراه زن و دو فرزند خردسالش در حمله موشکی از دنیا رفتند... من و سامان نشستیم و زار زدیم براشون با اینکه من ندیده بودمشون و فقط اسمشون رو از همسرم شنیده بودم. این دو روز همش به فکر این خانواده بودم. یکی از اقوام شوهر خواهرم و برادر دوست خواهرزادم هم همینطوری در حمله موشکی از دست رفتند و طی همین دو سه روز مراسم خاکسپاریشون بوده، مورد آخر یه پسر بیست ساله بوده که تو این وضعیت همچنان میرفته سر کار در یه شرکت کامپیوتری... دوست خواهرزادم در شوک و وحشت بود و باورش نمیشد برادرش رو از دست داده، 

همسرم تهرانه و ما جای دیگه. ایشالا که امروز(شنبه) بتونه برگرده . من اینجا ذره ای راحت نیستم، انگار در یه عذاب بزرگم اما به خاطر حفاظت از جونمون مجبورم بمونم. تنهایی زجر آور در جمع خانواده! نمی‌دونم تا کی دووم میارم. گاهی به سرم میزنه برگردم تهران اما یادآوری وحشتی که روز اول تجربه کردم نمی‌ذاره قدم از قدم بردارم. 

این غصه و  اضطراب اینبار دیگه منو می‌کشه...نمی‌دونم از این بحران هم مثل همه بحران های دیگه زندگیم تو این ۴۱ سال و اندی میتونم بیرون بیام ؟ ولو بی جون، ولو خسته اما زنده؟ این یکی با همه فرق می‌کنه. اینجا وسط یه ماجرام با دو تا بچه، مناطق اطراف خونه  ما در تهران رو خیلی بد زدند، نمی‌دونم چی به سر خونه و زندگیم میاد. آواره و جنگ زده و فراری شنیده بودید؟ ما الان داریم زندگیش میکنیم. 

می‌خوام پست طولانی بنویسم اما نمی‌دونم از چی و کجا شروع کنم، هنوز در بهت و حیرتم از اونچه که در محل کارم به سرم اومد و اونچه که شاهدش بودم. نمیتونم هر چیزی رو در وبلاگ و بطور عمومی بنویسم. شاید اگر بتونم در یه پست رمز دار تعریف کنم.

هر کسی که گفته من قوی هستم بدونه من ضعیف ترینم ، من مرگ رو به چشمام دیدم ، از شدت جیغ هایی که کشیدم و وحشتی که تجربه کردم یک هفته تمام به بدترین شکل مریض شدم. در زندگی پر فراز و نشیبم فقط در چند صد متری محل انف.جار نبودم که اینبار بودم. من در یک آن همه چیز رو تمام شده دونستم و مرگ رو به چشمام دیدم...دیگه میتونم بعد این زندگی کنم ؟ از چند روز قبل راجب بچه هام و چیزهای دیگه وصیت هم کرده بودم اما همکارام گاهی میگفتند داری اغراق آمیز احساس نگرانی میکنی، درواقع اونقدرها هم جدی نگرفته بودند، دست کم به اندازه من...می‌گفتند بیش از حد مضطرب و حساس شدی و حتی می‌گفتند ما رو هم داری دچار استرس می‌کنی ، اما من از همه نشانه ها و تحلیل ها در رسانه های داخلی و خارجی و دنبال کردن اخبار فهمیده‌ بودم این اتفاق خیلی نزدیکه (طبیعتاً فکر نمیکردم صددرصد باشه اما احتمال زیادی براش قائل بودم) اما همکارانم اونقدرها جدی نگرفته بودند شاید چون اندازه من اخبار و تحلیل ها و نشانه ها رو دنبال نمی‌کردند . 

یعنی این روزها بالاخره تمام میشند؟ یعنی دوباره میتونم توی خونه خودم قدم بذارم ؟ دوباره زیر سقف خونم کنار بچه هام بخوابم ؟ 

خیلی از دوستان خوبم (مجازی و غیر مجازی) و فامیل از همون دقایق اول نگرانم شدند و با من تماس گرفتند. چندنفری بلافاصله بعد حمله روز اول سعی کرده بودند باهام تماس بگیرند اما خطها قطع بود و موفق نشده بودند و خیلی نگرانم بودند. ممنونم از بابت تمام احوالپرسی ها و دوستان عزیز وبلاگی که اینجا در وبلاگ یا تلفنی بهم پیام دادند. انشالله که همگی شما در سلامت کامل باشید. مرسی که به یاد من بودید. خوشحالم که با همه تنهاییهام، تو دنیا حداقل شماها رو در زندگیم داشتم. 

شاید یه پست رمز دار طی روزهای آینده بنویسم از اونچه که شاهدش بودم اما آخه اینهمه حرف رو چطور بین اینهمه همهمه  و شلوغی و کنار پنج تا بچه و احتمالا با گوشی میشه نوشت ؟ سعی میکنم یکبار برای همیشه طی همین یک هفته آینده بنویسم از اونچه که شاهدش بودم که اینجا ثبت بشه از ترسناک ترین روز عمرم، روزی که هر چی تلاش میکنم فراموش کنم از خاطرم نمیره، که شاید نباید هم بذارم به راحتی از خاطرم بره، که هر بار فشارهای زندگی داشت لهم میکرد یادم بیفته هنوز هم در مقایسه با اونچه تجربه کردم خوشبختم ، البته اگر زنده بمونم...

این پست رو دیروز نوشتم زمانی که سامان تهران بود اما دیشب اون هم دوباره برگشت همینجا، مجبوره بابت کارش در رفت و آمد باشه و اصلاً به همین خاطر هم هست که نمیتونیم از جایی که الان هستیم (در نزدیکی شهر سمنان) به رشت و خونه مادر همسرم بریم، چون فاصله سمنان تا تهران تنها دو سه ساعت هست اما رشت تا تهران هم فاصله بیشتری از نظر زمانی داره و هم اینکه بسته به زمان سفر اغلب با ترافیک روبرو هست و سامان هم به مدیرش گفته هر موقع بگید من دو سه ساعت بعد میرسم. درمورد خودم که ظاهراً فعلا همه خانمها دورکار هستند،  بماند که محل کارم ابداً امن نیست و اگر خانمها معاف هم نمیشدند  بعید بود بتونیم بریم سر کار. الان که فکر میکنم میبینم نباید از چند روز قبل از حمله به دلیل تهدیدهای امنیتی زیاد به سر کار میرفتیم و باید مدیران پیش بینی لازم رو می‌کردند، همون موقع و دو سه روز قبل جنگ که هنوز حمله ای نشده بود من میگفتم ایکاش تمهیداتی اتخاذ بشه و فعلاً کارمندان یا لااقل خانمها رو شیفتی کنند یا حداقل آمادگی در برابر بحران رو آموزش بدند ، اما همکارانم میگفتند نمیشه و منطقی نیست وقتی قطعی نیست هیچی و شاید اصلا اتفاقی نیفته!

 دیروز که خواهرم واسه ۲۴ ساعت برگشت تهران و به خونه مامانم هم سر زد، متوجه شدیم شیشه های طبقه پنجم ساختمان مادرم اینا هم در اثر موج و صدای انفجار شکسته (مادرم طبقه سوم زندگی می‌کنه)، ما خودمون طبقه ششم زندگی میکنیم، بالاترین طبقه آپارتمان و صداها و خطرات همیشه در طبقه های بالاتر بیشتره.سامان شبهایی که میره خونه گاهی از شدت صداها و انفجارهای اطراف و خطرات احتمالی، میره تو حموم میشینه یا حتی همونجا واسه یکی دو ساعتی میخوابه!

هوای تهران بابت آتش گرفتن پالایشگاه و مخازن سوخت به شدت آلوده هست و آسمان شهر تاریک شده، خطرات جانی برای مردم داره و از همه خواستند ماسک بزنند، من اینجا اصلاً راحت نیستم و اگر ذره ای ظرفیت روحیش رو داشتم شاید همین الان برمیگشتم خونه اما میدونم من با هر صدای وحشتناک میمیرم و زنده میشم...من در برابر صداهای انفجار رسماً حالت پنیک بهم دست میده و ممکنه قلبم بایسته! یادم نمیاد هیچوقت حتی چهارشنبه سوری بیرون از خونه بوده باشم. امیدوارم شرایطی پیش بیاد که بتونیم رشت بریم و برنامه کاری سامان لااقل مشخص تر باشه که بشه برنامه ریزی کرد. فقط امیدوارم اونجا در معرض خطر نباشه . 

چقدر بابت نیازهای مالی به حقوق و دستمزد اسفندماه دل خوش کرده بودم که الان همه چیز نقش بر آب شد (میگن قراره علی الحساب بدند) و من جدای از استرس جنگ، چقدر نگران هزینه ها و قسطها و قرضهامون هستم، از بیکار شدنم هم میترسم، همه چیز گنگ و مبهمه....

امیدوارم بتونم به زودی یه پست بنویسم با جزئیات بیشتر و خصوصی تر. 

نظرات این پست رو با عرض پوزش بدون پاسخ صرفا منتشر و تایید میکنم.

خدایا من نمی‌دونم چطوری، اما خودت یه جوری درستش کن ، هر طوری که خودت میدونی...