اعتراف میکنم من به شدت دنباله روی اخبار منفی در اینستاگرام هستم و این اصلا دست خودم نیست. خودم متوجه میشم بخشی از اضطرابهای فکری و آشفتگیهای روحی من به این قضیه برمیگرده اما باز هم نمیتونم دست از خوندن و فالوکردن پیج هایی که صاحبشون دچار یه درد و رنج جانکاه و یا سوگوار یکی از عزیزانش هست دست بردارم. تا مدتها بهشون فکر میکنم و باهاشون همذات پنداری میکنم و مدام کامنتاشون رو میخونم و گریه میکنم، حتی مثلا با دیدن حیوان خانگی یا خیابونی که از دست رفته، به پهنای صورت اشک میریزم، حالا اگر یه بچه باشه که دیگه هیچی...اصلا از ذهنم نمیره و روزها بابتش خودمو اذیت میکنم و مدام دنبال اخباری از خانوادش و بخصوص مادرش هستم.
این چند روز، فوت پانیذ کوچولو، دختر بلاگری به اسم سارا تمام فکر و ذکر منو مشغول خودش کرده و مدام دنبال این هستم که خبری از حال و روز این مادر بیچاره داشته باشم. به معنای واقعی کلمه دلم براش خونه و چندباری برای خودش و دختر کوچولویی که سر هیچ و پوچ پرپر شده گریه کردم و به نیت آرامش دل این مادر داغدیده سوره والعصر رو خوندم.
سامان اغلب دعوام میکنه که پیگیر این پیج ها نباشم و خودش حتی حاضر نیست کمی هم بهشون نگاه کنه یا حتی از من راجب اتفاقاتی که افتاده بشنوه (میگه حالش بد میشه)، خودش استفاده اصلیش از اینستاگرام دیدن کلیپ های طنزه و یکی از اندک تفریحات و وقت گذرونی های ما دو نفر با هم وقتی هست که ازم میخواد پا به پاش این کلیپ ها رو ببینم. البته باید بگم که خودم خوب میدونم دیدن این کلیپ ها برای همسرم راه فراری هست از اضطراب و افسردگی شدیدی که مدتیه گرفتارش هست و کل زندگی ما رو تحت الشعاع قرار داده، راهی هست برای فراموش کردن...پس لزوماً کلیپ های طنز دیدن هم دلیلی نیست که اضطراب اون کمتر از من شده باشه. کاهی شبها تا صبح از شدت اضطراب خوابش نمیبره و هر بار بلند میشم میبینم بیداره و گوشی دستشه.
درمورد خودم باید بگم در عین حال که دیدن محتواهای غم انگیز یا سوگوارانه در اینستاگرام تاثیر منفی در شرایط روحی من میذاره، اما از طرفی هم برای من تلنگری هست که قدر داشته هامون و سلامتی و خانواده و فرزندان رو بیشتر بدونم و بیشتر از اینا شکرگزار درگاه خدا باشم و زندگی رو کمی آسونتر بگیرم. الان ته ذهنم هر بار به این فکر میکنم که دور از جون بچه ها، شرایط بچه های من هم دست کمی از این دخترک نداشته، تن و بدنم میلرزه. من الان تقریباً مطمئنم که من و نیلا و نویان و همسر همگی دچار کرونا شده بودیم و خدا به بچه ها رحم کرده، اگر بعد شش روز تب مداوم و تقریباً در حالت نیمه هوشیاری، نیلامو نمیبردم که سرم بزنه قطعاً نمیتونست سر پا بشه و حتی براش خطرناک میبود.
اینا به کنار، یک هفته بعد از اینکه من فکر میکردم نیلا و نویان حالشون بهتر شده و اون بحران وحشتناک تموم شده، نیلا خیلی یکباره از نو تب کرد، اونم تب بالا...خدایی بود که متوجه تبش شدم چون بعد اینکه حالش بهتر شده بود اصلا فکرشو هم نمیکردم که بخواد تنها چند روز بعد بی دلیل تب کنه.... خیلی اتفاقی صدای نفس زدن نامرتبش در خواب رو متوجه شدم و دستمو که گذاشتم روی بدنش دیدم از نو تب خیلی بالا کرده! انقدر وحشتنزده شده بودم که موقع دارو دادن بهش دست خودم میلرزید (از فکر اینکه چرا بعد خوب شدنش دوباره باید بی دلیل تب کنه و نکنه دوباره قراره اون پروسه وحشتناک رو داشته باشیم و نکنه چیز دیگه ای باشه و ....) به جز تب و کمی بیرون روی و رنگ پریدگی و بیحالی علامت دیگه ای نداشت، من اما خیلی پریشون و دل نگرون شده بودم و تن و بدنم از اینکه قرار باشه دوباره اون پروسه بیماری وحشتناک رو خانوادگی طی کنیم و دوباره نویان هم بگیره و... میلرزید...این بار دوم خوبیش این بود که لااقل تب بچم با بروفن پایین میومد و چندساعتی هم خنک میموند و تب نمیکرد، برخلاف مریضی یکی دو هفته قبلش که تب نیلا حتی با شیاف هم خیلی سخت پایین میومد و تنها دو ساعت بعدش دوباره تب میکرد. این بار دوم اینجوری نبود و علایم متفاوتی داشت و بی اشتهای کامل هم نبود (برعکس مریضی ده روز قبلش) اما باز هم از نگرانی من چیزی کم نمیشد چون واقعا نمیتونستم بفهمم دلیل تب دوباره نیلا اون هم بدون نشونه های سرماخوردگی چیه و تو ذهنم هزار سناریو رو بررسی میکردم و سرچ میکردم و خلاصه خیلی نگران بودم. اینبار تصمیم گرفتم دو سه روزی صبر کنم و اگر تبش ادامه داشت باز ببرم دکتر که شکر خدا بعد سه روز و اندی تب بچم خود به خود پایین اومد و نویان رو هم دوباره درگیر بیماری نکرد... هنوزم نمیدونم دلیلش چی بود و اصلاً چرا شروع شد. شاید ویروس جدیدی به جز ویروس قبلی بود و از پیش دبستانی گرفته بود نمیدونم...
حاضرم هر بلایی سر خودم بیاد اما کمترین سختی و رنجی به بچه هام نرسه. مادرشدن مسئولیت خیلی خیلی زیادی داره و تا آخر عمرت نمیتونی بدون اینکه فکرت پیش بچه هات و مشکلاتشون باشه زندگی کنی. یه جورایی انگار با مادرشدن برای همیشه تبدیل به آدم دیگه ای میشی. به نظرم پذیرش این موضوع قبل اقدام برای بچه دار شدن خیلی مهمه. با همه اینها مادرشدن با خودش احساسات زیبا و بی نظیری هم داره.
دوشنبه پانزدهم اردیبهشت آخرین روز پیش دبستانی نیلا جانم و روز جشن به قول خودشون فارغ التحصیلی ! بود. مطمئن نبودم که حال نیلا سر مریضی دومش تا اون روز بهتر میشه یا نه و بابت مریضی دوباره بچم شک داشتم که قراره در جشن شرکت بکنیم یا نه که شکر خدا بچم تا اون روز تبش کمتر و وضعیت سلامتیش بهتر شد و در نهایت خودمونو به جشن رسوندیم. نویان رو هم بردم. در کل به نظرم جشن خوبی بود و به بچم نیلا در کنار دوستاش خیلی خوش گذشت و خدا رو شکر کردم که نیلام کمی سرپا شد و تونستیم شرکت کنیم. از دو سه هفته قبل این جشن، نیلا با یادآوری تعطیل شدن پیش دبستانیش مدام در حال ناراحتی و گریه بود و میگفت دلم برای دوستام تنگ میشه و خب دلم میخواست روز آخر پیش دبستانیش بتونه در جشن شرکت کنه و به قولی براش حسن ختامی باشه به کلاس پیش دبستانیش و بتونه با دوستاش خداحافظی کنه و بپذیره که کلاسش تموم شده؛
اینم بگم که طی جشن چندباری بلند شد و رفت از دو سه تا از مادرا شماره تلفنشون رو خواست که بدند به من !! که من بعداً بتونم به هم کلاسیهاش زنگ بزنم و نیلا بتونه باهاشون صحبت کنه. آخه نیلا قبلش چند بار ازم خواسته بود زنگ بزنم به دوستش و من گفته بودم شماره تلفن مامانش رو ندارم. دیگه تو جشن بهم گفت مامان شماره تلفن مامانای دوستامو بگیر که من بعدا بهشون زنگ برنم. هر چی سعی کردم بیخیال بشه فایده نداشت. منم که روم نمیشد اینکارو بکنم و اصلا این مامانها رو حتی یکبار هم قبلا ندیده بودم گفتم خودت برو شمارشون رو بگیر. این شد که نیلا خانم سراغ چند تا از مامانا رفت و بهشون میگفت میشه شماره تلفنتون رو به مامان من بدید که من ببتونم بعدا زنگ بزنم با مهسا (یا آرام یا سامیارو .... ) صحبت کنم!؟ حالا من هیچکدوم از مادرها رو نمیشناختم و ندیده بودم و برای بار اول در جشن میدیدمشون، اونم به این خاطر که تمام رفت و آمدهای نیلا به پیش دبستانیش رو باباش انجام میداد و دو سه ماه آخر هم که سرویس داشت و اینطوری نبود که من مثلا برم دنبال نیلا و بتونم بقیه مامانها رو ببینم و همصحبت بشیم. خلاصه با کلی خجالت و شرمندگی موضوع رو گفتم و به خاطر نیلا ازشون شماره تلفنشون رو گرفتم و حتی یکبار مجبور شدم چند روز قبل با کلی خجالت زدگی به خاطر اصرارهای شدید نیلا و به عشق دخترکم، زنک بزنم به یکی از مامانا که فقط همون یکبار در جشن دیده بودمش و بگم نیلا دلش برای مهسا (دخترش) تنگ شده و شرمنده که مزاحم شدم خواستم بچه ها با هم حرف بزنند! بنده خدا چقدر هم خوب و گرم برخورد کرد و گفت هر موقع خواستید تماس بگیرید که بچه ها صحبت کنند و حتی اگر خواستید میتونید نیلا رو هم مدرسه مهسا ثبت نام کنید....خلاصه منم و ماجراهایی که با نیلا خانم دارم.
نویان اواسط جشن خسته شده بود و غر میزد و دلش میخواست زودتر جشن تموم بشه و از سالن بریم بیرون، کم سن ترین بچه جشن بود و طبیعتاً با بقیه بچه ها همخوانی نداشت و یه جاهایی از جشن براش کسل کننده بود و همش دوست داشت از سالن بریم بیرون (برای این جشن سالن اجاره کرده بودند و از اولیا هزینه گرفتند.) البته حرفهای خیلی بامزه ای هم میزد و مامانا خیلی ازش خوششون اومده بود، ولی خب زیاد نمیتونست با بچه ها بجوشه و به من میگفت بچه ها با من دوست نمیشند و یه جاهایی دلم براش میسوخت. البته هر بار که مجری برنامه میگفت بچه ها بیان روی سن، پسر منم باهاشون میرفت بالا یا تو بازیهای جمعی دستشون رو میگرفت اما یه اخمی هم توی صورتش بود و نمیتونست اونطور که باید از اون فضا لذت ببره. فکر میکنم حتماً باید طی این تابستون بچه رو در محیطهایی ببرم که بتونه بیشتر با همسن و سالاش باشه. الان سن مناسبیه و منم که آخرین ماههای دورکاریم هست و باید اینکارو براش انجام بدم (بعداً راجب همین دورکاری مینویسم). نیلا خانم اما خیلی بهش خوش میگذشت پیش دوستاش. طی جشن هم از معلمش و از مدیر پیش دبستانی جایزه گرفت و منم کلی عکس و فیلم از بچم و مراسمشون گرفتم ، آخر جشن هم به بچه ها عکس تکی با لباس فارغ التحصیلی که دو هفته قبل گرفته بودند دادند.
بعد جشن هم برای اولین بار همراه بچه ها رفتیم موزه حیات وحش که در اطراف سالن برگزاری مراسم بود و از حیوانات اونجا دیدن کردیم. به سامان که تو ماشین پشت در سالن منتظرمون بود، اصرار کرد اونم بیاد اما حال روحیش خیلی بد بود و به شدت تو خودش و آشفته و غمگین بود و اصلا حوصله نداشت، دیگه چون هزینه بازدید از موزه برای شرکت کنندگان در جشن پایان پیش دبستانی رایگان بود، از سامان خواستم یکمی منتظرمون باشه تا با بچه ها از موزه هم بازدید کنیم و چیزهایی هم یاد بگیرند و در کل که این رفتنتمون که تا ثانیه آخر هم معلوم نبود میریم یا نه، خیلی خوب و جذاب بود.
روز 21 اردیبهشت هم دخترک رو بردم سنجش و جوابش هم امروز اومد. همه چیز خوب و عالی بود اما برای مشکل بینایی ارجاعش دادند به متخصص! ظاهراً نتیجه بینایی سنجیش اوکی نبوده، حالا باید پرس و جو کنم ببینم این مورد رو باید چیکار کنیم. انتظارشو داشتم که شاید بابت بینایی سنجی مشکلی باشه اما همش امیدوار بودم نیلا بتونه از عهدش بربیاد...البته دور از تصور نبود وقتی این بچه بعد عملهای جراحیش حتی حاضر نشد یک روز هم عینک به اون مهمی رو بزنه! حالا نمیدونم باید در این مورد چیکار کنیم. امروز که میرم برای واکسن پیش از دبستان نیلا باید بپرسم. از طرفی هم منتظرم ببینم ثبت نام کلاس اولیها کی شروع میشه که بچمو کلاس اول ثبت نام کنم... از طرف دیگه هم پیگیرم ببینم چه کلاسهای تابستونی میتونم بچه ها رو بنویسم. ته دلم بابت همه گیر شدن دوباره کرونا خیلی نگرانم و نمیدونم کار درستیه ثبت نام تو کلاسهای تابستانی یا نه، از طرفی هم اشتیاق نیلا رو میبینم برای بودن در جمع....از طرف دیگه هم یاد این میفتم که امسال آخرین تابستونی هست که خونه و پیش بچه ها هستم و از سالهای بعد باید تابستونا سر کار باشم و نمیخوام فرصت رو امسال از دست بدم. تو دوراهی گیر افتادم.
راستش رو بخوام بگم، زندگی بی برنامه و آشفته ای رو داریم میگذرونیم، حتی نمیتونم راجبش بنویسم چون واقعا کلمات نمیتونند توصیف کنند این وضعیت رو. نمیخوام در این نوشته به این موضوع بپردازم، با همسرم که صحبت میکردیم میگفتیم افسار زندگی از دستمون خارج شده، هر دو بی انگیزه و پوچ شدیم، وضعیت همسرم از من هم بدتره و من خیلی خیلی نگرانشم...
تصمیم گرفتیم سه چهار روزی بریم ویلای نوشهر (مربوط به محل کارم)، حقیقت اینه که هیچکدوم حوصلش رو نداشتیم اما وقتی دیدم امسال آخرین سالیه که بدون دغدغه مرخصی میتونم برم و سامان هم که همچنان شغلی نداره و درگیر مرخصی گرفتن نیست، حس کردم بهتره بین اینهمه بی حوصلگی اینبار هم بریم، چون ممکنه سال بعد دیگه نتونیم بریم (مگه اینکه هر دو همزمان مرخصی گرفته باشیم). بین رفتن به مشهد و نوشهر شک داشتم اما بابت یه سری ملاحظات (مالی، بی علاقگی سامان و ...) در نهایت تصمیم گرفتیم همون نوشهر رو بریم. اینبار تصمیم گرفتیم مادرم رو هم ببریم و از اون طرف هم به مادرشوهر و پدرشوهرم هم گفتیم از همون رشت بیان سمت نوشهر و مجموعه ویلایی و دور هم باشیم.... اصلا انتظار نداشتم با وضعیت جسمی که مادرشوهرم داره و خیلی یهویی حال جسمیش بد میشه و اصلا نمیشه وضعیت جسمیش رو پیش بینی کرد، قبول کنند که بیان، اما خدا رو شکر که قبول کردند... مادرم هم اولش گفت نمیاد و حوصله نداره بره جایی و ... اما راضیش کردم. حالا باید چهارشنبه برم و از مسئول مربوطه نامه ورود به مجموعه ویلایی رو بگیرم و هزینه مهمانها شامل مادر خودم و مادرشوهر و پدرشوهرم رو هم حساب کنم.... مادرشوهر و پدرشوهرم دو سه سالی هست که خونه ما نیومدند و لااقل اینطوری میتونم مهمونشون کنم.
خدا میدونه که هیچ ذوق و شوقی برای سفر و هیچی ندارم، صرفاً بابت اینکه امسال هم نیازی به گرفتن مرخصی برای رفتن به نوشهر از طرف من و سامان نبود و اینکه نمیخواستم هوا بیشتر از این گرم بشه، تصمیم به این سفر گرفتیم، هنوزم بابت یه موضوعی کاملاً نمیتونم مطمئن باشم که میریم اما ایشالا که مشکلی پیش نیاد و بتونیم راهی بشیم بخصوص که الان مهمان هم دعوت کردیم.
راستی هفته قبل پنجشنبه هم به همراه مادر و خواهر بزرگم مریم رفتیم سمنان...خیلی دلتنگ پدر و خواهر و مادربزرگم بودم، عید هم نشده بود که برم سر خاکشون. دیگه رفتیم دنبال مادرم و خواهر بزرگم و راهی شدیم. خب خونه روستایی بازسازی شده و نسبت به قبل خیلی بهتر و تمیزتر شده، بخصوص آشپزخونش که کاملاً نوسازی شده اما این سری که رفتیم هم فشار آب خیلی خیلی کم بود (حتی یکی دو ساعتی بطور کامل قطع شد) و هم کولر مشکل داشت که سامان و شوهر دخترخالم تلاش کردند درستش کنند و آخرم درست نشد که نشد و حالا مادرم هم باید به فکر خرید کولر جدید باشه و هم قرار شده بابت فشار خیلی کم آب، یه منبع هزار یا دو هزار لیتری خریداری کنند بابت آبیاری باغچه و مصرف خودمون وقتی میریم اونجا. حالا حالاها باید هزینه کرد برای این خونه روستایی!
این مدت که نبودم همچنان پیگیر یه سری کارهای شخصی و اداری مربوط به فروش دو تا خونه ها و خرید خونه جدید بودم. روز ده اردیبهشت به لطف خدا سند خونه جدید رو زدیم (بعد کلی معطلی از طرف فروشنده ) و روز 19 ازدیبهشت هم پستچی سند خونه جدید رو آورد درب خونمون... حالا این وسط الان تمام فکر و ذکرم اینه که بتونم بدهیها رو تسویه کنم، تقریبا روزی نیست که بهش فکر نکنم. خدا نکنه که بخواد حتی یک روز شرمنده کسانی بشم که محبت کردند و بهم پول قرض دادند که سند خونه جدید رو بزنیم.
اوایل اردیبهشت هم رفتیم و اجاره نامه بین خودمون و مالک جدید خونه (همین خونه 66 متری خودمون که فروختیم و الان به مدت یکسال رهن نشستیم) نوشتیم، کلی هم قبلش با مالک جدید حاشیه داشتیم که دیگه نمینویسم اینجا. ماه قبلش یعنی فروردین ماه هم که قرارداد اجاره با مستاجر جدید خودمون (مستاجر خونه ای که خریدیم و رهن کامل دادیم) بسته بودیم. از طرفی خریدار خونه 45 متری هم که سند خونه رو همون قبل عید در دفترخونه به نامش زده بودیم با بهانه های مسخره مدام تماس میگرفت و بابت یه سری خرابی ها و هزینه ها که اصلاً به مای فروشنده اونم بعد سند زدن مربوط نمیشد با بی منطقی تمام درخواست پول میکرد و به شدت باعث آزردگی و اعصاب خوردی ما شده بود و آرامش هردوی ما رو گرفته بود و ما فقط میگفتیم خدایا کی تموم میشه این ماجرای خونه خریدن و فروختن ما...میخوام بگم که ما طی این یکماه و اندی اخیر هم بابت همین موضوعات کلی حاشیه و حرف و حدیث داشتیم و تقریباً میتونم تا همین یک هفته قبل هم تمام این حواشی ادامه داشت و یه جورایی هیچکدوم آرامش نداشتیم بابت کارهای ادامه دار که به نظر میرسید قرار نیست تموم بشه! هزار تا کار نیمه تمام مونده بود و مدام یه حاشیه و حرف جدید پیش میومد (هم از طرف خریداران هر دو تا خونه ما و هم از طرف فروشنده خونه جدیدی که خریدیم که برای سند زدن مدارکش ناقص بود و هر روز سند زدن عقب میفتاد!!) و خلاصه من همچنان با خودم میگفتم خدایا کی این پروسه لعنتی تموم میشه و ما به آرامش میرسیم؟؟؟
روز ده اردیبهشت که سند خونه جدید رو زدیم و موضوعات دیگه هم کم و بیش حل شد، یکم فکر و ذهنم آزاد شد و استرسهام کمتر... اما دو سه روز بعدش متوجه شدم بابت ادامه دورکاریم یه مشکلی هست و اونم اینکه جدای از کسری حقوق قبلیم که بابت دورکاری بود، یه کسری جدید هم قراره اضافه بشه و اگر بخوام این مبلغ جدید از حقوقم کسر نشه نیازمند یه سری نامه نگاری از طرف مدیرم هست و عنوان کردن شرح وظایف و...
خلاصه با کلی خجالت و شرمندگی این موضوع جدید رو هم با پیگیری های پشت هم و صحبت با مدیران کم و بیش به سرانجام رسوندم و مدیرم نامه مربوطه رو به مدیریت منابع انسانی زد و حالا فقط امیدوارم نتیجه بخش بوده باشه و حقوق این ماهم بیشتر از قبل کسر نشه...
راستی قبل عید موافقت شش ماهه برای ادامه دورکاری رو با کلی پیگیری و نامه نگاری و ملاقات با مدیران و ... گرفته بودم و اینجا دیگه بین ماجراهای خرید و فروش خونه فرصت نشد که بنویسم. همون پارسال بین کارهای مربوط به خونه ها این موضوع رو هم داشتم پیگیری میکردم و فقط خدا میدونه پارسال اسفند چقدر برنامه و برو بیا داشتم. خلاصه که بعد نامه نگاری و یه سری کارهای اداری و بردن یه سری مدارک و ملاقات با سه نفر از مدیران قرار شد که تا مهر ماه دورکار بمونم و مهرماه قطع به یقین برگردم سر کار.... اما خب یک دفعه اینور سال و چند روز قبل یکی از مدیران اداره منابع انسانی باهام تماس گرفت و بهم گفت طبق نظر مدیر کل جدید، هر کسی که دورکاره قراره یه مبلغ دیگه ای از حقوقش (جدای از مبالغ روتین قبلی) کسر بشه و اگر میخوای این اتفاق نیفته بگو مدیرت نامه جداگانه ای با این محتوا و شرح وظایف برات بزنه و منم چند روزی با کلی خجالت در حال پیگیری این موضوع و نامه نگاری دوباره مدیرم بودم. امیدوارم که مشکل حل شده باشه و حقوق اردیبهشتم اونم با وضعیت فعلی نسبت به ماههای قبل کمتر نشده باشه. بازم خدا خیرشون بده که موافقت کردند تا مهرماه دورکار بمونم. خودم به مدیران گفتم هر طور هست من تا مهر برمیگردم و بیشتر از اون نمیخوام دورکار باشم. (الان با خودم میگم ایکاش تا آخر سال رو پیگیری و درخواست میکردم اما حقیقتاً روم نشد و خجالت کشیدم) به هر حال تا مهر با این موضوع موافقت کردند ظاهراً. من که دعاگوی هر کسی هستم که به هر شکلی با من همراهی و همکاری کرده تا بتونم با وجود دو تا بچه به شغلم ادامه بدم و شرایطم کمی راحتتر باشه.
غیر این موارد این یکماه اخیر دنبال گرفتن وامهای دیگه ای هم بودم بابت پرداخت بدهی ها و موارد دیگه و امیدوارم به نتیجه برسه و بتونیم بگیریم. خداییش این دو ماه اخیر خیلی خیلی بدو بدو داشتم و خستگیش هنوزم که هنوزه به تنم مونده. گاهی حس میکردم مثل کابوسی هست که تموم نمیشه! الان خب بعد اونهمه بدو بدو و پیگیری و ... تا حدی به آرامش بیشتری نسبت به هفته های قبل رسیدیم اما همچنان دل نگرانی پرداخت بدهیها باهام هست بخصوص که من آدمیم که به شدت به تعهد و حرفی که میزنم پایبند هستم. بدهیهام رو هم از طریق وامهایی که این یکماه اخیر پیگری کردم، بتونم بدم میدونم که تا حد زیادی این پرونده و استرسهام تموم میشند هر چند که به این نتیجه رسیدم زندگی با همین استرسها تا آخر عمر به شکلهای مختلف ادامه داره و آدم باید بتونه در دل همین استرسها و دغدغه ها کمی هم زندگی کنه! کاری که من هنوز بلد نشدم!
خب من دیگه برم . حقیقتش مدتیه که اصلا انگیزه نوشتن در این وبلاگ رو ندارم و حس میکنم مطالب تکراری و فاقد ارزش رو اینجا مینویسم... اینبار هم به زور خودمو کشوندم پای وبلاگم که کمی از حال و روزم بنویسم.
راستش اوضاع روحی و روانی من و همسر تعریفی نداره، بخصوص همسرم که اصلاً حالش خوب نیست. نمیخوام انرژی منفی بدم، کلی حرف در این مورد دارم که بنویسم، اما ترجیح میدم حرفهای تکراری و غم انگیز ننویسم. هر دو بلاتکلیفیم، رابطمون بد نیست، بهم محبت میکنه و بارها میگه چقدر دوستم داره، منم سعی میکنم تا جاییکه میشه هواشو داشته باشم اما فقط خودمون میدونیم که چقدر هر دو دلمرده ایم و بی انگیزه و چقدر اشتیاقمون برای زندگی کردن کم شده. روزهامون یه جور خاصی میگذره که نمیتونم توصیفش کنم. دعوا هم نمیکنیم ، همو بغل میکنیم وهر دو بغض داریم و گاهی تو بغل هم گریه میکنیم...خیلی حرفها رو نمیشه اینجا نوشت...
برای همسرم و وضعیتش خیلی خیلی نگرانم. نذر کردم اگر کار و اوضاعش درست بشه سال بعد محرم نذری بدم حالا هر چی که شد... امام حسین که دست رد به سینه آدم نمیزنه میزنه؟
کاش امسال زیارت امام رضا قسمتم میشد....
سلام به دوستان عزیزم
میبخشید که انقدر دیر تونستم بیام و از خودمون خبر بدم. به بدترین شکل ممکن که شاید تو تمام این سالها بی سابقه بود مریض شدیم، هنوز هم خوب نشدیم فقط انگار پیک بیماری رو گذروندیم و در دوره نقاهت هستیم... من که هنوز شدیداَ سرفه میکنم و حالم بده فقط دیگه به شدت سابق تب نمیکنم ولی همچنان پشت هم عرق میریزم و جون و توان راه رفتن و کار کردن ندارم.
اصلا نمیفهمم این بیماری از کجا سر و کلش پیدا شد! البته حدس غالبم اینه که نیلا از بچه های پیش دبستانیش گرفت و بعد اون به نویان و بعد به من و آخر سر هم به سامان منتقل کرد! الان نیلا ده روزه که پیش دبستانی نرفته از شدت مریضی و جالب برام این بود که دو تا مربی پیش دبستانی هیچکدوم پیگیر نشدند که چرا یه دفعه این بچه نیومد، آخه نیلا که قبلترها مهدکودک میرفت یک روز که به هر دلیل نمیرفت مربیش تماس میگرفت و میپرسید دخترمون خوبه؟ مشکلی پیش نیومده؟ اما این سری بچه ده روزه نرفته و هیچکس پیگیر نشده، منم انقدر درگیر بیماری بچه ها و مریضی خودم بودم که یادم رفت پیام بدم بگم نیلا نمیتونه بیاد. حالا جالبه که مربیها تو گروه های مجازی با بچه ها و والدین در ارتباطند و میشد مثلا یه سوال پرسید که چرا نیلا نمیاد. نمیدونم والا شاید چون نیلا رو پیش دبستانی گذاشتم سرای محله اینطوریه و پیگیری نمیکنند... البته ما شهریه در حد پیش دبستانی مدرسه ها میدیم و اینطوری نیست که همینطوری رایگان بره...
داشتم میگفتم به قدری حال نیلا و نویان بد بود که من تا به الان چنین حال بدی رو از بچه هام ندیده بودم.... تب خیلی بالا، گلودرد، پادرد، سرفه شدید، استفراغ و بعد هم بیرون روی و بیحالی و بی اشتهایی خیلی شدید.اولش با نیلا شروع شد و این بچه چنان تبی کرد که با اینکه از نظر پزشکی از سن تشنجش رد شده اما هر لحظه میترسیدم این بچه دور از جونش تشنج کنه. تبش به هیچ شکلی قطع نمیشد و مجبور میشدم براش شیاف دیکلوفناک بذارم اما حتی همونم باعث نمیشد بیشتر از دو ساعت تبش بند بیاد...اصلا قطع شدن تبی در کار نبود، در بهترین حالت فقط تبش خفیف میشد و دو سه ساعت بعد دوباره خیلی شدید میشد و مجبور میشدم دوباره بروفن بودم و پاشویه کنم. دو روز بعدش هم نویان دقیقا با همون با همون علایم نیلا درگیر شد. تبشون تا ۴۰ درجه بالا میرفت و من مدام مجبور بودم پاشویه کنم چون مثلا شربت بروفن رو نمیشد پشت هم بدم و برای کنترل تبش مجبور بودم پشت هم پاشویه کنم و تازه وسط پاشویه هم یهویی لرز میکردند و دندوناشون به هم میخورد و مجبور میشدم پاشویه رو متوقف کنم و پتو روشون بندازم که همین پتو انداختن باز باعث میشد تبشون بالاتر بره...یه وضع بدی بود که نگو. تازه موقع پاشویه هم هر دو و بخصوص نویان همش غر میزدند و گریه میکردند و همکاری نمیکردند که پاشویشون کنم که کمی خنک بشند و خطر رفع بشه (هر بار به زور دیدن کلیپهای اینستاگرام اونم نصفه شبی میتونستم پاشویه کنمشون وگرنه همکاری نمیکردند)، با قرص تب بر و داروها هم تبشون خیلی طول میکشید پایین بیاد و پایین هم که میومد خیلی زود دوباره میرفت بالا... یک وضعیت ترسناکی بود برای من که حد نداشت. بدون اغراق میگم که پنج شب تمام من و سامان بالای سر بچه ها بیدار بودیم بابت تب بالا اونم در شرایطی که من خودم هم مبتلا شده بودم.
بعد بچه ها هم خودم به بدترین شکل ممکن درگیر شدم درست با همون علایم... انقدر حال بچه ها بد بود که خودم شرایط دکتر رفتن نداشتم یعنی اصلا نمیشد با دو تا بچه مریض راه بیفتیم به خاطر من هم بریم درمانگاه و من خودم با بروفن و قرص آموکسی کلاو سعی میکردم خودمو سرپا نگهدارم که بتونم به بچه ها برسم اما گلودرد و تب بالا منو هم از پا دراورده بود. مشخص بود تمام گلو و گوشم عفونی شده اما من انقدر فکرم پیش مریضی بچه هام بود که خودمو فراموش کرده بودم. بچه هام جون نداشتند و فقط دراز کشیده بودند بخصوص نیلا که از صبح تا شب یکجا خوابیده بود (از نیلا خیلی خیلی بعید بود). خلاصه که من تا الان بچه هام رو اینطوری ضعیف ندیده بودم. نیلا حتی مریض هم میشد در این اندازه از پا نمیفتاد که کلاَ دراز بکشه و بخوابه و اصلا از جاش نتونه بلند بشه. واقعا نگرانشون بودم و حال خودم هم خیلی بد بود و نمیدونستم باید چطوری هم به بچه ها برسم هم به خودم....
یک شب انقدر حالم بد شد که داخل آشپزخونه و موقعیکه داشتم برای بچه ها سوپ میریختم تو بشقاب سرم گیج رفت و همونجا وسط آشپزخونه افتادم درحالیکه داشتم میلرزیدم و دست و پاهام یخ یخ بود. سامان سریعا پتو روم انداخت و دست و پاهامو که مثل قالب یخ سرد بود ماساژ داد و بهم آب جوش و لیمو و عسل داد و به زور چند تا قاشق سوپ داد که بخورم و فقط تونستم دوباره بشینم.... فهمیدم فشارم شدیداَ افتاده بوده و با توجه به سابقه ای که قبلاَ داشتم به احتمال زیاد اونموقع که تو آشپزخونه افتادم فشارم روی ۴ یا پنج بوده و میتونسته خیلی هم خطرناک باشه. تبم هم که درست مثل تب بچه ها حتی با قرص هم پایین نمیومد. سامان بهم هندونه خنک داد و خلاصه کمی خنکتر شدم و یکمی تونستم سر پا بشم... بدیش این بود که اصلا نمیتونستم استراحت کنم چون تب بچه ها مدام بالا میرفت و من مدام باید برای دارو دادن بهشون و پاشویه و رسیدگی به اونا از جام بلند میشدم. بعد سه روز هم هر دو افتادند به بیرون روی شدید و نویان هم که استفراغ میکرد. اصلا وضعیت وحشتناکی بود و این وسط من نمیدونستم به کی باید برسم. دو بار هم هر دوشون رو برده بودم دکتر و بی فایده بود.
بعد ۵ روز که دیدم نه تنها تب نیلا پایین نمیاد بلکه روز به روز هم داره بدتر میشه و بچه رسماَ از شدت بیحالی و تب، حتی جواب من رو هم نمیتونه بده دیگه جایز ندیدم که تو خونه بمونم (نویان هم تب بالایی داشت اما حداقل حرف میزد و راه میرفت برعکس نیلا که فقط دراز کشیده بود و حتی نمیتونست حرف بزنه و همش خواب بود) خلاصه که برای بار سوم بچه ها رو بردم دکتر و دکتر اطفال بچه ها با دیدن نیلا سری به حالت تاسف تکون داد و سریعاَ براش آزمایش نوشت و گفت همین امشب ببرید سرم بزنید و آزمایشش رو هم بدید و جوابش رو هر موقع شب بود برای من بفرستید ممکنه نیاز به بستری شدنش باشه... درمورد نویان گفت فعلا نیازی به سرم نیست اما اگر تا پسفردا تب و بیرون رویش ادامه پیدا کرد اونو هم باید سرم بزنید. راستش تن و بدنم از اینکه ممکنه نیلا بستری بشه لرزید، اول به خاطر خود بچم نیلا، بعدش بابت اینکه نویان هم به شدت مریض و تب دار بود و نمیتونستم اونو پیش کسی بذارم و بعد اینکه خودم هم خیلی مریض بودم و تب و سرفه و بیحالی شدید داشتم و نمیدونستم چطوری میتونم با اون حالم و با یه بچه مریض دیگه، پیش نیلا تو بیمارستان بمونم... در آخر هم نگران هزینه ها بودم چون بچه ها بیمه نیستند و واقعا نمیدونستم چطوری میخوایم از عهده مخارج بیمارستان بربیایم. همین مدت هم بابت دو تا بچه نزدیک شش میلیون هزینه دکتر رفتنها و داروها شده بود که تو اوضاع مالی فعلی ما که اینهمه به خاطر سند زدن خونه در فشار مالی هستیم مبلغ کمی نبود (تازه من و سامان هم دکتر نرفتیم و تو خونه خودمون دارو خوردیم وگرنه که هزینه هامون خیلی بیشتر هم میشد) خلاصه که از هر جهت نگران بودم بچم نخواسته باشه بستری بشه... دیگه اونشب رفتیم بیمارستان و از نیلا آزمایش خون گرفتند و همزمان بهش سرم وصل کردند.... خیلی نگران جواب آزمایش بودیم. دو ساعت بعد که جواب آزمایش حاضر شد و برای دکترش فرستادیم شکر خدا گفت نیازی به بستری نیست و فعلا به همون درمانها ادامه بدید (البته چند مورد در آزمایشاتش مشکل داشت اما دکتر گفت بابت تب و عفوتت و ویروس هست. کم خونی هم داشت بچم که باید بعد خوب شدن کامل بچه ها به فکر برطرف کردنش باشم). اونشب تا ساعت یک و نیم بیمارستان بودیم. چقدر هم سخته وقتی خودت مریضی و یه بچه کوچیک دیگه هم داری بخواد بری بیمارستان که یه بچه دیگه ات رو سرم بزنی... بازم شکر که لازم به بستری شدن در بیمارستان برای طولانی مدت نبود.
دیگه بعد اینکه اونشب نیلا سرمش تموم شد و رفتیم خونه، برای اولین بار بعد بیشتر از ۵ روز بچم تا صبح خوابید و تب نکرد و نیاز نشد پاشویش کنم و منم تونستم بعد پنج شب کمی بخوابم! البته نویان همچنان تب نسبتا بالاتیی داشت و حواسم اونشب به نویان بود اما وضعیت نویان بعد سه چهار روز کمی از نیلا بهتر بعد شش روز مریضی بهتر بود و با شربت بروفن میشد کنترلش کرد. هنوزم بچه هام سرفه میکنند و کاملاَ خوب نشدند و هنوز دارند دارو میخورند اما حداقل دیگه تب نمیکنند. خودم ولی هنوز خوب نشدم و سرفه دارم و همش خیس عرق میشم و انگار جون تو دست و پاهام نیست و همش دلم میخواد دراز بکشم و هیچکاری نکنم. بدن درد زیادی هم دارم. موقع اوج بیماری به قدری بی اشتها شده بودم که تقریبا دو روز تمام لب به هیچی نزدم و حتی از دیدن غذا هم حالم بد میشد (شبیه ابتدای دوران حاملگیم به غذا بی اشتها بودم و حالم از دیدن یه سری غذاها بد میشد!) سامان هم دو شبه که تب و لرز شدید داره و بهش قرص و مایعات میدم و حواسم بهش هست بلکه بهتر بشه.
الان دیگه تقریبا میتونم مطمئن باشم بیماری که ما همگی درگیرش شدیم کرونا بوده، تقریباَ برای هر کسی که علائمو گفتیم همینو بر اساس تجربه گفتند (خواهرشوهرم که تو بیمارستان کار میکنه، مریم خواهر خودم که اطلاعات پزشکی بالایی داره، علائمی که تو نت خوندم و شدت بیماری که اصلا یه چیز ساده ای نبود همه دال بر کرونا هست). خدا واقعا این مدل مریضی رو برای هیچکسی نخواد. من هنوز هم که هنوزه حالم خوش نیست و همین الان هم به زور پای سیستم نشستم و دارم مینویسم...
بگذریم. کل زمستان پارسال من خوشحال بودم که بچه هام مریضی سخت نگرفتند، درسته یکی دو باری مریض شدند اما شدید نبود و گذرا بود و از این بابت خوشحال بودم، اما درست تو فصل بهار به بدترین شکل ممکن تو تمام این سالها هر دو تاشون درگیر شدند و من و سامان هم همینطور...فقط امیدوارم باقیمانده این مریضی لعنتی هم از تن و بدن من و همسرم و بچه ها بره... برای هزارمین بار طی این مدت فهمیدم هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست. این حرف واقعا شعار نیست، هر لحظه که بابت مریضی بچه ها دچار استرس میشدم و نگران حالشون و خدای نکرده تشنج کردنشون بودم با خودم میگفتم دنیا دنیا پول و ثروت چه ارزشی داره وقتی ببینی عزیزترینت در بستر بیماریه...و خب این موضوع برای بیماریهای خاص و خطرناک صدبرابر هم بیشتر صدق میکنه. خدا برای هیچکسی نخواد...
+++++ این وسط بین مریضی بچه ها و حال بد خودم استرس جور شدن پول برای سند زدن خونه هم اضافه شده بود و رسماَ زندگیمون فلج شده بود. به هر کسی که به ذهنمون میرسید تماس گرفته بودیم بابت جور شدن پول، همزمان ماشین رو هم برای فروش گذاشته بودیم اما بابت نوسانات ارز و ... مردم ظاهرا فعلا رغبتی به خرید ماشین و خونه و هیچی نداشتند و هنوزم ندارند چون شاید فکر میکنند قراره ارزونتر بشه. دیگه با همه تماسها و پیگیریهامون در بهترین حالت ۵۰ تومن تونسته بودیم جور کنیم که یهویی یکی از دوستان خیلی خیلی عزیزم که مشکلم رو فهمیده بود بهم پیامک داد و در کمال ناباوری وقتی متوجه شد دویست میلیون کم دارم بهم گفت این مبلغ رو بهم قرض میده! احساس میکردم دارم خواب میبینم. همزمان که پیامشو میخوندم همینطوری به پهنای صورت اشک میریختم. باورم نمیشد خدا اینطوری از طریق یکی از فرشته هاش دست منو گرفته، درسته که من این پول رو با آماده شدن وامم پس میدادم اما همینکه این دوست خوب و بزرگوارم که هر چی از خوبی و معرفتش بگم کمه، اینطوری پس اندازش رو در اختیارم قرار داد برای من اصلاَ باورکردنی نبود..به خدا که قلبم آروم شد. الهی که خدا هزار برابرشو بهش پس بده و بتونم براش جبران کنم. خدا خودش میدونه که من آدمیم که دوست دارم هر طور شده محبت بقیه در حقم رو جبران کنم، البته که به نظرم بالاترین جبران همونی هست که آدم تا آخر عمرش دعای خیرشو بدرقه راه اون عزیزی که دستشو گرفته بکنه و براش دعای خیر و سلامتی بکنه، اما به جز اون دلم میخواد بتونم به طریقی محبت بزرگ این دوست گلم رو جبران کنم، کاش عمری باشه و بتونم اینکارو بکنم، البته که اول از همه از خدا میخوام که این عزیز دوست داشتنی هیچوقت محتاج کمک هیچ بنده ای از جمله خود من نباشه و اما اگر روزی روزگاری خدای ناکرده مشکل یا گرفتاری براش پیش اومد خدا به بهترین و آسونترین شکل گره از کارش باز کنه همونطور که گره از کار من باز کرد. دعای خیر من تا آخر عمر بدرقه راهش هست.
باقیمانده پول رو هم پسرعمم بهم پرداخت کرد. خدا خیرش بده. خواهر کوچیکم و مادرم و یکی از دوستانم هم مبلغی واریز کردند که ایشالا به امید خدا بتونم خرداد ماه همه قرضها رو پرداخت کنم. این وسط چندمیلیونی بیشتر از نیازم پول جمع شد که باید بخشی از قرض خواهر کوچیکم رو بهش پس بدم. همون مبلغی که دوست عزیز دلم بهم پرداخت کرد تقریبا نوددرصد مشکلاتم رو حل کرد. خدا خیرش بده ایشالا. همینطور خدا خیر بده به هر کسی که این وسط به هر شکلی که ازش برمیومد دستمو گرفت، دوستان عزیزم در اینجا هم برام خیلی دعا کردند و انرژی مثبت فرستادند، از تک تک شما هم ممنونم. ایشالا که هیچوقت دستتون در زندگی جلوی کسی دراز نباشه و برکت و روزی حلال در زندگیهاتون جاری و ساری باشه. آمین.
به امید خدا فردا بتونیم بریم و سند خونه جدید رو بزنیم البته امیدوارم مالک قبلی کارهای اداری مربوط به سند زدن رو انجام داده باشه (مالیات و پرداخت مفاصاحساب و ...) بعد اون هم باید بریم و با کسی که خونه سابق ما رو خریده یه قرارداد اجاره بین خودمون بنویسیم به مدت یکسال آینده. این دو تا کار هم انجام بشه باری از دوشم برداشته میشه و وقتی هم که قرض دوستان و خانواده رو ماه بعد بدم کلی سبکبال تر میشم... اما خب برای سال بعد باید بتونم ما به التفاوت چهارصد میلیون تومنی بین مبلغ رهنی که در این خونه فعلیمون نشستیم و مبلغ رهنی که مستاجر خونه جدیدمون ساکن شده، جور کنم تا بتونیم در خونه جدید ساکن بشیم. امیدوارم خدا خودش کمک کنه و به طریقی تا سال بعد این مبلغ هم جور بشه، هر چند به احتمال خیلی زیاد برای سال بعد باید ماشینمون رو بفروشیم تا بتونیم در خونه جدید ساکن بشیم اما همینکه فعلاَ و در این مقطع لازم به فروش ماشین نشد خدا رو شکر. البته یه فکری هم تو سرمون هست و اونم اینه که شاید ماشین رو بفروشیم و یه پراید تمیز بلافاصله و در عرض دو سه روز بگیریم که سامان بتونه موقت باهاش بره اسنپ چون با ماشین فعلیمون که سایناهست هم هزینه های استهلاک ماشین بابت کارکردن در اسنپ بالاتره هم اینکه خب آدم بیشتر حیفش میاد و ماشین بیشتر خراب میشه و سال بعد که بخوایم ماشینو برای ساکن شدن در خونه جدید بفروشیم از ارزشش میفته برای همین شاید ساینا رو فروختیم و به جاش پراید خریدیم بلافاصله.... اما برای همین کار هم به اندازه کافی وقت داریم و خدا رو شکر که لازم نشد زیر قیمت و یهویی و بدون خریدن ماشین جدید، ماشینمون رو بفروشیم و من اینو مدیون دوست عزیزم و لطف خدا هستم.
دوستان عزیزم این مدت خیلی زیاد استرس و نگرانیهام رو در این وبلاگ به شما عزیزان منتقل کردم. منو میبخشید.
راستش نمیدونم دلیلش چیه اما یه غم بزرگی در دلم هست..نمیدونم چرا. به خدا دلم نمیخواد اینطوری باشم اما دست خودم نیست. ناخواسته بغض میکنم و مدام یاد خاطرات قدیم و سختیهای گذشته و پدر و خواهر مرحومم میفتم... هر صحنه ای که میبینم انگار منو یاد یکی از خاطرات ناراحت کننده قدیم میندازه.
سامان همچنان سر کار نمیره...نگران مخارج زندگی هستم. خدا خودش برامون درست کنه. پیگیر جور شدن کارشه و نمیدونم درست میشه یا نه... خیلی نگرانم.
دلم خیلی زیاد جمع های خانوادگی گرم و صمیمی میخواد...جمع های بی کینه، جمع های مهربون، جمع های گرم و یکدل....افسوس که شرایطش در زندگی من فراهم نیست. دلم برای مادرم تنگ شده، این مدت خیلی حرص و جوش منو خورد. حتی دلم برای خواهرام هم تنگ شده. دلم برای سمنان و سر خاک پدر و خواهر و مادربزرگم هم تنگ شده. امسال عید اونجا نرفتم... شاید اونا هم چشم به راه من باشند. خدا کنه بتونم برم سر خاکشون به زودی.
این مریضی لعنتی و این مشکلات مالی مربوط به خونه تموم بشه باید یکمی روی خودم کار کنم و دوباره افسار زندگیمو دست بگیرم. یکم با نیلا درسهای عقب افتادش رو کار کنم. این مدت که مریض بود باید میرفت سنجش کلاس اول. به هزار سختی فردای روزی که بچه سرم زد بردمش یکی از مراکز سنجش اما مسئولش گفت با توجه به اینکه مریض بوده و دارو میخوره بهتره سنجش رو بذاری برای بعد خوب شدنش چون ممکنه الان نتونه به خوبی روی جواب سوالات تمرکز کنه...ما هم قبول کردیم و قرار شد تا آخر اردیبهشت ببریمش همونجا.
امیدوارم بتونیم مدرسه خوبی برای ثبت نام کلاس اولش پیدا کنیم. نمیخوام انرژی منفی بدم اما نمیدونم چرا احساس میکنم بدن و روحم به شدت فرسوده شده و با فکر کردن به اینکه بچه کلاس اولی دارم و امساس سال سختی برای من هست و ... خیلی زیاد نگران میشم. احساس میکنم جون و توان رسیدگی به یه بچه کلاس اولی و همزمان رسیدگی به یه بچه سه ساله و رفتن سر کار و سر و سامون دادن به زندگیمون رو ندارم... قبلاَ این احساس رو نداشتم اما الان چندماهی هست که واقعاَ احساس میکنم توان بدنی و روحیم خیلی کمتر از گذشته شده. خدا خودش شاهده چقدر دردهای بدنیم زیاده و اذیتم میکنه و نمیذاره شبها راحت بخوابم. خدا میدونه روحم چقدر خسته ست. فقط از خود خدا میخوام کمکم کنه بتونم روح و روان از دست رفته و جسم مریضم رو دوباره سر پا کنم تا بتونم به بچه ها و همسرم رسیدگی کنم.... چشم امید همه خانواده به مادر خانواده هست و من دوست ندارم اینطوری باشم.
ممنونم که بهم سر میزنید و همراهم هستید. دوستان گل وبلاگی میبخشید که نمیتونم در وبلاگهاتون پیام بذارم. شرمئده ام که برخی از پیامهای پست قبلی هم بی پاسخ مونده و هنوز هم نتونستم برگردم و جواب بدم البته فکر میکنم همین نوشته فعلی پاسخ یه سری سوالات در کامنتهای پست قبلی رو داده باشه اما به هر حال ترجیح میدادم بتونم پاسخ بدم.
واقعا مدتیه که زندگیم از حالت عادی خارج شده و در خودم انرژی و توان سابق رو نمیبینم. شاید هم نشونه های پاگذاشتن به چهل سالگی به بعد باشه نمیدونم. از خدا میخوام کمکم کنه و بهم توان بده، بلکه با بهتر شدن حال جسمیم، بتونم یکمی به اوضاع زندگی و شرایط روحی نامساعدم و وضعیت بچه هام مسلط بشم و از این سردرگمی و گیجی که دچارش شدم نجات پیدا کنم.