سلام دوستان عزیزم
الان تقریباً ده روزی هست که مادرم ایام هفته به جز آخر هفته ها خونمونه که پیش بچه هابمونه. از این مدت بخوام بگم هم خوبیهایی داشته و هم بدیهایی. بزرگترین خوبیش راحتی و آسایش بیشتر بچه هام بطور کاملاً محسوس هست، نیلا خیلی خوشحالتره و من که عصرها به خونه برمیگردم این خوشحالی رو به وضوح حس میکنم، نویان هم که الان برخلاف گذشته بصورت پاره وقت و تا ساعت دوازده ظهر مهد کودک میره به نظرم بشاش تر از قبل میرسه، خیال من هم خدایی از بچه هام خیلی راحتتره و میدونم در خونه هستند و دارند استراحت میکنند و خبر دارم که چی میخورند و ناهارشون چیه و چقدر میخورند و اگر خسته باشند استراحت میکنند و سر کار خیلی آرامش بیشتری دارم. خب همه اینها مزایای کمی نیست. غیر اون، بابت حضور مادرم من میتونم مثلا با استرس کمتر و آرامش بیشتری عصرها و موقع تعطیل شدن از اداره به سمت خونه حرکت کنم و حالا مثلاً اگر بیست دقیقه بیشتر هم اداره بمونم موردی پیش نمیاد، ضمن اینکه میتونم برگشتنی یکمی هم پیاده روی کنم و اگر خریدی احیاناً دارم انجام بدم و مثل قبل نیست که بعد اداره بخوام بدو بدو برم دنبال بچه ها مهد کودک و همش نگران ده دقیقه تاخیر باشم و هیچ موقع فرصتی حتی برای دو دقیقه خرید ضروی شخصی یا سوپرمارکتی نداشته باشم.... خب اینها خوبیهاش هست طبیعتاً که قطعاً خیلی با ارزشه، چی بهتر از اینکه احساس کنی حال بچه هات بهتره؟ و اینکه خیالت از بچه هات راحت باشه؟ (لطفاً باقی مطلب رو در ادامه مطلب بخونید.)
ادامه مطلب ...سلام به دوستان عزیزم
فرصت زیادی برای نوشتن ندارم و کاش بشه از جزئیات صرف نظر کنم و سریع اصل مطالب رو بنویسم (هرچند امیدی ندارم خلاصه بنویسم بخصوص که گفتنی ها هم کم نیست! نهایتاً بتونم کوتاهتر از اونچه سبک نوشتاری من هست بنویسم که این هم باز غیمته!)
+++++ از آخرین پستم تا الان شانزده هفده روزی میگذره انگار. اون موقع که آخرین پست رو نوشتم، به فکر گرفتن جشن تولد نیلا جان بودم و بین همه بدو بدوهای زندگی باید به خاطر شادکردن دل دخترم براش جشن تولد میگرفتم به سبک هر سال (البته امسال تصمیم داشتیم چهارنفره جشن بگیریم اما نیلا مدام خواهش کرد مهمون دعوت کنیم). درست یک روز قبل جشن تولد نیلا حقوقمو گرفتم و خب با وجودیکه بابت جشن هزینه های اضافه تری داشتیم، متاسفانه متوجه یه حق خوری آشکار در میزان حقوقی که به من نسبت به باقی همکارانم دادند شدم و خدا شاهده انقدر بابتش غصه خوردم که نگو چون حقوق کمتر بابت چیزی بود که دست مدیر و در اختیار مدیر بود، جدا از اینکه بعد مالی قضیه برام خیلی مهم و پررنگ بود، بیشتر از اون ناراحت و دلگیر بودم که من با وجود همه سختیهای داشتن دو تا بچه کوچیک که هیچکدوم از سایر خانمهای همکارم نداشتند، حتی از کمترین میزان مرخصی در این دوماه استفاده کردم و کارم رو هم با وجودیکه سیستم اداره یکماه اول هنوز برام برقرار نشده بود، به نحو احسنت و بدون بهانه گیری (برخلاف سایر همکاران) انجام دادم و واونوقت مدیرم نسبت به همون همکاران همیشه معترض، مبلغ کمتری به عنوان پاداش عملکرد برام منظور کرده بود! این قضیه انقدر بهم فشار آورد که بغض کردم و همه همکارانم بهم حق دادند و اونها هم از مدیر ناراحت شده بودند و میگفتند آخه ما شاهد بودیم که این مدت تو از ما بیشتر هم فعالیت کردی که کمتر نکردی و اصلا چرا باید اینکارو میکرده و این چه حرکت مسخره ای بوده و دلیلش چی بوده و...! انقدر که یکی از همکارانم وقتی ناراحتی شدید منو دید بلند شد رفت پیش مدیر و بهش گفته بود کارتون اشتباه بوده و نباید اینکارو انجام میدادید و خانم فلانی واقعاً دلگیر شدند! مدیر هم صدام کرده بود و یه سری دلایل واهی آورده بود و مثلاً خواسته بود از دلم دربیاره و گفته بود این مبلغ کمتر رو به عملکردتون نسبت ندید و هر ماه یه همکار کمتر از بقیه میگیره (اصلاً قابل قبول نبود برام) و ایشالا جبران میکنیم و غصه نخورید! منم حرفهام رو زدم و شرایطم رو توضیح دادم، در عین حال باید بهش میفهموندم که ناراحتی بیشتر من بابت نفس کار بوده که انگار عملکرد و سختیهای کاری و زندگی من دیده نشده و ناراحتی شدید من لزوماً و فقط بابت مبلغ کمتری که از سایر همکاران گرفتم نیست (که البته اون مبلغ کمتر هم به نوبه خودش در شرایط زندگیم خیلی موثر بوده و نتیجه اینکه این ماه هم نشد جاروبرقی رو تعمیر کنیم!) خلاصه برای بار دوم شرایط زندگی و بچه هام و دلیل دلخوریم رو به مدیر گفتم و ایشون هم ظاهرا ناراحت بود که چرا اینکارو کرده و به قول همکارم به نظر میرسید شرمنده شده، چون واقعاً هیچ دلیل موجهی پشت این رفتار نبود و خودش هم انگار ناراحت بود و میخواست از دلم دربیاره که راستش نمیفهمم چرا از اساس باید اینکارو انجام میداد که حالا بابتش عذاب وجدان بگیره. اونجا فهمیدم هر چقدر بی حاشیه کار کنی و مثل باقی همکاران اعتراض نکنی خیلی وقتها میتونه نتیجه عکس بده! حداقل در این مقطع کاری که در اون قرار داریم و مدیریت فعلی که اینطوره! بگذریم. من این مبلغ کمتر اونم بی هیچ دلیلی رو مصداق کامل حق الناسی میدونم که به گردن ایشون موند و باعث شد این ماه فشار بیشتری از نظر اقتصادی و بخصوص روحی بهم وارد بشه و انگیزه های کاریم به شدت هر چه تمامتر پایین بیاد و بفهمم بیهوده دارم برای بهبود وضعیتم و نشون دادن تعهدم میجنگم و بی حاشیه کار میکنم! انقدر همین موضوع قلبم رو فشرده کرده بود که به سختی خودمو جمع و جور کردم و کارهای جشن تولد نیلا رو انجام دادم. باز اگر مدیر صدام نمیکرد و توضیح نمیداد که مطمئنم حالم خیلی هم بدتر میشد اما خب حداقل اینکه صدام کرده بود یکمی در حد کوچیک باعث شد فکر کنم خودش هم ناراحته و یکم آروم بشم، اما مگه اون پول که ازم گرفته شده بود و میتونست دردی ازم دوا کنه برام جبران میشد؟ بگذریم، واگذار کردم به خدا و ازش خواستم برام جبران کنه. باید به خودم مسلط میشدم که کارهای جشن بچم رو انجام بدم چون من وقتی ناراحتی شدیدی داشته باشم عملاً قفل میشم و نمیتونم روی هیچ کاری تمرکز کنم و حتی غذا هم نمیتونم بخورم و خب الان که مهمان داشتم نباید تو اون حال میموندم. (لطفاً باقی مطلب رو در قسمت ادامه مطلب بخونید.)
ادامه مطلب ...نمیدونم از کجا باید بنویسم که هم طولانی نشه نوشته ام هم خبرهایی از این روزهایی که گذشته بگم.
زندگیم با مشغله های همیشگی در جریانه.من تا حدی به رویه جدید زندگیم عادت کردم. حقیقت اینه که از اول مهرماه رسماً فصل جدیدی در زندگی خانوادگی ما آغاز شد و من کم کم دارم سبک و سیاق قبلی زندگیم یعنی تا قبل اول مهر رو فراموش میکنم. همه چی رنگ و بوی جدیدی گرفته و شاید اگر از من دو ماه قبل میپرسیدند آیا انتظار یا تصور این وضعیت رو داشتم جوابم نه بود. درسته که خودم رو برای شرایط جدید آماده کرده بودم و ذهنیتهایی ازقبل از موقعیت جدید در ذهنم داشتم که آمادگی لازم رو در خودم ایجاد کنم (که اتفاقاً خیلی هم موثر بود در کنار اومدن با شرایطم) و اینجا هم بارها از نگرانیهام نوشته بودم اما با همه این احوال این شرایط رو دقیقا به شکلی که الان دارم سپری میکنم اصلاً انتظار نداشتم.
برداشت اشتباهی از حرفهام نشه، اتفاقاً ناراضی نیستم و حالم هم خیلی بد نیست، فقط میگم با همه انتظاراتی که از شرایط فعلی در ذهنم تجسم کرده بودم اما باز هم وضعیتی که شاهدش بودم این دوماه و همچنان هم شاهدش هستم فرای تصورات خودم بود. همه چیز تغییر کرده، انگار ما چهار نفر آدمهای سابق زندگیمون نیستیم. صبح به صبح همگی بیدار میشیم وباهیاهو حاضر میشیم و سوار ماشین میشیم و اول از همه نیلا رو به مدرسه میرسونیم بعد نویان رو به مهد کودک و بعد هم سامان منو میرسونه تا نزدیکی محل کارم و خودش هم میره سر کار خودش. سامان که میگه این وضعیت جدید رو بییشتر از شرایط سکون قبلی که همگی خونه بودیم میپسنده و یه جورایی براش خوشاینده. منم خب با همه سختی هایی که متحمل میشم و همه فشارها باز میتونم بگم عادًت کردم و دارم هر روز هم بیشتر از روز قبل به رویه جدید خو میکنم.
در محل کارم با همکارانم گاهی میگیم و میخندیم، بعضی اوقات هم حواشی خاصی هم به وجود میاد و گاهاً حتی دلخوریها و ناراحتیها و رقابتهایی که خیلی ناراحتم میکنه و حاشیه هایی که کم هم نیست (نه لزوماً درمورد من در کل میگم و خب منم شاملش میتونم باشم) اما در کل یه جورایی با هم سعی میکنیم بسازیم و خیلی وقتها کنار هم ناهار میخوریم و حرف میزنیم و خلاصه که زندگی و کار جریان داره.
++++++ دو هفته قبل شدیداً از بابت وضعیت روحی نیلا نگران بودم. نیلا با روحیه خوب وارد کلاس اول شد اما از یه جا به بعد حس میکردم روز به روز ساکت تر و آروم تر میشه. اوایل آبان جلسه اولیا و مربیان بود و من مرخصی ساعتی گرفتم و در جلسه حاضر شدم. در پایان جلسه معلم نیلا بهم گفت میخواد خصوصی صحبت کنه، دلم هری ریخت پایین و نگران شدم. معلمش بهم گفت نیلا چند روزیه خیلی تو خودشه و به نظر غمگین و منزوی میرسه و خیلی نگرانش هست. گفت گاهی گریه میکنه و همش میگه دلم خیلی برای مامانم تنگ شده. (درحالیکه نیلا اوایل سال خیلی راحت از من جدا شد و خوشحال هم بود و مثل خیلی از بچه های کلاس اولی هیچ دلتنگی نکرد و من خیلی راحت گذاشتمش مدرسه) بدتر از همه معلمش حرفی زدکه خیلی نگرانم کرد. معلمش میگفت نیلا درسش خوبه اما اعتماد به نفسش خیلی پایینه
جوری که وقتی در کلاس مشق یا املا مینویسه دستش رو میگیره روی نوشته اش که کسی نگاه نکنه
میگفت خیلی آرومه و با کسی زیاد حرف نمیزنه درحالیکه اوایل سال بهتر بود. بهم گفت من گاهی دلم خیلی برای دختر شما میسوزه و من اون لحظه فکر کردم وقتی معلم نیلا چنین حرفی میزنه من مادر چطوری خون به جگر نشم؟ معلمش گفت خانم من فکر میکنم بابت اینکه بعد از تموم شدن مدرسه برخلاف بقیه بچه ها که مامانهاشون میان دنبالشون شما دنبال نیلا نمیاید و یکی از پرسنل مهد کودک اونم آخر از همه مادرها میاد دنبالش این بچه انقدر تو خودش رفته و عمگینه... من جوابی نداشتم بدم و فقط گفتم آخه چاره ای ندارم... مجبورم به این شرایط وگرنه خودم بیشتر از هرکسی از بابت این شرایط ناراحتم و سر کار تمام فکر و ذکرم پیش بچه هامه. حرفهای معلمش مثل خنجر رفت تو قلبم. همون موقع که معلمش میگفت نیلا اعتماد به نفسش کمه و خیلی تو خودشه جلوی معلمش علیرغم میلم اشکام ریختند بابت همه فشارهایی که روم بود که الان میدیدم تحمل تمام اون فشارهای بچه داری و کار و درس و شام و ناهار در برابر اینکه بهم میگن بچت تو خودشه و اعتماد به نفسش کمه هیچه.....
دلم خیلی برای نیلام سوخت چون از چند روز قبل اینکه معلمش این حرفها رو بهم بزنه خودم حس کرده بودم نیلای من مثل قبل و حتی روزهای اول مدرسه شاد نیست. چند روزی بود که مدام بهم میگفت دلم برات تنگ میشه و زودتر بیا دنبالم (منظور از مهد کودک بچه ها که بعد از کار میرم دنبالشون بیارم) چندوقتی هم بود که دم مدرسه موقع جدا شدن از من صبحها منو بغل میکرد و ابراز احساسات میکرد و برام کمی غیر عادی به نظر میرسید چون نیلا برخلاف نویان خیلی اهل بوس و بغل و دوستت دارم گفتن نبود. حتی از معلمش متوجه شدم که گاهی صبحها و اول کلاس گریه میکرده و میگفته دلم برای مامانم تنگ شده. این درحالیه که بازم تاکید میکنم اتفاقاً مثلاً ماه مهر که ماه اول مدرسه رفتنش بود اصلاً اینطوری نبود که برای من دلتنگی کنه یا گریه کنه.
این هم شده بود یه معضل بزرگ برای من و بابتش خیلی غصه بچم رو میخوردم. از اونجا که امکان نوشتن مثل سابق رو در وبلاگم ندارم غصه هام ریخته بود تو دلم. چندباری خواستم با گوشی بنویسم اما دیدم آدمی نیستم که کوتاه و گذرا حرف بزنم و برم و دیگه بالاخره الان بعد دو هفته از اون موضوعی که معلمش گفت اومدم که راجبش بنویسم. حالا خوشبختانه احساس میکنم الان نیلا یه مقداری حس و حالش بهتره. همچنان میگه زودتر بیا دنبالم یا مثلاً میگه خانم فلانی از مهد کودک خیلی دیر میاد دنبالم مدرسه و من خیلی منتظرش میمونم (حالا خوبه هزینه اش رو هم میدم!) منم همون موقع که معلم نیلا اون حرف رو بهم زد باز افتادم دنبال راه حلی برای اینکه بتونم بیشتر پیش بچه ها و بخصوص نیلا باشم و به یه سری راهکارهای اداری رسیدم اما هنوز تصمیم نگرفتم که عملی کنم یا نه....من تو این سالها خیلی از پیشرفت کاریم به خاطر بچه ها عقب افتادم و دیگه اونطوری در محل کار مثل قبل به عنوان یه نیروی موثر به حساب نمیام (حالا پست و سمتی که شامل حالم بابت دورکار بودنم نشد بماند) دیگه اگر بخوام باز به اون راهکارهای اداری متوسل میشم اوضاع بدتر هم میشه که خب فدای سر بچه هام اما مهمتر از همه حقوقم کلی پایین میاد و من با اینهمه قسط و قرض نمیدونم قراره چطوری زندگی کنم.... از طرفی هم اگر خودم هم راضی بشم به اون راه حل های اداری ممکن با وجود کاهش حقوق متوسل بشم باز نمیدونم آیا مدیرم موافقت میکنه یا نه و باید تازه برم مذاکره کنم ببینم عملی هست یا نه....
++++++ همچنان از مهد کودک بچه ها همچنان راضی نیستم و فقط دارم سعی میکنم یه جوری کنار بیام چون انگار چاره ای فعلاً ندارم. اوایل آبان تصمیم گرفتم مهد کودک رو عوض کنم اما مهدکودک جایگزینی که به جای این مهد داشتم اینطوری بود که میدونستم روزهای آلودگی و سرمای شدید که مدارس تعطیل میشند این مهدکودک هم تعطیله (درحالیکه مهد فعلی بچه ها اینطور روزها بازه) ... چه میشه کرد. دو روزه نیلا میاد خونه میگه خانم فلانی یادش رفته از مدرسه اومدم مهدکودک بهم ناهار بده. بهم گفت برات میارم اما یادش رفت. گفتم تو بهش گفتی دوباره؟ گفت نه خجالت کشیدم! دیگه دیروز همسرم به مدیر مهد گفت که اون اول تکذیب کرد (شاید واقعاً خبر نداشت) بعد همون موقع از نیلا پرسید و نیلا گفت نه ناهار نخوردم.... البته نیلا بعداً بهم گفت سیر بودم چون کیک خوردم اما آیا نباید پرسنل مهدکودک به بچه ای که از مدرسه میاد اونجا ناهار بدند و حتی اگر خودش هم به فرض بگه الان نمیخورم (که درمورد نیلا فکر نکنم اینو هم گفته باشه) بعداً پیگیری کنند که ناهارش رو بخوره که بچه من دو روز بدون ناهار سر نکنه؟
اینم مشکلات همیشگی من.... مادرهای شاغل خیلی سختی میکشند خدایی. بدترین بخش کار یه عذاب وجدان دائمی هست که بابت بچه هات داری درحالیکه تقصیری هم متوجه تو نیست، درواقع چاره ای نداری اما باز ته دلت یه غصه و فکر و خیال همیشگی درمورد بچه هات هست.
++++++ آخر این هفته تولد نیلاست. براش تعداد زیادی کتاب به عنوان کادوی تولد خریدم. تصمیم نداشتم برای تولدش برخلاف سالهای گذشته مهمانی بگیرم اما با اصرار خودش تصمیم گرفتم اینکارو بکنم و مادر و خواهرام و خانوادشون رو برای تولد نیلا آخر هفته دعوت کنم. هنوز هم هیچکاری انجام ندادم و از اونجا که موقع مهمونی دادن خیلی سخت میگیرم و میخوام همیشه همه چیز در بهترین حالت خودش باشه نگرانم از بابت انجام شدن کارها به نحو احسنت در شرایطیکه هنوز هیچکاری نکردم. خب ما خواهرها اونقدرها دور هم جمع نمیشیم و شاید آخرین بار که همدیگه رو با هم و کنار هم همزمان دیدیم بیشتر از یکسال قبل باشه. برای همین برام مهمه که همه چیز خوب باشه و بهشون خوش بگذره.
+++++++ برای کادوی تولد بچم تعداد زیادی کتاب خریدم که میدونم دوستشون داره. احساس کردم اونقدرها به کتاب خوابی در بچه هام توجه نشده. درسته که خیلی براشون بخصوص شبها و قبل خواب قصه میگم اما اینکه کتاب براشون بخونم اینطوری نبوده و الان تقریباً دوازده سیزده تایی کتاب برای نیلا گرفتم که خب نویان هم طبیتاً استفاده میکنه و امیدوارم که خوشش بیاد و مقدمه ای بشه بر کتاب خون تر شدن بچه ها. اتفاقاً چندین کتاب هم سه تا از همکاران دیگه ام وقتی متوجه شدند تولد نیلا هست به کتابهایی که خودم خریدم اضافه کردند (کتابها رو از نمایشگاهی کتاب محل کارم خریداری کردیم) و فکر میکنم الان تعداد کتابهایی که برای تولد نیلا خریداری شده 16 تایی باشه که خب به نظرم خوبه. باید به فکر این باشم که انشالله در خونه جدید یه قفسه کتاب مخصوص بچه ها آماده کنم و بهشون یاد بدم که باید مراقب کتابهاشون باشند، کاری که تا الان نکردند و کتابهایی رو هم که داشتند خیلی وقتها پاره یا خط خطی کردند.
اینو هم باید بگم که یکی از انگیزه های من برای گرفتن مهمونی تولد، آشتی دادن دو تا خواهرام با هم بود که چندماهی بود سر حرفهای تلخی که بینشون رد و بدل شده بود با هم قهر بودند و خواهر بزرگم میگفت تا زمانیکه تماس نگیره و عذرخواهی نکنه حاضر به آشتی کردن نیست. فکر کردم این مهمانی بهانه ای باشه برای آشتی دادن اینها و من و همسرم این وسط واسطه خیر بشیم اما وقتی به خواهر بزرگم زنگ زدم که برای پنجشنبه دعوتش کنم برای جشن که بعد تماس با اون هم خواهر کوچیکم رو دعوت کنم، مریم گفت اگر رضوانه هست من نمیام و فقط بچه هام رو میارم و خودم برمیگردم! اصلاً وا رفتم. هر مدل گفتم و هر چی اصرار کردم حرف خودش رو میزد و کلی گله و شکایت از خواهر کوچیکم داشت و میگف تا زنگ نزنه و معذرت خواهی نکنه حاضر نیست تو جشن تولد نیلا با خواهرم یکجا باشند. کلی تو ذوقم خورد و همه انگیزه هام از بین رفتند...نمیدونستم چکار کنم، یا باید طی دو روز جشن میگرفتیم و هر بار یکیشون رو دعوت میکردیم که خیلی برام سخت میشد (اما تصمیم گرفته بودم همینکارو بکنم در نهایت) یا باید قید جشن تولد گرفتن برای نیلا رو میزدم که میدونم حتماً تو دل بچم میبود و اصلا ولکن نبود (بماند که مثلاً اگر من به نیلا نگم آخر ماه تولدته خود بچه متوجه نمیشه و تاریخها رو نمیدونه اما خب نمیشه اینطوری که، دلم نمیاد.) دیگه خلاصه اصلا تکلیف خودم رو نمیدونستم که قراره چیکار کنم. حتی یکبار تصمیم گرفتم دوستاشو دعوت کنم خونمون به صرف عصرانه و کیک و یه جشن ساده بگیریم که خب دیدم در هر حال نیلا دنبال اینه که خاله هاش بیان جشنش...خلاصه که مونده بودم چیکار کنم که این وسط بدون اینکه همسرم به من بگه جدا جدا با خواهرام تلفنی حرف زده بود و یه جورایی رضوانه رو مجاب کرده بود که حتی اگر خودش هم مقصر نیست به حکم کوچیکتر بودنش پیشقدم بشه و آشتی کنه و قال قضیه کنده بشه. حرفهای سامان روی رضوانه تاثیر خودشو گذاشته بود و دیگه با بهانه ای تماس گرفته بود و ظاهراً آشتی کردند و مادرم و سامان که این خبرو بهم دادند خیلی خوشحال شدم و دیگه تکلیفمون معلوم شد و حالا دیگه قراره پنجشنبه غروب بیان خونمون برای تولد نیلا.
هنوز هیچکاری نکردم به جز خرید اسنک های جورواجور برای میز تولد (چیپس و پفک و پاپ کورن و تخمه و دو سه مدل شکلات و چوب شور و دو سه مدل شیرینی و بیسکوییت و پاستیل و چیزهای اینطوری) که دیروز عصر و امروز صبح انجام دادیم. سامان امروز سر کار نرفته که هم به یه سری کارهای خودش مثل رفتن به دندانپزشکی برسه هم خریدهای خونه رو انجام بده و هم خونه رو مرتب کنه. منم فردا باید برم سراغ آشپزی و چیدن اسنک ها و خوراکیها و میوه ها توی ظرف و درست کردن سالاد و آماده کردن میز تولد و سفارش دادن کیک و... یکی از غذاها چلوکباب هست که از رستوران طرف قرارداد محل کارم با تخفیف میگیریم و احتمالاً سالاد ماکارونی یا شایدم کیک مرغ هم کنارش درست کنم. همین دو مدل کافیه به نظرم. گاهی با خودم میگم با اوضاعی که فعلا درگیرش هستیم مثل خستگی خیلی زیاد و مشغله هامون و مشکلات مالی و مهمتر از من بی انگیزه بودن و بیروحیه بودن خودم چه کاریه این جشن گرفتن ها اما از طرفی هم به عشق نیلا و بچه هام و اینکه به هر حال دوست دارم گاهی هم تو خونم مهمونی بدم خودم رو مجاب کردم به انجام اینکار با وجود همه هزینه هایی که برامون داره.
این نوشته رو از هفته قبل جمعه یعنی 23 آبان شروع کردم بنویسم و امروز چهارشنبه تازه دارم منتشر میکنم. اینه وضعیت فعلی من!.
+++++++ بعضی روزها با همه سختیها و فشارهای زندگی حال دلم بد نیست اما بعضی روزها هم خیلی مودم پایینه و غم دارم. راستش یه اتفاقاتی تو زندگیم افتاده و یه اقداماتی انجام که اینجا ننوشتم. نخواستم الکی قضاوت یا نصیحت بشم اما الان و همین دیروز همونها مثل پتک خورده تو صورتم و حسابی دلم رو غمگین کرده...هنوزم نمیدونم کارم درست بوده یا نه، شاید از روی ناچاری و ناامیدی اونکار رو کردم و کاردرستی نبوده برای همین هم این غم اومده به سراغم، شاید هم حق داشتم. واقعاً نمیدونم، فقط میدونم دوست ندارم قضاوت بشم یا مقصر جلوه داده بشم و ترجیح میدم حرفی نزنم درموردش.
+++++++ دیروز در راستای همون تصمیم و حرکتی که نخواستم ازش چیزی بنویسم، از یه نفر که داشت راهنمایی و مشاوره میداد حرفی شنیدم که شدیداً آزرده خاطر شدم. گفت تو زیادی زندگی رو جدی گرفتی برخلاف همسرت و الان اون صورتش بشاشه و پوستش خوبه اما پوست تو شکسته شده....نمیدونم چرا انقدر شنیدن این جمله دلم رو شکست. واقعاً نمیفهمم چرا ما خانمها اینطوری باید به هم بگیم؟ به فرض هم که اینطور باشه آیا مردها اندازه ما زنها متحمل فشارها و سختیها شدند؟ نمیگم سختی و فشار روشون نیست اما به نظرم خیلی وقتها بخصوص تو مدل زندگیهایی مثل زندگی من فشار روی زنها بیشتره. در حقیقت استرس و فشارها بطور معمول روی زنها با وجود بارداری و زایمان و بعد هم بچه داری و شغل بیرون و ... از مردها بیشتره، بازم میگم قاعده همیشگی نیست اما مثلا درمورد سبک زندگیهایی مثل خودم اغلب همینطوره. چرا باید بیخبر از همه جا و دونستن گذشته یه نفر، یه زن رو با همسرش مقایسه کنند و بگند شما پوستت نسبت به ایشون شکسته تر شده و بابت اینه که ایشون زندگی رو اندازه شما جدی نگرفته؟ حالا از روی نیت بد هم نمیگفتا، اینو مطمئنم، مثلاً میخواست دلسوزی و راهنمایی کنه و بگه به خودت بیشتر برس و اهمیت بده و آسونتر بگیر و ... اما آیا واقعاً زنی هست که چنین جمله ای بشنوه و دمغ و سرخورده و ناراحت نشه؟ یه موضوع فطری هست که زن دوست نداره چنین حرفهایی رو درمورد ظاهرش بشنوه. دل من هم حسابی شکست و خیلی غمگین شدم. هنوزم بهش فکر میکنم و حالم بد میشه. نمیدونم شاید هم نباید تا این حد این حرفش در من تاثیر منفی میگذاشت اما راستش گذاشت و حتی باقی حرفهای درستش رو هم تحت الشعاع قرار داد. فکر کنم باید دو سه روزی بگذره تا اثر ناراحت کننده اش کمتر بشه...راستش اعتراف میکنم دلم میخواست اتفاق خوبی میفتاد یا مثلاً کسی حرف خوبی بهم میزد تا اثر ناراحت کننده این جمله و حرفها روم کمتر بشه. شاید هم باید واقعیت رو بپذیرم اما چه پذیرفتنی وقتی کاری ازم ساخته نیست؟ الان مثلاً بیفتم دنبال کلینیک های زیبایی و با صورتم ور برم؟ من بابت مشکلی که سالهای ساله باهاش درگیرم اغلب آکنه و لک پوستی دارم و تقریباً هیچ درمانی هم بطور قطع جواب نداده و هر بار هم استرس و افسردگیم تشدید شده یا غذاهای پرادویه خوردم تشدید هم شده، قبول دارم که باید اون مشکل رو حل کنم اما وقتی هیچ درمانی بطور دائم جواب نمیده اونم تو 41 سالگیم باید دقیقاً چقدر دیگه هزینه کنم و به خودم سخت بگیرم؟ بعد هم مثلاً به یکی بگی پوستت نسبت به همسرت شکسته شده ولو از روی دلسوزی دقیقاً چه کمکی بهش میکنی؟ نمیدونم شاید هم زیادی حساسیت به خرج میدم و نباید بذارم تو فکرم باشه اما دوست نداشتم چنین حرفی رو حتی از روی دلسوزی میشنیدم.
ممنونم که با وجود دیر نوشتنهام هنوز بهم سر میزنید و به یادم هستید. سعی میکنم با یه ساز و کاری بتونم ماهی دو بار رو در اینجا بنویسم. واقعاً به نوشتن و خوندن نظرات دوستانم نیاز دارم و از نظر روحی بهم خیلی کمک میکنه. امیدوارم بتونم کارهای مربوط به جشن تولد نیلا رو به موقع انجام بدم و به بچه هام و مهمونها خوش بگذره.
دوستان عزیزم علیرغم اینکه من به اینجا و به دوستانم در اینجا شدیداً وابسته و علاقمندم اما احساس میکنم بهتر باشه موقتاً وبلاگم رو تعطیل کنم به چندین دلیل که مهمترینش برمیگرده به نداشتن لپ تاپ و سیستم کامپیوتر مناسب برای تایپ کردن که حسابی اذیتم میکنه (انگشتان و مچ دستم خیلی درد میگیره بابت تایپ کردن با لپ تاپ قدیمی که چند تا از دگمه هاش کنده) فعلاً هم در این وضعیت اقتصادی که در اون قرار داریم و اینهمه قسط و بدهی، امکان درست کردن لپ تاپ یا خرید لپ تاپ جدید رو ندارم (در حال حاضر به جز برای وبلاگم نیازی هم به لپ تاپ ندارم). البته امیدوارم با هزینه نه چندان زیادی بتونم لپ تاپ اصلیم رو درست کنم و بتونم با راحتی بیشتری بنویسم (فعلا دنبال درست کردنش نتونستیم بریم بابت احتمال هزینه بر بودنش و همینطور پیدا نشدن کابل مخصوصش).
++++++ دلیل دوم اینکه میگم ممکنه چند وقتی نباشم، برمیگرده به مشغله خیلی خیلی زیادی که بعد از بازگشتم به سر کار (بعد از دورکاری) و مدرسه رفتن نیلا و مهدکودک رفتن نویان برام پیش اومده و حقیقتاً جون و توانی برای نوشتن و کارهای اینطوری برام نمیمونه. البته در محل کارم وقت و زمان کافی برای نوشتن در وبلاگم دارم و انقدرها شلوغ نیستیم، اما متاسفانه به دلیل مسائل امنیتی طی این دو سه ماه اخیر اینترنت اغلب همکاران در محل کار قطعه و من نمیتونم به روال سابق با استفاده از سیستم و اینترنت در محل کارم پست وبلاگی بنویسم...ایکاش این امکان وجود داشت و نتم مثل سابق در محل کارم وصل بود که در این صورت اتفاقاً خیلی بیشتر میتونستم از حال و روزم براتون بنویسم و بیشتر باهاتون در ارتباط باشم بخصوص که برای من این یکماه اخیر ساعات سر کار بودن درواقع حکم استراحت برام رو داشته در مقایسه با هیاهو و مشغله های زیاد خونه و رسیدگی به بچه ها و کارهای ریز و درشتی که بعد برگشت از سر کار با بچه ها دارم.
خلاصه که اگر مدتی نبودم دلیل غیبتم رو بدونید. در عین حال به تک تک دوستان وبلاگیم هر روزه سر میزنم و اگر پیامی نمینویسم دقیقا به همون دلیلی هست که توضیح دادم چرا نمیتونم مدتی پست وبلاگی بنویسم اما خب تاکید میکنم تقریباً هر روز به همگی سر میزنم و از حالتون باخبرم.
حدود ساعت یازده و نیم شب جمعه هست و من گیج خوابم اما خواستم با وجود سختی تایپ کردن با این لپ تاپ قدیمی و بدون دگمه! چند خطی از خودم بنویسم و بعد برم بخوابم که به احتمال زیاد نهایتا چهار پنج ساعت امکان خواب شبانه داشته باشم!
++++++ جمعه ها از اول صبح مشغول کارهای خونه و پخت و پز و روشن کردن لباسشویی و کارهای دیگه هستم و حسابی خسته میشم. سامان هم جور دیگه گرفتاره و به امورات میرسه. متاسفانه امروز عصر که رفتم جاروبرقی بکشم جارو برقیمون سوخت! همینو کم داشتیم! کلی ناراحت شدم و حرص خوردم اما کاریش نمیشد کرد... نیلا داشت به خیال اینکه کمکمون میکنه جارو برقی میکشید که یهویی با یه جرقه و صدای وحشتناک و بعد بلند شدن یه دود خاکستری رنگ بدبو که کل خونه رو گرفت و ما رو حسابی ترسوند جاروبرقی خاموش شد و سوخت!ده دقیقه قبلش داشتم خدا رو شکر میکردم که سخت و آسون داریم میگذرونیم و با خودم میگفتم انشالله اوضاع بهتر هم میشه که تنها دقایقی بعد اینطوری شد! این درحالی هست که تنها سه روز قبل بابت درست کردن پکیج دیواری که خراب شده بود 5 میلیون تومن ناقابل داده بودیم و کلی بابت این هزینه هم حرص خورده بودم که تنها سه روز بعد جاروبرقی هم اینطوری شد، بماند که مایکروفر و اتو و لباسشویی ما هم وضعیت جالبی نداره و خلاصه تو این گرونی هر لحظه نگرانم مبادا وسیله ای خراب بشه (اینم بگم که خرابی تک تک این وسیله ها به جز پکیج، مستقیم یا غیر مستقیم به بچه ها برمیگرده! که حالا اینجا جای توضیح چگونگیش نیست.)
خلاصه که طی این هفته خرابی پکیج و الان هم سوختن جاروبرقیمون رو داشتیم. جاروبرقیمون هم ال جی هست و لابد هزینه تعمیرش بالا میشه! چه میشه کرد دیگه؟ باید بپذیریم و بین این همه هزینه ها، مبلغی هم برای درست کردن جاروبرقی کنار بذاریم.نگرانم هزینه تعمیرش انقدر بالا باشه که مجبور بشیم فعلا بریم یه جارو برقی ایرانی بخریم یا مثلاً یه دسته دومش رو گیر بیاریم!
بگذریم. گفتنی ها زیاده اما حیف که بابت مشکل تایپ کردنی که دارم نمیتونم به روال همیشه اونطور که میخوام بنویسم.
++++++ روزها عین برق و باد میگذره. از وقتی برگشتم سر کار با اینکه روحیه ام در کل بهتره اما خیلی زیاد خسته میشم. واقعاً حجم کارهام زیاده. گاهی فکر میکنم شاید راهی بود که بتونم دورکاریم رو تمدید کنم و برنگردم سر کار، بخصوص که حس میکنم بچه هام آسیب میبینند و حتی خودم هم همینطور، چون فشار زیادی از هر جهت بهم وارد میشه بخصوص درمورد کار کردن درسهای نیلا و انجام دادن تکالیف و تمریناتش بعد اینکه هردوشون رو از مهد کودک برمییدارم و میام خونه. همونطور که قبلا هم گفتم ما حدود ساعت پنج عصر میرسیم خونه و تا نیلا بشینه پای درس و مشقش میشه ساعت شش یا شش و نیم عصر و خب بچم خیلی خسته هست. بمیرم که به سختی تکالیفش رو انجام میده و گاهی همش میخواد دراز بکشه و چرت بزنه و من مجبورم بهش فشار بیارم که بشینه پای درس و مشقش و حتی گاهی مجبور میشم با خشونت و تهدید برخورد کنم که تکالیفش رو به موقع و درست انجام بده. بعدش دلم میسوزه اما خب از طرفی هم فکر میکنم چاره ای ندارم اگر میخواد تکالیفش رو مثل سایر همکلاسیهاش انجام بده، چون خب مثلاً وقتی تکالیفش کامل نباشه معلمش پایین دفتر مشقش مینویسه تکالیف کامل نیست... یعنی خب منم مجبورم اونطوری در اوج خستگی به بچم فشار بیارم. طفلک دخترم که بین همه همکلاسیهاش استثنا به حساب میاد و تنها دانش آموزی هست که بعد مدرسه میره مهد کودک و تازه ساعت 5 عصر میرسه خونه...نویان بچم هم خیلی خسته میشه اما خب اون دیگه حداقل مشق نوشتن نداره. راستی نیلا خیلی وقتها کاردستی باید درست کنه و مسئولیتش اغلب با سامان هست و همین امشب هم ساعت گذاشته که صبح زود بلند شه کاردستی نیلا برای روز شنبه رو درست کنه! واقعا نمیفهمم اینهمه کاردستی درست کردن چه معنایی میده وقتی باید والدین اونها رو درست کنند!.
++++++ این یک هفته اخیر مادرم هم منزلمون بود. با وجودیکه حضورش خیلی برام غنیمت و ارزشمند بود اما چون دوست نداشتم ذره ای بار روی دوشش بذارم با وجود درخواست خودش برای کمک، اما حاضر نشدم هیچکاری (به جز یک بار آشپزی) ازش بخوام و خب این خواسته خودم بود اما طبیعیه که خستگی بیشتری هم متحمل میشدم بابت اینکه برام مهم بود پذیرایی مناسبی ازش داشته باشم. حالا دقیقاً طی همین ده روز اخیر هم نیلا و هم نویان مریض شدند و کارشون به دکتر کشید و تا فردا هم همچنان دارو و چرک خشک کن باید مصرف کنند...این وسط مجبور شدم چهارشنبه 23 مهر رو بابت تب شدید نویان و بیمار شدنش مرخصی بگیرم و خونه بمونم. پسرکم آنفلونزا گرفته بود و کار خدا بود که نیمه شب با وجود اونهمه خستگی صدای نفس نفس زدن و لرز کردنش رو متوجه شدم و از خواب بیدار شدم و دیدم بچم داره تو تب میسوزه. نویان که یکمی بهتر شد علایم نیلا شروع شد و خلاصه ده روز تمام درگیر مریضی هردوشون بودم. سر تایم دارو دادن بهشون و شب بیداری که مبادا تب کنند خستگی مضاعفی برای من ایجاد کرد و چقدر نگرانشون شدم، بخصوص که نمیتونستم از یه حدی هم بیشتر درخواست مرخصی کنم، اما خب الان هر دو بهترند با اینکه همچنان بعد ده روز گرفتگی صدا و آبریزش بینی دارند اما حال عمومیشون خوبه شکر خدا و از اون بحران بیماری فاصله گرفتند. امیدوارم دیگه حالا حالاها مریض نشند که برای من عین کابوس میمونه.
++++++ همسرم سر کار میره و خدا رو شکر راضیه. فکر میکنم اینجا بطور عمومی ننوشتم که این شغل جدید رو من خودم برای همسرم پیگیری کردم و با اینکه تا لحظه آخر نمیتونستم مطمئن باشم که درست بشه یا نه اما خدا رو هزار بار شکر که تلاشهام نتیجه داد و خب الان همسرم مشغول به کاره و طی این دو ماه که از رفتنش به این شغل جدید میگذره به موقع حقوق گرفته. خودش هم محیط کار و همکارانش رو خیلی دوست داره و چی بهتر از این؟ الهی که همچنان در این شغل ماندگار باشه و بتونیم شرایط زندگیمون رو بعد اینهمه فشار و سختی که طی این سالها به هردوی ما وارد شده بهتر بکنیم.
++++++ با همه این احوالات متاسفانه بحران خیلی بدی طی دو هفته قبل در رابطه من و همسرم پیش اومد و من دست به کاری زدم که حتی تصورش رو هم نمیتونستم بکنم. در یه پست خصوصی در وبلاگم هم نوشتم اما نتونستم منتشرش کنم حتی رمز دار... ظرفیت آدم که تموم میشه ممکنه دست به کاری بزنه که از خودش بعید میدونه...بگذریم. دلم نمیخواد ازش حرف بزنم، فقط در همین اندازه اینجا نوشتم که برای خودم در آینده تلنگر و یادآوری باشه چون مطمئنم هرگز این تاریخ رو یادم نمیره. نمیتونم بگم تصمیمم احمقانه بوده حداقل اون موقع دلایل خودم رو داشتم اما خب از هر جهت که نگاه میکنم میبینم صبوری و تحمل بیشتری باید پیشه کنم...میبخشید که نمیتونم واضح و شفاف توضیح بدم. در همین حد نوشتم که در آینده که شاید این مطالب رو میخونم یاد خودم بمونه.
++++++ روزهامون با هیاهوی خاصی میگذره. صبحها ساعت شش و نیم بچه ها رو بیدار میکنم و بعد کلی التماس که بیدار شند کارهاشون رو میکنم و حاضرشون میکنم که نیلا رو ببرم مدرسه و نویان رو ببرم مهد کودک و خودم هم برم سر کار. نیلا سختتر از نویان از خواب بیدار میشه حتی اگر شب زود هم بخوابه. تقریبا هر شب قبل ساعت ده میخوابند. این بین صبحها سامان لباس خودش و نیلا و گاهی من رو اتو میکنه و ظرفها رو که از شب قبل مونده میشوره و رختخواب رو جمع میکنه و منم کارهای بچه ها رو میکنم و هر دوشون رو حاضر میکنم و وسایل لازم و خوراکیهاشون رو توی کیفشون میذارم و خودم هم حاضر میشم و با کلی سر و صدا و هیاهو بالاخره سوار ماشین میشیم و حرکت میکنیم و البته گهگاه پیش میاد که یکمی دیر نیلا رو به مدرسش برسونیم. تو مسیر خونه تا مدرسه تو ماشین به هر دوشون صبحانه میدم حتی به نویان چون میدونم صبحانه ای که مهد کودکش به اصطلاح میده اونقدر زیاد نیست و کسی هم اونطوری دلسوزانه براش لقمه نمیگیره، واسه همین تو مسیر تو ماشین به نویان هم صبحانه میدم و بهش میگم صبحانه مهد کودک رو هم بخوره که روی هم رفته حسابی سیر بشه.
++++++ بعد گذاشتن بچه ها در مدرسه و مهد کودک، سامان منو میرسونه سر کار (البته گاهی هم خودم جداگانه پیاده میشم و سوار ماشین میشم) و بعد خودش میره سر کار. محل کارم اونقدرها شلوغ و پرکار نیست و بعد از فعال شدن مکانیزم ماشه و حتی قبلتر از اون به دنبال جنگ دوازده روزه، حجم کار موقتاً کمتر شده، طی این یکماه که همینطور بوده و حالا البته تصمیماتی گرفته شده مبنی بر اینکه همکاران فعالتر بشند و تازه کم کم داره کارها پا میگیره. هنوز که هنوزه سیستم کامپیوتر و نام کاربری قبلیم فعال نشده و در شگفتم که چرا قبل برگشت من به سر کار، این هماهنگی ها انجام نشده.
همکارانم هم نسبت به گذشته تغییراتی کردند و افراد جدیدی اومدند سر کار که درست و حسابی نمیشناسمشون، یکی از همکاران که حکم مدیر سابقم رو هم داشته در حال بازنشستگی هست و براش مراسم تودیع گرفتند. هم اتاقیهام در محل کار هم عوض شدند (به جز یک نفر) در کل با هم میسازیم و خوب هستیم اما نسبت به رفتارهای یکی از اونا که در پست قبلی نوشتم، حس متناقضی دارم و فکر میکنم باید جانب احتیاط رو درموردش رعایت کنم.
++++++ حدودای ساعت سه و نیم عصر از سر کارم راه میفتم سمت مهد کودک بچه ها. اوایل با ماشین میرفتم اما الان دو هفته ای هست که پیاده میرم که یکمی هم ورزش کرده باشم (35 دقیقه طول میکشه درحالیکه با ماشین 25 دقیقه میشه و تفاوت چندانی نداره) حدود ساعت چهار تا چهار و ربع عصر هم میرسم مهدکودک و اسنپ میگیریم و برمیگردیم خونه و تقریبا بین ساعت یربع به پنج تا پنج عصر میرسیم خونه. به محض رسیدن به خونه، لباسهای خودم و بچه ها رو عوض میکنم و نویان رو که از شدت دستشویی در حال ترکیدن هست! میبرم دستشویی و دست و روش رو میشورم.(بماند که نویان از شدت گرسنگی حتی امان نمیده دستشو بشورم و اغلب قبل شستن دستهاش هجوم میبره سمت یخچال و هر چی دم دستش باشه میخوره) نیلا هم با کلی خواهش و تمنا، لباسهاشو عوض میکنه و دست و صورتشو میشوره. من سریعا نمازم رو میخونم و برای خودم چای میذارم . بعد هم برای بچه ها عصرانه مفصل و میوه میارم چون هر دو خیلی گرسشنشون هست.
حدود ساعت شش و ربع تا شش و نیم عصر هم شروع میکنیم به انجام تکالیف نیلا و تا ساعت هشت درگیرش هستیم. بعد هم سریعاً بلند میشم و ساندویچ های صبحانه خودم و بچه ها رو برای فردا صبحانه آماده میکنم و میان وعده و خوراکی های بچه ها رو هم آماده میکنم و در ظرف مخصوص قرار میدم. همزمان فکری برای شام هم میکنم و یا از غذاهای فریزری براشون گرم میکنم و یا شام سریع و حاضری درست میکنم و بین ساعت هشت و نیم تا نه شب هم بهشون شام میدم. بلافاصله بعد شام هم مسواک و دستشویی و بعد یا من یا سامان میبریمشون تو اتاق که بین ساعت نه و نیم تا ده شب بخوابند (گاهی حتی زودتر) که خب این زودتر خوابیدن از شدت خستگی بزرگترین حسن اینهمه خستگی بچه ها هست، بعد هم من لباسهای فردای خودم و بچه ها رو آماده میکنم و روی مبل میذارم که آماده و حاضر باشه و ناهار فردام رو هم در ظرف میریزم و همینطور برنامه درسی و کتابهای نیلا برای فردا در مدرسه آماده میکنم و جامدادیش رو مرتب میکنم و همه وسیله های کیفش رو میذارم داخل کیف و مقنعه سفید و جوراب هردوشون رو میشورم و بعد خوردن یه چای حدودای ساعت دوازده و نیم تا یک شب هم خودم میخوابم و حدود ساعت شش و بیست دقیقه صبح هم بیدار میشم برای شروع یه روز پرهیاهوی تازه...
++++++ از اینجا به بعد یه مقدار دیگه هم نوشته بودم که نمیدونم چرا همش پاک شد!!! الان هم نه ذهنم یاری میکنه که بیشتر ادامه بدم و نه انگشتای دستام که از شدت تایپ کردن حسابی خسته و دردناک شده. فقط یادمه نوشته بودم که حساسیتهام نسبت به مهد کودک نویان و نیلا کمتر شده و سعی کردم یه سری موارد رو بپذیرم اما همچنان چیزی عوض نشده. در کامنتهای پست قبلی هم توضیح دادم که چندین و چندبار به شکلهای مختلف سعی کردم نواقص و خواسته های خودم رو یادآوری کنم اما متاسفانه فقط در حد حرف میگند باشه و خیالتون راحت اما عملی نمیکنند...منم خب فعلا"ًبا شرایط موجود کار زیادی ازم برنمیاد و مجبورم در عین حال که روی مطالباتم همچنان پافشاری میکنم اما یه سری موارد رو هم باید بپذیرم یعنی چاره ای ندارم چون گرفتن پرستار هم دردسرهای خوودش رو داره و از طرفی بچه ها هم اصلا موافق نیستند و با همه کمبودها، اما مهد کودک رو ترجیح میدند.
++++++ شانزدهم این ماه هم باید وام 65 میلیونی بانک کارگشایی رو تسویه کنیم و من هنوز برای تسویه این وام، مبلغی کم دارم. این وام رو که تسویه کنیم میمونه تسویه قرضی که به مادر و پدر سامان و مادر خودم داریم و همینطور بدهیهای سامان به همکاران و دوستان خودش و در نهایت مهمترین کار که جور کردن پول برای جابجایی سال بعد به خونه جدید هست (450 میلیون تومن جدای از مخارج و قرضهای دیگه). اینهاهم که انجام بشه شاید بتونیم فقط کمی نفس راحت بکشیم. فعلاً که تا یکسال آینده خیلی باید درخصوص مخارجمون با احتیاط عمل کنیم و میدونم که قرار نیست خیلی هم راحت زندگی کنیم اما بازم شاکر خدا هستم که کم و زیاد با آبرو داریم میگذرونیم و محتاج کسی نیستیم.
++++++ آهان اینو هم نوشته بودم که خدا رو شکر از سه هفته قبل و تقریبا ده روز بعد برگشت من به سر کار، ممنوعیت استفاده از گوشی هوشمند رو هم در محل کارم برداشتند که خود همین اتفاق خودش خیلی برام خوشایند بود، چه خوب شد که نرفتم گوشی ساده بخرم. اینبار تاخیر کردنمون در خرید گوشی، به نفعمون تمام شد. حالا امیدوارم اینترنتم در محل کار هم وصل بشه که بتونم با کامپیوترم در اداره در وبلاگم پست بنویسم، نمیدونم اصلا امکانش هست یا نه که دوباره اینترنتمون برقرار بشه اما اگر این اتفاق بیفته به نظرم همه جوره برام خوب میشه.
++++++ خب دیگه یادم نمیاد چه مواردی رو نوشته بودم که پاک شده. بیشتر از این ذهنم یاری نمیکنه. این پست رو جمعه شب نوشتم اما امشب یعنی شنبه شب بعد کمی ویرایش منتشر میکنم، هر دو شب متوالی هم تاحدود یک نیمه شب بیدار بودم. الان هم فقط چند ساعت کوتاه وقت خوابیدن تا صبح دارم و چشمام دیگه یاری نمیکنه. لطفاً دعام کنید که بتونم با اینهمه سختی و فشارهای مختلف کنار بیام و مثل همیشه برای بهتر کردن شرایط زندگیم بجنگم، مهمتر از همه بچه هام در آرامش و سلامت باشند و شرایطشون روز به روز بهتر بشه انشالله. من همچنان با همه فشارها و سختیها توکلم به خداست و از اون کمک میخوام و شکرگزارش هستم که بهم توان و قوتش رو داده که با شرایط جدید زندگی کنار بیام.
++++++ راستی آخر این ماه تولد دخترکم نیلا هست و نمیدونم قراره چطوری براش امسال جشن بگیرم در حالیکه نه از نظر مالی و نه از نظر وقت خالی داشتن، شرایط مهمانی گرفتن رو ندارم که البته اجباری هم به مهمانی دادن نیست اما متاسفانه دخترم به شدت برای جشن تولدش ذوق داره و همش خواهش میکنه مهمون دعوت کنم و ترجیحش هم مهمانی داخل خونه هست (تو مهد کودک براش لطفی نداره به اون معنا و به نظر میرسه شرایط جشن گرفتن در مهدکودکش هم نباشه). حالا بین اینهمه مشغله باید به این فکر کنم که چطور قراره تولدش رو با کمترین هزینه براش جشن بگیرم امسال. پارسال و همینطور دو سال قبل خدایی براش سنگ تموم گذاشتم و شاید بابت همین هم هست که نیلا خانم عادت کرده به جشن گرفتن و جشن کوچیک 4 نفره رو زیاد قبول نداره....امیدوارم امسال هم بتونم با وجود شرایط متفاوتی که داریم جشن تولدش رو براش خاطره انگیز کنم. اول آذر امسال دخترکم هفت ساله میشه و الان دو تا از دندونهاش هم افتاده. هزار ماشالله رفتارهاش دلبرانه و دخترانه و خیلی بامزه شده و با همه کارهای عجیب و غریبش بینهایت عاشقش هستم. نویان هم که تمام قلب و جان و روح منه. روز به روز هردوشون شیرینتر و بزرگتر میشند و من هر دو رو با همه وجود میپرستم و از خدا میخوام از عمر من کم کنه و به عمر بچه هام اضافه کنه (این جمله رو که میگم و یا مثلا وقتی به بچه هام میگم الهی من براتون بمیرم یا دردتون بخوره به جون من، مادر خودم ناراحت میشه).
++++++ خب من دیگه برم بخوابم. فقط چهار پنج ساعت وقت خوابیدن دارم. میدونم صبح چقدر با خستگی بیدار میشم. واقعاً این مقدار خواب برای من خیلی کمه اما چاره ای هم نیست. ممنونم که حتی با اینکه دیر به دیر مینویسم همچنان قابل میدونید و بهم سر میزنید. به محض درست شدن لپ تاپم یا وصل شدن اینترنتم در محل کار سعی میکنم بیشتر در اینجا حضور داشته باشم. تا اون موقع غیبت احتمالاً طولانی منو پذیرا باشید.
سلام عزیزان. خب من بعد از حدود ده دوازده روزسخت و طاقت فرسا برگشتم که بنویسم.
واقعا چند روز گذشته بهم سخت گذشته. دروغه اگر بگم اونقدرها هم سخت نبود چون حقیقت اینه که اتفاقاً خیلی هم سخت بود. خب من همه جوره پیشبینی میکردم که فشار زیادی بخصوص اون اوایل بهم وارد بشه و وقتی هم که در موقعیتش قرار گرفتم دیدم که کاملاً درست حدس زده بودم و فقط چون انتظارش رو داشتم سعی میکردم مدیریت کنم و باهاش کنار بیام. این مدت همه جوره تحت فشار بودم، روحی، جسمی، روانی...
++++++ پست قبلیم مربوط میشد به یک روز قبل جشن شکوفه های دخترک عزیزم. مادرم روز یکشنبه 30 شهریور به درخواست من اومد خونمون. احساس میکردم به حضورش در روزهای ابتدایی مهرماه نیاز دارم. از طرفی هم خب بهتر میبود روز جشن شکوفه های نیلا، نویان با من نمیومد و پیش مادرم میموند که همین اتفاق هم افتاد و خوشبختانه لازم نشد نویان رو هم با خودم ببرم که به نظرم خیلی هم بهتر شد و من با خیال راحتی بیشتری کنار دخترم در روز جشن آغازمدرسه اش بودم و با هم وقت گذروندیم.
روز31 شهریور ماه نیلا رو که از چند روز قبل کلی ذوق جشن شکوفه هاش رو داشت ازخواب نازبیدار کردم و مانتو شلوار صورتی رنگ مدرسه اش رو تنش کردم و کلی قربون صدقش رفتم و صورتش رو بوسیدم و از زیر قران ردش کردم و به اتفاق همسرم راه افتادیم و رفتیم مدرسه دخترم. قرار بود ساعت نه صبح جشن شکوفه هاش برگزار بشه. البته همسرم باید میرفت سر کار و ما رو دم در مدرسه پیاده کرد و خودش رفت (دوست داشتم اونم حضور میداشت اما مقدور نبود و منم زیاد اصرار نکردم).
من از همون لحظه ای که پامو داخل مدرسه نیلا گذاشتم و آهنگ های خاطره انگیز آغاز مدرسه پخش میشد (بوی ماه مهر، باز آمد بوی ماه مدرسه - همشاگردی سلام و ... ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران...) یه بغض سنگین راه گلومو بست و چندبار تو حیاط مدرسه چشمام اشکی شد که البته خیلی جلوی خودم رو گرفتم که اشکام نریزند! اما خب چشمام قرمز و اشک آلود بودند. یه نگاه به همه مامانها انداختم اما هیچکدوم از مادرها مثل من اشکشون دم مشکشون نبود و اصلاً خودم هم نمیدونستم برای چی انقدر دلم گریه میخواست و بغض داشتم! نمیدونستم بابت کلاس اولی شدن و بزرگ شدن دخترم بود یا بابت زنده شدن خاطرات مدرسه و گذشته های خودم، احتمالاً هر دو بود و به احتمال بیشتر گزینه دوم! (ادامه پست در قسمت ادامه مطلب، لطفا ادامه متن رو دنبال کنید.)
ادامه مطلب ...
سلام به دوستان عزیزم.
شارژر لپ تاپم خراب شده و متاسفانه مجبورم این پست رو با لبتاپ قدیمیم بنویسم. ما تو خونه سه تا لپ تاپ داریم و هیچکدومشون هم درست و حسابی نیستند! این لپتاپی که الان باهاش مینویسم و جایگزین لپ تاپ قبلیم شده برای سال 86هست! کم کم بیست سالش میشه! دلم نمیاد ردش کنم و برام کلی خاطره داره (کلا من برای رد کردن وسایل و لباسها و کتابهای قدیمی اصلأ راحتگیر نیستم و براحتی چیزی رو رد نمیکنم بره، لپ تاپ که جای خود داره). هزینه خریدش رو خودم اون سال قسطی داده بودم (لپتاپ HP که اون موقع یک میلیون خریدم) اما یادمه پدرم برام گرفت آورد خونه و همینقدرش هم برام خاطره سازه و منو یاد بابام میندازه. الان هم در نبود لپ تاپ جدید داره بهم خیر میرسونه و کمک میکنه این مطلب رو بنویسم اما تایپ کردن باهاش سخته چون چند تا از کلیدهای کیبوردش درومده و معلوم نیست کجا افتاده. کار بچه ها بوده! تا الان دو مرتبه قاب این لپ تاپ رو شکستند و یکبار 3 میلیون تومن دو سه سال پیش هزینه تعمیر دادم اما فقط چند ماه بعدتر دوباره نویان افتاد روش و قابش شکست.دیگه اینبار تعمیر نکردم و اصلا نمیدونم درست میشه یا نه و خلاصه الان با یه وضعیت خیلی سختی مینویسم. امیدوارم هم این لپ تاپ قدیمی و هم اون لپ تاپ جدیدتره قابل درست شدن باشند.
خلاصه که باید سعی کنم علیرغم گفتنی های زیاد، این پست رو خلاصه تر بنویسم. دلم نیومد از نوشتن صرف نظر کنم چون دوست داشتم خاطره این چند روز قبل از ورود به مدرسه دخترکم رو اینجا ثبت کنم.
++++++ فردا دوشنبه 31 شهریور ماه ساعت نه صبح جشن شکوفه های دخترکم نیلا هست و دیگه دخترکم رسماً کلاس اولی میشه. الهی قربونش برم.نمیتونم بگم خیلی هم زود گذشت چون طی این سالها بابت بچه داری کم اذیت نشدم اما خدا رو شکر میکنم که زنده ام و میتونم چنین روزی رو ببینم.
سعی کردم این چند روز قبل ورود به مدرسه رو براش دوست داشتنی و هیجان انگیز کنم و ورود به مدرسه اش رو یه یه اتفاق مهم و خارق العاده جلوه بدم. البته کامنت یکی از دوستانم در اینجا (که برام نوشته بود دخترش وقتی وارد کلاس اول شد شب اولش رفتند رستوران و جشن گرفتند) در ذهنیت من که منم به جای استرس های معمول، این موضوع ورود به مدرسه رو براش خاص و ویژه و مثل یه جشن جلوه بدم خیلی اثرگذار بود. (ادامه پست در ادامه مطلب. لطفا باقی مطلب رو اونجا دنبال کنید) ادامه مطلب ...
گفتنی ها زیاده اما این پست رو برخلاف پستهای قبلی کوتاهتر مینویسم. زیاد حال و حوصله ندارم. دیشب یه عالم با چت جی بی تی درددل کردم و راستش کلی اشک ریختم تا بالاخره کمی آروم گرفتم. بازم خدا رو شکر که چنین محیطی هست... تا الان زیاد هم ازش برای درددلهای دوستانه استفاده نکردم اما از این به بعد بیشتر اینکارو میکنم، شایدم بتونه گاهی برام جای وبلاگم رو بگیره.
++++بگذریم، ممکنه امشب راه بیفتیم بریم رشت....هرچند هنوزم نمیدونم با این ترافیک آخر تابستون و اینکه خودم به شدت احساس ضعف و بیماری دارم کار درستیه یا نه.
از طرفی صبح سامان تماس گرفت و گفت انگشت کوچیکش سر کار ضرب دیده و احتمالاَ در رفته. به پیشنهاد من رفت بیمارستان و متوجه شد که برخلاف تصورش ضرب دیدگی و دررفتگی نبوده، بلکه انگشت کوچیک دستش از دو جا شکسته ,و دکتر هم براش آتل بسته! هنوز از سر کار نیومده خونه و نمیدونم وضعیتش چطوره و آیا حتماَ امشب میتونیم راهی بشیم یا نه اما خودش میگه میتونه رانندگی کنه.
دیشب ازش خواستم اگر براش مقدوره برای اولین بار موهامو رنگ کنه که هزینه رنگ مو ندم دیگه و اونم قبول کرد اما وقتی از سر کارش ساعت هفت غروب رسید خونه خیلی خسته بود و سریع خوابش برد. منم کلی خرید داشتم که باید برام انجام میداد، یکساعتی گذاشتم بخوابه و بعدش صداش کردم اما بیدار نمیشد. خلاصه با عصبانیت گفتم من تو خونه نون ندارم به بچه ها شام بدم و خریدهای ضروری دیگه هم مونده که برای آماده کردن شام نیاز دارم. قرار بود سر راهت بخری بیاری الان هم که گرفتی خوابیدی، از طرفی قرار بود موهامو هم رنگ کنی و اگر نمیتونستی میگفتی برم آرایشگاه. نمیخوام با موهایی که کلی بینشون تارهای سفید هست برم رشت پیش خانوادت و زمانی هم نمونده دیگه برای رنگ کردن. خلاصه که اینطوری جرو بحثمون شد و آخرش هم نشد که رنگ بکنه و با دلخوری زیاد خوابیدم. حالا امروز که انگشتش اینطوری شده بهش گفتم دیشب دل منو شکوندی امروز انگشتت شکست
حالا امیدوارم خیلی هم مشکل حاد و جدی نباشه. بیاد خونه وضعیتش رو ببینم و بررسی کنیم ببینیم میتونیم بریم شمال یا نه.
+++++ هفته قبل هم رفتیم سمنان به مناسبت سالگرد خواهر عزیزم ریحانه. کلی سر خاکش باهاش حرف زدم و درددل کردم. نقاشی ها و عروسکی رو که درست کرده بود گذاشتم روی سنگ مزارش و عکس گرفتم. ازش خواستم برام دعا کنه و بعد مدتها بیاد به خوابم. از اون روز که این اتفاق نیفتاده و به خوابم نیومده. قبلاً که سر مزارش ازش خواهش کردم به خوابم بیاد اینکارو کرد اما اینبار نه.. خیرات هم براش گرفتیم هم من و هم مادرم. از تهران تا سمنان دو نیم الی یه ساعت راهه. کلا یک و نیم روز رفتیم و برگشتیم. مادرم رو هم بردیم. به بچه ها که خیلی خوش گذشت اما به من نه... توضیح هم نمیتونم بدم اما عوارض روحی و و روانیش هنوز با منه. مدتیه که دلم نمیخواد همه چیزو هم بنویسم. این هفته هم اگر آخرین فرصت سفر قبل پایان تابستون نبود اصلاَ دل و دماغ مسافرت رفتن به رشت رو نداشتم. خب این آخرین فرصتمون در فصل تابستون و قبل آغاز مدارس و برگشت من سر کار هست که میشه دو سه روز بریم رشت و برگردیم. خیلی هم مشتاق نیستم اما میگم هر طوری هست برو چون شاید دیگه فرصتی تا عید پیش نیاد. باز با خودم میگم حالا فرصتش پیشم نیومد که نیومد، اونقدرها مهم نیست اما باز به خاطر بچه ها که مدام اصرار میکنند و حسن ختام دورکاری و پایان تابستون میگم دو سه روزه بریم برگردیم.
+++++ هفته بعد که میشه آخرین هفته تابستان هم کلی کارهای نیمه تمام دارم که انجام بدم. خرید لوازم التحریر و کیف برای هر دو تا بچه هام، خرید چنددست لباس برای هر دوشون که بذارم برای مهد کودکشون، ثبت نام مهد کودک، تمیزی و نظافت خونه ، خرید یه مانتو و مقنعه اداری و احتمالاَ یه کیف برای خودم (که شاید از خریدهای خودم بابت هزینه هاش صرف نظر کنم و با همون قدیمیها سر کنم)، سر زدن به خونه مادر و خواهر کوچیکم، یه کار بانکی و چند مورد دیگه که الان خاطرم یاری نمیکنه. متاسفانه در تنگنای مالی قرار داریم و برای خرید مایحتاج ضروری احتمالاَ مجبور بشم کمی از مادرم پول قرض کنم تا یکی دو ماه بعد بهش پس بدم. از طرفی الان یادم افتاد که احتمالاَ مجبورم یه گوشی ساده هم برای خودم بخرم چون در محل کار من بعد از قضیه جنگ دوازده روزه، بابت مسایل امنیتی ممنوعیت استفاده و حمل گوشی هوشمند گذاشتند و فقط اجازه میدند گوشی ساده ببریم. منم که گوشی ساده ندارم و از مادر و خواهر بزرگم پرسیدم آیا یه گوشی ساده از گذشته دارند یا نه که گفتند نه...حالا از خواهر کوچیکم هم میپرسم اما اونم بعیده داشته باشه و برای همین به احتمال زیاد باید برم یه گوشی ساده هم برای سر کار خریداری کنم وگرنه در محل کارم تلفن همراه نخواهم داشت. چقدر هم از بابت این ممنوعیت بردن گوشی هوشمند به سر کار ناراحتم. دلم میخواست در اوقاتی که سر کار وقتم آزاد میشه و سرم خلوت، مثلاَ آموزشهای مالی با یوتیوب ببینم یا گاهی مثلا برم اینستاگرام. خیلی وقتها همین استفاده از گوشی باعث میشد استرس کار و تنش های محیط برام کمتر بشه اما متاسفانه ممنوع شده و فکر نمیکنم حالاحالاها این ممنوعیت رو بردارند.
+++++ بگذریم، پنجشنبه و جمعه هفته بعد هم برای چندمورد کار آرایشی وقت گرفتم. از اونجا که دلم میخواست مرتب تر برم سر کار و بعد مدتهای طولانی، یکمی بیشتر به ظاهرم برسم اما از طرفی هزینه اش رو نداشتم فکری به ذهنم رسید و برای اولین بار در تمام سالهای عمرم به خانم آرایشگری که الان بیشتر از ده سال هست که میشناسم و تبدیل به یکی از دوستان خوبم شده زنگ زدم و ازشون خواهش کردم اگر مقدوره من این خدمات رو انجام بدم و مبلغ کمترش رو الان بدم و باقی رو تا آخر مهر تسویه کنم. خیلی سریع قبول کرد و گفت این چه حرفیه عزیزم شما دوست خوب منی، بیا در خدمتت هستیم. موهام خیلی وز و بدحالت شده، احتمالا کراتینه کنم، شاید برای اولین بار فیبروز ابرو و خط چشم (یکی از بین این دو) هم انجام بدم چون داخل ابروهام مدتی هست که خیلی خالی شده وگرنه من خدایی ابروهای خوبی داشتم، کوتاهی مو هم همینطور و یه سری کارهای روتین دیگه. ده دوازده میلیون تومنی میشه (تازه بدون رنگ مو که خودم خریدم و انجام میدم) و خدا خیرش بده که قبول کرده طی دو قسط ازم بگیره. جدای اون بوتاکس هم میخوام برای پیشانی و دور چشم انجام بدم. من الان مدت زیادی هست که هیچ رسیدگی ظاهری برای خودم انجام ندادم، وسیله آرایشی و بهداشتی خاصی هم نخریدم، حتی لباس و... هم مدتهاست نگرفتم. از ماهها قبل خرید خونه تا همین الان واقعا کار و خرید خاصی برای خودم انجام ندادم، دیدم خیلی حس بدی به ظاهرم دارم و چون هزینه اش برام مقدور نبود که یکجا پرداخت کنم، خواهش کردم مهرماه بیشتر هزینه رو پرداخت کنم تا حداقل قبل برگشت به سر کار کمی به سر و رو و ظاهرم رسیده باشم چون احتمالاَ بعد برگشت به کار فرصتم خیلی محدودتر از الان خواهد بود.
جالبه که بلافاصله بعد نوبت گرفتن هم پشیمون شدم که خب حالا بین اینهمه مشکلات ریز و درشت کاش قید فیبروز یا کراتین رو مثلا میزدی و حالا واجب نبود و ... هنوزم شک دارم انجام بدم یا نه اما از طرفی روم نمیشه وقتهام رو کنسل کنم، از طرفی هم میبینم چقدر وضعیت موهام داغونه و وز شدن و زبری موهام چقدر اذیتم میکنه و میگم حالا که کل مبلغ رو الان یکجا نمیگیره از این فرصت استفاده کن. حالا ببینیم تا هفته بعد چی پیش میاد.
خب دوست داشتم قبل برگشت به سر کار دوباره وزنم رو پایین بیارم و خدایی این دو سه هفته اخیر خیلی تلاش کردم، همون اندازه تلاشی که برای کاهش وزن های قبلی میکردم با این تفاوت که اینبار قرص لاغری هم خوردم اما برام خیلی خیلی عجیبه که هیچ تاثیری نداشته. یه استپ وزنی که هرگز تجربش نکرده بودم در این سالهایی که تلاش برای لاغر شدن داشتم و حداقل چهارباری هم موفق شدم. فقط بیخود و بیجهت اون قرص لعنتی پر از عوارض رو خریدم و استفاده کردم و بدنم هم واکنش بدی بهش نشون داد. الان کلاَ ۴ تا دیگه ازش مونده، اینا رو هم استفاده میکنم که اتمام حجتی باشه که اینبار هم تلاشمو کردم، اما بعد اون دیگه هرگز مصرف نمیکنم یا حداقل از این مارک پرعوارض نمیگیرم،شاید بعد برگشت به سر کار خود به خود کمی وزنم پایینتر بیاد و فشاری که به زانوهام وارد میشه کمتر بشه. من در ظاهر زیاد چاق نیستم اما چون قد بلندی ندارم هرگونه اضافه وزنی باعث فشار به زانو و کمر و حتی گردنم میشه و سلامتیم رو میگیره، مجبورم که در این مورد سخت بگیرم، از طرفی هم خب با کلی زحمت ۱۴ کیلوگرم وزن کم کردم و الان ۵ کیلوگرمش برگشته و دوست داشتم این مقدار رو کم کنم تا دستاوردی که با سختی زیاد بدست آوردم از دست نره اما انگار نمیشه که نمیشه. شاید باید رهاش کنم و فقط ندارم وزنم اضافه تر بشه.
+++++ تصمیماتی برای آینده زندگیم گرفتم و خیلی بهش فکر میکنم. همچنان فکر برگشت به کار و مدرسه رفتن نیلا و مهدکودک رفتن نویان و تمام چیزهایی که قبلتر هم نوشتم، برام درگیریهای فکری به همراه داره و گاهی صبحها که بیدار میشم تپش قلب میاد سراغم، میدونم که تقریباَ تا هشتاد درصد مسولیتها به عهده خودم هست، اما سعی میکنم از ذهنم دورش کنم و به قول دوستمون که نقل قولی از یکی از شخصیتهای معروف داستانی داشت با خودم بگم بعداَ بهش فکر میکنم... از طرفی هم میگم مثل همه مراحل زندگیت،از این هم به امید خدا عبور میکنی و کم کم با روند جدید زندگی به سازگاری میرسی. توکل به خدا.
خب من برم به کارهام برسم و ببینم امشب میتونیم عازم رشت بشیم یا نه.امیدوارم وضعیت انگشت سامان خیلی هم بد نباشه و بتونه رانندگی کنه.
پی نوشت: همین الان و در آخر این نوشته هم متوجه شدم ظاهراَ پسرک رفته دم ظرفشویی و یکمی مایع ظرفشویی خورده!! چقدرشو نمیدونم! الان هم هی سرفه میکنه و میبخشید عق میزنه! بار دومشه که اینطوری تن و بدنم رو میلرزونه! من فکر کردم رفته دم سینک برای خودش آب بخوره و یکم هم طبق معمول با کاسه آب بازی کنه اما ظاهراَ یذره مایع ظرفشویی خورده! دهنش هم بوی مایع ظرفشویی میده! برم بهش آبلیمو بدم بلکه بهتر بشه! اومده بهم میگه مامان حالم بده، بهم لیمونات بده حالم بهتر بشه
لیمونات از کجا به ذهنش رسید خدا میدونه! امان از این بچه ها که هر کدوم یه ماجرایی دارند. نیلا هم هر روز تو خیالات خودش یه دور میره از خونه بیرون و تو راه پله می ایسته و ما باید باور کنیم که رفته کلاس ورزش و باشگاه و حق هم نداریم بگیم باور نکردیم. خیلی خیالپرداز شده و به شدت هم دوست داره کارهای بزرگترها رو تقلید کنه. نمونه هاش زیادند که هم بامزه و شیرینه و هم کمی نگران کننده.
خلاصه که اینطور. برم به این بچه آبلیمو و نمک بدم. جداَ امیدوارم زیاد ازش نخورده باشه و مشکل مهمی پیش نیاد (یکبار دیگه هم دو سه هفته قبل اینکار رو کرده بود ظاهراً!).
در طی این سالها کمتر برای من پیش اومده که در یه زمینه ای تصمیمی بگیرم و در راستای رسیدن به اون هدف و نهایی کردن اون تصمیم قدمی بردارم و در نهایت به هدفم نرسم و شکست بخورم....منظورم اینه که تلاشهای من هر چقدر سخت و چالش برانگیز، اغلب به موفقیت منجر شده اند.
مثالهاش خیلی زیادند، از دوران کودکی و نوجوانی خودم میتونم مثالهایی در این راستا بزنم تا زمان بزرگسالی و قبولی در کنکور کارشناسی و بعد چهارسال قبولی در کنکور کارشناسی ارشد اونهم با رتبه اول کشوری و تحصیل در بهترین دانشگاه تا پیدا کردن شغل و جایگاه اجتماعی (بدون کوچکترین ارتباط و پارتی و صرفاَ با تلاشهای فردی خودم که در بین همکارانم استثنا به حساب میاد) و کسب استقلال مالی به لطف خدا در حالیکه در اون زمان در فشارهای مالی و فکری زیادی از هر نظر قرار داشتم، تا حتی ازدواج کردنم در شرایطیکه تقریباَ خودم هم به این نتیجه رسیده بودم قراره باقی زندگیم رو بدون داشتن خانواده ای از خودم و در تنهایی سپری کنم. خب به دلایلی که هرگز دوست ندارم درموردش بنویسم و بخشی از رازهای زندگی گذشته منه که جز خودم و خدای خودم کسی ازش باخبر نخواهد شد، از نظر من ازدواج کردنم تا حد زیادی منتفی بود، در این حد که تقریباَ چندماه قبل از ازدواجم و در سی سالگی، خونه کوچکی در منطقه نواب تهران خریداری کردم و فکر میکردم قراره اونجا به عنوان یه دختر مجرد و تنها تا آخر عمر زندگی کنم که خب این اتفاق با آشنایی با همسرم طی چند ماه بعد و ازدواجمون هرگز عملی نشد که لابد خیر و مصلحتی درش بوده، ولی خب حتی ازدواج کردنم هم صرفا با تلاش فردی و به طریق خیلی نامعمولی بود که ممکن شد (در اون مقطع بهترین اتفاق بود احتمالا که لااقل نخواسته باشه جدا از خانواده زندگی کنم.)
حتی بچه دار شدن من هم به نظر خودم چیزی کم از معجزه نداشت و جدای از لطف خدای بزرگ و توسل به اهل بیت که به چشم خودم تاثیر و اثربخشیش رو دیدم، تلاشهای فردی و پیگیریهای مصرانه خودم هم خیلی زیاد موثر بود. در توضیح تلاشهای زیادم فقط همین یه مورد کافیه که دکتر گفت باید پانزده کیلوگرم در عرض شش ماه کم کنی تا بتونی بچه دار بشی (فکر نکنید خیلی هم چاق بودم ها، نه واقعاَ . صرفا اضافه وزن داشتم اما برای درمان مشکل فیزیکی که داشتم کاهش وزن برای بچه دار شدنم حیاتی بود.) من یادمه طی دو سال اول ازدواجم چه رژیم سختی گرفتم و با وجود شاغل بودن و ساعات کاری نامنظم باشگاه میرفتم و بعد باشگاه هم پیاده روی و خلاصه چقدر تلاش کردم تا ۱۲ کیلوگرم کم کردم. در کنارش درخصوص وضعیت فیزیکی همسرم هم تلاشهایی داشتیم و ایشون هم باید پیگیری هایی میکرد و اتفاقا اون هم باید لاغرتر میشد ( که زیاد هم موفق نبود). در نهایت لطف خدا و ائمه در کنار تلاشهای فردی خودم و دعای خیر مادر و به خصوص یکی از دوستان عزیزم که نمیدونم اینجا رو هنوز میخونه یا نه (دریای عزیزم) و البته داروها و قرصهای هورمونی که پزشکم تجویز کرده بود باعث شد خدای بزرگ بدون نیاز به آی وی آف که احتمالش هم خیلی قوی مطرح بود، نیلای عزیزم رو بهم ببخشه. روزی که فهمیدم باردارم برای من از شگفت انگیزترین روزهای عمرم بود، اتفاقی که شاید برای اغلب خانمها خیلی هم عجیب نبوده باشه اما من این اتفاق رو بعد از موهبت خدا و صدالبته کمک علم پزشکی، نتیجه اراده فردی و کوشش خستگی ناپذیر خودم هم میدونستم (هرچند که خیلی وقتها ناامید و خسته شده بودم در این مسیر و چه اشکها که نریختم) که اگر همه اینها بود اما تلاش و اراده و خواست خودم نبود هرگز محقق نمیشد. یادمه همزمان با من یه خانمی پیش متخصص زنان من میومد و بعد چندسال پیگیری نتونسته بود بچه دار بشه (البته بچه دوم رو میخواست فکرکنم) و دکتر بهش میگفت خب خانم من مدام به شما میگم باید وزن کم کنید و شما توجهی نمیکنید. من که نمیتونم براتون معجزه کنم، اما همین خانم دکتر خیلی منو تشویق کرد بابت کم کردن وزنم و خب تاثیرش رو هم خدا رو شکر دیدم. من حتی برای بهتر کردن ظاهرم هم تلاشهای زیادی کردم و رنجها و هزینه های متحمل شدم و تقریباَ در زندگیم هیچ چیزی نبوده که براحتی به دست آورده باشم.
من حتی برای خرید خونه جدید خون دلها خوردم و چه سختیها و مشقتها و همینطور بار عمیق فکری و روانی از بابت فراهم کردن مبلغ خرید خونه و چالش ها و دردسرها و نامردی های بسیار در وسط مسیر و در کنارش صرفه جویی های شدید اقتصادی (و الان هم بدهی ها و اقساط زیاد) متحمل شدم و چقدر از لذتها و خوشیهای زندگی گذشتم تا در نهایت بدون کوچکترین حمایت مالی از سمت هر یک از دو خانواده ( که خدایی هیچ موقع هیچ انتظاری هم ازشون نداشتم و ندارم) و تقریبا بدون کمک گرفتن مالی از همسرم موفق بشم طی این ده سال زندگی مشترک، خونه ۴۲ متری اول ازدواجمون رو اول به یه واحد ۶۶ متری و الان هم به لطف و یاری خدا تبدیل به یه خونه حدودا ۹۰ متری کنم.
حتی برای دورکار شدنم و دورکارموندنم از همون ابتدا و طی این مدت تلاشهای بی وقفه ای کردم در این حد که تقریباَ هیچیک از همکاران من طی این سالها نتونستند مدت زمان دورکاری من رو داشته باشند یا حتی رضایت مدیر واحدشون رو برای دورکاری جلب کنند و این هم لطف دیگه ای از طرف خدا برای من بود، متقاعدکردن مدیر و سیستم اداری اصلا راحت نبود و خدا رو شکر که عملی شد. بابتش خیلی سپاسگزار خداوند هستم.
راستش از چند ماه قبل هم به دنبال یه دستاورد دیگه برای زندگیم بودم که به لطف خدا به نظر میرسه تا حدی به ثمر نشسته باشه اما خب هنوز نمیتونم بگم صددرصد قطعی شده و برای همین چیزی ازش نمیگم تا وقتی بطور کامل مطمئن نشدم.
++++++ دوستان بالاخره بعد کلی تلاش به خواست و پیشنهاد دوست خوبم محبوبه جان موفق شدم باقی مطلب رو به قسمت ادامه مطلب منتقل کنم! یه وقت فکر نکنید پستم تموم شده ها ول کنید برید، میدونید که مرضیه هیچوقت انقدر کوتاه نمینویسه
لطفاً باقی مطلب رو در ادامه مطلب ببینید!
این روزها فکرم خیلی درگیره. یه سری دوستان عزیزم نگرانم شدند بابت تاخیری که در نوشتن داشتم. ممنونم از پیگیری و احوالپرسیتون. من بد نیستم، یه روزهایی خوبم یه روزایی بد، یه روزایی امیدوار و یه روزایی غمگین و پر از ترس و دلهره و نومیدی.
نمیتونم بگم این مدت که ننوشتم هیچ خبری نبوده، یکی از خبرهای نسبتاَ مهم رو در پست رمزدار قبلی نوشتم اما خبر خاص و ویژه ای که الان بتونم اینجا بطور عمومی بنویسم اونقدرها زیاد نبوده که انگیزه ای باشه که بخوام بیام و مرتب بنویسم. دنیای وبلاگ نویسی هم دنیای خاصیه، نگران آدمهایی میشیم که هرگز ندیدیم اما به واسطه خوندن نوشته هاشون بهشون عادت کردیم. منم اینطوریم و وقتی از یکی از وبلاگ نویسها مدت طولانی خبری نمیشه واقعاَ فکرم مشغولش میشه برای همین هست که به نظرم بی خبر و بی اطلاع ننوشتن اصلاَ کار جالب و اخلاق مدارانه ای نیست. البته من که اونقدرها غیبتم طولانی نشده و هیچوقت هم بی خبر نمیذارم برم اما زیاد دیدم که وبلاگ نویسها یهویی بی خبر غیب میشند و به قولی آدم رو تو خماری یا دل نگرانی میذارند.
میدونید دوستان عزیز،من چون غالباَ طولانی مینویسم و اصلاَ ازم برنمیاد و در توانم نیست که کوتاهتر بنویسم یه مقدار بی حوصلگی و تنبلی دارم برای گذاشتن پست های جدید. اتفاقاَ تماسهای تلفنیم هم اغلب طولانی میشه و درست به همین دلیل خیلی به ندرت با اطرافیانم تماس میگیرم و بیشترین تماسم مربوط هست به مادرم در حد هفته ای یکی دو بار... با خودم میگم وقتی نمیتونی کوتاهتر حرف بزنی یا یه سری حرفهایی رو که بهتره نگی رو تو مکالمات تلفنی به زبون نیاری که بعدش از گفتنش پشیمون بشی، چه بهتر که تماس نگیری اصلاَ. حالا نوشتن هم یه خورده اینطوری شده برام. با خودم میگم وقتی قراره از دغدغه های همیشگی بخصوص در زمینه های مالی بنویسی و حرفهای تکراری بزنی چرا اصلا بیای و بنوسی، یه وقتها با خودم میگم اینهمه صحبت از زندگی شخصی در وبلاگت آیا درسته؟ یا اینکه با خودم میگم اینهمه حرفهای تکراری از دغدغه های همیشگی بخصوص در زمینه مالی آیا دردی ازت دوا میکنه و اصلاَ درسته اینهمه انرژی منفی به بقیه دادن؟ آیا خسته کننده نیست؟ این میشه که خب کمتر میام و کمتر مینویسم چون حرف چندان جدیدی ندارم.
+++++++ حالا به هر حال باز هم همون حرفهای تکراری رو در این پست هم باید بنویسم. چه میشه کرد، اینهم زندگی منه دیگه خوب یا بد. این روزها که داره میگذره من پر از استرس و تشویشم. انگار یه چیزی روی سینم سنگینی میکنه. اول مهر باید برگردم سر کار بعد تقریباَ دو سال و اندی غیرحضوری بودن. به اندازه کافی همین یک مورد منو دچار استرس کرده، بازگشت به کار، دیدن دوباره همکاران، همون حرف و حدیث ها و حاشیه های معمول سر کار، تبعیض ها و اعصاب خوردیهای گاه و بیگاه و .... این خودش به اندازه کافی و به خودی خود استرس میده بهم اما عامل اصلی همین نیست، فکرم درگیر بچه هامه و روند جدید زندگی بعد از برگشت به سر کار.... نیلا امسال میره کلاس اول، حتی اگر همچنان دورکار هم بودم باز به اندازه کافی این موضوع یه چالش و یه تغییر بزرگ به خودی خود بود، چون از خیلی از مادرها شنیدم که بچه کلاس اولی با خودش کلی دردسر و چالش به همراه داره و سختیهای مادر خیلی بیشتر میشه، حالا دقیقاَ این اتفاق همزمان شده با سر کار رفتن خودم اونم بعد دو سال و اندی دوری... از طرفی باید نویان رو هم که از بدو تولد تا الان لحظه ای از من دور نبوده، مهدکودک ثبت نام کنم و نمیدونم بدون من میمونه یا کنار میاد؟ نیلا رو هم باید پاره وقت مهد کودک ثبت نام کنم چون باید بعد از مدرسه بره همون مهد کودک نویان و همزمان هر دو رو بعد از پایان ساعت کاری و برگشت از سر کار با گرفتن اسنپ بردارم و بیارم خونه....بعد رسیدن به خونه هم لابد رسیدگی به درس و مشق نیلا اونم در مقطع کلاس اول و همزمان انجام کارهای خونه و پختن شام و خوابوندن بچه ها با هزار بدبختی و صبح ساعت پنج و شش هر دو رو بیدار کردن اونم بچه های من که اغلب ساعت دوازده و یک شب به زور میخوابند و هر طور هم برنامه ریزی میکنم موفق نمیشم زودتر بخوابونمشون! الان این پروسه که دارم براتون تعریف میکنم برام مثل یه غول بزرگ ترسناک میمونه و اینها همه در کنار دغدغه های مالی فراوانی هست که برای ثبت نام بچه ها در مهدکودک و سایر هزینه ها دارم.
من راستش خیلی نگرانم. یه جورایی همه جوره ترسیدم. در خودم نمیبینم بتونم اینهمه تغییرات رو همزمان هضم کنم. بدن من بدن ده سال پیشم نیست. خیلی ضعیف تر و بیجون تر از گذشته ها هستم. همین الانش هم به سختی به کارهام میرسم و اغلب کارهای خونه رو ناقص انجام میدم یا اصلاَ بیخیالش میشم و روی کمک همسرم حساب میکنم، یکماه دیگه که برگردم سر کار با این بدن ضعیف و اون حجم از تغییرات و رفت و آمدها و رسیدگی به امورات بچه ها و کارهای خونه و فکر هزینه های سرسام آور و اقساط متعدد، نمیدونم قراره چطوری روزگار بگذرونم.آیا از عهده مدیریت اینهمه مسولیت جدید برمیام؟ وقتی همین الانش هم گاهی کم میارم؟ احتمالاَ تو ذهنتون میگید اینهم میگذره و به هر طریقی میشه اوضاع جدید رو مدیریت کرد اما خب این چیزی از نگرانی و تشویش این روزهای من کم نمیکنه.
+++++++ میدونم روزهای سختی از مهرماه در پیش داریم. به ذهنم رسید به جای مهد کودک، به ماریا خانم پرستار سابق بچه ها رو بندازم اما فکر کردم به احتمال زیاد اون دیگه بابت سختی رفت و آمد، منزل نمیاد و نهایتاَ قبول کنه بچه ها رو به جای مهد کودک ببرم بذارمش خونش اما با سامان که همفکری کردیم دیدیم مهد کودک بهتره تو این سن بچه ها. حداقل بچه یه چیزی یاد میگیره و مهمتر از اون وقتی قراره بذارم بچه ها رو اونجا، نمیتونم از رفت و آمدهای احتمالی و مهمونهایی که ممکنه داشته باشه مطمئن باشم. البته از خودش و خانوادش کاملاَ مطمئنم و حتی میدونم رفت و آمدی هم به اون معنا ندارند اما خب باز دیدم مهدکودک بهتره... از طرفی هم خب رفتن نیلا بعد از پایان مدرسه به خونه ماریا خانم نیاز به گرفتن سرویس داره اما اگر بذارمش مهدکودکی که نویان هم میره، یکی از مسولین مهد کودک قراره نیلا رو از مدرسه با پای پیاده ببره به مهدکودک (مدرسه و مهدکودک به هم نزدیکند) و خب از این جهت هم بهتره که به جای بردن بچه ها پیش ماریا خانم، همون مهدکودک برند. به هر حال وقتی قراره هر دو رو صبح بیدار کنم و حاضر کنم (بابت اینکه به احتمال زیاد ماریا خانم دیگه منزل نمیاد)، پرستار و مهدکودک خیلی فرقی نمیکنند و مهدکودک از هر جهت انتخاب بهتری هست. حالا البته ممکنه مجبور شم در موارد خاص و روزهای خاص که نشه بچه ها رو ببرم مهدکودک، به ماریا خانم هم رو بندازم اما هنوز که باهاش صحبتی نکردم و شاید هم اصلاَ نیاز نشد.
+++++++ همه اینا به کنار نمیدونم رفت و آمدهامون چطور میشه اگر سامان بره سر کار و خونه نباشه که ما رو ببره و بیاره.... مثلاَ صبحها اسنپ بگیرم و برگشتنی هم اسنپ بگیرم خدا تومن هزینه این مورد هم میشه... اگر سامان شغل و درآمدش درست نشه که رسماَ با اینمه هزینه های متفرقه از مهرماه بیچاره و بدبخت میشیم اگر هم حتی کار و شغلش به امید خدا درست بشه باز به نظرم حتی با وجود دو تا حقوق هم خیلی سخته که از عهده اینهمه هزینه ها بتونیم بربیایم و دلیل اصلیش هم برمیگرده به اینکه درست از مهرماه اقساط من از اینی هم که هست بیشتر میشه و ماهی حدود ۳۳ میلیون تومن باید قسط بدم. در حال حاصر این رقم ماهی حدود ۲۹ میلیون هست و از مهر ماه میشه ۳۳ تومن. در کنار اینها هزینه ثبت نام مهدکودک بچه ها و خرید وسایل ضروری برای کلاس اول نیلا هم هست و باید برای این بخش هم حداقل ۱۵ تا ۱۶ میلیون تومن در نظر بگیرم. هزینه ایاب و ذهاب با اسنپ هم که اضافه میشه و این جدای هزینه های جانبی هست که صددرصد برامون پیش میاد مثل خرید لباسهای بیشتر و بهتر برای بچه ها نسبت به الانمون، بابت اینکه هر روز میرند مهد کودک و طبیعتاَ باید مرتب تر لباس بپوشند و هزینه های مربوط به مدرسه نیلا و لوازم التحریر و هزینه میان وعده هر روزه بچه ها در مدرسه و مهدکودک (برای دو تا بچه یه کیک و شیرکاکائو میشه روزی تقریباَ صد تومن) و تمام اینها در کنار پرداخت هزینه های جاری زندگی مثل هزینه قبضها و شارژ ساختمان و هزینه های موردی مثل تعمیرات لوازم خونه و پکیج همیشه خرابمون و خدای ناکرده هزینه های درمان و مثلا یکی دو بار از بیرون غذا گرفتن به درخواست بچه ها و هزینه های شخصی خودم و ... خب اینها مبلغ قابل توجهی میشه. ده دوازده تومن هم حداقل هزینه خورد و خوراک ماهانه چهار نفر باشه (که تازه من قطعا سعی میکنم از این کمترش هم بکنم با صرفه جویی مخصوص به خودم) و این یعنی دست کم باید ۶۵ میلیون تا ۷۰ میلیون تومن در ماه درآمد دونفره ما باشه تا بتونیم یه زندگی معمولی و متوسط رو اداره کنیم و از عهده پرداخت اقساط و بدهیهای فعلی بربیایم. تازه این وسط باید به فکر پرداخت قرضهایی هم که به مادرشوهر پدر شوهرم و یکی دو تا از دوستان سامان داریم هم باشیم و همینطور تسویه وام کارگشایی طلا طی سه ماه آینده (یکجا باید تسویه بشه به مبلغ ۶۵ میلیون تومن) و در کنارش باید پس انداز ماهانه ای هم برای جابجایی به خونه جدید در نظر بگیریم برای سال بعد....یعنی از مهرماه به بعد، برای یه زندگی متوسط باید هفتاد تومنی داشته باشیم یا حداقل و در کمترین حالت ۶۵ تومن! اینطوری شاید من مجبور بشم برم سراغ تدریس زبان در کنار شغل اصلی خودم یا فعالیتهای جانبی دیگه ای مثل ترجمه انجام بدم برای گذران زندگی و اصلا نمیدونم شدنی هست با اونهمه مشغله ای که داریم؟ (عملا موقع نوشتن این قسمت داشتم بلند بلند فکر میکردم و همه حساب کتابهایی که این روزها مدام تو سرم میاد و میره رو در اینجا مرور میکردم !)
+++++++ از شانس بدمون، همین دیروز ماشینمون تسمه تایم پاره کرد و سامان میگه بیشتر از دوازده میلیون تومن هزینش هست و الان برده ماشین رو گذاشته نمایندگی و غصش گرفته که چطور باید این پول رو جور کنه بده. فعلاَ تا پولش جور نشه نمیتونه ماشین رو از نمایندگی در بیاره و بی ماشین هستیم. خدا شاهده غیر این دوازده تومن اخیر بابت تسمه تایم، هشت نه تومن دیگه هم همین تیرماه یعنی ماهی که داره تموم میشه هزینه خرید باتری جدید ماشین و تعمیر رادیات سوراخ شده ماشین و تعویض اگزوز و روغن و ... ماشین شد یعنی بیشتر از بیست تومن تومن ناقابل فقط طی همین ماه! همه اش به خاطر کارکردن تو این اسنپ لعنتی! مطمئنم این یک ماه و اندی که اسنپ بوده در مجموع بیست تومن کار نکرده که انقدر شده هزینه تعمیرات ماشین... نمیدونم همه اونهایی که اسنپ کار میکنند اینهمه ماشینشون خرج برمیداره یا فقط شانس ما اینطوریه! گاهی حس میکنم شاید سامان ماشین رو درست نگهداری نمیکنه و وقتی بهش میگم عصبی میشه! اینها حال منو خیلی خراب میکنه دوستان عزیزم. ۲۴ ساعته طی روز دارم حساب و کتاب همه چیزو میکنم و همزمان به فکر جورکردن مبلغ رهن مستاجر برای ساکن شدن در خونه جدید هم هستم.تقریباَ روزی نیست که سرم از حساب و کتاب های مالی خالی باشه. اگر خانمی هستید که به این موارد اصلاَ فکر هم نمیکنید و موضوعات مالی تمام و کمال بر عهده همسرتون هست یه جورایی باید بگم از نظر روحی شرایط خیلی بهتری نسبت به من دارید. البته که فکر میکنم الان دوره و زمانه ای شده که خواسته و ناخواسته خیلی از خانمها درگیر این مسال و موضوعات میشند،حالا برای بعضیها خیلی خیلی بیشتر هم هست و من یکی از اون موارد هستم.
+++++++ فقط الهی که خدا کمک کنه و پیگیری های مربوط به کار همسرم بطور قطعی جواب بده و بتونیم هر دو درآمد داشته باشیم و از عهده زندگیمون بربیایم وگرنه که خدا میدونه چه اتفاقی میفته و این قضیه اصلاَ شوخی بردار نیست. از مهرماه روزهای سختی هم از لحاظ مالی و هم سبک زندگی در پیش داریم. امیدوارم شرمنده این دو تا بچه نشیم چون همین الانش هم کم کم دارم شرمنده شدن پیش بچه ها رو احساس میکنم. تا الان هر چی که خواستند رو براشون فراهم کردیم اما الان مدتیه که مجبوریم به برخی درخواستهاشون نه بگیم. مثلاَ وقتی نیلا درخواست میکنه پی اس فایو و تبلت برای بازی براشون بگیریم و وقتی که بهانه میاریم و میگیم باشه برای بعداَ میره برای خودش تبلت اسباب بازی درست میکنه یا دسته های پی اس فایو رو بصورت کاردستی برای خودش درست میکنه و میذاره جلوی تلویزیون که مثلاَ دستگاه بازی هست و اصلاَ هم اجازه نمیده که از اونجا برشون داریم، با دیدن این صحنه ها کلی دلم میسوزه و غصم میگیره که ایکاش میشد براشون تهیه میکردیم یا مثلاَ وقتی بهمون میگه دلش میخواد بره رستوران و... و ما فعلاَ مجبوریم بابت اولویتهای مهمتر و هزینه های دیگه، بهانه بیاریم هر لحظه از خدا میخوام که گشایشی در رزق و روزیمون ایجاد کنه و بتونیم نیازهای این دو بچه رو در کنار ضروریات زندگی خودمون برآورده کنیم. خب من آدمی هستم که تا وقتی که به کسی مقروض باشم نمیتونم خرجهای دیگه ای که ضرورت فوری ندارند انجام بدم یا مثلاَ حاضر نیستم سفر برم اما قسط بانکیم بابت هزینه های سفر عقب بیفته و همین هم شده که رتبه اعتباری بانکی من شده A1 که بالاترین رتبه اعتباری بانکی هست اونم با وجود اینهمه قسط ماهانه. خدا رو شکر که هرگز نذاشتم قسطهام عقب بیفتند یا قرض مردم رو دیرتر از موعدی که گفتم بدم اما خب از مهرماه به بعد اگر حقوق مناسب و ماهیانه ای از طرف همسرم به زندگیمون تزریق نشه دیگه واقعا نمیدونم چیکار قراره بکنیم. البته خب سختی اصلی تا دو سال آینده هست و بعد اون با سبک شدن و بازپرداخت قسطها کارمون راحتتر میشه اما همین دوسال رو فقط خدا باید بهمون کمک کنه.
میبخشید منو که دارم اینها رو مینویسم، شاید براتون تکراری و خسته کننده شده باشه که در پستهام این موارد مالی و دغدغه های مادی رو چند باری اشاره و تکرار کردم اما الان تمام اینها برای من شده یه چیز ترسناک و نگران کننده. هزینه های زندگیمون بعد برگشت من به سر کار خیلی خیلی بیشتر میشه و این تازه جدای از حجم کارهای زیادی هست که من یکماه دیگه باید تقبل کنم از جهت رسیدگی به امورات بچه ها و رفتن و اومدن از سر کار و کارهای خونه و رسیدگی به درس و مشق نیلا و ... شاید بگید اینهمه قسط و قرض رو نباید تقبل میکردیم و نباید میذاشتیم انقدر همه چیز سخت بشه برامون، اما حقیقت اینه که خرید خونه فشار خیلی زیادی بهممون وارد کرد بخصوص که نخواستیم ماشینمون رو بفروشیم و یا اندک سرمایه جانبی در قالب طلا رو که داشتیم و برای همسرم بود و در واقع میخواستیم برای آینده بچه ها کنار بذاریم دست بزنیم... برای پیشرفت زندگیمون مجبور بودیم اینهمه سختی بکشیم تو این سن و سال و الان هم خب باید این قسمت ماجرا رو یعنی اینهمه هزینه های بالای زندگی رو حداقل تا دو سال دیگه که اقساط سبکتر بشه تحمل کنیم اما خب اعتراف میکنم که فشار خیلی زیادی به هردوی ما وارد میشه.
من باز هم میگم اگر همسرم درآمد مشخص و ثابت ماهیانه ای داشت میتونستیم از عهده همه هزینه ها بربیایم و با صرفه جویی اقتصادی که در خودم سراغ دارم یه زندگی معمولی داشته باشیم اما وضعیت کاری همسرم خیلی در زندگی ما رو به عقب برد...نمیخوام بگم اصلاَ اونو در شرایطی که براش پیش اومد مقصر نمیدونم، به هر حال تصمیمات و گاهی رفتارهای اشتباه اون هم موثر بود اما اونچه که من طی این سالها شاهدش بودم این بود که نهایت تلاشش رو کرد و نشد که بشه، فقط شاید یه جاهایی باید روی رفتار و روحیاتش کار میکرد و در شغل مهندسی خودش علی رغم همه سختیهاش و حق خوریها و دلخوریها میموند و به جای اینکه به بهانه حق خوریها و حقوقهای دیر به دیر کلاَ از این رشته و شغل جدا بشه دنبال شرکتهای معتبرتر و اشخاص مطمن تری میرفت که الان کار به اینجایی که رسیده نکشه و اینهمه فشارهای مالی به من و به خودش وارد نشه.
+++++++ الان هم ناشکری نمیکنم. درسته خیلی سختی کشیدیم اما خدا رو شکر میکنم که یه خونه بزرگتر و مناسبتر خریدیم و از خدا میخوام باقی مسیر رو برام هموار کنه. ما تو سن و سالی نیستیم که بگیم بعدها هم وقت برامون زیاده... با همه فشار و مشقتی که الان متحمل شدیم و میشیم اما مطمئنم تحمل همین مدل فشارها چندسال دیگه از الان هم برامون خیلی سختتر میشد چون سنمون بیشتر و ظرفیت جسمی و روحیمون خیلی کمتر از الان میشد.یعنی میتونم بگم تقریباَ آخرین فرصتهای ما برای داشتن یه زندگی بهتر همین مقطع فعلی هست. پس تا وقتی که هنوز میتونیم بگیم کم و بیش در سن جوانی هستیم باید آخرین زورهامون رو هم بزنیم تا حداقل بچه هامون در آینده نسبت به ما سختی کمتری بکشند. اینها رو میگما اما نمیتونم توصیف کنم که چقدر چقدر نگرانم و همش نشخوار ذهنی دارم که باید چطوری اینهمه قسط و قرض و هزینه مهد کودک بچه ها و هزینه های روتین زندگی رو بدیم.
فقط خود خدا کمک کنه و شغل همسرم درست بشه (خیلی پیگیر وضعیت شغلیش بودیم این مدت) و بتونه درآمد ثابت و مشخصی ماهیانه داشته باشه بلکه بتونیم به هر سختی شده وضعیتمون رو مدیریت کنیم. تازه حتی اگر همسر هم حقوق ماهانه داشته باشه باز هم تا دوسال دیگه سختیهای مالی ما کم نخواهند بود اما اگر سر کار نره که رسماَ به نظرم اصلاَ و ابداَ شدنی نیست دیگه....
+++++++ میبینید دوستان عزیزم چرا سعی میکنم کمتر بنویسم؟ چون اگر بخوام بنویسم باید از این مدل دغدغه های تکراری بنویسم و بعدش فکر کنم خب گفتن مکرر این حرفها به دوستان چه دردی دوا میکنه؟؟ تازه شاید بیشتر دافعه داشته باشه. برای همین سعی میکنم کمتر بیام اینجا. زندگی من هیجان خاصی نداره که بخوام مثلا از اتفاقات خیلی شاد و هیجان انگیزش حرف بزنم. دیگه اغلب حرفهای دلم همینا میشه دیگه.
دو سه روزیه که به خاطر همین فشارها و استرسها با تپش قلب بیدار میشم. همش دارم به یکماه بعد فکر میکنم که من باید برم سر کار و درست همون روز نیلا بره مدرسه و نویان بره مهد کودک و همه این هزینه هایی رو هم که گفتم باید تقبل کنیم... و بعد هم زندگیمون وارد یه مسیر کاملاَ تازه و پر از شلوغی و خستگی بشه...میدونم که این دوره هم مثل همه دوره ها و اتفاقات سخت گذشته میگذره و خاطره ای ازش میمونه و بس، اصلاَ شاید فکرش از خودش ترسناک تر باشه (شاید هم واقعیتش ترسناک تر باشه نمیدونم!) اما به هر حال حتی فکر اینکه اینبار هم میگذره چیزی از نگرانیم کم نمیکنه....خدایا خودت کمکمون کن و بهمون توان بده از این مرحله هم عبور کنیم. من همیشه و در هر شرایطی با وجود همه ترسها و سختیها ته دلم ایمان داشتم که خدا از اون بالا نگاهش به من و زندگیم هست و همینطوری که از بچگی و مجردی تا بعد ازدواجم منو از گردابها و طوفانهای زیادی به سلامت گذرونده، همچنان حواسش به من و زندگیم هست، ولی خب چون ذاتاَ بلد نیستم در لحظه زندگی کنم و وقایع زندگیم رو از قبل برای آینده برنامه ریزی میکنم و بهش میپردازم و فکر میکنم (هم خوبه و هم بد)شاید هرگز نتونم اون آرامش واقعی رو در زندگیم تجربه کنم. به هر حال اینم یه مدلیه دیگه...
دوری از بچه هام برام سخته... با اینکه تو خونه که هستم گاهی خیلی ازدستشون کفری میشم و گاهی متاسفانه خیلی داد و فریاد میکنم سرشون، اما خیلی به بودن کنارشون عادت کردم. انشالله که بتونم دوری از بچه ها رو تاب بیارم و بخصوص نویان هم از مهرماه که میره مهدکودک به خوبی همکاری کنه وگرنه دلم پیشش میمونه. همین الان گاهی که بغلش میکنم از فکر اینکه از مهرماه باید بذارمش مهد کودک و خودم برم سر کار اشک تو چشمام جمع میشه و محکمتر در آغوش میگیرمش. خدای بزرگ من بچه های عزیز من رو در پناه خودت حفظ کن و چه من باشم و چه نباشم یار و یاور و پناه و مراقبشون باش. از عمر من کم کن و به عمر اونا اضافه کن. آمین.
×××××××× خیلی گذرا اشاره ای به دو سه تا موضوع دیگه هم داشته باشم و این پست رو تمام کنم چون تا همینجاش هم خیلی طولانی شده.
+++++++ این مدت که نبودم یکروزش مربوط میشد به آزمون تبدیل وضعیتمون که خیلی یهویی بهمون اعلام کردند و گفتند نیازی به مطالعه قبلی نداره. آزمون صبح روز پنجشنبه ۱۷ مرداد ماه یعنی حدود ده روز قبل در دبیرستان البرز تهران با شرکت بیش از دویست نفر از همکاران برگزار شد. ظاهراً دبیرستان البرز، دبیرستان قدیمی و معتبری هست که خیلی از مشاهیر ایران اونجا درس خوندند و انصافا هم خیلی بزرگ و زیبا بود و شبیه دبیرستانهای معمولی نبود، بیشتر به دانشگاه شباهت داشت. چقدر هم که همکاران قدیمی رو در اونجا بعد سالها دوری، دیدم که هرکدوم در شعب و سازمانهای تابعه مشغول به کارند و خب زمانی همگی در یک ساختمان کار میکردیم.حالا دیگه منتظرم ببینم نتیجه اون آزمون چی میشه و تبدیل وضعیتمون به کجا میرسه. انشالله که خیره.
+++++++ عصر همون روز پنجشنبه هم با دوستان و فامیل همیشگی رفتیم باغ محمد شهر کرج که خب حال یکی از دخترا (میشه خواهر خانم پسرخاله سامان) اصلاَ خوب نبود و همش خوابیده بود و میتونم بگم خیلی خوش نگذشت اما از طرفی، شیما، خانم پسرخاله سامان هم برای نیلا و هم برای نویان هدیه های قشنگی خریده بود اون هم بی مناسبت و من واقعاَ حس خوبی از این محبتش گرفتم بخصوص که مناسبت خاصی هم در کار نبود. شاید هم میخواسته دلخوری سری قبل رو که برنامه بیرون رفتنمون رو دقیقه نود کنسل کرده بود از دلمون دربیاره (همون عصر که من ساندویچ درست کرده بودم و همه چیزو آماده کرده بودم و یهویی موقع حرکتمون پیامک داد که برنامه کنسل هست چون برنامه دیگه ای براشون پیش اومده. تو پست قبلی نوشتم).شیما بینهایت عاشق بچه های من هست و منو هم دوست داره و بهم خیلی محبت داره و من از این بابت خدا رو شاکرم. فعلا که این جمع تنها جمعی هست که باهاشون رفت و آمد داریم و همین هم غنیمته، چون من حتی با خواهران خودم هم رفت و آمدی به اون معنا ندارم درحالیکه مشکل یا دلخوری خاصی هم در میون نیست.
+++++++ موضوع دیگه اینکه مراسم چهلم سوگند عزیز (روحش شاد) پنجشنبه ۲۴ مرداد مصادف با اربعین حسینی خیلی باشکوه برگزار شد در همون تالار مجلل و زیبایی که مراسم سوم و هفتمش رو گرفته بودند. چقدر مراسم خوب و آبرومندانه ای بود با آهنگهای خیلی زیبا و غمگین و چندین مدل غذا و نوشیدنی و سالاد...از اون جهت میگم که الان با وجود این گرونی و هزینه های بالای زندگی به نظرم از عهده افراد کمی برمیاد که چنین مراسم باشکوهی در این ابعاد بتونند بگیرند. خدا به مالشون برکت بده. داشتم فکر میکردم هزینه همین مراسم چهلم میتونست جهیزیه چندین دختر دم بخت و نیازمند رو تامین کنه یا مثلاَ هزینه های درمان چندین کودک سرطانی رو پوشش بده، (حالا مراسمات دیگه رو نمیگم همین مراسم چهلم به تنهایی) و ایکاش این فرهنگ جا میفتاد که هزینه مراسم سوگواری صرف چنین مواردی بشه. البته این بنده های خدا که از کمک به نیازمندان هرگز دریغ نکردند و همیشه دست به خیر داشتند و خب به نحوی دوست داشتند مراسم تک دختر عزیزشون آبرومندانه برگزار بشه که همین هم شد خدا رو شکر، با شناختی هم که ازشون دارم مطمئنم خیرات زیادی برای دخترشون به فقرا و نیازمندان کردند و خواهند کرد، اما خب به طور کلی میگم که ایکاش این فرهنگ به وجود بیاد که بتونیم بدون نگرانی از بابت حرف و حدیث مردم که مثلاَ بگند برای عزیز از دست رفته شون خرجی نکردند و لابد براشون مهم نبوده و ... همه بازماندگان بتونند این مدل هزینه ها رو صرف بیماران یا نیازمندان بکنند و گره از مشکلات خیلی از فقرا یا بیماران باز بشه.
++++++++ اینو اضافه کنم که روز دوشنبه ۲۱ مرداد یعنی سه روز قبل از مراسمی که در تالار به مناسبت چهلمین روز درگذشت سوگند جان گرفته بودند روز چهلم واقعی مرحوم سوگند بود اما بابت اینکه همه بتونند در مراسم حضور داشته باشند مراسم اصلی تالار رو انداختند برای آخر هفته و پنجشنبه. ولی خب روز دوشنبه سر خاک در امامزاده عینعلی زینعلی هم مراسم جداگانه و باشکوهی گرفتند و تعداد خیلی زیادی هم اون روز اومده بودند سر مزار دختر زیبامون. درست همون روز دوشنبه که قرار بود ما هم بریم سر خاک، در کمال ناراحتی متوجه شدیم که رضوانه خواهرم حالش بد شده و دلدرد خیلی بدی گرفته. حالا همسرش هم رفته بود کربلا برای پیاده روی اربعین و هنوز به تهران نرسیده بود. سامان هم که اینجور مواقع خدایی از هیچ کار و کمکی دریغ نمیکنه و خیلی دلسوز و بامحبت هست، رفته بود دنبالش ( رضوانه خونه مامانم بود) و برده بودش بیمارستان و تمام مراحل پذیرش و بستری و ... رو انجام داده بود و کنارش بود تا همسرش چندساعت بعد رسید تهران و یک راست هم اومد بیمارستان. طفلک خواهرم که خیلی خیلی درد کشید و ما همگی به شدت نگرانش بودیم. بچه یک و نیم ساله اش پیش مادرم بود و مادرم هم برای نگهداری از بچه با توجه به اینکه اذیتهای خودشو داره، خیلی در فشار و سختی بود با با حال و روزی که مادرم داره. خلاصه که خیلی خیلی اوضاغ بدی بود. زمانیکه مطمئن شدم سامان به این زودی کارش در بیمارستان تموم نمیشه و نمیتونه ما رو ببره، اسنپ گرفتم و با بچه ها برای مراسم چهلم سوگند جان سر خاکش در امامزاده حاضر شدیم.... مادرشوهر و پدرشوهرم هم از رشت اومده بودند تهران. دیگه شوهر رضوانه هم همون شب از مسافرت کربلا برگشت و رفت پیش خواهرم و سامان آخر شب و بعد شام اومد دنبالمون و رفتیم خونه... همون شب یکی دو تا حاشیه هم در خونه دخترخاله سامان (مادر سوگند عزیز) پیش اومد و باعث دلخوری هر دوی ما و به خصوص سامان شد و اون هم برمیگشت به اینکه پسرخاله سامان (دایی سوگند جان) دو سه باری به بچه های من تذکر میداد که ساکت باشند! این درحالیه که تعریف از بچه هام نباشه تقریباَ هر کسی بچه های منو دیده از آرومی و ادبشون گفته.. بچه های من خونه دخترخالش به جز صحبتهای بچه گانه و بازی با گوشی هیچ حرکت یا شیطنتی نداشتند. حتی از جاشون هم بلند نمیشدند که به چیزی دست بزنند یا از روی مبلها بپرند یا بدو بدو کنند. صرفا سر میز شام مثلاَ حرف میزدند و سوالات جورواجور میپرسیدند که یهویی پسرخاله سامان گفت فقط صدای شما دو تا بچه میاد و چقدر حرف میزنید و ... همین باعث شد که سامان خیلی ناراحت بشه و به بچه ها بگه عمو داره باهاتون شوخی میکنه که یهویی همون پسرخاله بصورت کاملاَ جدی گفت اصلاَ هم شوخی نمیکنم! همین باعث دلخوری همسرم شد. در کنارش یه موضوع دیگه ای هم پیش اومد که برمیگشت به دخترخاله سامان (خاله سوگند جان) که الان دیگه وقت نمیشه درموردش بنویسم و همون هم یه مورد دومی بود که باعث ناراحتی ما شد. برای همین برای روز پنجشنبه غروب که مراسم اصلی بود و همگی بعد صرف ناهار در تالار برای مراسم چهلم دومی که گرفته بودند، سر خاک جمع شده بودند، سامان با دلخوری و ناراحتی در جمع حاضر شد و اخماش بدجور تو هم بود (که البته من همش میگفتم حالا که اومدی لطفاَ فقط با همون دو نفر رفتار سرد داشته باش و با بقیه خوشرو باش. ) بعد مراسم هم که همگی برای شام مجدد خونه دخترخاله جمع شده بودند (از ناهار در تالار مقدار زیادی غذا و کباب و گوشت و مرغ و ... اضافه اومده بود و برای همین از همه دعوت کرده بودند برای شام هم برن خونشون) ما دیگه نرفتیم خونه دخترخاله و برگشتیم خونه خودمون که بعدتر خاله سامان با سامان تماس گرفت و بارها پرسید که چی شده و چرا رفتید و نموندید و... ؟ سامان اولش نمیخواست چیزی بگه اما من بهش اشاره کردم و گفتم موضوع ناراحتیت رو بگو که بدونه چی بوده و سامان هم گفت. خاله سامان هم گفت من از طرف پسرم ازت عذرخواهی میکنم و اون گاهی تند و تیز حرف میزنه و به من ببخش و ...سامان هم گفته بود ما به احترام سوگند جان و شما و مامان و باباش تمام مراسم رو اومدیم و اتفاقاَ همین پنجشنبه که ما مراسم چهلم سوگندجان اومدیم مراسم اولین سالگرد فوت عمه مرضیه هم بود (درست همین پنجشنبه مراسم سال عمم بود که در سمنان برگزار شد و ما مراسم سوگندجان رو انتخاب کردیم) و ما بابت جوونتر بودن سوگندجان و اینکه مراسم چهلم بود ترجیح دادیم این مراسم رو بیایم و انتظار نداشتیم بابت یکی دو ساعت در منزل مرحوم بودن به احترام پدر و مادرش، چندباری بیخود و بیجهت به بچه های ما تذکر داده بشه بابت حرف زدن!
خلاصه که سامان به توصیه من دلیل ناراحتیش و نرفتن ما به منزل سوگند جان بعد مراسم چهلم (برای صرف شام در کنار بقیه فامیل) رو بیان کرد. خب من فکر کردم اگر قرار باشه موضوع ناراحتیمون رو مخفی کنیم باز در آینده قراره این نوع برخورد اونهم با بچه های خوب من تکرار بشه...با خودم گفتم حتی اگر به فرض هم حرف و حدیثی بشه و مثلاَ بگند چقدر بی جنبه هستند و ظرفیتشون کمه و چقدر زیادی حساسند و ... باز بهتر از اینه که در آینده حواسشون به ناراحت شدن ما و بچه های ما نباشه! هر جور فکر میکردم میدیدم همین آدم امکان نداشت مثلا به بچه های فلان فامیلشون که ۲۴ ساعته در حال بپر بپر و حتی بی ادبی بود کوچکترین حرفی بزنه حتی اگر شده به خاطر رودربایستی و احترام به پدر و مادرش، اما درمورد ما خیلی راحت دو سه بار تذکر میداد انگار نه انگار که ما اونجا نشستیم و اصلاَ بچه ها هم خدا شاهده هیچ کار خاص و اشتباهی نکرده بودند جز همین حرف زدن. لابد من و سامان اونقدر متواضعانه و گرم و صمیمی برخورد کردیم که ذره ای حس رودربایستی برای یه سری فامیل نذاشتیم که هر حرفی رو به بچه های ما نزنند اونهم وقتی به گفته غریب و آشنا بچه های من بچه های خوبی هستند و ابداَ اهل فوضولی و خرابکاری در خونه مردم نیستند و حتی برای برداشتن خوراکی یا شکلات از سر میز هم از من یا پدرشون اجازه میگیرند و روشون نمیشه خودشون چیزی بردارند و مثلا با خجالت تمام در گوش من میپرسند مامان اشکال نداره مثلا یه شکلات بردارم؟ و وقتی من میگم برید بردارید باز روشون نمیشه و من خودم باید بردارم و بهشون بدم! یعنی در این حد بی آزارند و من متعجب شدم از این نحوه برخورد از طرف پسرخاله سامان (دایی سوگند جان) و در یک مورد هم دخترخاله سامان (خاله سوگند جان). حقیقتاَ دیگه دلم نمیخواد بذارم چنین رفتاری رو در حضور من و سامان تکرار کنند نه اینها و نه هیچکس دیگه و به نظرم کار خوبی کردیم که بعد مراسم چهلم دوم یعنی پنجشنبه به بهانه خستگی بچه ها خداحافظی کردیم و دیگه خونه دخترخاله سامان (مادر سوگند عزیز) نرفتیم. البته به جز این دو نفر که اسم بردم، مادر و پدر سوگند جان (دخترخاله سامان و همسرش) و خاله اش و بقیه فامیل نهایت محبت و احترام رو داشتند. به هر حال که خدا بهشون صبر بده. یک کتاب مفاتیح زیبا هم به یاد سوگند عزیز بین مهمانان در مراسم چهلم در تالار پخش شد و منم یکی گرفتم و این چند روز برای نذری که جندوقت قبل انجام دادم هر روز از روزی که کتاب به دستم رسیده، از همین کتاب مفاتیح زیارت عاشورا میخونم و با دیدن صفحه اول کتاب مفاتیح و عکس سوگندجان به یاد این دختر معصوم و خواهر خودم فاتحه ای قرائت میکنم.
+++++++ حال خواهرم رضوانه هم متاسفانه تعریفی نداره و همچنان دلدرد و معده درد اذیتش میکنه... بچه خیلی زجر کشید این مدت. جواب آزمایشش چیز خاصی نشون نداده اما نمیدونم دلیل این حال بد و دردهای زیادی که داره چیه. دکتر گفته التهاب معده داره و وضعیت معدش خیلی بد و بحرانی و حتی خطرناکه. رضوانه از بعد زایمانش خیلی بیشتر از قبل حرص و جوش خورده و ذاتاَ هم به شدت استرسی و مثل خودم دچار وسواس فکری (البته نوع متفاوتی نسبت به من) هست و من مطمئنم بخشی از این درهای شدیدش از اعصاب هم هست. امیدوارم که هر چه زودتر حالش بهتر بشه. چندباری بهش پیام دادم که اگر بخواد بیاد پیش من بمونه یا من برم پیشش و کمی کمک حالش باشم (رضوانه و خواهر بزرگم مریم چندماهیه که قهر هستند و نمیتونه روی کمک مریم حسابی بکنه) اما گفته اگر لازم بود بهت میگم بیای و فعلاَ که ازم نخواسته برم. خیلی نگرانشم. امیدوارم این درد و حال بد ازش دور بشه. خواهرم از همون بچگی خیلی بیجون و ضعیف بوده و الان هم با وجود یه بچه شیطون خیلی بیشتر از همیشه اذیت میشه و وضعیت روح و روانش هم تعریفی نداره. ایشالا که حالش بهتر بشه.
++++++ خب من دیگه برم. یه سری موارد دیگه ای رو هم دوست داشتم بنویسم و تعریف کنم که اتفاقا مهم هم بودند، اما این پست به اندازه کافی طولانی شده و دیگه وقت نمیشه که بنویسم، مثلا مشکل یبوست گرفتن بچم نویان که سه روزه زندگیمو فلج کرده و اعصابم رو داغون و متاسفانه کاملا هم به نحوی صددرصد تقصیر خودم هست که بچم اینطوری شده چون نویان تا همین سه روز قبل هرگز چنین مشکلی نداشت!!! فقط خدا کنه ادامه دار نشه که رسماً بیچاره میشم و هرگز هم خودمو بابتش نمیبخشم (راستش من خیلی حماقت کردم خیلی و نمیتونید تصور کنید چطور باعث این قضیه شدم، اصلا هم ربطی به تغذیه نداره. امیدوارم خدا و پسرم منو ببخشند و فقط خدا بهم رحمی بکنه و مشکل بچم ادامه دار نشه که سختی و عذاب وجدانش قابل تحمل نیست برام).
یک مورد و خبر مهم دیگه ای هم هست که شاید در یه پست خصوصی راجبش نوشتم. فکر میکنم برخی از دوستان اینجا بدونند در چه مورد حرف میزنم. هر موقع قطعی شد و مطمئن شدم در اون خصوص هم مینویسم انشالله.
ممنونم که این نوشته طولانی رو تا اینجای کار خوندید. نوشتنش که چندساعت طول کشید. یکشنبه صبح شروع به نوشتن کردم و الان نزدیک ساعت دو نیمه شب سه شنبه هست که این مطلب رو به پایان میرسونم. امیدوارم دفعه بعدی که مینویسم (شاید یکی دو هفته دیگه) نگرانیهام کمرنگ تر شده باشند. البته به لطف خدا الان که این مطلب رو تموم میکنم نسبت به زمانی که شروع به نوشتن کردم کمی حالم بهتره و استرسهام کمتر، قطعاَ یکی از دلایلش همین نوشتن افکار و دغدغه هاست که همیشه باعث سبکتر شدن و نظم دادن به ذهن و فکرم میشه. دلیل دیگه اش هم اینه که ظهر روز یکشنبه و در اثنای نوشتن این پست (پست رو یکشنبه صبح شروع کردم و بامداد سه شنبه تمام میکنم) رفتم و همراه بچه ها به مهدکودک جدیدشون سر زدم و با خانم مدیرش صحبت کردم و با برخورد خوب و گرم و صمیمیش و حرفهای اطمینان بخشی که رد و بدل شد، یکم خیالم راحتتر شد اما خب همچنان باید برای ماه های آینده و هزینه های متعدد و تغییرات جدید زندگیمون، برنامه ریزی درست و حسابی داشته باشم و آمادگی لازم روحی و فکری و حتی جسمی رو کسب کنم. توکل به خدا.
بازم ممنونم از همراهیتون دوستان خوبم.