سلام دوستان عزیزم
الان تقریباً ده روزی هست که مادرم ایام هفته به جز آخر هفته ها خونمونه که پیش بچه هابمونه. از این مدت بخوام بگم هم خوبیهایی داشته و هم بدیهایی. بزرگترین خوبیش راحتی و آسایش بیشتر بچه هام بطور کاملاً محسوس هست، نیلا خیلی خوشحالتره و من که عصرها به خونه برمیگردم این خوشحالی رو به وضوح حس میکنم، نویان هم که الان برخلاف گذشته بصورت پاره وقت و تا ساعت دوازده ظهر مهد کودک میره به نظرم بشاش تر از قبل میرسه، خیال من هم خدایی از بچه هام خیلی راحتتره و میدونم در خونه هستند و دارند استراحت میکنند و خبر دارم که چی میخورند و ناهارشون چیه و چقدر میخورند و اگر خسته باشند استراحت میکنند و سر کار خیلی آرامش بیشتری دارم. خب همه اینها مزایای کمی نیست. غیر اون، بابت حضور مادرم من میتونم مثلا با استرس کمتر و آرامش بیشتری عصرها و موقع تعطیل شدن از اداره به سمت خونه حرکت کنم و حالا مثلاً اگر بیست دقیقه بیشتر هم اداره بمونم موردی پیش نمیاد، ضمن اینکه میتونم برگشتنی یکمی هم پیاده روی کنم و اگر خریدی احیاناً دارم انجام بدم و مثل قبل نیست که بعد اداره بخوام بدو بدو برم دنبال بچه ها مهد کودک و همش نگران ده دقیقه تاخیر باشم و هیچ موقع فرصتی حتی برای دو دقیقه خرید ضروی شخصی یا سوپرمارکتی نداشته باشم.... خب اینها خوبیهاش هست طبیعتاً که قطعاً خیلی با ارزشه، چی بهتر از اینکه احساس کنی حال بچه هات بهتره؟ و اینکه خیالت از بچه هات راحت باشه؟ (لطفاً باقی مطلب رو در ادامه مطلب بخونید.)
ادامه مطلب ...سلام به دوستان عزیزم
فرصت زیادی برای نوشتن ندارم و کاش بشه از جزئیات صرف نظر کنم و سریع اصل مطالب رو بنویسم (هرچند امیدی ندارم خلاصه بنویسم بخصوص که گفتنی ها هم کم نیست! نهایتاً بتونم کوتاهتر از اونچه سبک نوشتاری من هست بنویسم که این هم باز غیمته!)
+++++ از آخرین پستم تا الان شانزده هفده روزی میگذره انگار. اون موقع که آخرین پست رو نوشتم، به فکر گرفتن جشن تولد نیلا جان بودم و بین همه بدو بدوهای زندگی باید به خاطر شادکردن دل دخترم براش جشن تولد میگرفتم به سبک هر سال (البته امسال تصمیم داشتیم چهارنفره جشن بگیریم اما نیلا مدام خواهش کرد مهمون دعوت کنیم). درست یک روز قبل جشن تولد نیلا حقوقمو گرفتم و خب با وجودیکه بابت جشن هزینه های اضافه تری داشتیم، متاسفانه متوجه یه حق خوری آشکار در میزان حقوقی که به من نسبت به باقی همکارانم دادند شدم و خدا شاهده انقدر بابتش غصه خوردم که نگو چون حقوق کمتر بابت چیزی بود که دست مدیر و در اختیار مدیر بود، جدا از اینکه بعد مالی قضیه برام خیلی مهم و پررنگ بود، بیشتر از اون ناراحت و دلگیر بودم که من با وجود همه سختیهای داشتن دو تا بچه کوچیک که هیچکدوم از سایر خانمهای همکارم نداشتند، حتی از کمترین میزان مرخصی در این دوماه استفاده کردم و کارم رو هم با وجودیکه سیستم اداره یکماه اول هنوز برام برقرار نشده بود، به نحو احسنت و بدون بهانه گیری (برخلاف سایر همکاران) انجام دادم و واونوقت مدیرم نسبت به همون همکاران همیشه معترض، مبلغ کمتری به عنوان پاداش عملکرد برام منظور کرده بود! این قضیه انقدر بهم فشار آورد که بغض کردم و همه همکارانم بهم حق دادند و اونها هم از مدیر ناراحت شده بودند و میگفتند آخه ما شاهد بودیم که این مدت تو از ما بیشتر هم فعالیت کردی که کمتر نکردی و اصلا چرا باید اینکارو میکرده و این چه حرکت مسخره ای بوده و دلیلش چی بوده و...! انقدر که یکی از همکارانم وقتی ناراحتی شدید منو دید بلند شد رفت پیش مدیر و بهش گفته بود کارتون اشتباه بوده و نباید اینکارو انجام میدادید و خانم فلانی واقعاً دلگیر شدند! مدیر هم صدام کرده بود و یه سری دلایل واهی آورده بود و مثلاً خواسته بود از دلم دربیاره و گفته بود این مبلغ کمتر رو به عملکردتون نسبت ندید و هر ماه یه همکار کمتر از بقیه میگیره (اصلاً قابل قبول نبود برام) و ایشالا جبران میکنیم و غصه نخورید! منم حرفهام رو زدم و شرایطم رو توضیح دادم، در عین حال باید بهش میفهموندم که ناراحتی بیشتر من بابت نفس کار بوده که انگار عملکرد و سختیهای کاری و زندگی من دیده نشده و ناراحتی شدید من لزوماً و فقط بابت مبلغ کمتری که از سایر همکاران گرفتم نیست (که البته اون مبلغ کمتر هم به نوبه خودش در شرایط زندگیم خیلی موثر بوده و نتیجه اینکه این ماه هم نشد جاروبرقی رو تعمیر کنیم!) خلاصه برای بار دوم شرایط زندگی و بچه هام و دلیل دلخوریم رو به مدیر گفتم و ایشون هم ظاهرا ناراحت بود که چرا اینکارو کرده و به قول همکارم به نظر میرسید شرمنده شده، چون واقعاً هیچ دلیل موجهی پشت این رفتار نبود و خودش هم انگار ناراحت بود و میخواست از دلم دربیاره که راستش نمیفهمم چرا از اساس باید اینکارو انجام میداد که حالا بابتش عذاب وجدان بگیره. اونجا فهمیدم هر چقدر بی حاشیه کار کنی و مثل باقی همکاران اعتراض نکنی خیلی وقتها میتونه نتیجه عکس بده! حداقل در این مقطع کاری که در اون قرار داریم و مدیریت فعلی که اینطوره! بگذریم. من این مبلغ کمتر اونم بی هیچ دلیلی رو مصداق کامل حق الناسی میدونم که به گردن ایشون موند و باعث شد این ماه فشار بیشتری از نظر اقتصادی و بخصوص روحی بهم وارد بشه و انگیزه های کاریم به شدت هر چه تمامتر پایین بیاد و بفهمم بیهوده دارم برای بهبود وضعیتم و نشون دادن تعهدم میجنگم و بی حاشیه کار میکنم! انقدر همین موضوع قلبم رو فشرده کرده بود که به سختی خودمو جمع و جور کردم و کارهای جشن تولد نیلا رو انجام دادم. باز اگر مدیر صدام نمیکرد و توضیح نمیداد که مطمئنم حالم خیلی هم بدتر میشد اما خب حداقل اینکه صدام کرده بود یکمی در حد کوچیک باعث شد فکر کنم خودش هم ناراحته و یکم آروم بشم، اما مگه اون پول که ازم گرفته شده بود و میتونست دردی ازم دوا کنه برام جبران میشد؟ بگذریم، واگذار کردم به خدا و ازش خواستم برام جبران کنه. باید به خودم مسلط میشدم که کارهای جشن بچم رو انجام بدم چون من وقتی ناراحتی شدیدی داشته باشم عملاً قفل میشم و نمیتونم روی هیچ کاری تمرکز کنم و حتی غذا هم نمیتونم بخورم و خب الان که مهمان داشتم نباید تو اون حال میموندم. (لطفاً باقی مطلب رو در قسمت ادامه مطلب بخونید.)
ادامه مطلب ...