سلام عزیزان
بلاگ اسکای کم و بیش درست شده اما امکان نظر گذاشتن نیست و قسمت نظرات هنوز بسته ست.
خواستم در همینجا از باب احترام به دوستانی که در قسمت تماس با من جویای احوالم بودند و همینطور کلیه مخاطبان عزیزم عرض سلام داشته باشم و از خودم خبر بدم.
فردا به منزل جدید جابجا میشم، بعد هزاران فراز و نشیب و سختی و جور کردن وام و...، تنها و بدون حتی یک نفر کمک در کل پروسه جابجایی، فقط خودم و همسرم ، حتی کسی نیست که جلوی کامیون حمل بار بایسته از باب امنیت بارمون! پیشنهاد کمکی نبود و منم چیزی نگفتم و نخواستم.
می دونید من به این تنهایی عادت نمیکنم و هر بار غصه میخورم اما کاری هم ازم برنمیاد.
این چند ماه اخیر با سختی های خیلی زیادی برای من به همراه بوده،
در زمان جنگ شرایط خوبی نداشتم ، بیست روز اول که رسماً فاجعه بود و بیست روز دوم که منزل مادر همسرم بودیم شکر خدا باز بهتر بود اما امان از استرس و بلاتکلیفی...
کلی حرفهای نگفته هست که شاید دیگه هرگز نتونم ازش حرف بزنم.
وضعیت جسمیم خیلی بده ، مشکلات زنانه ای برام پیش اومده که نگرانم میکنه اما جرات پیگیری ندارم و البته هزینه اش رو هم، با توجه به جابجایی و هزاران هزینه مربوط به اون که لابد باید در این زمان در اولویت باشه. حتی در مقطعی این روزها ترس شدید از بارداری مجدد امانم رو بریده بود با اینکه از منظر علمی خیلی بعید و غیر ممکن بود (ترجیح میدم بمیرم ولی با چنین اتفاقی روبرو نشم!). اعتراف میکنم هنوزم نگرانیم از بابت بارداری کاملا رفع نشده و حتی جرات تست کردن و تعیین تکلیف هم ندارم و دلخوشم به اینکه خیلی بعید و غیر ممکنه و حتما وسواس فکریمه... روز به روز وزنم بی دلیل اضافه میشه... در بهترین حالت لابد دارم در ۴۲ سالگی یا.ئ.سه میشم! باید پیگیر بشم اولین فرصت بعد جابجاییم، امیدوارم دیر نباشه.
وضعیت روحیم هم که اصلا خوب نیست. همش گریه میکنم، سر بچه ها داد میزنم، گاهی حتی میزنمشون... خسته و فرسوده ام.
بعد جنگ تا دو ماه و و نیم اداره تعطیل بود، در واقع ساختمان محل کارم روز اول جنگ و بعد اون در اثر حملات بارها آسیب دیده بود و بابت حمله های احتمالی مجدد حتی بعد از آتش بس امنیت نداشت و کاملا متروکه بود. حتی تا چند روز قبل نتونسته بودم وسایل شخصیم رو از اتاقم بردارم (کفش و ژاکت و کتابها و...) ، در نهایت بعد اینهمه وقت دو هفته قبل فقط به دو سه نفر از آقایون همکار (و نه خانمها) اجازه دادند وارد ساختمان و اتاقها بشه و سریعا وسایل شخصی همکاران رو تا جایی که میشه برداره. یعنی تا دو هفته قبل حتی وسایل اتاقم رو نتونسته بودم بردارم، از جمله کفش نویی که تازه خریده بودم و گذاشته بودم اداره بابت جلسات کاری (متاسفانه یک ب.مب عمل نکرده و خنثی نشده هنوز در زیر زمین هست و همین موضوع جدای از ترس حملات مجدد (که انشالله بعد تفاهم فعلی دیگه اتفاق نیفته)، باعث میشه ساختمان خالی از هر کسی باشه،, همون بمبی که اگر عمل میکرد قطعا زنده نمیموندیم و الان هم متاسفانه هنوز موفق به خنثی کردنش با توجه به موقعیت خاص قرارگیریش نشدند.)
از اواخر اردیبهشت تا زمانیکه وضعیت کاری و ساختمان جدید محل کار مشخص بشه، ماهی دو روز و از اواسط خرداد ماهی چند روز (حدود دو هفته در ماه) میرم اداره (البته یک ساختمان دیگه در شمال تهران نه محل کار اصلی) و بچه ها رو پیش مادرم میذارم (البته فعلا کلا یک هفته بیشتر بعد جنگ نذاشتم اونجا) اما فکر نمیکنم دیگه بتونم اینکارو بکنم و ببرمشون یا مادرم بیاد، واقعا نمیدونم با وجود تعطیلی مهد کودکها چکار باید کرد، هزینه پرستار هم که سر به فلک کشیده. سرای محله هست اما ...
نمیتونم بعد اینهمه مدت وارد جزییات هر موضوعی بشم و فقط اشاره کلی میکنم.
امشب آخرین شبی هست که در این خونه میخوابیم، نمیدونم فردا چطوری با دو تا بچه تو دست و پا از عهده اثاث کشی بربیایم ، میدونید بطور غیر مستقیم بهم میگن بچه ها رو موقع اثاث کشی نیار چون ممکنه خونمون به هم بریزه! یا اگر میاری اسباب بازی هاشون رو نیار... تو این شرایطی که برام میذارند ، به نظرتون میشه بچه ها رو بذارم پیششون حتی به اندازه چند ساعت اثاث کشی ؟
مطمینم اینطوری نمیمونه و ورق برمیگرده ، میدونم خدا تنهام نمیذاره، روزی که من بی نیاز از همه آدمها بشم.
راستش دیگه نمیخوام بنویسم، مگر وقتی که دختر قویتری شده باشم و حال و روزم بهتر باشه. این مدت دوری از وبلاگ نویسی بهم یاد داده که بدون نوشتن روزمرگی ها و زندگی روزانه ام که اغلب با دلخوشی زیادی هم همراه نیست، میشه به زندگی ادامه داد. از کجا معلوم که باز امثال افرادی مثل نگار اینجا پیدا نشن که بگن همش از غصه و شکوه ها میگی !
اصلا حوصله و توان شنیدن این حرفها رو ندارم و خودم رو در معرض این حس منفی حتی از طرف یک نفر قرار نمیدم. به اندازه کافی روی دوشم بار سنگین هست و از اون بیشترش نمیکنم، بماند که تقریبا صددرصد خوانندگان اینجا همیشه بهترین دوستانم بودند.
به هر حال چون پیامهای نگرانی زیادی داشتم و آمار وبلاگ هم نشان از سرزدنهای مکرر دوستان عزیزم داشت خواستم چند خطی بنویسم و از خودم خبر بدم. هیچوقت دلم نخواسته کسی رو منتظر و بلاتکلیف نگه دارم بخصوص الان که همه نگرانی های طبیعی بعد جنگ راجب همدیگه داریم...
اینستاگرام من روی خط همراه اول هنوز وصل نیست و من همچنان از جهت ارتباط اینترنتی مثل دوران جنگ هستم، حوصله درست کردن و پیگیری هم ندارم و اصلا نمیدونم روی خط همراه اول چرا نمیشه وارد اینستاگرام شد (ظاهراً فقط با ایرانسل و وای فای امکان پذیره). از بابت پیامهای احتمالی دوستان عزیز در اینستاگرام که حدس میزنم شاید کسی پیامی داده باشه توضیح دادم.
در دو هفته اول بعد شروع جنگ یک پست نوشتم راجب اتفاقاتی که روز اول جنگ افتاد و فاصله کمی که با مردن داشتم و قرار بود بطور رمزی دو روز بعد منتشر کنم که بلاگ اسکای قطع شد، نصفه نوشته بودم و داشتم تکمیلش میکردم که اینطور شد، الان هم که دیگه شرایط انتشارش بعد اینهمه مدت با توجه به اینکه قرار بود رمزی باشه نیست.
میدونید اگر به خاطر بچه هام نبود شاید آرزو میکردم همون روز اول جنگ در نزدیکی محل کارم میمردم، یا مثلاً اون بمبی که عمل نکرد وگرنه قطعا مرده بودیم عمل میکرد! البته ناشکری نمیکنم ، گفتم اگر بچه هامو نداشتم! وگرنه الهی شکر که هنوز کنارشونم ، اونا بدون من و پدرشون کسی رو ندارند و من هرگز اونقدر خودخواه نمیشم که با وجود اونا طلب مرگ کنم حتی اگر مادر اصلا خوبی براشون نبودم و نیستم.
میدونید من هنوزم به روزهای بهتر ایمان دارم اما به اینکه اون زمان جان و توانی برای لذت بردن ازش داشته باشم مطمین نیستم...
به قول دوست وبلاگیم که احوالم رو پرسیده بود و نشد که در نظرات وبلاگش بهش جواب بدم (و البته امیدوارم اینجا رو بخونه)
من هنوز زنده ام...
فردا شاید روز بهتری باشه...