بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دو تا مهمانی پشت هم در عصر دو روز چهارشنبه و پنجشنبه هم کمک زیادی به بهتر شدن حالم نکرد، هر چند که بچه هام رو خوشحال کرد.

++++++ چهارشنبه عصر که میشد روز نیمه شعبان، همراه مادرم که تمام هفته قبل در منزل ما بود رفتیم خونه خواهر کوچیکم بابت کاری، انتظار داشتم به رسم هر سال جشن و شادی در خیابانها ببینم اما هیچ خبری نبود. دیگه رسیدیم و سه چهارساعتی خونه خواهرم موندیم و خواهرزاده قشنگم رو دیدم و بچه ها هم با هم بازی کردند و برگشتیم (هر بار بعد برگشتن از خونه خواهرم، بابت رابطه سرد بین اون و همسرش غصه میخورم و کاری هم ازم برنمیاد)، مادرم هم به اصرار خواهرم همونجا خونشون موند که یکی دو روزی هم اونجا بمونه و دیگه جمعه یعنی امروز همراه شوهر خواهرم برگرده خونه اش. امیدوارم هفته بعد که محل کارم بابت مراسمی که سه شنبه داریم، شلوغ هست نیازی نباشه به مادرم زحمت بدیم بیاد چون به هر حال برای اونم راحت نیست و به خاطر من و بچه ها قبول میکنه، راضی نیستم مدام اسباب زحمتش بشم، البته احساس میکنم گاهی که زیاد تو خونه اش تنها میمونه هم افسرده میشه و دوست داره یکی دو روزی بره از خونه بیرون و خونه من هم به نظر میرسه که احساس راحتی میکنه، اما به هر حال سر و صدای بچه ها و دعواهاشون و بعضا دستشویی بردن نویان و یه سری روحیات جدید نویان (که وقتی با مادرم تنهاست از ترس حتی به مادرم اجازه نمیده بره دستشویی یا حتی نمیذاره چشماشو ببنده و چرتی بزنه!)  خودش معذب کننده هست و فعلا هم کاری ازم برنمیاد بابت این رفتارهای جدید نویان که ناشی از استرس و اضطراب هست انگار (خودش کلی ماجرای مفصلیه که الان نمیخوام در این پست بنویسم). بازم میگم با همه خوشحالی که از بابت حضور مادرم در خونمون دارم اما در کل با حضور ایشون حجم کارهای من در خانه زیاد تر میشه و باید برنامه ریزی بهتری برای کارهام داشته باشم و از طرفی روابط با همسرم هم ناخواسته دچار خلل میشه اما خب  بودنش در کنارم هم احساس خوبی برام به همراه داره بخصوص اگر احساس کنم خودش هم رضایت داره .

بگذریم.

++++++ مهمانی دوم هم میشه همین دیشب که به دعوت پسرخاله سامان و خانمش، رفتیم منزلشون، من به دلیل دعوای بدی که وسطای دی ماه، بعد دیدن خانواده پسرخاله سامان در ماسوله رشت با همسرم (سر رستوران رفتن و خرج و مخارج) پیش اومد، زیاد رغبت نداشتم بریم و حتی به سامان گفتم من دلم نمیخواد بریم و نمیام، اما سامان کلی اصرار کرد که اینبار  قرار نیست با هم بیرون بریم و داریم میریم خونشون و بقیه هم هستند و بیا بریم و من خیلی دلم گرفته و دوست دارم تو جمع باشم، دیگه به خاطر سامان و بچه ها (و البته یکم هم به خاطر خودم که میخواستم از حال و هوای بدم دربیام) قبول کردم و رفتیم منزل پسرخاله اش، سر راهمون هم برای اینکه دست خالی تریم یه جعبه شیرینی خامه ای و رولت خریدیم. 

غیر ما پسرخاله دیگه سامان و خانمش هم بودند و البته یکی از مهمانان (خواهر خانم پسرخاله سامان و شوهر و بچه اش) هم جایی خرید بودند و نتونسته بودند به موقع برسند و نیومده بودند. خوبی خانم پسرخاله سامان اینه که همه چیز رو خیلی راحت میگیره، خدا رو شکر وضع مالی نسبتاً خوبی دارند و معمولاً در مهمانی ها آشپزی نمیکنه و ساندویچ و اسنک یا کباب و ... از بیرون سفارش میده. پذیرایی رو هم اغلب همسرش یعنی پسرخاله سامان انجام میده و خانمش میشینه و حرف میزنه و خلاصه نسبت به من خیلی ساده تر میگیره، برای همینه که اونقدرها خسته نمیشه. اتفاقاً اینطوری راحت گرفتن خوبه، دیشب هم ساندویچ سفارش دادند و طبیعتاً هزینه بالایی هم دادند اما همینکه از آشپزی کردن و ظرف شستن و جابجا کردن ظروف راحت بودند، خودش باعث میشه راحت باشند و باز هم بخوان مهمان دعوت کنند، من معمولاً مفصل تر برگزار میکنم، هزینه هم میکنم اتفاقاً اما در کل در مهمانی دادن آدم معذبی هستم و دلم میخواد همه چی در بهترین حالت خودش باشه و خونه برق بزنه (تازه بعد رفتن مهمانها همش دنبال ایرادات پذیرایی خودم هستم!)  و همینها به تنهایی باعث میشه مهمانی دادن رو با اینکه خیلی دوست دارم اما برام سخت باشه،  از طرفی خونه و زندگیم هم در حال حاضر اصلاً قشنگ و مرتب نیست و خجالت زده میشم از دعوت کردن مهمان، انشالله که عمری باشه و در خونه جدید بتونم یه مقداری وسایلم رو مرتب تر کنم، مثلا مبلها رو بشورم (بعید میدونم بتونم بخرم) یا یه سری وسایل کهنه و اضافه رو دور بریزم و یکم خونه و زندگیم رو بهتر کنم و بتونم بیشتر مهمان دعوت کنم و البته تلاش کنم که راحتتر بگیرم و مثلاً با همین جمع دیشب همینقدر خودمونی دور هم جمع بشیم و از تشریفات معمولی که موقع دعوت کردن مهمان به خودم تحمیل میکنم خبری نباشه.

دیشب هم در کل خوب بود، سامان با حرفهاش جمع رو میخندوند و در کل شکر خدا خوشحال بود (با اینکه اونم چندروزی هست که خیلی غمگینه و حتی چند باری دیدم چشماش از دیدن تصاویر این  روزها خیس میشند)، اما در کل  فضای حاکم بر دورهمی، عصبی و غمگین بود انگار و همه خشمگین بودند و از بلاتکلیفی و مشخص نبودن آینده حرف میزدند، حرفهای سیا.سی غالب بود (که البته انتظارش هم میرفت). اینم بگم خانواده پسرخاله سامان خیلی بچه های من رو دوست دارند (بخصوص شیما، خانم پسرخاله) و کلی بچه ها رو تحویل میگیرند، نویان هم که حسابی شیرین و بامزه شده، نیلا بچم البته نسبت به قبل ساکت تر و آرومتر و به قولی خانم تر شده و البته یکم خجالتی و این موضوع در مهمانی دیشب هم محسوس بود و شیما هم چندباری بهش اشاره کرد، بچم از وقتی مدرسه رفته اینطوری شده و روحیاتش فرق کرده، اما خدا رو شکر همه از ادب و تربیتش تعریف میکنند. موقع برگشتن هم اون یکی پسرخاله سامان و خانمش رو که به تازگی ماشینشون رو بابت ثبت نام ماشین جدید فروخته بودند رسوندیم خونه و خسته و کوفته حدود دو شب برگشتیم خونه.

+++++ دیگه اینکه روز دوشنبه سیزدهم بهمن هم جشن اسم نیلا جانم بود، یعنی همه حروف اسمش رو یاد گرفته و میتونه بنویسه، به همین مناسبت شب قبلش بچه ها رو دوساعتی پیش مادرم گذاشتیم و با سامان رفتیم خرید برای گرفتن هدیه های کوچیک برای بچه های کلاس (اینکه چی و با چه قیمتی بگیریم خودش یه بار فکری بزرگ بود!) بعد اون هم به محض خوابوند بچه ها، تا چهار صبح نشستم و با کمک مادرم برای بچه های کلاسش، گیفت های کوچیکی آماده کردم شامل یه مشمای زیپ کیپ حاوی 1. سرمدادیهای کوچولوی قشنگ و 2. مهر استمپ به شکل کارتون کرومی و 3. یه شیرینی رنگارنگ و 4. یه نقاشی از یه دختر کوچولوی بامزه که نیلا شب قبلش کلی خواهش و تمنا کرد که باید حتماً بکشیم و منم که نقاشیم همیشه خیلی بد و افتضاح بوده، به ناچار برای خوشحال کردن  و راضی کردن دخترم، با کمک هوش مصنوعی یه نقاشی ساده از یه دختر پیدا کردم و برای کل بچه های کلاسشون روی کاغذهای کوچیک رنگی کشیدم و رنگ کردم و یه یادداشت هم از طرف نیلا کنار دختر کوچولوی رنگارنگ نوشتم و گذاشتم داخل مشمای زیپ کیپ به همراه سایر هدایای کوچولو، هر کدوم از نقاشی های دختر رو هم یه جور رنگ زدم و به نظرم که قشنگ شد، مادرم یکساعتی کمک کرد بنده خدا، اما هم اون و هم سامان خوابشون برد و من به تنهایی به عشق نیلا تا صبح پای اینکار بودم و دیگه چشمام  تار میدید، صبح که نیلا بیدار شد و گیفتهای رنگارنگ رو دید، بچم به شیوه خودش کلی ذوق کرد.

 انقدر خسته شده بودم از بیخوابی که فکر کردم بهتره از مرخصی های زیادم که باقی مونده استفاده کنم و اون روز جشن اسم نیلا، نرم سر کار چون به هر حال  اون روز رو باید بابت پخش کردن گیفت ها و حضور در کلاسش بابت جشن اسمش، مرخصی ساعتی  میگرفتم، با خودم گفتم دیگه کل روز رو نرم بهتره. خلاصه که با کلی بدو بدو و خستگی حاضر شدیم و اول نیلا رو رسوندیم مدرسه بعد نویان رو بردیم مهد کودک و بعد دوباره من برگشتم سمت مدرسه نیلا که زنگ دوم کلاسش، جشن اسمش رو بگیریم و هدیه ها رو بین بچه ها پخش کنیم، با اجازه معلمش رفتم داخل کلاس و نیلا جانم با غرور خاصی، پشت میز معلمش ایستاد و معلمش به بچه ها گفت امروز جشن اسم نیلاست و همه  بچه ها براش دست زدند و بهش تبریک گفتند  و خودش با افتخار و البته با چاشنی خجالت همیشگی، گیفت ها رو بین بچه ها تقسیم کرد و به نظر میرسید که بچه های کلاس کلی ذوق زده شده باشند  چقدر هم که تک تکشون شیرین و دوست داشتنی بودند و من هم که عاشق بچه ها. دوست داشتم همشون رو ببوسم. 

راستی  جدای از این گیفت ها، به مناسبت نیمه شعبان و میلاد امام زمان (ع)، برای کل کلاس و معلمها هم از این کیک های شیرین عسل خریدم و نیلا جداگانه اونها رو هم بین بچه ها پخش کرد، یکی دو دقیقه ای هم فیلم گرفتم و این شد جشن اسم نیلا که بچم خیلی وقت بود منتظرش بود و خدا رو شکر که با وجود یک شب نخوابیدن و نقاشی کشیدن و خستگی زیاد و هزینه هایی که انجام شد، بچم حسابی خوشحال شد |(بماند که نیلا ذوق و شادیش رو به شیوه خودش و خیلی بی سر و صدا نشون میده و منی که مامانشم میتونم بفهمم چقدر خوشحال شده).

روز نیمه شعبان هم که بچه ها جشن داشتند و شب قبلش سامان براش کارت پستال و کاردستی مخصوص درست کرد (طبق معمول با کلی غرغر اما با نتیجه خوب) که ببره مدرسه و منم موظف بودم صبحانه ای تحت عنوان صبحانه سلامت براش آماده کنم که با دوستانش در کلاس و موقع جشن نیمه شعبان بخوره و منم خب هر چیزی که برای صبحانه سالم مناسبه براش در ظرف اردوخوری مخصوص بچه ها گذاشتم و آماده کردن همینها هم کلی وقت گرفت بخصوص که باید زودتر از همیشه هم سر کار میرسیدم. کلا بدو بدو های زیادی داشتیم هفته قبل (تازه به جز رسیدگی هر روزه به تکالیف زیاد نیلا که خودش یه پروسه بزرگی هست!) مطمینم این هفته ای هم که میاد، این بدو بدوها ادامه داره و امیدوارم هفته بعدش کمی خلوت تر بشه (البته الان یادم افتاد بعدش باز برگزاری کلاس زبان رو داریم!). 

+++++ همینا دیگه، ...کلی حرفها هست اگر بخوام بنویسم اما حقیقت اینه که حوصله و دل و دماغی نیست که بخوام به روال سابق طولانی و پر از جزئیات بنویسم، اصلاً شاید همینطوری بهتر هم باشه اما کاش از سر دلخوشی و حال خوب کوتاه و گذرا بنویسم نه از روی بی حوصلگی و غم درون. 

نمیدونم کی دوباره حالم خوب میشه. البته تجربه سالها زندگی بهم ثابت کرده نه غم و نه شادی پایدار نیستند، بعضی اوقات به غم و دلتنگی باید فضا داد و فرصت داد که رشد کنه، به اشکها فضا داد که جاری بشند، به فریاد ها که بلند بشند تا روح و روان و سنگینی فشاری که روی سینه آدمه، خالی بشه و بعد انشالله یه اتفاق مثبت، یه روزنه نور به رومون باز بشه و حال دلمون بهتر بشه. گاهی صبر و گذر زمان داروی دردهاست. 

++++++ از الان که ساعت هفت و نیم شب هست و این نوشته رو تمام میکنم، تا آخر شب کلی بدو بدو دارم برای فردا که آغاز هفته هست. الان بچه ها و خودم باید بریم حموم، شام بچه ها رو  حاضر کنم بدم، خونه رو مرتب کنم و لقمه های صبحانه همه خانواده برای فردا صبح رو آماده کنم، ظرف تغذیه مدرسه و مهد کودک بچه ها  رو بطور جداگانه حاضر کنم و ناهار سامان و بچه ها رو برای فردا آماده کنم و تا ساعت ده شب هم بچه ها بخوابند که باید فردا زودتر از همیشه بیدار بشیم چون مدیرمون در اداره گفته هفته آینده باید همگی هر روز ساعت هفت و نیم در محل کار حاضر باشیم بابت برنامه و مراسم مهمی که روز سه شنبه داریم و همه همکاران آماده باش هستند.

امیدوارم روزهای آروم دوباره از راه برسند و همگی دوباره بتونیم از ته دل لبخند بزنیم. با آرزوی اتفاقات خوب.

پست قبلی رو در حالی مینوشتم که سعی میکردم به هر چیزی چنگ بزنم تا حالم رو خوب نگهدارم اما این روزها تصاویر غم و درد و سوگواری هموطنانم با هر تفکر و اعتقادی که هستند غم بزرگی به سینه ام میندازه و حتی توی رابطه ام با بچه ها و همسرم تاثیر میذاره.

با باز شدن فضای مجازی که البته حداقل برای من که فقط برای دو سه ساعت اتفاق افتاد، غم عالم ریخت روی دلم. نمیتونم تو این شرایط از روزمرگیهای هفته قبل بنویسم، بماند که خبر خاصی هم نبود جز بدو بدوهای همیشگی و تکراری... 

امشب قرار شد بعد یکماه مادرم بیاد خونمون چون فردا و احتمالا طی ده روز آینده حجم کارهای اداره زیاده (حتی به خاطر این موضوع، کلاس زبانم برای همکاران هم به درخواست مدیریت (و نه من) به تعویق افتاده)، فردا نمیتونم ساعت دوازده و ربع ظهر برم دنبال بچه ها و از مدرسه و مهد ببرمشون خونه، شاید مجبور شم بین روز از سر کار تند تند برم و بچه ها رو بردارم و ببرم خونه پیش مادرم بذارم و خودم تند تند برگردم اداره، چقدر کار سختیه اما فردا رو ناچارم و شایدم روزهای بعد  (هنوز نمی‌دونم) اما حداقل فردا که قطعی هست چون بعد از ظهر فردا یه جلسه مهم کاری داریم و گفته شده منم باید باشم. ترجیح میدادم سامان میتونست مرخصی بگیره و بره دنبال بچه ها و بمونه پیششون که مادرم به زحمت نیفته اما چون هفته قبل هم اینکارو کرده بود و مرخصی گرفته بود بهم گفت اصلا براش ممکن نیست و دیگه به ناچار به مادرم گفتم بیاد، اونم بنده خدا سختشه اما چاره چیه.

 فردا شنبه (و همین امروز به روال جمعه ها ) روز شلوغیه، هم سر کارم و هم در خونه که باید با حضور مادرم به فکر شام و ناهار و تمیزکاری  و موارد دیگه باشم اما خب ناشکری نمیکنم، به قول دوستم بهارجان لابد همین بدو بدوها و مشغله ها، خودشون معنایی از جریان داشتن زندگی هستند....، اصلاً شاید دغدغه آدم این چیزها باشه بهتر باشه. نمیدونم کجا خوندم که نوشته بود اگر آخر هفته هاتون در قبرستان نمیگذره بدونید که هنوز دلایل زیادی برای خوشبختی دارید...

منی که پدر و خواهر و مادربزرگ و دایی عزیزم رو طی این سالها از دست دادم خیلی خوب مفهوم این حرف رو میفهمم، با پوست و گوشتم حسش کردم با تک تک سلولهای بدنم، حالا من به واسطه دوری مزار عزیزانم از محل زندگیم، اینطور نبوده که هر هفته سر خاک باشم (که لزوماً باعث خوشحالی من هم نیست، خیلی وقتها دلتنگ میشم و چاره ای ندارم) اما چه بسیار خانواده هایی که سوگوار عزیزانشون هستند و پنجشنبه و جمعه هاشون رو سر خاک عزیزانشون میگذرونند، مثلاً همین دخترخاله سامان که دختر زیباش سوگند رو در اثر سر.طان از دست داد، این زن (مادر سوگند) کوهی از شور و شوق و انرژی بود و صدای خنده ها و شیطنتهاش همیشه و در هر جمعی بلند بود اما الان چند روز در هفته مثل یه مرده متحرک سر خاک دختر عزیزش حاضر میشه و دیگه از شیطنتها و برق چشماش خبری نیست، مطمینم با اینکه وضعیت مالی خوبی دارند اما دیگه هرگز نمیتونه از ته دل بخنده. 

همسرم رفته فروشگاه که اقلام ضروری رو بخره، بعد هم بره میوه فروشی برای خرید میوه و تره بار که البته نمیدونم به موقع برسه یا نه، گرونی بیداد میکنه، حال دل هیچکس خوب نیست، ما به شخصه هنوز هم میتونیم از عهده خرید مایحتاج، حالا با حجم کمتر و صرفه جویی بیشتر از همیشه بربیایم، اما چه بسیار مردمی که در شهرها و روستاهای دورافتاده ، از عهده تهیه حداقلهای زندگی عاجزند، بچه هایی  که پر از حسرت بزرگ میشند ، با این شرایط چطور میتونیم بی تفاوت باشیم؟ 

دخترم و پسرم خیلی چیزها دلشون میخواد، نیلا همش میگه بریم رستوران، نه که نتونیم، گاهی هم غذایی از بیرون میگیریم اما به خدا که همه الان باید به فکر فردای خودمون باشیم، بی مهابا خرج نکنیم، پسرم اسباب بازی هایی که در تبلیغات تلویزیونی میبینه رو میخواد و مدام بهم میگه مامان اینو برام میخری؟ منم میگم باشه عزیزم اما مگه میشه در این دوره زمانی هر چی که بچه ها میخوان براشون بگیریم؟ قیمت ساده ترین اسباب بازیها و ارزونترین رستوران ها سر به فلک میکشه و به فرض اینکه از عهده انجام تمام خواسته هاشون هم بربیایم، آینده و مخارج ضروری تر و همون روز مبادا چی میشه؟ من با خودم میگم شاید هنوز هم بتونیم به سختی برنامه ریزی کنیم که شرمنده بچه هامون نشیم اما نهایتاً چی؟ باقی مردممون چی؟ کاری با قشر همیشه پولدار که روز به روز هم پولدارتر میشند ندارم، قشر متوسط الان باید برای تک تک خواسته هاشون برنامه ریزی کنند، از اقلام خوراکی و گوشت و مرغ گرفته تا وسایل خونه و تعمیرات و سفر و هزینه های خدای نکرده پزشکی و... در این مقطع بیشتر از هر چیزی به فکر شغل دوم هستم! فکر کردم شاید بتونم تدریس زبان یا تدریس آیلتس بکنم شاید هم ترجمه یا حتی تایپ! نمیدونم واقعاً با وجود اینهمه مشغله و دو تا بچه میشه یا نه اما باید بررسی کنم، الان درآمد اغلب خانوارها به زور به نیازهای زندگی میرسه.

به فرض هم که ما به شخصه بتونیم رستوران های گرون بریم و غذاهای خوب بخوریم و وسایل خونه و اسباب بازیهای گرون بخریم، پس درد بقیه مردم چی؟ چطور میشه با دل خوش و خوشحالی از خوراکیها و چیزهای دیگه لذت برد در حالیکه میدونی خیلی ها شرمنده بچه هاشون هستند؟ 

این روزها دوباره حرف از جن.گه و همه چیز در حالتی از ابهامه. با وجود بچه هام دروغه که بگم نمیترسم، اتفاقا خیلی هم میترسم اما چه میتونیم بکنیم؟ نمی‌دونم آینده چی برای ما داره ، قیمت طلا و دلار رو که میبینم بی حس میشم، مدام فکر میکنم قراره چی در انتظارمون باشه...

من اهل حرفهای سی.اسی نیستم، با کمال احترام دوست هم ندارم وب.لاگم محلی از این حرفها باشه که عملا هیچ فایده ای هم برای هیچکس نداره، اما حس بلاتکلیفی و غمی که در دلم هست خیلی عمیقه. میخوام سعی کنم دوباره دلیلی برای حال خوب پیدا کنم، دور و برم رو نگاه میکنم  و میگردم به دنبال دلخوشیهایی که هنوزم هستند، اما دیگه انگار نمیبینیمشون یا انگار زورشون به غمها و سختی‌ها نمیرسند.

دیروز غروب به درخواست نیلا رفتیم بیرون دوری بزنیم اما انگار خاک مرده روی شهر پاشیده بودند، فضا دلگیر و ساکت بود حتی با وجود ترافیک همیشگی تهران ، حالم حتی از وقتی خونه بودم هم بدتر شد. 

سمانه همسایه سابق و دوست مهربونم تماس گرفت و گفت امروز در خونه اش مولودی داره اما جدای از مشغله های همیشگی جمعه ها و ممانعت بچه ها از بیرون رفتن من که در هر صورت اجازه نمیداد به این جلسه برم، دیدم به فرض فراهم بودن شرایط، باز هم غم دلم با این جلسات هم از بین نمیره .

در ظاهر امر، انرژیم رو در محل کار یا حتی موقع کامنت گذاشتن در وبلاگ دوستان نگه میدارم، گاهی میگم و میخندم اما غمگینم، و نگران، و بلاتکلیف و پر از افسوس برای عمری که اینگونه میره و تمام میشه. من از ته دلم از خدا برای تحمل دردهای عمیق روی دلم و بهتر شدن حال دل تک تک مردم سرزمینم کمک میخوام که همانا خدا برای ما کافی هست. حسبنا الله و نعم الوکیل...

شاید ماه رمضان و روزه گرفتن با وجود همه سختیهاش (سر کار رفتن و دو تا بچه و ...)  بتونه حال دلم رو بهتر کنه، اون معنویت بتونه در دلم نوری روشن کنه، اما ایکاش حال دل مردممون هم بهتر بشه، کاش چهره مردم کشورم رو دوباره خندون ببینم نه غمگین و غرق در افکار تاریک... آمین.


این پیامی هست که شوهرم دیروز برای من فرستاده:

«عشق منی

یک دنیا ممنونم ازت که ما سه تا و زندگیمون رو میچرخونی

اگه تو نبودی، زندگی من و نیلا و نویان رو نکبت میگرفت به خدا. 

دوستت دارم»

و خب حالا پاسخ من

«ممنونم عزیزم که اینا رو بهم گفتی.

گاهی از این مدل حرفها بزن که منم بیشتر انگیزه بگیرم و بیشتر خر بشم و سواری بدم. با سپاس»

خواستم این پیامک رو اینجا بذارم که به یادگار بمونه در عین حال دارم تلاش میکنم تحت تاثیر این پیامک دوباره خودم رو به آب و آتیش نزنم و خدمات بیش از حد ندم، میتونم؟ نمیدونم، بیشتر زنها دور از جون به همین طریق خر میشند دیگه.

مثلاً هی میگم هر روز برای سر کارش ناهار نذارم که برام تبدیل به وظیفه بشه (حتی خودش بنده خدا بارها میگه به ناهار من فکر نکن)، اما باز دلم میسوزه و اینکارو ادامه میدم حتی اگر خودم ناهار نداشته باشم. با خودم میگم خب تو اداره چی بخوره اینهمه ساعت؟ آخه محل کار اونا برخلاف ما رستوران نداره که مثلاً اینجور مواقع بره غذا بگیره و بخوره. دروغ نگم ده روزی که با هم قهر بودیم ناهارگذاشتن و سایر مزایا رو قطع کردم  و خب  کارم سبک‌تر بود و راحتتر بودم، اما باز حس عذاب وجدان  خیلی ریز و یواشکی میومد سراغم و برای از بین بردنش مدام باید با ادبیات تندی با خودم حرف میزدم که حقشه و قراری که با خودت گذاشتی یادت نره...ولی خب این روش هم تاثیر موقتی داشت و من دوباره با حسنه شدن روابط، به سرویس دهی بی جیره و مواجب خودم ادامه دادم.  البته از حق نگذریم اون هم همیشه یه سری تلاشهایی برای زندگیمون داشته که در باور عرف وظیفه مردها تلقی نمیشه مثل نظافت و تمیز کردن خونه و آشپزخونه و  شستشوی کوهی از ظرفها  و ...

+++++ بگذریم، نیومدم که پست طولانی بنویسم، از دفعه قبلی تا الان هم اتفاق ویژه ای در زندگیمون نیفتاده، با بچه ها و شیرین زبونیهاشون سر میکنم و بزرگترین انگیزه ادامه دادن زندگی طی این روزها هستند، نویان خیلی شیرین و بامزه حرف میزنه، خیلی زیاد بهم عشق میده، مثلاً منو صدا میکنه: "مامان خشگلم، الهی دورت بگردم، قربونت برم من، فدات بشم" یا بهم میگه "عزیز دلم، عشق منی، قلب منی" یا حتی "الهی من برای تو بمیرم" (اینها رو هم واضحه که از حرفهای خود من خطاب به خودش یاد گرفته)، یه چیزی هم که زیاد منو باهاش صدا می‌کنه «عزیز گلم » هست! و بچم کلا مدام در حال بوسیدن من و قربون صدقه رفتن من هست و هی موهامو ناز میکنه و میگه چقدر موهات قشنگه و چقدر موهات رنگارنگه و از این دست حرفهاب عاشقانه که باعث ناراحتی شوهرم میشه و میگه پسر نباید اینطوری مثل دخترها رفتار کنه. البته خب نویان هم یه وقتها شورشو درمیاره دیگه  در عین حال ویژگیهای پسرانه اش هم پررنگه بچم و عاشق انواع ماشین و ابزارآلات و لپ تاپ و تعمیرات و اینجور چیزها هست.

نیلا هم مدتیه که خیلی ابراز احساسات میکنه و برخلاف بچگیهاش خیلی دوست داره بغلش کنم و بهش محبت کنم و اونم حرفهای خیلی بامزه ای میزنه و با اونم عشق میکنم (متاسفانه همچنان دچار وسواس فکری هست و به شدت به مرتب بودن خونه حساس شده، نویان هم به نوع دیگه ای این وسواس رو با درجه کمتری نسبت به نیلا داره و خب چاره چیه وقتی هر دو از بابت وسواس فکری حالا به شیوه های متفاوت به مادرشون رفتند؟) کلاً میتونم بگم تمام زندگی و امید و انگیزه من این دو تا وروجک هستند. خدا از عمر من کم کنه و به عمر این دو تا عزیزم اضافه کنه انشالله.

بچه ها خیلی دوست دارند مدام بریم مهمونی یا مهمون بیاد و هر دو مدام درخواست دارند بریم جایی یا میپرسند چرا مهمون خونه ما نمیاد، خب در سبک زندگی ما و مدل خانوادگیمون رفت و آمد زیاد قابل انجام نیست، و خب گزینه های زیادی هم نداریم و راستش منم به همین رویه عادت کردم. نهایت رفت و آمد با دو سه تا دوست خانوادگی در حد سالی سه چهار بار و ارتباط با خانواده خودم و خانواده سامان.

+++++ هفته قبل و شب همون روز که پست آخری رو نوشتم تولد خواهرزاده ام روشا جان بود و بچه ها  وبخصوص نیلا  از روز قبل کلی ذوقش  رو داشتند، نیلا که لحظه شماری میکرد برای رفتن و منم سعی کردم  علیرغم میلم، اجازه بدم در تولد لباس دلخواهش رو که لباس جشن تولد پنج سالگی خودش بود، بپوشه و در کل بهش خیلی خوش گذشت، به ما هم خوش گذشت اما خب در آخر، خواهرم و همسرش موقع شام، سر موضوعی که به نظرم حق به طور کامل با شوهرش بود دعواشون شد و خواهرم به گریه افتاد و از این جهت یکمی جشن تولد و مهمانی به کاممون تلخ شد (بماند که خواهر کوچیکم هم در نهایت با حرف زدن من و خواهر بزرگم باهاش حق رو به شوهرش داد، حالا موضوع اختلاف رو نمینویسم و به نظرم جاش نیست که از این موضوع در وبلاگم حرف بزنم)، جدای اون موضوع، در کل خوش گذشت و مهمتر از همه اینکه بچه ها از بودن در جمع و جشن و شادی بعد مدتها لذت بردند. از اونجا که شوهر خواهر بزرگم هم نیومده بود برای من و سامان هم خوشحال کننده بود.

 روشای قشنگم هم دوساله شد. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومد و خب الان همونطور که پیشبینی میشد، در خانواده ما بیشتر از پسر کوچیکم مورد توجه هست و منم این موضوع رو پذیرفتم و دیگه چندان خودمو بابتش اذیت نمیکنم، به هر حال انتظارش رو داشتم. با همه شیرینی هاش، اما حسابی خواهرم رو اذیت میکنه و طفلک خواهرم گاهی خیلی تحت فشاره و به نظرم حق هم داره چون من خودم دو تا بچه رو به تازگی بزرگ کردم و میتونم بفهمم فرق بچه ای که زیاد مادرش رو اذیت میکنه و بچه ای که بزرگ کردنش راحتتر هست، خلاصه که میتونم خواهرم رو درک کنم (هر چند به نظرم خواهرم هم یه مقداری انتظاراتش از بچه بالاست اما از حق نگذریم روشا هم با همه شیرینی و بامزگیهاش اذیتهای خودشو داره و بچه چندان آرومی نیست). دیگه چندتایی عکس گرفتیم که خب البته دختر کوچولوی خواهرم درست مثل همین سنای نیلا اصلاً همکاری نمیکرد و نشد که با بچه عکس بگیریم، صرفاً عکسهای چهارنفره و خانوادگی با دکور و کیک تولد گرفتیم که خب من با دیدنشون احساس میکردم لباسم اصلا قشنگ نیست و فکر میکردم کاش انتخاب دیگه ای داشتم که خب الان دیگه بهش فکر نمیکنم و مهم نیست. اضافه وزنم هم تو عکسها خیلی تو ذوق میزد. ایکاش تا قبل عید یه فکری به حالش بکنم، هر چقدر هم که سخت باشه (چقدر عذاب کشیدم برای کاهش وزن و چقدر ناراحت کنندست که با کمترین سهل انگاری، وزن آدم به حالت قبل برمیگرده!!!). حالا اگر اینستاگرام وصل بشه، چند تا عکس از جشن تولد میذارم اونجا. برای کادوی تولد روشا جانم هم یه لباس مهمانی زیبا (لباس توری ) و چند تا اکسسوری بچه گانه و خمیر بازی و از این جور چیزها گرفتم که امیدوارم به خیر و خوشی استفاده کنه، البته دو سه دست از لباسهای کاملا نو و اصلا استفاده نشده نیلا رو هم به خواهرم دادم و اونم معمولا از این موضوع استقبال میکنه.

+++++ پریروز هم که تهران برف بارید ساعت دوازده و نیم ظهر رفتیم سمت جنت آباد شمالی و محدوده شهران و بچه ها تو یه بوستان، با برف تنک و کم پشتی که اومده بود بازی کردند، احساس کردم اگر هموون روز بچه ها رو نبرم، تا فرداش برفی روی زمین نمیمونه و برام مهم بود که بچه ها یکمی برف ببینند، همین یذره برف هم خودش غنیمت بود. نیمساعت چهل دقیقه ای تو برفها بازی کردیم و بعد اومدیم تو ماشین چای داغ و کیک و خوراکی خوردیم و دوری در هوای برفی و سرد شهر زدیم و برگشتیم خونه.  بچه ها که حسابی بهشون خوش گذشت.

+++++ این روزها بیشتر به آموزش زبان انگلیسی عمومی و تخصصی که قراره به همکارانم در اداره داشته باشم فکر میکنم و مدام در سرم دنبال آماده کردن سرفصلها و محتوای آموزشی و نحوه تدریس هستم، امیدوارم که از عهده اش بربیام و تجربه موفقی برای من به حساب بیاد چون اولین تجربه تدریس من در اداره و البته اولین تدریسم بعد 18 سال دوری از تدریس زبان انگلیسی هست. آخرین بار که تدریس زبان کردم مربوط به سال 1386 و در موسسه زبان کیش بود و خب سالهای زیادی از اون موقع گذشته، امیدوارم همچنان بتونم در این زمینه موفق ظاهر بشم و نظر مدیران و همکارانم رو جلب کنم، البته از الان نگران ماه رمضان و تدریس در حال روزه داری هستم، امیدوارم که خیلی هم سخت نباشه برام.

++++++ من دیگه برم، پست کوتاهی بود نسبت به رویه معمول من...اما خب خودم رو یه جورایی وادار کردم یه مقدار زودتر بنویسم.  غروب جمعه هست و من کلی کار عقب افتاده دارم که باید تا قبل خوابوندن بچه ها انجام بدم، امیدوارم به موقع از عهده انجامش بربیام. دیروز بعد سه ماه جاروبرقی رو تعمیر کردیم (پکیج رو هم چند روز قبل برای بار دهم درست کردیم!)، دیگه باید هر طور شده همین امشب یه جاروی حسابی بکشیم و خونه رو مرتب کنیم، الان هم که بچه ها همراه همسرم حمام هستند و من کم کم باید برم تحویلشون بگیرم و لباسشون رو بپوشونم، خودم هم باید برم حمام  و به فکر شام و آماده کردن لقمه های صبحانه و ناهار فردای همسر و بچه ها باشم و لباسشویی هم روشن کنم و لباسهای فردای بچه ها برای رفتن به مدرسه و مهد و کودک رو آماده کنم و کلی کار ریز و درشت دیگه قبل خوابوندن بچه ها در همین دو سه ساعت باقیمانده تا قبل ده شب! (الان ساعت هفت شبه). همیشه  جمعه ها خیلی برامون روز شلوغی به حساب میاد بخصوص بعد از ظهر به بعد که تند تند باید به کارها برسیم! 

الهی که حال دل همه مردم در این روزهای سخت و سرد زمستان، خوب باشه و دلهامون به لطف الهی گرم و در آرامش باشه.