این پیامی هست که شوهرم دیروز برای من فرستاده:
«عشق منی
یک دنیا ممنونم ازت که ما سه تا و زندگیمون رو میچرخونی
اگه تو نبودی، زندگی من و نیلا و نویان رو نکبت میگرفت به خدا.
دوستت دارم
»
و خب حالا پاسخ من
«ممنونم عزیزم که اینا رو بهم گفتی.
گاهی از این مدل حرفها بزن که منم بیشتر انگیزه بگیرم و بیشتر خر بشم و سواری بدم. با سپاس»
خواستم این پیامک رو اینجا بذارم که به یادگار بمونه
در عین حال دارم تلاش میکنم تحت تاثیر این پیامک دوباره خودم رو به آب و آتیش نزنم و خدمات بیش از حد ندم، میتونم؟ نمیدونم، بیشتر زنها دور از جون به همین طریق خر میشند دیگه.
مثلاً هی میگم هر روز برای سر کارش ناهار نذارم که برام تبدیل به وظیفه بشه (حتی خودش بنده خدا بارها میگه به ناهار من فکر نکن)، اما باز دلم میسوزه و اینکارو ادامه میدم حتی اگر خودم ناهار نداشته باشم. با خودم میگم خب تو اداره چی بخوره اینهمه ساعت؟ آخه محل کار اونا برخلاف ما رستوران نداره که مثلاً اینجور مواقع بره غذا بگیره و بخوره. دروغ نگم ده روزی که با هم قهر بودیم ناهارگذاشتن و سایر مزایا رو قطع کردم و خب کارم سبکتر بود و راحتتر بودم، اما باز حس عذاب وجدان خیلی ریز و یواشکی میومد سراغم و برای از بین بردنش مدام باید با ادبیات تندی با خودم حرف میزدم که حقشه و قراری که با خودت گذاشتی یادت نره...ولی خب این روش هم تاثیر موقتی داشت و من دوباره با حسنه شدن روابط، به سرویس دهی بی جیره و مواجب خودم ادامه دادم.
البته از حق نگذریم اون هم همیشه یه سری تلاشهایی برای زندگیمون داشته که در باور عرف وظیفه مردها تلقی نمیشه مثل نظافت و تمیز کردن خونه و آشپزخونه و شستشوی کوهی از ظرفها و ...
+++++ بگذریم، نیومدم که پست طولانی بنویسم، از دفعه قبلی تا الان هم اتفاق ویژه ای در زندگیمون نیفتاده، با بچه ها و شیرین زبونیهاشون سر میکنم و بزرگترین انگیزه ادامه دادن زندگی طی این روزها هستند، نویان خیلی شیرین و بامزه حرف میزنه، خیلی زیاد بهم عشق میده، مثلاً منو صدا میکنه: "مامان خشگلم، الهی دورت بگردم، قربونت برم من، فدات بشم" یا بهم میگه "عزیز دلم، عشق منی، قلب منی" یا حتی "الهی من برای تو بمیرم" (اینها رو هم واضحه که از حرفهای خود من خطاب به خودش یاد گرفته)، یه چیزی هم که زیاد منو باهاش صدا میکنه «عزیز گلم » هست! و بچم کلا مدام در حال بوسیدن من و قربون صدقه رفتن من هست و هی موهامو ناز میکنه و میگه چقدر موهات قشنگه و چقدر موهات رنگارنگه
و از این دست حرفهاب عاشقانه که باعث ناراحتی شوهرم میشه و میگه پسر نباید اینطوری مثل دخترها رفتار کنه. البته خب نویان هم یه وقتها شورشو درمیاره دیگه
در عین حال ویژگیهای پسرانه اش هم پررنگه بچم و عاشق انواع ماشین و ابزارآلات و لپ تاپ و تعمیرات و اینجور چیزها هست.
نیلا هم مدتیه که خیلی ابراز احساسات میکنه و برخلاف بچگیهاش خیلی دوست داره بغلش کنم و بهش محبت کنم و اونم حرفهای خیلی بامزه ای میزنه و با اونم عشق میکنم (متاسفانه همچنان دچار وسواس فکری هست و به شدت به مرتب بودن خونه حساس شده، نویان هم به نوع دیگه ای این وسواس رو با درجه کمتری نسبت به نیلا داره و خب چاره چیه وقتی هر دو از بابت وسواس فکری حالا به شیوه های متفاوت به مادرشون رفتند؟) کلاً میتونم بگم تمام زندگی و امید و انگیزه من این دو تا وروجک هستند. خدا از عمر من کم کنه و به عمر این دو تا عزیزم اضافه کنه انشالله.
بچه ها خیلی دوست دارند مدام بریم مهمونی یا مهمون بیاد و هر دو مدام درخواست دارند بریم جایی یا میپرسند چرا مهمون خونه ما نمیاد، خب در سبک زندگی ما و مدل خانوادگیمون رفت و آمد زیاد قابل انجام نیست، و خب گزینه های زیادی هم نداریم و راستش منم به همین رویه عادت کردم. نهایت رفت و آمد با دو سه تا دوست خانوادگی در حد سالی سه چهار بار و ارتباط با خانواده خودم و خانواده سامان.
+++++ هفته قبل و شب همون روز که پست آخری رو نوشتم تولد خواهرزاده ام روشا جان بود و بچه ها وبخصوص نیلا از روز قبل کلی ذوقش رو داشتند، نیلا که لحظه شماری میکرد برای رفتن و منم سعی کردم علیرغم میلم، اجازه بدم در تولد لباس دلخواهش رو که لباس جشن تولد پنج سالگی خودش بود، بپوشه و در کل بهش خیلی خوش گذشت، به ما هم خوش گذشت اما خب در آخر، خواهرم و همسرش موقع شام، سر موضوعی که به نظرم حق به طور کامل با شوهرش بود دعواشون شد و خواهرم به گریه افتاد و از این جهت یکمی جشن تولد و مهمانی به کاممون تلخ شد (بماند که خواهر کوچیکم هم در نهایت با حرف زدن من و خواهر بزرگم باهاش حق رو به شوهرش داد، حالا موضوع اختلاف رو نمینویسم و به نظرم جاش نیست که از این موضوع در وبلاگم حرف بزنم)، جدای اون موضوع، در کل خوش گذشت و مهمتر از همه اینکه بچه ها از بودن در جمع و جشن و شادی بعد مدتها لذت بردند. از اونجا که شوهر خواهر بزرگم هم نیومده بود برای من و سامان هم خوشحال کننده بود.
روشای قشنگم هم دوساله شد. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومد و خب الان همونطور که پیشبینی میشد، در خانواده ما بیشتر از پسر کوچیکم مورد توجه هست و منم این موضوع رو پذیرفتم و دیگه چندان خودمو بابتش اذیت نمیکنم، به هر حال انتظارش رو داشتم. با همه شیرینی هاش، اما حسابی خواهرم رو اذیت میکنه و طفلک خواهرم گاهی خیلی تحت فشاره و به نظرم حق هم داره چون من خودم دو تا بچه رو به تازگی بزرگ کردم و میتونم بفهمم فرق بچه ای که زیاد مادرش رو اذیت میکنه و بچه ای که بزرگ کردنش راحتتر هست، خلاصه که میتونم خواهرم رو درک کنم (هر چند به نظرم خواهرم هم یه مقداری انتظاراتش از بچه بالاست اما از حق نگذریم روشا هم با همه شیرینی و بامزگیهاش اذیتهای خودشو داره و بچه چندان آرومی نیست). دیگه چندتایی عکس گرفتیم که خب البته دختر کوچولوی خواهرم درست مثل همین سنای نیلا اصلاً همکاری نمیکرد و نشد که با بچه عکس بگیریم، صرفاً عکسهای چهارنفره و خانوادگی با دکور و کیک تولد گرفتیم که خب من با دیدنشون احساس میکردم لباسم اصلا قشنگ نیست و فکر میکردم کاش انتخاب دیگه ای داشتم که خب الان دیگه بهش فکر نمیکنم و مهم نیست. اضافه وزنم هم تو عکسها خیلی تو ذوق میزد. ایکاش تا قبل عید یه فکری به حالش بکنم، هر چقدر هم که سخت باشه (چقدر عذاب کشیدم برای کاهش وزن و چقدر ناراحت کنندست که با کمترین سهل انگاری، وزن آدم به حالت قبل برمیگرده!!!). حالا اگر اینستاگرام وصل بشه، چند تا عکس از جشن تولد میذارم اونجا. برای کادوی تولد روشا جانم هم یه لباس مهمانی زیبا (لباس توری ) و چند تا اکسسوری بچه گانه و خمیر بازی و از این جور چیزها گرفتم که امیدوارم به خیر و خوشی استفاده کنه، البته دو سه دست از لباسهای کاملا نو و اصلا استفاده نشده نیلا رو هم به خواهرم دادم و اونم معمولا از این موضوع استقبال میکنه.
+++++ پریروز هم که تهران برف بارید ساعت دوازده و نیم ظهر رفتیم سمت جنت آباد شمالی و محدوده شهران و بچه ها تو یه بوستان، با برف تنک و کم پشتی که اومده بود بازی کردند، احساس کردم اگر هموون روز بچه ها رو نبرم، تا فرداش برفی روی زمین نمیمونه و برام مهم بود که بچه ها یکمی برف ببینند، همین یذره برف هم خودش غنیمت بود. نیمساعت چهل دقیقه ای تو برفها بازی کردیم و بعد اومدیم تو ماشین چای داغ و کیک و خوراکی خوردیم و دوری در هوای برفی و سرد شهر زدیم و برگشتیم خونه. بچه ها که حسابی بهشون خوش گذشت.
+++++ این روزها بیشتر به آموزش زبان انگلیسی عمومی و تخصصی که قراره به همکارانم در اداره داشته باشم فکر میکنم و مدام در سرم دنبال آماده کردن سرفصلها و محتوای آموزشی و نحوه تدریس هستم، امیدوارم که از عهده اش بربیام و تجربه موفقی برای من به حساب بیاد چون اولین تجربه تدریس من در اداره و البته اولین تدریسم بعد 18 سال دوری از تدریس زبان انگلیسی هست. آخرین بار که تدریس زبان کردم مربوط به سال 1386 و در موسسه زبان کیش بود و خب سالهای زیادی از اون موقع گذشته، امیدوارم همچنان بتونم در این زمینه موفق ظاهر بشم و نظر مدیران و همکارانم رو جلب کنم، البته از الان نگران ماه رمضان و تدریس در حال روزه داری هستم، امیدوارم که خیلی هم سخت نباشه برام.
++++++ من دیگه برم، پست کوتاهی بود نسبت به رویه معمول من...اما خب خودم رو یه جورایی وادار کردم یه مقدار زودتر بنویسم. غروب جمعه هست و من کلی کار عقب افتاده دارم که باید تا قبل خوابوندن بچه ها انجام بدم، امیدوارم به موقع از عهده انجامش بربیام. دیروز بعد سه ماه جاروبرقی رو تعمیر کردیم (پکیج رو هم چند روز قبل برای بار دهم درست کردیم!)، دیگه باید هر طور شده همین امشب یه جاروی حسابی بکشیم و خونه رو مرتب کنیم، الان هم که بچه ها همراه همسرم حمام هستند و من کم کم باید برم تحویلشون بگیرم و لباسشون رو بپوشونم، خودم هم باید برم حمام و به فکر شام و آماده کردن لقمه های صبحانه و ناهار فردای همسر و بچه ها باشم و لباسشویی هم روشن کنم و لباسهای فردای بچه ها برای رفتن به مدرسه و مهد و کودک رو آماده کنم و کلی کار ریز و درشت دیگه قبل خوابوندن بچه ها در همین دو سه ساعت باقیمانده تا قبل ده شب! (الان ساعت هفت شبه). همیشه جمعه ها خیلی برامون روز شلوغی به حساب میاد بخصوص بعد از ظهر به بعد که تند تند باید به کارها برسیم!
الهی که حال دل همه مردم در این روزهای سخت و سرد زمستان، خوب باشه و دلهامون به لطف الهی گرم و در آرامش باشه.