بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

چالشهای زندگی مشترک...

 خیلی حرفها دارم برای نوشتن، نه اینکه اتفاق خاص یا ویژه ای افتاده باشه، اتفاق جدیدی نیفتاده اما یه سری مسائلی از بعد احساسی و روابط در خونه ما جریان داره که گفتن و نوشتنش برام راحت نیست.

انگیزه نوشتنم هم کمه، نمیدونم چرا... اگر هم بخوام بنویسم شاید صرفا برای دل خودم بنویسم بصورت رمزدار، از اینکه مورد قضاوت یا نصیحت قرار بگیرم حس خوبی ندارم...اعتقاد دارم بیشتر آدمها از حال و احوالات درونی بقیه باخبر نیستند، هر چقدر هم بگن درکت میکنم اما واقعیت اینه که هیچکس نمیتونه درک کاملی از حس و حال و روحیات کس دیگه ای داشته باشه، حتی دو آدمی که شرایط در ظاهر مشابهی هم دارند، مثلا هر دو فرزند بیمار دارند یا هر دو عزیزی رو از دست دادند باز هم نمیتونند مثلا به طرف مقابل بگن حالتو میفهمم چون هر انسانی ظرفیت روحی خاص خودش رو داره و به یک نحو از یک اتفاق مشابه آسیب نمیبینه بنابراین یه احساس مشترک هم ممکنه تجربه نکنه.

اگر اینجا من بیام و بنویسم در داخل زندگی خصوصیم و در روابط با همسرم چه مواردی در جریانه، قطعاً یا مورد قضاوت و سرزنش قرار میگیرم یا یه سری توصیه خاص دریافت میکنم مبنی بر اینکه باید چطوری رفتار کنم و چه کارهایی رو انجام ندم که به احتمال  99 درصد خودم بهشون کاملاً واقفم و قطعاً اگر  امکان پیاده کردنش در زندگیم رو داشتم و توان و اراده ای برای تغییربود، اصلا نیازی به طرحش نبود و خود به خود مشکلات با اراده مشترک و انجام یه سری تصمیماتی که بارها و بارها من و همسرم گرفتیم حل میشد، اما لابد نیست...

خسته ام خیلی خسته. خیلی احساس استئصال و ضعف میکنم، ولی حتی حوصله توضیح دادنش رو هم ندارم... همین پست رو هم از یک هفته پیش شروع کردم به نوشتن اما حوصله تکمیل و انتشارش رو نداشتم. امروز  که 28 آذره تصمیم گرفتم با همه کم و کسریها و تعریف نکردنها منتشرش کنم به احترام خواننده هایی که شاید میان و بهم سر میزنن و منتظرن چیزی بنویسم.

جمعه نوزده آذر خواهر کوچیکم رضوانه ما رو برای شام دعوت کرد خونشون، اولین بار بود بعد ازدواجش میرفتم خونش، یه استند گلدون چهارطبقه با یه جعبه شکلات براش بردم، شام هم باقالی پلو با گوشت و قرمه سبزی بود، کلاً سه ساعت اونجا بودیم و اومدیم خونه...بد نبود، چندباری خواهرم ما رو دعوت کرده بود اما نه من و نه سامان بنا به دلایلی تمایلی به رفتن نداشتیم، یکبارش رو بهانه آوردیم یکبارش هم که عازم رشت بودیم و شاید اگر هم نبودیم باز یه بهانه دیگه ای میاوردیم. شوهرخواهرم خیلی دوست داشت ما بریم، دیگه جمعه با اینکه هم برای من و هم برای سامان خیلی سخت بود، یعنی من کلی کار خونه و نظافت و ... داشتم و سامان هم کلی کار داشت و یه عالم نقشه اتوکد مربوط به شغلش تو خونه باید میکشید اما اینبار دلمون نیومد بگیم نه و رفتیم. شب بدی نبود، نیلا هم زیاد اذیت نکرد خدا رو شکر. خونه خواهرم و وسایل نوش کلی منو وسوسه کرد که ایکاش میشد یه سری وسایل جدید به خونه اضافه کنم، بخصوص سرویس قابلمه  و پاسماوری  و تعویض مبلمان و ...به هر حال همیشه خونه تازه عروس کلی حس خوب تازگی داره.

اتفاق دیگه اینکه چهارشنبه 24 آذر هم همکار قدیمی و خوب من از محل کار رفت و جاش حسابی خالی شد. امیدوارم با رفتن اون وظایف اون به من واگذار نشه، البته قبل از هر چیز امیدوارم این قانون دورکاری حداقل تا قبل زایمان و هر چه زودتر شامل حال من بشه و بتونم بعضی روزها خونه بمونم و سر کار نیام و از خونه کارمو انجام بدم. تردد برام روز به روز سختتر و سختتر میشه، چقدر خوب میشه بتونم این دو سه ماه آخر رو راحتتر بگذرونم.

در توضیح قسمت اول نوشته ام که البته یک هفته پیش نوشتمش، درمورد اختلافات فعلی با همسر باید بگم متاسفانه ما بلد نشدیم چطوری انتقاد کنیم و حرفمونو بزنیم. ما هر دو به هم نیاز داریم و محبتمون رو هم به انواع و اقسام به هم نشون میدیم، اما بخصوص طی این یکسال اخیر که رفتارهای نیلا هم کمی عجیب و پر از چالش شد، بحثها و دعواهای ما هم شدت پیدا کرد...منم این چندوقت به دلیل تغییرات هورمونی ناشی از بارداری صبر و تحملم از همیشه کمتر شده و خیلی خیلی زود عصبانی میشم و کم میارم، چه در برابر سامان و چه نیلا، سامان هم که خب همیشه درگیریهای مالی خودش رو داشته و غیر اون شرایط عمومی جامعه روی اعصابش تاثیر زیادی گذاشته، نیلا هم وقتی میفته رو دور لج، خیلی غیرقابل کنترل میشه. خیلی از دعواها و اختلافات من و سامان هم به خاطر رفتارهای لجبازانه نیلا بخصوص آخر شب هست. البته خدایی بچم دختر خوبیه و من در کل ازش راضیم، سامان هم همینطور، اصلاً نمیتونم بگم دختر بدیه اما خب یه سری رفتارهاش مثل اینکه اجازه نمیده هیچ شبکه ای غیر از شبکه پویا ببینیم یا اینکه هیچ لباس یا حتی شلواری غیر از اونی که دوست داره نمیپوشه و حتی اگر کثیف هم بشه نمیشه در حد یکساعت از تنش درآورد و شست و خشک کرد و بهش داد و از حمام در حد عجیب و غریبی وحشت داره، شبها خیلی بد میخوابه و قبل خواب انقدر بدوبدو و بپربپر میکنه که همسایه طبقه پایینی رو هم شاکی کرده، همه اینها باعث میشه بخصوص تو ساعات آخر شب که فردا صبح زودش هم هر دو باید بریم سر کار، از دست نیلا کلی کفری و عصبانی بشیم و دعواش کنیم (البته بعد اینکه صدبار با ملایمت خواستیم کاری رو انجام نده و گوش نکرده و بدتر هم کرده!!) و همینا خود به خود خود ما دو تا رو هم عصبی میکنه و باعث دعوامون میشه و طوری میشه که شرایط کلاً از دست هردومون خارج میشه و دعوا اوج میگیره و کلی سر و صدا میکنیم که احتمال میدم حتی همسایه ها هم شنیده باشند!.

اما خب یه سری بحثهامون هم مربوط میشه به اینکه یادنگرفتیم چطوری با هم صحبت کنیم. نمیدونم آیا باید اینو تو پست خصوصی رمزدار بنویسم یا همینجا یه اشاره کوچیکی بهش بکنم....بذار همینجا خیلی مختصر بگم و شاید در یه پست خصوصی رمزدار توضیح بیشتری بدم.

سر یه موضوع نه چندان بزرگ که الان حتی درست و حسابی یادم هم نمیاد، چند روز پیش کار به جایی رسید که رسماً بهش گفتم این زندگی فایده نداره و بیا از هم جدا شیم! فرداش هم به مشاورمون پیام دادم که ادامه جلسات فایده ای نداره و به شخصه هیچ امیدی به تغییر ندارم و اراده ای برای تغییر شرایط وجود نداره.... (بماند که پاسخ خانم دکتر هم برام یکم دور از تصور بود). به شوهرم هم گفتم باید بشینیم و تکلیف حضانت نیلا و بچه ای که داره میاد و مشخص کنیم و .... یعنی تا این حد جلو رفتیم. الان که فکر میکنم متعجم که چرا باید سر موضوعاتی که اهمیت انقدر بالایی هم ندارند، کار به جایی برسه که برای بار چندم تو این سه سال اخیر من چنین حرفهایی رو به زبون بیارم. سامان هم اینبار برخلاف دفعات قبل که از حرف جدایی هم آتیش میگرفت، بعد از اینکه دوباره شدیداً از شنیدن این حرف عصبی شد، در نهایت گفت انگار تو درست میگی و امیدی به تغییر شرایط نیست و ف...فردای اون روز دعوا هم شروع کرد به نوشتن یه سری حرفها برام درمورد موضوع جدایی و اینکه نمیذاره بچه هاش آسیب ببینند و ....

 چهارشنبه 24 آذر که به مطب دکتر زنان مراجعه کرده بودم، (دکتر جدید) از صبح تو محل کارم و بعد هم از مطب دکتر چند تا پیام طولانی با هم رد و بدل کردیم و حتی درمورد آینده نیلا بعد جداییمون صحبت کرده بودیم (در این حد جلو رفتیم). بازم میگم دوست ندارم اینجا ذره ای مورد قضاوت قرار بگیرم، خودم چندباری به بدترین شکل ممکن خودمو محاکمه و سرزنش کردم، دلم نمیخواد اینجا هم همون حرفهایی که خودم به خودم بارها زدم رو بشنوم. خیلی برام مهمه این موضوع، چون به هر حال من یه سری مشکلات روحی حل نشده دارم، زخمهای کهنه ای که گاهی سر باز میکنند و کارو به جایی میرسونند که بیش از هر کس خودم اذیت میشم و عذاب وجدان میگیرم. خلاصه که از مطب دکتر جدید (تو خیابون نبرد) تا رسیدن به خونه کلی لفتش دادم، دلم میخواست هر چه دیرتر برسم خونه، نیلا هم که پیش سامان بود. به سامان گفته بودم میخوام برم خونه مادرم و چند روزی بمونم تا تکلیف زندگیمون معلوم بشه...اما به مادرم که زنگ زدم متوجه شدم فردا صبحش با خواهر بزرگم راهی شهرستان هستند و آخر هفته خونه نیست (ته دلم خوشحال هم شدم! به هر حال بیشتر از روی هیجانات لحظه ای گفته بودم میرم خونه مادرم، یه جور تهدید بیخود (نه که حالا خیلی خونه مادرم معذب نیستم!) 

حدودای ساعت نه شب بعد از کلی معطل کردن خودم تو خیابونا رسیدم خونه و بدون اینکه به هم سلام کنیم از شدت خستگی رفتم کنار شوفاژ و پتو رو انداختم روم. نیلا هم خواب بود. سامان هم وسط پذیرایی دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود با چشما و صورت قرمز و برافروخته. تو اتاق نیلا کنار شوفاژ خوابیده بودم که دیدم همسرم یا چای گرم و یه بشقاب پر از میوه های جورواجور اومد تو اتاق، دستمو گرفت و بلندم کرد و در سکوت تیکه های میوه رو دهنم میذاشت، من در سکوت اشک میریختم و اون اشکام رو پاک میکرد، دستامو تو دستش گرفته بود و پیشونیمو میبوسید و... هیچکدوم تمایل نداشتیم راجب اتفاقات اون دو روز و حرفهایی که از دیشبش رد و بدل شده بود صحبت کنیم. بهم گفت میخواد برام املت درست کنه، غذا از قبل داشتیم اما تو ذوقش نزدم،. یه املت خیلی خوشمزه درست کرد و من به قدری گرسنه و خسته بودم که یه عالم ازش خوردم. خیلی بهم چسبید. شبش هم اومد و بغلم کرد و کنار هم تو اتاق نیلا خوابیدیم. خیلی وقت بود که من و نیلا با هم میخوابیدیم و سامان تو اتاق خوابمون. البته هیچ ارتباطی به دوری از هم و فاصله ها نداشت، نیلا تنها نمیخوابید و اتاقش هم ظرفیت خوابیدن سه نفرو نداشت، اما با وجود تنگی فضا اونشب سه تایی خوابیدیم...

دو شب بعدش هم همینطور.

این روزها بر اساس تصمیم مهمی که گرفتیم مشغول آماده کردن یه فهرست هستیم شامل چند موضوع و طبقه بندی. از جمله نوشتن چیزهایی که هر کدوم ما رو عصبانی و ناراحت میکنه، نوشتن موردهایی که از هم انتظار داریم، روشهایی که میتونیم برای بهبود رابطمون در زندگیمون پیاده کنیم، رفتارهایی که باید در مقام پدر و مادر در قبال نیلا نشون بدیم و.... قراره هر روز لیست رو تکمیل کنیم و بعد تحت عنوان قوانین زندگیمون تو گوشیمون ذخیره کنیم یا مثلاً روی در یخچال یا جای دیگه ای تو خونه نصب کنیم و هر روز ببینیم و بخونیم و سعی کنیم بهش عمل کنیم.

دیگه به مشاور خانواده مراجعه نمیکنیم، به این نتیجه رسیدیم که سرفصلها رو بلد شدیم و تا خودمون نخوایم و قدم جدی برای تغییر رابطمون برنداریم هیچی عوض نمیشه، حتی موقت هم اگر با هم خوب بشیم باز با تلنگری همه چی به هم میریزه. در هر حال واکنش مشاور به پیام من هم کم و بیش نشون داد اونا هم اول منافع مالی خودشون رو در نظر میگیرند و به اون معنا دلسوز مراجع هم نیستند.

ما به هم خیلی علاقه داریم، من با وجود شرایط بارداری، سعی میکنم در امور خونه داری و آشپزی و خرج و مخارج خونه کم نذارم و غذاهای مورد علاقش رو درست کنم و دنبال راههایی برای خوشحال کردنش باشم، سامان هم همینطور، خیلی وقتها جلوی نیلا به هم محبت کلامی میکنیم و حتی جلوی اون همو میبوسیم و در آغوش میگیریم اما ممکنه فقط چنددقیقه بعد این نوع ابراز محبت، با یه اتفاق خیلی ساده یا یه بحث مسخره همه چی خراب بشه و جلوی نیلا صدامون بره بالا و دعوای بدی کنیم در حد فحاشی و زدن حرفهای خیلی ناخوشایند. مشخصاً این برمیگرده به بلدنبودن فن گفتگوی موثر بین ما که باید درست بشه، هر طوری که هست....فعلا که نشده.

متاسفانه وضعیت روحی و روانی من زیاد مساعد نیست، وسواس فکریم به منتها درجه خودش رسیده، به شدت تحریک پذیر و عصبانیم و مدام احساس خودکم بینی و حقارت میکنم. هزاران بار خودمو بابت هر چیز ریز و درشتی سرزنش میکنم، احساس میکنم مادر خوبی نیستم و ترسهای مربوط به تولد بچه دوم و چالشهای شغلی و ... هم هست،  خستگی و ناراحتیهای جسمی و رسیدگی به یه بچه کوچیک سه ساله و ناراحتیهایی که هنوز از خانوادم دارم و احساس تنهایی و ... هم که دلیل مضاعفیه و خلاصه همه و همه باعث میشه خیلی بیشتر از قبل بارداری که به هر حال داروهای اعصاب بابت وسواس فکریم مصرف میکردم، تحریک پذیر باشم،سامان هم دست کمی نداره و اونم خیلی زود از کوره در میره و حرفهایی تو عصبانیت میزنه که میدونم هیچی پشتش نیست.

 دارم سعی میکنم قبل تولد پسرم به خودم بیشتر و بیشتر مسلط بشم و حالمو بهتر کنم و روی رابطم با همسرم هم کار کنیم تا به امید خدا وقتی پسرکم به دنیا میاد بتونیم با چالشهای اولیه بعد تولد بچه راحتتر کناربیایم...

هردومون داریم تلاش میکنیم اوضاع رو بهتر کنیم و رابطه سالمتری داشته باشیم تا نیلا و انشالله پسرمون در محیط آرومتری بزرگ بشن. لطفاً برامون دعا کنید. 

گزارش هفتگی

یه گزارش از این یه هفته اخیر بخوام بدم میتونم به این موردها اشاره کنم: 

***جلسات روانشناسی نیلا رو بعد دو ماه وقفه دوشنبه شب مجدد شروع کردیم، درخصوص ترسها و استرسهایی که این روزها باهاش درگیره،و همینطور اتفاقات شب تولدش و عوض نکردن لباسش و سایر مسائل به دکتر گفتم و اونم یه سری حرفهایی زد و راهکارهایی داد که خیلیهاش رو خودمون قبلاً اجرا کردیم و به نتیجه نرسیدیم اما خب از این به بعد سعی میکنیم با جدیت بیشتری پیگیری کنیم.

امروز پرستارش میگفت نیلا خیلی دختر خوب و با تربیتی هست و من خیلی ازش راضیم، خیلی دوستش دارم و بارها گفتم اونایی که بچه دار نمیشن و شرایطش رو هم دارند، خیلی عجیبه که نمیرن بچه از پرورشگاه بیارن، میگفت نیلا بچه واقعی من نیست اما قسم میخورم با بچه های خودم هیچ فرقی نداره و اگر بهم میدادیش میبردم و پیش خودم تو خونه خودم نگهش میداشتم. در واقع هم اون خیلی به نیلا عشق میده هم نیلا کلی بهش محبت میکنه، میره تو بغلش میشینه و پشت سر هم بوسش میکنه. از بابت داشتن این پرستار خیلی خوشحالم، هرچند شاید بعضی رفتارهای خیلی کمش مورد پسند من نباشه اما مجموعاً ازش راضیم و همینکه میدونم انقدر عاشق دخترمه و دخترم هم باهاش راحت و صمیمیمه  خدا رو شکر میکنم، یکی از ترسهای همیشگیم هم اینه که یروز به هر دلیلی نخواسته باشه بیاد، امیدوارم هرگز اینطوری نشه...

***مادرشوهرم اینا هنوز تهرانند اما خونه دخترشون سونیا. (این پست رو سه شنبه نوشتم اما امروز چهارشنبه منتشر میکنم، الان که مینویسم، تو راه برگشت به رشت هستند). حال مادرشوهرم از همون روز اولی که از رشت اومد تهران بد شد و اون چندروزی که خونه ما بود انقدر ضعیف و بد حال بود که کلاً به جز برنج سفید و تخم مرغ آب پز و نون و خرما و نون و عسل و سیب زمینی و هویج آب پز هیچی نتونست بخوره. خیلی دلم براش میسوزه، هزار تا دکتر هم رفته، اما هیچی به هیچی، قضیه امروز و دیروز هم نیست، شاید سی ساله با این مشکلات روده تحریک پذیر و معده خراب سر و کله میزنه و بارها و بارها کارش به سرم و بیمارستان کشیده و دور از جونش باشه تا پای مرگ هم رفته (خدا اون روز رو نیاره). سونیا هر روز بهش کلی آمپول تقویتی و سرم و ...میزنه تا یکم بهتر بشه و بتونه برگرده بره رشت (همونطور که گفتم امروز که پست رو ویرایش میکنم تو راه برگشت هستند). آب و هوای تهران هم حالش رو خیلی بدتر میکنه. امیدوارم حالش بهتر بشه. خیلی نگرانشم.

***نگران مادر خودم هم هستم، جدا از ناراحتی های شدید اعصاب و روحی و روانی، انگشتای دست چپش هم مثل دست راستش دچار مشکل شدند و باید عمل بشه، سر دست راستش خیلی اذیت شد و هنوزم اون دست براش دست نشده، حالا باید برای دست چپش هم دوباره اون پروسه سخت رو تکرار کنه. پاشنه پاش هم به شدت دردناک شده و حتی نمیتونه یه قدم برداره. خواهر بزرگم خیلی بهش میرسه، چه برای انجام کارهای خونه، چه کارهای بیرون و خریدها و کارهای اداری و بانکی و چه برای غذا درست کردن براش  و... من که کاری براش از دستم برنمیاد، قطعاً اگر هم کاری بربیاد فکر نمیکنم به کمک من نیازی داشته باشه، هیچوقت چیزی بهم نگفته و در جواب منم که گفتم هر موقع کاری کمکی ازم برمیاد بهم بگو  گفته کاری باشه میگم اما در واقع هرگز نگفته. منم شاید ماهی یبار برم و بهشون سر بزنم، هم مسیر خیلی دوره هم خب راستش انگیزه کافی ندارم، بعد از اون اتفاقات، هرگز نتونستم احساس قبلی رو به دست بیارم، همیشه احساس مزاحمت و سربار بودن داشتم و معذب بودم...

***تصمیم داشتم سه شنبه یا چهارشنبه برم خونه مامانم و یه جشن تولد کوچیک و خودمونی دیگه با حضور خواهر کوچیکم رضوانه و بچه های خواهر بزرگم عسل و رادین خونه مادرم هم بگیرم اما مادرم گفت به خاطر وضعیت بد جسمیش میره خونه خواهرم میمونه و اینجوریه که برنامه منتفیه...یه خورده دلگیر شدم اما خب کاریش نمیشه کرد. دوست داشتم حالا که بچه های خواهرم تو جشن کوچیکی که برای نیلا تو خونمون گرفتیم حضور نداشتند حداقل خونه مادرم یه جشن خیلی کوچولوی دیگه بگیریم که هم نیلا خوشحال بشه (دفعه قبل که به خاطر لباسش کلی اذیت شد بچم و شاید لذت کافی نبرد) هم بچه های خواهرم ذوق کنند... حیف، بذار خوشبینانه به این فکر کنم که از نظر هزینه مجدد به نفعم شد!!! هر چند ترجیح میدادم چندبرابر هزینه کنم اما حس خوب دوباره ای رو به دخترم و بچه ها تزریق کنم. شاید ترجیح میدادم مادرم بگه من اون روز که تو میای برمیگردم خونه خودم، شایدم واقعا نمیشد، نمیدونم، به هر حال نشد که اونجا هم جشن بگیریم.  امیدوارم حال مادرم زودتر خوب بشه، نگرانشم، بعد بابا خیلی تنهاتر شده. حال روحی و جسمیش خیلی بده. برای هر دو تا مامانا نگرانم.

***رابطمون با سامان پر از فراز و نشیبه، یه دقیقه با هم خوبیم و همو بغل میکنیم و میبوسیم و به هم محبت میکنیم، یه دقیقه دیگه عین بلانسبت سگ و گربه به هم میپریم.  چندروز پیش تو ماشین یه بحثی بینمون شد (صبحها سامان منو میرسونه سر کار و خودش میره سر کار) و انقدر عصبی شدم و کنترلم رو از دست دادم که در حالیکه شدیداً و مثل دیوونه ها فریاد میزدم و گریه میکردم چندبار محکم زدم به بازو و پهلوش! اصلاً نمیفهمیدم کجام و چیکار میکنم. دست خودم نبود. واقعاً اعصابمو خورد کرده بود! حالا شب قبلش کلی خوب و عشقولانه بودیما.

یا مثلا دو سه روز پیش دوباره شدیداً تو ماشین از دستش عصبی شدم! همسر من عمراً رفتارهای به اصطلاح خاله زنکی نداشت و اهل کینه به دل گرفتن و... نبود، اما بعد فوت بابا و از وقتی اون مشکلات با خانواده من پیش اومد، رفتارهای خودشم تغییر کرد، از مادرم و کل خانوادم دلگیره، فراموشش نمیشه. سه چهار روز پیش صبح موقع رفتن سر کار خیلی عادی داشتم بهش میگفتم یه کیک میگیرم و میریم یه جشن کوچیک دیگه خونه مامانم میگیریم و... که یهویی برگشت گفت حالا دیگه برای چی کیک بگیریم؟ میریم یه سر میزنیم و برمیگردیم. قبلاً هم که چندباری حرف جشن تولد بود و من گفته بودم دو تا جشن جدای  کوچیک میگیریم، گفته بود پارسال و برای دوسالگی نیلا خونه مامانت برای نیلا جشن گرفتی امسال خونه خودمون و با حضور خانواده من، دیگه چه کاریه دوباره امسال اونجا هم جشن بگیریم؟ چندباری قبلتر هم سر همین موضوع بحثمون شده بود. بهش میگفتم پارسال پدر من در حالت احتضار بود و من فقط برای اینکه دوسالگی نیلا بدون هیچ برنامه ای نگذره، تو خونه مامانم در حالیکه هممون به خاطر شرایط بابا لب به گریه بودیم یه جشن کوچیک گرفتیم و با هزینه خودم غذا هم از بیرون تهیه کردیم، دیگه مگه جشن خاصی به اون معنا بود؟ اونم فقط به خاطر نیلا بود و بس. حالا حرف سامان این بود که پارسال که خونه مامانت یه جشن کوچیک گرفتی،بعدش باید خونه خواهرم هم میرفتیم و یه کیک میگرفتیم و... انگار نه انگار که پارسال شرایط ما چطور بود و بابای من کمتر از دو ماه بعد فوت کرد. 

ضمن اینکه همون پارسال من سر موضوعی شدیداً از دست سونیا ناراحت شده بودم و اونم حتی برای تولد نیلا به من زنگ نزده بود تبریک بگه و کادوی نیلا رو هم که پول بود به  حساب سامان ریخته بود، خب حتی اگر قضیه بابام هم نبود تو اون شرایط دلخوری، چطور میتونستم کیک بگیرم و برم در خونش! تازه اگر همه چی هم گل و بلبل بود، مگه پارسال به خاطر وضعیت بابای من دل ما خوش بود که حالا بخوام یه جشن دوباره هم بگیرم و مثلا برم خونه سونیا یا اونو دعوت کنم؟ یعنی اصلا با خودش فکر نمیکنه پارسال وضعیت من و خانوادم به خاطر شرایط بابا چقدر بد و ناراحت کننده بود و فقط برای اینکه خالی از عریضه نباشه، یه جشن ساده خونه مادرم گرفتیم، بابام اون گوشه دراز کشیده بود و اصلا نمیفهیمد دور و برش چی میگذره، حالت بیهوش داشت کاملاً و چند روز بعدش هم به حالت مرگ و در حالیکه هیچ امیدی به برگشتنش نبود اورژانس اومد و بردش بیمارستان...

اصلا به این چیزا فکر نمیکنه و میگه هنوز تو دلم مونده که حتی یه کیک کوچولو نگرفتیم بریم خونه خواهرم.... اونم خواهری که تو دوران بیماری بابا به زور یه خبر از من میگرفت، خونه ما هم که نمیومد و میگفت چون بیمارستان  کار می‌کنه میترسه ما کرونا بگیریم در صورتیکه به نظرم میتونست با رعایت احتیاط یه سر به من و برادرزادش بزنه. 

الان در ظاهر با هم خوبیم و ارتباط داریم، اما هرگز رابطم باهاش مثل قبل نیست، هنوزم دلگیرم ازش، شاید اونم همینطور باشه. اصلا هم نمیگم دختر بدیه، اتفاقا دلسوز و مهربونه اما سر موضوع بابام و تو اون روزهای تلخ حتی یه زنگ هم نمیزد چه برسه بیاد خونمون و همش میگفت چون بیمارستان کار میکنم خطرناکه (به خاطر کرونا.)

سامان میگه از دست مادرت و خانوادت ناراحتم و فراموشم نمیشه، منم گفتم  کاری به هیچی ندارم اما مامانم تو جشن ما نبود و الان زورت میاد در حد خریدن یه کیک کوچیک و شایدم یه شام حاضری ساده بریم که دل مادرم هم یکم شاد بشه؟برگشته میگه مادرت منو از خونش بیرون کرد (قضیش مفصله اما اینطوری نبود اصلا، اما اون این برداشت رو کرده) و.... از همین دست حرفهای خاله زنکی که سابقاً اصلا اهلش نبود و باعث افتخارم بود که همسرم از این دست حرفهای مسخره و عامیانه نمیزنه اما از همون موقع فوت بابا و اتفاقات بعدش این چیزها به ذهنش خطور کرد. نمیشه بگم اصلاً حق نداره، خیلی جاها بهش حق میدم اما اینکه به خاطر گرفتن یه کیک و جشن کوچیک خونه مامانم دلش رضا نیست، واقعاً عصبیم کرده و خیلی شدید هم واکنش نشون دادم. آخرشم برگشتم گفتم مثل پارسال که خودم هزینه کیک و غذا رو دادم، امسال هم خودم اینکارو میکنم و فکر نمیکنم لازم باشه برای گرفتن کیک و غذا از حقوق و درآمد خودم بخوام ازت اجازه بگیرم،خودمم با نیلا با اسنپ میریم و برمیگردیم و تو هم لازم نیست بیای!!! بماند که دیگه  کلاً رفتن به خونه مامانم به خاطر اینکه گفت به خاطر حال بدش میره خونه خواهرم منتفی شد اما خب دلخوری من از دست سامان همچنان باقی مونده.

***همچنان جلسات زوج درمانی و فردی رو با مشاور خانواده  ادامه میدیم، البته بینش خیلی وقفه میفته، اما حقیقت اینه که فعلاً که حس نمیکنم این جلسات روی رابطمون تاثیر قابل توجهی گذاشته باشه، مشکل اصلی ما اینه که در عین حال که خیلی به هم علاقه داریم و در عمل و در کلام هم به هم محبت میکنیم، اما 24 ساعته به اصطلاح در حال کل کل و جروبحث سر موضوعات مسخره هستیم و همش میخوایم ثابت کنیم اون یکی اشتباه میکنه، هر دو خیلی زود از کوره درمیریم و وقتی هم که عصبانی میشیم حرفهای خیلی بدی به هم میزنیم و حتی ناسزا میگیم و اینطوری خیلی وقتها حرمتها شکسته میشه، همین الان هم شده...معمولاً هم سامان میاد سمت من و آشتی میکنیم، گاهی شبهایی که دعوا میکنیم و من با حال قهر و دعوا میخوابم، نصف شب میاد و بیدارم می‌کنه،  بغلم میکنه و برام آب و خوراکی میاره و بدنم رو که همیشه درد میکنه ماساژ میده و خلاصه که کلی بهم محبت میکنه، یعنی دلش میسوزه که با ناراحتی و دعوا خوابم برده، گاهی با همین حرکتش دلم صاف میشه گاهی هم نه، فرق من و همسرم اینه که سامان دوست نداره بعد یه بحث و دعوا و دلخوری، بشینیم و راجبش صحبت کنیم، ترجیح میده اصلاً کشش ندیم و جوری برخورد کنیم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، برعکس من که تا اون موضوع حل و فصل نشه و نتیجه گیری نکنیم و تصمیم نگیریم که از اون به بعد تکرارش نکنیم یا مثلاً یه عذرخواهی کامل از طرفش دریافت نکنم، دلم باهاش صاف نمیشه و نمیتونم به زندگی عادی برگردم. متاسفانه تو دعوا و عصبانیت چندباری حرف جدایی رو وسط کشیدم و سامان هم خیلی بد واکنش نشون داده که چطور میتونی با دو تا بچه چنین حرفی رو بزنی. منم حقیقتاً نمیتونم بگم اون حرف رو از ته دل میزنم. خواهش میکنم نگید و توصیه نکنید که بهتره انقدر این حرفو به زبون نیاری و لوث میشه و ... خودم کاملاً میدونم و واقفم، اما واقعاً تو اوج عصبانیت دست خودم نیست! گاهی هم حقیقتاً با خودم فکر میکنم شاید تاثیر بد این حجم از کل کل و جرو بحث تو روحیه نیلا (و پسرمون) بیشتر از خود جدایی باشه، حتی یکبار یکم جدیتر به این موضوع فکر کردم که نکنه جدا شدن برامون بهتر باشه، اما در کل میدونم که نه من بدون همسرم میتونم زندگی کنم و نه اون بدون من.... ما واقعاً به هم وابسته ایم، هر دو هم به هم علاقه داریم اما حقیقت اینه که صرفا داشتن عشق و علاقه برای داشتن یه رابطه سالم کافی نیست. از طرفی هم خب این مدلی زندگی کردن هم که یه ثانیش پر از عشق و علاقست یه ثانیش پر از بحث و دعوا به نظرم مدل اصلاً خوبی نیست، تو این چنین محیطی بچه ها خیلی اذیت میشن، چون تکلیف خودشونو نمیدونند.

همین الان تا یکم من و سامان صدامون بالا میره نیلا برمیگرده به باباش میگه "بابا دوباره دعوا کردی؟ دوباره عصبانی کردی؟" (نمیگه عصبانی شدی میگه عصبانی کردی) جالبه بیشتر به باباش میگه، یا مثلاً میگه دعوا نکنید و... البته اینم بگم که نیلا خیلی وقتها هم منو باباش رو در حال محبت به هم و بغل کردن هم دیده و خلاصه همونطور که تکلیف من و سامان با خودمون معلوم نیست تکلیف اونم با ما معلوم نیست حالا نمیدونم به جلسات مشاورمون ادامه بدیم یا نه، چون واقعاً وقتی هر دومون اونطور که باید همکاری نمیکنیم و به توصیه ها عمل نمیکنیم بعید میدونم این جلسات به جز صرف پول و هزینه فایده ای هم داشته باشه، البته الحق و الانصاف دکتر خیلی خوبیه اما من و همسرم جنس مشکلاتمون رو میدونیم و حتی قبل مراجعه به این مشاور هم خیلی از حرفهای مشاور رو از قبل خودمون به خودمون گفته بودیم و حتی قول و قرار گذاشته بودیم مشکلات و بحثها رو کمتر کنیم، مشاور هم چیز جدیدی به اونصورت نگفت که خودمون نمیدونستیم، اولای کار هم خب خیلی بیشتر سعی میکردیم به حرفاش عمل کنیم، بعدش هر کدوم یکی دو جلسه بصورت انفرادی باهاش برداشتیم و تو یکماه اخیر جلسه مشترک سه نفره نداشتیم، منم که همزمان دارم نیلا رو پیش دکتر روانشناس دیگه ای میبرم  و کلی هم بابت جلسات اون هزینه میدم (همه جلسات ما آنلاین هست) خلاصه که دارم به این فکر میکنم بیخیال مشاوره دونفره بشم وقتی میبینم اراده ای برای تغییر از طرف من و سامان نیست. شاید گذشت زمان و کمتر شدن دغدغه ها و مشکلات زندگیمون ناخوداگاه و خود به خود این حجم از جروبحث و کشمکش های کلامی رو کم کنه... نمیدونم.

*** وضعیت دیابتم زیاد جالب نیست، دیروز سه شنبه که قندم خیلی بالا بود و منو حسابی ترسوند، دکتر زنانم تو آخرین ویزیت  منو ارجاع داد به متخصص غدد و اونم وقتی وضعیت قند منو که با دستگاه قند خون چهاربار در روز گرفته بودم و یادداشت کرده بودم دید، گفت بهتره شبها دو واحد انسولین بزنی و هر روز صبح هم باز قند ناشتات رو بگیری. از شنبه دارم انسولین رو میزنم، اما نمیدونم چرا یهویی دیروز انقدر قند خونم عجیب بالا رفت...همش امیدم به اینه که شاید دستگاه اشتباه کرده باشه اما بعید میدونم. دکتر گفت اگر با دو واحد انسولین قند خونت به حد نرمال نرسید باید مقدارش رو افزایش بدی. قرار شده دو هفته با همون دو واحد ادامه بدم، بعد برم آزمایش خون و قند خونم رو دوباره اندازه بگیرم و برم پیشش، اگر خدای نکرده مناسب نبود مقدار انسولینم رو بیشتر کنم. امیدوارم دیگه به اونجاها نرسه. همین الان هم از بابت زدن انسولین نگرانم و اینکه نکنه بعد بارداری مشکل دیابتم حل نشه.

راستش هرگز فکر نمیکردم روزی دیابت بگیرم و بخوام انسولین بزنم.، اون از بارداری اولم با اونهمه درد و عذاب، اینم از این یکی. خیلی بیحال و بیجونم، نیلا هم که هنوز خیلی کوچیکه و هنوز هم به خاطر پیپی (نه جیش) پوشکش میکنم، هنوز باید خودم قاشق قاشق بهش غذا بدم (خیلی خیلی هم بد غذا میخوره)، 24 ساعته هم در حال بپربپر و شیطنته و همش باید دنبالش  باشم، نمیذاره حتی چنددقیقه بعد از برگشتن  از سرکار استراحت  کنم و به هر بهانه ای منو بلند میکنه،  خلاصه که تقریباً اصلا استراحت ندارم. تا به خودم میام شده ساعت شش و هفت و باید به فکر شام خودمون و غذای نیلا باشم (غذای نیلا با ما جداست و باید جداگانه برای اون غذا درست کنم..) از اونجا که هر روز پرستارش میاد، شب به شب با وجود خستگی زیاد، من و سامان باید خونه رو مرتب و تمیز کنیم و ظرفها رو بشوریم و ... که فردا که اون خانم میاد با یه وضع داغون تو خونه روبرو نشه، هیچکس دوست نداره وقتی یکی غیر خودش تو خونش هست، یه خونه نامرتب تحویلش بده. حداقل من که اینطوریم. حتی هر شب گردگیری هم میکنیم و میخوابیم، یا صبحش قبل اومدن اون خانم تند و تند کارهای باقیمونده رو انجام میدیم، خلاصه که هر دو خیلی خیلی خسته میشیم، کار سامان هم خیلی سخته خدایی.... البته که روزهای ما همش هم سختی نیست و خدایی با کارها و حرفهای بامزه نیلا ، لحظات خوب و خنده و ... هم زیاد دارم اما هر کار کنیم به هر حال با وجود شاغل بودن من و کوچیک بودن نیلا و کارهای خونه و باردار بودن و ... جونی برام نمیمونه! گاهی رسماً میخوام بشینم گریه کنم و میگم کاش یه کمکی داشتم. همش با خودم یا به سامان میگم یعنی من با این وضعیت بدنی داغون و خسته میتونم دوباره از صفر یه بچه دیگه رو بزرگ کنم؟ میدونم خدایی که خودش این بچه رو داده به هر حال ظرفیتش رو هم میده اما خب نمیتونم نگران نباشم، وقتی بدن خسته و داغونم رو میبینم، وقتی شرایط سامان رو میبینم که چقدر خسته و بیجونه، وقتی میبینم رسیدگی به نیلا خودش چقدر کار داره و ... حسابی نگران میشم که این وسط چطور به یه بچه دیگه هم برسم، اینجور موقعها سعی میکنم افکار منفی رو دور کنم از خودم و کمتر به این جنس چیزها فکر کنم، اما به هر حال ناخوداگاه این افکار زیاد سراغم میان...ایشالا که به وقتش خدا خودش کمکم میکنه.

*** همینا دیگه.امروز مادرشوهرم اینا بعد دوهفته که پیش ما و دخترشون بودند، برگشتند رشت، طفلی تمام این دوهفته مریض بود و هیچی از بودن کنار بچه هاش نفهمید. دلم براشون تنگ میشه، کاش اینجا زندگی میکردند، اما شرایط آب و هوایی رشت خیلی برای هردوشون و بخصوص مادرشوهرم بهتره....فکر نمیکنم تا موقع تولد پسرم دیگه ببینمشون. 

 اینم یه گزارش از این چندوقت اخیر، البته که حرفهای دیگه ای هم بود اما دیگه پستم خیلی طولانی شده. میذارم برای بعد.

مرسی که همراهمید. 

دخترکم امروز سه ساله شد :)

امروز دوشنبه اول آذرماه دخترک قشنگ و شیطونم سه ساله شد. با همه سختیهایی که این سه سال کشیدم، به جرات میگم حضور دخترکم تو زندگیم یکی از یا شایدم بزرگترین شانس زندگیم بود. حضورش برام در کنار تمام خستگیها، پر از شیرینی و لذت بود. روزهای تلخ و شیرین زیادی رو با هم و کنار هم گذروندیم اما ته تهش چیزی که روز به روز بیشتر و بیشتر شد عشقم به نیلای نازنینم بود...

پنجشنبه جشن تولدش رو با حضور مامان و بابای سامان و سونیا و شوهرش و رضوانه و همسرش گرفتیم. مامان و بابای سامان روز چهارشنبه ۲۶ آبان ساعت سه عصر رسیدند خونمون، از دو سه روز قبل حسابی برای تمیزکردن خونه و خریدها به زحمت افتادیم، دلم میخواست همه چی بعد اینهمه مدت که میان عالی و ایده آل باشه واسه همین خیلی از خودم کار کشیدم، سامان هم خیلی زحمت کشید اما اینجور موقعها بلااستثنا من و سامان وسط کارها دعوامون میشه...طفلک نیلا این وسط. 

به هر حال چهارشنبه از صبحش کلی ذوق اومدن مامان و باباشو داشتم، از سر کار که رسیدم خونه تند و تند کارهای باقیمونده رو انجام دادم و با خوشحالی منتظر رسیدن مامان و باباش شدم، بخصوص که کلی تغییرات تو خونه انجام داده بودم و از فروردین ماه!!! منتظر بودم خانوادش بیان و بببینند، تو این مدت هم اصلا لو نداده بودم و خلاصه لحظه شماری می‌کردم که بیان و واکنششون رو ببینم. وقتی رسیدند و سرویس خواب نیلا که فروردین امسال خریده بودم و فرش اتاقش و تزئئین بالکن و چیزای جدید دیگه رو دیدند، کلی خوششون اومد و ذوق کردند، منم از ذوق اونا کلی انرژی گرفتم.

پنجشنبه ۲۷ آبان از صبح شروع کردم به انجام کارهای مهمونی (تولدش رو سه روز زودتر گرفتیم)، از طرفی قرار بود همون پنجشنبه ساعت ده صبح بریم دفتر اسناد که به خواهرم مریم بابت یه سری کارهای اداری مربوط به فروش ماشین بابا وکالت بدیم (خود این موضوع ماجرایی داشت برای خودش که الان وقت و شرایط تعریف کردنش نیست). دیگه با مامانم و مریم و رضوانه رفتیم میدون انقلاب و وکالت رو دادیم و دیگه من برگشتم خونه و تند و تند شروع کردم به انجام بقیه کارهای مهمونی، مامان سامان هم تاجایی که میتونست کمکم کرد اما به هر حال اغلب کارها با خودم بود. قبل رفتن به محضر، قرمه سبزی رو بار گذاشته بودم، دیگه وقتی رسیدم خونه بقیه کارهای خورشت رو انجام دادم، و دیگه تا قبل رسیدن مهمونها باقی کارها  رو انجام دادم، میخواستم علاوه بر قرمه سبزی و کوکوسبزی (که شوهرخواهرم عاشقشه و به نیت اون درست کردم) کباب هم بخرم که دیگه مامان سامان گفت نمیخواد و انقدر سخت نگیر و جمع خودمونی هستیم. دیگه تند و تند همه چیو با کمک مامان سامان آماده کردم، سالاد اندونزی هم درست کردم و سه مدل ترشی و شور و ژله و نوشابه و دوغ و سبزی خوردن و ماست و خیار و سایر مخلفات رو هم آماده کردم. سونیا اینا قبل رضوانه رسیدند و دیگه با کمک بابای سامان تزئینات جشن رو انجام دادند. 

همه چیز خوب پیش میرفت و تنها چیزی که فکرشم نمیکردم رفتار نیلا توی جشن بود که رسماً یکساعت اول رو به هممون زهرمار کرد. من فکر میکنم اینجا چندباری راجب یه سری رفتارهای نسبتاً عجیب و وسواس گونه نیلا نوشتم، اینکه فقط و فقط به دو سه تا از لباساش علاقه داره و غیر اونا چیزی نمیپوشه....الان نزدیک چندماهه که فقط و فقط یه لباس ژنده و کهنه که اسمشو گذاشته "عروس" میپوشه و هیچ جوره نتونستم از پوشیدنش منصرفش کنم. بابت این موضوع حتی سراغ روانشناش و مشاوره هم رفتم و فعلاً که موفق نشدم (البته دیروز مامان و بابای سامان یه تلاشهایی کردند، انشالله که جواب بده). خب من پیش بینی میکردم و کاملا احتمال میدادم که لباسی که برای جشن تولدش در نظر گرفته بودیم رو به مدت طولانی نپوشه و بخواد بعد چند دقیقه به زور عوضش کنیم و لباس همیشگیش رو بپوشونیم، برای همین صبر کردم تا لحظه آخر که رضوانه اینا میرسند، لباس و کفشش رو تنش کنیم، تصمیم داشتم بلافاصله بعد اومدن اونا و پوشیدن لباس جشنش قبل اینکه نق نق و بهانه گیریش بابت پوشیدن لباس کهنش شروع بشه، سریع جشن تولدش رو برگزار کنیم و چند تا عکس بگیریم، تصور میکردم وقتی لباس تولدش رو بپوشونیم با توجه به اینکه همون اول فشفشه و شمع و آهنگ و برف شادی و ... هست و کلی زرق و برق، نیلا حواسش پرت میشه و بیخیال لباس میشه و حداقل نیمساعت یکساعتی رو تحمل میکنه! 
خلاصه که همینکه رضوانه اینا حدود ساعت هفت و نیم شب رسیدند، سونیا خواهرشوهرم سریع لباس نیلا رو پوشوند و موهاشو درست کرد اما از همون ثانیه اول، نیلا که قبلش حسابی شاد و شنگول بود و برای خودش تولد مبارک میخوند، شروع کرد به بیتابی و گریه کردن و جیغ زدن که من "عروس" میخوام و این لباسو دربیار و... هر کاری کردیم، به هر وسیله ای متوسل شدیم، هر چی به ذهنمون رسید انجام دادیم بلکه سرگرم بشه و بتونیم حداقل چند تا عکس از اون و با هم دیگه با کیکش بگیریم اما فایده نداشت که نداشت! رسماً رنگش پریده بود و قلبش تند تند میزد و انقدر گریه میکرد و جیغ میکشید که اعصاب هممون خورد شده بود....هر تلاشی میکردیم بیفایده بود، فقط و فقط به پوشیدن لباس خودش فکر میکرد و بس. دیگه جوری شده بود که اعصاب برام نمونده بود، احساس میکردم سر هیچ و پوچ بعد اونهمه هزینه و زحمت با وجود بارداری، جشنم به هم خورده، از شوهرخواهرم که به هر حال یکم مهمون غریبه تر به حساب میومد و کم و بیش از همسر سونیا خجالت میکشیدم، جو متشنج شده بود، خودم چندبار به نیلا بد و بیراه گفتم و سرش داد زدم، سامان که اولش سعی کرده بود سکوت کنه، از یه جایی وقتی اون سر و صدا و رفتارهای نیلا رو دید چنان از خود بیخود شد که با صدای خیلی بلند خطاب به نیلا داد زد "خفه شو" و به سمتش خیز برداشت که بزنتش! که باباش جلوش رو گرفت، نیلا هم بغل مامان سامان بود و قلبش مثل گنجشک تند تند میزد،از یه جایی مامان سامان گفت بچه داره سکته میکنه! قلبش داره تند تند میزنه، لازم نیست لباس جشنش رو بپوشه! منم در حالیکه گریه میکردم و سونیا دلداریم میداد و میگفتم از این وضع خسته شدم، گفتم همون لباس کثیف و ژندش رو تنش کن مامان! لابد لیاقتش همینه!!! 

از دست سامان عصبانی بودم که جلوی مهمونها بخصوص رضوانه و شوهرش که داماد جدید به حساب میاد اونطوری فریاد زد! از دست خودم که اونطوری عصبی شدم و در نهایت از دست نیلا عصبانی بودم که حتی حاضر نشد پنج دقیقه لباسش رو بپوشه و انقدر گریه و بیتابی کرد که همون لباس پاره پورش رو تنش کردیم، به هیچ لباس دیگه ای هم رضایت نداد که نداد. قبلاً روی شلوارش گیر نبود، با خودم گفتم بذار شلوار بندیش رو پاش کنه، بلکه توی عکس خیلی مشخص نباشه که لباسش چقدر کهنه و پارست، اما دیگه افتاده بود روی دنده لج و فقط میگفت همون شلوار کهنه ای که از قبل جشن پاش بود، پام باشه! دیگه لباسای قبلیش رو تنش کردیم و با بدترین تیپ ممکن مراسم جشن رو شروع کردیم!!! خیلی ناراحت بودم، حس میکردم همه چی به هم خورده و دیگه به هیچکی خوش نمیگذره، اما از یه جایی تصمیم گرفتم نذارم بقیه شبمون خراب بگذره و با وجود شرایطی که خارج از انتظارم بود، تلاش کنم به خودم و مهمونها خوش بگذره و زحمتهام حروم نشه...همینکارو هم کردم و خدایی نتیجه بخش هم بود و فضا کم کم آرومتر شد.  نیلا خانم هم که بعد پوشیدن لباس کهنش حسابی سر ذوق اومده بود و دوباره شاد و خندون شده بود!!! 
بماند که وقتی روی تلویزیون آهنگ تولد مبارک گذاشتیم باز پیله کرد و با گریه میگفت بزنید شبکه پویا (تلویزیون فقط باید روی شبکه پویا و آی فیلم باشه بخصوص شبکه پویا)...این شد که با وجود اونهمه آهنگ خشکلی که سونیا روی فلش ریخته بود که روی تلویزیون پلی کنیم، باز مجبور شدیم با گوشیمون آهنگ تولد مبارک بذاریم،..... دیگه بعد اون بحران وحشتناک اولیه، همه چی رو روال افتاد و بقیه شبمون خوب گذشت.

بازم میگم من پیش بینی میکردم نیلا لباس جشنشو به مدت طولانی نپوشه و بعد مثلاً نیمساعت یکساعت بگه درش بیارید که همون لباس همیشگی کهنش رو بپوشه، واسه همین گذاشتم لحظه آخر که همه جمع شدند لباسش رو عوض کردیم، به امید اینکه چند دقیقه ای تحمل می‌کنه، اما خب چیزی که پیش بینی نمیکردم این بود که حتی ده دقیقه هم لباسش رو تحمل نکنه.... اکر میدونستم و مطمئن بودم که این بساط به خاطر لباسش به راه میفته، برای اینکه اونطوری جو خونه و مهمونی متشنج نشه و بچم هم شب تولدش انقدر حرص و جوش و غصه نخوره، از خیر لباس جدید پوشوندنش میگذشتم....در نهایت هم که از خیرش گذشتم اما هم بچم خیلی اذیت شده بود هم خودم  کلی غصه خوردم هم  فضا بحرانی شد....
انقدر اعصابم اول جشن خورد شده بود که اصلاً فراموش کردم اسنکها رو سر میز بگذارم و بعد یکساعت تازه رفتم و آوردمشون، درحالیکه همه رو از قبل اومدن مهمونها آماده کرده بودم.

بگذریم، خدا رو شکر غذاهام عالی شده بود. کیکی هم که سفارش داده بودم خیلی زیبا و خوشمزه بود و فقط اگر اون موضوع اول مهمونی پیش نمیومد، میتونم بگم جشن خیلی خوبی بود...در حال حاضر هیچ عکس درست و حسابی از نیلا توی جشنش ندارم و هر چی عکس و فیلم گرفتیم با همون لباس ژنده و کهنش بوده.... دیگه اینم قسمت ما بود دیگه.

خیلی تلاش کردم عسل و رادین خواهرزاده هام هم تو جشن باشند، کلی با رضوانه نقشه چیدیم که چکار کنیم بتونیم بیاریمشون (یعنی رضوانه با خودش بیاره اونا رو)، من میخواستم جوری نشه که مادرشوهرم متوجه اختلاف عمیق دو تا خانواده بشه و تعجب کنه که چرا عسل و رادین هستند اما پدر و مادرشون نیستند،  از طرفی هم خواهر بزرگم رضایت بده که بچه ها بیان خونه ما. واسه همین کلی فکر کردم و نقشه کشیدم و برای اجرا کردنش با رضوانه هماهنگ کردم، اما با اینکه در ظاهر نقشه خوبی کشیدم  و امید داشتم موفقیت آمیز باشه (اگر بخوام بگم نقشمون چی بوده، کلی طولانی میشه نوشتم) اما در نهایت مادر و پدر بچه ها اجازه ندادند بچه هاشون بیان...مهم اینه که من تلاشمو کردم، از ته دلم دوست داشتم بچه ها میبودند اما خب نشد دیگه.

اینم از ماجرای جش تولد نیلا.... حالا تصمیم دارم هفته بعد یه کیک دیگه بگیرم و احتمالا خودم از خونه غذا درست کنم یا شایدم از بیرون غذا بگیریم و بریم خونه مامانم و اونجا هم یه جشن خودمونی خونه مادرم بگیریم و رضوانه و شوهرش و بچه های خواهرم هم باشند.... سعی میکنم تزئینات مختصری هم اونجا آماده کنیم حداقل برای اینکه خواهرزاده هام احساس بودن در جشن تولد رو داشته باشند...

کادوها هم خدا رو شکر خوب بود و مجموعاً به استثنای اون یکساعت اول که نیلا خانم با اون گریه ها و بیتابیش همه چیو به هم زد، بقیه جشن نسبتاً به همه خوش گذشت....

دخترکم امروز سه ساله شده و من از صمیم قلبم بابت داشتنش شکرگذار خدای بزرگ و مهربونم هستم. درسته که یه سری رفتارهاش واقعاً ما رو اذیت کرده و به خصوص باعث نگرانیمون شده اما به قدری شیرین و بامزست که گاهی دلم نمیخواد از این بزگتر بشه و هزاران بار خدا رو بابت سپردن این امانتش به دست من شکر میکنم.

از خدا میخوام با تولد داداشش خیلی چیزها عوض بشه و دخترکم و داداشش روزهای خیلی خوبی با هم بگذرونند. 

این روزها سر کار خیلی خیلی سرم شلوغه و وقت پست نوشتن یا جواب دادن به کامنتها رو ندارم. واسه همین کامنتهای پست قبل رو بدون پاسخ تایید میکنم، انشالله طی یکی دو روز دیگه پاسخشون رو مینویسم. هر کامنتی که میاد همون موقع با ذوق و شوق میخونم اما خب تایید و پاسخشون گاهی طول میکشه، منو ببخشید از این بابت.

ممنونم که با من همراهید دوستان عزیزم.

به استقبال تولد عزیزترینم

فردا شب جشن تولد دخترکمه، البته سه چهار روز زودتر داریم جشنش رو میگیریم.  تولد واقعیش یک آذر ماه هست.

مادرشوهر و پدرشوهرم امروز از رشت میان تهران، خیلی خوشحالم اما خستگی عجیبی بابت کارهای این چندوقت روی دوشمه...امیدوارم بتونم خوب مهمونداری کنم، فردا شب علاوه بر مادرشوهرم و پدرشوهرم، سونیا و شوهرش و خواهر کوچیکم رضوانه و شوهرش هم دعوتند، دوست داشتم عسل و رادین خواهرزاده هام رو هم بگم اما  نمیدونم چطور نبودن پدر و مادرشون رو پیش خانواده شوهرم توجیه کنم، چون اونا از اختلاف من و خواهرم و همسرانمون هیچ اطلاعی مطلقا ندارند. اصلا راه قابل توجیهی به ذهنم نمیرسه، حقیقتو هم که بعد اینهمه مدت نمیتونم یهویی بگم، برای همین به احتمال قوی نمیتونم بچه ها رو دعوتشون کنم.

از طرفی برای اینکه دل بچه ها (حتی مادر و پدرشون!!) بابت دعوت نبودن تو جشن نشکنه، به رضوانه گفتم جلوی مریم یابچه هاش نگه که شب خونه ما دعوتند، مادرم هم طبق صحبتهامون قرار نیست حضور داشته باشه، به مادرم گفتم اگه تو حضور نداشته باشی، بچه ها و مریم متوجه اینکه مهمونی تولد برای نیلا گرفتم نمیشن ودلخوری و کینه جدید پیش نمیاد...هر چقدر هم که از خواهرم پر از حس دلخوری و کینه باشم، حاضر نیستم موضوع ناراحت کننده جدیدی پیش بیارم، یا اینکه حتی دل اون و بچه هاش رو بابت نبودنشون تو تولد دخترم بشکنم، از عهدم برنمیاد. با اینکه خودش برای تولد پسرش ما رو نگفت و اصلاً هم انتظارش نمیرفت، (به هر حال در حالت قطع رابطه ایم توقعی هم نمیره...)   من  ازم برنمیاد انجام کار مشابه. از طرفی هم بنا به دلایلی که گفتم نمیتونم دعوتشون کنم (تازه اگرم پیش مادرشوهر و پدرشوهرم یه دروغ مصلحتی بگم و دعوتشون کنم


معلوم نیست پدر و مادرش بذارن بیان یا اینکه بعدا حرف و حدیث و حاشیه حدید نداشته باشم، یعنی مصداق همونکه میخوای ثواب کنی کباب میشی که برای من کم پیش نیومده تو زندگیم. خلاصه که فکر نکنم دعوت کردنشون به صلاح باشه در کل. ولی خب به مادرم گفتم هفته بعدش  یه کیک میگیرم و شاید هم شام سفارش دادم یا از خونه درست کردم و بردم اونجا و یه جشن کوچیک خودمونی خونه مادر خودم هم بگیریم و رضوانه هم اگر  تونست دوباره بیاد اونجا و اینبار بچه ها هم حضور داشته باشند (خونه خواهرم درست کنار خونه مادرمه). خب اگر خونه مادرم هفته دیگه  یه برنامه کوچیک باشه و بچه ها هم بیان، قطعا حرف و حدیثش کمتره. دیگه نهایت کاریه که ازم برمیاد... چقدر بده که بچه ها اینطوری قربانی رفتار ما بزرگترها میشن...‌

خلاصه که فعلا برای جشن کوچیک فردا، همین چندنفر تو جشن هستند.

 این چندروز کم و بیش یه سری خریدهای مربوط به تولد من جمله تره بار و حبوبات و گوشت و مرغ و خریدهای سوپرمارکتی و اسنک و ... رو انجام دادیم، دیروز و پریروز هم یه سری کار و خرید مربوط به جشن تولدش انجام دادم، خرید کلاه تولد و ظروف یکبار مصرف فانتزی و ظرف اسنک و یه سری وسایل تزئینی و  ریسه وبادکنک و فشفشه و برف شادی و بادکنک با استند و... 

برای غذاها هم چون همه ازم خواستند سخت نگیرم احتمالاً قرمه سبزی درست کنم و کباب هم بگیریم، کوکو سبزی هم که شوهرخواهرم عاشقشه فقط  به افتخار اون درست میکنم  چون چند ساله شبها فقط غذای نونی میخوره و حتی بعد عقدشون برای پاگشا هم دعوتشون کرده بودم رضوانه از قبل چند بار سفارش کرده بود غذای حاضری نونی مثل کوکو سبزی درست کن که البته من گوش نکردم و خیلی هم تدارک دیدم اما اینبار تصمیم گرفتم به خاطر شوهرش هم که شده کوکو سبزی رو به منو اضافه کنم، یه جشن ساده و خودمونیه و مهمونا همه اعضای خانواده اند، اما بازم کلی سختی و هزینه داره بخصوص با شرایط بارداری من، ولی در نهایت چیزی که مهمه اینه که  به دخترکم حسابی خوش بگذره،  امیدوارم همینطور هم بشه. 


چند خطی از روزمرگیها

خدایا یعنی میشه این قانون دورکاری برای زنان باردار یا دارای فرزند زیر شش سال برای من هم قابل اجرا باشه و رئیسم موافقت کنه و یکم راحت شم؟ بعد بیام اینجا این خبر خوش رو بدم؟ از وقتی شیفتی رفتن سر کار کنسل شد خیلی بهم فشار اومده، از طرفی مدل کار من دورکاری برنمیداره. 

خسته ام خیلی خسته...حجم کارها زیاده و به تبعش حاشیه ها و تنش ها زیاد، درک متقابلی وجود نداره و منم با شرایط خاصی که دارم از بعضی صحبتها و لحن بد مدیرم  اذیت میشم. این روزها دعام فقط اینه که  حداقل برای دو روز در هفته هم که شده بتونم خونه بمونم و از این قانون استفاده کنم. یعنی میشه؟

اتفاق خاصی نیفتاده که بخوام پست بنویسم، این روزها بیشتر مشکلاتم مربوط میشه به تنش های سر کار...کاش یه راهی سر رام قرار بگیره و به آرامش برسم، چون این روزها همه وجودم شده استرس. صبحها با اضطراب و تپش قلب از خواب بیدار میشم... ایکاش شیفتها همیشه برقرار بود ایکاش...

با اینکه گفتم حرف خاصی برای گفتن ندارم اما خب الان یادم افتاد که روز یکشنبه همین هفته یعنی 16 آبان غربالگری سه ماهه دوم رو رفتم، چقدر از بابت سلامت بچه و سلامت قلبش و ... نگران بودم که به لطف و خواست خدا اینبار هم نگرانیهام برطرف شد و بچم سالم بود. الهی شکر. 

پاهای کوچولوش رو که توی سونو دیدم وجودم پر شد از یه  حس ناب. چقدر خدا رو شکر کردم بابت این نعمتش. چند روز قبلترش بابت حس نکردن تکونای بچه کلی دل نگران شده بودم که رفتم درمانگاه محل کارم و مامای اونجا صدای قلبش رو شنید... خدا میدونه چه نفس راحتی کشیدم. البته که خب برای حس کردن تکوناش هنوز خیلی کوچیکه، اما چون چندروز قبلش همون قلقلکهای کوچیک تو شکمم رو احساس میکردم و یکباره متوقف شده بود حسابی پریشون بودم و نگران که خدا رو شکر با شنیدن صدای قلبش آروم شدم، دیگه بعد انجام غربالگری دوم هم حسم خیلی بهتر شد. چقدرم طول کشید و زمان برد، از ساعت یک و نیم اونجا بودم تا ساعت شش این حدودا. اولش سونوگرافی برای بررسی وضعیت عمومی سلامت جنین انجام شد و بعدش هم اکوکاردیوگرافی برای چک کردن سلامت قلبش. خب از اونجایی که در غربالگری اول عدد nt و اندازش، معیار مهمی به حساب میاد و مال من یه مقدار بالا بود، بررسی سلامت قلبش و همینطور آزمایش سل فری برای بررسی خدای نکرده مشکلات و ناهنجاریهای مادرزادی اهمیت داشت که به لطف خدا در هر دو مورد بچم سلامت بود. الهی شکر....

در اولین فرصت باید جلسات روانشناسی نیلا رو دوباره شروع کنم، درسته که هر چی از بامزگیاش بگم کم گفتم اما یه سری اختلالات رفتاری هم داره که حتما باید پیگیری کنیم.  خودمون دو  تا هم تحت نظر زوج درمان هستیم اما فعلا بعد چند جلسه ای که با دکترداشتیم تاثیر قابل توجهی تو زندگیمون نداشته،  البته یه مقدار آگاهیمون رو نسبت به مشکلاتمون و نحوه مدیریت خشم بالا برده اما اجرایی شدن توصیه ها تو زندگیمون در حال  حاضر که چندان موفقیت آمیز نبوده. میدونم  به خود ما دو تا و همکاری نکردنمون به اندازه کافی ربط داره اما در هر صورت یکم اصلاح این رابطه علیرغم علاقه زیادی که به هم داریم، باعث ناامیدیم شده...حتی شک دارم ادامه بدیم یا نه. امیدوارم اگر بنا به ادامه دادن باشه، حداقل پیشرفت بیشتری حاصل بشه. خدا کنه سامان هم  زودتر حقوق معوقش رو  بگیره وبتونیم راحتتر و زودتر جلسات رو برداریم. هم جلسات خودمون رو و هم جلسات مربوط به نیلا رو. 

نیلا خانم هم که هیچ جوره و با هیچ روشی عینکشو نمیزنه، اینم شده خودش یه معضل بزرگ، هر راهی رفتیم اما فایده نداره که نداره. فکر کنم تنها راهش اینه که صبرکنیم بزرگتر و عاقل‌تر بشه بلکه برای صلاح خودشم که شده بزنه. فقط خدا کنه تا اونموقع مشکلی برای چشماش پیش نیاد.

فعلا همینا... همون‌طور که قبلاً هم گفتم یکم برای نوشتن بی انگیزه شدم و اتفاق جدیدی هم که نیفتاده اما دلم نیومد خواسته بعضی دوستانم  رو زمین بندازم و پست نذارم.

یک آذر هم تولد دخترکم هست و به احتمال زیاد مامان و بابای سامان  برای تولد نیلا جانم میان. امیدوارم اینبار دیگه اومدنشون مثل دفعات قبل کنسل نشه‌. اگر بتونند بیان میشه اولین باری که امسال از رشت میان تهران... به هر حال اومدنشون قطعا خوبه و برای مایی که  نه مهمویی میریم نه مهمون داریم، کلی حال و هوامونو عوض می‌کنه.

خلاصه ای از حال و احوال این روزها

چهارشنبه 28 مهر، عمل آخر چشم نیلا برای برداشتن بخیه چشم  راستش که یکماه قبلش عمل کرده بود، انجام شد، برخلاف دفعات قبل هم عملش خیلی زود انجام شد (اینبار صبح زودتر از بارهای قبل رفتیم بیمارستان) و هم من خیلی تو محیط بیمارستان و پشت اتاق عمل نموندم، یعنی سامان به خاطر شرایط خاصم اجازه نداد، بیشتر تو حیاط بیمارستان روی نیمکت نشسته بودم یا داخل ماشین پشت در بیمارستان نشسته بودم، اینطوری شد که سلسله عملهای دخترک تموم شد، اما متاسفانه قرار شده عینک بزنه که تو همون بیهوشی شماره چشمش مشخص شد. عینکش رو هفته قبل تهیه کردیم اما هنوز ندادیم که بهش بزنه، چون تو همون مغازه انقدر نسبت به تست کردن قاب عینک که ببینیم کدوم به صورتش میاد مقاومت  نشون داد که الان با اینکه چند روزه عینکش آماده شده، اما ندادیم بزنه، یعنی از واکنش احتمالیش ترسیدیم و نمی‌خواستیم بیگدار به آب بزنم.‌ دیگه دیروز از پرستارش خواستم امروز که من سر کارم به روش خودش عینک رو به نیلا بده تا بزنه، چون نیلا خدا رو شکر کم و بیش از پرستارش حرف شنوی داره. حالا امروز که از سر کار برگردم خونه، معلوم میشه عملیات موفقیت آمیز بوده یا نه.  (این  قسمت پست رو یکشنبه از سر کار و قبل راه افتادن به سمت خونه نوشتم، امروز که دارم پستم رو تکمیل میکنم باید بگم که پرستار نیلا هم نتونست عینکش رو بهش بده بزنه، میگفت با هزار ترفند راضیش کردم اما بچه کلاً افسرده شده بود و اصلاً حرف نمیزد! منم که برگشتم خونه دوباره تلاش کردیم عینکش رو بهش بدیم اما باز مقاومت کرد و اولش جیغ و داد کرد بعدش  به حالت التماس بهم گفت عینکو دوست ندارم و نمیخوام بزنم ) خلاصه که موفق نشدیم. چی میشد لازم نبود عینک بزنه؟ چقدر خوش خیال بودم که فکر می‌کردم  وقتی عمل‌ها تموم بشه، بچم و خود ما راحت میشیم. فقط خدا کنه با عینکش کنار بیاد وگرنه رسماً هیچ کاری از ما برنمیاد، چیزی نیست که بشه زورکی بهش تحمیل کرد، هفته دیگه برم بیمارستان و از دکترش بپرسم تکلیف چیه اگه عینک نزنه، میتونم صبر کنم کمی بزرگتر بشه بعد بهش بدم؟ البته که دکترش گفته بود اگر نزنه ممکنه چشم قویترش دچار تنبلی بشه، حالا باز برم بپرسم ببینم میشه چندماهی صبر کرد یا نه. در هر صورت که اگر نزنه فعلاً کاری از ما برنمیاد. 
به هر حال عمل نیلا که تموم شد در حالیکه دخترکم به خاطر عوارض بیهوشی هنوز خواب بود، رفتیم و جواب آزمایشی که بابت یبوست شدید و رشد کم و قد و  وزن کمش چند روز قبل داده بودیم (تست خون و تست عرق که فوق تخصص گوارش اطفال براش نوشته بود) از آزمایشگاه مسعود (یکی از آزمایشگاههای خیلی معتبر) تو میرداماد گرفتیم و راهی خونه شدیم. یکساعتی خونه بودیم . ناهار خوردیم و دست و صورت نیلا و خودمون رو شستیم و بلافاصله راهی خیابان شریعتی شدیم که آزمایش نیلا رو نشون دکتر گوارش بدیم، خیلی سخت بود بخصوص با وضعیت من اما دیگه گفتیم حالا که جفتمون مرخصی گرفتیم دیگه هر دو کار رو یکروز انجام بدیم.

 درواقع من و همسرم تو  این مدت چندماه تو چند جبهه مختلف برای سلامتی دخترکم قدم گذاشتیم که همه هماهنگی ها و پیگیریهاش هم با خودم بود.‌ از بردنش پیش روانشناسای متعدد گرفته تا پیگیری عملهای چشمش و ویزیتهای پشت سر هم و بردنش پیش دکتر گوارش بابت مشکل یبوست شدید و رشدش و.... دلم نمی‌خواد از هیچ جهتی برای بچم کم بذارم هرچند که از نظر مالی بابت هزینه های پزشکی و درمانی حسابی تو تنگنا قرار گرفتیم.‌ 

بگذریم‌، خلاصه که رفتیم پیش متخصص گوارش و هزار مرتبه شکر که گفت نتیجه آزمایشش و تست عرقش مشکل خاصی نداره و ریز بودن جثش به اصطلاح یه موضوع سرشتی و ناشی از ژنتیک و تابع فیزیک من ‌و باباشه . فعلاً  کار خاصی نمیشه کرد، به قول دکتر که گفته خودش بزرگ میشه. به دکترش گفتم دوست ندارم دخترم خیلی ریز و قد کوتاه باشه، میترسم اعتماد به نفسش ضربه ببینه، در جواب خیلی با خونسردی گفت قرار نیست همه پدر و مادرها به همه آرزوهاشون درمورد بچه هاشون برسند، قرار نیست همه چی طبق نظر و خواست و برنامه ماها پیش بره، عجیب بود اما با حرف دکتر قانع شدم و اینه که فعلاً سعی میکنم بابت ریزجثه بودنش فکرمو مشغول نکنم تا انشالله به موقعش مجدداً پیگیر بشم. دیگه هر چی خدا بخواد. برای مشکل یبوستش همچنان قرار شد پودر پدرولاکس بهش بدم.  شربت اشتها و یه شربت مولتی ویتامین هم براش نوشت کهرفتمیم گرفتیم. حداقل می‌دونم من کوتاهی نکردم بقیش با خداست.

و اما خبر جدید اینکه درست فردای روز عمل نیلا یعنی عصر پنجشنبه ۲۹ مهر تو یه اقدام یهویی من و سامان تصمیم گرفتیم راهی رشت بشیم! بعد هفت ماه دوری و ندیدن خانوادش! خب پنج آبان جشن عروسی پسرخاله سامان بود و ما هم دعوت بودیم، من خیلی دوست داشتم عروسی رو برم اما هم سامان هم مادرشوهرم و حتی مادر خودم از بابت کرونا و همینطور سفر جاده ای و خطراتش واسه من و بچه زیاد موافق نبودند، درسته رفتن و نرفتن رو به اختیار خودم سپرده بودند، اما به خاطر حرفهای اونا دل چرکین شده بودم و اصلا نمی‌دونستم باید چکار کنم، برم یا نرم، اما درست یک هفته قبل مراسم عروسی، در شرایطیکه از نظر روحی و روانی در شرایط مناسبی نبودم، یک لحظه به سرم زد خیلی یهویی حاضر شیم بریم رشت. هیچوقت تو این چند سال به جز سال اول ازدواجمون اینطوری یهویی تصمیم نگرفته بودیم. سامان هم همون موقع زنگ زد و گفت خواهر کوچیکم برای جمعه شب از ما دعوت کرده بریم خونشون، هفته قبلش هم دعوت کرده بود و ما به بهانه ای رد کرده بودیم، اینبار هم هیچکدوممون تمایلی نداشتیم بریم (دلایل خودمون رو داریم که اگر شد به وقتش توضیح میدم)، منم همون موقع پیشنهاد شمال رفتن رو مطرح کردم که بهونه خیلی خوبی هم بود برای نرفتن و‌ سامان هم کلی از پیشنهادم استقبال کرد و بعدش هم زنگ زده بود به شوهرخواهرم گفته بود ما راهی رشت هستیم و ایشالا یه فرصت دیگه (ظاهرا شوهرخواهرم یکمی هم ناراحت شده بود). 

خلاصه که اینطوری شد که تند تند وسایلو جمع و جور کردم و چهار پنج ساعت بعد یعنی حدود ده شب افتادیم تو جاده، حس خوبی بود این یهویی رفتن. حدودای ساعت سه و نیم نصفه شب هم رسیدیم، البته چند جا وسط جاده توقف داشتیم چون سامان احساس خواب آلودگی میکرد، چایی خوردیم و دوباره راه افتادیم. نگم که مادرشوهر و پدرشوهرم با شنیدن خبر رفتن ما چه ذوقی کرده بودند، دو سه ساعت قبل اینکه برسیم یعنی حدود دوازده و نیم شب، به مامان سامان زنگ زدم و خبر دادم ما داریم میایم. مادرشوهرم که فکر میکرد الکی میگم، آخه کلا زیاد اهل شوخی و سر به سر گذاشتنای اینجوری هستم، اصلا باورش نمیشد، اصلا تصور نمی‌کرد با شرایطی که داشتم، فردای روز عمل نیلا اونم بعد هفت ماه دوری ازشون برم اونجا.  

در هر حال حدود دو روز و نیم اونجا بودیم،  سمت فومن رفتیم و آستانه اشرفیه و روستای چارده تو جاده لاهیجان، اما خب اونقدرها هم به گشت و گذار نگذشت، هم فرصت خیلی کم بود هم من و سامان به قدری از این بدوبدوهای اخیر و این دکتر اون دکتر رفتن خسته بودیم که ترجیح می‌دادیم کل روز رو بیرون نباشیم. تو خونه موندن هم کنار عزیزان دلم یعنی مامان و بابای سامان به همون اندازه بیرون رفتن برام شیرین و لذت بخش بود.‌ طفلک مادرشوهرم هم با وجود مربضی همیشگیش، تا تونست بهمون رسید. خدا خیرش بده. انقدر اون دو روز خوراکی خوردم که یهویی دو کیلو تو سه چهار روز اضافه کردم! بیخیال دیابتم شدم و گفتم بذار اون چند روز خودمو از غذاها محروم نکنم و بذارم برای بعد برگشتن اما خب سعی کردم حداقل شیرینی جات زیاد نخورم. دستگاه قند خون هم همون روز حرکت از تهران خریده بودم و روزی چند بار قند خونمو تست میکردم اما خب آخرشم نفهمیدم وضعیتم چطوره، عددها رو هر بار به جور نشون میداد، منم چند بار پشت سر هم میگرفتم که مطمین شم دستگاه درسته اما عددها همش تغییر میکردند، در حالیکه میگن دستگاه خوبی هم هست... خلاصه که هنوزم درست نمی‌دونم دیابتم در چه حده. رعایت سفت و سخت هم نمیکنم‌، یه وقتها میگم شاید اصلا دیابت ندارم، اما بعد یه سری عدد بالا تو دستگاه میبینم که حالم گرفته میشه. خلاصه که فعلاً سردرگمم.
در هر حال بعد دو روز و ‌ اندی، یکشنبه عصر با یه عالم خوراکی و ترشی و غذاهای مادرشوهرم در حالیکهاز ناراحتی بابت جدایی اشکم دم مشکم بود، با پدرو مادر سامان خداحافظی کردیم و برگشتیم. چقدر اونجا حال دلم خوب بود. کاش هیچوقت مجبور نبودم برگردم تهران...خدا سایه این دو نفر رو بر سرم نگهداره. خیلی برام عزیزند.
اینم بگم که چهارشنبه پنج آبان که عروسی پسرخاله سامان بود و طبیعتاً ما تهران بودیم، دلم بدجور تو اون مراسم بود. راستش به شدت پشیمون شده بودم که چرا هفته قبلش رفتیم رشت و این هفته که جشن بود نرفتیم، به شکل عجیبی حسرت می‌خوردم، با خودم گفتم حالا هفته قبل رفتی کاش این هفته رو هم میرفتی و به جشن می‌رسیدی، تو که کرونا گرفته بودی و هنوز ایمنی داشتی و خطر زیادی برات نداشت.جشنش هم که مختلط بود و کلی تنوع داشت. من تا الان عروسی مختلط نرفته بودم و دوست داشتم ببینم چطوریه، خیلی حیف شد و بینهایت پشیمون شدم، هنوزم دلم میسوزه.
درست روز جشن عروسی از صبح تا شش عصر اداره بودم ‌و مشغول کار و تهیه یه گزارش خیلی سخت، انقدر هم اونروز تو اداره اذیت شدم و حاشیه داشتم و از شدت ناراحتی و بعضی رفتارهای اطرافیان گریه کردم که همش فکر میکردم اگر اون روز رو مرخصی گرفته بودم و رفته بودیم رشت، اونهمه اذیت نمی‌شدم. همش با خودم میگفتم کاش هفته قبلش نمیرفتم و میذاشتم این هفته که عروسی هم بود‌‌، بخصوص که کادوی عروسی رو هم در هر حال به مادرشوهرم داده بودم که به عروس و داماد بده و عملاً هزینه هم کرده بودم. حالا که دیگه گذشت اما مطمئنم حالا حالا ها  بابت نرفتن به این جشن دلم میسوزه...
دیگه اینکه هفته آینده روز دوشنبه نوبت غربالگری دومم و تست اکوی قلب بچمه، ایشالا که به خیر بگذره.
امروز ۱۲ آبان هم تولد خواهرزادم عسله. تصمیم گرفتم کاری به قطع رابطه با خواهرم نداشته باشم و براش کادو بخرم، به هر حال اون دختر الان ۱۴ سالشه و شخصیت مستقل خودش رو داره و منم خیلی دوستش دارم، خیلی دختر خوب و باادبیه، گاهی هم تو واتس آپ ارتباط داریم، نمی‌خوام به خاطر اختلاف با خواهرم، دل اونو بشکنم و تولدشو نادیده بگیرم. البته که مطمئناً یه جشن یا مهمونی براش میگیرن و ما هم که معلومه دعوت نیستیم اما من هر دو خواهرزادم رو خیلی دوست دارم و برای آرامش خودم هم که شده دلم میخواد خوشحالشون کنم. احتمالا برای داداشش یعنی رادین هم شده یه کادوی کوچیک میگیرم (که همین دیروز گرفتم، آخه این پست رو به دلیل اینکه وقت کافی ندارم، به تدریج مینویسم و هر روز کاملترش میکنم، همین دیروز موقع برگشت از سر کار رفتم برای رادین هم کادوش رو که راکت تنیس و شطرنج و طناب بازی بود خریدم)، هرچند تولد رادین که اردیبهشت امسال بود هم باز ما ‌دعوت نبودیم که البته وقتی با یکی قطع رابطه می‌کنی کاملا طبیعیه که تو مهمونیت دعوتشون نکنی، منم انتظارشو داشتم و اصلاً برام مهم نبود، اما تولد نیلای من یک آذر هست و چون دلم رضا نمیده مادر و خواهرم رو دعوت کنم و خواهر بزرگم رو دعوت نکنم (صددرصد هم که در حالت قطع رابطه نمیتونم دعوتش کنم وقتی کلاً از هم جدا هستیم)، این شد که تصمیم گرفتم خونه خودمون مهمونی نگیرم و کیک بگیرم و سرزده برم خونه مادرم.... البته مادرشوهرم اینا به احتمال قوی از رشت میان و جداگونه با حضور اونا و سونیا تولدش رو تو خونه خودمون میگیریم اما به خاطر اینکه اگر خانواده خودم رو جداگانه دعوت کنم، مریم رو نمیتونم بگم و به خصوص به خاطر  نبودن بچه هاش و اینکه دلشون بشکنه، احساس خوبی از اینکار بهم دست نمیده، تصمیم گرفتم همون‌طور که گفتم جشن تولد نیلا رو تو خونه خودمون فقط با حضور خانواده شوهرم (و شاید هم حضور پرستارش و خانوادش) بگیرم و خانواده خودم رو خونه خودمون دعوت نکنم و در عوض کیک بگیرم و سرزده برم خونه مادرم و احتمالا اونجا غذا از رستوران بخریم و یه جشن کوچیک هم اونجا بگیریم. اینجوری مجبور نمیشم همه رو خونمون دعوت کنم به جز مریم و خانوادش رو، با اینکه خودش سر تولد پسرش درست همینکارو کرد و ما دعوت نبودیم که البته اصلا هم انتظاری نمیرفت با اون اتفاقات پیش امده دعوت باشیم، اما من ازم برنمیاد همچین کاری، به احتمال زیاد تولد عسل هم یه برنامه ای واسه پنجشنبه داره که قاعدتاً ما نیستیم، اما من نمیتونم مثل خودش رفتار کنم، واسه همین ترجیح میدم کلاً برای خانواده خودم خونه خودمون مهمونی نگیرم و برم خونه مامانم.
به هر حال من برای دل خودم واسه تولد عسل و همینطور برای داداشش هدیه میگیرم، کلاً از هدیه دادن و خوشحال کردن بقیه لذت میبرم حالا هر کی میخواد باشه، اما خب اگر عزیزانی که دوستشون دارم رو با هدیه خوشحال کنم، قطعا خودم از اونا هم بیشتر هم خوشحال میشم.
خب اینم خلاصه ای از اخبار این چند وقت.
زیاد دل و دماغ بروز کردن وبلاگم و نوشتن رو ندارم. از طرفی انقدر تو اداره و بخصوص تو دولت جدید  کارام زیاد شده و حاشیه های محل کار هم زیاده که مثل قبل نمیتونم از محل کارم، پست بنویسم و وبلاگم رو به روز کنم. این پست رو هم با گوشی و با بدبختی از تو خونه نوشتم به احترام اون چند نفر خوانند ای که همیشه دنبالم می‌کنند و همراهمند، اما نمی‌دونم کی دوباره حال و هوای نوشتنم برگرده و شرایطش برام فراهم بشه. همین پست رو هم از شنبه همین هفته شروع کردم به نوشتن و تازه امروز چهارشنبه تمام شده و دارم منتشرش میکنم، یعنی در این حد سخت شده برام نوشتن....
سعی میکنم اگر شرایط نوشتن تو وبلاگم نبود تو اینستاگرامم بنویسم، البته تو پیج خصوصیم، تا چی پیش بیاد.... 

دیابت بارداری!!!!

خب خدا رو شکر فهرست مشکلاتمون کامل شد! قند بارداری هم گرفتم!!! مسخرست! من که سر بارداری دومم اونقدرها هم پرخوری نکردم، کرونا داشتم و اشتهام هم که سه ماه اول تعریفی نداشت....فقط یادمه چون همون اوایل که متوجه بارداریم شده بودم، حتی اگه غذا هم به اندازه کافی و حتی زیاد میخوردم، باز شدیداً احساس خالی بودن معده و ضعف شدید داشتم، مجبور بودم برای رفعش 24 ساعته خوراکیهایی مثل چوب شور و بیسکوییت ترد و چیپس و پفک بخورم، میدونستم ضرر داره اما تنها چیزی بود که میلم میشد و تازه حالمو هم بهتر میکرد. ترشی هم خیلی زیاد میخوردم، حتی یادمه از همه مدل بیسکوییت و شکلات هم بدم میومد حتی رطب و خرما که عاشقش بودم هم نمیخوردم، یعنی شیرینی جاتی در کار نبود، برنج و سیب زمینی و... هم  که زیاده از حدش میتونه باعث قند بشه خیلی محدود می‌خوردم، دیگه نمیدونم از کجا و چطور قند گرفتم. البته تو برگه آزمایش خوندم که قند من فقط کمی از حد نرمال بالاتره، مثلاً باید عددش در حالت ناشتا  حداکثر 90 باشه، اما مال من 95 بوده، اما خب مثلاً عدد 85 رو هم میگن لب مرزه و باید احتیاط کرد، با این اوصاف قند

 95 در حالت ناشتا زیاد جالب نیست (در حالت سیری‌ و غیر ناشتا قطعا خیلی بالاتر میره و تا 150 و 160 و بالاتر هم می‌تونه برسه) .  دکترم دستور داده رژیم مخصوص با کلی محدودیت از نظر مصرف مواد قندی و نشاسته ای بگیرم چون معمولاً اواسط بارداری و اواخرش قند خون بطور معمول در اکثر زنان باردار افزایش پیدا میکنه با این اوصاف اگر از الان جلوش رو نگیرم خیلی خطرناک میتونه باشه....

جالبه دیروز که مطب دکتر اصلی خودم که نیلا رو هم پیش اون زایمان کردم مراجعه کردم، به شوخی در جواب دکتر که میگفت بچت هم که پسره گفتم، دیدید خانم دکتر الکی الکی حامله شدم، الکی الکی هم پسردار شدم!یهو بی مقدمه در جواب حرف من گفت "الکی الکی هم قند بارداری گرفتی!!!" قلبم ریخت، به دکتر گفتم "شوخی میکنید؟" که دوباره حرفشو تکرار کرد، منم  بااینکه از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شده  بودم اما با یه  لحن شوخی گفتم "خانم دکتر اینطوری خبر نمیدند که! آدم سکته میکنه که!" خلاصه که اینم از این! موقع نیلا تیروئید بارداری گرفتم، سر اینم دیابت!

جالب اینکه این آزمایشی که دادم واسه 15 شهریور هست! انقدر که گرفتار عملهای نیلا و دنگ و فنگهای دیگه زندگی بودم، نتونستم به موقع به دکتر مراجعه کنم و آزمایش رو نشون بدم! یعنی الان حدوداً یکماه و نیم از روزی که این مقدار قند رو داشتم گذشته و خدا میدونه الان در چه وضعیتی باشم..برعکس اوایل بارداری که اصلاً شیرینی جات نمیخوردم و با این وجود قند بارداری گرفتم، همین یکماه و نیم اخیر تا بخوای، شیرینی و کیک و حلوا و خرما و شل زرد و ... خوردم. خدا کنه اوضاعم از همون یکماه و نیم پیش خیلی هم بدتر نشده باشه.

حالا دکتر کلی رژیم غذایی داده و گفته حتماً باید دستگاه اندازه گیری قند خون بخرم و روزی چهار بار، ناشتا و یکساعت بعد غذا قند خونمو چک کنم و یادداشت کنم و اگر دوباره آزمایش دادم و با وجود این رژیم شرایطم بهتر نشده باشه، درمان دارویی و انسولین رو شروع کنم!

اینم از مشکل جدید ما! هر دم از این باغ بری میرسد! خدا کنه با همون رژیم مشکلم حل بشه و کشدار نشه. 

نیلا خانم هم فردا باید دوباره بره اتاق عمل برای برداشتن بخیه چشم راستش که یکماه پیش عمل کرده! ایشالا این که بگذره، سلسله عملهاش تموم میشه اما دکتر گفته به احتمال قوی باید چند سالی یه عینک خیلی ظریف استفاده کنه تا شماره دو تا چشمش با هم برابر بشه، احتمالاً تا سن مدرسه و شایدم نه و ده سالگی.....از الان عزا گرفتم چطوری میتونم وادارش کنم عینک بزنه. حالا خدا رو چه دیدی، شایدم یهویی دکتر گفت عینک نمیخواد اما بعید میدونم اینطوری بشه، آخه خود دکتر گفت به احتمال قوی لازم بشه، حالا قراره فردا زیر بیهوشی نمره چشمش مشخص بشه. خدا به خیر بگذرونه...

از خودم هم بخوام بگم، حال و روزم از نظر جسمی و روحی هیچ تعریفی نداره، درد شونه و کتف و گردن امانم رو بریده، اگر شبها یا حتی روزها سامان ماساژم نده، رسماً نمیتونم بخوابم.مسکن هم که نمیتونم بخورم. نمیدونم این درد لعنتی از کجا شروع شد، اما دیوونم کرده. این دردها رو باز با بدبختی میشه تحمل کرد اما امان از درد روح که درمانش به این راحتیها نیست، فقط و فقط گذشت زمان میتونه تسکینش بده اما اثر و ردش شاید هیچ وقت از بین نره. شرایطم تو محل کار خیلی خیلی سخت شده، فشار کاری خیلی زیاده و حاشیه هم به تبعش زیاد... 24 ساعته باید کارتو توجیه کنی و یه کاری کنی همه ازت راضی باشند. خلاصه که واقعاً شیفتی اومدن غنیمت بود که درست همزمان با بارداری من تموم شد رفت پی کارش! فعلاً که شرایطم محیط کارم هیچ راضی کننده نیست.

پسرکوچولوم تکون زیادی نمیخوره، گاهی یه سری حرکتهای کوچولو تو شکمم بخصوص قسمت بالای شکم احساس میکنم و  با خیال اینکه تکونهای بچهمه کلی قربون صدقش میرم، اما بازم

نمیتونم صددرصد مطمین باشم که به بچم مربوط میشه یا نه، البته دکترم گفت طبیعیه هنوز حرکتشو حس نکنی اما به هر حال وقتی حرکتی رو حس نمیکنم، یه خورده نگران میشم بابت سلامتی طفلکم. قراره 15 آبان غربالگری مرحله دوم که سونوی آنومالی هست و همینطور اکوکاردیوگرافی قلب جنین رو انجام بدم، انشالله نتیجه اونا هم خوب باشه و همه چی به خیر بگذره.

همزمان با همه این درگیریها، به روانشناس نیلا و همینطور به مشاوره زوج درمان خودمون پیام دادم که هفته آینده بهمون وقت بدند، یعنی هم برای نیلا و هم برای رفع مشکلات من و همسرم. البته دو تا دکتر متفاوتند، کلی هم کنار هزینه های اصلی و سونو و آزمایش و...، هزینه این جلسات مشاوره آنلاین میشه، اما باید انجامش بدم.

 فکر میکنم تا بچمون به دنیا نیومده باید خیلی از این مشکلات و اختلافات رو حل و فصل کنیم. بزرگترین آرزوی من اینه که بتونم بچه هام رو در نهایت صلح و آرامش بزرگ کنم و فردا روز به خودم افتخار کنم که براشون چیزی کم نذاشتم، فعلاً از خودمون و رابطمون خیلی راضی نیستم، با اینکه عشق و علاقه و محبت زیادی در زندگیمون جریان داره اما کشمکش و دعوا هم کم و بیش زیاده، نهایت تلاشم اینه که بتونم یه رابطه آرومتر و با ثباتتری رو با همسرم داشته باشیم تا بچه هامون در محیط خوب و آرومی بزرگ بشن انشالله. 

روزهام خوب نمیگذره، دوست دارم از این روزهایی که برای بار آخر مادرشدن رو تجربه میکنم لذت ببرم اما انقدر حاشیه های دور و برم و فشار کاری زیاده و پیگیری های مختلف پزشکی و درمانی هم دارم که نمیشه. اما نمیذارم اینطوری بمونه، ایشالا با گذشت زمان همه چی بهتر بشه، قطعاً خدا همیشه با من بوده و  هست و حواسش هر لحظه به منه. همین دیشب تو مسیر رفتن به مطب دکتر به سامان میگفتم احساس میکنم خدا نظر خاص و ویژه ای به من داره و با اینکه بنده خوبی براش نبودم، اما در حق من کم خدایی نکرده.... میدونم که اینبار هم هوامو داره و کمک میکنه از این روزها به سلامت عبور کنم. 

علاوه بر کامنتهای پست قبلی، کامنتهای دو پست قبلی رو ( پست الهی به امید تو) رو هم با تاخیر خیلی زیاد تایید کردم، واقعاً این مدت فرصت نشده بود شرمنده ام از دوستان عزیزم. خدا میدونه  که این کامنتها چقدر برام ارزشمنده....



نفس راحت...

قبل از هر چیز بگم متاسفانه انقدر این روزها گرفتارم چه در محیط کار و چه بیرون اون بخصوص با پیگیری‌های پزشکی و... که وقت نشد کامنتهای پرمهر شما رو در پست قبل پاسخ بدم، فقط چندتاش رو جواب دادم و تایید کردم، ایشالا تا شنبه که برم اداره و از سیستم اونجا استفاده کنم، باقیش رو هم پاسخ میدم.

جواب آزمایشم به لطف خدا خوب بود. خیلی خیلی عذر میخوام که نگرانتون کردم، نمیدونید اون روز که پست قبل رو نوشتم چه حالی داشتم، دست و پام سست شده بود، از شدت اضطراب حتی نمی‌تونستم زیر لب دعا کنم.‌ تمام طول مسیر از سر کارم تا آزمایشگاه رو تایپ میکردم چون ترجیح میدادم حس و حالم تو اون لحظات ثبت بشه. چهل دقیقه هم تو یه فضای سبر روبروی آزمایشگاه به تایپ کردن ادامه دادم تا آخرش رفتم داخل، دم آسانسور انقدر حالم بد شد که نمیتونستم منتظر بایستم بیاد پایین، همونجا بزور یه تیکه شیرینی گذاشتم دهنم، با خودم گفتم خدای ناکرده خدای ناکرده اگه موردی باشه قطعاً غش میکنم، بهتره از الان به فکر فشار خون پایینم باشم. پشت کانتر که رفتم و میخواستم جوابو بگیرم، حالم از همیشه بدتر بود، وقتی جواب رو بهم دادند و گفتند مشکلی نیست، بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد و خیلی جلوی خودمو گرفتم که اشکام نریزن پایین. ناخوداگاه چندبار گفتم خدا رو شکر خدا رو شکر. انگار رو ابرها بودم، خون تو پاهام جریان پیدا کرد، جون به تنم برگشت...خانمی که جوابو به من داد گفت با احتمال 95 درصد پسره. به خدا که دیگه برام اون موجود زنده توی دلم عزیزترین موجود عالم بود و جنسیتش که چی باشه فرق نداشت. فقط سلامتش بود که مهم بود، جوابو که گرفتم و اومدم بیرون، تو طول مسیر مدام با پسرکم حرف میزدم و براش زیر ماسک با صدای نسبتاً بلند آواز میخوندم که "پسر پسر قند عسل" و قربون صدقش میرفتم، دوباره داشتم مادر میشدم و چه توفیقی بالاتر از این؟ خدا رو شکر کردم بابت نعمتش و وجودم غرق آرامش و لذت شد.  سر راهم دو تا جعبه شیرینی خریدم، یکی به نیت پرستار نیلا و یکی هم برای همکاران خانمم سر کار، چند تا دونه هم تو مشما برای خوردن خودمون خریدم و با کلی انرژی که انگار اصلاً تمومی نداشت رفتم خونه. پرستار نیلا هم که شنید، خیلی خیلی خوشحال شد، خیلی خانم خوب و خوش قلبیه و کلی برای سلامتی بچم دعا کرده بود، وقتی هم که متوجه شد بچم پسره ذوقش چند برابر شد، گفت خیلی دوست داشته دومی پسر باشه که به قول معروف جنسم جور باشه و کلی از مزایای پسر داشتن تعریف کرد. خودش یه پسر 26 ساله داره که اتفاقا یکساله نامزد کرده.
الهی شکر، خدایا این استرس و نگرانی رو برای هیچ مادری نخواه، اگر فرزندی عنایت میکنی، صحیح و سلامتش رو بده.
برای عصر همون روز ساعت شش از قبل وقت دکتر گرفته بودم، اما منشیش زنگ زد که اگه میتونی زودتر بیا چون خانم دکتر مریض نداره و میخواد بره، منم خب قرار بود اول سامان برسه نیلا رو ازم تحویل بگیره و پیشش بمونه تا من برم دکتر و برگردم که دیگه منشی دکتر گفت زودتر بیا چون دکتر میخواد بره. دیگه وقتی اینطوری شنیدم مجبور شدم با عجله و هول هولکی نیلا رو حاضر کنم و با خودم ببرم مطب، بماند که چقدر دعا کردم بچم تو مطب همکاری کنه و اذیت نکنه که خدا رو شکر همین هم شد و نیلا توی مطب انقدر پیش مراجعینی که نشسته بودند شیرین زبونی کرد که همه عاشقش شده بودند. حالا یبار هم باید به روال سابق از شیرین کاریهای دخترم بنویسم، درسته که تازگیها اینجا همش راجب یه سری رفتارهاش گله میکنم اما خداییش بچم بی نهایت هم شیرین و  بامزست و خیلی وقتها از وجود و حضورش فوق العاده لذت میبرم. یه وقتها سر کار که هستم کلی دلم براش تنگ میشه. حالا بزودی در  مورد حرفها و شیرین زبونیای  نیلا به روال سابق یه پست میذارم که به یادگار بمونه از روزهایی که با بعضی رفتارای بدش و لجبازیاش دیوونم می‌کنه و همزمان با یه سری حرکات و رفتارهای بامزه و دلبرونش دلبسته و مجنونش.
خلاصه که جواب تست سل فری رو که به دکتر نشون دادم اونم تایید کرد که خوبه و مشکلی نیست اما گفت با توجه به عدد nt که یه مقدار بالاست، حتماً حتماً باید آنومالی اسکن یا همون سونوگرافی 4 بعدی و بخصوص اکوکاردیوگرافی قلب جنین برای بررسی سلامت قلب بچه تو هفته هجدهم انجام بشه. قراره این دو تا رو از اوایل آبان تا حداکثر 15 آبان انجام بدم، البته این دکتری که رفتم دکتر اصلیم که سر نیلا هم پیشش میرفتم و با همون هم زایمان کردم نبود، یه دکتر نزدیک خونمون پیدا کردم که ترجیح دادم کنار دکتر اصلی خودم که به خونمون دورتره، تحت نظر اینم باشم واسه احتیاط که البته فهمیدم در عمل ممکن نیست، چون این خانم برام سونوگرافی و اکوی قلب جنین نوشت و دکتر اصلیم که چند روز دیگه پیشش میرم هم قطعا همینا رو می‌نویسه، حالا دفعه بعد اگر لازم شد و بخوام مجدد به همین دکتر نزدیک خونمون که دم دست تره مراجعه کنم، جواب این سونو و تست رو رو هم باید با خودم ببرم، اما چون دکتر اصلیم این نیست، و من با دستور اون دکتر  اصلی خودم، سونوی بعدیم رو انجام میدم، دیگه نمیتونم دوباره برم پیش این جدیده، چون بالای برگه آزمایش یا سونو اسم دکتر رو مینویسه و من بر اساس نسخه هر کدوم از دکترها تستها رو انجام بدم، بالای برگه جواب، اسم همون دکتر قید میشه و هیچ دکتری نمیتونه اینو بپذیره که سونو یا آزمایشی رو چک و بررسی کنه که بر اساس دستور پزشک دیگه ای اونم همزمان با خودش گرفته شده. خلاصش که نمیتونم همزمان تحت نظر دو تا دکتر باشم و در نهایت برای زایمان پیش دکتر اصلی خودم برم، تقریبا هیچ دکتر زنانی دوست نداره یه به مادر باردار رو تحت نظر داشته باشه بدون اینکه خودش زایمانش رو انجام بده...خلاصه که دیگه پیش این دکتر جدید به احتمال قوی نمیرم، مطبش درست کنار خونمون بود و اگر میشد تحت نظر این هم به طور همزمان با دکتر  اصلی خودم باشم خیلی خوب میشد، حیف که دیدم در عمل نمیشه.
حالا با توجه به بالابودن عدد nt تو غربالگری اول، بررسی قلب بچه یا همون اکوکاردیوگرافی و همینطور سونوگرافی چهاربعدی خیلی ضروریه، بابت اونا هم کمی نگرانی دارم اما مهمترین آزمایش همین سل فری بوده که شکر خدا خیالم از بابتش راحت شده، ایشالا که قلب بچم و اعضای بدنش هم که توی سونوی چهاربعدی مشخص میشه همگی سلامت باشه. آمین. همچنان منو از دعاهای خیرتون بی بهره نذارید عزیزانم.

و اما بشنوید از نحوه خبر دادنم به همسرم‌. همون شب بعد اینکه جواب آزمایش رو به دکتر جدیده نشون دادم، با نیلا خوش و خرم و خندون رفتیم پارک نزدیک خونمون و بچم کلی بازی کرد، بعد هم سامان از سر کار اومد دنبالمون، تصمیم گرفتم بازیش بدم، میدونستم که چقدر شنیدن خبر پسردار شدنش خوشحالش میکنه، اول از خوب بودن جواب آزمایش و سلامت بچه پرسید بعد هم از جنسیتش، بهش الکی گفتم دختره، احساس کردم یه کم جا خورد اما تمام تلاشش رو کرد به روی خودش نیاره، گفت خب خدا رو شکر، اما حس کردم رفت تو فاز سکوت و بی انرژی شد، وقتی بهش گفتم چیه ناراحت شدی؟ گفت نه، برای چی ناراحت بشم؟ گفتم قسم بخور، قسم خورد که نه اصلاً فقط خسته ام و از صبح زود سر کار بودم.... اولش ناراحت شدم وقتی دیدم یه مقدار دمغه اما بعد فکر کردم چطور تو برای بچه اول اول از همه از خدا سلامتیش رو میخواستی و بعد میگفتی اگر صلاحه بهم دختر بده، حتی سر بچه دوم هم ترجیحت دختر داشتن بود حالا که اون دلش پسر میخواسته و این خبرو بهش میدی انتظار داری پشتک بارو بزنه، اونم بعد یه روز سخت سر کار...البته بازم میگم طفلکی فقط رفت تو فاز سکوت و به نظر کمی دمغ میرسید اما هر بار میگفت چیزی نیست و خسته ام و اصلاً از اون بابت که فکر می‌کنی نیست اما خب به هر حال من همسرمو میشناسم دیگه و میدونستم ته دلش یکم حسرت خورده. کلی ذوق داشتم زودتر برسیم خونه و با دادن خبر واقعی سورپرایزش کنم. دیگه وقتی رسیدیم خونه و لباسامونو درآوردیم، تند تند و یواشکی شروع کردم به آماده کردن چای و شیرینی و میوه و اسنک که روی میز بچینم، کنارش هم روی یه برگه، از طرف پسرمون یه نامه برای باباش نوشتم با این محتوا که «بابا جونم خیلی دوستت دارم، تو قهرمان زندگی من و نیلا هستی، من و آبجی نیلا همیشه عاشقتیم.از طرف پسرت»...نامه رو هم گذاشتم روی میز بین ظرف میوه و شیرینی، گلدون خشکلی رو هم که به تازگی خریده بودم (گل قاشقی) گذاشتم روی میز. (این گل رو روز قبلش به عنوان هدیه برای خودم خریده بودم تا روحیه خرابم که به خاطر رفتار خانوادم و گیردادنهای بیخودی مدیرم به وجود اومده بود، بهتر بشه که البته تأثیر هم داشت) سامان هم تو این فاصله که من میز رو میچیدم، رفته بود حموم، نیلا هم از خستگی روی زمین خوابش برده بود و خلاصه فرصت کافی داشتم. از میزی که خیلی تند و با عجله چید‌م کلی عکس گرفتم و یه فیلم هم گرفتم و روش توضیح دادم که سامان فکر میکنه بچمون دختره و الان میخوام بهش واقعیتو بگم.... (البته در هر صورت من تصمیم داشتم اگر جواب آزمایش خوب بود جشن بگیریم و من شام بدم اما با مشخص شدن جنسیت قطعی و اینکه میدونستم سامان چقدر خوشحالتر میشه، مطمئن بودم جشن خیلی بهتری هم میشه). سامان از حموم اومد بیرون  و یراست رفت تو اتاق خواب که لباسشو بپوشه، بهش گفتم چنددقیقه دیگه از اتاق بیاد بیرون تا همه چی آماده باشه...وقتی که درو باز کرد که بیاد بیرون، دوربین گوشیمو روشن کردم و شروع کردم ازش فیلم گرفتن، اولش از دیدن میز کلی ذوق کرد و بعد هم نامه رو برداشت که بخونه... وقتی به خط آخرش رسید که نوشته بودم "از طرف پسرت" یهویی چشماش گشاد شد و با تعجب و یه لبخند گنده روی لبش گفت "پسرت؟ داری شوخی میکنی؟ الان این راسته یا اونی که تو پارک بهم گفتی؟" منم گفتم حرف الانم راسته..بغض گلوشو گرفت و اصلاً نمیتونست حرف بزنه، برگشت گفت به خدا برای من فرقی نمیکرد و همونطور که نیلا عشق و نفس منه، اگر دومی هم دختر بود باز همینطور میشد.من گفتم میدونم اما حس کردم با شنیدن دختر بودن دومی یه خورده دمغ شدی، گفت به خدا خیلی خیلی خسته بودم، اما از طرفی هم خب به هر حال دوست داشتم جنسم جور باشه و پسر هم داشته باشم و ته دلم کمی امید داشتم و شاید یه کوچولو اون لحظه که اونطور گفتی حس ناراحتی بهم دست داد اما خدا شاهده اگر هم دختر بود عزیز دلم بود و همه عشقم میشد و برام فرقی نداشت؛ سلامتش از همه مهمتر بود. چه خوب شد ازش فیلم گرفتم، یادگاری خوبی میشه برامون. بعد هم که شروع کردیم به خوردن خوراکیها، اما سامان گفت زیاد نمیخوام بخورم چون تو دیشب بهم گفتی اگر آزمایش خوب باشه امشب میخوای شام بدی و نمی‌خوام سیر بشم، میخوام هر چی دوست دارم سفارش بدم، منم گفتم اشکال نداره عزیزم، هر چی خواستی و هر قدر خواستی سفارش بده نوش جونت. اما خب در نهایت شرایط طوری پیش رفت که قرار شد اونشب غذا از بیرون نگیریم و بذاریم برای یه شب دیگه، چون سامان دید که از شب قبلش که فسنجون درست کرده بودم، یه عالم خورشت مونده و گفت بیا امشب همینو بخوریم و فردا شب یا یه شب دیگه سفارش غذا بدیم. خلاصه که اینم از ماجرای سورپرایز شدن سامان...چقدر حال هردومون خوب بود اونشب، فردای اون روز هم همینطور، چقدر آروم بودم، اما خب باز دیشب که زنگ زدم به مامانم، یه کم بحث پیش اومد که باعث شد حالم گرفته بشه اما تمام تلاشم رو کردم که نذارم روحیم دوباره خراب بشه. راستش دلم برای مادرم هم میسوزه، اونم بین بچه هاش گیر افتاده، تقصیر زیادی نداره، اونم خیلی گناه داره به خدا. اما خب راستش ترجیح میدم بیشتر از همه از این به بعد دلم برای خودم و تنهاییهام بسوزه. 

الان که جنسیتش برام محرز شده و جواب آزمایشم هم خوب بوده (البته همچنان بابت جواب سونوگرافی و تست قلبش نگرانم اما عمده نگرانیم این آزمایش بوده که خدا رو شکر رفع شده، انشالله اونای دیگم به خوبی ختم به خیر میشه) شروع کردم به صحبت کردن با پسرم، کلی هم ذوق دیدنش رو دارم. شرمندشم که این مدت چه از نظر جسمی و بیماری و ... چه از نظر روحی انقدر اذیت شدم که ناخوداگاه به اونم منتقل کردم، امیدوارم منو ببخشه. از خدا میخوام که با وجود همه این سختیهایی که کشیدم، بچه آروم و خوبی به دنیا بیارم و زندگیمون با حضورش هزار برابر قشنگتر بشه. از ته ته دلم هم برای همه آرزومندان دعا میکنم به حاجت دلشون برسن و چشمشون به قدوم یه فرزند سالم و صالح روشن بشه. الهی آمین.
پست نوشتن امروز خیلی برام سخت بود اما از اونجاییکه اون روز خیلی نگرانتون کردم، گفتم هر طور عست، حتماً یه خبری از خودم بدم. راستش اون روز که جواب رو گرفتم انقدر گرفتاری پیش اومد که نشد همون موقع پست بنویسم و افتاد برای امروز، شرمنده ام.... 
ممنونم بابت همه دعاهای خیر دوستان روشن و خاموش، و اونایی که اینجا یا تو اینستاگرام به من پیام دادند، یا حتی اونایی که کامنت نذاشتند اما مطمئنم ته دلشون دعام کردند.

دوست داشتم موضوعات دیگه ای رو  هم مطرح کنم اما متاسفانه الان که سر کارم انقدر سرم شلوغه که همین مطلب رو هم به زور نوشتم و تازه انقدر هم طولانی شد. خوشحالم که اینجا هستم و بین همه تنهاییهام میتونم به این محیط و به شما پناه ببرم. 
حالم خوبه و آرومم. الهی شکر...

الهی به امید تو...

دیروز که از سر کار برگشتم و پرستار نیلا آماده شد که بره خونش، نیلا دم آسانسور تو راهرو انقدر جیغ زد و گریه کرد که کشون کشون و با زور کشیدمش تو خونه و درو قفل کردم چون به هیچ عنوان بدون قفل کردن در نمیتونستم و هیچوقت هم نمیتونم مانع رفتنش به راهرو و جلوگیری از اون سر و صدای وحشتناکش ساعت دو و نیم ظهر بشم. در که قفل شد انقدر جیغ زد و گریه کرد و پرستارش رو میخواست و التماس میکرد درو براش باز کنم که مستأصل و دیوونه شده بودم، به خدا قسم هیچ چیز این بچه از کوچیکی تا الان حتی عمل چشمش و یبوست وحشتناکش و مشکلات نوزادیش، اندازه این جیغ کشیدنهای بی دلیل و لجبازیهای افراطی این یکسال اخیر که هیچ جوره و با هیچ ترفندی از تشویق گرفته تا تنبیه و... اصلاح نشد که نشد، منو آزار نداد...میزان زجر و عذابی که من به این دلیل متحمل شدم با هیچ کلمه و جمله ای قابل توصیف نیست، تا کسی جای من نباشه و تجربه منو نداشته باشه نمیتونه درکم کنه... هر راهی رو من و سامان امتحان کردیم، جواب نداد که نداد، برای همین  رفتارش و البته یه سری وسواس های دیگش به روان درمانگر مراجعه کردیم که فعلا هم جلسات متوقف شده و اتفاق خاصی هم نیفتاده اما حتماً هفته دیگه دوباره شروع میکنیم... همه این رفتارها بعد اون مهمونی کذایی افطار که همسایه واحد بغلی رو دعوت کردیم و دختر کوچیکشون نیلای منو زد و از مبل چند بار پرتش کرد پایین بدون اینکه والدینش تذکر درستی بهش بدند (اینجا زیاد راجبش نوشتم) تو نیلای من به وجود اومد قبلش بچه من اینطور نبود. البته حتی نمیتونم اون بچه همسایه رو مقصر بدونم، به هر حال بین بچه ها قلدری زیاده، یکی زورگوتره و یکی ضعیفتر، اما اینکه چرا دختر من تا این حد تحت تاثیر قرار گرفت که تمام رفتارها و شخصیتش رو تحت الشعاع قرار داد هنوز نمیفهمم. حتما زمینه ای درش بوده، نمیشه انکار کرد اما هر چی بود از اون شب لعنتی شروع شد...یکماه تمام بچم شبا روی همون مبلی که دختر همسایه ازش پرتش میکرد پایین، می‌خوابید . همش نگران این بود که جاشو بگیرند..‌ چی کشیدیم اون روزا.

بگذریم، خلاصه که تمام تلاشم رو کردم خشم شدیدم رو کنترل کنم، رفتم دستشویی که شاید جیغ زدنها و گریه کردنش بدون دیدن من و حضور من آرومتر بشه اما بهتر نشد که بدتر شد... ده دقیقه تو دستشویی موندم، گوشمو با دستام گرفته بودم، آخرش وقتی دیدم همچنان ادامه میده، طاقتم طاق شد و سرمو تو دستام گرفتم و زار زار گریه کردم. بعد چند دقیقه اومدم بیرون و سعی کردم به خودم مسلط باشم و بی تفاوت رفتار کنم اما هیچ فایده ای نداشت. لحظه به لحظه جیغ و گریش بیشتر و بیشتر می شد. دیگه طاقت نیاوردم، چند تا بد و بیراه به اون و بخت خودم حواله کردم و با عصبانیت و یه بغض عجیب زنگ زدم به مادرشوهرم و گفتم با این بچه صحبت کن بلکه حواسش پرت شه و آروم شه، دیگه تحملش رو ندارم. با اونم صحبت کرد اما همچنان با گریه، منم اینور گوشیو زار میزدم، مادرشوهرم فهمید و صدام کرد، گوشیو از بچه گرفتم و با گریه و فریاد، ازش شکایت کردم  که با جیغ و گریه ها و رفتارهای عجیبش منو از پا درآورده و پیرم کرده! به خودم و بچه فحش دادم و آرزوی مرگ کردم. چقدر غصه خورد طفلک...

دیگه بعد از یکساعت مداوم جیغ زدن و گریه کردن آروم شد اما تا شب حال من خوب نشد که نشد. چی بگم خدایا؟ آخه چرا بدترین چیزی که تو هر بچه ای آزارم میداد سرم اومد؟ منی که در برابر خیلی شیطنتهای دیگه بچه ها صبور بودم و بهشون عشق  میدادم فقط جیغ زدنشون آزارم میداد.... همش نیلا رو با بچه های آروم دوستام مقایسه میکنم و حالم بدتر میشه، دست خودم نیست، می‌دونم مقایسه خیلی خیلی اشتباهه، هزار بار تو پیج های روانشناسی خوندم و از دکترها هم شنیدم که هر بچه ای منحصر به فرده و نباید مقایسه بشه با بچه های دیگه، اما چه کنم که وقتی بین همکارها حرف بچه هامون میشه ناخواسته بچه های اونا رو با نیلا مقایسه میکنم، از قد و وزن گرفته تا حرف زدنشون و همین رفتارهای عجیب نیلا که بقیه بچه ها ندارند و حتی برای همکارام هم عجیبه. اینجوری دلم برای خودم و حتی نیلام میسوزه. نسبت به خودم پر از حس ترحم میشم. با خودم میگم چرا هیچ چیز زندگیم راحت و بی دردسر پیش نرفت؟ چرا برای داشتن و رسیدن به هر چیزی بدترین عذابها رو کشیدم؟ همیشه از خدا می‌خوام این حرفها رو پای ناشکریم نذاره. بهش میگم با همه این سختی‌ها انقدر به من لطف داشته که بازم بدهکارشم و طلبی ازش ندارم اما باهاش درددل میکنم و میگم که چقدر تنهام و چقدر اذیت میشم و اجازه بده خودمو خالی کنم، ازش می‌خوام بهم حق بده که گاهی شکوه بکنم و مجازاتم نکنه... بهش میگم منم آدمم، تا یه حدی ظرفیت دارم، ازش میخوام درکم کنه، نوازشم کنه، آرومم کنه...

تو اینهمه بغض و غصه من خانوادم بی تاثیر نیستند که همه با هم سفر میرن و حتی من خبردار هم نمیشم. درسته که اگر مریم خواهر بزرگم جایی باشه من اونجا نمیرم و مادرم هم میدونه، اما حداقل یه تعارف، یا اصلا خبر رفتنشون که بی خبر نباشم یا اصلا مادرم برای دلخوش شدن من ولو به تعارف و دروغ و به ظاهر بگه ما اومدیم اینجا و کاش تو هم بودی ‌ و جات خالیه و ایشالا دفعه بعد با هم و... اما هیچی به هیچی. توقع زیادی دارم؟ آخه بار اول هم نبوده.‌‌

انقدر از پنجشنبه که فهمیدم با هم شمالند و من بی خبر از همه جا میخواستم همون عصر پنجشنبه در حد یکی دو ساعت به مادرم سر بزنم و براش شل زرد نذری ببرم، اشک ریختم و زار زدم که حسابش از دستم خارجه. باز خوب شد که قبل رفتن زنگ زدم و فهمیدم همه با هم یعنی مادرم و مریم و شوهرش و بچه هاش و  خواهر کوچیکم و شوهرش شمالند، وگرنه پشت در میموندم و درد توی دلم خیلی بیشتر هم میشد... من مشکلی با سفر رفتن و خوش بودن اونا ندارم، ایشالا دور هم خوش و خرم و خندون باشند، اما این بار سومه که با هم میرن و من حتی خبردار هم نمیشم. احساس بیکسی و طرد شدن به معنای واقعی کلمه میکنم، نمی‌دونم حسم رو درک میکنید یا نه؟ تمام پنجشنبه و جمعه رو گریه کردم و بیتابی کردم، باز خوب شد شنبه سر کار رفتم و حواسم پرت شد هر چند اونجا هم مدیرم گند زد به حالم. امیدوارم الان دیگه خواهر بزرگم و شوهرش راحت و راضی باشند از اینکه من بی کس و تنها اینجا افتادم و تو تنهایی خودم بدترین روزها رو با وجود کلی مشکلات دیگه میگذرونم. امیدوارم الان دیگه حسابی دلشون خنک شده باشه، چون رفتارهای خواهرم باعث شد که برای همیشه اینطور مطرود بشم و اون بند نازک گذشته هم پاره بشه و رسماً حس کنم دور انداخته شدم و بی کس بی کسم... خدای منم بزرگه. اینطوری نمیمونه، اما شرمنده شوهرم هستم که اینطوری بهش بی احترامی میشه. اونیکه برعکس دو تا باجناقش همشهری ما نبود  و هر جور حساب کنیم حکم غریبه تر و مهمان بودن رو در خانواده و کل فامیل ما داشت. اونهمه عزت و احترامی که تو خانوادش به من میشد، اونهمه عشقی که از طرف همه خانواده و فامیلش نثارم میشد و اونوقت تو خانواده من...شرمنده بچه توی دلم هم هستم که به خاطر اشکها و غصه های این روزهام که دست خودم هم نیست، مدیون و بدهکارشم. حتی شرمنده نیلای عزیزم هستم که درسته در کنار شیرین زبونیاش اذیتم میکنه اما شاید اگر حال دلم خوب بود و انقدر تنها نبودم و دور و برم شلوغ بود و کمکی داشتم در برابرش بیشتر از اینا صبوری میکردم...

 ای داد و ای افسوس... شکر که حداقل همسر و نیلام و این بچه تو دلم رو دارم وگرنه به خدا قسم مردن بهتر از این زندگی بود.

*****  پاراگراف اول این پست رو شنبه هفده مهر نوشتم، اما شاید باورتون نشه، الان که اینها رو می‌نویسم پشت در آزمایشگاه نیلو تو پارک نشستم. بالاخره جواب آزمایش سل فریم آماده شد و اومدم که بگیرم اما قبلش تصمیم گرفتم این پست رو منتشر کنم. این روزها در کنار مشکلات مختلف خانوادگی خودم و عمل چشم نیلا و رفتارهای آزار دهندش،  نگرانی بابت جواب این آزمایش ثانیه ای از نظرم دور نشد و شب و روزم با استرس جوابش گذشت... دیشب پیام اومد که جواب آمادست. الان پشت در آزمایشگاه هستم و می‌خوام برم داخل و جواب رو بگیرم. پاهام سست و بیجونه... قلبم داره از سینم میاد بیرون....انقدر مضطربم که حتی نمیتونم دعا کنم. بدترین حال دنیا رو دارم.  بیتابم و حتی نمیتونم از استرس تایپ کنم.

با همه غصه ها و مشکلات زندگیم، اگر بدونم حال بچم خوبه، قدرت ادامه دادن رو پیدا میکنم، تحمل میکنم، مقاومت میکنم و می‌جنگم چون دلم بهش گرمه، امید و انگیزه جدید زندگیمه. قسمتون میدم به هر چه اعتقاد دارید دعا کنید بچم صحیح و سلامت باشه و سالم و سلامت پا به این دنیا بذاره. دلم به وجود اون خوشه. الان بزرگترین دلگرمی من به جز همسرم و نیلام، این بچه هست و بس. جان عزیزانتون برام دعا کنید...

 این پست رو از موقعیکه از محل کارم به سمت آزمایشگاه برای  گرفتن جواب  آزمایش راه افتادم، از تو ماشین و با گوشیم نوشتم وهمچنان تا پشت در آزمایشگاه به نوشتن ادامه دادم، الان داخل یه پارک درست روبروی درب آزمایشگاه نشستم و وقتی این پست رو ببندم، میرم داخل، میخواستم قبل گرفتن جواب این نوشته رو بنویسم و تموم کنم تا  همه احساساتم اینجا ثبت بشه،

 هر چند میدونم خیلی وقتها کلمات از بیان احساسات واقعی عاجزند. خیلی چیزها به این جواب بستگی داره، شاید حتی مرگ و زندگی من... 

اشکام جاریند، هر کی همین الان پستم رو خوند از ته ته دلش برای این زن دلشکسته و تنها دعا کنه. دعای از ته قلب در حق این دختر تنها... 

خدایا خودمو سپردم به خودت...


همچنان در انتظار جواب

جواب تست سل فری نیومده و من از دل نگرانی دارم میمیرم. سر نیلا هم همین تست رو دادم، اونموقع هم بدجور دل آشوب بودم اما سر این یکی خیلی هم بیشتر شده.شاید به خاطر  مصرف قرصهای اعصابی  هست که تا هفته ده و یازده بارداری  و بدون اطلاع  از حامله بودنم مصرف میکردم و دکترم گفت یکی از اونا خیلی مضر بوده. در هر صورت هر لحظه منتظر تماس از آزمایشگاه هستم. راستش سعی میکنم زیاد با نینی صحبت نکنم، میترسم بهش دل ببندم...خدایا کی میشه جواب این آزمایش بیاد؟ کاش روزا زودتر بگذره.
یادتونه تو پست قبلی گفتم حس میکنم خیلی زود شیفتهای سر کار و نوبت بندی رو برمیدارند؟ درست یکساعت بعد نوشتن پست قبلیم این اتفاق افتاد و الان باید هر روز بریم سر کار! اونم با این وضعیت جسمی و بارداری من و...خداییش عجب شانسی داشتما، همینکه باردار شدم شیفتها جمع شد. البته فکر کنم از یه جهت هم هر روز سر کار اومدن، تو این شرایط روحی و روانی و استرسی که میکشم بد نباشه، اما از نظر جسمی کشش رو ندارم، حداقل الان. تمام مفاصلم درد میکنه و اگر هر شب سامان یک یا دوبار ماساژم نده خوابم نمیبره، حتی مجبور میشم علیرغم میلم و با وجود بارداری استامینوفن بخورم، کاری که اصلاً سر نیلا انجام ندادم، اما وقتی از شدت درد که میدونم بخشیش منشا عصبی هم داره دیوونه میشم چاره ای برام نمیمونه. خلاصه که از این به بعد هر روز میام سر کار، تا قبل این و تو دوره کرونا، بیشتر هفته ها دو روز بیشتر سر کار نمیومدیم و گاهی هم سه روز اما بیشتر از اون نمیشد، حالا باید دوباره به این سر کار اومدن هر روزه عادت کنم....جالبه برام که انقدر حس ششمم قوی هست و تقریباً به هر چی فکر میکنم اتفاق میفته. امیدوارم درمورد یه  سری افکار منفی که مهمتر از این چنین موضوعاتی است، این اتفاق تکرار نشه.

خلاصه که دوشنبه این هفته که دیگه شیفتی در کار نبود که بتونم با همکار دیگه ای جابجا کنم، مجبور شدم مرخصی بگیرم و نیلا رو ببریم بیمارستان برای چک آپ چشم راستش که تازگی عمل کرده، قرار شد تعداد قطره هاش کمتر بشه و فقط یه قطره بمونه و بشه شش ساعت یکبار، باز دوباره یه عمل دیگه هم 28 مهر ماه داره برای کشیدن بخیه چشم راستش که عمل شده، انقدر این بیمارستان رو رفتیم و اومدیم کل مسیرشو حفظ شدم، خدا کنه بتونم بی دردسر عمل 28 مهرش رو پشت سر بذارم ‌ و بعد یه سری چک آپهای آخر بعد 28 ام، فکر کنم پروسه سخت عمل چشم نیلا تا حد زیادی تموم بشه. چیزی که ناراحتم میکنه اینه که دکتر گفت احتمالاً نیلا تا سن مدرسه یا شایدم تا ده سالگی مجبور باشه یه عینک ظریف بزنه تا شماره چشمش ثابت بشه! اونم نیلای من که عمراً حاضر باشه عینک بزنه، خدا می‌دونه چیکار باید بکنیم که همکاری کنه. حالا باید روز 28 مهر که برای برداشتن بخیه ها میره اتاق عمل شماره چشمش هم مشخص بشه! اوف که بیصبرانه منتظرم این دردسرهای مربوط به چشمش تموم بشه.
دیگه اینکه برای نیلا جلسات روان درمانی آنلاین گرفتم که فقط یک جلسش انجام شده و باقی جلسات به خاطر عملش به تاخیر افتاده. یه سری تکالیفی هم دکتر بهمون داده که باید راجب نیلا انجام بدیم اما وقت نشده تمومش کنم، به محض تموم شدن باید جلسه دوم رو هماهنگ کنیم. مشخصاً نیلا یه سری وسواس‌های فکری و عملی(مثل مامانش) و اختلالات رفتاری خاصی داره که حتما باید پیگیری و درمان بشه

خبر دیگه اینکه یکشنبه همین هفته دوازده مهر من و سامان اولین جلسه آنلاین زوج درمانی یا همون مشاوره خانواده رو با یه خانم مشاور و زوج درمان برداشتیم تا شاید یکم فضای خونمون که این چندوقته بدجور متشنج شده با به سری اصلاحات رفتاری از طرف من و سامان آروم بشه، راستش اعصاب و روح و روان من بدجور به هم ریخته و همین باعث شده خیلی با سامان دعوا و کشمکش داشته باشیم، و مدام جلوی نیلا دعوا و داد و بیداد کنیم، بار آخر که همون جمعه شب همین هفته بود، اوضاع بینمون خیلی خراب شد و من یبار دیگه حرف از جدایی زدم (احمقم دیگه می‌دونم، حتی یه درصدم از ته دل نمی‌گم، از شدت خشم و غضب کنترلم رو یک آن از دست میدم و این حرف رو به زبون میارم . صددرصد می‌دونم اشتباهه لطفاً غلط بودنش رو بهم یادآوری نکنید خودم خوب می‌دونم چقدر بده و چقدر می‌تونه موضوع رو لوث کنه)، بعد این بار آخر هر دو برای بار چندم تصمیم گرفتیم پیش مشاور خانواده بریم، اما اینبار مصمم تر از همیشه و منم خیلی سریع وقت گرفتم تا دوباره مثل دفعه های قبل شل نشیم، آخه چند دفعه قبل هم همین تصمیم رو گرفته بودیم و بعد مدتی که فضا آروم شده بود بیخیال شدیم، اینبار دیگه تصمیم گرفتیم حتماً پیگیری کنیم و این شد که اولین جلسه یکشنبه عصر برگزار شد، به نظرم جلسه مفیدی بود اما خب باید همچنان ادامه داد تا ببینیم انشالله نتیجه بخش هست یا نه، بیشترین انگیزه ما هم نیلا و بچه تو راهمون هست که نگرانیم به خاطر دعواها و سروصداهای ما آسیب بببینند، ولو اینکه دقت کردیم هربار من و سامان با هم خوب و خوشیم حال نیلامون هم بهتره...واقعا نمی‌فهمم وقتی من و شوهرم انقدر همدیگه رو دوست داریم و به هم وابسته ایم، چه مرگمونه که انقدر سر هیچ و پوچ دعوا میکنیم.

اینم از آخرین اخبار. ۵ آبان جشن عروسی پسرخاله سامانه و ما هم دعوتیم اما چون رشت هست، هنوز نمیدونم وضعیت جسمی من اجازه میده بریم یا نه، حقیقتش دوست دارم برم که حال و هوایی هم عوض کنیم اما چون جشنش مختلط هست و هوا هم اونموقع نسبتاٌ سرد میشه باز باید بیفتم دنبال لباس برای خودم و نیلا و سامان... به اندازه کافی هم گرفتاری دارم به این کارها نمی‌رسه. کاش از این دنگ و فنگها نبود کارمون خیلی راحتتر میشد. حالا باید دید وضعیت جسمی من تا اون تاریخ چطور میشه و دکترم اجازه مسافرت میده و ایشالا که مرخصیم هم اوکی باشه و بریم، بلکه نفسی تازه کنیم....این مدت خیلی از نظر روحی و روانی تخت فشار بودم، به یه مسافرت بی دغدغه نیاز دارم، البته که ترجیح میدادم فکر لباس مجلسی و خرید و.‌.. نبودم و با فراغت بال بیشتری میرفتم اما همین عروسی هم اگه بهونه رفتنمون به یه سفر دو سه روزه بشه بازم خوبه.

همینا دیگه. الان هیچی اندازه جواب آزمایش سل فری ذهنم رو درگیر نکرده، لطفاً تو دعاهاتون منو  به خاطر داشته باشید....