هنوز کاملاً خوب نشدم...
اون روز بعد نوشتن پست آخرم رفتم دکتر، معاینه کرد و گفت ظاهراً که ریه مشکلی نداره، اما خب من نفس تنگی بدی هم داشتم و تک سرفه هم میکردم، وقتی بهش گفتم علتش چی میتونه باشه جواب خاصی نداد! بهش گفتم من پدرم سرطان بدی داره و همش بابت اینکه پیش اون بودم نگرانم به نظرتون میتونه خدای نکرده کرونا باشه، اما بازم درست و حسابی جواب نداد. نه گفت آره نه گفت نه، برام دارو نوشت (که نرفتم داروها رو بگیرم ) و گفت اگر تا شنبه بهتر نشدی بیا که هم برات استعلاجی بنویسم هم اینکه بفرستمت تست بدی، چون الان دفترچه همرات نداری و بدون دفترچه خیلی گرون درمیاد. خب تا روز شنبه از نظر نفس تنگی حالم بهتر شده بود اما سرفه هام شدیدتر شده بود و تا امروز هم ادامه داشته،شبها بدتر هم میشه، به شدت گلوم تحریک پذیر شده و هنوز هم احساس سنگینی روی قفسه سینم رو دارم اما خب نفس تنگیم بهتره...
خلاصه که هنوز هم نمیدونم چمه، از دادن تست هم میترسم و از طرفی همش با خودم میگم شاید یه جور سرماخوردگی باشه یا حساسیت به باد کولر چون فهمیدم تو باد کولر گلوم بیشتر تحریک میشه و سرفم میگیره و دردهای عضلانیم هم بدتر میشه. الان که چند شبه نمیذارم باد کولر بهم بخوره و پنجره اتاق رو باز میکنم اما خب سرفه هام هنوز هست و کوفتگی و ردد بدنم هم امانم رو بریده. این دکتره هم که پیشش رفتم، حسم بهم میگه خیلی دکتر واردی نبود و برای همین داروهایی که نوشت رو نخریدم بخصوص که دفترچه بیمم رو هم با خودم نبرده بودم و آزاد برام نوشته بود. اگر بهتر تا یکی دو روز دیگه بهتر نشم میرم پیش یه دکتر بهتر.
از طرفی نمیتونم تو خونه ماسک بزنم، جدا از اینکه نفسم میگیره نیلا هم همش میاد و بازیگوشی میکنه و میخواد ماسکم رو دربیاره یا دستش رو کنه داخل ماسک. خب اینجوری هم خطر خودش رو داره دیگه.
بچم انقدر بانمک و شیطون شده و کلمه های جدید میگه که دلم میخواد همینجا و تو همین سن فریزش کنم! انقدر بیحال و بیجونم که توان تعریف کردن از این همه بامزگیش رو ندارم اما اولین فرصت که بهتر شم مینویسم. دلم میخواد ببرمش آتلیه و چند تا عکس ازش بگیرم اما جدای از ترسم بابت کرونا، لازمه این کار اینه که چنددست لباس بخرم فقط به خاطر آتلیه رفتن و جیبم هم پر باشه که فعلاً به خاطر خرید ماشین حسابی خالی شدم...البته ضعف و بیحالی خودم هم یه مانع دیگه هست اما هر طور که شده باید تو همین یکی دو هفته آینده اینکارو بکنم و از این روزهاش چندتایی عکس داشته باشم.
از طرفی هم انقدر شیرین و با نمک شده که اصلاً دست خودم نیست، در عین حال که نگران اون بیماری لعنتی اسمشو نبر هستم، ناخوداگاه بوسه بارونش میکنم. فقط از خدا میخوام این علائمی که دارم زودتر خوب بشه. و چیز مهمی نباشه.بدنم مدام خسته و بیجونه و استخونام درد میکنه،البته اینا درد جدیدی نیست و خیلی وقتها داشتم اما الان خیلی بیشتر هم شده. همین الان که دارم تایپ میکنم حتی استخون بند انگشتام درد میکنه، میترسم از همین سن آرتروز گرفته باشم! طفلی بچم که انقدر مامان بیحالی داره!
از طرفی هم فکر میکنم اضافه وزنم و چربیهای اضافی میتونه دلیل یه سری از این بیجونیها و کرختی ها باشه،اما فعلا واقعا توان رژیم گرفتن رو ندارم. از طرفی هر بار رژیم میگیرم صورتم به هم میریزه و داغون میشه و یه جور دیگه میره رو اعصابم اما چه میشه کرد، نمیشه با این وزن اضافی که میره روی زانوم و باعث زانودردم هم شده کنار بیام... حالا تو فکرش هستم و ایشالا بزودی به فکر رژیم میفتم. سامان هم اگه همکاری کنه و اونم یکم لاغر شه خیلی خوب میشه چون خود سامان هم این روزها همش میگه خیلی انرژی ندارم و بدنم بی حال و بیجونه. خودم هم حس میکنم فرزی گذشته رو نداره....خلاصه که فعلاً نیلای من گیر یه بابا مامان پیر و خسته و بیحوصله افتاده بچم که نمیتونند پا به پای شیطنتهاش باهاش شیطنت و بازی کنند البته نهایت تلاشم رو میکنم که براش وقت بذارم اما یه جاهایی جسمم واقعاً یاری نمیکنه.
سامان هنوز سر کار نرفته و من که میرم سر کار، نیلا پیشش میمونه، اما فکر میکنم همین روزها بره و دوباره باید ببرمش مهد! وای که چقدر از این بابت حس بدی دارم...خدا خودش مواظب بچم و خانوادم باشه انشالله.
عزیزان لطفاً دعا کنید بهتر بشم و شر این بیماری لعنتی از سر مردم ما کم بشه.
یهویی و بی دلیل دو روزه درد قفسه سینه گرفتم،سخت نفس میکشم و مدام باید از نفس تنگی نفس عمیق بکشم! دست خودم نیست نمیتونم نگران نباشم...
بخصوص که دیروز رفتم خونه مامانم و بابام هم که اونجاست، به شدت از رفتنم پشیمون شدم و با اینکه تمام مدت ماسک داشتم، همش نگران اونا بودم. بعد از طرفی به خاطر اینکه امروز سامان باید میرفت دنبال کارش، مجبور بودم نیلا رو امروز بذارم خونه مامانم و الان هم بعد کار دوباره باید برم اونجا دنبالش...
به خاطر سلامتی عزیزانم از خدا میخوام مورد مهم و جدی نباشه و زود خوب بشم .خدا اون روز رو نیاره که من باعث مریضی کسی بشم. از طرفی هم میگم شاید از اعصاب و فکر و خیاله که اینطوری شدم، نمیدونم به خدا...حتی اگر خدای ناکرده اون مریضی بدی که همه این روزها ازش میترسیم هم نباشه،باز میترسم مورد بد دیگه ای باشه، مثلاً ناراحتی قلبی یا ریه...
میشه دعا کنید مورد مهمی نباشه و خوب شم؟
دو سه روز پیش به سامان گفتم اگر روزی اتفاقی برای من افتاد، اصلاً راضی نیستم تنها بمونی،دلم میخواد ازدواج کنی و بعد من تنها نباشی، اما فقط و فقط ازت میخوام نیلا رو در صورت ازدواج پیش خودت نگه نداری، در مرحله اول بده به مامانم اینا،اگر شرایطش رو نداشتند، بده به مادر خودت و اگر باز امکانش نبود بده به خواهرم مریم و در نهایت باز اگر شرایطش جور نشد،بده به خواهر خودت سونیا... میدونم که زیاد حرفمو جدی نگرفت و چندبارم گفت از این حرفها نزن چی داری میگی واسه خودت؟ اما من اینو دو سه بار دیگه هم به مناسبتهای مختلف تکرار کردم و دلم میخواست از این بابت مطمئن بشم.
البته خدا اون روز رو نیاره که بخواد دخترک قشنگم بی مادر بزرگ بشه،من امید و انگیزه زیادی برای ادامه این زندگی واهی و پوچ ندارم اما به خاطر دخترم نیلا از خدا میخوام انقدر سلامت باشم و بالای سرش که بینیاز بشه از کس دیگه ای...بدترین مادر دنیا هم از بی مادری بهتره.
دیروز یه پست اینستاگرامی دیدم از یه خانمی که بعد هشت سال بچه دار شده بود، پرت شدم به اون یکسال سختی که برای داشتن نیلا جنگیدیم،به تمام اون شبهای سخت اجباری برای بچه دار شدن، به تمام اون ناامیدیها و انتظارها...
و بعد یاد روزی افتادم که رشت بودیم و صبح زود در کمال ناباوری بیبی چکم دو خط شد و من عین دیوونه ها دور خودم میچرخیدم و و باورم نمیشد. بعدش همونجا رفتم آزمایشگاه و تست دادم، با سامان کمی پیاده روی کردیم و بعدش نشسیتم تو ماشین تا جواب آزمایش حاضر بشه، تمام مدت تو ماشین دل تو دلم نبود و مدام با خدا راز و نیاز میکردم. متصدی آزمایشگاه میدونست چقدر این جواب برام مهمه (بهش گفته بودم برام دعا کنه)، قبل اینکه خودم برم دنبال جواب، بهم زنگ زد و خبرش رو بهم داد...اون لحظه تا ابد تو ذهنم میمونه، اون اشک ذوق ها، اون حس عجیب و غریب، اون روزهای اولی که هنوز تو بهت و ناباوری بودم و وقتی صبحها از خواب بیدار میشدم میگفتم یعنی الان من نینی دارم؟
حتی وقتی اون اوایل نیلا تازه به دنیا اومده بود، مثلا وقتی میرفتم دستشویی و میومدم بیرون، با خودم میگفتم نکنه خواب بودم و نیلایی در کار نباشه و میرفتم رختخواب نیلا رو چک میکردم و وقتی میدیدمش باز ناباورانه فکر میکردم یعنی من مادر شدم و این حقیقت داره؟
خیلی روزهای عجیبی بود خیلی...دیروز به آرایشگرم درمورد اون روزها میگفتم، بهش گفتم تاثیر مداخلات پزشکی و دارو رو انکار نمیکنم اما در نهایت معتقدم فقط و فقط لطف خدا و توسل به حضرت علی اصغر بود که اینطوری خدا معجزش رو به من نشون داد..
این چند روز که به خاطر جسم و روح خستم، گاهی حوصله شیطنتهای نیلا و لجبازیهاش رو ندارم و باهاش دعوا میکنم، هزار بار بعدش عذاب وجدان میگیرم و اول از خودش و بعد از خدا حلالیت میطلبم...حس میکنم به شکرانه این نعمت هیچوقت نباید خسته شم یا نق بزنم یا دعواش کنم و وقتی این حس و حال سراغم میاد خیلی عذاب وجدان میگیرم و خودمو سرزنش میکنم،اما خدا میدونه دست خودم هم نیست.
الهی خدا حسرت مادر شدن رو به دل هیچ زنی نذاره، من زیاد هم منتظر نموندم اما با تمام گوشت و پوستم میتونم حال زنهای حسرت به دل بچه رو درک کنم. گاهی با خودم میگم من هرگز نمیتونستم به اندازه این زنهایی که اینهمه سال منتظر بودند صبوری و تحمل کنم! شاید خدا هم اینو میدونست و نذاشت انتظارم خیلی هم طولانی بشه. من در اوج ناامیدی بودم و انتظارش رو نداشتم، فکر میکردم حالا حالاها باید منتظرم باشم که خدا معجزش رو نشونم داد.
هنوز هم یه وقتها با خودم فکر میکنم یعنی من مامان این وروجکم و خدا انقدر به من لطف داشته که نعمتش رو به من تمام کرده؟ علیرغم همه دعواها و بحث ها، وجود همسرم هم جزء نعمتهای بزرگ خداست، کسی که بی قید و شرط دوستم داشته و رفتارهای بد منو تحمل کرده، هیچوقت یادم نمیره که اگه لطف خدا نبود شاید الان هرگز با اون ازدواج نکرده بودم و هیچ خانواده ای نداشتم...
و یا شغلم،همیشه خدا رو شکر میکنم که درآمد ثابتی دارم که اگر نداشتم نمیدونم چطور باید زندگی میکردیم، چطور به خواسته های دلم میرسیدم. من طعم سختی و فقر رو خیلی روزها کشیدم و الان بابت تک تک لحظاتی که میتونم برای خودم و خانوادمون به واسطه شغل و درامد ثابتم نسبتاًبی دغدغه خرید کنم خدا رو شاکرم. اگر لطف خدا و یه تصادف نبود،الان حتی این کارم رو هم میتونستم نداشته باشم...
یعنی خدا هر چی که از ته دلم ازش خواستم بهم داد. نعمتش ور در حقم تموم کرد،من تا ابد وامدار لطفشم و گاهی فکر میکنم بین اینهمه لطف و نعمتی که خدا بهم داده جای ناشکری نمیمونه و نباید انقدر حس و حالم بد باشه و پوچ و بی انگیزه و افسرده باشم، خیلی خودمو سرزنش میکنم اما مگه این حالتها دست خود آدمه؟ میدونم که باید برم دکتر اما با وجود یه بچه که نمیدونم کجا بذارمش واقعا سخته. ضمن اینکه میترسم داروهای اعصاب بخورم و همش خواب آلود باشم و نتونم در همین حد الان هم به زندگیم برسم. واقعاً چندوقته انقدر بیجونم و انرژیم پایینه که حتی نمیتونم یه غذای درست و حسابی برای خودمون درست کنم و خیلی از کارها رو سامان انجام میده...حتی رسیدگی به کارهای نیلا هم کلی انرژیم رو میگیره در حالیکه همیشه گفتم بچه اذیت کنی هم نیست دخترکم ، این منم که انقدر جسم و روحم خسته و بیحاله.
قفسه سینم همین الان هم تیر میکشه و سخت نفس میکشم، شاید سر راهم به خونه مامانم برم دکتر. کمی هم گلوم تحریکه و سرفه میکنم. خیلی برام دعا کنید...
خبر جدید اینکه
بالاخره بعد کلی کش و قوس و اینور اونور رفتن و زنگ زدن و تحقیق کردن و پول جور کردن، تونستیم ماشین بخریم. 
دیروز ده تیرماه ساعت هفت و نیم قراردادش رو امضا کردیم و فوری هم ماشین رو تحویل گرفتیم، فقط چون پارکینگ نداریم، یه مبلغی دادیم و گذاشتیم پارکینگ عمومی..احتمالاً از این به بعد باید هر شب بذاریمش پارکینگ عمومی و یه هزینه ای بدیم.
یه وامی از اداره گرفتم و یه مقدار هم تو این چندماه پس انداز کرده بودم، مقداری هم قرض کردیم و به لطف خدا خریدیم. از یکسال پیش من مدام دنبال این بودم که ماشینمون رو بفروشیم و یه چیزی روش بذاریم یه ماشین بهتر برداریم اما سامان به خاطر کارش هیچ جوره پیگیری نکرد و پشت گوش انداخت تا قیمت ماشین دو برابر شد و منم کلی حرص خوردم، آخرش به این نتیجه رسیدم مثل خرید خونه، خودم باید بیفتم دنبالش و نه به شوهرم نه پدرشوهرم نه هیچکس دیگه کاری نداشته باشم تا بیشتر از این ضرر نکردم و گرونتر نشده، این شد که بعد کلی پیگیری و پول جمع کردن به لطف خدا ماشین رو خریدیم و تازه به هر ترفندی هم که بود ماشین قبلی رو نفروختیم، تصمیم داشتیم اگر کارد به استخون رسید اینکار رو بعد خرید ماشین جدید انجام بدیم اگر هم که تونستیم با کسری و قرض و قوله، پول خرید ماشین جدید رو جور کنیم اصلا ماشین قبلی رو نفروشیمش، چون مدلش خیلی قدیمیه و رقم بالایی هم برش نمیدارن، ضمن اینکه درسته به شدت ترس از رانندگی دارم و میدونم که حالا حالاها جرات نشستن پشت فرمون رو پیدا نمیکنم، اما شاید خدا خواست و روزی ترسم ریخت و اونوقت بد نیست این ماشین رو خودم استفاده کنم و سامان هم ماشین قبلی رو (نه ساله گواهینامه دارم اما ترس از رانندگیم انقدر زیاده که رانندگی کردن شده یکی از بزرگترین آرزوهای من).
متاسفانه به خاطر دعوای خیلی بدی که دیروز با سامان کردیم و حرفهای بدی که بینمون رد و بدل شد، بعد خرید ماشین نتونستم اونقدرها ذوق زده بشم و شادی کنم. یه جورایی شادیش به خاطر اون دعوای بد و اون حرفها، خیلی کمرنگ و لوث شد، جوریکه وقتی بعد خرید ماشین اومدیم خونه، رفتم تو اتاق و کلی گریه کردم. در نهایت سامان اومد و کلی ناز و نوازشم کرد و آشتی شدیم اما هنوز ناراحتی بحث بیخودی دیروز و اون حرمت شکنیها تو دلم مونده و یادم نمیره و دلم میسوزه که درست چنین روزی این اتفاق افتاد، هرچند طبق معمول فکر میکنم کم صبری من و از کاه کوه ساختن باعث شد یه موضوع الکی بی اهمیت تبدیل بشه به یه همچین جنجال بزرگی که حرمتها شکسته شه و حرفهای بدی زده بشه و نیلای نازنینم هم این وسط کلی بترسه و گریه کنه....
بگذریم، بهتره بیشتر از این در این خصوص چیزی نگم و حداقل حس خوب خرید ماشین رو بعد مدتها پول جمع کردن و دردسر، بیشتر از این با یادآوری موضوع تلخ دیروز خراب نکنم ، بخصوص که الان دیگه آشتی کردیم و از همدیگه معذرت خواستیم اما ای کاش هیچوقت چنین دعوای بدی اتفاق نمیفتاد و این توهینها رد و بدل نمیشد، شدیداً از این بابت سرزنش میکنم و عذاب وجدان دارم.
بیخیال، داستان خرید ماشین هم به لطف خدا تموم شد، ولی عجب کلاهبرداریهایی طی این خرید و فورش ماشین اتفاق میفته، تو ملک هم هست و من به شخصه تجربش کردم،اما ماشین هم دست کمی نداره و یه ذره ساده لوح باشی، چه کلاه بزرگی که ازت برنمیدارند...
واسه خرید ماشین کلی جاها زنگ زدم و صحبت کردم و با نیلا و سامان چندجایی رو حضوری سر زدیم تا بالاخره به جای دیروزی اطمینان کردیم و همونجا هم معامله کردیم و تمام شد. بلافاصله بعد قرارداد هم ماشین رو تحویل گرفتیم و بردیم یه جای مطمئن و 150 هزار تومن دادیم کارشناسیش کردند که مشکلی نداشته باشه که خدا رو شکر موردی نبود. دیگه با ماشین جدید برگشتیم خونه، سامان من و نیلا رو پیاده کرد و دوباره خودش با ماشین جدید برگشت و با پسرخالش رفت همون جایی که ماشین رو معامله کردیم تا ماشین قبلیمون رو که اونجا پارک کرده بودیم بردارند، یعنی پسرخالش اون رو سوار شه و سامان هم ماشین جدیده رو و هر دو رو بیارن خونه. ماشین جدید رو سامان گذاشت پارکینگ عمومی و ماشین قبلی خودمون رو هم پشت در مجتمع...
خلاصه که این هم ختم به خیر شد. خدایا شکرت...
*** دوشنبه همین هفته هم برای اولین بار رفتیم خونه جدید مامانم اینا که به خاطر بیماری بابا نزدیک خونه خواهرم اینا اجاره کردند، اونجا هم خونه خوبی بود و بزرگتر از خونه قبلی بود بخصوص بابام دوستش داشت و خوشحال بود که جابجا شدند و نزدیک مریم اینا هستند. میگفت اینجا روشنتر و پرنورتره و خوبه، اما خب حالش اصلاً تعریفی نداشت و حتی نمیتونست شلوارش رو خودش بپوشه و من کمک کردم تنش کنه.دلم آتیش گرفت... به خدا خیلی سخته ببینی پدر و مادرت، پاره تنت مریض باشند و هیچکاری ازت برنیاد، خدا نصیب هیچ فرزندی نکنه.
حرفهای گفتنی دیگه ای هم هست اما فرصت نوشتنش نیست، بخصوص که امروز این خبر خوب دیگه رو هم شنیدم که ساعت کاری مادرهای دارای فرزند زیر شش سال در ادارمون شده یک ظهر و من یربع دیگه میتونم برم خونه، البته برای منی که نیلا رو میبرم مهد کودک، ساعت یک با دو و نیم ظهر که بقیه کارمندها میرن، انقدرها فرقی نداره ولی خب زودتر میگذره دیگه و زودتر میتونم برم دنبالش.
البته این روزها هنوز کار سامان درست نشده و فعلا سر کار نمیره و خونست و الان سه روزه که نیلا رو نبردیم مهد و پیش سامان مونده، درسته که از بابت کرونا خیلی بهتره خونه باشه و حتی یه وقتها با خودم فکر میکنم اگر خود سامان راضی بود، بد نبود اون تو خونه بمونه و من برم سر کار تا موقعیکه شر این بیماری کنده بشه اما خب همسر من هم مثل بیشتر مردها اصلاً نمیتونه تو خونه موندن رو تحمل کنه و روحیش حسابی به هم میریزه...الان هم بعد دو سه هفته که کارش درست نشده، کم کم داره میره تو سیکل افسردگی و نگرانی و استرس، اولها بعد اینکه از کار قبلیش به اختیار خودش اومد بیرون، خیلی امیدوار بود کار جدید براش درست بشه، چندمورد هم پیشنهاد شد اما به توافق نرسیدند سر قیمت و ... همش میگفت بالاخره یکیش درست میشه اما هر چی زمان میگذره انگار داره نگرانیش بیشتر میشه از اینکه نکنه کارش درست نشه...
من به خاطر نیلا هم که شده خیلی هم ناراحت نمیشم فعلاً با حقوق من زندگی کنیم اما خودش اصلاً نمیتونه خونه موندن رو تاب بیاره. البته حقوق من از این ماه که یه قسط جدید یک و پونصدی دیگه هم اضافه میشه و از قبل هم قسطهای دیگه ای داشتم، معلوم نیست کفاف زندگی رو بده، بخصوص که خود سامان بالای دو تومن قسط داره و همین حالاش هم کلی قسط عقب افتاده بانکی داره که باهاش هم تماس گرفتند که هر چه زودتر تسویه کنه. خب من خرج زندگی رو هم بدم، دیگه نمیتونم با اینهمه قسط خودم، قسطهای اون رو هم تقبل کنم و سر کار نرفتنش، به معنی سختتر زندگی کردنمونه،اما با همه این احوالات بازم میگم بد نیست تو این وضعیت دو ماهی هم خودش خونه باشه و هم نیلا رو نبرم مهدکودک، اما از طرفی نگران حال خودشم و از خدا میخوام برای اینکه دوباره مثل سری قبل روح و روانش به هم نریزه،ام کارش زودتر درست بشه...
خب همینا دیگه، فعلا همینجا تمومش میکنم. از تک تک شما دوستان عزیزم میخوام برای سلامتی پدرم و همه بیماران دعا کنید، غصه درد پدر و مادر خیلی سخته به خدا. التماس دعای فراوون دارم.
اگر ماشین و خونه نمیخریدم اما حال پدرم بطور معجزه واری خوب میشد از هر خبر خوب دیگه ای بهتر بود. فعلاً که روزگار ما با بالا و پایینهای فراوونش میگذره. خدایا شکرت...
انقدر دغدغه و فکر و خیال دارم که حد و حساب نداره...اگر اینجا نمینویسم از غصه هایی که تو دلمه، فقط و فقط به خاطر اینه که نمیخوام مدام تو پستهام از غصه ها و دردها بگم و همه بیان دلداریم بدند یا امید واهی بهم بدند. اینطوری روح و روان بقیه رو هم کمتر به هم میریزم. به هر حال گفتن از حال بابام که روز به روز داره بدتر میشه و درد و غمی که آتیش به جون همه خونوادم انداخته، دردی ازم دوا نمیکنه، حتی سبکترم هم نمیکنه.
فقط غصه بابام نیست، دلم برای کل خانوادم، دو تا خواهرام، مامانم به شدت میسوزه...شاید اونا فکر کنند من به خاطر شاغل بودن و بچه کوچیک داشتن، فکر وخیالم از اونا کمتره، اما واقعاً اینطوری نیست، شاید نتونم مثل مریم درگیر کارهای درمان و دکتر و بیمارستان و ... باشم، اما ذهنم خیلی آشفتست، با اینحال مدام در تلاشم نذارم اوضاع روحیم از این بدتر بشه و هر بار تلاش میکنم حالم رو به یه طریقی عوض کنم و نذارم روزهای جوونیم خیلی هم گند بگذره که فردا روز حسرت بخورم، یه وقتها موفق میشم اما بیشتر وقتها نه... گاهی افسردگی جوری به من مستولی میشه که توان جسم و روحم رو کلاً به تحلیل میبره،در حدیکه به زور میتونم به کارهای خودم و بچه برسم چه برسه به فعالیتهای جانبی...بعضی اوقات تمام جسمم خسته و بیجونه و تو دست و پاهام هیچ حس و جونی نیست. هر کار کوچیکی برام سخت شده و میدونم بخش زیادیش برمیگرده به افسردگی و فکر و خیالام، چون به محض اینکه کمی روحیم بهتر میشه و مثلاً میفهمم بابا حالش بهتره یا اتفاق مثبت دیگه ای افتاده، چنان جونی میگیرم که تند تند به کارام میرسم و مثل روزهایی که حالم بده، همش برای فرار از خودم و فکر و خیالای منفی به اینستای لعنتی که فقط افسرده ترم میکنه و وقت آزاد کمی که دارم رو حروم میکنه، پناه نمیبرم....
خبر جدید اینکه مامانم اینا تصمیم گرفتند نزدیک خونه خواهرم مریم یه خونه رهن کنند که خواهرم مجبور نباشه هر روز این همه راه رو بیاد و برگرده یا به خاطر دوری راه، چند روز با دو تا بچه خونه مادرم بمونه که به کارهای بابام برسه...همسرش هم واقعاً کلافه شده و خب حق هم داره، گاهی پیش میاد که خواهرم اینا بیشتر از دوهفته از ماه رو خونه مامانم هستند با اونهمه وسیله که خیلی براشون سخته،بخصوص برای شوهرش...خلاصه که برای اینکه راحت بشند، به هر سختی که بود پول رهن خونه رو جور کرد که بتونند جابجا بشند! قیمت خونه نزدیک خونه خواهرم خیلی بالاست و با جایی که مادرم اینا و ما هستیم اختلاف فاحشی داره، اما مجبور شدند اینکار ور بکنند. خونه خودشون رو رهن دادن و کلی هم پول روش گذاشتند که بتونند یه آپارتمان هشتاد متری اونجا رهن کنند.
اما این وسط منم که باز دلتنگم. خونه ما به خونه مادرم اینا خیلی نزدیک بود و با ماشین ده دقیقه ای میرسیدیم اما الان که رفتند نزدیک مریم اینا، فاصلمون زیاد شده، اگه ترافیک زیاد باشه یکساعت یا کمی بیشتر طول میکشه و قطعاً اگر مهد کودکم دوباره تعطیل بشه،حتی اگر هم بخوام دیگه نمیتونم به راحتی صبحها نیلا رو ببرم خونه مامانم و بعداز ظهرها از سر کار برم اونجا...
ولی واقعاً این موضوع نیست که ناراحتم میکنه، با اینکه هنوز تو یه شهر هستیم، اما همین دور شدنشون انگار منو دلتنگ تر کرده. با اینکه در حالت عادی گاهی ده روز یکبار هم نمیشد بریم پیششون اما همینکه نزدیک بودند دلگرم بودم، اما الان... البته سامان قول داده هر بار که بخوام و اراده کنم بریم اونجا اما خب بازم این دور شدنه ناراحتم میکنه. از طرفی خوشحالم که نزدیک خواهرم اینا هستند و مریم هم کمی راحت میشه و بابام هم که مدام دوست داره مریم پیشش باشه، براش بهتره. الان دیگه طوری شده که بابام همش میخواد مریم بره خونشون و به شدت بهش وابسته شده. انگار وقتی پیششه، دلش قرص تره...
امروز قراره تصمیم سرنوشت سازی درمورد بابام بگیریم، دعا کنید خیر باشه، از ته دل دعا کنید.
بیشتر از این از این دست صحبتها نمیکنم و سعی میکنم برای فرار از حال بد و استرسی که به جونم افتاده،از کارهایی که این آخر هفته انجام دادم بنویسم البته به جز کارهای خونه و تمیزی کابینت ها و پختن کیک و ناهار و شستن لباسها و..... که حسابی دستمو بند کرد.
قبل از هر چیز بگم که سامان به خاطر حقوقهای معوقی که بهش نمیدادن با چند تا مهندس دیگه تصمیم گرفتند از کارشون بیان بیرون! با مدیرعامل شرکتشون اتمام حجت کردند و گفتند اگر حقوق معوق رو نگیرند سر کار نمیان که اونم گفت فعلاً نمیتونه بده و سامان و 15 نفر دیگه همزمان از کار اومدن بیرون...سامان هم که الان چندروزیه مدام دنبال کار جدیده و تصمیمات جدیدی برای زندگی کاریش گرفته و میگه دیگه به هیچ وجه حاضر نیست برای کس دیگه ای کار کنه و میخواد خودش کار بگیره. درست نمیدونم سازو کاری که دنبالشه چجوریه و آیا نتیجه خوبی داره یا نه، اما خودش با اینکه هنوز رسماً هیچ کاری انجام نشده اما از بابت تصمیمی که گرفته خوشحاله و با وجود اینکه از کارش استعفا داده فعلاً روحیه خوبی داره، منم با اینکه آینده شغلی و تصمیمات جدیدش و تبعاتش برام در حال حاضر کاملا مبهمه،اما مجموعاً ازش حمایت کردم و از خدا میخوام امیدش ناامید نشه...
اینو گفتم که بگم به خاطر بیرون اومدن از کارش، الان خیلی بیشتر خونست و با اینکه یه روزایی میره دنبال کار جدید،اما وقت بیشتری پیش ماست و همین حضور بیشترش باعث شده که راحتتر بتونیم بریم بیرون و با هم باشیم...البته بیرون که میگم منظورم پارک سر خیابونمون هست و یه سری گردشهای نزدیک.
مثل پنجشنبه که همراه نیلا رفتیم مرکز تجاری تفریحی ایران مال (نزدیک دریاچه چیتگر) و به جرات میگم بعد مدتها خونه نشینی خیلی بهمون خوش گذشت...مدتها بود که به خاطر کرونا هیچ جا نرفته بودیم و با اینکه یکم استرس باهامون بود،اما وقتی رسیدیم اونجا و برای اولین بار یه همچین جای بزرگ و دلبازی رو دیدم حسابی دلم باز شد و برای چندساعت همه مشکلاتم رو فراموش کردم. آخر شبم از همونجا غذا گرفتیم و تو پارک چیتگر خوردیم، چون جای پارک پیدا نکردیم نتونستیم بریم کنار دریاچه، اما همونم خوب بود. البته کلی به خاطر غذاگرفتن از بیرون بعد ماهها عذاب وجدان داشتیم که نکنه خدای نکرده مشکلی پیش بیاد اما سعی کردیم فکرمون رو درگیرش نکنیم.
از نیلا نگم براتون که چقدر اونجا شیطونی کرد. رفته بودیم هایپر استار و داشتیم خرید میکردیم، مدام از اینور به اونور میدوید و میخندید جوری که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود و حتی میشنیدم که میگفتند این دختره رو ببین چقدر بامزست، جالبیش این بود که میرفت کنار خانواده ها یا افرادی که روی صندلی نشسته بودند و براشون دست تکون میداد و غش غش میخندید و حتی دستش رو باز میکرد که بغلش کنند! به خانمها هم میگفت "خائه" یعنی خاله! چیزی که الان دوماهی میشه که به جای مامان به من هم میگه! درست از روزی که یاد گرفت به خواهرهام بگه "خائه" منو هم دیگه ماما صدا نکرد و به من و مادرشوهرم و مادرم هم میگه "خائه" حتی به بابای سامان!
فقط به بابای خودش میگه بابا...
خلاصه که اونجا حسابی دلبری کرد و یه خانواده هم ازم خواستند ازش عکس بگیرند! منم هیچ مشکلی نداشتم و حتی خوشحال هم شدم اما زمانی ناراحت شدم که دیدم آقای جوون خونواده نیلا رو بغل کرد که باهاش عکس بگیره! واقعاً ناراحت شدم که چرا اجازه نگرفت تو این وضعیت کرونایی و متاسفانه اینجور مواقع من اصلاً نمیتونم ناراحتی و مخالفتم رو نشون بدم و اعتماد به نفس اینو ندارم که کاری که به صلاح بچم هست انجام بدم، تو رودربایستی میمونم و دوست ندارم تو ذوق مردم بزنم، اما بعدش خودخوری میکنم. به نظرم اون آدم خودش باید درک اینو داشته باشه که تو این اوضاع کرونا اینکارو نکنه...
به هر حال بعد مدتها شب خوبی رو گذروندیم و با اینکه نیلا با شیطونیهاش نمیذاشت درست و حسابی همه جا رو ببینیم اما همینم خوب بود و خود نیلا هم حسابی خوش گذروند و به وضوح شادی میکرد، شانس بچه من بود که به خاطر این بیماری، از وقتی که راه اقتاد کمتر بتونیم جایی بریم...دخترکم فردا یک سال و هفت ماهه میشه، چقدر زود گذشت...
خیلی برای ما دعا کنید. همونطور که گفتم، امروز که قراره خواهرم با بابا بره بیمارستان، قراره یه سری تصمیمات جدید بگیریم...تصمیمات خوبی هم نیست اما بعد شنیدن حرفهای دکترش، باید یه تصمیم واحد درمورد ادامه مسیر درمان یا قطعش بگیریم.... خیلی خیلی برامون دعا کنید،برای بابام برای ما...
دعا کنید کمی دل هممون آروم بشه.
اینکه میگن با بچه نباید سفر رفت رو من تا الان اینطوری با گوشت و خونم حس نکرده بودم! حتی موقعیکه رفتیم رشت و برگشتیم تو عید فطر و نیلا حسابی موقع رفتنی اذیت شد،بازم انقدر رفتارش اذیت کننده و بد نبود که تصمیم بگیرم دیگه با بچه جایی نرم! این شد که برای تعطیلات 14 و 15 خرداد وقتی دیدم پدر و مادر و خواهرام عازم سمنان هستند، با خودم فکر کردم منم میرم، هم اینکه بعد ماهها میرم سر مزار خواهر عزیزم و هم اینکه این چند روز تو خونه نمیشینم فکر و خیال کنم. خلاصه که رفتیم و وقتی ساعت 9 شب 14 خرداد رسیدیم به خونه ای که نزدیک شهر سمنان داریم، از همون اول دخترک من بی دلیل شروع کرد گریه کردن و جیغ زدن! اصلاً باورم نمیشد! اولین بار بود چنین چیزی میدیدم! نیلا مجموعاً دختر خوش اخلاقیه و اینکه یکباره چنین رفتاری نشون بده و شروع کنه جیغ زدن خیلی خیلی عجیب بود! انقدر ترسیدم یک لحظه که لباسهاشو درآوردم ببینم حشره ای چیزی تو بدنش نرفته باشه اما هیچی نبود! از همون لحظه که رسیدیم گریه و جیغ و نق نق تا آخر شب که دیگه آخرش انقدر اوضاع وخیم شد که نصفه شبی بردمش درمانگاه! یعنی تا این حد! حتی خانوادم هم گفتند ببر شاید چیزی باشه! همه هم میگفتن لابد برای بار اول ماکارونی دادی بهش نساخته و حتی سرزنشم میکردند! درصورتیکه من میگفتم نیلا تا الان به هیچ غذایی حساسیت نداشته و تازه من سه ظهربهش دادم و نیلا تازه نه شب اینطوری شده! بعیده از اون باشه.
خلاصه که بردمش درمانگاه و همچنان گریه میکرد و جیغ میزد! دکتر معاینش کرد اما خود دکتر هم گیج شده بود! آخرش با توضیحات من که گفتم شاید از دلش باشه بهش شربت دلدرد داد،نیلا هم خورد و یربع بعد آروم شد اما بازم تا صبح همش بیدار میشد و گریه میکرد و... فردای اون روز هم همینطور بود! آخرش به خاطر اینکه بقیه اذیت نشند،رفتم خونه خالم که خلوت تر باشه که حتی اونجا هم نیلا مثل همیشه نشد! جوریکه دیگه هم کلافه شده بودم و عصبانی و هم به شدت خجالت زده،چون نیلا همیشه انقدر همه جا خوش اخلاق و خنده رو بود و گریه نمیکرد که اصلاً معروف بود به آروم بودن و همیشه باعث افتخارم بود این قضیه،اما اون چندروز کاری کرد که هم من و هم سامان به خاطر مزاحمتی که برای فامیل ایجاد شده بود خیلی ناراحت بودیم!
از طرفی هم نمیدونستیم با این تغییر رفتار ناگهانی و جیغ و گریه ها چیکار کنیم. خلاصه که بعد مدتها که خاله و دخترخالم و شوهرش نیلا رو میدیدند، حسابی نیلا خانم از خجالت همه درومد جوریکه حتی اونا هم یه جاهایی کلافه شده بودند! مثلاً ما رو بردند گردش اما نیلا حسابی تو ماشین اذیت کرد، همش میخواست بایسته و دستگیره بالای شیشه ماشین رو بگیره، یا برای پسر دخترخالم قلدر بازی درمیاورد و باهاش دعوا میکرد و میخواست توپش رو بگیره و بهش نده و...
هنوزم موندم این تغییر رفتار یهویی از کجا پیداش شد! وقتی برای عید فطر رفتیم رشت،با اینکه شیطنت های خاص خودش رو داشت اما جوری نبود که خیلی هم اذیت شیم، اما درست ده روز بعد که رفتیم سمنان بچه از این رو به اون رو شده بود! تو این فاصله فقط برده بودمش مهد کودک! همین! از اونجاییکه مهدها تعطیله و بچه ها رو از همه سنین تو یه جا نگه میدارند یه لحظه حدس زدم شاید بچه های بزرگتر لجبازی میکنند و جیغ میزنند و اون یاد گرفته،اما بعداً حتی در این مورد هم شک کردم و حدسم به رفتار من و سامان و دعواها و کشمکشهامون رفت و اینکه چندباری صدامون (بخصوص صدای من) بالا رفته...گفتم شاید یهویی تاثیرش رو روی نیلا گذاشته، چون بچه های خانواده ما چه من و چه خانواده سامان اصلاً جیغ نمیکشیدند...
وقتی به این نتیجه رسیدیم من و سامان تصمیم گرفتیم اگر از رفتار خود ما باشه حسابی روی خودمون کار کنیم و پیش نیلا دعوا نکنیم و داد نزنیم و کمتر جرو بحث کنیم و اگرم بچه جیغ کشید و لجبازی کرد بی تفاوت باشیم که اگر از طرف ماست شاید این موضوع اصلاح بشه،اما اگر به خاطر مهد باشه که دیگه واقعاً کاریش نمیشه کرد...
اگر واقعاً عوض شدن یکباره اخلاق نیلا نتیجه تاثیر رفتار من و سامان روی نیلا باشه هر دومون حسابی عذاب وجدان داریم و این چند روز خیلی مراعات کردیم،بخصوص سامان...اما خب یوقتها خود من کم آوردم! چندروز پیش انقدر تو خیابون بدقلقی کرد و جیغ کشید که برای اولین بار سرش تو خیابون داد زدم و گفتم "کوفت! زهرمار"! بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم اما نیلا هم خیلی اذیتم کرده بود و منم برای این شرایط آمادگی نداشتم! هنوزم ندارم چون نیلا واقعاً بچه بدی نبوده و مجموعاً خوش اخلاق بوده و تا قبل دندون درآوردن اصلاً صدای گریه این بچه رو کسی نشنیده بود! اینکه یهویی در عرض این چندروز اینطوری لجباز بشه و بخواد با قلدری و لجبازی به خواستش برسه و بدتر از همه جیغ بزنه اصلاً برای من قابل درک نیست و نمیدونم چطوری بین اینهمه مشکلات و حال خراب با این موضوع کنار بیام. من واقعاً با هر اخلاق بچه میتونم راه بیام به جز همون جیغ زدن که همیشه ازش بیزار بودم و اگر هر بچه دیگه ای هم اینکار رو میکرد بدجور عصبی میشدم! حالا دقیقاً نیلای خوش اخلاق من اینطوری شده!
وقتی هم این رفتار غلط رو نشون میده و من عصبی میشم و دعواش میکنم و یکم ازش فاصله میگیرم انقدر میاد طرفم و ناز و بوسم میکنه و بهم میچسبه و الکی میخنده که مثلاً باهاش خوب بشم،منم طاقت نمیارم و بغلش میکنم اما خب واقعاً این معضل جدیدی گ هست و نمیدونم باید چیکار کنم. سامان میگه بریم پیش روانشناس کودک! من میگم نه بابا این رفتارها تو خیلی بچه ها هست و با بزرگ شدن بهتر میشه، اما اینکه یکباره از بعد رفتن به سمنان در نیلا تا این شدت نمود پیدا کنه برای خودم هم عجیبه و یه ترسی هم تو دلم هست که نکنه این قضیه لجبازی جزئی از شخصیتش بشه و بزرگ هم بشه همینطوری بمونه...
ممنون میشم اگر کسی اطلاعاتی در این مورد داره راهنماییم کنه! واقعاً این موضوع خیلی اذیتم میکنه و همش هم خودم و رفتارمون رو مقصر میدونم و نمیدونم باید چطوری با این موضوع کنار بیام و اینطوری عصبی و کلافه و بخصوص خجالتزده در حضور دیگران نشم...
این پست رو تا قبل "سه شنبه نوشت" روز شنبه ده خرداد نوشتم اما طبق معمول با تاخیر و امروز سه شنبه 13 خرداد منتشرش میکنم:
حال و حوصله نوشتن از حال این روزهام رو ندارم...
قسمت شد رفتیم رشت برای عید فطر، خیلی یهویی آخرین پنجشنبه قبل عید فطر تصمیم گرفتیم که بریم و صبح روز جمعه 2 خرداد راه افتادیم، دوشنبه پنجم خرداد هم برگشتیم، نمیگم بد بود اما هوا موقع رفتن انقدر گرم بود که نیلا طفلی حالش خیلی بد شد و با کولر خراب ماشین ما گرمازده شده بود و من که از حالش که یکساعت آخر همینطوری بیجون به من چسبیده بود خیلی ترسیده بودم...
سه روزی که اونجا بودیم، به جز روز آخر هوا انقدر گرم بود که نمیشد رفت بیرون، روز آخر هوا خنک و خوب شد اما چه فایده که فرداش صبح زود یعنی صبح دوشنبه که روز دوم تعطیلات عید فطر بود برای اینکه به ترافیک احتمالی نخوریم برگشتیم که البته خدا رو شکر اصلاً هم ترافیک نبود....ضمن اینکه نیلا یه روزهایی تو ماشین حسابی بدقلقی میکرد و نمیشد خیلی از مسیر لذت برد. خلاصه که رفتیم و برگشتیم و حال و هوای من نه تنها عوض نشد که بدتر هم شد...
شاید یکی از دلایلش این باشه که ادارات از حالت شیفتی خارج شدند و باید هر روزه سر کار باشیم اما مهدکودکها همچنان تعطیلند! اونایی هم که بازند بصورت کاملاً زیرزمینی و غیرقانونیه و رسماً مسئولیتی در قبال خدای نکرده اتفاقات ناگهانی ندارند. مهد کودک نیلا از ده خرداد کم و بیش بصورت غیرقانونی بازه اما چه فایده! نظافتچی رو گذاشتند به عنوان مربی! درسته خیلی دختر خونگرم و خوب و حتی باکلاسیه، اما در هر صورت چطور میتونم با خیال راحت بچم رو بسپرم بهش؟ از طرفی اگه اونجا نذارم چیکار کنم؟ کی رو دارم؟
مادرم که خودش مریضه، حال بابام هم که دیگه گفتن نداره.... این وسط شوهرخواهرم هم هر از گاهی موش میدوئونه و حتی یه جوری رفتار کرده که خواهر خودم میترسه بگه بچت رو بیار پیش من! شوهرخواهرم به نظر میرسه حتی از اینکه من بچم رو خونه مادرخودم هم میبرم ناراضیه و زورش میاد! به گوشم رسیده که میگه اینا (یعنی من و سامان) خودشونو تو قضیه بابام کنار کشیدند و زندگی خودشون رو دارند! خدا میدونه اینطوری نیست و اگر مریم خواهرم کارهای بابا رو انجام میده و از زندگیش میگذره و همش خونه مامانم ایناست، اول از همه با میل خودش هست و خیالش اینطوری راحت تره! حتی اگر ما هم باشیم باز دلش طاقت نمیاره و خودش باید بیاد مثل مادری که فکر میکنه خودش از همه بهتر به بچش میتونه برسه. ضمن اینکه من با بچه ای که هنوز شیرمیخوره و پوشک میشه و گاهی شبها بد میخوابه و من باید کنارش باشم و اینکه باید سر کار هم برم و همسرم هم اگه دو روز پشت سر هم مرخصی بگیره ولو مرخصی ساعتی ممکنه برای کارش مشکل درست بشه، چطور میتونیم به اندازه اونا سهم داشته باشیم؟ همسر خواهرم پیش یه فامیل نسبتاً نزدیک کار میکنه، یعنی رئیسش فامیلش میشه خدایی خیلی راحتتر میتونه مرخصی بگیره یا سر کار نره، مریم هم درسته که خیلی بابت بابام گرفتاره و دو تا بچه هم داره اما هر چی باشه شاغل نیست (البته مریم طفلی خودش هیچوقت هیچ اعتراضی نداشته و همه این کارها رو وظیفه خودش میدونه. خدا خیرش بده).
از طرفی خدا میدونه هر بار در حد وسعمون کوتاهی نمیکنیم! مگه میشه آدم در حق پدرش،پاره تنش کاری ازش بربیاد و کوتاهی کنه؟ خود بابام هر بار به ما میگه از شما انتظار ندارم اما با اینحال اگه کاری از دست ما ساخته بوده دریغ نکردیم! به فرض هم که خدای نکرده کمکاری کرده باشیم که خداشاهده اینطوری نبوده (درمورد کارهایی که ازمون برمیومده)، چه ربطی به شوهرخواهرم داره وقتی مادرم و حتی خود خواهرم حرفی نمیزنند و حتی میگن به خاطر بچه کوچیک و... کسی از شما انتظاری نداره؟
حال بدیه! احساس بی کسی میکنم، نمیدونم باید دخترم رو با وضعیت جدید کاری کجا بذارم! اونایی که قانون میذارن مهدکودکها باید تعطیل باشه، فکر نمیکنند مادران کارمند چه خاکی باید تو سرشون بریزن؟ من این مدت که شیفتی بودیم با وجود پدر مریض و مادر ناخوش احوالم، باز بچم رو میبردم خونه مامان علیرغم همه خطراتی که برای نیلا و حتی پدرم وجود داشت،اما اگه مثل خیلی از خانمهای دیگه،مادر و پدرم تهران زندگی نمیکردند اونوقت در همین حد هم نمیتونستم کاری کنم. اونوقت باید چیکار میکردم؟ الان که باید هر روزه سر کار باشیم واقعاً نمیشه نیلا رو ببرم هر روز خونه مامانم، خیلی هم بهم نزدیک نیستند و برای خودم هم سخته، مادرم هم توانشو نداره با وضعیت جسمی و روحیش،هم به بابا برسه هم به بچه من هم به خودش! البته خیلی روزهایی که نیلا رو میبردم خونه مامان، بابام به خاطر شیمی درمانی بیمارستان بستری بود یا برای اینکه حال و هواش عوض شه،میرفت شهرستان و خونه نبود اما خب وقتی هم که بیمارستان بود و مریم پیشش بود، مادرم باید به بچه های مریم هم که اونجا بودند رسیدگی میکرد و به فکر ناهارشون بود، (البته نیلا با وجود اونا خیلی خوشحال بود و سرگرم). الان هم که مامانم گوارشش به هم ریخته و حال و روز خوبی نداره و واقعاً اصلاً نمیخوام اذیتش کنم...
امروز هم بردم خونه مامانم (یادآوری میکنم پست رو شنبه ده خرداد نوشتم و تازه امروز سه شنبه منتشر کردم)، اما دیگه از فردا یکشنبه نمیتونم، احتمالاً مجبور شم ببرمش مهدکودک با وجود شرایط بد...کاری ازم ساخته نیست. حتی به فکر افتادم مرخصی بدون حقوق بگیرم اما چطور میشه با وجود اینهمه قسط و خرج و مخارج، وقتی سامان نزدیک سه ماهه هیچ حقوقی نگرفته، مرخصی بدون حقوق بگیرم؟
بگذریم... انقدر فشارها از هر طرف روی من زیاده که افسردگیم برگشته...باید برم دکتر اما کسی نیست نیلا رو بذارم پیشش.
احساس پوچی و بی انگیزگی بند بند وجودم رو گرفته،به ندرت چیزی خوشحالم میکنه، وقتی میام سر کار،از دیدن خیابونها و مردم دلم میگیره. حال و حوصله آشپزی و حتی بچه داری ندارم،بدنم بیجونه و دلم میخواد فقط دراز بکشم یا بخوابم! اگر فرصتی گیرم بیاد میرم تو اینستاگرام تا به هیچی فکر نکنم!
خلاصه که شرایطم تعریفی نداره. از طرفی حتی حوصله نوشتنش رو هم ندارم وقتی فایده ای نداره...امیدوارم زودتر این روزها بگذره و دلیلی برای خوشحالی و شادی تو زندگیم پیدا بشه.مهمتر از همه حال بابام بهتر بشه. همین یکی خودش دنیایی تاثیر داره...
راستی چهارشنبه هفت خرداد ماه هم واکسن یکسال و نیمگی نیلام رو زدم. با اینکه بچم برای واکسن دوماهگی و چهارماهگی و شش ماهگی و یکسالگی اصلاً اذیت نشد اما برای واکسن هجده ماهگی اذیت شد! شنیده بودم واکسن سختیه اما امیدوار بودم اینبار هم اذیت نشه که بدجور تب کرد.. البته موقعیکه واکسنش رو زدیم خیلی هم گریه نکرد و حتی پیاده با پای خودش برگشت خونه، اما یکساعت دو ساعت بعد کم کم بیحال شد و نمیتوسنت روی پاش بایسته. از قبل واکسن بهش مسکن داده بودم و مرتب هر چهار ساعت تکرار میکردم و طفلکم همش خواب بود، موقعی هم که بلند میشد چون نمیتونست راه بره گریه میکرد.... شب اول بعد واکسن ساعت 5 صبح یهویی از خواب پریدم و دیدم داره تو تب میسوزه و ناله میکنه، با اینکه قبل خوابیدنش بهش مسکن داده بودم. سریع سامان رو بیدار کردم و پاشویش کردیم و بهش به جای استامینوفن ، بروفن دادم که قویتره و خدا روشکر بعد نیمساعت تبش پایین اومد، دوباره خوابید و حدود ساعت یازده صبح جمعه که بیدار شد، خدا رو شکر حالش بهتر بود اما به خاطر تب خفیف،همچنان تا 48 ساعت بعد بهش مسکن میدادم. مجموعاً 24 ساعت اذیت شد طفلکم اما کم و بیش تا دو روز عوارضش بود،ضمن اینکه اصلاً اجازه نمیداد کمپرس سرد براش بذارم و فقط بزور چندباری تو خواب براش اینکار رو کردم،فعلاً که خدا رو شکر زیاد جاش نمونده،
اینم از اخبار این چندوقت که نبودم.
سه شنبه نوشت: همونطور که چندبار بالا اشاره کردم این پست رو شنبه ده خرداد ماه نوشتم اما چون ناقص بود و ایرادات ویرایشی داشت، منتشرش نکردم تا امروز سه شنبه سیزدهم خرداد که بالاخره گذاشتمش تو وبلاگ. همیشه عادت دارم تا پست رو دوبار نخوندم و رفع اشکال تایپی نکردم منتشرش نکنم همین باعث میشه گاهی تا سه چهار روز بعد نوشتن که دوباره فرصت بازخوانی پیش میاد،پستم رو منتشر نکنم که زیاد جالب نیست و گاهی از حس و حال زمان نوشتن پست دور میشم یا اتفاقات جدید بعدش میفته که مجبورم موقع انتشار پست اضافه کنم.
به هر حال خبر جدید اینکه یکشنبه یازده خرداد برای اولین بار بعد سه ماه و نیم بردمش مهد کودک! خیلی ناراحت و نگران بودم اولش، کلاً 5 تا بچه بودند، موقعیکه دادمش دست مربی و رفتم، نیلا شروع به گریه کرد و منم تو راه اشک ریختم، اما مدیر مهربون مهد کودک طی روز برای اینکه خیالم راحت بشه، چندتا عکس از نیلا برام فرستاد و وقتی هم که رفتم دنبالش دیدم بچم حالش خوبه و حتی دوست نداره با من بیاد! وروجک جوری رفتار میکرد انگار نه انگار اینهمه مدت مهد نبوده! خلاصه که یه مقدار خیالم راحتتر شد. البته رفت و آمد بخصوص برگشتنی به خونه تو این گرما یه مقدار سخته بخصوص که هم باید تاکسی بگیرم هم یه مقداری پیاده روی اجباری داره،اما همینکه در همین حد هم جایی هست نیلا رو بذارم خدا رو شکر...
فردا و پسفردا هم که تعطیله. وقتی نشه مسافرت رفت و همش تو خونه بود، چندان حسنی نداره، اما این هفته بعد سه ماه شیفتی رفتن سر کار، هر روز سر کار بودم و حسابی خسته شدم. خوشحالم که فردا نمیخواد برم سر کار تا شنبه. چی میشد همیشه دو روز در هفته بیشتر نرفت سر کار و همون حقوق رو گرفت؟
روزهای خیلی خوبی رو از نظر روحی نمیگذرونم! اوضاع رابطم با سامان تعریفی نداره...گاهی واقعاً حوصلش رو ندارم! از دستش حرص میخورم و عصبانی میشم، دلم میخواد نبینمش. دیگه سامان هم طوری نیست که مثل قبل ترها، مدام موقعی که ناراحتم یا غصه دارم بخواد نازکشی کنه... نمیگم اصلاً اینکار رو نمیکنه اما نسبت به قبل کمتر شده و این یه جورایی برای من زنگ خطر به حساب میاد. از طرفی مطمئنم که این موضوع کاملاً تقصیر خودمه! هر بار خواست منت کشی کنه و خودشو کشت که عذرخواهیش رو بپذیرم و دوباره با هم آشتی کنیم (که تازه همیشه خودم هم مقصر بودم، حداقل در نود درصد مواقع)هر دفعه هزار جور براش ناز کردم و گفتم دور و بر من نیا و الان حوصله ندارم و انقدر زود بعد دعوامون نیا سراغ من و یه مدت بذار به حال خودم باشم و... حالا الان که دقیقاً داره به خواسته من عمل میکنه، اینطوری ناراحتم و حس میکنم رابطمون سرد شده یا شاید مثل قبلن ها براش مهم نیستم. به هر حال مقصر اول و آخر این رفتارهای اخیرش خودم هستم اما بدبختانه با وجود دیدن علائم هشدار دهنده، باز نمیتونم خودم رو تغییر بدم.
نمیدونم کسی از شما سریال "سرباز" شبکه سه رو بعد اذان میبینه؟ بازیگر یلدا یا همون الیکا عبدالرزاقی، که همسر یحیی تو اون سریال هست، تقریباً نود درصد رفتارها و حرکتهاش تو زندگی با یحیی، مثل رفتار من تو زندگی با سامان هست،سامان هم تا حد خیلی زیادی شبیه یحیی هست. یعنی من و سامان هر دو از دیدن رفتارهای یلدا و غرور و تکبرش و نازکشی های مداوم یحیی کلی حرص میخوردیم (من از همون اول فیلم فهمیدم چقدر رفتارهای این دختره شبیه رفتارهای منه حتی همیکنه یلدا همش درگیر خرید خونه ست و میگه یحیی بیخیاله و... ولی سامان دقت نکرده بود به این تشابه رفتار و منم هیچ اشاره ای نمیکردم)، تا اینکه الان فیلم به جایی رسیده که نشون میده دیگه یحیی به خودش اومده و اصلا ناز یلدا رو نمیکشه و وقتی مدام ناز میکنه و باهاش قهر میکنه و از موضع بالا به پایین باهاش صحبت میکنه، منت کشی نمیکنه و یلدا همش تلاش میکنه به خودش القا کنه که یحیی هنوز دوستش داره اما ته دلش همش با خودش میگه نکنه دیگه براش مهم نیستم، نکنه باهام سرد شده و دیگه دوستم نداره، چرا انقدر کم محلی میکنه؟
خلاصه که یهویی دو سه روز پیش وقتی موقع افطار داشتیم با سامان این فیلم رو میدیدیم (البته خیلی هم از فیلمه خوشمون نمیادا، همینطوری موقع افطار واسه خودش پخش میشه) سامان برگشت گفت دقت کردی یلدا رفتاراش شبیه توئه؟ خیلی از حرفش متعجب شدم. واقعاً دوست نداشتم سامان متوجه این موضوع بشه و بهش اشاره ای بکنه،بخصوص که کلاً وارد این قبیل جزئیات نمیشه و به این جور موارد دقت نمیکنه که بخواد تحلیل هم بکنه و تازه از این سریال اصلاً خوشش هم نمیاد، اما وقتی این حرف رو زد،فهمیدم همونطور که من از اول فیلم خیلی واضح متوجه این تشابه شدم، اونم بالاخره متوجه شد! بعد الان ترسم از اینه که نکنه وقتی سامان دیده بالاخره بعد اینکه یحیی بعد کلی نازکشی کردن و عشق و علاقه به یلدا، آخرش تحملش تموم میشه و بهش کم محلی میکنه و منت کشی نمیکنه، سامان هم تصمیم بگیره (یا شایدم گرفته) که از همین رفتارهای یحیی الگو بگیره و دیگه مثل قبل، نخواسته باشه موقع دعوا و ناراحتی، همش بیاد سمتم و نازکشی و آشتی کنه....
چه میدونم...در هر صورت اگر هم واقعا سامان همچین تصمیمی گرفته باشه به این خیال که من سعی کنم این رفتارهام رو تغییر بدم،سخت در اشتباهه، چون حتی اگر من بخوام هم تغییر کنم (که خدا میدونه هزاران بار تلاشم رو کردم و آخرشم نتونستم، یه جورایی تبدیل شده به یه جور وسواس فکری و فکر کنم نیاز به روان درمانی داره حتی!) قطعاً در این شرایط که سامان حساس شده و داره تلاش میکنه این اتفاق در من بیفته (هنوز مطمئن نیستم که این تصمیمو گرفته، اما لعنت به این سریال که اونو هوشیار کرده!) الان نمیذارم این تغییر در من صورت بگیره که فکر کنه کارش نتیجه داده! یه جورایی پای غدی و غرور درمیونه. از طرفی امیدوارم تو این سریال به درد نخور هم آخرش یحیی تبدیل بشه به همون آدم قبلی که عاشق یلدا بود و از یه ذره ناراحتی یلدا دق میکرد و شب و روز نداشت و همش در حال تماس گرفتن باهاش و نازکشی بود!
حالا الان امیدوارم آدم بده این ماجرا به نظر نیام، خدا شاهده که من در برابر همه آدمهای دیگه به شدت مهربون، منعطف و در صلح و سازش هستم و دلم نمیخواد هیچکس رو از خودم ناراحت کنم یا با کسی قهرباشم،اما نمیدونم چرا درمورد سامان این رفتار من خودش رو بروز نمیده و خیلی وقتها هیولای درونم خودش رو نشون میده! البته جوابش رو میدونم، خودش از اول منو بد عادت کرد و باعث شد اینطوری رفتار کنم و الان برام سخته عقب نشینی کنم و رفتار دیگه ای نشون بدم،یه جورایی غرورم اجازه نمیده، خیلی هم تلاش کردم اما نتونستم و نشده و الان هم همونطور که گفتم با توجه به رفتارهای اخیر سامان و احتمال اینکه عمداً این روش رو در پیش گرفته باشه،به هیچ عنوان فعلاً قصد تغییر ندارم تا بعد! تو این مدت هم ترجیح میدم با هم سرد و کم حرف باشیم! بیخیال!
البته سامان هم همیشه آدم خوبه ماجرا نیست و با اینکه مرد مهربون و زحمتکشیه،اما به خاطر اینکه خیلی وقتها زود عصبانی میشه (و منم که از اون بدتر) معمولاً کشمکش و کش و قوس بینمون زیاد به وجود میاد! بخصوص بعد تولد نیلا و بخصوص این چند ماه اخیر که نیلا بزرگ شده و شیطونیهاش هم بیشتر....
برنامه سفر هم که کلاً کنسل شده،سامان درخواست مرخصی داد و گفتند فعلاً نمیشه! البته وقتی میگم سفر منظورم همون رشت هست و خونه مادرشوهرم و پدرشوهرم بدون گشت و گذار چون کاملاً متوجهم که الان وقت مناسبی نیست و خطرناکه، اما تو دلم گفتم همون افتادن تو جاده و رفتن به خونه مامان بابای سامان خودش تو روحیم تاثیر خوبی میذاره که اونم فعلاً جور نشد...
انگار که فعلا باید با این شرایط ساخت...
متاسفانه یه سری از مخاطبینم از طریق قسمت "تماس با من" بهم پیام میدن که امکان ارسال نظر ندارند و نظراتشون ارسال نمیشه و کد عددی براشون نمیاد و... یه سری هم زحمت میکشن و از طریق اینستاگرام دایرکت میدن،اما به هر حال به هر دلیلی که باشه برای من ایجاد بی انگیزگی میکنه در نوشتن، بخصوص که بخاطر شرایط خاص زندگیم،اغلب تلاش میکنم یه جوری فرصت گیر بیارم و هفته ای یک پست رو بنویسم اونم در شرایطیکه اغلب وبلاگها تعطیلند، اینکه ببینم علیرغم بازدید نسبتاً بالا، نظرات زیادی برام ارسال نمیشه باعث کم انگیزه شدنم میشه، البته که بارها تاکید کردم اول از همه برای دل خودم و ثبت روزها و خاطرات مینویسم اما به هر حال دیدن واکنش مخاطبین هم میتونه انگیزه آدم رو مضاعف کنه و برعکس عدم واکنش درخور، حالا یا به دلیل اینکه نظرات ارسال نمیشه یا اینکه خود خواننده منفعله، میتونه آدمو از نوشتن دلسرد کنه...
به هر حال امروز هم که روز شیفت من در محل کارمه و تا نیمساعت دیگه هم ساعت کاری تموم میشه تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم و بعد برم خونه مادرم پیش دختر نازنینم...گذاشتمش خونه مامان وروجک رو، خدا رو شکر خیلی اذیتش نمیکنه اما خب با شرایط روحی و جسمی مامان من،نمیتونم با خیال راحت بذارمش اونجا و همش نگرانم مادرم اذیت بشه یا بابام کلافه بشه، اما خب چاره ای هم ندارم تا وقتی این کرونای لعنتی کلاً از بین بره و بتونم مرتب و روزانه برم سر کار و مهدهای کودک هم بطور کامل باز بشند. فعلا که همچنان بصورت شیفتی و حضور روزانه دو سوم کارمندان میایم سر کار که برای من خدا رو شکر با وجود روزه بودن در مجموع خیلی خوب بوده . در حال حاضر هفته ای دو روز میام سر کار از ساعت هفت صبح تا دو بعد از ظهر.
دیروز که نیلا رو گذاشتم خونه مامانم و اومدم سر کار، بابام قرار بود از بیمارستان که به خاطر شیمی درمانی بستری بود مرخص بشه و مریم خواهرم بچه های خودش رو هم گذاشته بود خونه مامانم و خودش رفته بود کارهای ترخیص بابا رو انجام بده. خواهرزاده هام هم حسابی با نیلا بازی کرده بودند و سر دخترک حسابی بهشون گرم بود.
وقتی از سر کار رسیدم خونه مامان، بابا هم از بیمارستان مرخص شده بود و خونه بود.... طفلک خواهرم هم بعد اونهمه خستگی، برای شب و افطار کله پاچه و سیرابی درست کرده بود. ضمن اینکه یک کیک بزرگ هم گرفته بود که بعد افطار به مناسبت تولد پسر کوچیکش رادین یه جشن خودمونی بگیریم. البته خود رادین خبر نداشت و قرار بود سورپرایز بشه، که شب بعد افطار همراه باباش و نیلا و سامان رفتند بیرون پارک و ما هم سریع در نبود اونا خونه رو تزئین و آماده کردیم و لباس پوشیدیم و یکساعت بعد اونا اومدند خونه و جیغ و آهنگ تولدت مبارک و فشفشه و برف شادی... طفلکم حسابی سورپرایز شد! از شادی سر از پا نمیشناخت و بالا و پایین میپرید و همش تشکر میکرد و میگفت خیلی ممنون که برام جشن به این خوبی گرفتید... پسرک فهمیده عاقل من 5 سالش تمام شد، به تمام معنا دوستش دارم و براش آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم. منم با اینکه تازه شب قبلش از تولد سورپرایز دیشب خبردار شده بودم ، دیروز سریع بعد از محل کارم رفتم یه اسباب بازی فروشی و براش یه بازی فکری، به همراه یک بسته 48 رنگی پاستل، و دفتر نقاشی فانتزی خریدم و همونجا کادو کردم و بردم خونه مامانم، البته برای عسل که خواهرشه هم یه بسته ماژیک خوشرنگ و یه سری لوازم دیگه به عنوان هدیه خریدم که دل اونم شاد بشه. هر دوشون عاشق کادوهاشون شدند خدا رو شکر...نیلا خانم هم که اون وسط مدام میرقصید، اما اجازه نداد حتی یک عکس درست و حسابی تمام رخ ازش بگیریم و یه لحظه تو بغلم بند نمیشد که بشه درست و حسابی ازش عکس گرفت...
بعد مدتها ناراحتی و فکر و خیال، این جشن حس و حالمون رو عوض کرد، بخصوص که پدرم هم بعد اونهمه عذاب و سختی، دیشب کمی حالش بهتر بود و تونستیم چندتا عکس با هم بگیریم. البته ته دل هممون یه نگرانی عمیقی وجود داشت از ادامه جلسات شیمی درماین بابا، تصور میکردیم به جز اینبار،یکبار دیگه شیمی درمانی داشته باشه و بعد تموم بشه که دیشب خواهرم گفت دکترش صبح بهش گفته هنوز هفت بار دیگه باید انجام بده... خیلی حالمون گرفته شد، بخصوص حال مریم خواهرم که هر بار مجبوره به خاطر بابا زندگیش رو ول کنه و بره بیمارستان و مادرم طفلی هم با اون حال نامساعدش مواظب بچه هاش باشه و آماده کردن شام و ناهار برای بچه ها و شوهرخواهرم و ... این وسط گذاشتن نیلا خونه مامانم هم یه باری روی دوشش شده،البته طفلک مدام میگه بچه خوبیه و اذیتی نداره،اما میدونم که به هرحال نمیتونه استراحت کنه اونم با زبون روزه...
بگذریم، حرف زیادی برای گفتن ندارم،اردیبهشت دوست داشتنی هم مثل اسفند و فروردین دوست داشتنی تموم شد و به خاطر این بیماری همه گیر لعنتی نتونستیم استفاده ای کنیم...دلم میسوزه که هم من و هم سامان برای اولین بار تو اینهمه سال روزهای زیادی رو تعطیل بودیم اما نتونستیم به خاطر این بیماری بریم سفر و حالا بعدها باید هزار جور تلاش کنیم که یه مرخصی دو سه روزه بگیریم و بریم شمال...البته سفر که میگم منظورم فقط همون رشت و پیش مادرشوهرم اینا و سمنان پیش خاله و داییم و. خونه کوچیکی که خودمون اونجا داریم. هست وگرنه که سالهاست نتونستیم جای دیگه ای بریم. منم به شدت از نظر روحی به استراحت چندروزه و سفر نیاز دارم. به سامان گفتم من که فعلا تا اطلاع ثانوی که معلوم نیست چه زمانی باشه هفته ای دو روز میرم سر کار، اگه راه داره تو دو سه روزی مرخصی بگیر و حداقل بعد ماهها بریم رشت... تا الان به خاطر کرونا نرفتیم و اگر هم تازه همه چی جور بشه و بریم، به خاطر کرونا صرفاً میریم خونه مادرشوهرم و اونطوری نیست که بخوایم خیلی بریم گشت و گذار...اما همینکه بیفتیم تو جاده و یکم حال و هوامون عوض شه خودش خوبه. فعلا که سامان خیلی هم استقبال نکرده،هم از جهت اینکه باید مرخصی بگیره و هم از بابت ماشینمون که قدیمیه و معلوم نیست تو جاده بتونه بدون مشکل کار کنه...
دلم میسوزه که هزار بار از چندماه پیش به سامان گفتم یه پولی جمع کردم و بهت میدم برو دنبال خرید ماشین، انقدر پیگیرش نشد و پشت گوش انداخت که الان همون پرایدش شده نود میلیون تومن و خدا میدونه چه حرصی میخورم من! سر همین چندبار باهاش بدجوری دعوام شده! بهش میگم پولش رو هم دارم برات جور میکنم اما باز نمیری دنبالش! این دیگه مثل خونه خریدن و فروختن نیست که بخوام خودم اول تا آخر پیگیرش بشم، واقعا اطلاعی ندارم از کم و کیف معامله ماشین و با بچه کوچیک هم نمی شد تنهایی پیگیرش شم و از تو و بابات چند بار خواهش کردم برید دنبال خرید ماشین و نرفتید و الان دیگه هیچی با این پول نمیشه خرید! حرف ماشین که میشه، فوری هم جوش میاره آقا و زیر بار نمیره!
بیخیال! باید با همین ماشین قدیمی سر کنیم! اون پس انداز قبلی من الان دیگه یه چرخ ماشین هم نمیشه! ایکاش همونقدر که من به فکر پیشرفت زندگی هستم،سامان هم کمی جاه طلب بوهپد و دنبال اینجور کارها رو میگرفت! اما نیست! همین خونه رو هم اگه پیگیریهای من و اونهمه سختی که با یه بچه سه چهار ماهه کشیدم نبود قطعا الان نمی تونستیم بخریم و هنوز تو همون 45 متری زندگی میکردیم!
بگذریم، دیگه حالا با این ماشین و شرایط کاری سامان نمیدونم اصلاً جور میشه بریم شمال یا نه. اگر جور بشه میشه اولین مسافرت سه نفره ما با نیلا با ماشین خودمون! البته قبلا همراه مامان بابای سامان رفتیم رشت اما اینکه تنهایی سه تایی بریم نه، اولین بار میشه،البته اگر جور بشه. یگه حساب کنید چندوقته هیچ جا نرفتیم...
امیدوارم سامان بتونه مرخصی بگیره و این ماشین هم همکاری کنه و حداقل سه چهار روزی بریم شمال قبل اینکه هوا گرم بشه،بخصوص که منم به خاطر روزه داری ضعیف شدم و بدم نمیاد به واسطه سفر رفتن معاف شم و دو سه روزی روزه نگیرم تا کمی جون بگیرم و باقیش رو بتونم بگیرم...
خب وقت اداری هم تمومه،بهتره سریعتر راه بیفتم سمت خونه مامان که زودتر برسم و هم بتونم به دخترکم رسیدگی کنم و هم به فکر آماده کردن افطاری باشم...
عذر من رو بپذیرید که چندوقتیه نتونستم به وبلاگها سر بزنم. البته سر که میزنم،نمیتونم با گوشی کامنت بذارم، بارها گفتم تو خونه نتی که با لپ تاپ بشه باهاش وصل بشم ندارم و با گوشی هم اصلا نمیتونم کامنت بلندبالا بنویسم. تو محل کارم هم نهایتاً وقت بشه وبلاگ خودم رو بروز رسانی کنم. اما قطع به یقین همه دوستانم رو میخونم،حتی با اینکه بازار وبلاگها حسابی کساده و به جز چند تا وبلاگ قدیمی، بیشتریها دست از نوشتن برداشتند.
التماس دعا عزیزان در این روزها.
امسال بعد دوسال روزه نگرفتن، روزه گرفتم، سال اول به خاطر بارداری و سال دوم به خاطر شیردهی نتونستم روزه بگیرم و امسال دیگه شرعا شرایط روزه گرفتن رو داشتم. خب من واقعا آدم خیلی مذهبی نیستم و خانواده فوق العاده مذهبی هم ندارم در حد کاملا معمول، اما از وقتی یادم میاد هیچوقت طوری نبوده که چه من و چه خانوادم و خواهرام بخوایم بی دلیل روزمون رو بخوریم، یا روزه نگرفتن بدون دلیل موجه برامون عادی باشه مثل خیلی از آدمهای دور و برمون، به این موضوع افتخار میکنم اما خب وقتی میبینم بیشتر همکارها و ... روزه نیستند، برام عادی شده و به هر حال پذیرفتم حقیقت این روزهای جامعه رو که اغلب آدمها روزه نمی گیرند و متاسفانه حتی روزه دارها هم گاهی خجالت میکشند بگند روزه هستند از ترس قضاوت بقیه. واقعیت اینه که تعداد روزه دارها خیلی کم شده این چند سال اخیر.
امسال اولین سالیه که به عنوان یه مادر روزه میگیرم، از این میترسیدم که با وجود بازیگوشیها و شیطنتهای نیلا، روزه گرفتن خیلی برام سخت بشه،حقیقتاً هم شاید میشد اگر قرار بود هر روز برم سر کار،اما به لطف خدا و تصمیم دولت برای حضور دوسوم کارمندان، این هفته های اخیر دو روز در هفته اومدم سر کار و باقی روزها خونه بودم و این موضوع باعث شده روزه گرفتن با وجود یه بچه شیرخوار خیلی هم برام سخت نشه،البته دیگه نمیتونم مثل قدیما که هروقت خوابم میومد یا بیحال بودم، مثلاً کولرو بذارم رو دور تند و دو سه ساعت بخوابم! خیلی وقتها که خوابم میاد و بیحال میشم، تازه باید بشینم پای بازیگوشیهای دخترک، یا به فکر غذا دادن و پوشک کردن و حموم و خوابوندنش و بازی کردن باهاش باشم و خلاصه به زحمت چند دقیقه گیر میارم که بتونم طی روز استراحت کنم، شبها هم که تقریباً تا سحر بیدارم و تازه ساعت شش صبح میخوابم (البته اون روزهایی که سر کار نمیرم) و نیلا خانم هم که حداکثر یازده صبح بیدار میشه... خلاصه که اوضاع خوابم هیچ خوب نیست و روزهایی مثل امروز که میام سر کار، خیلی هم بدتر میشه،اما بازم شکر راحتتر از تصورم میگذره و خدا رو شکر میکنم. ضمن اینکه در کل از روزه بودن احساس خوبی بهم دست میده، بخصوص وقتی سامان هم پا به پای من روزه میگیره.
داستان روزه گرفتن سامان هم که اگر خواننده قدیمی باشید، معرف حضورتون هست! این پسر اصلاً مذهبی نیست و حتی میتونم بگم متاسفانه کاملاً هم غیر مذهبی هست، اعتقاد خاصی به نماز و روزه نداره و به قول امروزیهای روشنفکر! انسانیت براش مهمتره (البته خداییش هم انسان خوبیه و حق و ناحق نمیکنه و دروغ نمیگه و....). اما خب به روال سالهای قبل، ایشون امسال روزه میگیرند فقط و فقط چون من روزه میگیرم! به همین سادگی! دلیل دیگه ای هم نداره! خودم هم با اینکه همسرش هستم، نمیدونم به قول معروف فازش چیه! طی دو سال قبل که روزه نمیگرفتم، ایشون هم روزه نمیگرفت! قبل اون دوسال وقتی روزه میگرفتم اونم میگرفت و میگفت به خاطر همراهی و عشق به تو هست! بعد همون موقع هم وقتی چند روز به خاطر عذر شرعی روزه نمیگرفتم، ایشون هم روزه نمیگرفت! امسال هم همینطوره! یعنی اگه به خاطر عذر موجه نگیرم، اونم نمیگیره! تو کارش موندم به خدا!!! بهش میگم خب این چه جور روزه گرفتنی هست؟ اگه نیتت واقعاً روزه گرفتن از بابت واجب بودنش و دستور خدا نیست و مثلاً به خاطر همراهی با من میگیری و اگه من نگیرم تو هم نمیگیری، چه ارزشی داره پیش خدا؟ فقط خودت رو طی روز با اینهمه کار و بالا پایین رفتن سر ساختمون با تشنگی و گرسنگی.عذاب میدی بدون اینکه ارزش و ثوابی داشته باشه... معمولاً این حرف من رو بی پاسخ میذاره و بحث رو عوض میکنه! چند سری هم به شوخی برگشت گفت از کجا میدونی الان روزه من قبول تر نباشه و فردا روز من برم بهشت تو رو بندازن وسط آتیش جهنم؟....البته به شوخی و با خنده میگه اما یه وقتها جدی جدی فکر میکنم اون نسبت به من آدم بهتریه و شاید جایگاهش اون دنیا از من بهتر باشه... البته منم به شوخی در جواب این حرفش بهش میگم اگر خدا بخواد اینجوری حساب کتاب کنه که اون دنیا باهاش کار دارم من!
خلاصه که فعلا داریم دو تایی روزه میگیریم تا ببینم چند روز میتونه اینطوری ادامه بده. از طرفی منم سعی کردم این چند روز که با هم روزه میگیریم از هر جهت بهش برسم که انگیزه روزه گرفتن درش تقویت بشه! ولو به بهانه غذاهای خوشمزه چون سامان عاشق غذاست مثل بیشتر مردها! تو این چند شب، برای افطار هر شب یا سوپ درست کردم یا آش رشته که سامان عاشقشه و اگه روز و شب هم بخوره سیر نمیشه. شیربرنج و فرنی و کوکو و خوراک بندری و ... هم برای افطار درست کردم. برای سحرها هم پلو و خورشت و پلومخلوط و ماکارونی که سامان خیلی دوست داره درست میکنم، البته سحرها رو امسال برعکس سالهای قبل کنار هم نمیخوریم، چون سامان برعکس من هر روز میره سر کار و میگه سحر بلند شدن خوابش رو کامل به هم می ریزه. اینه که ساعت یک، یک و نیم شب سحری میخوره و میخوابه، بعدش من ساعت یربع به چهار بیدار میشم و تنهایی سحری میخورم و به نیلا هم تو خواب شیر میدم و بعدش نماز میخونم و یکم اینستاگردی و بعد میخوابم تا یازده که نیلا بیدار میشه، ولی خب از شب تا سحر معمولاً نمیتونم بخوابم، شاید در بهترین حالت بعد سحری دادن به سامان ساعت دو شب یکساعت بتونم بخوابم تا سحر اونم با استرس اینکه نکنه برای سحری خودم خواب بمونم...
خدا رو شکر با وجود دست تنها بودن و بچه داری، از چند روز قبل شروع ماه رمضان، نیلا رو گذاشتم پیش سامان که اونموقع هنوز سر کار نمیرفت و چرخ به دست، با رعایت موارد بهداشتی و ایمنی، چند سری رفتم بیرون و یه عالمه خرید کردم، به خواست خودم ترجیح میدادم خریدها رو خودم که واردترم انجام بدم تا سامان، خلاصه که حسابی خرید کردم، از خریدهای سوپرمارکتی گرفته تا گوشت و مرغ و گوشت چرخ کرده و ... سبزی آش و سبزی پلو و کوکو و قرمه سبزی و سبزی خورشت کرفس و کرفس خورد شده و لوبیا سبز خورد شده و....همه رو بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر! از سرخ کردن سبزی قرمه هم که خیلی بدم میاد اما یه شب تا صبح که نیلا خواب بود سبزی قرمه و سبزی خورشت کرفس رو هم سرخ کردم و فریز کردم، وای که چقدر خریدن و ضدعفونی کردن و جابجا کردن و آماده کردن اینها با وجود نیلا خانم شیطون که همش دور و برم بود دردسر داشت. یه کار خوبم هم این بود که یه عالمه نخود و لوبیا رو دو سه روز قبل ماه رمضون خیس کردم و چندبار آبش رو عوض کردم و بعد پختم و بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر که برای سوپ و آش درست کردن راحت باشم و مواد رو از قبل پخته داشته باشم! دو سه کیلو هم پیاز رو با غذاساز خورد کردم و بسته بندی کردم و گذاشتم داخل فریزر که برای غذاهای سحری و افطار پیاز آماده داشته باشم، پیازداغ و سیرداغ هم که از قبل مادرشوهرم بهم داده بود. دو بسته هم بادمجون کبابی آماده گذاشتم فریزر برای میرزا قاسمی، بادمجون سرخ شده پوره شده هم که چند وقت قبل مادر شوهرم داده بود برای کشک بادمجون و اونم تو فریزر بود، پنیر پیتزا و ذرت و میوه و سبزیجات و گردو و تنقلات و... هم خریدم. یه بسته فلافل و شنیسل مرغ و همبرگر و... هم خریدم و گذاشتم فریزر برای موقعهایی که احیانا افطار یا سحر رو نتونم خودم درست کنم.چندتایی هم تن ماهی خریدم و خلاصه که حسابی یخچال و فریزر پرو پیمون شد (ولی امان از گرونی!!!)، حتی تو فریزر جا نداشتم و واقعاً نمیدونستم با بعضی از خوراکیها چکار کنم. تازه باید نون هم میذاشتم فریزر که نخواسته باشه مدام دنبال نون خریدن باشیم و با بدبختی جاش دادم...ضمنا ار چند روز قبل سه چهار تا ظرف هم برای نیلا غذا درست کردم و گذاشتن فریزر چون واقعا یا زبون روزه سختم بود بخوام جداگانه هر روز براش غذا و سوپ درست کنم، آخه خانم هنوز غذای خودش رو داره و با ما غذا نمیخوره.
خلاصه که کلی کار انجام دادم، اما در نهایت احساس خوبی داشتم، وقتهایی که اینهمه کارو با هم انجام میدم یا چند مدل غذا برای خودمون و نیلا درست میکنم و به اصطلاح احساس کدبانوگریم به اوج میرسه، با وجود خستگی جسمانی، تاثیر خوبی توی روحیم داره، احساس مفید بودن میکنم، خداوکیلی سامان هم همیشه خیلی تشکر میکنه و قدردانه...
سامان هم معمولاً ساعت شش و نیم هفت عصر میرسه خونه، میره دوش میگیره و چون بعد یک روز کاری طولانی خیلی بیحال و معمولاً تشنست، ازم اجازه میگیره بره نیمساعت یکساعتی قبل افطار بخوابه، منم سعی میکنم هر طور هست نیلا رو ازش دور کنم و بذارم یکم بخوابه، از ساعت هفت هم تند تند شروع کنم به افطار حاضر کردن و سفره رو روی اپن آشپزخونه (از ترس نیلا و خرابکاریاش) میندازم و موقع اذان مغرب بیدارش میکنم، نیلا رو هم یه جوری سرگرم میکنیم که بتونیم راحت افطار کنیم، هر چند معمولاً وسطاش میاد و میخواد رو پای من روی صندلی بشینه و منم میذارم چنددقیقه ای بمونه و بعد چنددقیقه خودش حوصلش سر میره و میذاره میره...
خلاصه که روزهای ماه رمضون ما به این منوال میگذرند، خدا کنه شیفت بندی برای حضور سر کار همچنان ادامه داشته باشه که این مدت ماه رمضون بتونم راحتتر روزه هام رو بگیرم و نیلا رو هم تا جای ممکن تو خونه نگهدارم و نبرم مهد کودک (هرچند مهدها هم اغلب تعطیلند.)
دلم میخواد بیشتر بنویسم بخصوص از شیرین کاریهای نیلا، اما حرفها زیادند و وقتم کم، باید سریعا راه بیفتم وقت کاری تموم شده...فقط اینو بگم که تازگیا وقتی صداش میکنم جواب میده : "جانم"! یا "چیه"! یا میگه "بله"! وقتی هم رو یه کاری زیاد اصرار میکنم میگه : "ماما بسه" مثلا موقع شستن دستاش! خدا میدونه یکبار قشنگ شنیدم بهم گفت دوستت دارم بیارم گفت عاشقتم! البته نه به این واضحی، با لهجه و زبون بچه گانه خودش اما قشنگ مشخص بود حرفهای من رو موقعیکه دلم براش ضعف میره و بهش میگم دوستت دارم و عاشقتم تکرار میکنه، آخه قبلش هم قشنگ صورتش رو به صورتم مالید که از نظر اون بوس کردن و ابراز محبته....از همین الان مشخصه که بینهایت مهربون و دلسوزه بچم. اینم بگم که همش هم در حال شمردن اعداد از یک تا ده و بطور قاطی پاطی هست و انقدر بامزه میگه که نمیتونم نچلونمش! مخصوصا موقعی که احساس شادی میکنه شروع میکنه به شمردن یا رقصیدن! عاشقشم و بزرگترین دلگرمی زندگیم هست در کنار همسرم...
حالا تو پست جداگانه ای بیشتر از این رفتارهاش می نویسم که به یادگار بمونه از این روزهاش که اوج شیرینیش هست. فعلا تعطیل شدم و باید سریعا برم خونه مامانم پیش نیلا، این دو روز اول هفته که اومدم سر کار نیلا رو گذاشتم پیش مامانم. مامانم هم که خودش هم مریضه هم گرفتار مریضی بابا، اگر چاره دیگه ای داشتم،باری روی دوشش اضافه نمیکردم اما مجبورم...
بارون شدیدی میباره و منم بدون چتر و با لباس کم باید راه بیفتم سمت خونه مامان، اما چاره ای نیست، نمیتونم بیشتر از این معطل کنم...
در این روزها و شبهای عزیز التماس دعا دارم از همه شما،بخصوص برای سلامتی پدرم. نماز و روزه هاتون قبول حق دوستان خوبم
پی نوشت: یه وقتها پیش میاد از نوشتن یه پستی پشیمون میشم مثل پست قبل، بخصوص وقتی میبینم نوشتن این جور حرفها فایده ای نداره و فقط موقتا آدم رو کمی سبک میکنه و اثر دیگه ای نداره. راستش معتقدم بیشتر آدمها با دونستن نقاط ضعف بقیه نسبت بهش بیشتر از اینکه همدردی کنند، دلسرد میشن..شاید همیشه اینطور نباشه اما تقریباً برای من ثابت شدست...به هر حال گفتم و نوشتم و دیگه مهم نیست، از خدا خواستم خودش کمکم کنه این بحرانها و طوفانهای روحی رو بتونم پشت سر بذارم، میدونم کاری از هیچکس ساخته نیست به جز خدا و خودم، شاید یه روان درمان یا روانپزشک یا مشاور بتونه کمک کنه،اما اون هم فقط در سایه اراده خودم و تلاش و در نهایت کمک خدا قابل انجامه...
اما خب الان که فکر میکنم میبینم با وجود همه تقلاهای این سالها و بی نتیجه بودن تلاشم برای خوب کردن حالم بطور پایدار، با وجود همه شکست ها و تنشهای روحی ناشی از اضطراب و وسواس فکریم که سالهاست آزارم داده، هنوزم بطور کامل از آینده و بهتر شدن اوضاع نومید نیستم...
این متن رو هفته پیش همراه پست قبلی نوشتم، اما به خاطر طولانی شدن پست قبل، ترجیح دادم بعدا و جداگانه بذارم،حس و حالم از موقع نوشتن این مطلب، تغییر چندانی نکرده هرچند موقتاً کمی آرومتر شدم اما همچنان اون حال و هوا با منه...:
این روزها سطح استرسم خیلی بالاست،بعد اتفاق ناعادلانه ای که سر کارم افتاد و حواشی بعدش، متاسفانه به شدت مضطرب شدم و برای سر کار رفتن بی انگیزه و بی علاقه،منی که انقدر به کارم اهمیت میدادم و با وجود روزهای سرد و یخبندانی که نیلا رو میذاشتم مهد، کمترین مرخصی رو میگرفتم، حقم نبود این موضوع برام پیش بیاد،میدونم به قول معروف این نیز بگذرد، اما تاثیرش رو روی روحیه من به شدت گذاشت....تجربه بهم ثابت کرده هیچ شرایطی تا ابد موندگار نیست اما دست خودم نیست هر کار کردم نتونستم بطور کل از فکرش بیام بیرون. کلی با خودم حرف زدم، یه کتاب روانشناسی برای آرامشم خوندم،از سامان کمک گرفتم،حتی قرص آرامبخش خوردم اما تاثیرش موقتی بود و نتونست بطور کامل حالم رو خوب کنه، فقط از خدا میخوام بزودی زود بتونم شرایط رو به نفع خودم تغییر بدم و دوباره اون حس و حال مثبت از محل کارم و بیخیالیهام برگرده،همون حسی که با وجود یه بچه مهد کودکی باعث میشد همچنان مایل به اومدن سر کار باشم و خونه موندنو دوست نداشته باشم. خدایا خودت شاهدی من کوتاهی خاصی نکردم،خودت به زودی ورق رو برگردون و کاری کن اون روزهای بیخیالی برگرده و دوباره همه چی خوب بشه و منم بدون استرس و ناراحتی بیام سر کار و با حال خوب برگردم خونه...آمین
البته میدونم که این حد از تحریک پذیری من، بخشیش ناشی از استرس وحشتناکی که چندروز قبل سال نوی پارسال بابت حال بد بابام بهم وارد شد و همینطورنگرانی راجب کرونا و سلامت خودمون و عزیزانم هم بوده و هست....
نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که از خودتون بدتون بیاد و کل شخصیت و رفتار و اخلاق خودتون رو ببرید زیر سوال! عزت نفس و اعتماد به نفستون به شدت پایین بیاد و حتی حالتون از خودتون به هم بخوره و گاهی انقدر حس استئصال و درماندگی درمورد شخصیت گندتون بهتون دست بده که شروع کنید زار زار گریه کردن! بخصوص وقتی ببینید هر چقدر تلاش میکنید خودتون رو اصلاح کنید و یه سری رفتارهای غلطتون رو کنار بذارید ناموفقید! حال این روزهای من همینطوره! بخصوص وقتی با سامان جلوی بچم دعوام میشه و سر یه حرف کوچیک، ناخواسته کلی پرخاش میکنم و جلوی بچه بد و بیراه بهش میگم. ناراحتیهام رو سر اون خالی میکنم! حالم از خودم به هم میخوره که هر چقدر تلاش میکنم جلوی بچه صدام رو بالا نبرم و کلمه های بد نگم موقع خشم و ناراحتی همه چی یادم میره! گاهی فکر میکنم این ناشی از به هم خوردن یه سری غدد و هورمونهاست یا شایدم یه مشکل روانشناسی که نمیتونم درستش کنم،هر چقدر هم که تلاش میکنم.
از پرحرفی خودم که هر کار میکنم درست نمیشه حالم به هم میخوره! از اینکه انقدر حرف میزنم که ناخواسته بین حرفهام چیزی میگم که نباید بگم و حتی خودمو تحقیر و ذلیل میکنم در برابر بقیه و بخصوص بالا دستیا! و عزت نفس پایینم رو نشون میدم!
این روزها بیشتر از هر وقت دیگه مدام احساس خود کم بینی دارم و فکر میکنم بقیه بهم بها نمیدن! دوباره حس بد بینیم برگشته و از انرژی مثبتم خبری نیست.
چند روزیه به شدت حس دوست نداشته شدن دارم! سطح استرس و اضطرابم انقدر بالاست که از شدتش گریم میگیره! به حد افسردگی رسیدم! اگر با سامان سریال نبینم میدونم یقیناً دیوونه میشم!
همش حس میکنم مادر خیلی بدیم! گریه میکنم و از خدا میخوام رفتار و شخصیت دخترم به من نره! وسواس فکری و عملیش بخصوص! من از بچگی دچار وسواس فکری و عملی بودم و تقریبا همه زندگیم درگیرش بودم،از خدا خواستم دخترم این وسواس من و یه سری رفتارهام مثل عزت نفس پایین و خود کم بینی و ...رو به ارث نبره...از خدا خواستم نذاره از من یاد بگیره! میدونم که منی که سالها دنبال اصلاح این قضیه بودم و فقط تونستم یه وقتها کمترش کنم،نمیتونم کاری کنم که بطور کامل جلوی بچم اون رفتارهای نهادینه شده رو نشون ندم که اونم الگو نگیره، واسه همین ناتوانی خودم هست که از خدا خواستم خودش کمکی کنه و نذاره نیلا از من تاثیر بگیره و اگر قراره تاثیری هم بگیره، از رفتارهای خوب سامان یا مادرشوهرم یا عمه سونیا یا خاله مریمش تاثیر بگیره....متاسفانه خیلی وقتها میبینم نیلا دقیقا سعی میکنه رفتارهای من رو انجام بده حتی با لحن من حرف بزنه و این منو میترسونه، چون نمیخوام کوچکترین شباهتی از نظر رفتاری بهم داشته باشه، همونطور که از نظر ظاهری هم حتی یک ذره به من شباهت نداره.
خسته ام، خیلی خسته ام، نوشتن در اینجا یکمی سبکم میکنه اما واقعا حوصله نوشتن هم ندارم...بدم میاد بخوام گله و شکایت کنم،اما از دست خودم خسته و کلافه ام! خیلی بده که یه نفر خودش رو دوست نداشته باشه، خودش رو دست کم بگیره، با وجود نعمتهای خدا احساس رضایت نکنه و پریشون احوال باشه و دست خودش هم نباشه...
از تنهاییهام خسته ام،از دست خودم خسته ام،از همه کس و همه چیز خسته ام، دنبال راه فراریم که نیست،امیدی به هیچکس و هیچ چیز ندارم، فقط گاهی با حالت استئصال از خدا کمک میخوام، گاهی کلمات کتابی که به تازگی شروع به خوندنش کردم کمکم میکنه حالم بهتر شه اما اثرش دائمی نیست... خدایا میشه کاری کنی مشکلات روحی و روانیم حل بشه و دوباره مثل همین چند روز قبل اصلا مثل همون روزهای نزدیک سال نو و تا قبل سه فروردین که فهمیدم حال پدرم کمی بهتر شده احساس خوبی داشته باشم و قدر لحظات خوبی که در کنار همسر عزیزم و دختر قشنگم دارم، بدونم؟ میشه کاری کنی دوباره اون حس و حال برگرده؟
حضور سامان خیلی خوبه، خیلی برام قوت قلبه، از 23 اسفند با هم خونه بودیم و قراره از اول اردیبهشت بره سر کار! (الان که بعد یک هفته این متن رو ویرایش میکنم باید بگم شروع کار از شش اردیبهشت شد و هفته پیش هم پیشم موند) دلم گرفته! با اینکه وقتی سر کار نمیره حقوقی هم نداره اما بودنش رو دوست دارم، درسته یه روزهایی بحث و دعوا و جدل هم داشتیم، اما مجموعاً تو این مدت رابطمون بد نبوده و به جز سایه شوم اون حال و هوای منفی که یه وقتها بدجور خودش رو روی من میندازه و طبیعتاً تو رابطم با همسر و دخترم تاثیر میذاره، در کنار هم خوب بودیم خدا رو شکر...
اما مشکل اینه که اون احساسات بد و کشنده ای که ازش صحبت کردم، همش سایه شوم و سیاهش رو روی ذهن و روحم میندازه، وقتی سامان هست یه جوری از خودم دورش میکنم اما وقتی نیست اینکار برام خیلی سخته.... این مدت خیلی کمک حالم بوده، تو کارهای خونه و بچه داری،همیشه فکر میکردم وقتی همسر بشم و بخصوص وقتی مادر بشم،خیلی از چالش ها و احساسات مخربی که تمام این سالها با من بوده،رنگ میبازه و در برابر اهمیت خانوادم کمرنگ میشه،اما اینطور نشد...حتی مادر شدن باعث نشد که یه سری اتفاقات که خیلی هم نباید برام مهم میبود، اهمیتش رو از دست بده...یاد مرضیه یکی از دوستان مجازی افتادم که میگفت فکر میکردم اگر بچه ای رو به سرپرستی بگیرم، افسردگیم خوب میشه و درمان میشه اما دکترش بهش یادآوری کرده که باید اول شرایط روح و روانت رو تغییر بدی و بچه به فکر سرپرستی بچه باشی.... این تفکر رو من هم داشتم، فکر میکردم ازدواج کردن حالم رو عوض کنه اما تاثیرش در درازمدت اونقدرها زیاد نبود (کتمان نمیکنم حالمو بهتر کرد اما افسردگیم بطور کامل درمان نشد)، بعد حس کردم بچه دارشدن اوضاع رو خیلی بهتر میکنه و حتی باعث میشه شخصیتی که سالهاست ازش رنج بردم تغییر کنه اما این هم اتفاق نیفتاد،تغییراتی بوده قطعاً اما شخصیتی که بالا ازش صحبت کردم همچنان با من بوده و هست.
خلاصه که این روزها حال دلم خوب نیست، منتظر اولین فرصتم که بتونم برم جلسات روان درمانی،حتی اگر شده قرص بخورم تا بتونم این غول افسردگی و استرس و حال بد رو که که دوباره اومده تو زندگیم شکست بدم...اما با وجود بچه کوچیکی که نمیدونم کجا بذارمش سخته...هزینه هاش بماند.
ببخشید که این روزها خاموش میخونمتون، اصلاً حال و توان نظر گذاشتن ندارم، فقط نظاره گرم...
شاید باورتون نشه، برای اولین بار تو عمرم،وقتی دیدم صدف بیوتی تو لایو داره تو هوای آزاد با همسرش تو جاده میرن و آواز میخونن و سرخوش میرقصن، از حسرت نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم! اولین بار بود که با دیدن خوشی یه نفر، اونطور دلم شکست و حسرت خوردم و اشکم جاری شد، به خدا که حسادت نبود، فقط دلم برای خودم و این کوله باری که سالهاست به دوش میکشم سوخت، به اینهمه روزهای سخت، روح افسرده، دل مرده....به شادیهایی که عمرشون کوتاهه،نه به خاطر مشکلات زندگیم نه، به خاطر روح نا آروم درونم، ذهن درگیر و شلوغم، خود درگیریها، عدم رضایت درونی، افکار منفی و... که سالهاس نذاشته نفس راحت بکشم. حتی الان هم نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم.
آینده ای که برای خودم متصور میکنم خیلی ترسناکه. برام دعا کنید، دعا کنید که اول به خاطر خودم و بعد به خاطر نیلا و سامان،بتونم خودم رو پیدا کنم! حالم بهتر بشه و فقط یکم یکم حس خوبی به خودم داشته باشم! دست از سرزنش و نفرت خودم بردارم و یه ذره فقط یه ذره خودم رو دوست داشته باشم و به خودم افتخار کنم... همین...
بعداً نوشت: همونطور که گفتم مطلب بالا رو هفته پیش نوشتم که امروز منتشرش کردم، اما مطلب پایین مال الان و امروزه:
متاسفانه تعداد زیادی از همکاران سامان رو بعد عید و تعطیلی ناشی از کرونا تعدیل کردند، سامان تو لیست تعدیلیها نیست خدا رو شکر اما قرار بود امروز بعد یکماه و نیم تعطیلی شروع کارش باشه که اونم مجبور شد به خاطر اینکه من شیفت کاریم امروز بود، مرخصی بگیره و نره سر کار...قرار بود نیلا رو امروز که هر دو باید میرفتیم سر کار، ببرم خونه مامانم اما یه سری حواشی پیش اومده متاسفانه که باعث دلخوری من و سامان شد و سامان گفت ترجیح میده خودش مرخصی بگیره و بمونه خونه و نیلا رو نگهداره...بابام هم امروز بعد دو هفته از بیمارستان مرخص میشه، به خاطر عفونت خون و شیمی درمانی بستری شده بود اما خیلی طول کشید، ناراحتم و حس میکنم تو این دنیای بزرگ من و همسرم و دخترم خیلی تنهاییم، به خاطر شرایط بابام و اینکه مریم خواهر بزرگم و شوهرش بیشتر کارهای مربوط به بابام رو میکنند و مادرم که همش درگیر بابا هست و خودش هم سلامتی نداره،انتظار زیادی از خانوادم ندارم که بخوان تو این شرایط فکر نگهداری نیلا هم باشند (با اینکه عاشقانه دوستش دارند) اما یه سری برخوردهای سرد و حرفهاییی که این اواخر از شوهرخواهرم میبینم و میشنوم که همش فکر میکنه همه کارهای مربوط به بابا رو اونا میکنند و من و سامان کاری انجام نمیدیم، باعث شده احساس خیلی بدی به من دست بده،
شرایط کاری سامان طوری نیست که بتونه مثل شوهرخواهرم که پیش فامیلش کار میکنه و هر موقع بخواد مرخصی میگیره و میره بیمارستان، در اختیار باشه، منم که درگیر یه بچه کوچیکم و اگه بخوام برم بیمارستان، یکی باید نیلا رو نگهداره که خودش زحمت داره، ضمن اینکه مریم خواهرم قلق کارها رو خودش بلده و به فرض هم که من بخوام جای اون برم، خودش دلش طاقت نمیاره و میاد بیمارستان چون فکر میکنه اون خودش بهتر میتونه کارها رو انجام بده که حق هم داره صد البته و از معرفت و مهربونی و غیرتش هست، من و سامان هم هزار بار گفتیم تا جایی که بشه هستیم و کمک میکنیم و خدا وکیلی سامان چندسری خیلی کمک حال بابا و مریم بوده تو بردن و آوردن از بیمارستان و...،اما درنهایت خیلی از کارهای بابا رو مریم خودش واردتره که انجام بده و طبیعتاً با شوهر خودش احساس راحتی بیشتری میکنه و اینه که اونا بیشتر برای بابا زحمت میکشند، ما هم البته هزار بار میگیم که کاری هست به ما بگید و... ولی خب بیشتر اوقات خیلی کارها دست اوناست، اما این دلیل نمیشه که یه سری برخوردهای سردی رو ببینیم و یه سری حرفهایی بشنویم که باعث بشه امروز به دلیل همون حرفها و برخوردها نیلا رو خونه مامانم نبرم و سامان طفلی بعد دو ماه که روز اول کارش بود، و تازه اینهمه هم تعدیل شدند از همکارانش، مجبور شه مرخصی بگیره و بمونه خونه پیش نیلا که من برم سر کار...
باید اعتراف کنم همیشه حسرت خوردم با دیدن کسانی که 24 ساعته در کنار خانواده هاشون هستند، میرن و میان و خوشن، یا جمع های دوستانه و دورهمی های مختلف دارند، حسرت میخورم چون بیشتر اوقات تنها بودم،بیشتر اوقات کسی رو نداشتم که موقع ناراحتی برم پیشش یا بیاد پیشم و حالم رو بهتر کنه.... خیلی وقتها خودم فاصله گرفتم چون حس کردم همنشینی با من برای اونا جذاب نیست! یا ازم خسته میشن! این تفکر یک عمر با من بوده...اینکه گفتم عزت نفس پایین یکی از نمودهای خطرناکش همین تفکره که یه عمر عذابم داده... یه موقع ها حوصله نداشتم با یه سری آدمها همراه بشم، اونم خیلی وقتها باز برمیگشت به اینکه به خودم برای رفت و امد خیلی سخت گرفتم و میگیرم. یه وقتها هم شاید...بگذریم، گفتنش چه فایده ای داره،چه دردی دوا میکنه؟... این روزگار به امید خدا میگذره اما مثل همیشه یه زخمی از خودش به جا میذاره،مثل رخمهای قبلی، فقط ایکاش روزی برسه که از شر این افکار مزاحم و این احساس تنهایی رها بشم.