**** مادرشوهرم اینا اومدند و با خودشون کلی خوراکی و وسیله اوردند...خوشحالم از اومدنشون و خیالم از بابت بچم هم خیلی خیلی راحته. چقدر هم مادر شوهرم تو کار خونه و پخت و پز کمک حالمه، اصلا نمیذاره بهم فشار بیاد.
چند تا بسته بادمجون کبابی برای میرزاقاسمی و بادمجون سرخ شده و دو بسته سبزی سرخ شده واسه غذاهای محلی و سبزی خشک و لوبیای تازه و چندکیلو بادمجون خام و ترشی و یه عالم گوجه ریز محلی و خیار محلی و سیب محلی و هندوانه و طالبی و فلفل سبز و زیتون و پیاز و سیر خام و سیب زمینی و چندکیلو برنج و یه عالمه پیازداغ (شش بسته بزرگ) و خشکبار و چای لاهیجان و... همراه سه تا پیرهن خوشگل برای نیلا که مادر شوهرم خودش دوخته و خیلی خوشگله! یعنی حساب کردم خرج خودشون رو طفلیها با خودشون آوردند. چقدر خوبند اینا آخه.
دو سه هفته پیش هم یه مبل خوشگل کوچیک بچه گونه برای نیلا همراه با دو تا دامن که برای من دوخته بود و ده کیلو برنج از طریق یکی از اقوامشون که میومد تهران برام فرستاده بود. نیلا که وقتی اونا تو خونمون هستند سر از پا نمیشناسه و 24 ساعته چسبیده به پدرشوهر و مادرشوهرم و کلاً من و باباش رو بیخیال شده نامرد
**** از ماشین خریدن ما خبر نداشتند و یه جوری خیلی غافلگیرانه بهشون خبر دادیم که کلی ذوقزده شدند و سر از پا نمیشناختند! انگار خودشون ماشین خریده باشند. واسه اینکه خبر رو بهشون بدیم، به یه بهونه الکی بردیمشون بیرون و نشستیم تو پراید قدیمیمون، سامان به بهانه ای از ماشین دور شد که بتونه بره اون یکی ماشین رو که چندمتر اونطرفتر پارک کرده بود، بیاره، وقتی سوار اون ماشین بود و مامانش و باباش از دور اونو با ماشین جدید دیدند (هنوز نیومده بود پیش ما)، من با حرص و جوش ساختگی و ظاهرسازی جلوی مامان و باباش گفتم: "آخه چقدر باید بهش بگم ماشین همسایه رو جابجا نکن مسئولیت داره، باز گوش نمیکنه!" مامانش هم باور کرد و همینطور داشت حرص میخورد تا آخرش باباش پیاده شد ببینه چه خبره، وقتی برگشت با لبخند گنده ای زیر لب به من گفت شوهرت ماشین خریده!!! طفلی فکر میکرد منم خبر ندارم و سامان به من هم نگفته! مامانش متوجه حرف شوهرش که گفت سامان ماشین خریده نشد یعنی نشنید، تا اینکه سامان از دور به من و مامانش اشاره کرد بیاید تو این ماشین،من و مامانش هم پیاده شدیم و رفتیم کنار ماشین جدید، سامان هم گفت بیاید بشینید اینجا بریم تو شهر یه دوری بزنیم اون ماشین کولرش خرابه گرمه! خلاصه نشستیم تو ماشین جدید و مامانش مدام حرص میخورد و میگفت چی میگی سامان، با ماشین مردم کجا بریم! منم شورش رو بیشتر میکردم و با سامان الکی دعوا میکردم که آخه این چه کاریه، تا آخر سر که دیدم مامانش واقعا داره حرص میخوره و اذیت میشه، بهش حقیقت رو گفتیم. طفلی وقتی فهمید نزدیک بود از شوق اینکه ماشین خریدیم گریش بگیره، منو بغل کرد و هزار بار هزار بار خدا رو شکر کرد و حتی برگشت گفت اون دومیلیونی که ما برای بیمه ماشین قبلی شما پرداخت کردیم کادو و شیرینی این ماشین جدیدتون (دست سامان تنگ بود و مامانش اینا ماشین قبلی ما رو امسال خودشون بیمه کردند و گفته بود فعلا پولش رو نمیگیرم تا دست پسرم باز بشه)...گفتم مامان جان هر چی جای خودش، ما باید به شما شیرینی بدیم نه شما به ما اما اون میگفت نه اون دو تومن کادوی من به شما بابت ماشین و نمیگیرم ازتون! بعد هم به شوهرش گفت بره شیرینی بخره !!!یعنی انقدر ذوق کرد و خوشحال شد طفلکی که خودش میخواست شیرینی بده، باباش هم که دیگه بدتر و سر از پا نمیشناخت و همش میگفت انقدر غصه میخوردم که با اون ماشین قدیمی با بچه کوچیک رفت و آمد میکنید و نمیتونید یه سفر درست و حسابی برید و الان خیالم خیلی راحت شد و امشب چه شب خوبیه برای من....
خلاصه که طفلیها انقدر از خریدن ماشین جدید ما ذوق کردند که مطمئنم خود ما انقدر خوشحال نشدیم! هفته پیش هم سونیا تقریباً با همین روشی که روی مامانش اینا پیاده کردیم متوجه شد ماشین خریدیم و اونم از ذوق اشکش درومد! یعنی خانواده سامان اینا اینطوریند، انقدر از موفقیت و شادی دیگران خوشحال میشن که انگار خودشون به اون موفقیت رسیدند. خانواده من تو اینجور موارد خیلی کمتر از اونا ذوق میکنند و کمتر احساساتی میشند.
خلاصه که اینطور، دو سه روز پیش متوجه شدم که قیمت ماشین ما نسبت به یکماه قبل که خریدیمش، حداقل دوازده سیزده تومن بالاتر رفته!!! یعنی فقط تو یکماه! تازه موقعیکه من ماه قبل ماشین خریدم، تو اوج گرونی بود و نسبت به ماه قبلش (دوماه قبل) که خواهر خودمم ماشین صفر خریده بود، قیمت همون ماشین ما هفت تومن بیشتر شده بود... یعنی میخوام بگم همین ماشین ما نسبت به دوماه قبل قیمتش نوزده بیست تومن بیشتر شده و این در حالی بود که ما خودمون تو اوج گرونی گرفتیم.. نمیدونم باید چیکار کرد تو این اوضاع، مردم به ستوه اومدند، همون ماه قبل من همش میگفتم یکم صبر کنم پولم بیشتر شه بعد بگیرم، یه نفر که دلال ماشین بود بهم گفت اگر امروز بخری بهتر از فرداست بسکه قیمتها روز به روزه. گفت همین حالاش هم ماشین نسبت به هفته قبل کلی گرونتر شده و همینطور ادامه داره این روند و بهتره خریدت رو همین امروز انجام بدی و تا فردا حتی صبر نکنی، این شد که من تو هول و ولا افتادم و سریع به هر سختی بود با وام و قرض و... خریدم و واقعاً هم دیدم که تو یکماه دوازده سیزده تومن گرون شد. از طرفی خوشحالم که دیرتر اقدام نکردم و حرف اون طرف رو گوش کردم و از طرفی ناراحتم برای ملتی که کوچکترین خواسته هاشون براشون تبدیل به آرزو شده. خونه دار شدن،ماشین دار شدن،حتی خوردن خوراکیهایی که دوست دارند...نمیدونم باید چطوری خودمون رو از این مهلکه نجات بدیم نمیدونم. حتی کورسوی امیدی هم به آینده نیست، خدایا آینده بچه هامون چی میشه؟
من هزار بار خدا رو بابت نعمتهایی که به من داده شکر میکنم و همش میگم خدا رو شکر تو این اوضاع شغلی و یه سقف بالای سر داریم، اما اینهمه جوونی که باید تا ابد در حسرت کار خوب و خونه دار شدن و ازدواج و... بمونند چی میشن؟ تکلیف بچه های فقیری که باید با حسرت به خوراکیها و اسباب بازیها و لباسها و...نگاه کنند و نتونند هیچوقت بهشون برسند،چی میشه؟ بیشتر از همه دلم برای بچه ها خونه، نمیشه به بچه حالی کرد نداریم...مگه فرق اون بچه فقیر با بچه ای که بالای شهر و تو امکانات مطلق به دنیا اومده چیه؟ هر دو بچه اند و باید کودکانه هاشون رو زندگی کنند، بچگی کنند و بازی کنند و به نداشتن و فقر و حسرت فکر نکنند اما مگه میشه؟ هیچوقت اون دو تا بچه یکی میشن؟ خدایا خودت رحم کن از دست ماها که کاری برنمیاد.
هرموقع به این دست مسائل فکر میکنم قلبم انقدر فشرده میشه و بغض گلوم رو میگیره که گاهی با خودم میگم ایکاش نسبت به اینجور فاجعه هایی که تو کشورمون هم کم نیست، کلاً بیخیال بودم.
**** دیروز و پریروز دخترکم برای اولین بار از موقع تولدش به این طرف دچار چنان یبوستی شده بود که موقع دفع، میلرزید و جیغ میزد و رنگ و روش قرمز قرمز شده بود!اخرش هم هی بازش میکردم و میدیدم خبری نیست، مامان بابای سامان هم بودند و دیگه دیشب بعد دو روز کار کزدن شکمش بچم دوباره تلاش کرد زور بزنه که بازم نشد و طفلکم کلی جیغ کشید و گریه کرد و اخرش بیحال و با رنگ و روی زرد خوابید تو بغل مامان سامان...موقع شام بودیم که دوباره برای بار چندم خواست تلاش کنه که بازم موفق نشد و به قدری حالش بد شد که من نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم، نه من و نه مامان سامان نتونستیم غذا بخوریم و از شدت ناراحتی از سفره کنار رفتیم. سامان هم میگفت پاشیم بریم دکتر! آخرش قرار شد بره داروخونه و شیاف بگیره، اومد و شیاف رو گذاشتم براش و نیمساعت بعد دوباره شروع کرد زور زدن و انقدر به خودش فشار اورد و جیغ کشید که دیدم ببخشید یه چیز بینهایت سفت که تاالان ندیده بودم ازش خارج شد!!!! اصلاً باورم نمیشد همچین چیزی از بدن دخترم خارج شده...الهی بمیرم براش انقدر اذیت شد. نیلا هیچوقت مشکل یبوست نداشت و موندم هنوز چرا یهویی اینطوری شد...نکنه از شیر خشکش بوده که یه خورده بی رویه استفاده کردم؟ یا از شیر لیتری که میجوشونم و تازگیا کنار شیر خشکش بهش میدم؟ یا از عسل و شیره انگور که شیر پاستوریزه قاطی میکنم میدم بهش؟ یا شایدم از قطره آهن جدیدش...اینا چیزای جدیدی هستند که داره میخوره هرچند به نظرم نمیرسه هیچکدوم یبوست آور باشه...خیلی دلم برای بچم سوخت که اونطوری رنگ و روش پریده بود و بی حال خوابیده بود. چقدر عذاب کشید بچه و چقدر من غصه خوردم بابت وضعیتش...خدایا کاری کن این ماجرا ادامه دار نشه، من تحملش رو ندارم.
**** نیلا ماشالله انقدر شیطون و بازیگوش شده که مدام داره یه بلایی سرش میاد و فقط خدا بهش رحم میکنه... یادم رفت درمورد زخم شدن سرش اینجا بنویسم! تقریباً دو هفته پیش بود که رفته بود روی صندلیش ایستاده بود و یهویی خورد زمین و سرش خورد به سنگ آشپزخونه یا شایدم گوشه کابینت آشپزخونه (ندیدم) و خون فواره زد بیرون... تمام پشت و روی لباسش خونی شد و سامان که دستش رو گذاشت پشت سرش، تمام دستش قرمز شد! هردومون وحشت کرده بودیم...من و سامان هردو در اینجور موارد به شدت کم دل و ترسو هستیم و کنترل و خونسردیمونو از دست میدیم!!!من که فقط خدا و اماما رو صدا میکردم و میزدم تو سرم!! سامان فوری لباس پوشید که ببریمش دکتر، منم با اون حال رفتم که مانتو بپوشم، سامان میگفت همینطوری بغلش کنیم بریم اما من میگفتم حداقل بذار لباسش که پر از خون شده عوض کنیم بعد، اما سامان تحمل نداشت و حسابی ترسیده بود، من از اون بدتر! این وسط هی باهاش دعوا میکردم که چرا مواظبش نبوده! اخه من داشتم آشپزی میکردم و کلی به سامان سفارش کرده بودم از کنار نیلا تکون نخوره و مراقبش باشه، اما حواسش به گوشیش پرت شده بود و نیلا افتاده بود. خلاصه هردوی ما تو بدترین حال ممکن بودیم و سر نیلا هم همینطوری خون میومد،برده بودمش حموم که خون رو کف زمین نریزه که یهویی دیدم بچه دست از گریه برداشت و شروع کرد به "آب بازی" گفتن!!! ازم میخواست شیر آب رو باز کنم که آب بازی کنه و داشت بازیگوشی میکرد! این صحنه رو که دیدم یکم آروم شدم، به سامان گفتم حالش اصلا بد نیست و خیلی هم خوبه، بذار قبل اینکه بریم دکتر به خواهرم زنگ بزنم ببینم چی میگه،زنگ زدم مریم و وقتی ماجرا رو گفتم و تاکید کردم حالش خیلی خوبه و حتی الانم میخواد گوشی رو از دستم بگیره،گفت پس حتما عمیق نبوده، از زخمش عکس بگیر، اگر باز نباشه و بخیه نخواد، نمیخواد ببری و فقط مواظبش باش و حواست بهش باشه، سر بچه هنوز خونریزی میکرد اما کمتر شده بود،بردمش حموم و بدنش رو که پر خون بود شستم، تصمیم گرفتم کمی آب ولرم روی سرش بریزم که خونها کمی شسته بشه و بتونم زخمش رو ببینم، همینکار رو کردم و دیدم ظاهراً زخم باز نیست و بخیه لازم نداره...نیلا هم که حالش خیلی خوب بود و ظاهراً هیچ مشکلی نداشت انگار نه انگار، تند تند شستمش و آوردمش بیرون، موقع خشک کردنش حولش هم خونی شد اما کم کم خونریزی بند اومد و نیلا هم خوش و خرم بازی میکرد، من و سامان تا صبح ساعت گذاشتیم که یکساعت یکساعت چکش کنیم...نصف شب هنوز از سر بچم خونابه میومد اما صبح دیگه قطع شد و ظاهراًبه خیر گذشت...یعنی فقط خدا بش رحم کرد که کارش به بیمارستان و بخیه نکشید.چقدر هم من اینجور مواقع هول میکنم،سامان هم خیلی بهتر از من نیست و این اصلا خوب نیست. خونسردی خیلی مهمه اینجور وقتها.
**** این خطر از سر بچم رد شد، که همین جمعه هفته قبل دوباره داشتم برای مامان بابای سامان که از رشت اومده بودند و هنوز خونه من نرسیده بودند (از تهران اول رفته بودند خونه سونیا) آشپزی میکردم که دوباره دخترک از دسته مبل کوچیکی که مخصوص خودشه و مامان سامان براش خریده رفته بود بالا و بازی میکرد که یهویی افتاد پایین و صورتش خورده بود به سنگ کف پذیرایی!!! یه لحظه دیدمش که بچه نه تکون میخوره نه پلک میزنه!!! تو سرم میزدم و سامان رو صدا کردم، اونم اومد و کلی ترسیده بود! بچه هیچ واکنشی نداشت!سامان آروم زد روی گونش و یهویی بچه به خودش اومد!! خیلی خطرناک بود خیلی! میتونست خدای نکرده دست و پا یا بینیش آسیب ببینه. اونجا بود که فهمیدم فقط خود خدا حواسش به بچه من و همه بچه ها هست وگرنه معلوم نیست چه اتفاقی براشون بیفته بسکه شیطونند.
این در حالیه که ما همه مبلهامون رو به خاطر نیلا جمع کردیم (یعنی برعکسش کردیم که نیلا نتونه بره روش چون همش میرفت بالا و میخواست از روش بپره با روی مبل راه بره). الان چندماهه مبل نداریم و روی فرش میشینیم، از میز ناهار خوری به خاطر نیلا که همش میخواد اونم بشینه و براش خطرناکه استفاده نمیکنیم! در کابینتها رو چسب زدیم که باز نکنه، اما بازم با همه احتیاطها اینطوری شد و اتفاق پشت اتفاق...یبار با صندلی پلاستیکیش، یبار هم با مبل بچه گونه ای که مامان سامان براش کادو خریده و اول پستم گفتم چندهفته پیش برامون فرستاده بود، یبار هم چندماه پیش با راکرش که عمه سونیاش برای تولدش خریده بود و انقدر بد و وحشیانه ازش استفاده کرد که راکرش برگشت و اگر نگرفته بودمش لحظه آخر معلوم نبود چه اتفاقی بیفته.
خلاصه که اینم از اوضاع و احوال ما طی این چند وقت اخیر. الهی که خدا حافط همه بچه ها باشه، مواظب بچه بازیگوش من هم باشه...
**** مثلا قرار بود تو این پست از شیطنتها و کارها و حرکتهای جدید دخترکم بنویسم که انقدر نوشتم طولانی شد بهتره بذارم برای پست بعدی.... خوردنی تر از همیشه شده و البته شیطونتر! کلی کلمات جدید میگه و حتی رو اورده به جمله ساختن! خیلی خیلی دوست داشتنی و بامزه شده و بینهایت عاشقشم، حتی بیشتر از چندماه اول زندگیش. کلاً هر چی که جلوتر میرم، عشق مادرانه ام بهش بیشتر میشه.
خب اینبار هم پستم طولانی شد، مامان سامان امروز از خونه من میره خونه دخترش و دوباره شنبه شب برمیرگرده که هفته دیگه هم پیش نیلا بمونه و بعد احتمالاً برمیگردند رشت. وای که چقدر با حضور اونا خیالم از بابت نیلام راحته و هیچ نگرانی ندارم، خودشون هم که عشقند و کلی از بودنشون تو خونم لذت میبرم و اصلا هم بهم فشار نمیاد بس که کمک حالند.
فقط نگرانی بزرگم اینه که بعد اینکه یک هفته دیگه برگشتند رشت،بچم رو چیکار کنم...کجا بذارمش تو این اوضاع بد کرونا.. سامان هم که کم و بیش میره سر کار هرچند هنوز بطور رسمی شروع نشده اما به هر حال کم کم باید هر روز و ساعتهای طولانی بره.خدایا خودت راهی به رومون باز کن. تو که همیشه هوای ما رو داشتی، اینبارم داشته باش. حتی اگر قرار شد باز بذارمش مهد کودک، خودت حواست بهش باشه و مواطب و مراقبش باش تو این شرایط بیماری. آمین
در سلسله ناراحتیها و شکایتهایی که پست قبل مطرح کردم یکی از مهمترینش رو یادم رفت بگم!!!
یعنی دقیقا چیزی که قرار بود به عنوان مورد اول مطرح کنم و بیشترین جای گله گذاری رو داشت!!!گله از آقا سامان که همیشه عادت داشت با مناسبت و بی مناسبت بهم گل و کادو هدیه بده اما 27 تیرماه که سالگرد عقدمون بود چیزی بهم نداد!!!
البته خوبیش این بود که از دو روز قبل یادش بود و کلی تبریک گفت و ابراز محبت! سالهای پیش همیشه سالگرد عقدمون سامان منو میبرد به رستورانهای نسبتاً خوب و گرون یا مثلاً پارسال که رفتیم کنار دریاچه و یه جای سنتی شام خوردیم و نیلا هم با ما بود، اما امسال به خاطر کرونا نمیشد جایی رفت. خب من ته دلم انتظار داشتم حالا که نمیشه رستوران رفت و این روز خجسته رو گرامی داشت، حتماً یه چیز کوچیکی به جاش برای من میگیره! اما زهی خیال باطل!هیچی به هیچی! با یه بوس و بغل سر و تهشو هم آورد. البته از حق نگذریم حسابش خالی خالی بود، اما منم تقریبا همین وضعو داشتم اما انقدر این مناسبتها برام مهمه که با قرض کردن پول رفتم و براش هدیه مناسبی خریدم! پس زیاد نمیتونم با فرضیه بی پولی، این کوتاهی رو توجیه کنم! البته اگر منصف باشم باید اینو هم بگم که همون روز خودش گفت حالا که نمیشه رستوران رفت، اگر بخوای ناهار از بیرون ماهی سفارش بدیم که منم مخالفت کردم و گفتم بیخیال، هم گرون درمیاد و هم اینکه به خاطر کرونا زیاد خیالم راحت نیست...
خلاصه که من بیچاره فکر میکردم دست کم یه چیزی میگیره برام، بخصوص که شب قبل سالگرد عقدمون الکی با یه بهانه الکی نیلا رو گذاشتم پیشش و رفتم بیرون که براش هدیه بخرم و شیرینی و تنقلات هم خریدم و اومدم خونه،شیرینی و خوراکیها رو اون شب خوردیم اما کادوهاش رو که دو تا تیشرت بود و یه شامپوی خارجی،گذاشتم که فرداش یعنی روز جمعه 27 تیرماه غافلگیرانه بهش بدم...
صبح روز جمعه هی میخواستم کادوشو بهش بدم اما با خودم گفتم لابد اونم تصمیم داره منو سورپرایز کنه بذار صبر کنم اول اون بهم کادومو بده بعد من بدم که عملیات غافلگیریش به هم نخوره!!! اما هرچی صبر کردم خبری نشد! علت این تصورم هم این بود که دیدم صبح جمعه رفت بیرون به بهانه سرزدن به ماشین و خیلی دیر کرد، با خودم گفتم لابد رفته کادو بخره یه سرزدن به ماشین که انقدر نباید طول بکشه! خلاصه وقتی برگشت و صبحانه خوردیم، عین خنگولها همش منتظر بودم که اول اون کادوش رو بهم بده و با خودم میگفتم گناه داره بذار فکر کنه اون اول تو رو سورپرایز کرده،اما چقدر خنگ و خوش خیال و به قول معروف اسگل بودم!(بلانسبت!) هر چی صبر کردم خبری نشد که نشد،اما بازم ناامید نشدم و با خودم گفتم حالا تو بهش کادوش رو بدی، اونم میره میاره! اما وقتی هدیه اش رو بهش دادم، دیدم با یه حالت خیلی شرمنده و ناراحتی بهم گفت "ای وای چرا این کارو کردی، حالا من چطوری تو روی تو نگاه کنم، شرمنده عزیزم !من چیزی نخریدم!"
آخه شرمنده و....!!!
جالبه بازم فکر کردم شاید الکی میگه و میخواد اذیتم کنه و آخرش که مطمئن شدم واقعاً چیزی نگرفته خیلی دلم شکست و احساس حماقت کردم که از صبح منتظر این بودم منو غافلگیر کنه!
دیگه انقدر ناراحت شدم که ناخوداگاه بغض کردم و یه گوشه کز کردم،هی اومد سمتم و بوسم کرد و عذرخواهی و مدام گفت من که اینهمه برای مناسبتها بهت کادو دادم حالا چرا اینطوری میکنی و خودت که میدونی نمیشد رفت رستوران و یکم هم جیبم خالیه و...منم گفتم خب حالا که نمیشد رفت بیرون،فکر نمیکنم سخت بود لااقل یه شاخه گل میگرفتی! تو که قبلترها بی مناسبت هم برام کادو و گل میخریدی! که باز بحث بی پولی شد و گفت هر چی میکشم از مدل شغلمه که حقوقمو انقدر دیر بهم میدند که باید اینطوری شرمنده شم و همیشه خدا جیبم خالی باشه.
خلاصه که بدجور تو ذوقم خورد و اونم مدام میگفت کاش تو هم چیزی نمیگرفتی و با این ناراحتی کردنت، لذت و ذوق کادو رو برام از بین بردی و...
خلاصه که اینم از این! من هم شیرینی خریدم و هم کادو آقا هم فقط بوس و بغل و عرض شرمندگی!
البته دو سه ساعت بعد ناراحتی این قضیه رو از یاد بردم و با خودم گفتم اگر به خاطر کرونا نبود مثل هر سال میبردت به یه رستوران خوب و این میشد کادوی تو، به هر حال من دوست دارم تحت هر شرایطی حواسمون به این مناسبتها باشه و یه چیز کوچولو موچولو به عنوان کادو به هم بدیم، تا حالا هم بیشتر اوقات اینکارو کردیم اما ایندفعه نشد دیگه...
نمیدونم چرا یادم رفت تو پست قبلی این موضوع رو بنویسم. انگاری خودم هم نوشتن درمورد سالگرد عقدمون رو یادم رفت. ما 27 تیرماه بعد کش و قوسهای فراوان عقد کردیم! تا لحظه آخر قبل بله گفتن هم باورم نمیشد من و اون مال هم شدیم و هر لحظه ترس داشتم اتفاقی بیفته و همه چی به هم بخوره...قبلاً و تو پستهای سالگرد عقد سالهای پیش این موضوع رو نوشتم. انقدر استرس برای عقد کردنمون داشتم و انقدر اون روز و اون لحظه ها خاطره انگیز بود که الان از نظر من سالگرد عقدم به مراتب مهمتر از سالگرد عروسیمه.
من و سامان روز ده اردیبهشت 94 آشنا شدیم و 27 تیرماه همون سال عقد کردیم! شاید به نظر زمان کوتاهی بیاد،اما به دلایلی، تو این فاصله زمانی تقریبا روزی نبود که همدیگه رو نبینیم! ساعتها و روزها با هم بودیم و جوری بود که وقتی عقد کردیم من حس میکردم سالهاست سامان رو میشناسم و باهاش زندگی میکنم. ما عقد محضری گرفتیم و بعد عقد رفتیم خونه خاله سامان. هر چقدر من و مامانم به خانواده سامان اصرار کردیم بعد عقد محضری مون، به خرج خانواده من بریم یه رستوران برای شام، اونا قبول نکردند و میگفتند خانواده ما ترجیح میدند تو جمع دوستانه و تو خونه جشن بگیرند نه تو رستوران که اصلا لذت بهش نیست و خلاصه در نهایت ما هم قبول کردیم و چون بیشتر اینجور مراسمهای کوچیک دورهمی تو خونواده سامان، تو خونه خاله بزرگه یعنی خاله مهین برگزار میشه، رفتیم خونه خالش و خدایی اونجا برای من سنگ تموم گذاشتند. شاید هیچوقت تو عمرم تا این حد احساس مهم بودن و خاص بودن نکرده بودم...اینم بگم که تو عقد محضری ما نزدیک 40 نفر شرکت داشتند تو سالن عقد!! مامان سامان به خاطر رودربایستی نتونسته بود که به خیلی از نزدیکان و فامیل نزدیک، نه بگه، اونا هم آماده و حاضر بودند و چون همگی شوخ و خنده رو هستند،گفته بودند الا و بلا ما باید تو مراسم عقد سامان باشیم! از طرف خانواده من کلاً نه نفر بودند، خانواده عموم و خانواده ما و از طرف اونا سی و خورده ای نفر! عاقد هم کلی حرصش گرفته بود و بعد عقد وقتی رفتیم عقدنامه رو بگیریم میگفت اگر میدونستم انقدر شلوغ میشه اینجا، با این هزینه قبول نمیکردم عقد رو بخونم و گرونتر میگرفتم! خنده دارتر از همه این بود که برگشت گفت ساختمون ما قدیمیه، اگر با این جمعیت دفتر ما خراب میشد و میریخت چکار میکردیم!!! خلاصه که این حرفش هم باعث خنده ما شده بود هم بهت و تعجب! آخه چرا به خاطر جمعیت بیشتر که نه ازشون پذیرایی کرده بوئ نه هیچی، باید پول بیشتری میگرفته...به فرض هم که درست می گفته و باید پول بیشتری میگرفته دیگه تئوری خنده دار ریختن ساختمون در اثر جمعیت رو از کجاش درآورده بود؟ دیگه اینم یه خاطره دیگه از اون موقع که فکر نکنم تا بحال نوشته باشمش.
کلی خاطره هم از موقع عقدمون و روزهای بعدش دارم، مهمترینش این بود که سر عقد محضری، مامان من یادش رفته بود حلقه داماد رو که دست اون داده بودم بیاره! یعنی بله رو که گفتم و موقع دادن حلقه ها شد و دیدم مامانم رنگش پرید و گفت وای.... وقتی فهمیدم چی شده نزدیک بود سکته کنم! رنگم پرید و بغض کردم، حتی تو فیلم هم معلومه. دیگه سامان و مامانش کلی دلداریم دادند و آخرش هم حلقه شوهرخواهرم رو سامان دستش کرد که انقدر براش تنگ بود وسط انگشتش موند!
دیگه یه جوری مدیریت کردیم که کسی متوجه نشد به جز مادر و خواهر سامان و خودش که اونا هم میگفتند چه اهمیتی داره و...دیگه بعد عقد محضری که راه افتادیم بریم خونه خاله سامان که اونجا جشن بگیریم، مامان اینا قبلش رفتند و حلقه رو آوردند...
خاطره دیگه هم رقص بلد نبودن من و بال بال زدنم موقع رقص و از خجالت آب شدن بود که باعث میشه هر موقع به تیکه رقص خودم میرسم تو فیلم عقدمون بزنم جلو!
البته برای فیلم عروسی هم انقدرها بهتر نبودم و بازم دوست ندارم رقصم رو به خصوص تو سالن ببینم(آخه بعد جشن تالار رفتیم تو پارکینگ و اونجا هم کلی جشن گرفتیم و باز رقصم اونجا بهتر بود) اما وضعم نسبت به عقد خیلی بهتر بود،لااقل یکم دو سه روز قبل عروسی تمرین کرده بودم... الان خب وضعم از نظر رقصیدن خیلی بهتر شده و به خاطر کلی فیلم آموزشی هست که دیدم و حتی سه چهار جلسه ای هم کلاس رفتم و با نیلا هم زیاد میرقصم اما خب دیگه چه فایده،عقد و عروسی که تکرار نمیشه و مراسم دیگه ای هم که فعلا برگزار نمیشه بلکه آبروی رفته رو جمع کنم...البته من حتی اگه ماهرترین رقصنده هم بودم، بازم برای رقصیدن تو جمعها معذبم و خجالت میکشم اما مثلاً اگه الان این مراسمهای همن زندگیم اتفاق میفتاد، چون یه مقدار واردتر شدم،قطعاً حس راحتی بیشتری داشتن.
خاطرات منشوری دیگه ای هم دارم که در این مقال نمیگنجد!
اینم از ماجرای سالگرد عقد امسال. به لطف خدا سامان از دیروز داره میره سر یه کار جدید که کلاً برای اولین باره داره امتحانش میکنه و اصلاً مشخص نیست آینده اون چطوره،خودش امیدواره اما من پر از ترس و ابهامم، با اینحال خوشحالم که مجدداً میره سر کار.
فقط ناراحتیم بابت نیلاست،این مدت که سامان خونه بود،نیلا رو نبرده بودم مهد کودک و پیش سامان میذاشتم، درست از 13 تیرماه تا شش مرداد، انصافاً هم سامان خوب به نیلا رسیدگی میکرد و منم از بابت بچم و اینکه مجبور نیستم تو این اوضاع ببرمش مهد تا حدی راضی بودم و ناراحتی بیکاریش رو برام کمتر میکرد. البته اینکه نگرانی آنچنانی هم مثل قبلترها نداشتم، به خاطر پیشنهادات کاری نسبتاً زیادی بود که تو این مدت یهش میشد و سامان یه جورایی قبول نمیکرد، اما از دیروز که بالاخره با یه جایی توافق کردند و داره میره، کمی خیالم راحت شده، نگرانیم از بابت بچمه فقط. دیروز عمه سونیاش اومد خونه ما که پیش نیلا بمونه و من و سامان بریم سر کار. خوبی این کار جدید اینه که خیلی به محل کار من نزدیکه و با هم رفتیم، هم دیروز هم امروز. امروز هم که نیلام رو گذاشتمش خونه مامانم. انقدر خونه مامان اینا بهمون دور شده که حتی اگر سایر شرایط مثل مشکل بیماری بابام هم نبود،بازم رفت و آمد برام سخت بود، حالا که غیر اون دوری به خاطر مریضی بابا هم اصلاً نمیتونم با خیال راحت نیلا رو بذارم اونجا، هم از جهت بابام نگرانم که اذیت میشه و هم از جهت نیلا و بهداشتی و هم از جهت مامانم که جدای از رسیدن به بابام،باید به بچه من هم برسه اونم با اون وضع سلامتیش. اما دیگه چاره ای نبود،امروز حتماً باید میومدم سر کار!
متاسفانه با اینکه بیشتر مراکز دولتی کارشون شیفتی شده،اداره ما با نوبتی اومدن کارمندها موافقت نکرده و این کار من رو سختتر کرده. درسته مهد نیلا کم و بیش به طور غیرقانونی بازه،اما ابداً خیال من و سامان راحت نیست که بذاریمش اونجا تو اون فضای کوچیک مگه اینکه همه درها برمون بسته بشه.
خلاصه که صبح بردمش خونه مادرم، این چندروز سعی کردم حالم رو خوب نگهدارم و یه مقدار آرامش بیشتری داشته باشم، اما امروز صبح که نیلا رو بردم خونه مامان، با دیدن بابا تمام تلاشم برای حال خوب از دست رفت... بابای طفلیم برای بسته بودن رگ قلبش یکشنبه آنژیو شده بود و من تازه امروز تونستم برم اونجا. صبح که دیدمش صورتش لاغر و رنگ پریده بود، نای حرف زدن نداشت. پرسیدم خوبی که جواب نداد و همون لحظه دیدم داره اشکهاش رو پاک میکنه. دلم آتیش گرفت،اصلاً بدنم داغ کرد، سوختم! بابای خونسرد و بیخیال من و گریه...خدا دیدن این صحنه رو برای هیچ اولادی نخواد...سعی کردم وانمود کنم متوجه اشکهاش نشدم. قبل اینکه نیلا رو بذارم اونجا و از در برم بیرون، بدون هیچ حرفی رفتم پیشش و سرش رو بوسیدم. اومدم بیرون در حالیکه بغض داشت خفم میکرد،سامان تو ماشین منتظرم بود که بریم سر کار،تو ماشین نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بغضم شکست و از صبح دیگه نمیتونم تلاش کنم یا تظاهر کنم که حالم خوبه...میدونم که دو سه ساعت دیگه که باید برم دنبال نیلا و بابا رو دوباره ببینم،از این هم قراره حالم بدتر بشه... ناشکری نمیکنم اما حق بابای من این نبود...حق مادرم این نبود که طی فاصله کوتاهی، اینهمه عذاب سرش بیاد،اما نمیخوام تو کار خدا دخالت کنم، همش به خودم دلداری میدم و میگم خدا هیچوقت بد شماها رو نخواسته، نمیذاره بابات اینطوری زجر بکشه....دری به روت باز میکنه، صبرش رو میده همونطور که تا الانش هم داده، که اگر نمیداد من باید مثل روزها و هفته های اول که با یه بچه پنج شش ماهه متوجه بیماری بابا شده بودم الان باید تبدیل میشدم به یه مرده متحرک و از زندگی و همه چیز میفتادم... چه ضجه ها که نزدم، چه عذابی که نکشیدم، چه اشکها که نریختم اما بعدش خدا صبرش رو هم داد، چیزی که باورم نمیشد،اما این صبر هم اندازه داره، نمیخوام زجر کشیدن بابام رو ببینم، نمیخوام ببینم عذاب میکشه، خدایا رحمی کن، شفاشو برسون...معجزه ای کن که حال بابا یکباره از این رو به اون رو بشه...دست رد به سینم نزن. راضیم به رضای تو.
در آخر پستم هم بگم که قرار شده مادرشوهرم جمعه این هفته بیاد و یکی دو هفته ای پیشمون بمونه که نیلا نخواد بره مهد... میدونم وقتی برگردند رشت،دوباره به مشکل میخورم برای نگهداری نیلا اما به قول خودش تا اونموقع خدا بزرگه.
کلی کار و خرید دارم که باید قبل اومدنشون انجام بدم. گلیم فرش آشپزخونه رو تو حموم شستم،امشب هم اگر بشه به سامان بگم فرش هال رو موقتاً شامپو فرش بکشه تا آخر سال بدم قالیشویی. انقدر نیلا خانم راه رفته و غذاشو ریخته رو فرش که واقعاً کثیف شده...
فسمت اول پستم رو که کمی چاشنی طنز داشت دیروز با حال نسبتاً خوب نوشتم و قسمت دومش رو که درخصوص پدرم بود امروز نوشتم،با حال نه چندان خوب به خاطر دیدن بابام تو اون وضع...هرچند بعد اومدن سر کار نهایت تلاشمو کردم نذارم تو حال بد خودم بمونم و سعی کردم آرامشم رو بدست بیارم و تا حدی هم موفق شدم اما حقیقت اینه که از وقتی بابام به این مریضی لعنتی دچار شده، خیلی کم پیش اومده که از ذهن و فکرم خارج بشه، فقط سعی میکنم به هر راهی که شده کنترل کنم حجم افکار منفی رو، گاهی موفق میشم گاهی نه...
با دلهای پاکتون دعامون کنید.
من دیگه کم کم راه بیفتم سمت خونه مامانم که نیلا رو بردارم.
ممنون از پیگیریها و احوالپرسیهاتون چه اینجا و چه تو اینستاگرام . به لطف خدا بهترم و دیگه نفس تنگی و سرفه ندارم...اصلا نمیدونم چی بود و چطوری شروع شد و تموم شد، حتی گاهی میگم نکنه کرونا بوده و رد شده؟ نمیدونم والا. در هر صورت الان بهترم، دردهای عضلانی هنوز اذیتم میکنه اما خب این مورد چیز جدیدی نیست و چندین ساله کم و بیش درگیرشم و نمیتونم علامت خاصی بدونمش...
اما با وجودیکه حال جسمیم بهتره، از نظر روحی در شرایط خوبی به سر نمیبرم. متاسفم که باید بگم این پست سراسر انعکاس حال بد من و پر از انرژی منفیه، اما باید بنویسم بلکه یکم سبک شم.
*** دلتنگم و فشار زیادی از هر جهت رومه...یه طرف قضیه و قطعاً بزرگترینش بابامه که وقتی یکشنبه رفتیم خونشون، حالش اصلاً خوب نبود و حتی جون نداشت بشینه چه برسه با نیلا که عشقشه بازی کنه و حرف بزنه. میگفت نمیتونه خوب نفس بکشه و مجبوره بریده بریده و با نفسهای کوتاه نفس بکشه. میگفت سینم میسوزه و... چند روز قبلش خواهرم مریم به خاطر همین دردهای جدید، بابام رو برده بودش دکتر قلب و دکتر گفته بود رگ قلبش بستست و باید آنژیو بشه،اما این کار رو منوط کرده بود به نظر دکتر آنکولوژ بابا که اگر اون تایید کنه،اینکار انجام بشه، اما تا یکشنبه که رفتم خونه مامانم، دکتر آنکولوژ هنوز به بابا وقت نداده بود بس که سرش شلوغه...حالا قراره هر طور هست مریم ازش وقت بگیره و مشورت کنه باهاش که اکر تایید کنه سریع آنژیو بشه. خلاصه که یکشنبه که رفتم خونه مادرم، بابای طفلیم جون نداشت و مامانم میگفت قبل اینکه شما بیاید رفته بوده حمام اما نتونسته بوده حتی سرش رو بشوره و فقط خودشو زیر آب شسته بوده و مامان رفته بوده لباس تنش کرده بوده. خب با این اوضاع و احوال چطور میتونم به خودم روحیه بدم؟ وقتی پدرم اون وضعیت رو داره و مامانم وقتی میشینم پای حرفاش گریه میکنه و میگه خیلی سخته رسیدگی به بابا و غم و غصه دیدنش تو این وضعیت و آرزوی مرگ دارم(دور از جونش),، من چطور میتونم حال دلم رو خوب نگهدارم؟ مادر من که قبل بیمار شدن بابام، خودش باید یکی بهش میرسید حالا باید کارهای بابا رو هم انجام بده، هر بار میبینمش رنگ و روش زردتر شده و لاغرتر. بابام هم که از شدت ضعف و درد، بهانه گیر شده و تاب و تحمل نداره که خب تو مریضایی مثل بابای من غیرطبیعی نیست.
هر بار که یاد سختیهایی که بابام از یه طرف و خانوادم از طرف دیگه میکشند میفتم، روح و روانم به هم میریزه... انقدر درد این غصه ها زیاده و گاهی بطور عجیبی حتی نمیتونم گریه هم بکنم، منی که کلاً اشکم دم مشکمه،به این حال و روز افتادم و نمیتونم اشک بریزم که اصلاً هم خوب نیست، چون همیشه گریه کردن باعث سبکتر شدنم میشه و وقتی گریه نمیکنم تبدیل میشه به یه بغض تو گلو و استرس و اضطراب زیاد که خالم رو بدتر میکنه.
*** از یکشنبه تعریف کنم، قبل اینکه یکشنبه برم خونه مامانم اینا و حال و روز بد بابا و خانوادم رو ببینم (معمولاً زودتر از ده روز یکبار نمیتونم برم اونجا)، حالم اونقدرها هم بد نبود و با بد و خوب زندگی میساختم، اما درست قبل راه افتادن دیدم خواهرم پیام داده داری میای اون فر برقی رومیزی رو میاری؟ قضیه فر رومیزی برمیگیره به به اینکه مامانم اینا یه فر برقی داشتند از نوع رومیزی و روکابینتی که استفاده نمیکردند و من چون خونه جدیدمون گاز رومیزی داشت و اجاق گازم رو از خونه قبلی نیاورده بودم خونه جدید، دیگه فر نداشتم و به مامان گفتم این فر برقی ( ایرانی بود و مامان اینا خیلی هم بابتش پول نداده بودند) رو بده به من، اگر کیک و غذا توش خوب شد ازت میخرم در غیر اینصورت پس میارم برات. خلاصه بردم خونه و چندباری توش کیک و غذا درست کردم تا قلق کار کم و بیش دستم اومد و تو فکر این بودم که به مامان بگم فر رو میخوام و میخرم که دیدم خواهرم پیام داده بیارش! میخوایم توش کیک درست کنیم! درحالیکه من تو اینهمه سال که بچه اون خونه بودم، حداقل تو این پونزده سال اخیر یادم نمیاد ما از فر هیچ استفاده ای کرده باشیم! چه فر خود گاز و چه فر برقی که خیلی وقت نیست مامان اینا خریده بودند. خیلی ناراحت شدم که من اینهمه به مامانم گفتم اگر فر خوب باشه برش میدارم، یکبار نگفت نه و لازم داریم و ... اما دو تا دخترهای دیگش فشار آوردند که بگو فر رو بیاره و الکی هم پختن کیک رو بهانه کردند و مادرم هم هیچی نگفته و قبول کرده. انقدر این موضوع ناراحتم کرد که حد و حساب نداره! بیشتر از همه اینکه چرا مادر من که انگار هیچ مشکلی با بردن فر نداشت، اینجوری در برابر اونا کوتاه میاد و نمیتونه حرفش رو پیش ببره و وقتی هم بهش گفتم که چرا حرف خودش رو که مشکلی با دادن فر به من نداشت پس گرفته و میذاره دو تا خواهرهام تصمیم بگیرند، گفت من هیچوقت نگفتم پولشو بده و برش دار، درحالیکه من چندبار تکرار کرده بودم که اگر خوب باشه میخرم و اون یکبار هم نگفته بود نه و خودمون میخوایم و لازم داریم...
*** بیشترین ناراحتیم از این بود که من از نظر مالی و خیلی چیزهای دیگه کمترین بار و فشار رو روی دوش خانوادم گذاشته بودم، دو سوم پول جهیزیم رو خودم داده بودم،از قبل بیست سالگی رفتم سر کار و حتی هزار تومن هم از بیست سالگی به بعد ازشون بابت هیچی پول نگرفتم (برعکس خواهرای دیگم) و از خط موبایل و گوشی و کامپیوتر رومیزی و لپتاب و میز کامپیوتر و خرج دانشگاه و پول کلاسها و... همه و همه رو خودم داده بودم، حالا یکبار خواستم فری رو که اصلاً استفاده نمیشد بردارم اونم با دادن هزینه و نه بدون پول و حالا خواهرهام همینو هم اجازه ندادند و مامانم هم انقدر سر به زیره که هیچی نتونسته بگه و احتمالاً چون خیلی زود تحت تاثیر قرار میگیره، راحت مجابش کردند که چه کاریه و خودمون میخوایم...
*** یه جورایی حس کردم خیلی بی کس و تنهام و کسی از خانوادم منو دوست نداره و براشون مهم نیستم... جالبه که وقتی سامان هم متوجه قضیه شد، تقریباً همین نظر من رو تکرار کرد که انگار به نسبت بقیه کمتر به تو محبت دارند و همین حرفش بیشتر دلم رو آتیش زد چون حس کردم حقیقت داره. سامان میگفت تو هم مثل خواهرهات باش و قلدری کن و بهشونس نده،اما من گفتم به نظرت ارزش داره برای همچین چیزی اسباب دلخوری و قهرو کدورت پیش بیاد و مثلاً من نرم بهشون سر بزنم اونم تو این شرایط بابا؟ همونموقع رفتم و قیمت فر رومیزی رو از نت درآوردم که حداقل قیمت چهارمیلیون و نیم بود تا ده تومن!!! البته قیمت فر مامان اینا اصلا این نبود، چون یادمه بابام به وقتش هم نسبتاً ارزون گرفته بود (مال بانه یا گناوه بود فکر کنم و ایرانی و بابا اشتباهی جای مایکروفر خریده بود!) خلاصه که دیدم حالا حالاها نمیتونم بخرم و اینهمه غذا و کیکی که دستورش رو از اینستاگرام سیو کردم دیگه نمیتونم درست کنم، حداقل تا وقتی پول قلمبه دستم بیاد و بتونم دستگاه رو بخرم،اینم بگم درست کردن کیک یا غذا بخصوص تو فر حس خوبی بهم میده،یه جور شادی موقت و احساس افتخار.
با ناراحتی به سامان گفتم انگار قسمت من و تو توی این زندگی اینه که برای هر چیز کوچیکی خودمون بدو بدو کنیم و تلاش کنیم و هیچ چیزی آماده و حاضر و بی دردسر بهمون نرسه (حالا من که خدایی میخواستم پولشو هم بدم اما به هر حال خیلی ارزونتر درمیومد). نمیگم بده روی پای خود ایستادن نه،اما خب یه جاهایی آدم دلش میخواد حس کنه میتونه مثل بعضی از بچه هایی که از صفر تا صد وابسته به کمک پدر و مادراشون هستند، خیالش از بابت یه سری چیزها راحت باشه نه اینکه برای رسیدن به هر چیزی کلی خون جگر بخوره. به هر حال این موضوع به خودی خود انقدر باعث ناراحتیم شد که با اینکه میخواستم برم دیدن بابا و مامانم، به سامان گفتم اگر بهشون نگفته بودم میام دیگه پای رفتن ندارم بس که دلم شکسته بود. سامان هم مثل من ناراحت بود و نظر من رو داشت.
*** هنوز داشتم سر این موضوعو خودخوری میکردم که موقع رفتن و سوارشدن به ماشین جدیدمون دیدم چند تا خط رو گلگیر ماشین افتاده! به قدری ناراحت شدم که حد و حساب نداشت! ماشینی که هنوز حتی سند هم نخورده! به سامان گفتم تو موقع پارک به دیواری جایی مالیدی؟ که قسم میخورد نه. ازش پرسیدم ممکنه کسی عمداً روش خط انداخته باشه که میگفت نمیدونم ممکنه شایدم نه!!! خلاصه که هنوز هم موندم واقعاً چه اتفاقی افتاده! بهش گفتم باید بذاریم پارکینگ عمومی و این ماشین تازه از کارخونه اومده و هنوز سند قطعی هم نخورده چرا اینطوری شده! دیگه این مسئله هم به خودی خود بار غمم رو بیشتر کرد و یکم هم بحثمون شد سر این موضوع چون من بهش میگفتم این به نظرم نتیجه مالوندن یا خوردن به جاییه و اون جون نیلا رو قسم میخورد که جایی نزده و خبر نداره و...! بعد میگفتم یعنی کسی با ما دشمنی کرده و روش خط انداخته؟! بازم جوابی نداشت! به شدت ناراحت و عصبی بودم از فکر اینکه همین باعث بشه بخوره تو سر ماشین و... تمام طول راه بغض داشتم.
*** دیگه بعدشم که رسیدیم خونه جدید مامان اینا، این موضوع فر برقی و خط افتادن ماشین با دیدن حال و روز بد بابا در نظرم کمرنگ شد و جاشو داد به یه درد عمیقی که هر بار میبینم بابام یکم بهتره، موقتاً آروم میشه و بعد که دوباره حالش بد میشه، به نهایت درجه خودش میرسه. نیلا خانم هم انقدر اونجا با بچه های خواهرم شیطنت و سر و صدا کرد که سامان هی به من اشاره میکرد بابات اذیت میشه بیا بریم و نیمساعت بعد شام برگشتیم. موقع رفتن هم درمورد فر به مامانم گفتم و ناراحتیمو ابراز کردم و اونم گفت چیکار کنم این دختره( خواهر کوچیکم) میگه بگو بیاره و میخوام کیک درست کنم و از اولش هم راضی نبود و من چکار میتونم بکنم و...منم بهش گفتم برات میارم اما خداییش دلم شکسته و مگه چی میشد یه مدت پیش من بود و باهاش غذاهای مختلف رو امتحان میکردم و یاد میگرفتم و....چرا این دلخوشی کوچیک رو هم می گیرید از آدم؟
*** فردای اونروز یعنی دیروز دوشنبه داشتم یه ذره با خودم کنار میومدم و سعی میکردم روحیه داغونم رو بهتر کنم که باز یه موضوع کاری پیش اومد! اونم اینکه دیروز رو به خاطر اینکه سامان برای کارهای مربوط به ماشین جدید باید میرفت پلیس +10 و نمیتونست نیلا رو نگهداره، موندم خونه پیش نیلا و مرخصی گرفتم، وقتی به رئیسم گفتم که به خاطر نگهداری از دخترم نمیتونم بیام گفت امروز کلی کار داشتیم و باید شرایط رو درک میکردید و از این به بعد مراعات کنید و... خیلی خیلی ناراحت شدم! یعنی کل دیروز که خونه بودم بهم زهرمار شد که چطور منی که با وجود یه بچه از همه کمتر مرخصی میگیرم و تخت هیچ شرایطی راضی نمیشم بیش از حد مرخصی بگیرم، وقتی بعد مدتها به خاطر بچم و اینکه هیچ چاره ای ندارم خونه میمونم و نمیرم سر کار، باید مدیرم اینطوری بهم تذکر بده! تو پیامک براش نوشتم بحث درک شرایط نیست آقای فلانی، وقتی مهد کودکها تعطیله و کسی رو ندارم دخترم رو پیشش بذارم، چاره دیگه ای دارم به جز اینکه خودم پیش بچم بمونم؟ بهش گفتم کرونا اوضاع رو برای ما مادران خیلی سخت کرده. جوابی ازش نیومد، اما کل روز حال روحیم خراب بود و همش با خودم میگفتم چقدر من بدشانسم که از همه کمتر مرخصی میگیرم و یکبار که میگیرم هم باید توش حرف و حدیث باشه و اینطوری زهر مارم بشه، تازه منی که به خاطر بچم مرخصی میگیرم نه برای مسافرت و...کل روز کم و بیش بغض داشتم و عصبی بودم، مدام سعی میکردم قضیه رو فراموش کنم اما دست خودم نبود، دوباره یادم میفتاد. سامان هی سعی میکرد بگه بیخودی ناراحتی یا باید بگی مرخصی حقته و... منم میگفتم واقعاً نمیشه زیاد در این موردها بحث کرد و باید کوتاه اومد. خدا خدا میکردم امروز که میام سر کار، حرف دیگه ای در مورد مرخصی دیروز به من نزنه که چیزی نگفت. اما این موضوع هم در کنار سایر موضوعات حسابی روح و روانم رو خراب کرد به حدیکه دیشب بعد ماهها که خواب نمیدیدم، یه خواب خیلی بد دیدم و نصفه شب که با ترس و لرز از خواب پریدم، ناخوداگاه تمام خشمم رو تو فکر خودم سر مدیر خالی کردم...میخواستم امروز مجدد برم پیشش و از حقم دفاع کنم که با خودم گفتم ولش کن،کشش نده و اگه خودش حرفی نزد تو هم چیزی نگو که خدا رو شکر امروز دیگه حرفی زده نشد و باعث شد نفس راحتی بکشم.
*** در کنار همه اینها،به خاطر قرضی که سر ماشین جدید گرفتیم و پس دادنش تحت فشارم و همین دیروز که حقوق گرفتم کلش رو دادم بابت قرضی که از پسرخاله سامان بابت ماشین جدید گرفتیم و قسطهای خودم و خرج خونه مونده که برای اون باید دوباره قرض بگیرم، شاید اینبار از خواهرم و حساب کردم با گرفتن قرض جدید هم شاید پونصد تومن برامون بمونه برای خرج خونه و پوشک و شیرخشک و گوشت و مرغ و شارژ. تا آخر ماه. البته این موضوع اونقدرها عذابم نمیده چون میدونم دو سه ماه دیگه یه مقدار سبک میشیم و ایشالا سامان هم میره سر کار اما به هر حال برای منی که هیچوقت عادت ندارم حسابم خالی باشه، همین هم شده دغدغه.
*** خلاصه که این سلسله اتفاقات بالا و مهمترینش حال ناخوش بابام، حسابی حال دلم رو خراب کرده و همش دلم میخواد آهنگ غمگین گوش کنم و گریه کنم...هیچ سرگرمی یا تفریح یا دلخوشی هم نیست که به واسطه اون بتونم ناراحتیها و سختیهای این روزها رو از یاد ببرم. گفتم اینجا بنویسم، بلکه نوشتنش کمی آرومم کنه...میدونم این روزها حال دل بیشتر آدمها اونقدرها خوب نیست، درمورد خودم هم نمیگم که 24 ساعته زانوی غم بغل گرفتم نه اینطور نیست و گاهی هم به خنده و شادی موقتی میگذره اما لحظه ای ذهنم خالی از فکر و خیال نیست و خیلی وقتها هم انقدر تحت فشار قرار میگیرم که فقط دوست دارم با گریه کردن یا صحبت کردن آروم بشم،مثل همین روزها.
مثل همیشه ازتون میخوام دعا کنید حال دلم بهتر بشه و درد و رنج بابام کمتر...
هنوز کاملاً خوب نشدم...
اون روز بعد نوشتن پست آخرم رفتم دکتر، معاینه کرد و گفت ظاهراً که ریه مشکلی نداره، اما خب من نفس تنگی بدی هم داشتم و تک سرفه هم میکردم، وقتی بهش گفتم علتش چی میتونه باشه جواب خاصی نداد! بهش گفتم من پدرم سرطان بدی داره و همش بابت اینکه پیش اون بودم نگرانم به نظرتون میتونه خدای نکرده کرونا باشه، اما بازم درست و حسابی جواب نداد. نه گفت آره نه گفت نه، برام دارو نوشت (که نرفتم داروها رو بگیرم ) و گفت اگر تا شنبه بهتر نشدی بیا که هم برات استعلاجی بنویسم هم اینکه بفرستمت تست بدی، چون الان دفترچه همرات نداری و بدون دفترچه خیلی گرون درمیاد. خب تا روز شنبه از نظر نفس تنگی حالم بهتر شده بود اما سرفه هام شدیدتر شده بود و تا امروز هم ادامه داشته،شبها بدتر هم میشه، به شدت گلوم تحریک پذیر شده و هنوز هم احساس سنگینی روی قفسه سینم رو دارم اما خب نفس تنگیم بهتره...
خلاصه که هنوز هم نمیدونم چمه، از دادن تست هم میترسم و از طرفی همش با خودم میگم شاید یه جور سرماخوردگی باشه یا حساسیت به باد کولر چون فهمیدم تو باد کولر گلوم بیشتر تحریک میشه و سرفم میگیره و دردهای عضلانیم هم بدتر میشه. الان که چند شبه نمیذارم باد کولر بهم بخوره و پنجره اتاق رو باز میکنم اما خب سرفه هام هنوز هست و کوفتگی و ردد بدنم هم امانم رو بریده. این دکتره هم که پیشش رفتم، حسم بهم میگه خیلی دکتر واردی نبود و برای همین داروهایی که نوشت رو نخریدم بخصوص که دفترچه بیمم رو هم با خودم نبرده بودم و آزاد برام نوشته بود. اگر بهتر تا یکی دو روز دیگه بهتر نشم میرم پیش یه دکتر بهتر.
از طرفی نمیتونم تو خونه ماسک بزنم، جدا از اینکه نفسم میگیره نیلا هم همش میاد و بازیگوشی میکنه و میخواد ماسکم رو دربیاره یا دستش رو کنه داخل ماسک. خب اینجوری هم خطر خودش رو داره دیگه.
بچم انقدر بانمک و شیطون شده و کلمه های جدید میگه که دلم میخواد همینجا و تو همین سن فریزش کنم! انقدر بیحال و بیجونم که توان تعریف کردن از این همه بامزگیش رو ندارم اما اولین فرصت که بهتر شم مینویسم. دلم میخواد ببرمش آتلیه و چند تا عکس ازش بگیرم اما جدای از ترسم بابت کرونا، لازمه این کار اینه که چنددست لباس بخرم فقط به خاطر آتلیه رفتن و جیبم هم پر باشه که فعلاً به خاطر خرید ماشین حسابی خالی شدم...البته ضعف و بیحالی خودم هم یه مانع دیگه هست اما هر طور که شده باید تو همین یکی دو هفته آینده اینکارو بکنم و از این روزهاش چندتایی عکس داشته باشم.
از طرفی هم انقدر شیرین و با نمک شده که اصلاً دست خودم نیست، در عین حال که نگران اون بیماری لعنتی اسمشو نبر هستم، ناخوداگاه بوسه بارونش میکنم. فقط از خدا میخوام این علائمی که دارم زودتر خوب بشه. و چیز مهمی نباشه.بدنم مدام خسته و بیجونه و استخونام درد میکنه،البته اینا درد جدیدی نیست و خیلی وقتها داشتم اما الان خیلی بیشتر هم شده. همین الان که دارم تایپ میکنم حتی استخون بند انگشتام درد میکنه، میترسم از همین سن آرتروز گرفته باشم! طفلی بچم که انقدر مامان بیحالی داره!
از طرفی هم فکر میکنم اضافه وزنم و چربیهای اضافی میتونه دلیل یه سری از این بیجونیها و کرختی ها باشه،اما فعلا واقعا توان رژیم گرفتن رو ندارم. از طرفی هر بار رژیم میگیرم صورتم به هم میریزه و داغون میشه و یه جور دیگه میره رو اعصابم اما چه میشه کرد، نمیشه با این وزن اضافی که میره روی زانوم و باعث زانودردم هم شده کنار بیام... حالا تو فکرش هستم و ایشالا بزودی به فکر رژیم میفتم. سامان هم اگه همکاری کنه و اونم یکم لاغر شه خیلی خوب میشه چون خود سامان هم این روزها همش میگه خیلی انرژی ندارم و بدنم بی حال و بیجونه. خودم هم حس میکنم فرزی گذشته رو نداره....خلاصه که فعلاً نیلای من گیر یه بابا مامان پیر و خسته و بیحوصله افتاده بچم که نمیتونند پا به پای شیطنتهاش باهاش شیطنت و بازی کنند البته نهایت تلاشم رو میکنم که براش وقت بذارم اما یه جاهایی جسمم واقعاً یاری نمیکنه.
سامان هنوز سر کار نرفته و من که میرم سر کار، نیلا پیشش میمونه، اما فکر میکنم همین روزها بره و دوباره باید ببرمش مهد! وای که چقدر از این بابت حس بدی دارم...خدا خودش مواظب بچم و خانوادم باشه انشالله.
عزیزان لطفاً دعا کنید بهتر بشم و شر این بیماری لعنتی از سر مردم ما کم بشه.
یهویی و بی دلیل دو روزه درد قفسه سینه گرفتم،سخت نفس میکشم و مدام باید از نفس تنگی نفس عمیق بکشم! دست خودم نیست نمیتونم نگران نباشم...
بخصوص که دیروز رفتم خونه مامانم و بابام هم که اونجاست، به شدت از رفتنم پشیمون شدم و با اینکه تمام مدت ماسک داشتم، همش نگران اونا بودم. بعد از طرفی به خاطر اینکه امروز سامان باید میرفت دنبال کارش، مجبور بودم نیلا رو امروز بذارم خونه مامانم و الان هم بعد کار دوباره باید برم اونجا دنبالش...
به خاطر سلامتی عزیزانم از خدا میخوام مورد مهم و جدی نباشه و زود خوب بشم .خدا اون روز رو نیاره که من باعث مریضی کسی بشم. از طرفی هم میگم شاید از اعصاب و فکر و خیاله که اینطوری شدم، نمیدونم به خدا...حتی اگر خدای ناکرده اون مریضی بدی که همه این روزها ازش میترسیم هم نباشه،باز میترسم مورد بد دیگه ای باشه، مثلاً ناراحتی قلبی یا ریه...
میشه دعا کنید مورد مهمی نباشه و خوب شم؟
دو سه روز پیش به سامان گفتم اگر روزی اتفاقی برای من افتاد، اصلاً راضی نیستم تنها بمونی،دلم میخواد ازدواج کنی و بعد من تنها نباشی، اما فقط و فقط ازت میخوام نیلا رو در صورت ازدواج پیش خودت نگه نداری، در مرحله اول بده به مامانم اینا،اگر شرایطش رو نداشتند، بده به مادر خودت و اگر باز امکانش نبود بده به خواهرم مریم و در نهایت باز اگر شرایطش جور نشد،بده به خواهر خودت سونیا... میدونم که زیاد حرفمو جدی نگرفت و چندبارم گفت از این حرفها نزن چی داری میگی واسه خودت؟ اما من اینو دو سه بار دیگه هم به مناسبتهای مختلف تکرار کردم و دلم میخواست از این بابت مطمئن بشم.
البته خدا اون روز رو نیاره که بخواد دخترک قشنگم بی مادر بزرگ بشه،من امید و انگیزه زیادی برای ادامه این زندگی واهی و پوچ ندارم اما به خاطر دخترم نیلا از خدا میخوام انقدر سلامت باشم و بالای سرش که بینیاز بشه از کس دیگه ای...بدترین مادر دنیا هم از بی مادری بهتره.
دیروز یه پست اینستاگرامی دیدم از یه خانمی که بعد هشت سال بچه دار شده بود، پرت شدم به اون یکسال سختی که برای داشتن نیلا جنگیدیم،به تمام اون شبهای سخت اجباری برای بچه دار شدن، به تمام اون ناامیدیها و انتظارها...
و بعد یاد روزی افتادم که رشت بودیم و صبح زود در کمال ناباوری بیبی چکم دو خط شد و من عین دیوونه ها دور خودم میچرخیدم و و باورم نمیشد. بعدش همونجا رفتم آزمایشگاه و تست دادم، با سامان کمی پیاده روی کردیم و بعدش نشسیتم تو ماشین تا جواب آزمایش حاضر بشه، تمام مدت تو ماشین دل تو دلم نبود و مدام با خدا راز و نیاز میکردم. متصدی آزمایشگاه میدونست چقدر این جواب برام مهمه (بهش گفته بودم برام دعا کنه)، قبل اینکه خودم برم دنبال جواب، بهم زنگ زد و خبرش رو بهم داد...اون لحظه تا ابد تو ذهنم میمونه، اون اشک ذوق ها، اون حس عجیب و غریب، اون روزهای اولی که هنوز تو بهت و ناباوری بودم و وقتی صبحها از خواب بیدار میشدم میگفتم یعنی الان من نینی دارم؟
حتی وقتی اون اوایل نیلا تازه به دنیا اومده بود، مثلا وقتی میرفتم دستشویی و میومدم بیرون، با خودم میگفتم نکنه خواب بودم و نیلایی در کار نباشه و میرفتم رختخواب نیلا رو چک میکردم و وقتی میدیدمش باز ناباورانه فکر میکردم یعنی من مادر شدم و این حقیقت داره؟
خیلی روزهای عجیبی بود خیلی...دیروز به آرایشگرم درمورد اون روزها میگفتم، بهش گفتم تاثیر مداخلات پزشکی و دارو رو انکار نمیکنم اما در نهایت معتقدم فقط و فقط لطف خدا و توسل به حضرت علی اصغر بود که اینطوری خدا معجزش رو به من نشون داد..
این چند روز که به خاطر جسم و روح خستم، گاهی حوصله شیطنتهای نیلا و لجبازیهاش رو ندارم و باهاش دعوا میکنم، هزار بار بعدش عذاب وجدان میگیرم و اول از خودش و بعد از خدا حلالیت میطلبم...حس میکنم به شکرانه این نعمت هیچوقت نباید خسته شم یا نق بزنم یا دعواش کنم و وقتی این حس و حال سراغم میاد خیلی عذاب وجدان میگیرم و خودمو سرزنش میکنم،اما خدا میدونه دست خودم هم نیست.
الهی خدا حسرت مادر شدن رو به دل هیچ زنی نذاره، من زیاد هم منتظر نموندم اما با تمام گوشت و پوستم میتونم حال زنهای حسرت به دل بچه رو درک کنم. گاهی با خودم میگم من هرگز نمیتونستم به اندازه این زنهایی که اینهمه سال منتظر بودند صبوری و تحمل کنم! شاید خدا هم اینو میدونست و نذاشت انتظارم خیلی هم طولانی بشه. من در اوج ناامیدی بودم و انتظارش رو نداشتم، فکر میکردم حالا حالاها باید منتظرم باشم که خدا معجزش رو نشونم داد.
هنوز هم یه وقتها با خودم فکر میکنم یعنی من مامان این وروجکم و خدا انقدر به من لطف داشته که نعمتش رو به من تمام کرده؟ علیرغم همه دعواها و بحث ها، وجود همسرم هم جزء نعمتهای بزرگ خداست، کسی که بی قید و شرط دوستم داشته و رفتارهای بد منو تحمل کرده، هیچوقت یادم نمیره که اگه لطف خدا نبود شاید الان هرگز با اون ازدواج نکرده بودم و هیچ خانواده ای نداشتم...
و یا شغلم،همیشه خدا رو شکر میکنم که درآمد ثابتی دارم که اگر نداشتم نمیدونم چطور باید زندگی میکردیم، چطور به خواسته های دلم میرسیدم. من طعم سختی و فقر رو خیلی روزها کشیدم و الان بابت تک تک لحظاتی که میتونم برای خودم و خانوادمون به واسطه شغل و درامد ثابتم نسبتاًبی دغدغه خرید کنم خدا رو شاکرم. اگر لطف خدا و یه تصادف نبود،الان حتی این کارم رو هم میتونستم نداشته باشم...
یعنی خدا هر چی که از ته دلم ازش خواستم بهم داد. نعمتش ور در حقم تموم کرد،من تا ابد وامدار لطفشم و گاهی فکر میکنم بین اینهمه لطف و نعمتی که خدا بهم داده جای ناشکری نمیمونه و نباید انقدر حس و حالم بد باشه و پوچ و بی انگیزه و افسرده باشم، خیلی خودمو سرزنش میکنم اما مگه این حالتها دست خود آدمه؟ میدونم که باید برم دکتر اما با وجود یه بچه که نمیدونم کجا بذارمش واقعا سخته. ضمن اینکه میترسم داروهای اعصاب بخورم و همش خواب آلود باشم و نتونم در همین حد الان هم به زندگیم برسم. واقعاً چندوقته انقدر بیجونم و انرژیم پایینه که حتی نمیتونم یه غذای درست و حسابی برای خودمون درست کنم و خیلی از کارها رو سامان انجام میده...حتی رسیدگی به کارهای نیلا هم کلی انرژیم رو میگیره در حالیکه همیشه گفتم بچه اذیت کنی هم نیست دخترکم ، این منم که انقدر جسم و روحم خسته و بیحاله.
قفسه سینم همین الان هم تیر میکشه و سخت نفس میکشم، شاید سر راهم به خونه مامانم برم دکتر. کمی هم گلوم تحریکه و سرفه میکنم. خیلی برام دعا کنید...
خبر جدید اینکه
بالاخره بعد کلی کش و قوس و اینور اونور رفتن و زنگ زدن و تحقیق کردن و پول جور کردن، تونستیم ماشین بخریم. 
دیروز ده تیرماه ساعت هفت و نیم قراردادش رو امضا کردیم و فوری هم ماشین رو تحویل گرفتیم، فقط چون پارکینگ نداریم، یه مبلغی دادیم و گذاشتیم پارکینگ عمومی..احتمالاً از این به بعد باید هر شب بذاریمش پارکینگ عمومی و یه هزینه ای بدیم.
یه وامی از اداره گرفتم و یه مقدار هم تو این چندماه پس انداز کرده بودم، مقداری هم قرض کردیم و به لطف خدا خریدیم. از یکسال پیش من مدام دنبال این بودم که ماشینمون رو بفروشیم و یه چیزی روش بذاریم یه ماشین بهتر برداریم اما سامان به خاطر کارش هیچ جوره پیگیری نکرد و پشت گوش انداخت تا قیمت ماشین دو برابر شد و منم کلی حرص خوردم، آخرش به این نتیجه رسیدم مثل خرید خونه، خودم باید بیفتم دنبالش و نه به شوهرم نه پدرشوهرم نه هیچکس دیگه کاری نداشته باشم تا بیشتر از این ضرر نکردم و گرونتر نشده، این شد که بعد کلی پیگیری و پول جمع کردن به لطف خدا ماشین رو خریدیم و تازه به هر ترفندی هم که بود ماشین قبلی رو نفروختیم، تصمیم داشتیم اگر کارد به استخون رسید اینکار رو بعد خرید ماشین جدید انجام بدیم اگر هم که تونستیم با کسری و قرض و قوله، پول خرید ماشین جدید رو جور کنیم اصلا ماشین قبلی رو نفروشیمش، چون مدلش خیلی قدیمیه و رقم بالایی هم برش نمیدارن، ضمن اینکه درسته به شدت ترس از رانندگی دارم و میدونم که حالا حالاها جرات نشستن پشت فرمون رو پیدا نمیکنم، اما شاید خدا خواست و روزی ترسم ریخت و اونوقت بد نیست این ماشین رو خودم استفاده کنم و سامان هم ماشین قبلی رو (نه ساله گواهینامه دارم اما ترس از رانندگیم انقدر زیاده که رانندگی کردن شده یکی از بزرگترین آرزوهای من).
متاسفانه به خاطر دعوای خیلی بدی که دیروز با سامان کردیم و حرفهای بدی که بینمون رد و بدل شد، بعد خرید ماشین نتونستم اونقدرها ذوق زده بشم و شادی کنم. یه جورایی شادیش به خاطر اون دعوای بد و اون حرفها، خیلی کمرنگ و لوث شد، جوریکه وقتی بعد خرید ماشین اومدیم خونه، رفتم تو اتاق و کلی گریه کردم. در نهایت سامان اومد و کلی ناز و نوازشم کرد و آشتی شدیم اما هنوز ناراحتی بحث بیخودی دیروز و اون حرمت شکنیها تو دلم مونده و یادم نمیره و دلم میسوزه که درست چنین روزی این اتفاق افتاد، هرچند طبق معمول فکر میکنم کم صبری من و از کاه کوه ساختن باعث شد یه موضوع الکی بی اهمیت تبدیل بشه به یه همچین جنجال بزرگی که حرمتها شکسته شه و حرفهای بدی زده بشه و نیلای نازنینم هم این وسط کلی بترسه و گریه کنه....
بگذریم، بهتره بیشتر از این در این خصوص چیزی نگم و حداقل حس خوب خرید ماشین رو بعد مدتها پول جمع کردن و دردسر، بیشتر از این با یادآوری موضوع تلخ دیروز خراب نکنم ، بخصوص که الان دیگه آشتی کردیم و از همدیگه معذرت خواستیم اما ای کاش هیچوقت چنین دعوای بدی اتفاق نمیفتاد و این توهینها رد و بدل نمیشد، شدیداً از این بابت سرزنش میکنم و عذاب وجدان دارم.
بیخیال، داستان خرید ماشین هم به لطف خدا تموم شد، ولی عجب کلاهبرداریهایی طی این خرید و فورش ماشین اتفاق میفته، تو ملک هم هست و من به شخصه تجربش کردم،اما ماشین هم دست کمی نداره و یه ذره ساده لوح باشی، چه کلاه بزرگی که ازت برنمیدارند...
واسه خرید ماشین کلی جاها زنگ زدم و صحبت کردم و با نیلا و سامان چندجایی رو حضوری سر زدیم تا بالاخره به جای دیروزی اطمینان کردیم و همونجا هم معامله کردیم و تمام شد. بلافاصله بعد قرارداد هم ماشین رو تحویل گرفتیم و بردیم یه جای مطمئن و 150 هزار تومن دادیم کارشناسیش کردند که مشکلی نداشته باشه که خدا رو شکر موردی نبود. دیگه با ماشین جدید برگشتیم خونه، سامان من و نیلا رو پیاده کرد و دوباره خودش با ماشین جدید برگشت و با پسرخالش رفت همون جایی که ماشین رو معامله کردیم تا ماشین قبلیمون رو که اونجا پارک کرده بودیم بردارند، یعنی پسرخالش اون رو سوار شه و سامان هم ماشین جدیده رو و هر دو رو بیارن خونه. ماشین جدید رو سامان گذاشت پارکینگ عمومی و ماشین قبلی خودمون رو هم پشت در مجتمع...
خلاصه که این هم ختم به خیر شد. خدایا شکرت...
*** دوشنبه همین هفته هم برای اولین بار رفتیم خونه جدید مامانم اینا که به خاطر بیماری بابا نزدیک خونه خواهرم اینا اجاره کردند، اونجا هم خونه خوبی بود و بزرگتر از خونه قبلی بود بخصوص بابام دوستش داشت و خوشحال بود که جابجا شدند و نزدیک مریم اینا هستند. میگفت اینجا روشنتر و پرنورتره و خوبه، اما خب حالش اصلاً تعریفی نداشت و حتی نمیتونست شلوارش رو خودش بپوشه و من کمک کردم تنش کنه.دلم آتیش گرفت... به خدا خیلی سخته ببینی پدر و مادرت، پاره تنت مریض باشند و هیچکاری ازت برنیاد، خدا نصیب هیچ فرزندی نکنه.
حرفهای گفتنی دیگه ای هم هست اما فرصت نوشتنش نیست، بخصوص که امروز این خبر خوب دیگه رو هم شنیدم که ساعت کاری مادرهای دارای فرزند زیر شش سال در ادارمون شده یک ظهر و من یربع دیگه میتونم برم خونه، البته برای منی که نیلا رو میبرم مهد کودک، ساعت یک با دو و نیم ظهر که بقیه کارمندها میرن، انقدرها فرقی نداره ولی خب زودتر میگذره دیگه و زودتر میتونم برم دنبالش.
البته این روزها هنوز کار سامان درست نشده و فعلا سر کار نمیره و خونست و الان سه روزه که نیلا رو نبردیم مهد و پیش سامان مونده، درسته که از بابت کرونا خیلی بهتره خونه باشه و حتی یه وقتها با خودم فکر میکنم اگر خود سامان راضی بود، بد نبود اون تو خونه بمونه و من برم سر کار تا موقعیکه شر این بیماری کنده بشه اما خب همسر من هم مثل بیشتر مردها اصلاً نمیتونه تو خونه موندن رو تحمل کنه و روحیش حسابی به هم میریزه...الان هم بعد دو سه هفته که کارش درست نشده، کم کم داره میره تو سیکل افسردگی و نگرانی و استرس، اولها بعد اینکه از کار قبلیش به اختیار خودش اومد بیرون، خیلی امیدوار بود کار جدید براش درست بشه، چندمورد هم پیشنهاد شد اما به توافق نرسیدند سر قیمت و ... همش میگفت بالاخره یکیش درست میشه اما هر چی زمان میگذره انگار داره نگرانیش بیشتر میشه از اینکه نکنه کارش درست نشه...
من به خاطر نیلا هم که شده خیلی هم ناراحت نمیشم فعلاً با حقوق من زندگی کنیم اما خودش اصلاً نمیتونه خونه موندن رو تاب بیاره. البته حقوق من از این ماه که یه قسط جدید یک و پونصدی دیگه هم اضافه میشه و از قبل هم قسطهای دیگه ای داشتم، معلوم نیست کفاف زندگی رو بده، بخصوص که خود سامان بالای دو تومن قسط داره و همین حالاش هم کلی قسط عقب افتاده بانکی داره که باهاش هم تماس گرفتند که هر چه زودتر تسویه کنه. خب من خرج زندگی رو هم بدم، دیگه نمیتونم با اینهمه قسط خودم، قسطهای اون رو هم تقبل کنم و سر کار نرفتنش، به معنی سختتر زندگی کردنمونه،اما با همه این احوالات بازم میگم بد نیست تو این وضعیت دو ماهی هم خودش خونه باشه و هم نیلا رو نبرم مهدکودک، اما از طرفی نگران حال خودشم و از خدا میخوام برای اینکه دوباره مثل سری قبل روح و روانش به هم نریزه،ام کارش زودتر درست بشه...
خب همینا دیگه، فعلا همینجا تمومش میکنم. از تک تک شما دوستان عزیزم میخوام برای سلامتی پدرم و همه بیماران دعا کنید، غصه درد پدر و مادر خیلی سخته به خدا. التماس دعای فراوون دارم.
اگر ماشین و خونه نمیخریدم اما حال پدرم بطور معجزه واری خوب میشد از هر خبر خوب دیگه ای بهتر بود. فعلاً که روزگار ما با بالا و پایینهای فراوونش میگذره. خدایا شکرت...
انقدر دغدغه و فکر و خیال دارم که حد و حساب نداره...اگر اینجا نمینویسم از غصه هایی که تو دلمه، فقط و فقط به خاطر اینه که نمیخوام مدام تو پستهام از غصه ها و دردها بگم و همه بیان دلداریم بدند یا امید واهی بهم بدند. اینطوری روح و روان بقیه رو هم کمتر به هم میریزم. به هر حال گفتن از حال بابام که روز به روز داره بدتر میشه و درد و غمی که آتیش به جون همه خونوادم انداخته، دردی ازم دوا نمیکنه، حتی سبکترم هم نمیکنه.
فقط غصه بابام نیست، دلم برای کل خانوادم، دو تا خواهرام، مامانم به شدت میسوزه...شاید اونا فکر کنند من به خاطر شاغل بودن و بچه کوچیک داشتن، فکر وخیالم از اونا کمتره، اما واقعاً اینطوری نیست، شاید نتونم مثل مریم درگیر کارهای درمان و دکتر و بیمارستان و ... باشم، اما ذهنم خیلی آشفتست، با اینحال مدام در تلاشم نذارم اوضاع روحیم از این بدتر بشه و هر بار تلاش میکنم حالم رو به یه طریقی عوض کنم و نذارم روزهای جوونیم خیلی هم گند بگذره که فردا روز حسرت بخورم، یه وقتها موفق میشم اما بیشتر وقتها نه... گاهی افسردگی جوری به من مستولی میشه که توان جسم و روحم رو کلاً به تحلیل میبره،در حدیکه به زور میتونم به کارهای خودم و بچه برسم چه برسه به فعالیتهای جانبی...بعضی اوقات تمام جسمم خسته و بیجونه و تو دست و پاهام هیچ حس و جونی نیست. هر کار کوچیکی برام سخت شده و میدونم بخش زیادیش برمیگرده به افسردگی و فکر و خیالام، چون به محض اینکه کمی روحیم بهتر میشه و مثلاً میفهمم بابا حالش بهتره یا اتفاق مثبت دیگه ای افتاده، چنان جونی میگیرم که تند تند به کارام میرسم و مثل روزهایی که حالم بده، همش برای فرار از خودم و فکر و خیالای منفی به اینستای لعنتی که فقط افسرده ترم میکنه و وقت آزاد کمی که دارم رو حروم میکنه، پناه نمیبرم....
خبر جدید اینکه مامانم اینا تصمیم گرفتند نزدیک خونه خواهرم مریم یه خونه رهن کنند که خواهرم مجبور نباشه هر روز این همه راه رو بیاد و برگرده یا به خاطر دوری راه، چند روز با دو تا بچه خونه مادرم بمونه که به کارهای بابام برسه...همسرش هم واقعاً کلافه شده و خب حق هم داره، گاهی پیش میاد که خواهرم اینا بیشتر از دوهفته از ماه رو خونه مامانم هستند با اونهمه وسیله که خیلی براشون سخته،بخصوص برای شوهرش...خلاصه که برای اینکه راحت بشند، به هر سختی که بود پول رهن خونه رو جور کرد که بتونند جابجا بشند! قیمت خونه نزدیک خونه خواهرم خیلی بالاست و با جایی که مادرم اینا و ما هستیم اختلاف فاحشی داره، اما مجبور شدند اینکار ور بکنند. خونه خودشون رو رهن دادن و کلی هم پول روش گذاشتند که بتونند یه آپارتمان هشتاد متری اونجا رهن کنند.
اما این وسط منم که باز دلتنگم. خونه ما به خونه مادرم اینا خیلی نزدیک بود و با ماشین ده دقیقه ای میرسیدیم اما الان که رفتند نزدیک مریم اینا، فاصلمون زیاد شده، اگه ترافیک زیاد باشه یکساعت یا کمی بیشتر طول میکشه و قطعاً اگر مهد کودکم دوباره تعطیل بشه،حتی اگر هم بخوام دیگه نمیتونم به راحتی صبحها نیلا رو ببرم خونه مامانم و بعداز ظهرها از سر کار برم اونجا...
ولی واقعاً این موضوع نیست که ناراحتم میکنه، با اینکه هنوز تو یه شهر هستیم، اما همین دور شدنشون انگار منو دلتنگ تر کرده. با اینکه در حالت عادی گاهی ده روز یکبار هم نمیشد بریم پیششون اما همینکه نزدیک بودند دلگرم بودم، اما الان... البته سامان قول داده هر بار که بخوام و اراده کنم بریم اونجا اما خب بازم این دور شدنه ناراحتم میکنه. از طرفی خوشحالم که نزدیک خواهرم اینا هستند و مریم هم کمی راحت میشه و بابام هم که مدام دوست داره مریم پیشش باشه، براش بهتره. الان دیگه طوری شده که بابام همش میخواد مریم بره خونشون و به شدت بهش وابسته شده. انگار وقتی پیششه، دلش قرص تره...
امروز قراره تصمیم سرنوشت سازی درمورد بابام بگیریم، دعا کنید خیر باشه، از ته دل دعا کنید.
بیشتر از این از این دست صحبتها نمیکنم و سعی میکنم برای فرار از حال بد و استرسی که به جونم افتاده،از کارهایی که این آخر هفته انجام دادم بنویسم البته به جز کارهای خونه و تمیزی کابینت ها و پختن کیک و ناهار و شستن لباسها و..... که حسابی دستمو بند کرد.
قبل از هر چیز بگم که سامان به خاطر حقوقهای معوقی که بهش نمیدادن با چند تا مهندس دیگه تصمیم گرفتند از کارشون بیان بیرون! با مدیرعامل شرکتشون اتمام حجت کردند و گفتند اگر حقوق معوق رو نگیرند سر کار نمیان که اونم گفت فعلاً نمیتونه بده و سامان و 15 نفر دیگه همزمان از کار اومدن بیرون...سامان هم که الان چندروزیه مدام دنبال کار جدیده و تصمیمات جدیدی برای زندگی کاریش گرفته و میگه دیگه به هیچ وجه حاضر نیست برای کس دیگه ای کار کنه و میخواد خودش کار بگیره. درست نمیدونم سازو کاری که دنبالشه چجوریه و آیا نتیجه خوبی داره یا نه، اما خودش با اینکه هنوز رسماً هیچ کاری انجام نشده اما از بابت تصمیمی که گرفته خوشحاله و با وجود اینکه از کارش استعفا داده فعلاً روحیه خوبی داره، منم با اینکه آینده شغلی و تصمیمات جدیدش و تبعاتش برام در حال حاضر کاملا مبهمه،اما مجموعاً ازش حمایت کردم و از خدا میخوام امیدش ناامید نشه...
اینو گفتم که بگم به خاطر بیرون اومدن از کارش، الان خیلی بیشتر خونست و با اینکه یه روزایی میره دنبال کار جدید،اما وقت بیشتری پیش ماست و همین حضور بیشترش باعث شده که راحتتر بتونیم بریم بیرون و با هم باشیم...البته بیرون که میگم منظورم پارک سر خیابونمون هست و یه سری گردشهای نزدیک.
مثل پنجشنبه که همراه نیلا رفتیم مرکز تجاری تفریحی ایران مال (نزدیک دریاچه چیتگر) و به جرات میگم بعد مدتها خونه نشینی خیلی بهمون خوش گذشت...مدتها بود که به خاطر کرونا هیچ جا نرفته بودیم و با اینکه یکم استرس باهامون بود،اما وقتی رسیدیم اونجا و برای اولین بار یه همچین جای بزرگ و دلبازی رو دیدم حسابی دلم باز شد و برای چندساعت همه مشکلاتم رو فراموش کردم. آخر شبم از همونجا غذا گرفتیم و تو پارک چیتگر خوردیم، چون جای پارک پیدا نکردیم نتونستیم بریم کنار دریاچه، اما همونم خوب بود. البته کلی به خاطر غذاگرفتن از بیرون بعد ماهها عذاب وجدان داشتیم که نکنه خدای نکرده مشکلی پیش بیاد اما سعی کردیم فکرمون رو درگیرش نکنیم.
از نیلا نگم براتون که چقدر اونجا شیطونی کرد. رفته بودیم هایپر استار و داشتیم خرید میکردیم، مدام از اینور به اونور میدوید و میخندید جوری که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود و حتی میشنیدم که میگفتند این دختره رو ببین چقدر بامزست، جالبیش این بود که میرفت کنار خانواده ها یا افرادی که روی صندلی نشسته بودند و براشون دست تکون میداد و غش غش میخندید و حتی دستش رو باز میکرد که بغلش کنند! به خانمها هم میگفت "خائه" یعنی خاله! چیزی که الان دوماهی میشه که به جای مامان به من هم میگه! درست از روزی که یاد گرفت به خواهرهام بگه "خائه" منو هم دیگه ماما صدا نکرد و به من و مادرشوهرم و مادرم هم میگه "خائه" حتی به بابای سامان!
فقط به بابای خودش میگه بابا...
خلاصه که اونجا حسابی دلبری کرد و یه خانواده هم ازم خواستند ازش عکس بگیرند! منم هیچ مشکلی نداشتم و حتی خوشحال هم شدم اما زمانی ناراحت شدم که دیدم آقای جوون خونواده نیلا رو بغل کرد که باهاش عکس بگیره! واقعاً ناراحت شدم که چرا اجازه نگرفت تو این وضعیت کرونایی و متاسفانه اینجور مواقع من اصلاً نمیتونم ناراحتی و مخالفتم رو نشون بدم و اعتماد به نفس اینو ندارم که کاری که به صلاح بچم هست انجام بدم، تو رودربایستی میمونم و دوست ندارم تو ذوق مردم بزنم، اما بعدش خودخوری میکنم. به نظرم اون آدم خودش باید درک اینو داشته باشه که تو این اوضاع کرونا اینکارو نکنه...
به هر حال بعد مدتها شب خوبی رو گذروندیم و با اینکه نیلا با شیطونیهاش نمیذاشت درست و حسابی همه جا رو ببینیم اما همینم خوب بود و خود نیلا هم حسابی خوش گذروند و به وضوح شادی میکرد، شانس بچه من بود که به خاطر این بیماری، از وقتی که راه اقتاد کمتر بتونیم جایی بریم...دخترکم فردا یک سال و هفت ماهه میشه، چقدر زود گذشت...
خیلی برای ما دعا کنید. همونطور که گفتم، امروز که قراره خواهرم با بابا بره بیمارستان، قراره یه سری تصمیمات جدید بگیریم...تصمیمات خوبی هم نیست اما بعد شنیدن حرفهای دکترش، باید یه تصمیم واحد درمورد ادامه مسیر درمان یا قطعش بگیریم.... خیلی خیلی برامون دعا کنید،برای بابام برای ما...
دعا کنید کمی دل هممون آروم بشه.
اینکه میگن با بچه نباید سفر رفت رو من تا الان اینطوری با گوشت و خونم حس نکرده بودم! حتی موقعیکه رفتیم رشت و برگشتیم تو عید فطر و نیلا حسابی موقع رفتنی اذیت شد،بازم انقدر رفتارش اذیت کننده و بد نبود که تصمیم بگیرم دیگه با بچه جایی نرم! این شد که برای تعطیلات 14 و 15 خرداد وقتی دیدم پدر و مادر و خواهرام عازم سمنان هستند، با خودم فکر کردم منم میرم، هم اینکه بعد ماهها میرم سر مزار خواهر عزیزم و هم اینکه این چند روز تو خونه نمیشینم فکر و خیال کنم. خلاصه که رفتیم و وقتی ساعت 9 شب 14 خرداد رسیدیم به خونه ای که نزدیک شهر سمنان داریم، از همون اول دخترک من بی دلیل شروع کرد گریه کردن و جیغ زدن! اصلاً باورم نمیشد! اولین بار بود چنین چیزی میدیدم! نیلا مجموعاً دختر خوش اخلاقیه و اینکه یکباره چنین رفتاری نشون بده و شروع کنه جیغ زدن خیلی خیلی عجیب بود! انقدر ترسیدم یک لحظه که لباسهاشو درآوردم ببینم حشره ای چیزی تو بدنش نرفته باشه اما هیچی نبود! از همون لحظه که رسیدیم گریه و جیغ و نق نق تا آخر شب که دیگه آخرش انقدر اوضاع وخیم شد که نصفه شبی بردمش درمانگاه! یعنی تا این حد! حتی خانوادم هم گفتند ببر شاید چیزی باشه! همه هم میگفتن لابد برای بار اول ماکارونی دادی بهش نساخته و حتی سرزنشم میکردند! درصورتیکه من میگفتم نیلا تا الان به هیچ غذایی حساسیت نداشته و تازه من سه ظهربهش دادم و نیلا تازه نه شب اینطوری شده! بعیده از اون باشه.
خلاصه که بردمش درمانگاه و همچنان گریه میکرد و جیغ میزد! دکتر معاینش کرد اما خود دکتر هم گیج شده بود! آخرش با توضیحات من که گفتم شاید از دلش باشه بهش شربت دلدرد داد،نیلا هم خورد و یربع بعد آروم شد اما بازم تا صبح همش بیدار میشد و گریه میکرد و... فردای اون روز هم همینطور بود! آخرش به خاطر اینکه بقیه اذیت نشند،رفتم خونه خالم که خلوت تر باشه که حتی اونجا هم نیلا مثل همیشه نشد! جوریکه دیگه هم کلافه شده بودم و عصبانی و هم به شدت خجالت زده،چون نیلا همیشه انقدر همه جا خوش اخلاق و خنده رو بود و گریه نمیکرد که اصلاً معروف بود به آروم بودن و همیشه باعث افتخارم بود این قضیه،اما اون چندروز کاری کرد که هم من و هم سامان به خاطر مزاحمتی که برای فامیل ایجاد شده بود خیلی ناراحت بودیم!
از طرفی هم نمیدونستیم با این تغییر رفتار ناگهانی و جیغ و گریه ها چیکار کنیم. خلاصه که بعد مدتها که خاله و دخترخالم و شوهرش نیلا رو میدیدند، حسابی نیلا خانم از خجالت همه درومد جوریکه حتی اونا هم یه جاهایی کلافه شده بودند! مثلاً ما رو بردند گردش اما نیلا حسابی تو ماشین اذیت کرد، همش میخواست بایسته و دستگیره بالای شیشه ماشین رو بگیره، یا برای پسر دخترخالم قلدر بازی درمیاورد و باهاش دعوا میکرد و میخواست توپش رو بگیره و بهش نده و...
هنوزم موندم این تغییر رفتار یهویی از کجا پیداش شد! وقتی برای عید فطر رفتیم رشت،با اینکه شیطنت های خاص خودش رو داشت اما جوری نبود که خیلی هم اذیت شیم، اما درست ده روز بعد که رفتیم سمنان بچه از این رو به اون رو شده بود! تو این فاصله فقط برده بودمش مهد کودک! همین! از اونجاییکه مهدها تعطیله و بچه ها رو از همه سنین تو یه جا نگه میدارند یه لحظه حدس زدم شاید بچه های بزرگتر لجبازی میکنند و جیغ میزنند و اون یاد گرفته،اما بعداً حتی در این مورد هم شک کردم و حدسم به رفتار من و سامان و دعواها و کشمکشهامون رفت و اینکه چندباری صدامون (بخصوص صدای من) بالا رفته...گفتم شاید یهویی تاثیرش رو روی نیلا گذاشته، چون بچه های خانواده ما چه من و چه خانواده سامان اصلاً جیغ نمیکشیدند...
وقتی به این نتیجه رسیدیم من و سامان تصمیم گرفتیم اگر از رفتار خود ما باشه حسابی روی خودمون کار کنیم و پیش نیلا دعوا نکنیم و داد نزنیم و کمتر جرو بحث کنیم و اگرم بچه جیغ کشید و لجبازی کرد بی تفاوت باشیم که اگر از طرف ماست شاید این موضوع اصلاح بشه،اما اگر به خاطر مهد باشه که دیگه واقعاً کاریش نمیشه کرد...
اگر واقعاً عوض شدن یکباره اخلاق نیلا نتیجه تاثیر رفتار من و سامان روی نیلا باشه هر دومون حسابی عذاب وجدان داریم و این چند روز خیلی مراعات کردیم،بخصوص سامان...اما خب یوقتها خود من کم آوردم! چندروز پیش انقدر تو خیابون بدقلقی کرد و جیغ کشید که برای اولین بار سرش تو خیابون داد زدم و گفتم "کوفت! زهرمار"! بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم اما نیلا هم خیلی اذیتم کرده بود و منم برای این شرایط آمادگی نداشتم! هنوزم ندارم چون نیلا واقعاً بچه بدی نبوده و مجموعاً خوش اخلاق بوده و تا قبل دندون درآوردن اصلاً صدای گریه این بچه رو کسی نشنیده بود! اینکه یهویی در عرض این چندروز اینطوری لجباز بشه و بخواد با قلدری و لجبازی به خواستش برسه و بدتر از همه جیغ بزنه اصلاً برای من قابل درک نیست و نمیدونم چطوری بین اینهمه مشکلات و حال خراب با این موضوع کنار بیام. من واقعاً با هر اخلاق بچه میتونم راه بیام به جز همون جیغ زدن که همیشه ازش بیزار بودم و اگر هر بچه دیگه ای هم اینکار رو میکرد بدجور عصبی میشدم! حالا دقیقاً نیلای خوش اخلاق من اینطوری شده!
وقتی هم این رفتار غلط رو نشون میده و من عصبی میشم و دعواش میکنم و یکم ازش فاصله میگیرم انقدر میاد طرفم و ناز و بوسم میکنه و بهم میچسبه و الکی میخنده که مثلاً باهاش خوب بشم،منم طاقت نمیارم و بغلش میکنم اما خب واقعاً این معضل جدیدی گ هست و نمیدونم باید چیکار کنم. سامان میگه بریم پیش روانشناس کودک! من میگم نه بابا این رفتارها تو خیلی بچه ها هست و با بزرگ شدن بهتر میشه، اما اینکه یکباره از بعد رفتن به سمنان در نیلا تا این شدت نمود پیدا کنه برای خودم هم عجیبه و یه ترسی هم تو دلم هست که نکنه این قضیه لجبازی جزئی از شخصیتش بشه و بزرگ هم بشه همینطوری بمونه...
ممنون میشم اگر کسی اطلاعاتی در این مورد داره راهنماییم کنه! واقعاً این موضوع خیلی اذیتم میکنه و همش هم خودم و رفتارمون رو مقصر میدونم و نمیدونم باید چطوری با این موضوع کنار بیام و اینطوری عصبی و کلافه و بخصوص خجالتزده در حضور دیگران نشم...
این پست رو تا قبل "سه شنبه نوشت" روز شنبه ده خرداد نوشتم اما طبق معمول با تاخیر و امروز سه شنبه 13 خرداد منتشرش میکنم:
حال و حوصله نوشتن از حال این روزهام رو ندارم...
قسمت شد رفتیم رشت برای عید فطر، خیلی یهویی آخرین پنجشنبه قبل عید فطر تصمیم گرفتیم که بریم و صبح روز جمعه 2 خرداد راه افتادیم، دوشنبه پنجم خرداد هم برگشتیم، نمیگم بد بود اما هوا موقع رفتن انقدر گرم بود که نیلا طفلی حالش خیلی بد شد و با کولر خراب ماشین ما گرمازده شده بود و من که از حالش که یکساعت آخر همینطوری بیجون به من چسبیده بود خیلی ترسیده بودم...
سه روزی که اونجا بودیم، به جز روز آخر هوا انقدر گرم بود که نمیشد رفت بیرون، روز آخر هوا خنک و خوب شد اما چه فایده که فرداش صبح زود یعنی صبح دوشنبه که روز دوم تعطیلات عید فطر بود برای اینکه به ترافیک احتمالی نخوریم برگشتیم که البته خدا رو شکر اصلاً هم ترافیک نبود....ضمن اینکه نیلا یه روزهایی تو ماشین حسابی بدقلقی میکرد و نمیشد خیلی از مسیر لذت برد. خلاصه که رفتیم و برگشتیم و حال و هوای من نه تنها عوض نشد که بدتر هم شد...
شاید یکی از دلایلش این باشه که ادارات از حالت شیفتی خارج شدند و باید هر روزه سر کار باشیم اما مهدکودکها همچنان تعطیلند! اونایی هم که بازند بصورت کاملاً زیرزمینی و غیرقانونیه و رسماً مسئولیتی در قبال خدای نکرده اتفاقات ناگهانی ندارند. مهد کودک نیلا از ده خرداد کم و بیش بصورت غیرقانونی بازه اما چه فایده! نظافتچی رو گذاشتند به عنوان مربی! درسته خیلی دختر خونگرم و خوب و حتی باکلاسیه، اما در هر صورت چطور میتونم با خیال راحت بچم رو بسپرم بهش؟ از طرفی اگه اونجا نذارم چیکار کنم؟ کی رو دارم؟
مادرم که خودش مریضه، حال بابام هم که دیگه گفتن نداره.... این وسط شوهرخواهرم هم هر از گاهی موش میدوئونه و حتی یه جوری رفتار کرده که خواهر خودم میترسه بگه بچت رو بیار پیش من! شوهرخواهرم به نظر میرسه حتی از اینکه من بچم رو خونه مادرخودم هم میبرم ناراضیه و زورش میاد! به گوشم رسیده که میگه اینا (یعنی من و سامان) خودشونو تو قضیه بابام کنار کشیدند و زندگی خودشون رو دارند! خدا میدونه اینطوری نیست و اگر مریم خواهرم کارهای بابا رو انجام میده و از زندگیش میگذره و همش خونه مامانم ایناست، اول از همه با میل خودش هست و خیالش اینطوری راحت تره! حتی اگر ما هم باشیم باز دلش طاقت نمیاره و خودش باید بیاد مثل مادری که فکر میکنه خودش از همه بهتر به بچش میتونه برسه. ضمن اینکه من با بچه ای که هنوز شیرمیخوره و پوشک میشه و گاهی شبها بد میخوابه و من باید کنارش باشم و اینکه باید سر کار هم برم و همسرم هم اگه دو روز پشت سر هم مرخصی بگیره ولو مرخصی ساعتی ممکنه برای کارش مشکل درست بشه، چطور میتونیم به اندازه اونا سهم داشته باشیم؟ همسر خواهرم پیش یه فامیل نسبتاً نزدیک کار میکنه، یعنی رئیسش فامیلش میشه خدایی خیلی راحتتر میتونه مرخصی بگیره یا سر کار نره، مریم هم درسته که خیلی بابت بابام گرفتاره و دو تا بچه هم داره اما هر چی باشه شاغل نیست (البته مریم طفلی خودش هیچوقت هیچ اعتراضی نداشته و همه این کارها رو وظیفه خودش میدونه. خدا خیرش بده).
از طرفی خدا میدونه هر بار در حد وسعمون کوتاهی نمیکنیم! مگه میشه آدم در حق پدرش،پاره تنش کاری ازش بربیاد و کوتاهی کنه؟ خود بابام هر بار به ما میگه از شما انتظار ندارم اما با اینحال اگه کاری از دست ما ساخته بوده دریغ نکردیم! به فرض هم که خدای نکرده کمکاری کرده باشیم که خداشاهده اینطوری نبوده (درمورد کارهایی که ازمون برمیومده)، چه ربطی به شوهرخواهرم داره وقتی مادرم و حتی خود خواهرم حرفی نمیزنند و حتی میگن به خاطر بچه کوچیک و... کسی از شما انتظاری نداره؟
حال بدیه! احساس بی کسی میکنم، نمیدونم باید دخترم رو با وضعیت جدید کاری کجا بذارم! اونایی که قانون میذارن مهدکودکها باید تعطیل باشه، فکر نمیکنند مادران کارمند چه خاکی باید تو سرشون بریزن؟ من این مدت که شیفتی بودیم با وجود پدر مریض و مادر ناخوش احوالم، باز بچم رو میبردم خونه مامان علیرغم همه خطراتی که برای نیلا و حتی پدرم وجود داشت،اما اگه مثل خیلی از خانمهای دیگه،مادر و پدرم تهران زندگی نمیکردند اونوقت در همین حد هم نمیتونستم کاری کنم. اونوقت باید چیکار میکردم؟ الان که باید هر روزه سر کار باشیم واقعاً نمیشه نیلا رو ببرم هر روز خونه مامانم، خیلی هم بهم نزدیک نیستند و برای خودم هم سخته، مادرم هم توانشو نداره با وضعیت جسمی و روحیش،هم به بابا برسه هم به بچه من هم به خودش! البته خیلی روزهایی که نیلا رو میبردم خونه مامان، بابام به خاطر شیمی درمانی بیمارستان بستری بود یا برای اینکه حال و هواش عوض شه،میرفت شهرستان و خونه نبود اما خب وقتی هم که بیمارستان بود و مریم پیشش بود، مادرم باید به بچه های مریم هم که اونجا بودند رسیدگی میکرد و به فکر ناهارشون بود، (البته نیلا با وجود اونا خیلی خوشحال بود و سرگرم). الان هم که مامانم گوارشش به هم ریخته و حال و روز خوبی نداره و واقعاً اصلاً نمیخوام اذیتش کنم...
امروز هم بردم خونه مامانم (یادآوری میکنم پست رو شنبه ده خرداد نوشتم و تازه امروز سه شنبه منتشر کردم)، اما دیگه از فردا یکشنبه نمیتونم، احتمالاً مجبور شم ببرمش مهدکودک با وجود شرایط بد...کاری ازم ساخته نیست. حتی به فکر افتادم مرخصی بدون حقوق بگیرم اما چطور میشه با وجود اینهمه قسط و خرج و مخارج، وقتی سامان نزدیک سه ماهه هیچ حقوقی نگرفته، مرخصی بدون حقوق بگیرم؟
بگذریم... انقدر فشارها از هر طرف روی من زیاده که افسردگیم برگشته...باید برم دکتر اما کسی نیست نیلا رو بذارم پیشش.
احساس پوچی و بی انگیزگی بند بند وجودم رو گرفته،به ندرت چیزی خوشحالم میکنه، وقتی میام سر کار،از دیدن خیابونها و مردم دلم میگیره. حال و حوصله آشپزی و حتی بچه داری ندارم،بدنم بیجونه و دلم میخواد فقط دراز بکشم یا بخوابم! اگر فرصتی گیرم بیاد میرم تو اینستاگرام تا به هیچی فکر نکنم!
خلاصه که شرایطم تعریفی نداره. از طرفی حتی حوصله نوشتنش رو هم ندارم وقتی فایده ای نداره...امیدوارم زودتر این روزها بگذره و دلیلی برای خوشحالی و شادی تو زندگیم پیدا بشه.مهمتر از همه حال بابام بهتر بشه. همین یکی خودش دنیایی تاثیر داره...
راستی چهارشنبه هفت خرداد ماه هم واکسن یکسال و نیمگی نیلام رو زدم. با اینکه بچم برای واکسن دوماهگی و چهارماهگی و شش ماهگی و یکسالگی اصلاً اذیت نشد اما برای واکسن هجده ماهگی اذیت شد! شنیده بودم واکسن سختیه اما امیدوار بودم اینبار هم اذیت نشه که بدجور تب کرد.. البته موقعیکه واکسنش رو زدیم خیلی هم گریه نکرد و حتی پیاده با پای خودش برگشت خونه، اما یکساعت دو ساعت بعد کم کم بیحال شد و نمیتوسنت روی پاش بایسته. از قبل واکسن بهش مسکن داده بودم و مرتب هر چهار ساعت تکرار میکردم و طفلکم همش خواب بود، موقعی هم که بلند میشد چون نمیتونست راه بره گریه میکرد.... شب اول بعد واکسن ساعت 5 صبح یهویی از خواب پریدم و دیدم داره تو تب میسوزه و ناله میکنه، با اینکه قبل خوابیدنش بهش مسکن داده بودم. سریع سامان رو بیدار کردم و پاشویش کردیم و بهش به جای استامینوفن ، بروفن دادم که قویتره و خدا روشکر بعد نیمساعت تبش پایین اومد، دوباره خوابید و حدود ساعت یازده صبح جمعه که بیدار شد، خدا رو شکر حالش بهتر بود اما به خاطر تب خفیف،همچنان تا 48 ساعت بعد بهش مسکن میدادم. مجموعاً 24 ساعت اذیت شد طفلکم اما کم و بیش تا دو روز عوارضش بود،ضمن اینکه اصلاً اجازه نمیداد کمپرس سرد براش بذارم و فقط بزور چندباری تو خواب براش اینکار رو کردم،فعلاً که خدا رو شکر زیاد جاش نمونده،
اینم از اخبار این چندوقت که نبودم.
سه شنبه نوشت: همونطور که چندبار بالا اشاره کردم این پست رو شنبه ده خرداد ماه نوشتم اما چون ناقص بود و ایرادات ویرایشی داشت، منتشرش نکردم تا امروز سه شنبه سیزدهم خرداد که بالاخره گذاشتمش تو وبلاگ. همیشه عادت دارم تا پست رو دوبار نخوندم و رفع اشکال تایپی نکردم منتشرش نکنم همین باعث میشه گاهی تا سه چهار روز بعد نوشتن که دوباره فرصت بازخوانی پیش میاد،پستم رو منتشر نکنم که زیاد جالب نیست و گاهی از حس و حال زمان نوشتن پست دور میشم یا اتفاقات جدید بعدش میفته که مجبورم موقع انتشار پست اضافه کنم.
به هر حال خبر جدید اینکه یکشنبه یازده خرداد برای اولین بار بعد سه ماه و نیم بردمش مهد کودک! خیلی ناراحت و نگران بودم اولش، کلاً 5 تا بچه بودند، موقعیکه دادمش دست مربی و رفتم، نیلا شروع به گریه کرد و منم تو راه اشک ریختم، اما مدیر مهربون مهد کودک طی روز برای اینکه خیالم راحت بشه، چندتا عکس از نیلا برام فرستاد و وقتی هم که رفتم دنبالش دیدم بچم حالش خوبه و حتی دوست نداره با من بیاد! وروجک جوری رفتار میکرد انگار نه انگار اینهمه مدت مهد نبوده! خلاصه که یه مقدار خیالم راحتتر شد. البته رفت و آمد بخصوص برگشتنی به خونه تو این گرما یه مقدار سخته بخصوص که هم باید تاکسی بگیرم هم یه مقداری پیاده روی اجباری داره،اما همینکه در همین حد هم جایی هست نیلا رو بذارم خدا رو شکر...
فردا و پسفردا هم که تعطیله. وقتی نشه مسافرت رفت و همش تو خونه بود، چندان حسنی نداره، اما این هفته بعد سه ماه شیفتی رفتن سر کار، هر روز سر کار بودم و حسابی خسته شدم. خوشحالم که فردا نمیخواد برم سر کار تا شنبه. چی میشد همیشه دو روز در هفته بیشتر نرفت سر کار و همون حقوق رو گرفت؟
روزهای خیلی خوبی رو از نظر روحی نمیگذرونم! اوضاع رابطم با سامان تعریفی نداره...گاهی واقعاً حوصلش رو ندارم! از دستش حرص میخورم و عصبانی میشم، دلم میخواد نبینمش. دیگه سامان هم طوری نیست که مثل قبل ترها، مدام موقعی که ناراحتم یا غصه دارم بخواد نازکشی کنه... نمیگم اصلاً اینکار رو نمیکنه اما نسبت به قبل کمتر شده و این یه جورایی برای من زنگ خطر به حساب میاد. از طرفی مطمئنم که این موضوع کاملاً تقصیر خودمه! هر بار خواست منت کشی کنه و خودشو کشت که عذرخواهیش رو بپذیرم و دوباره با هم آشتی کنیم (که تازه همیشه خودم هم مقصر بودم، حداقل در نود درصد مواقع)هر دفعه هزار جور براش ناز کردم و گفتم دور و بر من نیا و الان حوصله ندارم و انقدر زود بعد دعوامون نیا سراغ من و یه مدت بذار به حال خودم باشم و... حالا الان که دقیقاً داره به خواسته من عمل میکنه، اینطوری ناراحتم و حس میکنم رابطمون سرد شده یا شاید مثل قبلن ها براش مهم نیستم. به هر حال مقصر اول و آخر این رفتارهای اخیرش خودم هستم اما بدبختانه با وجود دیدن علائم هشدار دهنده، باز نمیتونم خودم رو تغییر بدم.
نمیدونم کسی از شما سریال "سرباز" شبکه سه رو بعد اذان میبینه؟ بازیگر یلدا یا همون الیکا عبدالرزاقی، که همسر یحیی تو اون سریال هست، تقریباً نود درصد رفتارها و حرکتهاش تو زندگی با یحیی، مثل رفتار من تو زندگی با سامان هست،سامان هم تا حد خیلی زیادی شبیه یحیی هست. یعنی من و سامان هر دو از دیدن رفتارهای یلدا و غرور و تکبرش و نازکشی های مداوم یحیی کلی حرص میخوردیم (من از همون اول فیلم فهمیدم چقدر رفتارهای این دختره شبیه رفتارهای منه حتی همیکنه یلدا همش درگیر خرید خونه ست و میگه یحیی بیخیاله و... ولی سامان دقت نکرده بود به این تشابه رفتار و منم هیچ اشاره ای نمیکردم)، تا اینکه الان فیلم به جایی رسیده که نشون میده دیگه یحیی به خودش اومده و اصلا ناز یلدا رو نمیکشه و وقتی مدام ناز میکنه و باهاش قهر میکنه و از موضع بالا به پایین باهاش صحبت میکنه، منت کشی نمیکنه و یلدا همش تلاش میکنه به خودش القا کنه که یحیی هنوز دوستش داره اما ته دلش همش با خودش میگه نکنه دیگه براش مهم نیستم، نکنه باهام سرد شده و دیگه دوستم نداره، چرا انقدر کم محلی میکنه؟
خلاصه که یهویی دو سه روز پیش وقتی موقع افطار داشتیم با سامان این فیلم رو میدیدیم (البته خیلی هم از فیلمه خوشمون نمیادا، همینطوری موقع افطار واسه خودش پخش میشه) سامان برگشت گفت دقت کردی یلدا رفتاراش شبیه توئه؟ خیلی از حرفش متعجب شدم. واقعاً دوست نداشتم سامان متوجه این موضوع بشه و بهش اشاره ای بکنه،بخصوص که کلاً وارد این قبیل جزئیات نمیشه و به این جور موارد دقت نمیکنه که بخواد تحلیل هم بکنه و تازه از این سریال اصلاً خوشش هم نمیاد، اما وقتی این حرف رو زد،فهمیدم همونطور که من از اول فیلم خیلی واضح متوجه این تشابه شدم، اونم بالاخره متوجه شد! بعد الان ترسم از اینه که نکنه وقتی سامان دیده بالاخره بعد اینکه یحیی بعد کلی نازکشی کردن و عشق و علاقه به یلدا، آخرش تحملش تموم میشه و بهش کم محلی میکنه و منت کشی نمیکنه، سامان هم تصمیم بگیره (یا شایدم گرفته) که از همین رفتارهای یحیی الگو بگیره و دیگه مثل قبل، نخواسته باشه موقع دعوا و ناراحتی، همش بیاد سمتم و نازکشی و آشتی کنه....
چه میدونم...در هر صورت اگر هم واقعا سامان همچین تصمیمی گرفته باشه به این خیال که من سعی کنم این رفتارهام رو تغییر بدم،سخت در اشتباهه، چون حتی اگر من بخوام هم تغییر کنم (که خدا میدونه هزاران بار تلاشم رو کردم و آخرشم نتونستم، یه جورایی تبدیل شده به یه جور وسواس فکری و فکر کنم نیاز به روان درمانی داره حتی!) قطعاً در این شرایط که سامان حساس شده و داره تلاش میکنه این اتفاق در من بیفته (هنوز مطمئن نیستم که این تصمیمو گرفته، اما لعنت به این سریال که اونو هوشیار کرده!) الان نمیذارم این تغییر در من صورت بگیره که فکر کنه کارش نتیجه داده! یه جورایی پای غدی و غرور درمیونه. از طرفی امیدوارم تو این سریال به درد نخور هم آخرش یحیی تبدیل بشه به همون آدم قبلی که عاشق یلدا بود و از یه ذره ناراحتی یلدا دق میکرد و شب و روز نداشت و همش در حال تماس گرفتن باهاش و نازکشی بود!
حالا الان امیدوارم آدم بده این ماجرا به نظر نیام، خدا شاهده که من در برابر همه آدمهای دیگه به شدت مهربون، منعطف و در صلح و سازش هستم و دلم نمیخواد هیچکس رو از خودم ناراحت کنم یا با کسی قهرباشم،اما نمیدونم چرا درمورد سامان این رفتار من خودش رو بروز نمیده و خیلی وقتها هیولای درونم خودش رو نشون میده! البته جوابش رو میدونم، خودش از اول منو بد عادت کرد و باعث شد اینطوری رفتار کنم و الان برام سخته عقب نشینی کنم و رفتار دیگه ای نشون بدم،یه جورایی غرورم اجازه نمیده، خیلی هم تلاش کردم اما نتونستم و نشده و الان هم همونطور که گفتم با توجه به رفتارهای اخیر سامان و احتمال اینکه عمداً این روش رو در پیش گرفته باشه،به هیچ عنوان فعلاً قصد تغییر ندارم تا بعد! تو این مدت هم ترجیح میدم با هم سرد و کم حرف باشیم! بیخیال!
البته سامان هم همیشه آدم خوبه ماجرا نیست و با اینکه مرد مهربون و زحمتکشیه،اما به خاطر اینکه خیلی وقتها زود عصبانی میشه (و منم که از اون بدتر) معمولاً کشمکش و کش و قوس بینمون زیاد به وجود میاد! بخصوص بعد تولد نیلا و بخصوص این چند ماه اخیر که نیلا بزرگ شده و شیطونیهاش هم بیشتر....
برنامه سفر هم که کلاً کنسل شده،سامان درخواست مرخصی داد و گفتند فعلاً نمیشه! البته وقتی میگم سفر منظورم همون رشت هست و خونه مادرشوهرم و پدرشوهرم بدون گشت و گذار چون کاملاً متوجهم که الان وقت مناسبی نیست و خطرناکه، اما تو دلم گفتم همون افتادن تو جاده و رفتن به خونه مامان بابای سامان خودش تو روحیم تاثیر خوبی میذاره که اونم فعلاً جور نشد...
انگار که فعلا باید با این شرایط ساخت...