اینهمه اینجا از غصه هام مینویسم بذار یکی دو تا چیز بامزه هم درمورد نیلا تعریف کنم.
از وقتی در کنار شیر خشک، شیر پاستوریزه به نیلا میدم یعنی مثلا از چهار پنج ماه قبل، نیلا خانوم یبوستهای بدی میگیره، خیلی دنبال علت یبوستش بودم تا آخرش با آزمون و خطا فهمیدم از شیر پاستوریزه هست، یه مدت کوتاه قطع کردم و الان دوباره شیر پاستوریزه بدون لاکتوز بهش میدم، یکمی از شیر پاستوریزه معمولی بهتره و حداقل به زحمت هم که شده میتونه پی پی کنه، قبل اون که شیر بدون لاکتوز بهش بدم، اصلا بدون شیاف نمیتوست پی پی کنه، ولی خب با اینحال هم بازم خیلی وقتها اذیت میشه، منم دیگه مجبورم شیر پاستوریزه رو بهش بدم، نمیشه که قطع کنم، باید تا کمتر از یکماه دیگه که دو سالش پر میشه کلاً از شیر خشک بگیرمش و شیر پاستوریزه جاشو بگیره.
القصه اینکه از اونجایی که پی پی کردن براش نسبتا سخت شده، هرموقع پی پی میکنه از مدل رفتار و حرکات و بخصوص صداش متوجه میشم، حتی اگه هنوز شروع به زورزدن هم نکرده باشه و حتی اگه من تو اتاق دیگه ای باشم بازم میفهمم. موقعی هم که زور میزنه، اگر نزدیکش باشم، عادت داره باهام دعوا کنه یا حتی منو بزنه! انگار تقصیر منه! فکر کنید! بعد اون وسط من با خودم میگم "من چیکاره بیدم الان؟" یه وقتها هم موقع زورزدن میگه "ای بابا ای بابا" یعنی چرا نمیاد؟
بامزه تر از همه این بود که قبلترها موقع پی پی کردن و زورزدن با صدای بلند میگفت "خداااا خدااا" درست مدل خدا گفتن من وقتی حرص میخورم، یعنی من میمردم از خنده! از طرفی غصه میخوردم چرا انقدر اذیت میشه (حتی گاهی وقتی میدیدم اونطوری قرمز شده و عرق کرده و موقع کارش از درد گریش میگیره، منم گریم میگرفت و آخرش به ناچار براش شیاف میذاشتم که برای بچه ها هم زیاد خوب نیست) از طرفی این حرکتها و صداها و خدا خدا کردنش منو به خنده مینداخت.
حالا از وقتی یبوستش کمی بهتر شده،دیگه ای بابا و خدااا رو دو سه ماهی هست نمیگه، اما اگه نزدیکش باشم همچنان احتمال دعوا کردنش با من یا حتی زدن من هست! اینم یه خاطره که دوست داشتم اینجا بنویسم فرداروز که برای خودش خانومی شد و خواست برای من شاخ بازی دربیاره، بهش یادآوری کنم چطوری پی پی میکرده و از کجا به کجا رسیده! (ربطی نداشت خدایی!
)
کلاً ماشالله دختر خیلی شیطون و شلوغیه و حتی گاهی دقت میکنم ببینم اینهمه شلوغی و شیطنتش طبیعیه؟ نکنه خدای نکرده مشکلی باشه.
وقتی صداش میکنم چنان واضح جواب میده "ّ بله" که براش میمیرم! تازه گاهی وقتها هم بهم میگه "بله بله خاله". انقدر بامزه میگه کلی قربونش میرم. گاهی وقتها به جای مامان به من میگه خاله، احتمالاً به خاطر پرستارش هست که صداش میکنه خاله. شبها خیلی دیر میخوابه و انقدر سرو صدا میکنه که همش میترسیم همسایه ها بیان تذکر بدن، چند روز پیش همسایه طبقه پایینیمون خیلی مودبانه و محترمانه به مدیر ساختمون گفته به ما بگه شبها صدای بسته شدن و کوبیده شدن در خونه باعث میشه از حواب بپرند و به مدیر گفته فکر کنم درشون خرابه و... البته که در خراب هم هست و باید مغزیش کلاً عوض بشه و سامان هی پشت گوش مینداخت، اما اگرم خراب شده از دست نیلا هست که انقدر میره تو اتاق و درو میکوبه که در بیچاره مشکل پیدا کرده. روز و شب و نصفه شب هم که حالیش نیست.
هر چی هم میشه میگه ترسیدم ترسیدم! یا خودش برای خودش دست میزنه که یعنی هیچی نشده (به تقلید ما) یا اصلا خودش برمیگرد ه میگه هیچی نشد! یا خودش به من میگه" ترسیدی؟" خب من به شدت از رانندگی و حتی نشستن کنار کسی موقع رانندگی میترسم، با سامان که میریم بیرون موقع رانندگی همش به سامان میگم یواش، نیلا هم یاد گرفته دم به ثانیه به باباش با صدای بلند میگه یواش یواش یواش! کلش رو میخوره! بخصوص وقتی ماشین بزرگ یا اتوبوس رد میشه (درست مثل خودم که از ماشین بزرگ میترسم!) بیشتر هم میگه. خلاصه که دستی دستی دارم دخترم رو مثل خودم ترسو بار میارم در حالیکه چیزی که الان ازش میبینم اصلا اینطور نیست و اتفاقا خیلی هم شجاع و بی کلست برعکس مامانش، اما خب همش میترسم ازم الگو بگیره، بسکه تو زندگیم استرس دارم و ترسو هستم، همیشه اینطوری بودم و الان به خاطر وضعیت بابا از همیشه بدتر شدم. امیدوارم نیلا به من نره فقط چون من که دست خودم نیست و کنترلی روی رفتارم ندارم.
خدا رو شکر حواسش به همه چی هست و خیلی از کارتونها رو با تمرکز میبینه، اما خب فعالیت بدنی و شیطنت و سروصداش زیاده، یعنی مثلا مدام از پشت، سرش رو تند و تند به کوسن روی مبل میزنه، یا روی تخت بپربپر میکنه (در حدی که هر لحظه میترسیم بیفته) یا ازبلندیها بالا میره و یا مثلا تند و تند روی زمین دور خودش میچرخه و یا از هر جای بلندی آویزون میشه...
همچنان از حمام بیزاره و با بدیختی میبرمش حموم، اون روز باباش از سر کار اومده خونه و جلوی پرستارش از شدت ذوق تند و تند دور خودش چرخیده و بهش میگه "سیام آقا سامان" پرستارش انقدر خندیده بوده! یا مثلا اون روز بهش میگم اسمت چیه "میگه نیلا خانوم"!!! میخوام بچلونمش به خدا! یا مثلاً تازگیا به تقلید از پرستارش و با همون لحن پرستارش میگه "نیلا جان"! دم به دقیقه هم در حال نماز خوندنه یا قایم میشه من پیداش کنم یا داره عروسکش رو پوشک میکنه! دیروز هم که داشت شورت خودش رو پای عروسکش میکرد! یه وقتها آب میپره تو گلوش خودش میزنه پشت خودش به تقلید من!.عاشق چایی خوردنه و بهش میگه دایی! به پستونکش میگه "پیشتیکک" . عادت داره هر سه تا پستونکش رو با هم دستش بگیره و به یکی راضی نیست. از بس کشوهای کمدهاش و آشپزخونه رو ریخته بیرون و من و سامان جمع کردیم کم آوردیم! بخصوص آخر شبها کلی به خاطر این شیطنتهاش خسته میشیم و تنش به وجود میاد، بسکه تا نصفه شب میدوئه و سروصدا میکنه و باید خرابکاریهاش رو جمع و جور کنیم! سامان هم که بابت همسایه ها حساس 
انقدر درمورد لباس درآوردن و لخت شدنش باهاش قاطع برخورد کردیم که گوش شیطون کر یکم بهتر از قبل شده و کمتر پیله میکنه، اصلاً سه چهار روز پشت سر هم یه لباس تنگ که هیچ جوره نمیتونست دربیاره، تنش کردیم که خودش نتونه از تنش دربیاره و هرچی هم جیغ زد و گریه کرد محل ندادیم و کم کم فهمید باج نمیدیم و بیخیال شد! حالا الان برعکس شده و روزی هزار تا لباس از تو کشوش میاره براش عوض کنم و گاهی نمیذاره لباس قبلی رو دربیارم و روی هم روی هم لباس میپوشه! شورت روی شلوار و...یه تیپ مسخره ای میشه بیا و ببین! تازه لباسای من رو هم میاره تنش کنم یا کهنه آشپزخونه رو دور گردنش ببندم و کلی باهاش ذوق میکنه و فوری هم میره به باباش نشون بده.. عزیز دلم... هر چی از بانمکیش بگم کم گفتم. گاهی با خودم میگم خدا همه چی رو یجا از آدم نمیگیره، اگه الان سامان و نیلا تو زندگیم نبودند من چطور میتونستم با این غم عظیم بیماری بابا و مشکلات دیگه کنار بیام؟ خدا رو هزار بار شکر بابت داشتنشون.
خلاصه که خیلی برام مهمه این کارها و حرکاتش رو در کنار فیلمهایی که دم به ساعت ازش میگیریم بنویسم که یادم بمونه، یه بچه که بیشتر نمیتونم داشته باشم، حداقل تمام این لحظات شیرینش رو ثبت کنم.
قرار بود این هفته بریم رشت، بابت یه کاری و اینکه یه سر به مامان و بابای سامان بزنیم اما متاسفانه مامان سامان سرفه میکنه و نمیدونیم از چیه...خیلی دلم میخواست برم، الان دو سه ماهه هی برنامه میریزیم و نمیشه، انگار طلسم شده...الان هم سامان میگه بیا بریم من نمیدونم چیکار کنم و چه تصمیمی بگیرم. از طرفی دوشنبه شب خواهرم برای دخترش که تولدش سیزده آبان هست، کیک سفارش داده و میخواستیم خونه بابا، یه جشن ساده و با زمان کم بگیریم (خونه بابا نمیشه بیشتر از نه و نیم ده شب موند) که دل بچه هم خوش بشه، آخه اصلاً انتظار نداره تو این اوضاع و احوال بابا،براش برنامه ای داشته باشند. خواهرم خیلی دوست داشت ما هم باشیم، ما گفتیم میریم رشت و از قبل هم برنامش رو ریختیم و نمیتونیم بیایم که دیگه متوجه حال بد مامان سامان شدیم و موندیم چیکار کنیم. هم دوست داشتم برم رشت و هم دلم میخواست جشن عسل رو بودم،دلم پیش بابام هم هست هر جا برم اما حس کردم بد نیست یه آب و هوایی عوض کنیم و برنج امسالمون رو هم بخریم، البته که احتمال زیاد ما از خونه مادرشوهرم بیرون هم نمیریم و اگرم بریم در حد دوردور کردن هست و گرفتن برنج و بس اما همونم بهتر از هیچی بود که الان اصلاً نمیدونیم چیکار کنیم و چه کاری درسته.
کلی حرف راجب بابام و شرایطش دارم که ترجیح میدم اینبار ننویسم، شاید خواننده های اونقدر زیادی نداشته باشم اما دلم نمیاد همونا رو هم هربار با غصه ها و مشکلات خودم درگیر کنم، همینکه میدونم به یاد همه بیماران و بخصوص بابای من هستید، دنیا دنیا برام ارزشمنده...
اما برای مشکلات زیاد روحی و روانی که دارم حتماً حتماً باید دارو مصرف کنم، افسردگی و اضطراب و وسواسم به اوج خودش رسیده، چندجلسه ای مشاوره و روانشناسی رفتم، بد هم نبوده اما الان به این نتیجه رسیدم بدون دارو خوردن نمیتونم ترس و اضطراب و بیماری افسردگی و وسواس شدید فکری و عملی که دارم رو درمان کنم. اولین فرصت باید برم و شروع کنم درمان رو، قبل اینکه کیفیت زندگیم از این هم پایینتر بیاد. دیگه توکل به خدا و طلب دعای خیر دارم از تک تک شما عزیزانم
حال و حوصله نوشتن ندارم این روزها، اوضاع که فرقی نکرده. روزها کسالت بار، گاهی با درد و غم، گاهی با ترس و استرس و نگرانی و چند وقتی هم هست که با بی پولی و فکر و خیال دادن قرضها و قسطها میگذرن. خدا رو شکر بخش زیادی از بدهیها و وامهای معوق که نود درصدشون مال سامان بود رو همین چند روز اخیر دادیم و کمی بارمون سبکتر شد، اما هردو واقعاً عذاب کشیدیم تا اینهمه پول رو تونستیم جور کنیم، تازه الان هزینه پرستار نیلا هم اضافه شده که چون ازش خدا رو شکر خیلی راضیم، اصلاً دلم برای اون پولی که میدیم نمیسوزه، مگه آدم جز آرامش و سلامت بچش چی میخواد؟
اما خب حال روح و جسمم چندان خوب نیست، با شرایطی که داریم غیر از این باشه عجیبه. یه روز با هزار بدبختی سعی میکنم به آرامش برسم و خدایی برای چندساعت یا حتی دو سه روزی حالم بهتره،اما باز با کوچکترین تلنگری بخصوص درمورد وضعیت بابام و باقی مشکلات زندگی به هم میریزم. در کل بی انگیزه ام و مطمئنم بیماری افسردگی مزمنم عود کرده و فکر میکنم حتماً باید برای رسیدن به یه آرامش موقت هم که شده حتماً به روانپزشک مراجعه کنم و دارو بخورم. این از واجباته و البته هزینش هم کم نیست.
جدا از حال و روز خودم، حال روحی سامان هم اصلاً خوب نیست، شبها از ناراحتی و نگرانی و فکر و خیال نمیتونه راحت بخوابه، آخرین پروژه ای که انجام داد به شکست انجامید! پولش و حق الزحمش رو به راحتی خوردند و یه آبم روش...انقدر حالش بده که همش تو فکرش دنبال راهی برای انتقامه. اینهمه زحمت بکش و جون بکن و آخرش اینطوری راحت دورت بزنند، پولت رو بخورند...مدام میگه این پول حق بچه من بوده و ازش نمیگذرم! میگه باید بلایی سرشون بیارم اینطوری نمیشه و... اینا رو میگه و تن و بدنم میلرزه.
من پیشبینی این اتفاق رو میکردم، بارها و بارها بهش گفتم بدون نوشتن قرارداد سفت و محکم، سر کار نرو، حتی اگه قرار بر بیکاری باشه بازم بدون قرارداد نرو. خداوکیلی نمیتونم بگم گوش نکرد، گوش کرد هزار بار هم بهشون گفت قرارداد رو زودتر ببندند اما اونا هی امروز و فردا کردند، از اول هم ریگی به کفششون بود و میدونستند میخوان حقش رو بخورن برای همین با هزار ترفند وقتی سامان من با کلی زحمت و پیگیری کارشون رو استارت زد و کلی سختی کشید و وقت گذاشت و کارشون رو جلو برد، یه جوری خیلی راحت دکش کردند که خودشون همه پول رو بالا بکشند و یه جورایی با برنامه سامان رو بذارند کنار فقط و فق به خاطر اینکه حاضر نبوده به هر قیمتی پول دربیاره و شریک کارهای کثیف و بخور بخورشون بشه. فقط میتونم واگذارشون کنم به خدای بالاسری این آدمهای حروم خور رو، اما گاهی تو دلم نعوذ بالله به خدا هم شک میکنم که چطور میتونه ببینه و بذاره چنین اتفاقی بیفته و این انسانهای از خدا بیخبر راست راست راه برند انگار نه انگار چه کاری با یه آدم ساده خوش قلب مثل سامان کردند. خدا ریشه اینهمه ظلم رو در کشور ما بزنه. خسته شدیم به خدا.
خلاصه که همسرم انقدر اعصابش خورده و بابت بدهیها و ... استرس داره که روی اخلاقش بدجور تاثیر میذاره و چند وقته مدام داریم به هم میپریم، دفعه آخری انقدر بد بحثمون شد که دلم میخواست نبینمش بذارم برم خونه مامانم که نذاشت و...البته که خونه مامانی هم در کار نیست و بیشتر تهدید بود، با وضعیت بابام عملاً مقدور نیست اونجا برم، اصلاً نمیتونم غم و مشکلات خودم رو هم به غم و دردشون بابت مریضی بابا اضافه کنم. البته حتی اگر به خاطر وضعیت بابام هم نبود اعتراف میکنم هیچوقت چنین کاری نمیکنم و فقط در حد تهدید هست و بس، ولی خدایی اگرم واقعاً میخواستم اینجور وقتهایی که اعصابم از دستش حسابی خورده، این تهدید رو عملی کنم، هیچ جا و مکانی رو ندارم که برم حداقل یکم دلم خنک شه. دلم هم براش میسوزه، خیلی گناه داره، اما منم دیگه بیشتر از این نمیتونم مایه بذارم، ظرفیت منم تا یه حدیه، حق دارم خسته شم، کم بیارم...
این یکی دو روزه نهایت تلاشم رو کردم که با حقوق خودم و حقوق کمی که سامان از این کار لعنتی تو این سه چهارماه گیرش اومد، بخش بیشتر قسطها و قرضهای هر جفتمون رو بدم و دست کم از این بابت یکم خیال سامان و خودم رو راحت کنم، کلی هم از این بابت ازم تشکر کرد. اما خب تا آخر ماه مبلغ کمی برای ما مونده که با این هزینه های عجیب غریب پوشک و شیر خشک و مولتی ویتامین بچه و خرج خونه و ... امیدوارم بتونیم 28 روز دیگه رو سر کنیم! سامان هم که فعلاً سر کار نمیره و دنبال کار جدیده! کی جور شه خدا میدونه، فعلاً تا دو سه ماه دیگه باید با اوضاع بد اقتصادیمون سر کنیم تا ایشالا بعدش کمی وضعیتمون بهتر بشه.
بازم شکر میکنم که خودم شاغلم و درآمد دارم وگرنه واقعاً نمیتونستیم با چنین شرایطی زندگی کنیم. خدا رو شاکرم که تونستم بیشتر قرضهای سامان و قسطهای معوقه و قرض و قسطهای خودم رو همین دو سه روز اخیر با حقوق هردوتامون بدم و یکم بارمون سبکتر بشه اما در هر حال همسر من این روزها حال و روز خوشی نداره و حسابی داغون و بی روحیست و تا وقتی یه کار درست و حسابی با حقوق به موقع و مناسب پیدا نکنه، آروم و قرار نداره. اعصاب و روحیش به هم ریخته و همین میشه که مدام به هم میپریم و دعوامون میشه. البته قبول دارم که خدایی خیلی از دعواها باعث و بانیش خودم هستم و اینکه نمیتونم در برابر حرفی که به نظرم ناخوشاینده و عصبانیت موقت اون که خیلی زود هم فروکش میکنه، کمی سکوت کنم و سعه صدر نشون بدم، اگر اینکارو میکردم قطعاً کار به دعوا و سروصدا نمیکشید، چون سامان اخلاقش طوریه که سریع عصبانی میشه و در چند دقیقه عصبانیتش فروکش میکنه و خودش میاد جلو و کلی عذرخواهی و ... واقعاً خوش قلبه و زود پشیمون و آروم میشه، اما متاسفانه تو اون فاصله عصبانی شدنش، من نمیتونم سکوت کنم و گند میزنم به همه چی...تازه خوبی سامان اینه که اصلاً کینه هیچکیو به دل نمیگیره و سریع پیشقدم میشه برای آشتی و منت کشی وگرنه با حرفهایی که موقع دعوا من بهش میزنم کلاً باید بیخیال من بشه!
از طرفی هم بیشتر بحثهامون این روزها برمیگرده به نیلا خانوم که به قدری شیطون شده یه وقتها پدر و مادر پیرش نمیتونند پا به پاش برن جلو و این بازیگوشیها و شیطنتهای آخر شبش به خصوص، اغلب باعث کشمکش بین پدر و مادرش میشه، مثلا سامان دعواش میکنه و من به سامان میپرم یا برعکس یا اصلاً سامان همش حرص همسایه های بغلی و طبقه پایین رو میخوره و نگرانه که یه وقت نیان حرفی بزنند و همین باعث اعصاب خوردی خودش و هممون میشه، البته اگر هم همسایه ها حرفی بزنند حق دارند، بس که این وروجک تا ساعت یک و نیم دو شب در حال بدو بدو و بپربپر کردن و سروصدا هست و هر کار هم میکنیم نمیتونیم زودتر بخوابونیمش.
چندروز پیشبهش گفتم اسمت چیه؟ گفت نیلا خانوم! رسماً غش کردم براش! یا مثلاً صداش میکنم نیلا، اونم جواب میده "بله بله خاله" یا میگه "بله خانوم" اون لحظه انقدر بوسه بارونش میکنم و میچلونمش که به زور از زیر دست و پای من میاد بیرون!
فعلا از روشن خاموش کردن لامپها دست برداشته و گیر داده به لخت شدن! چندروزه که پیله میکنه کل لباسهاش رو دربیارم! دو سه روز هم هست که یاد گرفته خودش از سرتا پا لباساش رو درمیاره! تو این هوای سرد! آخرش هم تلاش میکنه پوشکش رو دربیاره! دیگه خدایی در این مورد نمیشه کوتاه اومد که! همین شده اسباب دعوا کردن من و سامان باهاش. هیچ جوره هم هیچکدوممون حریفش نمیشیم و کار خودش رو میکنه و سعی میکنه با جیغ و دعوا کارش رو جلو ببره! واقعاً کلافه کننده شده اینکارش، یا مثلاً هم درخواست آب میکنه که برداره بریزه رو سرو صورتش و فرش و...یا از بلندیها آویزون میشه و همین دیشب افتاد و سرش ضربه خورد و کلی گریه کرد،اما از همه بدتر این لباس درآوردنش هست که مدام میترسم سرما بخوره و مریض شه! دیگه به حدی رسیده که مادرشوهر من که حتی اجازه نمیده به بچه بگیم تو و به شدت با نیلا و حتی دو تا بچه خودش مهربونه و قربون صدقه میره، برگشته به من میگه در این مورد کوتاه نیا و حتی شده یواش بزنش که حساب کار دستش بیاد و یه ذره ازت حساب ببره!!! یعنی ببینید به چه حدی رسیده که مادرشوهر من با اونهمه مهربونی اینطوری میگه. بدجور هم به پستونکش عادت کرده و حتی حس میکنم فرم فک بالاش به خاطر پستونک خوردن تغییر کرده و تقریباًمطمئن هم شدم اما نمیدونم چطوری از پستونک بگیرمش، یکماه دیگه دوسالش پر میشه و من کم کم باید به گرفتنش از پوشک و شیر خشک و بخصوص از پستونک گرفتنش فکر کنم که خود اینا هرکدوم یه پروژه بزرگه که امیدوارم بتونم ازشون عبور کنم، فقط کاش بتونم یه کاری کنم این عادت بد لخت شدنش از سرش بیفته، واقعاً هم من و هم سامان سر این موضوع و لجبازیهای دیگش که این چندوقته بیشتر شده اذیت میشیم.
غیر این لخت شدنش، اینکه 24 ساعته گوشیمون رو میخواد یه معضل دیگه شده! باز سامان خوبه انقدرها عادتش نداده، جوری شده که من حتی یک دقیقه نمیتونم گوشی دستم بگیرم، خودش رو میرسونه و به زور ازم میگیره و اگه هم بهش ندم، با جیغ و دعوا و گریه کارشو جلو میبره! کاملاً هم به کارکردن باهاش مسلط شده! اصلاً شوکه میشم میبینم اینطوری با گوشی من کار میکنه، چندروز پیش برای همکار آقام که باهاش رودربایستی هم دارم، تو واتس آپ عکس خودش رو فرستاده بود! به خدا موندم چطوری اینکارو کرده بود! دیشب هم با عمه سونیاش تو واتس آپ تماس تصویری گرفته!!!یهویی به خودم اومدم دیدم تصویر عمه سونیاش روی تلفنمه! اصلاً دهنم از تعجب باز موند...یا مثلا تو اینساگرام به دوستم دایرکت داده بود! خودش به راحتی میره عکس گوشی تلفن رو که سبزرنگه روی گوشی من بین اونهمه نرم افزار پیدا میکنه و زنگ میزنه اینور اونور! بعدش که اون افراد به من زنگ میزنند میفهمم نیلا گرفته! کلی خجالت میکشم، اصلاً موندم چطوری هنوز دوساله نشده اینطوری کار با گوشی رو یاد گرفته، هر چی هست اولش خیلی بامزه بود اما الان حسابی اذیت میشم و حرص میخورم که نمیذاره دو دقیقه از گوشیم استفاده کنم و همش میخواد به زور و با قلدری ازم بگیره.وقتی هم دعواش میکنم اثری نداره و اصلاً نمیترسه، وقتی ببینه جدی جدی دعواش میکنم، یکم گریه میکنه و بعدش دستشو باز میکنه بغلش کنم و کلی دلبری میکنه که حواسم از کاری که میکنه پرت شه و منم دلم نمیاد تحویلش نگیرم! بدترین کاری که این مدت انجام داده اینه که برداشته تو واتس آپ،فیلمی از خودش که فقط و فقط پوشک پاش بوده گذاشته استاتوس! فکر کنید!!! من از پیامهایی که مردم به من میدادند و ازش تعریف میکردند فهمیدم خبریه و وقتی من و سامان فهمیدیم چکار کرده،از شدت عصبانیت و ناراحتی نمیدونستیم چیکار کنیم! سامان هم که غیرتی کلی با من و نیلا و دعوا کرد! حالا انگار تقصیر منه! میگه همش گوشیت ولوئه و هرچقدر هم گریه کرد نباید بهش بدی و... دیگه مجبور شدم به چندنفری که مطمئن بودم فیلم رو دیدند بگم که کار نیلا بوده و من اگر بخوام هم استاتوس بذارم، هیچوقت فیلم لختش رو که نمیذارم!
یا مثلاً برای عوض کردنش کلی بدبختی میکشم، حتماً باید با سامان دوتایی عوض کنیم، چون فرار میکنه و اصلاً نمیذاره بخوابونمش روی تشک تعویض و لجبازی میکنه و آخرش هم با گریه و جیغ و داد عوضش میکنم. اینم یه مشکل دیگه این روزها...
اما خب در کنار همه اینا، هر چی از شیرین کاریهاش و بلبل زبونیاش،شعر خودندنا و آواز خوندنا و رقصیدناش بگم کم گفتم. تنها دلیل دلخوشی این روزهای ماست این دختر. همون اندازه که از دستش شاکی میشیم، همون قدر هم هردومون قربون صدقش میریم و میبوسیمش و روی سرمون میذاریمش. وقتی به قول خودش با تلفن الو میکنه، پای تلفن میگه " سلام خابی، سلامتی ایشالا!!!" دقیقا مدل احوالپرسی خودم! کلی قند تو دلمون آب میشه. تازگیها هم افتاده رو دور "این چیه" گفتن و روزی هزار بار به اشیای خونه اشاره میکنه و میگه این چیه،این چیه!!! وقتایی که شیطنت میکنه و جاییش درد میگیره، به تقلید از خود ما که وقتی میفته یا جاییش آسیب میبینه براش دست میزنیم که گریه نکنه، فوری دست میزنه خودش که عینی چیزی نشده! رسماً میمیرم براش! یا مثلاً به تقلید از من که همش بابت کارهای خطرناک نیلا به سامان میگفتم "وای ترسیدم"، همش میگه "ترسیدم ترسیدم"! دو دقیقه چشمام رو میبندم میاد میگه "خوابیدی؟" پاشو! پاشو! حتی اجازه نمیده باباش دو دقیقه منو بغل کنه،به شدت حسودی میکنه و با جیغ و عصبانیت منو از بغل باباش میکشه بیرون و خودش میاد بغلم! (البته دوست ندارم اینطوری باشه ها اما میگم بچست و طبیعیه). خیلی هم روی اسباب بازیهاش حساسه و دوست نداره اونا رو به کسی بده، امیدوارم این اخلاقش هم با بزرگتر شدنش بهتر بشه. همه آهنگها رو هم با ملودی خودشون میخونه و تازگیها با دقت تمام کارتنهای تی وی رو دنبال میکنه. خلاصه که حسابی دلبر شده و من و سامان داستان داریم با شیطنتهاش. اگر حضور بچم تو زندگیم نبود و سرم بهش گرم نمیشد، خدا میدونه با این وضعیت بابا چطور میتونستم آروم و قرار داشته باشم. باز با وجود نیلا سرم گرم میشه و گاهی یادم میره اوضاعی که خانوادم درگیرشند. خدارو هزار بار بابت داشتنش تو زندگیم شاکرم.
با وجود همه سختیها و مشغله های این مدت، خدا شاهده حاضرم همه مشکلات مالی و سخیتهای کار بیرون و داخل خونه و رسیدگی به همسر و بچه رو به جون بخرم اما حال بابام فقط یکم بهتر بشه، یکم غذا بخوره و دیگه حرفهای نامربوط نزنه، دو سه روز پیش به من میگفت "88 میلیون تومنم رو خوردند" و کلی غصه میخورد، هر چی بهش میگفتم بابا جان نظرت میاد قبول نمیکرد و حتی ناراحت میشد! آخرش مجبور شدم بگم میرم پیش پلیس و پیگیری میکنم برات تا کمی آروم بشه. یا میگفت "از کار پیمانکاری کلی پول درآوردم که میخوام بدم بابت جهیزیه دخترام"... چقدر دیدن پدری که پر بود از غرور و اقتدار و سلامتی، تو این وضعیت سخته، خدایا میشه خواهش کنم بهش رحمی بکنی؟ به همه ما نظری بکنی؟
خدا خودش میدونه که الان بعد 37 سال سن به این نتیجه رسیدم جز دل خوش و آرامش و سلامتی خودت و عزیزانت، هیچ چیز دیگه ای تو این دنیا مهم نیست و ارزش غصه خوردن نداره. الان هم حاضرم همه چیمو بدم فقط حال بابام کمی بهتر بشه و دل مامان و خانوادم خوش...آرزویی که یه حس زجرآوری ته دلم میگه بهش نمیرسم. و این بدترین بدترین و تلخ ترین حس دنیا برای یه دختره....
اللهم الشف کل مریض...
پی نوشت: طبق معمول پستم رو شنبه 3 آبان ماه نوشتم و امروز دوشنبه منتشرش کردم. امروز یا فردا میرم که به بابام سر بزنم، میشه دعا کنید کمی فقط کمی حال و روزش بهتر باشه؟
********** روزگارم با دلهره و گاهی دلخوشیهای کوچیک و امیدهای ولو اندک میگذره... از ذره ذره وجودم مایه میذارم بلکه کمی حالم رو بهتر کنم، برای همین دوست ندارم تو این پست هم مثل پستهای قبلی، دوباره و دوباره از درد مشترک این روزهای خودم و خانوادم بنویسم. از یه جایی فهمیدم هیچ آدمی نمیتونه برای مدت طولانی تو حال بد بمونه، حتی اگر براش موجه ترین دلیل دنیا رو داشته باشه، باید به هر دری بزنه بلکه یکمی حالش رو بهتر کنه، برای اینکه دنیا به خاطر تو هیچوقت متوقف نمیشه و آدمهای اطرافت هم حتی اگر بهترین هم باشند، دیر یا زود از هم صحبتی و همجواری با یه آدم همیشه غمگین و گله مند خسته میشند. برای همین سعی کردم راههایی رو یاد بگیرم که بتونم در سختترین لحظات خودم رو کمی آروم کنم، که راستش در حال حاضر فقط و فقط اینستاگرامه و هر از گاهی موسیقی و اینکه تو ماشین تو خیابونها چرخی بزنیم، راه دیگه ای فعلاً به ذهنم نمیرسه، چون من وقتی ناراحت و افسرده ام، عملاً نه میتونم کار خونه و آشپزی بکنم، نه پیاده روی کنم، نه کتاب بخونم نه حموم برم و نه حتی با دخترکم درست و حسابی بازی کنم و... دلم میخواد فقط برم تو اینستاگرام یا وبلاگها و سایتهای مشاوره رو بخونم یا تو وبلاگم بنویسم و یا اینکه اگر نیلا خانم و کارهای تموم نشدنی خونه اجازه بده بخوابم به امید اینکه زمان زودتر بگذره و اوضاع بهتر بشه یا من در اثر گذر زمان غمم رو کمی فراموش کنم، کارد که به استخون برسه، آرام بخش هم میخورم. البته دیدن دوستان و حرف زدن باهاشون هم خیلی سبکم میکنه، چون من آدمیم که وقتی از ته دلم غمگینم باید صحبت کنم و بیرون بریزم خودمو، اگر حرف نزنم و همزمان اشک نریزم، بعیده بتونم خود به خود آروم بشم، ولی متاسفانه به جز دوستان مجازی و یکی دو تا از همکاران اداره، در شرایط کلی، کسی رو ندارم که باهاش صحبت کنم، البته اگه از همسرم و مادرشوهرم و خانواده خودم فاکتور بگیریم، اما به هر حال جای خالی یه همصحبت و دوست (نه همکار) در دنیای واقعی همیشه تو دلم احساس میشه. خدا میدونه چقدر دوستان مجازیم رو دوست دارم و برام محترمند، اما قطعاً حضور فیزیکی آدمها خیلی وقتها موثرتر میتونه باشه، چیزی که من خیلی کم دارمش متاسفانه.
اگر بخوام از حال و روز بابام و اوضاع بد خانوادم بگم، همون حرفهای قبلی و تکراری میشه که تو پستهای این چندوقت بارها و بارها نوشتم، فکر نمیکنم نوشتن دوباره و چندباره از حال و روز این چندوقت ما بیشتر از این خوشایند باشه، نوشتنشون هم خودم رو عذاب میده و هم شما عزیزان رو ناراحت میکنه،بسکه مهربونید و با من همذات پنداری میکنید، خدا به شما و خانواده سلامتی بده و دلخوشیها و شادیهاتون رو زیادتر کنه که تو این روزهای سخت، شدید بخشی از دلخوشیهای من. وقتی با مهربونی بهم میگید با نوشته هام اشک ریختید و برای بابام و خانوادم دعا میکنید انقدر نسبت بهتون حس نزدیکی میکنم و آرامش میگیرم که همون لحظه خدا رو شکر میکنم که اینجا رو دارم و مینویسم و باعث دعای خیر دوستان خوبم در حق پدرم میشم، افسوس گاهی حسرت میخورم که چرا چنین دوستانی در دنیای واقعی ندارم.
********** اوضاع تغییری نکرده، همچنان بابا درست و حسابی غذا نمیخوره و فقط مایعات میخوره به مقدار کم و همچنان حرفهای نامربوط میزنه و تن و بدن ما رو با نگرانی میلرزونه، غیر اون خبر تازه ای نیست. 5 شنبه هم دو سه ساعنی بهش سر زدیم و مثل قبل بود، بیحال و بیجون بود و کلافه و دور از جونش حرف از رفتن میزد، اما وقتی ازش میپرسیدم بابا حالت چطوره میگفت خوبم...از خونه کتلت درست کردم و برای شام برده بودم و هرچی به بابا التماس کردم یکم بخوره نخورد که نخورد، و وقتی دیدم از شدت اصرار من و بقیه کلافه و ناراحت شده، هیچکدوم دیگه اصراری نکردیم، اما نیلا خانم دست بردار نبود و از بشقاب خیارشور برمیداشت میداد دست بابا.... بابام هم با همون حال خرابش از دیدن نیلا و کارهایی که میکرد هر از گاهی لبخند ضعیفی میزد و من ته دلم از همین لبخندش آرامش میگرفتم، واقعاً گاهی چه کارهای ساده ای برای آدم میشه دلخوشی و دلگرمی. قبل اینکه بابام بیمار بشه، همیشه با نیلا بازی میکرد و با گوشیش براش اهنگ میذاشت و انقدرها به چشمم نمیومد، الان با همین لبخند خفیفی که میزنه و اینکه اصلاً متوجه حضور نیلا و بازیگوشیهاش میشه، جون دوباره میگیرم و حالم بهتر میشه. همون صبح روز پنجشنبه به مامان گفته بود من 26 روزه از دنیا رفتم و زنده نیستم! یا میگفت شش روز دیگه میان دنبالم. چی بگم دیگه، گفتن و نوشتن این حرفها راحت نیست، اما مینویسم بلکه همچنان از دعاهای خیرتون منو بی بهره نذارید. دلم برای مامانم میسوزه که اینطوری شب و روزش با غصه و ناراحتی و نگرانی میگذره، وقتی انقدر ضعیف و بی رمق و رنگ پریده میبینمش، از ته دلم غصه میخورم، اما مگه با تصمیم و حکمت خدا میشه جنگید؟
دست تک تک شما رو میبوسم که انقدر دعاگوی پدرم هستید، خورشید عزیزم از تو هم برای بار هزارم ممنونم که اینطوری از ته دلت با من همدردی میکنی و بخصوص در شب اربعین حسینی، به یاد بابام و برای شفاگرفتنش بهم پیام دادی و برای بابا دعا خوندی. خدا ازت قبول کنه عزیزم. امیدوارم خودت و عزیزانت همیشه سلامت باشید و روزگار خودش جواب همه خوبیها و محبتهات رو بده...از باقی دوستانم هم از صمیم دل ممنونم، خدا رو شکر میکنم اینجا رو دارم و میتونم کمی از دردهامو حداقل جایی مثل همینجا فریاد بزنم.
********** بارها گفتم، تو همین پست هم اشاره کردم، در دنیای واقعی، من دوستان زیادی ندارم، البته مثلاً همکارانم میتونند گاهی برای من شبیه دوست باشند، اما حقیقت اینه که دوستی که سابقه رفاقت دیرینه باهاش داشته باشم و بدون ترس و واهمه باهاش درددل کنم و و موقغ غم و ناراحتی بتونم بهش پناه ببرم یا بهش سر بزنم، یا بتونیم قرار بذاریم و بریم بیرون، یا اون بیاد خونم و دلداریم بده، نه واقعاً ندارم و این شده یکی از بزرگترین حسرتهای زندگی من. با فامیل هم سالهاست به جز مراسم مهم مثل عروسی یا خدای نکرده عزا ارتباط خاصی نداریم و خلاصه خیلی وقتها احساس تنهایی میکنم، ارتباطم با صمیمی ترین دوستم که مال دوران دبیرستان بود، چندسال پیش به دلایل کاملاً موجه قطع شد و حقیقتاً اصلاً هم از این بابت ناراحت نیستم، داستانش مفصله اما از اینکه چنین فردی الان در زندگیم حضور نداره ناراحت نیستم، فقط گاهی میگم ایکاش شرایط دوستی ما فرق میکرد و این سوء تفاهمات ایجاد نمیشد و میتونستم با دوستی از دوران نوجوانی همچنان ارتباطم رو حفظ کنم. هرچند حتی اگر مشکلاتی هم در رابطمون پیش نمیومد، اون بعد ازدواج رفت شهرستان و عملاً ارتباط به اون معنا که من میخوام از نظر ارتباط خانوادگی و رفت و آمد و... بین ما اتفاق نمیفتاد. حتی خیلی وقتها در خودم جستجو میکنم ببینم آیا مشکلی دارم که نتوستم حداقل یه دوست خیلی صمیمی برای خودم داشته باشم؟ به جواب خاصی نمیرسم، چون خدا خودش میدونه که من واقعاً در روابط با دوستان و در جمع دوست یا همکار و فامیل، گرم و صمیمی برخورد میکنم و به وقتش خیلی هم معرفت از خودم نشون میدم و ... خیلی وقتها هم با حرف زدنم بخصوص در جمعی که باهاشون احساس راحتی کنم، بقیه رو سرگرم میکنم و به نظرم میرسه آدمها از بودن با من لذت میبرند چون در کل و برخلاف اونچه که ممکنه در فضای مجازی نشون بدم، وقتی حالم خوب باشه، به شدت اهل شوخی کردن و بازیگوشی هستم و اینو از خنده هایی که باعثشون من هستم، میفهمم. خلاصه که متاسفانه راز این رو که هیچوقت نتونستم دوست صمیمی و دیرینه داشته باشم و اندک مواردی هم که بودند به دلایلی از دست دادم، نفهمیدم. همین موضوع هم قبلترها اعتماد به نفسم رو میگرفت، چون فکر میکردم خودم مشکلی دارم، اما از یه جایی بعد ازدواج و با افزایش سنم و بچه دار شدن سعی کردم کمتر خودم رو بابت این مسئله تحقیر یا سرزنش کنم و تو خودم تا حدی هضمش کردم و پذیرفتم که جز همسرم همدم و دوست واقعی ندارم. بعد همسرم هم دوستان اینجا بهترین رفیقهای من هستند که با اینکه خیلیهاشون رو به چهره ندیدم، اما پا به پای من غمخوار من بودند، افسوس که در دنیای واقعی مشابهشون رو کنارم ندارم...
راستش همیشه دوست داشتم با یه زوج خوبی که اتفاقاً بچه همسن و سال نیلای من رو دارند و از نظر اخلاقی به من و همسرم بخورند، رفت و آمد داشته باشیم، انقدر خودمونی که مثلاً یهویی بیاد بگه ما داریم میایم اونجا، یه املت مشتی درست کن دور هم بخوریم، به همین سادگی، یا مثلاً یهویی تصمیم بگیریم و یه صبح تا شب با هم بریم جاده چالوس یا حتی سفرهای طولانی تر، سامان هم مثل من دوست داشت چنین رابطه ای رو، اما متاسفانه از اول زندگیمون هیچوقت نتونستیم به این هدفمون برسیم، خیلی از افرادی که من یا سامان باهاشون سابقه دوستی داشتیم، از نظر روحیات به من و همسرم نمیخورند، مثلاً من هیچوقت نتونستم با همسران دوستان سامان ارتباط برقرار کنم، زنانی که سیگار میکشیدند یا مشروب میخوردند یا بیحجاب کامل و جلف بودند و اهل هزار و یک قلم آرایش و لباس برند و عمل جراحی زیبایی و... یا اصلاً همسر نبودند و دوست.دخ.تر بودند، و تقریباً وضع مالی همشون هم به مراتب از ما بهتر بود، نه اینکه بگم من خوبم و اونا بد، ولی فرهنگ خانوادگی و روحیات و شخصیت و تحصیلات من هیچ جوره با اونا هماهنگ نبود، اوایل چندباری در مهمونیهاشون به خاطر سامان شرکت میکردم، اما خدا میدونه چه عذابی میکشیدم، حتی یادمه از چندروز قبل استرس مهمونی رو داشتم و تو مهمونی هم مدام به این فکر میکردم چقدر من با اینا فرق دارم و چقدر اعتماد به نفس من کمه و چقدر لباسم معمولیه و الان درمورد من چی فکر میکنند و همش هم ساعت میگرفتن ببینم چقدر دیگه زمان مونده تا بتونیم برگردیم خونه! و همس احساس خود کم بینی داشتم و دوست نداشتم با هیچکس همکلام بشم، حتی یادمه یکبار همون اوایل عروسیمون، انقدر بهم فشار اومد تو یکی از مهمونیها که تو هیاهوی مهمونی و رقص و بزن و بکوب، همون اول رفتم تو اتاق و گریه کردم، سامان اومد دنبالم و بهم گفت اگر انقدر اذیت میشی بهونه میاریم میریم و من با گریه میگفتم به خدا من به اینجا تعلق ندارم، اذیت میشم، چرا اصلاً اومدیم اینجا... سامان هم واقعاًبه خاطر من ناراحت میشد اما خب دلم نمیومد همون موقع بریم، میگفتم بذار سامان یکم پیش دوستاش باشه، اما تقریبا زودتر از همه مهمونها برمیگشتیم خونه، فکر کنم سه چهار باری از این مهمونیها رفتیم و بعدش من انقدر اذیت میشدم که دو سه بار بعدی رو به بهانه های مختلف سامان بدون اینکه حتی به من بگه کنسل میکرد، فکر کنم حتی دوستای سامان هم فهمیده بودند من معذبم، اونا هم دیگه دعوتی از ما نمیکردند یا اصرار نمیکردند بیایم و سامان هم به خاطر من ترجیح داد دیگه در جمع اونا نباشه، البته بارها و بارها بهش گفتم اونا دوستان دوران مجردی تو هستند و دوست ندارم ازشون جدا بشی، بارها خواهش کردم بدون من بره و به اونا سر بزنه، یا در مهمونیهاشون شرکت کنه، اما سامان میگفت یا با تو یا اصلاً نمیرم و دلم نمیاد تو رو تنها بذارم و ...اما خب به اصرار من بعد ازدواج چندباری وقتی دوستانش بدون همسرانشون دور هم جمع میشدند، سامان هم رفت، ولی به تدریج همونم قطع شد و الان به جز تو گروههای واتس آپی و تلگرامی یا اینستاگرام ارتباط دیگه ای با هم ندارند.
با دو سه تا از دوستای من و همسرانشون و یکی از همسایه های سابق هم دو سه باری رفت و آمد کردیم، اما در یه مورد که اصلاً اخلاق سامان به شوهر دوستم نخورد و خودش اصلاً علاقه ای به ادامه رابطه نداشت و در یکی دو مورد دیگه هم خود به خود ارتباط ما اونطوری که باید شکل نگرفت، مثلاً اینکه من همش دعوتشون میکردم منزلمون، اما متقابلاً اونا دعوتی نمیکردند، یا از یه جایی میدیدم اونا اونطوری که ما تصور میکردیم نیستند و پنهانکاری عمدی زیاد دارند و روراست نیستند، خلاصه بعد مدتی دیدم از اینها هم دوست درست و حسابی درنمیاد، از یه جایی به بعد دیدیم ظاهراً بهتره که تمام سرگرمی و تفریحمون رو دونفره و الان سه نفره انجام بدیم، بخصوص که حتی شرایط خواهرهامون هم انقدرها با رفت و آمد جور درنمیاد...البته همین الان هم یکی از دوستان قدیمی خیلی تمایل داره برم منزلشون، اما خب من میدونم اخلاق همسر اون و سامان به هم نمیخوره و احتمالاً با اینا هم نمیشه مچ شد و بهتره اصلاً شروع نکنم و خلاصه کلاً قیدش رو زدیم.
********* البته سامان یه دوست یزدی از دوران سربازی داره که ساکن یزد هستند و ما برای ماه عسلمون که رفتیم یزد، حسابی بهشون زحمت دادیم، من به تمام معنا دوستشون داشتم و باهاشون راحت بودم، و میدونم اگر تهران بودند خیلی با هم مچ میشدیم، حتی یکبار هم که اومدند تهران، قرار بود بیان خونه ما که به دلایلی کنسل شد، اگه اونا بودند، عالی میشد، اما اونا هم که اینجا نیستند و بنابراین هیچی به هیچی و باهاش کنار اومدیم کم و بیش، با همه این احوالات، هنوز وقتی تو وبلاگی میخونم که چطور بعضی از دوستان مثل مهتاب (هر دوتا مهتاب :) ) و آرزو و... انقدر رفت و آمد نزدیک با دوستانشون دارند، ته دلم حسرت بزرگ زندگیم برمیگرده و با خودم میگم قطعاً اگر چنین دوستان نزدیکی در زندگی من و سامان هم بودند، تو چنین روزگار سختی میشدند برای ما مایه دلخوشی و قطعاً به خاطر حضور اونا هم که بود، گاهی برنامه سفر یا دورهمی میچیدیم، کاری که شاید خیلی وقتها تنهایی اونطور که باید خوش نگذره. از حق نگذریم، سامان هم پسر خوش صحبیته و معمولاً همه از هم صحبتی باهاش لذت میبرند اما خب اخلاقش طوریه که دوست نداره با کسی که از نظر فکری و فرهنگی خیلی باهاش فاصله داره هم صحبت بشه حتی اگرم حفظ ظاهر کنه، میدونم که لذتی نمیبره، البته که خودم هم صد در صد همینطوریم.
************ البته اینم بگم که همین امروز صبح قبل اومدن سر کار، پرستار نیلا از ما دعوت کرد یه شب بریم خونشون، قبلاً هم از بابت آشنایی باهاشون، یه شب اون و همسرش اومدند خونه ما، امروز هم گفت همسرش دلش برای نیلای من تنگ شده (همسرش نیلا رو یکبار دیده و هر روز هم که به خانمش زنگ میزنه، تلفنی با نیلا حرف میزنه) و یه شب تشریف بیارید منزل ما، البته که خانواده خیلی خوبی هستند و منم با پرستارش ارتباط خوبی دارم، از نظر فرهنگی و اخلاقی هم به خانواده همسر من خیلی نزدیکند، چون اونا هم رشتی هستند، اما از نظر سنی اونقدرها به ما نزدیک نیستند که برای من انقدرها مهم نیست، در هر حال من به شخصه خیلی هم استقبال میکنم، هرچند به نظر خودم رسید سامان اونقدرها تمایل نداره، از نوع برخوردش فهمیدم، البته شایدم به خاطر این باشه که به قول خودش هر بار مهمون میاد خونمون کلی دردسر خونه تمیزکردن با سامانه
چون من مشغول هزار و یک کار دیگه هستم و کلاً هم موقع مهمونی دادن خیلی به خودم و اون سخت میگیرم یا وقتی هم ما میریم مهمونی، کلی درددسر حاضرشدن و... داریم درحالیکه سامان خودش خیلی سریع حاضر میشه. با همه اینها من از مهمونی و رفت و آمد خیلی خوشم میاد، البته به اندازه، مثلاً ماهی یکی دوبار، بیشتر از اون خودم هم کشش ندارم که متاسفانه در اون حدم خبری نیست و جای یه دوست در دنیای واقعی که جون پناه و پایه غم و شادیم باشه یا یه زوج دوست داشتنی که همراه لحظه هامون باشه هم تو زندگی فردیم و هم زندگی مشترکم خیلی خالیه، ولی خواه ناخواه با گذشت زمان، هر دو این موضوع رو پذیرفتیم، یعنی چاره دیگه ای نداشتیم، هرچند با وجود این پذیرش از سر اجبار، اگر بگیم دیگه هیچوقت بهش فکر نمیکنیم یا گاهی هنوزم حسرت نمیخوریم یا همچنان دنبال به دست آوردن چنین رابطه این نیستیم (به خصوص من) دروغه.
********** فعلاً که نیلای شیرین زبون من که درست یکماه و ده روز دیگه میشه دوساله این روزها بزرگترین دلخوشی من شده، با حرفها و کارهای بامزش، با شیرین زبونیاش، با حسادتهای بچگانش نسبت به من وقتی سامان منو بغل میکنه یا بهم محبت میکنه (به زور میاد و منو از چنگ سامان درمیاره)، به دوئیدنها و از بلندی بالارفتن ها، با آب بازی کردنها و خونه و فرشم رو خیس کردنها، با وقت استراحت نذاشتن هاش برای من، همه و همه الان بزرگترین نقطه قوت زندگی من هستند که حواسم رو گاهی پرت کنند از حال و روز بدی که خانوادم و بخصوص پدر و مادرم بهش دچارند. نیلا خانم که 24 ساعته بهم دستور میده که "پاشو" یا "بگل کن" یا "بده یا بیگیر یا بیشین! و منم باید همون موقع گوش کنم و راه فراری نیست! روزی صدبار هم لباسهای مختلف میاره که روی هم روی هم تنش کنم و وقتی لباس دلخواهش رو میپوشه سریع و بدو بدو میره به باباش نشون میده یا از شادی دور خودش میچرخه! البته به همون اندازه هم از لباس پوشیدن بدش میاد و خیلی وقتها هم میاد سراغم که لباسش رو کلاً از تنش دربیارم. با همه آهنگهایی که از ضبط صوت تو ماشین یا تلویزیون و شبکه کودک پخش میشه میخونه و من میمونم این چجوری اینهمه اهنگ رو با ملودی خودش یاد گرفته. البته کلمات رو یکی در میون میگه اما ملودی آهنگ رو خیلی خوب مثل خودش درمیاره. گرسنش که باشه میره زیراندازش رو میاره و روش میشینه و دیگه کار نداره که غذا هست نیست، آماده شده یا نه! البته اگر اونقدرها گرسنه نباشه یا غذایی رو دوست نداشته باشه، کلاً غذادادن بهش کار راحتی نیست و کلی دوندگی داره. تازگیا یاد گرفته به تقلید من که همسرم رو "سامان" صدا میکنم، به باباش میگه سامان! یا مثلاً عکسهای خانوادگی رو تو دیوار نشون میده و به باباش اشاره میکنه میگه بابا یا سامان! هر بار صدای کلید از پشت در خونه یا صدای آهگ آسانسور میاد میگه ئه بابا بابا و میره کنار در و ذوق میکنه! خیلی وقتها هم باباش نیست و همسایه های بغلی هستند و کلی دلم میسوزه براش که چشم انتظار و خیره به در میمونه و باباش نمیاد تو. اما سامان خان اصلا دوست نداره که نیلا با اسم صداش کنه و به من میگه یه کاری کن از سرش بیفته. خب نیلا تا همین سه چهار روز پیش به باباش میگفت بابا،حالا تازه چندروزه اینطوری میگه اونم به تقلید من و من میدونم دوباره از سرش میفته! خودمم هزار بار کیف میکنم و خندم میگیره وقتی با صدای بلند صداش میکنه ساامااان،اما خب سامان خوشش نمیاد و همش منتظره دوباره همون بابا صداش کنه و گاهی هم بهش تذکر میده که من حرصم میگیره. نیلا یکی دوبار به من هم گفته مرضیه یعنی با اسم صدام کرده، اما من عشق میکنم و انقدر خوشم میاد که نگو، در هر حال میدونم اینم موقته و علت حساسیت سامان رو نمیفهمم واقعاً.
دوست داشتم کرونایی نبود و بابا هم به این حال و روز نمیفتاد تا برای دخترکم تولد دوسالگی بگیرم، یه تولد بیرون از خونه و تو فضای آزاد با دعوت از خانواده و دوستان، افسوس که به خاطر شرایط این بیماری لعنتی نمیشه و حتی اگر کرونایی هم نبود، حال و روز خانواده من به خاطر وضعیت باباجونم طوری نیست که حتی بشه به این موضوع فکر کرد، کاش بابا فقط یکم بهتر بشه و بتونم خونه بابا جونم برای نیلا یه جشن کوچولو بگیرم، یعنی میشه خدایا؟ میشه؟
سعی کردم بعد مدتها پستی بنویسم که از اون فضای بیماری و رنج و درد به دور باشه، امیدوارم موفق شده باشم، به هر حال شما عزیزان هم خسته شدید بسکه با خوندن نوشته های من حال دلتون بد شد،...از هفته پیش سر کار دوباره شیفتی شدیم و از خدا میخوام فعلاً این روند ادامه داشته باشه. روزهایی که سر کارم، سعی میکنم حتماً پست بنویسم، تو خونه ابداً نیلا اجازه نمیده برم پای لپتاب، البته که وقت هم نمیشه واقعاً.
ببخشید بابت طولانی شدن این پست، بازم ممنون که همراه لحظه های غم و شادی من هستید. التماس دعا
این پست رو طبق معمول روز شنبه 12 مهرماه نوشتم اما امروز دوشنبه 14 مهرماه کاملش میکنم و منتشرش میکنم، قسمتهای آبی رنگ آخر پستم رو همین امروز دوشنبه نوشتم و مشکی ها برای روز شنبست.
نیمساعت بعد نوشتن پست قبلی، به مامان زنگ زدم، حرفهاش رو که شنیدم، انگار آب یخ ریختند روی سرم، میگفت حال بابا دوباره بد شده و دو سه روزی هست که هیچی نمیخوره به جز مایعات، حرف نمیزنه یا اگر چیزی میگه حرفهای بی محتوا و هزیان گونست...مثلاً میگفته یه ماشین نیسان صفر به نامم درومده و باید برم بگیرم، یا درست و حسابی محیط اطرافش رو تشخیص نمیداده و میگفت چقدر اینجا شلوغه بگید برن از خونه بیرون، درحالیکه فقط مامانم خونه بوده و بس...اینا رو مامان میگفت و من با تمام وجود از درون غصه میخوردم. دیگه نمیدونم باید چکار کنم و چطوری خودم رو تسکین بدم، گاهی با خودم میگم توکلت به خدا باشه و بدون اون خودش بهترین و حکیم ترین هست و چیزی برای شما و بابا نمیخواد که برخلاف صلاح و حکمت و مصلحتش باشه. یه وقتها با خودم میگم چه بسیار مریضهایی که با حال بدی که هیچ امیدی بهش نبود، یکباره خوب شدند و به زندگی برگشتند، باز از طرف دیگه از اینکه خیلی خودم رو امیدوار کنم میترسم. بابا از روز دوشنبه هفته قبل تا امروز شنبه تو واتس آپ نیومده، کلی براش پیام دوستت دارم و دلم برات تنگ شده فرستادم که بازش نکرده، بابای من در هر حالی که بود، حداقل یکی دوبار در روز آنلاین میشد اما الان هیچی.
از طرفی از ترس کرونا و اینکه خدای نکرده من یا نیلا یا سامان ناقل باشیم، خیلی معذب بودم برم خونه مامان اینا و بهش سر بزنم. متاسفانه بخش زیادی از همکاران من مبتلا شدند. سمیه هم اتاقی من که یه دختر یکسال و نیمه داره مبتلا شده، پدر و مادر خودشو و پدرشوهر و مادرشوهر و خواهرشوهرش هم گرفتند و دکتر گفته احتمال خیلی زیاد دختر کوچیک یکسال و نیمش و شوهرش هم گرفتند. خودش هم احتمالاً از دختر یا همسرش گرفته. غیر اون، چندتا همکار دیگه که اتاقشون کنار من یا چنداتاق اونورتر هم هست گرفتند و هراس عجیبی به دلم افتاده. بعد موج اول کرونا، کم کم داشتم باهاش کنار میومدم و استرسم کمتر میشد که الان با مبتلاشدن همکارانم، ترس و استرس زیادی بهم وارد شده، این وسط خیلی دوست داشتم بیشتر به بابام بیشتر سر بزنم اما میترسم، تصمیم گرفته بودم یکی دو هفته ای خونه مامان اینا نرم، اما چهارشنبه پیش و بعد نوشتن پستم، وقتی مامان راجب بابام اونطوری گفت و گفت دوباره حالش بد شده و از بار قبل هم بدتره، دیگه طاقت نیاورم، حس کردم بین بد و بدتر مجبورم بد رو انتخاب کنم، در حد یکساعت با رعایت موارد کامل رفتیم و بابا رو دیدم، با خودم گفتم قرار نیست اوضاع بهتر بشه، شاید دو هفته دیگه رفتنم از الان هم خطرناک تر باشه، نمیشه که نرم و بابا مامانمو تو این اوضاع بابا نبینم، فکر کردم اونجوری هم ممکنه وجدانم راحت نباشه...خلاصه دو تا ماسک روی هم زدم و یکساعتی رفتم خونه مامان اینا و با فاصله زیاد از اونا نشستم، بابا هوشیاری کامل نداشت، چندثانیه چشماش رو باز میکرد و باز میبست. مامانم همش ازش یه سری سوالایی میپرسید که مطمئن شه حواسش هست، مثلاً گفت نیلا کیه؟ گفت بچه خواهرم!!! خدا میدونه چی به من میگذشت وقتی اینطوری میدیدمش. یکساعتی بودیم و بدون خوردن شام برگشتیم خونه، دوست نداشتم کوچکترین باری روی دوش مامانم بذارم تو این وضعیت.
با دیدن حال بد بابا، حال روحیم که با هزار بدبختی بعد مریضی نیلا کمی ترمیمش کرده بودم، به شدت به هم ریخت، تمام دو روز آخر هفته رو با بغض و گریه و اعصاب خورد و استرس سر کردم، انقدر ناراحت و بی روحیه بودم که با اینکه اصلا دوست ندارم نیلا رو به خاطر شیطنتهاش دعوا کنم و بعدش همیشه عذاب وجدان میگیرم، یه وقتها دست خودم نبود و دعواش میکردم.... اگر سامان نبود که خونه رو تمیز و مرتب کنه، واقعاً حوصله انجام هیچکاری رو نداشتم، نیلا هم ماشالله انقدر بازیگوش و شیطون شده که نیاز به یه مامان و بابای جوون و با روحیه داره که بتونه همپاشون بازی کنه و بدوئه و از بلندی بالا بره، آخه چندوقتیه به شدت دوست داره هر بلندی که تو خونه میبینه ازش بالا بره،الان چندماهه که به خاطر خطری که مبلها داشتند و نیلا همش میرفت روی مبلها و میترسیدیم بیفته، مبلها رو برعکس کردیم، اما 24 ساعته میخواد بره پشت مبلها و از همون قسمتهایی که میشه بالا رفت و خطرناکه بالا بره، یعنی این برعکس کردنه هم انقدرها موثر نیست،یا همش میگه منو روی اپن یا میزناهارخوری بنشون و من باید همه کارهام رو کنار بذارم و کنارس بایستم که مبادا بیفته، یه کار جدید دیگه که واقعاً صبر ایوب میخواد اینه که میره کنار تمام سوئیچ های برق و همش میگه "بگل کن" یا "روشن کن" ، که منظورش اینه منو بغل کن بذار هی چراغو روشن خاموش کنم، یا مثلاً آیفن رو 24 ساعته دستکاری میکنه و همینطوری باید تو بغلم نگهش دارم تا با دگمه های آیفون یا حتی کولر بازی بکنه. از اینکار هم خسته نمیشه و اگر از کنار سوئیچ لامپها یا آیفن بیارمش اینور یا از بلندی اپن و ...بیارمش پایین،گریه میکنه و لجبازی میکنه و میخواد دوبارهبغلش کنم و همون کارو انجام بده، دیگه کلی باهاش صبوری میکنم و کنارش می ایستم و نگهش میدارم یا باهاش بازی میکنم اما از یه جایی باید برم و به کارهای خونه و غذادرست کردن و ... برسم و نمیتونم همونطوری یه لنگه پا اونجا بایستم، کمردردش بماند، دیگه آخری عصبانی میشم و میذارمش زمین یا دعواش میکنم هرچند فوری از دلش درمیارم. همش هم دلش میخواد دو تا لیوان آب دستش بدم که آب رو از یه لیوان به داخل اونیکی بریزه و اینطوری تمام خونه و لباسهاش رو خیس میکنه و باید سرتا پاش رو عوض کنم و تازه موقع عوض کردن لباسش هم فرار میکنه و کلی باید معطل شم و سرگرمش کنم تا لباسش رو بپوشه. خلاصه که با اینکه با تمام وجود عاشقشم، اما یه وقتها حسابی خسته میشم و دعواش میکنم و بعدش عذاب وجدان میگیرم.... گاهی میگم قدیمیا چطوری اینهمه بچه بزرگ میکردند، البته خدا خودش میدونه که بزرگترین دلگرمی زندگی من در کنار سامان، نیلاست و همیشه با خودم فکر میکنم اگر خدای نکرده خدا به من نمیدادش، تو این شرایط چطوری و با چه امیدی زندگی میکردم...خیلی وقتها بغلش میکنم و بوش میکنم و بوسش میکنم و با صدای بلند طوری که خودش و سامان هم بشنوند چندبار پشت سر هم میگم "خدایا شکرت به خاطر نیلا".ولی خب همیشه هم به سامان میگم نیلا یه بابا مامان جوون و باحوصله میخواد، تقصیر اون نیست که ما تو سن بالا بچه دار شدیم یا هزار و یک فکر و خیال داریم، من بیماری بابام فکر و ذهنمو درگیر کرده و تو هزار و یک دغدغه مالی و حقوقهای معوق و بدهکاری...
این روزهابه هزار و یک روش سعی میکنم خودم رو آروم کنم و فکرم رو از اتفاقات منفی دور، خیلی وقتها نمیشه،بعضی وقتها هم بطور موقت کمی آروم میشم و میتونم به کارهام و بچه برسم...24 ساعته میرم تو اینستاگرام تا کمتر فکر و خیال کنم، زود به زود بسته اینترتم تموم میشه اما عین خیالم نیست،اگر اینطوری خودم رو سرگرم نکنم فکر و خیالات مختلف خیلی اذیتم میکنه.
همیشه چیزی هست که نذاره از زندگیت لذت ببری، گاهی با خودم میگم اگر بیماری بابا و هزار مشکلی که با خودش برای مادر طفلی و خواهرهام به همراه آورده نبود،علیرغم همه مشکلات مالی و بحث و جدلهایی که گاهی بینمون هست، بازم خوشبخت بودیم و میتونستیم کم و بیش از زندگی لذت ببریم،اما هر کسی که خدای نکرده تو خونه مریض داشته باشه خوب میدونه که مریضی یکی از اعضای عزیز خانواده، قبل اینکه خود اون طرف رو اذیت کنه،اطرافیان و کل خانواده رو تحت الشعاع قرار میده. غصه من هم الان فقط مریضی بابام نیست، خانواده من حالشون خیلی بده. الان مادر من از پا افتاده، رنگ پریده و مریضه و به شدت نگرانشم، خواهر بزرگم از زندگی افتاده و با جون و دل پرستاری بابا و کارهای مربوط به خونه مامان رو انجام میده، خواهر تازه عروسم هم که همون اول زندگی به قول خودش هیچ ذوق و شوقی نداره و تو دلش پر از غمه...منم که ازشون دورم و خدایی با وجود بچه و شغلم و... کار زیادی ازم برنمیاد، هرچند هزاران بار بهشون گفتم اگر نیاز به کمک من باشه، حتماً مرخصی میگیرم و میام، سامان هم بارها بهشون گفته و خدایی اگر کاری از ما برومده، دریغ نکردیم.
از طرفی خواهرم هم از دوره نامزدیش، چیزی جز غم و غصه بابا و ناراحتیهای دیگه نفهمیده. متاسفانه خانواده نامزدش که عمم اینا باشند، همون اول کار دارن سردی نشون میدن و خواهرم به جز بیماری بابا از این بابت هم به شدت ناراحته. چندباری به عمم زنگ زده اما گوشیشو جواب نداده و بعداً هم خودش زنگ نزده، حتی نامزد رضوانه یعنی پسرعمم به رضوان گفته فکر میکنم مامانم عمداً جواب نمیده!!!! چی بدتر از این؟در حالیکه خود اونا بودند که پا پیش گذاشتند و به شدت برای انجام این وصلت اصرار داشتند و خواستگاری کاملاً سنتی و به خواست خوانواده بوده،قضیه عشق و عاشقی و دوستی هم درمیون نبوده که الان بخوان شاکی باشن یا سردی نشون بدن،البته فعلاً فقط عمم اینطوریه، شوهرعمم و دخترعمم مشکلی ندارند، اما عمم رو درک نمیکنم، این وسط امید نامزد رضوانه هم به نظر نمیرسه خیلی توان مدیریت داشته باشه و به قول رضوانه معلوم نیست فازش چیه و با خودش چند چنده...
اینا هم برای من نگرانیهای جدیدی ایجاد کرده و همش از خدا میخوام اوضاع به خوبی پیش بره و خواهرم خوشبخت بشه و همون اول کاری اینطوری حرص و جوش نخوره. طفلک خواهرم که یکسال و نیمه شب و روز بابت بیماری بابام رنج کشیده، من و خواهر بزرگم خونه خودمون بودیم اما اون دختر خونه بوده و حتماً برای اون از همه ما سختتر بوده. الان حقشه که روزهای خوبی رو بگذرونه که اونم معلوم نیست عمه خانم قصدش از اینکارها چیه...از خدا میخوام جوری نشه که بخواد رضوانه رو اذیت کنه، حق خواهرم نیست خدا وکیلی بعد اینهمه رنج و عذابی که این چندماهه به خاطر بابام کشیده...
اومدم که برای بار هزارم ازتون بخوام دعا کنید خدا به بابام نظر کنه و برای ما حفظش کنه. یهویی بطور معجزه واری حال بابا بهتر بشه. این بغض و استرس من تا وقتی بابام چنین حال و روزی داره ادامه داره....
این روزها بیشتر از هر زمان دیگه نگاهم به بالا و لطف خداونده و با همه مشکلات، سعی میکنم ازش طلبکار نباشم و شکر کنم بابت همه نعمتهایی که لیاقتش رو نداشتم و بهم داد، اما نمیتونم دل آروم باشم، درد و رنج پدر و مادر وخانواده برای همه بچه ها سخته.
خدا خیر بده سامان رو که این روزها خیلی بیشتر از قبل هوامو داره، مدام بغلم میکنه و بهم محبت میکنه و سعی میکنه وقتی باهاش بحث میکنم و عصبانیم بیشتر از قبل کوتاه بیاد. تا همین یکی دو هفته قبل چنان دعواهای بدی میکردیم که گاهی به تمام معنا ازش زده میشدم و فکر نمیکردم بتونم دوباره بهش حسی داشته باشم! اما فکر میکنم همه زن و شوهرها از این کشمکش ها و این مدل احساسات رو تجربه کنند و چندروز بعد اصلا اون حس عصبانیت رو نداشته باشند و دوباره به هم عشق بورزند، من و سامان هم همینطوریم اما خب این یکی دوهفته بنده خدا خیلی تلاش کرده مراعاتمو بکنه. خدا رو شکر میکنم که کنارم دارمش، خدا رو شکر میکنم نیلا رو دارم که اگر اینها رو نداشتم، معلوم نبود چی به روزگارم میومد.
امروز نوشت: خب مطالب بالا رو شنبه یعنی پریروز نوشتم، خیلی وقتها کار پیش میاد تو اداره یا صحبت میکنیم و نمیشه پست رو ویرایش یا کامل کنم و پست کنم، معمولا دو سه روزی طول میکشه پستمو کامل کنم و بتونم منتشرش کنم. امروز دوشنبه چندخطی به مطالب بالا اضافه میکنم. شنبه شب یکی از بدترین لحظاتم بعد مریض شدن بابا رو تجربه کردم. وقتی دیدم بابا اصلا تو واتس آپ نمیاد، زنگ زدم به موبایلش، خداشاهده حتی یک درصد فکر نمیکردم جواب بده، آخه الان خیلی وقته اصلاً جواب تلفن رو نمیتونه بده، از اینکه جواب داد شوکه شدم، باورم نمیشد. خدا میدونه چقدر ذوق کردم، اما خب صداش خیلی پایین و بیجون بود و به سختی حرف میزد. ازش پرسیدم بابا چرا نمیای تو واتس آپ، هزار تا پیام دادم برات نخوندی و...دلم هزار راه میره وقتی نمیخونی پیامهامو، اونم زیر لب گفت گوشیم و واتس آپم خرابه، سامان نمیاد درست کنه؟ گفتم باشه بابا اگر شد امروز یا فردا میایم و درستش میکنیم...بعدش با مامانم حرف زدم، مادرم هم حالش خیلی بد بود، معده درد و بیرون روی داشت. کلی به خاطرش غصه خوردم. بهش گفتم شاید عصر دوباره بیایم ببینیم گوشی بابا چه مشکلی داره. مامانم گفت نه گوشیش خراب نیست،بابا اصلا متوجه اطرافش نیست، نظرش میاد و نمیخواد خودتو اذیت کنی و پاشی بیای اینجا...اما عصر اونروز دلم طاقت نیاورد، با اینکه پنجشنه قبلی هم دیدن بابا رفته بودم، فکر کردم نکنه یک درصد واقعاً گوشیش خراب باشه و اشتباه نکرده باشه و ... به سامان گفتم بیا نیمساعت بریم اونجا، گوشیشو نگاه کن و برگردیم. خلاصه راه افتادیم. بابا بعد چندروز که همش خوابیده میدیدمش، نشسته بود، فقط دو روز قبلترش دیده بودمش اما خداشاهده کلی لاغرتر و رنگ پریده تر و ضعیفتر شده بود. کلی قربون صدقش رفتم، سامان گوشیشو چک کرد، مشکلی نداشت، فقط شارژ نتش تموم شده بود و بابای من انقدر حواسش جمع نبود که بفهمه اینترنت نداره وگرنه واتس آپ و گوشیش هیچ مشکلی نداره. سامان براش شارژ خرید، و واتس آپش باز شد. بهش گفتم بابا برو پیامهامو بخون اما خب نمیتونست گوشی رو درست دستش بگیره، با اینکه سالهاست تو واتس آپ و تلگرامه اما انگار طرز کارکردش رو یادش نمیومد. از مامانم نگم که حالش انقدر بد بود که دور از جونش از بابت کرونا ترسیدم، انقدر مامانم لاغر شده که از دیدنش دلم خون میشه. کنارش نشستم و تا سامان کارهای گوشی بابا رو انجام بده باهاش صحبت کردم، تمام روز گریه کرده بود، میگفت بابا گفته من فردا ظهر (که میشد یکشنبه ظهر) قراره بیان دنبالم و منو ببرن، از مامان حلالیت خواسته بود...بهش گفته بود یه آقای سبزپوش اومده و نشسته روبروم و دور و برش هم پره از کبوترهای سفید. یا پدر و مادرش رو که سالهاست از دنیا رفتند میدیده و میگفته اینجا کنارم نشستند. مامان با اون حال خرابش با بغض اینا رو میگفت و همینطور اشک بود که از چشمام میومد و مواظب بودم بابام نفهمه. مامانم طفلی میگفت شاید من قبل بابا برم،میگفتم اینطوری نگو مامان دلمو آتیش نزن. همش بهش میگفتم مامان من باید چیکار کنم،دلم آتیش میگیره شماها رو اینطور میبینم و اون میگفت فقط دعا، کاری از هیچکی برنمیاد.
بعدش رفتم پیش بابام و با فاصله نشستم، بهش گفتم بابا جان این حرفها رو به مامان نزن، چرا انقدر ناامیدانه حرف میزنی، عمر و زندگی دست خداست، یعنی چی میگی من فردا میرم و... بابا گفت حالا ببین، اومدن بهم گفتن. بیشتر از این نتونست حرف بزنه، تا جاییکه میشد نیلا رو میاوردم پیشش و بهش میگفتم برای بابایی شعر بخون و اونم اتل متل توتوله میخوند و بابام هم زیر لب باهاش تکرار میکرد و یکم هم قربون صدقش رفت، خدا رو شکر کردم که هنوز نیلا رو میشناسه. این حالت بابام و همخوانی که با اون بیحایل و بیجونی و صدای ضعیف با شعر نیلا میکرد چنان جیگرم رو آتیش زد که به زور جلوی بابا خودمو نگهداشتم که به هق هق نیفتم. صحنه غم انگیزی بود. رضوانه هم حال خوبی نداشت،سرگیجه و سردرد و انقدر اعصابش ناراحت بود که نتونست تو هال بمونه و رفت تو اتاق خودش...
جو خونه انقدر ماتم زده و سیاه بود که وقتی از اونجا اومدم بیرون و تو ماشین نشستم، به هق هق افتادم. نیلا دستهای کوچکیکش رو گذاشت روی گونه هام و با لحن مخصوص خودش پرسید :چییی شده" منم تو همون حالت بهش گفتم "مامان بابام داره میمیره" و زار زدم...اونم همینطور نگام میکرد و صورتم رو ناز میکرد. بهش گفتم مامان جان دعا میکنی بابام خوب بشه؟ برگشت گفت "ایشالا" به جون خودش همینو گفت. الهی دورش بگردم که غمخوار مادرشه، ایکاش نبود، ایکاش از همین سن کوچیک اینطوری اشکهای مامانش رو شب و روز نمیدید....همون موقع تو ماشین برای بابام تو واتس آپ یه پیام جدید گذاشتم، نوشتم
"باباجونم حرفهای ناامیدکننده نزن،تو نباشی من میمیرم.
شاید جوونتر بودم گاهی ناخواسته با حرفها یا کارهام ناراحتت میکردم، حلالم کن بابا اما همیشه دوستت داشتم، الانم عاشقتم و برای سلامتیت شب و روز دعا میکنم باباجون
مطمئنم خوب میشی عزیزم و دوباره با هم میریم سمنانبرامون آبگوشت درست میکنی
خیلی دوستت دارم بابایی...
خدا میدونه حتی یک درصد امید نداشتم بابام این پیام رو ببینه، فقط برای دل خودم نوشتم، فکر میکردم مثل پیامهای قبلیم ناخونده میمونه. نذر یه عالم صلوات کردم که فقط تیک خونده شدنش تا فردا پسفردا بخوره، اما امید زیادی نداشتم...ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه واتس آپم رو چک میکردم به امید سبزشدن اون دو تا تیک که یعنی بابام پیاممو خونده که در کمال تعجب دیروز ظهر تیک آبی شدن خورد و همین انقدر آرومم کرد که حد نداشت. همین موضوع باعث شد تا چندساعت بعد بتونم از اون حال خرابم فاصله بگیرم و با دخترکم بازی کنم... گاهی میگم چقدر الان جنس دلخوشیهام فرق کرده، گاهی دلخوشی آدم میشه آبی شدن تیک پیامی که برای عزیزت میفرستی، زندگی چقدر واقعه عجیبیه و چقدر ما ادمها قدر چیزهای کوچیک زندگیمون که یه زمانی میشه بزرگترین دلخوشی روزگارمون، نمیدونیم. فقط با خوندن یه پیام واتس آپ، از اون حال فجیع و ماتمزده درومدم و کمی آرومترشدم، درحالیکه شرایط هیچ بهتر نشده. حال و روز من به ساعت و ثانیه بنده، خودم به هزار جبر و زور آروم میکنم و دوباره با دیدن و شنیدن واقعیتهای تلخ زندگی به هم میریزم. حتی گاهی هم که آرومم و حالم بهتره، با خودم میگم چطور میتونی آروم باشی و بخندی با این شرایط سختی که بابا و مامان و همه خانواده دارند...همین فکرها بهم عذاب وجدان میده.
دیروز ظهر مامانم به بابام گفته بود دیدی حالا امروز ظهر کسی نیومد که تو رو ببره و فکرهات اشتباهه؟ بابا هم گفته بود چندنفر اومدن واسطه شدن گفتن فعلاً اعدامش نکنید....کلمه اعدام رو گفت. نمیدونم چی تو مغز و سرش میگذره، چی میبینه و میشنوه، اما حرفهاش گواهی خوبی نمیده...
میدونم برای خدا کاری نداره که مریض بدحال رو شفا بده، اما درست از شنبه شب که آخرین بار رفتم بابا رو دیدم،دلم گواه داد بابام دیگه پیشم نمیمونه...اینها رو با اشک و خون مینویسم، خدا میدونه چی میشکم وقتی اینا رو میگم و مینویسم، به جان دخترم جیگرم آتیش میگیره وقتی بهش فکر میکنم، اما دلم دیگه گواهی خوب نمیده...تا شنبه شب ته مانده امیدی داشتم ،اما دیگه امیدی ندارم بابام خوب بشه...حتی دکتر گفته به خودتون بستگی داره، میخواید بهش دارو بدید یا ندید...بیمارستان هم نمیخواد بستریش کنید. این یعنی جواب کردن بعد اونهمه بدو بدوهای خواهرم و امیدهای واهی ما،معنی دیگه ای میده؟
به چی چنگ بزنم بلکه حالم خوب بشه؟ با چی خودم رو آروم کنم؟ اگر بخوام امیدم رو از دست ندم به جز رحمت خدا که ارحم الراحمینه، به چی دل خوش کنم که بعداً با واقعیت تلخ،تمام امیدم ناامید نشه؟
کی میدونه چه حس تلخیه وقتی یه دختر که هنوز باباش نفس میکشه میگه بابام دیگه قرار نیست پیشم بمونه ؟ من و خواهرهام تنها دخترای زجرکشیده دنیا نیستیم اما این روزها با دیدن حال بابا و مامانم، حس میکنم آخر دنیا که میگن همینجاست. حتی بارون نم نم پاییزی که همیشه حالمو خوب میکرد،خنکای نسیم ماه مهر هم برام معنایی نداره هرچند گاهی هم منو به وجد میاره اما موقته. میدونم همیشه بدتری هم وجود داره، حتی تو همین شرایط هم سعی میکنم گاهی خودم رو آروم کنم اما حتی وقتی که یادم میره و کمی حالم بهتر میشه، عذاب وجدان میگیرم،میگم بابام اونطوری، مامانم و خواهرهام اونطوری،تو اینجا داری به فلان جک اینستا میخندی؟
حال بدیه، خیلی بد...این روزها طوری شدم که حتی اگر حس کنم یک روز یا حتی یکساعت حالم بهتره، و آروم ترم و با خودم کنار اومدم، خدا رو شکر میکنم، قدر داشته ها و نعمتهای خدا رو بیشتر میدونم و جز سلامتی و آرامش خواسته دیگه ای از خدا ندارم.
ببخشید انقدر طولانی مینویسم و سرتونو درد میارم،باید اینا رو بنویسم بلکه کمی سبک بشم،حتی با اینکه موقع نوشتنشون از درد و رنج تمام عضلاتم منقبض میشه. کاش یکی بهم بگه تو این شرایط سخت چطور میتونم خودم رو آروم کنم؟ تمام خواسته و التماس من از خدا این بود که فقط بذاره بابام کلاس اولی شدن نیلا رو ببینه و یه روز دست دخترکم رو بگیره ببرتش پارک،به خدا میگفتم اگر تا اونموقع هم بهش مهلت بدی،دعای من مستجاب شده و بعد اون من راضیم به رضای تو،اما نیلای من تازه یکماه و نیم دیگه میشه دوساله...این قرار من با خدا نبود! به خدا گفتم خدایا سر ریحانه ضجه زدم، التماست کردم بهم برگردونیش اجابتم نکردی، سر دایی محمد همینکارو کردم بازم مستجابم نکردی، سر بابام منو امتحان نکن، گفتم خدا من که آبرویی پیشت ندارم، تو رو به آبروی طفل کوچیکم که پاکترینه، تو رو به پاکی و بیگناهی مادر مظلومم، تو رو به آبروی مادرمون فاطمه زهرا، رومو زمین ننداز، بذار بابام پیشمون بمونه، اما دلم میگه اینبارم خدا جوابی بهم نمیده.
شرمنده که همه نوشته هام شده منفی و سیاه و ناراحتتون میکنم اما دست خودم نیست. هنوزم گاهی پیش میاد چیزهای کوچیک باعث بشه چندساعتی به زندگی عادی برگردم و روحیم بهتر بشه، اما همش موقته و واقعیت تلخ این روزهای من خانواده ای هست که آب شدنشون رو ذره ذره میبینم.
خدایا آروممون کن، مادر و پدرم رو سلامت بدار. خودت رحم کن...
پنجشنبه اربعین حسینیه، تو دعاهاتون به یاد پدرم و همه بیماران باشید عزیزانم.
هزاران و هزاران بار ممنون از تک تک شما دوستانم که این مدت دعاگوی پدرم بودید. این مدت که نبودم کلی اتفاقات مختلف افتاده، با توجه به وقت کم سعی میکنم خلاصه وار بگم...
به لطف دعاهای خیر شما دوستانم و لطف خدا، حال بابام از اون حال بحرانی خارج شد. خدا شاهده خونه ما تبدیل به عزاخونه شده بود و مدام به منفی ترین چیزها فکر میکردیم، مادرم و خواهرها و حتی دامادها مدام در حال ناراحتی و گریه بودیم. از اینکه خدای نکرده بابا دور از جونش تحمل نکنه خیلی میترسیدیم. روز بله برون خواهرم حال بابا انقدر بد بود که حتی نتونست چند دقیقه بشینه و تو اتاق تمام مدت خواب بود، حتی نتونست در آخر کار دفتر بله برون رو که توش درمورد مهریه و شرایط عقد و... نوشته بودند، امضا کنه، اون موقع هیچوقت فکر نمیکردم دوباره بتونه غذا بخوره یا بشینه، اما اینبار هم مثل قبل عید، خدا به ما رحم کرد و حداقل الان بعد اون دوره سخت، میتونه کمی بشینه و کمی هم غذا بخوره. درسته خیلی بیماره و خیلی درد و عذاب میکشه، اما حداقل متوجه حرفهای ما هست و گاهی هم به سختی با ما حرف میزنه.
از تک تک شما عزیزان ممنونم به خاطر کامنتهای خصوصی و عمومی و پیامهایی که تو اینستاگرام برای من گذاشتید...مطمئنم دعای خیر شما دلسوزان در اینکه بابا دست کم با همین حال بد هم به زندگی برگرده بی تاثیر نبوده...
حال روحی من هم با توجه به روزهای سختی گه گذروندم بد نیست، به قول معروف وقتی آدم رو به مرگ میگیرند به تب راضی میشه، الان داستان منه.
خواهرم 27 شهریور ماه به لطف خدا عقد کرد. درست از یکی دو روز بعد بله برون رضوانه و یک روز قبل عقد حال بابا کمی بهتر شد، مامان بهش گفته بود دخترت که اینهمه آرزوی عروس شدنش رو داشتی داره عقد میکنه و باید غذا بخوری و همه انرژیتو جمع کنی که بتونی هر طور هست بیای محضر، طفلی بابا هم گوش کرده بود و خدا خودش کمک کرد و تونست با زحمت فراوون و با کمک شوهرخواهرم و بقیه، بیاد داخل محضر، خدایی همین هم برای ما بهترین اتفاق بود، چون درست یک هفته قبلش که بله برون رضوانه بود بابا حتی هوشیاری کامل هم نداشت و تمام مدت دراز کش و در حال خواب و بیداری بود و به سختی نفس میکشید. اونروز همه انرژیشو جمع کرد و اومد محضر و خدا رو شکر مراسم عقد رضوانه به خوبی و خوشی برگزار شد،هرچند دیدن حال بد بابا روی صندلی و اینکه به زور خودش رو نگهداشته بود خیلی برام عذاب آور و بغض آور بود،اما از اینکه میدیدم رضوانه سرو سامون میگیره خدا رو هزاربار شکر کردم. موقع خوندن خطبه عقد بغض کرده بودم و وقتی رضوانه بله گفت و بغلش کردم نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم. هرچند رضوانه به خاطر روزهای سختی که پشت سر گذاشته بود چهرش خسته بود و طراوت همیشگی رو نداشت...
کادوها هم خدا رو شکر خیلی خوب بود،من یه زنجیر و توگردنی بهش دادم، مریم انگشتر و مادرم هم نیم سکه، عمم و دخترعمم هم به ترتیب یه گردنبند خیلی سنگین و یه نیم ست بهش دادند.
اما از روزهای سخت قبل عقد رضوانه بگم که چی به من گذشت و چطور مراسم عقد خواهرم به من کوفت شد. هنوز از شوک بد شدن یکباره حال بابا بیرون نیومده بودم و تازه از اینکه بابا دوباره میتونه بشینه و کمی غذا بخوره خوشحال بودم که نیلا به شدت مریض شد. انقدر مریض که اگر پدرشوهر و مادرشوهرم که برای عیادت بابام بدون خبردادن به ما یکباره از رشت اومده بودند تهران ،خونم ما نبودند صددرصد من نمیتونستم تو مراسم عقد رضوانه حتی تو محضر شرکت کنم.
دخترم از سه شنبه 25 شهریور ماه یعنی درست دو روز قبل عقد خواهرم نصفه شب تب شدیدی کرد، از همون سر شب من به مادرشوهرم و سامان میگفتم حس میکنم تب داره اما هربار اونا چک میکردند میگفتند نه بابا تب کجا بود، حساس شدی، اما دیگه ساعت حدود پنج صبح بود که با ناله های نیلا از خواب بیدار شدم و دیدم تبش خیلی بالاست یعنی حدس من درست بود.خیلی هول کرده بودم، صبح سه شنبه 25 شهریور با کلی ترس و لرز رفتم سر کار، عصر که برگشتم خونه بازم نیلا تب داشت، کژدار و مریض تا چهارشنبه صبر کردیم، فکر کردم شاید به خاطر دندون در آوردن باشه و الکی نریم دکتر تو این اوضاع بهتره، اما هی حالش بدتر و بدتر شد، آخرش چهارشنبه ظهر که از سر کار برگشتم خونه، دیدم بچم بیحال و تبدار افتاده، مادرشوهرم اینا هم به خاطر حال بد نیلا پیش من مونده بودند و برخلاف برنامه قبلی برنگشته بودند رشت تا خیالشون راحت بشه.
خلاصه چهارشنبه ظهر با سامان بردیمش مطب دکتری که همکارم معرفی کرده بود، تشخیص عفونت گوش داد و چرک خشک کن و شربت سرماخوردگی و قطره بینی و استامینوفن و ... براش نوشت، اما نیلا با اینکه هر چهارساعت استامینوفن میخورد بازم تب میکرد و تبش قطع نمیشد. فردای اون روز یعنی پنجشنبه ساعت سه و نیم ظهر خواهرم محضر وقت عقد داشت، شب چهارشنبه نیلا کم و بیش بهتر شد و نصفه شب به خاطر مسکنی که خورده بود، تب زیادی نکرد، صبح پنجشنبه دوباره تب کرد اما اینبار به جای استامینوفن، بروفن که قویتره بهش دادم و کمی بهتر شد، منم با هزار بدبختی و پول قرض کردن تازه همون روز پنجشنبه رفتم مغازه طلافروشی که کادوی عقد خواهرم رو بخرم، شب قبلش نیلا رو گذاشتیم پیش مادرشوهرم و با سامان رفتیم طلافروشی و تحقیقام رو کرده بودم و بعد کلی فکر کردن و مشورت گرفتن، تصمیم گرفتم برای خواهرم یه زنجیر طلا بگیرم و با یه توگردنی که از قبل داشتم (کادوی تولد نیلا بود) ست کنم و تقدیم خواهرم کنم، دیگه صبح پنجشنبه یعنی روز عقد خواهرم با مادرشوهرم رفتیم طلافروشی و زنجیر رو خریدم و در نهایت کادوی خیلی خوب و آبرومندانه ای شد و نظر خواهرم و بقیه رو جلب کرد خدا رو شکر. بماند که چقدر برای جورکردن پولش عذاب کشیدم.
بعد خریدن طلا مادرشوهرم رفت خونه پیش نیلا و من رفتم آرایشگاه که فقط یه خط چشم ساده بکشم برای برنامه عصر، بماند که چقدر بابت تب نیلا و کارهای زیادی که داشتم نگران بودم، دیگه خط چشم رو که کشید بهش گفتم سایه هم بزن و در نهایت از یه خط چشم ساده رسیدم به یه آرایش نسبتا کامل صورت، از روی دل خوش آرایش صورت نکردم، فقط میخواستم تو خونه با یه بچه مریض معطل نشم. جلوی موهام رو هم که میدونستم از روسری بیرونه، گفتم درست کنه و دیگه رفتم خونه.... تقریبا نیمساعت بعد رسیدن من به خونه، نیلا دوباره تب کرد، اینبار تبش از دو سه روز پیش خیلی شدیدتر بود، با مسکن و بروفن هم پایین نیومد، حالا کلاً یکساعت به مراسم خواهرم مونده بود و خونه ما هم تا محضر حداقل 40 دقیقه راه بود. من رسماً از ترس و استرس تب شدید نیلا (39/6 درجه) تو سر خودم میزدم و خدا و اماما رو صدا میکردم، این وسط سامان هم هول شده بود اما مثل من نشون نمیداد و از واکنش و ترس من، عصبی شد و سرم داد زد که منم جلوی مامانش اینا داد زدم و بهش گفتم " یکساعت دیگه عقد خواهرمه، من هنوز خونم، نمیفهمی چی میکشم و...." خلاصش اینکه مجبور شدم با اینکه بهش بروفن هم داده بودم، دوباره براش شیاف دیکلوفناک که میگن برای بچه ها خوب نیست و نباید به بچه کوچیک داد، براش بذارم و همزمان پاشویش کنم که فقط تبش بیاد پایین و خدای نکرده زبونم لال تشنج نکنه. بعد یربع بالاخره کمی تبش پایین اومد و مادرشوهرم گفت شما برید زودتر که به مراسم برسید، اگه حالش بدتر شد زنگ میزنم برگردید. با دودلی و با هول و ولا لباس پوشیدم و در حالی که گریه میکردم راه افتادیم. از اون طرف رضوانه و مامان اینا نگران نیلا بودند، رضوانه زنگ زد و حال نیلا رو پرسید بهش گفتم یکم تبش پایین اومده، بهش گفتم احتمالا دیگه بعد عقد برای جشن تو خونه و رستوران نمیمونیم و برمیگردیم که نیلا رو ببریم بیمارستان، فقط اگه میشه یکم عاقد رو معطل کن تا مابرسیم. اونم دلداریم داد و گفت نگران نباش همش دارم براش دعا میکنم. خلاصه با سرعت راه افتادیم سمت محضر، منم گریه میکردم. خدا میدونه سه بار نزدیک بود تصادف کنیم، بسکه حال سامان بد بود و استرس داشت و عصبی بود.. دیگه به مامانش زنگ زدم و گوشی رو داد به نیلا که به خاطر پایین اومدن تب حالش بهتر شده بود و باهام حرف میزد و همین باعث شد کمی آروم بشم.
همه مهمونها اومده بودند، ما آخرین نفر رسیدیم اما خدا رو شکر که هنوز عاقد خطبه عقد رو نخونده بود و رضوانه و امید مشغول کارهای اولیه قبل عقد بودند. همه با دیدن من حال نیلا رو میپرسیدند،منم هنوز بغض داشتم....دیگه عاقد سریع خطبه عقد رو خوند، منم یه طرف پارچه رو نگهداشته بودم و همزمان هم بغض داشتم، هم بابت عروس شدن رضوانه،هم دیدن چهره تکیده و نزار و رنگ پریده بابام و هم به خاطر حال بد نیلا و نگرانی شدیدم و عذابی که از چندروز قبل اول از همه بابت بابام و بعد بابت نیلا کشیده بودم. کادوها رو دادیم و با عروس و داماد عکس گرفتیم و دیگه رفتیم سمت خونه مامان. همه هم بلااستثنا ماسک داشتند و هیچکس لحظه ای ماسکش رو درنمیاورد. تازه ساعت چهار و نیم ظهر بود، قرار بود تا هشت خونه مامان اینا باشیم، بعدش بریم سمت رستوران گرونی که مامان اینا برای جشن رضوانه رزرو کرده بودند....من وقتی از خونه راه افتادم فکر نمیکردم به خاطر حال نیلا بتونم رستوران رو برم، اما چندباری که به مادرشوهرم زنگ زدم گفت حال نیلا بهتره و لذت ببر و نگران نباش.... اما دیگه حدود ساعت شش بود که حال نیلا یکباره خیلی بد شد و مادرشوهرم میگفت همینطوری میلرزیده و تبش هم خیلی بالا رفته، دیگه مجبور شده بوده به ما زنگ بزنه به قول خودش میگفته میترسیدم اگر زنگ نزنم خدای نکرده اتفاقی بیفته و بچت پیش من امانت بوده و ... دیگه با عجله و ناراحتی با مهمونا خدافظی کردیم و رفتیم سمت خونمون.... تو راه به دکتر نیلا زنگ زدم و التماس کردم تعطیل نکنه تا من برسم. وقتی رسیدم خونه، بچم بیحال و بیجون افتاده بود، تبش خیلی بالا بود، نزدیک چهل درجه، مادرشوهرم بهش بروفن داده بود دوباره اما تبش پایین نیومده بود. با گریه و ناراحتی نیلا رو سریع سوار ماشین کردیم و رفتیم دکتر....این دکتر با دکتر شب قبلی فرق داشت، برعکس دکتر قبلی گفت گوشش و گلوش عفونت نداره و تمام داروهای قبلی رو حدف کرد و فقط گفت واسه احتیاط چرک خشک کنش رو ادامه بده اما ظاهراً که هیچ چرکی نداره... دیگه برگشتیم خونه، ساعت شده بود نه شب، اونموقع خانوادم و مهمونها هنوز رستوران بودند، مادرشوهر و پدرشوهر و خواهرشوهرم اصرار کردند برگردید دوباره برید خونه مامان اینا،و بهتره رضوانه شما رو ببینه، منم قبول نمیکردم و میگفتم نه دیگه به رستوران که نمیرسیم و بعد رستوران هم که همه مهمونها میرن، بهتره پیش نیلا باشم و شما هم به اندازه کافی در نبود ما امروز اذیت شدید، اما اونا و سامان کلی اصرار کردند و این شد که دوباره نیلا رو گذاشتیم پیش مامانش اینا و رفتیم سمت خونه مادرم، البته از حق نگذریم خودم هم ته دلم دوست داشتم برگردم و خیلی ناراحت بودم که بعد اینهمه ناراحتی و رنج، درست روز عقد خواهرم باید این اتفاق بیفته و اصلا نفهمم چی شد و چی نشد...اما خب با اینحال اگر نیلا تبش دوباره قطع نمیشد امکان نداشت برگردم، دیگه وقتی دیدم نیلا تبش قطع شده و بقیه هم انقدر اصرار میکنند دوباره لباس مرتب پوشیدم و با عجله رفتیم...دیگه وقتی رسیدیم دم رستوران، همه مهمونها رفته بودند و مامانم اینا هم داشتند برمیگشتند خونه، بابام هم خونه بود و نتونسته بود برای رستوران بره. خلاصه رفتم خونه مامان اینا و رضوانه و امید هم با هم رفتند یه دوری تو شهر بزنند. دیگه یکساعتی هم خونه مامان اینا بودیم و رضوانه و نامزدش هم اومدند و یکم هم پیش اونا بودیم و برگشتیم خونه. حدود ساعت دوازده شب رسیدیم. همینکه رسیدم خونه دیدم با اینکه نیلا داروهاش رو خورده بود، دوباره حالش بد شده، باز دوباره تب کرده بود و خیلی بیحال بود. دوباره تبش خیلی بالا رفته بود. با بروفن هم پایین نمبومد. خیلی ترسیده بودم، نیلا هیچوقت اینجوری طولانی و دراز مدت تب نمیکرد، دیگه درنگ رو جایز ندیدم و همه با هم رفتیم بیمارستان مفید و تا سه و نیم صبح بیمارستان بودیم . خب تا جای ممکن ترجیح میدادم بیمارستان نبرم تو این اوضاع کرونایی اما دیگه واقعا نمیشد دو تا مطب دکتر خصوصی رفته بودم و دخترم بازم تبش پایین نمیومد. خلاصه تو بیمارستان هم ازش آزمایش خون و ادرار و ...گرفتند و جوابش که حاضر شد، بازم مورد مهم و جدی نبود به جز التهاب خفیف خون که خیلی مورد مهمی نبود....حالا از اینور حال مادر شوهرم هم بد شده بود و نگران اون هم بودم. طفلی خیلی اذیت شده بود اون چند روز.
فردای اونروز یعنی جمعه29 شهریور تب نیلا قطع شد اما بیرون روی و اسهالش شروع شدو همچنان بیحال بود تا دیگه تقریبا از روزز دوشنبه هفته قبل حالش بهتر شد شکر خدا. خیلی روزهای سختی بود برام.هنوز گاهی به اون بیماری لعنتی شک میکنم اما بیشتر حس میکنم به خاطر یبوست شدید چند روز قبل و به اصطلاح رودل کردن یا آلودگی غدایی بود اما خب نمیشه اصلا با اطمینان گفت فقط دکتر گفته یه جور ویروس بوده.
اینطوری شد که خواهر کوچیک هم ازدواج کرد. از طرفی ناراحتم بابت مراسم عقد خواهرم که اینطوری با استرس و ناراحتی همراه بود و به قول معروف انگار خوشی به آدم نیومده، (هرچند حتی اکر مریضی نیلا هم پیش نمیومد،به خاطر حال بابا قطعا نمیتونستیم اونقدرها خوشحال باشیم)،از طرفی هم میگم به جای قسمت منفی، به این فکر کن که اگر مادرشوهرت اینا بدون اطلاع قبلی و بیخبر نمیمودند تهران (وقتی حال بابا بد شد بدون اطلاع به ما راهی شدند که بیان عیادت بابا)، اونوقت اصلاً نمیتونستی بری مراسم و باید به خاطر نیلا میرفتی بیمارستان و به همون محضر هم نمیرسیدی...با خودم گفتم حتماً قسمت بوده که اینطوری بی خبر بیان که روز عقد رضوانه خونه ما باشند و من بتونم لااقل به محضر برسم، وگرنه تو اون وضعیت حتی اگر هم نمیخواست بریم بیمارستان، نیلا رو با اون حال شدیدا بدش کجا میذاشتمش؟
خلاصه که اینم از ماجرای عقد خواهرم و مریضی دخترکم...
خبر جدید دیگه اینکه به لطف خدای مهربون هر طور بود یه پرستار خیلی خوب برای دخترم پیدا کردم...بعد اون مریضی سخت که هزار بار مردم و زنده شدم، عهد کرده بودم به هیچ وجه نبرمش مهدکودک. به چندنفری برای پرستار سپرده بودم که بالاخره از طرف دستیار آرایشگری که پیشش میرم، یه خانمی که اتفاقی رشتی از آب درومد بهم معرفی شد و بالاخره بهش زنگ زدم، از همون برخورد اول خیلی به دلم نشست، بعد بهتر شدن نیلا، یکبار من و سامان و نیلا رفتیم خونه این خانم، خیلی خوب به نظر میرسید. دو سه روز بعدش هم این خانم اومد خونه ما و از اونجاییکه همسرش متاسفانه موافق کارکردنش نبود، یک جلسه هم قرار شد با همسرش بیان خونه ما که همسرش هم مطمئن بشه و به لطف خدا همه چی جفت و جور شد و خاله ماریا شد پرستار دختر من....به من میگفتند ازش سفته بگیر و مدارک دیگه و حتما هم دوربین بذار...ولی خب من روم نشد درخواست سفته کنم از ترس اینکه یه وقتی زیر بار نره و دوباره بخواد نیلا رو ببرم مهد...درمورد دوربین هم واقعا شک داشتم بذارم یا نه، به خصوص که به خاطر کادوی سر عقد خواهرم و مشکلات مالی دیگه، من و سامان هر دو کلی پول قرض کرده بودیم و برای دوربین هم دوباره باید پول قرض میکردیم، اما مادرشوهرم با اینکه نسبت به اون خانم به واسطه رشتی بودنش و اینکه میدونست مال کدوم منطقه استان گیلان هست خیلی حس خوبی داشت و مطمئن بود، اما بهم گفت دوربین رو هر طوری هست بذار، این شد که دوباره با هزار بدبختی پول جور کردیم و دوربین مدار بسته نصب کردیم تو خونه، البته به خودش هم گفته بودیم و با شرایط خاصی راضی شده بود. خلاصه که از یکشنبه شش مهرماه که من بعد ده روز مرخصی برگشتم سر کار، ماریا جان اومد و نگم براتون که من از محل کار روی گوشیم دقیقه به دقیقه خونه رو چک میکردم و خدایی هیچ مورد منفی ندیدم و خیلی هم راضی بودم...نیلا هم همین دو سه روزه بدجور بهش عادت کرده و وقتی میخواد برگرده خونش، گریه میکنه و ازش میخواد اونو هم با خودش ببره....این اتفاق شاید بهترین اتفاق این چندوقت بوده. همینکه دیگه نمیخواد صبح زود دخترم رو بیدار کنم و لباس بپوشونم (بخصوص تو سرمای زمستون) خدا رو هزار بار شکر میکنم.
حرفهای گفتنی دیگه هم دارم مثل کرونا گرفتن چندتا از همکارام و خانواده هاشون و.... یه سری چیزای دیگه که ایشالا بعدا تعریف میکنم...
شرمنده که کمتر میام و به وبلاگها سر میزنم، فقط خدا میدونه چقدر مشغله فکری دارم، اما خیلی وقتها به صورت خاموش دوستانم رو دنبال میکنم.
این پست رو سه روزه دارم مینیوسم و هر بار نمیشد کاملش کنم تا بالاخره امروز کامل شد. بازم از شما ممنونم به خاطر دعاهای خیرتون. به خاطر پیامهای پرمهری که به من میدادید. همینکه پدرم هنوز کنار ماست و نفس میکشه ولو اینکه حالش چندان خوب نیست، بازم خدا رو شاکرم...همچنان دعاهای خیرتون رو سمت پدرم و همه مریضان روانه کنید.
حال و روز این روزهای ما تلفیقی از ترس و ابهامه.... شاید این خبر که میخوام بگم، عجیب باشه اما اگر در شرایط ما باشید که انشالله هیچوقت نباشید میبینید چاره دیگه ای غیر این نیست.
فردا پنجشنبه 27 شهریور ماه مراسم عقد خواهرم هست، تا همین دیروز مطمئن نبودم قراره مراسمش باشه، اما در یک تصمیم آنی قرار شد همین فردا بعد یک سال و اندی کش و قوس، عقد کنند..بابا بعد چندروز درازکشیدن و توانایی نداشتن برای بلند شدن، به زحمت میشینه و رضوانه میگه نمیخوام این فرصت رو از دست بدم، شاید حال بابا بدتر بشه و دیگه نتونه بشینه یا هیچ جوره از خونه بره بیرون...احتمالهای خیلی بد دیگه که حتی نمیخوام حرفشو هم بزنم مطرح بوده اما کسی به روی خودش نمیاره...طفلک خواهرم تو چه وضعیتی عقد میکنه.
قراره فردا ساعت سه و نیم بعد از ظهر عقد کنند و بدتر از همه قرار شده بعدش برای شام بریم رستوران، نمیدونم این تصمیم کی بوده تو این وضع خطرناک کرونا و بیماری بابا! اما خیلی از این بابت ناراحتم. شرایط خونه ما انقد آشفتست که به سختی میتونم دو کلمه تلفنی با مادر یا خواهرم حرف بزنم که بفهمم چرا یهویی برنامه رستوران رفتن هم مطرح شده،آخه قرار بود فقط عقد محضری باشه و برنامه رستوران رفتنی در کار نبود. نمیدونم پیشنهاد کی بوده و چرا،اما اصلاً نمیتونم مخالفتی کنم، ممکنه در جواب بشنوم تو خودت مراسم داشتی و به من که رسیده....حتی نمیدونم این پیشنهاد خود رضوانه بوده یا مادرم یا خواهر بزرگم یا اصلاً خانواده داماد بس که اصلا نمیتونم چند دقیقه هم که شده با خانواده صحبت کنم، هیچکس حال و حوصله نداره، مادر مریضم خودش شده پرستار 24 ساعته بابام. دیگه جونی براش نمونده،تلفنهای زیاد فامیل و آشنا هم خودش شده مایه عذاب.... دیگه این وسط نمیتونم درمورد مراسم خواهرم و اینکه چرا یهویی اینهمه مهمون دعوت شده و رستوران و... صحبت کنم، اینکه اصلا چندنفر دعوتند و... فقط دیشب به مامانم خیلی کوتاه گفتم آخه مامان الان خیلی خطرناکه، شرایط بابا خیلی بده و اگر خدای نکرده دور از جون این مریضی لعنتی بیاد سراغش، هیچ امیدی نیست به بهبودش....مادرم گفت چی بگم، چاره چیه و... بیشتر از این نتونستیم صحبتی کنیم و نفهمیدم آخرش چرا یهویی این برنامه ریخته شد...
خیلی ناراحت و نگرانم، این وسط هنوز پول کادوی سر عقد خواهرم جور نشده، وضعیت مالی ما بعد خرید ماشین حسابی به هم ریخته، حتی میخواستم پنجاه کیلو برنج هم از رشت بخرم پولش جور نبود، الان که دیگه کادو هم اضافه شده. باز اگر همه اینا با دل خوش بود، خیلی هم خوشحال بودم اما هیچکسی تو خونواده ما خوشحال نیست، برعکس همه ماتم زده اند حتی خود رضوانه....اینم قسمت ما بود. سر عقد خود من هم بابت حال بد داییم دل همه ما آشوب بود، سر عقد خواهرم قضیه از اون هم بدتره، اینبار پای بابا جونم وسطه. پاره تنم...
باباجون من تا همین دو هفته پیش حالش انقدرها هم بد نبود، نه که بد نباشه، دو سه ماهی میشد که حرکت کردن خیلی براش سخت و طاقت فرسا شده، قبل اون پیش میومد بتونه حتی رانندگی کنه، تقریبا دو هفته پیش بود که حالش خیلی بد شد و بردیمش بیمارستان و بهش چندواحد خون زدند، حالش کلی بهتر شد،اصلا از این رو به اون رو شد جوریکه وقتی بهش زنگ زدم، بعد چندماه که صداش به شدت بیجون و بیحال بود، با یه صدای نسبتا خوب و پرانرژی با من حرف زد، صداش تقریبا مثل قبل بیماریش شده بود، کلی ذوقزده شدم، حتی همین دوازده روز پیش که زنگ زدم بهش گفتم دارم میام خونتون، گفت بابا اگه سختته، میخوای بیام دنبالت؟ اصلا شوکه شدم، فکر میکردم الکی میگه، نگو بعد مدتها حال بد به خاطر خون زدن حالش از این رو به اون رو شده در حدیکه فکر کرده میتونه رانندگی کنه...اما درست سه چهار روز بعدش حالش به شدت خراب شد، فکر کنم از سه شنبه قبل یعنی تنها دو روز قبل مراسم بله برون خواهرم، از اون روز هیچی نخورده، مادرم به زور بهش شیرموز یا آب گوشت میده بخوره و با کلی قسم و آیه و التماس به زور میخوره اما غیر اون هیچی.
همش خودخوری میکنم که اگر عمم اینا که از یک سال و خورده ای قبل قضیه ازدواج پسرشون با خواهرم رو مطرح کرده بودند، انقدر معطل نمیکردند و فقط یه ذره زودتر میومدند، بابای من میتونست تو مراسم دخترش بشینه و حتی حرف بزنه! اما به یکباره همین چند روز انقدر حالش بد شده که تو مراسم خواهرم حتی نتونست چندقیقه بشینه، تمام مدت دراز کش بود و تو حالت خواب و بیداری و خلسه، حتی گاهی متوجه نمیشد که اینهمه مهمون برای چی خونه ما جمع شدند و وقتی صدای دست زدن میومد اذیت میشد، حرفهای نامربوط میزد و مدام میگفت پدر و مادرم اینجا بودند، مادرم میگفت اونا خیلی سال قبل به رحمت خدا رفتند، میگفت نه زنده اند، اینجا بودند (اینا رو که میشنیدم دلم آتیش میگرفت،دنیا رو سرم خراب میشد). بابای طفلی من حتی نتونست تو مراسم بله برون خواهرم لباس خوب بپوشه، حتی نتونست زیرپوشش رو عوض کنه...خواهر بیچاره من تو مراسم بله برونش مدام در حال گریه بود، مادرم و من و مریم خواهر بزرگم هم همینطور...موقعیکه دفتر بله برون رو بردند که پدرم به عنوان شاهد امضا کنه، پدرم اصلا تو حال خودش نبود، به زور نشوندنش، موقعیکه خواست امضا کنه انقدر دستش لرزید که هممون به گریه افتادیم...
بابام خیلی دوست داشت این وصلت سر بگیره اما من و مامانم و حتی مریم انقدرها موافق نبودیم، از رفتارهای عمم و آینده میترسیدیم، علت طول کشیدن پروسه این بود که اونا میخواستند رضوانه مدتی طبقه بالای خونشون زندگی کنه حداقل یکی دو سال و رضوانه موافقت نکرد...ما هم اصلا راضی نبودیم، میگفتیم چه تضمینی هست یک سال و دوسال باشه و داستان خواهربزرگم که سیزده ساله از دست خانواده شوهرش که طبقه پایینشون هست عذاب میکشه مجدداً تکرار نشه،آخه خواهرم هم قرار بود خیلی زود و بعد یکسال جابجا بشن که خانواده همسرش به شکلهای مختلف زدند زیرش، درحالیکه تو مراسم خواستگاری گفته بودند قراره یه خونه جدای خونه خودشون به پسرشون بدند که اونجا زندگی کنه که هیچوقت این اتفاق نیفتاد. خلاصه عمم اینا که الان میشه مادرشوهر خواهرم برگشته بود گفته بود، رضوانه خیلی ما رو دوست نداره وگرنه یه مدت میومد و اینجا زندگی میکرد بعد جدا میشد و... سر این موضوع این وصلت رو هوا بود و معلوم نبود تکلیفش چیه و حتی یکی دوباری هم کلاً منتفی شده بود، اما پسرعمم رضوانه رو خیلی دوست داشت و ول کن نبود، دیگه یکم که میخواست قضیه جدی تر بشه و کم و بیش رسمیش کنند، عمه اینا تصادف بدی کردند و دو سه ماهی هم به همین خاطر معطل شدند تا آخرش قرار بود قبل محرم بیان برای خواستگاری و بله برون که باز نمیدونم چی شد نیومدند و کنسل شد و آخرش پنجشنبه 20 شهریور اومدند،در حالیکه درست از دیروزش حال بابام خیلی بد شده بود. هیچوقت نمیبخشمشون برای اینهمه تاخیر بیخود و بی احترامیهایی که به خواهرم همون اول کاری کردند...بابای من هیچی از مراسم دخترش که انقدر ذوقش رو داشت نفهمید، خواهرم و همه ما تمام طول مراسم غصه دار بودیم، اینا هیچوقت فراموش نمیشه....
حتی تو مراسم هم عمه من دو سه باری کنایه هایی درمورد مهریه و جهیزیه و ... زد و انقدر دوست داشتم چیزی بگم ولی جلوی خودم رو گرفتم. تو خواستگاری و بله برون خود من کلمه ای راجع به مهریه و جهیزیه و ... حرف نشد و من و سامان از قبل همه چیز رو با هم توافق کرده بودیم، حتی مادرسامان هم درست و حسابی رقم مهریه رو نمیدونست، یعنی تا این حد همه چی دست خود ما بود، اما سر مراسم خواهرم در این مورد چونه زده شد و من واقعا از این بحث مهریه و تعیین رقمش عذاب میکشیدم. درخصوص حجاب خواهرم و خونه ای هم که قراره سکونت کنند هم حرفهایی زده شد که ترجیح میدادم مطرح نشه چون خود رضوان و نامزدش همه حرفها رو از قبل زده بودند،اما بابام نبود که حتی یه کلمه حرف بزنه. دلم داره آتیش میگیره.
تمام امید من این روزها به اینه که بابام حتی شده یکبار در روز مثل سابق تو واتس آپ آنلاین بشه و پیامهای من رو بخونه، همون شده امید من. وقتی حتی برای چندثانیه آنلاین میشه، با خودم میگم حتما انقدر حواسش هست که حتی یک دقیقه هم که شده گوشی رو دستش بگیره، آخه بابای من در حالت بیماری هم گوشیش رو دستش میگرفت، باعث میشد سرگرم بشه و حواسش از درد و عذابش کمی پرت بشه. همیشه تو واتس آپ برام مطلب و فیلم میفرستاد اما الان چندروزه هیچی نفرستاده.. فقط پیامهای زیاد من رو بعد ساعتها که نگاه نکرده بود پریروز چک کرد. همین شد دلگرمی من....
کارم شب و روز شده گریه. نمیدونم چطوری خودم رو آروم کنم. جالب اینکه روز دوشنبه بدون اطلاع قبلی مادرشوهرم اینا از رشت اومدند تهران، میخواستند بیان عیادت بابا، به من هم نگفته بودند که به قول خودشون تو این وضعیت روحی به زحمت نیفتم، سر کار بودم که رسیدند تهران و وقتی سامان زنگ زد و گفت مامانش اینا تهرانند،خیلی متعجب شدم. اومدند مهد کودک نیلا و من و نیلا رو بردند خونه، با دیدن اونها بغض و گریه من بیشتر شد، همش زیر لب با بابام تو دلم حرف میزدم و میگفتم بابا جان اینهمه راه اومدند تو رو ببینند، شاید دیگه امیدی نیست و خون گریه میکردم، اما عجیب اینکه وقتی بعدازظهر حاضر شدیم و رفتیم خونه بابا اینا عیادت بابا، بطور خیلی عجیب و معجزه آسا، بابام که تا قبلش همش دراز کش بود و حرفهای نامفهوم میزد، در عرض چندساعت حالش کلی بهتر شد و حتی مامان میگفت تونسته بعد چندروز کمی غذا بخوره. خدا میدونه چقدر خوشحال شدم، اصلا حالم از این رو به اون رو شد،بخصوص وقتی دیدم بابام بعد یک هفته یه چایی خورد،آخه بابا عاشق چاییه اما چندروز بود که هیچی نمیخورد حتی چایی...
خلاصه که دوشنبه که با مامان و بابای سامان و سونیا رفتیم دیدن بابام و دیدم بابام حالش یه ذره بهتر شده، کلی حال و روزم بهتر شد، اما دوباره دیروز سه شنبه حال بابا بدتر شده. البته مامانم میگه به نسبت روزی که بله برون رضوانه بود و هیچی متوجه نمیشد بهتره اما مجموعاً اصلاً حال خوبی نداره و من بینهایت بابت خیلی چیزها نگرانم.
دعا کنید، خیلی دعا کنید. قبل عید امسال هم بابا حالش خیلی بد شد اما بعد چندروز کمی بهتر شد و تونست راه بره،اینبار به دلم بد اومده، اما ته دلم همش دعا میکنم و امید دارم مثل اسفند پارسال که یکبارهبهتر شد، دوباره کمی سر پا بشه و حالش حتی یه ذره هم شده بهتر بشه. حداقل کمی غذا بخوره و بتونه در حد چندقدم راه بره و هوشیاریش بیشتر بشه...همین.
میشه دعا کنید که بزودی بیام و بنویسم حالش کمی بهتره؟ که یذره دلم آروم بگیره؟ مدیونم میکنید اگر دعاش کنید و براش صلوات بفرستید،که درد و زجر نکشه....از دیدن درد و عذابش میمیرم و زنده میشم.
دیشب بدون هیچ اتفاق خاصی نیلای من تب کرده، استرس این هم به نگرانیهام اضافه شده...اصلا نمیدونم چرا یهویی اینطوری شد، بی دلیل تب کرد و خدا میدونه از فکر اون مریضی لعنتی چقدر ترس برم داشته... بین اینهمه کار برای مراسم خواهرم، الان باید برم خونه و بعداز ظهر نیلا رو ببرم دکتر.... انقدر نگرانم بابت دخترکم که حد نداره.
بعضی از کامنتهای پست قبل متاسفانه حذف شدند، نمیدونم چرا و چطور، اما من کامنت نمیخوام، دعای خیر میخوام و بس، همینکه بخونید و دعا کنید برام ارزشمندترین کاره.الهی که همیشه تنتون سلامت و دلتون خوش باشه.
روح و روانم به هم ریخته...همه چیز درهم شده..حال پدرم در عرض چهر پنج روز به شدت بد شده! هیچی نمیخوره. دارم دیوونه میشم، یه چشمم اشکه یه چشمم خون. ترس و استرس همه وجودم رو گرفته...
پنجشنبه پیش خیلی یهویی مراسم بله برون خواهر کوچیکم بود، اصلا فکرشم نمیکردم اینطوری یهویی همون پنجشنبه بیان...اما چه اومدنی؟ بعد یکسال و نیم معطل کردن ما، وقتی اومدند که حال پدرم بینهایت بد بود. انقدر بد که حتی یک دقیقه هم تو مراسم نشست، اول تا آخر مراسم من و مریم و رضوانه و مامانم در حال گریه کردن بودیم...نمیبخشمشون، عمممو نمیبخشم! نامزد رضوانه ما پسرعمه منه!
خدا شاهده هفته قبل بابام بعد اینکه چندواحد خون زده بود حالش انقدر خوب شده بود که حتی به من گفت میخوای بیام دنبالت بیارمت خونمون؟ فکر میکردم شوخی میکنه اخه خیلی وقت بود نمیتونست درست و حسابی راه بره،اما انقدر بهتر شده بود که به من اینطوری گفت! اما از سه شنبه هفته قبل یکباره حالش بد شد، نه حرف میزنه نه غذا میخوره، همش خوابه! فشارش 4 بود تو مراسم بله برون خواهرم، حتی نتونست دفتر عقد رو امضا کنه! با دست لرزون امضا کرد درحالیکه متوجه اطرافش نبود...
الهی من بمیرم، الهی دخترش بمیره براش....الهی بمیرم برای دل خواهر کوچیکم...هیچوقت نمیبخشمشون که انقدر طولش دادند تا پدرم به این درجه رسید که نتونه حتی 5 دقیقه تو مراسم دخترش باشه! پدر من که خیلی ذوق داشت از بابت سروسامون گرفتن رضوانه، خیلی زیاد...از همه بیشتر، تا همین چندروز پیش در حدی بود که بتونه بشین و حرف بزنه اما تو مراسم خواهرم نتونست....
دارم دق میکنم....انقدر از پنجشنبه شب و بعد بله برون خواهرم گریه کردم که چشما و سرم داره میترکه.
بابام همیشه تو واتس آپ بهم پیام میداد،حتی وقتی که حالش بد هم بود، باز میرفت تو واتس آپ... اما الان چندروزه بهم پیام نداده، حتی منم بهش پیام دادم تیک دیده شدنش نخورده....
میتونستم کلی از مراسم خواهرم و حاشیه هاش تعریف کنم اما الان فکر و ذهنم پیش بابامه، بابام که هیچی از مراسم دخترش نفهمید...همه بودند اما بابام تو اتاق خواب بود! خواب که نه، داشت میلرزید،پیو هم روش بود اما بازم میلرزید....دخترش بمیره براش...مرضی بمیره براش....
حالم خیلی بده...
تو رو به مقدسات قسم دعا کنید بابام بهتر بشه...فردا و پسفردا اگر کمی حال بابا بهتر شد میام و تعریف میکنم، الان 5 روزه غذا نخورده، میخواستم ننویسم اما دیدم به دعاهای شما نیاز دارم،منو تنها نذارید،خواهش میکنم دعا کنید، از ته دلتون....حق بابام این درد و زجر نیست...
دعا کنید فقط کمی بهتر شه، غذا بخوره، بتونه مراسم عقد خواهرم بیاد....
برای حال دل من و خانوادم هم دعا کنید،برای آبجی تازه عروسم....
خیلی وقته ننوشتم...
از موقعیکه اتاقم در محل کار تغییر کرده، خلوت کافی ندارم که بتونم با خیال راحت بنویسم، رفت و آمد نسبتا زیاده. بیشتر وقتها هم با هم اتاقی ها مشغول صحبتیم.
انگیزم هم کمتر شده، زندگیم هم از وقتی نیلا رو گذاشتم مهد خیلی روتین میگذره اما با کار و مشغله زیاد و خیلی وقتها کلافگی و حرص و جوش.
فکر کنم ده روزی طول کشید تا نیلا کم و بیش با مهد کودکش انس بگیره. اما در مجموع از شرایط مهد کودک و اینکه مربی درست و درمونی نداره راضی نیستم. برای پرستار هم خیلی پیگیری کردم که حداقل ماههای سرد سال نبرمش مهد کودک .هم به خاطر صبح زود بیدار کردن تو اون سرمای بد اول صبح و حاضرکردنش و... هم به خاطر کرونای لعنتی و هم اصلا به خاطر بیماری های معمول فصل زمستون یعنی همون سرماخوردگی و آنفلانزا که خدای نکرده همون سرماخوردگی هم الان تو این وضعیت کرونا مصیبته..... سامان هم رفته قیمت دوربین رو پرسیده برای اینکه اگر یه پرستار مناسب پیدا شد تو خونه دوربین نصب کنیم ولی خب فعلا که از پرستار خوب خبری نشده، یه موردی پیدا کردم اما چون کاملاً غریبست نگرانی دارم و سامان هم زیاد راضی نیست، به یکی هم سپردم که به آشناشون بگه ببینه میاد یا نه که هنوز بهم خبری نداده، خلاصه که فعلاً باید همینطوری سر کنیم تا ببینیم چی پیش میاد.
درست از وقتی اون پست قبلی رو نوشتم نیلا خانم یه عالمه حرفهای جدید میزنه، از قبل هم کم و بیش میگفت اما این دو سه هفته اخیر حسابی پیشرفت کرده.... یه چیزی که مدام تکرار میکنه "دس نزن" هست، هر موقع میخوام به زور لباس تنش کنم یا یه چیزی رو از دستش بگیرم یا موهاشو مثلا درست کنم میگه "دس نزن، یا میگه "نکن"... به صورت دستوری وقتی ایستاده ام صدام میکنه برم پیشش و میگه "بیا" وقتی میرم نزدیکش میگه "بیشین"
وقتی دراز کشیدم دستمو میگیره میگه "پاشو" یا "بلن شو"...گاهی که خودش خوابش میاد و من کنارش نشستم، بهم دستور میده "بخواب".... وقتی زیاد سروصدا باشه اطرافش مثلا توی مهد کودک دستشو میذاره رو بینیش میگه "هیس ساکت!!! چندروز پیش قبل تاسوعا عاشورا تو پارک نزدیک خونه از ما کمی جلوتر رفته بود و ما داشتیم با نگاه دنبالش میکردیم. یه پیرمرده که رو نیمکت نشسته بود، بهش گفت برگرد برو پیش مامان بابا، انگشتش رو گذاشت رو ببینش بهش گفت " هیس ساکت" انگار که بهش بگه تو روابط من با پدر و مادرم دخالت نکن. پیرمرده کلی خندیده بود. 
تاب تاب عباسی رو کاملا واضح میخونه و یه سری شعرهای دیگه و بازیهای بچه گونه رو هم خیلی دوست داره و بلده. ازش صدای حیوونها رو میپرسم و خیلی بامزه صداشون رو درمیاره. تازگی ها رو آورده به جمله ساختن. فکر کنم اولین جمله ای که گفت " بابا خوابه" بود. چند روز پیش هم پشت در اتاق خواب گفت "در باز" که به معنی در اتاقو باز کن بود... امروز صبح هم تو راه مهد کودک تو ماشین گفت "در بازه". اینا جمله های اولش بوده و خدا رو شکر مربیش تو مهد میگه نیلا خیلی باهوشه و خیلی خوب صحبت میکنه. تو راه مهد کودک تا خونه هم با آدمها بای بای میکنه یا بهشون میگه "سدام" یعنی سلام
همه هم از نیلا خوششون میاد و تحویلش میگیرند. عاشق دیدن و دنبال کردن یاکریمها تو مسیره و بهشون میگه جوجو.
چند وقت پیش کثیف کرده بود و چون بوی بدی نداشت و تازه هم عوض شده بود، متوجه نشده بودم، نگو بچم داره اذیت میشه،یهو دیدم خودش بلند شد و رفت تشک تعویضش رو آورد و پوشکش رو داد دستم که یعنی عوضم کن! انقدر خندیدم و قربون صدقش رفتم، دیده من نمیفهمم خودش دست به کار شده، اونم بچه ای که از عوض شدن بدش میاد و فراریه، (البته تازگیا بهتر شده یکم).وقتهایی هم که گرسنشه،زیرانداز غذا رو میاره و میندازه و خودش میشینه وسطش! حالا اصلا غذا هم آماده نیست! دیگه منم تند تند غذاشو گرم میکنم... یعنی منظورش رو خیلی راحت بهم میرسونه، بعد عادت داره بعد غذا زیراندازش رو بتکونه و بذاره سر جاش تو کشو! اون روز بهش تخم مرغ آب پز دادم که خودش بخوره،سفیدش رو خورد و زرده ها همه ریخته بود روی زیراندازش! یهویی بلند شد و زیراندازش رو تکوند روی فرش و گذاشت سر جاش! تمام خونه شده بود زرده تخم مرغ! با بدبختی جمعش کردم! کلا عادت داره وسایلی مثل تشک ه تعویض و زیرانداز غذا و پوشک کیفش و... رو جمع کنه و بذاره سر جاش. تازگیا هم که دم به ساعت میره دم یخچال و بازش میکنه و میخواد تخم مرغ و چیزای دیگه برداره...یا کابینتها و کشوها رو به هم میریزه. 24 ساعته دنبالشم.
خیلی خیلی بامزه و شیرینه اما این روزها و به خصوص از وقتی مادرشوهرم اینا رفتند و نیلا رو میذارم مهد کودک، انقدر اذیت میشم و کارهام زیاد شده که جونمو میگیره، انرژی برام نمیمونه و گاهی واقعا شیطنتهاش خستم میکنه، مشکلات هورمونی هم دارم و گاهی به شدت کلافه و عصبی میشم، اصلا دست خودم نیست، سر نیلا و سامان خالی میکنم...حالا سامان که خب همیشه کل کل داشتیم با هم،اما طفلک نیلا، گاهی اصلا نمیتونم جلوی دادزدن خودم رو بگیرم، بخصوص وقتی از مهد میارمش و هم اون خستست و هم من و همش نق میزنه از خستگی و گاهی تا شب همینطوره تا وقتی بخوابه. وقتهایی که تو خونست بهتره،اما تو مهدکودک خیلی خسته میشه و وقتی میاد خونه،با وجود خستگی، خوابش نمیبره (منم ترجیح میدم نخوابه که شب زودتر بخوابه) و همین باعث میشه تا شب کسل باشه...از طرفی آوردنش از مهد کودک خیلی سخته،قبلترها اصلا دست من رو تو خیابون نمیگرفت و بی کله برای خودش راه میرفت،الان چندروزه برعکس شده و همش میگه بغلم کن و مجبورم مسافت نسبتا زیادی بغلش بگیرم و حسابی خسته میشم و کمرم درد میگیره....وقتی هم میبرمش خونه، به زور میاد تو آسانسور و داخل آسانسور دستشو به همه جا میماله و وقتی هم میبرمش بالا و میرسه داخل خونه خودمون، لجبازی میکنه و به زور باید دستشو بشورم و لباسش رو دربیارم و...
خلاصه همین خسته شدن ها و کارهای زیاد خونه باعث میشه توان و حوصلم خیلی کم بشه و مدام در برابر لجبازیهاش دعواش کنم. بعد وقتهایی هم که دعواش میکنم یا سرش داد میزنم بعدش انقدر غصه میخورم و عذاب وجدان میگیرم که حتماً قبل خوابیدنش باید بوسش کنم و بهش میگم قول بده مامانو به خاطر بداخلاقیاش میبخشی و انقدر تکرار میکنم که آخرش بگه "باشه"،بعد خیالم راحت میشه....البته خدا خودش میدونه آنجاییکه توان داشته باشم باهاش بازی می منم و براش وقت می ذارم اما یه جاهاییکه جدی جدی کم میارم
فشار کاری زیادی روی دوشمه و مهدبردن نیلا و آوردنش واقعاً برام سخته،نگرانیهایی که از بابت مهد کودک هم دارم و بیماریها و... هم حسابی مضطربم میکنه.
از طرفی مدتیه یه رژیم پولی آنلاین گرفتم که کمی لاغر شم، اماده کردن غذاهای اون هم یه کاری به کارام اضافه میکنه...البته دیگه بعد هفته اول رژیم تصمیم گرفتم هر چی درست کردم بذارم فریزر که برای هفته بعدش نخوام دوباره غذا درست کنم اما خود همین رژیم هم به صورت غیر مستقیم اثرش رو روی آدم از نظر روحی و جسمی میذاره...
خلاصه که الان یه زن خسته و بی انرژی هستم که دلم یه استراحت طولانی میخواد....یه تغییر خوب تو زندگی،یه تغییر عالی تو ظاهر و...
الانم کلی حرف برای گفتن هست، از تاسوعا و عاشورایی که گذشت و شبها با رعایت موارد بهداشتی با سامان و نیلا میرفتیم بیرون تا موضوع خواستگاری خواهرم که ممکنه فردا شب برگزار بشه...(با همون نفری که درموردش قبلا گفتم و متاسفانه خیلی هم در این مورد نگرانی دارم به خاطر بحثهایی که از قبل پیش اومده) اما انقدر حالم بده که توان تایپ کردن و تعریف کردن رو ندارم،انشالله هفته بعد مینویسم.
"این پست رو تقریباً دو هفته پیش برای اولین بار نوشتم و طی دو سه روز یعنی تا سه شنبه دو هفته قبل مدام هر چی یادم اومد بهش اضافه کردم،اما به خاطر موضوعاتی که این مدت پیش اومد، دوست نداشتم پست دخترم رو در شرایط روحی بد پست کنم، الان هم حال دلم خوب نیست اما بیشتر از این تاخیر جایز نیست به خصوص که همین چند روز هم کلی نیلاخانم کارهای جدید انجام میده که دیگه فکر نکنم بتونم تو این پست بنویسم،باشه برای پستهای آینده.." پپیشاپیش از اینکه این پست انقدر طولانیه و اگر بعضی جمله بندیهام خوب نیست یا اشتباه تایپی دارم معذرت میخوام. خیلی تند تند نوشتم.
خیلی وقته از نیلای قشنگ ننوشتم، انقدر گفتنی ها زیاده و حوصله من برای پست نوشتن کم که وقتی هم مینویسم خواسته و ناخواسته میرم سراغ تعریفی جات از زندگی روزمره و اتفاقات پیش اومده.
++++++ دخترک من این روزها انقدر بامزه و شیرین شده که خیلی زود به زود دلم باش تنگ میشه، هر چی بزرگتر میشه حس مادری من هم عمیقتر میشه و دوری ازش سختتر. مامان سامان هنوز خونه ماست و حسابی از بابت نیلا خیالم راحته، اما چه فایده، تا آخر هفته میرند و باز من میمونم و نگرانی بابت اینکه کجا بذارمش و آیا مهد کودکش که یواشکی بازه، مراعات میکنند؟ اینو گفتم که بگم مامانش میگه اگه میخوای بده نیلا رو یکماه ببرم،اما من انقدر به بچم وابسته شدم که حتی نمیتونم یک روز نبینمش چه برسه یکماه...درسته شیطنتهاش خیلی بیشتر شده و یه دقیقه یه جا بند نمیشه،اما کلی هم حرکتها و کارهای بامزه میکنه که خستگی رو از تن من و باباش در میکنه.
++++++ البته هر چی هم از آدم فروشیش بگم کم گفتم، تا وقتی مامان و بابای سامان خونمون نبودند، همش میومد پیش من و میچسبید به من و صورتش رو میمالید به من من به نشونه علاقه، اما همینکه اونا اومدند، کلاً منو گذاشته کنار و حتی نسبت به من گارد هم داره! میرم کنارش با حالت عصبانی نق میزنه و میخواد که کنارش نشینم!
جایی هم مهمونی میرم مثل خونه مامانم اینا، بازم اینطوری میشه و منو میذاره کنار و همش باهام حالت دعوا داره جوریکه بقیه میگن اصلاً با تو خوب نیستا!
اما همینکه میارمش خونه خودمون یا مثلاًمامانش اینا موقتاً میرند خونه سونیا و باز با هم تنها میشیم کلی منو تحویل میگیره و چپ میره راست میره میگه "ماما ماما". نامرد!!!
اگر چیزی بخواد و به اصطلاح بخواد منو خر کنه، لحن ماما گفتنش تغییر میکنه و به حالت بامزه ای میگه "ماما". گاهی هم به تقلید سامان بهم میگه "مضی" یعنی همون مرضی
پیش خودمون بمونه، ته دلم یکم ناراحت میشم و حتی یکبار اشکم تو خلوت درومد و زیر لب گفتم که تو هم منو دوست نداری 
++++++ کلی کلمات جدید رو بیان میکنه، که متاسفانه انقدر ننوشتم الان خیلیهاش یادم نمیاد،بچه ها هم اینطوریند که معمولاً حرکتهای قبلی رو کم کم از یاد میبرند و دیگه انجام نمیدند و به جاش کارهای جدید دیگه ای رو انجام میدند و وقتی همون موقع ننویسیش،ممکنه بعداً یادت نیاد چون دیگه انجام نمیدند. حالا سعی میکنم تا جاییکه حافظم یاری میکنه یه سری از کارها و حرکات شیرینی که این چندوقت اخیر انجام داده رو بنویسم که بمونه به یادگار برای آینده.
++++++ نیلا تازگیها رو آورده به جمله ساختن، خب دایره لغاتش هر روز بیشتر از روز قبل میشه و به طرز عجیبی کلمات و لحن کلمات و جملات من رو موقع گفتنشون استفاده میکنه، اما اینکه جمله بسازه نسبتاً پدیده جدیدیه. مثلاً وقتی آب میخواد لیوان رو میگیره سمتم و میگه "آب بیریز" عادت هم داره که آب که تموم شد، دوباره و چندباره بیاد و بگه آب بیریز و منم باید براش بریزم، وقتی که سیر میشه، لیوان آب رو دستش میگیره و میره یه گوشه مخصوص خودش تو پذیرایی و با دست کردن تو لیوان آب خودش رو سرگرم میکنه! و در نهایت با یه فرش خیس و چندش روبرو میشم
++++++ یه چیزی رو بطور مداوم دو سه ماهی هست که میگه، اونم "ای بابا" هست که این روزها گفتنش رو چندبرابر کرده! هر موقع عصبی میشم یا میگیرمش که پوشکش کنم (از پوشک شدن چندوقتیه که حسابی فراریه) یا هر چیزی که ناراحتش کنه دقیقاً با لحن خود من میگه "ای بابا"! انقدر بامزه میگه که نگو، اینکه عین خود من میگه خیلی بانمکه. قبلتر ها "ای خدا" هم میگفت اونم به تقلید من اما الان خیلی کمتر شده و چندوقتیه که اینو ازش نشنیدم دیگه.
++++++ عادت داره که بره سراغ کشوی لباساش و یه لباس بکشه بیرون و بگه تنم کن! خیلی وقتها هم میبینی لباس خود منو از یه گوشه پیدا میکنه و میخواد تنش کنم! عاشق جوراب پوشیدنه! همش جوراباش رو میاره و میگه پاش کنم! خنده دار تر از همه وقتیه که جوراب مشکیای منو که معمولا پشت در اتاق میذارم میاره و میگه پام کن! اینجور موقعها ظاهرش شبیه زنای برنج کار تو شالیزار میشه! هرموقع هم که دلش بخواد ازم میخواد لباسش رو دربیارم و بهم میگه "دبیا" یعنی دربیار!
++++++ کلمه هم که تا بخوای میگه، بابا و ماما و آب رو که خیلی وقته میگه، دو سه ماه پیش که یاد گرفته بود به خواهرم بگه خائه، دیگه به منم نمیگفت ماما و همه رو از مادربزرگهاش تا عمش و خود من و حتی دیده شده بود پدرشوهرم رو "خائه" صدا میکرد. کلی باهاش تمرین کردم که دوباره به من مبگه ماما و آخرش بعد دوماه موفق شدم، حالا یکی دو ماه پیش به خاطر تمرینای من شروع کرد به عمه گفتن به سونیا و از وقتی به اون گفت عمه یهویی همه اون قبلیها از حالت "خائه" خارج شدند و شدند عمه! فقط خوشبختانه من همون ماما موندم و اینبار فقط به من نگفت عمه اما حتی خاله هاش رو هم عمه صدا میکنه و مادرشوهرم رو هم صدا میکنه عمه... حالا باز باید تمرین کنم که به خاله هاش بگه خاله...
+++++++ انقدر هم با عمه سونیاش جوره که حد نداره. عمش تماس تصویری یا تلفنی میگیره باهاش و یه وقت میبینی نیمساعت دارند با هم صحبت میکنند، عمش هم از این صحبت کردنه سیر و خسته نمیشه. انقدر هم قشنگ باهاش حرف میزنه و ارتباط میگیره که با دیدنش غرق لذت میشم. یه وقتی میبینی داره با حالت گله و شکایت حرف میزنه، یه وقتی الکی میخنده و... دستاش رو هم همش تکون میده و منم چندباری فیلم گرفتم و برای خود سونیا فرستادم. یهویی میبینی وسطش با صدای بلند و عصبانی میگه "چی" یبارم شنیدم قشنگ گفت "خدا رو شکر"، حالا نه انقدر واضح اما صددرصد همین رو گفت. قشنگ حالتها و کلمات من رو میخواد تکرار کنه.
+++++++ کلمات زیادی رو بعد من تکرار میکنه و قشنگ شده طوطی کوچولوی ما ، مثلا به جای شلوار میگه"شلبار" یا "موش" یا "بازی" یا "سیب" و "اگور (انگور) و "آقا" و شب بیخی (شب بخیر) و ائو (الو) و چیطوری و باکن (بالکن) و خیلی چیزهای دیگه.... الان چندوقتیه که براش شعر "ِیه روز یه آقا خرگوشه" رو میخونم و به تمام معنا عاشق این اهنگه و با من میخونه. خرگوشه رو انقدر بامزه میگه که غش میکنیم براش. میگه "خبوشه یا خبیشه". بعد به قسمت "واستا واستا کارت دارم " که میرسیم، میگه باستا باستا و انقدر نمکی میخونه که غرق بوسش میکنم. یا مثلا وقتی میگه خرگوشه گفت "آخ" آخش رو انقدر بامزه میگه که نگو. ازش فیلم هم گرفتم.
++++++ انقدر بامزه تاب تاب عباسی رو میخونه که حد نداره، قسمت تاب تاب عباسی رو واضح و کامل میگه، ولی بقیه قسمتهاش رو یه چیزی شبیهش میگه که کلی هم میخندیم، اگه میخوای بندازی و بغل مامان بندازی رو نمیتونه درست بگه،فعلاً فقط "اگه" و "بغل" و "بیندازی" رو درست میگه و بقیش رو فقط آهنگش رو بطور نامفهموم میخونه.ّ آلیسا آلیسا و جینگیلی آلیسا رو هم همینطور، "عموزنجیرباف هم براش زیاد میخونم و اونم با صدای بلند میگه "بله".
++++++ عاشق اتل متل بازی کردن و کلاغ پر گنجشک پر بازی کردنه، پاشو باز میکنه و روی پای خودش و پای من میزنه و خیلی بامزه یه چیزایی میخونه، و فقط "چین" آخرش رو درست میگه "پاتو ورچین".
+++++++ صدای حیوانات رو یاد گرفته و تقلید میکنه، بهش میگم هاپو چی میگه خیلی بامزه میگه "هاپ هاپ هاپ هاپ"،صدای پیشی رو خیلی با مزه میگه "میو میو" براش غش میکنم رسماً. صدای ببعی و آقا گاوه رو هم خیلی بامزه درمیاره، حالا باید برم سراع صدای کلاغ و خروس و سایر حیوانات که یاد بگیره.
عاشق اینه که بهش مداد و کاغذ بدی و روش خط خطی کنه، از این روش گاهی برای غذادادن بهش هم استفاده میکنم،یعنی با مداد و کاغذ سرگرم میشه منم غذا میچپونم دهنش. از اینکه دفتر و کتاب بگیره دستش هم خوشش میاد، اما بیشتر خرابشون میکنه، فعلا خیلی علاقه نشون نمیده به داستان خوندن.
+++++++ 24 ساعته دوست داره از بلندی بره بالا و بپربپر کنه،یا گوشی دستش بگیره و آهنگ بذاره (خودش قشنگ میتونه آهنگ رو پلی کنه" و تند تند بچرخه و برقصه باهاش. یعنی خودم سرسام میگیرم، گاهی بیست دقیقه داره با آهنگ میچرخه،اما فعلاً زیاد به اسباب بازیهاش توجهی نداره، البته یه سریهاشون رو مثل خانه سازی دوست داره اما اینکه طولانی مدت باهاشون سرگرم شه نه. فعلا بیشترین توجهش به عروسکش هست و گوشی موبایلش که اگه اسباب بازی باشه دوست نداره اما گوشی خراب چند سال پیش من رو دستش میگیره..ولی هیچی اندازه گوشی واقعی سرگرمش نمیکنه و اسیر شدیم از دستش بسکه میخواد گوشیهای ما رو بگیره.
+++++++ به تقلید من وقتی عوضش میکنم یا قسمتهای اطراف باسنش رو که جای پوشکش مونده،میخارونم ، میگه "آخیش" به همین واضحی و غلظت...خیلی وقتها هم وقتی پوشکش رو باز میکنم میگه "خا" یعنی بخارون.
++++++++ دستورات من رو قشنگ متوجه میشه و اجرا میکنه، مثلاً بهش میگم بالش بیار،میاره،یا کنترل رو بده به من،میاره برام. یا بهش میگم برو نینی رو بخوابون،میره بالش و پتوش رو میاره و نینی رو میذاره روش. بهش میگم چشمت رو نشون بده نشون میده،یا بهش میگم بوس بفرست، دستش رو میذاره روی لباش و بوس میفرسته و خیلی کارهای دیگه.
++++++++ وقتهایی که یه کار اشتباهی انجام میده، من انگشت اشارم رو به عنوان تذکر تکون میدم که یعنی این کار بده و من ناراحت شدم، حالا اونم دقیقاً بعد من انگشتش رو تکون میده و ادای من رو در میاره. انقدر بامزه میشه که میخوام بخورمش.
++++++++ چندوقتیه که سلام میکنه و وقتی باباش از در میاد تو یا خودش از یه محیط بسته مثل اتاق میاد بیرون و ما رو میبینه، دقیقا با لحنی که خودم بهش صبحها که بیدار میشه سلام میدم سلام میکنه البته کلمه سلام رو کامل نمیگه، میگه "سئی" یا "سسسسل"
+++++++ وقتی شیر میخواد خودش میگه "شی"و شیشه شیرش رو میده دستم. اما خب با غذاخوردن مشکل داره و با اینکه یه روزهایی برای یه سری غذاها مثل قرمه سبزی اشتهای خوبی نشون میده، اما بیشتر وقتها وقتی غذا یا قطره آهنش رو دستم میبینه، (و همینطور پوشکش رو موقع تعویض کردن)،فرار میکنه و میره تو اتاق خودش و در رو میبنده!!! قبلترها خیلی راحت سرگرمش میکردم و به زور هم که بود بهش با بازی و سرگرمی مثل بردنش تو حموم و باز کردن آب بهش غذا میدادم اما الان ماشالله سریع متوجه میشه و روشهای قدیمی اثرش رو کم و بیش از دست داده و همش باید دنبال راههای جدید باشم برای سرگرم کردنش و غذادادن یا آهن دادن بهش. مثلاً میبرمش سر لوازم آرایشیم، یا چندتا ماژیک و کاغذ میدم دستش یا مثل قدیما میبرمش دم یخچال و میذارم با وسایل روی در یخچال سرگرم شه و غذا بخوره...این روش قدیمیترین روش غذادان من هست که هنوزم تا حدی کارآیی خودش رو حفظ کرده اما مثلا بردنش تو بالکن و سرگردم کردمش برای غذادادن روش جدیدی هست که تو این یکماه پیاده کردم و فعلا کم و بیش تاثیر داره.
+++++++ از پوشیدن کفشهای بزرگتر از حودش هم حسابی لذت میبره و بارها تو خونه با دمپایی یا صندلای ما که ده برابر پاهاش راه میره. کفش و صندل خودش رو هم دوست داره اما نه به اندازه کفش بزرگترها.
++++++ چندوقتیه که حسابی با عروسکاش بخصوص با یکی از اونا ارتباط گرفته و همش دستشه و باهاش راه میره. خیلی وقتها بالش خودش رو میذاره روی پاش و عروسک رو میخوابونه روی اون و یه پارچه هم میندازه روش که مثلا سردش نشه. بعد هم به جای پاهاش خودش رو تکون میده و یه آهنگ نامفهوم هم میخونه که مثلاً لالاییه. مدام هم بهش میگه "بخواب" "بخواب" به همین واضحی.
بعد از اونجایی که من چندباری عروسکش رو روی پا میخوابوندم و تکون میدادم و بعد یهویی با عصبانیت ساختگی پرت میکردم اونور که ئه چرا نمیخوابی! اونم دقیقا همینکار رو میکنه! یهویی پرتش میکنه یعنی تا این حد از رفتارهای من تقلید میکنه و بهم یادآوری میکنه خیلی بیشتر باید مراقب رفتارهام باشم.
+++++++ خیلی وقتها هم میره پوشکش رو میاره که عروسکش رو پوشک کنه و معمولاً چون نمیتونه بین پاهای عروسک رو باز کنه پوشک روی سر عروسک رو میپوشونه و کلی با دیدن این صحنه میخندم. مادرشوهرم براش یه کالکسکه اسباب بازی گرفته،دیشب (الان میشه دو هفته قبل!!!) عروسکش رو نشونده بود توش و راش میبرد و یهویی دیدم سرشو برد پایین پیش عروسک و باهاش حرف زد و نازش کرد و بوسش کرد و باز دوباره به راه بردنش ادامه داد. انقدر قربون صدقش رفتم که نگو.
+++++++ وقتهایی که از خواب بیدار میشه سامان حالا یا خواب صبح یا بعداز ظهر،سامان دمر میخوابونتش و به یه روش بامزه ماساژش میده، نیلا هم همزمان با ماساژ پشتش یه صدای بامزه ای درمیاره که نمیدونم چطوری بنویسمش اما یه چیزی مثل ئه کشدار، مثل ئهههههههههههه . خیلی خوشش میاد و به نظر میرسه بعدش سرحال میشه،حالا اون روز دیدم عروسکش رو برداشته دمر خوابونده و پشتش میزنه درست مثل سامان و مثلا داره ماساژش میده! مردم براش اونموقع.
چندباری هم دیدم که داره بهش غذا میده.
+++++++ یه کار خیلی بامزه ای که تازگیا میکنه اینه که وقتی که چندساعت بهش غذا نمیدم که حسابی گرسنه بشه و غذا بخوره، یهویی میبینم میره سراغ کشوی آشپزخونه و زیرانداز خودش رو که موقع غذادان بهش زیرش پهن میکنم برمیداره و میندازه روی زمین و منتظر میشینه براش غذا بیارم!
اینجور وقتها حسابی با اشتها میخوره، بعد نکته بامزش اینه که وقتی غذاش تموم میشه، زیرانداز رو برمیداره و با شدت تمام میتکونه روی فرش که مثلا تمیز بشه (من زیراندازش رو توی سینک تکون میدم) اونم به تقلید از من همینکار رو میکنه اما روی فرش
+++++++ دیروز (همون دو هفته پیش که اولین بار پست رو نوشتم و مامانش اینا خونمون بودند) که یه حرکتی انجام داد من و مامان سامان مردیم از خنده. ساعت 4 بعداز ظهر بهش شیرخشک دادم و بعد شیر، یه بیسکوییت سبوسدار دادم بخوره (معمولا بیسکوییت و میوه و ...رو بعد غذا یا شیر بهش میدم که اشتهاش رو برای شیر و غذا نگیره) بیسکوییت رو ازم گرفت و یهویی دیدم رفت آشپزخونه و از توی کشوی دومی،زیرانداز مخصوص خودش رو برداشت و اومد پهن کرد روی زمین و نشست و بیسکوییتش رو خورد....انقدر من و مامان سامان کیف کردیم که نگو. به قول مامان شرمنده شدیم اصلا از این کارش. وقتی هم بیسکوییتش رو خورد، زیرانداز رو روی فرش تکوند و مچاله کرد و انداخت توی کشو.
عاشقش شدم یعنی.
+++++++ یبارم چندروز پیش داشت آب میخورد بخش زیادی از آب ریخت روی سرامیک آشپزخونه،سریع رفت یه دستمال از کشوی دوم آشپزخونه (جاشو کامل میدونه) برداشت و شروع کرد به تمیزکردن زمین. من و مامان سامان انقدر قربون صدقش رفتیم که نگو.
وقتهایی که آب یا چیز دیگ ای میخواد، مثل مته پشت سره م تکرار میکنه، مدام و با صدای بلند میگه "آبه، آبه،آبه....) یعنی باید همون موقع درخواستش رو انجام بدی، بعد همینکه مثلا بهش آب یا چیز دیگه ای که میخواد میدی، میگه "مسی" یعنی مرسی، تازگیا هم به سامان گفت "مسی، ممنون"
+++++++ شبها موقع خواب که میشه بسکه تکرار کردیم شب بخیر، خودش میگه "شب بیخی" ولی خب بعدش دمار از روزگارمون درمیاره تا خوابش ببره.
++++++ خیلی وقتها با محبت میاد و من یا باباش رو بغل میکنه، خیره میشه به صورتم و یهویی صورتش رو میماله بهم، یعنی از شدت عشق و هیجان، دیوونه میشم. البته اینا برای وقتی هست که مادرشوهرم اینا خونمون نباشند یا ما نریم جایی چون در این شرایط حتی از من بدش هم میاد.
+++++ آب که میخوره خیلی وقتها میپره توی گلوش و باید بزنم پشتش،اونم یاد گرفته و هرموقع آب میپره تو گلوش، با دست خودش ضربه میزنه به کمرش
یا مثلا من عادت دارم موقعیکه میخوام بخوابونمش، ضربه های آروم میزنم به پشتش، یعنی دمر میخوابه و ضربه میزنم به باسنش یا کمرش، خیلی خوشش میاد، حالا شبها که میریم تو اتاقش و لامپ رو خاموش میکنیم، خودش دراز میکشه و با دستش میزنه به کمرش که یعنی به من بگه اینکار رو بکنم. اگرم وسطش دستم خسته شه یا خوابم بیاد و اینکار رو متوقف کنم، دوباره خودش میزنه به پشتش و یه صدایی هم درمیاره که یعنی من هنوز بیدارم بزن پشتم
++++++ چند شب پیش بعد مدتها مهمونی نرفتن،رفته بودیم خونه خاله سامان، اونجا شوهرخاله سامان که مرد نسبتاً مسنی هست، مدام به شوخی نیلا رو دعوا میکرد، داشتند با بابای سامان پاسوربازی میکردند و نیلا همش میرفت پیششون، شوهرخاله سامان هم که بهش میگن حاجی، هی به شوخی با لحن دعوا بهش میگفت، برو نیا اینجا، من به نیلا گفتن "نیلا حاجی چی میگه؟ دعوا میکنه؟ خلاصه از صحبتهای من فهمید اسم آقا، حاجیه، دیگه بعدش هر بار به شوخی بهش حرفی میزد،نیلا میرفت سمتش و بلند بلند و تند تند میگفت "حاجی" "حاجی" "حاجی"! انقدر خوشم اومد که نیلا نه تنها نترسید که قلدربازی هم براش درمیاورد.
چون واقعاً و از ته دلم دوست ندارم بچم مظلوم و توسری خور باشه تو جامعه وحشتناک الان.
++++++ دیروز (منظور همون دو هفته پیش که پست رو نوشتم) داشتم آشپزی میکردم و نیلا هم حوصلش سر رفته بود، دیگه رفتم پیشش و دستمو گرفت و به زور کشید و گفت "بیشین" . اولین بار بود میگفت. خب چندوقتی هست وقتی چیزی میخواد دستوری میگه "بده،اما بشین رو اولین بار بود میگفت. یا مثلاً دیروز برای اولین بار ازش شنیدم که گفت "نکن". فکر کنم موقع عوض کردنش بود، بسکه بدش میاد از تعویض.
+++++++ چندوقتیه که همراه یه سری آهنگها که از ضبط ماشین یا تلویزیون پخش میشه میخونه، آگهی بازرگانی رو که خیلی وقت بود همراهش میخوند اما آهنگها نسبتاًجدیده، واسه همین یکی دوماه اخیر. مثلاً عاشق آهنگ مسیح و آرش هست که میگه "بیا، بازم اون روزا رو بیار" و بیا رو باهاش همخونی میکنه...یا آهنگ پرویز پرستویی تو فیلم مطرب که میگفت "این صدای منه آی این صدای منه" همراهش میخونه و "آی" رو کشیده و درست مثل خواننده میگه. چندوقتی هم هست که خیلی بیشتر از قبل به کارتونها توجه میکنه و به نظر میرسه داره دنبالشون میکنه.
++++++++ مشکل بزرگی که باهاش داریم اینه که همش میخواد موبایلمون رو بگیره و باهاش صحبت کنه، دیگه جوری شده که به سختی میشه جلوش با کسی صحبت کرد،بخصوص بابا و مامان سامان که همینکه گوشیشون رو دستشون میگیرن،به زور میخواد ازشون بگیره. خیلی بده اینطوری،اما خب صحبت کردنش با موبایل انقدر بامزه و شیرینه که هر چی نگاش میکنم سیر نمیشم،اینکه یهویی عصبانی میشه،یهویی میخنده،یهویی آروم صحبت میکنه... حالا چه کسی پشت خط باشه چه نباشه. تازگیا که گوشی رو برمیداره میگه "ائو خوبی" قبلاً به جای الو "ائی" میگفه و الان خیلی بهتر تلفظ میکنه. به نظر میرسه هر جا صدای "ل" باشه، "ئ" تلفظ میکنه مثلا "خائه، سئی به جای سلام، ائو به جای الو و...."
++++++ گاهی وقتها میره پشت پرده بالکن و قایم میشه و من میرم دنبالش و مدام میگم "نیلا کجایی" اونم نمیاد بیرون تا خودم برم سراغش. وقتی پیداش میکنم انقدر شیرین و بامزه میخنده که غش میکنم براش.
+++++++ وقتی میبریمش بیرون،تو خیابون با بیشتر آدمها و به خصوص بچه ها بای بای میکنه. حالا گاهی اونا هم باهاش بای بای میکنند و قربون صدقش میرن،گاهی هم نمیبینند و گاهی هم بیتفاوتند. من خودم وقتی بچه ها رو میبینم جوری باهاشون گرم میگیرم و بای بای میکنم که کسی ندونه در حسرت بچه ام. از قبل بچه دار شدن اینطور بودم و الانم هستم فرقی نکرد. عاشق بچه ها هستم،اما خب بعضیها اینطور نیستند و خیلی گرم نمیگیرند.
امروز نوشت (یکشنبه دو شهریور 99): خب تا اینجا رو دوازده روز پیش نوشتم (البته با اصلاحات و بعضی اضافه جات)، قرار بود سه شنبه دو هفته قبل پستش کنم که موضوع اتاقم سر کار پیش اومد و حال روحیم به هم ریخت. الان هم مجال این رو ندارم که از کارهای جدیدترش بنویسم و حافظم هم بیشتر از این یاری نمیکنه،اما فقط یه توضیح بدم اونم اینکه مادرشوهرم اینا جمعه این هفته یعنی 31 مرداد رفتند و من از شنبه یک شهریور بعد یکماه و بیست روز نیلا رو دوباره گذاشتم مهدکودک (یکماهش پیش سامان بود سه هفته هم پیش مادرشوهرم اینا). دخترکم روز اول خیلی گریه کرد، دلم آتیش گرفت، امروز هم که روز دومش بود، بعد یه شب خیلی ناآروم که درست و حسابی نخوابید (دو سه شبه خیلی بد میخوابه و همش هوشیاره و این پهلو اون پهلو میشه)،با کلی غصه خوردن از اینکه باید اول صبح بیدارش کنم، بیدارش کردم و حاضرش کردم و با کلی ذوق الکی تو راه تو ماشین گفتم وای نیلا مهد کودک، خاله مهشید ،آراد (هم کلاسیش)،یهو دیدم نیلای من که قبلش تو راه کلی ذوقزده بود از رفتن به دده،شروع کرد به نق زدن و محکم چسبید به من و از بغل من تکون نمیخورد،بدنش رو سفت کرده بود و هر لحظه نزدیک بود بزنه به گریه،خدا میدونه چه حالی شدم.امروز صبح هم مثل دیروز گریه کرد. الهی بمیرم...یه مادر خوب حال من رو میفهمه. خدا کنه روزهای آینده، بهتر بتونه ارتباط بگیره با مهدکودکش.
********* نیلا روز اول شهریور 21 ماهه شد،چقدر زود گذشت... از اینکه انقدر زود بزرگه میشه میترسم، همش حس میکنم باید بیشتر از اینا از روزهای بچگیش لذت ببرم،اما حجم کارهام زیاده، فکر و خیال هم کم نیست واقعا نمیشه اما تا جای ممکن سعی میکنم باهاش زیاد بازی کنم،اما بازم خیلی وقتها حوصلش سر میره.خودم هم این روزها حال و روزم تعریفی نداره و سر بچم خالی میکنم و بعدش در حد مرگ عذاب وجدان میگیرم، دیشب که دیگه شورش رو درآوردم و چندباری باهاش بداخلاقی کردم و سرش داد زدم،نیلا هم ماشالله خیلی شیطون شده و لجبازی میکنه و یه جاهایی دست خودم نیست کم میارم و دعواش میکنم،بعد کلی عذاب وجدان میگیرم و هی ازش معذرت میخوام و بوسش میکنم...امیدوارم بتونم در برابر لجبازیها و شیطنتهاش که هر روز هم بیشتر میشه با صبر و حوصله بیشتری برخورد کنم.
قرار بود پست امروزم درمورد نیلا و شیرینکاریاش باشه، اتفاقاً یه پست طولانی هم طی هفته پیش نوشتم و هر روز تکمیلش کردم و میخواستم امروز منتشر کنم که موضوعاتی پیش اومد و تصمیم گرفتم اول درمورد اونها بنویسم بلکه سبک بشم و پست مربوط به دخترکم رو بذارم موقعیکه حالم بهتر شد منتشر کنم.
میخوام یه اعترافی کنم که برای خودم هم راحت نیست،حتی از نوشتنش هم مطمئن نیستم اما من به این نتیجه رسیدم که چشمام حداقل درمورد خودم به شدت شوره، شاید هم درمورد بقیه نمیدونم...سالها تلاش کردم با این قضیه بجنگم و بگم اینا خیالات خودت هست و داری به خودم تلقین میکنی، اما بارها و بارها اتفاقاتی افتاد که نتونستم بذارم پای تصادف و اتفاق...
موضوع اینه که هر بار ته دلم بابت موضوعی خدا رو شکر کردم یا شادی کردم از بابتش، ظرف مدت خیلی کوتاهی از دستش دادم. انقدر این مورد اتفاق افتاده که اصلاً نمیتونم بگم تصادفیه.
آخریش همین هفته پیش که یه موضوع کاری پیش اومد و روح و روانم رو به هم ریخت، من چندماهی بود که تو اتاقم در محل کار تنها بودم یعنی هم اتاقی نداشتم، پارسال زمستون بود که هم اتاقم منتقل شد به اتاق دیگه ای و من کاملاً تنها شدم که این موضوع نادری هست در محیطهای اداری، از این اتفاق بینهایت خوشحال بودم و ذوق داشتم،بخصوص که دل خوشی هم از هم اتاق سابق نداشتم و وقتی از اتاقم رفت،حس میکردم دنیا رو بهم دادند، ارباب رجوع هم که ندارم و یه جورایی حس مالکیت به اتاقم پیدا کرده بودم... اتاق من اتاق نسبتاً بزرگ و زیبایی تو اداره بود،یه گلدون خشکل و بزرگ وسط اتاقم داشتم، یه کاناپه که هر موقع خسته بودم یا خوابم میومد بخصوص بعد بچه دار شدن و شب بیداریها، در حد نیمساعت روش دراز میکشیدم، دو تا صندلی و یه میز عسلی قشنگ و یه کتابخونه و یه بالکن کوچیک که توش گیاه کاکتوس و گل اشک کاشته شده بود و من با عشق بهش آب میدادم، کف زمین هم پارکت بود و چون طبقه چهارم بود خیلی هم دلباز بود...خب من هیچوقت از اتاقم و آرامش و رضایتی که بابتش داشتم به کسی نگفته بودم، اما همین یکی دو هفته پیش بود که مدام تو دلم از بابت داشتن چنین اتاقی در محل کارم خدا رو شکر میکردم (قبلش انقدرها بهش اهمیت نمیدادم)، از اینکه انقدر راحتم و هیچ مراجعی هم ندارم و میتونم با وجود بیخوابیهای شبانه حداقل دلخوش باشم که تو اتاقم تنهام و میتونم روز بعد اگر کارمون زیاد نباشه استراحت کنم.
گذشت تا اینکه یکشنبه هفته قبل برای اولین بار شروع کردم از اتاقم برای مامان سامان تعریف کردن، گفتم کاناپه دارم و وقتی حالم بد باشه یا خیلی خسته باشم،روش دراز میکشم، درمورد بالکن خشکلم و گلدون وسط اتاق هم گفتم و کلی با ذوق و غرور از اتاقم حرف زدم و گفتم حالا برات یه عکس میگیرم که ببینی، دقیقاً سه شنبه صبح یعنی دو روز بعدش بود که بعد 5 سال بودن تو این اتاق که چندماه آخرش هم تک و تنها بودم، مدیرم زنگ زد و گفت باید جابجا شم و برم تو اتاقی که دو تا خانم دیگه هم هستند، چون تصمیم گرفتند اتاقم رو بدند به یه آقا که تازه داره میاد... اصلاً باورم نمیشد، بعد از شنیدن حرفاش، قشنگ حس کردم رنگ از صورتم پرید،با استرس و ناراحتی زنگ زدم به مامان سامان و بهش گفتم مامان باورت میشه ظرف دو روز از حرفایی که بهت برای اولین بار زدم اتاقم رو گرفتند؟ اونم ناراحت شد اما گفت حتماً حکمتی هست و خودت رو ناراحت نکن.
خلاصه که روز بعد اون یعنی چهارشنبه با کلی غصه و ناراحتی در حالیکه نمیتونستم جلوی اشک ریختنم رو بگیرم اتاقم رو خالی کردم و اومدم نشستم پیش دو تا همکار خانم دیگه که با اینکه باهاشون خوبم،اما دوست نداشتم هم اتاق بشیم، و میدونم هیچوقت نمیتونم راحتی و آرامش قبل رو داشته باشم،بخصوص که خود اون دو خانم هم چندان از این اتفاق و جابجایی خوشحال نبودند و میگفتند تو این اوضاع بیماری کرونا،سه نفر تو یه اتاق نسبتاً کوچیک خیلی خطرناکه...
از این اتفاق انقدر دلم گرفته بو و به خاطر دوره ماهانم حساسیتم هم بیشتر شده بود که اصلاً نمیتونستم جلوی گریم رو بگیرم و طوریکه بقیه نفهمند آروم و بی صدا اشک میریختم،قبل رفتن از اتاقم برای همیشه،با گلدونم و گلهای پشت بالکن حرف زدم و ازشون حلالیت خواستم اگر گاهی دیر بهشون آب دادم و درحقشون کوتاهی کردم. بوسیدمشون و بهشون گفتم یه حسی بهم میگه دوباره مال من میشید.... روز خیلی بدی بود و میدونستم اگر مامان بابای سامان خونمون نبودند، قطعاً خیلی بهم سختتر میگذشت.
این هم اولین پستم هست که از اتاق جدید و در کنار همکاران جدید مینویسم (البته یکیشون نیومده)...
بعد اون فقط و فقط تونستم خودم رو با این جمله آروم کنم که قطعاً خدا برای من بد نمیخواد و انشالله خیر و حکمت این موضوع در آینده برام روشن میشه. اما چیزی که بیشتر از همه عذابم داد، این بود که دیگه مطمئن شدم خودم هستم که خودم رو چشم میزنم وگرنه مگه میشه یهویی؟
حتماً الان با خودتون میگید این یه مسئله تصادفی بوده و این اتفاقها و جابجاییها در ادارات طبیعیه، اما من میگم وقتی 5 ساله تو یه اتاق هستم و دقیقاً یکی دو روز بعد اینکه برای اولین بار از اتاقم پیش مادرشوهرم تعریف میکنم، و ته دلم هم خدا رو شکر میکنم،این اتفاق میفته و یهویی و بدون برنامه ریزی میگن باید جابجا شی،نمیتونه تصادفی باشه،بخصوص که این مورد بارها و بارها قبلاً هم پیش اومده و بار اول نیست که اینطوری اوضاعم بعد اینکه پیش کسی از شرایطم تعریف میکنم یا حتی پیش خودم و تو دل خودم ذوق میکنم تغییر میکنه...
باز الان شاید تو ذهن بیاد که مثلاً چشم طرف مقابلم مثل مادرشوهرم یا بقیه آدمها شوره اما در چندمورد دیگه هم خودم به عینه شاهد بودم چطور خودم رو چشم زدم و الان مطمئنم از خودم هست و بس...جوری شده که شدیداً از خودم میترسم و نه دلم میخواد از خودم تعریف کنم نه از بقیه،حتی جرات ندارم تو دلم هم شاکر نعمتهایی باشم که خدا بهم داده چون میترسم از دستشون بدم،با اینکه سالهاست خودم رو ملزم کردم ماشاءالله و لاحول و لا قوه الا بالله رو بعد تعریف کردن از شرایط خودم یا بقیه بگم بازم ته دلم ترس دارم.
برای اولین بار میخوام نمونه هاش رو اینجا بنویسم. خیلی برام سخته گفتنشون، حتی ممکنه قضاوت بشم اما چون اینجا جاییه که سعی میکنم بیشتر حرفهای دلم رو بی پرده بگم مینویسم هرچند میدونم نوشتنش هم فایده ای نداره و فکر هم نمیکنم حالمو بهتر کنه...
دو سه هفته پیش داشتم با همکارم که دخترش سه چهار ماه از نیلای من کوچیکتره درمورد تعداد دفع مدفوع میگفتم و اینکه خدا رو شکر نیلا هیچوقت از این جهت مشکلی نداشته و باید خدا رو شکر کنیم که بچه های ما مشکل یبوست ندارند و شکمشون خوب کار میکنه. از این حرف من یک هفته ده روزی بیشتر نگذشته بود که دختر من دچار بدترین یبوست شد و الان نزدیک ده روزه که من به شدت درگیر مشکل یبوست نیلا هستم و به خاطرش بردمش دکتر و کلی شیاف استفاده کردم براش،همین دیشب هم کلی اذیت شد بچم...چطور میشه نیلای من که بیست ماه شکمش مرتب کار کرده، به محض اینکه از این بابت خدا رو شکر کردم و پیش همکارم از اینکه از این جهتها مشکلی نداشتم، تعریف کردم اینطوری گرفتار این مشکل بشه؟
مورد مربوط به از دست دادن اتاقم تو محل کار و یبوست گرفتن نیلا بلافاصله بعد صحبت کردن راجبششون،فقط دو نمونه نسبتاً کم اهمیت هستند نسبت به موارد مهمتر...
یادم میاد چندسال پیش داشتیم با بابام از سمنان برمیگشتیم تهران، بابا همیشه از ماشینش تعریف میکرد که چقدر ماشینش ماشین خوبیه و خرجی براش نداشته و ... منم یادمه تو اون سفر عقب نشسته بودم و تقریباً شصت کیلومتری تهران بودیم که یه لحظه تو ذهنم گذشت که خدا رو شکر چه ماشین خوبی داریم و هیچوقت دچار مشکل نشده و چقدر خوب راه میره و ... خدا شاهده کمتر از ده دقیقه بعد، ماشینی که هیچوقت دچار مشکل نشده بود،بی دلیل خراب شد و بابا مجبور شد یه جا نگهداره و تو گرما کلی معطل شدیم تا درست شد... در این مورد هیچ حرفی به خانواده نزدم اما ته دلم کلی حس و حال بدی بهم دست داد و نگران شدم.
موردهای دیگه هم کم نبوده، اما بدترین و فاجعه بارترین موردی که برام پیش اومده و همیشه از فکر کردن بهش فراریم و حتی الان هم شک دارم اینجا بنویسمش یا نه مربوط میشه به داییم.... داییم که بیشتر از پنج ساله به خاطر چپ کردن ماشینش همراه بچه هاش، دچار زندگی نباتی شده و اصلاً متوجه اطرافش نیست و دور از جون مثل یه مرده متحرکه و دایی بزرگم سالهاست از کار و زندگی افتاده و داره ازش پرستاری میکنه.
دایی من به شدت خجالتی بود و بی اعتماد به نفس، از طرفی جانباز جنگ تحمیلی هم بود و مشکلاتی داشت، خیلی هم ساده و بی سر و زبون بود، خلاصه که چهل و خورده ای سالش بود که تازه گواهینامه گرفت. هیچکس فکرش رو هم نمیکرد دایی بتونه درست وحسابی رانندگی کنه اما بالاخره گواهینامش رو گرفت و رانندگی هم میکرد. هرچند من ته دلم همیشه از بابت رانندگیش نگرانی داشتم که مبادا نتونه ماشین رو جمع کنه و... سال 93 همسرش در اثر سرطان در عرض یکماه فوت کرد و اونو با یه دختر هفت ساله و یه پسر سیزده ساله تنها گذاشت. دایی من علیرغم تصوری که ازش بود (بلانسبت میگفتند خیلی دست و پا نداره و چطوری میخواد به بچه ها برسه و..) با هزار سختی بچه هاشو جمع و جور میکرد و حتی براشون غذا درست میکرد و میگفت به خاطر بچه ها و بخصوص پسرش که نوجوونه قصد ازدواج نداره. حتی تو اون یکسال و خورده ای بعد فوت همسرش، به من زنگ میزد و با ذوق میگفت مثلاً امروز براشون عدس پلو درست کردم و منم کلی خودمو هیجانزده نشون میدادم و میگفتم حتماً باید برای ما هم یروز درست کنی. نمیدونم چرا انقدر دارم حاشیه میرم برم سر اصل مطلب، خلاصه که اون روز که اون تصادف لعنتی براش پیش اومد، یکی از روزهای عید بود فکر کنم و همه ما رفته بودیم مزار، داییم هم اومده بود سر مزار همسرش و چون در عین خجالتی بودن خیلی هم تو جمع خودمونی فامیل شیطون و شوخ بود،شروع کرد از مزار خانمش به سمت من که سر مزار خواهرم بودم گوجه سبز نذری پرت کردن (جوری که من متوجه نشم چه کسی اینکارو میکنه) و کلی خندیدیم....خلاصه که غروب شد و همه میخواستند از قبرستان برگردند خونه، قبرستان هم بیرون شهر بود، دایی هم بچه هاشو سوار ماشین کرد و با ما خداحافظی کرد، هنوز راه نیفتاده بود و مشغول خداحافظی با فامیل بود که من تو دلم گفتم ماشالله کی فکرش رو میکرد دایی بتونه رانندگی کنه و حتی تا مزار که خارج شهره، اینهمه بیاد و بره و اینطوری به بچه هاش هم رسیدگی کنه؟ خلاصه که کلی خدا رو شکر کردم و دایی هم راه افتاد و رفت،کمتر از یه ربع بعد تو جاده تصادف کرد و اون بلا سر خودش اومد و خدا فقط به بچه هاش رحم کرد که دچار شکستگی و آسیب شدند اما اتفاق بدتری براشون نیفتاد... دایی من قبل اون چندسال بود داشت رانندگی میکرد و از زمان فوت همسرش هم خیلی خیلی زیاد خودش و بچه ها با ماشین خودشون میومدند سر مزار خانمش و برمیگشتند، چرا درست چنددقیقه بعد اینکه من تو دلم ازش تعریف کردم و گفتم کی فکرش رو میکرد؟ اونطوری شد؟
تا الان این راز رو به هیچکس نگفتم و حتی از نوشتنش در اینجا هم ابا داشتم،اما وقتی موضوع اتاقم پیش اومد و بعد هم یبوست بچم، این موضوع داییم هم مثل خوره افتاد به جونم...
مگه من خواستم اینطوری بشه؟ یا مگه دست خودمه؟ به شدت نگرانم و حتی از اینکه بخوام از شرایط خودم یا خانوادم حتی تو دل خودم هم تعریف کنم میترسم، اما خدا میدونه تا حالا پیش نیومده از دوست یا همکار یا غریبه ای تعریف کنم و موردی براشون پیش بیاد اما اول از همه درمورد خودم و بعد آشنایان نزدیکم این مورد رو دیدم...
یا مثلا بارها پیش اومده از سامان تو وبلاگم یا پیش دوست و آشنا و خانواده تعریف کردم و همون شب یا فرداش بدترین دعواها رو کردیم و کلی ناراضی شدم از زندگی و اون و شرایطم...
الان هم که این متن رو مینویسم از اتاق جدید، دلم بینهایت گرفته و حس خوبی به اتاق ندارم، با هم اتاقی ها هنوز نمیدونم مشکل دارم یا نه،زمانی در گذشته داشتم و سوء تفاهماتی بود اما کم و بیش رفع شده بود، ولی اینکه آینده چه اتفاقی میفته و اینکه اونا خودشون چقدر من رو میپذیرند و باعث ناراحتی من نمیشد هنوز برام مبهمه بخصوص که به دلیل مشکوک بودن به کرونا،یکی از اونا دو هفتست نیومده. اون دو نفر خیلی با هم صمیمی هستند و سالهاست کنار هم هستند، بعیده من بتونم اینجا اونقدرها تو جمعشون راحت باشم و حس تنهایی بهم دست نده.
غصه بابام و مادرم هم که خودش خیلی مریض و بیحاله و رنگ و روش پریدست، یکی از بزرگترین غصه های روی دلمه. فقط خدا رو شکر میکنم مادرشوهرم اینا هنوز اینجا هستند و این روزها کمتر فکر وخیال میکنم...
مثلا قرار بود این پست مربوط بشه به شیرین کاریها و رفتارهای بامزه جدید نیلا، حتی هفته پیش طی دو سه روز پشت سر هم نوشتمش و مدام موردهای جدید بهش اضافه کردم، اما چون حال دلم خوب نبود،تصمیم گرفتم اول این حرفها رو بنویسم و پست بعدی که انشالله کمی حالم بهتر بود، درمورد دخترک عزیزم بنویسم.
میشه خواهش کنم برای بهتر شدن حالم و به دست آوردن روحیم دعا کنید؟ اینکه در نهایت برام خیر پیش بیاد؟ و حکمت موضوعات اخیر رو بفهمم؟