بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

درد را از هر طرف بخوانی درد است....

این پست رو طبق معمول روز شنبه 12 مهرماه نوشتم اما امروز دوشنبه 14 مهرماه کاملش میکنم و منتشرش میکنم، قسمتهای آبی رنگ آخر پستم رو همین امروز دوشنبه نوشتم و مشکی ها برای روز شنبست.

 نیمساعت بعد نوشتن پست قبلی، به مامان زنگ زدم، حرفهاش رو که شنیدم، انگار آب یخ ریختند روی سرم،  میگفت حال بابا دوباره بد شده و دو سه روزی هست که هیچی نمیخوره به جز مایعات، حرف نمیزنه یا اگر چیزی میگه حرفهای بی محتوا و هزیان گونست...مثلاً میگفته یه ماشین نیسان صفر به نامم درومده و باید برم بگیرم، یا درست و حسابی محیط اطرافش رو تشخیص نمیداده و میگفت چقدر اینجا شلوغه بگید برن از خونه بیرون، درحالیکه فقط مامانم خونه بوده و بس...اینا رو مامان میگفت و من با تمام وجود از درون غصه میخوردم.  دیگه نمیدونم باید چکار کنم و چطوری خودم رو تسکین بدم، گاهی با خودم میگم توکلت به خدا باشه و بدون اون خودش بهترین و حکیم ترین هست و چیزی برای شما و بابا نمیخواد که برخلاف صلاح و حکمت و مصلحتش باشه. یه وقتها با خودم میگم چه بسیار مریضهایی که با حال بدی که هیچ امیدی بهش نبود، یکباره خوب شدند و به زندگی برگشتند،‌ باز از طرف دیگه از اینکه خیلی خودم رو امیدوار کنم میترسم. بابا از روز دوشنبه هفته قبل تا امروز شنبه  تو واتس آپ نیومده، کلی براش پیام دوستت دارم و دلم برات تنگ شده فرستادم که بازش نکرده، بابای من در هر حالی که بود، حداقل یکی دوبار در روز آنلاین میشد اما الان هیچی. 

از طرفی از ترس کرونا و اینکه خدای نکرده من یا نیلا یا سامان ناقل باشیم، خیلی معذب بودم برم خونه مامان اینا و بهش سر بزنم. متاسفانه بخش زیادی از همکاران من مبتلا شدند. سمیه هم اتاقی من که یه دختر یکسال و نیمه داره مبتلا شده، پدر و مادر خودشو و پدرشوهر و مادرشوهر و خواهرشوهرش هم گرفتند و دکتر گفته احتمال خیلی زیاد دختر کوچیک یکسال و نیمش و شوهرش هم گرفتند. خودش هم احتمالاً از دختر یا همسرش گرفته. غیر اون، چندتا همکار دیگه که اتاقشون کنار من یا چنداتاق اونورتر هم هست گرفتند و هراس عجیبی به دلم افتاده. بعد موج اول کرونا، کم کم داشتم باهاش کنار میومدم و استرسم کمتر میشد که الان با مبتلاشدن همکارانم، ترس و استرس زیادی بهم وارد شده، این وسط خیلی دوست داشتم بیشتر به بابام بیشتر سر بزنم اما میترسم، تصمیم گرفته بودم یکی دو هفته ای خونه مامان اینا نرم،‌ اما چهارشنبه پیش و بعد نوشتن پستم، وقتی مامان راجب بابام اونطوری گفت و گفت دوباره حالش بد شده و از بار قبل هم بدتره، دیگه طاقت نیاورم، حس کردم بین بد و بدتر مجبورم بد رو انتخاب کنم، در حد یکساعت با رعایت موارد کامل رفتیم و بابا رو دیدم، با خودم گفتم قرار نیست اوضاع بهتر بشه، شاید دو هفته دیگه رفتنم از الان هم خطرناک تر باشه، نمیشه که نرم و بابا مامانمو تو این اوضاع بابا نبینم، فکر کردم اونجوری هم ممکنه وجدانم راحت نباشه...خلاصه دو تا ماسک روی هم  زدم و یکساعتی رفتم خونه مامان اینا و با فاصله زیاد از اونا نشستم، ‌بابا هوشیاری کامل نداشت، ‌چندثانیه چشماش رو باز میکرد و باز میبست. مامانم همش ازش یه سری سوالایی میپرسید که مطمئن شه حواسش هست،‌ مثلاً گفت نیلا کیه؟ گفت بچه خواهرم!!! خدا میدونه چی به من میگذشت وقتی اینطوری میدیدمش. یکساعتی بودیم و بدون خوردن شام برگشتیم خونه، دوست نداشتم کوچکترین باری روی دوش مامانم بذارم تو این وضعیت.

 با دیدن حال بد بابا، حال روحیم که با هزار بدبختی بعد مریضی نیلا کمی ترمیمش کرده بودم، به شدت به هم ریخت، تمام  دو روز آخر هفته رو با بغض و گریه و اعصاب خورد و استرس سر کردم، انقدر ناراحت و بی روحیه  بودم که با اینکه اصلا دوست ندارم نیلا رو به خاطر شیطنتهاش دعوا کنم و بعدش همیشه عذاب وجدان میگیرم،‌ یه وقتها دست خودم نبود و دعواش میکردم.... اگر سامان نبود که خونه رو تمیز و مرتب کنه، واقعاً حوصله انجام هیچکاری رو نداشتم، نیلا هم ماشالله انقدر بازیگوش و شیطون شده که نیاز به یه مامان و بابای جوون و با روحیه داره که بتونه همپاشون بازی کنه و بدوئه و از بلندی بالا بره، آخه چندوقتیه به شدت دوست داره هر بلندی که تو خونه میبینه ازش بالا بره،‌الان چندماهه که به خاطر خطری که مبلها داشتند و نیلا همش میرفت روی مبلها و میترسیدیم بیفته، مبلها رو برعکس کردیم، اما  24 ساعته میخواد بره پشت مبلها و از همون قسمتهایی که میشه بالا رفت و خطرناکه بالا بره، یعنی این برعکس کردنه هم انقدرها موثر نیست،‌یا همش میگه منو روی اپن یا میزناهارخوری بنشون و من باید همه کارهام رو کنار بذارم و کنارس بایستم که مبادا بیفته، یه کار جدید دیگه که واقعاً صبر ایوب میخواد اینه که میره کنار تمام سوئیچ های برق و همش میگه "بگل کن"  یا "روشن کن" ، که منظورش اینه منو بغل کن بذار هی چراغو روشن خاموش کنم، یا مثلاً آیفن رو 24 ساعته دستکاری میکنه و همینطوری باید تو بغلم نگهش دارم تا با دگمه های آیفون یا حتی کولر  بازی بکنه. از اینکار هم خسته نمیشه و اگر از کنار سوئیچ لامپها یا آیفن بیارمش اینور یا از بلندی اپن و ...بیارمش پایین،‌گریه میکنه و لجبازی میکنه و میخواد دوبارهبغلش کنم و همون کارو انجام بده، دیگه کلی باهاش صبوری میکنم و کنارش می ایستم و نگهش میدارم یا باهاش بازی میکنم اما از یه جایی باید برم و به کارهای خونه و غذادرست کردن و ... برسم و نمیتونم همونطوری یه لنگه پا اونجا بایستم، کمردردش بماند، دیگه آخری عصبانی میشم و میذارمش زمین یا دعواش میکنم هرچند فوری از دلش درمیارم. همش هم دلش میخواد دو تا لیوان آب دستش بدم که آب رو از یه لیوان به داخل اونیکی بریزه و اینطوری تمام خونه و لباسهاش رو خیس میکنه و باید سرتا پاش رو عوض کنم و تازه موقع عوض کردن لباسش هم فرار میکنه و کلی باید معطل شم و سرگرمش کنم تا لباسش رو بپوشه. خلاصه که با اینکه با تمام وجود عاشقشم،‌ اما یه وقتها حسابی خسته میشم و دعواش میکنم و بعدش عذاب وجدان میگیرم.... گاهی میگم قدیمیا چطوری اینهمه بچه بزرگ میکردند، البته خدا خودش میدونه که بزرگترین دلگرمی زندگی من در کنار سامان، نیلاست و همیشه با خودم فکر میکنم اگر خدای نکرده خدا به من نمیدادش، تو این شرایط چطوری و با چه امیدی زندگی میکردم...خیلی وقتها بغلش میکنم و بوش میکنم و بوسش میکنم و با صدای بلند طوری که خودش و سامان هم بشنوند چندبار پشت سر هم میگم "خدایا شکرت به خاطر نیلا".ولی خب همیشه هم به سامان میگم نیلا یه بابا مامان جوون و باحوصله میخواد، تقصیر اون نیست که ما تو سن بالا بچه دار شدیم یا هزار و یک فکر و خیال داریم، من بیماری بابام فکر و ذهنمو درگیر کرده و تو هزار و یک دغدغه مالی و حقوقهای معوق و بدهکاری...

این روزهابه هزار و یک روش سعی میکنم خودم رو آروم کنم و فکرم رو از اتفاقات منفی دور، خیلی وقتها نمیشه،‌بعضی وقتها هم بطور موقت کمی آروم میشم و میتونم به کارهام و بچه برسم...24 ساعته میرم تو اینستاگرام تا کمتر فکر و خیال کنم، زود به زود بسته اینترتم تموم میشه اما عین خیالم نیست،‌اگر اینطوری خودم رو سرگرم نکنم فکر و خیالات مختلف خیلی اذیتم میکنه. 

همیشه چیزی هست که نذاره از زندگیت لذت ببری، گاهی با خودم میگم اگر بیماری بابا و هزار مشکلی که با خودش برای مادر طفلی و خواهرهام به همراه آورده نبود،‌علیرغم همه مشکلات مالی و بحث و جدلهایی که گاهی بینمون هست،‌ بازم خوشبخت بودیم و میتونستیم کم و بیش از زندگی لذت ببریم،‌اما هر کسی که خدای نکرده تو خونه مریض داشته باشه خوب میدونه که مریضی یکی از اعضای عزیز خانواده، قبل اینکه خود اون طرف رو اذیت کنه،‌اطرافیان و کل خانواده رو تحت الشعاع قرار میده. غصه من هم الان فقط مریضی بابام نیست، خانواده من حالشون خیلی بده.  الان مادر من از پا افتاده، رنگ پریده و مریضه و به شدت نگرانشم، خواهر بزرگم از زندگی افتاده و با جون و دل پرستاری بابا و کارهای مربوط به خونه مامان رو انجام میده، خواهر تازه عروسم هم که همون اول زندگی به قول خودش هیچ ذوق و شوقی نداره و تو دلش پر از غمه...منم که ازشون دورم و خدایی با وجود بچه و شغلم و... کار زیادی ازم برنمیاد، هرچند هزاران بار بهشون گفتم اگر نیاز به کمک من باشه، حتماً مرخصی میگیرم و میام، سامان هم بارها بهشون گفته و خدایی اگر کاری از ما برومده، دریغ نکردیم.

از طرفی خواهرم هم از دوره نامزدیش، چیزی جز غم و غصه بابا و ناراحتیهای دیگه نفهمیده. متاسفانه خانواده نامزدش که عمم اینا باشند، همون اول کار دارن سردی نشون میدن و خواهرم به جز بیماری بابا از این بابت هم به شدت ناراحته. چندباری به عمم زنگ زده اما گوشیشو جواب نداده و بعداً هم خودش زنگ نزده، حتی نامزد رضوانه یعنی پسرعمم به رضوان  گفته فکر میکنم مامانم عمداً جواب نمیده!!!! چی بدتر از این؟در حالیکه خود اونا بودند که پا پیش گذاشتند و به شدت برای انجام این وصلت اصرار داشتند و خواستگاری کاملاً سنتی و به خواست خوانواده بوده،‌قضیه عشق و عاشقی و دوستی هم درمیون نبوده که الان بخوان شاکی باشن یا سردی نشون بدن،‌البته فعلاً فقط عمم اینطوریه، شوهرعمم و دخترعمم مشکلی ندارند، اما عمم رو درک نمیکنم،  این وسط امید نامزد رضوانه هم به نظر نمیرسه خیلی توان مدیریت داشته باشه و به قول رضوانه معلوم نیست فازش چیه و با خودش چند چنده...

اینا هم برای من نگرانیهای جدیدی ایجاد کرده و همش از خدا میخوام اوضاع به خوبی پیش بره و خواهرم خوشبخت بشه و همون اول کاری اینطوری حرص و جوش نخوره. طفلک خواهرم که یکسال و نیمه شب و روز بابت بیماری بابام رنج کشیده، من و خواهر بزرگم خونه خودمون بودیم اما اون دختر خونه بوده و حتماً برای اون از همه ما سختتر بوده. الان حقشه که روزهای خوبی رو بگذرونه که اونم معلوم نیست عمه خانم قصدش از اینکارها چیه...از خدا میخوام جوری نشه که بخواد رضوانه رو اذیت کنه، حق خواهرم نیست خدا وکیلی بعد اینهمه رنج و عذابی که این چندماهه به خاطر بابام کشیده...

اومدم که برای بار هزارم ازتون بخوام دعا کنید خدا به بابام نظر کنه و برای ما حفظش کنه. یهویی بطور معجزه واری حال بابا بهتر بشه. این بغض و استرس من تا وقتی بابام چنین حال و روزی داره ادامه داره....

این روزها بیشتر از هر زمان دیگه نگاهم به بالا و لطف خداونده و با همه مشکلات، سعی میکنم ازش طلبکار نباشم و شکر کنم بابت همه نعمتهایی که لیاقتش رو نداشتم و بهم داد، اما نمیتونم دل آروم باشم، درد و رنج پدر و مادر وخانواده برای همه بچه ها سخته.

خدا خیر بده سامان رو که این روزها خیلی بیشتر از قبل هوامو داره، مدام بغلم میکنه و بهم محبت میکنه و سعی میکنه وقتی باهاش بحث میکنم و عصبانیم بیشتر از قبل کوتاه بیاد. تا همین یکی دو هفته قبل چنان دعواهای بدی میکردیم که گاهی به تمام معنا ازش زده میشدم و فکر نمیکردم بتونم دوباره بهش حسی داشته باشم! اما فکر میکنم همه زن و شوهرها از این کشمکش ها و این مدل احساسات رو تجربه کنند و چندروز بعد اصلا اون حس عصبانیت رو نداشته باشند و دوباره به هم عشق بورزند، من و سامان هم همینطوریم اما خب این یکی دوهفته بنده خدا خیلی تلاش کرده مراعاتمو بکنه. خدا رو شکر میکنم که کنارم دارمش، خدا رو شکر میکنم نیلا رو دارم که اگر اینها رو نداشتم، معلوم نبود چی به روزگارم میومد. 

امروز نوشت: خب مطالب بالا رو شنبه یعنی پریروز نوشتم، خیلی وقتها کار پیش میاد تو اداره یا صحبت میکنیم و نمیشه پست رو ویرایش یا کامل کنم و پست کنم، معمولا دو سه روزی طول میکشه پستمو کامل کنم و بتونم منتشرش کنم. ‌امروز دوشنبه چندخطی به مطالب بالا اضافه میکنم. شنبه شب یکی از بدترین لحظاتم بعد مریض شدن بابا رو تجربه کردم. وقتی دیدم بابا اصلا تو واتس آپ نمیاد، زنگ زدم به موبایلش،‌ خداشاهده حتی  یک درصد فکر نمیکردم جواب بده، آخه الان خیلی وقته اصلاً جواب تلفن رو نمیتونه بده، از اینکه جواب داد شوکه شدم، باورم نمیشد. خدا میدونه چقدر ذوق کردم، اما خب صداش خیلی پایین و بیجون بود و به سختی حرف میزد. ازش پرسیدم بابا چرا نمیای تو واتس آپ، هزار تا پیام دادم برات نخوندی و...دلم هزار راه میره وقتی نمیخونی پیامهامو، اونم زیر لب گفت گوشیم و واتس آپم خرابه، سامان نمیاد درست کنه؟ گفتم باشه بابا اگر شد امروز یا فردا میایم و درستش میکنیم...بعدش با مامانم حرف زدم، مادرم هم حالش خیلی بد بود، معده درد و بیرون روی داشت. کلی به خاطرش غصه خوردم. بهش گفتم شاید عصر دوباره بیایم ببینیم گوشی بابا چه مشکلی داره. مامانم گفت نه گوشیش خراب نیست،‌بابا اصلا متوجه اطرافش نیست، نظرش میاد و نمیخواد خودتو اذیت کنی و پاشی بیای اینجا...اما عصر اونروز دلم طاقت نیاورد،‌ با اینکه پنجشنه قبلی هم دیدن بابا رفته بودم، فکر کردم نکنه یک درصد واقعاً گوشیش خراب باشه و اشتباه نکرده باشه و ... به سامان گفتم بیا نیمساعت بریم اونجا، گوشیشو نگاه کن و برگردیم. خلاصه راه افتادیم. بابا بعد چندروز  که همش خوابیده میدیدمش، نشسته بود، فقط دو روز قبلترش دیده بودمش اما خداشاهده کلی لاغرتر و رنگ پریده تر و ضعیفتر شده بود. کلی قربون صدقش رفتم، سامان گوشیشو چک کرد، مشکلی نداشت، ‌فقط شارژ نتش تموم شده بود و بابای من انقدر حواسش جمع نبود که بفهمه اینترنت نداره وگرنه واتس آپ و گوشیش هیچ مشکلی نداره. سامان براش شارژ خرید، و واتس آپش باز شد. بهش گفتم بابا برو پیامهامو بخون اما خب نمیتونست گوشی رو درست دستش بگیره، با اینکه سالهاست تو واتس آپ و تلگرامه اما انگار طرز کارکردش رو یادش نمیومد. از مامانم نگم که حالش انقدر بد بود که دور از جونش از بابت کرونا ترسیدم، انقدر مامانم لاغر شده که از دیدنش دلم خون میشه. کنارش نشستم و تا سامان کارهای گوشی بابا رو انجام بده باهاش صحبت کردم، تمام روز گریه کرده بود، میگفت بابا گفته من فردا ظهر (که میشد یکشنبه ظهر) قراره بیان دنبالم و منو ببرن، از مامان حلالیت خواسته بود...بهش گفته بود یه آقای سبزپوش اومده و  نشسته روبروم و دور و برش هم پره از کبوترهای سفید. یا پدر و مادرش رو که سالهاست از دنیا رفتند میدیده و میگفته اینجا کنارم نشستند. مامان با اون حال خرابش با بغض اینا رو میگفت و همینطور اشک بود که از چشمام میومد و مواظب بودم بابام نفهمه. مامانم طفلی میگفت شاید من قبل بابا برم،‌میگفتم اینطوری نگو مامان دلمو آتیش نزن. همش بهش میگفتم مامان من باید چیکار کنم،‌دلم آتیش میگیره شماها رو اینطور میبینم و اون میگفت فقط دعا، کاری از هیچکی برنمیاد.

بعدش رفتم  پیش بابام و با فاصله نشستم، بهش گفتم بابا جان این حرفها رو به مامان نزن، چرا انقدر ناامیدانه حرف میزنی، عمر و زندگی دست خداست، ‌یعنی چی میگی من فردا میرم و... بابا گفت حالا ببین، اومدن بهم گفتن. بیشتر از این نتونست حرف بزنه،‌ تا جاییکه میشد نیلا رو میاوردم پیشش و بهش میگفتم برای بابایی شعر بخون و اونم اتل متل توتوله میخوند و بابام هم زیر لب باهاش تکرار میکرد و یکم هم قربون صدقش رفت، خدا رو شکر کردم که هنوز نیلا رو میشناسه. این حالت بابام و همخوانی که با اون بیحایل و بیجونی و صدای ضعیف با شعر نیلا میکرد چنان جیگرم رو آتیش زد که به زور جلوی بابا خودمو نگهداشتم که به هق هق نیفتم. صحنه غم انگیزی بود. رضوانه هم حال خوبی نداشت،‌سرگیجه و سردرد و انقدر اعصابش ناراحت بود که نتونست تو هال بمونه و رفت تو اتاق خودش...

جو خونه انقدر ماتم زده و سیاه بود که وقتی از اونجا اومدم بیرون و تو ماشین نشستم، به هق هق افتادم. نیلا دستهای کوچکیکش رو گذاشت روی گونه هام و با لحن مخصوص خودش پرسید :چییی شده" منم تو همون حالت بهش گفتم "مامان بابام داره میمیره" و زار زدم...اونم همینطور نگام میکرد و صورتم رو ناز میکرد. بهش گفتم مامان جان دعا میکنی بابام خوب بشه؟ برگشت گفت "ایشالا" به جون خودش همینو گفت. الهی دورش بگردم که غمخوار مادرشه، ایکاش نبود، ایکاش از همین سن کوچیک اینطوری اشکهای مامانش رو شب و روز نمیدید....همون موقع تو ماشین برای بابام تو واتس آپ یه پیام جدید گذاشتم، نوشتم 

"باباجونم حرفهای ناامیدکننده نزن،‌تو نباشی من میمیرم.

شاید جوونتر بودم گاهی ناخواسته با حرفها یا کارهام ناراحتت میکردم، حلالم کن بابا اما همیشه دوستت داشتم، الانم عاشقتم و برای سلامتیت شب و روز دعا میکنم باباجون

مطمئنم خوب میشی عزیزم و دوباره با هم میریم سمنانبرامون آبگوشت درست میکنی

خیلی دوستت دارم بابایی...

خدا میدونه حتی یک درصد امید نداشتم بابام این پیام رو ببینه، فقط برای دل خودم نوشتم، فکر میکردم مثل پیامهای قبلیم ناخونده میمونه. نذر یه عالم صلوات کردم که فقط تیک خونده شدنش تا فردا پسفردا بخوره،‌ اما امید زیادی نداشتم...ساعت به ساعت و ثانیه به ثانیه واتس آپم رو چک میکردم به امید سبزشدن اون دو تا تیک که یعنی بابام پیاممو خونده که در کمال تعجب دیروز ظهر تیک آبی شدن خورد و همین انقدر آرومم کرد که حد نداشت. همین موضوع باعث شد تا چندساعت بعد بتونم از اون حال خرابم فاصله بگیرم و با دخترکم بازی کنم... گاهی میگم چقدر الان جنس دلخوشیهام فرق کرده، گاهی دلخوشی آدم میشه آبی شدن تیک پیامی که برای عزیزت میفرستی، زندگی چقدر واقعه عجیبیه و چقدر ما ادمها قدر چیزهای کوچیک زندگیمون که یه زمانی میشه بزرگترین دلخوشی روزگارمون، نمیدونیم. فقط با خوندن یه پیام واتس آپ، از اون حال فجیع و ماتمزده درومدم و کمی آرومترشدم، درحالیکه شرایط هیچ بهتر نشده. حال و روز من به ساعت و ثانیه بنده، خودم به هزار جبر و زور آروم میکنم و دوباره  با دیدن و شنیدن واقعیتهای تلخ زندگی به هم میریزم. حتی گاهی هم که آرومم و حالم بهتره،‌ با خودم میگم چطور میتونی آروم باشی و بخندی با این شرایط سختی که بابا و مامان و همه خانواده دارند...همین فکرها بهم عذاب وجدان میده.

دیروز ظهر مامانم به بابام  گفته بود دیدی حالا امروز ظهر  کسی نیومد که تو رو ببره و فکرهات اشتباهه؟ بابا هم گفته بود چندنفر اومدن واسطه شدن گفتن فعلاً اعدامش نکنید....کلمه اعدام رو گفت. نمیدونم چی تو مغز و سرش میگذره، چی میبینه و میشنوه، اما حرفهاش گواهی خوبی نمیده...

میدونم برای خدا کاری نداره که مریض بدحال رو شفا بده،‌ اما درست از شنبه شب که آخرین بار رفتم بابا رو دیدم،دلم گواه داد بابام دیگه پیشم نمیمونه...اینها رو با اشک و خون مینویسم، خدا میدونه چی میشکم وقتی اینا رو میگم و مینویسم، به جان دخترم جیگرم آتیش میگیره وقتی بهش فکر میکنم، اما دلم دیگه گواهی خوب نمیده...تا شنبه شب ته مانده امیدی داشتم ،‌اما دیگه امیدی ندارم بابام خوب بشه...حتی دکتر گفته به خودتون بستگی داره، میخواید بهش دارو بدید یا ندید...بیمارستان هم نمیخواد بستریش کنید. این یعنی جواب کردن بعد اونهمه بدو بدوهای خواهرم و امیدهای واهی ما،‌معنی دیگه ای میده؟ 

به چی چنگ بزنم بلکه حالم خوب بشه؟ با چی خودم رو آروم کنم؟ اگر بخوام امیدم رو از دست ندم به جز رحمت خدا که ارحم الراحمینه، به چی دل خوش کنم که بعداً با واقعیت تلخ،‌تمام امیدم ناامید نشه؟

کی میدونه چه حس تلخیه وقتی یه دختر که هنوز باباش نفس میکشه میگه بابام دیگه قرار نیست پیشم بمونه ؟ من و خواهرهام تنها دخترای زجرکشیده دنیا نیستیم اما این روزها با دیدن حال بابا و مامانم، حس میکنم آخر دنیا که میگن همینجاست. حتی بارون نم نم پاییزی که همیشه حالمو خوب میکرد،‌خنکای نسیم ماه مهر هم برام معنایی نداره هرچند گاهی هم منو به وجد میاره اما موقته. میدونم همیشه بدتری هم وجود داره، حتی تو همین شرایط هم سعی میکنم گاهی خودم رو آروم کنم اما حتی وقتی که یادم میره و کمی حالم بهتر میشه،‌ عذاب وجدان میگیرم،‌میگم بابام اونطوری، مامانم و خواهرهام اونطوری،‌تو اینجا داری به فلان جک اینستا میخندی؟

حال بدیه،‌ خیلی بد...این روزها طوری شدم که حتی اگر حس کنم یک روز یا حتی یکساعت حالم بهتره، و آروم ترم و با خودم کنار اومدم، خدا رو شکر میکنم، قدر داشته ها و نعمتهای خدا رو بیشتر میدونم و جز سلامتی و آرامش خواسته دیگه ای از خدا ندارم. 

ببخشید انقدر طولانی مینویسم و سرتونو درد میارم،‌باید اینا رو بنویسم بلکه کمی سبک بشم،‌حتی با اینکه موقع نوشتنشون از درد و رنج تمام عضلاتم منقبض میشه. کاش یکی بهم بگه تو این شرایط سخت چطور میتونم خودم رو آروم کنم؟ تمام خواسته و التماس من از خدا این بود که فقط بذاره بابام کلاس اولی شدن نیلا رو ببینه و یه روز دست دخترکم رو بگیره ببرتش پارک،‌به خدا میگفتم اگر تا اونموقع هم بهش مهلت بدی،‌دعای من مستجاب شده و بعد اون من راضیم به رضای تو،‌اما نیلای من تازه یکماه و نیم دیگه میشه دوساله...این قرار من با خدا نبود! به خدا گفتم خدایا سر ریحانه ضجه زدم، ‌التماست کردم بهم برگردونیش اجابتم نکردی، سر دایی محمد همینکارو کردم بازم مستجابم نکردی، سر بابام منو امتحان نکن، ‌گفتم خدا من که آبرویی پیشت ندارم، ‌تو رو به آبروی طفل کوچیکم که پاکترینه، تو رو به پاکی و بیگناهی مادر مظلومم،‌ تو رو به آبروی مادرمون فاطمه زهرا، رومو زمین ننداز، بذار بابام پیشمون بمونه، اما دلم میگه اینبارم خدا جوابی بهم نمیده.

شرمنده که همه نوشته هام شده منفی و سیاه و ناراحتتون میکنم اما دست خودم نیست. هنوزم گاهی پیش میاد چیزهای کوچیک باعث بشه چندساعتی به زندگی عادی برگردم و روحیم بهتر بشه،‌ اما همش موقته و واقعیت تلخ این روزهای من خانواده ای هست که آب شدنشون رو ذره ذره میبینم.

خدایا آروممون کن،‌ مادر و پدرم رو سلامت بدار. خودت رحم کن...

پنجشنبه  اربعین حسینیه، تو دعاهاتون به یاد پدرم و همه بیماران باشید عزیزانم. 

بیماری دخترک +عقد خواهرم

هزاران و هزاران بار ممنون از تک تک شما دوستانم که این مدت دعاگوی پدرم بودید. این مدت که نبودم کلی اتفاقات مختلف افتاده، با توجه به وقت کم سعی میکنم خلاصه وار بگم...

به لطف دعاهای خیر شما دوستانم و لطف خدا، حال بابام از اون حال بحرانی خارج شد. خدا شاهده خونه ما تبدیل به عزاخونه شده بود و مدام به منفی ترین چیزها فکر میکردیم، مادرم و خواهرها و حتی دامادها مدام در حال ناراحتی و گریه بودیم. از اینکه خدای نکرده بابا دور از جونش تحمل نکنه خیلی میترسیدیم. روز بله برون خواهرم حال بابا انقدر بد بود که حتی نتونست چند دقیقه بشینه و تو اتاق تمام مدت خواب بود، حتی نتونست در آخر کار دفتر بله برون رو که توش درمورد مهریه و شرایط عقد و... نوشته بودند، امضا کنه، اون موقع هیچوقت فکر نمیکردم دوباره بتونه غذا بخوره یا بشینه،‌ اما اینبار هم مثل قبل عید، خدا به ما رحم کرد و حداقل الان بعد اون دوره سخت، میتونه کمی بشینه و کمی هم غذا بخوره. درسته خیلی بیماره و خیلی درد و عذاب میکشه، اما حداقل متوجه حرفهای ما هست و گاهی هم به سختی با ما حرف میزنه.

 از تک تک شما عزیزان ممنونم به خاطر کامنتهای خصوصی و عمومی و پیامهایی که تو اینستاگرام برای من گذاشتید...مطمئنم دعای خیر شما دلسوزان در اینکه بابا دست کم با همین حال بد هم به زندگی برگرده بی تاثیر نبوده...

حال روحی من هم با توجه به روزهای سختی گه گذروندم بد نیست، به قول معروف وقتی آدم رو به مرگ میگیرند به تب راضی میشه، الان داستان منه. 

خواهرم 27 شهریور ماه به لطف خدا عقد کرد. درست از یکی دو روز بعد بله برون رضوانه و یک روز قبل عقد حال بابا کمی بهتر شد، مامان بهش گفته بود دخترت که اینهمه آرزوی عروس شدنش رو داشتی داره عقد میکنه و باید غذا بخوری و همه انرژیتو جمع کنی که بتونی هر طور هست بیای محضر، طفلی بابا هم گوش کرده بود و خدا خودش کمک کرد و تونست با زحمت فراوون و با کمک شوهرخواهرم و بقیه، بیاد داخل محضر، خدایی همین هم برای ما بهترین اتفاق بود، چون درست یک هفته قبلش که بله برون رضوانه بود بابا حتی هوشیاری کامل هم نداشت و تمام مدت دراز کش و در حال خواب و بیداری بود و به سختی نفس میکشید. اونروز همه انرژیشو جمع کرد و اومد محضر و خدا رو شکر مراسم عقد رضوانه به خوبی و خوشی برگزار شد،‌هرچند دیدن حال بد بابا روی صندلی و اینکه به زور خودش رو نگهداشته بود خیلی برام عذاب آور  و بغض آور بود،‌اما از اینکه میدیدم رضوانه سرو سامون میگیره خدا رو هزاربار شکر کردم. موقع خوندن خطبه عقد بغض کرده بودم و وقتی رضوانه بله گفت و بغلش کردم نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم. هرچند رضوانه به خاطر روزهای سختی که پشت سر گذاشته بود چهرش خسته بود و طراوت همیشگی رو نداشت...

کادوها هم خدا رو شکر خیلی خوب بود،‌من یه زنجیر و توگردنی بهش دادم،‌ مریم انگشتر و مادرم هم نیم سکه، عمم و دخترعمم هم به ترتیب یه گردنبند خیلی سنگین و یه نیم ست بهش دادند.

اما از روزهای سخت قبل عقد رضوانه بگم که چی به من گذشت و چطور مراسم عقد خواهرم به من کوفت شد. هنوز از شوک بد شدن یکباره حال بابا بیرون نیومده بودم و تازه از اینکه بابا دوباره میتونه بشینه و کمی غذا بخوره خوشحال بودم که نیلا به شدت مریض شد. انقدر مریض که اگر پدرشوهر و مادرشوهرم که برای عیادت بابام بدون خبردادن به ما یکباره از رشت اومده بودند تهران ،خونم ما نبودند صددرصد من نمیتونستم تو مراسم عقد رضوانه حتی تو محضر شرکت کنم.

دخترم از سه شنبه 25 شهریور ماه یعنی درست دو روز قبل عقد خواهرم نصفه شب تب شدیدی کرد، از همون سر شب من به مادرشوهرم و سامان میگفتم حس میکنم تب داره اما هربار اونا چک میکردند میگفتند نه بابا تب کجا بود، حساس شدی، اما دیگه ساعت حدود پنج صبح بود که با ناله های نیلا از خواب بیدار شدم و دیدم تبش خیلی بالاست یعنی حدس من درست بود.خیلی هول کرده بودم، صبح سه شنبه 25 شهریور با کلی ترس و لرز رفتم سر کار، عصر که برگشتم خونه بازم نیلا تب داشت، کژدار و مریض تا چهارشنبه صبر کردیم،‌ فکر کردم شاید به خاطر دندون در آوردن باشه و الکی نریم دکتر تو این اوضاع بهتره،  اما هی حالش بدتر و بدتر شد،‌ آخرش چهارشنبه ظهر که از سر کار برگشتم خونه، دیدم بچم بیحال و تبدار افتاده، مادرشوهرم اینا هم به خاطر حال بد نیلا پیش من مونده بودند و برخلاف برنامه قبلی برنگشته بودند رشت تا خیالشون راحت بشه. 

خلاصه چهارشنبه ظهر با سامان بردیمش مطب دکتری که همکارم معرفی کرده بود،‌ تشخیص عفونت گوش داد و چرک خشک کن و شربت سرماخوردگی و قطره بینی و استامینوفن و ... براش نوشت، اما نیلا با اینکه هر چهارساعت استامینوفن میخورد بازم تب میکرد و تبش قطع نمیشد. فردای اون روز یعنی پنجشنبه ساعت سه و نیم ظهر خواهرم محضر وقت عقد داشت، شب چهارشنبه نیلا کم و بیش بهتر شد و نصفه شب به خاطر مسکنی که خورده بود، تب زیادی نکرد،‌ صبح پنجشنبه دوباره تب کرد اما اینبار به جای استامینوفن، بروفن که قویتره بهش دادم و کمی بهتر شد، منم با هزار بدبختی و پول قرض کردن تازه همون روز پنجشنبه رفتم مغازه طلافروشی که کادوی عقد خواهرم رو بخرم،‌ شب قبلش نیلا رو گذاشتیم پیش مادرشوهرم و  با سامان رفتیم طلافروشی و تحقیقام رو کرده بودم و بعد کلی فکر کردن و مشورت گرفتن، تصمیم گرفتم برای خواهرم یه زنجیر طلا بگیرم و با یه توگردنی که از قبل داشتم (کادوی تولد نیلا بود) ست کنم و تقدیم خواهرم کنم، دیگه صبح پنجشنبه یعنی روز عقد خواهرم با  مادرشوهرم رفتیم طلافروشی و زنجیر رو خریدم و در نهایت کادوی خیلی خوب و آبرومندانه ای شد و نظر خواهرم و بقیه رو جلب کرد خدا رو شکر. بماند که چقدر برای جورکردن پولش عذاب کشیدم.

بعد خریدن طلا مادرشوهرم رفت خونه پیش نیلا و من رفتم آرایشگاه که فقط یه خط چشم ساده بکشم برای برنامه عصر، بماند که چقدر بابت تب نیلا و کارهای زیادی که داشتم نگران بودم، دیگه خط چشم رو که کشید بهش گفتم سایه هم بزن و در نهایت از یه خط چشم ساده رسیدم به یه آرایش نسبتا کامل صورت، از روی دل خوش آرایش صورت نکردم، فقط میخواستم تو خونه با یه بچه مریض معطل نشم. جلوی موهام رو هم که میدونستم از روسری بیرونه، گفتم درست کنه و دیگه رفتم خونه.... تقریبا نیمساعت بعد رسیدن من به خونه، نیلا دوباره تب کرد، اینبار تبش از دو سه روز پیش خیلی شدیدتر بود، با مسکن و بروفن هم پایین نیومد، حالا کلاً یکساعت به مراسم خواهرم مونده بود و خونه ما هم تا محضر حداقل 40 دقیقه راه بود. من رسماً از ترس و استرس تب شدید نیلا (39/6 درجه) تو سر خودم میزدم و خدا و اماما رو صدا میکردم،‌ این وسط سامان هم هول شده بود اما مثل من نشون نمیداد و از واکنش و ترس من، عصبی شد و سرم داد زد که منم جلوی مامانش اینا داد زدم و بهش گفتم " یکساعت دیگه عقد خواهرمه، من هنوز خونم، نمیفهمی چی میکشم و...." خلاصش اینکه مجبور شدم با اینکه بهش بروفن هم داده بودم، دوباره براش شیاف دیکلوفناک که میگن برای بچه ها خوب نیست و نباید به بچه کوچیک داد، ‌براش بذارم و همزمان پاشویش کنم که فقط تبش بیاد پایین و خدای نکرده زبونم لال تشنج نکنه. بعد یربع بالاخره کمی تبش پایین اومد و مادرشوهرم گفت شما برید زودتر که به مراسم برسید، اگه حالش بدتر شد زنگ میزنم برگردید. با دودلی و با هول و ولا لباس پوشیدم و در حالی که گریه میکردم راه افتادیم. از اون طرف رضوانه و مامان اینا نگران نیلا بودند، رضوانه زنگ زد و حال نیلا رو پرسید بهش گفتم یکم تبش پایین اومده، بهش گفتم احتمالا دیگه بعد عقد برای جشن تو خونه و رستوران نمیمونیم و برمیگردیم که نیلا رو ببریم بیمارستان، فقط اگه میشه یکم عاقد رو معطل کن تا مابرسیم. اونم دلداریم داد و گفت نگران نباش همش دارم براش دعا میکنم. خلاصه با سرعت راه افتادیم سمت محضر، منم گریه میکردم. خدا میدونه سه بار نزدیک بود تصادف کنیم، بسکه حال سامان بد بود و استرس داشت و عصبی بود.. دیگه به مامانش زنگ زدم و گوشی رو داد به نیلا که به خاطر پایین اومدن تب حالش بهتر شده بود و باهام حرف میزد و همین باعث شد کمی آروم بشم.

همه مهمونها اومده بودند، ما آخرین نفر رسیدیم اما خدا رو شکر که هنوز عاقد خطبه عقد رو نخونده بود و رضوانه و امید مشغول کارهای اولیه قبل عقد بودند. همه با دیدن من حال نیلا رو میپرسیدند،‌منم هنوز بغض داشتم....دیگه عاقد سریع خطبه عقد رو خوند، منم یه طرف پارچه رو نگهداشته بودم و همزمان هم بغض داشتم، هم بابت عروس شدن رضوانه،‌هم دیدن چهره تکیده و نزار و رنگ پریده بابام و هم به خاطر حال بد نیلا و نگرانی شدیدم و عذابی که از چندروز قبل اول از همه بابت بابام و بعد بابت نیلا کشیده بودم. کادوها رو دادیم و با عروس و داماد عکس گرفتیم و دیگه رفتیم سمت خونه مامان. همه هم بلااستثنا ماسک داشتند و هیچکس لحظه ای ماسکش رو درنمیاورد. تازه ساعت چهار و نیم ظهر بود، قرار بود تا هشت خونه مامان اینا باشیم،‌ بعدش بریم سمت رستوران گرونی که مامان اینا برای جشن رضوانه رزرو کرده بودند....من وقتی از خونه راه افتادم فکر نمیکردم به خاطر حال نیلا بتونم رستوران رو برم،‌ اما چندباری که به مادرشوهرم زنگ زدم گفت حال نیلا بهتره و لذت ببر و نگران نباش.... اما دیگه حدود ساعت شش بود که حال نیلا یکباره خیلی بد شد و مادرشوهرم میگفت همینطوری میلرزیده و تبش هم خیلی بالا رفته، دیگه مجبور شده بوده به ما زنگ بزنه به قول خودش میگفته میترسیدم اگر زنگ نزنم خدای نکرده اتفاقی بیفته و بچت پیش من امانت بوده و ... دیگه با عجله و ناراحتی با مهمونا خدافظی کردیم و رفتیم سمت خونمون.... تو راه به دکتر نیلا زنگ زدم و التماس کردم تعطیل نکنه تا من برسم. وقتی رسیدم خونه، بچم بیحال و بیجون افتاده بود، تبش خیلی بالا بود،‌ نزدیک چهل درجه، مادرشوهرم بهش بروفن داده بود دوباره اما تبش پایین نیومده بود. با گریه و ناراحتی نیلا رو سریع سوار ماشین کردیم و رفتیم دکتر....این دکتر با دکتر شب قبلی فرق داشت، برعکس دکتر قبلی گفت گوشش و گلوش عفونت نداره و تمام داروهای قبلی رو حدف کرد و فقط گفت واسه احتیاط چرک خشک کنش رو ادامه بده اما ظاهراً که هیچ چرکی نداره... دیگه برگشتیم خونه، ساعت شده بود نه شب، اونموقع خانوادم و مهمونها هنوز رستوران بودند، مادرشوهر و پدرشوهر و خواهرشوهرم اصرار کردند برگردید دوباره برید خونه مامان اینا،و بهتره رضوانه شما رو ببینه، منم قبول نمی‌کردم و میگفتم نه دیگه به رستوران که نمیرسیم و بعد رستوران هم که همه مهمونها میرن،‌ بهتره پیش نیلا باشم و شما هم به اندازه کافی در نبود ما امروز اذیت شدید، اما اونا و سامان کلی اصرار کردند و این شد که دوباره نیلا رو گذاشتیم پیش مامانش اینا و رفتیم سمت خونه مادرم، البته از حق نگذریم خودم هم ته دلم دوست داشتم برگردم و خیلی ناراحت بودم که بعد اینهمه ناراحتی و رنج، درست روز عقد خواهرم باید این اتفاق بیفته و اصلا نفهمم چی شد و چی نشد...اما خب با اینحال اگر نیلا تبش دوباره قطع نمیشد امکان نداشت برگردم، دیگه وقتی دیدم نیلا تبش قطع شده و بقیه هم انقدر اصرار میکنند دوباره لباس مرتب پوشیدم و با عجله رفتیم...دیگه وقتی رسیدیم دم رستوران، همه مهمونها رفته بودند و مامانم اینا هم داشتند برمیگشتند خونه، بابام هم خونه بود و نتونسته بود برای رستوران بره. خلاصه رفتم خونه مامان اینا و رضوانه و امید هم با هم رفتند یه دوری تو شهر بزنند. دیگه یکساعتی هم خونه مامان اینا بودیم و رضوانه و نامزدش هم اومدند و یکم هم پیش اونا بودیم و برگشتیم خونه. حدود ساعت دوازده شب رسیدیم. همینکه رسیدم خونه دیدم با اینکه نیلا داروهاش رو خورده بود، دوباره حالش بد شده، باز دوباره تب کرده بود و خیلی بیحال بود. دوباره تبش خیلی بالا رفته بود. با بروفن هم پایین نمبومد. خیلی ترسیده بودم، نیلا هیچوقت اینجوری طولانی و دراز مدت تب نمیکرد، دیگه درنگ رو جایز ندیدم و همه با هم رفتیم بیمارستان مفید و تا سه و نیم صبح بیمارستان بودیم . خب تا جای ممکن ترجیح میدادم بیمارستان نبرم تو این اوضاع کرونایی اما دیگه واقعا نمیشد دو تا مطب دکتر خصوصی رفته بودم و دخترم بازم تبش پایین نمیومد. خلاصه تو بیمارستان هم ازش آزمایش خون و ادرار و ...گرفتند و جوابش که حاضر شد، بازم مورد مهم و جدی نبود به جز التهاب خفیف خون که خیلی  مورد مهمی نبود....حالا از اینور حال مادر شوهرم هم بد شده بود و نگران اون هم بودم. طفلی خیلی اذیت شده بود اون چند روز.

  فردای اونروز یعنی جمعه29 شهریور تب نیلا قطع شد اما بیرون روی و اسهالش شروع شدو همچنان بیحال بود تا دیگه تقریبا از روزز دوشنبه هفته قبل حالش بهتر شد شکر خدا. خیلی روزهای سختی بود برام.هنوز گاهی به اون بیماری لعنتی شک میکنم اما بیشتر حس میکنم به خاطر یبوست شدید چند روز قبل و به اصطلاح رودل کردن یا آلودگی غدایی بود اما خب نمیشه اصلا با اطمینان گفت فقط دکتر گفته یه جور ویروس بوده. 

اینطوری شد که خواهر کوچیک هم ازدواج کرد. از طرفی ناراحتم بابت مراسم عقد خواهرم که اینطوری با استرس و ناراحتی همراه بود و به قول معروف انگار خوشی به آدم نیومده، (هرچند حتی اکر مریضی نیلا هم پیش نمیومد،‌به خاطر حال بابا قطعا نمیتونستیم اونقدرها خوشحال باشیم)،‌از طرفی هم میگم به جای قسمت منفی، به این فکر کن که اگر مادرشوهرت اینا بدون اطلاع قبلی و بیخبر نمیمودند تهران (وقتی حال بابا بد شد بدون اطلاع به ما راهی شدند که بیان عیادت بابا)، اونوقت اصلاً نمیتونستی بری مراسم و باید به خاطر نیلا میرفتی بیمارستان و به همون محضر هم نمیرسیدی...با خودم گفتم حتماً قسمت بوده که اینطوری بی خبر بیان که روز عقد رضوانه خونه ما باشند و من بتونم لااقل به محضر برسم، وگرنه تو اون وضعیت حتی اگر هم نمیخواست بریم بیمارستان،‌ نیلا رو با اون حال شدیدا بدش کجا میذاشتمش؟

خلاصه که اینم از ماجرای عقد خواهرم و مریضی دخترکم...

خبر جدید دیگه اینکه به لطف خدای مهربون هر طور بود یه پرستار خیلی خوب برای دخترم پیدا کردم...بعد اون مریضی سخت که هزار بار مردم و زنده شدم،‌ عهد کرده بودم به هیچ وجه نبرمش مهدکودک. به چندنفری برای پرستار سپرده بودم که بالاخره از طرف دستیار آرایشگری که پیشش میرم، یه خانمی که اتفاقی رشتی از آب درومد بهم معرفی شد و بالاخره بهش زنگ زدم، از همون برخورد اول خیلی به دلم نشست، بعد بهتر شدن نیلا، یکبار من و سامان و نیلا رفتیم خونه این خانم، خیلی خوب به نظر می‌رسید. دو سه روز بعدش هم این خانم اومد خونه ما و از اونجاییکه همسرش متاسفانه موافق کارکردنش نبود، یک جلسه هم قرار شد با همسرش بیان خونه ما که همسرش هم مطمئن بشه و به لطف خدا همه چی جفت و جور شد و خاله ماریا شد پرستار دختر من....به من میگفتند ازش سفته بگیر و مدارک دیگه و حتما هم دوربین بذار...ولی خب من روم نشد درخواست سفته کنم از ترس اینکه یه وقتی زیر بار نره و دوباره بخواد نیلا رو ببرم مهد...درمورد دوربین هم واقعا شک داشتم بذارم یا نه، به خصوص که به خاطر کادوی سر عقد خواهرم و مشکلات مالی دیگه، من و سامان هر دو کلی پول قرض کرده بودیم و برای دوربین هم دوباره باید پول قرض میکردیم، اما مادرشوهرم با اینکه نسبت به اون خانم  به واسطه رشتی بودنش و اینکه میدونست مال کدوم منطقه استان گیلان  هست خیلی حس خوبی داشت و مطمئن بود، اما بهم گفت دوربین رو هر طوری هست بذار، این شد که دوباره با هزار بدبختی پول جور کردیم و دوربین مدار بسته نصب کردیم تو خونه، البته به خودش هم گفته بودیم و با شرایط خاصی راضی شده بود. خلاصه که از یکشنبه شش مهرماه که من بعد ده روز مرخصی برگشتم سر کار،‌ ماریا جان اومد و نگم براتون که من از محل کار روی گوشیم دقیقه به دقیقه خونه رو چک میکردم و خدایی هیچ مورد منفی ندیدم و خیلی هم راضی بودم...نیلا هم همین دو سه روزه بدجور بهش عادت کرده و وقتی میخواد برگرده خونش، گریه میکنه و ازش میخواد اونو هم با خودش ببره....این اتفاق شاید بهترین اتفاق این چندوقت بوده. همینکه دیگه نمیخواد صبح زود دخترم رو بیدار کنم و لباس بپوشونم (بخصوص تو سرمای زمستون) خدا رو هزار بار شکر میکنم. 

حرفهای گفتنی دیگه هم دارم مثل کرونا گرفتن چندتا از همکارام و خانواده هاشون و.... یه سری چیزای دیگه که ایشالا بعدا تعریف میکنم...

شرمنده که کمتر میام و به وبلاگها سر میزنم، فقط خدا میدونه چقدر مشغله فکری دارم،‌ اما خیلی وقتها به صورت خاموش دوستانم رو دنبال میکنم.

این پست رو سه روزه دارم مینیوسم و هر بار نمیشد کاملش کنم تا بالاخره امروز کامل شد. بازم از شما ممنونم به خاطر دعاهای خیرتون. به خاطر پیامهای پرمهری که به من میدادید. همینکه پدرم هنوز کنار ماست و نفس میکشه ولو اینکه حالش چندان خوب نیست، بازم خدا رو شاکرم...همچنان دعاهای خیرتون رو سمت پدرم و همه مریضان روانه کنید.


حال خراب من دگر خراب تر نمی شود...

 حال و روز این روزهای ما تلفیقی از ترس و ابهامه.... شاید این خبر که میخوام بگم، عجیب باشه اما اگر در شرایط ما باشید که انشالله هیچوقت نباشید میبینید چاره دیگه ای غیر این نیست.

فردا پنجشنبه 27 شهریور ماه مراسم عقد خواهرم هست، تا همین دیروز مطمئن نبودم قراره مراسمش باشه، اما در یک تصمیم آنی قرار شد همین فردا بعد یک سال و اندی کش و قوس، عقد کنند..بابا بعد چندروز درازکشیدن و توانایی نداشتن برای بلند شدن، به زحمت میشینه و رضوانه میگه نمیخوام این فرصت رو از دست بدم،  شاید حال بابا بدتر بشه و دیگه نتونه بشینه یا هیچ جوره از خونه بره بیرون...احتمالهای خیلی بد دیگه که حتی نمیخوام حرفشو هم بزنم مطرح بوده اما کسی به روی خودش نمیاره...طفلک خواهرم تو چه وضعیتی عقد میکنه.

قراره فردا ساعت سه و نیم بعد از ظهر عقد کنند و بدتر از همه قرار شده بعدش برای شام بریم رستوران، نمیدونم این تصمیم کی بوده تو این وضع خطرناک کرونا و بیماری بابا! اما خیلی از این بابت ناراحتم. شرایط خونه ما انقد آشفتست که به سختی میتونم دو کلمه تلفنی با مادر یا خواهرم حرف بزنم که بفهمم چرا یهویی برنامه رستوران رفتن هم مطرح شده،‌آخه قرار  بود فقط عقد محضری باشه و برنامه رستوران رفتنی در کار نبود. نمیدونم پیشنهاد کی بوده و چرا،‌اما اصلاً نمیتونم مخالفتی کنم، ممکنه در جواب بشنوم تو خودت مراسم داشتی و به من که رسیده....حتی نمیدونم این پیشنهاد خود رضوانه بوده یا مادرم یا خواهر بزرگم یا اصلاً خانواده داماد بس که اصلا نمیتونم چند دقیقه هم که شده با خانواده صحبت کنم، هیچکس حال و حوصله نداره، مادر مریضم خودش شده پرستار 24 ساعته بابام. دیگه جونی براش نمونده،‌تلفنهای زیاد  فامیل و آشنا هم خودش شده مایه عذاب.... دیگه این وسط نمیتونم درمورد مراسم خواهرم و اینکه چرا یهویی اینهمه مهمون دعوت شده و رستوران و... صحبت کنم، اینکه اصلا چندنفر دعوتند و... فقط دیشب به مامانم خیلی کوتاه گفتم آخه مامان الان خیلی خطرناکه، شرایط بابا خیلی بده و اگر خدای نکرده دور از جون این مریضی لعنتی بیاد سراغش، هیچ امیدی نیست به بهبودش....مادرم گفت چی بگم، چاره چیه و... بیشتر از این نتونستیم صحبتی کنیم و نفهمیدم  آخرش چرا یهویی این برنامه ریخته شد...

خیلی ناراحت و نگرانم، این وسط هنوز پول کادوی سر عقد خواهرم جور نشده، وضعیت مالی ما بعد خرید ماشین حسابی به هم ریخته، حتی میخواستم پنجاه کیلو برنج هم از رشت بخرم پولش جور نبود، الان که دیگه کادو هم اضافه شده. باز اگر همه اینا با دل خوش بود، خیلی هم خوشحال بودم اما هیچکسی تو خونواده ما خوشحال نیست، برعکس همه ماتم زده اند حتی خود رضوانه....اینم قسمت ما بود. سر عقد خود من هم بابت حال بد داییم دل همه ما آشوب بود، سر عقد خواهرم قضیه از اون هم بدتره، اینبار پای بابا جونم وسطه. پاره تنم...

باباجون من تا همین دو هفته پیش حالش انقدرها هم بد نبود، نه که بد نباشه، دو سه ماهی میشد که حرکت کردن خیلی براش سخت و طاقت فرسا شده، قبل اون پیش میومد بتونه  حتی رانندگی کنه، تقریبا دو هفته پیش بود که حالش خیلی بد شد و  بردیمش بیمارستان و بهش چندواحد خون زدند، حالش کلی بهتر شد،‌اصلا  از این رو به اون رو شد جوریکه وقتی بهش زنگ زدم،‌ بعد چندماه که صداش به شدت بیجون و بیحال بود، با یه صدای نسبتا خوب و پرانرژی با من حرف زد،  صداش تقریبا مثل قبل بیماریش شده بود، کلی ذوقزده شدم، حتی همین دوازده روز پیش که زنگ زدم بهش گفتم دارم میام خونتون، گفت بابا اگه سختته، میخوای بیام دنبالت؟ اصلا شوکه شدم، فکر میکردم الکی میگه، نگو بعد مدتها حال بد به خاطر خون زدن حالش از این رو به اون رو شده در حدیکه فکر کرده میتونه رانندگی کنه...اما درست سه چهار روز بعدش حالش به شدت خراب شد، فکر کنم از سه شنبه قبل یعنی تنها دو روز قبل مراسم بله برون خواهرم، از اون روز هیچی نخورده، مادرم به زور بهش شیرموز یا آب گوشت میده بخوره و با کلی قسم و آیه و التماس به زور میخوره اما غیر اون هیچی.

همش خودخوری میکنم که اگر عمم اینا که از یک سال و خورده ای قبل قضیه ازدواج پسرشون با خواهرم رو مطرح کرده بودند، انقدر معطل نمیکردند و فقط یه ذره زودتر میومدند،‌ بابای من میتونست تو مراسم دخترش بشینه و حتی حرف بزنه! اما به یکباره همین چند روز انقدر حالش بد شده که تو مراسم خواهرم حتی نتونست چندقیقه بشینه، تمام مدت دراز کش بود و تو حالت خواب و بیداری و خلسه، حتی گاهی متوجه نمیشد که اینهمه مهمون برای چی خونه ما جمع شدند و وقتی صدای دست زدن میومد اذیت میشد، حرفهای نامربوط میزد و مدام میگفت پدر و مادرم اینجا بودند، مادرم میگفت اونا خیلی سال قبل به رحمت خدا رفتند، میگفت نه زنده اند، اینجا بودند (اینا رو که میشنیدم دلم آتیش میگرفت،‌دنیا رو سرم خراب میشد). بابای طفلی من حتی نتونست تو مراسم بله برون خواهرم لباس خوب بپوشه، حتی نتونست زیرپوشش رو عوض کنه...خواهر بیچاره من تو مراسم بله برونش مدام در حال گریه بود، مادرم و من و مریم خواهر بزرگم هم همینطور...موقعیکه دفتر بله برون رو بردند که پدرم به عنوان شاهد امضا کنه،‌ پدرم اصلا تو حال خودش نبود، به زور نشوندنش، موقعیکه خواست امضا کنه انقدر دستش لرزید که هممون به گریه افتادیم...

بابام خیلی دوست داشت این وصلت سر بگیره اما من و مامانم و حتی مریم انقدرها موافق نبودیم، از رفتارهای عمم و آینده میترسیدیم، علت طول کشیدن پروسه این بود که اونا میخواستند رضوانه مدتی طبقه بالای خونشون زندگی کنه حداقل یکی دو سال و رضوانه موافقت نکرد...ما هم اصلا راضی نبودیم، میگفتیم چه تضمینی هست یک سال و دوسال باشه و داستان خواهربزرگم که سیزده ساله از دست خانواده شوهرش که طبقه پایینشون هست عذاب میکشه مجدداً تکرار نشه،‌آخه خواهرم هم قرار بود خیلی زود و بعد یکسال جابجا بشن که خانواده همسرش به شکلهای مختلف زدند زیرش، درحالیکه تو مراسم خواستگاری گفته بودند قراره یه خونه جدای خونه خودشون به پسرشون بدند که اونجا زندگی کنه که هیچوقت این اتفاق نیفتاد. خلاصه عمم اینا که الان میشه مادرشوهر خواهرم برگشته بود گفته بود، رضوانه خیلی ما رو دوست نداره وگرنه یه مدت میومد و اینجا زندگی میکرد بعد جدا میشد و... سر این موضوع این وصلت رو هوا بود و معلوم نبود تکلیفش چیه و حتی یکی دوباری هم کلاً منتفی شده بود، اما پسرعمم رضوانه رو خیلی دوست داشت و ول کن نبود، دیگه یکم که میخواست قضیه جدی تر بشه و کم و بیش رسمیش کنند، عمه اینا تصادف بدی کردند و دو سه ماهی هم به همین خاطر معطل شدند تا آخرش قرار بود قبل محرم بیان برای خواستگاری و بله برون که باز نمیدونم چی شد نیومدند و کنسل شد و آخرش پنجشنبه 20 شهریور اومدند،‌در حالیکه درست از دیروزش حال بابام خیلی بد شده بود. هیچوقت نمیبخشمشون برای اینهمه تاخیر بیخود و بی احترامیهایی که به خواهرم همون اول کاری کردند...بابای من هیچی از مراسم دخترش که انقدر ذوقش رو داشت نفهمید، خواهرم و همه ما تمام طول مراسم غصه دار بودیم، اینا هیچوقت فراموش نمیشه....

حتی تو مراسم هم عمه من دو سه باری کنایه هایی درمورد مهریه و جهیزیه و ... زد و انقدر دوست داشتم چیزی بگم ولی جلوی خودم رو گرفتم. تو خواستگاری و بله برون خود من کلمه ای راجع به مهریه و جهیزیه و ... حرف نشد و من و سامان از قبل همه چیز رو با هم توافق کرده بودیم، حتی مادرسامان هم درست و حسابی رقم مهریه رو نمیدونست،‌ یعنی تا این حد همه چی دست خود ما بود، اما سر مراسم خواهرم در این مورد  چونه زده شد و من واقعا از این بحث مهریه و تعیین رقمش عذاب میکشیدم. درخصوص حجاب خواهرم و خونه ای هم که قراره سکونت کنند هم حرفهایی زده شد که ترجیح میدادم مطرح نشه چون خود رضوان و نامزدش همه حرفها رو از قبل زده بودند،‌اما بابام نبود که حتی یه کلمه  حرف بزنه. دلم داره آتیش میگیره. 

تمام امید من این روزها به اینه که بابام حتی شده یکبار در روز مثل سابق تو واتس آپ آنلاین بشه و پیامهای من رو بخونه، همون شده امید من. وقتی حتی برای چندثانیه آنلاین میشه، با خودم میگم حتما انقدر حواسش هست که حتی یک دقیقه هم که شده گوشی رو دستش بگیره،‌ آخه بابای من در  حالت بیماری هم گوشیش رو دستش میگرفت، باعث میشد سرگرم بشه و حواسش از درد و عذابش کمی پرت بشه. همیشه تو واتس آپ برام مطلب و فیلم میفرستاد اما الان چندروزه هیچی نفرستاده.. فقط پیامهای زیاد من رو بعد ساعتها که نگاه نکرده بود پریروز چک کرد. همین شد دلگرمی من....

کارم شب و روز شده گریه. نمیدونم چطوری خودم رو آروم کنم. جالب اینکه روز دوشنبه بدون اطلاع قبلی مادرشوهرم اینا از رشت اومدند تهران، میخواستند بیان عیادت بابا، به من هم نگفته بودند که به قول خودشون تو این وضعیت روحی به زحمت نیفتم، سر کار بودم که رسیدند تهران و وقتی سامان زنگ زد و گفت مامانش اینا تهرانند،‌خیلی متعجب شدم. اومدند مهد کودک نیلا و من و نیلا رو بردند خونه، با دیدن اونها بغض و گریه من بیشتر شد، همش زیر لب با بابام تو دلم حرف میزدم و میگفتم بابا جان اینهمه راه اومدند تو رو ببینند، شاید دیگه امیدی نیست و خون گریه میکردم،‌ اما عجیب اینکه وقتی بعدازظهر حاضر شدیم و رفتیم خونه بابا اینا عیادت بابا، بطور خیلی عجیب و معجزه آسا،  بابام که تا قبلش همش دراز کش بود و حرفهای نامفهوم میزد، در عرض چندساعت حالش کلی بهتر شد و حتی مامان میگفت تونسته بعد چندروز کمی غذا بخوره. خدا میدونه چقدر خوشحال شدم، اصلا حالم از این رو به اون رو شد،‌بخصوص وقتی دیدم بابام بعد یک هفته یه چایی خورد،‌آخه بابا عاشق چاییه اما چندروز بود که هیچی نمیخورد حتی چایی...

خلاصه که دوشنبه که با مامان و بابای سامان و سونیا رفتیم دیدن بابام و دیدم بابام حالش یه ذره بهتر شده، کلی حال و روزم بهتر شد، اما دوباره دیروز سه شنبه حال بابا بدتر شده. البته مامانم میگه به نسبت روزی که بله برون رضوانه بود و هیچی متوجه نمیشد بهتره اما مجموعاً اصلاً حال خوبی نداره و من بینهایت بابت خیلی چیزها نگرانم.

دعا کنید، خیلی دعا کنید. قبل عید امسال هم بابا حالش خیلی بد شد اما بعد چندروز کمی بهتر شد و تونست راه بره،‌اینبار به دلم بد اومده، اما ته دلم همش دعا میکنم و امید دارم مثل اسفند پارسال که یکبارهبهتر شد، دوباره کمی سر پا بشه و حالش حتی یه ذره هم شده بهتر بشه. حداقل کمی غذا بخوره و بتونه در حد چندقدم راه بره و هوشیاریش بیشتر بشه...همین.

میشه دعا کنید که بزودی بیام و بنویسم حالش کمی بهتره؟ که یذره دلم آروم بگیره؟ مدیونم میکنید اگر دعاش کنید و براش صلوات بفرستید،‌که درد و زجر نکشه....از دیدن درد و عذابش میمیرم و زنده میشم.

دیشب بدون هیچ اتفاق خاصی نیلای من تب کرده، استرس این هم به نگرانیهام اضافه شده...اصلا نمیدونم چرا یهویی اینطوری شد، بی دلیل تب کرد و خدا میدونه از فکر اون مریضی لعنتی چقدر ترس برم داشته... بین اینهمه کار برای مراسم خواهرم، الان باید برم خونه و بعداز ظهر نیلا رو ببرم دکتر.... انقدر نگرانم بابت دخترکم که حد نداره.

بعضی از کامنتهای پست قبل متاسفانه حذف شدند، نمیدونم چرا و چطور، اما من کامنت نمیخوام، دعای خیر میخوام و بس، همینکه بخونید و دعا کنید برام ارزشمندترین کاره.الهی که همیشه تنتون سلامت و دلتون خوش باشه.


فقط دعا میخوام....+ بعدا نوشت

روح و روانم به هم ریخته...همه چیز درهم شده..حال پدرم در عرض چهر پنج روز به شدت بد شده! هیچی نمیخوره. دارم دیوونه میشم، یه چشمم اشکه یه چشمم خون. ترس و استرس همه وجودم رو گرفته...

پنجشنبه پیش خیلی یهویی مراسم بله برون خواهر کوچیکم بود، اصلا فکرشم نمیکردم اینطوری یهویی همون پنجشنبه بیان...اما چه اومدنی؟ بعد یکسال و نیم معطل کردن ما، وقتی اومدند که حال پدرم بینهایت بد بود. انقدر بد که حتی یک دقیقه هم تو مراسم نشست، اول تا آخر مراسم من و مریم و رضوانه و مامانم در حال گریه کردن بودیم...نمیبخشمشون، عمممو نمیبخشم! نامزد رضوانه ما پسرعمه منه! 

خدا شاهده هفته قبل بابام بعد اینکه چندواحد خون زده بود حالش انقدر خوب شده بود که حتی به من گفت میخوای بیام دنبالت بیارمت خونمون؟ فکر میکردم شوخی میکنه اخه خیلی وقت بود نمیتونست درست و حسابی راه بره،‌اما انقدر بهتر شده بود که به من اینطوری گفت! اما از سه شنبه هفته قبل یکباره حالش بد شد، نه حرف میزنه نه غذا میخوره، همش خوابه! فشارش 4 بود تو مراسم بله برون خواهرم، حتی نتونست دفتر عقد رو امضا کنه! با دست لرزون امضا کرد درحالیکه متوجه اطرافش نبود...

الهی من بمیرم، الهی دخترش بمیره براش....الهی بمیرم برای دل خواهر کوچیکم...هیچوقت نمیبخشمشون که انقدر طولش دادند تا پدرم به این درجه رسید که نتونه حتی 5 دقیقه تو مراسم دخترش باشه! پدر من که خیلی ذوق داشت از بابت سروسامون گرفتن رضوانه، خیلی زیاد...از همه بیشتر، تا همین چندروز پیش در حدی بود که بتونه بشین و حرف بزنه اما تو مراسم خواهرم نتونست....

دارم دق میکنم....انقدر از پنجشنبه شب و بعد بله برون خواهرم گریه کردم که چشما و سرم داره میترکه.

بابام همیشه تو واتس آپ بهم پیام میداد،‌حتی وقتی که حالش بد هم بود،‌ باز میرفت تو واتس آپ... اما الان چندروزه بهم پیام نداده، حتی منم بهش پیام دادم تیک دیده شدنش نخورده....

میتونستم کلی از مراسم خواهرم و حاشیه هاش تعریف کنم اما الان فکر و ذهنم پیش بابامه، بابام که هیچی از مراسم دخترش نفهمید...همه بودند اما بابام تو اتاق خواب بود! خواب که نه، داشت میلرزید،‌پیو هم روش بود اما بازم میلرزید....دخترش بمیره براش...مرضی بمیره براش....

حالم خیلی بده...

تو رو به مقدسات قسم دعا کنید بابام بهتر بشه...فردا و پسفردا اگر کمی حال بابا بهتر شد میام و تعریف میکنم، الان 5 روزه غذا نخورده، میخواستم ننویسم اما دیدم به دعاهای شما نیاز دارم،‌منو تنها نذارید،‌خواهش میکنم دعا کنید، از ته دلتون....حق بابام این درد و زجر نیست...

دعا کنید فقط کمی بهتر شه، غذا بخوره، بتونه مراسم عقد خواهرم بیاد....

برای حال دل من و خانوادم هم دعا کنید،‌برای آبجی تازه عروسم....


خستگی...

خیلی وقته ننوشتم...

از موقعیکه اتاقم در محل کار تغییر کرده، خلوت کافی ندارم که بتونم با خیال راحت بنویسم، رفت و آمد نسبتا زیاده. بیشتر وقتها هم با هم اتاقی ها مشغول صحبتیم. 

انگیزم هم کمتر شده، زندگیم هم از وقتی نیلا رو گذاشتم مهد خیلی روتین میگذره اما با کار  و مشغله زیاد و خیلی وقتها کلافگی و حرص و جوش.

فکر کنم ده روزی طول کشید تا نیلا کم و بیش با مهد کودکش انس بگیره. اما در مجموع از شرایط مهد کودک و اینکه مربی درست و درمونی نداره راضی نیستم. برای پرستار هم خیلی پیگیری کردم که حداقل ماههای سرد سال نبرمش مهد کودک .هم به خاطر صبح زود بیدار کردن تو اون سرمای بد اول صبح و حاضرکردنش و... هم به خاطر کرونای لعنتی و هم اصلا به خاطر بیماری های معمول فصل زمستون یعنی همون سرماخوردگی و آنفلانزا که خدای نکرده همون سرماخوردگی هم الان تو این وضعیت کرونا مصیبته..... سامان هم رفته قیمت دوربین رو پرسیده برای اینکه اگر یه پرستار مناسب پیدا شد تو خونه دوربین نصب کنیم ولی خب فعلا که از پرستار خوب خبری نشده، یه موردی پیدا کردم اما چون کاملاً غریبست نگرانی دارم و سامان هم زیاد راضی نیست،  به یکی هم سپردم که به آشناشون بگه ببینه میاد یا نه که هنوز بهم خبری نداده، خلاصه که فعلاً باید همینطوری سر کنیم تا ببینیم چی پیش میاد. 

درست از وقتی اون پست قبلی رو نوشتم نیلا خانم یه عالمه حرفهای جدید میزنه، از قبل هم کم و بیش میگفت اما این دو سه هفته اخیر حسابی پیشرفت کرده.... یه چیزی که مدام تکرار میکنه "دس نزن" هست، هر موقع میخوام به زور لباس تنش کنم یا یه چیزی رو از دستش بگیرم یا موهاشو مثلا درست کنم میگه "دس نزن، یا میگه "نکن"... به صورت دستوری وقتی ایستاده ام صدام میکنه برم پیشش و میگه "بیا" وقتی میرم نزدیکش میگه "بیشین" وقتی دراز کشیدم دستمو میگیره میگه "پاشو" یا "بلن شو"...گاهی که خودش خوابش میاد و من کنارش نشستم، بهم دستور میده "بخواب".... وقتی زیاد سروصدا باشه اطرافش مثلا توی مهد کودک دستشو میذاره رو بینیش میگه "هیس ساکت!!! چندروز پیش  قبل تاسوعا عاشورا تو پارک نزدیک خونه از ما کمی جلوتر رفته بود و ما داشتیم با نگاه دنبالش میکردیم. یه پیرمرده که رو نیمکت نشسته بود، بهش گفت برگرد برو پیش مامان بابا، انگشتش رو گذاشت رو ببینش بهش گفت " هیس ساکت" انگار که بهش بگه تو روابط من با پدر و مادرم دخالت نکن. پیرمرده کلی خندیده بود.  

تاب تاب عباسی رو کاملا واضح میخونه و یه سری شعرهای دیگه و بازیهای بچه گونه رو هم خیلی دوست داره و بلده. ازش صدای حیوونها رو میپرسم و خیلی بامزه صداشون رو درمیاره. تازگی ها رو آورده به جمله ساختن. فکر کنم اولین جمله ای که گفت " بابا خوابه" بود. چند روز پیش هم پشت در اتاق خواب گفت "در باز" که به معنی در اتاقو باز کن بود... امروز صبح هم تو راه مهد کودک تو ماشین گفت "در بازه". اینا جمله های اولش بوده و خدا رو شکر مربیش تو مهد میگه نیلا خیلی باهوشه و خیلی خوب صحبت میکنه. تو راه مهد کودک تا خونه هم با آدمها بای بای میکنه یا بهشون میگه "سدام" یعنی سلام  همه هم از نیلا خوششون میاد و تحویلش میگیرند. عاشق دیدن و دنبال کردن یاکریمها تو مسیره و بهشون میگه جوجو. 

چند وقت پیش کثیف کرده بود و چون بوی بدی نداشت و تازه هم عوض شده بود، متوجه نشده بودم، نگو بچم داره اذیت میشه،‌یهو دیدم خودش بلند شد و رفت تشک تعویضش رو آورد و پوشکش رو داد دستم که یعنی عوضم کن! انقدر خندیدم و قربون صدقش رفتم، دیده من نمیفهمم خودش دست به کار شده، اونم بچه ای که از عوض شدن بدش میاد و فراریه، (البته تازگیا بهتر شده یکم).وقتهایی هم که گرسنشه،‌زیرانداز غذا رو میاره و میندازه و خودش میشینه وسطش! حالا اصلا غذا هم آماده نیست! دیگه منم تند تند غذاشو گرم میکنم... یعنی منظورش رو خیلی راحت بهم میرسونه، بعد عادت داره بعد غذا زیراندازش رو بتکونه و بذاره سر جاش تو کشو! اون روز بهش تخم مرغ آب پز دادم که خودش بخوره،‌سفیدش رو خورد و زرده ها همه ریخته بود روی زیراندازش! یهویی بلند شد و زیراندازش رو تکوند روی فرش و گذاشت سر جاش! تمام خونه شده بود زرده تخم مرغ! با بدبختی جمعش کردم! کلا عادت داره وسایلی مثل تشک ه تعویض و زیرانداز غذا و پوشک کیفش و... رو جمع کنه و بذاره سر جاش. تازگیا هم که دم به ساعت میره دم یخچال و بازش میکنه و میخواد تخم مرغ و چیزای دیگه برداره...یا کابینتها و کشوها رو به هم میریزه. 24 ساعته دنبالشم. 

خیلی خیلی بامزه و شیرینه اما این روزها و به خصوص از وقتی مادرشوهرم اینا رفتند و نیلا رو میذارم مهد کودک، انقدر اذیت میشم و کارهام زیاد شده که جونمو میگیره، انرژی برام نمیمونه و گاهی واقعا شیطنتهاش خستم میکنه، مشکلات هورمونی هم دارم و گاهی به شدت کلافه و عصبی میشم، اصلا دست خودم نیست، سر نیلا و سامان خالی میکنم...حالا سامان که خب همیشه کل کل داشتیم با هم،‌اما طفلک نیلا، گاهی اصلا نمیتونم جلوی دادزدن خودم رو بگیرم،‌ بخصوص وقتی از مهد میارمش و هم اون خستست و هم من و همش نق میزنه از خستگی و گاهی تا شب همینطوره تا وقتی بخوابه. وقتهایی که تو خونست بهتره،‌اما تو مهدکودک خیلی خسته میشه و وقتی میاد خونه،‌با وجود خستگی، خوابش نمیبره (منم ترجیح میدم نخوابه که شب زودتر بخوابه) و همین باعث میشه تا شب کسل باشه...از طرفی آوردنش از مهد کودک خیلی سخته،‌قبلترها اصلا دست من رو تو خیابون نمیگرفت و بی کله برای خودش راه میرفت،‌الان چندروزه برعکس شده و همش میگه بغلم کن و مجبورم مسافت نسبتا زیادی بغلش بگیرم و حسابی خسته میشم و کمرم درد میگیره....وقتی هم میبرمش خونه، به زور میاد تو آسانسور و داخل آسانسور دستشو به همه جا میماله و وقتی هم میبرمش بالا و میرسه داخل خونه خودمون، لجبازی میکنه و به زور باید دستشو بشورم و لباسش رو دربیارم و...

خلاصه همین خسته شدن ها و کارهای زیاد خونه باعث میشه توان و حوصلم خیلی کم بشه و مدام در برابر لجبازیهاش دعواش کنم. بعد وقتهایی هم که دعواش میکنم یا سرش داد میزنم بعدش انقدر غصه میخورم و عذاب وجدان میگیرم که حتماً قبل خوابیدنش باید بوسش کنم و بهش میگم قول بده مامانو به خاطر بداخلاقیاش میبخشی و انقدر تکرار میکنم که آخرش بگه "باشه"،‌بعد خیالم راحت میشه....البته خدا خودش میدونه آنجاییکه توان داشته باشم باهاش بازی می منم و براش وقت می ذارم اما یه جاهاییکه جدی جدی کم میارم

فشار کاری زیادی روی دوشمه و مهدبردن نیلا و آوردنش واقعاً برام سخته،‌نگرانیهایی که از بابت مهد کودک هم دارم و بیماریها و... هم حسابی مضطربم میکنه. 

از طرفی مدتیه یه رژیم پولی آنلاین گرفتم که کمی لاغر شم، اماده کردن غذاهای اون هم یه کاری به کارام اضافه میکنه...البته دیگه بعد هفته اول رژیم تصمیم گرفتم هر چی درست کردم بذارم فریزر که برای هفته بعدش نخوام دوباره غذا درست کنم اما خود همین رژیم هم به صورت غیر مستقیم اثرش رو روی آدم از نظر روحی و جسمی میذاره...

خلاصه که الان یه زن خسته و بی انرژی هستم که دلم یه استراحت طولانی میخواد....یه تغییر خوب تو زندگی،‌یه تغییر عالی تو ظاهر و...

الانم کلی حرف برای گفتن هست، از تاسوعا و عاشورایی که گذشت و شبها با رعایت موارد بهداشتی با سامان و نیلا میرفتیم بیرون تا موضوع خواستگاری خواهرم که ممکنه فردا شب برگزار بشه...(با همون نفری که درموردش قبلا گفتم و متاسفانه خیلی هم در این مورد نگرانی دارم به خاطر بحثهایی که از قبل پیش اومده) اما انقدر حالم بده که توان تایپ کردن و تعریف کردن رو ندارم،‌انشالله هفته بعد مینویسم.

نیلای 21 ماهه من

"این پست رو تقریباً دو هفته پیش برای اولین بار نوشتم و طی دو سه روز یعنی تا سه شنبه دو هفته قبل مدام هر چی یادم اومد بهش اضافه کردم،‌اما به خاطر موضوعاتی که این مدت پیش اومد، دوست نداشتم پست دخترم رو در شرایط روحی بد پست کنم، الان هم حال دلم خوب نیست اما بیشتر از این تاخیر جایز نیست به خصوص که همین چند روز هم کلی نیلاخانم کارهای جدید انجام میده که دیگه فکر نکنم بتونم تو این پست بنویسم،‌باشه برای پستهای آینده.."  پپیشاپیش از اینکه این پست انقدر طولانیه و اگر بعضی جمله بندیهام خوب نیست یا اشتباه تایپی دارم معذرت میخوام. خیلی تند تند نوشتم.

خیلی وقته از نیلای قشنگ ننوشتم، انقدر گفتنی ها زیاده و حوصله من برای پست نوشتن کم که وقتی هم مینویسم خواسته و ناخواسته میرم سراغ تعریفی جات از زندگی روزمره و اتفاقات پیش اومده.

++++++ دخترک من این روزها انقدر بامزه و شیرین شده که خیلی زود به زود دلم باش تنگ میشه، هر چی بزرگتر میشه حس مادری من هم عمیقتر میشه و دوری ازش سختتر. مامان سامان هنوز خونه ماست و حسابی از بابت نیلا خیالم راحته، اما چه فایده، تا آخر هفته میرند و باز من میمونم و نگرانی بابت اینکه کجا بذارمش و آیا مهد کودکش که یواشکی بازه، مراعات میکنند؟ اینو گفتم که بگم مامانش میگه اگه میخوای بده نیلا رو یکماه ببرم،‌اما من انقدر به بچم وابسته شدم که حتی نمیتونم یک روز نبینمش چه برسه یکماه...درسته شیطنتهاش خیلی بیشتر شده و یه دقیقه یه جا بند نمیشه،‌اما کلی هم حرکتها و کارهای بامزه میکنه که خستگی رو از تن من و باباش در میکنه.

++++++ البته هر چی هم از آدم فروشیش بگم کم گفتم، تا وقتی مامان و بابای سامان خونمون نبودند، همش  میومد پیش من و میچسبید به من و صورتش رو میمالید به من من به نشونه علاقه، اما همینکه اونا اومدند، کلاً منو گذاشته کنار و حتی نسبت به من گارد هم داره! میرم کنارش با حالت عصبانی نق میزنه و میخواد که کنارش نشینم!  جایی هم مهمونی میرم مثل خونه مامانم اینا، بازم اینطوری میشه و منو میذاره کنار و همش باهام حالت دعوا داره جوریکه بقیه میگن اصلاً با تو خوب نیستا!  اما همینکه میارمش خونه خودمون یا مثلاً‌مامانش اینا موقتاً میرند خونه سونیا و باز با هم تنها میشیم کلی منو تحویل میگیره و چپ میره راست میره میگه "ماما ماما". نامرد!!!

اگر چیزی بخواد و به اصطلاح بخواد منو خر کنه، ‌لحن ماما گفتنش تغییر میکنه و به حالت بامزه ای میگه "ماما". گاهی هم به تقلید سامان بهم میگه "مضی" یعنی همون مرضی پیش خودمون بمونه، ته دلم یکم ناراحت میشم و حتی یکبار اشکم تو خلوت درومد و زیر لب گفتم که تو هم منو دوست نداری 

++++++ کلی کلمات جدید رو بیان میکنه، که متاسفانه انقدر ننوشتم الان خیلیهاش یادم نمیاد،‌بچه ها هم اینطوریند که معمولاً حرکتهای قبلی رو کم کم از یاد میبرند و دیگه انجام نمیدند و به جاش کارهای جدید دیگه ای رو انجام میدند و وقتی همون موقع ننویسیش،‌ممکنه بعداً یادت نیاد چون دیگه انجام نمیدند. حالا سعی میکنم تا جاییکه حافظم یاری میکنه یه سری از کارها و حرکات شیرینی که این چندوقت اخیر انجام داده رو بنویسم که بمونه به یادگار برای آینده.

++++++ نیلا تازگیها رو آورده به جمله ساختن، خب دایره لغاتش هر روز بیشتر از روز قبل میشه و به طرز عجیبی کلمات و لحن کلمات و جملات من رو موقع گفتنشون استفاده میکنه، اما اینکه جمله بسازه نسبتاً پدیده جدیدیه. مثلاً‌ وقتی آب میخواد لیوان رو میگیره سمتم و میگه "آب بیریز" عادت هم داره که آب که تموم شد، دوباره و چندباره بیاد و بگه آب بیریز و منم باید براش بریزم، وقتی که سیر میشه، لیوان آب رو دستش میگیره و میره یه گوشه مخصوص خودش تو پذیرایی و با دست کردن تو لیوان آب خودش رو سرگرم میکنه! و در نهایت با یه فرش خیس و چندش روبرو میشم

++++++ یه چیزی رو بطور مداوم دو سه ماهی هست که میگه، ‌اونم "ای بابا" هست که این روزها گفتنش رو چندبرابر کرده! هر موقع عصبی میشم یا میگیرمش که پوشکش کنم (از پوشک شدن چندوقتیه که حسابی فراریه) یا هر چیزی که ناراحتش کنه دقیقاً با لحن خود من میگه "ای بابا"! انقدر بامزه میگه که نگو،‌ اینکه عین خود من میگه خیلی بانمکه. قبلتر ها "ای خدا" هم میگفت اونم به تقلید من اما الان خیلی کمتر شده و چندوقتیه که اینو ازش نشنیدم دیگه. 

++++++ عادت داره که بره سراغ کشوی لباساش و یه لباس بکشه بیرون و بگه تنم کن! خیلی وقتها هم میبینی لباس خود منو از یه گوشه پیدا میکنه و میخواد تنش کنم! عاشق جوراب پوشیدنه! همش جوراباش رو میاره و میگه پاش کنم! خنده دار تر از همه وقتیه که جوراب مشکیای منو که معمولا پشت در اتاق میذارم میاره و میگه پام کن! اینجور موقعها ظاهرش شبیه زنای برنج کار تو شالیزار میشه! هرموقع هم که دلش بخواد ازم میخواد لباسش رو دربیارم و بهم میگه "دبیا" یعنی دربیار!

++++++ کلمه هم که تا بخوای میگه،‌ بابا و ماما و آب رو که خیلی وقته میگه، دو سه ماه پیش که یاد گرفته بود به خواهرم بگه خائه،‌ دیگه به منم نمیگفت ماما و همه رو از مادربزرگهاش تا عمش و خود من و حتی دیده شده بود پدرشوهرم رو "خائه" صدا میکرد. کلی باهاش تمرین کردم که دوباره به من مبگه ماما و آخرش بعد دوماه موفق شدم،  حالا یکی دو ماه پیش به خاطر تمرینای من شروع کرد به عمه گفتن به سونیا و از وقتی به اون گفت عمه یهویی همه اون قبلیها از حالت "خائه" خارج شدند و شدند عمه! فقط خوشبختانه من همون ماما موندم و اینبار فقط به من نگفت عمه اما حتی خاله هاش رو هم عمه صدا میکنه و مادرشوهرم  رو هم صدا میکنه عمه... حالا باز باید تمرین کنم که به خاله هاش بگه خاله... 

+++++++  انقدر هم با عمه سونیاش جوره که حد نداره. عمش تماس تصویری یا تلفنی میگیره باهاش و یه وقت میبینی نیمساعت دارند با هم صحبت میکنند، عمش هم از این صحبت کردنه سیر و خسته نمیشه. انقدر هم قشنگ باهاش حرف میزنه و ارتباط میگیره که با دیدنش غرق لذت میشم. یه وقتی میبینی داره با حالت گله و شکایت حرف میزنه، یه وقتی الکی میخنده و... دستاش رو هم همش تکون میده و منم چندباری فیلم گرفتم و برای خود سونیا فرستادم. یهویی میبینی وسطش با صدای بلند و عصبانی میگه "چی" یبارم شنیدم قشنگ گفت "خدا رو شکر"،‌ حالا نه انقدر واضح اما صددرصد همین رو گفت. قشنگ حالتها و کلمات من رو میخواد تکرار کنه.

+++++++ کلمات زیادی رو بعد من تکرار میکنه و قشنگ شده طوطی کوچولوی ما ، مثلا به جای شلوار میگه"شلبار" یا "موش" یا "بازی" یا "سیب" و "اگور (انگور) و "آقا" و شب بیخی (شب بخیر) و ائو (الو) و چیطوری و باکن (بالکن) و  خیلی چیزهای دیگه.... الان چندوقتیه که براش شعر "ِیه روز یه آقا خرگوشه" رو میخونم و به تمام معنا عاشق این اهنگه و با من میخونه‌. خرگوشه رو انقدر بامزه میگه که غش میکنیم براش. میگه "خبوشه یا خبیشه". بعد به قسمت "واستا واستا کارت دارم " که میرسیم، میگه باستا باستا و انقدر نمکی میخونه که غرق بوسش میکنم. یا مثلا وقتی میگه خرگوشه گفت "آخ" آخش رو انقدر بامزه میگه که نگو. ازش فیلم هم گرفتم.

++++++ انقدر بامزه تاب تاب عباسی رو میخونه که حد نداره، قسمت تاب تاب عباسی رو واضح و کامل میگه،‌ ولی بقیه قسمتهاش رو یه چیزی شبیهش میگه که کلی هم میخندیم، اگه میخوای بندازی و بغل مامان بندازی رو نمیتونه درست بگه،‌فعلاً فقط "اگه" و "بغل" و "بیندازی" رو درست میگه و بقیش رو فقط آهنگش رو بطور نامفهموم میخونه.ّ آلیسا آلیسا و جینگیلی آلیسا رو هم همینطور، "عموزنجیرباف هم براش زیاد میخونم و اونم با صدای بلند میگه "بله".

++++++ عاشق اتل متل بازی کردن و کلاغ پر گنجشک پر بازی کردنه،‌ پاشو باز میکنه و روی پای خودش و پای من میزنه و خیلی بامزه یه چیزایی میخونه، و فقط "چین" آخرش رو درست میگه "پاتو ورچین".

+++++++ صدای حیوانات رو یاد گرفته و تقلید میکنه،‌ بهش میگم هاپو چی میگه خیلی بامزه میگه "هاپ هاپ هاپ هاپ"،‌صدای پیشی رو خیلی با مزه میگه "میو میو" براش غش میکنم رسماً. صدای ببعی و آقا گاوه رو هم خیلی بامزه درمیاره، حالا باید برم سراع صدای کلاغ و خروس و سایر حیوانات که یاد بگیره. 

عاشق اینه که بهش مداد و کاغذ بدی و روش خط خطی کنه، ‌از این روش گاهی برای غذادادن بهش هم استفاده میکنم،‌یعنی با مداد و کاغذ سرگرم میشه منم غذا میچپونم دهنش. از اینکه دفتر و کتاب بگیره دستش هم خوشش میاد، اما بیشتر خرابشون میکنه، فعلا خیلی علاقه نشون نمیده به داستان خوندن.

+++++++ 24 ساعته دوست داره از بلندی بره بالا و بپربپر کنه،‌یا گوشی دستش بگیره و آهنگ بذاره (خودش قشنگ میتونه آهنگ رو پلی کنه" و تند تند بچرخه و برقصه باهاش. یعنی خودم سرسام میگیرم،‌ گاهی بیست دقیقه داره با آهنگ میچرخه،‌اما فعلاً زیاد به اسباب بازیهاش توجهی نداره، ‌البته یه سریهاشون رو مثل خانه سازی دوست داره اما اینکه طولانی مدت باهاشون سرگرم شه نه. فعلا بیشترین توجهش به عروسکش هست و گوشی موبایلش که اگه اسباب بازی باشه دوست نداره اما گوشی خراب چند سال پیش من رو دستش میگیره..ولی هیچی اندازه گوشی واقعی سرگرمش نمیکنه و اسیر شدیم از دستش بسکه میخواد گوشیهای ما رو بگیره.

+++++++ به تقلید من وقتی عوضش میکنم یا قسمتهای اطراف باسنش رو که جای پوشکش مونده،‌میخارونم ، میگه "آخیش" به همین واضحی و غلظت...خیلی وقتها هم وقتی پوشکش رو باز میکنم میگه "خا" یعنی بخارون.

++++++++ دستورات من رو قشنگ متوجه میشه و اجرا میکنه، مثلاً بهش میگم بالش بیار،‌میاره،‌یا کنترل رو بده به من،‌میاره برام. یا بهش میگم برو نینی رو بخوابون،‌میره بالش و پتوش رو میاره و نینی رو میذاره روش. بهش میگم چشمت رو نشون بده نشون میده،‌یا بهش میگم بوس بفرست،‌ دستش رو میذاره روی لباش و بوس میفرسته و خیلی کارهای دیگه. 

++++++++ وقتهایی که یه کار اشتباهی انجام میده، من انگشت اشارم رو به عنوان تذکر تکون میدم که یعنی این کار بده و من ناراحت شدم، حالا اونم دقیقاً بعد من انگشتش رو تکون میده و ادای من رو در میاره. انقدر بامزه میشه که میخوام بخورمش.

++++++++ چندوقتیه که سلام میکنه و وقتی باباش از در میاد تو یا خودش از یه محیط بسته مثل اتاق میاد بیرون و ما رو میبینه، دقیقا با لحنی که خودم بهش صبحها که بیدار میشه سلام میدم سلام میکنه البته کلمه سلام رو کامل نمیگه، میگه "سئی" یا "سسسسل"

+++++++ وقتی شیر میخواد خودش میگه "شی"و شیشه شیرش رو میده دستم. اما خب با غذاخوردن مشکل داره و با اینکه یه روزهایی برای یه سری غذاها مثل قرمه سبزی اشتهای خوبی نشون میده، اما بیشتر وقتها وقتی غذا یا قطره آهنش رو دستم میبینه، (و همینطور پوشکش رو موقع تعویض کردن)،‌فرار میکنه و میره تو اتاق خودش و در رو میبنده!!! قبلترها خیلی راحت سرگرمش میکردم و به زور هم که بود بهش با بازی و سرگرمی مثل بردنش تو حموم و باز کردن آب  بهش غذا میدادم اما الان ماشالله سریع متوجه میشه و روشهای قدیمی اثرش رو کم و بیش از دست داده و همش باید دنبال راههای جدید باشم برای سرگرم کردنش و غذادادن یا آهن دادن بهش. مثلاً میبرمش سر لوازم آرایشیم، یا چندتا ماژیک و کاغذ میدم دستش یا مثل قدیما میبرمش دم یخچال و میذارم با وسایل روی در یخچال سرگرم شه و غذا بخوره...این روش قدیمیترین روش غذادان من هست که هنوزم تا حدی کارآیی خودش رو حفظ کرده اما مثلا بردنش تو بالکن و سرگردم کردمش برای غذادادن روش جدیدی هست که تو این یکماه پیاده کردم و فعلا کم و بیش تاثیر داره.

+++++++ از پوشیدن کفشهای بزرگتر از حودش هم حسابی لذت میبره و بارها تو خونه با دمپایی یا صندلای ما که ده برابر پاهاش راه میره. کفش و صندل خودش رو هم دوست داره اما نه به اندازه کفش بزرگترها.

++++++ چندوقتیه که حسابی با عروسکاش بخصوص با یکی از اونا ارتباط گرفته و همش دستشه و باهاش راه میره. خیلی وقتها بالش خودش رو میذاره روی پاش و عروسک رو میخوابونه روی اون و یه پارچه هم میندازه روش که مثلا سردش نشه. بعد هم به جای پاهاش خودش رو تکون میده و یه آهنگ نامفهوم هم میخونه که مثلاً لالاییه. مدام هم بهش میگه "بخواب" "بخواب" به همین واضحی.

بعد از اونجایی که من چندباری عروسکش رو روی پا میخوابوندم و تکون میدادم و بعد یهویی با عصبانیت ساختگی پرت میکردم اونور که ئه چرا نمیخوابی! اونم دقیقا همینکار رو میکنه! یهویی پرتش میکنه یعنی تا این حد از رفتارهای من تقلید میکنه و بهم یادآوری میکنه خیلی بیشتر باید مراقب رفتارهام باشم.

+++++++ خیلی وقتها هم میره پوشکش رو میاره که عروسکش رو پوشک کنه و معمولاً چون نمیتونه بین پاهای عروسک رو باز کنه پوشک روی سر عروسک رو میپوشونه و کلی با دیدن این صحنه میخندم. مادرشوهرم براش یه کالکسکه اسباب بازی گرفته،‌دیشب  (الان میشه دو هفته قبل!!!) عروسکش رو نشونده بود توش و راش میبرد و یهویی دیدم سرشو برد پایین پیش عروسک و باهاش حرف زد و نازش کرد و بوسش کرد و باز دوباره به راه بردنش ادامه داد. انقدر قربون صدقش رفتم که نگو.

+++++++ وقتهایی که از خواب بیدار میشه سامان حالا یا خواب صبح یا بعداز ظهر،‌سامان دمر میخوابونتش و به یه روش بامزه ماساژش میده، نیلا هم همزمان با ماساژ پشتش یه صدای بامزه ای درمیاره که نمیدونم چطوری بنویسمش اما یه چیزی مثل ئه کشدار، مثل ئهههههههههههه . خیلی خوشش میاد و به نظر میرسه بعدش سرحال میشه،‌حالا اون روز دیدم عروسکش رو برداشته دمر خوابونده و پشتش میزنه درست مثل سامان و مثلا داره ماساژش میده! مردم براش اونموقع. چندباری هم دیدم که داره بهش غذا میده.

+++++++ یه کار خیلی بامزه ای که تازگیا میکنه اینه که وقتی که چندساعت بهش غذا نمیدم که حسابی گرسنه بشه و غذا بخوره، یهویی میبینم میره سراغ کشوی آشپزخونه و زیرانداز خودش رو که موقع غذادان بهش زیرش پهن میکنم برمیداره و میندازه روی زمین و منتظر میشینه براش غذا بیارم! اینجور وقتها حسابی با اشتها میخوره، بعد نکته بامزش اینه که وقتی غذاش تموم میشه، زیرانداز رو برمیداره و با شدت تمام میتکونه روی فرش که مثلا تمیز بشه (من زیراندازش رو توی سینک تکون میدم) اونم به تقلید از من همینکار رو میکنه اما روی فرش  

+++++++ دیروز (همون دو هفته پیش که اولین بار پست رو نوشتم و مامانش اینا خونمون بودند) که یه حرکتی انجام داد من و مامان سامان مردیم از خنده. ساعت 4 بعداز ظهر بهش شیرخشک دادم و بعد شیر، یه بیسکوییت سبوسدار دادم بخوره (معمولا بیسکوییت و میوه و ...رو بعد غذا یا شیر بهش میدم که اشتهاش رو برای شیر و غذا نگیره) بیسکوییت رو ازم گرفت و یهویی دیدم رفت آشپزخونه و از توی کشوی دومی،‌زیرانداز مخصوص خودش رو برداشت و اومد پهن کرد روی زمین و نشست و بیسکوییتش رو خورد....انقدر من و مامان سامان کیف کردیم که نگو. به قول مامان شرمنده شدیم اصلا از این کارش. وقتی هم بیسکوییتش رو خورد،‌ زیرانداز رو روی فرش تکوند و مچاله کرد و انداخت توی کشو. عاشقش شدم یعنی. 

+++++++ یبارم چندروز پیش داشت آب میخورد بخش زیادی از آب ریخت روی سرامیک آشپزخونه،‌سریع رفت یه دستمال از کشوی دوم آشپزخونه (جاشو کامل میدونه) برداشت و شروع کرد به تمیزکردن زمین. من و مامان سامان انقدر قربون صدقش رفتیم که نگو.

وقتهایی که آب یا چیز دیگ ای میخواد، مثل مته پشت سره م تکرار میکنه، مدام و با صدای بلند میگه "آبه، آبه،‌آبه....) یعنی باید همون موقع درخواستش رو انجام بدی، بعد همینکه مثلا بهش آب یا چیز دیگه ای که میخواد میدی، میگه "مسی" یعنی مرسی، تازگیا هم به سامان گفت "مسی، ممنون"

+++++++ شبها موقع خواب که میشه بسکه تکرار کردیم شب بخیر، خودش میگه "شب بیخی" ولی خب بعدش دمار از روزگارمون درمیاره تا خوابش ببره.

++++++ خیلی وقتها با محبت میاد و من یا باباش رو بغل میکنه، خیره میشه به صورتم و یهویی صورتش رو میماله بهم، یعنی از شدت عشق و هیجان، دیوونه میشم. البته اینا برای وقتی هست که مادرشوهرم اینا خونمون نباشند یا ما نریم جایی چون در این شرایط حتی از من بدش هم میاد.

+++++ آب که میخوره خیلی وقتها میپره توی گلوش و باید بزنم پشتش،‌اونم یاد گرفته و هرموقع آب میپره تو گلوش،‌ با دست خودش ضربه میزنه به کمرش یا مثلا من عادت دارم موقعیکه میخوام بخوابونمش،‌ ضربه های آروم میزنم به پشتش، یعنی دمر میخوابه و ضربه میزنم به باسنش یا کمرش، خیلی خوشش میاد، حالا شبها که میریم تو اتاقش و لامپ رو خاموش میکنیم، خودش دراز میکشه و با دستش میزنه به کمرش که یعنی به من بگه اینکار رو بکنم. اگرم وسطش دستم خسته شه یا خوابم بیاد و اینکار رو متوقف کنم، دوباره خودش میزنه به پشتش و یه صدایی هم درمیاره که یعنی من هنوز بیدارم بزن پشتم

++++++ چند شب پیش بعد مدتها مهمونی نرفتن،‌رفته بودیم خونه خاله سامان، اونجا شوهرخاله سامان که مرد نسبتاً مسنی هست، مدام به شوخی نیلا رو دعوا میکرد، داشتند با بابای سامان پاسوربازی میکردند و نیلا همش میرفت پیششون، شوهرخاله سامان هم که بهش میگن حاجی، هی به شوخی با لحن دعوا بهش میگفت، برو نیا اینجا،  من به نیلا گفتن "نیلا حاجی چی میگه؟ دعوا میکنه؟  خلاصه از صحبتهای من فهمید اسم آقا، حاجیه، دیگه بعدش هر بار به شوخی بهش حرفی میزد،‌نیلا میرفت سمتش و بلند بلند و تند تند میگفت "حاجی" "حاجی" "حاجی"! انقدر خوشم اومد که نیلا نه تنها نترسید که قلدربازی هم براش درمیاورد.  چون واقعاً و از ته دلم دوست ندارم بچم مظلوم و توسری خور باشه تو جامعه وحشتناک الان.

++++++ دیروز (منظور همون دو هفته پیش که پست رو نوشتم) داشتم آشپزی میکردم و نیلا هم حوصلش سر رفته بود، دیگه رفتم پیشش و دستمو گرفت و به زور کشید و گفت "بیشین" . اولین بار بود میگفت. خب چندوقتی هست وقتی چیزی میخواد دستوری میگه "بده،‌اما بشین رو اولین بار بود میگفت. یا مثلاً دیروز برای اولین بار ازش شنیدم که گفت "نکن". فکر کنم موقع عوض کردنش بود، بسکه بدش میاد از تعویض.

+++++++ چندوقتیه که همراه یه سری آهنگها که از ضبط ماشین یا تلویزیون پخش میشه میخونه، آگهی بازرگانی رو که خیلی وقت بود همراهش میخوند اما آهنگها نسبتاً‌جدیده، واسه همین یکی دوماه اخیر. مثلاً عاشق آهنگ مسیح و آرش هست که میگه "بیا، ‌بازم اون روزا رو بیار" و بیا رو باهاش همخونی میکنه...یا آهنگ پرویز پرستویی تو فیلم مطرب که میگفت "این صدای منه آی این صدای منه" همراهش میخونه و "آی" رو کشیده و درست مثل خواننده میگه. چندوقتی هم هست که خیلی بیشتر از قبل به کارتونها توجه میکنه و به نظر میرسه داره دنبالشون میکنه.

++++++++ مشکل بزرگی که باهاش داریم اینه که همش میخواد موبایلمون رو بگیره و باهاش صحبت کنه، دیگه جوری شده که به سختی میشه جلوش با کسی صحبت کرد،‌بخصوص بابا و مامان سامان که همینکه گوشیشون رو دستشون میگیرن،‌به زور میخواد ازشون بگیره. خیلی بده اینطوری،‌اما خب صحبت کردنش با موبایل انقدر بامزه و شیرینه که هر چی نگاش میکنم سیر نمیشم،‌اینکه یهویی عصبانی میشه،‌یهویی میخنده،‌یهویی آروم صحبت میکنه... حالا چه کسی پشت خط باشه چه نباشه. تازگیا که گوشی رو برمیداره میگه "ائو خوبی" قبلاً به جای الو "ائی" میگفه و الان خیلی بهتر تلفظ میکنه. به نظر میرسه هر جا صدای "ل" باشه،‌ "ئ" تلفظ میکنه مثلا "خائه،‌ سئی به جای سلام، ائو به جای الو و...."

++++++ گاهی وقتها میره پشت پرده بالکن و قایم میشه و من میرم دنبالش و مدام میگم "نیلا کجایی" اونم نمیاد بیرون تا خودم برم سراغش. وقتی پیداش میکنم انقدر شیرین و بامزه میخنده که غش میکنم براش.

+++++++ وقتی میبریمش بیرون،‌تو خیابون با بیشتر آدمها و به خصوص بچه ها بای بای میکنه. حالا گاهی اونا هم باهاش بای بای میکنند و قربون صدقش میرن،‌گاهی هم نمیبینند و گاهی هم بیتفاوتند. من خودم وقتی بچه ها رو میبینم جوری باهاشون گرم میگیرم و بای بای میکنم که کسی ندونه در حسرت بچه ام. از قبل بچه دار شدن اینطور بودم و الانم هستم فرقی نکرد. عاشق بچه ها هستم،‌اما خب بعضیها اینطور نیستند و خیلی گرم نمیگیرند.

امروز نوشت (یکشنبه دو شهریور 99): خب تا اینجا رو دوازده روز پیش نوشتم (البته با اصلاحات و بعضی اضافه جات)، قرار بود سه شنبه دو هفته قبل پستش کنم که موضوع اتاقم سر کار پیش اومد و حال روحیم به هم ریخت. ‌الان هم مجال این رو ندارم که از کارهای جدیدترش بنویسم و حافظم هم بیشتر از این یاری نمیکنه،‌اما فقط یه توضیح بدم اونم اینکه مادرشوهرم اینا جمعه این هفته یعنی 31 مرداد رفتند و من از شنبه یک شهریور بعد یکماه و بیست روز نیلا رو دوباره گذاشتم مهدکودک (یکماهش پیش سامان بود سه هفته هم پیش مادرشوهرم اینا). دخترکم روز اول خیلی گریه کرد، دلم آتیش گرفت، امروز هم که روز دومش بود،‌ بعد یه شب خیلی ناآروم که درست و حسابی نخوابید (دو سه شبه خیلی بد میخوابه و همش هوشیاره و این پهلو اون پهلو میشه)،‌با کلی غصه خوردن از اینکه باید اول صبح بیدارش کنم،‌ بیدارش کردم و حاضرش کردم و با کلی ذوق الکی تو راه تو ماشین گفتم وای نیلا مهد کودک، خاله مهشید ،‌آراد (هم کلاسیش)،‌یهو دیدم نیلای من که قبلش تو راه کلی ذوقزده بود از رفتن به دده،‌شروع کرد به نق زدن و محکم چسبید به من و از بغل من تکون نمیخورد،‌بدنش رو سفت کرده بود و هر لحظه نزدیک بود بزنه به گریه،‌خدا میدونه چه حالی شدم.امروز صبح هم مثل دیروز گریه کرد. الهی بمیرم...یه مادر خوب حال من رو میفهمه. خدا کنه روزهای آینده،‌ بهتر بتونه ارتباط بگیره با مهدکودکش.

********* نیلا روز اول شهریور 21 ماهه شد،‌چقدر زود گذشت... از اینکه انقدر زود بزرگه میشه میترسم، همش حس میکنم باید بیشتر از اینا از روزهای بچگیش لذت ببرم،‌اما حجم کارهام زیاده، فکر و خیال هم کم نیست واقعا نمیشه اما تا جای ممکن  سعی میکنم باهاش زیاد بازی کنم،‌اما بازم خیلی وقتها حوصلش سر میره.خودم هم این روزها حال و روزم تعریفی نداره و سر بچم خالی میکنم و بعدش در حد مرگ عذاب وجدان میگیرم، دیشب که دیگه شورش رو درآوردم و چندباری باهاش بداخلاقی کردم و سرش داد زدم،‌نیلا هم ماشالله خیلی شیطون شده و لجبازی میکنه و یه جاهایی دست خودم نیست کم میارم و دعواش میکنم،‌بعد کلی عذاب وجدان میگیرم و هی ازش معذرت میخوام و بوسش میکنم...امیدوارم بتونم در برابر لجبازیها و شیطنتهاش که هر روز هم بیشتر میشه با صبر و حوصله بیشتری برخورد کنم.


اعتراف تلخ

قرار بود پست امروزم درمورد نیلا و شیرینکاریاش باشه، اتفاقاً ‌یه پست طولانی هم طی هفته پیش نوشتم و هر روز تکمیلش کردم و میخواستم امروز منتشر کنم که موضوعاتی پیش اومد و تصمیم گرفتم اول درمورد اونها بنویسم بلکه سبک بشم و پست مربوط به دخترکم رو بذارم موقعیکه حالم بهتر شد منتشر کنم.

میخوام یه اعترافی کنم که برای خودم هم راحت نیست،حتی از نوشتنش هم مطمئن نیستم اما من به این نتیجه رسیدم که چشمام حداقل درمورد خودم به شدت شوره، شاید هم درمورد بقیه نمیدونم...سالها تلاش کردم با این قضیه بجنگم و بگم اینا خیالات خودت هست و داری به خودم تلقین میکنی، اما بارها و بارها اتفاقاتی افتاد که نتونستم بذارم پای تصادف و اتفاق...

موضوع اینه که هر بار ته دلم بابت موضوعی خدا رو شکر کردم یا شادی کردم از بابتش، ظرف مدت خیلی کوتاهی از دستش دادم. انقدر این مورد اتفاق افتاده که اصلاً نمیتونم بگم تصادفیه.

آخریش همین هفته پیش که یه موضوع کاری پیش اومد و روح و روانم رو به هم ریخت، من چندماهی بود که تو اتاقم در محل کار تنها بودم یعنی هم اتاقی نداشتم، پارسال زمستون بود که هم اتاقم منتقل شد به اتاق دیگه ای و من کاملاً تنها شدم که این موضوع نادری هست در محیطهای اداری، از این اتفاق بینهایت خوشحال بودم و ذوق داشتم،‌بخصوص که دل خوشی هم از هم اتاق سابق نداشتم و وقتی از اتاقم رفت،‌حس میکردم دنیا رو بهم دادند، ارباب رجوع هم که ندارم و یه جورایی حس مالکیت به اتاقم پیدا کرده بودم... اتاق من اتاق نسبتاً بزرگ و زیبایی تو اداره بود،‌یه گلدون خشکل و بزرگ وسط اتاقم داشتم، یه کاناپه که هر موقع خسته بودم یا خوابم میومد بخصوص بعد بچه دار شدن و شب بیداریها، در حد نیمساعت روش دراز میکشیدم، دو تا صندلی و یه میز عسلی قشنگ و یه کتابخونه و یه بالکن کوچیک که توش گیاه کاکتوس و گل اشک کاشته شده بود و من با عشق بهش آب میدادم، کف زمین هم پارکت بود و چون طبقه چهارم بود خیلی هم دلباز بود...خب من هیچوقت از اتاقم و آرامش و رضایتی که بابتش داشتم به کسی نگفته بودم،  اما همین یکی دو هفته پیش بود که مدام تو دلم از بابت داشتن چنین اتاقی در محل کارم خدا رو شکر میکردم (قبلش انقدرها بهش اهمیت نمیدادم)، از اینکه انقدر راحتم و هیچ مراجعی هم ندارم و میتونم با وجود بیخوابیهای شبانه حداقل دلخوش باشم که تو اتاقم تنهام و میتونم روز بعد اگر کارمون زیاد نباشه استراحت کنم. 

گذشت تا اینکه یکشنبه هفته قبل برای اولین بار شروع کردم از اتاقم برای مامان سامان تعریف کردن، گفتم کاناپه دارم و وقتی حالم بد باشه یا خیلی خسته باشم،‌روش دراز میکشم، درمورد بالکن خشکلم و گلدون وسط اتاق هم گفتم و کلی با ذوق و غرور از اتاقم حرف زدم و گفتم حالا برات یه عکس میگیرم که ببینی، دقیقاً سه شنبه صبح یعنی دو روز بعدش بود که بعد 5 سال بودن تو این اتاق که چندماه آخرش هم تک و تنها بودم‌، مدیرم زنگ زد و گفت باید جابجا شم و برم تو اتاقی که دو تا خانم دیگه هم هستند، چون تصمیم گرفتند اتاقم رو بدند به یه آقا که تازه داره میاد... اصلاً باورم نمیشد، بعد از شنیدن حرفاش، قشنگ حس کردم رنگ از صورتم پرید،‌با استرس و ناراحتی زنگ زدم به مامان سامان و بهش گفتم مامان باورت میشه ظرف دو روز از حرفایی که بهت برای اولین بار زدم اتاقم رو گرفتند؟ اونم ناراحت شد اما گفت حتماً حکمتی هست و خودت رو ناراحت نکن. 

خلاصه که روز بعد اون یعنی چهارشنبه با کلی غصه و ناراحتی در حالیکه نمیتونستم جلوی اشک ریختنم رو بگیرم اتاقم رو خالی کردم و اومدم نشستم پیش دو تا همکار خانم دیگه که با اینکه باهاشون خوبم،‌اما دوست نداشتم هم اتاق بشیم، و میدونم هیچوقت نمیتونم راحتی و آرامش قبل رو داشته باشم،‌بخصوص که خود اون دو خانم هم چندان از این اتفاق و جابجایی خوشحال نبودند و میگفتند تو این اوضاع بیماری کرونا،‌سه نفر تو یه اتاق نسبتاً کوچیک خیلی خطرناکه...

از این اتفاق انقدر دلم گرفته بو و به خاطر دوره ماهانم حساسیتم هم بیشتر شده بود که اصلاً نمیتونستم جلوی گریم رو بگیرم و طوریکه بقیه نفهمند آروم و بی صدا اشک میریختم،‌قبل رفتن از اتاقم برای همیشه،‌با گلدونم و گلهای پشت بالکن حرف زدم و ازشون حلالیت خواستم اگر گاهی دیر بهشون آب دادم و درحقشون کوتاهی کردم. بوسیدمشون و بهشون گفتم یه حسی بهم میگه دوباره مال من میشید.... روز خیلی بدی بود و میدونستم اگر مامان بابای سامان خونمون نبودند، قطعاً خیلی بهم سختتر میگذشت.

این هم اولین پستم هست که از اتاق جدید و در کنار همکاران جدید مینویسم (البته یکیشون نیومده)...

بعد اون فقط و فقط تونستم خودم رو با این جمله آروم کنم که قطعاً خدا برای من بد نمیخواد و انشالله خیر و حکمت این موضوع در آینده برام روشن میشه. اما چیزی که بیشتر از همه عذابم داد، این بود که دیگه مطمئن شدم خودم هستم که خودم رو چشم میزنم وگرنه مگه میشه یهویی؟

حتماً الان با خودتون میگید این یه مسئله تصادفی بوده و این اتفاقها و جابجاییها در ادارات طبیعیه، اما من میگم وقتی 5 ساله تو یه اتاق هستم و دقیقاً یکی دو روز بعد اینکه برای اولین بار از اتاقم پیش مادرشوهرم تعریف میکنم، و ته دلم هم خدا رو شکر میکنم،‌این اتفاق میفته و یهویی و بدون برنامه ریزی میگن باید جابجا شی،‌نمیتونه تصادفی باشه،‌بخصوص که این مورد بارها و بارها قبلاً هم پیش اومده و بار اول نیست که اینطوری اوضاعم بعد اینکه پیش کسی از شرایطم تعریف میکنم یا حتی پیش خودم و تو دل خودم ذوق میکنم تغییر میکنه...

باز الان شاید تو ذهن بیاد که مثلاً چشم طرف مقابلم مثل مادرشوهرم یا بقیه آدمها شوره اما در چندمورد دیگه هم خودم به عینه شاهد بودم چطور خودم رو چشم زدم و الان مطمئنم از خودم هست و بس...جوری شده که شدیداً از خودم میترسم و نه دلم میخواد از خودم تعریف کنم نه از بقیه،‌حتی جرات ندارم تو دلم هم شاکر نعمتهایی باشم که خدا بهم داده چون میترسم از دستشون بدم،‌با اینکه سالهاست خودم رو ملزم کردم ماشاءالله و لاحول و لا قوه الا بالله رو بعد تعریف کردن از شرایط خودم یا بقیه بگم بازم ته دلم ترس دارم.

برای اولین بار میخوام نمونه هاش رو اینجا بنویسم. خیلی برام سخته گفتنشون،‌ حتی ممکنه قضاوت بشم اما چون اینجا جاییه که سعی میکنم بیشتر حرفهای دلم رو بی پرده بگم مینویسم هرچند میدونم نوشتنش هم فایده ای نداره و فکر هم نمیکنم حالمو بهتر کنه...

دو سه هفته پیش داشتم با همکارم که دخترش سه چهار ماه از نیلای من کوچیکتره درمورد تعداد دفع مدفوع میگفتم و اینکه خدا رو شکر نیلا هیچوقت از این جهت مشکلی نداشته و باید خدا رو شکر کنیم که بچه های ما مشکل یبوست ندارند و شکمشون خوب کار میکنه. از این حرف من یک هفته ده روزی بیشتر نگذشته بود که دختر من دچار بدترین یبوست شد و الان نزدیک ده روزه که من به شدت درگیر مشکل یبوست نیلا هستم و به خاطرش بردمش دکتر و کلی شیاف استفاده کردم براش،‌همین دیشب هم کلی اذیت شد بچم...چطور میشه نیلای من که بیست ماه شکمش مرتب کار کرده، به محض اینکه از این بابت خدا رو شکر کردم و پیش همکارم از اینکه از این جهتها مشکلی نداشتم، تعریف کردم اینطوری گرفتار این مشکل بشه؟

مورد مربوط به از دست دادن اتاقم تو محل کار و یبوست گرفتن نیلا بلافاصله بعد صحبت کردن راجبششون،‌فقط دو نمونه نسبتاً کم اهمیت هستند نسبت به موارد مهمتر...

یادم میاد چندسال پیش داشتیم  با بابام از سمنان برمیگشتیم تهران، بابا همیشه از ماشینش تعریف میکرد که چقدر ماشینش ماشین خوبیه و خرجی براش نداشته و ... منم یادمه تو اون سفر عقب نشسته بودم و تقریباً شصت کیلومتری تهران بودیم که یه لحظه تو ذهنم گذشت که خدا رو شکر چه ماشین خوبی داریم و هیچوقت دچار مشکل نشده و چقدر خوب راه میره و ... خدا شاهده کمتر از ده دقیقه بعد، ماشینی که هیچوقت دچار مشکل نشده بود،‌بی دلیل خراب شد و بابا مجبور شد یه جا نگهداره و تو گرما کلی معطل شدیم تا درست شد... در این مورد هیچ حرفی به خانواده نزدم اما ته دلم کلی حس و حال بدی بهم دست داد و نگران شدم.

موردهای دیگه هم کم نبوده،  اما بدترین و فاجعه بارترین موردی که برام پیش اومده و همیشه از فکر کردن بهش فراریم و حتی الان هم شک دارم اینجا بنویسمش یا نه مربوط میشه به داییم.... داییم که بیشتر از پنج ساله به خاطر چپ کردن ماشینش همراه بچه هاش، دچار زندگی نباتی شده و اصلاً متوجه اطرافش نیست و دور از جون مثل یه مرده متحرکه و دایی بزرگم سالهاست از کار و زندگی افتاده و داره ازش پرستاری میکنه.

دایی من به شدت خجالتی بود و بی اعتماد به نفس، از طرفی جانباز جنگ تحمیلی هم بود و مشکلاتی داشت، خیلی هم ساده و بی سر و زبون بود، خلاصه که چهل و خورده ای سالش بود که تازه گواهینامه گرفت. هیچکس فکرش رو هم نمیکرد دایی بتونه درست وحسابی رانندگی کنه اما بالاخره گواهینامش رو گرفت و رانندگی هم میکرد. هرچند من ته دلم همیشه از بابت رانندگیش نگرانی داشتم که مبادا نتونه ماشین رو جمع کنه و... سال 93 همسرش  در اثر سرطان در عرض یکماه فوت کرد و اونو با یه دختر هفت ساله و یه پسر سیزده ساله تنها گذاشت. دایی من علیرغم تصوری که ازش بود (بلانسبت میگفتند خیلی دست و پا نداره و چطوری میخواد به بچه ها برسه و..) با هزار سختی بچه هاشو جمع و جور میکرد و حتی براشون غذا درست میکرد و میگفت به خاطر بچه ها و بخصوص پسرش که نوجوونه قصد ازدواج نداره. حتی تو اون یکسال و خورده ای بعد فوت همسرش،‌ به من زنگ میزد و با ذوق میگفت مثلاً امروز براشون عدس پلو درست کردم و منم کلی خودمو هیجانزده نشون میدادم و میگفتم حتماً باید برای ما هم یروز درست کنی. نمیدونم چرا انقدر دارم حاشیه میرم برم سر اصل مطلب، خلاصه که اون روز که اون تصادف لعنتی براش پیش اومد، یکی از روزهای عید بود فکر کنم و همه ما رفته بودیم مزار، داییم هم اومده بود سر مزار همسرش و چون در عین خجالتی بودن خیلی هم تو جمع خودمونی فامیل شیطون و شوخ بود،‌شروع کرد از مزار خانمش به سمت من که سر مزار خواهرم بودم گوجه سبز نذری پرت کردن (جوری که من متوجه نشم چه کسی اینکارو میکنه) و کلی خندیدیم....خلاصه که غروب شد و همه میخواستند از قبرستان  برگردند خونه، قبرستان هم بیرون شهر بود، دایی هم بچه هاشو سوار ماشین کرد و با ما خداحافظی کرد، هنوز راه نیفتاده بود و مشغول خداحافظی با فامیل بود که من تو دلم گفتم ماشالله کی فکرش رو میکرد دایی بتونه رانندگی کنه و حتی تا مزار که خارج شهره، اینهمه بیاد و بره و اینطوری به بچه هاش هم رسیدگی کنه؟ خلاصه که کلی خدا رو شکر کردم و دایی هم راه افتاد و رفت،‌کمتر از یه ربع بعد تو جاده تصادف کرد و اون بلا سر خودش اومد و خدا فقط به بچه هاش رحم کرد که دچار شکستگی و آسیب شدند اما اتفاق بدتری براشون نیفتاد... دایی من قبل اون چندسال بود داشت رانندگی میکرد و از زمان فوت همسرش هم خیلی خیلی زیاد خودش و بچه ها با ماشین خودشون میومدند سر مزار خانمش و برمیگشتند، چرا درست چنددقیقه بعد اینکه من تو دلم ازش تعریف کردم و گفتم کی فکرش رو میکرد؟ اونطوری شد؟

تا الان این راز رو به هیچکس نگفتم و حتی از نوشتنش در اینجا هم ابا داشتم،‌اما وقتی موضوع اتاقم پیش اومد و بعد هم یبوست بچم، این موضوع داییم هم مثل خوره افتاد به جونم...

مگه من خواستم اینطوری بشه؟ یا مگه دست خودمه؟ به شدت نگرانم و حتی از اینکه بخوام از شرایط خودم یا خانوادم حتی تو دل خودم هم تعریف کنم میترسم، ‌اما خدا میدونه تا حالا پیش نیومده از دوست یا همکار یا غریبه ای تعریف کنم و موردی براشون پیش بیاد اما اول از همه درمورد خودم و بعد آشنایان نزدیکم این مورد رو دیدم...

یا مثلا بارها پیش اومده از سامان تو وبلاگم یا پیش دوست و آشنا و خانواده تعریف کردم و همون شب یا فرداش بدترین دعواها رو کردیم و کلی ناراضی شدم از زندگی و اون و شرایطم...

الان هم که این متن رو مینویسم از اتاق جدید، دلم بینهایت گرفته و  حس خوبی به اتاق ندارم، با هم اتاقی ها هنوز نمیدونم مشکل دارم یا نه،‌زمانی در گذشته داشتم و سوء تفاهماتی بود اما کم و بیش رفع شده بود، ولی اینکه آینده چه اتفاقی میفته و اینکه اونا خودشون چقدر من رو میپذیرند و باعث ناراحتی من نمیشد هنوز برام مبهمه بخصوص که به دلیل مشکوک بودن به کرونا،‌یکی از اونا دو هفتست نیومده. اون دو نفر خیلی با هم صمیمی هستند و سالهاست کنار هم هستند، بعیده من بتونم اینجا اونقدرها تو جمعشون راحت باشم و حس تنهایی بهم دست نده.

 غصه بابام و مادرم هم که خودش خیلی مریض و بیحاله و رنگ و روش پریدست، یکی از بزرگترین غصه های روی دلمه. فقط خدا رو شکر میکنم مادرشوهرم اینا هنوز اینجا هستند و این روزها کمتر فکر وخیال میکنم...

مثلا قرار بود این پست مربوط بشه به شیرین کاریها و رفتارهای بامزه جدید نیلا، حتی هفته پیش طی دو سه روز پشت سر هم نوشتمش و مدام موردهای جدید بهش اضافه کردم، اما چون حال دلم خوب نبود،‌تصمیم گرفتم اول این حرفها رو بنویسم و پست بعدی که انشالله کمی حالم بهتر بود، درمورد دخترک عزیزم بنویسم.

میشه خواهش کنم برای بهتر شدن حالم و به دست آوردن روحیم دعا کنید؟ اینکه در نهایت برام خیر پیش بیاد؟ و حکمت موضوعات اخیر رو بفهمم؟

حس خوب آرامش در کنار خانواده همسر

**** مادرشوهرم اینا اومدند و با خودشون کلی خوراکی و وسیله اوردند...خوشحالم از اومدنشون و خیالم از بابت بچم هم خیلی خیلی راحته. چقدر هم مادر شوهرم تو کار خونه و  پخت و پز کمک حالمه، اصلا نمیذاره بهم فشار بیاد.

چند تا بسته بادمجون کبابی برای میرزاقاسمی و بادمجون سرخ شده و دو بسته سبزی سرخ شده واسه غذاهای محلی و سبزی خشک و لوبیای تازه و چندکیلو بادمجون خام و ترشی و یه عالم گوجه ریز محلی و خیار محلی و سیب محلی و هندوانه و طالبی و فلفل سبز و زیتون و پیاز و سیر خام و سیب زمینی و چندکیلو برنج و یه عالمه پیازداغ (شش بسته بزرگ) و خشکبار و چای لاهیجان و... همراه سه تا پیرهن خوشگل برای نیلا که مادر شوهرم خودش دوخته و خیلی خوشگله! یعنی حساب کردم خرج خودشون رو طفلیها با خودشون آوردند. چقدر خوبند اینا آخه. 

دو سه هفته پیش هم یه مبل خوشگل کوچیک بچه گونه برای نیلا همراه با دو تا دامن که برای من دوخته بود و ده کیلو برنج از طریق یکی از اقوامشون که میومد تهران برام فرستاده بود. نیلا که وقتی اونا تو خونمون هستند سر از پا نمیشناسه و 24 ساعته چسبیده به پدرشوهر و مادرشوهرم و کلاً من و باباش رو بیخیال شده نامرد

**** از ماشین خریدن ما خبر نداشتند و یه جوری خیلی غافلگیرانه بهشون خبر دادیم که کلی ذوقزده شدند و سر از پا نمیشناختند! انگار خودشون ماشین خریده باشند. واسه اینکه خبر رو بهشون بدیم، به یه بهونه الکی بردیمشون بیرون و نشستیم تو پراید قدیمیمون، سامان به بهانه ای از ماشین دور شد که بتونه بره اون یکی ماشین رو که چندمتر اونطرفتر پارک کرده بود، بیاره، وقتی سوار اون ماشین بود و مامانش و باباش از دور اونو با ماشین جدید دیدند (هنوز نیومده بود پیش ما)، من با حرص و جوش ساختگی و ظاهرسازی جلوی مامان و باباش گفتم: "آخه چقدر باید بهش بگم ماشین همسایه رو جابجا نکن مسئولیت داره، باز گوش نمیکنه!" مامانش هم باور کرد و  همینطور داشت حرص میخورد تا آخرش باباش پیاده شد ببینه چه خبره، وقتی برگشت با لبخند گنده ای زیر لب به من گفت شوهرت ماشین خریده!!! طفلی فکر میکرد منم خبر ندارم و سامان به من هم نگفته! مامانش متوجه حرف شوهرش که گفت سامان ماشین خریده نشد یعنی نشنید،‌ تا اینکه سامان از دور به من و مامانش اشاره کرد بیاید تو این ماشین،من و مامانش هم پیاده شدیم و رفتیم کنار ماشین جدید، سامان هم گفت بیاید بشینید اینجا بریم تو شهر یه دوری بزنیم اون ماشین کولرش خرابه گرمه! خلاصه نشستیم تو ماشین جدید و مامانش مدام حرص میخورد و میگفت چی میگی سامان، با ماشین مردم کجا بریم! منم شورش رو بیشتر میکردم و با سامان الکی دعوا میکردم که آخه این چه کاریه،  تا آخر سر که دیدم مامانش واقعا داره حرص میخوره و اذیت میشه، بهش حقیقت رو گفتیم. طفلی وقتی فهمید نزدیک بود از شوق اینکه ماشین خریدیم گریش بگیره، منو بغل کرد و هزار بار هزار بار خدا رو شکر کرد و حتی برگشت گفت اون دومیلیونی که ما برای بیمه ماشین قبلی شما پرداخت کردیم کادو و شیرینی این ماشین جدیدتون (دست سامان تنگ بود و مامانش اینا ماشین قبلی ما رو امسال خودشون بیمه کردند و گفته بود فعلا پولش رو نمیگیرم تا دست پسرم باز بشه)...گفتم مامان جان هر چی جای خودش، ما باید به شما شیرینی بدیم نه شما به ما اما اون میگفت نه اون دو تومن کادوی من به شما بابت ماشین و نمیگیرم ازتون! بعد هم به شوهرش گفت بره شیرینی بخره !!!یعنی انقدر ذوق کرد و خوشحال شد طفلکی که خودش میخواست شیرینی بده، باباش هم که دیگه بدتر و سر از پا نمیشناخت و همش میگفت انقدر غصه میخوردم که با اون ماشین قدیمی با بچه کوچیک رفت و آمد میکنید و نمیتونید یه سفر درست و حسابی برید و الان خیالم خیلی راحت شد و امشب چه شب خوبیه برای من....

خلاصه که طفلیها انقدر از خریدن ماشین جدید ما ذوق کردند که مطمئنم خود ما انقدر خوشحال نشدیم! هفته پیش هم سونیا تقریباً با همین روشی که روی مامانش اینا پیاده کردیم متوجه شد ماشین خریدیم و اونم از ذوق اشکش درومد! یعنی خانواده سامان اینا اینطوریند، انقدر از موفقیت و شادی دیگران خوشحال میشن که انگار خودشون به اون موفقیت رسیدند. خانواده من تو اینجور موارد خیلی کمتر از اونا ذوق میکنند و کمتر  احساساتی میشند.

خلاصه که اینطور، دو سه روز پیش متوجه شدم که قیمت ماشین ما نسبت به یکماه قبل که خریدیمش، حداقل دوازده سیزده تومن بالاتر رفته!!! یعنی فقط تو یکماه! تازه موقعیکه من ماه قبل ماشین خریدم، تو اوج گرونی بود و نسبت به ماه قبلش (دوماه قبل) که خواهر خودمم  ماشین صفر خریده بود، قیمت همون ماشین ما هفت تومن بیشتر شده بود... یعنی میخوام بگم همین ماشین ما نسبت به دوماه قبل قیمتش نوزده بیست تومن بیشتر شده و این در حالی بود که ما خودمون تو اوج گرونی گرفتیم.. نمیدونم باید چیکار کرد تو این اوضاع، مردم به ستوه اومدند، همون ماه قبل من همش میگفتم یکم صبر کنم پولم بیشتر شه بعد بگیرم،‌ یه نفر که دلال ماشین بود بهم گفت اگر امروز بخری بهتر از فرداست بسکه قیمتها روز به روزه. گفت همین حالاش هم ماشین نسبت به هفته قبل کلی گرونتر شده و همینطور ادامه داره این روند و بهتره خریدت رو همین امروز انجام بدی و تا فردا حتی صبر نکنی،‌ این شد که من تو هول و ولا افتادم و سریع به هر سختی بود با وام و قرض و... خریدم و واقعاً هم دیدم که تو یکماه دوازده سیزده تومن گرون شد. از طرفی خوشحالم که دیرتر اقدام نکردم و حرف اون طرف رو گوش کردم و از طرفی ناراحتم برای ملتی که کوچکترین خواسته هاشون براشون تبدیل به آرزو شده. خونه دار شدن،‌ماشین دار شدن،‌حتی خوردن خوراکیهایی که دوست دارند...نمیدونم باید چطوری خودمون رو از این مهلکه نجات بدیم نمیدونم. حتی کورسوی امیدی هم به آینده نیست،‌ خدایا آینده بچه هامون چی میشه؟ 

من هزار بار خدا رو بابت نعمتهایی که به من داده شکر میکنم و همش میگم خدا رو شکر تو این اوضاع شغلی و یه سقف بالای سر داریم،‌ اما اینهمه جوونی که باید تا ابد در حسرت کار خوب و خونه دار شدن و ازدواج و... بمونند چی میشن؟ تکلیف بچه های فقیری که باید با حسرت به خوراکیها و اسباب بازیها و لباسها و...نگاه کنند و نتونند هیچوقت بهشون برسند،‌چی میشه؟ بیشتر از همه دلم برای بچه ها خونه، نمیشه به بچه حالی کرد نداریم...مگه فرق اون بچه فقیر با بچه ای که بالای شهر و تو امکانات مطلق به دنیا اومده چیه؟ هر دو بچه اند و باید کودکانه هاشون رو زندگی کنند، بچگی کنند و بازی کنند و به نداشتن و فقر و حسرت فکر نکنند اما مگه میشه؟ هیچوقت اون دو تا بچه یکی میشن؟ خدایا خودت رحم کن از دست ماها که کاری برنمیاد.

هرموقع به این دست مسائل فکر میکنم قلبم انقدر فشرده میشه و بغض گلوم رو میگیره که گاهی با خودم میگم ایکاش نسبت به اینجور فاجعه هایی که تو کشورمون هم کم نیست، کلاً بیخیال بودم.

**** دیروز و پریروز دخترکم برای اولین بار از موقع تولدش به این طرف دچار چنان یبوستی شده بود که موقع دفع، میلرزید و جیغ میزد و رنگ و روش قرمز قرمز شده بود!‌اخرش هم هی بازش میکردم و میدیدم خبری نیست،‌ مامان بابای سامان هم بودند و دیگه دیشب بعد دو روز کار کزدن شکمش بچم دوباره تلاش کرد زور بزنه که بازم نشد و طفلکم کلی جیغ کشید و گریه کرد و اخرش بیحال و با رنگ و روی زرد خوابید تو بغل مامان سامان...موقع شام بودیم که دوباره برای بار چندم خواست تلاش کنه که بازم موفق نشد و به قدری حالش بد شد که من نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم، نه من و نه مامان سامان نتونستیم غذا بخوریم و از شدت ناراحتی از سفره کنار رفتیم. سامان هم میگفت پاشیم بریم دکتر! آخرش قرار شد بره داروخونه و شیاف بگیره، اومد و شیاف رو گذاشتم براش و نیمساعت بعد دوباره شروع کرد زور زدن و انقدر به خودش فشار اورد و جیغ کشید که دیدم ببخشید یه چیز بینهایت سفت که تاالان ندیده بودم ازش خارج شد!!!! اصلاً باورم نمیشد همچین چیزی از بدن دخترم خارج شده...الهی بمیرم براش انقدر اذیت شد. نیلا هیچوقت مشکل یبوست نداشت و موندم هنوز چرا یهویی اینطوری شد...نکنه از شیر خشکش بوده که یه خورده بی رویه استفاده کردم؟ یا از شیر لیتری که میجوشونم و تازگیا کنار شیر خشکش بهش میدم؟ یا از عسل و شیره انگور که شیر پاستوریزه قاطی میکنم میدم بهش؟ یا شایدم از قطره آهن جدیدش...اینا چیزای جدیدی هستند که داره میخوره هرچند به نظرم نمیرسه هیچکدوم یبوست آور باشه...خیلی دلم برای بچم سوخت که اونطوری رنگ و روش پریده بود و بی حال خوابیده بود. چقدر عذاب کشید بچه و چقدر من غصه خوردم بابت وضعیتش...خدایا کاری کن این ماجرا ادامه دار نشه، من تحملش رو ندارم.

**** نیلا ماشالله انقدر شیطون و بازیگوش شده که مدام داره یه بلایی سرش میاد و فقط خدا بهش رحم میکنه... یادم رفت درمورد زخم شدن سرش اینجا بنویسم! تقریباً دو هفته پیش بود که رفته بود روی صندلیش ایستاده بود و یهویی خورد زمین و سرش خورد به سنگ آشپزخونه یا شایدم گوشه کابینت آشپزخونه (ندیدم) و خون فواره زد بیرون... تمام پشت و روی لباسش خونی شد و سامان که دستش رو گذاشت پشت سرش،‌ تمام دستش قرمز شد! هردومون وحشت کرده بودیم...من و سامان هردو  در اینجور موارد به شدت کم دل و ترسو هستیم و کنترل و خونسردیمونو از دست میدیم!!!من که فقط خدا و اماما رو صدا میکردم و میزدم تو سرم!! سامان فوری لباس پوشید که ببریمش دکتر،‌ منم با اون حال رفتم که مانتو بپوشم، سامان میگفت همینطوری بغلش کنیم بریم اما من میگفتم  حداقل بذار لباسش که پر از خون شده عوض کنیم بعد، اما سامان تحمل نداشت و حسابی ترسیده بود،‌ من از اون بدتر! این وسط هی باهاش دعوا میکردم که چرا مواظبش نبوده! اخه من داشتم آشپزی میکردم و کلی به سامان سفارش کرده بودم از کنار نیلا تکون نخوره و مراقبش باشه، اما حواسش به گوشیش پرت شده بود و نیلا افتاده بود. خلاصه هردوی ما تو بدترین حال ممکن بودیم و سر نیلا هم همینطوری خون میومد،‌برده بودمش حموم که خون رو کف زمین نریزه که یهویی دیدم بچه دست از گریه برداشت و شروع کرد به "آب بازی" گفتن!!! ازم میخواست شیر آب رو باز کنم که آب بازی کنه و داشت بازیگوشی میکرد! این صحنه رو که دیدم یکم آروم شدم، به سامان گفتم حالش اصلا بد نیست و خیلی هم خوبه،‌ بذار قبل اینکه بریم دکتر به خواهرم زنگ بزنم ببینم چی میگه،‌زنگ زدم مریم و وقتی ماجرا رو گفتم و تاکید کردم حالش خیلی خوبه و حتی الانم میخواد گوشی رو از دستم بگیره،‌گفت پس حتما عمیق نبوده، از زخمش عکس بگیر، ‌اگر باز نباشه و بخیه نخواد، نمیخواد ببری و فقط مواظبش باش و حواست بهش باشه،‌ سر بچه هنوز خونریزی میکرد اما کمتر شده بود،‌بردمش حموم و بدنش رو که پر خون بود شستم، تصمیم گرفتم کمی آب ولرم روی سرش بریزم که خونها کمی شسته بشه و بتونم زخمش رو ببینم،‌ همینکار رو کردم و دیدم ظاهراً زخم باز نیست و بخیه لازم نداره...نیلا هم که حالش خیلی خوب بود و ظاهراً هیچ مشکلی نداشت انگار نه انگار، تند تند شستمش و آوردمش بیرون، موقع خشک کردنش حولش هم خونی شد اما کم کم خونریزی بند اومد و نیلا هم خوش و خرم بازی میکرد، من و سامان تا صبح ساعت گذاشتیم که یکساعت یکساعت چکش کنیم...نصف شب هنوز از سر بچم خونابه میومد اما صبح دیگه قطع شد و ظاهراً‌به خیر گذشت...یعنی فقط خدا بش رحم کرد که کارش به بیمارستان و بخیه نکشید.چقدر هم من  اینجور مواقع هول میکنم،‌سامان هم خیلی بهتر از من نیست و این اصلا خوب نیست. خونسردی خیلی مهمه اینجور وقتها.

**** این خطر از سر بچم رد شد، که همین جمعه هفته قبل دوباره داشتم برای مامان بابای سامان که از رشت اومده بودند و هنوز خونه من نرسیده بودند (از تهران اول رفته بودند خونه سونیا) آشپزی میکردم که دوباره دخترک از دسته مبل کوچیکی که مخصوص خودشه و مامان سامان براش خریده رفته بود بالا و بازی میکرد که یهویی افتاد پایین و صورتش خورده بود به سنگ کف پذیرایی!!! یه لحظه دیدمش که بچه نه تکون میخوره نه پلک میزنه!!! تو سرم میزدم و سامان رو صدا کردم، اونم اومد و کلی ترسیده بود! بچه هیچ واکنشی نداشت!سامان  آروم زد روی گونش و یهویی بچه به خودش اومد!! خیلی خطرناک بود خیلی! میتونست خدای نکرده دست و پا یا بینیش آسیب ببینه. اونجا بود که فهمیدم فقط خود خدا حواسش به بچه من و همه بچه ها هست وگرنه معلوم نیست چه اتفاقی براشون بیفته بسکه شیطونند.

این در حالیه که ما همه مبلهامون رو به خاطر نیلا جمع کردیم (یعنی برعکسش کردیم که نیلا نتونه بره روش چون همش می‌رفت بالا و میخواست از روش بپره با روی مبل راه بره). الان چندماهه مبل نداریم و روی فرش میشینیم، از میز ناهار خوری به خاطر نیلا که همش میخواد اونم بشینه  و  براش خطرناکه استفاده نمیکنیم! در کابینتها رو چسب زدیم که باز نکنه،‌ اما بازم با همه احتیاطها اینطوری شد و اتفاق پشت اتفاق...یبار با صندلی پلاستیکیش،‌ یبار هم با مبل بچه گونه ای که مامان سامان براش کادو خریده و اول پستم گفتم چندهفته پیش برامون فرستاده بود، یبار هم چندماه پیش با راکرش که عمه سونیاش برای تولدش خریده بود و انقدر بد و وحشیانه ازش استفاده کرد که راکرش برگشت و  اگر نگرفته بودمش لحظه آخر معلوم نبود چه اتفاقی بیفته.

خلاصه که اینم از اوضاع و احوال ما طی این چند وقت اخیر. الهی که خدا حافط همه بچه ها باشه، مواظب بچه بازیگوش من هم باشه...

**** مثلا قرار بود تو این پست از شیطنتها و کارها و حرکتهای جدید دخترکم بنویسم که انقدر نوشتم طولانی شد بهتره بذارم برای پست بعدی.... خوردنی تر از همیشه شده و البته شیطونتر! کلی کلمات جدید میگه و حتی رو اورده به جمله ساختن! خیلی خیلی دوست داشتنی و بامزه شده و بینهایت عاشقشم، حتی بیشتر از چندماه اول زندگیش. کلاً هر چی که جلوتر میرم، عشق مادرانه ام بهش بیشتر میشه.

خب اینبار هم پستم طولانی شد، مامان سامان امروز از خونه من میره خونه دخترش و دوباره شنبه شب برمیرگرده که هفته دیگه هم پیش نیلا بمونه و بعد احتمالاً‌ برمیگردند رشت. وای که چقدر  با حضور اونا خیالم از بابت نیلام راحته و هیچ نگرانی ندارم، خودشون هم که عشقند و کلی از بودنشون تو خونم لذت میبرم و اصلا هم بهم فشار نمیاد بس که کمک حالند.

فقط نگرانی بزرگم اینه که بعد اینکه یک هفته دیگه برگشتند رشت،‌بچم رو چیکار کنم...کجا بذارمش تو این اوضاع بد کرونا.. سامان هم که کم و بیش میره سر کار هرچند هنوز بطور رسمی شروع نشده اما به هر حال کم کم باید هر روز و ساعتهای طولانی بره.خدایا خودت راهی به رومون باز کن. تو که همیشه هوای ما رو داشتی، اینبارم داشته باش. حتی اگر قرار شد باز بذارمش مهد کودک، خودت حواست بهش باشه و مواطب و مراقبش باش تو این شرایط بیماری. آمین

خاطره بازی به مناسبت سالگرد عقد

در سلسله ناراحتیها و شکایتهایی که پست قبل مطرح کردم یکی از مهمترینش رو یادم رفت بگم!!!

یعنی دقیقا چیزی که قرار بود به عنوان مورد اول مطرح کنم و بیشترین جای گله گذاری رو داشت!!!گله از آقا سامان که همیشه عادت داشت با مناسبت و بی مناسبت بهم گل و کادو هدیه بده اما 27 تیرماه که سالگرد عقدمون  بود چیزی بهم نداد!!! 

البته خوبیش این بود که از دو روز قبل یادش بود و کلی تبریک گفت و ابراز محبت! سالهای پیش همیشه سالگرد عقدمون سامان منو میبرد به رستورانهای نسبتاً خوب و گرون یا مثلاً پارسال که رفتیم کنار دریاچه و یه جای سنتی شام خوردیم و نیلا هم با ما بود، اما امسال به خاطر کرونا نمیشد جایی رفت. خب من ته دلم انتظار داشتم حالا که نمیشه رستوران رفت و این روز خجسته رو گرامی داشت، حتماً یه چیز کوچیکی به جاش برای من میگیره! اما زهی خیال باطل!هیچی به هیچی! با یه بوس و بغل سر و تهشو هم آورد. البته از حق نگذریم حسابش خالی خالی بود، اما منم تقریبا همین وضعو داشتم اما انقدر این مناسبتها برام مهمه که با قرض کردن پول رفتم و براش هدیه مناسبی خریدم! پس زیاد نمیتونم با فرضیه بی پولی، این کوتاهی رو توجیه کنم! البته اگر منصف باشم باید اینو هم بگم که همون روز خودش گفت حالا که نمیشه رستوران رفت، اگر بخوای ناهار از بیرون ماهی سفارش بدیم که منم مخالفت کردم و  گفتم بیخیال، هم گرون درمیاد و هم اینکه به خاطر کرونا زیاد خیالم راحت نیست...

خلاصه که من بیچاره فکر میکردم دست کم یه چیزی میگیره برام، بخصوص که شب قبل سالگرد عقدمون الکی با یه بهانه الکی نیلا رو گذاشتم پیشش و رفتم بیرون که براش هدیه بخرم و شیرینی و تنقلات هم خریدم و اومدم خونه،‌شیرینی و خوراکیها رو اون شب خوردیم اما کادوهاش رو که دو تا تیشرت بود و یه شامپوی خارجی،‌گذاشتم که فرداش یعنی روز جمعه 27 تیرماه غافلگیرانه بهش بدم...

صبح روز جمعه هی میخواستم کادوشو بهش بدم اما با خودم گفتم لابد اونم تصمیم داره منو سورپرایز کنه بذار صبر کنم اول اون بهم کادومو بده بعد من بدم که عملیات غافلگیریش به هم نخوره!!! اما هرچی صبر کردم خبری نشد! علت این تصورم هم این بود که دیدم صبح جمعه رفت بیرون به بهانه سرزدن به ماشین و خیلی دیر کرد، با خودم گفتم لابد رفته کادو بخره یه سرزدن به ماشین که انقدر نباید طول بکشه! خلاصه وقتی برگشت و صبحانه خوردیم، عین خنگولها همش منتظر بودم که اول اون کادوش رو بهم بده و با خودم میگفتم گناه داره بذار فکر کنه اون اول تو رو سورپرایز کرده،‌اما چقدر خنگ و خوش خیال و به قول معروف اسگل بودم!‌(بلانسبت!) هر چی صبر کردم خبری نشد که نشد،‌اما بازم ناامید نشدم و با خودم گفتم حالا تو بهش کادوش رو بدی، اونم میره میاره! اما وقتی هدیه اش رو بهش دادم، دیدم با یه حالت خیلی شرمنده و ناراحتی بهم گفت "ای وای چرا این کارو کردی، حالا من چطوری تو روی تو نگاه کنم، شرمنده عزیزم !‌من چیزی نخریدم!"  آخه شرمنده و....!!! جالبه بازم فکر کردم شاید الکی میگه و میخواد اذیتم کنه و آخرش که مطمئن شدم واقعاً چیزی نگرفته خیلی دلم شکست و احساس حماقت کردم که از صبح منتظر این بودم منو غافلگیر کنه!

دیگه انقدر ناراحت شدم که ناخوداگاه بغض کردم و یه گوشه کز کردم،‌هی اومد سمتم و بوسم کرد و عذرخواهی و مدام گفت من که اینهمه برای مناسبتها بهت کادو دادم حالا چرا اینطوری میکنی و خودت که میدونی نمیشد رفت رستوران و یکم هم جیبم خالیه و...منم گفتم خب حالا که نمیشد رفت بیرون،‌فکر نمیکنم سخت بود لااقل یه شاخه گل میگرفتی! تو که قبلترها بی مناسبت هم برام کادو و گل میخریدی! که باز بحث بی پولی شد و گفت هر چی میکشم از مدل شغلمه که حقوقمو انقدر دیر بهم میدند که باید اینطوری شرمنده شم و همیشه خدا جیبم خالی باشه.

خلاصه که بدجور تو ذوقم خورد و اونم مدام میگفت کاش تو هم چیزی نمیگرفتی و با این ناراحتی کردنت، لذت و ذوق کادو رو برام از بین بردی و...

خلاصه که اینم از این! من هم شیرینی خریدم و هم کادو آقا هم فقط بوس و بغل و عرض شرمندگی!

البته دو سه ساعت بعد ناراحتی این قضیه رو از یاد بردم و با خودم گفتم اگر به خاطر کرونا نبود مثل هر سال میبردت به یه رستوران خوب و این میشد کادوی تو، به هر حال من دوست دارم تحت هر شرایطی حواسمون به این مناسبتها باشه و یه چیز کوچولو موچولو به عنوان کادو به هم بدیم، تا حالا هم بیشتر اوقات اینکارو کردیم اما ایندفعه نشد دیگه...

نمیدونم چرا یادم رفت تو پست قبلی این موضوع رو بنویسم. انگاری خودم هم نوشتن درمورد سالگرد عقدمون رو یادم رفت. ما 27 تیرماه بعد کش و قوسهای فراوان عقد کردیم! تا لحظه آخر قبل بله گفتن هم باورم نمیشد من و اون مال هم شدیم و هر لحظه ترس داشتم اتفاقی بیفته و همه چی به هم بخوره...قبلاً و تو پستهای سالگرد عقد سالهای پیش این موضوع رو نوشتم. انقدر استرس برای عقد کردنمون داشتم و انقدر اون روز و اون لحظه ها خاطره انگیز بود که الان از نظر من سالگرد عقدم به مراتب مهمتر از سالگرد عروسیمه. 

من و سامان روز ده اردیبهشت 94 آشنا شدیم و 27 تیرماه همون سال عقد کردیم! شاید به نظر زمان کوتاهی بیاد،‌اما به دلایلی، تو این فاصله زمانی تقریبا روزی نبود که همدیگه رو نبینیم! ساعتها و روزها با هم بودیم و جوری بود که وقتی عقد کردیم من حس میکردم سالهاست سامان رو میشناسم و باهاش زندگی میکنم. ما عقد محضری گرفتیم و بعد عقد رفتیم خونه خاله سامان. هر چقدر من و مامانم به خانواده سامان اصرار کردیم بعد عقد محضری مون، به خرج خانواده من بریم یه رستوران برای شام، اونا قبول نکردند و میگفتند خانواده ما ترجیح میدند تو جمع دوستانه و تو خونه جشن بگیرند نه تو رستوران که اصلا لذت بهش نیست و خلاصه در نهایت ما هم قبول کردیم و چون بیشتر اینجور مراسمهای کوچیک دورهمی تو خونواده سامان، تو خونه خاله بزرگه یعنی خاله مهین برگزار میشه،‌ رفتیم خونه خالش و خدایی اونجا برای من سنگ تموم گذاشتند. شاید هیچوقت تو عمرم تا این حد احساس مهم بودن و خاص بودن نکرده بودم...اینم بگم که تو عقد محضری ما نزدیک 40 نفر شرکت داشتند تو سالن عقد!! مامان سامان به خاطر رودربایستی نتونسته بود که به خیلی از نزدیکان و فامیل نزدیک، نه بگه، اونا هم آماده و حاضر بودند و  چون همگی شوخ و خنده رو هستند،‌گفته بودند الا و بلا ما باید تو مراسم عقد سامان باشیم! از طرف خانواده من کلاً نه نفر بودند، خانواده عموم و خانواده ما و از طرف اونا سی و خورده ای نفر! عاقد هم کلی حرصش گرفته بود و بعد عقد وقتی رفتیم عقدنامه رو بگیریم میگفت اگر میدونستم انقدر شلوغ میشه اینجا، با این هزینه قبول نمیکردم عقد رو بخونم و گرونتر میگرفتم! خنده دارتر از همه این بود که برگشت گفت ساختمون ما قدیمیه، اگر با این جمعیت دفتر ما خراب میشد و میریخت چکار میکردیم!!! خلاصه که این حرفش هم باعث خنده ما شده بود هم بهت و تعجب! آخه چرا به خاطر جمعیت بیشتر که نه ازشون پذیرایی کرده بوئ نه هیچی، باید پول بیشتری میگرفته...به فرض هم که درست می گفته و باید پول بیشتری میگرفته دیگه تئوری خنده دار ریختن ساختمون در اثر جمعیت رو از کجاش درآورده بود؟ دیگه اینم یه خاطره دیگه از اون موقع که فکر نکنم تا بحال نوشته باشمش.

کلی خاطره  هم از موقع عقدمون و روزهای بعدش دارم، مهمترینش این بود که سر عقد محضری، مامان من یادش رفته بود حلقه داماد رو که دست اون داده بودم بیاره! یعنی بله رو که گفتم و موقع دادن حلقه ها شد و دیدم مامانم رنگش پرید و گفت وای.... وقتی فهمیدم چی شده نزدیک بود سکته کنم! رنگم پرید و بغض کردم، حتی تو فیلم هم معلومه. دیگه سامان و مامانش کلی دلداریم دادند و آخرش هم حلقه شوهرخواهرم رو سامان دستش کرد که انقدر براش تنگ بود وسط انگشتش موند! دیگه یه جوری مدیریت کردیم که کسی متوجه نشد به جز مادر و خواهر سامان و خودش که اونا هم میگفتند چه اهمیتی داره و...دیگه بعد عقد محضری که راه افتادیم بریم خونه خاله سامان که اونجا جشن بگیریم، مامان اینا قبلش رفتند و حلقه رو آوردند...

خاطره دیگه هم رقص بلد نبودن من و بال بال زدنم موقع رقص و از خجالت آب شدن بود که باعث میشه هر موقع به تیکه رقص خودم میرسم تو فیلم عقدمون بزنم جلو! البته برای فیلم عروسی هم انقدرها بهتر نبودم و بازم دوست ندارم رقصم رو به خصوص تو سالن ببینم(آخه بعد جشن تالار رفتیم تو پارکینگ و اونجا هم کلی جشن گرفتیم و باز رقصم اونجا بهتر بود) اما وضعم نسبت به عقد خیلی بهتر بود،‌لااقل یکم دو سه روز قبل عروسی تمرین کرده بودم... الان خب وضعم از نظر رقصیدن خیلی بهتر شده و به خاطر کلی فیلم آموزشی هست که دیدم و حتی سه چهار جلسه ای هم کلاس رفتم و با نیلا هم زیاد میرقصم اما خب دیگه چه فایده،‌عقد و عروسی که تکرار نمیشه و مراسم دیگه ای هم که فعلا برگزار نمیشه بلکه آبروی رفته رو جمع کنم...البته من حتی اگه ماهرترین رقصنده هم بودم، بازم برای رقصیدن تو جمعها معذبم و خجالت میکشم اما مثلاً اگه الان این مراسمهای همن زندگیم اتفاق میفتاد، چون یه مقدار واردتر شدم،‌قطعاً حس راحتی بیشتری داشتن.

خاطرات منشوری دیگه ای هم دارم که در این مقال نمیگنجد!

اینم از ماجرای سالگرد عقد امسال. به لطف خدا سامان از دیروز داره میره سر یه کار جدید که کلاً برای اولین باره داره امتحانش میکنه و اصلاً مشخص نیست آینده اون چطوره،‌خودش امیدواره اما من پر از ترس و ابهامم، با اینحال خوشحالم که مجدداً میره سر کار.

فقط ناراحتیم بابت نیلاست،‌این مدت که سامان خونه بود،‌نیلا رو نبرده بودم مهد کودک و پیش سامان میذاشتم، درست از 13 تیرماه تا شش مرداد، انصافاً هم سامان خوب به نیلا رسیدگی میکرد و منم از بابت بچم و اینکه مجبور نیستم تو این اوضاع ببرمش مهد تا حدی راضی بودم و ناراحتی بیکاریش رو برام کمتر میکرد. البته اینکه نگرانی آنچنانی هم مثل قبلترها نداشتم، به خاطر پیشنهادات کاری نسبتاً زیادی بود که تو این مدت یهش میشد و سامان یه جورایی قبول نمیکرد، اما از دیروز که بالاخره با یه جایی توافق کردند و داره میره، کمی خیالم راحت شده، نگرانیم از بابت بچمه فقط. دیروز عمه سونیاش اومد خونه ما که پیش نیلا بمونه و من و سامان بریم سر کار. خوبی این کار جدید اینه که خیلی به محل کار من نزدیکه و با هم رفتیم، هم دیروز هم امروز. امروز هم که نیلام رو گذاشتمش خونه مامانم. انقدر خونه مامان اینا بهمون دور شده که حتی اگر سایر شرایط مثل مشکل بیماری بابام هم نبود،‌بازم رفت و آمد برام سخت بود، حالا که غیر اون دوری به خاطر مریضی بابا هم اصلاً نمیتونم با خیال راحت نیلا رو بذارم اونجا، هم از جهت بابام نگرانم که اذیت میشه و هم از جهت نیلا و بهداشتی و هم از جهت مامانم که جدای از رسیدن به بابام،‌باید به بچه من هم برسه اونم با اون وضع سلامتیش. اما دیگه چاره ای نبود،‌امروز حتماً‌ باید میومدم سر کار!

متاسفانه با اینکه بیشتر مراکز دولتی کارشون شیفتی شده،‌اداره ما با نوبتی اومدن کارمندها موافقت نکرده و این کار من رو سختتر کرده. درسته مهد نیلا کم و بیش به طور غیرقانونی بازه،‌اما ابداً خیال من و سامان راحت نیست که بذاریمش اونجا تو اون فضای کوچیک مگه اینکه همه درها برمون بسته بشه.

خلاصه که صبح بردمش خونه مادرم، این چندروز سعی کردم حالم رو خوب نگهدارم و یه مقدار آرامش بیشتری داشته باشم،‌ اما امروز صبح که نیلا رو بردم خونه مامان، با دیدن بابا تمام تلاشم برای حال خوب از دست رفت... بابای طفلیم برای بسته بودن رگ قلبش یکشنبه آنژیو شده بود و من تازه امروز تونستم برم اونجا. صبح که دیدمش صورتش لاغر و رنگ پریده بود، نای حرف زدن نداشت. پرسیدم خوبی که جواب نداد و همون لحظه دیدم داره اشکهاش رو پاک میکنه. دلم آتیش گرفت،‌اصلاً بدنم داغ کرد، سوختم! بابای خونسرد و بیخیال من و گریه...خدا دیدن این صحنه رو برای هیچ اولادی نخواد...سعی کردم وانمود کنم متوجه اشکهاش نشدم. قبل اینکه نیلا رو بذارم اونجا و از در برم بیرون، بدون هیچ حرفی رفتم پیشش و سرش رو بوسیدم. اومدم بیرون در حالیکه بغض داشت خفم میکرد،‌سامان تو ماشین منتظرم بود که بریم سر کار،‌تو ماشین نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بغضم شکست و از صبح دیگه نمیتونم تلاش کنم یا تظاهر کنم که حالم خوبه...میدونم که دو سه ساعت دیگه که باید برم دنبال نیلا و بابا رو دوباره ببینم،‌از این هم قراره حالم بدتر بشه... ناشکری نمیکنم اما حق بابای من این نبود...حق مادرم این نبود که طی فاصله کوتاهی،‌ اینهمه عذاب سرش بیاد،‌اما نمیخوام تو کار خدا دخالت کنم، همش به خودم دلداری میدم و میگم خدا هیچوقت بد شماها رو نخواسته، نمیذاره بابات اینطوری زجر بکشه....دری به روت باز میکنه، صبرش رو میده همونطور که تا الانش هم داده، که اگر نمیداد من باید مثل روزها و هفته های اول که با یه بچه پنج شش ماهه متوجه بیماری بابا شده بودم الان باید تبدیل میشدم به یه مرده متحرک و از زندگی و همه چیز میفتادم... چه ضجه ها که نزدم، چه عذابی که نکشیدم، چه اشکها که نریختم اما بعدش خدا صبرش رو هم داد،‌ چیزی که باورم نمیشد،‌اما این صبر هم اندازه داره، نمیخوام زجر کشیدن بابام رو ببینم، نمیخوام ببینم عذاب میکشه،‌ خدایا رحمی کن،‌ شفاشو برسون...معجزه ای کن که حال بابا یکباره از این رو به اون رو بشه...دست رد به سینم نزن. راضیم به رضای تو.

در آخر پستم هم بگم که قرار شده مادرشوهرم جمعه این هفته بیاد و یکی دو هفته ای پیشمون بمونه که نیلا نخواد بره مهد... میدونم وقتی برگردند رشت،‌دوباره به مشکل میخورم برای نگهداری نیلا اما به قول خودش تا اونموقع خدا بزرگه. 

کلی کار و خرید دارم که باید قبل اومدنشون انجام بدم. گلیم فرش آشپزخونه رو تو حموم شستم،‌امشب هم اگر بشه به سامان بگم فرش هال رو موقتاً شامپو فرش بکشه تا آخر سال بدم قالیشویی. انقدر نیلا خانم راه رفته و غذاشو ریخته رو فرش که واقعاً کثیف شده...

فسمت اول پستم رو که کمی چاشنی طنز داشت دیروز با حال نسبتاً خوب نوشتم و قسمت دومش رو که درخصوص پدرم بود امروز نوشتم،‌با حال نه چندان خوب به خاطر دیدن بابام تو اون وضع...هرچند بعد اومدن سر کار نهایت تلاشمو کردم نذارم تو حال بد خودم بمونم و سعی کردم آرامشم رو بدست بیارم و تا حدی هم موفق شدم اما حقیقت اینه که از وقتی بابام به این مریضی لعنتی دچار شده، خیلی کم پیش اومده که از ذهن و فکرم خارج بشه، فقط سعی میکنم به هر راهی که شده کنترل کنم حجم افکار منفی رو، گاهی موفق میشم گاهی نه...

با دلهای پاکتون دعامون کنید.

من دیگه کم کم راه بیفتم سمت خونه مامانم که نیلا رو بردارم.


روزهایی که خوب نمیگذرند...

ممنون از پیگیریها و احوالپرسیهاتون چه اینجا و چه تو اینستاگرام . به لطف خدا بهترم و دیگه نفس تنگی و سرفه ندارم...اصلا نمیدونم چی بود و چطوری شروع شد و تموم شد، حتی گاهی میگم نکنه کرونا بوده و رد شده؟ نمیدونم والا. در هر صورت الان بهترم، دردهای عضلانی هنوز اذیتم میکنه اما خب این مورد چیز جدیدی نیست و چندین ساله کم و بیش درگیرشم و نمیتونم علامت خاصی بدونمش...

اما با وجودیکه حال جسمیم بهتره، از نظر روحی در شرایط خوبی به سر نمیبرم. متاسفم که باید بگم این پست سراسر انعکاس حال بد من و پر از انرژی منفیه، اما باید بنویسم بلکه یکم سبک شم. 

*** دلتنگم و فشار زیادی از هر جهت رومه...یه طرف قضیه و قطعاً بزرگترینش بابامه که وقتی یکشنبه رفتیم خونشون، حالش اصلاً خوب نبود و حتی جون نداشت بشینه چه برسه با نیلا که عشقشه بازی کنه و حرف بزنه. میگفت نمیتونه خوب نفس بکشه و مجبوره بریده بریده و با نفسهای کوتاه نفس بکشه. میگفت سینم میسوزه و... چند روز قبلش خواهرم مریم به خاطر همین دردهای جدید، بابام رو برده بودش دکتر قلب و دکتر گفته بود رگ قلبش بستست و باید آنژیو بشه،‌اما این کار رو منوط کرده بود به نظر دکتر آنکولوژ بابا که اگر اون تایید کنه،‌اینکار انجام بشه، اما تا یکشنبه که رفتم خونه مامانم، دکتر آنکولوژ هنوز به بابا وقت نداده بود بس که سرش شلوغه...حالا قراره هر طور هست مریم ازش وقت بگیره و مشورت کنه باهاش که اکر تایید کنه سریع آنژیو بشه. خلاصه که یکشنبه که رفتم خونه مادرم، بابای طفلیم جون نداشت و مامانم میگفت قبل اینکه شما بیاید رفته بوده حمام اما نتونسته بوده حتی سرش رو بشوره و فقط خودشو زیر آب شسته بوده و مامان رفته بوده لباس تنش کرده بوده. خب با این اوضاع و احوال چطور میتونم به خودم روحیه بدم؟ وقتی پدرم اون وضعیت رو داره و مامانم وقتی میشینم پای حرفاش گریه میکنه و میگه خیلی سخته رسیدگی به بابا و غم و غصه دیدنش تو این وضعیت و آرزوی مرگ دارم(دور از جونش),، من چطور میتونم حال دلم رو خوب نگهدارم؟ مادر من که قبل بیمار شدن بابام، خودش باید یکی بهش میرسید حالا باید کارهای بابا رو هم انجام بده، هر بار میبینمش رنگ و روش زردتر شده و لاغرتر. بابام هم که از شدت ضعف و درد، بهانه گیر شده و تاب و تحمل نداره که خب تو مریضایی مثل بابای من غیرطبیعی نیست.

هر بار که یاد سختیهایی که بابام از یه طرف و خانوادم از طرف دیگه میکشند میفتم، روح و روانم به هم میریزه... انقدر درد این غصه ها زیاده و گاهی بطور عجیبی حتی نمیتونم گریه هم بکنم، منی که کلاً اشکم دم مشکمه،‌به این حال و روز افتادم و نمیتونم اشک بریزم که اصلاً هم خوب نیست، چون همیشه گریه کردن باعث سبکتر شدنم میشه و وقتی گریه نمیکنم تبدیل میشه به یه بغض تو گلو و استرس و اضطراب زیاد که خالم رو بدتر میکنه.

*** از یکشنبه تعریف کنم، قبل اینکه یکشنبه برم خونه مامانم اینا و حال و روز بد بابا و خانوادم رو ببینم (معمولاً زودتر از ده روز یکبار نمیتونم برم اونجا)، حالم اونقدرها هم بد نبود و با بد و خوب زندگی میساختم،‌ اما درست قبل راه افتادن دیدم خواهرم پیام داده داری میای اون فر برقی رومیزی رو میاری؟ قضیه فر رومیزی برمیگیره به به اینکه مامانم اینا یه فر برقی داشتند از نوع رومیزی و روکابینتی که استفاده نمیکردند و من چون خونه جدیدمون گاز رومیزی داشت و اجاق گازم رو از خونه قبلی نیاورده بودم خونه جدید، دیگه فر نداشتم و به مامان گفتم این فر برقی ( ایرانی بود و مامان اینا خیلی هم بابتش پول نداده بودند) رو بده به من، اگر کیک و غذا توش خوب شد ازت میخرم در غیر اینصورت پس میارم برات. خلاصه بردم خونه و چندباری توش کیک و غذا درست کردم تا قلق کار کم و بیش دستم اومد و تو فکر این بودم که به مامان بگم فر رو میخوام و میخرم که دیدم خواهرم پیام داده بیارش! میخوایم توش کیک درست کنیم! درحالیکه من تو اینهمه سال که بچه اون خونه بودم،‌ حداقل تو این پونزده سال اخیر یادم نمیاد ما از فر هیچ استفاده ای کرده باشیم! چه فر خود گاز و چه فر برقی که خیلی وقت نیست مامان اینا خریده بودند. خیلی ناراحت شدم که من اینهمه به مامانم گفتم اگر فر خوب باشه برش میدارم، یکبار نگفت نه و لازم داریم و ... اما دو تا دخترهای دیگش فشار آوردند که بگو فر رو بیاره و الکی هم پختن کیک رو بهانه کردند و مادرم هم هیچی نگفته و قبول کرده. انقدر این موضوع ناراحتم کرد که حد و حساب نداره! بیشتر از همه اینکه چرا مادر من که انگار هیچ مشکلی با بردن فر نداشت، اینجوری در برابر اونا کوتاه میاد و نمیتونه حرفش رو پیش ببره و وقتی هم بهش گفتم که چرا حرف خودش رو که مشکلی با دادن فر به من نداشت پس گرفته و میذاره دو تا خواهرهام تصمیم بگیرند، گفت من هیچوقت نگفتم پولشو بده و برش دار، درحالیکه من چندبار تکرار کرده بودم که اگر خوب باشه میخرم و اون یکبار هم نگفته بود نه و خودمون میخوایم و لازم داریم...

*** بیشترین ناراحتیم از این بود که من از نظر مالی و خیلی چیزهای دیگه کمترین بار و فشار رو روی دوش خانوادم گذاشته بودم، دو سوم پول جهیزیم رو خودم داده بودم،‌از قبل بیست سالگی رفتم سر کار و حتی هزار تومن هم از بیست سالگی به بعد ازشون بابت هیچی پول نگرفتم (برعکس خواهرای دیگم) و از خط موبایل و گوشی و کامپیوتر رومیزی و لپتاب و میز کامپیوتر و خرج دانشگاه و پول کلاسها و... همه و همه رو خودم داده بودم، حالا یکبار خواستم فری رو که اصلاً‌ استفاده نمیشد بردارم اونم با دادن هزینه و نه بدون پول و حالا خواهرهام همینو هم اجازه ندادند و مامانم هم انقدر سر به زیره که هیچی نتونسته بگه و احتمالاً چون خیلی زود تحت تاثیر قرار میگیره، راحت مجابش کردند که چه کاریه و خودمون میخوایم...

*** یه جورایی حس کردم خیلی بی کس و تنهام و کسی از خانوادم منو دوست نداره و براشون مهم نیستم... جالبه که وقتی سامان هم متوجه قضیه شد، تقریباً همین نظر من رو تکرار کرد که انگار به نسبت بقیه کمتر به تو محبت دارند و همین حرفش بیشتر دلم رو آتیش زد چون حس کردم حقیقت داره. سامان میگفت تو هم مثل خواهرهات باش و قلدری کن و بهشونس نده،‌اما من گفتم به نظرت ارزش داره برای همچین چیزی اسباب دلخوری و قهرو کدورت پیش بیاد و مثلاً من نرم بهشون سر بزنم اونم تو این شرایط بابا؟ همونموقع رفتم و قیمت فر رومیزی رو از نت درآوردم که حداقل قیمت چهارمیلیون و نیم بود تا ده تومن!!! البته قیمت فر مامان اینا اصلا این نبود، چون یادمه بابام به وقتش هم نسبتاً ارزون گرفته بود (مال بانه یا گناوه بود فکر کنم و ایرانی و بابا اشتباهی جای مایکروفر خریده بود!) خلاصه که دیدم حالا حالاها نمیتونم بخرم و اینهمه غذا و کیکی که دستورش رو  از اینستاگرام سیو کردم دیگه نمیتونم درست کنم، حداقل تا وقتی پول قلمبه دستم بیاد و بتونم دستگاه رو بخرم،‌اینم بگم درست کردن کیک یا غذا بخصوص تو فر حس خوبی بهم میده،‌یه جور شادی موقت و احساس افتخار. 

با ناراحتی به سامان گفتم انگار قسمت من و تو توی این زندگی اینه که برای هر چیز کوچیکی خودمون بدو بدو کنیم و تلاش کنیم و هیچ چیزی آماده و حاضر و بی دردسر بهمون نرسه (حالا من که خدایی میخواستم پولشو هم بدم اما به هر حال خیلی ارزونتر درمیومد). نمیگم بده روی پای خود ایستادن نه،‌اما خب یه جاهایی آدم دلش میخواد حس کنه میتونه مثل بعضی از بچه هایی که از صفر تا صد وابسته به کمک پدر و مادراشون هستند، خیالش از بابت یه سری چیزها راحت باشه نه اینکه برای رسیدن به هر چیزی کلی خون جگر بخوره. به هر حال این موضوع به خودی خود انقدر باعث ناراحتیم شد که با اینکه میخواستم برم دیدن بابا و مامانم، به سامان گفتم اگر بهشون نگفته بودم میام دیگه پای رفتن ندارم بس که دلم شکسته بود. سامان هم مثل من ناراحت بود و نظر من رو داشت.

*** هنوز داشتم سر این موضوعو خودخوری میکردم که موقع رفتن و سوارشدن به ماشین جدیدمون دیدم چند تا خط رو گلگیر ماشین افتاده! به قدری ناراحت شدم که حد و حساب نداشت! ماشینی که هنوز حتی سند هم نخورده! به سامان گفتم تو موقع پارک به دیواری جایی مالیدی؟ که قسم میخورد نه. ازش پرسیدم ممکنه کسی عمداً روش خط انداخته باشه که میگفت نمیدونم ممکنه شایدم نه!!! خلاصه که هنوز هم موندم واقعاً چه اتفاقی افتاده! بهش گفتم باید بذاریم پارکینگ عمومی و این ماشین تازه از کارخونه اومده و هنوز سند قطعی هم نخورده چرا اینطوری شده! دیگه این مسئله هم به خودی خود بار غمم رو بیشتر کرد و یکم هم بحثمون شد سر این موضوع چون من بهش میگفتم این به نظرم نتیجه مالوندن یا خوردن به جاییه و اون جون نیلا رو قسم میخورد که جایی نزده و خبر نداره و...! بعد میگفتم یعنی کسی با ما دشمنی کرده و روش خط انداخته؟! بازم جوابی نداشت! به شدت ناراحت و عصبی بودم از  فکر اینکه همین باعث بشه بخوره تو سر ماشین و... تمام طول راه بغض داشتم.

*** دیگه بعدشم که رسیدیم خونه جدید مامان اینا، این موضوع فر برقی و خط افتادن ماشین با دیدن حال و روز بد بابا در نظرم کمرنگ شد و جاشو داد به یه درد عمیقی که هر بار میبینم بابام یکم بهتره، موقتاً آروم میشه و بعد که دوباره حالش بد میشه، به نهایت درجه خودش میرسه. نیلا خانم هم انقدر اونجا با بچه های خواهرم شیطنت و سر و صدا کرد که سامان هی به من اشاره میکرد بابات اذیت میشه بیا بریم و نیمساعت بعد شام برگشتیم. موقع رفتن هم درمورد فر به مامانم گفتم و ناراحتیمو ابراز کردم و اونم گفت چیکار کنم این دختره( خواهر کوچیکم) میگه بگو بیاره و میخوام کیک درست کنم و از اولش هم راضی نبود و من چکار میتونم بکنم و...منم بهش گفتم برات میارم اما خداییش دلم شکسته و مگه چی میشد یه مدت پیش من بود و باهاش غذاهای مختلف رو امتحان میکردم و یاد میگرفتم و....چرا این دلخوشی کوچیک رو هم می گیرید از آدم؟

*** فردای اونروز یعنی دیروز دوشنبه داشتم یه ذره با خودم کنار میومدم و سعی میکردم روحیه داغونم رو بهتر کنم که باز  یه موضوع کاری پیش اومد! اونم اینکه دیروز رو به خاطر اینکه سامان برای کارهای مربوط به ماشین جدید باید میرفت پلیس +10 و نمیتونست نیلا رو نگهداره، موندم خونه پیش نیلا و مرخصی گرفتم، وقتی به رئیسم گفتم که به خاطر نگهداری از دخترم نمیتونم بیام گفت امروز کلی کار داشتیم و باید شرایط رو درک میکردید و از این به بعد مراعات کنید و... خیلی خیلی ناراحت شدم! یعنی کل دیروز که خونه بودم بهم زهرمار شد که چطور منی که با وجود یه بچه از همه کمتر مرخصی میگیرم و  تخت هیچ شرایطی راضی نمیشم بیش از حد مرخصی بگیرم، وقتی بعد مدتها به خاطر بچم و اینکه هیچ چاره ای ندارم خونه میمونم و نمیرم سر کار،‌ باید مدیرم اینطوری بهم تذکر بده! تو پیامک براش نوشتم بحث درک شرایط نیست آقای فلانی، وقتی مهد کودکها تعطیله و کسی رو ندارم دخترم رو پیشش بذارم، چاره دیگه ای دارم به جز اینکه خودم پیش بچم بمونم؟  بهش گفتم کرونا اوضاع رو برای ما مادران خیلی سخت کرده. جوابی ازش نیومد،‌ اما کل روز حال روحیم خراب بود و همش با خودم میگفتم چقدر من بدشانسم که از همه کمتر مرخصی میگیرم و یکبار که میگیرم هم باید توش حرف و حدیث باشه و اینطوری زهر مارم بشه، تازه منی که به خاطر بچم مرخصی میگیرم نه برای مسافرت و...کل روز کم و بیش بغض داشتم و عصبی بودم، مدام سعی میکردم قضیه رو فراموش کنم اما دست خودم نبود، دوباره یادم میفتاد. سامان هی سعی میکرد بگه بیخودی ناراحتی یا باید بگی مرخصی حقته و... منم میگفتم واقعاً نمیشه زیاد در این موردها بحث کرد و باید کوتاه اومد. خدا خدا میکردم امروز که میام سر کار، حرف دیگه ای در مورد مرخصی دیروز به من نزنه که چیزی نگفت. اما این موضوع هم در کنار سایر موضوعات حسابی روح و روانم رو خراب کرد به حدیکه دیشب بعد ماهها که خواب نمیدیدم، یه خواب خیلی بد دیدم و نصفه شب که با ترس و لرز از خواب پریدم، ناخوداگاه تمام خشمم رو تو فکر خودم سر مدیر خالی کردم...میخواستم امروز مجدد برم پیشش و از حقم دفاع کنم که با خودم گفتم ولش کن،‌کشش نده و اگه خودش حرفی نزد تو هم چیزی نگو که خدا رو شکر امروز دیگه حرفی زده نشد و باعث شد نفس راحتی بکشم.

*** در کنار همه اینها،‌به خاطر قرضی که سر ماشین جدید گرفتیم و پس دادنش تحت فشارم و  همین دیروز که حقوق گرفتم کلش رو دادم بابت قرضی که از پسرخاله سامان بابت ماشین جدید گرفتیم و قسطهای خودم و خرج خونه مونده که برای اون باید دوباره قرض بگیرم، شاید اینبار از خواهرم و حساب کردم با گرفتن قرض جدید هم شاید پونصد تومن برامون بمونه برای خرج خونه و پوشک و شیرخشک و گوشت و مرغ و شارژ. تا آخر ماه. البته این موضوع اونقدرها عذابم نمیده چون میدونم دو سه ماه دیگه یه مقدار سبک میشیم و ایشالا سامان هم میره سر کار اما به هر حال برای منی که هیچوقت عادت ندارم حسابم خالی باشه، همین هم شده دغدغه.

*** خلاصه که این سلسله اتفاقات بالا و مهمترینش حال ناخوش بابام، حسابی حال دلم رو خراب کرده و همش دلم میخواد آهنگ غمگین گوش کنم و گریه کنم...هیچ سرگرمی یا تفریح یا دلخوشی هم نیست که به واسطه اون بتونم ناراحتیها و سختیهای این روزها رو از یاد ببرم. گفتم اینجا بنویسم، بلکه نوشتنش کمی آرومم کنه...میدونم این روزها حال دل بیشتر آدمها اونقدرها خوب نیست، درمورد خودم هم نمیگم که 24 ساعته زانوی غم بغل گرفتم نه اینطور نیست و گاهی هم به خنده و شادی موقتی میگذره  اما لحظه ای ذهنم خالی از فکر و خیال نیست و خیلی وقتها هم انقدر تحت فشار قرار میگیرم که فقط دوست دارم با گریه کردن یا صحبت کردن آروم بشم،‌مثل همین روزها.

مثل همیشه ازتون میخوام دعا کنید حال دلم بهتر بشه و درد و رنج بابام کمتر...