*** دوست دارم یکم وزن کم کنم،اما چندسال اخیر بسکه هی وزن کم کردم و هی زیاد کردم عملاً تاثیرش رو روی بدنم میبینم،از نظر ترک خوردن و ... اما خب وزن الانم رو هم دوست ندارم و حس خوبی به اندامم ندارم، بعد زایمان و تو دورانی که شیر میدادم خیلی خوب وزن کم کردم اما متاسفانه الان دوباره حس میکنم اضافه وزنم برگشته و موقع راه رفتن حس سنگینی دارم. یه رژیمی هست آنلاین که شصت تومنه،شاید خریدمش و تونستم چهارپنج کیلویی باهاش کم کنم! برای بار دهم تو این چندسال اخیر.
***دوم اسفند تولد سامانه و نمیدونم میخوام براش چیکار کنم،میدونم که برای عید نوروز یه عالمه چیز میز نیاز داره و همش با خودم میگم یه چیزی براش بگیرم که به درد عیدش هم بخوره، البته ما که جای خاصی نمیریم،اما خب نمیشه که هیچی نگیره، هم کفشش کهنه شده هم شلوارش هم سوئیشرتش... طفلک هیچوقت هیچی برای خودش نمیخره و تا الان هر چیز جدیدی که گرفته رو من براش خریدم حالا یا به عنوان کادوی روز مرد و تولد و سالگرد عقد و سالگرد ازدواج،یا بی مناسبت و با اصرار و خواهش، یا مثلاً جوری شده که دیگه نتونسته کفش یا شلوارش رو بپوشه بسکه کهنه و مستعمل شده و مجبوری رفته خریده! اینطوری هم خوبه هم بد! آدمی نیست که بد لباس بپوشه یا به تیپش اهمیت نده اما وقت و هزینه زیادی بابت این مسائل نمیگذاره، به جز اون اون مثلاً حاضر نیست کرم ضدآفتاب یا مرطوب کننده هم استفاده کنه حتی اگر دستاش از شدت خشکی زخم شده باشه! میگه این کارها برای آقایون خوب نیست! برعکس شوهر دوستم که 47 سالشه و دنبال بوتاکس و کرمهای مختلف برای جوونسازی پوستش هست که البته این رویه رو هم زیاد برای مردها نمیپسندم که دنبال جوون شدن و... باشند.
*** خودم هم یه زمانی چندسال پیش خیلی دنبال بهتر کردن پوست و ظاهرم بودم اما الان مدتیه که بیخیال شدم و دلم نمیاد پول زیادی بابت رسیدگی به زیبایی بدم! مدتهاست لوازم آرایشی گرون نخریدم و کلاً حواسم به دخل و خرجم هست... چندوقت پیش تصمیم گرفتم بن مژه بذارم (خط چشم نازک دائمی) اما لحظه آخر ترسیدم و منصرف شدم. الان چیزی که بیش از هر چیزی اذیتم میکنه،چروکهایی هست که حس میکنم خیلی زودتر از موعد روی صورت و پیشونی و زیر چشمام ایجاد شدند و پوست خشک و مرده، به هر حال دوستان و همسن و سالانم رو میبینم و متوجهم که برای من خیلی زودتر از موعد بوده....همش هم تقصیر خودم بوده و الان دوست دارم یه سری کارهایی بکنم که از بین ببرمشون اما فکر نمیکنم مثل روز اول و دهه بیست زندگیم بشم....غیر اون بینهایت از کارهای زیبایی روی پوست و اینکه نتیجه بد و مصنوعی بده میترسم و از طرفی همونطور که گفتم،با اینکه اگر بخوام میتونم هزینه اینجور کارها رو فراهم کنم،اما هش فکر میکنم نباید بابت این چیزها زیاد پول خرج کنم و بهتره بذارم بابت خرید وسایل خونه یا تخت و کمد برای نیلا یا عوض کردن ماشین و..، برعکس گذشته ها که پول زیادی بابت لیزر و دکتر پوست و وسایل آرایشی میدادم...در حال حاضر دوست دارم تا قبل سال نو، سه چهار کیلویی حداقل وزن کم کنم و اگر شد یه کار زیبایی هم انجام بدم اما نمیدونم چه کاری دقیقاً، و کجا باید برم که کارشون خوب باشه و پشیمون نشم... بوتاکس رو دوست دارم انجام بدم اما حس میکنم دفعه پیش که برای اولین بار بوتاکس کردم دقیقاً چروکهای صورتم بیشتر شد! برای همین تردید دارم... ضمن اینکه باید کسی پیش نیلا بمونه که منم برم دنبال این کارها که اونم فعلاً معضلیه برای خودش....
برای عید نوروز هم با اینکه عقیده به خریدکردن زیاد برای عید ندارم و حتی حوصله و وقتش هم نیست. اما مدتهاست که مانتو و وسایل آرایشی و بوت و چیزای دیگه میخوام و وقت نشده برم خرید اونم با بچه کوچیک...نیلا هم یه سری چیزها لازم داره و وسایل و لباسهایی که مامان برای سیسمونی بهم داده بود تقریباً براش کوچیک شدند و باید یه سری وسایل جدید رو جایگزین کنم. دوستم ندارم بذارم برای شب عید و شلوغیها...یکم هوا بهتر شه پیگیر خریدها و کارهای عقب افتاده میشم.
***داشتم درمورد تولد سامان میگفتم،با اینکه خیلی چیزها لازم داره تو فکر اینم که امسال ببرمش یه رستوران خیلی لوکس تو بالای شهر،میدونم عاشق رستورانه و هیچوقت پولش نمیرسه که بخواد بره جاهای لاکچری! مثلاً ببرمش نارنجستان تو سعادت آباد یا یه سفره خونه خیلی باکلاس با کنسرت زنده ...در کنارش بهش یه کادوی دیگه هم بدم،حالا یا پول یا یه چیزی که لازم داره... تولد خودم هم که 29 اسفنده و تازه روز زن و روز مرد هم در پیشه،سالگرد ازدواجمون هم که شش فروردینه و عید نوروز رو هم که داریم،خلاصه که مثل هر سال،چندتا مناسبت پشت سر هم در پیش داریم و طبیعتاً اگر بخوایم برای همش به همدیگه کادو بدیم، حسابی تو خرج میفتیم....البته من عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم اما احتمالاًبهش بگم لازم نیست برای همه این مناسبتها برام چیزی بخره و تو این وضع حقوق دادنها،خودش رو به زحمت بندازه...اونم که هیچوقت از من انتظاری نداشته و نداره طفلک اما به هر حال نمی ذارم مناسبتها همینطوری و بی کادو بگذره، سامان یه خوبی که داره اینه که خیلی وقتها بی مناسبت بهم هدیه میده،مثلاً چندروز پیش وقتی با هم قهر بودیم برای اینکه از دلم دربیاره رفته بود یه سری بدلیجات خشکل و جینگول خریده بود،یا هفته پیش بی مناسبت برام گل نرگس خرید...این حرکتهاش انقدر برام دلنشینه که اصلاً دنبال کادوهای گرون قیمت تو مناسبتهای خاص نیستم.
**** برم سراغ کارها و رفتارهای جدید نیلاجانم. نیلا چندروزیه که به وضوح وقتی آب میخواد تند تند و پشت هم میگه "آبب آبب" خودم باهاش تمرین کردم و ذوق میکنم وقتی دلش آب میخواد و بهم میگه. تازه یه سری کلمات رو هم تکرار میکنه مثلاً موقع عوض کردن پوشکش میگم نیلا عوض ،اونم میگه "عبض"، البته تا حالا فقط یکبار گفته و دیگه تکرار نکرده،بیشتر کلمات رو یکبار میگه و بعد دیگه ازش نمیشنوم... البته اینم بگم که وقتی بهش میگم عوض و تشک زیراندازش رو میارم،پا میذاره به فرار! به زور میگیرمش و میخوابونمش و بین کارم هم مدام باید با یه چیزی سرگرمش کنم که فرار نکنه و اجازه بده عوضش کنم!
عاشق اینه که لباسهاش رو بندازه دور گردنش (یعنی مثلا لباس پوشیده) و راه بره! تازگیا یاد گرفته یقه لباسهاش رو همراه با نق نق کردن میکشه و به من اشاره میکنه که لباسهاش رو دربیارم! مثل باباش گرماییه و دوست داره با تیشرت و زیردگمه ۱ دار بگرده!
جمعه چهارم بهمن بود که رسماً بالش گذاشت زیر پاش و از مبل بالا رفت که گوشی من رو برداره! انقدر من و سامان لذت بردیم از این کارش که به جای اینکه تلاش کنیم از سرش بندازیم همش دنبال این بودیم که صحنه رو بازسازی کنیم که ازش فیلم بگیریم! همچین پدر و مادری هستیم ما!
یه کیف کوچولوی زرقی برقی داره که چهار پنج روز پیش بود که به تقلید من انداخت روی دوشش و با ژست خاصی از این سر خونه میره اون سر خونه! به سامان میگم دخترتو تحویل بگیر، از الان داره قرتی بازی درمیاره.
شونه یا برس میگیره دستش و سعی میکنه موی خودش یا من رو شونه کنه،البته این حرکت جدید نیست و خیلی وقته انجام میده فقط احتمالاً تا بحال ننوشتمش.
عاشق اینه که بره داخل حمام و هی درش رو باز و بسته کنه و مثلاً دالی بازی کنه،وقتی درو باز میکنه به شکل خیلی بامزه ای میگه "دایی" و جوری میخنده که کل لثه هاش معلوم میشه و چشماشم میشه قدر بادوم!عاشق این حرکتش هستم و از ته دلم ذوق میکنم و میخندم.
فکر کنم اینجا ننوشتمش ک اوایل ماه آذر بود که دخترم رسماً نمازخون شد! مهرو برمیداره و ادای نماز خوندن رو درمیاره،قشنگ رکوع و سجده میره! اصلاً تو کارش و حرکاتش میمونم! همینکه اذان میگه مشغول هر کاری که باشه خودش رو به تلویزیون میرسونه و سعی میکنه همراه اذان آهنگ صلوات رو که چندبار موقع اذان گفتن با صدای بلند خوندم، دربیاره.
به درجه ای از هوشیاری رسیده که متوجه حرفام میشه،بهش میگم کنترل تلویزیون رو بیار برام میاره،بهش میگم لالا کن سرش رو میذاره روی بالش. بهش میگم بالش رو بده، میاره میذاره روی پام! بهش میگم توپ رو بنداز می ندازه طرفم، تازگیا یاد گرفته کنترل رو میاره میده به من که شبکه رو عوض کنم و بزنم شبکه پویا! قشنگ برنامه های شبکه پویا رو میبنیه و میچسبه به میز تلویزیون و خیره میشه به صفحه تلویزیون! بعد یهویی وسط برنامه میخنده! انگار قشنگ متوجه میشه! حتی چندروز پیش داشت با ذوق و خنده تلویزیون رو نگاه میکرد،یه دفعه اسکلت آدم رو نشون داد،یهو دیدم بچم بی دلیل شروع کرد به گریه کردن! اول فکر کردیم خدای نکرده چیزیش شده،بعداً متوجه شدیم به احتمال زیاد از اسکلت یا یه چیزی تو اون برنامه ترسیده!
خیلی وقتها یه عالمه برگه از دستمال کاغذی میکنه و تو کل خونه پخش میکنه! منم زیاد سخت نمیگیرم ولی خب جالبه که وقتی کاری رو میکنه که میدونه ممکنه دعواش کنیم، مثلا باز کردن کابینتها و... اول دور و برش رو نگاه میکنه،ببینه کسی نگاش نمیکنه بعد دست به کار میشه! یا گاهی هم حتی قبل اینکه ما دعواش کنیم خودش دعوا میکنه ما رو.
کافیه من و باباش به هم محبت کنیم یا در حضورش به هم بچسبیم،سریع خودش رو میرسونه بین ما و خودش رو وسط ما جا میده و اگرم نگاهش نکنیم سرش رو به سمت صورت ما میگیره و ادا درمیاره و کاری میکنه که بغلش کنیم و بین خودمون بنشونیمش.
نصف شبها که بلند میشم بهش شیر خشک بدم، اکر غرق خواب هم باشه،با شنیدن صدای تکون خوردن شیشه شیر موقع آماده کردن شیر، تو عالم خواب و در حالیکه چشمهاش بستست،پستونکش رو که همیشه شبها تو دهنش هست درمیاره و دهنش رو سه متر باز میکنه که شیشه شیر رو بذارم دهنش! انقدر خوشم میاد که یا چشم بسته و تو عالم خواب اینکار رو میکنه که نگو...
صبحهها که میخواد بیدارم کنه، یا دو تا دستاش میکوبه به صورتم و با صدای بلند صدام میکنه! انقدر از این حرکتش خوشم میاد که خیلی وقتها با اینکه زودتر از اون بیدار شدم خودم رو به خواب میزنم که اون بیدارم کنه! تازگیا هم که یاد گرفته برای اینکه بیدارم کنه انگشتاش رو میکنه تو چشمم که چشمام رو باز کنم! وقتایی هم که اشک از چشمم میاد باز انگشتاش رو میکنه تو چشمم! مثلا همدردیشه. هر چی از کارهای بامزش بگم کم گفتم!
وقتی میریم دستشویی میاد و پشت در می ایسته و میکوبه به در و صدامون میکنه! انقدر می ایسته و صدا میکنه که مجبور میشیم هول هولکی کارمون رو بکنیم و بیایم بیرون!
یه کار بامزه ای چندوقت پیش کرد که هنوز که هنوزه با یادآوریش خندم میگیره. معمولاً در اتاق خواب ما بستست که نره سراغ میز توالت و لوازم آرایشی من...از طرفی معمولاً لباسهای نیلا رو روی شوفاژ اتاق خواب میندازم که خشک شه، اونروز لباسهاش رو شستم و بردم تو اتاق خوابمون، که پهن کنم یواشکی وقتی سرگرم بود رفتم تو اتاق که متوجه نشه من رفتم داخل اتاق خواب که بیاد دنبالم...دو سه دقیقه بعد دیدم داره از پشت در صدام میکنه و تند تند و محکم به در میکوبه! یعنی رفته بوده همه جا رو گشته بوده و فهمیده که وقتی هیچ جا نیستم حتماً تو اتاق خوابم دیگه! منم برای اینکه نیاد تو اتاق خواب، هیچی نگفتم و سکوت کردم و با خودم گفتم اگر هیچی نگم فکر میکنه اینجا نیستم و کم کم حوصلش سر میره و میره یه طرف دیگه... دو سه دقیقه ای گذشت و دیدم صداش قطع شد! گفتم خب خدا رو شکر رفته، سرم رو آوردم پایین که از زیر در نگاه کنم و مطمئن شم که پشت در اتاق نیست که بیام بیرون! همون که سرم رو پایین آوردم دیدم دو تا چشم کوچولو داره از زیر در بهم نگاه میکنه! یعنی منو میگی، نمیتونستم جلوی قهقهه خندم رو بگیرم! یعنی فهمیده بوده احتمالاً من تو اتاقم و جواب نمیدم! با خودش گفته وقتی هیچ جا نیست حتماً اون تو هست دیگه و برای اینکه مطمئن بشه از زیر در نگاه کرده که همون موقع منم نگاه کردم که ببینم هست یا رفته و نگاهامون تلاقی کرده! خدا میدونه مدتها بود اونطوری از ته دل نخندیده بودم! الهی قربونش برم من! دختر باهوشم! مثلاً خواستم فریبش بدم که دستم رو شد! بعد از زیر در دستامو رد کردم و اونم از اون طرف دستهای من رو گرفت و با هم حرف میزدیم! وای که چه حس خوبی بود!
چند وقتی هم هست که با آهنگهای قشنگ تلویزیون یا آگهی ها بصورت ایستاده میرقصه و می چرخه. قبلترها به حالت نشسته دستاش رو تکون میداد و مثلا میرقصید. الان دیگه ایستاده هم اینکار رو میکنه... اولین بار هم به تقلید من شروع کرد چرخیدن و رقصیدن، آخه من عادت دارم وقتی حالم خوب باشه جلوش با هر آهنگی که از تلویزیون پخش میشه برقصم و اونم یاد گرفته که تقلید کنه.
کارهای خیلی بامزه دیگه ای هم میکنه که الان دیگه وقت نوشتنش رو ندارم، باید راه بیفتم برم دنبالش مهد کودک،امروز مهد کودکشون یه کلاس آموزشی برای مادرها هم گذاشته که باید از ساعت 4 تا 6 شرکت کنم.
فردا سه شنبه هم که اداره ما یه کلاس آموزشی از ساعت هفت و نیم صبح تا 5 بعدازظهر گذاشته که اونم باید حتماً شرکت کنم،از اونجاییکه باید ساعت شش و نیم صبح راه بیفتم سمت کلاس ( محل کلاس بالاتر از میدون ونک هست و با محل اداره ما فرق داره) و از اون طرف هم دیر و حدود ساعت شش و نیم میرسم، نمیتونم نیلا رو بذارم مهد کودک و مجبورم امشب آخر شب دخترکم رو بذارم خونه مادرم یا خواهر بزرگم که دردسرهای خودش رو داره...چی میشد خانواده ها نزدیک هم زندگی میکردیم؟ چقدر اینطوری از هر جهت برای من راحت میشد،بخصوص اگر خواهرم یا خانواده سامان نزدیک من بودند...
پی نوشت: این پست رو دوشنبه ظهر نوشتم اما چون ناقص بود، منتشرش نکردم و الان که غروب سه شنبست و از کلاس آموزشی خسته و کوفته برگشتم خونه مادرم، منتشرش کردم. نی لا رو برخلاف برنامه قبلی دیشب نبرم خونه مادرم، مثل هر روز امروز صبح زود گذاشتمش مهد کودک و خواهر بزرگم ساعت دو ظهر اینهمه راه کوبید رفت دنبالش و از مهد کودک برد خونه مادرم... منم که از محل کلاس یراست رفتم خونه مامان. فعلا باید همسایه ها یاری کنند تا من بچه داری کنم!
موقع دلتنگی دخترم رو سخت در آغوش میگیرم، به خودم فشارش میدم، بغض میکنم، گاهی اشک میریزم، گاهی لبخند میزنم و آروم میشم و گاهی زیر لب "خدا رو شکر که تو رو دارم "میگم...
موقع دلتنگی به همسرم که تو آشپزخونه ظرفها رو میشوره یا داره جارو میزنه، نگاه میکنم، یا زمانی که با نیلا به سبک خودش فوتبال بازی میکنه یا تانگو میرقصه! به دستهایی که پشت گردنم قفل میشه و بوسه ای که به پیشونی و لبهام میشینه، فکر میکنم و زیر لب "خدا رو شکر" میگم...
یاد شغلم و حقوقی که هر ماه سر وقتش به حسابم واریز میشه و باعث میشه دستم پیش هیچکس دراز نباشه و زندگیمون با وجود حقوقهای معوق سامان، خیلی هم سخت نگذره فکر میکنم و زیر لب "خدا رو شکر" میگم....
به خونه ای که هر چند تو محله دلخواه من نبود اما تونستم دستمو روی زانوم بذارم و بعد اون دوران سخت و مشقت بار اسفند سال پیش که اونطوری خسارت دیدیم، دوباره بلند شم و از سر نو تلاش کنم و بخرمش، به سختها و زجرهایی که سر خونه خریدن و فروختن با وجود یه بچه سه چهارماهه پشت سر گذاشتم فکر میکنم و زیر لب بازم"خدا رو شکر" میگم.
از اینکه این خونه پکیج داره و همه جاش بطور یکنواخت گرمه و برخلاف خونه قبلی که بخاری داشت و فقط کنار بخاری گرم میشد و حتی نمیشد تا اتاق خواب رفت و از سرما نلرزید فکر میکنم و باز زیر لب "خدا رو شکر" میگم،.
از اینکه نیلای من که حالا راه افتاده مجبور نیست تو اون خونه چهل و خورده ای متری قبلی اسیر باشه و به در و دیوار بخوره و الان دیگه میتونه تو جای بزرگتری برای خودش قدم بزنه فکر میکنم و باز "خدا رو شکر" میگم...
اما اما...همه اینا از کرختی و روح پژمرده و حال داغونم کم نمیکنه...نه که هر روز غم و غصه دار باشم نه، اما به شکل مازوخیسم واری، اخبار منفی اینستا رو دنبال میکنم و هنوز که هنوزه به یاد قربانیان اون هواپیما بخصوص بچه های کوچیک و مشکلات سیل زده ها و بیماران و ...اشک میریزم...
اونهمه استعداد و قابلیت و درسخونی رو بوسیدم و گذاشتم کنار و حس میکنم در بی ارزش ترین و پوچترین حالت زندگیم به سر میبرم... درسته وقت آزادم به خاطر کار خونه و بیرون و رسیدگی به دخترم زیاد نیست اما میدونم اگر میخواستم،میتونستم دست کم چند تا کتاب خوب مطالعه کنم به جای اینکه موقع بیکاری تو خونه یا محل کار، خودم رو غرق دنیای خیالی و رنگارنگ اینستاگرام کنم.
نیلا انقدر با نمک شده و کارهای بامزه میکنه که اگر سرم به اون گرم نباشه، یا اگر سرم به محبتهای عمیق همسرم گرم نباشه، دنیا و آدمهاش برام بی ارزش و پست به نظر میان و گاهی پیش میاد که شاید نخوام حتی یک روز دیگه به زندگیم ادامه بدم...
دلم میخواد برم یه جای دور، وسط یه جنگل سرسبز همراه با نم بارون تو یه کلبه جنگلی چوبی کنار شومینه با یه فنجون چای ایرونی و خرما چندساعتی با خودم خلوت کنم، اشکهام رو بریزم، این حس خشم و اندوه رو از خودم دور کنم، تصمیمات تازه بگیرم و برگردم به آغوش خونواده کوچیکم و مسیر تازه ای رو در پیش بگیرم...اما من کجا و این آرزو کجا.
حرفها زیاده، اما حال و حوصله نوشتن ندارم...نیلا رو دوباره میذارم مهد کودک، همون یکروزی که خونه خانم همسایه بود کافی بود تا بفهمم همون مهد خیلی بهتره...اونروز از غم و غصه و نگرانی مردم و زنده شدم،فکر اینکه دختر بزرگش نیلای من رو بزنه یا اسباب بازیشو بهش نده. حتی روز اولی که گذاشته بودمش مهدکودک، اینهمه نگرانی و غصه نداشتم و خیالم خیلی راحتتر بود به نسبت وقتی که گذاشتمش پیش خانم همسایه. تو فکر این بودم که چطوری به خانم همسایه بگم تصمیم دارم از فردا دوباره ببرمش مهد که خودش با کلی مقدمه چینی و عذرخواهی و قسم خوردن به جون بچه هاش گفت که اصلا مشکلی با نگهداری نیلا نداره و روی حرفش برای اینکه نیلا رو پیشش بذارم هست اما اونروز شاهد این بود که دختر بزرگش به قدری از توجه مامانش به نیلا عذاب کشیده و حسودی کرده که چون زورش به نیلا نمیرسیده و مامانش حواسش به نیلا بوده، مدام خواهر هفت ماهش رو اذیت میکرده و میخواسته گریش رو دربیاره و این شد که خانم همسایه بهم گفت اگر پرستار بگیری بهتره...
باز خدا خیرش بده که بهم گفت، و البته کار من رو راحتتر کرد چون خودم هم بعد یه روز عذاب کشیدن، تصمیم نداشتم اونجا بذارمش دیگه... البته هزار بار قسم خورد که فقط به خاطر حسادت دختر بزرگش نسبت به نیلا و رفتار بد اونروزش و بهانه گیریهاش هست که میگه نیلا رو اونجا نذارم بهتره و قسمم داد که فکر دیگه ای جز این نکنم .... منم گفتم راستش خودم هم تصمیم داشتم ببرمش مهد کودک و ضمناً از خدا خواسته بودم اگر صلاح دخترم به موندن در خونه همسایه نیست، خودش یه جوری قضیه رو منتفی کنه که همینطور هم شد و بنابراین من ابداً گله ای ندارم و بابت همین یکروز هم از شما خیلی ممنونم.البته بهم گفت اگر روزی مجبور بودی یا چندساعت کار داشتی حتماً نیلا رو بیار اینجا.
دیگه اینکه بهم گفت چون قبلاً مهد کودک کار میکرده بچه ها رو خوب میشناسه و نیلا از اون بچه هایی هست که به شدت احساسیه و نیاز به توجه داره و بهتره اگر میتونم خودم مرخصی بدون حقوق بگیرم و پیشش بمونم و اگر نمیتونم براش پرستار بگیرم...بهش گفتم زندگیم بدون کار کردن من نمیگذره و شاید در ظاهر دو تا حقوق باشیم اما حقوق همسرم رو هر سه ماه یکبار به اندازه یک حقوق میدن که اونم خرج قسطها و قرضهاش میشه و ناچارم که حتماًسر کار برم، حرفهام رو که شنید گفت اگر اینطوره حتماً براش پرستار بگیر و از مهد کودک خیلی بهتره. خودش هم بدون اینکه بهم بگه همون روز با یه خانم از دوستان دخترداییش هماهنگ کره بود که بیاد خونش و یه نشست داشته باشیم و ببینم میتونه به عنوان پرستار نیلا کار کنه... اون خانم هم ساعت پنج عصر اومد و صحبتهامون رو کردیم، خانم خوبی بود اما متاسفانه گفت که به خاطر بچه های خودش، صبحها زودتر از ساعت هشت و نیم یا حداقل هشت نمیتونه برسه خونه من و منم باید ساعت هفت و بیست از خونه بزنم بیرون که به موقع سر کار برسم، این شد که این قرار هم مثل باقی قرارها کنسل شد و از اون روز دوباره میذارمش مهد... انگار پرستار گرفتن برای نیلا قسمت نیست و قسمتش همون مهد کودک رفتن هست،فقط خدا کنه مریض نشه که اگر مریض نشه به همون مهد کودک هم با همه سختیهای رفت و آمدش راضیم و خیالم راحتتره...
نگفته های زیادی دارم،اما دل و دماغ تعریفش نیست، فقط سعی میکنم برای انجام وظیفه ای که نسبت به نیلا دارم بزودی از کارها و رفتارهای جدید و بامزش بنویسم که وقتی بزرگ میشه بخونه و لبخند به لبش بیاد...
ایکاش دوست خوبی داشتم که میتونستم گاهی برم خونش یا اون بیاد پیشم و چندساعتی شاد و بیخیال در کنار هم بخندیم و دردهامون رو به فراموشی بسپریم.
ایکاش انقدر در تغییر خودم و شخصیتم و سبک زندگیم احساس ناتوانی و شکست نمیکردم...کاش میشد زن قویتر و بااراده تر و مصمم تری بودم و میتونستم کار مفیدی انجام بدم و از این احساس بی ارزشی و پوچی فاصله بگیرم... سالهاست که دنبال این تغییر روند زندگیم هست و نمیشه که نمیشه... ایکاش میشد...چقدر بی اراده و ضعیف شدم من...حس میکنم دوباره بیماری افسردگیم برگشته....
نیلا مادر قویتری میخواد...
دلم خونه،از صبح اشکام بند نمیاد...
صبح چشماش دنبال من بود، موقعیکه از خواب ناز بیدارش کردم که ببرمش بذارم خونه همسایه جدیدمون... چشماش دنبال من بود وقتی دنبال یه راهی بودم که یواشکی بدون اینکه منو ببینه از خونه همسایه بزنم بیرون که برم سر کار. با هیچ اسباب بازی سرگرم نمیشد و همش چشماش دنبال من بود،چشمهای قشنگ و نگرانش از صورت من برنمیگشت...
مادرم،نیلای من، دختر آرزوهای من، تمام زندگی و امید من در زمانه ای که هیچ امید و انگیزه ای تو دلم نمونده، منو ببخش، مادرت رو ببخش که تن نحیف و روح پاکت رو از این سن پایین در معرض اینهمه سختی و اضطراب قرار دادم...ببخش که نتونستم کارم رو فدای سلامتی و آرامش روح و روان و سلامت جسمت کنم، ببخش که زندگیم بدون سر کار رفتن من نمیچرخید و تو بعد ار برگشتن من سر کارم، هر روز صبح که چشمات رو باز کردی، یکجا و کنار یک آدم جدید بودی، یک روز مهد کودک،یک روز خاله مریم، یک روز مامان شهین (مامان بابایی)،یک روز مامانی (مادر من)، یک روز خاله لیلا (خاله من) و حالا هم که پیش خانمی گذاشتمت که فقط دو بار و در حد چنددقیقه دیدیش...
مامان جان، دختر یکی یکدونه من که مریض شدن های مداوم و دندون درآوردنت، بدنت رو روز به روز لاغرتر و نحیفتر کرده و آخرش مجبور شدم بذارمت پیش این خانم جدید همسایه، منو ببخش، ببخش که نتونستم در اولین سالهای زندگیت، آرامشت رو تضمین کنم، که نتونستم کاری کنم که اضطراب رو از همین سن کم تجربه نکنی. شاید گاهی ته دلت برای روزهایی که تو دل من بودی و اینهمه استرس جدایی و سردی هوا تو رفت و آمد به مهد و مریضی رو به جون نمیخریدی تنگ شده باشه...مادرم مجبورم،به خدا مجبورم. نشد مامان جان، نشد که بتونم کسی رو برات پیدا کنم که دوستش داشته باشی و تو خونه مراقب تو باشه...تلاش کردم و نشد مامان. الهی مادر به فدای چشمهای معصوم و مضطربت وقتی چشمات به چشمان من بود و بازم فهمیده بودی مامان میخواد تنهات بذاره. مادرت برات بمیره نیلاجان. مادر اگر میدونستی از صبح چقدر اشک ریختم و حسرت خوردم، اگر میدونستی چه حال و روزی دارم اونطوری اول صبح نگاه نگرانت رو به من نمیدوختی که دلم اونطور موقع رفتن تا همین حالا پیشت بمونه...دخترم زندگی هیچوقت به مادرت آسون نگرفت،اما هیمشه آرزو داشت برای تو آسون بگذره،اما انگار قسمت تو هم آسونی نیست...
دخترکم، من مادر خوبی برای تو نیستم...خسته ام و دلمرده از هزار و یک خبر بدی که میشنوم، از پدری که تو بیمارستانه، از داییم که پنج ساله مرده متحرکه و یه تیکه گوشت بیجون، از افسردگی و درد مادربزرگت، از مشکلات زندگی، از حوادث ریز و درشت مملکت که هنوز یکی تموم نشده اون یکی روی سرت آوار میشه و تو نمیدونی برای کدوم درد سوگواری کنی...مادرت خستست دخترم، دلش فرار میخواد،دلش فریاد میخواد، دلش میخواد بزنه از این شهر کثیف و آدمهاش فرار کنه، جون تو و بابایی رو برداره و بزنه به کوه و دشت و دریا،اما نمیتونه، مامانت نمیتونه، محکومه به دیدن و درد کشیدن و سوختن و ساختن...تو این چیزها رو نمیفهمی، خدا رو شکر که هنوز نیمفهمی، ولی امان از روزی که بدونی و بفهمی پا تو چه دنیای کثیف و پررنجی گذاشتی دخترم...
از صبح اشکهام بند نمیاد، حتی روزی که برای اولین بار گذاشتمش مهد کودک، اینطوری بیتاب و بیقرار نبودم... انقدر دخترم تو رفت و آمد به مهد کودک اذیت شد و مریض شد که با کلی بالا و پایین کردن تصمیم گرفتم بذارمش خونه همسایه بغلی که خودش یه دختر سه و نیم ساله و یه دختر هفت ماهه داره.
تصمیم راحتی نبود! یکماه تمام بهش فکر کردم و هربار منصرف شدم که همون مهد کودک بهتره و خیالم راحتتره اما طفلکم از یکشنبه هفته پیش برای بار چندم تو این چندماه، چنان مریض شد و سینش خراب شد و سرفه امونش رو برید که فکر کردم فقط و فقط نباید از خونه بیارمش بیرون که باد سرد بهش بخوره! و آخرش با اینکه قلباً مایل نبودم، از روی اجبار به همسایه جدیدمون رو انداختم..خودش یکماه پیش در کمال ناباوری من وقتی دیده بود به خاطر آلودگی هوا و تعطیلی مهد کودک نرفتم سر کار و پیش دخترم موندم، با وجود دو تا بچه کوچیک بهم گفت بیارش بذار پیش من...اول فکر کردم تعارف میکنه اما وقتی چندبار تکرار کرد و دیدم بدون تعارف و واقعی میگه، یکماه تمام با خودم کلنجار رفتم و وقتی نتونستم پرستار مطمئنی پیدا کنم، از این و اون مشورت گرفتم تا تصمیم گرفتم با پرداخت همون هزینه مهد کودک به همسایه جدید،نیلا رو تو این دو سه ماه آینده که هوا خیلی سرده، بذارم خونشون...قبل این تصمیم خیلی زیاد تلاش کردم یه پرستار خوب و مطمئن براش بگیرم، اما به هر کی رو انداختیم نشد که نشد... از دختر جوون تا نظافتچی مطمئن ساختمون تا زندایی مادر سامان تا خانم خدمتکار موسسه آموزشی خواهرم اینا تا ... هر کس یه مشکلی داشت، حتی با موسسات خدماتی بیرون هم تماس گرفتم برای پرستار،اما هزینه هاشون کمرشکن بود، ضمن اینکه باید دوربین مدار بسته هم تو خونه کار میذاشتیم و واقعاً در توانمون نبود اینهمه هزینه و آخرش هم همون پرستاری که میگرفتیم میشد یه غریبه که باید بهش اعتماد میکردیم. این خانم هم درسته که همسایمونه، اما من هنوز اونطور خوب نمیشناسمش،میدونم مطمئنه اما فقط دو سه بار دیدمش و همش با خودم فکر میکنم با وجود دو بچه کوچیک که یکیش هفت ماهشه، چطور میتونه با این اطمینان بهم بگه دخترت رو بذار پیشم. خدا گواهه و خودش خوب میدونه که این مدت همه تلاشمو کردم که نبرمش مهد و شخص مناسبی رو به عنوان پرستار پیدا کنم که نشد و آخرش به گزینه خانم همسایه با دو تا بچه رسیدم...
پریشب رفتم و باهاش قرار مدار گذاشتم و از امروز صبح با بغض و اشک گذاشتمش پیشش همراه با یه یادداشت طولانی از عادات نیلا و تایم غذا خوردن و شیرخوردن و پوشک کردنش و زمان خوابیدنش و...اما وقتی همه قرار مدارها گذاشته شد و داشتم برمیگشتم خونه خودم، دختر بزرگش نیلا رو هل داد و نیلا خورد زمین و بدجور گریه کرد... همون باعث شد از تصمیمم کم و بیش سرد بشم و تصمیم بگیرم همون مهد کودک ببرمش. چون قرار مدار رو گذاشته بودیم دیشب زنگ زدم که ضمن تشکر از خانم همسایه بهش در کمال احترام و بدون اینکه ناراحت شه، حقیقتش رو بگم که راستش به دلیل اینکه دختر بزرگتون ممکنه نیلا رو هل بده یا ... از تصمیمم پشیمون شدم که پای تلفن دوباره خیالم رو راحت کرد و گفت قبلاً تو مهد کودک قرانی مربی بوده و در هر حال تو مهد کودک هم بین بچه ها از این دست اتفاقات میفته و اینطوری نیست که در صلح و صفا باشند. خلاصه که یه جورایی تو کار انجام شده قرار گرفته بودم و آخرش دلو زدم به دریا و امروز برای اولین بار عزیز دلم رو سپردم بهش و اومدم سر کار... موقعیکه در خونشون رو میزدم زیر لب آیت الکرسی خوندم و از خود خدا خواستم اگر صلاح دخترکم در این نیست که اینجا بمونه، خودش طی همین یکی دو روز کاری کنه که قرار و مدار به هم بخوره، اما اگر ادامه پیدا کرد، به معنای خیر و صلاح بچم و مصلحت خداست...
صبح دلم میخواست در حالیکه خواب بود، میذاشتمش اونجا اما بچم اول صبحی با سروصدای ما بیدار شد و وقتی پتوپیچ شده بردیم خونه خانم همسایه و دادمش دستش، زد زیر گریه. همونجا مردم.... دردی که کشیدم قابل توصیف نیست... دیگه نیمساعتی پیشش موندم و توضیحات رو به خانم همسایه دادم و اون یادداشت توضیحی رو هم بهش دادم و در حالیکه تلاش میکرد سرگرمش کنه و ببره اسباب بازی های دختر خودش رو نشونش بده، یواشکی زدم از خونشون بیرون، اما از همون موقع بغض و گریه رهام نمیکنه...
نمیدونم این روزها چیکار کنم که آروم شم...دلم بابت هزار و یک اتفاقی که این چندوقت افتاده خونه، نمیدونم برای کدوم درد اشک بریزم، جقدر احساس پوچی و بیهودگی میکنم و چقدر این دنیا و آدمهاش در نظرم حقیر و بی ارزشند...چهره مسافران اون هواپیما از دیدگانم محو نمیشه،اون عروسکها،اون لنگه کفش قرمز، اون لباس عروس...پر از خشمم،پر از نفرت،پر از بغض، پر از آه و حسرت.
حتی گاهی به همسرم هم بی حس میشم! ازش دلگیرم و حوصله اونو هم ندارم. خیلی سخته، دلم یه خواب عمیق میخواد،مثل خواب اصحاب کهف، که وقتی بیدار میشم ببینم یه جای دیگه تو یه زمان دیگه بین آدمهای دیگه هستم...
گیج و سردرگمم و انقدر حس و حالم خراب و آینده پیش روم ترسناک و مبهمه که گاهی میگم ایکاش پا روی دلم میذاشتم و موجود دیگه ای رو به این دنیا نمیاوردم که بخوام روز و شب از فکر آینده ای که پیش روشه، هراسان بشم..
مگه من غیر از خوشبختی دخترم و آرامش زندگیمون از خدا چی میخوام؟
دلم خواب بدون فکر و خیال میخواد،دلم یه دشت سرسبز رو میخواد که با موهای باز تا انتهاش بدوم و در حالیکه باد لای موهام میپیچه و نم نم بارون، گونه هامو تر میکنه، فریاد بزنم و خودمو خالی کنم...از اینهمه درد، از اینهمه پوچی،از اینهمه بغض...
خدایا میشه هوای دلمو داشته باشی؟ میشه هوای دلامونو داشته باشی؟ میشه اجازه بدی تو بغلت بخوابم و دستای نوازشگرت رو روی موهام بکشی، قطرات اشکی که همین الان هم داره از روی گونه هام پایین میچکه، پاک کنی و بگی مرضیه جان، دخترم همه چی درست میشه؟ صبر کن و ببین؟
میشه خدا جونم برام پدری کنی؟ میشه بابام بشی و بغلم کنی؟ میشه؟ خسته ام بابای من خسته ام...
سخته برام بدونم چطور پستم رو شروع کنم، دیروز کلی حرف برای گفتن داشتم از پدرم که اتفاقاً همین دیروز بعداز ظهر اومد خونمون که نیلا رو ببینه و شهادت سردار سلیمانی و... اما اینترنت اداره قطع بود و نشد پست بذارم...
الان ترجیح میدم پستم رو به جای پروبال دادن به هزار فکر و خیال و افکار منفی و حرفهایی که دیروز تو ذهنم بود، با یه جمله شروع کنم:
نیلای عزیز من جمعه شب، سیزدهم دی ماه 98 اولین قدمهای کوچولوی قشنگش رو برداشت و باعث شد حال خراب من بعد شنیدن خبر شهادت سردار، خیلی بهتر بشه....
ساعت ده و نیم شب جمعه بود که بردمش تو اتاقش که بخوابونمش که صبح برای رفتن به مهد کودک سرحالتر بیدار شه (به خودش باشه ساعت دوازده یک هم به زور میخوابه و صبح برای رفتن به مهد خیلی اذیت میشه)، روی پاهام تکونش میدادم و لالایی میخوندم که بعد ده دقیقه از روی پام بلند شد و از اتاقش چهاردست و پا رفت بیرون تو پذیرایی و منم که دیدم این خواب برو نیست رفتم سراغ گوشیم که یهویی دیدم داره قدم برمیداره و خودش کلی متعجب و ذوقزده شده! یعنی انقدر با دیدن این صحنه ذوق کرده بودم که با صدای بلند و ناخوداگاه میگفتم "نیلا یا علی،یا علی تو میتونی" و تشویقش میکردم که بازم راه بره! سامان رفته بود پایین به ماشین سر بزنه و همونموقع رسید بالا و با ذوق و شوق بهش گفتم سامان راه رفت، راه رفت! اونم کلی ذوقزده شد و دوربینش رو آورد و از اولین راه رفتنش فیلم گرفتیم و برای همه خانواده فرستادیم، داغ داغ! دیگه بچم به قدری ذوق زده شده بود که اصلاً نمینشست و صدبار بلند میشد که راه بره و میفتاد و باز بلند میشد! تسلیم نمیشد و خودش انقدر خوشحال و هیجانزده بود که بلند بلند میخندید، ولی انقدر هول شده بود و عجله میکرد برای بلند شدن که یه قدم راه میرفت میفتاد و یک ثانیه بعد دوباره بلند میشد که راه بره تا بعد چندبار افتادن و بلند شدن،بالاخره تونست هفت هشت قدمی رو به جلو برداره و ما رو غرق لذت پدرانه و مادرانه بکنه....
خدای من چه لحظه شیرینی بود،! الهی که قسمت همه آرزومندان بشه. مدتها بود اونطور از ته دل و با ذوق نخندیده بودم...خواستم ببرم دوباره بخوابونمش که دیم بچه هنوز جوگیره و ذوق داره، گذاشتم یکم دیگه تمرین راه رفتن کنه و دیگه در نهایت ساعت یربع به دوازده شب خوابوندمش. صبحم که حداکثر شش و نیم باید حاضرش کنیم برای مهدکودک. ساعت شش صبح برای من و سامان بیدار باشه و شش و نیم برای نیلا. البته خب یه وقتها هم بیدار نمیشه و تو همون حالت خواب میبرمش مهد کودک. تازه با وجود این ساعت زود بیدار شدن هم، باز سامان معمولاً دیر به سر کارش میرسه، هر کار میکنم نمیتونم فرزتر و سریعتر از این باشم. کلی کار باید صبح انجام داد،شیر دادنش و عوض کردنش و لباسهاشو پوشوندن و شیشه شیرش و پستونک و لیوانش رو شستن و دارو دادن و بستن کیف خودش و آب پز کردن تخم مرغش و بستن کیف خودم برای سر کار و حاضر کردن خودم و نماز خوندن و...تازه من همه کارها رو از شب قبل انجام میدم، حتی لباس مهد کودکش رو هم قبل خواب میپوشونم و غذای خودم (شامل صبحانه و ناهارم برای سر کار) و خوراکیهای نیلا برای مهد کودک و ساک مهد کودکش رو شب قبل حاضر میکنم اما خب عوض کردنش و شیر دادنش و پوشوندن کاپشن و جوراب و کلاه و شال گردن خودش کلی زمان میبره اونم برای بچه ای که خوابه.
خلاصه که اینطور! اینم بگم که از تقریباً یکماه قبل روزی که راه بیفته، یعنی از همون اواسط آذرماه بچم روی پاهاش می ایستاد، یادم رفت اینو تو نوشته هام درمورد نیلا بنویسم، اما دقیقاً روز 21 آذرماه بود که خانوادم هم برای تولد نیلا و دیدن خونه جدیدمون اومده بودند که رسماً روی پاهاش به مدت طولانی ایستاد، از چندروز قبلش یعنی مثلاً از همون سی آبان ماه بدون کمک از در و دیوار می ایستاد اما فقط برای یکی دو ثانیه و سریع مینشست،اما از 21 آذرماه به مدت طولانی ایستاد و دیگه فوری ننشست..
زمان راه رفتنش شد یکسال و یکماه و نیمگی تقریباً، خب من و خواهرهام حداکثر یکسالگی راه افتادیم، من خودم یکساله بودم که راه رفتم و خواهرهای دیگم همه زودتر از من راه افتادند، اما نیلای من از مدتها قبل خیلی راحت میتونست فقط با گرفتن انگشت کوچیکم راه بره، یا تند تند با گرفتن لبه مبل و کمد و چیزای دیگه خودش رو خیلی با سرعت از این سر خونه به اون سر خونه به حالت سرپا برسونه،اگر راه نمیرفت فقط به خاطر ترسو بودنش بود نه چیز دیگه، از افتادن میترسید (مثل مادرش ترسوئه) وگرنه شاید اگه ترسش نبود از همون یکسالگی میتونست به تنهایی و به راحتی راه بره...
حالا جالبیش اینه که وقتی 21 اذرماه اولین بار به مدت طولانی ایستاد، همه انقدر ذوق کرده بودیم (سر سفره شام بودیم) که همدیگه رو صدا زدیم که ئه نیلا ایستاد و براش دست زدیم و تشویقش کردیم، بعد اون هر بار می ایستاد، اگر نگاهش هم نمیکردم صدام میکرد که یعنی ببین ایستادم! و خودش برای خودش دست میزد و ذوق میکرد! دیگه به شوخی به مامانم اینا میگفتم کسی ندونه دیگه هیچ بچه ای قبل اون واینستاده! دیگه تازه ایستادنش براش عادی شده بود که الان برای راه افتادنش ذوق میکنه و هر بار قدم برمیداره بلند بلند میخنده و دوست داره همه نگاش کنیم و براش دست بزنیم!
به خدا یه وقتهایی انقدر با نمکه که با خودم میگم بچه ای بانمکتر از دختر منم هست آیا؟! میدونم همه مادرها همینطوری درمورد بچه خودشون فکر میکنند، اما راستش خیلی از دوست و آشناها از جمله مامام بابای خودم که چهارتا بچه و دو تا نوه داشتند،میگند ما بچه ای به بانمکی نیلا ندیدیم و این اصلاً یه چیز دیگست...
آخه حرکتهاش خیلی بامزست! میره سر کابینت خوراکیها و به ظرف ادویه ها دست میزنه، بعد همینکه میرم سمتش، هنوز حتی دعواش هم نکردم خودش جلو جلو با تکون دادن دستش به سمتم منو دعوا میکنه! یعنی دست پیش رو میگیره! خودش میفهمه جایی هست که نباید باشه! بعد اگر من یا سامان کنارش بشینیم که خرابکاری نکنه سرمون داد میزنه و با اشاره میگه اینجا نشینید واسه چی اینجا موندید! وروجک!
بچم هر چی که میخواد رو خیلی راحت به من منتقل میکنه و واقعاً پیش نمیاد که نفهمم چی میخواد، مثلاً دستشو میگیره سمت در و میگه د د که یعنی بریم بیرون،یا اشاره میکنه به آیفون که بدم دستش الو کنه باهاش (هنوز تلفن ثابت نداریم)! دیگه انقدر با صدای بلند با گوشی آیفون یا موبایل یا حتی کنترل تلویزیون و ...تلفنی صحبت میکنه که میخوام غش کنم براش! بعد وسطش یهویی میخنده بعد یهویی داد میزنه بعد دوباره صداش رو پایین میاره که شبیه بزرگترها که با تلفن حرف میزنند بشه! یه وقتها وسطش مکث میکنه که یعنی مثلاً اون طرف خط داره حرف میزنه و اون داره گوش میده! بعد من و سامان هم کلی با این قضیه شوخی میکنیم،مثلا وقتی پای تلفن داد میزنه، من میگم "اه باز این کیه زنگ زده اعصاب بچم رو به هم ریخته! نیلا تلفن رو روش قطع کن! واسه چی با اینا حرف میزنی!" بعد سامان میگه "فرماندار بروجرده پشت خط، تماسش مهمه" منم میگم "آهان فکر کنم باز بودجه میخواد و داره نیلا رو قانع میکنه بودجشون رو زیاد کنند" خلاصه با همین چرت و پرتها کلی میخندیم! باز مثلاً من الکی با تلفن حرف میزنم و میگم " سلام، خوبید؟ با نیلا کار دارید؟" بعد تلفنو میدم دست نیلا و میگم "نیلا جان شهردار خور و بیابانکه با شما کار داره! حرف میزنی باهاش؟" اونم خیلی جدی با اون شخص فرضی صحبت میکنه. هر دفعه هم اسم یک شهر رو میگیم. خلاصه اینم یکی از سرگرمیهای ماست بین اینهمه خستگی روزمره!
الان مدتهاست کلی از این بازیهای نشستنی رو با من انجام میده! همینکه میگم بشین اتل متل توتوله بازی کنیم،فوری میشینه و با دستای کوچیکش میزنه روی پای خودش و ملودی اتل متل توتوله رو هم درمیاره و بلافاصله بعدش دست میزنه! یا مثلاً همینکه میگم کلاغ" خودش با همون اهنک میگه "برررر" یعنی پر... یا مثلاً چیزای گرد مثل پرتغال و توپ رو به سمت هم میندازیم و بازی میکنیم و اونم قشنگ هر کار میکنم از من تقلید میکنه یا مثلاً عروسکش رو روی پاش میخوابونه یا دعواش میکنه و پرتش میکنه از گهوارش بیرون (کاری که خودم یادش دادم و به نظرم بد آموزی هم داشت
)
یه وقتها میبینی نیمساعت با پوشیدن لباساش سرگردم میشه، مثلاً بلوزش رو میندازه روی سرش که یعنی روسریه یا شورتش رو میندازه دور گردنش که یعنی لباس پوشیده! اون لحظه که حرکاتش رو میبینم میخوام براش بمیرم!
منو سر کار میذاره و یه وسیله ای رو میگیره سمتم همینکه میخوام ازش بگیرم فرار میکنه! یه وقتها باهاش بازی "بخورمش" میکنم! به این معنی که که روی چهار دوست و پا میرم و میگم "بخورمش، بخورمش" اونم میترسه و بدوبدو چهاردست و پا فرار میکنه! بعد انقدر صدای چهاردست و پا رفتنش بامزست که نگو! دیگه از یه جایی راهی برای فرار نداره و میشینه و به حالت تسلیم دستاشو میگیره به سمتم و میزنه به صورتم یا مثلاً سعی میکنه یه جوری باهام خوش و بش کنه که از خیر خوردنش بگذرم! یعنی به اصطلاح منو خر کنه!
موقع صبحانه و ناهار (اگه خونه باشیم) و شام و... یه تیکه نون بربری میدم دستش و دیگه اصلاً سفره رو به هم نمیریزه! بچم خیلی اهل دست زدن به وسایل سفره و دکوری و... نیست، درسته چندتا از دکوریهام رو شکسته، مثلاً خرطوم فیل دکوریم، دم موشم، سر لاک پشتم، پای اون یکی لاک پشتم، یک عدد فنجون، دو بشقاب و... اما مجموعاً خرابکار نیست، اگرم اینا رو شکسته به این خاطره که من کلاً به خاطر نیلا دکوریها و وسایلم رو به اون صورت جابجا نکردم و خودش انقدر با این وسایل بازی کرد که جذابیتشو از دست داد و الان گاهی جلوی چشمش هم باشه دست نمیزنه، یا برش میداره و سریع میذاره سر جاش، یعنی کلاً حساسیت اون چنانی نشون ندادم و بیتفاوت بودم به وسایل دکوری.
بیشترین علاقش الان به کابینتهای آشپزخونه به خصوص کابینت خوراکیها و حبوبات و ظروف و وسایل آشپزخونست که مجبور شدم یه عسلی بذارم جلوش که نتونه درش رو باز کنه، بالش میذاشتم زورش میرسید و برش میداشت میزد کنار و دوباره کابینت رو باز میکرد،دیگه میز عسلی رو نمیتونه تکون بده و سر همین شاکی میشه و نگام میکنه که برش دارم!، به کشوها و کابینت چینی ها هم علاقه داره که مجبور شدم کابینت چینی ها رو با یه کیسه فریزر ببندم که نتونه باز کنه!آاخه یکی از بشقاب چینیهام رو همینطوری شسکت،باز خدا رحم کرد آسیبی بهش نرسید،فعلاً نتونستم کشوهای آشپزخونه رو کاریش کنم! به میز توالت و لوازم آرایشم هم خیلی علاقه داره و همینطور به بیرون انداختن لباسها از داخل کشوهای اتاق خواب...
کلاً عاشق بازی کردن با قاشق و ملاقه و قابلمه و اینجور چیزاست اما متاسفانه به اسباب بازیهای خودش زیاد علاقه نشون نمیده،یعنی اولش و برای چنددقیقه باهاشون سرگرم میشه اما بعد ولشون میکنه و دلش میخواد به وسایل آدم بزرگها دست بزنه حتی روروئک و راکرش رو هم خیلی دوست نداره و دلش میخواد زود از اونجا بیاد بیرون...،یه استخر بادی داره که چون از حموم خیلی بدش میاد و همش گریه میکنه و نمیشه تو حموم ازش استفاده کرد، توش رو پر کردیم از اسباب بازی، میره میشینه وسطش و سعی میکنه با وسایل آشپزی اسباب بازی بازی کنه،مثلاً قابلمه کوچیکهای اسباب بازی رو میذاره تو بزرگا یا در قابلمه ها رو برمیداره و دوباره میذاره روش و نیمساعتی سرگرم میشه باهاش، اما مجموعاً ترجیح میده با وسایل بزرگترها بازی کنه و قابلمه و قاشق واقعی براش خیلی جالبتر و جذاب تر از اسباب بازیشه.
میتونم بگم بیشترین علاقش به برنامه های تلویزیونی هست و متاسفانه 24 ساعته دستش رو میگیره لبه میزتلویزیون و به حالت ایستاده درفاصله ده سانتی تلویزیون تماشا میکنه! منم نمیتونم از اونجا جداش کنم! فایده هم نداره عملاً و دوباره برمیگرده. متاسفانه نمیتونم از اون دسته مادرایی باشم که بگم نباید قبل دوسال تلویزیون ببینه، هم اینکه اگه صدای تلویزیون تو خونم نباشه دلم میگیره،هم اینکه خیلی وقتها سرش گرم تلویزیون بخصوص برنامه "مل مل" شبکه پویا و آهنگهاش و بخصوص آگهیای های تلویزیونی میشه و من میتونم به کارهام برسم یا اینکه وقتی سرگرمه و حواسش پرته از فرصت استفاده کنم و غداشو بدم بخوره. خدا کنه چشمش آسیب نبینه، کاش میشد تلویزیون رو دیواری نصب میکردیم، تو فکرش بودم اما سامان انقدر سرش شلوغه و کم خونست و وقتی هم میاد خستست که اصلاً نمیشه ازش درخواست پیگیری اینطور کارها رو کرد...
تقریباً هر درخواستی که ازش دارم متوجه میشه، بهش میگم بشین میشینه،بایست می ایسته،لالا کن دراز میکشه، پستونکت رو بده،میده دستم،گوشی بده من الو کنم گوشی رو میده دستم، نون بده من بخورم نونش رو میذاره دهنم و...غذا بخواد میگه "به به" یا "مه مه" و خلاصه هر طور هست منو متوجه منظورش میکنه.
موقعیکه میخواد بخوابه و من براش لالایی میخونم خودش هم همراه من لالایی میخونه، این عادت رو از همون چهار پنج ماهگیش داشت و الانم داره! انقدرم قلدره که نگو، وقتی روی پام میگیرم که بخوابه و تکونش میدم کافیه پام خسته شه و یه ذره مکث کنم فوری سرشو تکون میده که یعنی به تکون دادن ادامه بده! یا با پاش میکوبه تو شکمم که یعنی لالایی بخون و پاتو تکون بده مکث نکن!
الان یکماهی هست که دیگه راحت لیوان آب رو دستش میگیره و خودش آب میخوره، قبل اون وقتی بهش با لیوان آب میدادم همش رو میریخت روی لباسش...خیلی دوست داره مستقل غذا بخوره و همش تلاش میکنه موقعیکه غذاش رو بهش میدم خودش قاشق رو از دستم بگیره اما خب با اینکه میدونم اگر خودش غذاش رو بخوره بهتره و به گفته روانشناسان، در آینده مستقلتر و خوش خوراکتر میشه اما از اونجاییکه هنوز بلد نیست تنهایی غذا بخوره و همه رو به لباس و فرش میماله، سعی میکنم هر طور هست خودم بهش غذا بدم و فقط ته ظرفش بذارم یه ذره بمونه که خودش بخوره و اینطوری هم نیمساعتی سرگرم میشه و من به کارام میرس،اما خب علیرغم تمایلم که دوست داشتم اجازه بدم خودش غذاشو حتی با ریخت و پاش هم شده بخوره، واقعاً با اینهمه کاری که دارم، نمیتونم هر روز برم لباسهای کثیفش رو بشورم، همینجوریش هم از مهد کودک و جور دیگه کلی لباس کثیف میاد تو خونه.
کافیه زنگ آیفون بخوره از هر جا باشه سریع السیر خودش رو میرسونه کنار آیفون و همینطور منتظر خیره به در میشینه که باباش یا هر مهمون دیگه ای بیاد بالا، وسطش هم تند تند ممیگه "با با با با با با" بعد از اونجاییکه باباش تا طبقه ششم برسه طول میکشه بچم هیمنطوری چشم به در میمونه و دیگه آخراش خسته میشه و میره یه طرف دیگه که همون موقع باباش میرسه و از شدت ذوق نمیدونه چکار کنه! پاهاشو تند تند تکون میده و میکوبه زمین و ذوقش رو نشون میده،اینکار رو موقعکیه مهمون دیگه ای هم میرسه یا ما میریم مهمونی انجام میده و انقدر ذوق داره که تند تند پاشو به زمین میزنه و آواز میخونه و میخنده یا سرشو این طرف اون طرف تکون میده و تند تند از این سر خونه به اون سر خونه میره....
کلاً خیلی صدا درمیاره و مشخصه که مثل مامانش پرحرف میشه!
خیلی هم تلاش میکنه با من حرف بزنه و گاهی عین آدم بزرگها و خیلی جدی سعی میکنه صحبت کنه، و همزمان دستاش رو هم به سمت من تکون میده که انگار حرفش خیلی مهمه! صداهای جورواجوری درمیاره اما خب بینش از همه بامزه تر "جی جی و ب ب و دد و عی یی و یع.یع " و صداها و حرفهای دیگه ای هست که انقدر خاصه اصلاً نمیتونم بنویسم....
پنجشنبه جمعه براش غذا درست میکنم و بسته بندی میکنم میذارم فریزر که وقتی از سر کار برمیگردم و از مهد کودک میارمش خونه، از فریزر غذاشو دربیارم و بذارم یخش باز شه و گرم کنم بهش بدم، واقعاً با یه بچه شیطون که همش اینور اونوره و تو سن خطرناکی هم هست و با کار بیرون من و دیر اومدن سامان (که بچه رو نگهداره من به کارام برسم) نمیشه هر روز براش غذا درست کنم، یا سوپ مرغ درست میکنم یا سوپ گوشت یا بلدرچین و به تفکیک و جدا میذارم فریزر و سعی میکنم حداکثر تا دوهفته بعد بهش بدم بخوره...برای مهد کودکش هم به جز شیر خشک،سرلاک و تخم مرغ آب پز و خرمای پوره شده با چهارمغز و پوره سیب زمینی که چهارمغز مخلوطش کردم و بیسکوییت مادر و ماست و موز و سیب و حریره بادوم و ... میذارم، نه که همش رو تو یه روز براش بذارم، هر روز چهارتا از این اقلام رو میذارم و روز بعد چهارتای دیگش رو که متنوع باشه. اینا رو به عنوان صبحانه یا میان وعده براش می ذارم، ناهارش به عهده خود مهد کودک هست
از اونجاییکه نسبتاً دیر دندون درآورده (یازده ماهگی)،همه دندوناش با هم داره درمیاد و بچم خیلی اذیت میشه! دو سه روزه میبینم گوشه های میز تلویزیون رو گاز میزنه و میجوئه! معلومه که لثه هاش خیلی میخاره،همش هم آب دهنش میاد و دستش تو دهنشه... اولین دندونش رو حدود یازده ماهگی درآورد و فعلا که سیزده ماه و نیمشه، چهارتا دندون داره، دو تا بالا دو تا پایین و باقی دندوناش هم کاملاً از زیر لثه معلومند که به زودی قراره دربیان،اصلاً خیلیها میگن علت اینهمه مریض شدن و مدام سرماخوردنش و آبریزش بینیش از بابت دندوناش هم هست...چقدر بابت این قضیه دلم براش میسوزه! گاهی برای اینکه کمی آروم بشه بهش مسکن میدم. کار دیگه ای ازم برنمیاد. خدا کنه زودتر این دوران دندون درآوردنش بگذره.
چهرش هم که همچنان کوچکترین شباهتی به مامانش نداره و بیشتر به باباش شبیهه، تقریباً هیچ شباهتی به من نداره،چشمای من درشت و روشنه و پوستم سفید،اما چشمهای نیلا مشکیه و زیاد درشت نیست، پوستش هم گندمیه در حالیکه سامان هم پوستش کاملاً روشنه، نمیشه گفت خیلی قشنگه اما واقعاً چهره با نمکی داره که برای من دلرباترین و جذاب ترین چهره دنیاست. از الان معلومه خیلی مهربونه و هرموقع میبینه دارم گریه میکنم (یا راستکی یا الکی) میاد و دستام رو از روی صورتم برمیداره و صورتش رو میماله به صورتم و سعی میکنه صدای خنده دربیاره...
صبح روزهای تعطیل اگر زودتر از من بیدار بشه، یهویی میبینه با کف دستاش شالاپی میزنه به صورتم و همزمان صدام هم میکنه که بیدار شم...وقتی چشمام رو باز میکنم چنان ذوق میکنه و خوشحال میشه که به پهنای صورت میخنده و سرش رو میذاره روی صورتم یا سینم....
مدام چشمش دنبال منه که جایی نرم و دوست داره مدام تو زاویه دیدش باشم، انگاز اضطراب جداشدن از من رو داره اما اینطور نیست که بغل بقیه نره و تقریباً زود با آدمها و بخصوص بچه های کوچیک اخت میگیره. به شدت علاقه داره بره کف حموم بشینه! هیچ کاری هم نمیکنه ها،همینجوری دوست داره...منم مانع نمیشم، چون کف حموم تمیزه و گرم هم هست...
اینم یه سری از رفتارها و حرکتهای جدید نیلا که مدتها بود میخواستم بنویسم و نمیشد...وقتی مدت طولانی درمورد کارهای جدید نیلا نمینویسم احساس میکنم یه باری روی دوشمه و یه وظیفه ای رو انجام ندادم،وقتی انجامش میدم کلی سبک میشم!
پی نوشت1: خدا رحمت کنه سردار سلیمانی رو که وقتی جمعه صبح متوجه شدم شهید شده خیلی ناراحت شدم، نمیتونستم بی تفاوت باشم، من اصلاً روحیه آنچنان سیاسی ندارم و همیشه طرفدار اعتدال و حق هستم، حالا هر کسی که بیانش کنه اما نسبت به این فرد خیلی ارادت داشتم و متعجب شدم وقتی دیدم یه سری از شهادتش خوشحال هم شدند...اون صحنه گرفتن گل از دست یه پسربچه موقع نماز خوندنش باعث شد بغض کنم...اما متاسفانه سامان با من همفکر نبود و از صبح جمعه بعد شنیدن خبر شهادت سردار، در حال کل کل کردن بودیم و آخر شب،یعنی درست بعد اینکه نیلا راه افتاده بود و بعد یه روز نه چندان خوب،کلی سر این موضوع ذوق کرده بودیم،، سر یه حرفی که درمورد این مرد بزرگ زد انقدر عصبانی شدم که باهاش دعوام شد.... نیلا هم تو بغلم بود و متاسفانه صدامون بالا رفت و بچم هیمنطوری هاج و واج نگاه میکرد. الهی بمیرم که هر کار میکنم نمیتونم جلوی بچم و به خاطر بچم سکوت کنم که شاهد دعوامون نباشه... آخر سر بعد اینکه کلی به هم توهین کردیم با ناراحتی نیلا رو برداشتم و بردم تو اتاق خوابوندم و خودم هم کنارش خوابیدم...
وقتی دعوامون شد سامان داشت تخم مرغ نیمرو میکرد، همیشه جمعه شبها نیمروی سامان پز داریم چون خیلی خوب و خوشمزه درست میکنه، دیگه پنج تا تخم مرغ انداخته بود و وقتی من با ناراحتی و دعوا رفتم خوابیدم، همش رو خودش خورد! خیلی ناراحت شدم! قبلترها وقتی ناراحتی پیش میومد و شام نمیخوردم اونم به شامش دست نمیزد...خلاصه از جمعه شب تا امروز قهریم، هیچوقت انقدر قهرمون طولانی نمیشد، چقدر بده اینهمه اختلاف فکری و اعتقادی و تقریباً عامل نود درصد اختلافات و دعواها تو زندگی ماست... فکر نمیکردم شهادت سردار بتونه به جز دنیای مجازی، تو خانواده ها هم انقدر گسستگی و اختلاف ایجاد کنه....
خیلی از دستش ناراحتم و فعلاً دوست ندارم باهاش آشتی کنم...هرچند خوب میدونم طولانی شدن قهر هم اصلاً خوب نیست اما دلم حسابی از دستش پره و البته اونم از دست من...هر دو هم فکر میکنیم حق با ماست...هزار بار گفتم جلوی بچه داد نزنیم و به هم توهین نکنیم، همش به هم قول میدیم اما وقت عمل که میرسه نمیتونیم.
پی نوشت 2: خوشبختانه ادارات دولتی رو فردا به خاطر تشییع جنازه سردار سلیمانی تعطیل کردند، تنفس خوبیه برای من و نیلا، هرچند اگر تعطیل هم نمیکردند تو فکر بودم که خودم به عنوان استراحت نرم سر کار و تو خونه بمونم...
سامان عزیزم، همسر و همدل و همراه لحظه های من!
ممنون که دیشب و پریشب برام سنگ تموم گذاشتی، حال نذارمو که دیدی،برام لیمو شیرین و پرتغال و دمنوش لیمو و شلغم آوردی و تمام تلاشت رو کردی که سوپ درست کنی!!! سوپ که چه عرض کنم!
میدونم اینجا رو نمیخونی پس عزیزم بذار بی رودربایستی بهت بگم که سوپت به معنای واقعی بدمزه و افتضاح بود و من تمام تلاشم رو کردم که ازش بخورم اما قبول کن کار راحتی نبود! اگر قدرت عشق نبود، نمیتونستم یک قاشق هم از اون سوپ بی مزت بخورم عزیزم، دروغ گفتم وقتی ازم پرسیدی خیلی بدمزست؟ و گفتم نه خوبه! چون درست میگفتی! ولی همین سوپ درست کردنت با تمام ناشی گریت انقدر برام شیرین و دلنشین بود که تا همین امروز برای تو قلب قلبیم!
مطمئنم اگر سوپت رو حرفه ای درست میکردی، تا این اندازه غرق عشق و لذت نمیشدم! ولی آخه عزیز دلم اونهمه رشته سوپی ضخیم (مثل رشته های ماکارونی) رو که تو اون قابلمه کوچیک نمیریزند که، معلومه که به جای اینکه تبدیل به سوپ بشه، انقدر آب سوپ رو به خودش میگیره و غلیظ میشه که انگاری ماکارونی پختی و یه ته دیگ ضخیم هم تهش میبنده و سر هم میره و اجاق گاز رو هم به گند میکشه! بعد عزیزم مواد تشکیل دهنده سوپ که فقط سیب زمینی و گوجه و رشته و آب و زردچوبه نیست، لااقل یه عدسی، جویی، گندمی، لوبیایی، ماشی، هویجی! وای نمیدونی قیافت چقدر بامزه شده بود وقتی با اضطراب منتظر بودی از سوپت بخورم درحالیکه خودت فهمیده بودی چه گندی زدی
جالبیش اینه که وقتی اونهمه رشته سوپ رو تو اون قابلمه کوچیک ریخته و دیده چقدر زیاده، یواشکی بدون اینکه من ببینم نصفش رو بعد پخته شدن از قابلمه خارج کرده و ریخته دور! تازه بعد اینکه اونهمه رشته رو دور ریخته،باز سوپ به قدری غلیظ شده بود که انگار داشتی ماکارونی آب پز رو قبل دم کردن میخوردی! بعد اصلاً اجازه نمیداد برم تو آشپزخونه! سوال هم نمیپرسید ازم، فکر میکرده اینطوری سورپرایز میشم و سوپی درست میکنه که انگشتهام رو هم میخورم! و میگم وای این مرد چه کارهایی بلد بوده و نمیدونستم!
بعدش هم که خواست با میوه های مختلف حالمو بهتر کنه! لیموشیرین رو پوست کنده بود مثل پرتغال گذاشته بود بالای سرم! یادش نبود باید با پوست چهارقاچش کنه...هر چی از تلخی زهرماریش بگم کم گفتم
ولی خب قشنگترین کارش که درست هم انجامش داد این بود که شلغم پخت و درحالیکه هنوز داغ داغ بود، با قابلمه آورد بالای سرم، پتو رو کشید روی سرم که بخور کنم! واقعاً هم حالمو خیلی بهتر کرد...
بچم تا نصفه شب داشت گندکاریهای خودش تو آشپزخونه رو تمیز میکرد. آخرش هم به من گفت تو بخواب و خودش بچه رو خوابوند. منم به خاطر قرصهای سرماخوردگی و بروفن، اصلاً نفهمیدم کی و چطور خوابم برد، فقط میدونم نیلا و سامان بعد من خوابیدند!
طفلکم شبها که خسته و کوفته از راه میرسه، تمام تلاشش رو میکنه از من پرستاری کنه، نیلا رو نگهداره، ظرفها رو بشوره، رختخوابمون رو پهن کنه و... این کارهاش هر روز بهم یادآوری میکنه که خدا همه چیو یه جا از آدم نمیگیره. درسته که به خاطر بابام و وضعیت سخت زندگی خیلی فشار رومه،اما خیلی وقتها با این کارهاش بهم یادآوری میکنه مثل گذشته ها تنها و بی پناه نیستم و یک تنه پشتم ایستاده...الهی که سایت تا آخرین روز زندگیم بالای سر من و نیلا باشه همدم و همنفس من...تو تنها کسی هستی که به معنای واقعی باور کردم دوستم داره، اینو حتی در بدترین دعواهایی هم که میکنیم هزاران بار بهم یادآور میشی! اون موقعیکه از شدت فشار و خشم و بعد کلی داد و بیداد کردن، یک گوشه میشینم و اشک میریزم و با اینکه مقصر اصلی خودم هستم،طاقت نمیاری و میای و هر طور هست حالمو خوب میکنی! عذرخواهی میکنی درحالیکه کاری نکردی و فقط به رفتار بد من واکنش نشون دادی...میگی طاقت دیدن اشک هام رو نداری! آخرش کاری میکنی که حتی اگر هم نخوام بخندم، نمیتونم...
تو کار و شغل خودت انقدر مهندس خبره و ماهری هستی که از کوچیک و بزرگ دوستت دارند و احترامت رو دارند، همه جا با غرور و مردانه رفتار میکنی، اما به من که میرسی،بی غرورترین میشی! چرا که گیر آدمی مغرورتر از خودت افتادی و دربرابر اون ترجیح میدی همیشه کوتاه بیای تا غصه تو دلش نمونه و زندگی رو به گند نکشه با اخلاق مسخرش. میدونی این کارت باعث میشه هزار بار بیشتر در نظرم محترم باشی؟ این روزها در اوج بی پناهی مدام ازت میخوام کنارم بمونی! پشتم باشی و تو پشتم رو خالی نمیکنی...اونهمه بد و بیراهی که گاهی به هم میگیم باعث نمیشه عشق و علاقه ما به هم کمتر بشه، بهم میگی الان خیلی بیشتر از روز اولی که منو دیدی، بهم علاقه داری و بارها من و نیلا رو میگیری تو بغلت و میگی سرمایه های من شما دو تا هستید و از داشتن ما خوشحالی...میدونی چه غروری از این حرفت بهم دست میده مرد من؟ ممنونتم عزیزم که کنارمی...ببخش همسرت رو اگر گاهی حرفی میزنه یا رفتاری میکنه که غرورت رو میشکنه، تو بزرگی کن و مثل همیشه ببخش! البته بد نیست یکم روی زودجوش بودنت و سریع عصبانی شدن و غیرتی شدنت هم کار کنی عزیزم، باور کن کسی به خانومت با یه بچه تو بغل و قیافه خسته و داغون و شکسته نگاه نمیکنه که ترجیح میدی تنهایی نره شیرینی فروشی و هر طور هست ماشینو تو بدترین جای ممکن پارک کنی و باهام بیای
چندروزه خیلی مریضم، تب و گلودرد و بیحالی امانمو بریده، چند تا پنی سیلین زدم اما بازم سر پا نشدم، دیگه جوری شده که به سختی کارهای خودم رو هم انجام میدم چه برسه به کارهای نیلا... یه وقتها درحالیکه بغض کردم به نیلا میگم تو رو خدا یکم بخواب و مراعاتم رو بکن، بذار من استراحت کنم حالم خوب نیست...بچم دختر خیلی خوبیه اما نمیشه از یه بچه یکساله توقع داشت حال و روزت رو بفهمه و مراعات کنه، بخصوص که الان اوج شیرینکاریهاش و تلاشش برای حرف زدن هست...انتظار داره مدام کنارش باشی و باهاش بازی کنی، البته اگر حال جسمیش خوب باشه، خیلی وقتها هم خودش با خودش سرگرم میشه و من میتونم در حالیکه سرش به بازی کردن با یه تیکه از لباساش که مدام سعی میکنه تنش کنه یا بازی با اسباب بازیاش گرمه، یه چرت کوچیک بزنم.
از یکی دو روز مونده به شب یلدا حال بد من شروع شد و دیگه شنبه یعنی 30 آذر به اوج خودش رسید.
شب یلدا رو هم خونه سونیا خواهر سامان بودیم. از سونیا خواستم اونا بیان خونه ما،اما به دلایلی نمیتونستند و این شد که اصرار کردند شما بیاید ،منم با اینکه تو تب میسوختم، به خاطر سامان و اینکه حداقل دخترم چندتا عکس از شب یلدا داشته باشه،قبول کردم که برم...
شب بدی نبود اما خب حالم به قدری بد بود که چیز زیادی نفهمیدم ازش...همینکه تونستیم چندتا عکس جمعی و سه نفره بگیریم خودش ارزش داشت...
فردای اون شب یعنی اول دی ماه اوج حال بدم بود، نرفتم سر کار،بماند که نیلا هم حال ندار بود، خودم مریض بودم و باید مریض داری هم میکردم...خدا میدونه به چه حال بدی به کارها میرسیدم. نیلا هم سرفه های بدی میکرد و آبریزش داشت و باید غیر از داروهای خودم،حواسم به داروهای اون هم میبود.
دوشنبه با اینکه بازم حالم خوب نبود، دیگه رفتم سر کار که از مرخصیم برای مواقعی که نیلا رو نمیتونم بذارم مهد استفاده کنم...اما خب به معنای واقعی کلمه حالم بد بود. قبل از رفتن به سر کار، رفتم درمانگاه نزدیک ادارمون. دکتر اونجا معاینه کرد و گفت گلوت خیلی چرک داره، چند تا پنی سیلین و آنتی بیوتیک نوشت و من مرتب استفاده کردم اما هنوز بهتر نشدم...
خدا رو شکر مهد کودک نیلا بازه البته ;i کارشون غیرقانونیهT اما به نظرم کار درستیه. خب اگه مادر کسی رو برای مراقبت از بچش داشته باشه که دیگه نمیذارتش مهد کودک، فکر نمیکنند وقتی مهد رو هم تعطیل میکنند اما مادرها رو تعطیل نمیکنند،مامانای فلک زده بچه رو چکار باید بکنند؟ همینکه مهد کودکش رو برخلاف اعلام استانداری تهران، تعطیل نکردند جای شکر داره وگرنه چطور میتونستم بیام سر کار؟ البته یکبار به خاطر همین آلودگی تعطیل کردند و من به فلاکت افتادم برای بردن و آوردن نیلا از خونه مادرم،ولی این هفته کلاً تعطیل نشده بود. البته یکروزش رو چون مریض بود مامانم اومد پیشش موند (که خیلی سختش بود طفلک با وضعیت بابام و شرایط جسمی خودش) و یک روزش رو هم که خودم مرخصی گرفتم چون حال خودم هم خیلی بد بود. از دوشنبه دیگه مرتب بردمش مهد. برای اینکه بچم کمتر از این هوای کثیف نفس بکشه، از سر کار که میرم دنبالش، با اسنپ برش میگردونم خونه، صبح زود سامان منو نیلا رو میذاره مهد و خودش میره سر کار، عصری هم با اسنپ برمیگردیم، این خونه ای که اومدیم از خونه قبلی خیلی راحتتره،اما بردن و آوردن نیلا از مهد برام خیلی سختتر از خونه قبلی شده و انرژی زیادی ازم میگیره، بیدار شدن صبح به اون زودی برای اینکه با سامان بریم و اونم برای رسیدن به کار خودش، دیرش نشه، خیلی خیلی برام سخته.... بیخوابی امانمو بریده، باز خوبه میتونم سر کارم چند دقیقه ای استراحت کنم وگرنه رسماً از بیخوابی و سردرد دیوونه میشدم. برگردوندنش با اسنپ هم یه جور دیگه سخته، گاهی ماشین پیدا نمیشه و ... امیدوارم زودتر این فصل سرد سال تموم بشه بلکه سال آینده بتونم راحتتر نیلا رو بذارم مهد و برش گردونم.
خدا کنه این مریضی لعنتی طولانی از بدنم بره چون رسماً خونه و زندگیم به هم ریختست و جون ندارم هیچ کاری بکنم، مهمتر از همه رسیدن به کارهای نیلاست که با این مریضی خیلی ازم انرژی میگیره. دیشب از خدا خواستم هر چه زودتر حال من رو بهتر کنه تا بتونم به بچم برسم...وقتی مادر میشی باید خیلی مراقب باشی مریض نشی، چون یه بچه کوچیک برای تمام کارهاش به تو نیاز داره و نمیتونی لحظه ای هم استراحت کنی. مادربودن خیلی سخته، مقاومت و صبر میخواد، از خودگذشتگی فراوون، اما همه اینا با یه لبخند و بازیگوشی و خنده از سر شوق بچت جبران میشه جوریکه با وجود اونهمه مشغله هیچوقت دوست نداری به دوران قبل بچه دار شدن یا حتی قبل ازدواج برگردی...غرغر میکنی اما ته دلت مطمئنی که همین روزهای سخت یه روزی برات خاطره میشن، خاطره ای که شاید دیگه هرگز دوباره تجربش نکنی....
21 آذرماه، یعنی پنجشنبه هفته پیش برای اولین بار مادرم و خواهرهام اومدند خونه جدیدمون...البته گفتند که اینبار رو به بهونه دادن کادوی تولد نیلا میان و دفعه دیگه کادوی خونه جدیدمون رو میارن که من بارها و بارها تاکید کردم دوست ندارم برای خونمون کسی کادو بیاره اونم بین اینهمه خرج و مخارجی که به خاطر بابا و باقی موارد تو این گرونیها داریم...
بهم گفته بودند به خاطر اینکه دست تنهام و نیلا هم زیاد سرحال نیست و نمیتونم با وجود بچه کوچیک کار کنم، بعد شام میان که کلی اصرار کردم که باید برای شام بیاید و واسه اینکه راضیشون کنم گفتم غذا از بیرون میگیرم و شما نگران نباشید، بماند که تا لحظه آخر هم مردد بودم که هر طور هست وقتی نیلا شب خوابه خودم غذا بپزم یا از بیرون بگیریم که دیگه سامان حجت رو بر من تمام کرد و تصمیم شد همون که از بیرون کباب یا فست فود سفارش بدیم، حالا هر چی که خود مهمونا بخوان...
خلاصه که صبح پنجشنبه که با صدای نیلا و ضربه زدنش به صورتم و صداکردنش (به رسم همیشه وقتی از خواب بیدار میشه)،بیدار شدم، استرس خاصی بابت مهمونی شب نداشتم و خریدها رو هم که شب قبل انجام داده بودیم که همون اول صبح گوشیمو چک کردم و دیدم همسایه سابق پیام داده که اگر خونه هستی برای ناهار بیایم پیشت! یعنی وقتی پیامش رو دیدم، به معنای واقعی کلمه برق از سرم پرید! خانواده خودم به خاطر اینکه شرایط نیلا رو میدونستند، حاضر نبودند برای شام بیان و حالا من چطور میتونستم با نیلایی که به خاطر دندون درآوردن مدام تب داره و حالت سرماخوردگی و 24 ساعته به من چسبیده، ناهار درست کنم؟ دیگه نمیشد که بگم نه! چاره ای نبود، با هول و ولا کارهای نیلا رو تند تند انجام دادم و هر طور بود سرش رو گرم کردم و رفتم سراغ چرخ کردن گردو که فسنجون درست کنم! حس کردم با وقت کمی که دارم و شرایط نیلا، راحتتر از باقی غذاهاست...همزمان برنج شستم و سالاد درست کردم و میوه ها رو آماده کردم و در کنارش به کارهای مهمونی شب هم مثل میوه شستن و... کم و بیش میرسیدم! بماند که نیلا 24 ساعته بهانه گیری میکرد و بعضاً مجبور میشدم بچه بغل برم سراغ غذا و باقی کارها...
نزدیکای ساعت دوازده ظهر بود که مادر و دختر 23 ساله همسایه رسیدند همراه یه کادو برای خونمون . قبل از هر چیز باید بگم خدا شاهده من اصلاً انتظار ندارم کسی برام کادو بیاره و همونطور که گفتم جلو جلو به خانواده خودم هم گفتم که زحمت نکشند،اما خب به معنای واقعی کلمه این کادو سبک و بی ارزش و توهین آمیز بود...یه ظرف اردوخوری ایرانی مال بلور کاوه، شاید ارزشش بیست تومن بیشتر نبود! خواهرم که میگفت تو 4 شنبه بازار دیده 15 تومن! اونم لب پر شده! انقدر واضح چندجاش لب پر و خراب بود که همون لحظه که از بسته باز کردم حداقل سه قسمتش رو دیدم و بعداً که دقت کردم 5 جاش اینطوری خراب بود! اصلاً انگار استفاده شده بود و دوباره گذاشته بودنش توی جعبه داغونش! خیلی ناراحت شدم بابت این کم لطفی...کاش اصلاً کادو نمیاوردند که در این صورت من حتی ناراحت هم نمیشدم اما آخه اینطوری؟ الان هم نمیگم ازشون ناراحتم، فقط میگم کاش بقیه اندازه ای که من براشون ارزش قائلم و براشون مایه میذارم، برام مایه میذاشتند. این همسایمون خیلی جاها هوای ما رو داشته و من ممنونشم، حتی ناراحتی من بابت کادوی ارزونش هم نبود، میگفتم خب در همین حد توان مالیشو داشته و همینکه به فکر بوده دستش درد نکنه، اما آخه چهار پنج جاش به شکل تابلویی لب پر شده بود و رنگ شیشه هم تیره شده بود، اینو چطور توجیه میکردم؟...انگار که به آدم بها نداده باشند و دم دستی ترین وسیله ای که تو خونشون اضافه بوده رو آورده باشند، هر چند الان فراموش کردم و برام مهم نیست ولی خب اون لحظه که باز کردم خیلی ناراحت شدم خدایی، بیشترین ناراحتیم بابت رفتار خودم بود که اولش که هنوز لب پر شدن ها رو ندیده بودم و از روی جلد متوجه شده بودم ظرف اردو خوری هست، با کلی ذوق و هیجان گفتم دستتون درد نکنه، از کجا میدونستید لازم دارم و...اتفاقاً میخواستم بخرم و... (دروغ نمیگفتم اما نه چنین ظرف خرابی رو)!این کار از این خانم که فکر میکردم زن باکلاسیه خیلی بعید بود. دو جفت جوراب بچه گونه هم برای نیلا خریده بودند.
بگذریم،بینهایت از خونمون خوششون اومد و کلی تعریف میکردند، میگفتن تازه وسیله هات به چشم اومده. خلاصه که سعی کردم قضیه کادوی ارزون رو فراموش کنم و بذارم در کنارشون خوش بگذره و حداقل برای چندساعت کمتر فکر و خیال کنم، البته اینم بگم که خانم همسایه طی روز کاری کرد که این حرکت کادوی ارزون و خراب آوردنش کم و بیش جبران شد، وقتی فهمید شب به مناسبت تولد نیلا دورهمی خانوادگی داریم و قراره از بیرون غذا بگیرم،اصرار کرد که اینکارو نکن و برات خیلی گرون درمیاد و خودمون درست میکنیم...کلی تعارف کردم که ولش کن و نیلا بهونه میگیره و با این شرط دارند میان خونم، اونم گفت کاری نداره با هم درست میکنیم و برای چی از بیرون میخوای بگیری. نیلا هم که پیش هانیه (دخترش) میمونه. با اصرار اون منم قانع شدم...خلاصه که نهارو خوردیم. انصافاً فسنجونم خوشمزه شده بود و هر کدوم دو پرس ازش خوردند. مخلفات سر سفره هم حسابی چشمگیر بود،شور و دو نوع ترشی مادرشوهر به همراه زیتون و ماست و سالاد سبز و دوغ و نوشابه...
دیگه بعد ناهار نیلا رو گذاشتم پیششون و رفتم بیرون یه سری خرید کردم و برگشتم. خانم همسایه هم تو این فاصله کلی کار انجام داده بود، ظرفهای ناهار رو شسته بود. خورشت کرفس رو بار گذاشته بود و منم که وسایل سالاد ماکارونی رو خریده بودم، ظرف نیمساعت اونم حاضر کرد توظرف مخصوصش کشید! از سرعت عملش شگفت زده شده بودم! یعنی خورشت کرفس و سالاد ماکارونی و شستن ظرفها و چیدن میوه ها و درست کردن سالاد کاهوی شب رو مجموعاً در عرض یک ساعت و نیم انجام داد و فقط برنج درست کردن تو پلوپز موند برای من! به قدری ذوق زده شدم که حد و حساب نداشت. ظرف های شام و ظرفای میوه و اسنک رو هم با هم آماده کردیم؛ جای همه ظرفهام رو هم از بر شده بود! دخترش هم نیلا رو نگهداشته بود و باهاش بازی میکرد.خلاصه که با سرعت عمل اون ظرف حداکثر دوساعت بعد ناهار همه کارها انجام شد! من خیلی هم آدم کندی نیستم، اما اگر به من بود خیلی بیشتر از اینا زمان میبرد. عصر هم کنار هم چای و میوه خوردیم و هر چی اصرار کردم برای شام کنار ما باشند گفتند جمعتون خانوادگیه و باشه برای فرصت بعد که همراه شوهر و دامادش میان. (خانم همسایه 45 سالش بیشتر نیست اما داماد داره). دیگه لباس مهمونی نیلا رو هم دادم بهش تنش کرد و ساعت شش و نیم بود که رفتند، منم به عنوان تشکر، خورشت فسنجون باقیمانده و یه ظرف نسبتاً بزرگ سالاد ماکارونی براشون ریختم که ببرند برای شام.
یکساعت بعد رفتن خانم همسایه سابق و دخترش، یعنی ساعت هفت و نیم شب، مادرم و رضوانه خواهر کوچیکه، به همراه مریم خواهر بزرگه و شوهرش و بچه ها رسیدند (پدرم سمنان بود و خونه ما نیومد). ار در که اومدند تو، کلی از مدل خونه تعریف کردند و همه جا رو با دقت برانداز کردند و مدام میگفتن راحت شدی، چقدر قشنگ و خوش نقشست و دلباز. حتی مریم میگفت من کمتر خونه ای پیش میاد که خوشم بیاد و نقششو دوست داشته باشم اما اینجا همه چیزش خوبه و چه نقشه خوب و دلبازی داره. از پرده های جدیدمون هم کلی تعریف و تمجید شد و من حسابی خوشحال و راضی بودم. اتاق نیلا رو هم با ذوق و شوق دیدند و خلاصه که همه جوره حس رضایت رو میشد تو چشمای خانوادم دید.خدا رو هزار بار شکر که تونستم با وجود اونهمه سختی که سر خرید خونه کشیدم اینجا رو بخرم، درسته که مجبور شدیم بعد اون خسارت بزرگی که دیدیم و گرون شدن ناگهانی خونه،به محله پایینتری بیایم اما همینکه خونه بزرگتری خریدیم و توش راحتیم خدا رو هزار بار شکر. درسته که مسیرم به سر کار و مهد کودک نیلا سخت شده،اما به نظرم به راحتتر زندگی کردن تو این خونه میرزه.
نیسماعت بعد،سامان با یه کیک خشکل بزرگ زردرنگ به شکل مینیون رسید خونه و دیگه پذیرایی رو رسماً شروع کردیم، میزو با همه مخلفاتش، از اسنک ها و شکلات ها و شیرینی و کیک و میوه (10 نوع میوه خریده بودیم!) چیدم. کادوهایی رو هم که زحمت کشیده بودند آورده بودند گذاشتیم کنار میز (به همراه بقیه کادوهای نیلا که مادرشوهر و خواهرشوهرم قبلاً داده بودند) و همگی با نیلا یه عالم عکس و فیلم گرفتیم. کادوها رو باز کردیم و رادین خواهرزادم به جای نیلا آرزو کرد (تو گوشش گفتن برای سلامتی بابابی دعا کنه) و کیک رو بریدیم و چایی ریختم و پذیرایی انجام شد. نیلا هم که حسابی تو جشن خودش ذوقزده بود و با اینکه کل روز رو به خاطر دندونش بهونه میگرفت،اما با اومدن مهمونا حسابی خوش اخلاق شده بود و 24 ساعته دست میزد و میرقصید و آواز میخوند.
از شام نگم که الکی الکی چه سفره خوبی چیده شد با یه عالم مخلفات و رنگ و لعاب! به قدری از خورشت کرفس تعریف کردند که حد و حساب نداشت.... یه کار خبیثانه ای انجام دادم و اونم اینکه هر کار کردم نتونستم بگم خورشت کرفس کار خانم همسایه بود. البته بارها و بارها گفتم که به کمک خانم همسایه غذاها و کارها رو انجام دادم، حتی گفتم سالاد ماکارونی کار اون بود،اما وقتی دیدم همه از طعم و رنگ خورشت به به چه چه میکنند و حتی دامادمون گفت "مرضیه دمت گرم، عجب خورشتی شده! هر چی میخورم سیر نمیشم!"، نتونستم بگم خورشت کار من نبوده،بعدش یکم عذاب وجدان گرفتم اما خب واقعاً نتونستم در برابر اونهمه تعریفی که میشد بگم من غذاها رو درست نکردم و همش کار خانم همسایه بوده. البته حمل بر خودستایی نباشه، خود من هم دستپخت خوبی دارم و خیلیها به من گفتند،اما مطمئنم نمیتونستم خورشت کرفس رو اینطوری درست کنم بخصوص که معمولاً خورشت کرفس آبدار از آب درمیاد، اما این حسابی خوشرنگ و لعاب و جاافتاده بود.
خلاصه ک شام رو هم خوردند و منم از خورشت کرفس و سالاد ماکارونی هم برای مادرم و هم برای خواهرم ریختم که ببرند و اینطوری شد که در کنار همه دردها و غمهایی که روی دل هممون سنگینی میکرد، خودمون رو به فراموشی زدیم و برای چند ساعتی فراموش کردیم چقدر درد تو دلامونه و یه شب خاطره انگیز ساختیم، فقط جای بابام خالی بود که البته مطمئنم اگر حضور داشت از دیدن درد و کلافگیش، جشنم به عزا تبدیل میشد. الهی من بمیرم براش...
اینطوری شد که الان میتونم بگم در حق دخترم کوتاهی نکردم و برای یکسالگیش با وجود اثاث کشی و مریض شدن خودش، هر کار میشد در حد توانم انجام دادم. درسته که روز تولدش دقیقاً با اثاث کشی ما همزمان شد و بچم خونه خواهرم بود،اما ششم آذر خونه سونیا خواهرشوهرم یه جشن براش گرفتیم همراه کیک و شام (پیتزا) برای اقوام سامان و پنجشنبه 21 آذر هم برای خانواده خودم جشن گرفتم. حدود 11 آذرماه هم که بردمش آتلیه برای عکس یکسالگیش و دو تا عکس ازش انداختیم. درسته که هزینه نسبتاً زیادی بابت این مراسم و آتلیه و ... بهمون تحمیل شد اونم با وجود خرج و مخارج اثاث کشی و ...،اما ارزشش رو داشت و خدا رو شکر میکنم که تونستم در حد وسعم برای دخترکم کاری کنم.
نیلای طفلی من که از همون روز اثاث کشی ما حال ندار بوده تا الان... یعنی هنوز داروی قبلیش تموم نشده باز باید ببرمش دکتر،دیگه این سه چهار روزه که دوباره حالش خوب نیست و کلافست و 24 ساعته دستش تو دهنشه و آب دهنش میاد که همه احتمال میدن از دندون درآوردن باشه،آخه داره چند تا دندون با هم درمیاره. حق داره بچم به خدا.... دیگه این سری دکتر نبردمش و خودم بهش داروهای قبلی رو که برای سرماخوردگی دکتر داده بود، بهش میدم. همش دلش میخواد بغلش کنم،درحالیکه دختر من اصلاً بغلی نیست. به محض اینکه بهش بروفن میدم برای تب و دردش و آروم میشه، میشه همون دختر خوش اخلاق قبلی که برای خودش آواز میخونه و این طرف اون طرف میره و خودش با خودش بازی میکنه...اما اثر دارو که میره باز بهونه گیر و کلافه میشه و همش میچسبه به من...یه وقتها کم حوصله میشم و صدام بلند میشه، اما بیشتر اوقات سعی میکنم باهاش مدارا کنم. گناه داره طفلکم.
زمانهایی که حالش بهتره،انقدر کارهای بامزه میکنه که صدها بار بوسه بارونش میکنم. قشنگ حرفهای من رو میفهمه، وقتی بهش میگم بده من بخورم،از غذای خودش میذاره دهنم، یا وقتی میگم کنترل کو، با دستش نشونم میده و خیره میشه به تلویزیون که ببینه کی روشنش میکنم. با اسباب بازی هاش بازی میکنه و مدام زنگ سه چرخش رو به صدا درمیاره. هر چی میخواد دستش رو به سمتش نشونه میگیره و من بهش میگم اینو بدم؟ اگر اون شیئی که میخواد نباشه با صدای مخصوص و حرکت دستی منو متوجه میکنه و آخرش به اونچه میخواد میرسه. عاشق آیفون خونه جدیدمون هست و مدام ازم میخواد بغلش کنم و گوشی رو بدم دستش و اونم فکر میکنه تلفنه و با صدای بلند حرف میزنه جوری که سامان میگه صداش کل کوچه رو برمیداره. عادت کرده فقط روی پای من بخوابه (خیلی بده! قبلاً اینطوری نبود!) همینکه میذارمش زمین بیدار میشه و گریه میکنه و گاهی پاهام فلج میشه! دیگه طوری شده که برخلاف سابق، حتی وقتی خوابه هم نمیتونم به کارم برسم، یا روی پامه، یا به خاطر سروصدا نشدن، منم کنارش دراز میکشم و گوشی میخونم...عاشق بازی کردن با ظرف و ظروف و باز کردن در کابینت و ضربه زدن به شیشه ویترین خونست. وقتی از چیزی ذوق میکنه،پاهاشو تند تند به زمین میزنه، مثلاً وقتی مهمون میاد خونه یا باباش از راه میرسه...متاسفانه بینهایت به پستونکش وابستست بخصوص موقع خواب و امیدوارم بتونم کم کم این عادتش رو کمتر کنم و از پستونک بگیرمش. بگذریم، قرار نبود این پست به رفتارهای جدید نیلا اختصاص داشته باشه،اما خب خود به خود پیش اومد و نوشتم، انشالله یه پست جداگانه در این مورد همراه عکس بذارم.
یه سری اتفاقات جدید هم افتاده که اگه بخوام بنویسم حسابی طولانی میشه. باشه برای بعد انشالله.
پی نوشت: خدا میدونه این پست رو با چه حالی نوشتم، انگار فقط رفع تکلیف بود و بس! فقط میخواستم به دخترکم نیلا ادای دین کرده باشم، وگرنه شرایطم برای پست نوشتم مثل کسی بود که لبه پرتگاه ایستاده و به زور داره سعی میکنه خودش رو در حالت متعادل نگهداره.تا دو سه دقیقه قبل شروع کردن به نوشتن این پست حالم معمولی بود و سعی میکردم افکار منفی رو از خودم دور کنم که بتونم پست مهمونی پنجشنبه پیش رو بنویسم که خواهرم تو واتس آپ جواب ام آر آی بابام رو که به انگلیسی بود برام فرستاد که براش ترجمه کنم...صداش گریون بود. چیز خوبی ننوشته بود، با وجود اصطلاحات تخصصی پزشکی، چیزی که فهمیدم این بود: وجود ضایعه ای در ماده سفید مغز به علت کم رسیدن خون و اکسیژن به عروق مغزی...قلبم هری ریخت پایین... حالم از بد بدتر شد. این پست رو در حالی نوشتم که بابام بیمارستان بستریه و داره شیمی درمانی میشه! گفتند این سری شرایط سخت تری در انتظارشه و باید چندروز بستری باشه. داغونم! به یه حالت خنثی رسیدم. دلم میخواد گریه کنم اما انگار یه گره سفت راه گلومو بسته و نمیذاره...حال بابام خوش نیست و من با خودم فکر میکنم چطور میتونم از این به بعد یه زندگی نرمال رو تجربه کنم. نمیدونم چطور میتونم حال خودم و خانوادم رو بین اینهمه درد خوب نگهدارم، همه کارها هم که ریخته رو سر خواهر بزرگم طفلی، با دو تا بچه کوچیک عین یه مرد برای بابام میدوئه و خون دل میخوره و چیزی به روش نمیاره که بابام متوجه نشه چه خبره...منم که به خاطر نیلا و سر کار رفتن، رسماً کاری ازم برنمیاد، یه مهره بی خاصیتم و نمیتونم باری از دوش خواهرم بردارم.
گاهی حتی دعا کردنم هم نمیاد به چنین حال وحشتناکی رسیدم. خدا برای هیچکس حال و روز من رو نیاره و نخواد...طفلک خواهرم، طفلک مادرم،طفلک هممون...
رسماً حالم از این سبک زندگیم به هم میخوره!
قرار نبود اینجوری بشه! من با هزاران امید و آرزو، من با هزار راه نرفته و هزار لذت نبرده، من با قلب شکسته ای که همیشه دنبال بندزدن بهش بودم و فقط به زخمهاش اضافه شد و بس.
دخترکم، دخترک نازنینم، قرار بود مادر بهتری برای تو باشم. قرار بود صبور تر و با حوصله تر باشم، قرار بود حتی یک لحظه هم نتوانم سرت فریاد بکشم،اما خسته ام مادر، دردهایم عمیقند و من حس کشنده تنهایی و بی پناهی را با تمام وجود به دوش میکشم و تو نمیفهمی، نمیدانی و نمیخواهم که بفهمی و بدانی...
گل نازم، بابابزرگ روز به روز وضعیتش بدتر میشه، بابابزرگی که عاشقانه دوستت داره، آخرین آزمایشش میگه رشد غده بیشتر شده و امیدها کمتر، چطور میتونم دلتنگ و عصبی نباشم و این حس رو به تو،به تو که پاره وجودمی و برای داشتنت چه دعاها که نکردم منتقل نکنم؟ وقتی شبها،مثل همین دیشب و پریشب، دوساعت تمام گریه میکنی و جیغ میزنی و من مستاصل از آروم کردنت، از اینکه بفهمم دردت چیه،دستام رو روی صورتم میذارم و اشک میریزم و فقط به این فکر میکنم که چطور آرومت کنم! دلم برات میسوزه و کاری ازم برنمیاد، دلم برای باباسامانت هم میسوزه که صبح زود باید بره سر کار و تا خود شب سر پا باشه و کار کنه و کار...گاهی بهش حق بده که بعد اینهمه ساعت کاری و بیخوابی، در برابر گریه ها و جیغهای نیمه شب تو، کم طاقت بشه و عصبانی. اون عاشقته اما خیلی خستست مامان خیلی. دلم در آخر برای خودم میسوزه که فقط چهارساعت دیگه وقت دارم که بخوابم و صبح برم سر کار و تو رو با هزار سختی حاضر کنم برای بردن به مهد کودک!
اما این وسط بازم بیشتر از همه دلم برای تو کبابه، تویی که روزهایی که مهدکودک نمیری تا ده و نیم یازده صبح میخوابی و من باید روزهای سرد زمستون ساعت شش و ربع صبح حاضرت کنم درحالیکه شب قبلش تازه ساعت یک نصفه شب خوابت برده...اینا همه کم طاقتم میکنه مادر. ببخش اگر گاهی ناخواسته و از سر بی طاقتی و فشار، سرت داد میزنم...
خدایا بهم قول بده اگر مشکل دخترم این شبها که مدام موقع خواب با صدای بلند گریه میکنه دندون درآوردنش هست، هر چه زودتر از این درد لعنتی خلاص شه و بتونه راحت بخوابه و اگر خدای نکرده چیز دیگه ای هست، خودت کمک کن مشکلش برطرف شه و آروم بگیره.
گاهی فکر میکنم سنمون برای بچه دار شدن زیاد بود، آدمها با هم فرق دارند اما توان بدنی و انرژی من و حتی سامان خیلی کمه. صبرمون در برابر بهانه گیریها و حتی بازیگوشیای بچه گانه اونقدر زیاد نیست، خیلی وقتها عذاب وجدان میگیرم و همش حس میکنم برای دخترم کافی و کامل نیستم. خیلی وقتها خودم رو یا سامان رو سرزنش میکنم به خاطر کم صبری و به خودم قول میدم تلاشم رو بکنم که خستگیهای روحی و روانیم رو سر دخترم خالی نکنم،اما مگه میشه فکر و خیالها و غصه ها هیچ تاثیری تو روند مادری کردن نداشته باشه؟
امروز بدجور دلتنگم...از دو روز پیش که متوجه بدتر شدن وضعیت بابا شدم، یه چشمم اشک بوده و یه چشمم خون. نیلا هم که دوباره مریض شده، مدام مریض میشه و هنوز داروهاش تموم نشده باز باید ببرمش دکتر! دکتر همش میگه از مهدکودکه اما آخه اینهمه بچه میرن مهد کودک، نمیبینم انقدری که نیلا مریض میشه مریض بشند! خودم هم مهد کودکی بودم، خواهرام هم بودند، اما هیچکدوم اینطوری پشت سر هم مریض نمیشدیم، دوستانم هم همینطور، بچه هاشون انقدر که نیلای من مریض میشه، مریض نمیشند.
وقتی هم که مریض میشه نه خودم دلم میاد ببرمش مهد کودک و نه حتی خود مهد کودک اجازه میده بچه مریض رو بیاری! اونوقت من میمونم و فکر و خیال اینکه بچه رو کجا بذارم! تا حالا شانس آوردم و هربار که نیلام مریض شده،پدر و مادر سامان به بهانه ای اومده بودند تهران، حتی این بار آخر هم همینطور شده و جمعه همین هفته، مادر سامان که تازه همین چندروز قبلش برگشته بود رشت (اونبار به خاطر اثاث کشی ما اومده بودند)، دوباره اومد تهران که برای سه شنبه یعنی فردا بره کلونوسکوپی انجام بده و شنبه و یکشنبه و دوشنبه رو که نیلا دوباره سرماخورده بود و تب داشت رو نگه داشت،وگرنه شاید مجبور میشدم نرم سرکار و خونه پیش نیلا بمونم... همین دوشنبه هفته پیش هم که به خاطر آلودگی هوا مهد کودکها رو تعطیل کردند، من مجبور شدم نیلا رو ببرم بذارم خونه مادرم،درحالیکه به خاطر شرایط بابا و همینطور حال و روز مادرم، مامانم اصلاًشرایط نگهداشتن نیلا رو نداره،اما نمیشه که هر بار من مرخصی بگیرم...دیروز خواهرم با لحن شوخی میگفت طفلی نیلا آوارست، از اینجا به اونجا، لبخند زدم اما دلم پر درد شد...کاش میشد خودم همیشه مراقبش بودم، کاش میشد صبحها اونطوری بیدارش نمیکردم...
دخترک طفلیم بابت همین مریض شدنها خیلی اذیت میشه و من بین اینهمه مشکلات ریز و درشت، مدام نگرانش هستم.
استرس بدی وجودم رو فراگرفته و من مدام لب به گریه ام. بغض سنگینی تمام دیروز و امروز با من بوده و مدام حس میکنم زندگی پوچ و بی ارزشی دارم و به هیچ جا نرسیدم...خودمو با قرص اعصاب و اینستاگرام لعنتی که بدجور روی من تاثیر گذاشته آروم میکنم، فقط برای اینکه کمتر فکر و خیال کنم.
کمکاری منو در سرنزدن به خودتون ببخشید، خدا شاهده که حال و روزم هیچ خوب نیست و محتاج دعاهای تک تک شماها هستم...
اخطار: متن طولانیست! لطفاً به منظور جلوگیری از آسیب به مغزها و چشمهایتان در دو بخش بخوانید! 
*** چقدر دلم میسوزه که این چندوقت به خاطر مشغولیهای زندگی مثل اثاث کشی و مریضی نیلا و ... نتونستم درمورد جدیدترین رفتارها و حرکتهایی که میکنه بنویسم و خیلیهاشو متاسفانه یادم رفته، چیزای بامزه و جدیدی که خیلی هم دوست داشتم بنویسمشون که در آینده خودش بخونه و لبخند بزنه. الان که تصمیم دارم بعد مدتها به موردهای جدید اشاره کنم میبینم انقدر این یکماه اخیر رفتارهاش تغییر کرده و من نیومدم بنویسم که الان هر چی فکر میکنم نمیدونم از کجا و چطور بنویسم...
دخترک یکسال و سیزده روزه من دیگه رسماً به جرگه آدم بزرگها پیوسته و من کاملاً متوجه میشم که دیگه اون دختر چندماهه آروم مظلوم نیست. رفتارهاش کاملاً هوشمندانه شده و خیلی وقتها به شخصه از این تغییرات یهویی هم ذوقزده میشم هم متعجب هم قلب قلبی.
از اونجا که رفتارهای یکی دو ماه پیشش به این طرف رو که وقت نشده بنویسم خیلی هم یادم نمیاد ترجیح میدم از آخر به اول بنویسم...
چند روزیه که شال گردنش رو برمیداره میذاره روی سرش یعنی مثلاً داره روسری سرش میکنه! یا جوراب رو میذاره روی پاش که مثلاً پا کنه،دیدن این حرکت جدیدش کلی برام لذت داره، بخصوص که هنوز عادت نکردم به اینکه از دنیای نوزادی به این سرعت فاصله گرفته و به دنیای خردسالی پا گذاشته و این حرکتها کلی ذوقزدم میکنه و منو به وجد میاره چون برام تازگی داره.
دو سه هفته ای هست که همش دوست داره به من بچسبه،قبلاً خیلی راحت برای خودش بازی میکرد و سرش با خودش گرم بود، اما الان همش تقاضا میکنه بغلش کنم، کمی برام عجیبه این حرکتش، چون دختر من کلاً بغلی نبود و خیلی بچه تر هم که بود به ندرت بغلش میکردم. بعد اینطور نیست که فقط از من درخواست بغل داشته باشه، تقریباً از همه اطرافیان بخصوص خانمهای فامیل درخواست میکنه بغلش کنند! یه دستش رو به سمتشون میگیره و گاهی با التماس گاهی هم با خنده و خوشی گرفتن طرف، میگه بغلم کنید. جالبه افرادی رو که خیلی دوست داره، وقتی بغلش میکنند سرش رو میذاره روی سینشون و همینطوری بدون تکون خوردن میمونه (مثل شوهر سونیا که خیلی دوستش داره یا دیشب که برده بودمش برای عکس یکسالگی، با میل خودش رفت تو بغل عکاس آتلیه رو که از همون ماه اول تولدش پیش اون میبردمش درحالیکه اون دختر حتی دستش رو هم دراز نکرده بود بغلش کنه، کاملاً خودجوش
)
یاد گرفته وقتی خوابش میاد خودش میاد سرشو میذاره روی پاهام که با تکون پا بخوابونمش! انقدر خوشم میاد که نگو. بعد انقدر بامزست که وقتی میگیرمش رو پام و پاهام رو تکون میدم و لالایی میخونم کافیه بعد یه مدت که خوابش نمیبره خسته بشم و پاهام رو دیگه تکون ندم یا لالایی نخونم، مثل سواری که اسبش رو لگد میزنه، با پاهاش میکوبه رو شکمم و همزمان با صدای بلند یه "ئهههه" کشدار میگه که یعنی پاهاتو تکون بده یا لالایی بخون! یعنی مثلاً میگه "بیخود میکنی وایمیستی"
، در عین حال که از اینکارش کلی لذت میبرم گاهی از این قلدر بازیش نگران هم میشم که چرا فکر میکنه هر چی میخواد رو باید با زور به دست بیاره!
همچنان دختر خوش خنده ایه و خیلی راحت به روی همه میخنده یا بغل بقیه میره (ولی خب نسبت به بعضی آقایون مثل شوهر خواهر خودم حس ترس و ناراحتی داره)، وقتایی که خنده عمیق میکنه، روی دماغش چین میفته و طوریه که میخوام اون لحظه درسته قورتش بدم.
تازگیا وقتی بهش میگم چقدر لباست خوشکله به لباسش توجه نشون میده. عاشق اینه که لباسها و وسایل رو از کشوهای خونه بریزه بیرون یا بره سراغ کابیینتهای آشپزخونه و درشون رو باز و بسته کنه. خیلی تلاش میکنه که روی پاهاش بایسته، در حالت چهاردست و پا باسنش رو بلند میکنه که بایسته، حتی یکی دو باری در حد یکی دو ثانیه بدون هیچ کمکی ایستاد اما خب دیگه تکرارش نکرد و فعلاً نه می ایسته نه راه میره اما خب دستش رو به میل میگیره و گاهی فقط با کمک یک دست کل طول مبل رو دور میزنه.
عاشق اینه که تاتی تاتیش کنم و دستشو بگیرم و تو خونه قدم بزنیم، بعد جالبه که دوست داره دو دستی اینکارو بکنم، گاهی که فقط یک دستش رو میگیرم و راه میبرم با اینکه میتونه با همون یک دست کمکی هم راه بره، دو مرتبه با صدای کشدار میگه "ئئئئههه" که یعنی اون یکی دستم رو هم بگیر... قلدری هست برای خودش.
عاشق تاب تاب عباسیه و الان که تاب نداره تو خونه، میشیندونمش تو گهوارش و تابش میدم و همزمان آهنگش رو میخونم و کلی میخنده و لذت میبره. به لطف خدا به قدری دوست داشتنیه که همه،از فامیل گرفته تا غربیه و مشتریهای فروشگاه بینهایت دوستش دارند و بهم میگن براش اسفند دود کن. خاله سونیا و عمه مریمش که رسماً براش میمیرند. بابای من که جوری عاشق این هست که اگر بهش بگم یکم مریض احواله، خودش بیشتر مریض میشه از ناراحتی، تقریباً هر روز چه تلفنی چه مجازی حالش رو میپرسه و مدام میگه همچین بچه بامزه ای به عمرم ندیدم.
این چند وقت بچم خیلی اذیت شد و اونم به خاطر درومدن دو تا دندون بالاییش بود، قبلا دو تا دندون پایین رو داشت از دو سه هفته پیش بعد کلی تب و درد و بیحالی، دو تا دندون بالاش هم درومد و الان بچم چهارتا دندون داره، البته که هنوز دو تا دندون بالاییش دیده نمیشن چون تازه درومدن و کوچیکن. تقریباً همون روزایی که اثاث کشی کردیم دندوناش جوونه زدند که خب اوج ناراحتی و دردش رو خونه خواهرم بود و حتی خواهرم بردش دکتر، در کل فکر کنم نزدیک دو هفته ای طول کشید عذاب کشیدن بچم.
هنوز نمیتونه درست و حسابی با لیوان آب بخوره و لباسش رو خیس میکنه اما کم کم دارم یادش میدم، با اینحال عاشق اینه که از لیوان آب بخوره.دو سه هفته ای میشه که دلش میخواد خودش مستقلاً غذا بخوره و همش تلاش میکنه قاشقش رو از دستم بگیره، منم دوست دارم بهش اجازه بدم اما چون خیلی کثیف کاری میشه و منم جون تمیزکردن خونه و شستن لباسهاش رو ندارم بیشتر اوقات یه جوری سرگرمش میکنم که نخواد قاشقش رو خودش دست بگیره و غذاها رو این طرف اونطرف بماله،مثلاً یه قاشق و کاسه خالی میذارم جلوش یا میلاً چند تا تیکه کوچیک نون میندازم تو کاسش که با اونا سرگرم بشه و خودم بتونم غذاش رو بهش بدم.
بین غذاها سوپ مرغ ساده رو از همه چی بیشتر دوست داره و وقتی تبدیل بشه به سوپ ماهیچه یا بوقلمون یا بلدرچین،از رغبتش به غذا یه مقدار کم میشه. نمیشه گفت بد غذاست اما موقع هایی که بابت دندونش اذیت باشه به زور باید یه لقهمه غذا بهش داد اما وقتایی که حالش خوب باشه بدون اذیت خاصی غذاش رو میخوره. به نون بربری و دوغ و ماست خیلی علاقه داره و حتی تو سیری هم بهش بدم نه نمیگه.
چندوقته رسماً تلاش میکنه حرف بزنه. یه سری حروف و کلمات نامفهومی رو ادا میکنه که از نوع صداهایی که درمیاره،دیوونش میشم! الان دیگه خیلی واضح "با با " رو خطاب به سامان میگه...نمیدونم دقیقاً چه روزی بود (کاش روزش رو نوشته بودم حیف َشد) اما مطمئنم کمتر از بیست روز میشه که کلمه "ماما" رو خطاب به من گفت و فقط خدا میدونه چه حسی به من دست داد! نزدیک بود اشکم دربیاد! الانم بیشتر اوقات موقعیکه ناراحتی خاصی داشته باشه یا خواسته ای داشته باشه همراه با گریه یا نق کلمه "ماااا یا آممم " یا "ماما" رو خیلی غلیظ و همراه با التماس میگه که همون مامان گفتنش هست...جالبه که اسم خواهرزادم عسل رو زودتر از بابا یا مامان گفت! صداش میکنه "عیل، یا عدل" (با فتحه بخونید فتحه رو تو کیبورد پیدا نکردم
" به اون یکی خواهرزادم رادین هم میگه آیین و انقدر با نمک تلفظ میکنه که براش غش میکنم.
یه وقتایی همینطوری به صورتم خیره میشه و یه دفعه صورتش رو میماله به صورتم و ابراز محبت میکنه، اون لحظه انگار دنیا رو بهم میدند، موهای تنم سیخ میشه از لذت. البته این کار رو فقط درمورد من نمیکنه و به هر کسی علاقمند باشه اینکارو انجام میده، حتی چندروز پیش برای بابام هم اینکارو کرد،یا برای حسین،همسر سونیا. هر کسی رو که دوست داشته باشه دستش رو به سمتش دراز میکنه که بغلش کنه، حالا چه تو بغل من باشه چه روی زمین... درمورد خیلی از آدمها هم اینکارو انجام میده، چه عکاس آتلیه باشه چه خاله و عمه و مادربزرگ، نکته بامزش اینه که همه اینا فکر میکنند نیلا از همه بیشتر عاشق اوناست که دستش رو به سمتشون دراز میکنه، مثل خواهرم مریم که فکر میکنه نیلا خیلی دوستش داره و فقط برای اون دستش رو باز میکنه یا مادرشوهرم که اونم این فکر رو میکنه یا حتی سونیا،درحالیکه نیلای من با هر کسی که حس خوبی ازش بگیره اینکارو میکنه حتی اگر تا حالا ندیده باشدش، ولی خب من تو ذوقشون نمیزنم و وقتی میگن نیلا خیلی ما رو خیلی دوست داره و همش دستش رو به سمتمون دراز میکنه، دیگه نمیگم که این کار رو با افرادی غیر شما هم انجام میده...
چندوقتیه که برس موی من یا خودش رو میگیره دستش و سعی میکنه موهاش رو شونه کنه، همچنان گوشی موبایل یا هر وسیله دیگه ای ائم از قاشق، تلفن اسباب بازی، حتی دکوری خونه رو برمیداره میچسبونه به گوشش و با صدای بلند و هیجان تند تند صداهای عجیب غریب از خودش درمیاره، گاهی وسطش انگار عصبانی میشه و با اون طرف خط بلند بلند حرف میزنه! سرش داد میزنه
منم چندتایی اینطوری ازش فیلم گرفتم که به یادگار بمونه.
عاشق آهنگ گوش دادن با گوشی هست و گاهی وقتی خوابش بیاد یکساعت تمام گوشی رو میچسبونه به گوشش و آهنگ گوش میده (میدونم اشتباهه اما واقعاً اجازه نمیده گوشی رو ازش بگیرم،گریه میکنه یا داد میزنه متاسفانه)
عاشق بازی کردن و آواز خوندن هست، یکماهی هست که باهاش اتل متل توتوله رو بازی میکنم، پاهای خودم و اونو دراز میکنم و میزنم روی پاهامون و شعرش رو میخونم، بعد آخرش دست میزنم، همین باعث شده که بعد بار اولی که باهاش بازی کردم، از همون اولی که دارم اتل متل توتوله رو میخونم بعد هر مکثی وسط آهنگ، شروع کنه به دست زدن! تازه خودش هم همراهش آهنگش رو میخون و حسابی دلبری میکنه. کلاغ پر (کلاغ پررر،گنجشک پر...) بازی هم میکنیم و اونم همراه با من من انگشتاش رو به سمت هوا میاره و آوازش رو میخونه بخصوص جایی که مثلا میگم "نیلا که پر نداره باباش خبر نداره"....و همینطوری لی لی لی حوضک بازی میکنیم، "جوجو رفت آب بخوره افتاد و دندونش شکست!"
عروسکش رو میگیره روی پاش و تکونش میده و براش لالایی میخونه! یعنی اون لحظه میخوام برای مدل حرکتش و لالایی خوندنش بمیرم.
موقع عوض کردنش روی تشکش بند نمیشه و همش میخواد فرار کنه،وقتی هم که رو هوا میگرمش جیغ میزنه، از لباس پوشوندن هم بدش میاد و همش وسطش نق میزنه یا حتی جیغ میکشه و دست و پا میزنه. متاسفانه مدتیه که به نظرم میرسه خیلی عصبانی و لجباز شده و مدام تلاش میکنه با جیغ زدن یا دست و پا زدن و نق نق و گریه به خواستش برسه، از این جهت خیلی ناراحتم و همش میگم نکنه مثل من و باباش زودجوش و عصبانی باشه، یا نکنه از رفتارهای من و باباش موقع دعوامون الگو گرفته که اگه اینطور باشه خیلی عذاب وجدان میگیرم.گاهی بعد این حرکتها و داد زدنش عصبی میشم و سرش داد میزنم و بعدش حسابی عذاب وجدان بگیرم و دلم میسوزه و ازش حلالیت میخوام! ولی خب بابت این رفتارهاش نگران هم هستم و میگم نکنه دختر لجباز یا پرخاشگری شده باشه و این جزء شخصیتش باشه؟ نمیدونم طبیعیه یا نه، اگر طبیعی و بخشی از روند رشدش باشه مشکلی ندارم اما میترسم که شخصیتش اینطوری بشه و شدیداً دنبال راهکارم که بتونم با این رفتارش مقابله کنم و از سرش بیفته.
عاشق اینه که روی سرامیک یا سنگ بشینه! یعنی اگر همه جای خونه فرش باشه،دقیقاً میره جایی میشینه که پوشیده نیست!
بینهایت دلسوز و مهربونه (از همین الان معلومه)، یه وقتها برای اینکه امتحانش کنم الکی گریه میکنم و اون از هر جایی باشه خودشو میرسونه به من،دستهای کوچیکش رو میذاره روی چشمام و صورتش رو میماله به صورتم و سعی میکنه دستهام رو که گذاشتم روی صورتم و مثلاً الکی دارم گریه میکنم از روی چشمام برداره، بعد من یهویی دستام رو برمیدارم و کلی با هم میخندیم.
وقتی دارم نماز میخونم میاد روبروی من میشینه جوری که نمیتونم سجده برم، بعد سعی میکنه چادرم رو که روی صورتمه کنار بزنه و باهام دالی بازی کنه.
وقتی بهش میگم تلویزیون رو روشن کنیم یا لامپ رو روشن کنیم به تلویزیون یا لامپ نگاه میکنه، حرفهای من رو متوجه میشه وو اکنش نشون میده، وقتی میگم بیا بغلم یا دستاتو بده دستاشو سمتم میگیره...وقتی میگم بیا بریم تاتی تاتی،سعی میکنه بلند شه و بیاد سمتم که با هم راه بریم،یا وقتی میگم بریم دد، سمت در رو نگاه میکنه و تند تند و پشت سر هم میگه دد دد دد...وقتی زنگ خونه به صدا درمیاد، در خونه رو نگاه میکنه و همینطور منتظر میشنیه که باباش یا کس دیگه بیاد بالا.
تو خوردن قرص و دارو مقاومت میکنه و حسابی اذیتم میکنه،یه وقتها هم سرگرم باشه بی دردسر میخوره، ولی چیزی که هست،وقتی قطره چکون دارو رو تو دستم میبینه با سرعت هر چه تمامتر چهار دست و پا فرار میکنه...یا مثلاً وقتی تشک عوض کردنش رو میندازم سعی میکنه فرار کنه و من از پاهاش میگیرمش که کارمو انجام بدم! وروجک من
یعنی هر چقدر از شیرین کاریها و حرکات بامزه و مدل حرف زدن نمکیش بگم کمه! یه عشق عجیبی بهش دارم که با هیچ عشق و لذتی قابل مقایسه نیست! یعنی انگار هدف زندگی من آرامش دخترم شده و بس...با کلی ذوق اتاقش رو چیدیم و دلم میخواد مدام براش وسایل مختلف بخرم. دوست ندارم حسرتهایی رو که من تو زندگیم داشتم دخترم داشته باشه.
*** خدا رو شکر برای تولدش کادوهای خوبی گرفته ولی خب هنوز کامل نشده، مامان شهینش (مامان سامان) و بابا بزرگش یه سه چرخه قشنگ براش خریدند، عمه سونیاش یه راکر خیلی ناز و جذاب و رنگارنگ به شکل زنبور، دخترخاله سامان هم براش یه گوزن قرمز بادی بامزه خریده که میتونه روش بشینه و بتازونه
اوه یادم رفت بگم، الکی الکی یه تولد خوب براش گرفته شد، هفته پیش پنجشنبه با مامان سامان رفتیم مولوی که برای خونه جدید پرده بخریم، نیلا رو گذاشتیم خونه عمه سونیاش،بعد کلی گشتن و صرف هزینه، چهار تا پرده انتخاب کردیم همراه یه عالم خرت و پرتای دیگه برای آشپزخونه و با یه جیب حسابی خالی شده، برگشتیم خونه سونیا برای شام، قرار بود قرار بود دخترخاله سامان هم بیان اونجا، یک آن به سرم زد حالا که همه جمعند یک کیک بزرگ بگیرم و حالا که هر کار میکنم جور نمیشه یه مهمونی برای هر دو خانواده ( خانواده من و سامان با هم) تو خونمون بدم،حداقل برای اینوریا یه کیک و حتی غذا بگیرم...اما خب سونیا غذا درست کرده بود، و دو به شک بودم اینکار درسته یا نه، خلاصه که حاضر شدم برم سر خیابون سونیا اینا که کیک بخرم که همون موقع در زدند و دو تا دخترخاله های سامان و شوهر یکیشون و بچه هاش همراه با یه کیک خشگل بزرگ و کادو (همون گوزن قرمزه) اومدند تو! یعنی اگر پنج دقیقه دیرتر اومده بودند من رفته بودم و کیک رو خریده بودم،اونوقت میشد دو تا کیک!
دیگه کلی خوشحال شدم و یه دورهمی صمیمانه گرفتیم و کیک و چایی خوردیم و کلی عکس گرفتیم...نیلا هم با کمک من شمع تولد یکسالگیش رو فوت کرد و همراه کادوها یعنی همون گوزن بزرگه و راکری که سونیا و شوهرش برای نیلا خریده بودند،چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم. کادوی مامان سامان هم که درست شب تولدش یعنی شب اثاث کشیمون رسید و سه چرخه نیلا رو وسط اونهمه اسبابای جمع شده بصورت کاملاً غافلگیرانه ای آوردند و بهمون دادند...بعدش هم به سونیا گفتم اگر ناراحت نمیشه و اشکال نداره، در کنار غذاهای خودش پیتزا هم از طرف ما و به مناسبت تولد نیلا بگیرم که اتفاقاً سونیا و شوهرش هم استقبال کردند و خلاصه دورهمی خوبی شد.
حالا تصمیم دارم برای این طرفیها یعنی مادر و پدرم و خواهرای خودم هم طی همین چندروز آینده یه جشن بگیرم،درواقع یه تیر و دو نشون هست،هم میان خونه جدیدمون رو میبینند و هم اینکه کادوهای تولد نیلا رو بهمون میدند. هنوز نمیدونم چی هست اما راستش با اینهمه خرجی که این مدت کردم،ترجیح میدادم پول باشه، دیگه به اندازه کافی اسباب بازی داره دخترم... ولی بعید میدونم مریم خواهر بزرگم پول بده،احتمالاًیه کادوی خشکل خریده براش.
و اما کادوی من و باباش برای تولد نیلا جان یه تاب خشکل هست که قراره هفته آینده از دیجی کالا برای ما بیارن...یه تاب هست با دو تا پایه که امیدوارم وقتی میرسه مثل شکلش تو عکس قشنگ باشه...قیمتش برای مایی که این مدت عین ریگ خرج کردیم کمی بالا بود اما فدای سر دخترم. با خودم گفتم چرا طلا بخرم که براش استفاده ای نداره، بذار چیزی رو بگیرم که خیلی بهش علاقمنده و این شد که تاب خریدم. بخش دیگه کادوش رو هم دیشب بهش دادیم،بردیمش آتلیه و دو تا عکس خشکل روی شاسی براش گرفتیم. عکس یکسالگیش! که البته به خاطر مریضیش و اثاث کشی ما افتاده برای یکسال و دوازده روزگی اما اشکال نداره، چاره دیگه ای نبود...خانم عکاس گفت برای شب یلدا هم بیارمش برای عکس که خب نمیدونم جور بشه یا نه، بعد اینهمه خرجی که این مدت کردیم، و هنوزم کلیش باقی مونده، دیگه حسابی هزینه هامون بالا میره، بخصوص که باید برای چنین عکسی،براش لباس مخصوص شب یلدا رو هم بگیرم...ببینم چی میشه، اگر جور شد اینکارو میکنم، نه که مهم نیست.
خبر دیگه هم اینکه تقریبا خونه ما بطور کامل چیده شده و به جز یکی دو مورد خورده کاری،کاری نمونده،دست خانواده سامان درد نکنه،حسابی زحمت کشیدند و مدیونشون هستم،البته الان به دلایلی حسابی ازشون دلخورم و دوست ندارم فعلاً باهاشون تماس بگیرم اما این کدوره فعلی هم چیزی از ارزش کارشون و اونهمه فداکاری و گذشتشون برای ما کم نمیکنه و منم که باید در برابر اینهمه خوبیهاشون کمی گذشت بیشتری نشون بدم که فعلاً نمیتونم متاسفانه...به این نتیجه رسیدم که آدمها اگر فرشته خدا هم باشند، وقتی مدت طولانی در کنارشون باشی، خواسته و ناخواسته دلخوری پیش میاد... حالا درمورد ما دلخوری خیلی مهمی نیست و بخشیش هم تقصیر خودمه، اما خب فعلاً که به وجود اومده و انشالله که برطرف بشه.در هر صورت از خدا میخوام بنشون همیشه سالم باشه و بتونم یه روز جبران اینهمه محبتشون رو در حقمون بکنم.
وای که چقدر نوشتم، عذر میخوام اگر باعث خستگی شما شد، مدت زیادی بود ننوشته بودم و حسابی حرفهام جمع شده بود، با اینحال هنوز یه عالم حرفها مونده که ننوشتم و احتمالاً باید قید گفتنش رو برای همیشه بزنم (مثل دلیل دلخوری پیش اومده بین من و خانواده همسر،یا ماجراهای پرده گرفتن و نوع وسایلی که برای خونه جدید خریدیم). تازه مطمئنم یه عالم از کارهای بامزه نیلا رو ننوشتم و بعداً قراره یادم میاد و مدام به این متن اضافه کنم...
امیدوارم به توصیم عمل کرده باشید و برای اینکه خسته نشید این متن رو در دو قسمت خونده باشید...خودم دستام و گردنم حسابی درد گرفته بسکه تایپ کردم.
بابت همراهیتون ممنونم...
جابجا شدیم و اثاث کشی روز جمعه اول آذر ماه درست روز تولد نیلای قشنگم انجام شد، این مدت هزار بار این فکر تو سرم اومد که طفلی اونهایی که مستاجرند و میخوان هر سال اثاث کشی کنند، واقعاً سخته، تازه من پدر و مادر همسرم رو داشتم که حسابی برامون مایه گذاشتند و نیلا رو هم شب قبل اثاث کشی بردیم خونه خواهرم چون واقعاً نمیشد بین اونهمه وسیله و گرد و خاک نگهش داشت بخصوص که تو بغل هم بند نمیشه دیگه...
تقریباً بیشتر اثاثهای خونه قبلی رو پدر همسرم طی دو روز جمع کرد و خونه جدید رو هم من و مادر همسرم کمک کردیم چیدیم و البته بابای سامان موقع چیدن خونه جدید و کارهای مربوط بهش هم کلی مایه گذاشت و هنوزم داره می ذاره... شاید بیشترین نقش رو تو این اثاث کشی پدر سامان داشت، یعنی میخوام بگم سختی کار من با وجود کمک اطرافیان نصف شد اما بازم خیلی سخت و طاقت فرسا بود. هنوز خرده کاری زیاد مونده، چون این خونه بزرگتر از قبلیه، یه قسمتهایی از کف خونه،بدون فرش و پوشش میمونه که اگر خودمون بودیم مشکلی نبود اما به خاطر نیلا و تجربه خونه قبلی، دوست دارم هیچ جای زمین خالی و بدون فرش نباشه اونم تو هوای سرد زمستون...پرده هم هنوز نداریم و باید بخریم که شاید این پنجشنبه همراه مامان سامان بریم خیابان مولوی و سفارش بدیم، به اضافه یه سری وسایل دیگه که خودش کلی هزینه داره ولی خب چاره ای نیست باید انجام بشه، تا همینجای اثاث کشی هم حسابی به خرج افتادیم...
الان که دارم مینویسم همچنان حال دلم خوب نیست، تو این چند روز اخیر،با وجود اونهمه کار ای ریز و درشت که وقت برای فکر و خیال نمیذاشت، بازم یه روز حال دلم خوب بود و یه روز معمولی بودم...اما از دوشنبه 4 آذر که بعد مرخصی شنبه و یکشنبه برگشتم سر کارم و دیدم چقدر مسیرم از محل کار تا خونه فعلی نسبت به خونه قبلی سختتر و پر هزینه تر شده کلی تو دلم خالی شده، برای خودم هم نمیگم،بیشترین نگرانیم بابت آوردن و بردن نیلا از مهد کودک هست که حتی به فرض آژانس هم بگیرم با اونهمه هزینه (بخصوص با گرون شدن بنزین) بازم سختم میشه، اگه مهد قبلی بذارم بمونه یه جور سختی و هزینه داره و اگه مهد جدید و نزدیکتر هم بذارم باز یه جور. هنوز در این مورد تصمیم نگرفتم اما حداکثر تا آخر ماه باید فکرامو بکنم و تصمیم نهایی رو بگیرم.
خلاصه دوشنبه اولین روزی بود که از خونه جدید رفتم سر کار، تازه نیلا هم خونه خواهرم بود و قرار نبود ببرمش مهد،اما بازم زیاد راحت نبود،از نظر زمانی نه ها، شاید ده دقیقه مسیرم طولانی تر شده باشه، از نظر تعداد کورس ماشینی که باید سوار شم و هزینه رفت و آمد... با همه اینها مشکلی نبود اگر قرار نبود نیلا رو بذارم مهد کودک و صبح زود مشکل بردن نیلا به مهد و بعداز ظهر مشکل برگردونشو داشته باشم...
کلی از این بابت نگرانی دارم،فقط خدا خدا میکنم کم کم روال کار دستم بیاد و این دوره تغییر و تحول هم تموم بشه و بتونم عادت کنم و کنترل اوضاع تو دستم بیاد.
پنجشنبه شب یعنی شب سی آبان نیلا رو بردم گذاشتم خونه خواهرم و دیشب یعنی دوشنبه شب بعد چهار روز آوردمش خونه، خدا خیر بده خواهرم رو که با وجود دو تا بچه و اونهمه کار، این مدت نگهش داشت، چون واقعاً نمیشد تو اون وضعیت ریخت و پاش شدید و گرد و خاک و آلودگی پیش ما باشه، حالا چه تو خونه جدید و چه خونه قبلی. بخصوص که نیلا توی بغل هم زیاد نمیمونه و همش دوست داره تو خونه چهاردست و پا راه بره و این وسیله و اون وسیله رو برداره، از طرفی شرایط درست کردن غذا و عوض کردن پوشک و ... هم وجود نداشت و اگر خواهرم نیلا رو نگه نمیداشت و انقدر خیالم از بابت رسیدگی کردنش راحت نبود، اثاث کشی ما هزار برابر سختتر میشد و نمیشد سه چهار روزه وسایل رو جمع و جور کرد.
دیگه دیشب با سامان رفتیم خونه خواهرم و نیلا رو برداشتیم آوردیم خونه، طفلکم از شنبه عصر بیحال بود و آخرش یکشنبه خواهرم تنهایی بردش دکتر، تب داشت و گلوشم چرک داشت که دکتر میگفت ویروسیه... وقتی شنیدم بیحاله تصمیم گرفتم با وجود ریخت و پاشی شدید خونه همون شنبه برم بیارمش که دیگه خواهرم و شوهرش اصرار کردند با این وضعیت نبریمش و پیششون بمونه که دیگه منم باکلی اشک و گریه دلمو راضی کردم و دیگه دوشنبه شب یعنی سه آذرماه رفتیم دنبالش و برای اولین بار بردیمش خونه جدید. موقع ورود به خونه،بسم الله گفتم و از خدا خواستم این خونه برای دخترم و هممون اومد داشته باشه. یه راست بردمش و اتاقش رو نشون دادم و بهش گفتم دیدی عزیزم که به قولم عمل کردم و درست روز تولد یکسالگیت یه اتاق خوب برات آماده کردم؟
حیف که بچم مریض و بیحال بود، نمیدونم از بابت دندون درآوردنه که مدام مریض میشه و گلوش چرک میکنه؟ اشتها نداره و خیلی بد و بیقرار میخوابه...دندونهاش متورمه و آب دهنش میاد که بیشتریها امیگن از دندونشه اما خب دکتر براش داروهای تب بر و چرک خشک کن و شیاف نوشته که این چند روزه مدام بهش میدیم. امیدوارم با همین داروها بهتر بشه. خدا کنه پروسه دندون درآوردنش طی بشه زودتر، بچم خیلی اذیت میشه...
همونطور که گفتم، جمعه اول آذرماه،یعنی درست روز اسباب کشی ما، جشن تولد عزیز دلم بود که حتی پیشمون هم نبود و خونه خواهرم بود. فعلاً که هیچ کاری نتونستم براش بکنم، تازه دوشنبه شب که نیلا رو بردیم خونه، کارهای جمع و جورکردن خونه تا هشتاد نود درصد تموم شده و تا الانش که درگیر بودیم شدید و شرایط جشن گرفتن و دورهمی نبود، بچه هم که مریضه و حتی نمیشه بردش آتلیه، حتی به خاطر مریضیش نتونستیم واکسن یکسالگیش رو بزنیم و باید صبر کنیم تا هفته بعد که بهتر بشه. یکم بهتر بشه میبرمش و عکس یکسالگیش رو هم میگیرم...چندبار تلاش کردم یه دورهمی خودمونی به مناسبت تولدش طی همین آخر هفته براش بگیرم اما شرایط خانواده ها مناسب نیست و هر روزی که میگم یکی مشکل داره. به مادر همسرم که الان هنوز خونه ماست، گفتم اگر موافق باشه پنجشنبه این هفته خانواده های دو طرف رو دعوت کنم و از بیرون غذا و کیک بگیریم و یه دورهمی کوچیک به مناسبت جشن تولد نیلا داشته باشیم اما مادر سامان میگه همین دو سه روز آینده برمیگرده رشت و بهتره روز پنجشنبه بریم پرده بخریم برای خونه و واجبتره، چهارشنبه شب رو پیشنهاد دادم که میگه شوهر سونیا خواهر شوهرم شیفته و نمیتونه بیاد. وسط هفته هم که نمیشه مهمونی داد، خلاصه که همینطوری بلاتکلیف موندم، دوست ندارم یکسالگی دخترم بدون هیچی بگذره اما متاسفانه همه چیز قاطی شده و اثاث کشی ما و مریضی خودش همه چیزو عقب انداخته. منم دوست ندارم از یه مناسبتی مدت طولانی بگذره و مثلاً جشن تولدش رو دیرتر از موعد یا حتی خیلی زودتر از موعدش بگیرم، اینطوری به نظرم لطفش رو از دست میده. خلاصه با این اوضاع اصلاً معلوم نیست بتونم به جز آتلیه بردن برای بچم کاری کنم یا نه.
کادوی تولدش رو تو اینستا دیده بودم و قرار بود سفارش بدم که به لطف قطعی اینترنت اونم نمیشه سفارش داد. خلاصه که بهتره اول منتظر شم حالش کمی بهتر بشه و پرده خونه رو هم بخریم و لوسترها رو بزنیم بعد اگر شرایط جور شد قبل برگشتن پدر و مادر سامانبراش یه دورهمی کوچیک بگیرم، امیدوارم که بشه.
امروز سه شنبه اولین روزیه که دخترکم تو خونه جدید زندگی میکنه، به خاطر حال بدش و حضور مادر سامان مهد کودک نبردمش، خدا به داد برسه هفته آینده شنبه که باید آژانس بگیرم ببرمش مهد کودک.
دیشب (دوشنبه شب) بعد آوردن نیلا از خونه خواهرم و قبل اینکه نیلا رو بیارم خونه جدید، برای آخرین بار رفتم خونه قبلیمون (هنوز مستاجر جدید تحویلش نگرفته). خودم صبحش نظافتچی آوردم که خونه قبلی رو هم تمیز کنه و مستاجر نخواسته باشه کثیف کاریهای ما رو جمع کنه...، خوب خونمون رو نگاهش کردم و برانداز کردم،از جای جایش با نیلا عکس گرفتم، یه عکس سلفی سه نفره هم گرفتیم. بعدش در خونه همسایه روبرویی رو زدم که خداحافظی کنم، هرچند اسمش رو نمیتونم بذارم خداحافظی، چون این مدت و بخصوص بعد تولد نیلا، انقدر رابطمون نزدیک شده بود که حس میکنم رابطمون حتی بعد جابجا شدن ما ادامه دار باشه حتی اگه به واسطه نیلا باشه که خونواده همسابه روبرویی عاشقش هستند. خلاصه که در زدم و به اصرار اونا رفتیم داخل. چقدر طی همین دو سه روز نسبت بهشون حس دلتنگی داشتم. این مدت نیلا ما رو خیلی به هم نزدیک کرده بود، همسایه روبرویی و دخترشون عاشق نیلا بودند، انقدر دوستش داشتند که بارها گفتند نمیتونند از نیلا دور بشند و حتماً با ما رفت و آمد میکنند. خانم همسایه که صبح تا شب در حال تمیزکردن خونست و خیلی کدبانو و تمیزه، یخچال خونشون رو بهم نشون داد و گفت اون لکه ها رو میبینی؟ جای دستهای نیلاست وقتی آخرین شب قبل اثاث کشی اومده بود خونمون، میگفت دلم نمیاد پاکش کنم و میخوام بذارم بمونه و ببینمش، تا این حد عاشق دختر من هستند.وقتی اینو گفت دیگه کنترلم رو از دست دادم و بغضی که مدتها بود تو گلوم مونده بود شکست و اشکام ریخت پایین، حس میکنم هیچوقت نمیتونم این حس و حال رو نسبت به خونه جدید داشته باشم، هرچقدر هم که بزرگتر و نوسازتر باشه....
روز اثاث کشی موقعکیه کارگرها شروع کردند به اثاث بردن هم گریم گرفت، شب قبلش هم که با سامان نیلا رو میبردیم بذاریم خونه خواهرم، کلی تو راه خاطره بازی کردیم و حتی سامان هم اشک ریخت. با همه جرو بحث کردنامون، عشقمون تو این خونه عمیقتر شد و اوج گرفت، نیلامون تو این خونه به دنیا اومد، اتاق نداشت و پاسیوی پنج متری رو با هزار زور و زحمت تمیز کردیم و با کلی ذوق و عشق و احساس تبدیلش کردیم به اتاق نیلا... جمعه اول آذرماه ساعت 5 عصر، وقتی کارگر خواست اولین وسیله منو برداره و ببره بذاره تو کامیون، مامان سامان با مهربونی و خوش زبونی همیشگی بهشون گفت لطفاً مراقب جهیزیه دخترم باشید، اینو که شنیدم، دیگه نتونستم اونهمه دلتنگی و بغض رو تاب بیارم و اشکام ریخت. فراموش کردن اونهمه خاطره راحت نیست. باز خوبه که خیلی از این محل و این خونه دور نشدیم.
از همین حالا دلتنگم، خیلی دلتنگ. یه بغضی تو گلومه، حتی دلیل اصلیش رو نمیدونم، اما مجموعه ای از عوامل دست به دست دادند که اینطوری دلگیر و بغض آلود باشم، تغییر خونه و محله (هرچند خیلی دور نشدیم اما دو تا محله با هم متفاوتند از هر جهت)، دورشدن از همسایمون، مریضی نیلا و جشن نگرفتن تولدش، و شاید هم خبر آخری که از مادر سامان شنیدم که همین دو سه روز آینده میخوان برگردند رشت...بهشون حسابی عادت کردم. گاهی بین اینهمه شلوغی و کار، ممکنه دلخوریهای کوچیکی هم بینمون پیش بیاد اما همدیگه رو خیلی دوست داریم و به هم وابسته ایم. کاش تهران زندگی میکردند،به خاطر کمکهاشون خیلی مدیونشون هستم...
حال دلم خوب نیست،فکر و خیالات مختلف لحظه ای ولم نمیکنند. هربار تغییر محله دادیم مدتی افسرده شدم اما اینبار ناراحتی برای حال بد بابام که هر روز بدتر میشه و مشکلات ریز و درشت دیگه تو رابطه من و سامان باعث شده دلم از بارهای قبلی بیشتر هم گرفته باشه...
پی نوشت: 1. نیلام خیلی بامزه شده، انقدر فرصت نشد از شیرینکاریهای جدیدش بنویسم که خیلیهاشو یادم رفته و ناراحتم، حیف...یکم حالم بهتر بشه و کارها سروسامون بگیرند مینویسم. ممنون که منو میخونید و بیتفاوت رد نمیشید حتی با اینکه خودم وقت نمیکنم به وبلاگها و دوستانم سر بزنم.
2. خدایا حال دلم رو خوب کن...
پنجشنبه یا جمعه اثاث کشی داریم... هنوز تکلیفمون معلوم نیست چون باید منتظر باشیم مستاجر قبلی خونه رو تخلیه کنه.
اوضاع روحیم به دلایلی اصلا خوب نیست. نیلا حالش زیاد خوب نیست و نمیدونم چشه، دیشب خیلی بد خوابید و انگار درد داشت بچم، دلم براش کباب شد، شاید از دندونش باشه شایدم دلش، مطمئن نیستم، اگر ادامه دار باشه باید ببرمش دکتر، سه روز دیگه تولد یکسالگیش هست و نمیتونم فعلا کار خاصی برای عشقم بکنم، شاید هفته های بعد که این ماجرای اثاث کشی تموم شد تونستم. یعنی خدا کنه که بتونم. در دونه من یکساله بشه و هیچی به هیچی؟ نمیشه که. تازه هفته دیگه واکسن یک سالگی هم داره و غیر اینها باید هر طور هست وقت بذارم ببرمش آتلیه و کادوی تولدش رو هم براش بخرم.... خودمم بعد قرنی تولد دوستم دعوت شدم که با اینکه دوست دارم برم،احتمالا به خاطر اثاث کشی نشه برم و خلاصه اوضاعی دارم.
مادرشوهر و پدرشوهرم اینا اومدند کمک اما مادرشوهرم حالش خوب نیست و نباید زیاد به خودش فشار بیاره. خواهرشوهرم و شوهرش دیروز اومدند کمکم اما خب نمی شد خیلی هم ازشون کمک گرفت، بیشتر چیزها کار خودمه و خودم باید بالای سر کار باشم...
نیلا رو باید امشب یا فردا بفرستم خونه خواهر بزرگم برای اثاث کشی اما چون دیشب حالش زیاد خوب نبود دلم نمیاد، از طرفی هم نمیشه موقع اثاث کشی پیش ما باشه... نمیدونم بالاخره پیش خودم می مونه یا میذارمش پیش مامان یا خواهرم.
اوضاع حسابی به هم پیچیده و حال روحی من تعریفی نداره، دیگه جسم بیجون و خسته همیشگی بماند که دیگه کم کم بهش عادت کردم...بیخوابی، سردرد، غصه بابا، هزار و یک کار اثاث کشی، محل کار...
ناراضی و گله مند نیستم گاهی حتی حالم خوبه و حتی ذوق اتفاقات جدید و خونه جدید رو دارم اما الان همه چی قاطی شده و به هم ریخته و حال و روزم تعریفی نداره. باز خدا رو شکر خانواده سامان مثل همیشه کنارم هستند، خدا خیرشون بده، وگرنه که من آدم اثاث کشی نیستم. نه تجربش رو دارم نه دست و پاش رو.
میخواستم بیشتر از حال و اوضاعمون توضیح بدم اما دارم با گوشی این پست رو می ذارم، چون بخش مدیریت سایت بلاگ اسکای با سیستم اداره باز نمیشه اما تو گوشیم باز میشه.خواستم به پست کوتاه با گوشی قبل جابجایی بنویسم...
خدا کنه همه چیز هر چه زودتر سر و سامان بگیره. انقدر کارهام زیاده که نمیدونم کدومو بنویسم، شستن فرشا و پرده ها و پتوها و تعمیر آبگرمکن و جمع کردن اثاث و آوردن کارگر برای نظافت و...
کاش بزودی اینترنت وصل شه و منم بتونم بیام و بنویسم که به سلامتی جابجا شدیم و اوضاع آرومتره.
بعدا نوشت: قرار اثاث کشی افتاد برای جمعه...