بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

قدمهای اول نیلا کوچولوی من... ذوق مادرانه...

سخته برام بدونم چطور پستم رو شروع کنم، دیروز کلی حرف برای گفتن داشتم از پدرم که اتفاقاً همین دیروز بعداز ظهر اومد خونمون که نیلا رو ببینه و شهادت سردار سلیمانی و... اما اینترنت اداره قطع بود و نشد پست بذارم...

الان ترجیح میدم پستم رو به جای پروبال دادن به هزار فکر و خیال و افکار منفی و حرفهایی که دیروز تو ذهنم بود، با یه جمله شروع کنم:

نیلای عزیز من جمعه شب، سیزدهم دی ماه 98 اولین قدمهای کوچولوی قشنگش رو برداشت و باعث شد حال خراب من بعد شنیدن خبر شهادت سردار، خیلی بهتر بشه....

ساعت ده و نیم شب جمعه بود که بردمش تو اتاقش که بخوابونمش که صبح برای رفتن به مهد کودک سرحالتر بیدار شه (به خودش باشه ساعت دوازده یک هم به زور میخوابه و صبح برای رفتن به مهد خیلی اذیت میشه)، روی پاهام تکونش میدادم و لالایی میخوندم که بعد ده دقیقه از روی پام بلند شد و از اتاقش چهاردست و پا رفت بیرون تو پذیرایی و منم که دیدم این خواب برو نیست رفتم سراغ گوشیم که یهویی دیدم داره قدم برمیداره و خودش کلی متعجب و ذوقزده شده! یعنی انقدر با دیدن این صحنه ذوق کرده بودم که با صدای بلند و ناخوداگاه میگفتم "نیلا یا علی،‌یا علی تو میتونی" و تشویقش میکردم که بازم راه بره! سامان رفته بود پایین به ماشین سر بزنه و همونموقع رسید بالا و با ذوق و شوق بهش گفتم سامان راه رفت، راه رفت! اونم کلی ذوقزده شد و دوربینش رو آورد و از اولین راه رفتنش فیلم گرفتیم و برای همه خانواده فرستادیم، داغ داغ! دیگه بچم به قدری ذوق زده شده بود که اصلاً نمینشست و صدبار بلند میشد که راه بره و میفتاد و باز بلند میشد! تسلیم نمیشد و خودش انقدر خوشحال و هیجانزده بود که بلند بلند میخندید، ولی انقدر هول شده بود و عجله میکرد  برای بلند شدن که  یه قدم راه میرفت میفتاد و یک ثانیه بعد دوباره بلند میشد که راه بره تا بعد چندبار افتادن و بلند شدن،‌بالاخره تونست هفت هشت قدمی رو به جلو برداره و ما رو غرق لذت پدرانه و مادرانه بکنه....

خدای من چه لحظه شیرینی بود،! الهی که قسمت همه آرزومندان بشه. مدتها بود اونطور از ته دل و با ذوق نخندیده بودم...خواستم ببرم دوباره بخوابونمش که دیم بچه هنوز جوگیره و ذوق داره، گذاشتم یکم دیگه تمرین راه رفتن کنه و دیگه در نهایت ساعت یربع به دوازده شب خوابوندمش. صبحم که حداکثر شش و نیم باید حاضرش کنیم برای مهدکودک. ساعت شش صبح برای من و سامان بیدار باشه و شش و نیم برای نیلا. البته خب یه وقتها هم بیدار نمیشه و تو همون حالت خواب میبرمش مهد کودک. تازه با وجود این ساعت زود بیدار شدن هم، باز سامان معمولاً دیر به سر کارش میرسه، هر کار میکنم نمیتونم فرزتر و سریعتر از این باشم. کلی کار باید صبح انجام داد،‌شیر دادنش و عوض کردنش و لباسهاشو پوشوندن و شیشه شیرش و پستونک و لیوانش رو شستن و دارو دادن و بستن کیف خودش و آب پز کردن تخم مرغش و بستن کیف خودم برای سر کار و حاضر کردن خودم و نماز خوندن و...تازه من همه کارها رو از شب قبل انجام میدم، حتی لباس مهد کودکش رو هم قبل خواب میپوشونم و غذای خودم (شامل صبحانه و ناهارم برای سر کار) و خوراکیهای نیلا برای مهد کودک و ساک مهد کودکش رو شب قبل حاضر میکنم اما خب عوض کردنش و شیر دادنش و پوشوندن کاپشن و جوراب و کلاه و شال گردن خودش کلی زمان میبره اونم برای بچه ای که خوابه. 

خلاصه که اینطور! اینم بگم که از تقریباً یکماه قبل روزی که راه بیفته، یعنی از همون اواسط آذرماه بچم روی پاهاش می ایستاد، یادم رفت اینو تو نوشته هام درمورد نیلا بنویسم، اما دقیقاً روز 21 آذرماه بود که خانوادم هم برای تولد نیلا و دیدن خونه جدیدمون اومده بودند که رسماً روی پاهاش به مدت طولانی ایستاد، از چندروز قبلش یعنی مثلاً از همون سی آبان ماه بدون کمک از در و دیوار می ایستاد اما فقط برای یکی دو ثانیه و سریع مینشست،‌اما از 21 آذرماه به مدت طولانی ایستاد و دیگه فوری ننشست..

زمان راه رفتنش شد یکسال و یکماه و نیمگی تقریباً،‌ خب من و خواهرهام حداکثر یکسالگی راه افتادیم،‌ من خودم یکساله بودم که راه رفتم و خواهرهای دیگم همه زودتر از من راه افتادند، اما نیلای من از مدتها قبل خیلی راحت میتونست فقط با گرفتن انگشت کوچیکم راه بره، یا تند تند با گرفتن لبه مبل و کمد و چیزای دیگه خودش رو خیلی با سرعت از این سر خونه به اون سر خونه به حالت سرپا  برسونه،‌اگر راه نمیرفت فقط به خاطر ترسو بودنش بود نه چیز دیگه، از افتادن میترسید (مثل مادرش ترسوئه) وگرنه شاید اگه ترسش نبود از همون یکسالگی میتونست به تنهایی و به راحتی راه بره...

حالا جالبیش اینه که وقتی 21 اذرماه اولین بار به مدت طولانی ایستاد، همه انقدر ذوق کرده بودیم (سر سفره شام بودیم) که همدیگه رو صدا زدیم که ئه نیلا ایستاد و براش دست زدیم و تشویقش کردیم، بعد اون هر بار می ایستاد، اگر نگاهش هم نمیکردم صدام میکرد که یعنی ببین ایستادم! و خودش برای خودش دست میزد و ذوق میکرد! دیگه به شوخی به مامانم اینا میگفتم کسی ندونه دیگه هیچ بچه ای قبل اون واینستاده! دیگه تازه ایستادنش براش عادی شده بود که الان برای راه افتادنش ذوق میکنه و هر بار قدم برمیداره بلند بلند میخنده و دوست داره همه نگاش کنیم و براش دست بزنیم!

به خدا یه وقتهایی انقدر با نمکه که با خودم میگم بچه ای بانمکتر از دختر منم هست آیا؟! میدونم همه مادرها همینطوری درمورد بچه خودشون فکر میکنند، اما راستش خیلی از دوست و آشناها از جمله مامام بابای خودم که چهارتا بچه و دو تا نوه داشتند،‌میگند ما بچه ای به بانمکی نیلا ندیدیم و این اصلاً یه چیز دیگست...

آخه حرکتهاش خیلی بامزست! میره سر کابینت خوراکیها و به ظرف ادویه ها دست میزنه، بعد همینکه میرم سمتش، هنوز حتی دعواش هم نکردم خودش جلو جلو با تکون دادن دستش به سمتم منو دعوا میکنه! یعنی دست پیش رو میگیره! خودش میفهمه جایی هست که نباید باشه! بعد اگر من یا سامان کنارش بشینیم که خرابکاری نکنه سرمون داد میزنه و با اشاره میگه اینجا نشینید واسه چی اینجا موندید! وروجک!

بچم هر چی که میخواد رو خیلی راحت به من منتقل میکنه و واقعاً پیش نمیاد که نفهمم چی میخواد، مثلاً دستشو میگیره سمت در و میگه د د که یعنی بریم بیرون،‌یا اشاره میکنه به آیفون که بدم دستش الو کنه باهاش (هنوز تلفن ثابت نداریم)! دیگه انقدر با صدای بلند با گوشی آیفون یا موبایل یا حتی کنترل تلویزیون و ...تلفنی صحبت میکنه که میخوام غش کنم براش! بعد وسطش یهویی میخنده بعد یهویی داد میزنه بعد دوباره صداش رو پایین میاره که شبیه بزرگترها که با تلفن حرف میزنند بشه! یه وقتها وسطش مکث میکنه که یعنی مثلاً اون طرف خط داره حرف میزنه و اون داره گوش میده! بعد من و سامان هم کلی با این قضیه شوخی میکنیم،‌مثلا وقتی پای تلفن داد میزنه، من میگم "اه باز این کیه زنگ زده اعصاب بچم رو به هم ریخته! نیلا تلفن رو روش قطع کن! واسه چی با اینا حرف میزنی!" بعد سامان میگه "فرماندار بروجرده پشت خط، تماسش مهمه" منم میگم "آهان فکر کنم باز بودجه میخواد و داره نیلا رو قانع میکنه بودجشون رو زیاد کنند" خلاصه با همین چرت و پرتها کلی میخندیم! باز مثلاً من الکی با تلفن حرف میزنم و میگم " سلام، خوبید؟ با نیلا کار دارید؟" بعد تلفنو میدم دست نیلا و میگم "نیلا جان شهردار خور و بیابانکه با شما کار داره! حرف میزنی باهاش؟" اونم خیلی جدی با اون شخص فرضی صحبت میکنه. هر دفعه هم اسم یک شهر رو میگیم. خلاصه اینم یکی از سرگرمیهای ماست بین اینهمه خستگی روزمره!

الان مدتهاست کلی از این بازیهای نشستنی رو با من انجام میده! همینکه میگم بشین اتل متل توتوله بازی کنیم،‌فوری میشینه و با دستای کوچیکش میزنه روی پای خودش و ملودی اتل متل توتوله رو هم درمیاره و بلافاصله بعدش دست میزنه! یا مثلاً همینکه میگم کلاغ" خودش با همون اهنک میگه "برررر" یعنی پر... یا مثلاً چیزای گرد مثل پرتغال و توپ رو به سمت هم میندازیم و بازی میکنیم و اونم قشنگ هر کار میکنم از من تقلید میکنه یا مثلاً عروسکش رو روی پاش میخوابونه یا دعواش میکنه و پرتش میکنه از گهوارش بیرون (کاری که خودم یادش دادم و به نظرم بد آموزی هم داشت)

یه وقتها میبینی نیمساعت با پوشیدن لباساش سرگردم میشه، مثلاً بلوزش رو میندازه روی سرش که یعنی روسریه یا شورتش رو میندازه دور گردنش که یعنی لباس پوشیده! اون لحظه که حرکاتش رو میبینم میخوام براش بمیرم!

منو سر کار میذاره و یه وسیله ای رو میگیره سمتم همینکه میخوام ازش بگیرم فرار میکنه! یه وقتها باهاش بازی "بخورمش" میکنم! به این معنی که که روی چهار دوست و پا میرم و میگم "بخورمش، بخورمش" اونم میترسه و بدوبدو چهاردست و پا فرار میکنه! بعد انقدر صدای چهاردست و پا رفتنش بامزست که نگو! دیگه از یه جایی راهی برای فرار نداره و میشینه و به حالت تسلیم دستاشو میگیره به سمتم و میزنه به صورتم یا مثلاً سعی میکنه یه جوری باهام خوش و بش کنه که از خیر خوردنش بگذرم! یعنی به اصطلاح منو خر کنه!

موقع صبحانه و ناهار (اگه خونه باشیم) و  شام و... یه تیکه نون بربری میدم دستش و دیگه اصلاً سفره رو به هم نمیریزه! بچم خیلی اهل دست زدن به وسایل سفره و دکوری و... نیست، درسته چندتا از دکوریهام رو شکسته، مثلاً خرطوم فیل دکوریم،‌ دم موشم،‌ سر لاک پشتم،‌ پای اون یکی لاک پشتم، یک عدد فنجون، دو بشقاب و... اما مجموعاً خرابکار نیست،‌ اگرم اینا رو شکسته به این خاطره که من کلاً به خاطر نیلا دکوریها و وسایلم رو به اون صورت جابجا نکردم  و خودش انقدر با این وسایل بازی کرد که جذابیتشو از دست داد و الان گاهی جلوی چشمش هم باشه دست نمیزنه، یا برش میداره و سریع میذاره سر جاش، یعنی کلاً حساسیت اون چنانی نشون ندادم و بیتفاوت بودم به وسایل دکوری. 

بیشترین علاقش الان به کابینتهای آشپزخونه به خصوص کابینت خوراکیها و حبوبات و ظروف و وسایل آشپزخونست که مجبور شدم یه عسلی بذارم جلوش که نتونه درش رو باز کنه، بالش میذاشتم زورش میرسید و برش میداشت میزد کنار و دوباره کابینت رو باز میکرد،‌دیگه میز عسلی رو نمیتونه تکون بده و سر همین شاکی میشه و نگام میکنه که برش دارم!، به کشوها و کابینت چینی ها هم علاقه داره که مجبور شدم کابینت چینی ها رو با یه کیسه فریزر ببندم که نتونه باز کنه!آاخه یکی از بشقاب چینیهام رو همینطوری شسکت،‌باز خدا رحم کرد آسیبی بهش نرسید،‌فعلاً نتونستم کشوهای آشپزخونه رو کاریش کنم! به میز توالت و لوازم آرایشم هم خیلی علاقه داره و همینطور به بیرون انداختن لباسها از داخل کشوهای اتاق خواب...

کلاً عاشق بازی کردن با قاشق و ملاقه و قابلمه و اینجور چیزاست اما متاسفانه به اسباب بازیهای خودش زیاد علاقه نشون نمیده،یعنی اولش و برای چنددقیقه باهاشون سرگرم میشه اما بعد ولشون میکنه و دلش میخواد به وسایل آدم بزرگها دست بزنه حتی روروئک و راکرش رو هم خیلی دوست نداره و دلش میخواد زود از اونجا بیاد بیرون...،‌یه استخر بادی داره که چون از حموم خیلی بدش میاد و همش گریه میکنه و نمیشه تو حموم ازش استفاده کرد، توش رو پر کردیم از اسباب بازی، میره میشینه وسطش و سعی میکنه با وسایل آشپزی اسباب بازی بازی کنه،‌مثلاً قابلمه کوچیکهای اسباب بازی رو میذاره تو بزرگا یا در قابلمه ها رو برمیداره و دوباره میذاره روش و نیمساعتی سرگرم میشه باهاش، اما مجموعاً ترجیح میده با وسایل بزرگترها بازی کنه و قابلمه و قاشق واقعی براش خیلی جالبتر و جذاب تر از اسباب بازیشه.

میتونم بگم بیشترین علاقش به برنامه های تلویزیونی هست  و متاسفانه 24 ساعته دستش رو میگیره لبه میزتلویزیون و به حالت ایستاده درفاصله ده سانتی تلویزیون تماشا میکنه! منم نمیتونم از اونجا جداش کنم! فایده هم نداره عملاً و دوباره برمیگرده. متاسفانه نمیتونم از اون دسته مادرایی باشم که بگم نباید قبل دوسال تلویزیون ببینه، هم اینکه اگه صدای تلویزیون تو خونم نباشه دلم میگیره،‌هم اینکه خیلی وقتها سرش گرم تلویزیون بخصوص برنامه "مل مل" شبکه پویا و آهنگهاش و بخصوص آگهیای های تلویزیونی میشه و من میتونم به کارهام برسم یا اینکه وقتی سرگرمه و حواسش پرته از فرصت استفاده کنم و غداشو بدم بخوره. خدا کنه چشمش آسیب نبینه، کاش میشد تلویزیون رو دیواری نصب میکردیم، تو فکرش بودم اما سامان انقدر سرش شلوغه و کم خونست و وقتی هم میاد خستست که اصلاً نمیشه ازش درخواست پیگیری اینطور کارها رو کرد...

تقریباً هر درخواستی که ازش دارم متوجه میشه، بهش میگم بشین میشینه،‌بایست می ایسته،‌لالا کن دراز میکشه، پستونکت رو بده،‌میده دستم،‌گوشی بده من الو کنم گوشی رو میده دستم، نون بده من بخورم نونش رو میذاره دهنم و...غذا بخواد میگه "به به" یا "مه مه" و خلاصه هر طور هست منو متوجه منظورش میکنه.

موقعیکه میخواد بخوابه و من براش لالایی میخونم خودش هم همراه من لالایی میخونه، این عادت رو از همون چهار پنج ماهگیش داشت و الانم داره! انقدرم قلدره که نگو، وقتی روی پام میگیرم که بخوابه و تکونش میدم کافیه پام خسته شه و یه ذره مکث کنم فوری سرشو تکون میده که یعنی به تکون دادن ادامه بده! یا با پاش میکوبه تو شکمم که یعنی لالایی بخون و پاتو تکون بده مکث نکن!

الان یکماهی هست که دیگه راحت لیوان آب رو دستش میگیره و خودش آب میخوره،‌ قبل اون وقتی بهش با لیوان آب میدادم همش رو میریخت روی لباسش...خیلی دوست داره مستقل غذا بخوره و همش تلاش میکنه موقعیکه غذاش رو بهش میدم خودش قاشق رو از دستم بگیره اما خب با اینکه میدونم اگر خودش غذاش رو بخوره بهتره و به گفته روانشناسان، در آینده مستقلتر و خوش خوراکتر میشه اما از اونجاییکه هنوز بلد نیست تنهایی غذا بخوره و همه رو به لباس و فرش میماله، سعی میکنم هر طور هست خودم بهش غذا بدم و فقط ته ظرفش بذارم یه ذره بمونه که خودش بخوره و اینطوری هم نیمساعتی سرگرم میشه و من به کارام میرس،‌اما خب علیرغم تمایلم که دوست داشتم اجازه بدم خودش غذاشو حتی با ریخت و پاش هم شده بخوره، واقعاً با اینهمه کاری که دارم، نمیتونم هر روز برم لباسهای کثیفش رو بشورم، همینجوریش هم از مهد کودک و جور دیگه کلی لباس کثیف میاد تو خونه. 

کافیه زنگ آیفون بخوره از هر جا باشه سریع السیر خودش رو میرسونه کنار آیفون و همینطور منتظر خیره به در میشینه که باباش یا هر مهمون دیگه ای بیاد بالا، وسطش هم تند تند ممیگه "با با با با با با" بعد از اونجاییکه باباش تا طبقه ششم برسه طول میکشه بچم هیمنطوری چشم به در میمونه و دیگه آخراش خسته میشه و میره یه طرف دیگه که همون موقع باباش میرسه و از شدت ذوق نمیدونه چکار کنه! پاهاشو تند تند تکون میده و میکوبه زمین و ذوقش رو نشون میده،‌اینکار رو موقعکیه مهمون دیگه ای هم میرسه یا ما میریم مهمونی انجام میده و انقدر ذوق داره که تند تند پاشو به زمین میزنه و آواز میخونه و میخنده یا سرشو این طرف اون طرف تکون میده و تند تند از این سر خونه به اون سر خونه میره....

 کلاً خیلی صدا درمیاره و مشخصه که مثل مامانش پرحرف میشه!خیلی  هم تلاش میکنه با من حرف بزنه و گاهی عین آدم بزرگها و خیلی جدی سعی میکنه صحبت کنه، و همزمان دستاش رو هم به سمت من تکون میده که انگار حرفش خیلی مهمه! صداهای جورواجوری درمیاره اما خب بینش از همه بامزه تر "جی جی و ب ب و دد و عی یی و یع.یع " و صداها و  حرفهای دیگه ای هست که انقدر خاصه اصلاً نمیتونم بنویسم....

پنجشنبه جمعه براش غذا درست میکنم و بسته بندی میکنم میذارم فریزر که وقتی از سر کار برمیگردم و از مهد کودک میارمش خونه،‌ از فریزر غذاشو دربیارم و بذارم یخش باز شه و گرم کنم بهش بدم، واقعاً با یه بچه شیطون که همش اینور اونوره و تو سن خطرناکی هم هست و با کار بیرون من و دیر اومدن سامان (که بچه رو نگهداره من به کارام برسم) نمیشه هر روز براش غذا درست کنم، یا سوپ مرغ درست میکنم یا سوپ گوشت یا بلدرچین و به تفکیک و جدا میذارم فریزر و سعی میکنم حداکثر تا دوهفته بعد بهش بدم بخوره...برای مهد کودکش هم به جز شیر خشک،‌سرلاک و تخم مرغ آب پز و خرمای پوره شده با چهارمغز و پوره سیب زمینی که چهارمغز مخلوطش کردم و بیسکوییت مادر و ماست و موز و سیب و حریره بادوم و ... میذارم، نه که همش رو تو یه روز براش بذارم، هر روز چهارتا از این اقلام رو میذارم و روز بعد چهارتای دیگش رو که متنوع باشه. اینا رو به عنوان صبحانه یا میان وعده براش می ذارم، ناهارش به عهده خود مهد کودک هست

از اونجاییکه نسبتاً دیر دندون درآورده (یازده ماهگی)،‌همه دندوناش با هم داره درمیاد و بچم خیلی اذیت میشه! دو سه روزه میبینم گوشه های میز تلویزیون رو گاز میزنه و میجوئه! معلومه که لثه هاش خیلی میخاره،‌همش هم آب دهنش میاد و دستش تو دهنشه... اولین دندونش رو حدود یازده ماهگی درآورد و فعلا که سیزده ماه و نیمشه، چهارتا دندون داره، دو تا بالا دو تا پایین و باقی دندوناش هم کاملاً از زیر لثه معلومند که به زودی قراره دربیان،‌اصلاً خیلیها میگن علت اینهمه مریض شدن و مدام سرماخوردنش و آبریزش بینیش از بابت دندوناش هم هست...چقدر بابت این قضیه دلم براش میسوزه! گاهی برای اینکه کمی آروم بشه بهش مسکن میدم. کار دیگه ای ازم برنمیاد. خدا کنه زودتر این دوران دندون درآوردنش بگذره.

چهرش هم که همچنان کوچکترین شباهتی به مامانش نداره و بیشتر به باباش شبیهه، تقریباً هیچ شباهتی به من نداره،‌چشمای من درشت و روشنه و پوستم سفید،‌اما چشمهای نیلا مشکیه و زیاد درشت نیست،‌ پوستش هم گندمیه در حالیکه سامان هم پوستش کاملاً روشنه، نمیشه گفت خیلی قشنگه اما واقعاً چهره با نمکی داره که برای من دلرباترین و جذاب ترین چهره دنیاست. از الان معلومه خیلی مهربونه و هرموقع میبینه دارم گریه میکنم (یا راستکی یا الکی) میاد و دستام رو از روی صورتم برمیداره و صورتش رو میماله به صورتم و سعی میکنه صدای خنده دربیاره...

صبح روزهای تعطیل اگر زودتر از من بیدار بشه، یهویی میبینه با کف دستاش شالاپی میزنه به صورتم و همزمان صدام هم میکنه که بیدار شم...وقتی چشمام رو باز میکنم چنان ذوق میکنه و خوشحال میشه که به پهنای صورت میخنده و سرش رو میذاره روی صورتم یا سینم....

مدام چشمش دنبال منه که جایی نرم و دوست داره مدام تو زاویه دیدش باشم،‌ انگاز اضطراب جداشدن از من رو داره اما اینطور نیست که بغل بقیه نره و تقریباً زود با آدمها و بخصوص بچه های کوچیک اخت میگیره. به شدت علاقه داره بره کف حموم بشینه! هیچ کاری هم نمیکنه ها،‌همینجوری دوست داره...منم مانع نمیشم، چون کف حموم تمیزه و گرم هم هست...

اینم یه سری از رفتارها و حرکتهای جدید نیلا که مدتها بود میخواستم بنویسم و نمیشد...وقتی مدت طولانی درمورد کارهای جدید نیلا نمینویسم احساس میکنم یه باری روی دوشمه و یه وظیفه ای رو انجام ندادم،‌وقتی انجامش میدم کلی سبک میشم!

پی نوشت1: خدا رحمت کنه سردار سلیمانی رو که وقتی جمعه صبح متوجه شدم شهید شده  خیلی ناراحت شدم، نمیتونستم بی تفاوت باشم، من اصلاً روحیه آنچنان سیاسی ندارم و همیشه طرفدار اعتدال و حق هستم، حالا هر کسی که بیانش کنه اما نسبت به این فرد خیلی ارادت داشتم و متعجب شدم وقتی دیدم یه سری از شهادتش خوشحال هم شدند...اون صحنه گرفتن گل از دست یه پسربچه موقع نماز خوندنش باعث شد بغض کنم...اما متاسفانه سامان با من همفکر نبود و از صبح جمعه بعد شنیدن خبر شهادت سردار، در حال کل کل کردن بودیم و آخر شب،‌یعنی درست بعد اینکه نیلا راه افتاده بود و بعد یه روز نه چندان خوب،‌کلی سر این موضوع ذوق کرده بودیم،، سر یه حرفی که درمورد این مرد بزرگ زد انقدر عصبانی شدم که باهاش دعوام شد.... نیلا هم تو بغلم بود و متاسفانه صدامون بالا رفت و بچم هیمنطوری هاج و واج نگاه میکرد. الهی بمیرم که هر کار میکنم نمیتونم جلوی بچم و به خاطر بچم سکوت کنم که شاهد دعوامون نباشه... آخر سر بعد اینکه کلی به هم توهین کردیم با ناراحتی نیلا رو برداشتم و بردم تو اتاق خوابوندم و خودم هم کنارش خوابیدم...

وقتی دعوامون شد سامان داشت تخم مرغ نیمرو میکرد، همیشه جمعه شبها نیمروی سامان پز داریم چون خیلی خوب و خوشمزه درست میکنه، دیگه پنج تا تخم مرغ انداخته بود و وقتی من با ناراحتی و دعوا رفتم خوابیدم، همش رو خودش خورد! خیلی ناراحت شدم! قبلترها وقتی ناراحتی پیش میومد و شام نمیخوردم اونم به شامش دست نمیزد...خلاصه از جمعه شب تا امروز قهریم،  هیچوقت انقدر قهرمون طولانی نمیشد، چقدر بده اینهمه اختلاف فکری و اعتقادی و تقریباً عامل نود درصد اختلافات و دعواها تو زندگی ماست... فکر نمیکردم شهادت سردار بتونه به جز دنیای مجازی،  تو خانواده ها هم انقدر گسستگی و اختلاف ایجاد کنه....

خیلی از دستش ناراحتم و فعلاً دوست ندارم باهاش آشتی کنم...هرچند خوب میدونم طولانی شدن قهر هم اصلاً خوب نیست اما دلم حسابی از دستش پره و البته اونم از دست من...هر دو هم فکر میکنیم حق با ماست...هزار بار گفتم جلوی بچه داد نزنیم و به هم توهین نکنیم، همش به هم قول میدیم اما وقت عمل که میرسه نمیتونیم.

پی نوشت 2: خوشبختانه ادارات دولتی رو فردا به خاطر تشییع جنازه سردار سلیمانی تعطیل کردند، تنفس خوبیه برای من و نیلا، هرچند اگر تعطیل هم نمیکردند تو فکر بودم که خودم به عنوان استراحت نرم سر کار و تو خونه بمونم...

خوشبخت ترینم که تو یارم هستی ، هر لحظه و همواره کنارم هستی….

سامان عزیزم، همسر و همدل و همراه لحظه های من!

ممنون که دیشب و پریشب برام سنگ تموم گذاشتی، حال نذارمو که دیدی،‌برام لیمو شیرین و پرتغال و دمنوش لیمو و شلغم آوردی و تمام تلاشت رو کردی که سوپ درست کنی!!! سوپ که چه عرض کنم!

میدونم اینجا رو نمیخونی پس عزیزم بذار بی رودربایستی بهت بگم که سوپت به معنای واقعی بدمزه و افتضاح بود و من تمام تلاشم رو کردم که ازش بخورم اما قبول کن کار راحتی نبود! اگر قدرت عشق نبود، نمیتونستم یک قاشق هم از اون سوپ بی مزت بخورم عزیزم، دروغ گفتم وقتی ازم پرسیدی خیلی بدمزست؟ و گفتم نه خوبه! چون درست میگفتی! ولی همین سوپ درست کردنت با تمام ناشی گریت انقدر برام شیرین و دلنشین بود که تا همین امروز برای تو قلب قلبیم!

مطمئنم اگر سوپت رو حرفه ای درست میکردی، تا این اندازه غرق عشق و لذت نمیشدم! ولی آخه عزیز دلم اونهمه رشته سوپی ضخیم (مثل رشته های ماکارونی) رو که تو اون قابلمه کوچیک نمیریزند که، معلومه که به جای اینکه تبدیل به سوپ بشه، انقدر آب سوپ رو به خودش میگیره و غلیظ میشه که انگاری ماکارونی پختی و یه ته دیگ ضخیم هم تهش میبنده و سر هم میره و اجاق گاز رو هم به گند میکشه! بعد عزیزم مواد تشکیل دهنده سوپ که فقط سیب زمینی و گوجه و رشته و آب و زردچوبه نیست، لااقل یه عدسی، جویی، گندمی، لوبیایی، ماشی، هویجی! وای نمیدونی قیافت چقدر بامزه شده بود وقتی با اضطراب منتظر بودی از سوپت بخورم درحالیکه خودت فهمیده بودی چه گندی زدی

جالبیش اینه که وقتی اونهمه رشته سوپ رو تو اون قابلمه کوچیک ریخته و دیده چقدر زیاده، یواشکی بدون اینکه من ببینم نصفش رو بعد پخته شدن از قابلمه خارج کرده و ریخته دور! تازه بعد اینکه اونهمه رشته رو دور ریخته،‌باز سوپ به قدری غلیظ شده بود که انگار داشتی ماکارونی آب پز رو قبل دم کردن میخوردی! بعد اصلاً اجازه نمیداد برم تو آشپزخونه! سوال هم نمیپرسید ازم، فکر میکرده اینطوری سورپرایز میشم و سوپی درست میکنه که انگشتهام رو هم میخورم! و میگم وای این مرد چه کارهایی بلد بوده و نمیدونستم!

بعدش هم که خواست با میوه های مختلف حالمو بهتر کنه! لیموشیرین رو  پوست کنده بود مثل پرتغال گذاشته بود بالای سرم! یادش نبود باید با پوست چهارقاچش کنه...هر چی از تلخی زهرماریش بگم کم گفتم

ولی خب قشنگترین کارش که درست هم انجامش داد این بود که شلغم پخت و درحالیکه هنوز داغ داغ بود، با قابلمه آورد بالای سرم، پتو رو کشید روی سرم که بخور کنم! واقعاً هم حالمو خیلی بهتر کرد...

بچم تا نصفه شب داشت گندکاریهای خودش تو آشپزخونه رو تمیز میکرد. آخرش هم به من گفت تو بخواب و خودش بچه رو خوابوند. منم به خاطر قرصهای سرماخوردگی و بروفن، اصلاً نفهمیدم کی و چطور خوابم برد، فقط میدونم نیلا و سامان بعد من خوابیدند! 

طفلکم شبها که خسته و کوفته از راه میرسه، تمام تلاشش رو میکنه از من پرستاری کنه، نیلا رو نگهداره، ظرفها رو بشوره، رختخوابمون رو پهن کنه و... این کارهاش هر روز بهم یادآوری میکنه که خدا همه چیو یه جا از آدم نمیگیره. درسته که به خاطر بابام و وضعیت سخت زندگی خیلی فشار رومه،‌اما خیلی وقتها با این کارهاش بهم یادآوری میکنه مثل گذشته ها تنها و بی پناه نیستم و یک تنه پشتم ایستاده...الهی که سایت تا آخرین روز زندگیم بالای سر من و نیلا باشه همدم و همنفس من...تو تنها کسی هستی که به معنای واقعی باور کردم دوستم داره، اینو حتی در بدترین دعواهایی هم که میکنیم هزاران بار بهم یادآور میشی! اون موقعیکه از شدت فشار و خشم و بعد کلی داد و بیداد کردن، یک گوشه میشینم و اشک میریزم و با اینکه مقصر اصلی خودم هستم،‌طاقت نمیاری و میای و هر طور هست حالمو خوب میکنی! عذرخواهی میکنی درحالیکه کاری نکردی و فقط به رفتار بد من واکنش نشون دادی...میگی طاقت دیدن اشک هام رو نداری! آخرش کاری میکنی که حتی اگر هم نخوام بخندم، نمیتونم...

تو کار و شغل خودت انقدر مهندس خبره و ماهری هستی که از کوچیک و بزرگ دوستت دارند و احترامت رو دارند، همه جا با غرور و مردانه رفتار میکنی، اما به من که میرسی،‌بی غرورترین میشی! چرا که گیر آدمی مغرورتر از خودت افتادی و دربرابر اون ترجیح میدی همیشه کوتاه بیای تا غصه تو دلش نمونه و زندگی رو به گند نکشه با اخلاق مسخرش. میدونی این کارت باعث میشه هزار بار بیشتر در نظرم محترم باشی؟ این روزها در اوج بی پناهی مدام ازت میخوام کنارم بمونی! پشتم باشی و تو پشتم رو خالی نمیکنی...اونهمه بد و بیراهی که گاهی به هم میگیم باعث نمیشه عشق و علاقه ما به هم کمتر بشه، بهم میگی الان خیلی بیشتر از روز اولی که منو دیدی، بهم علاقه داری و بارها من و نیلا رو میگیری تو بغلت و میگی سرمایه های من شما دو تا هستید و از داشتن ما خوشحالی...میدونی چه غروری از این حرفت بهم دست میده مرد من؟ ممنونتم عزیزم که کنارمی...ببخش همسرت رو اگر گاهی حرفی میزنه یا رفتاری میکنه که غرورت رو میشکنه، تو بزرگی کن و مثل همیشه ببخش! البته بد نیست یکم روی زودجوش بودنت و سریع عصبانی شدن و غیرتی شدنت هم کار کنی عزیزم، باور کن کسی به خانومت با یه بچه تو بغل و قیافه خسته و داغون و شکسته نگاه نمیکنه که ترجیح میدی تنهایی نره شیرینی فروشی و هر طور هست ماشینو تو بدترین جای ممکن پارک کنی و باهام بیای

چندروزه خیلی مریضم، تب و گلودرد و بیحالی امانمو بریده، چند تا پنی سیلین زدم اما بازم سر پا نشدم، دیگه جوری شده که به سختی کارهای خودم رو هم انجام میدم چه برسه به کارهای نیلا... یه وقتها درحالیکه بغض کردم به نیلا میگم تو رو خدا یکم بخواب و مراعاتم رو بکن، بذار من استراحت کنم حالم خوب نیست...بچم دختر خیلی خوبیه اما نمیشه از یه بچه یکساله توقع داشت حال و روزت رو بفهمه و مراعات کنه، بخصوص که الان اوج شیرینکاریهاش و تلاشش برای حرف زدن هست...انتظار داره مدام کنارش باشی و باهاش بازی کنی، البته اگر حال جسمیش خوب باشه، خیلی وقتها هم خودش با خودش سرگرم میشه و من میتونم در حالیکه سرش به بازی کردن با یه تیکه از لباساش که مدام سعی میکنه تنش کنه یا بازی با اسباب بازیاش گرمه، یه چرت کوچیک بزنم.

از یکی دو روز مونده به شب یلدا حال بد من شروع شد و دیگه شنبه  یعنی 30 آذر  به اوج خودش رسید.

شب یلدا رو هم خونه سونیا خواهر سامان بودیم. از سونیا خواستم اونا بیان خونه ما،‌اما به دلایلی نمیتونستند و این شد که اصرار کردند شما بیاید ،منم با اینکه تو تب میسوختم، به خاطر سامان و اینکه حداقل دخترم چندتا عکس از شب یلدا داشته باشه،‌قبول کردم که برم...

شب بدی نبود اما خب حالم به قدری بد بود که چیز زیادی نفهمیدم ازش...همینکه تونستیم چندتا عکس جمعی و سه نفره بگیریم خودش ارزش داشت...

فردای اون شب یعنی اول دی ماه اوج حال بدم بود، نرفتم سر کار،‌بماند که نیلا هم حال ندار بود، خودم مریض بودم و باید مریض داری هم میکردم...خدا میدونه به چه حال بدی به کارها میرسیدم. نیلا هم سرفه های بدی میکرد و آبریزش داشت و باید غیر از داروهای خودم،‌حواسم به داروهای اون هم میبود.

دوشنبه با اینکه بازم حالم خوب نبود، دیگه رفتم سر کار که از مرخصیم برای مواقعی که نیلا رو نمیتونم بذارم مهد استفاده کنم...اما خب به معنای واقعی کلمه حالم بد بود. قبل از رفتن به سر کار، رفتم درمانگاه نزدیک ادارمون. دکتر اونجا معاینه کرد و گفت گلوت خیلی چرک داره، چند تا پنی سیلین و آنتی بیوتیک نوشت و من مرتب استفاده کردم اما هنوز بهتر نشدم...

خدا رو شکر مهد کودک نیلا بازه البته ;i کارشون غیرقانونیهT اما به نظرم کار درستیه. خب اگه مادر کسی رو برای مراقبت از بچش داشته باشه که دیگه نمیذارتش مهد کودک، فکر نمیکنند وقتی مهد رو هم تعطیل میکنند اما مادرها رو تعطیل نمیکنند،‌مامانای فلک زده بچه رو چکار باید بکنند؟ همینکه مهد کودکش رو برخلاف اعلام استانداری تهران، تعطیل نکردند جای شکر داره وگرنه چطور میتونستم بیام سر کار؟ البته یکبار به خاطر همین آلودگی تعطیل کردند و من به فلاکت افتادم برای بردن و آوردن نیلا از خونه مادرم،‌ولی این هفته کلاً تعطیل نشده بود. البته یکروزش رو چون مریض بود مامانم اومد پیشش موند (که خیلی سختش بود طفلک با وضعیت بابام و شرایط جسمی خودش) و یک روزش رو هم که خودم مرخصی گرفتم چون حال خودم هم خیلی بد بود. از دوشنبه دیگه مرتب بردمش مهد. برای اینکه بچم کمتر از این هوای کثیف نفس بکشه، از سر کار که میرم دنبالش، با اسنپ برش میگردونم خونه، صبح زود سامان منو نیلا رو میذاره مهد و خودش میره سر کار، عصری هم با اسنپ برمیگردیم،  این خونه ای که اومدیم از خونه قبلی خیلی راحتتره،‌اما بردن و آوردن نیلا از مهد برام خیلی سختتر از خونه قبلی شده و انرژی زیادی ازم میگیره،‌ بیدار شدن صبح به اون زودی برای اینکه با سامان بریم و اونم برای رسیدن به کار خودش، دیرش نشه، خیلی خیلی برام سخته.... بیخوابی امانمو بریده، باز خوبه میتونم سر کارم چند دقیقه ای استراحت کنم وگرنه رسماً از بیخوابی و سردرد دیوونه میشدم. برگردوندنش با اسنپ هم یه جور دیگه سخته، گاهی ماشین پیدا نمیشه و ... امیدوارم زودتر این فصل سرد سال تموم بشه بلکه سال آینده بتونم راحتتر نیلا رو بذارم مهد و برش گردونم.

خدا کنه این مریضی لعنتی طولانی از بدنم بره چون رسماً خونه و زندگیم به هم ریختست و جون ندارم هیچ کاری بکنم، مهمتر از همه رسیدن به کارهای نیلاست که با این مریضی خیلی ازم انرژی میگیره. دیشب از خدا خواستم هر چه زودتر حال من رو بهتر کنه تا بتونم به بچم برسم...وقتی مادر میشی باید خیلی مراقب باشی مریض نشی، چون یه بچه کوچیک برای تمام کارهاش به تو نیاز داره و نمیتونی لحظه ای هم استراحت کنی. مادربودن خیلی سخته، مقاومت و صبر میخواد، از خودگذشتگی فراوون، اما همه اینا با یه لبخند و بازیگوشی و خنده از سر شوق بچت جبران میشه جوریکه با وجود اونهمه مشغله هیچوقت دوست نداری به دوران قبل بچه دار شدن یا حتی قبل ازدواج برگردی...غرغر میکنی اما ته دلت مطمئنی که همین روزهای سخت یه روزی برات خاطره میشن، خاطره ای که شاید دیگه هرگز دوباره تجربش نکنی....

نیلای عزیزم، امیدوارم از من راضی باشی دخترکم

21 آذرماه، یعنی پنجشنبه هفته پیش برای اولین بار مادرم و خواهرهام اومدند خونه جدیدمون...البته گفتند که اینبار رو به بهونه دادن کادوی تولد نیلا میان و دفعه دیگه کادوی خونه جدیدمون رو میارن که من بارها و بارها تاکید کردم دوست ندارم برای خونمون کسی کادو بیاره اونم بین اینهمه خرج و مخارجی که به خاطر بابا و باقی موارد تو این گرونیها داریم...

بهم گفته بودند به خاطر اینکه دست تنهام و نیلا هم زیاد سرحال نیست و نمیتونم با وجود بچه کوچیک کار کنم، بعد شام میان که کلی اصرار کردم که باید برای شام بیاید و واسه اینکه راضیشون کنم گفتم غذا از بیرون میگیرم و شما نگران نباشید، بماند که تا لحظه آخر هم مردد بودم که هر طور هست وقتی نیلا شب خوابه خودم غذا بپزم یا از بیرون بگیریم که دیگه سامان حجت رو بر من تمام کرد و تصمیم شد همون که از بیرون کباب یا فست فود سفارش بدیم، حالا هر چی که خود مهمونا بخوان...

خلاصه که صبح پنجشنبه که با صدای نیلا و ضربه زدنش به صورتم و صداکردنش (به رسم همیشه وقتی از خواب بیدار میشه)،‌بیدار شدم، استرس خاصی بابت مهمونی شب نداشتم و خریدها رو هم که شب قبل انجام داده بودیم که همون اول صبح گوشیمو چک کردم و دیدم همسایه سابق پیام داده که اگر خونه هستی برای ناهار بیایم پیشت! یعنی وقتی پیامش رو دیدم، به معنای واقعی کلمه برق از سرم پرید! خانواده خودم به خاطر اینکه شرایط نیلا رو میدونستند، حاضر نبودند برای شام بیان و حالا من چطور میتونستم با نیلایی که به خاطر دندون درآوردن مدام تب داره و حالت سرماخوردگی و 24 ساعته به من چسبیده، ناهار درست کنم؟ دیگه نمیشد که بگم نه! چاره ای نبود، با هول و ولا کارهای نیلا رو تند تند انجام دادم و هر طور بود سرش رو گرم کردم و رفتم سراغ چرخ کردن گردو که فسنجون درست کنم! حس کردم با وقت کمی که دارم و شرایط نیلا، راحتتر از باقی غذاهاست...همزمان برنج شستم و سالاد درست کردم و میوه ها رو آماده کردم و در کنارش  به کارهای مهمونی شب هم مثل میوه شستن و... کم و بیش میرسیدم! بماند که نیلا 24 ساعته بهانه گیری میکرد و بعضاً مجبور میشدم بچه بغل برم سراغ غذا و باقی کارها...

نزدیکای ساعت دوازده ظهر بود که مادر و دختر 23 ساله همسایه رسیدند همراه یه کادو برای خونمون . قبل از هر چیز باید بگم خدا شاهده من اصلاً انتظار ندارم کسی برام کادو بیاره و همونطور که گفتم جلو جلو به خانواده خودم هم گفتم که زحمت نکشند،‌اما خب به معنای واقعی کلمه این کادو سبک و بی ارزش و توهین آمیز بود...یه ظرف اردوخوری ایرانی مال بلور کاوه، شاید ارزشش بیست تومن بیشتر نبود! خواهرم که میگفت تو 4 شنبه بازار دیده 15 تومن! اونم لب پر شده! انقدر واضح چندجاش لب پر و خراب بود که همون لحظه که از بسته باز کردم حداقل سه قسمتش رو دیدم و بعداً که دقت کردم 5 جاش اینطوری خراب بود! اصلاً انگار استفاده شده بود و دوباره گذاشته بودنش توی جعبه داغونش! خیلی ناراحت شدم بابت این کم لطفی...کاش اصلاً کادو نمیاوردند که در این صورت من حتی ناراحت هم نمیشدم اما آخه اینطوری؟ الان هم نمیگم ازشون ناراحتم، فقط میگم کاش بقیه اندازه ای که من براشون ارزش قائلم و براشون مایه میذارم، برام مایه میذاشتند. این همسایمون خیلی جاها هوای ما رو داشته و من ممنونشم، حتی ناراحتی من بابت کادوی ارزونش هم نبود، میگفتم خب در همین حد توان مالیشو داشته و همینکه به فکر بوده دستش درد نکنه، اما آخه چهار پنج جاش به شکل تابلویی لب پر شده بود و رنگ شیشه هم تیره شده بود، اینو چطور توجیه میکردم؟...انگار که به آدم بها نداده باشند و دم دستی ترین وسیله ای که تو خونشون اضافه بوده رو آورده باشند، هر چند الان فراموش کردم و برام مهم نیست ولی خب اون لحظه که باز کردم خیلی ناراحت شدم خدایی، بیشترین ناراحتیم بابت رفتار خودم بود که اولش که هنوز لب پر شدن ها رو ندیده بودم و از روی جلد متوجه شده بودم ظرف اردو خوری هست، با کلی ذوق و هیجان گفتم دستتون درد نکنه، از کجا میدونستید لازم دارم و...اتفاقاً میخواستم بخرم و... (دروغ نمیگفتم اما نه چنین ظرف خرابی رو)!این کار از این خانم که فکر میکردم زن باکلاسیه خیلی بعید بود. دو جفت جوراب بچه گونه هم برای نیلا خریده بودند.

بگذریم،‌بینهایت از خونمون خوششون اومد و کلی تعریف میکردند، میگفتن تازه وسیله هات به چشم اومده. خلاصه که سعی کردم قضیه کادوی ارزون رو فراموش کنم و بذارم در کنارشون خوش بگذره و حداقل برای چندساعت کمتر فکر و خیال کنم، البته اینم بگم که خانم همسایه طی روز کاری کرد که این حرکت کادوی ارزون و خراب آوردنش کم و بیش جبران شد، وقتی فهمید شب به مناسبت تولد نیلا دورهمی خانوادگی داریم و قراره از بیرون غذا بگیرم،‌اصرار کرد که اینکارو نکن و برات خیلی گرون درمیاد و خودمون درست میکنیم...کلی تعارف کردم که ولش کن و نیلا بهونه میگیره و با این شرط دارند میان خونم، اونم گفت کاری نداره با هم درست میکنیم و برای چی از بیرون میخوای بگیری. نیلا هم که پیش هانیه (دخترش) میمونه. با اصرار اون منم قانع شدم...خلاصه که نهارو خوردیم. انصافاً فسنجونم خوشمزه شده بود و هر کدوم دو پرس ازش خوردند. مخلفات سر سفره هم حسابی چشمگیر بود،‌شور و دو نوع ترشی مادرشوهر به همراه زیتون و ماست و سالاد سبز و دوغ و نوشابه...

دیگه بعد ناهار نیلا رو گذاشتم پیششون و رفتم بیرون یه سری خرید کردم و برگشتم. خانم همسایه هم تو این فاصله کلی کار انجام داده بود، ظرفهای ناهار رو شسته بود. خورشت کرفس رو بار گذاشته بود و منم که وسایل سالاد ماکارونی رو خریده بودم، ظرف نیمساعت اونم حاضر کرد توظرف مخصوصش کشید! از سرعت عملش شگفت زده شده بودم! یعنی خورشت کرفس و سالاد ماکارونی و شستن ظرفها و چیدن میوه ها و درست کردن سالاد کاهوی شب رو مجموعاً در عرض یک ساعت و نیم انجام داد و فقط برنج درست کردن تو پلوپز موند برای من! به قدری ذوق زده شدم که حد و حساب نداشت. ظرف های شام و ظرفای میوه و اسنک رو هم با هم آماده کردیم؛ جای همه ظرفهام رو هم از بر شده بود! دخترش هم نیلا رو نگهداشته بود و باهاش بازی میکرد.خلاصه که با سرعت عمل اون ظرف حداکثر دوساعت بعد ناهار همه کارها انجام شد! من خیلی هم آدم کندی نیستم، اما اگر به من بود خیلی بیشتر از اینا زمان میبرد. عصر هم کنار هم چای و میوه خوردیم و هر چی اصرار کردم برای شام کنار ما باشند گفتند جمعتون خانوادگیه و باشه برای فرصت بعد که همراه شوهر و دامادش میان. (خانم همسایه 45 سالش بیشتر نیست اما داماد داره). دیگه لباس مهمونی نیلا رو هم دادم بهش تنش کرد و ساعت شش و نیم بود که رفتند، منم به عنوان تشکر، خورشت فسنجون باقیمانده و یه ظرف نسبتاً بزرگ سالاد ماکارونی براشون ریختم که ببرند برای شام.

یکساعت بعد رفتن خانم همسایه سابق و دخترش، یعنی ساعت هفت و نیم شب، مادرم و رضوانه خواهر کوچیکه، به همراه مریم خواهر بزرگه و شوهرش و بچه ها رسیدند (پدرم سمنان بود و خونه ما نیومد). ار در که اومدند تو، کلی از مدل خونه تعریف کردند و همه جا رو با دقت برانداز کردند و مدام میگفتن راحت شدی، چقدر قشنگ و خوش نقشست و دلباز. حتی مریم میگفت من کمتر خونه ای پیش میاد که خوشم بیاد و نقششو دوست داشته باشم اما اینجا همه چیزش خوبه و چه نقشه خوب و دلبازی داره. از پرده های جدیدمون هم کلی تعریف و تمجید شد و من حسابی خوشحال و راضی بودم. اتاق نیلا رو هم با ذوق و شوق دیدند و خلاصه که همه جوره حس رضایت رو میشد تو چشمای خانوادم دید.خدا رو هزار بار شکر که تونستم با وجود اونهمه سختی که سر خرید خونه کشیدم اینجا رو بخرم، درسته که مجبور شدیم بعد اون خسارت بزرگی که دیدیم و گرون شدن ناگهانی خونه،‌به محله پایینتری بیایم اما همینکه خونه بزرگتری خریدیم و توش راحتیم خدا رو هزار بار شکر. درسته که مسیرم به سر کار و مهد کودک نیلا سخت شده،‌اما به نظرم به راحتتر زندگی کردن تو این خونه میرزه.

نیسماعت بعد،‌سامان با یه کیک خشکل بزرگ زردرنگ به شکل مینیون رسید خونه و دیگه پذیرایی رو رسماً شروع کردیم، میزو با همه مخلفاتش، از اسنک ها و شکلات ها و شیرینی و کیک و میوه (10 نوع میوه خریده بودیم!)  چیدم. کادوهایی رو هم که زحمت کشیده بودند آورده بودند گذاشتیم کنار میز (به همراه بقیه کادوهای نیلا که مادرشوهر و خواهرشوهرم قبلاً داده بودند) و همگی با نیلا یه عالم عکس و  فیلم گرفتیم. کادوها رو باز کردیم و رادین خواهرزادم به جای نیلا آرزو کرد (تو گوشش گفتن برای سلامتی بابابی دعا کنه) و کیک رو بریدیم  و چایی ریختم و پذیرایی انجام شد. نیلا هم که حسابی تو جشن خودش ذوقزده بود و با اینکه کل روز رو به خاطر دندونش بهونه میگرفت،‌اما با اومدن مهمونا حسابی خوش اخلاق شده بود و 24 ساعته دست میزد و میرقصید و آواز میخوند.

از شام نگم که الکی الکی چه سفره خوبی چیده شد با یه عالم مخلفات و رنگ و لعاب! به قدری از خورشت کرفس تعریف کردند که حد و حساب نداشت.... یه کار خبیثانه ای انجام دادم و اونم اینکه هر کار کردم نتونستم بگم خورشت کرفس کار خانم همسایه بود. البته بارها و بارها گفتم که به کمک خانم همسایه غذاها و کارها رو انجام دادم، حتی گفتم سالاد ماکارونی کار اون بود،‌اما وقتی دیدم همه از طعم و رنگ خورشت به به چه چه میکنند و حتی دامادمون گفت "مرضیه دمت گرم، عجب خورشتی شده! هر چی میخورم سیر نمیشم!"، نتونستم بگم خورشت کار من نبوده،‌بعدش یکم عذاب وجدان گرفتم اما خب واقعاً نتونستم در برابر  اونهمه تعریفی که میشد بگم من غذاها رو درست نکردم و همش کار خانم همسایه بوده. البته حمل بر خودستایی نباشه، خود من هم دستپخت خوبی دارم و خیلیها به من گفتند،‌اما مطمئنم نمیتونستم خورشت کرفس رو اینطوری درست کنم بخصوص که معمولاً خورشت کرفس آبدار از آب درمیاد، اما این حسابی خوشرنگ و لعاب و جاافتاده بود.

خلاصه ک شام رو هم خوردند و منم از خورشت کرفس و سالاد ماکارونی هم برای مادرم و هم برای خواهرم ریختم که ببرند و اینطوری شد که در کنار همه دردها و غمهایی که روی دل هممون سنگینی میکرد، خودمون رو به فراموشی زدیم و برای چند ساعتی فراموش کردیم چقدر درد تو دلامونه و یه شب خاطره انگیز ساختیم، فقط جای بابام خالی بود که البته مطمئنم اگر حضور داشت از دیدن درد و کلافگیش،‌ جشنم به عزا تبدیل میشد. الهی من بمیرم براش...

اینطوری شد که الان میتونم بگم در حق دخترم کوتاهی نکردم و برای یکسالگیش با وجود اثاث کشی و مریض شدن خودش، هر کار میشد در حد توانم انجام دادم. درسته که روز تولدش دقیقاً با اثاث کشی ما همزمان شد و بچم خونه خواهرم بود،‌اما ششم آذر خونه سونیا خواهرشوهرم یه جشن براش گرفتیم همراه کیک و شام (پیتزا) برای اقوام سامان و پنجشنبه 21 آذر هم برای خانواده خودم جشن گرفتم. حدود 11 آذرماه هم که بردمش آتلیه برای عکس یکسالگیش و دو تا عکس ازش انداختیم. درسته که هزینه نسبتاً زیادی بابت این مراسم و آتلیه و ... بهمون تحمیل شد اونم با وجود خرج و مخارج اثاث کشی و ...،‌اما ارزشش رو داشت و خدا رو شکر میکنم که تونستم در حد وسعم برای دخترکم کاری کنم.

نیلای طفلی من که از همون روز اثاث کشی ما حال ندار بوده تا الان... یعنی هنوز داروی قبلیش تموم نشده باز باید ببرمش دکتر،‌دیگه این سه چهار روزه که دوباره حالش خوب نیست و کلافست و 24 ساعته دستش تو دهنشه و آب دهنش میاد که همه احتمال میدن از دندون درآوردن باشه،‌آخه داره چند تا دندون با هم درمیاره. حق داره بچم به خدا.... دیگه این سری دکتر نبردمش و خودم بهش داروهای قبلی رو که برای سرماخوردگی دکتر داده بود، بهش میدم. همش دلش میخواد بغلش کنم،‌درحالیکه دختر من اصلاً بغلی نیست. به محض اینکه بهش بروفن میدم برای تب و دردش و آروم میشه، میشه همون دختر خوش اخلاق قبلی که برای خودش آواز میخونه و این طرف اون طرف میره و خودش با خودش بازی میکنه...اما اثر دارو که میره باز بهونه گیر و کلافه میشه و همش میچسبه به من...یه وقتها کم حوصله میشم و صدام بلند میشه، اما بیشتر اوقات سعی میکنم باهاش مدارا کنم. گناه داره طفلکم. 

زمانهایی که حالش بهتره،‌انقدر کارهای بامزه میکنه که صدها بار بوسه بارونش میکنم. قشنگ حرفهای من رو میفهمه، وقتی بهش میگم بده من بخورم،‌از غذای خودش میذاره دهنم، یا وقتی میگم کنترل کو، با دستش نشونم میده و خیره میشه به تلویزیون که ببینه کی روشنش میکنم. با اسباب بازی هاش بازی میکنه و مدام زنگ سه چرخش رو به صدا درمیاره. هر چی میخواد دستش رو به سمتش نشونه میگیره و من بهش میگم اینو بدم؟ اگر اون شیئی که میخواد نباشه با صدای مخصوص و حرکت دستی منو متوجه میکنه و آخرش به اونچه میخواد میرسه. عاشق آیفون خونه جدیدمون هست و مدام ازم میخواد بغلش کنم و گوشی رو بدم دستش و اونم فکر میکنه تلفنه و با صدای بلند حرف میزنه جوری که سامان میگه صداش کل کوچه رو برمیداره. عادت کرده فقط روی پای من بخوابه (خیلی بده! قبلاً اینطوری نبود!) همینکه میذارمش زمین بیدار میشه و گریه میکنه و گاهی پاهام فلج میشه! دیگه طوری شده که برخلاف سابق، حتی وقتی خوابه هم نمیتونم به کارم برسم، یا روی پامه، یا به خاطر سروصدا نشدن، منم کنارش دراز میکشم و گوشی میخونم...عاشق بازی کردن با ظرف و ظروف و باز کردن در کابینت و ضربه زدن به شیشه ویترین خونست. وقتی از چیزی ذوق میکنه،‌پاهاشو تند تند به زمین میزنه، مثلاً وقتی مهمون میاد خونه یا باباش از راه میرسه...متاسفانه بینهایت به پستونکش وابستست بخصوص موقع خواب و امیدوارم بتونم کم کم این عادتش رو کمتر کنم و از پستونک بگیرمش. بگذریم، قرار نبود این پست به رفتارهای جدید نیلا اختصاص داشته باشه،‌اما خب خود به خود پیش اومد و نوشتم، انشالله یه پست جداگانه در این مورد همراه عکس بذارم.

یه سری اتفاقات جدید هم افتاده که اگه بخوام بنویسم حسابی طولانی میشه. باشه برای بعد انشالله.

پی نوشت: خدا میدونه این پست رو با چه حالی نوشتم، انگار فقط رفع تکلیف بود و بس! فقط میخواستم به دخترکم نیلا ادای دین کرده باشم، وگرنه شرایطم برای پست نوشتم مثل کسی بود که لبه پرتگاه ایستاده و به زور داره سعی میکنه خودش رو در حالت متعادل نگهداره.تا دو سه دقیقه قبل شروع کردن به نوشتن این پست حالم معمولی بود و سعی میکردم افکار منفی رو از خودم دور کنم که بتونم  پست مهمونی پنجشنبه پیش رو بنویسم که خواهرم تو واتس آپ جواب ام آر آی بابام رو که به انگلیسی بود برام فرستاد که براش ترجمه کنم...صداش گریون بود. چیز خوبی ننوشته بود، با وجود اصطلاحات تخصصی پزشکی، چیزی که فهمیدم این بود: وجود ضایعه ای در ماده سفید مغز به علت کم رسیدن خون و اکسیژن به عروق مغزی...قلبم هری ریخت پایین... حالم از بد بدتر شد. این پست رو در حالی نوشتم که بابام بیمارستان بستریه و داره شیمی درمانی میشه! گفتند این سری شرایط سخت تری در انتظارشه و باید چندروز بستری باشه. داغونم! به یه حالت خنثی رسیدم. دلم میخواد گریه کنم اما انگار یه گره سفت راه گلومو بسته و نمیذاره...حال بابام خوش نیست و من با خودم  فکر میکنم چطور میتونم از این به بعد یه زندگی نرمال رو تجربه کنم. نمیدونم چطور میتونم حال خودم و خانوادم رو بین اینهمه درد خوب نگهدارم، همه کارها هم که ریخته رو سر خواهر بزرگم طفلی،  با دو تا بچه کوچیک عین یه مرد برای بابام میدوئه و خون دل میخوره و چیزی به روش نمیاره که بابام متوجه نشه چه خبره...منم که به خاطر نیلا و سر کار رفتن،‌ رسماً کاری ازم برنمیاد، یه مهره بی خاصیتم و نمیتونم باری از دوش خواهرم بردارم.

گاهی حتی دعا کردنم هم نمیاد به چنین حال وحشتناکی رسیدم. خدا برای هیچکس حال و روز من رو نیاره و نخواد...طفلک خواهرم، طفلک مادرم،‌طفلک هممون...

تو به آشوب دلم ثانیه ای فکر نکن...

رسماً حالم از این سبک زندگیم به هم میخوره!

قرار نبود اینجوری بشه! من با هزاران امید و آرزو، من با هزار راه نرفته و هزار لذت نبرده، من با قلب شکسته ای که همیشه دنبال بندزدن بهش بودم و فقط به زخمهاش اضافه شد و بس.

دخترکم، دخترک نازنینم، قرار بود مادر بهتری برای تو باشم. قرار بود صبور تر و با حوصله تر باشم،‌ قرار بود حتی یک لحظه هم نتوانم سرت فریاد بکشم،‌اما خسته ام مادر، دردهایم عمیقند و من حس کشنده تنهایی و بی پناهی را با تمام وجود به دوش میکشم و تو نمیفهمی، نمیدانی و نمیخواهم که بفهمی و بدانی...

گل نازم، بابابزرگ روز به روز وضعیتش بدتر میشه، بابابزرگی که عاشقانه دوستت داره، آخرین آزمایشش میگه رشد غده بیشتر شده و امیدها کمتر، چطور میتونم دلتنگ و عصبی نباشم و این حس رو به تو،‌به تو که پاره وجودمی و برای داشتنت چه دعاها که نکردم منتقل نکنم؟ وقتی شبها،‌مثل همین دیشب و پریشب، دوساعت تمام گریه میکنی و جیغ میزنی و من مستاصل از آروم کردنت، از اینکه بفهمم دردت چیه،‌دستام رو روی صورتم میذارم و اشک میریزم و فقط به این فکر میکنم که چطور آرومت کنم! دلم برات میسوزه و کاری ازم برنمیاد، دلم برای باباسامانت هم میسوزه که  صبح زود باید بره سر کار و تا خود شب سر پا باشه و کار کنه و کار...گاهی بهش حق بده که  بعد اینهمه ساعت کاری و بیخوابی، در برابر گریه ها و جیغهای نیمه شب تو، کم طاقت بشه و عصبانی. اون عاشقته اما خیلی خستست مامان خیلی. دلم در آخر برای خودم میسوزه  که فقط چهارساعت دیگه وقت دارم که بخوابم و صبح برم سر کار و تو رو با هزار سختی حاضر کنم برای بردن به مهد کودک!

اما این وسط بازم بیشتر از همه دلم برای تو کبابه، تویی که روزهایی که مهدکودک نمیری تا ده و نیم یازده صبح میخوابی و من باید روزهای سرد زمستون ساعت شش و ربع صبح حاضرت کنم درحالیکه شب قبلش تازه ساعت یک نصفه شب خوابت برده...اینا همه کم طاقتم میکنه مادر. ببخش اگر گاهی ناخواسته و از سر بی طاقتی و فشار، سرت داد میزنم...

خدایا بهم قول بده اگر مشکل دخترم این شبها که مدام موقع خواب با صدای بلند گریه میکنه دندون درآوردنش هست، هر چه زودتر از این درد لعنتی خلاص شه و بتونه راحت بخوابه و اگر خدای نکرده چیز دیگه ای هست، خودت کمک کن مشکلش برطرف شه و آروم بگیره.

گاهی فکر میکنم سنمون برای بچه دار شدن زیاد بود،‌ آدمها با هم فرق دارند اما توان بدنی و انرژی من و حتی سامان خیلی کمه. صبرمون در برابر بهانه گیریها و حتی بازیگوشیای بچه گانه اونقدر زیاد نیست،‌ خیلی وقتها عذاب وجدان میگیرم و همش حس میکنم برای دخترم کافی و کامل نیستم. خیلی وقتها خودم رو یا سامان رو سرزنش میکنم به خاطر کم صبری و به خودم قول میدم تلاشم رو بکنم که خستگیهای روحی و روانیم رو سر دخترم خالی نکنم،‌اما مگه میشه فکر و خیالها و غصه ها هیچ تاثیری تو روند مادری کردن نداشته باشه؟

امروز بدجور دلتنگم...از دو روز پیش که متوجه بدتر شدن وضعیت بابا شدم، یه چشمم اشک بوده و یه چشمم خون. نیلا هم که دوباره مریض شده، مدام مریض میشه و هنوز داروهاش تموم نشده باز باید ببرمش دکتر! دکتر همش میگه از مهدکودکه اما آخه اینهمه بچه میرن مهد کودک، نمیبینم انقدری که نیلا مریض میشه مریض بشند! خودم هم مهد کودکی بودم، خواهرام هم بودند،  اما هیچکدوم اینطوری پشت سر هم مریض نمیشدیم، دوستانم هم همینطور، بچه هاشون انقدر که نیلای من مریض میشه، مریض نمیشند.

وقتی هم که مریض میشه نه خودم دلم میاد ببرمش مهد کودک و نه حتی خود مهد کودک اجازه میده بچه مریض رو بیاری! اونوقت من میمونم و فکر و خیال اینکه بچه رو کجا بذارم! تا حالا شانس آوردم و هربار که نیلام مریض شده،‌پدر و مادر سامان به بهانه ای اومده بودند تهران، حتی این بار آخر هم همینطور شده و جمعه همین هفته، مادر سامان که تازه همین چندروز قبلش برگشته بود رشت (اونبار به خاطر اثاث کشی ما اومده بودند)، دوباره اومد تهران که برای سه شنبه یعنی فردا بره کلونوسکوپی انجام بده و شنبه و یکشنبه و دوشنبه رو که نیلا دوباره سرماخورده بود و تب داشت رو نگه داشت،‌وگرنه شاید مجبور میشدم نرم سرکار و خونه پیش نیلا بمونم... همین دوشنبه هفته پیش هم که به خاطر آلودگی هوا مهد کودکها رو تعطیل کردند، من مجبور شدم نیلا رو ببرم بذارم خونه مادرم،‌درحالیکه به خاطر شرایط بابا و همینطور حال و روز مادرم، مامانم اصلاً‌شرایط نگهداشتن نیلا رو نداره،‌اما نمیشه که هر بار من مرخصی بگیرم...دیروز خواهرم با لحن شوخی میگفت طفلی نیلا آوارست، از اینجا به اونجا، لبخند زدم اما دلم پر درد شد...کاش میشد خودم همیشه مراقبش بودم، کاش میشد صبحها اونطوری بیدارش نمیکردم...

دخترک طفلیم  بابت همین مریض شدنها خیلی اذیت میشه و من بین اینهمه مشکلات ریز و درشت، مدام نگرانش هستم.

استرس بدی وجودم رو فراگرفته و من مدام لب به گریه ام. بغض سنگینی تمام دیروز و امروز با من بوده و مدام حس میکنم زندگی پوچ و بی ارزشی دارم و به هیچ جا نرسیدم...خودمو با قرص اعصاب و اینستاگرام لعنتی که بدجور روی من تاثیر گذاشته آروم میکنم، فقط برای اینکه کمتر فکر و خیال کنم.

کمکاری منو در سرنزدن به خودتون ببخشید، خدا شاهده که حال و روزم هیچ خوب نیست و محتاج دعاهای تک تک شماها هستم...

نیلای یکساله من...

اخطار: متن طولانیست! لطفاً به منظور جلوگیری از آسیب به مغزها و چشمهایتان در دو بخش بخوانید! 

*** چقدر دلم میسوزه که این چندوقت به خاطر مشغولیهای زندگی مثل اثاث کشی و مریضی نیلا و ... نتونستم درمورد جدیدترین رفتارها و حرکتهایی که میکنه بنویسم و خیلیهاشو متاسفانه یادم رفته، چیزای بامزه و جدیدی که خیلی هم دوست داشتم بنویسمشون که در آینده خودش بخونه و لبخند بزنه. الان که تصمیم دارم بعد مدتها به موردهای جدید اشاره کنم میبینم انقدر این یکماه اخیر رفتارهاش تغییر کرده و من نیومدم بنویسم که الان هر چی فکر میکنم نمیدونم از کجا و چطور بنویسم...

دخترک یکسال و سیزده روزه  من دیگه رسماً به جرگه آدم بزرگها پیوسته و من کاملاً متوجه میشم که دیگه اون دختر چندماهه آروم مظلوم نیست. رفتارهاش کاملاً هوشمندانه شده و خیلی وقتها به شخصه از این تغییرات یهویی هم ذوقزده میشم هم متعجب هم قلب قلبی.

از اونجا که رفتارهای یکی دو ماه پیشش به این طرف رو که وقت نشده  بنویسم خیلی هم یادم نمیاد ترجیح میدم از آخر به اول بنویسم...

چند روزیه که شال گردنش رو برمیداره میذاره روی سرش یعنی مثلاً داره روسری سرش میکنه! یا جوراب رو میذاره روی پاش که مثلاً پا کنه،‌دیدن این حرکت جدیدش کلی برام لذت داره، بخصوص که هنوز عادت نکردم به اینکه از دنیای نوزادی به این سرعت فاصله گرفته و به دنیای خردسالی پا گذاشته و این حرکتها کلی ذوقزدم میکنه و منو به وجد میاره چون برام تازگی داره.

دو سه هفته ای هست که همش دوست داره به من بچسبه،‌قبلاً خیلی راحت برای خودش بازی میکرد و سرش با خودش گرم بود، اما الان همش تقاضا میکنه بغلش کنم، کمی برام عجیبه این حرکتش، چون دختر من کلاً بغلی نبود و خیلی بچه تر هم که بود به ندرت بغلش میکردم. بعد اینطور نیست که فقط از من درخواست بغل داشته باشه، تقریباً از همه اطرافیان بخصوص خانمهای فامیل درخواست میکنه بغلش کنند! یه دستش رو به سمتشون میگیره و گاهی با التماس گاهی هم با خنده و خوشی گرفتن طرف، میگه بغلم کنید. جالبه افرادی رو که خیلی دوست داره، وقتی بغلش میکنند سرش رو میذاره روی سینشون و همینطوری بدون تکون خوردن میمونه (مثل شوهر سونیا که خیلی دوستش داره یا دیشب که برده بودمش برای عکس یکسالگی، با میل خودش رفت تو بغل عکاس آتلیه رو که از همون ماه اول تولدش پیش اون میبردمش درحالیکه اون دختر حتی دستش رو هم دراز نکرده بود بغلش کنه، کاملاً خودجوش)

یاد گرفته وقتی خوابش میاد خودش میاد سرشو میذاره روی پاهام که با تکون پا بخوابونمش! انقدر خوشم میاد که نگو. بعد انقدر بامزست که وقتی میگیرمش رو پام و پاهام رو تکون میدم و لالایی میخونم کافیه بعد یه مدت که خوابش نمیبره خسته بشم و پاهام رو دیگه تکون ندم یا لالایی نخونم، مثل سواری که اسبش رو لگد میزنه، با پاهاش میکوبه رو شکمم و همزمان با صدای بلند  یه "ئهههه" کشدار میگه که یعنی پاهاتو تکون بده یا لالایی بخون! یعنی مثلاً میگه "بیخود میکنی وایمیستی"، در عین حال که از اینکارش کلی لذت میبرم گاهی از این قلدر بازیش نگران  هم میشم که چرا فکر میکنه هر چی میخواد رو باید با زور به دست بیاره!

همچنان دختر خوش خنده ایه و خیلی راحت به روی همه میخنده یا بغل بقیه میره (ولی خب نسبت به بعضی آقایون مثل شوهر خواهر خودم حس ترس و ناراحتی داره)، وقتایی که خنده عمیق میکنه، روی دماغش چین میفته و طوریه که میخوام اون لحظه درسته قورتش بدم.

تازگیا وقتی بهش میگم چقدر لباست خوشکله به لباسش توجه نشون میده. عاشق اینه که لباسها و وسایل رو از کشوهای خونه بریزه بیرون یا بره سراغ کابیینتهای آشپزخونه و درشون رو باز و بسته کنه. خیلی تلاش میکنه که روی پاهاش بایسته، در حالت چهاردست و پا باسنش رو بلند میکنه که بایسته، حتی یکی دو باری در حد یکی دو ثانیه بدون هیچ کمکی ایستاد اما خب دیگه تکرارش نکرد و فعلاً نه می ایسته نه راه میره اما خب دستش رو به میل میگیره و گاهی فقط با کمک یک دست کل طول مبل رو دور میزنه. 

عاشق اینه که تاتی تاتیش کنم و دستشو بگیرم و تو خونه قدم بزنیم، بعد جالبه که دوست داره دو دستی اینکارو بکنم، گاهی که فقط یک دستش رو میگیرم و راه میبرم با اینکه میتونه با همون یک دست کمکی هم راه بره، دو مرتبه با صدای کشدار میگه "ئئئئههه" که یعنی اون یکی دستم رو هم بگیر... قلدری هست برای خودش.

عاشق تاب تاب عباسیه و الان که تاب نداره تو خونه، میشیندونمش تو گهوارش و تابش میدم و همزمان آهنگش رو میخونم و کلی میخنده و لذت میبره. به لطف خدا به قدری دوست داشتنیه که همه،‌از فامیل گرفته تا غربیه و مشتریهای فروشگاه بینهایت دوستش دارند و بهم میگن براش اسفند دود کن. خاله سونیا و عمه مریمش که رسماً براش میمیرند. بابای من که جوری عاشق این هست که اگر بهش بگم یکم مریض احواله، خودش بیشتر مریض میشه از ناراحتی،‌ تقریباً هر روز چه تلفنی چه مجازی حالش رو میپرسه و مدام میگه همچین بچه  بامزه ای به عمرم ندیدم.

این چند وقت بچم خیلی اذیت شد و اونم به خاطر درومدن دو تا دندون بالاییش بود، قبلا دو تا دندون پایین رو داشت از دو سه هفته پیش بعد کلی تب و درد و بیحالی، دو تا دندون بالاش هم درومد و الان بچم چهارتا دندون داره، البته که هنوز دو تا دندون بالاییش دیده نمیشن چون تازه درومدن و کوچیکن. تقریباً همون روزایی که اثاث کشی کردیم دندوناش جوونه زدند که خب اوج ناراحتی و دردش رو خونه خواهرم بود و حتی خواهرم بردش دکتر،‌ در کل فکر کنم نزدیک دو هفته ای طول کشید عذاب کشیدن بچم.

هنوز نمیتونه درست و حسابی با لیوان آب بخوره و لباسش رو خیس میکنه اما کم کم دارم یادش میدم، با اینحال عاشق اینه که از لیوان آب بخوره.دو سه هفته ای میشه که دلش میخواد خودش مستقلاً غذا بخوره و همش تلاش میکنه قاشقش رو از دستم بگیره، منم دوست دارم بهش اجازه بدم اما چون خیلی کثیف کاری میشه و منم جون تمیزکردن خونه و شستن لباسهاش رو ندارم بیشتر اوقات یه جوری سرگرمش میکنم که نخواد قاشقش رو خودش دست بگیره و غذاها رو این طرف اونطرف بماله،‌مثلاً یه قاشق و کاسه خالی میذارم جلوش یا میلاً چند تا تیکه کوچیک نون میندازم تو کاسش که با اونا سرگرم بشه و خودم بتونم غذاش رو بهش بدم.

بین غذاها سوپ مرغ ساده رو از همه چی بیشتر دوست داره و وقتی تبدیل بشه به سوپ ماهیچه یا بوقلمون یا بلدرچین،‌از رغبتش به غذا یه مقدار کم میشه. نمیشه گفت بد غذاست اما موقع هایی که بابت دندونش اذیت باشه به زور باید یه لقهمه غذا بهش داد اما وقتایی که حالش خوب باشه بدون اذیت خاصی غذاش رو میخوره. به نون بربری  و دوغ و ماست خیلی علاقه داره و حتی تو سیری هم بهش بدم نه نمیگه.

چندوقته رسماً تلاش میکنه حرف بزنه. یه سری حروف و کلمات نامفهومی رو ادا میکنه که از نوع صداهایی که درمیاره،‌دیوونش میشم!  الان دیگه خیلی واضح "با با " رو خطاب به سامان میگه...نمیدونم دقیقاً چه روزی بود (کاش روزش رو نوشته بودم حیف َشد) اما مطمئنم کمتر از بیست روز میشه که کلمه "ماما" رو خطاب به من گفت و فقط خدا میدونه چه حسی به من دست داد! نزدیک بود اشکم دربیاد! الانم بیشتر اوقات موقعیکه ناراحتی خاصی داشته باشه یا خواسته ای داشته باشه همراه با گریه یا نق کلمه "ماااا یا آممم " یا "ماما" رو خیلی غلیظ و همراه با التماس میگه که همون مامان گفتنش هست...جالبه که اسم خواهرزادم عسل رو زودتر از بابا یا مامان گفت! صداش میکنه "عیل، یا عدل" (با فتحه بخونید فتحه رو تو کیبورد پیدا نکردم" به اون یکی خواهرزادم رادین هم میگه آیین و انقدر با نمک تلفظ میکنه که براش غش میکنم.

یه وقتایی همینطوری به صورتم خیره میشه و یه دفعه صورتش رو میماله به صورتم و ابراز محبت میکنه، اون لحظه انگار دنیا رو بهم میدند، موهای تنم سیخ میشه از لذت. البته این کار رو فقط درمورد من نمیکنه و به هر کسی علاقمند باشه اینکارو انجام میده، حتی چندروز پیش برای بابام هم اینکارو کرد،‌یا برای حسین،‌همسر سونیا. هر کسی رو که دوست داشته باشه دستش رو به سمتش دراز میکنه که بغلش کنه، حالا چه تو بغل من باشه چه روی زمین... درمورد خیلی از آدمها هم اینکارو انجام میده، چه عکاس آتلیه باشه چه خاله و عمه و مادربزرگ،‌ نکته بامزش اینه که همه اینا فکر میکنند نیلا از همه بیشتر عاشق اوناست که دستش رو به سمتشون دراز میکنه، مثل خواهرم مریم که فکر میکنه نیلا خیلی دوستش داره و فقط برای اون دستش رو باز میکنه یا مادرشوهرم که اونم این فکر رو میکنه یا حتی سونیا،‌درحالیکه نیلای من با هر کسی که حس خوبی ازش بگیره اینکارو میکنه حتی اگر تا حالا ندیده باشدش، ولی خب من تو ذوقشون نمیزنم و وقتی میگن نیلا خیلی ما رو خیلی دوست داره و همش دستش رو به سمتمون دراز میکنه،‌ دیگه نمیگم که این کار رو با افرادی غیر شما هم انجام میده...

چندوقتیه که برس موی من یا خودش رو میگیره دستش و سعی میکنه موهاش رو شونه کنه، همچنان گوشی موبایل یا هر وسیله دیگه ای ائم از قاشق، تلفن اسباب بازی، حتی دکوری خونه رو برمیداره میچسبونه به گوشش و با صدای بلند و هیجان تند تند صداهای عجیب غریب از خودش درمیاره، گاهی وسطش انگار عصبانی میشه و با اون طرف خط بلند بلند حرف میزنه! سرش داد میزنه منم چندتایی اینطوری ازش فیلم گرفتم که به یادگار بمونه.

عاشق آهنگ گوش دادن با گوشی هست و گاهی وقتی خوابش بیاد یکساعت تمام گوشی رو میچسبونه به گوشش و آهنگ گوش میده (میدونم اشتباهه اما واقعاً اجازه نمیده گوشی رو ازش بگیرم،‌گریه میکنه یا داد میزنه متاسفانه)

عاشق بازی کردن و آواز خوندن هست، یکماهی هست که باهاش اتل متل توتوله رو بازی میکنم، پاهای خودم و اونو دراز میکنم و میزنم روی پاهامون و شعرش رو میخونم، بعد آخرش دست میزنم، همین باعث شده که بعد بار اولی که باهاش بازی کردم، از همون اولی که دارم اتل متل توتوله رو میخونم بعد هر مکثی وسط آهنگ، شروع کنه به دست زدن! تازه خودش هم همراهش آهنگش رو میخون و حسابی دلبری میکنه. کلاغ پر (کلاغ پررر،‌گنجشک پر...) بازی هم میکنیم و اونم همراه با من من انگشتاش رو به سمت هوا میاره و آوازش رو میخونه بخصوص جایی که مثلا میگم "نیلا که پر نداره باباش خبر نداره"....و همینطوری لی لی لی حوضک بازی میکنیم،‌ "جوجو رفت آب بخوره افتاد و دندونش شکست!" 

عروسکش رو میگیره روی پاش و تکونش میده و براش لالایی میخونه! یعنی اون لحظه میخوام برای مدل حرکتش و لالایی خوندنش بمیرم.

موقع عوض کردنش روی تشکش بند نمیشه و همش میخواد فرار کنه،‌وقتی هم که رو هوا میگرمش جیغ میزنه، از لباس پوشوندن هم بدش میاد و همش وسطش نق میزنه یا حتی جیغ میکشه و دست و پا میزنه. متاسفانه مدتیه که به نظرم میرسه خیلی عصبانی و لجباز شده و مدام تلاش میکنه با جیغ زدن یا دست و پا زدن و نق نق و گریه به خواستش برسه، از این جهت خیلی ناراحتم و همش میگم نکنه مثل من و باباش زودجوش و عصبانی باشه، یا نکنه از رفتارهای من و باباش موقع دعوامون الگو گرفته که اگه اینطور باشه خیلی عذاب وجدان میگیرم.گاهی بعد این حرکتها و داد زدنش عصبی میشم و سرش داد میزنم و بعدش حسابی عذاب وجدان بگیرم و دلم میسوزه و ازش حلالیت میخوام! ولی خب بابت این رفتارهاش نگران هم هستم و میگم  نکنه دختر لجباز یا پرخاشگری شده باشه و این جزء شخصیتش باشه؟ نمیدونم طبیعیه یا نه، اگر طبیعی و بخشی از روند رشدش باشه مشکلی ندارم اما میترسم که شخصیتش اینطوری بشه و شدیداً  دنبال راهکارم که بتونم با این رفتارش مقابله کنم و از سرش بیفته.

عاشق اینه که روی سرامیک یا سنگ بشینه! یعنی اگر همه جای خونه فرش باشه،‌دقیقاً میره جایی میشینه که پوشیده نیست!

بینهایت دلسوز و مهربونه (از همین الان معلومه)، یه وقتها برای اینکه امتحانش کنم الکی گریه میکنم و اون از هر جایی باشه خودشو میرسونه به من،‌دستهای کوچیکش رو میذاره روی چشمام و صورتش رو میماله به صورتم و سعی میکنه دستهام رو که گذاشتم روی صورتم و مثلاً الکی دارم گریه میکنم از روی چشمام برداره، بعد من یهویی دستام رو برمیدارم و کلی با هم میخندیم.

وقتی دارم نماز میخونم میاد روبروی من میشینه جوری که نمیتونم سجده برم، بعد سعی میکنه چادرم رو که روی صورتمه کنار بزنه و باهام دالی بازی کنه.

وقتی بهش میگم تلویزیون رو روشن کنیم یا لامپ رو روشن کنیم به تلویزیون یا لامپ نگاه میکنه، حرفهای من رو متوجه میشه وو اکنش نشون میده، وقتی میگم بیا بغلم یا دستاتو بده دستاشو سمتم میگیره...وقتی میگم بیا بریم تاتی تاتی،‌سعی میکنه بلند شه و بیاد سمتم که با هم راه بریم،‌یا وقتی میگم بریم دد، سمت در رو نگاه میکنه و تند تند و پشت سر هم میگه دد دد دد...وقتی زنگ خونه به صدا درمیاد، در خونه رو نگاه میکنه و همینطور منتظر میشنیه که باباش یا کس دیگه بیاد بالا.

تو خوردن قرص و دارو مقاومت میکنه و حسابی اذیتم میکنه،‌یه وقتها هم سرگرم باشه بی دردسر میخوره، ولی چیزی که هست،‌وقتی قطره چکون دارو رو تو دستم میبینه با سرعت هر چه تمامتر چهار دست و پا فرار میکنه...یا مثلاً وقتی تشک عوض کردنش رو میندازم سعی میکنه فرار کنه و من از پاهاش میگیرمش که کارمو انجام بدم! وروجک من

یعنی هر چقدر از شیرین کاریها و حرکات بامزه و مدل حرف زدن نمکیش بگم کمه! یه عشق عجیبی بهش دارم که با هیچ عشق و لذتی قابل مقایسه نیست! یعنی انگار هدف زندگی من آرامش دخترم شده و بس...با کلی ذوق اتاقش رو چیدیم و دلم میخواد مدام براش وسایل مختلف بخرم. دوست ندارم حسرتهایی رو که من تو زندگیم داشتم دخترم داشته باشه.


*** خدا رو شکر برای تولدش کادوهای خوبی گرفته ولی خب هنوز کامل نشده،  مامان شهینش (مامان سامان) و بابا بزرگش یه سه چرخه قشنگ براش خریدند، عمه سونیاش یه راکر خیلی ناز و جذاب و رنگارنگ به شکل زنبور، دخترخاله سامان هم براش یه گوزن قرمز بادی بامزه خریده که میتونه روش بشینه و بتازونه

اوه یادم رفت بگم، الکی الکی یه تولد خوب براش گرفته شد، هفته پیش پنجشنبه با مامان سامان رفتیم مولوی که برای خونه جدید پرده بخریم، نیلا رو گذاشتیم خونه عمه سونیاش،‌بعد کلی گشتن و صرف هزینه، چهار تا پرده انتخاب کردیم همراه یه عالم خرت و پرتای دیگه برای آشپزخونه و با یه جیب حسابی خالی شده، برگشتیم خونه سونیا برای شام، قرار بود قرار بود دخترخاله سامان هم بیان اونجا، یک آن به سرم زد حالا که همه جمعند یک کیک بزرگ بگیرم و حالا که هر کار میکنم جور نمیشه یه مهمونی برای هر دو خانواده ( خانواده من و سامان با هم) تو خونمون بدم،‌حداقل برای اینوریا یه کیک و حتی غذا بگیرم...اما خب سونیا غذا درست کرده بود، و دو به شک بودم اینکار درسته یا نه، خلاصه که حاضر شدم برم سر خیابون سونیا اینا که کیک بخرم که همون موقع در زدند و دو تا دخترخاله های سامان و شوهر یکیشون و بچه هاش همراه با یه کیک خشگل بزرگ و کادو (همون گوزن قرمزه) اومدند تو! یعنی اگر پنج دقیقه دیرتر اومده بودند من رفته بودم و کیک رو خریده بودم،‌اونوقت میشد دو تا کیک!

دیگه کلی خوشحال شدم و یه دورهمی صمیمانه گرفتیم و کیک و چایی خوردیم و کلی عکس گرفتیم...نیلا هم با کمک من شمع تولد یکسالگیش رو فوت کرد و همراه کادوها یعنی همون گوزن بزرگه و راکری که سونیا و شوهرش برای نیلا خریده بودند،‌چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم. کادوی مامان سامان هم که درست شب تولدش یعنی شب اثاث کشیمون رسید و سه چرخه نیلا رو وسط اونهمه اسبابای جمع شده بصورت کاملاً غافلگیرانه ای آوردند و بهمون دادند...بعدش هم به سونیا گفتم اگر ناراحت نمیشه و اشکال نداره، در کنار غذاهای خودش پیتزا هم از طرف ما و به مناسبت تولد نیلا بگیرم که اتفاقاً‌ سونیا و شوهرش هم استقبال کردند و خلاصه دورهمی خوبی شد.

حالا تصمیم دارم برای این طرفیها یعنی مادر و پدرم و خواهرای خودم هم طی همین چندروز آینده یه جشن بگیرم،‌درواقع یه تیر و دو نشون هست،‌هم میان خونه جدیدمون رو میبینند و هم اینکه کادوهای تولد نیلا رو بهمون میدند. هنوز نمیدونم چی هست اما راستش با اینهمه خرجی که این مدت کردم،‌ترجیح میدادم پول باشه، دیگه به اندازه کافی اسباب بازی داره دخترم... ولی بعید میدونم مریم خواهر بزرگم پول بده،‌احتمالاً‌یه کادوی خشکل خریده براش. 

و اما کادوی من و باباش برای تولد نیلا جان یه تاب خشکل هست که قراره هفته آینده از دیجی کالا برای ما بیارن...یه تاب هست با دو تا پایه که امیدوارم وقتی میرسه مثل شکلش تو عکس قشنگ باشه...قیمتش برای مایی که این مدت عین ریگ خرج کردیم کمی بالا بود اما فدای سر دخترم. با خودم گفتم چرا طلا بخرم که براش استفاده ای نداره،‌ بذار چیزی رو بگیرم که خیلی بهش علاقمنده و این شد که تاب خریدم. بخش دیگه کادوش رو هم دیشب بهش دادیم،‌بردیمش آتلیه و دو تا عکس خشکل روی شاسی براش گرفتیم. عکس یکسالگیش! که البته به خاطر مریضیش و اثاث کشی ما افتاده برای یکسال و دوازده روزگی اما اشکال نداره، چاره دیگه ای نبود...خانم عکاس گفت برای  شب یلدا هم بیارمش برای عکس که خب نمیدونم جور بشه یا نه، بعد اینهمه خرجی که این مدت کردیم، و هنوزم کلیش باقی مونده، دیگه حسابی هزینه هامون بالا میره، بخصوص که باید برای چنین عکسی،‌براش لباس مخصوص شب یلدا  رو هم بگیرم...ببینم چی میشه،‌ اگر جور شد اینکارو  میکنم، نه که مهم نیست.

خبر دیگه هم اینکه تقریبا خونه ما بطور کامل چیده شده و به جز یکی دو مورد خورده کاری،‌کاری نمونده،‌دست خانواده سامان درد نکنه،‌حسابی زحمت کشیدند و مدیونشون هستم،‌البته الان به دلایلی حسابی ازشون دلخورم و دوست ندارم فعلاً باهاشون تماس بگیرم اما این کدوره فعلی هم چیزی از ارزش کارشون و اونهمه فداکاری و گذشتشون برای ما کم نمیکنه و منم که باید در برابر اینهمه خوبیهاشون کمی گذشت بیشتری نشون بدم که فعلاً نمیتونم متاسفانه...به این نتیجه رسیدم که آدمها اگر فرشته خدا هم باشند، وقتی مدت طولانی در کنارشون باشی، خواسته و ناخواسته دلخوری پیش میاد... حالا درمورد ما دلخوری خیلی مهمی نیست و بخشیش هم تقصیر خودمه، اما خب فعلاً که به وجود اومده و انشالله که برطرف بشه.در هر صورت از خدا میخوام بنشون همیشه سالم باشه و بتونم یه روز جبران اینهمه محبتشون رو در حقمون بکنم. 

وای که چقدر نوشتم، عذر میخوام اگر باعث خستگی شما شد،‌ مدت زیادی بود ننوشته بودم و حسابی حرفهام جمع شده بود،‌ با اینحال هنوز یه عالم حرفها مونده که ننوشتم و احتمالاً‌ باید قید گفتنش رو برای همیشه بزنم (مثل دلیل دلخوری پیش اومده بین من و خانواده همسر،‌یا ماجراهای پرده گرفتن و نوع وسایلی که برای خونه جدید خریدیم). تازه مطمئنم یه عالم از کارهای بامزه  نیلا رو ننوشتم و بعداً قراره یادم میاد و مدام به این متن اضافه کنم...

امیدوارم به توصیم عمل کرده باشید و برای اینکه خسته نشید این متن رو در دو قسمت خونده باشید...خودم دستام و گردنم حسابی درد گرفته بسکه تایپ کردم.

بابت همراهیتون ممنونم...

بغض و دلتنگی...

جابجا شدیم و اثاث کشی روز جمعه اول آذر ماه درست روز تولد نیلای قشنگم انجام شد، این مدت هزار بار این فکر تو سرم اومد که طفلی اونهایی که مستاجرند و میخوان هر سال اثاث کشی کنند،‌ واقعاً سخته، تازه من پدر و مادر همسرم رو داشتم که حسابی برامون مایه گذاشتند و نیلا رو هم شب قبل اثاث کشی بردیم خونه خواهرم چون واقعاً نمیشد بین اونهمه وسیله و گرد و خاک نگهش داشت بخصوص که تو بغل هم بند نمیشه دیگه...

تقریباً بیشتر اثاثهای خونه قبلی رو پدر همسرم طی دو روز جمع کرد و خونه جدید رو هم من و مادر همسرم کمک کردیم چیدیم و البته بابای سامان  موقع چیدن خونه جدید و کارهای مربوط بهش هم کلی مایه گذاشت و هنوزم داره می ذاره... شاید بیشترین نقش رو تو این اثاث کشی پدر سامان داشت، یعنی میخوام بگم سختی کار من با وجود کمک اطرافیان نصف شد اما بازم خیلی سخت و طاقت فرسا بود. هنوز خرده کاری زیاد مونده، چون این خونه بزرگتر از قبلیه، یه قسمتهایی از کف خونه،‌بدون فرش و پوشش میمونه که اگر خودمون بودیم مشکلی نبود اما به خاطر نیلا و تجربه خونه قبلی، دوست دارم هیچ جای زمین خالی و بدون فرش نباشه اونم تو هوای سرد زمستون...پرده هم هنوز نداریم و باید بخریم که شاید این پنجشنبه همراه مامان سامان بریم خیابان مولوی و سفارش بدیم، به اضافه یه سری وسایل دیگه که خودش کلی هزینه داره ولی خب چاره ای نیست باید انجام بشه، تا همینجای اثاث کشی هم حسابی به خرج افتادیم...

الان که دارم مینویسم همچنان حال دلم خوب نیست، تو این چند روز اخیر،‌با وجود اونهمه کار ای ریز و درشت که وقت برای فکر و خیال نمیذاشت،‌ بازم یه روز حال دلم خوب بود و یه روز معمولی بودم...اما از دوشنبه 4 آذر که بعد مرخصی شنبه و یکشنبه برگشتم سر کارم و دیدم چقدر مسیرم از محل کار تا خونه فعلی نسبت به خونه قبلی سختتر و پر هزینه تر شده کلی تو دلم خالی شده،‌ برای خودم هم نمیگم،‌بیشترین نگرانیم بابت آوردن و بردن نیلا از مهد کودک هست که حتی به فرض آژانس هم بگیرم با اونهمه هزینه (بخصوص با گرون شدن بنزین) بازم سختم میشه، اگه مهد قبلی بذارم بمونه یه جور سختی  و هزینه داره و اگه مهد جدید و نزدیکتر هم بذارم باز یه جور.  هنوز در این مورد تصمیم نگرفتم اما حداکثر تا آخر ماه باید فکرامو بکنم و تصمیم نهایی رو بگیرم.

خلاصه دوشنبه اولین روزی بود که از خونه جدید رفتم سر کار، تازه نیلا هم خونه خواهرم بود و قرار نبود ببرمش مهد،‌اما بازم زیاد راحت نبود،‌از نظر زمانی نه ها، شاید ده دقیقه مسیرم طولانی تر شده باشه، از نظر تعداد کورس ماشینی که باید سوار شم و هزینه رفت و آمد... با همه اینها مشکلی نبود اگر قرار نبود نیلا رو بذارم مهد کودک و صبح زود مشکل بردن نیلا به مهد و بعداز ظهر مشکل برگردونشو داشته باشم...

کلی از این بابت نگرانی دارم،‌فقط خدا خدا میکنم کم کم روال کار دستم بیاد و این دوره تغییر و تحول هم تموم بشه و بتونم عادت کنم و کنترل اوضاع تو دستم بیاد.

پنجشنبه شب یعنی شب سی آبان نیلا رو بردم گذاشتم خونه خواهرم و دیشب یعنی دوشنبه شب بعد چهار روز آوردمش خونه، خدا خیر بده خواهرم رو که با وجود دو تا بچه و اونهمه کار، این مدت نگهش داشت، چون واقعاً نمیشد تو اون وضعیت ریخت و پاش شدید و گرد و خاک و آلودگی پیش ما باشه، حالا چه تو خونه جدید و چه خونه قبلی. بخصوص که نیلا توی بغل هم زیاد نمیمونه و همش دوست داره تو خونه چهاردست و پا راه بره و این وسیله و اون وسیله رو برداره،‌ از طرفی  شرایط درست کردن غذا و عوض کردن پوشک و ... هم وجود نداشت و اگر خواهرم نیلا رو نگه نمیداشت و انقدر خیالم از بابت رسیدگی کردنش راحت نبود، اثاث کشی ما هزار برابر سختتر میشد و نمیشد سه چهار روزه وسایل رو جمع و جور کرد.

دیگه دیشب با سامان رفتیم خونه خواهرم و نیلا رو برداشتیم آوردیم خونه، طفلکم از شنبه عصر بیحال بود و آخرش یکشنبه خواهرم تنهایی بردش دکتر، تب داشت و گلوشم چرک داشت که دکتر میگفت ویروسیه... وقتی شنیدم بیحاله تصمیم گرفتم با وجود ریخت و پاشی شدید خونه همون شنبه برم بیارمش که دیگه خواهرم و شوهرش اصرار کردند با این وضعیت نبریمش و پیششون بمونه که دیگه منم باکلی اشک و گریه دلمو راضی کردم و دیگه دوشنبه شب یعنی سه آذرماه رفتیم دنبالش و برای اولین بار بردیمش خونه جدید. موقع ورود به خونه،‌بسم الله گفتم و از خدا خواستم این خونه برای دخترم و هممون اومد داشته باشه. یه راست بردمش و اتاقش رو نشون دادم و بهش گفتم دیدی عزیزم که به قولم عمل کردم و درست روز تولد یکسالگیت یه اتاق خوب برات آماده کردم؟

حیف که بچم  مریض و بیحال بود، نمیدونم از بابت دندون درآوردنه که مدام مریض میشه و گلوش چرک میکنه؟ اشتها نداره و خیلی بد و بیقرار میخوابه...دندونهاش متورمه و آب دهنش میاد که بیشتریها امیگن از دندونشه اما خب دکتر براش داروهای تب بر و چرک خشک کن و شیاف نوشته که این چند روزه مدام بهش میدیم. امیدوارم با همین داروها بهتر بشه. خدا کنه پروسه دندون درآوردنش طی بشه زودتر، بچم خیلی اذیت میشه...

همونطور که گفتم، جمعه اول آذرماه،‌یعنی درست روز اسباب کشی ما، جشن تولد عزیز دلم بود که حتی پیشمون هم نبود و خونه خواهرم بود. فعلاً که هیچ کاری نتونستم براش بکنم، تازه دوشنبه شب که نیلا رو بردیم خونه، کارهای جمع و جورکردن خونه تا هشتاد نود درصد تموم شده و تا الانش که درگیر بودیم شدید و شرایط جشن گرفتن و دورهمی نبود، بچه هم که مریضه و حتی نمیشه بردش آتلیه، حتی به خاطر مریضیش نتونستیم واکسن یکسالگیش رو بزنیم و باید صبر کنیم تا هفته بعد که بهتر بشه. یکم بهتر بشه میبرمش و عکس یکسالگیش رو هم میگیرم...چندبار تلاش کردم یه دورهمی خودمونی به مناسبت تولدش طی همین آخر هفته براش بگیرم اما شرایط خانواده ها مناسب نیست و هر روزی که میگم یکی مشکل داره. به مادر همسرم که الان هنوز خونه ماست، گفتم اگر موافق باشه پنجشنبه این هفته خانواده های دو طرف رو دعوت کنم و از بیرون غذا و کیک بگیریم و یه دورهمی کوچیک به مناسبت جشن تولد نیلا داشته باشیم اما مادر سامان میگه همین دو سه روز آینده برمیگرده رشت و بهتره روز پنجشنبه بریم پرده بخریم برای خونه و واجبتره، چهارشنبه شب رو پیشنهاد دادم که میگه شوهر سونیا خواهر شوهرم شیفته و نمیتونه بیاد. وسط هفته هم که نمیشه مهمونی داد، خلاصه که همینطوری بلاتکلیف موندم، دوست ندارم یکسالگی دخترم بدون هیچی بگذره اما متاسفانه همه چیز قاطی شده و اثاث کشی ما و مریضی خودش همه چیزو عقب انداخته. منم دوست ندارم از یه مناسبتی مدت طولانی بگذره و مثلاً جشن تولدش رو دیرتر از موعد یا حتی خیلی زودتر از موعدش بگیرم،‌ اینطوری به نظرم لطفش رو از دست میده.  خلاصه با این اوضاع اصلاً معلوم نیست بتونم به جز آتلیه بردن  برای بچم کاری کنم یا نه. 

کادوی تولدش رو تو اینستا دیده بودم و قرار بود سفارش بدم که به لطف قطعی اینترنت اونم نمیشه سفارش داد. خلاصه که بهتره اول منتظر شم حالش کمی بهتر بشه و پرده خونه رو هم بخریم و لوسترها رو بزنیم بعد اگر شرایط جور شد قبل برگشتن پدر و مادر سامانبراش یه دورهمی کوچیک بگیرم، امیدوارم  که بشه.

امروز سه شنبه اولین روزیه که دخترکم تو خونه جدید زندگی میکنه، به خاطر حال بدش و حضور مادر سامان مهد کودک نبردمش، خدا به داد برسه هفته آینده شنبه که باید آژانس بگیرم ببرمش مهد کودک. 

دیشب (دوشنبه شب) بعد آوردن نیلا از خونه خواهرم و قبل اینکه نیلا رو بیارم خونه جدید، برای آخرین بار رفتم خونه قبلیمون (هنوز مستاجر جدید تحویلش نگرفته). خودم صبحش نظافتچی آوردم که خونه قبلی رو هم تمیز کنه و مستاجر نخواسته باشه کثیف کاریهای ما رو جمع کنه...، خوب خونمون رو نگاهش کردم و برانداز کردم،‌از جای جایش با نیلا عکس گرفتم، یه عکس سلفی سه نفره هم گرفتیم. بعدش در خونه همسایه روبرویی رو زدم که خداحافظی کنم، هرچند اسمش رو نمیتونم بذارم خداحافظی، چون این مدت و بخصوص بعد تولد نیلا، انقدر رابطمون نزدیک شده بود که حس میکنم رابطمون حتی بعد جابجا شدن ما ادامه دار باشه حتی اگه به واسطه نیلا باشه که خونواده همسابه روبرویی عاشقش هستند. خلاصه که در زدم و به اصرار اونا رفتیم داخل. چقدر طی همین دو سه روز نسبت بهشون حس دلتنگی داشتم. این مدت نیلا ما رو خیلی به هم نزدیک کرده بود، همسایه روبرویی و دخترشون عاشق نیلا بودند، انقدر دوستش داشتند که بارها گفتند نمیتونند از نیلا دور بشند و حتماً با ما رفت و آمد میکنند. خانم همسایه که صبح تا شب در حال تمیزکردن خونست و خیلی کدبانو و تمیزه، یخچال خونشون رو بهم نشون داد و گفت اون لکه ها رو میبینی؟ جای دستهای نیلاست وقتی آخرین شب قبل اثاث کشی اومده بود خونمون، میگفت دلم نمیاد پاکش کنم و میخوام بذارم بمونه و ببینمش، تا این حد عاشق دختر من هستند.وقتی اینو گفت دیگه کنترلم رو از دست دادم و بغضی  که مدتها بود تو گلوم مونده بود شکست و اشکام ریخت پایین، حس میکنم هیچوقت نمیتونم این حس و حال رو نسبت به خونه جدید داشته باشم، هرچقدر هم که بزرگتر و نوسازتر باشه....

روز اثاث کشی موقعکیه کارگرها شروع کردند به اثاث بردن هم گریم گرفت، شب قبلش هم که با سامان نیلا رو میبردیم بذاریم خونه خواهرم، کلی تو راه خاطره بازی کردیم و حتی سامان هم اشک ریخت. با همه جرو بحث کردنامون، عشقمون تو این خونه عمیقتر شد و اوج گرفت، نیلامون تو این خونه به دنیا اومد، اتاق نداشت و پاسیوی پنج متری رو با هزار زور و زحمت تمیز کردیم و با کلی ذوق و عشق و احساس تبدیلش کردیم به اتاق نیلا... جمعه اول آذرماه ساعت 5 عصر،  وقتی کارگر خواست اولین وسیله منو برداره و ببره بذاره تو کامیون، مامان سامان با مهربونی و خوش زبونی همیشگی بهشون گفت لطفاً مراقب جهیزیه دخترم باشید، اینو که شنیدم، دیگه نتونستم اونهمه دلتنگی و بغض رو تاب بیارم و اشکام ریخت. فراموش کردن اونهمه خاطره راحت نیست. باز خوبه که خیلی از این محل و این خونه دور نشدیم.

از همین حالا دلتنگم،‌ خیلی دلتنگ. یه بغضی تو گلومه، حتی دلیل اصلیش رو نمیدونم،‌ اما مجموعه ای از عوامل دست به دست دادند که اینطوری دلگیر و  بغض آلود باشم، تغییر خونه و محله (هرچند خیلی دور نشدیم اما دو تا محله با هم متفاوتند از هر جهت)، دورشدن از همسایمون، مریضی نیلا و جشن نگرفتن تولدش، و شاید هم خبر آخری که از مادر سامان شنیدم که همین دو سه روز آینده میخوان برگردند رشت...بهشون حسابی عادت کردم. گاهی بین اینهمه شلوغی و کار، ممکنه دلخوریهای کوچیکی هم بینمون پیش بیاد اما همدیگه رو خیلی دوست داریم و به هم وابسته ایم. کاش تهران زندگی میکردند،‌به خاطر کمکهاشون خیلی مدیونشون هستم...

حال دلم خوب نیست،‌فکر و خیالات مختلف لحظه ای ولم نمیکنند. هربار تغییر محله دادیم مدتی افسرده شدم اما اینبار ناراحتی برای حال بد بابام که هر روز بدتر میشه و مشکلات ریز و درشت دیگه تو رابطه من و سامان باعث شده دلم از بارهای قبلی بیشتر هم گرفته باشه...

پی نوشت: 1. نیلام خیلی بامزه شده، انقدر فرصت نشد از شیرینکاریهای جدیدش بنویسم که خیلیهاشو یادم رفته و ناراحتم، حیف...یکم حالم بهتر بشه و کارها سروسامون بگیرند مینویسم. ممنون که منو میخونید و بیتفاوت رد نمیشید حتی با اینکه خودم وقت نمیکنم به وبلاگها و دوستانم سر بزنم.

2. خدایا حال دلم رو خوب کن...

و بالاخره اثاث کشی...

پنجشنبه یا جمعه  اثاث کشی داریم... هنوز تکلیفمون معلوم نیست چون باید منتظر باشیم مستاجر قبلی خونه رو تخلیه کنه. 

اوضاع روحیم به  دلایلی اصلا خوب نیست. نیلا حالش زیاد خوب نیست و نمیدونم چشه، دیشب خیلی بد خوابید و انگار درد داشت بچم، دلم براش کباب شد، شاید از دندونش باشه شایدم دلش، مطمئن نیستم، اگر ادامه دار باشه باید ببرمش دکتر، سه روز دیگه تولد یکسالگیش هست و نمیتونم فعلا کار خاصی برای عشقم بکنم، شاید هفته های بعد که این ماجرای اثاث کشی تموم شد تونستم. یعنی خدا کنه که بتونم. در دونه من یکساله بشه و هیچی به هیچی؟ نمیشه که. تازه هفته دیگه واکسن یک سالگی هم داره و غیر اینها باید هر طور هست وقت بذارم ببرمش آتلیه و کادوی تولدش رو هم براش بخرم.... خودمم بعد قرنی تولد دوستم دعوت شدم که با اینکه دوست دارم برم،احتمالا به خاطر اثاث کشی نشه برم  و خلاصه اوضاعی دارم.

مادرشوهر و پدرشوهرم اینا اومدند کمک اما مادرشوهرم حالش خوب نیست  و نباید زیاد به خودش فشار بیاره. خواهرشوهرم و شوهرش دیروز اومدند کمکم اما خب نمی شد خیلی هم ازشون کمک گرفت، بیشتر چیزها کار خودمه و خودم باید بالای سر کار باشم...

نیلا رو باید امشب یا فردا بفرستم خونه خواهر بزرگم برای اثاث کشی  اما چون دیشب حالش زیاد خوب نبود دلم نمیاد، از طرفی هم نمیشه موقع اثاث کشی پیش ما باشه... نمیدونم بالاخره پیش خودم می مونه یا میذارمش پیش مامان یا خواهرم. 

اوضاع حسابی به هم پیچیده و حال روحی من تعریفی نداره، دیگه جسم بیجون و خسته همیشگی بماند که دیگه کم کم بهش عادت کردم...بیخوابی،  سردرد، غصه بابا، هزار و یک کار اثاث کشی، محل کار...

ناراضی و گله مند نیستم گاهی حتی حالم خوبه و حتی ذوق اتفاقات جدید و خونه جدید رو دارم اما الان همه چی قاطی شده و به هم ریخته و حال و روزم تعریفی نداره. باز خدا رو شکر خانواده سامان مثل همیشه کنارم هستند، خدا خیرشون بده، وگرنه که من آدم اثاث کشی نیستم. نه تجربش رو دارم نه دست و پاش رو.

میخواستم بیشتر از حال و اوضاعمون توضیح بدم اما دارم با گوشی این پست رو می ذارم، چون بخش مدیریت سایت  بلاگ اسکای با سیستم اداره باز نمیشه اما تو گوشیم باز میشه.خواستم به پست کوتاه با گوشی قبل جابجایی بنویسم...

 خدا کنه همه چیز هر چه زودتر سر و سامان بگیره. انقدر کارهام زیاده که نمیدونم کدومو بنویسم، شستن فرشا و پرده ها و پتوها و تعمیر آبگرمکن و جمع کردن اثاث و آوردن کارگر برای نظافت و... 

کاش بزودی اینترنت وصل شه و منم بتونم بیام و بنویسم که به سلامتی جابجا شدیم و اوضاع آرومتره.

بعدا نوشت: قرار اثاث کشی افتاد برای جمعه...

هوای تازه میخوام...

میون اینهمه دلتنگی،اینهمه بغض، اینهمه اشک، اینهمه دلگیری غروبهای تاریک  پائیزی، قشنگترین حس دنیا وقتیه که میتونم نیلام رو از اعماق وجود بخندونم و با صدای قهقهه خندش که کل خونه رو برمیداره لبریز بشم از یه حس سرخوشی ناشناخته که به عمرم تجربه نکردم...

یا وقتایی که تو فکر و خیالات خودم غرقم یا خودمو به خواب میزنم یا اصلاً بی هوا و بی هیچ دلیل خاصی به صورتم خیره میشه و یه دفعه با دستهای کوچیکش صورتم رو نوازش میکنه و پوست لطیف صورتش رو به صورتم میماله....مثلاً داره محبتش رو نشون میده. به خدا که لذتی که از این کارش میبرم وصف ناشدنیه، در حدیکه بغض میکنم و از خدا میپرسم نیلا پاداش کدوم کار خوب نکرده منه خدا؟

یا بعدازظهرهایی که میرم مهد کودک دنبالش و همینکه میاد بغلم با ذوق جیغ میزنه و با خنده به صورتم خیره میشه و انقدر دنبال توجه هست که حتی اجازه نمیده با مربیش حرف بزنم، همش میخواد توجهم به اون باشه، جلوی مربیش تو بغلم دالی بازی میکنه یا بلند بلند صدام میکنه که فقط به اون نگاه کن و با مربیش حرف نزنم...

یا وقتایی که تو جمعی هستیم و بطور کامل منو از یاد میبره و سرگرم بقیه یا عروسکها و اسباب بازیها میشه، بعد همینکه خوابش میگیره یا گرسنش میشه یا درد دندون درآوردنش شروع میشه، همه رو ول میکنه و میاد سمتم و دستشو به سمت من دراز میکنه و فقط منو میخواد که بخوابونمش یا سیر و آرومش کنم...یعنی منو نقطه امن خودش میدونه...حتی اگر فقط موقع نیازهای ضرویش باشه، چیزی از لذت مادرانه من کم نمیکنه. خدایا چطور حس قشنگ اون لحظه ها رو توصیف کنم؟

دوستش دارم خدایا، خیلی دوستش دارم،‌یه عشق بی قید و شرط... خدایا ازت ممنونم که بین اینهمه ناامیدی و درد، دخترکم رو آفریدی...خدایا منو ببخش که دو سه باری از شدت استئصال سرش داد زدم، خودت میدونی که چقدر عاشقانه دوستش دارم، مثل یه بت میپرستمش، بوی نفسهاش مستم میکنه، خنده هاش مرهم دردهای منه...

نمیخوام اون جون پناه دردهای من باشه، نمیخوام همدرد من باشه و غمهام رو بفهمه، نمیخوام گریه هام رو ببینه، فقط کاری کن شاد باشه و شاد زندگی کنه، برعکس مادرش....

نیلای من،‌نیلای قشنگم، دختر نازم ممنون که قابل دونستی و اجازه دادی من، مرضیه، مادرت باشم...تو بهترین هدیه خدا در ناامید ترین برهه زندگیم بودی، میخوام بدونی که اکر تو این وضعیتی که دچارشیم، تو به دنیای من پا نذاشته بودی، من به مرگم هزار بار راضی تر بودم...خدا لیاقت مادری کردن برای تو رو به من بده عزیزترینم...

پی نوشت: فردا چهارشنبه تولد خواهرزادم عسل هست و خواهرم قراره یه جشن مفصل با حضور دوستاش و ماماناشون براش بگیره...بین اینهمه مشکلات و بیماری پدرم، اگر خواهرم مریم پارسال روز تولد عسل که بیمارستان بستری شده بود بهش قول نداده بود یه جشن مفصل با حضور همکلاسیهاش میگیره، قطعاً تولد گرفتن تو برنامش نبود...دخترک گریه کرد و گفت بهم قول دادی و خواهرم ناچار شد بهش عمل کنه...

این شادی موقت رو به فال نیک میگیرم، هرچند ته دلم شاد نیست، ته دلم پر از اضطراب و تشویش و اندوهه...جسمم بیجون و روحم خستست...دلخوشیم وجود همسرم و نیلام هست و بس.

خدایا همسر و فرزندم رو به تو میسپارم، بهم قول بده حتی اگر روزی خودم در این کره خاکی نبودم، هواشونو داشته باشی...خدایا چشم از دخترکم برندار، حواست بهش باشه در لحظاتی که کنارش نیستم، حتی اگر پیر شده باشه و مادرش در این دنیا نباشه، خودت مراقبش باش و هر چی آرامش و دلخوشی هست به قلبش جاری کن. پروردگارا من شاید بلد نباشم اونطور که باید خوشبختش کنم، تو مسئولیت خوشبخت شدنش رو به عهد بگیر...از عمر من کم کن و به عمر عزیزانم، همسر و دخترم، بیفزای...

دلم گرفته بود و خواستم چندخطی بنویسم بلکه سبک بشم...که نشدم.

خدایا این بغض لعنتی رو ازم بگیر، هوای تازه میخوام...

کارهای در هم پیچیده، غم بی انتها...

چه حسی تلختر از این که بعداز ظهر یه روز دلگیر پاییزی وقتی همراه نیلا از سر کار میای خونه، بابات پشت در منتظر باشه که بیاد و نوه اش رو که عاشقانه دوستش داره ببینه، بعد ببینی که حتی جون نداره چهارتا پله خونه تا رسیدن به طبقه همکف رو بیاد بالا و باید بری دستش رو بگیری... صدای هن و هن سینش و رنگ و روی زرد و صورت تکیده و بدون ریش و موش رو ببینی و باورت نشه این بابا همون بابای چندماه پیشه....

با همه مریضیش اومده نیلا رو ببینه چون چندروزیه که من فرصت نکردم برم خونه بابا...یکساعت با نیلا بازی کنه و نیلا رو بخوابونه، بعد خودش کنار نیلا خوابش ببره و نفسهاش رو بیینی که چقدر سخت و با سروصدا از سینش خارج میشه.... روبروش تو تاریکی بشینی و اشک بریزی...با خودت فکر کنی یعنی این بابا برای من بابای قدیم میشه؟ یعنی این بابا پیش من میمونه؟ یعنی این بابا دوئیدن و حرف زدن و مدرسه رفتن نیلا رو میبینه؟

با خودم فکر میکنم اگر خدا از اون بالا حواسش به من نبود و ضجه های من رو که ازش ملتمسانه میخواستم به خاطر نیلا هم که شده،‌ بهم تحمل اینهمه درد و عذابی که از بابت درد عزیزترینم میکشم عطا کنه، تا الان مرده بودم... خدا صدای من رو شنید، تحملم رو برد بالاتر، درسته به واسطه قرص اعصاب، درسته به واسطه عمداً غرق شدن تو اینستاگرام لعنتی که فقط یادم بره و فکر و خیال نکنم، اما کمکم کرد، کمکم کرد که حداقل هر روزه آرزوی مرگ نکنم،‌که بتونم اون استرس وحشتناک هر روزه و نفس تنگی و تپش قلب شدید رو کنترل کنم... درسته خیلی وقتها بغض تو گلوم خفم میکنه و اشک امونم نمیده اما بازم میبینم خدا هوامو داشته که هنوز رو پا هستم و دارم به زندگیم ادامه میدم،‌شاید خیلی وقتها با ترس و غم و اضطراب، با اشک و حسرت و عذاب روحی، اما دارم میگذرونم، حداقل زنده موندم! به خدا که اون روزها فکر نمیکردم حتی بتونم زنده بمونم و به زندگیم ادامه بدم، بسکه حال روحیم بد بود و تشویش و اضطراب وحشتناکی داشتم، اما خدا صدامو شنید و هوامو داشت. الهی که از بعد این هم انقدر بهم قدرت و تحمل بده که وقتی اینهمه زجری که بابام میکشه رو میببینم به مرز جنون نرسم و امیدوار باشم که شاید،‌ شاید علیرغم اون فضای ناامیدی که اون متخصص بی ملاحظه ریه در من ایجاد کرد، خدا نظری به پدرم و زندگی ما کرد و چندسال دیگه پدرم رو به ما بخشید. شاید دعای تمام دوستانم در اینجا در حق پدرم مستجاب شد و حداقل درد و عذاب نکشید. من به شدت به دعای بقیه آدمها در حق آدم ایمان دارم، لطفاً بی نصیبمون نذارید حتی اگر گذری از اینجا عبور میکنید و همین یکبار منو میخونید و میرید...

قضیه پرستاری دخترخالم هم به کل منتفی شد،‌من تصمیمم رو قاطعانه گرفته بودم که این موضوع رو باهاش مطرح کنم،‌اما خواهرم مریم فقط و فقط برای اینکه منو منصرف کنه، بهم زنگ زد و یکساعت تمام سعی کرد منو قانع کنه که به این دلیل و اون دلیل اینکار رو نکنم و بعد از چندماه حتماً پشیمون میشم و میگم کاش همون سختی مهد کودک رو تحمل کرده بودم اما به اون نگفته بودم که بیاد خونم،‌ خلاصه خواهرم تو دل منی رو که همونطوریش هم خیلی مردد بودم و به سختی و با کلی دودوتا چهارتا تصمیم گرفته بودم که موضوع پرستار شدن رو با دخترخالم مطرح کنم، حسابی خالی کرد و اینطور شد که کلاً تصمیم گرفتم موضوع رو فراموش کنم...

ترجیح میدادم خواهرم اینطور تو دل من رو خالی نمیکرد و من روی تصمیمم میموندم و حداقل نیلا رو تو این ماههای سرد سال نمیبردم مهد کودک تا سال آینده که حداقل کمی هم بزرگتر بشه،‌ اما واقعاً ترسیدم پیشبینی خواهرم درست از آب دربیاد و بعداً‌ از کارم پشیمون بشم...خواهرم هم دلایل و ملاحظات خیلی منطقی و واقع بینانه ای داشت و نمیشد براحتی ازش صرف نظر کرد، حتی بارها و بارها تاکید کرد تو بیا نیلا رو شنبه صبح بذار پیش من و چهارشنبه بعد از کار بیا ببرش و عین بچه های خودم ازش مراقبت میکنم، اما خب من با لحن حق جانبانه ای ازش تشکر کردم و گفتم چطور فکر میکنی من تنها بچم رو میتونم 5 روز تمام نبینم...به فرض یکدرصد من هم بتونم مگه سامان میتونه؟ یا موافقت میکنه؟ خلاصه که فعلاً قراره همچنان ببرمش همون مهد کودک،‌قسمت همینه پس راضی هستم به قسمت و تقدیر.

آخر ماه هم که قراره به خونه جدید جابجا بشیم و احتمالاً مجبور بشم بذارمش مهد کودک جدید و هر روز با آژانس نیلا رو ببرم و با آژانس هم از مهد برگردونمش خونه. هنوزم شک دارم که همین مهد فعلی بذارمش، چون نیلا دیگه عادت کرده به اینجا، اما خب رفت و آمد از خونه جدید تا مهد فعلی نسبتاً سخته و شاید بهتر باشه مهد کودک رو عوض کنم و برم جایی نزدیکتر، درسته در هر صورت باید با آژانس برم و بیام،‌اما از نظر مسافت و هزینه بازم به صرفه تر و راحتتر هست...

به قدری استرس جابجا شدن رو دارم که حد و حساب نداره! هر روز چند تا مشتری میان خونه ما رو میبینن که خونه رو رهن کنند و ما پولش رو بگیریم و بدیم برای مبلغ پیش خونه جدید که بتونیم بریم و اونجا ساکن بشیم،‌اما متاسفانه ده روز هست که خونه فعلی هنوز رهن نرفته و تا خونه رهن نره، پولمون رو نمیتونیم بگیریم و بریم خونه جدید... از طرفی نهایت تا آخر این ماه فرصت داریم و مستاجر خونه جدید حتماً تا ده دوازده روز دیگه پولش رو میخواد...خلاصه که اوضاع آشفته ایه و من هر روز که میگذره و خونه رهن نمیره، استرسم بیشتر و بیشتر میشه...به هر حال فصل جابجایی مستاجرها هم نیست و مشتری نسبتاً‌ کمه...

خدا کنه بزودی خونه رهن بره و بتونم اینجا اون خبر خوش رو اعلام کنم. هفته آینده هم مادر و پدر سامان میان تهران که هم کمک دست من برای اثاث کشی باشند و هم اینکه مادرش که ناخوشه،‌ بره دکتر...خدا هزار بار بهشون خیر بده که اینجور وقتها تنهام نمیذارند... دستشون رو میبوسم و از خدا میخوام بهم قوت بده بتونم براشون جبران کنم.

تو این اوضاع و احوال موندم تولد یکسالگی نیلا رو چکار کنم، دقیقاً با جابجایی ما همزمان میشه (یک آذرماه) و اتفاقاً همون روز هم واکسن یکسالگی هم داره...دلم میخواست حتماً براش جشن میگرفتم اما تو اون اوضاع و احوال مگه میشه؟ مگه اینکه بریم رستوران که ممکنه حسابی برامون گرون دربیاد اونم وسط این خرج و مخارج جابجایی که کمرشکنه. خلاصه که از خدا میخوام تا یکماه دیگه اوضاع به حالت عادی برگرده و ببینم که تو خونه جدید هستم و همه چی سروسامون گرفته.

از دلبریهای نیلا و کارها و رفتارهای جدید این چندوقتش هم هر چی بگم کمه، باید در اولین فرصت و قبل اینکه بادم برم بنویسمش... موقع نوشتنش که معمولاً سر کار هستم، دلم براش ضعف میره و در حسرت دیدنش و آوردنش از مهد کودک به خونه لحظه شماری میکنم.

خدایا شکرت که بزرگترین دلخوشی زندگیم رو بعد همسرم به من عطا کردی...ممنون که به یکباره همه چیو از آدم نمیگیری.

خدایا بابت همه الطافت مدیونت هستم،‌بابت اونچه دادی شکر،‌ بابت اونچه هم ندادی شکر... و حتی بابت اونچه صلاح دیدی و گرفتی هم شکر....کمکم کن خدا،نظر لطفت رو از زندگیمون برنگردون و لحظه ای من و زندگیم رو به حال خودش رها نکن...دستمو ول نکن خدا، گرمای دستانت رو ازم نگیر پروردگار مهربونم. 

روزهای پرکار پائیزی

دخترک از پنجشنبه هفته پیش سرما خورد و همونروز صبح بردمش دکتر. البته خیلی جدی نشده بود اما از ترسم سریع و قبل اینکه سامان عصر بیاد خونه بغلش کردم و پای پیاده بردمش پیش دکتر که بدتر نشه. البته قبلش هم بردمش خانه بهداشت نزدیک خونه برای قد و وزن. خلاصه از همون پنجشنبه تا امروز داره دارو میخوره، از اونجا که داروهاش ادامه داشت و هم از اون جهت که بچه های دیگه مردم مریض نشند، یکشنبه نخواستم ببرمش مهد کودک،‌ دخترخالم خواهش کردم بیاد خونمون و نیلا رو نگهداره که خب خالم گفت اونم با دخترخالم میاد و این شد که دیگه یکشنبه صبح اومدند، اما حقیقتاً بینهایت برای من یکی سخت شد! از شنبه عصر که تعطیلی بود شروع کردم به آماده کردن غذای خودم و نیلا و غذای خاله و دخترخاله برای فردا ناهارشون که خونمون بودند(قرمه سبزی براشون گذاشته بودم)! تا خود ساعت یک نصفه شب در حال بدو بدو بودم،‌سامان هم مشغول تمیزکاری و نظافت خونه که رسماً بینهایت کثیف شده بود...

یکشنبه صبح هم که تهران بارندگی شدید داشت و صبح خیلی زود به خالم پیام دادم با اسنپ بیاید و من هزینشو میدم و اگر هزینش رو نخواید بگیرید راضی نیستم بیایید! اونا هم اسنپ گرفتند و ساعت هفت صبح رسیدند خونمون! درسته که دیگه لازم نبود نیلا رو حاضر کنم ببرمش مهد و از خواب بیدارش کنم و ... اما انصافاً حاضر کردن غذا برای خاله اینا و هزار و یک کار دیگه انقدر بهم فشار آورد که دیدم همون مهدکودک انگاری راحتتره! از هزینه ها نگم که تو اون بارون کلی هزینه اسنپ خاله اینا شد که نمیگرفت و بزور بهش دادم و هزینه پذیرایی و مهمتر از همه حجم کاری که افتاد رو دوشم...

راستش یه مدته دارم به این موضوع فکر میکنم که از همین دخترخالم که 21 سالش هست خواهش کنم بیاد و حداقل این زمستون از نیلا مراقبت کنه که تو سرما هی نبرمش مهد و بیارمش،‌و منم در ازاش کمی بیشتر از شهریه ای که به مهد کودک میدم، به عنوان حق الزحمه بهش بدم،‌ برای همین فکرم هم بود که قبل اینکه بخوام موضوع رو با خودشون مطرح کنم، زنگ زدم خالم و گفتم میشه فاطمه بیاد و یکشنبه پیش نیلا بمونه؟ درواقع میخواستم قبل مطرح کردن تصمیم با خودشون،‌یکروز امتحانی دخترخالم تنهایی بیاد که هم من ببینم عملکردش چطوره و هم خودش جوانب رو بررسی کنه و وقتی موضوع پرستاری نیلا رو بهش میگم با آگاهی تصمیم بگیره و جواب بده که خب برنامه به هم خورد و خالم هم گفت همراه دخترخالم میاد و خلاصه دستم نیومد که تنهایی میتونه یا نه... 

با اینحال دودلم که موضوع رو مطرح کنم یا نه به هزار و یک دلیل که گفتنش اینجا زمان زیادی میبره اما خب یکی از مهمترینهاش این هست که اگر بخواد بیاد پیش نیلا،‌من باید از شب قبل به فکر ناهارش هم باشم که خب با توجه به اینکه شرکت سامان بهش ناهار میده و ناهار خودم هم خیلی وقتها غذاهای ساده و حاضری یا فریزری هست، یه کار جدید به مسئولیتهام اضافه میشه و برام خیلی سخت میشه،‌مگه اینکه هر روز ناهارش رو با خودش بیاره که تو عالم فامیلی درست نیست. مورد بعدی هم سن نسبتاً کمش هست که البته سن عقلیش بیشتره و خوب هم بلده به بچه کوچیکا برسه اما خب به هر حال کمی نگرانی داره و یکی دو مورد مهم دیگه هم هست که ترجیح میدم ننویسم.

تازه اگر هم خودم مشکلی نداشته باشم باید ببینم خودش حاضره تنهایی بیاد خونه ما  و شرایطش رو داره یا نه که خب هنوز به دلیل اون مواردی که نوشتم،‌باهاش مطرح نکرد و شک هم دارم مطرح کنم یا نه...از طرفی هم بردن و آوردن هر روزه نیلا به مهد اونم با پای پیاده و بخصوص تو هوای سرد که کلی لباس پوشوندن داره برام خیلی سخته،‌ از طرفی هم اومدن دخترخالم برای مراقبت از نیلا هم سختیهای خودش رو داره مثل ناهار پختن براش و...،‌ تازه یه موردی هم که هست اینه که ترس این رو دارم که خالم هم بخواد هر دفعه باهاش بیاد و بره که دیگه رسماً هر روز باید مهمون داری کنم! تازه خالم یه اخلاقی هم داره و اون اینه که گاهی شب هم خونه اقوام میخوابه البته اگه تعارفش کنند و خب نمیشه هم تعارف نکرد.خلاصه که موندم تصمیم درست چیه و چکار کنم...خدا کنه تصمیم درستی بگیرم و اگر در نهایت تصمیم گرفتم دخترخالم بیاد، خودش هم راضی باشه و شرایطش جور باشه  و باباش که یه مقدار روی دخترش حساسه، نه نیاره چون شنیدم که زیاد دوست نداره دخترش بره سر کار.

بگذریم،‌ دیروز یکشنبه هم که تعطیلی بود، سونیا و شوهرش برای شام اومدند خونه ما و خلاصه کل دیروز رو از صبح  مشغول کارهای مهمونی شب بودم! اونم با وجود یه دختر شیطون که همش ازت میخواد باهاش بازی کنی و همش اینور و اونور میره و باید حواست بهش باشه و دم به دقیقه هم باید به فکر غذاش و تعویضش و ... باشی. تازه از این ناراحت شدم که چرا سونیا یکمی زودتر نیومد که کمی کمک حالم باشه،‌به هر حال با بچه کوچیک خیلی سخته دیگه بخصوص که سامان هم نبود و رفته بود بیمارستان عیادت نوه خالش، یعنی درواقع سامان رفته بود دنبال سونیا و با هم رفته بودند بیمارستان،‌سامان زودتر برگشت خونه اما سونیا موند و نزدیکای هفت شب با دخترخالش اومد که دم خونمون پیادش کرد و خودش رفت،‌اگر میخواست میتونست با سامان برگرده. کمی هم ناراحت شدم که بعد خوردن شام، تعارف هم نکرد که ظرفها رو بشوره...یعنی مثلاً به من یکی دوباری گفت مرضیه از آشپزخونه بیا بیرون و چقدر کار میکنی، اما نیومد دستی به ظرفها بزنه یا حتی تعارفی بکنه...

من اصلاً آدم خاله زنکی نیستم که زیاد به این چیزا فکر کنم یا جایی مطرح کنم  اما حداقل انتظار داشتم این کمک رو میکرد، به خدا که من به هیچ عنوان راضی نمیشم مهمونم ظرف بشوره و هر کی منو میشناسه میدونه که اصلاً و ابداً اجازه نمیدم و میگم نباید به خاطر یه لقمه غذایی که مهمون آدم تو خونت میخوره، اونهمه ظرفها رو بشوره،‌اما خب حداقل انتظار تعارف رو داشتم و اینکه بلند بشه بیاد پشت سینک و بخواد بشوره و بعد من بکشمش کنار،‌کاری که خیلی از مهمونها میکنند.

خواهرم مریم هربار میاد خونمون کلی تو کارها کمک میکنه و ظرفها رو میشوره و ... هر چی هم من و سامان میکشیمش کنار و نمیذاریم،‌ باز با زور بازو میگه الا و بلا من میشورم و تو دیگه خسته شدی، حتی قبل شام هم برنج دم میکنه یا ظرفهای میوه رو جمع میکنه و میشوره و...

من خودم هم دو سه باری که از بعد ازدواج سونیا،‌ خونش رفتم،‌ظرفا رو شستم...نمیدونم چرا هیچ تعارفی برای شستن ظرفها یا حتی قبل شام برای آماده کردن وسایل و ... بهم نکرد. البته که چون از صبح رفته بود دیدن نوه خالش بیمارستان، خسته هم بود اما بازم به نظرم میتونست یه تعارفی بکنه.

مامان و بابای سامان هر بار که میان خونمون به تمام معنا کمکم میکنند و من واقعاً خستگی آنچنانی حس نمیکنم،‌مادر سامان آشپزی میکنه،‌ آشپزخونه رو مرتب میکنه،‌تو نگهداری نیلا کمک میکنه،‌پدرش هم کارهای تعمیراتی خونه و خرید و حتی نظافت حموم و دستشویی رو انجام میده! (علیرغم اینکه من مدام میگم نه و نمیخواد و زحمت نکشید ولی گوش نمیدند و کار خودشون رو بزور میکنند.) اما خب سونیا خیلی هم از این جهتها به مادر و پدرش نرفته انگار...

البته که من ازش ناراحت و دلخور نیستم، اما خب یه مقدار توقع رو داشتم دیگه، به خصوص بعد اونهمه کاری که انجام داده بودم، اونم با وجود یه بچه کوچیک که عملاً اگر کس دیگه ای نباشه که مراقبش باشه، نمیشه تنهاش گذاشت و رفت سراغ کارها...گاهی نیلام رو بغلش میکردم و میرفتم سر قابلمه غذا،‌ یا وسط آبکش کردن برنج، باید کارو سریع ول میکردم و بدو بدو میرفتم دنبالش که کار خطرناکی نکنه یا نیفته و.. غذا هم ته چین مرغ درست کرده بودم با سوپ جو وقارچ به همراه سالاد و دوغ و ماست و زیتون و ترشی که غذام هم انصافاً خوب شده بود.

خلاصه که اینطور، ولی خدایی هفته پرمشغله ای بود. از پنجشنبه هفته قبل که صبحش بردمش دکتر و عصرش هم تو بارون نیلا رو بردیم آتلیه برای عکس یازده ماهگی تا همین امروز کلی بابت این مهمونیها بهم فشار اومده، باز خدا رو شکر فردا تعطیله و میتونم استراحت بیشتری کنم. البته من در کل خیلی مهمون داشتن رو دوست دارم اماالان با وجود یه بچه بازیگوش و خونه کوچیک برام خیلی سخت شده. نیلا هم که شبها خیلی بد و کم میخوابه و بیخوابی داغونم کرده و مدام خسته و بیحالم. خودمم موندم چطوری سرپا هستم و با این حجم از خستگی و بیخوابی میام سر کار و...

شدیداً نیاز دارم برم دکتر زنان و متاسفانه هیچ جوره فرصت نمیشه و همش عقب میفته. امیدوارم مشکلم خیلی هم جدی نباشه...

دغدغه اثاث کشی آخر ماه هم که هست، اونم با وجود یه بچه کوچیک  و شغلم و ...

خدا کنه موضوع نگهداشتن نیلا حل بشه زودتر،‌ چون اگر تردیدم رو درمورد اومدنش حل کنم و اونم قبول کنه که بیاد و مشکلی نداشته باشه، که هیچی، در غیر اینصورت با رفتن به خونه جدید،‌تصمیم دارم مهد کودکش رو هم عوض کنم و با آژانس نیلا رو ببرم و بیارم که خب اونم کلی مقدمه چینی و دنگ و فنگ داره...

کی میشه کارها همه سروسامون بگیرن و این فکر و خیالا و تردیدها کمتر بشه،‌از بین که نمیره،‌  حداقل کمتر بشه.

هرچند من راضیم تمام این دغدغه ها وجود داشته باشه اما سلامتی باشه،‌سلامتی و آرامش عزیزانمون و اینکه خیالمون از بابتشون راحت باشه، من مدتهاست که دیگه بیشتر از این از خدا چیزی نمیخوام.