بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی...

روز به روز که میگذره جای خالیش بیشتر به نظرم میاد،‌بیشتر حس میکنم درد یتیمی رو....

خیلی سخته، مدام تو سرم میچرخه این فکر و خیالای لعنتی،‌فکر روزهایی که بابا تو بینی و دهانش اون لوله های لعنتی وصل بود، نفسی که با دستگاه تنفس مصنوعی میومد و میرفت و اون دستهای بسته شده به تخت فقط برای اینکه یه وقت با دستاش حتی با همون حالت ناهوشیاریش، اون لوله های عذاب آور رو درنیاره...

از دو سه هفته قبل فوت بابا،  حالش تو خونه انقدر وخیم شد که حتی نمیتونست قطره ای آب قورت بده و ما در نهایت دوباره مجبور شدیم روز چهارشنبه 10 دی ماه ببریمش همون بیمارستانی که سه هفته قبل برده بودیمش...بابا اصلا متوجه و هوشیار نبود و اصلاً نفهمید چطوری رفت بیمارستان، تو حالت بیهوشی بود اما درد رو بطور کامل حس میکرد ولی نمیتونست چیزی بگه و حرفی بزنه. تو بیمارستان تو بخش اورژانس بستری شد، با حال خیلی خیلی بد. کلیه های بابا از کار افتاده بود و ادراری نداشت و باید دیالیز میشد،‌وسط دیالیز اولی یهویی نفسش رفت و دکترها و پرستارها سریع به دستگاه تنفس مصنوعی وصلش کردند...همین دستگاه لعنتی شکنجه آورترین چیزه با لوله هایی که به ریه وصل میشه و دهانی که به خاطر لوله ها زخم میشه. کمتر کسی زیر این دستگاهها دووم میاره. بابا بیمار آی سی یو بود و باید سریعتر منتقل میشد اما  کلی دوئیدیم تا بتونیم بابا رو به آی سی یو منتقل کنیم، از اونجاییکه بابا امکان برگشتش به زندگی زیاد نبود و دکترها از یه جایی کم و بیش از برگشتنش به زندگی ما رو ناامید کردند، با اینکه تو اولویت آی سی یو بود،‌ برای انتقالش از اورژانس به آی سی یو مدام تعلل میکردند و ما مجبور بودیم به نوبت دوازده ساعت به دوازده ساعت تو اورژانس بمونیم و مراقب علائم حیاتی بابا از روی مونیتور مثل ضربان قلب و نبض و تنفس و فشار و میزان اکسیژن خون و ... باشیم. در نهایت با پیگیریهای مداوم من از طریق روسای اداره و کلی دوئیدن از این اتاق به اون اتاق بیمارستان، و همینطور پیگیریهای شوهر عمم،‌بابا به آی سی یو منتقل شد اما چه فایده که فقط سه روز تو آی سی یو بود و در نهایت تاب نیاورد...بزرگترین حسرت ما الان اینه که چرا اون سه روز هم پیش خودمون نگهش نداشتیم. تو آی سی یو حتی یک دقیقه امکان ملاقات نبود و سه روز تمام ندیدیمش، فقط مریم با کلی التماس و خواهش تونسته بود یک دقیقه بابا رو ببینه و تمام.

بابای من خیلی زجر کشید، خیلی شکنجه شد، دوسال تمام درد و رنج کشید و در نهایت تسلیم شد...دیگه جونی براش نمونده بود، دیگه توانی نداشت. خسته و شکسته شده بود، امیدی براش نمونده بود، دو سه ماه آخر تا صبح از درد ناله میکرد و مادرش و خدا رو صدا میکرد، زندگی براش پوچ شده بود...یکماه و نیم قبل با کلی التماس و نذر و نیاز من بابام به زندگی برگشت در حالیکه دکترها اونموقع هم هیچ امیدی نداشتند اما مطمئنم با نذر و نیاز و توسل من بود که به زندگی برگشت،‌اما تنها سه هفته بعد دوباره از بار قبلی هم بیشتر زجر کشید تا آخرش برای همیشه تسلیم شد. هیچوقت تمیتونم درک کنم بابای من که موندنی نبود چرا همون یکماه قبلترش دنیا رو ترک نکرد، چرا اونهمه درد و زجر کشید و زنده زنده بدترین شکنجه ها رو تحمل کرد، اگر همونموقع میرفت،‌باز هم درد و رنجش کمتر بود...نمیدونم، حکمت خدا رو نمیفهمم، شاید چیزهایی هست که از فهم ما خارجه، واقعا نمیدونم. 

انقدر که دلم برای درد و رنج بابا تو ماههای آخر میسوزه، دلم برای یتیم شدنم نمیسوزه. درد  بابا انقدر زیاد بود که چهار روز قبل اینکه بابا برای همیشه ما رو ترک کنه، به درگاه حضرت زهرا رفتم و با التماس و ضجه ازش خواستم خودش واسطه بشه و بابا رو از اینهمه رنج راحت کنه. تا قبل اون و دفعه قبل که بابا بیمارستان بستری شده بود، میگفتم خدایا راضیم به رضای تو، اگر شفای این دنیایی بدی که یه عمر مدیونتم اما اگر از این درد و رنج هم راحت بشه راضی میشم به رضای خودت و خودمو به تقدیر سپرده بودم. اما چند روز قبل فوت بابا دیگه از خدا و ائمه و حضرت زهرا شفای این دنیایی نخواستم، چون امیدی نبود دیگه،‌ فقط خواستم راحت بشه و دیگه عذاب نکشه همین...چون معلوم نبود بابا تا چندماه تو اون وضعیت بمونه،‌تحمل اونهمه عذابی که بابا با اون دستگاهها میکشید نه برای خودش و نه  برای من و خانوادم ممکن نبود،‌ درسته هوشیاری نداشت و متوجه اطرافش نبود اما درد رو به تمام معنا حس میکرد، وقتی میخواستند اون لوله های لعنتی رو براش بذارند یا ساکشنش کنند با تمام وجود میمرد و زنده میشد بسکه عذاب میکشید آخرش هم به خاطر اینکه خودش هیچ هوشیاری و اراده ای نداشت و نمیتونست کمکی بکنه، بعد هزار بار تلاش نمیتونستند لوله بینی (برای تغذیه که خیلی هم دردناکه) رو از راه بینی براش بذارند و بعد کلی تلاش و موفق نشدن، فقط درد و عذاب وحشتناکش میموند برای بابای من بدون نتیجه  و  مایی که اونجا بودیم و میدیدیدم و جگرمون آتیش میگرفت...

صبح 21 دی ماه بدترین خبر عمرم رو شنیدم،‌ اون روز روز شفتم تو اداره نبود، صبح که بیدار شدم، فکر میکردم سامان طبق معمول رفته سر کار، ‌اما وقتی از اتاق اومدم بیرون و رفتم دستشویی و بعد بیرون اومدن از دستشویی دیدم سامان رو مبل نشسته و حالش طبیعی نیست،‌ پرسیدم چی شده و مدام میگفت هیچی نشده اما چشماش قرمز بود،‌آخرش گفت بابا حالش بده باید بریم بیمارستان...هیچی نمیشنیدم دیگه، بهش ‌میگفتم دیگه از اون بدتر چی میتونه باشه سامان؟ و سامان فقط میگفت حالش بده، باید بریم بیمارستان،اینجا تمام بدنم یخ کرد، بهش گفتم سامان بابام مرده؟ اونم آروم میگفت نه حالش بده باید راه بیفتیم بریم بیمارستان، دوباره با صدای لرزون پرسیدم سامان بابام مرده؟ با چشمای قرمز نگام کرد و هیچی نگفت، از اونجا به بعدش رو دیگه نفهمیدم،‌فقط یادم میاد با تمام وجود داد میزدم و بلند بلند مثل دیوونه ها فریاد میزدم بابام مرده؟ بابام مرده سامان؟ و بارها و بارها این جمله رو با صدای بلند فریاد میزدم،  انقدر از خود بیخود شده بودم و تو سر و کلم میزدم و میلرزیدم که سامان ترسیده بود، بغلم کرده بود و گریه میکرد و همش بدنم رو ماساژ میداد بلکه کمی آروم بشم. حالم از بد هم بدتر بود، یه چیزی که تا الان تجربه نکرده بودم، حتی سر خواهرم ریحانه...انقدر یخ کرده بودم و میلرزیدم که سامان دو تا پتو روم انداخت و جوراب پشمی پام کرد. بهم گفت باید حاضر شیم بریم بیمارستان یا شایدم خونه مامان، با اینکه اون روز شیفت پرستار نیلا نبود،‌سامان زنگ زد به پرستارش و گفت باید بیاد، من بهش گفتم نمیخواد، میخوام بچمو هم ببرم که سامان گفت نه جای بچه اونجا نیست، باهاش موافق نبودم اما متقاعدم کرد... پرستار نیلا خودش رو یکساعت بعد رسوند، سامان بهش گفت مواظب مرضیه باش، حواسش پرته و کمکش کن لباسهاش رو جمع کنه، چون ممکنه همین امروز بریم سمنان. همون موقع هم دور از چشم من رفت و به مامانش اینا زنگ زد که خودشون رو از رشت  برسونند تهران. عجیب این بود که درست ساعت دوازده شب قبل از فوت بابا، محدویت تردد جاده ای رو لغو کرده بودند، و دیگه میشد از شهری به شهر دیگه راحت تردد کرد، اینم یکی از موهبت ها بود که به واسطه اون مادرشوهر و پدرشوهرم خودشونو رسوندند تهران و همه اونایی که برای مراسم بابا میخواستند بیان شهرستان، بدون مشکل تونستند بیان، وگرنه که قطعاً خیلیها به خاطر محدودیت تردد نمیتونستند بیان...عجیب بود که بعد اینهمه مدت درست شب قبل فوت بابا تردد بین شهری آزاد شد و برای مراسم خاکسپاری بابا، همه تونستند از تهران بیان سمنان.

خلاصه که پرستار نیلا رسید و کمک کرد که لباسام رو جمع کنم. اصلا حواسم سر جاش نبود که بتونم تنهایی کارام رو انجام بدم، نیلا رو سپردم بهش، و رفتیم خونه مامان، تمام طول مسیر از شدت استرس و ناراحتی و تپش قلب روی پاهام میکوبیدم، با استرس وارد خونه شدم صدای شیون همه بلند بود... انقدر روی پای مامان ضجه  زدم و با همدیگه گریه کردیم که رسماً داشتم از حال میرفتم، دلداری هیچکس روی من تاثیر نداشت، حتی متوجه نبودم کی تو خونه مامان هست و کی نیست...

مجید،‌شوهر خواهرم به همراه شوهر عمم رفته بودند  پیکر بابا رو از بیمارستان تحویل بگیرند و با آمبولانس به سمنان اعزام کنند برای خاکسپاری، تازه ساعت دو ظهر تحویل دادند و تا بابا جانم برسه سمنان،‌ساعت نزدیکای شش شده بود، و دیگه نمیشد اونروز خاکسپاری انجام بشه،‌افتاد برای فرداش یعنی دوشنبه 22دی...مامان اینا همون بعد از ظهر روز 21 دی رفتند سمنان، اما من به توصیه تمام فامیل به خاطر اینکه یک شب بیشتر پیش نیلا باشم، فردا صبح زود با سامان و بابای سامان که میخواست تو مراسم بابا شرکت کنه راه افتادم، آخه علیرغم میل من،‌قرار نبود نیلا رو ببریم و تصمیم بر این شده بود که نیلا جانم پیش مادر سامان که بنده خدا مریض احوال هم بود و فقط به خاطر ما و نیلا اومده بود تهران بمونه... وای که چه شب سختی بود شب 21 دی ماه و شبهای بعدش بی بابا...

از مدتها قبل سعی میکردم خودم رو برای رفتن بابا آماده کنم، میدونستم امیدی نیست و بارها و بارها فقط و فقط از خدا خواسته بودم بیشتر از این زجر نکشه، حتی چندروز قبل آسمونی شدن بابا، بعد نماز مغرب به درگاه حضرت زهرا پناه بردم و با گریه و التماس و هق هق، ‌ازش خواستم واسطه بشه و شفای بابام رو برسونه، اما اینبار نه شفای این دنیایی چون میدونستم امکانش صفره چون بابا تو بیمارستان به دستگاه تنفس مصنوعی وصل بود و دیالیز هم میشد و سوند بینی و سوند ادرار هم داشت و  هیچ غذایی هم نمیتونست بخوره  و دربدترین حالت ممکن بود که هربار میدیمش دلم ریش میشد و نمیدونستم چطوری باید خودم رو تسکین بدم، فقط از حضرت زهرا خواستم نذاره بیشتر از این زجر بکشه، از ته دلم خواستم بابام راحت بشه و به آرامش برسه و بابا چهار پنج روز بعد برای همیشه آسمونی شد،

با وجود دعاهای خودم برای تموم شدن عذاب بابا، فکر نمیکردم شنیدن خبر فوت بابا برای من انقدر شوکه کننده باشه، حتی به خدا و حضرت زهرا قول داده بودم که اگر بابا به رحمت خدا رفت،‌هیچ شکایتی نکنم و حتی خدا رو شاکر باشم که زجر و دردش برای همیشه تموم شد، شکایت هم نکردم، ‌ناشکری هم نکردم حتی شکر هم کردم که عذاب بابا تموم شد، اما هیچی از شوکه شدن و درد و رنجم کم نشد که نشد، ‌بخصوص که بابا تازه به آی سی یو  منتقل شده بود و ما فکر میکردیم حداقل پرکشیدنش به این زودیها نیست.

قبلاً هم گفتم که چند روز قبل فوت بابا نهایت زورم رو زدم که فقط بابا بره آی سی یو،‌ بلکه اونجا راحتتر باشه آخه رسیدگی تو اورژانس خیلی ضعیف بود و ما هم باید 24 ساعته مراقب بودیم، بالاخره موفق شدیم و بابا رفت آی سی یو، اما کاش نمیرفت، تنها سه روز بعد بابا برای همیشه از پیش ما رفت و اگر میدونستیم فقط سه روز بیشتر زنده میمونه، اون سه روز هم پیش خودمون نگهش میداشتیم، درحالیکه تصور ما این بود شاید یکماه و بیشتر در همون وضع باشه و شاید در آی سی یو شرایط و مراقبتهای بهتری داشته باشه...بابا جانم از حدود نهم یا دهم دیماه  در بیمارستان بستری شد و 21 دیماه و در ایام فاطمیه برای همیشه ما رو ترک کرد...

از همون اول که بابا رو بردیم بیمارستان بابا در حالت کاملا ناهوشیار بود، هیچ واکنشی به صدا نداشت و حتی مردمکهای چشمش به نور هم واکنش نشون نمیداد، هر چی ازش میخواستیم چشم یا دستش رو تکون بده هیچ واکنشی نشون نمیداد و سطح هوشیاریش خیلی پایین بود اما درد رو با تمام وجودش حس میکرد و هربار که سوندش رو تعویض میکردند یا ساکشنش میکردند هزار بار میمرد و زنده میشد، ‌اما مریم خواهرم میگه درست یربع قبل اینکه ببرنش آی سی یو،‌ میره کنار تختش و در گوشش بهش به دروغ میگه حالت بهتر شده و داری میری بخش، بابا خیلی یکباره بعد اون همه روز چشماش رو باز میکنه و به شکل عجیبی به خواهرم نگاه میکنه، قبل اون حتی اگر چشماش باز بود چیزی نمیدید و حضور ما رو متوجه نمیشد و کاملا غیر ارادی بود و حتی جهت دست ما رو هم دنبال نمیکرد،‌اما درست یربع قبل رفتن به آی سی یو، وقتی چشماش رو باز کرد کاملاً با نگاهش مریم رو دنبال کرد و تمام تلاشش رو کرد چیزی بهش بگه اما نتونست، تلاش کرد دهنش رو که توش دو تا لوله وحشتناک بود تکون بده و حرف بزنه اما اون دستگاههای لعنتی نذاشتند،‌اما تو نگاهش هزار حرف بود،‌مریم از اون لحظات فیلم گرفته بود،‌اگر فیلم رو نمیدیدم باور نمیکردم چون چندبار طی روزهای قبل رفته بودم بیمارستان و دیده بودم که بابا واکنش به محیط اطراف نداشت و فقط و فقط درد رو حس میکرد و کمی که هوشیارتر میشد، تلاش میکرد لوله ها رو دربیاره، اما چشماش جایی رو دنبال نمیکرد اصلا،‌ اما تو فیلم مریم کامل معلوم بود هوشیار شده و چیزی میخواد بگه اما نتونست،‌الهی بمیرم من،‌هزار بار فکر مکینم بابام میخواست چی بگه لحظه آخر...تا الان خیلی بهش فکر کردم، انقدر فکرم درگیر این موضوع بود که همون شب اول بعد خاکسپاری بابا، بابا اومد به خوابم و گفت یه روز بعداز ظهر میام تو خواب مریم و بهش میگم چی میخواستم بهش بگم....

پشت در غسالخونه بدترین لحظات زندگیمون رو گذروندیم، بعد غسل دادن بابام رفتیم داخل اتاق، خدا شاهده بابام مثل گل شده بود، از همیشه زیباتر، صورت سردش رو بوسیدم، پاهای سردش رو بوسیدم، سعی کردم گریه نکنم دوست نداشتم اشکام رو صورت قشنگش بریزه اما موفق نبودم...صداش کردم صدایی نیومد، داد زدم چیزی نشنید اما حس میکردم از اون بالا ما رو میبینه و حتی به ما میخنده و نمیفهمه چرا گریه میکنیم. وقتی کار غسل بابا تموم شد و  بابا رو آوردند بیرون از غسالخونه و تو ماشین گذاشتند، انقدر جیغ زدم که دیگه صدایی برام نموند، تو خاکسپاری هم فقط یادم میاد جیغ میزدم و تو سر و صورتم میزدم، نمیتونستم از بدنش دل بکنم،‌ نمیتونستم به خاک بسپارمش،‌اما یکی تو اون حال بد دم گوشم گفت بگذر و به خدا بسپارش تا بابا آروم بشه، از اون بعد فقط داد میزدم بابا به خدا سپردمت، به خدا سپردمت،‌امام حسین شفاعتت کنه،‌بابا حلالم کن، بابا ببخش... مراسم خاکسپاری و سوم بابا شلوغترین مراسم در دوران کرونا بود، راضی به حضور کسی در این مراسم نبودیم اما خودشون حتی حساسترین اقوام و آشنایاین نسبت به کرونا، دلشون طاقت نیاورد و خودشون رو به مراسم بابا رسوندند. خدا خیرشون بده.

و همه چی تموم شد، بابا برای همیشه رفت...دلم نمیخواست انقدر با جزئیات بنویسم، جزئیاتی که میدونم هر بار بخونمش آتیش به جونم میزنه، یه جورمرض یا شایدم مازوخیسم باشه که با وجود همه دردی که یادآوری این صحنه ها به من میده ازش نوشتم،‌اما چون از لحظات شادم مثل موقعیکه باردار شدم یا بچه دار شدم و ...نوشتم، دلم خواست کمی هم از این روزهای سخت زندگیم بنویسم، خیلی از جزئیات رو هم نگفتم،‌ که اگر میخواستم بگم میدونم که نفسی برام نمیموند...

قصه بابای من هم تموم شد...خیلی سخت تموم شد،‌تنها گله من درد و رنجی هست که بابا کشید، درد و رنجهای بابا، ناله های تا دم صبح بابا، تکون دادن سر و بدنش از روی بیقراری، و هزار و یک صحنه دردناک دیگه رو تا آخر عمر یادم نمیره. برای ریحانه جانم هم کم درد نکشیدم تا الان هم حفره خالی قلبم  بعد رفتن خواهر عزیزم پر نشده و میدونم هیچوقت هم نمیشه، اما جنس درد رفتن بابام یه مدل دیگه بود،‌نیمتونم بگم کمتر یا بیشتر، ‌اما جنس و مدل این درد فرق داشت... شاید چون سنم بیشتر شده بود،‌شاید چون بابام با بدترین درد و زجرها رفت،‌ و جلوی چشم ما با بدترین شکنجه ها دست و پنجه نرم کرد، من  برای درد و رنجی که بابام کشید به قدری  با بند بند وجودم عذاب کشیدم که فکر نمیکنم تا عمر دارم از یادم بره. 

همه چی تموم شد، بابام دیگه نیست، چندشبه آروم خوابیده، از درد و رنجش خبری نیست، از موقعیکه آسمونی شد دیگه استرس اینو نداشتم که من دارم تو خونه بهترین غذا رو میخورم و بابام هیچی نمیخوره و داره به تنهایی درد و رنجش رو تحمل میکنه، دیگه به این فکر نمیکنم که من راحت خوابیدم و بابا تا صبح ناله کرده و خدا رو صدا کرده، الان غمم وصف نشدنیه،‌اما برای بابام استرس ندارم، میدونم به خاطر اونهمه درد و رنجی که کشیده حتی اگه گناه کوچیکی هم در زندگیش کرده باشه بخشیده شده و پاک و مطهر به آغوش خدا رفته و در کنارش آروم گرفته و در بهشت خدا روزی میخوره، بابام تشنه لب رفته میدونم اونجا سیرابه و عطشی نداره...

دوستان عزیزم خواهش میکنم منو ببخشید که انقدر کامنت های پر از همدری شما رو دیر تایید کردم، واقعا شرایطش رو نداشتم،‌تا دوهفته بعد فوت بابا اداره نرفتم، خدا خیر بده رئیسم رو که همه جوره باهام کنار اومد. نمیتونم کامنتهای پست قبل رو بطور مفصل جواب بدم، فقط میتونم بگم هزاران بار هزاران بار از پیامهای پرمحبتتون چه تو وبلاگ چه تو اینستاگرام بصورت عمومی و خصوصی ممنونم. به خدا که این پیامها واقعا تسلی بخش من در اون شرایط و روزهای سخت بودند.

باورش سخته اما این پست رو از دو هفته پیش شروع کردم که بنویسم، ولی دو هفته طول کشید که کاملش کنم و الان هم حس میکنم خیلی درهم و پراکنده نوشتم یا یه جاهایی حرفهای تکراری زدم....اصلا حال و حوصله و تمرکز نوشتن نداشتم، از وقتی بعد دوهفته سر کار برگشتم و با دوستانم هستم کمی حال و روزم بهتره اما همچنان جای خالی پدرم رو عمیقاً حس میکنم و هر هفته باید برم سمنان سر خاک بابا...ایکاش هیچ فرزندی غم پدر و مادر نبینه.خیلی سخته خیلی...فقط دلم به این خوشه که بابام راحت شد و دیگه درد نمیکشه و الان جاش خوبه و لحظه ای حسرت برگشتن به این دنیای پر از رنج رو نداره.

لطفا برای شادی روح پدرم و آرامش مادرم و من و خانوادم دعا کنید. زحمت بکشید و برای شادی روح پدرم فاتحه ای نثار کنید. خداوند عزیزان شما رو براتون نگهداره...

بابا جانم آروم بخواب،‌از یاد ما نمیری، تا روزی که زنده ام به یادت هستم، دیر نیست اون روزی که به هم برسیم و از ته دل بخندیم و یادمون بره چه روزهای سختی به ما گذشته...

سفرت به خیر بابا، سلام منو به ریحانه جانم برسون...حواست به دخترات و همسرت باشه بابا جون...

قصه دیده تر را به که باید گفتن؟

ناله شام و سحر را به که باید گفتن؟

این غم دیر گذر را به که باید گفتن؟

غصه مرگ پدر را به که باید گفتن؟

بابام رفت...

بابام برای همیشه رفت

بابام زجر کشید و رفت...خدایا فقط و فقط ازت خواسته بودم عذاب نکشه، زجر نکشه، همین، اما بابا جونم با عذاب رفت، با درد رفت، تشنه و گرسنه رفت...

بابا دیگه آروم بخواب، دستات دیگه به تخت بسته نیست، هیچ لوله ای به دهن و دماغت وصل نیست، دیگه درد نمیکشی بابا، عذاب تموم شد بابا، درد تموم شد بابا، ناله هات تموم شد بابا

الهی دخترت بمیره برات بابا، الهی دخترت بمیره برات بابا، الهی مرضیت بمیره برات بابا.

سلام منو به ریحانه برسون بابا، دیر نیست روزی که دوباره کنار هم جمع بشیم بابا.

ریحانه جان از بابا پذیرایی کن آبجی. 

الهی من بمیرم برات بابا جان. جگرمو آتیش زدی بابا

خدایا سپردمش به خودت، به حرمت تمام درد و زجری که کشید مواظبش باش، مواظب بابا جانم باش، تنهاش نذار خدا، دستشو بگیر، بغلش کن خدا

روزهای بعد بحران...

زندگیمون میگذره با همه بالا و پاییناش. البته که به خاطر وضعیت بابا خیلی وقته که دل خوش برای هیچکس نمونده، من که به نسبت دو تا خواهرام و به خاطر دوری راه، کمتر از اونا بابا و مامان رو میبینم و اینهمه عذاب میکشم چه برسه و به خانوادم که هر روز شاهد اینهمه عذاب بابا هستند و تازه همه کارهای شخصیش رو هم میکنند . از طرفی حس میکنم به خاطر شلوغ کاری ها و شیطنت های نیلا، خودشون هم مایل نیستند چند روز پشت سر هم یا برای خواب اونجا باشم، حق هم دارند، دخترک من به شکل عجیبی شیطون و بازیگوش شده و گاهی من و سامان هم در برابر شیطنت هاش کم میاریم و دعواش میکنیم، قطعاً تو خونه ای که مریض هست، تاب و تحمل هم کمتره، هرچقدر هم که عاشق دختر من باشند...

پدر هم که روز به روز حالشون وخیمتر میشه، به زور و به سختی غذا اونهم به شکل کاملاً مایع و شربت شیرین میخوره و تازه اونم فقط از دست خواهر بزرگم یا مادرم...وضعیت ما طوری شده که فقط همینکه بابا کمتر درد بکشه و یکم فقط یکم رنگ و روش باز تر باشه راضی هستیم، الان که مدام از درد شدید سینه و کل بدنش میناله. هر بار که میرم اونجا و وضعیت خانوادم رو میبینم عذاب میکشم و تو راه برگشت به خونه گریه میکنم، اما میدونم با گریه و ماتم گرفتن من هم چیزی حل نمیشه، انقدر از نظر روحی تحت فشار بودم که مجبور شدم به خاطر استرس و افسردگی به روانپزشک مراجعه کنم بلکه بتونم کمی به زندگی عادی برگردم و استرسی که تمام زندگیم رو فلج کرده کنترل بشه چون از یه جایی به بعد زندگیم از دستم خارج شده بود و وسواس فکری و عملی در کنار استرس و افسردگی ریشه به تیشه خودم و زندگیم زده بود. مجبور شدم به قرص و دارو رو بیارم به امید اینکه کمی بهتر بشم، انشالله که بشم هر چند تا الان هم کمی تاثیر داشته.

شب یلدا هم اصلاً حالش نبود که بخوام تدارک خاصی ببینم، تصمیم داشتم فقط یکم تخمه و کمی شیرینی بخرم، فقط همین، اما از قضا روز قبل از شب یلدا، همسایه بغلی تماس گرفت و پرسید فردا شب خونه اید؟ منم نمیدونستم میخواد دعوت کنه گفتم آره چطور،‌گفت  فردا شب تشریف بیارید منزل ما،‌ما هم تنهاییم و اولین باره که شب یلدا با فامیل نیستیم و شما بیاید دور هم باشیم،‌ شوهرش هم جداگانه به سامان زنگ زده بود و دعوت کرده بود.

راستش نه من نه سامان اصلاً علاقه و آمادگیش رو نداشتیم که بریم اونجا، هم به خاطر کرونا، هم به خاطر تفاوتهای فردی و فرهنگی زیاد بیم سامان و همسر خانم همسایه و هم به این خاطر که کلاً‌علاقه ای به رفت و آمد با همسایه ها ندارم،‌اما از اون جهت که گفته بودیم خونه ایم (دروغ هم نمیتونستیم بگیم البته چون تو یه طبقه و واحدهای کنار هم هستیم) و رسماً هم دعوت شده بودیم، زشت بود نریم و تو رودربایستی قبول کردیم... ولی خب من و سامان هر دو عذاب گرفته بودیم از این مهمونی، بخصوص که نیلا هم  با بچه های همسایه بغلی نمیسازه و در برابر قلدریهای اونا، بخصوص دختر کوچیکه که از نیلا هم کوچیکتره همش گریه میکنه و جیغ میزنه و آدمو کلافه میکنه اما خب راه فراری نبود و آخرش رفتیم....

اونقدرها که فکر میکردیم بد نبود و در مجموع خوش گذشت،‌اما حدسمون درست بود و نیلا از اول تا آخر همش در برابر قلدریهای دختر کوچیکه همسایه کم می آورد و وقتی نمیتونستت حقش رو بگیره با صدای بلند گریه میکرد یا جیغ میزد و من و سامان از دستش حسابی شاکی بودیم. البته بچم خیلی تلاش میکرد با دختر همسایه دوست بشه اما اون بچه واکنشش اصلاً‌ مثبت نبود،‌نه خوراکیها رو بهش میداد و نه اسباب بازی و بچم هم نمیتونست حقشو بگیره،‌البته این دختر از نیلا چندماهی کوچیکتره و جالب اینکه نیلا از دختر بزرگه کمتر میترسید تا د ختر کوچیکه، خلاصه که اگر از ناسازگاری نیلا و گریه هاش فاکتور بگیریم در کل شب بدی نبود. البته نیلا هم یه جاهایی با آهنگ حسابی میرقصید و به زور باید مینشوندیمش، اما یه جاهایی هم حسابی با گریه هاش اعصابمون رو خورد میکرد هر چند که تقصیر اصلی با بچه های همسایه بود اما نیلا جلوشون کم میاورد و گریه میکرد یا جیغ میزد که اصلا اینطوری دوست ندارم. نه دوست دارم بچه قلدر باشه و نه اینکه نمونه از حقش دفاع کنه. البته یه جاهایی نی لا هم قلدری میکنه اما بیشتر برای من و باباش نه بقیه! باز از باباش کمی بیشتر از من حساب میبره، فعلا که انگار از من اونقدرها حساب نمیبره

حالا باید یکبار هم ما خانواده همسایه رو دعوت کنیم،‌به قول سامان بازی برگشت و دقیقاً به همین خاطره که علاقه ای به رفت و آمد با همسایه ها نیستم، چون واقعاً‌ با شرایط زندگی من و شغلم و بچه داری و درگیری فکری و وسواسم، مهمون دعوت کردن برام راحت نیست اما خب چاره ای هم نیست و اخلاقم طوریه که اگر جایی به عنوان مهمون برم حتماً‌ باید خودم هم یکبار دعوتشون کنم و این با توجه به سختگیریهای که در دعوت از مهمون دارم برام واقعاً معضلی شده...خدا به دادمون برسه با رفتار بچه ها. 

واقعاً خانواده همسایه مراسم شب یلدا رو ساده برگزار کردند، ‌شام جوجه بود و تنقلات سر سفره هم در حد معمول، که خیلی هم خوب بود،‌اما اگر من بودم حتما چندبرابر این مایه میذاشتم و هم از نظر هزینه و هم از نظر زحمت برام خیلی سخت میشد. اینم بخشی از روحیه منه که اصلاً هم دوستش ندارم...

نیلا خانم این مدت انقدر شیطون شده و البته لجباز که حسابی من و باباش رو به دردسر انداخته اما خب شیریناش انقدر زیاده که دل هر دومون رو میبره و اصلا نمی دونیم قبل نیلا چطور زندگی میکردیم.... با وجود دردسرها و فکر و خیالهای این روز ها دلم نمیاد از آخرین و جدیدترین شیرین زبونیاش ننویسم، از اول هم تصمیمم این بود که از کارها و رفتارهای جدیدش با گذشت زمان بنویسم تا وقتی بزرگ شد براش بگم چیکار میکرده، چون خودم خیلی وقتها از مامانم می پرسیدم بچه بودم چطور بودم و چیکار میکردم و خیلی دوست داشتم بدونم اما اون خیلی از رفتارهای من رو یادش نمیومد، البته که داشتن سه تا بچه شیر به شیره در کنار شغل معلمیش هم بی تاثیر نبود در فراموش کردنش، هر چند چیزهای محدودی هم از هر کدوم از بچه ها یادش بود و میگفت اما نه اونقدر زیاد. 

بگذریم. این مدت به خاطر حال و روز بدمون خیلی از کارهای دخترکم رو ننوشتم و الان هم یادم رفته اما تا جاییکه حافظم یاری کنه مینویسم. نمیدونم دوست دارید بخونید یا براتون اهمیتی نداره و از ین قسمت بی تفاوت رد میشید. امیدوارم گزینه اول درست باشه.  

بچم چندوقته جملات زیادی میگه و انقدر بامزه اونا رو ادا میکنه که از صبح تا شب قربون صدقش میرم و میبوسم و بازم سیر نمیشم....دم به دیقه کشوی لباساش رو می ریزه بیرون و  لباسهای مختلف میاره و باید روی لباسای قبلی تنش کنم، یا برعکس دوست داره کاملا لخت بگرده. از بس بهش گفتم "واااای چقدر لباست قشنگه" اونم هر لباسی می پوشه از من می پرسه "گشنگه؟" یا مثلا با لحن خودم میگه "واااااای گشنگه عروس داره" یعنی عروسک داره. هر موقع هم خودم لباس جدید یا رنگی می‌پوشم زل میزه به لباسم و میگه "وااای گشنگه". گاهی وقتا هم از این گشنگه برای سرگرم کردن من و پرت کردن حواسم استفاده میکنه، مثلا اون روز رفته بودم دستشویی و وقتی اومدم بیرون دیدم چشم من رو دور دیده و رفته روی اوپن آشپزخونه نشسته، با استرس رفتم سراغش که بگیرمش پایین و داشتم حسابی دعوتش میکردم که برای پرت کردن حواسم که کاری به کارش نداشته باشم به لباس من اشاره کرد و گفت گشنگه که مثلا حواسم پرت بشه

یکی دو ماهی هم هست که به جمله ساختن رو آورده و مثلاً وقتی بهش میگم بیا غذا بخور خیلی واضح بهم میگه "نمیخوام غذا بخورم"‌یا وقتی بهش میگم بیا عوضت کنم فرار میکنه و میگه "نمیخوام عوض کنم" یا یا جملات دستوری مثل بیشین، بیریز، نکن، بخواب، بپوش، بیا، برو اونور، پاشو، روشن کن، خاموش کن.. وقتی ازش می پرسیم اسمت چیه میگه نیلا خانوم

یا مثلاً تازگیها دم به دیقه از من و باباش میپرسه "مامان چیکار میکنی؟"ّمثلا بهش میگم دارم غذا درست میکنم تو چیکار میکنی؟ همیشه جواب میده "نمیدونم" تازگیها کلمه نمیدونم رو یاد گرفته و چپ و راست ازش استفاده میکنه! یا مثلا به باباش میگه "باباسامان چیکار میکنی؟ کیتاب میخونی؟" بسکه باباش کتاب دستشه و همش تلاش میکنه نیلا هم اهل کتاب باشه. خیلی وقتها سراغ باباش رو میگیره و میگم رفته سر کار دیگه الان میگه بابا سامان کو؟ افته کار؟ گاهی من یا سامان رو یا اسم کوچیک صدا میکنه اما به من میگه برزیه، یا برزی یه جای مرضیه و مرضی و معلومه از باباش اسم من رو شنیده. خیلی وقتها هم به من میگه مامان یا حتی خاله به خاطر ارتباط زیادی که با پرستارش و خاله های خودش داره . به رضوانه خواهرم میگه "خاله ازوانه"

یا مثلا وقتی داره تند تند و گاهی نامفهوم حرف میزنه آخر صحبتهاش بهش میگم "راست میگی نیلا؟"، میگه " والا" یعنی اون لحظه دلم میخواد بوسه بارونش کنم...فکر کنم این والا رو از من یا سامان شنیده و میگه. یا مثلا باباش داشت درمورد یه آخوندی صحبت میکرد و چند دقیقه بعد نیلا گفت "آخینده"؟ غش کردیم از خنده. 

دیگه اینکه همش به وسایل خونه اشاره میکنه و مدام میپرسه این چیه و وقتی مثلا میگم "عکس" یا دفتر دوباره می پرسه عکسه؟ دفتره؟ با کسره آخرش. انقدر با مزه میگه که نگو.

چندوقت هم هست که هرموقع کاری انجام میدم که دوست نداره با صدای بلند میگه "کمک" "کمک" یا بابا سامان کمک" بخصوص موقع عوض کردنش یا شستنش تو دستشویی که دوست نداره. حتی وقتی از پارک میاریمش خونه، کسی ندونه فکر میکنه دزدیدیمش

هر چی بهش میدم میگه "مرسی" و من میگم "خواهش میکنم"،‌الان طوری شده که وقتی منم میگم مرسی اونم میگه خواهش میکنم...یا از بس شنیده که در  جواب دستت درد نکنه سامان بعد غذا گفتم نوش جان، هر وقت به نیلا وقتی کمکم میکنه میگم "دست شما درد نکنه" میگه نوش جان!!! فکر میکنه باید در هر موقعیتی استفاده کنه!

بعد هر فیلم یا کارتونی آهنگ تیتراژش رو قشنگ با همون ریتم و حتی کلمات میخونه! مثلا بعد سریال پایتخت که آهنگش پخش میشه با لحن بامزه خودش میگه "یار نالنجی جونم" یا تو ماشین که ضبط روشن باشه با همه آهنگها با ملودی خودشون میخونه. 

ولی خب تازگیا اختیار تلویزیون رو دستش گرفته و موقع فیلم دیدن ما یا لجبازی میگه کارتون یعنی بزن شبکه ای که کارتون داره یا مثلا اگر داخل  ماشین ضبط  صوت روشن باشه و آهنگی رو دوست نداشته باشه با جیغ و گریه میگه روشن کن که منظورش اینه عوض کن آهنگ رو.

خیلی بامزه یه توپ دارم قلقلیه و تاب تاب عباسی و "کوچولویم کوچولو" رو میخونه و عاشق اینه که فندک آشپزخونه رو بده به من براش روشن کنم و اونم پشت بندش تولدت مبارک بخونه، البته میگه "تبلد تبلد تبلدت مبالک،‌مبالک مبالک".... و همزمان میچرخه، و می رقصه. عاشق بالا رفتن از بلندی و بپر بور و پریدن از بلندی یا از روی مبل هست و چند بار هم آسیب دیده اما بازم ول نکرده. 

در کنار اینا ویژگی خیلی بدش اینه که تازگیها خیلی لجباز شده و میخواد هرچیزی رو با جیغ و گریه و زدن من بگیره که منو باباش رو خیلی عصبی میکنه و مجبور میشیم دعواش کنیم . دیگه اینکه شبها خیلی خیلی بد میخوابه و من صبحها که میرم سر کار از بیخوابی و خستگی کلافه میشم. مورد بعدی هم اینه که همش لباسش رو میاره تنش کنیم و میگه "بپوشیم بریم ده ده" که خب هم به خاطر کرونا هم به خاطر سرما نمیشه، دیگه چندباره دلم براش سوخته و تو سرما و بارون بردمش پارک تاب سوار شه اما مگه از تاب میاد پایین! باید با جیغ و گریه و در حال دست و پا زدن ببریمش خونه،‌جوریکه آدم پشیمون میشه از بردنش. دیگه اینکه بینهایت به وسایلش حساسه و دوست نداره به بچه های دیگه بده یا مثلاً ابداً دوست نداره من و باباش کنار هم بشینیم یا حتی با هم صحبت کنیم که البته فکر کنم در بچه ها طبیعی باشه ولی امیدوارم در آینده اینطوری نمونه... 

دلم میخواد از پوشک و شیر خشک و پستونک بگیرمش چون الان دوسال و یک ماه و ده روزشه، اما خیلی سخته بخصوص گرفتنش از پستونک که به نظرم اصلا ممکن نیست با توجه به وابستگی شدیدی که داره. یه چیز بامزه دیگه تلفظ ایم پستونکش هست، تا همین دو سه ماه پیش به پستونک میگفت " پیشتیکک" بعد مدتی پیشرفت کرد و میگفت "پستولک" که نزدیک تلفظ اصلی بود اما الان دوباره پسرفت کرده و فعلا بهش میگه "پسکونک" که به نظرم خیلی ضایعست   الان دو سه هفته ای هست که میبرمش دستشویی و کلی باهاش بازی میکنم بلکه اشتیاق داشته باشه و کم کم جیشش رو بگه، گاهی میگه، اما بیشتر وقتها وقتی جیش کرده میگه یا اصلا نمیگه و خیلی وقتها هم جیش نداره الکی به خاطر آب بازی منو میبره دستشویی. امیدوارم زودتر این سه تا کار سخت رو با موفقیت انجام بدم.

خلاصه که  نیلا خانم این روزها حسابی دلبری میکنه و اگر این شیرین زبونیاش نبود خدا میدونه با این وضعیت بلبشویی که خانوادم دارند و بیماری سخت و لاعلاج پدرم چی به حال و روزم میومد. دلخوشی این روزهای من خلاصه شده در بچم و همسرم و البته امید به تاثیر قرصهای اعصاب و آرام بخش و ضد افسردگی که ظاهرا کم کم دارند تأثیرشون زو نشون میدند...اما در کل با وجود نیلا جان و همسرم باز هم خیلی وقتها بینهایت احساس تنهایی میکنم  و فکر و خیال خانوادم ثانیه ای رهام نمیکنه...همش احساس میکنم خیلی آدم بیفایده ای هستم که تو این وضعیت نمیتونم بیشتر از این به خانوادم کمک کنم. منیکه اگر یکساعت بابا رو بیبنم تا ساعتها و روزهای بعدش تو دلم یه غصه بزرگ دارم از دیدن رنج و عذابش، فکر کنید خانوادم که مدام پیشش هستند و تازه همه کارهاشون هم با اوناست چی میکشند...

دیگه راضیم به رضای خدا، از خدا میخوام هر چی به صلاح بابا و خانوادم هست  پیش بیاره،‌نمیشه با التماس و دعا و زور چیزی رو ازش خواست، فقط راضی به درد کشیدن و عذاب بابام بیشتر از این نیستم، از خدا میخوام شفاشو در این دنیا بده اما راضی نیستم با این عذاب و رنج به این زندگی پر زجر و ناراحتی ادامه بده....از توان و ظرفیتم خارجه بابای عزیزم رو در این حال ببینم خدا نصیب هیچکس نکنه عزیزش رو اینطوری در بستر و در حال عذاب ببینه...الهی که خدا به همه شما سلامتی بده و هیچکس رو گرفتار بیماری نکنه، گاهی برای اطرافیان دیدن رنج و عذاب عزیزشون از خود اون بیمار و بیماریش سختتره...

من تقریبا بیشتر دوستان رو با گوشی و موقع خواب میخونم اما شرمنده که نمیتونم با گوشی کامنت بذارم،‌نذارید پای بی معرفتی من... ممنونم که همراهمید و دعای خیرتون رو از من دریغ نمیکنید...

پی نوشت: این پست رو از شنبه شش دی شروع کردم به نوشتن، بخشییش رو از اداره و بخشییش رو از خونه با گوشی همین امروز و با کلی مشقت نوشتم. ببخشید اگر اشتباه تایپی دارم و عذر میخوام اگر با این پست طولانی خستتون کردم. 

تنتون سلامت.

روزهای جهنمی....

این روزهایی که گذشت و نبودم جهنمی ترین روزهای زندگیم بود، انقدر که گاهی فکر میکردم از پس اون روزها زنده بیرون نمیام. 

تقریباً بابام رو از دست داده بودیم، هنوز که بهش فکر میکنم اسم برگشتن بابام به زندگی رو غیر از معجزه نمیتونم نام بذارم. 

از همون اواخر آبان حال بابام بینهایت وخیم شد و دیگه از اول آذر به بدترین حالت ممکن رسید، جوری که وقتی سوم آذر رفتم خونه مامان اینا از دیدن حال بابام و لاغر شدنش جگرم کباب شد، یعنی حتی از دو روز قبلش که اونجا بودم اوضاعش به شدت بدتر شده بود، مامان اینا دکتر آورده بودند خونه و دکتر بعد معاینه براش سوند معده از راه بینی گذاشته بود برای غذا خوردن چون از راه دهان هیچی نمیتونست بخوره ، همینطور سوند ادراری و انقدر بابا بیقراری میکرد و میخواست این سوندرو دربیاره که مجبور بودیم کشیک بدیم و 24 ساعته مواظب باشیم سوند بینی رو درنیاره، چون تنها راهی بود که میتونستیم بهش غذا بدیم و چند روز بود هیچی نتونسته بود بخوره و تازه دکتر برای وصل کردنش و معاینه نزدیک 2 میلیون تومن پول گرفته بود و اگر درمیومد دوباره باید مبلغ بالایی میدادیم که وصلش کنند و بدتر از اون گذاشتن دوبارش واقعا برای بابا دردناک و عذاب آور بود. مجبور شده بودیم دستاش رو ببندیم که درش نیاره. از دیدن حال بابام  در اون وضعیت با دستهای بسته درحالیکه هوشیاری نداشت و مدام سرش رو از اینور به اونور تکون میداد و در غم انگیزترین حالت ممکن بود دیوونه شده بودم و نمیدونستم چطور خودم رو آروم کنم.

روز چهارشنبه 5 آذر ماه حال بابا به بدترین حالت ممکن رسید، پاهاش سرد شده بود،‌فریاد هم میزدیم جوابمون رو نمیداد و انگار اصلا به این دنیا تعلق نداشت. اصلا هیچ واکنشی نداشت....با اینکه از راه سوند بینی به زور بهش مایعات میرسوندیم اما اصلا ادرار نمیکرد، صبح روز 5 ام سوند بینیش رو هم در همون حالت ناهوشیاری و به خاطر یک لحظه غفلت ما و خواب رفتن من (باید شب بیدار میموندم که مواظب باشم درش نیاره) کنده بود و از صبح تا ساعت سه که زنگ زدیم به اورژانس نتونسته بود چیزی بخوره، از لبای خشکش معلوم بود چقدر تشنست اما نمیتونست چیزی قورت بده، قدرت بلعش رو از راه دهان از دست داده بود، همگی ترسیده بودیم، گریه میکردیم و هیچکدوم تصور نمیکردیم بابا تا دو روز بعد دووم بیاره، در آخر نتونستیم اون وضع بابا رو تحمل کنیم و زنگ زدیم اورژانس، حال بابا خیلی خیلی بد بود، رنگ صورت و تمام اعضای بدنش زرد شده بود، ذهنش باز مونده بود و حتی تکون نمیخورد، یکی دو ساعت قبل اومدن اورژانس، یک لحظه چشماش رو باز کرد و منو دید که آب دستمه، بهش گفتم بابا جان آب میخوری؟ حس کردم با چشمش گفت آره،‌اما انقدر هوشیاریش کم بود که وقتی به مامان گفتم  مامان بابا انگار آب میخواد، مادرم گفت به نظرت اومده و الان اصلا متوجه نیست و تو رو نمی بینه، اما در هر حال وقتی آب بردیم براش و سعی کردیم با سرنگ بهش بدیم، مثل بچه ای که دنبال سینه مادره، لب خشکش دنبال آب بود اما حتی نتونست یک قطره قورت بده و من و مامان ترسیدیم خفه بشه... هنوز با یادآوری اون صحنه تمام وجودم میشه درد و اشک.  یکساعت بعد  اورژانس رسید، یادم نمیره نگاه آخر بابام قبل اینکه اورژانس بیاد بالای سرش، وقتی نگاهم کرد، انگار که نگاه آخرش باشه، چهره و نگاهش هیچ فرقی با نگاه انسانی که از این دنیا رفته یا داره از این دنیا میره نداشت! انگار برای من همه چی تموم شده بود....انگار به آخر قصه رسیده بودم...

اورژانس اومد اما قبول نمیکرد بابام رو منتقل کنند، میگفتند نمیتونیم چنین مریضی رو با این حال منتقل کنیم. آخرش با هزار بدبختی و اینکه یکی از اونا همشهریمون درومد راضی شدند بابا رو ببرند بیمارستان اما نه بیمارستان امام خمینی که توش پرونده داشت و شیمی درمانی میشد بلکه بیمارستان امام حسین... تازه میگفتند علائمش به بیمار کرونا هم میخوره، اما خب ما خودمون میدونستیم کرونا نیست و مشکل تنفس و ریه اش به خاطر سرطان ریه باباست نه کرونا. خلاصه که با هزار بدبختی بابا رو بردند و بعدا شنیدم توی مسیر خواهرم و عموم که با بابام بودند با دادن رشوه راضیشون کرده بودند بابا رو ببرند همون بیمارستان امام خمینی. بابا که رفت من و مامان و خواهر کوچیکم و بچه های خواهرم زدیم زیر گریه، هیچکدوم فکر نمیکردیم برگشتی در کار باشه...هیچکدوم. مادرم جای خالی بابا رو نگاه میکرد و زار میزد، بچه ها گریه میکردند نیلا جیغ میکشید اوضاع قابل توصیف نیست،‌یکی از بدترین روزهای زندگیم...تازه پنج دقیقه بعد بردن بابام دو تا از عموهام و پسرعمم اومدن عیادت بابام و خبر نداشتند بابا رو بردند بیمارستان. اونا هم کلی ناراحت شدند و خونه رسما شده بود عزاخونه.

بابا رو که بردند دو سه ساعت بعد از سر اجبار و به خاطر آزار و اذیتهایی که نیلا میکرد و هیچکس حال و حوصله نداشت، از خونه مامان رفتیم خونه خودمون،‌اما تمام مدت دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و فقط میخواستم از بیمارستان و حال بابا خبر داشته باشم. مریم  که با بابا بود میگفت بابا ظاهراً وقتی پاش به بیمارستان رسیده با همون حال ناهوشیار و بیقرار، انگار یه حالت خوشحالی بهش دست داده، تمام روزهای قبلش زجر کشیده بوده و ما متوجه نشده بودیم چی کشیده و انگار با رسیدن به بیمارستان ته دلش امیدی زنده شده بود که شاید بهتر بشه و هنوز آخر خط نیست...

تو بیمارستان بابا تمام مدت نو اورژانس بود،‌اما باید سریعاً میرفت آی سی یو اما آی سی یو تخت خالی نداشت و بابا چهار روز تمام توی اورژانس و در اون حال وخیم و خطرناک بود بین مریضهایی که هر کدوم یه مشکل داشتن. خدا میدونه چی به ما  گذشت،‌ به جز من که باید پیش نیلا میموندم،  همه به نوبت پیش بابا بودند، مریم و شوهرش، رضوانه و نامزدش و سامان. این وسط از بابت کرونا هم خیلی دلواپس بودیم و همش دعا میکردم همه چی به خیر بگذره. منم تو خونه با همون حال بد و بی تابم با بغض و گریه برای بابا سوپ مقوی درست میکردم و میکس کامل و بصورت تقریبا مایع در میاوردم که بتونه از سوند معدش عبور کنه بلکه کمی تقویت بشه و میدادم سامان میبرد بیمارستان. کار دیگه.ای با وجود بچه کوچیک از من بدم میومد جز دعا و غدا پختن. 

بابا هوشیاری خیلی پایینی داشت، فشارش روی 2 بود!!! و کلیه هاش از کار افتاده بود و باید دیالیز میشد! بزرگتیرن ترس ما این بود که بخواد از این به بعد هر روزه چندبار دیالیز بشه، دکتر گفته بود اگر به دارو جواب بده و کلیه هاش دوباره به کار بیفته، دیالیز دیگه نمیشه اما هیچی معلوم نبود، از طرفی هم چون فشار و هوشیاریش خیلی پایین بود حتی بهش آرام بخش و مسکن هم نمیتونستند بدن میگفتند خطرناکه و ممکنه بره تو کما! برای همین با همون هوشیاری پایین بابا به شدت بیقرار بود و آروم نمیگرفت، خودشو به دیوار و لبه تخت میکوبید و میخواست سوند بینیش رو دربیاره و باید به زور جلوش رو میگرفتیم! همه اینها هم بی اراده بود و متوجه دور و اطراف و اینکه کجاست و چکار میکنه نبود...باید بهش می گفتیم الان بیمارستانی. یه لحظه متوجه بود و بعد دوباره نه. وقتی چشماش رو باز میکرد نگاهش گیج و مبهوت بود.

دیگه بخوام توضیح مفصل و با جزئیات بدم حالا حالاها باید بنویسم فقط میخوام بگم حال بابام انقدر بد بود که تقریباً امید زیادی نداشتیم، البته توی بیمارستان اوضاعش از خونه بهتر شده بود اما همچنان منتظر خالی شدن تخت آی سی یو بدیم چون بابا حتماً باید میرفت آی سی یو. این وسط ما هنوز تو اورژانس بودیم که در نهایت تصمیم گرفتم زنگ بزنم به رئیسمون در اداره که شاید با پیگیری ایشون بتونیم یه طوری بابا رو زودتر به آی سی یو منتقل کنیم. رئیسم بنده خدا از لینکهای خودش استفاده کرد و لطف کرد بعد پیگیری بهم زنگ زد و گفت بابا تو اولویت آی سی یو هست، فعلا هماهنگ کردیم از اورژانس بره تو بخش تا بعدش بتونه بره آی سی یو،‌آخه حتی بردن بابا از اورژانس به بخش هم راحت  نبود و با پیگیری رئیسم ظرف یکساعت این اتفاق افتاد. خدا خیرشون بده خیلی ازشون تشکر کردم، تو دوران بستری بودن بابا چندباری دو تن از روسای اداره تماس گرفتند که حال بابا رو بپرسند و همین دلگرمی بزرگی بود برای من.

از طرفی منی که به شدت مستاصل شده بودم و با هر زنگ تلفن از شدت اضطراب از جا میپریدم و حال روحیم به شدت خراب بود، یکباره یاد خانمی افتادم که نیازمند بود و تو اینستاگرام با خوندن دعا و نماز مخصوص و  گرفتن چله و... برای حاجت روایی افرادی که بهش رجوع میکردند دعا میکرد و حس میکردم انسان آبرومند و محترمیه که میشه بهش اعتماد کرد....به اون رجوع کردم و با برخورد خوب و خیلی گرم و دعاهای خیلی دلگرم کننده در حق بابام به من گفت برای بابا چله سوره حشر میگیره و برای شفاگرفتش دعا میکنه. بعد صحبت با این خانم آبرومند کلی آرامش گرفتم و به جبران لطفش براش مبلغی واریز کردم که بینهایت باعث خوشحالیش شد و خیلی از من تشکر کرد...فردای اون شب که این خانم برای بابا چله برداشت،‌ رفته بودم بیرون، تو دوران تعطیلی دو هفته ای بود و بارون شدیدی میومد و ساعت 8:30 دقیقه شب بود و تقریبا کسی تو خیابون نبود. از کنار پارک نزدیک خونمون رد میشدم که کمی پیاده روی کنم و حالم بهتر شه که همون موقع یاد دو شهید گمنامی افتادم که مقبرشون داخل پارک بود. خیلی خلوت بود اما به دلم افتاد برم زیارتشون و از اونا بخوام شفای پدرم رو از خدا بخوان. همین کارو کردم و با اشک و بغض رفتم بالای سرشون و باهاشون درددل کردم و بهشون گفتم من پیش خدا آبرویی ندارم اما شما که آبرو دارید پیش خداوند، واسطه بشید و شفای بابای من رو از خدا بخواید. گفتم راضی هستم به رضای خدا و تقدیر فقط نمیخوام بابام بیشتر از این زجر بکشه،‌اگر شفای این دنیایی بگیره که یه عمر مدیون شما و خداوند هستم و اگر هم فقط از این درد و رنج راحت بشه باز هم ناشکری نمیکنم و میذارم پای شفاگرفتنش... اینا رو گفتم و با دلی که خیلی  آروم شده بود برگشتم خونه.

بعد برگشتن از مزار شهدا، شب به خواهر کوچیکم رضوانه که پیش بابام بیمارستان بود زنگ زدم و بهم گفت حال بابا خیلی خیلی بده و بیقراره و سرشو به اینور و اونور میکوبه، خیلی ناراحت شدم، جز دعا کاری ازم برنمیومد، شب خوابیدم و فردا دوباره پیگیر حال بابا شدم، در کمال تعجب گفتند کمی بهتره و حتی یک کلمه حرف زده و از دیدن شوهرخواهرم که اومده بوده پیشش کلی احساس خوشحالی نشون داده، برام خیلی عجیب بود چون بابا اصلا هوشیاری نداشت و  حرکتهاش تقریبا بی اراده بود، حرف هم نمیتونست بزنه و متوجه اطرافش نبود و نمیدونست کجاست اینکه شوهر خواهرم رو دیده و یهویی از خوشحالی خندیده برامون یه اتفاق باورنکردنی بود چون بابا تو دوران بیماری شوهرخواهرم رو خیلی قبول داشت، خلاصه که شب ساعت یازده مامانم به گوشیم زنگ زد، دلم هری ریخت پایین. ولی مامان خبر بدی نداشت برعکس با خوشحالی و ذوق بهم گفت مرضیه باورت نمیشه بابا یهویی حالش از این رو به اون رو شده و کسی که حتی نمیتونست با قطره چکون هم آب رو قورت بده، و سوند معده داشت و کسی فکر نمی‌کرد دیگه چشماش رو باز کنه، سوند بینیش رو برداشتند و امروز سوپ و آبمیوه خورده و چند کلمه حرف زده! اصلا شوکه شده بودم! باورم نمیشد!  قبل بردن بابا به بیمارستان، دکتر که اومده بود  خونه ویزیت کنه بابا رو گفته بود مردمکهاش گشاد شده و علائم پایان زندگی رو داره (دور از جون)،‌ پاهاش سرد بود و رنگ و روش از صورت گرفته تا تمام بدن، زرد زرد با دهانی که باز مونده بود... اصلا نمیدونم چطور شد که بابا تو بیمارستان به زندگی برگشت! هیچکی باورش نمیشد! ما هیچ امیدی نداشتیم که بابا بعد رفتن به بیمارستان دوباره به خونه برگرده  چه برسه به اینکه بتونه غذا بخوره! حتی گفتند دیگه لازم نیست دیالیز بشه و کلیه هاش تا حدی برگشته و عدد کراتین بابا که شش و نیم بود رسیده به سه! همه چی شبیه معجزه بود! بدنم از شوق میلرزید و اون لحظه فقط و فقط فکر کردم این معجزه فقط و فقط تاثیر توسل و دعای شهدای گمنام بود و البته چله ای که اون خانم به نیت بابا برداشت..

هنوز از یادآوری اون روزها تن و بدنم میلرزه... تقریبا سه روز بعد انتقال بابا به بخش،‌رفتن بابا به آی سی یو منتفی شد و گفتند میتونه با شرایط خاص مرخص بشه و کراتینش پایین اومده، البته ما هم در نهایت از اینکه به آی سی یو نرفته خوشحال بودیم چون شنیده بودیم بیمارانی که به آی سی یو رفتند، خیلیهاشون در اثر عفونتهایی که دچارش شده بودند تو آی سی یو، با حال بهتر از بابا نتونسته بودند دوام بیارند و شاید حکمتی بوده که چند روز اول آی سی یو خالی نشده بوده که بابا منتقل بشه....

البته که بعد اینکه بابا هوشیاریش رو بدست آورد و از اون حال وخیم خارج شد شروع کرد به حرفهای کاملا نامربوط زدن و انگار که به خیلی سال پیش برگشته باشه و متاسفانه متوجه رفتارش نبود و انگار که مریضیش به مغز آسیب رسونده باشه به همه ناسزا میگفت و لعنت میفرستاد و میگفت لوله و دستگاه رو جدا کنید...گاهی متوجه اوضاع هست و حرفهای عجیب نمی زنه خیلی وقتها هم نه مثلا میگه برام شلنگ آب بیارید یا فلان چیز عجیب دیگه یا میگه پاشیم بریم با هم تظاهرات کنیم و وقتی میگیم نمیشه عصبانی میشه و بد میگه. بیشتر اوقات مجبوریم دنباله حرف های نامربوطش رو بگیریم و مثلا بگیم تو درست میگی وگرنه ناراحت میشه و حرص میخوره. مثلا تو بیمارستان روزهای آخر قبل مرخص شدن به من میگفت برای اینکه نیلا خوب بشه بهش روغن خربزه بده بخوره!، مامان داره منم میگفتم باشه بابا ازش میگیرم حتما

خلاصه که بعد کلی سختی و عذاب، بابا روز شنبه 15 آذر ماه از بیمارستان مرخص شد و با شرایط خاص و سوند و ... بردیمش خونه، هنوز هم حرفهای بیربط میزنه و متاسفانه خیلی از رفتارهاش دست خودش نیست و حتی به مادرم هم حرفهای بد میزنه و 24 ساعته با عصبانیت و حرفهای ناسزا درخواست میکنه سوندش رو دربیاریم یا درخواستهای عجیب میکنه و وقتی بهش میگیم نمیتونیم انجامش بدیم عصبانی میشه (مثلا میگه برام فلان چیز رو بیارید که اصلا حرف معقولی نیست و ...) متاسفانه دست خودش نیست و نتیجه بیماریشه،‌ درسته که هزار بار از خدا ممنونم که بابام رو به زندگی برگردوند اما الان وضعیتش برگشته به حدود یکماه قبل و همچنان حرفهای هذیونی داره و درد و نفس تنگی هم داره و نه تنها خودش عذاب میکشه که مادرم و خواهر بزرگم و بقیه هم خیلی خیلی اذیت میشن، مادرم دیگه کم آورده و انقدر وضع روحی و جسمیش خرابه که اندازه خود بابام نگرانش هستم. 

اما در هر حال اینو میتونم بگم بابای من از اون دنیا برگشت به این دنیا و از خدای بزرگ از این بابت هزار بار ممنونم،‌اما گاهی اوقات جنبه ای از وجودم بهم میگه نکنه برگشتنش به دنیا و عذابی که الان میکشه اونقدرها بهتر از خدای نکرده رفتنش نبوده؟ جوابی براش پیدا نمیکنم اما در هر صورت من راضی شده بودم به رضای خدا و قطعا حکمت خدا این بوده که بابا به زندگی برگرده حتی با همین شرایط..

در هر صورت اوضاع ما اصلا خوب نیست و بخصوص مامان اینا و خواهرهام که نزدیک بابا هستند خیلی خیلی عذاب میکشند....خود من هم هرچند دورم اما فکر و ذکرم پیش بابا و مامان و خانوادست. .

غیر از موضوع بابا، این مدت از خواهرشوهرم به دلایلی که فعلا نمیتونم با این وقت کم بگم کینه و ناراحتی بدی به دل گرفتم در حدیکه دوست ندارم باهاش هیچ ارتباطی داشته باشم، یا حتی بینمش اما الان موقعیتش نیست که درموردش توضیح بدم شاید بعدتر گفتم و مشورت گرفتم ازتون...

یک آذر ماه تولد دو سالگی نیلام هم بود. درست چهار روز قبل اینکه بابام بره بیمارستان و در شرایطیکه حالش بی نهایت بد بود، دلم نیومد تولد دو سالگی دخترم رو جشن نگیرم، انقدر حال و روز همه ما بد بود که اصلا نمیشد به تولد گرفتن فکر کرد،‌ اما هر طور بود یه کیک خریدم و شام هم از بیرون سفارش دادیم و با لباس سفید و خشکلی که مادرشوهرم برای تولد نیلا برام دوخته بود و همراه یه پاکت پول به عنوان کادوی تولد برام از رشت فرستاده بود یه تولد جمع و جور خانوادگی گرفتیم،‌درحالیکه موقع خوردن شام همه بغض داشتیم از اینکه میدیدم بابا میتونه فقط آب و مایعات بخوره و ما داریم مرغ کنتاکی  میخوریم. (اونموقع بابا هنوز میتونست آب بخوره و دو روز بعد به حدی رسید که حتی نمیتونست آب قورت بده و دکتر آوردیم بالای سرش و براش سوند معده گذاشتند) . این مراسم کوچیک که نمیشه اسمش رو جشن گذاشت شد تولد دوسالگی دخترم اما بازم از اینکه هر طور بود تو بدترین شرایط هم دلم نیومد از تولد دخترم بدون هیچ برنامه ای بگذرم خدا رو شکر میکنم،‌دوست نداشتم در آینده که عکسهای تولدش رو میبینه ببینه که دوسالگیش بدون هیچ برنامه یا مراسمی گذشته حتی با وجود چنین روزهای سختی. دوست دارم بدونه تو چه شرایطی سعی کردیم براش یه جشن کوچیک بگیریم.

این مدت اصلا شرایط اومدن به وبلاگ و نوشتن رو نداشتم، خیلی دلم میخواست بتونم زودتر بنویسم اما هم اینکه به خاطر وضع بابا اداره نمیرفتم که بتونم از سیستمم تو اداره مثل همیشه بنویسم هم اینکه شرایطش فراهم نبود...

کامنتها رو هم با تاخیر فراوان تایید میکنم. شرمندم که زودتر پاسخ ندادم هم شرایطش رو نداشتم هم اینکه باید با گوشی پاسخ میدادم که خیلی سخت و زمانبر بود،‌ آخرش هم مجبور شدم کامنت ها رو با گوشی و به سختی جواب بدم چون اصلا نمیتونم کامنتها  رو بدون پاسخ تایید کنم. دلم نمیاد. اما این پستم رو بعد بیست روز که برگشتم اداره از محل کارم نوشتم. 

همچنان دعای خیرتون رو از ما دریغ نکنید دوستان خوبم. نمیدونم ته این داستان قراره چی بشه،‌ بینهایت استرس دارم و مجبور شدم برای غلبه بر استرس و افسردگیم برم سراغ قرصهای آرامبخش و دکتر روانپزشک و ... الان با وجود دارو و تلاش خودم کمی بهترم اما فقط خدا میدونه و بس که چی به ما گذشته این مدت. شرمنده که با تاخیر طولانیم نگرانتون کردم. واقعا وضعیتم اجازه نوشتن تو وبلاگم رو نمیداد.

 لطفا همچنان برای پدرم و مادرم و خانوادم و من دعا کنید از این دوران به سلامت رد شیم. خواهش میکنم برای شفا گرفتن بابام از ته دل حمد شفا بخوانید. ممنونم از همه شما. انشالله همیشه سلامت باشید. 

لبخند شیرین زندگیم نیلای مامان خوش اومدی به دنیای ما...

نیلای من، دختر قشنگم، نیلای نازنینم، عزیز ترینم

بهترین اتفاق زندگیم

امروز روز تولد تو هست،‌به سرعت برق و باد دوسالت تمام شد و رفت...اول آذر 97 دنیای مامان با حضور تو خیلی زیبا و شیرین شد.

مامانی این روزها  غمگین ترینم، اما میخوام بدونی مامانت نهایت تلاشش رو کرد که تو سخت ترین و دردناک ترین روزهای زندگیش در حد وسع و توانش برات یه جشن کوچولوی خانوادگی خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ بیمارت بگیره.

درسته که جشنمون با بغض همراه بود، درسته که خیلی وقتها چشمامون اشکی بود،‌درسته که همش یه چشممون پی بابامون بود که حتی نمیفهمید دور و برش چه خبره چه برسه از کیک تو بخوره و بغلت کنه و تبریک بگه.

درسته غذایی که به مناسبت تولدت سفارش دادیم، اونطور که باید به هیچکی نچسبید وقتی میدونستیم بابایی حتی دیگه مایعات هم به زور میخوره چه برسه جوجه کنتاکی و مرغ بریون....

درسته بغض و لبخند قاطی بود و درد و غم تو دلهامون از شادی جشن تو بیشتر،‌ اما نذاشتم این روز قشنگ خشک و خالی و بدون هیچ برنامه ای برای تو قشنگترینم بگذره.

این روزها خیلی سخت میگذره مامانی خیلی، حالمون این روزها خرابترینه،‌ اما همه اینا باعث نمیشه به هزار و یک شیرینکاری تو نخندیم، وقتی به پسرخاله رادین   موقعیکه کاری میکنه که تو دوست نداری میگی "نکن بچه" یا وقتی شلوغکاری میکنه بهش میگی "خل شدی..." یا وقتی صدای بلندی میاد و خیلی بامزه میگی "ترسیدم!" یا وقتی هر وسیله ای رو که نمیتونی روشنش کنی میگی "خعاب شد؟" (خراب شد) یا تو ماشین 24 ساعته به بابات تذکر میدی  "یباش" که آرومتر بره...مگه میشه نخندید و مچالت نکرد؟ وقتی میگم دعا کن بابایی خوب بشه و دو سه بار پشت سر هم میگی "ایشالا"

یا وقتی میشینی تو ماشین و حالشو نداریم و موزیک رو روشن نمیکنیم و میگی "اوشن کن" و اگه صداش کم باشه میگی "صداش کمه! به همین واضحی!!! و با همه آهنگها میخونی و اگه آهنگی ور دوست نداشته باشی به زور میخوای که عوضش کنیم.. مگه میشه تو اوج غصه به کارهات لبخند نزد دخترم؟ 

مگه میشه عاشقت نشد وقتی میبینی مامان گریه میکنه و میای نازش میکنی و یهویی برمیگردی میگی "بیا بگلت کنم" و منو محکم بغل میگیری...

مامانی مگه بهتر از تو میتونستم داشته باشم دخترم؟ تو نهایت آرزوی منی مامان. تو تنها دلیل خنده های این روزهای من و خانوادمی در شرایطی که بار غم شونه های خونمون رو خم کرده

این روزها میگذره دخترکم،‌ روزهای سختی که هر چی از غم و دردش بگم کمه،‌ پدری که اگر سرش از روی بالش بیفته نمیتونه دیگه روی بالش بخوابه چون جون نداره تکون بخوره! پدری که حتی اگه درد داشته باشه یا تشنه باشه بازم نمیتونه بگه درد دارم یا آب میخوام چون توان حرف زدن نداره،‌چون انگار دیگه تو این دنیا نیست...

مامان جگرم این روزها آتیش گرفته اما سعی کردم برات کم نذارم، هنوز نتونستم کادوت رو بخرم اما خیلی زود از هر جای تهران باشه پیداش میکنم و میخرم (یه مدل تاب مخصوص پایه دار که  فعلا نتونستم پیداش کنم)

کلی کادوی خوب گرفتی از خاله ها و عمه  و مامان بزرگا، حیف که بابایی جشن دوسالگی تو رو ندید...بابایی مدرسه رفتن تو رو ندید....آره ندید چون حتی ذره ای امید ندارم بابای من از این بستر بلند بشه...پس دیگه حتی امیدوار هم نمیشم، بابای من بزرگ شدن تو رو ندید مامانی، بابام خیلی زود تسلیم شد...

دلم خونه مامان جون،‌حالم از همیشه خرابتره اما امروز روز توئه،‌روزی که خدا منو قابل دونست و تو رو به من هدیه داد، روزی که فهمید مرضیه بیشتر از این ظرفیت انتظار رو نداره و دنیاش رو با حضور تو رنگی و قشنگ کرد...

مامانی خسته ترینم اما آغوش من برای تو همیشه بازه، تو بهترین و زیباترین اتفاق زندگی منی،‌ببخش که این روزها کم حوصله و بیقرار و کلافه ام و موقع شلوغ بازیها و شیطنتهات بخصوص خونه بابایی و مامانی گاهی باهات تند میشم و دعوات میکنم، اما بدون بابا و مامان تو تا آخرین روز زندگیشون کنارت هستند و تکیه گاه محکم تو،‌ هر چقدر خسته و تکیده باشم برای تو استوار می ایستم مامان جان. بخند و شاد باش همین من و دنیای من رو بس، بذار با خنده های تو یادم بره روزگار نامراد رو....

مرسی که به دنیام اومدی و ثابت کردی دنیای من هم میتونه رنگی و شاد بشه، که هنوزم خدا دوستم داره. یادت نره همیشه باعث افتخار مامان و بابایی، هر چی باشی و هر چی بشی....

عاشقتم مامانی، من و بابا تا آخر دنیا پات می ایستیم...یه عالمحرف برای نوشتن داشتم، کلی دردددل با تو، کلی عاشقانه که میخواستم برات بنویسم اما مامانی شرمنده که  این روزها دست و دلم به هیچ کاری نمیره و تمرکز و حوصله انجام خیلی کارها رو ندارم. تو ببخش و دعا کن دوباره روزهای خوش زندگیمون برگردند،‌ انشالله که از همیشه بیشتر قدرش رو بدونیم...

دوستان خوبم التماس میکنم دعامون کنید، التماس میکنم...

کامنتهای پست قبل رو فردا تایید میکنم عزیزانم....خواهش میکنم تنهام نذارید،‌تنها نذاشتن من فقط و فقط با دعای خیر کردن در حق پدرم هست. حالم خیلی بده به خدا، پدرم رو تنها نذارید..

میبوسمت به اندازه تمام سالهایی که نبوسیدمت...

میبوسمت به اندازه تمام سالهایی که نبوسیدمت

و نوازش میکنم دستهای خسته ای را که یک عمر لمس نکردم

و تنگ در آغوش میگیرم بدن تکیده ای را که یک عمر با غرور و اقتدار نگریسته بودمش...

 و دوستت دارم ها را بی مهابا و بی خجالت در گوشت زمزمه میکنم، باشد که بشنوی و در دلت شوقی زنده شود.

چه سرنوشت تلخی است نظاره کردن سقوط یک انسان از اوج به حضیض 

و چه دلتنگ و غریبانست انتظار کشیدن برای پایان تمام دردهایی که برای بدن تو زیاده از حد است...

درد را از هر طرف بنویسی درد است،‌ اما درد من گویا این روزها از تمام دردهای دنیا عمیق تر است

خنجری که به قلب و روحم فرو می‌رود، از تمام تیزی های دنیا برنده تر است

و من چه مبهوت و گنگ، در دستان نامرد روزگار نامراد پیچ و تاب می خورم،  بی آنکه تاب مقاومتی ولو اندک را داشته باشم...

امید این روزها چه واژه غریب و دورافتاده ای است...

بابا جان بابا جان من تو رو رها کردم، من تو رو به خدای بالاسری سپردم، دیگه برای خوب شدنت دعا نمیکنم، چون میدونم خوب شدنی در این دنیا در کار نیست، من رهات کردم بابا و روزها و شبها انتظار میکشم که تموم بشه اینهمه درد و رنج عمیق تو...که نبینم نگاه بیجون و خستت رو، که نبیتم چشمهای مظلومت رو که دیگه نور امید و زندگی توش نیست.

باباجان از تو چه پنهون این روزها فقط و فقط تو دعاهام میگم خدایا عذاب بابام رو تمومش کن. با چه امید و آرزویی پی درمانت رفتی، میدونم خودت هم باورت نمیشه این پایان تلخ رو. تمام روزهایی که امیدوارانه از من میپرسیدی جواب این اسکن ریه رو که به انگیسی نوشته برام ترجمه کن ایشالا که غده کوچیک کوچیک شده و من به دروغ میگفتم اوضاع خیلی خوبه و غده هم کوچیکتر شده...میدونی تو اون شرایط دلم چند صد پاره میشد؟ بابا جان هیچوقت با خودت فکر نکردی گرید 4 سرطان ریه درمانش فقط با خداست و بس؟ خوشم میاد زیاد به عمق فاجعه فکر نمیکردی، نمیدونم شاید هم فکر میکردی که خیلی وقتها که نگات میکردم و به ما و سروصدامون و شیطنت بچه ها خیره میشدی، اشک از چشمات میومد، مامان میگفت افسرده شدی، من میگفتم قرص اعصاب هم بخوره خوبه....

از تو چه پنهون بابا هیچ نشونه امیدی نبود،تو که خبر نداری بابا من چه عذابی این مدت کشیدم، اون روزهای اول که با دختر چندماهم با هزار سختی رفتم پیش متخصص و تو روی من خیلی رک و راحت گفت پدرت یکسال و نیم تا سه سال حداکثر عمر میکنه، روزها و هفته ها خون گریه کردم، امادیگران که شنیدند، به من گفتن مگه دکتر خداست که زمانش رو بگه؟ آره بابا امید زیادی نبود، اما ته دلم میگفتم چرا انقدر ناامیدی مرضی، از کجا معلوم شاید یک درصد بهبودی که میگن، مال بابای تو باشه، شاید همون یک نفر در صد نفر که با این مریضی خوب میشن،‌اون بابای تو باشه...

 دعا میکردم بابا، با خدا راز و نیاز میکردم اما حتی از امیدوار بودن هم میترسیدم، مگه سر ریحانه امیدوار نبودم که یکبار دیگه ببینمش و بغلش کنم اما خدا نذاشت خدا نخواست، سر تو هم از همین ماجرا میترسیدم، حتی گاهی ترجیح میدادم ناامید باشم تا امیدوار،‌حس میکردم امیدواری بیشتر منو میشکنه تا ناامیدی، از امیدوار بودن و ناامید شدن بعدش میترسیدم...حتی گاهی از دعا کردن هم فرار میکردم، حس میکردم صدام به جایی نمیرسه.

باباجان همه چی به کنار، دلت برای مریم که از من خیلی پرامیدتر کنارت بود و لحظه ای تنهات نذاشت نسوخت؟ مریمی که از خونه و زندگیش و همه چی به خاطر تو گذشت، حالا داری همینطوری  شونه خالی میکنی؟ بابا میدونی چی به سر همه ما اومده؟ اونجا که بیجون و لاغر و تکیده و رنگ پریده دراز کشیدی و ناله میکنی و بیقراری، خبر داری بیشتر از تو ما بیقراریم و درد میکشیم؟ بابا از حال ما خبر داری؟ بابا برات مهم نیست چی به سر ما اومده و میاد؟

از حال مامان خبر داری بابا؟ خبر داری چقدر از تنها شدن بعد تو میترسه؟  اصلا خبر داری که ساعت ها و ساعتها در روز برای تو بابا جان اشک میریزم و در تنهایی خودم میسوزم و دلم میخواد یکی پیدا شه و آرومم کنه؟ بابا این حرفها رو فقط اینجا میتونم برات بنویسم، حرف دلم رو با چاشنی اشکهایی که تمومی نداره. هیچوقت روم نشد مستقیم باهات صحبت کنم، فاصله بین ما همیشه زیاد بود،‌تا وقتی که فهمیدم چطوری میتونم کمش کنم، کاش زودتر میدونستم. هیچوقت نشد باهات درددل کنم، اینجا برات مینویسم. بابا جان چه کردی با ما،‌ حیفت نمیاد فقط 65 سالته! به خدا که تو میتونستی خیلی بیشتر از اینا عمر کنی، با روحیه ای که از بچگی در تو دیده بودم اما نشد، نشد بابا.

بابا خبر داری این روزها بیشتر از هر وقت دیگه دوستت دارم؟ خبر داری با هر زنگ تلفنی مثل برق زده ها از جا میپرم، خبر داری همش یاد خاطرات میفتم و هر جا که هستم هق هقم بلند میشه؟ میدونم که خبر نداری بابا جان...

الان تو دنیای تو چه خبره بابا؟ به چی فکر میکنی؟ اصلاً‌ فکر هم میکنی؟ از مردن میترسی بابا؟ اصلا بهش فکر میکنی؟ آره بابا منم میترسم خیلیم میترسم اما تو نترس، چون دیگه بعدش از درد و رنجهای این دو سه سال خبری نیست،‌آروم میشی، دیگه استخونات درد نمیکنه، دیگه بیقرار نیستی، دیگه سینت نمیسوزه، از تنگی نفس خبری نیست، پس نترس، آروم آروم میشی باباجون...

خدایا میخوای بکشی بکش چرا با درد؟ من که راضی شدم به رضای تو، ما که رضایت دادیم به تقدیر تو،‌پس تمومش کن خدا! دارم ضجه میزنم و مینویسم، این نهایت درده که اینطوری التماست کنم پدرم بیشتر از این عذاب نکشه، یادت که هست خدا جون، از روز اول که بابام اینطوری شد،‌بهت گفتم راضی میشم به رضای تو،‌ فقط بابام زجر نکشه،‌لاغر نشه، اینا تمام خواسته من از تو بود،‌پس چرا انقدر آبرو ندارم پیشت که حداقل این یه آرزوی منو هم برآورده نمیکنی؟ بابام که خوب نشد، بابام که شفا نگرفت، دست کم نذار اینطوری روز به روز جلوی چشمای ماتم زده ما رنج بکشه. 

از دوشنبه شب تا پنجشنبه شب هفته پیش خونه بابام موندم که مریم خواهرم بره خونش. چقدر سخت گذشت خدا میدونه، از طرفی بچه کوچیکی که شیطنت و سرصدا میکنه و جیغ میکشه،‌از طرفی بیقراری و حال بد بابام...تحمل اینهمه رنج برای قلب کوچیک من زیاده، ظرفیت روحی من کفاف اینهمه غم و اندوه و ترس رو نمیده، تپش قلبم بالاست، در بدترین حال و روز ممکنه دست و پا میزنم، حال مادرم از همه بدتره، روز و شبش رو نمیفهمه...

اشک چشمام خشک نمیشه، شب  و روزم,و نمیفهمم، حالم انقدر خرابه که میرم و از بقیه بخصوص اونایی که داغی رو در گذشته متحمل شدند میپرسم چیکار کنم یکم حالم بهتر شه؟

دلم برای مامانم خیلی میسوزه. خودش میگه غمی که تو دل اونه رو هیچکی نمیفهمه، این وسط یه سری مشکلاتی هم تو روابط ما با خواهر کوچیکم و داماد جدید پیش اومده که حال مادرم رو خرابتر هم کرده...اوضاع خونمون داغونه.

دیگه حال و جونی برام نمونده. انقدر این دنیا برام پوچ و بی معنی شده که اگر به خاطر نیلا و سامان نبود به مرگم راضی تر بودم.

غصه و درد تمام این روزهایی که پیش بابا و خونه مامانم بودم و شاهد عذاب بابا جانم بودم، یک طرف، روز آخر هم یک طرف. به معنای واقعی کلمه جگرم تیکه تیکه شد...صبح پنجشنبه رفتم بالا سر بابام و سلام کردم، چشماش رو به زور باز کرد، بهش گفتم حالت چطوره بابا جواب نداد، بعدش در حالی تمام نیروشو جمع کرده بود که با صدای بلند صحبت کنه مامانم رو با لهجه محلی صدا کرد "فاطیمه" مامانم سریع خودش رو رسوند و گفتم جانم رضا، بابام با صدای ضعیف و با بهش گفت "خسته شدم"....همه دردهای این مدت برای من یه طرف، یادآوری اون صحنه و این جمله یه طرف...سوختم و آتیش گرفتم، همونجا قسمش دادم خدا رو که راحتش کنه،‌‌آرومش کنه...

به خدا دیگه کم آوردم، مریم میگه کاش اصلاً شیمی درمانی نمیکردیم، میگه من تموم اون روزهای سختی که بیمارستان شیمی درمانی میشد رو به چشم دیدم و میدیدم چه زجری میکشید، چه عذابی میکشید، ایکاش اصلاً سراغش نیمرفتیم وقتی هیچ فایده ای نداشت، میگفت ایکاش به بابا از اول واقعیت رو گفته بودیم که وضعیت بیماری تو پیشرفتست و خودت انتخاب کن میخوای شیمی درمانی بشی یا نه...اینا رو میگفت و پای تلفن دوتایی گریه میکردیم.

نمیدونم عاقبت این روزها چی میشه،‌ به کجا میرسه، ببین به کجا رسیدم که تمام ترسم اینه که بابا با این وضعیت سخت چندماه دیگه هم باشه و رنج و عذاب بکشه، انقدر لاغر شده که هر بار میبینم قلبم به درد میاد اما اطرافیان میگن احتمالا از این هم لاغر تر میشه،‌میشنوم و صدای خرد شدن قلب و روحمو میشنوم....هیچی دیگه حال منو خوب نمیکنه.

همون روز پنجشنبه بابام چنددقیقه هوشیار تر شد، نیلا رو دید، با صدایی که به زمزمه شبیه بود قربون صدقش رفت، به نیلا گفتم بذار بابا بوست کنه،‌نیلا صورتش رو نزدیک بابام برد و بابام با تمام توانش صورت دخترکم رو بوسید، چقدر خوشحال شدم که نیلا مثل همیشه فرار نکرد.... بابا از غذاخوردن بیزار شده، به زحمت بهش کمی مایعات میدیم،کارم به جایی رسیده که چند روزه مدام علائم روزهای آخرو میخونم و خون گریه میکنم، دیگه دنبال امید نیستم،‌فقط میخوام بدونم چطور میتونم این روزها آرومش کنم،‌ چیکار کنم که با اینهمه درد کمی آروم بشه. به مامان اینا پیشنهاد دادم برای کم شدن درد و رنجش بهش شیره تریاک بدیم، یکی دو بار دادیم و بابا تونستی کمی بدون بیقراری بخوابه،  اما بعدش هر کار کردیم نخورد که نخورد...

بیشتر اوقات چشماش بستست مگه اینکه با صدای بلند صداش کنیم، تمام استخوناش درد میکنه،‌ سامان و من چندباری بدنش رو ماساژ دادیم اما همون مالیدن بدنش هم گاهی دردش رو بیشتر میکنه. بیشتر اوقات چشماش بستست،‌مگه اینکه با صدای بلند صداش کنیم، اما با همون چشم بسته هم مدام پاهاش رو تکون میده،‌انگار درد داره، همش میگه برای زخمم پماد بزنید اما زخمش همون استخون دردش هست که فکر میکنه از زخم خاصیه و پماد بزنیم بهتر میشه....براش  از خاطرات قدیم گفتم و بعد مدتها دیدم که لبخند زد، از بیابانک،‌روستای پدری، از مشت احمد که سالها قبل فوت کرد، حرف مشت احمد بود که باعث شد لبخند بزنه، یادش اومد وقتی به خواهر کوچیکم میگفت چهل گیس خانم... خیلی وقتها حرفهایی میزنه که معنایی نداره، کلمات یادش نمیاد، نمیتونه تمرکز کنه، دیروز عصر که دوباره رفتم بهش سر بزنم میگفت سبزی آوردم پاک کنید خراب میشه،‌به یاد روزهای قدیم که میرفت از خونه روستایی که خودش برای راحتی ما خریده بود، و توش سبزی کاشته بود سبزی میاورد...

ای خدا هر چی بگم داغ دلم تموم نمیشه....ببخشید که توان پاسخ دادن به کامنتها رو مثل قبل ندارم و نمیتونم بهتون سر بزنم، به خدا حال و  روزم هیچ خوب نیست، از لطف شما ممنونم، از اینکه به یادم هستید و دعا میکنید و به یادمون هستید.

نمیدونم امروز هم که دوشنبه باشه مثل هفته پیش میریم خونه بابا یا نه،‌ باید از مامان بپرسم با وجود تمام شیطنت های نیلا، بودن ما بازم بهتر از نبودنمونه؟ اگر رفتنی باشیم یعنی عذاب بیشتر برای منی که با هر لحظه دیدن بابام تو این وضعیت صدبار میمیرم و زنده میشم. 

میشه برای بابام حمد شفا بخونید؟ من سپردمش به اون بالایی، فقط دعا کنید رنج و عذابش طولانی نشه،‌من که راضی میشم به رضای خدا اما میدونم که داغ دلم هیچوقت هیچوقت خاموش نمیشه. حس میکنم درد این روزهای من تمومی نداره...

سوختن و ساختن...

حالم خیلی بده، انقدر بد که هر لحظه در حال متلاشی شدنم...

پدرم، پدرم، دیگه نمیدونم چطور بگم و بنویسم، خسته ام، بینهایت خسته ام، درد جانکاهی تو سینمه، یه بغض سنگین گلومو فشار میده،‌یه دستی که میخواد خفم کنه...

دیگه امیدوار نیستم، امیدی برام نمونده،‌ شنبه شب رفتم خونه بابام، انقدر نگرانم که وقتی میرم اونجا حالم بینهایت بد میشه، وقتی هم نمیرم یه جور دیگه دلم اونجاست. اون شب دست و پای بابامو ماساژ دادم، درد داشت و انگار که با ماساژ من دردش چندین و چندبرابر شد، خودش زیر لب با صدایی که به سختی میشنیدم همچین چیزایی گفت، مامانم میگه متوجه نیست و همینجوری گفته اما من همش میترسم واقعاً اذیتش کرده باشم.خیلی غصه میخورم. به زور و با کلی مشکل مریم بهش کمی عصاره بلدرچین داد که بخوره. همون شب به من با صدایی که به زحمت میشنیدم  زیر لب گفت، دکترها گفتند کار من تمومه! هر چی گفتم بابا گفتند شیمی درمانی تمامه این حرفها چیه میزنی، مرگ و زندگی دست خداست، چیزی نگفت، فقط نگام کرد، جون نداشت حرف بزنه، شاید هم حرفم رو باور نکرد...

بابای من از مردن میترسه! معلومه این روزها با همون حال بد و حواس پرت، ترسش رو داره. خدایا بابام تاب و طاقت نداره! بس نیست اینهمه درد و رنج؟ سزاست اینطوری بابام عذاب بکشه؟ نظری بهش نمیکنی؟ به حال ما نظری نمیکنی؟

امروز دوشنبه هم میرم خونه بابام که همونجا دو روزی بمونم، سر کارمون شیفت بندی شده و تا شنبه نمیخواد برم سر کار. الان هم شرایط بابام طوری شده که حتماً باید غیر مامانم یکی از ما خواهرها هم اونجا باشیم، مریم خواهر بزرگم با اینکه خونش یک کوچه با مامان فاصله داره الان سه چهار روزه رفته و اونجا مونده،‌نتونسته تنها بذاره مامانم رو. طفلک خواهرم انقدر فشار روش بوده که الان روح و روانش به هم ریخته! میگه توهم زدم و موجودات عجیب غریب مثل جن میبینم! یعنی خواهر من که همیشه از نظر روحی و روانی نرمال بوده، اینطوری به هم ریخته و داغون شده! چه برسه من که سابقه افسردگی هم داشته و دارم.

ظرفیت من از خواهرم خیلی کمتره، اینکه برم و دو سه روز کلاً‌ اونجا بمونم از بین میرم! وقتی ببینی پدرت از درد ناله میکنه و حالش اونطوری خرابه، یک ثانیه نمیشه دل خوش داشته باشی. اما چاره ای نیست، نمیشه تنهاشون بذارم. باید تحمل کنم،  فقط خدا خودش بهم توانش رو بده بخصوص از نظر روحی.

شمال هم که نشد بریم هفته پیش،‌حال مادرشوهرم خوب نبود، سرفه میکرد، اصلاً ‌شرایط فراهم نبود، نرفتیم، همش میگفتم شاید دو سه روز برم و کمی فکر و خیالاتم کمتر بشه که نشد،‌ بعدش هم که کلاً جاده ها رو بستند. اما دیگه مهم نیست،‌الان میدونم حتی با شمال رفتن هم هیچ حال و روزم بهتر نمیشد.

انقدر استرس وجودم رو گرفته و حالم خرابه که دیشب از دکتر اعصاب و روان وقت ویزیت گرفتم برای 17 آذر! هر چی التماس کردم زودتر بشه نشد که نشد.اون تاریخ هم که دیگه به درد من نمیخوره.

نمیدونم قراره چی بشه، ‌اما استرس داره منو میکشه، بدترین روزهای عمرم هست، مشکلات روحی و روانی که سالها باهاشون جنگیدم بخصوص وسواس فکریم در اثر این اضطراب به اوج خودش رسیده و تمام زندگیم رو تحت الشعاع قرار داده. حواسپرت شدم و حافظه و تمرکزم به هم ریخته. حتی دعاکردنم هم نمیاد، به زور نمازم رو میخونم اونم نصفه و نیمه، همش میگم مگه سر ریحانه، ‌سر داییم اونطوری خدا رو صدا نزدم چی شد؟ اینبارم خدا بهم جواب نمیده...

سر کار هم یکی دو تا موضوع بدجور برام دغدغه شده، مهم نیست اونقدرها اما انقدر حال و روز من خرابه،‌هر چیز کوچیکی به نظرم بزرگ میرسه. این وسط یه ضرر مالی دو میلیونی هم بیخود و بیجهت به خاطر بدشانسی کردم که اونم حالمو خراب کرد اما بعد یه مدت دیدم در برابر جون عزیزانم چه ارزشی داره... 

صبح یه آرامبخش خوردم اما اونقدرها تاثیر نداشت. نمیدونم این دو سه روز رو چطوری سر کنم؟ چطوری 24 ساعته بابام رو توی اون حال ببینم و بتونم خودمو سرپا نگهدارم و همزمان به بچم هم برسم...میشه دعا کنید اول از همه برای حال بابام که اینطوری زجر نکشه و بعد برای حال خراب من و خانوادم؟ اینکه بتونم یه جوری آروم بشم،‌اینکه این روزهای نحس زودتر تموم بشه؟

جز دعا هیچ خواسته ای از دوستانم ندارم....

متفرقه....

اینهمه اینجا از غصه هام مینویسم بذار یکی دو تا چیز بامزه هم درمورد نیلا تعریف کنم.

از وقتی در کنار شیر خشک، شیر پاستوریزه به نیلا میدم یعنی مثلا از چهار پنج ماه قبل، نیلا خانوم یبوستهای بدی میگیره، خیلی دنبال علت یبوستش بودم تا آخرش با آزمون و خطا فهمیدم از شیر پاستوریزه هست، یه مدت کوتاه قطع کردم و الان دوباره شیر پاستوریزه بدون لاکتوز بهش میدم، یکمی از شیر پاستوریزه  معمولی بهتره و حداقل به  زحمت هم که شده میتونه پی پی کنه، قبل اون که شیر بدون لاکتوز بهش بدم، اصلا بدون شیاف نمیتوست پی پی کنه، ولی خب با اینحال هم بازم خیلی وقتها اذیت میشه، منم دیگه مجبورم شیر پاستوریزه رو بهش بدم،‌ نمیشه که قطع کنم،‌‌ باید تا کمتر از یکماه دیگه که دو سالش پر میشه کلاً از شیر خشک بگیرمش و شیر پاستوریزه جاشو بگیره.

القصه اینکه از اونجایی که پی پی کردن براش نسبتا سخت شده، هرموقع پی پی میکنه از مدل رفتار و حرکات و بخصوص صداش متوجه میشم، حتی اگه هنوز شروع به زورزدن هم نکرده باشه و حتی اگه من تو اتاق دیگه ای باشم بازم میفهمم. موقعی هم که زور میزنه،‌ اگر نزدیکش باشم، عادت داره باهام دعوا کنه یا حتی منو بزنه! انگار تقصیر منه! فکر کنید! بعد اون وسط من با خودم میگم "من چیکاره بیدم الان؟" یه وقتها هم موقع زورزدن میگه "ای بابا ای بابا" یعنی چرا نمیاد؟

 بامزه تر از همه این بود که قبلترها موقع پی پی کردن و زورزدن با صدای بلند میگفت "خداااا خدااا" درست مدل خدا گفتن من وقتی حرص میخورم، یعنی من میمردم از خنده!  از طرفی غصه میخوردم چرا انقدر اذیت میشه (حتی گاهی وقتی میدیدم اونطوری قرمز شده و عرق کرده و موقع کارش از درد گریش میگیره، منم گریم میگرفت و آخرش به ناچار براش شیاف میذاشتم که برای بچه ها هم زیاد خوب نیست) از طرفی این حرکتها و صداها و خدا خدا کردنش منو به خنده مینداخت. حالا از وقتی یبوستش کمی بهتر شده،‌دیگه ای بابا و  خدااا رو دو سه ماهی هست نمیگه، اما اگه نزدیکش باشم همچنان احتمال دعوا کردنش با من یا حتی زدن من هست! اینم یه خاطره که دوست داشتم اینجا بنویسم فرداروز که برای خودش خانومی شد و خواست برای من شاخ بازی دربیاره، بهش یادآوری کنم چطوری پی پی میکرده و از کجا به کجا رسیده! (ربطی نداشت خدایی! )

کلاً‌ ماشالله دختر خیلی شیطون و شلوغیه و حتی گاهی دقت میکنم ببینم اینهمه شلوغی و شیطنتش طبیعیه؟ نکنه خدای نکرده مشکلی باشه.

وقتی صداش میکنم چنان واضح جواب میده "ّ بله"  که براش میمیرم! تازه گاهی وقتها هم بهم میگه "بله بله خاله". انقدر بامزه میگه کلی قربونش میرم. گاهی وقتها به جای مامان به من میگه خاله، احتمالاً به خاطر پرستارش هست که صداش میکنه خاله. شبها خیلی دیر میخوابه و انقدر سرو صدا میکنه که همش میترسیم همسایه ها بیان تذکر بدن، چند روز پیش همسایه طبقه پایینیمون خیلی مودبانه و محترمانه به مدیر ساختمون گفته به ما بگه شبها صدای بسته شدن و کوبیده شدن در خونه باعث میشه از حواب بپرند و به مدیر گفته فکر کنم درشون خرابه و... البته که در خراب هم هست و باید مغزیش کلاً عوض بشه و سامان هی پشت گوش مینداخت، اما اگرم خراب شده از دست نیلا هست که انقدر میره تو اتاق و درو میکوبه که در بیچاره مشکل پیدا کرده. روز و شب و نصفه شب هم که حالیش نیست.

هر چی هم میشه میگه ترسیدم ترسیدم! یا خودش برای خودش دست میزنه که یعنی هیچی نشده (به تقلید ما) یا اصلا خودش برمیگرد ه میگه هیچی نشد! یا خودش به من میگه" ترسیدی؟" خب من به شدت از رانندگی و حتی نشستن کنار کسی موقع رانندگی میترسم،  با سامان که میریم بیرون موقع رانندگی همش به سامان میگم یواش، نیلا هم  یاد گرفته دم به ثانیه به باباش با صدای بلند میگه یواش یواش یواش! کلش رو میخوره! بخصوص وقتی ماشین بزرگ یا اتوبوس رد میشه (درست مثل خودم که از ماشین بزرگ میترسم!) بیشتر هم میگه. خلاصه که دستی دستی دارم دخترم رو مثل خودم ترسو بار میارم در حالیکه چیزی که الان ازش میبینم اصلا اینطور نیست و اتفاقا خیلی هم شجاع و بی کلست برعکس مامانش، اما خب همش میترسم ازم الگو بگیره، بسکه  تو زندگیم استرس دارم و ترسو هستم، همیشه اینطوری بودم و الان به خاطر وضعیت بابا از همیشه بدتر شدم. امیدوارم نیلا به من نره فقط چون من که دست خودم نیست و کنترلی روی رفتارم ندارم.

خدا رو شکر حواسش به همه چی هست و خیلی از کارتونها رو با تمرکز میبینه، اما خب فعالیت بدنی و شیطنت و سروصداش زیاده، یعنی مثلا مدام از پشت، سرش رو تند و تند به کوسن روی مبل میزنه، یا روی تخت بپربپر میکنه (در حدی که هر لحظه میترسیم بیفته) یا ازبلندیها بالا میره و یا مثلا تند و تند روی زمین دور خودش میچرخه و یا از هر جای بلندی آویزون میشه...

همچنان از حمام بیزاره و با بدیختی میبرمش حموم، اون روز باباش از سر کار اومده خونه و جلوی پرستارش از شدت ذوق تند و تند دور خودش چرخیده و بهش میگه "سیام آقا سامان" پرستارش انقدر خندیده بوده! یا مثلا اون روز بهش میگم اسمت چیه "میگه نیلا خانوم"!!!  میخوام بچلونمش به خدا! یا مثلاً تازگیا به تقلید از پرستارش و با همون لحن پرستارش میگه "نیلا جان"! دم به دقیقه هم در حال نماز خوندنه یا قایم میشه من پیداش کنم یا داره عروسکش رو پوشک میکنه! دیروز هم که داشت شورت خودش رو پای عروسکش میکرد! یه وقتها آب میپره تو گلوش خودش میزنه  پشت خودش به تقلید من!.عاشق چایی خوردنه و بهش میگه دایی! به پستونکش میگه "پیشتیکک" . عادت داره هر سه تا پستونکش رو با هم دستش بگیره و به یکی راضی نیست. از بس کشوهای کمدهاش و آشپزخونه رو ریخته بیرون و من و سامان جمع کردیم کم آوردیم! بخصوص آخر شبها کلی به خاطر این شیطنتهاش خسته میشیم و تنش به وجود میاد، بسکه تا نصفه شب میدوئه و سروصدا میکنه و باید خرابکاریهاش رو جمع و جور کنیم! سامان هم که بابت همسایه ها حساس 

انقدر درمورد لباس درآوردن و لخت شدنش باهاش قاطع برخورد کردیم که گوش شیطون کر یکم بهتر از قبل شده و کمتر پیله میکنه، اصلاً سه چهار روز پشت سر هم یه لباس تنگ که هیچ جوره نمیتونست دربیاره، تنش کردیم که خودش نتونه از تنش دربیاره و هرچی هم جیغ زد و گریه کرد محل ندادیم و کم کم فهمید باج نمیدیم و بیخیال شد! حالا الان برعکس شده و روزی هزار تا لباس از تو کشوش میاره براش عوض کنم و گاهی نمیذاره لباس قبلی رو دربیارم و روی هم روی هم لباس میپوشه! شورت روی شلوار و...یه تیپ مسخره ای میشه بیا و ببین! تازه لباسای من رو هم میاره تنش کنم یا کهنه آشپزخونه رو دور گردنش ببندم و کلی باهاش ذوق میکنه و فوری هم میره به باباش نشون بده.. عزیز دلم... هر چی از بانمکیش بگم کم گفتم. گاهی با خودم میگم خدا همه چی رو یجا از آدم نمیگیره،‌ اگه الان سامان و نیلا تو زندگیم نبودند من چطور میتونستم با این غم عظیم بیماری بابا و مشکلات دیگه کنار بیام؟ خدا رو هزار بار شکر بابت داشتنشون. 

خلاصه که خیلی برام مهمه این کارها و حرکاتش رو در کنار فیلمهایی که دم به ساعت ازش میگیریم بنویسم که یادم بمونه، یه بچه که بیشتر نمیتونم داشته باشم، حداقل تمام این لحظات شیرینش رو ثبت کنم.

قرار بود این هفته بریم رشت،‌ بابت یه کاری و اینکه یه سر به مامان و بابای سامان بزنیم اما متاسفانه مامان سامان سرفه میکنه و نمیدونیم از چیه...خیلی دلم میخواست برم، الان دو سه ماهه هی برنامه میریزیم و نمیشه، انگار طلسم شده...الان هم سامان میگه بیا بریم من نمیدونم چیکار کنم و چه تصمیمی بگیرم. از طرفی دوشنبه شب خواهرم برای دخترش که تولدش سیزده آبان هست، کیک سفارش داده و میخواستیم خونه بابا، یه جشن ساده و با زمان کم بگیریم (خونه بابا نمیشه بیشتر از نه و نیم ده شب موند) که دل بچه هم خوش بشه، آخه اصلاً انتظار نداره تو این اوضاع و احوال بابا،‌براش برنامه ای داشته باشند. خواهرم خیلی دوست داشت ما هم باشیم،‌ ما گفتیم میریم رشت و از قبل هم برنامش رو ریختیم و نمیتونیم بیایم که دیگه متوجه حال بد مامان سامان شدیم و موندیم چیکار کنیم. هم دوست داشتم برم رشت و هم دلم میخواست جشن عسل رو بودم،‌دلم پیش بابام هم هست هر جا برم اما حس کردم بد نیست یه آب و هوایی عوض کنیم و برنج امسالمون رو هم بخریم، البته که احتمال زیاد ما از خونه مادرشوهرم بیرون هم نمیریم و اگرم بریم در حد دوردور کردن هست و گرفتن برنج و بس اما همونم بهتر از هیچی بود که الان اصلاً نمیدونیم چیکار کنیم و چه کاری درسته. 

کلی حرف راجب بابام و شرایطش دارم که ترجیح میدم اینبار ننویسم، شاید خواننده های اونقدر زیادی نداشته باشم اما دلم نمیاد همونا رو هم هربار با غصه ها و مشکلات خودم درگیر کنم، همینکه میدونم به یاد همه بیماران و بخصوص بابای من هستید، دنیا دنیا برام ارزشمنده...

اما برای مشکلات زیاد روحی و روانی که دارم حتماً حتماً باید دارو مصرف کنم، افسردگی و اضطراب و وسواسم به اوج خودش رسیده، چندجلسه ای مشاوره و روانشناسی رفتم، بد هم نبوده اما الان به این نتیجه رسیدم بدون دارو خوردن نمیتونم ترس و اضطراب و بیماری افسردگی و وسواس شدید فکری و عملی که دارم رو درمان کنم. اولین فرصت باید برم و شروع کنم درمان رو، قبل اینکه کیفیت زندگیم از این هم پایینتر بیاد. دیگه توکل به خدا و طلب دعای خیر دارم از تک تک شما عزیزانم


احوالات ما در این روزها

حال و حوصله نوشتن ندارم این روزها، اوضاع که فرقی نکرده. روزها کسالت بار، گاهی با درد و غم، گاهی با ترس و استرس و نگرانی و چند وقتی هم هست که با بی پولی و فکر و خیال دادن قرضها و قسطها میگذرن. خدا رو شکر بخش زیادی از بدهیها و وامهای معوق که نود درصدشون مال سامان بود رو همین چند روز اخیر دادیم و کمی بارمون سبکتر شد، اما هردو واقعاً عذاب کشیدیم تا اینهمه پول رو تونستیم جور کنیم،‌ تازه الان هزینه پرستار نیلا هم اضافه شده که چون ازش خدا رو شکر خیلی راضیم، اصلاً دلم برای اون پولی که میدیم نمیسوزه، مگه آدم جز آرامش و سلامت بچش چی میخواد؟

اما خب حال روح و جسمم چندان خوب نیست، با شرایطی که داریم غیر از این باشه عجیبه. یه روز با هزار بدبختی سعی میکنم به آرامش برسم و خدایی برای چندساعت یا حتی دو سه روزی حالم بهتره،‌اما باز با کوچکترین تلنگری بخصوص درمورد وضعیت بابام و باقی مشکلات زندگی به هم میریزم. در کل بی انگیزه ام و مطمئنم بیماری افسردگی مزمنم عود کرده و فکر میکنم حتماً باید برای رسیدن به یه آرامش موقت هم که شده حتماً به روانپزشک مراجعه کنم و دارو بخورم. این از واجباته و البته هزینش هم کم نیست.

جدا از حال و روز خودم، حال روحی سامان هم اصلاً خوب نیست، شبها از ناراحتی و نگرانی و فکر و خیال نمیتونه راحت بخوابه، آخرین پروژه ای که انجام داد به شکست انجامید! پولش و حق الزحمش رو به راحتی خوردند  و یه آبم روش...انقدر حالش بده که همش تو فکرش دنبال راهی برای انتقامه. اینهمه زحمت بکش و جون بکن و آخرش اینطوری راحت دورت بزنند، پولت رو بخورند...مدام میگه این پول حق بچه من بوده و ازش نمیگذرم! میگه باید بلایی سرشون بیارم اینطوری نمیشه و... اینا رو میگه و تن و بدنم میلرزه.

من پیشبینی این اتفاق رو میکردم، بارها و بارها بهش گفتم بدون نوشتن قرارداد سفت و محکم، سر کار نرو، حتی اگه قرار بر بیکاری باشه بازم بدون قرارداد نرو. خداوکیلی نمیتونم بگم گوش نکرد، گوش کرد هزار بار هم بهشون گفت قرارداد رو زودتر ببندند اما اونا هی امروز و فردا کردند، از اول هم ریگی به کفششون بود و  میدونستند میخوان حقش رو بخورن برای همین با هزار ترفند وقتی سامان من با کلی زحمت و پیگیری کارشون رو استارت زد و کلی سختی کشید و وقت گذاشت و کارشون رو جلو برد، یه جوری خیلی راحت دکش کردند که خودشون همه پول رو بالا بکشند و یه جورایی با برنامه سامان رو بذارند کنار فقط و فق به خاطر اینکه حاضر نبوده به هر قیمتی پول دربیاره و شریک کارهای کثیف و بخور بخورشون بشه. فقط میتونم واگذارشون کنم به خدای بالاسری این آدمهای حروم خور رو، اما گاهی تو دلم نعوذ بالله به خدا هم شک میکنم که چطور میتونه ببینه و بذاره چنین اتفاقی بیفته و این انسانهای از خدا بیخبر راست راست راه برند انگار نه انگار چه کاری با یه آدم ساده خوش قلب مثل سامان کردند. خدا ریشه اینهمه ظلم رو در کشور ما بزنه. خسته شدیم به خدا.

خلاصه که همسرم انقدر اعصابش خورده و بابت بدهیها و ... استرس داره که روی اخلاقش بدجور تاثیر میذاره و چند وقته مدام داریم به هم میپریم، دفعه آخری انقدر بد بحثمون شد که دلم میخواست نبینمش بذارم برم خونه مامانم که نذاشت و...البته که خونه مامانی هم در کار نیست و بیشتر تهدید بود، با وضعیت بابام عملاً مقدور نیست اونجا برم، اصلاً نمیتونم غم و مشکلات خودم رو هم به غم و دردشون بابت مریضی بابا اضافه کنم. البته حتی اگر به خاطر وضعیت بابام هم نبود اعتراف میکنم هیچوقت چنین کاری نمیکنم و فقط در حد تهدید هست و بس، ولی خدایی اگرم واقعاً میخواستم اینجور وقتهایی که اعصابم از دستش حسابی خورده، این تهدید رو عملی کنم،  هیچ جا و مکانی رو ندارم که برم حداقل یکم دلم خنک شه. دلم هم براش میسوزه، خیلی گناه داره، اما منم دیگه بیشتر از این نمیتونم مایه بذارم، ظرفیت منم تا یه حدیه، حق دارم خسته شم، کم بیارم...

 این یکی دو روزه نهایت تلاشم رو کردم که با حقوق خودم و حقوق کمی که سامان از این کار لعنتی تو این سه چهارماه گیرش اومد، بخش بیشتر قسطها و قرضهای هر جفتمون رو بدم و دست کم از این بابت یکم خیال سامان و خودم رو راحت کنم،‌ کلی هم از این بابت ازم تشکر کرد. اما خب تا آخر ماه مبلغ کمی برای ما مونده که با این هزینه های عجیب غریب پوشک و شیر خشک و مولتی ویتامین بچه و خرج خونه و ... امیدوارم بتونیم 28 روز دیگه رو سر کنیم! سامان هم که فعلاً سر کار نمیره و دنبال کار جدیده! کی جور شه خدا میدونه، فعلاً تا دو سه ماه دیگه باید با اوضاع بد اقتصادیمون سر کنیم تا ایشالا بعدش کمی وضعیتمون بهتر بشه.

بازم شکر میکنم که خودم شاغلم و درآمد دارم وگرنه واقعاً نمیتونستیم با چنین شرایطی زندگی کنیم. خدا رو شاکرم که تونستم بیشتر قرضهای سامان و قسطهای معوقه و قرض و قسطهای خودم رو همین دو سه روز اخیر با حقوق هردوتامون بدم و یکم بارمون سبکتر بشه اما در هر حال همسر من این روزها حال و روز خوشی نداره و حسابی داغون و بی روحیست و تا وقتی یه کار درست و حسابی با حقوق به موقع و مناسب پیدا نکنه،  آروم و قرار نداره. اعصاب و روحیش به هم ریخته و همین میشه که مدام به هم میپریم و دعوامون میشه. البته  قبول دارم که خدایی خیلی از دعواها باعث و بانیش خودم هستم و اینکه نمیتونم در برابر حرفی که به نظرم ناخوشاینده و عصبانیت موقت اون که خیلی زود هم فروکش میکنه، کمی سکوت کنم و سعه صدر نشون بدم، اگر اینکارو میکردم قطعاً کار به دعوا و سروصدا نمیکشید، چون سامان اخلاقش طوریه که سریع عصبانی میشه و در چند دقیقه عصبانیتش فروکش میکنه و خودش میاد جلو و کلی عذرخواهی و ... واقعاً خوش قلبه و زود پشیمون و آروم میشه، اما متاسفانه تو اون فاصله عصبانی شدنش، من نمیتونم سکوت کنم و گند میزنم به همه چی...تازه خوبی سامان اینه که اصلاً کینه هیچکیو به دل نمیگیره و سریع پیشقدم میشه برای آشتی و منت کشی وگرنه با حرفهایی که موقع دعوا من بهش میزنم کلاً باید بیخیال من بشه! 

از طرفی هم بیشتر بحثهامون این روزها برمیگرده به نیلا خانوم که به قدری شیطون شده یه وقتها پدر و مادر پیرش نمیتونند پا به پاش برن جلو و این بازیگوشیها و شیطنتهای آخر شبش به خصوص، اغلب باعث کشمکش بین پدر و مادرش میشه، مثلا سامان دعواش میکنه و من به سامان میپرم یا برعکس یا اصلاً سامان همش حرص همسایه های بغلی و طبقه پایین رو میخوره و نگرانه که یه وقت نیان حرفی بزنند و همین باعث اعصاب خوردی خودش و هممون میشه، البته اگر هم همسایه ها حرفی بزنند حق دارند، بس که این وروجک تا ساعت یک و نیم دو شب در حال بدو بدو و بپربپر کردن و سروصدا هست و هر کار هم میکنیم نمیتونیم زودتر بخوابونیمش.

چندروز پیشبهش گفتم اسمت چیه؟ گفت نیلا خانوم! رسماً غش کردم براش! یا مثلاً صداش میکنم نیلا، اونم جواب میده "بله بله خاله" یا میگه "بله خانوم" اون لحظه انقدر بوسه بارونش میکنم  و میچلونمش که به زور از زیر دست و پای من میاد بیرون!

فعلا از روشن خاموش کردن لامپها دست برداشته و گیر داده به لخت شدن! چندروزه که پیله میکنه کل لباسهاش رو دربیارم! دو سه روز هم هست که یاد گرفته خودش از سرتا پا لباساش رو درمیاره! تو این هوای سرد! آخرش هم تلاش میکنه پوشکش رو دربیاره! دیگه خدایی در این مورد نمیشه کوتاه اومد که! همین شده اسباب دعوا کردن من و سامان باهاش. هیچ جوره هم هیچکدوممون حریفش نمیشیم و کار خودش رو میکنه و سعی میکنه با جیغ و دعوا کارش رو جلو ببره! واقعاً کلافه کننده شده اینکارش، یا مثلاً هم درخواست آب میکنه که برداره بریزه رو سرو صورتش و فرش و...یا از بلندیها آویزون میشه و همین دیشب افتاد و سرش ضربه خورد و کلی گریه کرد،‌اما از همه بدتر این لباس درآوردنش هست که مدام میترسم سرما بخوره و مریض شه! دیگه به حدی رسیده که مادرشوهر من که حتی اجازه نمیده به بچه بگیم تو و به شدت با نیلا و حتی دو تا بچه خودش مهربونه و قربون صدقه میره، برگشته به من میگه در این مورد کوتاه نیا و حتی شده یواش بزنش که حساب کار دستش بیاد و یه ذره ازت حساب ببره!!! یعنی ببینید به چه حدی رسیده که مادرشوهر من با اونهمه مهربونی اینطوری میگه. بدجور هم به پستونکش عادت کرده و حتی حس میکنم فرم فک بالاش به خاطر پستونک خوردن تغییر کرده و تقریباً‌مطمئن هم شدم اما نمیدونم چطوری از پستونک بگیرمش، یکماه دیگه دوسالش پر میشه و من کم کم باید به گرفتنش از پوشک و شیر خشک و بخصوص از پستونک گرفتنش فکر کنم که خود اینا هرکدوم یه پروژه بزرگه که امیدوارم بتونم ازشون عبور کنم،‌ فقط کاش بتونم یه کاری کنم این عادت بد لخت شدنش از سرش بیفته، واقعاً هم من و هم سامان سر این موضوع و لجبازیهای دیگش که این چندوقته بیشتر شده اذیت میشیم. 

غیر این لخت شدنش، اینکه 24 ساعته گوشیمون رو میخواد یه معضل دیگه شده! باز سامان خوبه انقدرها عادتش نداده، جوری شده که من حتی یک دقیقه نمیتونم گوشی دستم بگیرم، خودش رو میرسونه و به زور ازم میگیره و اگه هم بهش ندم، با جیغ و دعوا و گریه کارشو جلو میبره! کاملاً هم به کارکردن باهاش مسلط شده! اصلاً شوکه میشم میبینم اینطوری با گوشی من کار میکنه، چندروز پیش برای همکار آقام که باهاش رودربایستی هم دارم، تو واتس آپ عکس خودش رو فرستاده بود! به خدا موندم چطوری اینکارو کرده بود! دیشب هم با عمه سونیاش تو واتس آپ تماس تصویری گرفته!!!‌یهویی به خودم اومدم دیدم تصویر عمه سونیاش روی تلفنمه! اصلاً دهنم از تعجب باز موند...یا مثلا تو اینساگرام به دوستم دایرکت داده بود! خودش به راحتی میره عکس گوشی تلفن رو که سبزرنگه روی گوشی من بین اونهمه نرم افزار پیدا میکنه و زنگ میزنه اینور اونور! بعدش که اون افراد به من زنگ میزنند میفهمم نیلا گرفته! کلی خجالت میکشم، اصلاً موندم چطوری هنوز دوساله نشده اینطوری کار با گوشی رو یاد گرفته، هر چی هست اولش خیلی بامزه بود اما الان حسابی اذیت میشم و حرص میخورم که نمیذاره دو دقیقه از گوشیم استفاده کنم و همش میخواد به زور و با قلدری ازم بگیره.وقتی هم دعواش میکنم اثری نداره و اصلاً نمیترسه، وقتی ببینه جدی جدی دعواش میکنم، یکم گریه میکنه و بعدش دستشو باز میکنه بغلش کنم و کلی دلبری میکنه که حواسم از کاری که میکنه پرت شه و منم دلم نمیاد تحویلش نگیرم! بدترین کاری که این مدت انجام داده اینه که برداشته تو واتس آپ،‌فیلمی از خودش که فقط و فقط پوشک پاش بوده گذاشته استاتوس! فکر کنید!!! من از پیامهایی که مردم به من میدادند و ازش تعریف میکردند فهمیدم خبریه و وقتی من و سامان فهمیدیم چکار کرده،‌از شدت عصبانیت و ناراحتی نمیدونستیم چیکار کنیم! سامان هم که غیرتی کلی با من و نیلا و دعوا کرد! حالا انگار تقصیر منه! میگه همش گوشیت ولوئه و هرچقدر هم گریه کرد نباید بهش بدی و... دیگه مجبور شدم به چندنفری که مطمئن بودم فیلم رو دیدند بگم که کار نیلا بوده و من اگر بخوام هم استاتوس بذارم، هیچوقت فیلم لختش رو که نمیذارم!

یا مثلاً برای عوض کردنش کلی بدبختی میکشم، حتماً باید با سامان دوتایی عوض کنیم، چون فرار میکنه و اصلاً نمیذاره بخوابونمش روی تشک تعویض و لجبازی میکنه و آخرش هم با گریه و جیغ و داد عوضش میکنم. اینم یه مشکل دیگه این روزها... 

اما خب در کنار همه اینا، هر چی از شیرین کاریهاش و بلبل زبونیاش،‌شعر خودندنا و آواز خوندنا و رقصیدناش بگم کم گفتم. تنها دلیل دلخوشی این روزهای ماست این دختر. همون اندازه که از دستش شاکی میشیم، همون قدر هم هردومون قربون صدقش میریم و میبوسیمش و روی سرمون میذاریمش. وقتی به قول خودش با تلفن الو میکنه، پای تلفن میگه " سلام خابی، سلامتی ایشالا!!!" دقیقا مدل احوالپرسی خودم! کلی قند تو دلمون آب میشه. تازگیها هم افتاده رو دور "این چیه" گفتن و روزی هزار بار به اشیای خونه اشاره میکنه و میگه این چیه،‌این چیه!!! وقتایی که شیطنت میکنه و جاییش درد میگیره، به تقلید از خود ما که وقتی میفته یا جاییش آسیب میبینه براش دست میزنیم که گریه نکنه، فوری دست میزنه خودش که عینی چیزی نشده! رسماً میمیرم براش! یا مثلاً به تقلید از من که همش  بابت کارهای خطرناک نیلا به سامان میگفتم "وای ترسیدم"، همش میگه "ترسیدم ترسیدم"! دو دقیقه چشمام رو میبندم میاد میگه "خوابیدی؟" پاشو! پاشو! حتی اجازه نمیده باباش دو دقیقه منو بغل کنه،‌به شدت حسودی میکنه و با جیغ و عصبانیت منو از بغل باباش میکشه بیرون و خودش میاد بغلم! (البته دوست ندارم اینطوری باشه ها اما میگم بچست و طبیعیه). خیلی هم روی اسباب بازیهاش حساسه و دوست نداره اونا رو به کسی بده، امیدوارم این اخلاقش هم با بزرگتر شدنش بهتر بشه. همه آهنگها رو هم با ملودی خودشون میخونه و تازگیها با دقت تمام کارتنهای تی وی رو دنبال میکنه. خلاصه که حسابی دلبر شده و من و سامان داستان داریم با شیطنتهاش. اگر حضور بچم تو زندگیم نبود و سرم بهش گرم نمیشد، خدا میدونه با این وضعیت بابا چطور میتونستم آروم و قرار داشته باشم. باز با وجود نیلا سرم گرم میشه و گاهی یادم میره اوضاعی که خانوادم درگیرشند. خدارو هزار بار بابت داشتنش تو زندگیم شاکرم.

با وجود همه سختیها و مشغله های این مدت، خدا شاهده حاضرم همه مشکلات مالی و سخیتهای کار بیرون و داخل خونه و رسیدگی به همسر و بچه رو به جون بخرم اما حال بابام فقط یکم بهتر بشه، یکم غذا بخوره و  دیگه حرفهای نامربوط نزنه، دو سه روز پیش به من میگفت "88 میلیون تومنم رو خوردند" و کلی غصه میخورد، هر چی بهش میگفتم بابا جان نظرت میاد قبول نمیکرد و حتی ناراحت میشد! آخرش مجبور شدم بگم میرم پیش پلیس و پیگیری میکنم برات تا کمی آروم بشه. یا میگفت "از کار پیمانکاری کلی پول درآوردم که میخوام بدم بابت جهیزیه دخترام"... چقدر دیدن پدری که پر بود از غرور و اقتدار و سلامتی، ‌تو این وضعیت سخته، خدایا میشه خواهش کنم بهش رحمی بکنی؟ به همه ما نظری بکنی؟

 خدا خودش میدونه که الان بعد 37 سال سن به این نتیجه رسیدم جز دل خوش و آرامش و سلامتی خودت و عزیزانت، هیچ چیز دیگه ای تو این دنیا مهم نیست و ارزش غصه خوردن نداره. الان هم حاضرم همه چیمو بدم فقط حال بابام کمی بهتر بشه و دل مامان و خانوادم خوش...آرزویی که یه حس زجرآوری ته دلم میگه بهش نمیرسم. و این بدترین بدترین و تلخ ترین حس دنیا برای یه دختره....

اللهم الشف کل مریض...

پی نوشت: طبق معمول پستم رو شنبه 3 آبان ماه نوشتم و امروز دوشنبه منتشرش کردم. امروز یا فردا میرم که به بابام سر بزنم، میشه دعا کنید کمی فقط کمی حال و روزش بهتر باشه؟ 

جای خالی دوست ... (با احترام به دوستان عزیز مجازی)

********** روزگارم با دلهره و گاهی دلخوشیهای کوچیک و امیدهای ولو اندک میگذره... از ذره ذره وجودم مایه میذارم بلکه کمی حالم رو بهتر کنم،  برای همین دوست ندارم تو این پست هم مثل پستهای قبلی، دوباره و دوباره از درد مشترک این روزهای خودم و خانوادم بنویسم. از یه جایی فهمیدم هیچ آدمی نمیتونه برای مدت طولانی تو حال بد بمونه، حتی اگر براش موجه ترین دلیل دنیا رو داشته باشه، باید به هر دری بزنه بلکه یکمی حالش رو بهتر کنه،‌ برای اینکه دنیا به خاطر تو هیچوقت متوقف نمیشه و آدمهای اطرافت هم حتی اگر بهترین هم باشند،‌ دیر یا زود از هم صحبتی و همجواری با یه آدم همیشه غمگین و گله مند خسته میشند. برای همین سعی کردم راههایی رو یاد بگیرم که بتونم در سختترین لحظات خودم رو کمی آروم کنم، که راستش در حال حاضر فقط و فقط اینستاگرامه و هر از گاهی موسیقی و اینکه تو ماشین تو خیابونها چرخی بزنیم، راه دیگه ای فعلاً به ذهنم نمیرسه، چون من وقتی ناراحت و افسرده ام، عملاً نه میتونم کار خونه و آشپزی بکنم، نه پیاده روی کنم، نه کتاب بخونم نه حموم برم و نه حتی با دخترکم درست و حسابی بازی کنم و... دلم میخواد فقط برم تو اینستاگرام یا وبلاگها و سایتهای مشاوره رو بخونم یا تو وبلاگم بنویسم و یا اینکه اگر نیلا خانم و کارهای تموم نشدنی خونه اجازه بده بخوابم به امید اینکه زمان زودتر بگذره و اوضاع بهتر بشه یا من در اثر گذر زمان غمم رو کمی فراموش کنم، کارد که به استخون برسه، آرام بخش هم میخورم. البته دیدن دوستان و حرف زدن باهاشون هم خیلی سبکم میکنه، چون من آدمیم که وقتی از ته دلم غمگینم باید صحبت کنم و بیرون بریزم خودمو، اگر حرف نزنم و همزمان اشک نریزم، بعیده بتونم خود به خود آروم بشم، ولی متاسفانه به جز دوستان مجازی و یکی دو تا از همکاران اداره، در شرایط کلی، کسی رو ندارم که باهاش صحبت کنم، البته اگه از همسرم و مادرشوهرم و خانواده خودم فاکتور بگیریم، اما به هر حال جای خالی یه همصحبت و دوست (نه همکار) در دنیای واقعی همیشه تو دلم احساس میشه. خدا میدونه چقدر دوستان مجازیم رو دوست دارم و برام محترمند، اما قطعاً حضور فیزیکی آدمها خیلی وقتها موثرتر میتونه باشه، چیزی که من خیلی کم دارمش متاسفانه.

 اگر بخوام از حال و روز بابام و اوضاع بد خانوادم بگم، همون حرفهای قبلی و تکراری میشه که تو پستهای این چندوقت بارها و بارها نوشتم، فکر نمیکنم نوشتن دوباره و چندباره از حال و روز این چندوقت ما بیشتر از این خوشایند باشه،  نوشتنشون هم خودم رو عذاب میده و هم شما عزیزان رو ناراحت میکنه،‌بسکه مهربونید و با من همذات پنداری میکنید، خدا به شما و خانواده سلامتی بده و دلخوشیها و شادیهاتون رو زیادتر کنه که تو این روزهای سخت، شدید بخشی از دلخوشیهای من. وقتی با مهربونی بهم میگید با نوشته هام اشک ریختید و برای بابام و خانوادم دعا میکنید انقدر نسبت بهتون حس نزدیکی میکنم و آرامش میگیرم که همون لحظه خدا رو شکر میکنم که اینجا رو دارم و مینویسم و باعث دعای خیر دوستان خوبم در حق پدرم میشم، افسوس گاهی حسرت میخورم که چرا چنین دوستانی در دنیای واقعی ندارم.

********** اوضاع تغییری نکرده، ‌همچنان بابا درست و حسابی غذا نمیخوره و فقط مایعات میخوره به مقدار کم و همچنان حرفهای نامربوط میزنه و تن و بدن ما رو با نگرانی میلرزونه، غیر اون خبر تازه ای نیست. 5 شنبه هم دو سه ساعنی بهش سر زدیم و مثل قبل بود، بیحال و بیجون بود و کلافه و  دور از جونش حرف از رفتن میزد، اما وقتی ازش میپرسیدم بابا حالت چطوره میگفت خوبم...از خونه کتلت درست کردم و برای شام برده بودم و هرچی به بابا التماس کردم یکم بخوره نخورد که نخورد، و وقتی دیدم از شدت اصرار من و بقیه کلافه و ناراحت شده، هیچکدوم دیگه اصراری نکردیم، ‌اما نیلا خانم دست بردار نبود و از بشقاب خیارشور برمیداشت میداد دست بابا.... بابام هم با همون حال خرابش از دیدن نیلا و کارهایی که میکرد هر از گاهی لبخند ضعیفی میزد و من ته دلم از همین لبخندش آرامش میگرفتم، واقعاً گاهی چه کارهای ساده ای برای آدم میشه دلخوشی و دلگرمی. قبل اینکه بابام بیمار بشه، همیشه  با نیلا بازی میکرد و با گوشیش براش اهنگ میذاشت و انقدرها به چشمم نمیومد، الان با همین لبخند خفیفی که میزنه و اینکه اصلاً متوجه حضور نیلا و بازیگوشیهاش میشه، جون دوباره میگیرم و حالم بهتر میشه. همون صبح روز پنجشنبه به مامان گفته بود من 26 روزه از دنیا رفتم و زنده نیستم! یا میگفت شش روز دیگه میان دنبالم. چی بگم دیگه، گفتن و نوشتن این حرفها راحت نیست،‌ اما مینویسم بلکه همچنان از دعاهای خیرتون منو بی بهره نذارید. دلم برای مامانم میسوزه که اینطوری شب و روزش با غصه و ناراحتی و نگرانی میگذره، وقتی انقدر ضعیف و بی رمق و رنگ پریده میبینمش، از ته دلم غصه میخورم، اما مگه با تصمیم و حکمت خدا میشه جنگید؟

دست تک تک شما رو میبوسم که انقدر دعاگوی پدرم هستید، خورشید عزیزم از تو هم برای بار هزارم ممنونم  که اینطوری از ته دلت با من همدردی میکنی و بخصوص در شب اربعین حسینی، به یاد بابام و برای شفاگرفتنش بهم پیام دادی و برای بابا دعا خوندی. خدا ازت قبول کنه عزیزم. امیدوارم خودت و عزیزانت همیشه سلامت باشید و روزگار خودش جواب همه خوبیها و محبتهات رو بده...از باقی دوستانم هم از صمیم دل ممنونم، خدا رو شکر میکنم اینجا رو دارم و میتونم کمی از دردهامو حداقل جایی مثل همینجا فریاد بزنم.

********** بارها گفتم، تو همین پست هم  اشاره کردم، در دنیای واقعی، من دوستان زیادی ندارم،‌ البته مثلاً همکارانم میتونند گاهی برای من شبیه دوست  باشند، اما حقیقت اینه که دوستی که سابقه رفاقت دیرینه باهاش داشته باشم و بدون ترس و واهمه باهاش درددل کنم و و موقغ غم و ناراحتی بتونم بهش پناه ببرم یا بهش سر بزنم، یا بتونیم قرار بذاریم و بریم بیرون، یا اون بیاد خونم و دلداریم بده، نه واقعاً ندارم و این شده یکی از بزرگترین حسرتهای زندگی من. با فامیل هم سالهاست به جز مراسم مهم مثل عروسی یا خدای نکرده عزا ارتباط خاصی نداریم و خلاصه خیلی وقتها احساس تنهایی میکنم،‌ ارتباطم با صمیمی ترین دوستم که مال دوران دبیرستان بود، چندسال پیش به دلایل کاملاً  موجه قطع شد و حقیقتاً اصلاً هم از این بابت ناراحت نیستم، داستانش مفصله اما از اینکه چنین فردی الان در زندگیم حضور نداره ناراحت نیستم، فقط گاهی میگم ایکاش شرایط دوستی ما فرق میکرد و این سوء تفاهمات ایجاد نمیشد و  میتونستم با دوستی از دوران نوجوانی همچنان ارتباطم رو حفظ کنم. هرچند حتی اگر مشکلاتی هم در رابطمون پیش نمیومد، ‌اون بعد ازدواج رفت شهرستان و عملاً ارتباط به اون معنا که من میخوام از نظر ارتباط خانوادگی و رفت و آمد و... بین ما اتفاق نمیفتاد. حتی خیلی وقتها در خودم جستجو میکنم ببینم آیا مشکلی دارم که نتوستم حداقل یه دوست خیلی صمیمی برای خودم داشته باشم؟ به جواب خاصی نمیرسم، چون خدا خودش میدونه که من واقعاً در روابط با دوستان و در جمع دوست یا همکار و فامیل، گرم و صمیمی برخورد میکنم و به وقتش خیلی هم معرفت از خودم نشون میدم و ... خیلی وقتها هم با حرف زدنم بخصوص در جمعی که باهاشون احساس راحتی کنم، بقیه رو سرگرم میکنم و به نظرم میرسه آدمها از بودن با من لذت میبرند چون در کل و برخلاف اونچه که ممکنه در فضای مجازی نشون بدم، وقتی حالم خوب باشه، به شدت اهل شوخی کردن و بازیگوشی هستم و اینو از خنده هایی که باعثشون من هستم، میفهمم. خلاصه که متاسفانه راز این رو که هیچوقت نتونستم دوست صمیمی و دیرینه داشته باشم و اندک مواردی هم که بودند به دلایلی از دست دادم، نفهمیدم. همین موضوع هم قبلترها اعتماد به نفسم رو میگرفت، چون فکر میکردم خودم مشکلی دارم، اما از یه جایی بعد ازدواج و با افزایش سنم و بچه دار شدن سعی کردم کمتر خودم رو بابت این مسئله تحقیر یا سرزنش کنم و تو خودم تا حدی هضمش کردم و پذیرفتم که جز همسرم همدم و دوست واقعی ندارم. بعد همسرم هم دوستان اینجا بهترین رفیقهای من هستند که با اینکه خیلیهاشون رو به چهره ندیدم، اما پا به پای من غمخوار من بودند، افسوس که در دنیای واقعی مشابهشون رو کنارم ندارم...

راستش همیشه دوست داشتم با یه زوج خوبی که اتفاقاً بچه همسن و سال نیلای من رو دارند و از نظر اخلاقی به من و همسرم بخورند، رفت و آمد داشته باشیم، انقدر خودمونی که مثلاً یهویی بیاد بگه ما داریم میایم اونجا، یه املت مشتی درست کن دور هم بخوریم،‌ به همین سادگی، یا مثلاً یهویی تصمیم بگیریم و یه صبح تا شب با هم بریم جاده چالوس یا حتی سفرهای طولانی تر،‌ سامان هم مثل من دوست داشت چنین رابطه ای رو، اما متاسفانه از اول زندگیمون هیچوقت نتونستیم به این هدفمون برسیم، خیلی از افرادی که من یا سامان باهاشون سابقه دوستی داشتیم، از نظر روحیات به من و همسرم نمیخورند،‌ مثلاً من هیچوقت نتونستم با همسران دوستان سامان ارتباط برقرار کنم، زنانی که سیگار میکشیدند یا مشروب میخوردند یا بیحجاب کامل و جلف بودند و اهل هزار و یک قلم آرایش و لباس برند و عمل جراحی زیبایی و... یا اصلاً همسر نبودند و دوست.دخ.تر بودند، و تقریباً وضع مالی همشون هم به مراتب از ما بهتر بود، نه اینکه بگم من خوبم و اونا بد، ولی فرهنگ خانوادگی و روحیات و شخصیت و تحصیلات من هیچ جوره با اونا هماهنگ نبود، اوایل چندباری در مهمونیهاشون به خاطر سامان شرکت میکردم،‌ اما خدا میدونه چه عذابی میکشیدم، حتی یادمه از چندروز قبل استرس مهمونی رو داشتم و تو مهمونی هم مدام به این فکر میکردم چقدر من با اینا فرق دارم و چقدر اعتماد به نفس من کمه و چقدر لباسم معمولیه و الان درمورد من چی فکر میکنند و همش هم ساعت میگرفتن ببینم چقدر دیگه زمان مونده تا بتونیم برگردیم خونه! و همس احساس خود کم بینی داشتم و دوست نداشتم با هیچکس همکلام بشم، حتی یادمه یکبار همون اوایل عروسیمون، انقدر بهم فشار اومد تو یکی از مهمونیها که تو هیاهوی مهمونی و رقص و بزن و بکوب، همون اول رفتم تو اتاق و گریه کردم، ‌سامان اومد دنبالم و بهم گفت اگر انقدر اذیت میشی بهونه میاریم میریم و من با گریه میگفتم به خدا من به اینجا تعلق ندارم، اذیت میشم،‌ چرا اصلاً‌ اومدیم اینجا... سامان هم واقعاً‌به خاطر من ناراحت میشد اما خب دلم نمیومد همون موقع بریم، میگفتم بذار سامان یکم پیش دوستاش باشه، اما تقریبا زودتر از همه مهمونها برمیگشتیم خونه، ‌فکر کنم سه چهار باری از این مهمونیها رفتیم و بعدش من انقدر اذیت میشدم که دو سه بار بعدی رو به بهانه های مختلف سامان بدون اینکه حتی به من بگه کنسل میکرد، فکر کنم حتی دوستای سامان هم فهمیده بودند من معذبم، اونا هم دیگه دعوتی از ما نمیکردند یا اصرار نمیکردند بیایم و سامان هم به خاطر من ترجیح داد دیگه در جمع اونا نباشه، البته بارها و بارها بهش گفتم اونا دوستان دوران مجردی تو هستند و دوست ندارم ازشون جدا بشی، بارها خواهش کردم بدون من بره و به اونا سر بزنه، یا در مهمونیهاشون شرکت کنه، ‌اما سامان میگفت یا با تو یا اصلاً نمیرم و دلم نمیاد تو رو تنها بذارم و ...اما خب به اصرار من بعد ازدواج چندباری وقتی دوستانش بدون همسرانشون دور هم جمع میشدند،‌ سامان هم رفت،‌ ولی به تدریج همونم قطع شد و الان به جز تو گروههای واتس آپی و تلگرامی یا اینستاگرام ارتباط دیگه ای با هم ندارند.

با دو سه تا از دوستای من و همسرانشون و یکی از همسایه های سابق هم دو سه باری رفت و آمد کردیم، اما در یه مورد که اصلاً اخلاق سامان به شوهر دوستم نخورد و خودش اصلاً علاقه ای به ادامه رابطه نداشت و در یکی دو مورد دیگه هم خود به خود ارتباط ما اونطوری که باید شکل نگرفت، مثلاً اینکه من همش دعوتشون میکردم منزلمون، اما متقابلاً اونا دعوتی نمیکردند، یا از یه جایی میدیدم اونا اونطوری که ما تصور میکردیم نیستند و پنهانکاری عمدی زیاد دارند و روراست نیستند، خلاصه بعد مدتی دیدم از اینها هم دوست درست و حسابی درنمیاد، از یه جایی به بعد دیدیم ظاهراً بهتره که تمام سرگرمی و تفریحمون رو دونفره و الان سه نفره انجام بدیم، بخصوص که حتی شرایط خواهرهامون هم انقدرها با رفت و آمد جور درنمیاد...البته همین الان هم یکی از دوستان قدیمی خیلی تمایل داره برم منزلشون،‌ اما خب من میدونم اخلاق همسر اون و سامان به هم نمیخوره و احتمالاً با اینا هم نمیشه مچ شد و بهتره اصلاً شروع نکنم و خلاصه کلاً قیدش رو زدیم.

********* البته سامان یه دوست یزدی از دوران سربازی داره که ساکن یزد هستند و ما برای ماه عسلمون که رفتیم یزد، حسابی بهشون زحمت دادیم، من به تمام معنا دوستشون داشتم و باهاشون راحت بودم، و میدونم اگر تهران بودند خیلی با هم مچ میشدیم، حتی یکبار هم که اومدند تهران، قرار بود بیان خونه ما که به دلایلی کنسل شد، اگه اونا بودند، عالی میشد، اما اونا هم که اینجا نیستند و بنابراین هیچی به هیچی و باهاش کنار اومدیم کم و بیش، با همه این احوالات، هنوز وقتی تو وبلاگی میخونم که چطور بعضی از دوستان مثل مهتاب (هر دوتا مهتاب :) ) و آرزو و... انقدر رفت و آمد نزدیک با دوستانشون دارند، ته دلم حسرت بزرگ زندگیم برمیگرده و با خودم میگم قطعاً اگر چنین دوستان نزدیکی در زندگی من و سامان هم بودند،  تو چنین روزگار سختی میشدند برای ما مایه دلخوشی و قطعاً به خاطر حضور اونا هم که بود، گاهی برنامه سفر یا دورهمی میچیدیم، کاری که شاید خیلی وقتها تنهایی اونطور که باید خوش نگذره. از حق نگذریم،‌ سامان هم پسر خوش صحبیته و معمولاً همه از هم صحبتی باهاش لذت میبرند اما خب اخلاقش طوریه که دوست نداره با کسی که از نظر فکری و فرهنگی خیلی باهاش فاصله داره هم صحبت بشه حتی اگرم حفظ ظاهر کنه، میدونم که لذتی نمیبره،‌ البته که خودم هم صد در صد همینطوریم. 

************ البته اینم بگم که همین امروز صبح قبل اومدن سر کار، پرستار نیلا از ما دعوت کرد یه شب بریم خونشون، قبلاً هم از بابت آشنایی باهاشون،‌ یه شب اون و همسرش اومدند خونه ما، امروز هم گفت همسرش دلش برای نیلای من تنگ شده (همسرش نیلا رو یکبار دیده و هر روز هم که به خانمش زنگ میزنه، تلفنی با نیلا حرف میزنه) و یه شب تشریف بیارید منزل ما، البته که خانواده خیلی خوبی هستند و منم با پرستارش ارتباط خوبی دارم، از نظر فرهنگی و اخلاقی  هم به خانواده همسر من خیلی نزدیکند، چون اونا هم رشتی هستند، ‌اما  از نظر سنی اونقدرها به ما نزدیک نیستند که برای من انقدرها مهم نیست، در هر حال من به شخصه خیلی هم استقبال میکنم، هرچند به نظر خودم رسید سامان اونقدرها تمایل نداره، از نوع برخوردش فهمیدم، البته شایدم به خاطر این باشه که به قول خودش هر بار مهمون میاد خونمون کلی دردسر خونه تمیزکردن با سامانه  چون من مشغول هزار و یک کار دیگه هستم و کلاً هم موقع مهمونی دادن خیلی به خودم و اون سخت میگیرم یا  وقتی هم ما میریم مهمونی، کلی درددسر حاضرشدن و... داریم درحالیکه سامان خودش خیلی سریع حاضر میشه. با همه اینها من از مهمونی و رفت و آمد خیلی خوشم میاد، البته به اندازه، مثلاً ماهی یکی دوبار، بیشتر از اون خودم هم کشش ندارم که متاسفانه در اون حدم خبری نیست و جای  یه دوست در دنیای واقعی که جون پناه و پایه غم و شادیم باشه یا یه زوج دوست داشتنی که همراه  لحظه هامون باشه هم تو زندگی فردیم و هم زندگی مشترکم خیلی خالیه، ولی خواه ناخواه با گذشت زمان، هر دو این موضوع رو پذیرفتیم،‌ یعنی چاره دیگه ای نداشتیم، هرچند با وجود این پذیرش از سر اجبار، اگر بگیم دیگه هیچوقت بهش فکر نمیکنیم یا گاهی هنوزم حسرت نمیخوریم یا همچنان دنبال به دست آوردن چنین رابطه این نیستیم (به خصوص من) دروغه. 

********** فعلاً که نیلای شیرین زبون من که درست یکماه و ده روز دیگه میشه دوساله این روزها بزرگترین دلخوشی من شده،  با حرفها و کارهای بامزش، با شیرین زبونیاش،  با حسادتهای بچگانش نسبت به من وقتی سامان منو بغل میکنه یا بهم محبت میکنه (به زور میاد و منو از چنگ سامان درمیاره)، به دوئیدنها و از بلندی بالارفتن ها، با آب بازی کردنها و خونه و فرشم رو خیس کردنها، با وقت استراحت نذاشتن هاش برای من، همه و همه الان بزرگترین نقطه قوت زندگی من هستند که حواسم رو گاهی پرت کنند از حال و روز بدی که خانوادم و بخصوص پدر و مادرم بهش دچارند. نیلا خانم که 24 ساعته بهم دستور میده که "پاشو" یا "بگل کن" یا "بده یا بیگیر یا بیشین! و منم باید همون موقع گوش کنم و راه فراری نیست! روزی صدبار هم لباسهای مختلف میاره که روی هم روی هم تنش کنم و وقتی لباس دلخواهش رو میپوشه سریع و بدو بدو میره به باباش نشون میده یا از شادی دور خودش میچرخه! البته به همون اندازه هم از لباس پوشیدن بدش میاد و خیلی وقتها هم میاد سراغم که لباسش رو کلاً از تنش دربیارم. با همه آهنگهایی که از ضبط صوت تو ماشین یا تلویزیون و شبکه کودک پخش میشه میخونه و من میمونم این چجوری اینهمه اهنگ رو با ملودی خودش یاد گرفته. البته کلمات رو یکی در میون میگه اما ملودی آهنگ رو خیلی خوب مثل خودش درمیاره. گرسنش که باشه میره زیراندازش رو میاره و روش میشینه و دیگه کار نداره که غذا هست نیست، ‌آماده شده یا نه! البته اگر اونقدرها گرسنه نباشه یا غذایی رو دوست نداشته باشه، کلاً غذادادن بهش کار راحتی نیست و کلی دوندگی داره. تازگیا یاد گرفته به تقلید من که همسرم رو "سامان" صدا میکنم، به باباش میگه سامان! یا مثلاً عکسهای خانوادگی رو تو دیوار نشون میده و به باباش اشاره میکنه میگه بابا یا سامان! هر بار صدای کلید از پشت در خونه یا صدای آهگ آسانسور میاد میگه ئه بابا بابا و میره کنار در و ذوق میکنه! خیلی وقتها هم باباش نیست و همسایه های بغلی هستند و کلی دلم میسوزه براش که چشم انتظار و خیره به در میمونه و باباش نمیاد تو. اما سامان خان اصلا دوست نداره که نیلا با اسم صداش کنه و به من میگه یه کاری کن از سرش بیفته. خب نیلا تا همین سه چهار روز پیش به باباش میگفت بابا،‌حالا تازه چندروزه اینطوری میگه اونم به تقلید من و من میدونم دوباره از سرش میفته! خودمم هزار بار کیف میکنم و خندم میگیره وقتی با صدای بلند صداش میکنه ساامااان،‌اما خب سامان خوشش نمیاد و همش منتظره دوباره همون بابا صداش کنه و گاهی هم بهش تذکر میده که من حرصم میگیره. نیلا یکی دوبار به من هم گفته مرضیه یعنی با اسم صدام کرده، اما من عشق میکنم و انقدر خوشم میاد که نگو، در هر حال میدونم اینم موقته و علت حساسیت سامان رو نمیفهمم واقعاً.

دوست داشتم کرونایی نبود و بابا هم به این حال و روز نمیفتاد تا برای دخترکم تولد دوسالگی بگیرم، یه تولد بیرون از خونه و تو فضای آزاد با دعوت از خانواده و دوستان، افسوس که به خاطر شرایط این بیماری لعنتی نمیشه و حتی اگر کرونایی هم نبود، حال و روز خانواده من به خاطر وضعیت باباجونم طوری نیست که حتی بشه به این موضوع فکر کرد، کاش بابا فقط یکم بهتر  بشه و بتونم خونه بابا جونم برای نیلا یه جشن کوچولو بگیرم، یعنی میشه خدایا؟ میشه؟

 سعی کردم بعد مدتها پستی بنویسم که از اون فضای بیماری و رنج و درد به دور باشه، امیدوارم موفق شده باشم، به هر حال شما عزیزان هم خسته شدید بسکه با خوندن نوشته های من حال دلتون بد شد،...از هفته پیش سر کار دوباره شیفتی شدیم و از خدا میخوام فعلاً این روند ادامه داشته باشه. روزهایی که سر کارم، سعی میکنم حتماً پست بنویسم، تو خونه ابداً نیلا اجازه نمیده برم پای لپتاب، البته که وقت هم نمیشه واقعاً. 

ببخشید بابت طولانی شدن این پست، بازم ممنون که همراه لحظه های غم و شادی من هستید. التماس دعا