بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بابا جانم کنار سفره هفت‌سین جای تو خالیه...

این احتمالا آخرین پستم اینور سال باشه.... پیشاپیش از طولانی بودنش عذر میخوام.

امسال برای من سال سختی بود،‌از هر جهت، البته نمیتونم بگم همش سختی بود، دخترکم نقطه قوت زندگیم بود، انقدر عاشقانه دوستش داشتم و از شیرین کاریهاش لذت بردم که خیلی وقتها درد و غمهام یادم رفت اما حتی در لحظاتی که به ظاهر شاد بودم استرس اینو داشتم که با بد شدن یکباره حال بابا همه چی خراب بشه...اوایل سال بابا هنوز میتونست کمی راه بره،‌از مرداد ماه تقریبا قدرتش رو از دست داد،،‌ ماه مرداد درست یک هفته قبل بله برون رضوانه حال بابا از این رو به اون رو شد و دیگه هیچوقت بهتر نشد، دیگه از وسطهای پائیز حال بابا بی نهایت بد شد،  هرروز با استرس شنیدن خبر بد از خواب بیدار میشدم...روزهای سختی که گذروندم در واژه ها نمیگنجه،‌الهی که هیچکس هیچکس تجربه نکنه، حتی برای دشمنم هم نمیخوام...از روزی که بابا به رحمت خدا رفت به معنای واقعی کلمه خالی شدم، از اون به بعد دیگه هیچوقت برای هیچکسی عمر طولانی نمیخوام، فقط میگم تا هر موقع که سلامتید و محتاج کسی نیستید زندگی کنید...حتی برای عزیزانم هم همین رو میخوام. خدا شاهده دیگه ظرفیتم تمام شده،‌با قرصهای آرامبخشی که چهارماهه میخورم و جلسات مشاوره سعی کردم از پا نیفتم اما سخته خیلی سخته،‌طول میکشه که کمی اون خاطرات دردناک در نظرم کمرنگ بشه،‌هیچوقت از یادم که نمیره، درست مثل پرکشیدن خواهرم،‌اما در گذر زمان این درد عمیق کمی تسکین پیدا میکنه...تجربه تلخ بیماری بابا بهم ثابت کرد دنیا بی ارزش تر از اونه که غصه هزار چیز رو بخوریم، فقط و فقط باید برای شاد بودن خودمون تلاش کنیم و بس، هیچی جز رضایت و آرامش درونی ارزشمند نیست،‌چیزی که من الان ندارم اما تمام سعیم رو میکنم به دستش بیارم، تا الان هم نهایت تلاشم رو کردم، مطمآنم بابا هم جز این نمی‌خواد، اینکه انقدر بیتابی نکنم براش.

برای رسیدن به کمی حال خوب در سال جدید، تصمیم گرفتم گرفتم یذره به ظاهرم که تو این یکسال به خاطر تمام درد و عذابی که کشیدم تکیده و خسته  شده و چروکهای زیادی که روی پیشونی و صورتم افتاده برسم، میخوام بیشتر کتاب بخونم و از وقتم بیشتر استفاده کنم، میخوام یاد بگیرم کمی بیشتر برای خودم خرج کنم چون مدتهاست خودم رو از یاد برده بودم،‌میخوام درآمدم رو صرف کارها و فعالیتها و حتی خورد و خوراکی کنم که ازش لذت میبرم،‌یه عمر پس انداز کردم، نه که از پولم استفاده نکرده باشم نه،‌اما خیلی وقتها از چیزی که دوست داشتم گذشتم فقط برای اینکه حسابم خالی نمونه یا بتونم یه وسیله گرونی مثل ماشین بخرم،‌ شاید اینطوری برام خیلی هم خوب شد،‌اما اینکه همچنان ولع تعویض ماشین و خونه رو دارم و بازم پس انداز میکنم،‌به نظرم زیاد جالب نیست،‌نه که بد باشه نه، هنوزم ادامش میدم اما اینبار کمتر،‌با سرعت کمتر،‌تا بتونم بیشتر برای خودم و خانوادم خرج کنم و از زندگیم لذت ببرم،‌اگر شرایط سفر بعد کرونا مهیا شد برم سفر،‌اگه وسیله ای برای خونم دوست داشتم بخرم و ...،

همسر طفلیم که از رشته تحصیلیش خیری ندید و ماههاست فقط با درآمد من زندگی میکنیم، در واقع میشه گفت سالهاست،‌نه که هیچ درآمدی نداشته نه، اما بیشتر درآمدش که با تاخیر و هر چند ماه به دستش رسیده، رفته پای قسطهای عقب افتاده خودش و قرضهاش و ....هنوز هم همونطوره،‌الان که ماههاست تقریباً بیکاره،‌خیلی خیلی تلاش کرده و من که زنشم تلاش زیادش رو دیدم،‌اما به قول خودش بدشانسه و راه به جایی نمیبره،‌ با اینحال هنوز دلم روشنه که یروز این تلاشها و پیگیریهاش جواب میده و به امید خدا اونم درآمد داره. 

به خدا قسم اول از همه به خاطر خودش و روحیش میخوام درآمد داشته باشه،‌که اقتدار و غرور و اعتماد به نفسش حفظ بشه،‌بعدش هم که صددرصد به خاطر مخارج خونه که چندماهه من بیچاره زیر اینهمه فشار قسط و قرض و حقوق پرستار و ... له شدم، انقدر دودوتا چار کردم که چطوری درآمدم رو به همه مخارج و قسطها برسونم  دیوانه شدم! اما خدا شاهده راضیم سلامتی باشه، دل خوش باشه،‌بیماری نباشه دوباره میگم بیماری نباشه، این مشکلات مالی حل میشه. 

خب اتفاق شیرین امسال هم بین اینهمه اتفاقات ناراحت کننده و بیماری سخت بابا، عقد کردن رضوانه،‌خواهر کوچیکم بود، ماه محرم امسال، حال بابا خیلی بد بود،‌خیلی،‌به زور و با کمک بقیه میتونست فقط کمی قدم برداره، برای بله برون رضوانه که حالش انقدر بد شده بود که حتی نتونست دفتر بله برون رو امضا کنه، اصلا نفهمید دور و برش چه خبره،‌چقدر اون روز گریه کردیم!!! طفلی خواهرم،... به توصیه بقیه برای اینکه حداقل بابا بتونه با زور هم که شده در محضر حضور پیدا کنه و عقدکردن دخترش و سروسامون گرفتنش رو ببینه، رضوانه و امید همسرش، اواخر ماه محرم عقد کردند... الان که فکر میکنم هزار بار خدا رو شکر میکنم که بابا بود و متوجه شد سروسامون گرفتن دخترش رو، همیشه غصه خواهرم رو میخورد و میگفت من فقط نگران رضوانه ام، خدا رو شکر که بود و دید، فقط چند روز بعد عقد رضوانه حال بابا دوباره رو به وخامت گذاشت و دیگه هرگز خوب نشد، آذرماه بود که اورژانس اومد و بردنش بیمارستان و هیچ امیدی به برگشتش نبود، اما معجزه وار و با توسل من به حضرت زهرا و شهدای گمنام برگشت،‌هیچکس باورش نمیشد،‌بذر امید دوباره تو دلمون جوونه زد اما حیف و صد حیف که دوباره سه هفته بعد حالش از همیشه بدتر شد و 21 دیماه برای همیشه پر کشید....

هر کار میکنم که حرف بابا رو کمتر بزنم که هم زخم دلم تازه تر نشه و هم شما رو بیش از این ناراحت نکنم،‌نمیشه، هر بحث جدیدی که باز میکنم تهش به بابا میرسه...بابا جان این چه داغی بود به دل من گذاشتی آخه؟ الهی دخترت بمیره...دست خودم نیست، همش بغض میکنم و گریم میگیره...

نه الان وقت گریه نیست،‌امروز روز آخریه که سر کارم و از اونجا که من فقط سر کار میتونم پست بنویسم و امروز هم هزار کار عقب افتاده دیگه هم دارم که باید قبل پایان ساعت کاری انجام بدم،باید زمانم رو مدیریت کنم...

اتفاق مثبت دیگه ای هم که امسال افتاد،‌خریدن ماشین جدید بود در دهم تیرماه...در گرونترین شرایط با یه وام پنجاه تومنی و پس اندازی که مدتها بود جمع کرده بودم، یه ساینای صفر خریدیم و درست یک ماه بعد قیمتش  ازاونی هم که بود گرونتر شد و تقریبا سه چهار ماه بعد،‌هفتاد تومن هم روی قیمتش رفت اما بعد انتخاب بایدن به عنوان رئیس جمهور آمریکا دوباره کمی ارزون شد اما همچنان از زمانیکه ما خریدم گرونتر شده بود، بازم شکر که خریدیم، خدا کنه همه چی ارزون بشه،‌که میدونم نمیشه،‌ فقط ما عادت میکنیم و سطح توقعهاتمون رو پایین میاریم، مثلا من همیشه تو خونه گردو و آجیل داشتم اما از وقتی آجیل و گردو  و آجیل انقدر گرون شد، بیشتر برای نیلا میخرم و خودمون کمتر میخوریم، بیشتر از قبل غذاهای گیاهی درست میکنم و... درسته قناعت خوبه،‌اما وقتی از سر اجبار باشه، خیلی به آدم فشار میاره،‌باز خدا رو هزار هزار بار شکر که من درآمد ثابت و به موقع دارم،‌ وگرنه قطعاً نه میتونستیم ماشین بخریم و نه این خونه رو... و نه میتونستیم از پس مخارج سنگین زندگی بربیایم، با این وجود من راضیم،‌از خدا فقط سلامتی میخوام و بس، اینکه همسرم سلامت باشه و سایش بالای سرمون باشه عو عاشقم باشه برام خیلی ارزشمندتر از اینه که میلیاردی پول داشته باشه اما به من بی علاقه و سرد باشه،‌ یا خدای نکرده چشم ناپاک باشه و حلال و حروم براش مهم نباشه....درسته که اگر میتونست کمک خرج باشه،‌به شدت احساس بهتری داشتم و از اینهمه فشار راحت میشدم و کیفیت زندگیمون به مراتب بالاتر میرفت،‌اما گاهی چاره ای نیست، وقتی هر چی میدوئه به جایی نمیرسه،‌من چی باید بگم؟ وقتی هر جایی کار میکنه حقوقش رو دیر به دیر میدن یا بخشی از پولش رو میخورن و بهش نمیدن،‌من چی بگم؟ این وضعیت شوهر من نیست فقط،‌وضعیت همه مهندسای این مملکته که کلی درس خوندند و زحمت کشیدند و الان باید شرمنده زن و بچه شون یا خودشون باشند. بعد کرونا هم که دیگه کلاً کارهای ساخت و ساز خوابید و همسر من هم که مهندس مکانیک حوزه تاسیسات ساختمان هست،‌ وضعیتش از قبل هم بدتر شد، درست مثل خیلی از مهندسان دیگه،‌درست مثل خیلی از مردم دیگه...اما بازم میگم شکایتی ندارم، بعد فوت بابا و دیدن اونهمه زجر و عذابی که کشید،‌فقط سلامتی و آرامش خانوادم و اطرافیان به خصوص مادر و خواهرام و خانواده سامان بخصوص مامان و باباش رو میخوام و بس... اگر رزق و برکت بیشتری باشه‌شکر،‌اگرم نباشه میذارم پای مصلحت خدا و راضیم به رضاش.

یه اتفاق کم  وبیش خوب امسال هم این بود که بالاخره بعد پنج سال استفاده از گوشی سابقم، امسال یه گوشی جدید بصورت قسطی خریدم. مدتها بود گوشیم کارایی خوبی نداشت و باید عوضش میکردم اما هربار   با خودم میگفتم ولش کن همین فعلا کارمو راه میندازه و بهتره پولشو صرف چیزهای دیگه کنم، اما دیگه بهمن ماه گوشیم رسما اذیتم میکرد، دیگه این شد که دلو زدم به دریا و گوشی خریدم، خیلییم گوشی  خوبیه  و ازشراضیم، تازه میفهمم گوشی قبلیم چقدر  بد بوده.

 اتفاق بد امسال هم این بود که بعد اینهمه سال که عروس خونواده سامان بودم،‌با خواهر شوهرم به اختلاف خوردم و هنوزم که هنوزه ازش دل چرکینم،‌دوست ندارم علتش رو بنویسم چون اونقدرها هم حاد نیست،‌اما برای من خیلی گرون تموم شد و باعث شد نتونم هیچوقت نگاه قبلی رو بهش داشته باشم...هنوزم نمیتونم،‌سونیا دختر خوبیه و اصلاً بدجنس و بدذات نیست، به خاطر سلامتی بابا کلی نذر و نیاز کرد،‌اما خب سر یه موضوعی رفتاری نشون داد که واقعاً‌دلسرد شدم و روز به روز هم عمق این کدورت که خیلی هم بزرگ نبود بیشتر شد و به جایی رسید که حتی الان هم نمیتونم فراموش کنم،‌با اینکه بعد فوت بابا هم رو دیدیم و باغان همدردی کرد و در ظاهر حرف هم میزنیم اما ته دلم هنوز ناراحتم ازش و نتونستم فراموش کنم،‌احتمالاً اونم همینطوره،‌امیدوارم با گذشت زمان بتونیم رابطمون رو بهتر کنیم،‌هر چند فکر نمیکنم برای من حداقل هیچی مثل سابق بشه...

متاسفانه بعد فوت بابا و بعد چهلم موضوعاتی پیش اومد که کم و بیش از خانواده خودم هم بریدم،‌  همونطور که تو پست قبلی نوشتم،‌این موضوعات چیزهای جدیدی نبودند،‌سالها بودند و من یا کتمان میکردم عدم دوست داشته شدنم رو و سعی میکردم برای خودم دلیلی بتراشم که یعنی اینطور نیست،‌یا اینکه حرفهای ناامید کننده رو باور میکردم و روز به روز اعتماد به نفس و بخصوص عزت نفسم کمتر میشد،‌از یه جایی پذیرفتم که خانوادم و بخصوص مادرم اونقدری که دو تا خواهرمرو دوست داره به من علاقه نداره (خدا منو ببخشه اگر اشتباه میکنم چون هنوزم گاهی سعی میکنم انکار کنم و بگم اینطوری نیست حتی با اینکه شواهدش رو میبینم) و با ارتباط بیش از حد با خانوادم فقط ارزش و عزت نفس من بیشتر از قبل خدشه دار میشه و احساس حقارت و حماقت میکنم بخصوص که تو این سالها کم تلاش نکردم محبتم رو بهشون نشون بدم اما انگار بی فایده بود،‌بنابراین سعی کردم بپذیرم که اونقدرها مطلوب شون و مورد علاقشون نیستم و باهاشون  هرخیلی فرق دارن چقدر و بیشتر تلاش کنم و محبت کنم یا حتی خرج کنم،‌تاثیر خاصی تو این خواسته نشدن و محبت دیدن نداره و از یه جایی باید این حقیقت تلخ رو بپذیرم و به مسیرم با دوری و دوستی ادامه بدم تا اینطوری کمتر حس حقارت بهم دست بده و کمتر احساس بی ارزشی کنم. ریشه خیلی از مشکلات روحی و روانی من در حال حاضر به خاطر فضایی بود که از بچگی درش قرار داشتم،‌ نه که مادر یا پدرم رو مقصر بدونم اما الان میفهمم یه جاهایی از سر ناآگاهی و بلد نبودن،‌چه ضربه هایی خوردم، البته از حق نگذریم حساسیت و زودرنجی خودم هم بی تاثیر نبود، به هرحال  از وقتی این مطلوب نبودن و دوست نداشته شدن رو پذیرفتم،‌آرامش بیشتری دارم،‌ خسته شده بودم از اینهمه تلاش بیفایده برای خوب بودن و جلب محبتشون، از یه جایی گفتم بسه،‌وقتی فرقی نداره چرا باید خودم رو زجر بدم، سعی میکنم در عین حفظ احترام به خصوص نسبت به مادرم،‌ فاصلم رو کمی بیشتر کنم،‌بلکه شاید اونا هم کمی دلشون برای من تنگ بشه یا حداقل کمی بیشتر برای من ارزش قائل بشند (هر چند خیلی هم امیدوار نیستم اما از ته دل اینو از خدا میخوام.) 

و شیرین ترین اتفاق امسال هم نیلا خانم بود که روز به روز بامزه تر شده، از روی اغراق نمیگم  اما اگر نداشتمش یک روز هم نمیتونستم تحمل کنم،‌این بچه انقدر شیرین شده، انقدر شیرین شده که اصلا نمیدونم چجوری توصیف کنم! این مدت نشد از رفتارهای بانمکش بنویسم بس که غصه بابا رو داشتم اما حتما تا یادم نرفته مینویسم،‌حتی اگر شده تو یه دفتر،‌چون واقعاً‌دلم نمیخواد این کارهای جدیدش از یادم بره،‌بس که شیرین و بامزست، همین چندروز پیش پکیجمون خراب شده بود،‌تعمیرکار اومده بود درست کنه، پکیج تو بالکنه،‌نیلا نشسته بود دم در بالکن و آقائه هر کاری که انجام میداد نیلا دست میزد براش و میگفت "آفرین عمو! ماشالله،‌عالی بود دست بزنید براش" یعنی هممون مرده بودیم از خنده، منم به شوخی به تعمیرکاره گفتم حتما کارتون خیلی خوبه چون دختر من از هر کسی تعریف نمیکنه! از یه جایی نمیشد که تو بالکن بمونه چون آب تمام بالکن رو گرفته بود،‌به زور آوردمش بیرون و تو مسیر همش میگفت "عمو کمک کمک" !  فکر کنید! این فقط یه نمونشه وگرنه انقدر رفتارهای بامزه از خودش نشون میده و حرفهای بانمک میگه که هر کسی رو عاشق خودش میکنه،‌حیف که بابام نیست ببینه (بازم نتونستم حرفش رو نزنم آخه بابا عاشق نیلا بود،‌یه جور عجیبی که تو هیچ پدربزرگی ندیده بودم،‌یه عشق واقعی) ‌اما خب از طرفی هم خیلی لجباز و قلدر شده و اینو بدون اغراق میگم واقعاً‌من و سامان حریفش نمیشیم! الان دو روزه کاپشن و کلاهش رو توی خونه تنش میکنه (عاشق کاپشن و کلاهشه) و هر کار کردیم درش بیاریم انقدر کولی بازی نشون داد و جیغ زد و گریه کرد که بیخیال شدیم...تا ساعت یک شب و حتی بیشتر در حال بدو بدو تو خونست و انقدر از بالای مبل و تخت و ... میپره که واقعاً به همسایه پایینی حق میدم ناراحت بشه. یکی دوبار هم ناراحتیشو گفته،‌درسته سرد باهاش برخورد کردیم اما درنهایت هم من هم سامان معتقدیم حق داره،‌اما از طرفی هم نمیشه بچه دوسال و سه چهارماهه رو کنترل کرد،‌حرف شنوی نداره،‌مقتضای سنشه و باید این دوران بگذره،‌یعنی هم ما حق داریم و هم اونا...

خدا رو شکر حدود پنج روزه با کمک پرستارش از پستونک گرفتمش، یکی دو روز اول درست مثل یه معتاد به خاطر نبودن پستونک به خودش میپیچید و بیتابی میکرد اما از روز سوم بهتر شد، هنوز هم حرفش رو میزنه اما بلافاصله بعدش میگه پستونک عخههه!!! خدا خیر بده پرستارش رو که استارت این کار رو زد،‌یکم فلفل به پستونکهاش زد (آخه به یک پستونک که راضی نبود چندتا داشت و همیشه تو دستش بود) و پرستارش میگفت اولش خیلی گریه کرده و از همون موقع از ترسش نخورده،‌من خیلی تلاش کردم از راههای دیگه از پستونک بگیرمش آخه روانشاسا میگن بهتره چیزی رو که بچه انقدر دوست داشته رو به این روش ازش نگیرید و لذتش رو تلخ نکنید اما واقعا هیچ راهی فایده نداشت،‌باید به همون روش قدیمی متوسل میشدیم،‌اما من دلم نمیومد اصلا تا آخرش یه روز پرستارش بدون هماهنگی با من اینکارو کرد و برای همین خیلی خیلی ازش ممنونم، البته بدون اجازه نبود چون قبلش بارها بهش گفته بودم که چقدر نگران پستونک خوردنش تو این سن هستم و نمیدونم چجوری ترکش بدم،‌دیگه پرستارش خیلی خودجوش اینکارو برام کرد،‌ ازش واقعاً‌ممنونم، مطمئنم چند روز دیگه بطور کامل یادش میره...

در عین حال یکماهی هست که سعی میکنم از پوشک هم بگیرمش، هنوز موفق نشدم اما همینکه گاهی میگه جیش کرده یا جیش داره بازم خوبه، از شب تا صبح دیگه جیش نمیکنه،‌همین برای من شروع گرفتنش از پوشک بود، چون یکی از علائمی بود که یعنی بچه آمادگی از پوشک گرفته شدن رو داره،‌اما اینکه بطور کامل جیشش رو بگه نه هنوز اینطور نیست، هنوز پوشکش میکنم،‌بخصوص که از نظر نجسی هم به جیش حساسم و همین کارم رو سخت میکنه،‌اما انشالله بتونم تا دو سه ماه دیگه از پوشک هم بگیرمش...

امروز 25 اسفند ماه آخرین روزی هست که بهش شیرخشک میدم،‌با اینکه الان نزدیک دو سال و چهارماهشه، تا همین امروز بهش شیر خشک دادم،‌چون یه دکتری بهم گفته بود بچه ای که زیر 13 کیلو هست حتی اگر از دوسال بگذره،‌بهتره یکم دیگه شیر خشک بخورده (البته تاکید کرده بود اگر مشکل مالی از نظر خریدن شیر خشک نداری) منم با حرف اون تصمیم گرفتم تا عید یعنی چهارماه اضافه تر بهش شیر خشک بدم، البته از حدود یکسال و نیمگی شیر پاستوریزه هم بهش میدادم،‌ معمولا روالش این بود که نیمه شب تا ظهر شیر خشک میخورد و از ظهر تا شب هم شیر پاستوریزه میدم با شیره انگور یا شیره خرما یا عسل  و به ندرت با شکر،‌و معمولاً 18 الی 20 پیمونه هر روز بهش شیر میدادم (شامل شیر خشک و شیر پاستوریزه) اما خب شیر خشک رو بیشتر دوست داره و منم همونطور که گفتم 4 ماه اضافه تر بهش دادم،‌اما امروز دیگه آخرین روز شیر خشک خوردنش هست و از این به بعد فقط شیر پاستوریزه میدم اونم با شیشه چون وقتی شیر پاستوریزه رو با لیوان میدم خیلی کم میخوره،‌میدونم که بهتره دیگه از شیشه هم بگیرمش،‌اما وقتی میبینم حجم بیشتری با شیشه میخوره دلم نمیاد اینکارو متوقف کنم اما یکم که بزرگتر شد از شیشه هم میگیرمش،‌فقط امیدوارم با پستونک و شیشه خوردنش مشکلی برای فک و دندوناش پیش نیومده باشه بخصوص که خود من در بچگی سابقش رو داشتم.

اینم یه توضیح مختصر راجب نیلا،‌من و سامان امسال خیلی با هم جرو بحث داشتیم و از یه جایی رابطمون خیلی بد شده بود اما مدتیه که حداقل من تصمیم گرفتم بیشتر کوتاه بیام و گذشت کنم (چون سامان که همیشه اهل گذشت و فراموش کردن و منت کشی بود) تا کمتر بحث کنیم و به هم توهین کنیم،‌حداقل به خاطر نیلا که الان خیلی بیشتر از قبل میفهمه و تا یذره صدامون بلند میشه اونم داد و فریاد میکنه و خیلی بدش میاد! گاهی هم میره به باباش تشر میزنه و میاد بغل من! یعنی طرفدار منه،‌اما من حتی وقتی بدترین دعوا رو هم کنیم،‌بهش میگم مامان شوخی میکردیم،‌بابا خوبه برو پیش بابا (البته آروم میگم که باباش نشنوه) اما خب الان مدتیه سعی میکنیم بیشتر مراعات کنیم و به خصوص من برعکس گذشته موضوعات رو کمتر کش بدم تا رابطمون مثل اوایل ازدواج بهتر بشه.

اگر خدا یاری کنه، تصمیم دارم در سال آینده بیشتر روی شخصیتم کار کنم،‌ سعی کنم با وجود همه مشکلات و دلخوریهایی که پشت سر گذاشتم، شادی رو به زندگیم برگردونم، بیشتر بخندم،‌بیشتر برقصم،‌بیشتر عشق بدم،‌ رفتارم رو بهتر کنم، کارهایی که به هر شکل ناپسندند و و جزء خصیصه های اخلاقیم شده کنار بذارم، رابطم رو با همسرم بهتر کنم،‌بیشتر و بیشتر روی تربیت دخترم و پرورش استعدادهاش کار کنم،‌به امید خدا زبانم رو که حسابی طی این سالها ضعیف شده به خاطر نوع کارم که با رشته تحصیلیم (مترجمی زبان انگلیسی) تقریباً‌بی ارتباطه، دوباره تقویت کنم تا کمی که دخترم بزرگتر شد بتونم کلاسهای خصوصی زبان بگیرم به عنوان شغل دوم، دیگه اینکه یشترمطالعه کنم‌،‌استرسها و تنشها رو به هر شکلی هست از خودم دور کنم تا آرومتر بشم، خاطرات تلخ گذشته رو در نظرم کمرنگ کنم، تمام تلاشم رو کنم که بیش از این برای بابام بیتابی نکنم تا هم روح اون به آرامش بیشتری برسه و هم بتونم خودم کمی آرومتر بشم (بابا هم غیر این نمیخواست)، این مورد آخری خیلی خیلی سخته،‌چون روزی نیست که داغ بابا دلمو آتیش نزنه اما باید سعیم رو بکنم و از خدا هم کمک بخوام که دردم رو تسکین بده و با فکر کردن به این موضوع که بابام پاک و مطهر رفت و از اونهمه عذاب و درد راحت شد خودم رو تسکین بدم.

دیگه اینکه بیشتر بیرون برم،‌بیشتر سفر برم (انشالله کرونا ریشه کن بشه و واکسن به هممون برسه)، بیشتر به ظاهر خودم برسم تا حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم، درآمدم رو بیشتر از قبل برای رفاه و شادیمون خرج کنم، جلسات مشاوره رو دوباره شروع کنم و ادامه بدم و سعی کنم خوشبین تر باشم و افکار منفی و تنشها رو از خودم دور کنم . تو رابطم با خدای خودم بیشتر کار کنم،‌بیشتر بهش توکل کنم، و در نهایت بیشتر از قبل شکرگزار پروردگار مهربونم باشم بابت همه نعمتهایی که بهم داده و حتی اونایی که صلاح دیده و نداده...

میدونم رسیدن به این اهداف خیلی خیلی سخته، حتی در مواردی جنگ با نفس خودم به حساب میاد،‌اما تمام تلاشم رو میکنم و در این مسیر از خداوند هم یاری میطلبم،‌شما هم برای من از ته دلتون دعا کنید..

 پروردگارا،‌روح پدرم رو در آرامش ابدی در بهترین جایگاه در بهشت قرار بده و به واسطه تمام درد و رنجی که متحمل شد، با اولیا و انبیای خودت محشورش کن...

خداوندا،‌ روح خواهر عزیزم ریحانه رو قرین رحمت واسعه خودت قرار بده  و  بهترین جایگاهت در بهشت رو نصیب روح پاکش کن و اونو با زهرای مرضیه محشور بفرما...

خدای بزرگم مادربزرگ عزیزم رو که عاشقانه دوستش داشتم مورد غفران و رحمت خودت قرار بده و به پاس تمام عباداتی که به درگاهت میکرد، در بهشت برین روزی بده...

تمام اموات و درگذشتگان ما رو ببخش و بیامرز و در پناه خودت قرار بده...

خدای مهربونم دایی عزیزم رو که شش ساله بدون هوشیاری روی تخت خوابیده  و درد و رنجش تمومی نداره،‌شفای اخروی بده....میدونم که امکان برگشتش اصلاً نیست، از تو میخوام به حرمت جانباز بودنش، به حرمت حضرت ابولفضل العباس، عذابش رو پایان بده و اون رو آسمانی کن تا به آرامش برسه...

خدایا به مادرم و خواهرانم و تمام خانواده ام، به مادر و پدر و خواهر همسرم سلامتی و طول عمر باعزت بده و همواره مواظب و مراقب اونا باش.

خدای بزرگم،‌ حافظ و نگهدار همسر عزیزم و دخترک نازنینم باش و به همه ما بزرگترین نعمتت رو که سلامتی هست عنایت بکن. سایه همسرم رو بر سر ما مستدام بدار و دختر گلم رو خوشبخت و عاقبت به خیر کن و به من توفیق بده که از پس تربیتنش به خوبی بربیام و باعث افتخار خودم و خودت بشم...

خدایا به رزق و روزی همه مردم ایران برکت بده و هیچ مرد و پدری رو شرمنده زن و بچش نکن...به شوهرم هم کمک کن به شغل و درآمدی که میخواد برسه و بیش از این غرورش  نشکنه و غصه نخوره.

خدایا گناهان من رو ببخش و بیامرز و به من کمک کن در طول سال جدید انسان بهتری بشم و رضایت تو رو که بهترین و مهمترین چیزه بدست بیارم.

خدایا روح و روانم رو از هر آنچه افکار منفی و تنش ها و اضطرابهاست رها کن و به قلب و دلم آرامش بده.

خدایا میدونم آرزوی دور و درازیه، اما خودت کمک کن اوضاع سخت اقتصادی کشور ما کمی بهبود پیدا کنه و مردم بتوننده از عهده مخارجشون بربیان و کمی نفس راحت بکشند.

خدایا هر کسی رو که به من به هر طریقی محبت کرد و دلمو به دست آورد، سلامتی و خوشبختی بده. به دوستان وبلاگیم که در جریان بیماری بابا کنارم بودند و دعاگوی بابا بودندسلامتی بده و خواسته دلشون رو با حکمت خودت یکی کن.

دوستان خوبم،‌طی دوران مریضی بابا و بعد آسمانی شدنش،‌همیشه کنارم بودید،‌میدونم تعداد دوستان خاموشم از روشن ها بیشتره،‌از همه شما ممنونم، ممنون که حرفهای طولانی و درددل های تمام نشدنی من رو میخونید و به من امید میدید،‌راهنمایی میکنید، دعا میکنید و با اینکه شرایط کامنت گذاشتن برای شما در وبلاگهاتون رو طی این مدت و حتی الان نداشته و ندارم،‌اما تنهام نمیذارید و کنارم هستید.  از صمیم قلبم برای شما آرزوهای خوب میکنم و از خدای بزرگ میخوام همواره خوشبخت باشید و دلتون خوش و قلبتون آروم باشه...

امسال بابام موقع سال تحویل نیست که بهمون از لابلای قرآن عیدی بده، چقدر جاش خالیه، چقدر دلتنگشم,, چقدر کم دارمش. چه لحظه سختی بشه سال تحویل امسال برای من و هممون وقتی بابام نیست .. الهی بمیرم برای دردش... 

 خواهش میکنم، تمنا میکنم موقع تحویل سال نو به یاد پدر عزیز من و خواهرم باشید، اونها رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید. 

استدعا میکنم در موقع تحویل سال جدید منو دختر و همسر و خانوادم رو هم به خاطر داشته باشید و از دعاهای زیباتون بهره مند کنید. 

از صمیم دل ازتون ممنونم.

من هم اگر قابل باشم برای تک تک شما دعا میکنم،

میدونم که امسال خیلیهامون دل خوشی نداریم برای سال جدید و بهار زیبا، میدونم که بیشترمون حتی حال و هوای عید هم نداریم،‌ من هم همینطور، اما کاش بتونیم ناامید نشیم، کاش بتونیم دلمونو گرم کنیم به  اینکه قرار نیست اینطور بمونه، روزهای خوب هم میرسند، بعد هر سختی آسانی است...

الهی که هممون در سال جدید حال و روز بهتری داشته باشیم و دلمون خوشتر باشه و اتفاقات بهتری برامون بیفته. 

29 اسفند ماه درست چندساعت قبل تحویل سال نو، تولد من هم هست، میدونم امسال هم مثل سالهای پیش تبریک تولد زیادی از دوستان و آشنایان نمیگیرم،‌میدونم که خیلیها تو تب و تاب عید و روز اول فروردین حتی به من فکر هم نمیکنند چه برسه بهم تبریک بگند یا حتی کادویی بهم بدند. خیلی وقته سعی کردم توقعاتم رو به کمترین حد ممکن برسونم تو همه چی و انتظاری از کسی نداشته باشم،‌اما نمیتونم انکار کنم که هر پیام تبریکی که روز اول فروردین یا 29 اسفندماه بگیرم و بدونم کسی به جز بانکهای کشور به یاد من و روز تولدم هست، از ته دل دلگرم و خوشحال میشم، حتی اگه مثل هرسال تعدادش کم یا حتی صفر باشه... از خدا میخوام سال جدید زندگیم اتفاقات خوب تری برام رقم بخوره، همینکه آرامش داشته باشم و غمی تو دلم نباشه،‌کافیه و شکرگزار خدا هستم.

تا سال بعد به خدای بزرگ و مهربون میسپارمتون. در پناه حق

لحظه تحویل سال نو:

ساعت ۱۳/۰۷ روز شنبه مورخ سی اسفند ۹۹ 

یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ


پی نوشت،این پست برای دوشنبه ۲۶ اسفند ۹۹ که امروز کاملش کردم و منتشرش کردم.


نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل...

به یه حالت خنثی رسیدم، نمیتونم بگم همه روزهام با غم و غصه میگذره، درسته که بابا نیست و این کم داغی نیست روی داغهای دیگه زندگیم، اما هربار با فکر اینکه دیگه درداش تموم شده و روزهام و ثانیه هام رو با هزار ترس از اینکه امروز قراره بابا جانم چه مشکل جدیدی پیدا کنه و آیا تونسته غذا بخوره یا نه  و آیا تونسته کلمه ای حرف بزنه یا نه، نمیگذرونم، خودم رو تسلی میدم.  در کنار تمام این رنجی که از نداشتنش میکشم، مدام به خودم تاکید میکنم درسته که کم درد نکشید، درسته که زجرهاش قابل توصیف نیست، ‌اما همینکه الان تو بهشت خدا در آرامشه و دردی نداره،‌خودش لطف خداست.... انگار که سعی میکنم و به خودم نهیب میزنم که در ورای اینهمه درد، خوبه که از خدا غافل نشی و بدونی نعمتها و لطفش هم کم نبوده، مبادا ناشکری کنی، به شرایط بدتر فکر میکنم و اینکه بابا میتونست خیلی زودتر از اینا این مریضی رو بگیره، زمانیکه ما بچه بودیم و شیر به شیر و مادرم به زحمت ما رو بزرگ میکرد با وجود شغلش و اگراونموقع این اتفاق میفتاد، ما میتونستیم تو سن خیلی کمتر بی پدر شدن و یتیمی  رو تجربه کنیم و قطعاً‌زحمت پرستاری از بابا و دکتر و بیمارستان بردنش با وجود بچه های کوچیک و شاغل بودن مادرم، برای مامان غیر ممکن بود....

خلاصه سعی میکنم اینطوری خودمو آروم کنم، اما کمتر شبیه که خواب بابا رو نبینم، بیشتر لحظات به یادشم،‌ مدام تصویر رنجهایی که کشید میاد جلوی چشمم و به هزار روش متوسل میشم که فقط بتونم بهشون فکر نکنم....شده با سرگرم شدن به نیلا که این روزها عجیب شیرین شده و هزار بار شکر میکنم که تو زندگیم دارمش (اگر نیلا و همسرم نبودند مرگ رو به زندگی تو این شرایط ترجیح میدادم).

روز پدر قسمت نشد سر خاک بابا برم،‌ سامان رفته سر یه کار جدید و حتی یک روز هم نمیتونه مرخصی بگیره،‌حتی جمعه ها هم سرکاره، اما اتفاقاً‌ روز پدر تعطیل شد و من از خدام بود برم سر خاک بابا اما یه سری موضوعات و حاشیه هایی این مدت پیش اومده که دیدم نرفتنم به سمنان تو اون شرایط از رفتن بهتره.... روز پدر بینهایت غمگین و تو خودم بودم، در نهایت عصری بلند شدم و برای بابا که عاشق حلوا بود حلوا درست کردم و به چند تا از همسایه ها هم دادم...

شب قبل از روز پدر دلتنگ ترین بودم، پدرشوهرم یواشکی به سامان زنگ زده بود و سفارش کرده بود که نیازی نیست امسال روز پدر به من زنگ بزنی مبادا دل مرضیه بگیره...الهی بگردم دل مهربون این مرد رو...سامان که بهم گفت از اینهمه شعور و دلسوزیش و هوای دل منو داشتن خدا رو شکر کردم...خودم بهش زنگ زدم و صداشو که شنیدم پشت تلفن نتونستم جلوی اشکها و گریم رو بگیرم...اونم بغض کرده بود و برای پدرم آرزوی غفران و آرامش کرد. میخواستم براش کادوش رو که پول نقد بود به کارتش بریزم که قسمم داد امسال به حرمت بابا، نه پول بریز برام و نه کادویی بخر، هر چی بهش گفتم به خدا اگر هدیه منو قبول کنی، من بیشتر آرامش دارم و خوشحالترم،‌ قسمم داد به جون پسرش و خدا که اگر میخوای دل من نشکنه هیچی به من نده و انقدر اصرار کرد که دیدم اگر بهش هدیه بدم ناراحتش میکنم، این شد که گفتم باشه بابا جان فقط به احترام حرف شما،‌سال دیگه انشالله براتون جبران میکنم. مادرشوهرم هم بعد بابا با من صحبت کرد و در حق پدرم کلی دعای خیر و طلب آرامش کرد...

به سامان هم امسال  روز پدر میخواستم وجه نقد بدم،‌ حتی برای تولدش هم که 2 اسفند بود میخواستم به کارتش پول بریزم که اونم مدام اصرار میکرد اینکارو نکنم و از ته دل هم میگفت، میگفت اگه میخوای منو خوشحال کنی برام غذا از بیرون بخر (همیشه همینو میگه! میگه با کباب و جوجه و ماهی کبابی هزار بار بیشتر خوشحال میشه تا کادو! راستم میگه ها) این شد که من از بیرون غذا سفارش دادم اما بهش تاکید کردم که این کادوی تو نیست و من مبلغی که میخواستم برای تولدت و روز پدر برات به عنوان هدیه بریزم،‌ نگه میدارم که انشالله دم عید برات یه کت تک یا شایدم یه پیراهن و شلوار بخرم....البته سامان هم روز ولنتاین (که حقیقتش نه من نه اون قبولش نداریم اما سامان بیشتر اوقات بهم کادو میده) بهم یه ست بدل گوشواره و گردنبند زیبا داد و روز مادر هم به کارتم پول ریخت...

از حال و روزم این روزها بخوام بگم میتونم بگم در یه حالت بیحسی و بی تفاوتی هستم. نمی‌دونم چطور توضیح بدم... بعد فوت بابا یه سری اتفاقات بین من و خانوادم افتاد که بینهایت دلم رو شکست،‌ در حدیکه راستش رو بخواید ترجیح دادم و همچنان ترجیح میدم مدتی ازشون دور باشم و ارتباطم رو به حداقل برسونم، تقریباً به همین خاطر هم بود که روز پدر امسال ترجیح دادم به سمنان نرم، چون از روبرو شدن با اونا و اتفاقات جدید و  دلخوریهای جدید میترسیدم....

راستش رو بخواید حتی نسبت به خانواده سامان به جز پدرش هم یه سری دلخوریهایی دارم، اونم به خاطر خواهرشوهرم که یه کدورت بدی بینمون تو دوران مریضی بابا پیش اومد و انقدر کش پیدا کرد که من به کلی ازش زده شدم، مادرشوهرم ابداً تو رابطه ما دخالتی نکرد تا همین چند روز پیش که پشت تلفن درمورد رابطه من و دخترش حرفهایی بینمون رد و بدل شد که دلمو شکست. البته که مادرشوهرم خیلی خیلی زن مهربون و با شعور و با معرفتیه و حتی با اینکه از قبل خبر داشت که من و دخترش با هم مشکل داریم کوچکترین بی محبتی به من نمیکرد،‌ اما این سری آخر به خاطر حرفهایی که پشت تلفن گفته  شد دلم بدجور ازش شکست (دل اونم از من). البته که مادرشوهرم ابداً اهل کینه به دل گرفتن نیست و فوری سعی میکنه از دل آدم دربیاره، همون فردا شبش بود که برای روز پدر به من زنگ زد و  تو واتس آپ پیام داد و انگار نه انگار که روز قبلش چه حرفهایی گفته شده بود...ولی خب همچنان دلخوری من مونده....اما هنوز هم به شدت دوستش دارم و به خوبیش اعتقاد دارم و  و فکر میکنم یکی از بهترین و با گذشت ترین و مهربونترین انسانهای روی زمینه،‌ فقط  ازش دلخورم همین...

 جاش هست که اینجا به کار خیلی قشنگ مادرشوهرم اشاره بکنم اونم اینکه برای اینکه ما رو بعد چهلم باباجانم از عزا دربیاره، هم برای من و هم برای کل خانواده من لباسهای زیبا و روسری رنگی و... خرید، از من و سامان و مادرم گرفته تا خواهرام و خواهرزاده هام و...اون به عنوان مادرشوهر من در این مورد هیچ وظیفه ای حداقل در قبال خانواده من نداشت و طبیعتاً افراد نزدیکتر به خانواده من بودند که اونا رو از عزا دربیارن، اما مادرشوهرم مثل همیشه پیشقدم شد، ‌خدا خیرش بده، مهمتر اینکه بدون اینکه مادرشوهر و پدرشوهرم به من بگند، رفته بودند از فرمانداری رشت مجوز گرفته بودند که برای چهلم بابا جان بیان سمنان درصورتیکه روز مراسم خاکسپاری و تشییع جنازه هم اومده بودند و کسی برای مراسم چهلم ازشون انتظار نداشت اونهمه راهو بلند  شن بیان اونم با قانون منع تردد به خاطر کرونا! هم بابت کادوهای مادرشوهرم برای از عزادرآورن خانوادم و هم بابت حضورش در مراسم چهل بابا کلی پیش خانواده و اقوامم سربلند شدم، اما خب  چند روز بعدش بود که  اون دلخوری پای تلفن  بین  ما پیش اومد،  اما موضوع خواهرشوهرم از یه دلخوری خیلی فراتره و تقریباًدوستت ندارم به ارتباطم باهاش ادامه بدم یا باهاش روبرو بشم مگر اینکه ازم دلجویی بشه، نه اینکه همچنان حق به جانب رفتار کنه.

ترجیح میدم وارد جزئیات بیشتری نشم،‌ اما درمورد مشکلی که با خانواده خودم این مدت پیدا کردم، ابداً خودم رو مقصر نمیدونم،‌ اینم مشکل جدیدی نبود و از خیلی وقت پیش وجود داشت اما هیچوقت تو وبلاگم بهش اشاره ای نمیکردم، دوست نداشتم هیچوقت بنویسمش، فکر میکردم شاید اشتباه میکنم و... خب راستش من از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودم که خانوادم اونقدرها که باید به من علاقه ندارند،‌ داستان امروز و دیروز هم نیست، ‌شاید از بچگی اینطور بود اما بعد فوت بابا مسائلی پیش اومد که دیگه درمورد این موضوع تقریباً  به یقین رسیدم،‌ حتی اگر هم فرض کنیم که من با دیده بدبینانه به این موضوع نگاه میکنم، اما باید بگم سامان هم طی این سالها کم و بیش متوجه این مسئله شده بود و حتی بصورت غیر مستقیم اشاراتی هم بهش کرده بود اما من 24 ساعته  پیش سامان در حال توجیه بودم که نه اینطوری نیست، حتی با اینکه ته دلم به حرفهاش تا حد زیادی باور داشتم. 

خب از یه جایی به خودم گفتم بسه دیگه، در واقع به خودم نهیب زدم که تمومش کن، این موضوع رو بپذیر، دیگه تلاش نکن مدام از خودت دفاع کنی یا خودت رو توجیه کنی و بگی اینطور نیست، بپذیر که نمیخوانت،‌دوستت ندارند، تو رو قبول ندارند همونطوری که تو این سالها نداشتند...تمام این سالها تلاش کردی بهشون نشون بدی که تو میتونی، تو مورد تحسین بقیه هستی، بقیه تو رو قبول دارند، خواستی تک تک کارهات رو براشون توضیح بدی و توجیهشون کنی که مبادا دلخوری پیش بیاد، هربار تلاش کردی به روشهای مختلف شادی رو به جمعشون بیاری،کادوهای مختلف خریدی،کارهای خوب زیادی کردی، تمام تلاشت رو کردی که در حد وسعت محبتت رو به هر شکلی بهشون نشون بدی، رفتار منطقی و خوبی داشته باشی و...اما اقبالت بلند نبوده و در نهایت آدم بده تو هستی، پس تمومش کن و بیشتر از این تلاش نکن، بپذیر  و به زندگیت ادامه بده...

از روزی که به این پذیرش رسیدم،‌ به آرامش بیشتری هم رسیدم، خسته ودرمانده شده بودم بس که دوئیده بودم که مورد تایید خانوادم

 و دیگران باشم، که دوستم داشته باشند،‌که کسی رو از خودم دلخور نکنم،‌اما همش بیفایده بود،‌نمیگم هیچ موقع هیچ تقصیری نداشتم اما واقعاً از خواهران دیگم عقبتر نبودم...نه خرجی روی دست پدر و مادرم بابت هیچی (حتی جهیزیه و گوشی و خط و کامپیوتر و ...بر عکس خواهرای دیگم)گذاشته بودم نه دختر درس نخون و تخسی بودم، همیشه بهترین نمره ها رو بدست میاوردم و تو کنکور کارشناسی و ارشد بهترین رتبه رو گرفته بودم (رتبه اول) و هم اینکه شغلم رو بدون پارتی تک و تنها با زحمت خودم بدست آورده بودم،‌دیدم خوبیهای من به بدیهام میچربید فقط اقبالم بلند نبود، شاید بزرگترین جرمم این بود که زیادی توضیح میدادم،‌زیادی خودم رو توجیه میکردم،‌زیادی کش میدادم و در یک کلام زیادی حرف میزدم یا تلاش میکردم بقبولونم که آدم بدی نیستم و خیلیها دوستم دارند که شاید تو ناخوداگاه اونها اینو القا کنم که منم محبوبم، مطلوبم....

هر چی بخوام توضیح بدم تموم شدنی نیست پس سخن رو کوتاه میکنم،‌خلاصه کلام اینکه دیگه تموم شد، بعد اینهمه سال تلاش بی فایده، مدتیه که رها کردم، عملاً‌ دلم میخواد فاصله بگیرم، از خانواده خودم، از آدمها، حتی از خانواده خوب شوهرم  (بخصوص خواهرش که دلم بدجور ازش پره). حس میکنم هرچقدر کمتر ارتباط داشته بودم راحتترم،‌آرامش بیشتری دارم،حرف و حدیث و حاشیه کمتری دارم،  از همه مهمتر عزت  و احترامم کمتر خدشه دار میشه، چقدرآدم میتونه غرورش له بشه و تحقیر بشه و باز ادامه بده؟ واقعاً از یه جایی به بعد میبره، منم به اون درجه رسیدم. تمام هم و غمم رو گذاشتم روی زندگی سه نفره کوچیک خودمون، و اصلاح رابطم با سامان که این مدت پر از فراز و نشیب بوده، یه روز خوب و یه روز بد....

یه آهنگی همایون شجریان داره که میگه،

نه بسته ام به کس، دل، 

نه بسته کس، به من دل

چو تخته پاره بر موج،

رها رها رها من...

به من، هر آنکه او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من، هر آنکه نزدیک،

 از او، جدا جدا من...

وصف حال من این روزهاست....

خدا به قلبم آرامش بده و یه روزی بشه که بتونم از خوشیهای زندگی اینجا بنویسم، واقعاً دلم نا آرومه،‌در ظاهر خوبم اما میدونم که در درون حسابی شکستم و احساس خلا میکنم.

برام دعا کنید.

داغی که کهنه نمیشه...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

باورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی...

روز به روز که میگذره جای خالیش بیشتر به نظرم میاد،‌بیشتر حس میکنم درد یتیمی رو....

خیلی سخته، مدام تو سرم میچرخه این فکر و خیالای لعنتی،‌فکر روزهایی که بابا تو بینی و دهانش اون لوله های لعنتی وصل بود، نفسی که با دستگاه تنفس مصنوعی میومد و میرفت و اون دستهای بسته شده به تخت فقط برای اینکه یه وقت با دستاش حتی با همون حالت ناهوشیاریش، اون لوله های عذاب آور رو درنیاره...

از دو سه هفته قبل فوت بابا،  حالش تو خونه انقدر وخیم شد که حتی نمیتونست قطره ای آب قورت بده و ما در نهایت دوباره مجبور شدیم روز چهارشنبه 10 دی ماه ببریمش همون بیمارستانی که سه هفته قبل برده بودیمش...بابا اصلا متوجه و هوشیار نبود و اصلاً نفهمید چطوری رفت بیمارستان، تو حالت بیهوشی بود اما درد رو بطور کامل حس میکرد ولی نمیتونست چیزی بگه و حرفی بزنه. تو بیمارستان تو بخش اورژانس بستری شد، با حال خیلی خیلی بد. کلیه های بابا از کار افتاده بود و ادراری نداشت و باید دیالیز میشد،‌وسط دیالیز اولی یهویی نفسش رفت و دکترها و پرستارها سریع به دستگاه تنفس مصنوعی وصلش کردند...همین دستگاه لعنتی شکنجه آورترین چیزه با لوله هایی که به ریه وصل میشه و دهانی که به خاطر لوله ها زخم میشه. کمتر کسی زیر این دستگاهها دووم میاره. بابا بیمار آی سی یو بود و باید سریعتر منتقل میشد اما  کلی دوئیدیم تا بتونیم بابا رو به آی سی یو منتقل کنیم، از اونجاییکه بابا امکان برگشتش به زندگی زیاد نبود و دکترها از یه جایی کم و بیش از برگشتنش به زندگی ما رو ناامید کردند، با اینکه تو اولویت آی سی یو بود،‌ برای انتقالش از اورژانس به آی سی یو مدام تعلل میکردند و ما مجبور بودیم به نوبت دوازده ساعت به دوازده ساعت تو اورژانس بمونیم و مراقب علائم حیاتی بابا از روی مونیتور مثل ضربان قلب و نبض و تنفس و فشار و میزان اکسیژن خون و ... باشیم. در نهایت با پیگیریهای مداوم من از طریق روسای اداره و کلی دوئیدن از این اتاق به اون اتاق بیمارستان، و همینطور پیگیریهای شوهر عمم،‌بابا به آی سی یو منتقل شد اما چه فایده که فقط سه روز تو آی سی یو بود و در نهایت تاب نیاورد...بزرگترین حسرت ما الان اینه که چرا اون سه روز هم پیش خودمون نگهش نداشتیم. تو آی سی یو حتی یک دقیقه امکان ملاقات نبود و سه روز تمام ندیدیمش، فقط مریم با کلی التماس و خواهش تونسته بود یک دقیقه بابا رو ببینه و تمام.

بابای من خیلی زجر کشید، خیلی شکنجه شد، دوسال تمام درد و رنج کشید و در نهایت تسلیم شد...دیگه جونی براش نمونده بود، دیگه توانی نداشت. خسته و شکسته شده بود، امیدی براش نمونده بود، دو سه ماه آخر تا صبح از درد ناله میکرد و مادرش و خدا رو صدا میکرد، زندگی براش پوچ شده بود...یکماه و نیم قبل با کلی التماس و نذر و نیاز من بابام به زندگی برگشت در حالیکه دکترها اونموقع هم هیچ امیدی نداشتند اما مطمئنم با نذر و نیاز و توسل من بود که به زندگی برگشت،‌اما تنها سه هفته بعد دوباره از بار قبلی هم بیشتر زجر کشید تا آخرش برای همیشه تسلیم شد. هیچوقت تمیتونم درک کنم بابای من که موندنی نبود چرا همون یکماه قبلترش دنیا رو ترک نکرد، چرا اونهمه درد و زجر کشید و زنده زنده بدترین شکنجه ها رو تحمل کرد، اگر همونموقع میرفت،‌باز هم درد و رنجش کمتر بود...نمیدونم، حکمت خدا رو نمیفهمم، شاید چیزهایی هست که از فهم ما خارجه، واقعا نمیدونم. 

انقدر که دلم برای درد و رنج بابا تو ماههای آخر میسوزه، دلم برای یتیم شدنم نمیسوزه. درد  بابا انقدر زیاد بود که چهار روز قبل اینکه بابا برای همیشه ما رو ترک کنه، به درگاه حضرت زهرا رفتم و با التماس و ضجه ازش خواستم خودش واسطه بشه و بابا رو از اینهمه رنج راحت کنه. تا قبل اون و دفعه قبل که بابا بیمارستان بستری شده بود، میگفتم خدایا راضیم به رضای تو، اگر شفای این دنیایی بدی که یه عمر مدیونتم اما اگر از این درد و رنج هم راحت بشه راضی میشم به رضای خودت و خودمو به تقدیر سپرده بودم. اما چند روز قبل فوت بابا دیگه از خدا و ائمه و حضرت زهرا شفای این دنیایی نخواستم، چون امیدی نبود دیگه،‌ فقط خواستم راحت بشه و دیگه عذاب نکشه همین...چون معلوم نبود بابا تا چندماه تو اون وضعیت بمونه،‌تحمل اونهمه عذابی که بابا با اون دستگاهها میکشید نه برای خودش و نه  برای من و خانوادم ممکن نبود،‌ درسته هوشیاری نداشت و متوجه اطرافش نبود اما درد رو به تمام معنا حس میکرد، وقتی میخواستند اون لوله های لعنتی رو براش بذارند یا ساکشنش کنند با تمام وجود میمرد و زنده میشد بسکه عذاب میکشید آخرش هم به خاطر اینکه خودش هیچ هوشیاری و اراده ای نداشت و نمیتونست کمکی بکنه، بعد هزار بار تلاش نمیتونستند لوله بینی (برای تغذیه که خیلی هم دردناکه) رو از راه بینی براش بذارند و بعد کلی تلاش و موفق نشدن، فقط درد و عذاب وحشتناکش میموند برای بابای من بدون نتیجه  و  مایی که اونجا بودیم و میدیدیدم و جگرمون آتیش میگرفت...

صبح 21 دی ماه بدترین خبر عمرم رو شنیدم،‌ اون روز روز شفتم تو اداره نبود، صبح که بیدار شدم، فکر میکردم سامان طبق معمول رفته سر کار، ‌اما وقتی از اتاق اومدم بیرون و رفتم دستشویی و بعد بیرون اومدن از دستشویی دیدم سامان رو مبل نشسته و حالش طبیعی نیست،‌ پرسیدم چی شده و مدام میگفت هیچی نشده اما چشماش قرمز بود،‌آخرش گفت بابا حالش بده باید بریم بیمارستان...هیچی نمیشنیدم دیگه، بهش ‌میگفتم دیگه از اون بدتر چی میتونه باشه سامان؟ و سامان فقط میگفت حالش بده، باید بریم بیمارستان،اینجا تمام بدنم یخ کرد، بهش گفتم سامان بابام مرده؟ اونم آروم میگفت نه حالش بده باید راه بیفتیم بریم بیمارستان، دوباره با صدای لرزون پرسیدم سامان بابام مرده؟ با چشمای قرمز نگام کرد و هیچی نگفت، از اونجا به بعدش رو دیگه نفهمیدم،‌فقط یادم میاد با تمام وجود داد میزدم و بلند بلند مثل دیوونه ها فریاد میزدم بابام مرده؟ بابام مرده سامان؟ و بارها و بارها این جمله رو با صدای بلند فریاد میزدم،  انقدر از خود بیخود شده بودم و تو سر و کلم میزدم و میلرزیدم که سامان ترسیده بود، بغلم کرده بود و گریه میکرد و همش بدنم رو ماساژ میداد بلکه کمی آروم بشم. حالم از بد هم بدتر بود، یه چیزی که تا الان تجربه نکرده بودم، حتی سر خواهرم ریحانه...انقدر یخ کرده بودم و میلرزیدم که سامان دو تا پتو روم انداخت و جوراب پشمی پام کرد. بهم گفت باید حاضر شیم بریم بیمارستان یا شایدم خونه مامان، با اینکه اون روز شیفت پرستار نیلا نبود،‌سامان زنگ زد به پرستارش و گفت باید بیاد، من بهش گفتم نمیخواد، میخوام بچمو هم ببرم که سامان گفت نه جای بچه اونجا نیست، باهاش موافق نبودم اما متقاعدم کرد... پرستار نیلا خودش رو یکساعت بعد رسوند، سامان بهش گفت مواظب مرضیه باش، حواسش پرته و کمکش کن لباسهاش رو جمع کنه، چون ممکنه همین امروز بریم سمنان. همون موقع هم دور از چشم من رفت و به مامانش اینا زنگ زد که خودشون رو از رشت  برسونند تهران. عجیب این بود که درست ساعت دوازده شب قبل از فوت بابا، محدویت تردد جاده ای رو لغو کرده بودند، و دیگه میشد از شهری به شهر دیگه راحت تردد کرد، اینم یکی از موهبت ها بود که به واسطه اون مادرشوهر و پدرشوهرم خودشونو رسوندند تهران و همه اونایی که برای مراسم بابا میخواستند بیان شهرستان، بدون مشکل تونستند بیان، وگرنه که قطعاً خیلیها به خاطر محدودیت تردد نمیتونستند بیان...عجیب بود که بعد اینهمه مدت درست شب قبل فوت بابا تردد بین شهری آزاد شد و برای مراسم خاکسپاری بابا، همه تونستند از تهران بیان سمنان.

خلاصه که پرستار نیلا رسید و کمک کرد که لباسام رو جمع کنم. اصلا حواسم سر جاش نبود که بتونم تنهایی کارام رو انجام بدم، نیلا رو سپردم بهش، و رفتیم خونه مامان، تمام طول مسیر از شدت استرس و ناراحتی و تپش قلب روی پاهام میکوبیدم، با استرس وارد خونه شدم صدای شیون همه بلند بود... انقدر روی پای مامان ضجه  زدم و با همدیگه گریه کردیم که رسماً داشتم از حال میرفتم، دلداری هیچکس روی من تاثیر نداشت، حتی متوجه نبودم کی تو خونه مامان هست و کی نیست...

مجید،‌شوهر خواهرم به همراه شوهر عمم رفته بودند  پیکر بابا رو از بیمارستان تحویل بگیرند و با آمبولانس به سمنان اعزام کنند برای خاکسپاری، تازه ساعت دو ظهر تحویل دادند و تا بابا جانم برسه سمنان،‌ساعت نزدیکای شش شده بود، و دیگه نمیشد اونروز خاکسپاری انجام بشه،‌افتاد برای فرداش یعنی دوشنبه 22دی...مامان اینا همون بعد از ظهر روز 21 دی رفتند سمنان، اما من به توصیه تمام فامیل به خاطر اینکه یک شب بیشتر پیش نیلا باشم، فردا صبح زود با سامان و بابای سامان که میخواست تو مراسم بابا شرکت کنه راه افتادم، آخه علیرغم میل من،‌قرار نبود نیلا رو ببریم و تصمیم بر این شده بود که نیلا جانم پیش مادر سامان که بنده خدا مریض احوال هم بود و فقط به خاطر ما و نیلا اومده بود تهران بمونه... وای که چه شب سختی بود شب 21 دی ماه و شبهای بعدش بی بابا...

از مدتها قبل سعی میکردم خودم رو برای رفتن بابا آماده کنم، میدونستم امیدی نیست و بارها و بارها فقط و فقط از خدا خواسته بودم بیشتر از این زجر نکشه، حتی چندروز قبل آسمونی شدن بابا، بعد نماز مغرب به درگاه حضرت زهرا پناه بردم و با گریه و التماس و هق هق، ‌ازش خواستم واسطه بشه و شفای بابام رو برسونه، اما اینبار نه شفای این دنیایی چون میدونستم امکانش صفره چون بابا تو بیمارستان به دستگاه تنفس مصنوعی وصل بود و دیالیز هم میشد و سوند بینی و سوند ادرار هم داشت و  هیچ غذایی هم نمیتونست بخوره  و دربدترین حالت ممکن بود که هربار میدیمش دلم ریش میشد و نمیدونستم چطوری باید خودم رو تسکین بدم، فقط از حضرت زهرا خواستم نذاره بیشتر از این زجر بکشه، از ته دلم خواستم بابام راحت بشه و به آرامش برسه و بابا چهار پنج روز بعد برای همیشه آسمونی شد،

با وجود دعاهای خودم برای تموم شدن عذاب بابا، فکر نمیکردم شنیدن خبر فوت بابا برای من انقدر شوکه کننده باشه، حتی به خدا و حضرت زهرا قول داده بودم که اگر بابا به رحمت خدا رفت،‌هیچ شکایتی نکنم و حتی خدا رو شاکر باشم که زجر و دردش برای همیشه تموم شد، شکایت هم نکردم، ‌ناشکری هم نکردم حتی شکر هم کردم که عذاب بابا تموم شد، اما هیچی از شوکه شدن و درد و رنجم کم نشد که نشد، ‌بخصوص که بابا تازه به آی سی یو  منتقل شده بود و ما فکر میکردیم حداقل پرکشیدنش به این زودیها نیست.

قبلاً هم گفتم که چند روز قبل فوت بابا نهایت زورم رو زدم که فقط بابا بره آی سی یو،‌ بلکه اونجا راحتتر باشه آخه رسیدگی تو اورژانس خیلی ضعیف بود و ما هم باید 24 ساعته مراقب بودیم، بالاخره موفق شدیم و بابا رفت آی سی یو، اما کاش نمیرفت، تنها سه روز بعد بابا برای همیشه از پیش ما رفت و اگر میدونستیم فقط سه روز بیشتر زنده میمونه، اون سه روز هم پیش خودمون نگهش میداشتیم، درحالیکه تصور ما این بود شاید یکماه و بیشتر در همون وضع باشه و شاید در آی سی یو شرایط و مراقبتهای بهتری داشته باشه...بابا جانم از حدود نهم یا دهم دیماه  در بیمارستان بستری شد و 21 دیماه و در ایام فاطمیه برای همیشه ما رو ترک کرد...

از همون اول که بابا رو بردیم بیمارستان بابا در حالت کاملا ناهوشیار بود، هیچ واکنشی به صدا نداشت و حتی مردمکهای چشمش به نور هم واکنش نشون نمیداد، هر چی ازش میخواستیم چشم یا دستش رو تکون بده هیچ واکنشی نشون نمیداد و سطح هوشیاریش خیلی پایین بود اما درد رو با تمام وجودش حس میکرد و هربار که سوندش رو تعویض میکردند یا ساکشنش میکردند هزار بار میمرد و زنده میشد، ‌اما مریم خواهرم میگه درست یربع قبل اینکه ببرنش آی سی یو،‌ میره کنار تختش و در گوشش بهش به دروغ میگه حالت بهتر شده و داری میری بخش، بابا خیلی یکباره بعد اون همه روز چشماش رو باز میکنه و به شکل عجیبی به خواهرم نگاه میکنه، قبل اون حتی اگر چشماش باز بود چیزی نمیدید و حضور ما رو متوجه نمیشد و کاملا غیر ارادی بود و حتی جهت دست ما رو هم دنبال نمیکرد،‌اما درست یربع قبل رفتن به آی سی یو، وقتی چشماش رو باز کرد کاملاً با نگاهش مریم رو دنبال کرد و تمام تلاشش رو کرد چیزی بهش بگه اما نتونست، تلاش کرد دهنش رو که توش دو تا لوله وحشتناک بود تکون بده و حرف بزنه اما اون دستگاههای لعنتی نذاشتند،‌اما تو نگاهش هزار حرف بود،‌مریم از اون لحظات فیلم گرفته بود،‌اگر فیلم رو نمیدیدم باور نمیکردم چون چندبار طی روزهای قبل رفته بودم بیمارستان و دیده بودم که بابا واکنش به محیط اطراف نداشت و فقط و فقط درد رو حس میکرد و کمی که هوشیارتر میشد، تلاش میکرد لوله ها رو دربیاره، اما چشماش جایی رو دنبال نمیکرد اصلا،‌ اما تو فیلم مریم کامل معلوم بود هوشیار شده و چیزی میخواد بگه اما نتونست،‌الهی بمیرم من،‌هزار بار فکر مکینم بابام میخواست چی بگه لحظه آخر...تا الان خیلی بهش فکر کردم، انقدر فکرم درگیر این موضوع بود که همون شب اول بعد خاکسپاری بابا، بابا اومد به خوابم و گفت یه روز بعداز ظهر میام تو خواب مریم و بهش میگم چی میخواستم بهش بگم....

پشت در غسالخونه بدترین لحظات زندگیمون رو گذروندیم، بعد غسل دادن بابام رفتیم داخل اتاق، خدا شاهده بابام مثل گل شده بود، از همیشه زیباتر، صورت سردش رو بوسیدم، پاهای سردش رو بوسیدم، سعی کردم گریه نکنم دوست نداشتم اشکام رو صورت قشنگش بریزه اما موفق نبودم...صداش کردم صدایی نیومد، داد زدم چیزی نشنید اما حس میکردم از اون بالا ما رو میبینه و حتی به ما میخنده و نمیفهمه چرا گریه میکنیم. وقتی کار غسل بابا تموم شد و  بابا رو آوردند بیرون از غسالخونه و تو ماشین گذاشتند، انقدر جیغ زدم که دیگه صدایی برام نموند، تو خاکسپاری هم فقط یادم میاد جیغ میزدم و تو سر و صورتم میزدم، نمیتونستم از بدنش دل بکنم،‌ نمیتونستم به خاک بسپارمش،‌اما یکی تو اون حال بد دم گوشم گفت بگذر و به خدا بسپارش تا بابا آروم بشه، از اون بعد فقط داد میزدم بابا به خدا سپردمت، به خدا سپردمت،‌امام حسین شفاعتت کنه،‌بابا حلالم کن، بابا ببخش... مراسم خاکسپاری و سوم بابا شلوغترین مراسم در دوران کرونا بود، راضی به حضور کسی در این مراسم نبودیم اما خودشون حتی حساسترین اقوام و آشنایاین نسبت به کرونا، دلشون طاقت نیاورد و خودشون رو به مراسم بابا رسوندند. خدا خیرشون بده.

و همه چی تموم شد، بابا برای همیشه رفت...دلم نمیخواست انقدر با جزئیات بنویسم، جزئیاتی که میدونم هر بار بخونمش آتیش به جونم میزنه، یه جورمرض یا شایدم مازوخیسم باشه که با وجود همه دردی که یادآوری این صحنه ها به من میده ازش نوشتم،‌اما چون از لحظات شادم مثل موقعیکه باردار شدم یا بچه دار شدم و ...نوشتم، دلم خواست کمی هم از این روزهای سخت زندگیم بنویسم، خیلی از جزئیات رو هم نگفتم،‌ که اگر میخواستم بگم میدونم که نفسی برام نمیموند...

قصه بابای من هم تموم شد...خیلی سخت تموم شد،‌تنها گله من درد و رنجی هست که بابا کشید، درد و رنجهای بابا، ناله های تا دم صبح بابا، تکون دادن سر و بدنش از روی بیقراری، و هزار و یک صحنه دردناک دیگه رو تا آخر عمر یادم نمیره. برای ریحانه جانم هم کم درد نکشیدم تا الان هم حفره خالی قلبم  بعد رفتن خواهر عزیزم پر نشده و میدونم هیچوقت هم نمیشه، اما جنس درد رفتن بابام یه مدل دیگه بود،‌نیمتونم بگم کمتر یا بیشتر، ‌اما جنس و مدل این درد فرق داشت... شاید چون سنم بیشتر شده بود،‌شاید چون بابام با بدترین درد و زجرها رفت،‌ و جلوی چشم ما با بدترین شکنجه ها دست و پنجه نرم کرد، من  برای درد و رنجی که بابام کشید به قدری  با بند بند وجودم عذاب کشیدم که فکر نمیکنم تا عمر دارم از یادم بره. 

همه چی تموم شد، بابام دیگه نیست، چندشبه آروم خوابیده، از درد و رنجش خبری نیست، از موقعیکه آسمونی شد دیگه استرس اینو نداشتم که من دارم تو خونه بهترین غذا رو میخورم و بابام هیچی نمیخوره و داره به تنهایی درد و رنجش رو تحمل میکنه، دیگه به این فکر نمیکنم که من راحت خوابیدم و بابا تا صبح ناله کرده و خدا رو صدا کرده، الان غمم وصف نشدنیه،‌اما برای بابام استرس ندارم، میدونم به خاطر اونهمه درد و رنجی که کشیده حتی اگه گناه کوچیکی هم در زندگیش کرده باشه بخشیده شده و پاک و مطهر به آغوش خدا رفته و در کنارش آروم گرفته و در بهشت خدا روزی میخوره، بابام تشنه لب رفته میدونم اونجا سیرابه و عطشی نداره...

دوستان عزیزم خواهش میکنم منو ببخشید که انقدر کامنت های پر از همدری شما رو دیر تایید کردم، واقعا شرایطش رو نداشتم،‌تا دوهفته بعد فوت بابا اداره نرفتم، خدا خیر بده رئیسم رو که همه جوره باهام کنار اومد. نمیتونم کامنتهای پست قبل رو بطور مفصل جواب بدم، فقط میتونم بگم هزاران بار هزاران بار از پیامهای پرمحبتتون چه تو وبلاگ چه تو اینستاگرام بصورت عمومی و خصوصی ممنونم. به خدا که این پیامها واقعا تسلی بخش من در اون شرایط و روزهای سخت بودند.

باورش سخته اما این پست رو از دو هفته پیش شروع کردم که بنویسم، ولی دو هفته طول کشید که کاملش کنم و الان هم حس میکنم خیلی درهم و پراکنده نوشتم یا یه جاهایی حرفهای تکراری زدم....اصلا حال و حوصله و تمرکز نوشتن نداشتم، از وقتی بعد دوهفته سر کار برگشتم و با دوستانم هستم کمی حال و روزم بهتره اما همچنان جای خالی پدرم رو عمیقاً حس میکنم و هر هفته باید برم سمنان سر خاک بابا...ایکاش هیچ فرزندی غم پدر و مادر نبینه.خیلی سخته خیلی...فقط دلم به این خوشه که بابام راحت شد و دیگه درد نمیکشه و الان جاش خوبه و لحظه ای حسرت برگشتن به این دنیای پر از رنج رو نداره.

لطفا برای شادی روح پدرم و آرامش مادرم و من و خانوادم دعا کنید. زحمت بکشید و برای شادی روح پدرم فاتحه ای نثار کنید. خداوند عزیزان شما رو براتون نگهداره...

بابا جانم آروم بخواب،‌از یاد ما نمیری، تا روزی که زنده ام به یادت هستم، دیر نیست اون روزی که به هم برسیم و از ته دل بخندیم و یادمون بره چه روزهای سختی به ما گذشته...

سفرت به خیر بابا، سلام منو به ریحانه جانم برسون...حواست به دخترات و همسرت باشه بابا جون...

قصه دیده تر را به که باید گفتن؟

ناله شام و سحر را به که باید گفتن؟

این غم دیر گذر را به که باید گفتن؟

غصه مرگ پدر را به که باید گفتن؟

بابام رفت...

بابام برای همیشه رفت

بابام زجر کشید و رفت...خدایا فقط و فقط ازت خواسته بودم عذاب نکشه، زجر نکشه، همین، اما بابا جونم با عذاب رفت، با درد رفت، تشنه و گرسنه رفت...

بابا دیگه آروم بخواب، دستات دیگه به تخت بسته نیست، هیچ لوله ای به دهن و دماغت وصل نیست، دیگه درد نمیکشی بابا، عذاب تموم شد بابا، درد تموم شد بابا، ناله هات تموم شد بابا

الهی دخترت بمیره برات بابا، الهی دخترت بمیره برات بابا، الهی مرضیت بمیره برات بابا.

سلام منو به ریحانه برسون بابا، دیر نیست روزی که دوباره کنار هم جمع بشیم بابا.

ریحانه جان از بابا پذیرایی کن آبجی. 

الهی من بمیرم برات بابا جان. جگرمو آتیش زدی بابا

خدایا سپردمش به خودت، به حرمت تمام درد و زجری که کشید مواظبش باش، مواظب بابا جانم باش، تنهاش نذار خدا، دستشو بگیر، بغلش کن خدا

روزهای بعد بحران...

زندگیمون میگذره با همه بالا و پاییناش. البته که به خاطر وضعیت بابا خیلی وقته که دل خوش برای هیچکس نمونده، من که به نسبت دو تا خواهرام و به خاطر دوری راه، کمتر از اونا بابا و مامان رو میبینم و اینهمه عذاب میکشم چه برسه و به خانوادم که هر روز شاهد اینهمه عذاب بابا هستند و تازه همه کارهای شخصیش رو هم میکنند . از طرفی حس میکنم به خاطر شلوغ کاری ها و شیطنت های نیلا، خودشون هم مایل نیستند چند روز پشت سر هم یا برای خواب اونجا باشم، حق هم دارند، دخترک من به شکل عجیبی شیطون و بازیگوش شده و گاهی من و سامان هم در برابر شیطنت هاش کم میاریم و دعواش میکنیم، قطعاً تو خونه ای که مریض هست، تاب و تحمل هم کمتره، هرچقدر هم که عاشق دختر من باشند...

پدر هم که روز به روز حالشون وخیمتر میشه، به زور و به سختی غذا اونهم به شکل کاملاً مایع و شربت شیرین میخوره و تازه اونم فقط از دست خواهر بزرگم یا مادرم...وضعیت ما طوری شده که فقط همینکه بابا کمتر درد بکشه و یکم فقط یکم رنگ و روش باز تر باشه راضی هستیم، الان که مدام از درد شدید سینه و کل بدنش میناله. هر بار که میرم اونجا و وضعیت خانوادم رو میبینم عذاب میکشم و تو راه برگشت به خونه گریه میکنم، اما میدونم با گریه و ماتم گرفتن من هم چیزی حل نمیشه، انقدر از نظر روحی تحت فشار بودم که مجبور شدم به خاطر استرس و افسردگی به روانپزشک مراجعه کنم بلکه بتونم کمی به زندگی عادی برگردم و استرسی که تمام زندگیم رو فلج کرده کنترل بشه چون از یه جایی به بعد زندگیم از دستم خارج شده بود و وسواس فکری و عملی در کنار استرس و افسردگی ریشه به تیشه خودم و زندگیم زده بود. مجبور شدم به قرص و دارو رو بیارم به امید اینکه کمی بهتر بشم، انشالله که بشم هر چند تا الان هم کمی تاثیر داشته.

شب یلدا هم اصلاً حالش نبود که بخوام تدارک خاصی ببینم، تصمیم داشتم فقط یکم تخمه و کمی شیرینی بخرم، فقط همین، اما از قضا روز قبل از شب یلدا، همسایه بغلی تماس گرفت و پرسید فردا شب خونه اید؟ منم نمیدونستم میخواد دعوت کنه گفتم آره چطور،‌گفت  فردا شب تشریف بیارید منزل ما،‌ما هم تنهاییم و اولین باره که شب یلدا با فامیل نیستیم و شما بیاید دور هم باشیم،‌ شوهرش هم جداگانه به سامان زنگ زده بود و دعوت کرده بود.

راستش نه من نه سامان اصلاً علاقه و آمادگیش رو نداشتیم که بریم اونجا، هم به خاطر کرونا، هم به خاطر تفاوتهای فردی و فرهنگی زیاد بیم سامان و همسر خانم همسایه و هم به این خاطر که کلاً‌علاقه ای به رفت و آمد با همسایه ها ندارم،‌اما از اون جهت که گفته بودیم خونه ایم (دروغ هم نمیتونستیم بگیم البته چون تو یه طبقه و واحدهای کنار هم هستیم) و رسماً هم دعوت شده بودیم، زشت بود نریم و تو رودربایستی قبول کردیم... ولی خب من و سامان هر دو عذاب گرفته بودیم از این مهمونی، بخصوص که نیلا هم  با بچه های همسایه بغلی نمیسازه و در برابر قلدریهای اونا، بخصوص دختر کوچیکه که از نیلا هم کوچیکتره همش گریه میکنه و جیغ میزنه و آدمو کلافه میکنه اما خب راه فراری نبود و آخرش رفتیم....

اونقدرها که فکر میکردیم بد نبود و در مجموع خوش گذشت،‌اما حدسمون درست بود و نیلا از اول تا آخر همش در برابر قلدریهای دختر کوچیکه همسایه کم می آورد و وقتی نمیتونستت حقش رو بگیره با صدای بلند گریه میکرد یا جیغ میزد و من و سامان از دستش حسابی شاکی بودیم. البته بچم خیلی تلاش میکرد با دختر همسایه دوست بشه اما اون بچه واکنشش اصلاً‌ مثبت نبود،‌نه خوراکیها رو بهش میداد و نه اسباب بازی و بچم هم نمیتونست حقشو بگیره،‌البته این دختر از نیلا چندماهی کوچیکتره و جالب اینکه نیلا از دختر بزرگه کمتر میترسید تا د ختر کوچیکه، خلاصه که اگر از ناسازگاری نیلا و گریه هاش فاکتور بگیریم در کل شب بدی نبود. البته نیلا هم یه جاهایی با آهنگ حسابی میرقصید و به زور باید مینشوندیمش، اما یه جاهایی هم حسابی با گریه هاش اعصابمون رو خورد میکرد هر چند که تقصیر اصلی با بچه های همسایه بود اما نیلا جلوشون کم میاورد و گریه میکرد یا جیغ میزد که اصلا اینطوری دوست ندارم. نه دوست دارم بچه قلدر باشه و نه اینکه نمونه از حقش دفاع کنه. البته یه جاهایی نی لا هم قلدری میکنه اما بیشتر برای من و باباش نه بقیه! باز از باباش کمی بیشتر از من حساب میبره، فعلا که انگار از من اونقدرها حساب نمیبره

حالا باید یکبار هم ما خانواده همسایه رو دعوت کنیم،‌به قول سامان بازی برگشت و دقیقاً به همین خاطره که علاقه ای به رفت و آمد با همسایه ها نیستم، چون واقعاً‌ با شرایط زندگی من و شغلم و بچه داری و درگیری فکری و وسواسم، مهمون دعوت کردن برام راحت نیست اما خب چاره ای هم نیست و اخلاقم طوریه که اگر جایی به عنوان مهمون برم حتماً‌ باید خودم هم یکبار دعوتشون کنم و این با توجه به سختگیریهای که در دعوت از مهمون دارم برام واقعاً معضلی شده...خدا به دادمون برسه با رفتار بچه ها. 

واقعاً خانواده همسایه مراسم شب یلدا رو ساده برگزار کردند، ‌شام جوجه بود و تنقلات سر سفره هم در حد معمول، که خیلی هم خوب بود،‌اما اگر من بودم حتما چندبرابر این مایه میذاشتم و هم از نظر هزینه و هم از نظر زحمت برام خیلی سخت میشد. اینم بخشی از روحیه منه که اصلاً هم دوستش ندارم...

نیلا خانم این مدت انقدر شیطون شده و البته لجباز که حسابی من و باباش رو به دردسر انداخته اما خب شیریناش انقدر زیاده که دل هر دومون رو میبره و اصلا نمی دونیم قبل نیلا چطور زندگی میکردیم.... با وجود دردسرها و فکر و خیالهای این روز ها دلم نمیاد از آخرین و جدیدترین شیرین زبونیاش ننویسم، از اول هم تصمیمم این بود که از کارها و رفتارهای جدیدش با گذشت زمان بنویسم تا وقتی بزرگ شد براش بگم چیکار میکرده، چون خودم خیلی وقتها از مامانم می پرسیدم بچه بودم چطور بودم و چیکار میکردم و خیلی دوست داشتم بدونم اما اون خیلی از رفتارهای من رو یادش نمیومد، البته که داشتن سه تا بچه شیر به شیره در کنار شغل معلمیش هم بی تاثیر نبود در فراموش کردنش، هر چند چیزهای محدودی هم از هر کدوم از بچه ها یادش بود و میگفت اما نه اونقدر زیاد. 

بگذریم. این مدت به خاطر حال و روز بدمون خیلی از کارهای دخترکم رو ننوشتم و الان هم یادم رفته اما تا جاییکه حافظم یاری کنه مینویسم. نمیدونم دوست دارید بخونید یا براتون اهمیتی نداره و از ین قسمت بی تفاوت رد میشید. امیدوارم گزینه اول درست باشه.  

بچم چندوقته جملات زیادی میگه و انقدر بامزه اونا رو ادا میکنه که از صبح تا شب قربون صدقش میرم و میبوسم و بازم سیر نمیشم....دم به دیقه کشوی لباساش رو می ریزه بیرون و  لباسهای مختلف میاره و باید روی لباسای قبلی تنش کنم، یا برعکس دوست داره کاملا لخت بگرده. از بس بهش گفتم "واااای چقدر لباست قشنگه" اونم هر لباسی می پوشه از من می پرسه "گشنگه؟" یا مثلا با لحن خودم میگه "واااااای گشنگه عروس داره" یعنی عروسک داره. هر موقع هم خودم لباس جدید یا رنگی می‌پوشم زل میزه به لباسم و میگه "وااای گشنگه". گاهی وقتا هم از این گشنگه برای سرگرم کردن من و پرت کردن حواسم استفاده میکنه، مثلا اون روز رفته بودم دستشویی و وقتی اومدم بیرون دیدم چشم من رو دور دیده و رفته روی اوپن آشپزخونه نشسته، با استرس رفتم سراغش که بگیرمش پایین و داشتم حسابی دعوتش میکردم که برای پرت کردن حواسم که کاری به کارش نداشته باشم به لباس من اشاره کرد و گفت گشنگه که مثلا حواسم پرت بشه

یکی دو ماهی هم هست که به جمله ساختن رو آورده و مثلاً وقتی بهش میگم بیا غذا بخور خیلی واضح بهم میگه "نمیخوام غذا بخورم"‌یا وقتی بهش میگم بیا عوضت کنم فرار میکنه و میگه "نمیخوام عوض کنم" یا یا جملات دستوری مثل بیشین، بیریز، نکن، بخواب، بپوش، بیا، برو اونور، پاشو، روشن کن، خاموش کن.. وقتی ازش می پرسیم اسمت چیه میگه نیلا خانوم

یا مثلاً تازگیها دم به دیقه از من و باباش میپرسه "مامان چیکار میکنی؟"ّمثلا بهش میگم دارم غذا درست میکنم تو چیکار میکنی؟ همیشه جواب میده "نمیدونم" تازگیها کلمه نمیدونم رو یاد گرفته و چپ و راست ازش استفاده میکنه! یا مثلا به باباش میگه "باباسامان چیکار میکنی؟ کیتاب میخونی؟" بسکه باباش کتاب دستشه و همش تلاش میکنه نیلا هم اهل کتاب باشه. خیلی وقتها سراغ باباش رو میگیره و میگم رفته سر کار دیگه الان میگه بابا سامان کو؟ افته کار؟ گاهی من یا سامان رو یا اسم کوچیک صدا میکنه اما به من میگه برزیه، یا برزی یه جای مرضیه و مرضی و معلومه از باباش اسم من رو شنیده. خیلی وقتها هم به من میگه مامان یا حتی خاله به خاطر ارتباط زیادی که با پرستارش و خاله های خودش داره . به رضوانه خواهرم میگه "خاله ازوانه"

یا مثلا وقتی داره تند تند و گاهی نامفهوم حرف میزنه آخر صحبتهاش بهش میگم "راست میگی نیلا؟"، میگه " والا" یعنی اون لحظه دلم میخواد بوسه بارونش کنم...فکر کنم این والا رو از من یا سامان شنیده و میگه. یا مثلا باباش داشت درمورد یه آخوندی صحبت میکرد و چند دقیقه بعد نیلا گفت "آخینده"؟ غش کردیم از خنده. 

دیگه اینکه همش به وسایل خونه اشاره میکنه و مدام میپرسه این چیه و وقتی مثلا میگم "عکس" یا دفتر دوباره می پرسه عکسه؟ دفتره؟ با کسره آخرش. انقدر با مزه میگه که نگو.

چندوقت هم هست که هرموقع کاری انجام میدم که دوست نداره با صدای بلند میگه "کمک" "کمک" یا بابا سامان کمک" بخصوص موقع عوض کردنش یا شستنش تو دستشویی که دوست نداره. حتی وقتی از پارک میاریمش خونه، کسی ندونه فکر میکنه دزدیدیمش

هر چی بهش میدم میگه "مرسی" و من میگم "خواهش میکنم"،‌الان طوری شده که وقتی منم میگم مرسی اونم میگه خواهش میکنم...یا از بس شنیده که در  جواب دستت درد نکنه سامان بعد غذا گفتم نوش جان، هر وقت به نیلا وقتی کمکم میکنه میگم "دست شما درد نکنه" میگه نوش جان!!! فکر میکنه باید در هر موقعیتی استفاده کنه!

بعد هر فیلم یا کارتونی آهنگ تیتراژش رو قشنگ با همون ریتم و حتی کلمات میخونه! مثلا بعد سریال پایتخت که آهنگش پخش میشه با لحن بامزه خودش میگه "یار نالنجی جونم" یا تو ماشین که ضبط روشن باشه با همه آهنگها با ملودی خودشون میخونه. 

ولی خب تازگیا اختیار تلویزیون رو دستش گرفته و موقع فیلم دیدن ما یا لجبازی میگه کارتون یعنی بزن شبکه ای که کارتون داره یا مثلا اگر داخل  ماشین ضبط  صوت روشن باشه و آهنگی رو دوست نداشته باشه با جیغ و گریه میگه روشن کن که منظورش اینه عوض کن آهنگ رو.

خیلی بامزه یه توپ دارم قلقلیه و تاب تاب عباسی و "کوچولویم کوچولو" رو میخونه و عاشق اینه که فندک آشپزخونه رو بده به من براش روشن کنم و اونم پشت بندش تولدت مبارک بخونه، البته میگه "تبلد تبلد تبلدت مبالک،‌مبالک مبالک".... و همزمان میچرخه، و می رقصه. عاشق بالا رفتن از بلندی و بپر بور و پریدن از بلندی یا از روی مبل هست و چند بار هم آسیب دیده اما بازم ول نکرده. 

در کنار اینا ویژگی خیلی بدش اینه که تازگیها خیلی لجباز شده و میخواد هرچیزی رو با جیغ و گریه و زدن من بگیره که منو باباش رو خیلی عصبی میکنه و مجبور میشیم دعواش کنیم . دیگه اینکه شبها خیلی خیلی بد میخوابه و من صبحها که میرم سر کار از بیخوابی و خستگی کلافه میشم. مورد بعدی هم اینه که همش لباسش رو میاره تنش کنیم و میگه "بپوشیم بریم ده ده" که خب هم به خاطر کرونا هم به خاطر سرما نمیشه، دیگه چندباره دلم براش سوخته و تو سرما و بارون بردمش پارک تاب سوار شه اما مگه از تاب میاد پایین! باید با جیغ و گریه و در حال دست و پا زدن ببریمش خونه،‌جوریکه آدم پشیمون میشه از بردنش. دیگه اینکه بینهایت به وسایلش حساسه و دوست نداره به بچه های دیگه بده یا مثلاً ابداً دوست نداره من و باباش کنار هم بشینیم یا حتی با هم صحبت کنیم که البته فکر کنم در بچه ها طبیعی باشه ولی امیدوارم در آینده اینطوری نمونه... 

دلم میخواد از پوشک و شیر خشک و پستونک بگیرمش چون الان دوسال و یک ماه و ده روزشه، اما خیلی سخته بخصوص گرفتنش از پستونک که به نظرم اصلا ممکن نیست با توجه به وابستگی شدیدی که داره. یه چیز بامزه دیگه تلفظ ایم پستونکش هست، تا همین دو سه ماه پیش به پستونک میگفت " پیشتیکک" بعد مدتی پیشرفت کرد و میگفت "پستولک" که نزدیک تلفظ اصلی بود اما الان دوباره پسرفت کرده و فعلا بهش میگه "پسکونک" که به نظرم خیلی ضایعست   الان دو سه هفته ای هست که میبرمش دستشویی و کلی باهاش بازی میکنم بلکه اشتیاق داشته باشه و کم کم جیشش رو بگه، گاهی میگه، اما بیشتر وقتها وقتی جیش کرده میگه یا اصلا نمیگه و خیلی وقتها هم جیش نداره الکی به خاطر آب بازی منو میبره دستشویی. امیدوارم زودتر این سه تا کار سخت رو با موفقیت انجام بدم.

خلاصه که  نیلا خانم این روزها حسابی دلبری میکنه و اگر این شیرین زبونیاش نبود خدا میدونه با این وضعیت بلبشویی که خانوادم دارند و بیماری سخت و لاعلاج پدرم چی به حال و روزم میومد. دلخوشی این روزهای من خلاصه شده در بچم و همسرم و البته امید به تاثیر قرصهای اعصاب و آرام بخش و ضد افسردگی که ظاهرا کم کم دارند تأثیرشون زو نشون میدند...اما در کل با وجود نیلا جان و همسرم باز هم خیلی وقتها بینهایت احساس تنهایی میکنم  و فکر و خیال خانوادم ثانیه ای رهام نمیکنه...همش احساس میکنم خیلی آدم بیفایده ای هستم که تو این وضعیت نمیتونم بیشتر از این به خانوادم کمک کنم. منیکه اگر یکساعت بابا رو بیبنم تا ساعتها و روزهای بعدش تو دلم یه غصه بزرگ دارم از دیدن رنج و عذابش، فکر کنید خانوادم که مدام پیشش هستند و تازه همه کارهاشون هم با اوناست چی میکشند...

دیگه راضیم به رضای خدا، از خدا میخوام هر چی به صلاح بابا و خانوادم هست  پیش بیاره،‌نمیشه با التماس و دعا و زور چیزی رو ازش خواست، فقط راضی به درد کشیدن و عذاب بابام بیشتر از این نیستم، از خدا میخوام شفاشو در این دنیا بده اما راضی نیستم با این عذاب و رنج به این زندگی پر زجر و ناراحتی ادامه بده....از توان و ظرفیتم خارجه بابای عزیزم رو در این حال ببینم خدا نصیب هیچکس نکنه عزیزش رو اینطوری در بستر و در حال عذاب ببینه...الهی که خدا به همه شما سلامتی بده و هیچکس رو گرفتار بیماری نکنه، گاهی برای اطرافیان دیدن رنج و عذاب عزیزشون از خود اون بیمار و بیماریش سختتره...

من تقریبا بیشتر دوستان رو با گوشی و موقع خواب میخونم اما شرمنده که نمیتونم با گوشی کامنت بذارم،‌نذارید پای بی معرفتی من... ممنونم که همراهمید و دعای خیرتون رو از من دریغ نمیکنید...

پی نوشت: این پست رو از شنبه شش دی شروع کردم به نوشتن، بخشییش رو از اداره و بخشییش رو از خونه با گوشی همین امروز و با کلی مشقت نوشتم. ببخشید اگر اشتباه تایپی دارم و عذر میخوام اگر با این پست طولانی خستتون کردم. 

تنتون سلامت.

روزهای جهنمی....

این روزهایی که گذشت و نبودم جهنمی ترین روزهای زندگیم بود، انقدر که گاهی فکر میکردم از پس اون روزها زنده بیرون نمیام. 

تقریباً بابام رو از دست داده بودیم، هنوز که بهش فکر میکنم اسم برگشتن بابام به زندگی رو غیر از معجزه نمیتونم نام بذارم. 

از همون اواخر آبان حال بابام بینهایت وخیم شد و دیگه از اول آذر به بدترین حالت ممکن رسید، جوری که وقتی سوم آذر رفتم خونه مامان اینا از دیدن حال بابام و لاغر شدنش جگرم کباب شد، یعنی حتی از دو روز قبلش که اونجا بودم اوضاعش به شدت بدتر شده بود، مامان اینا دکتر آورده بودند خونه و دکتر بعد معاینه براش سوند معده از راه بینی گذاشته بود برای غذا خوردن چون از راه دهان هیچی نمیتونست بخوره ، همینطور سوند ادراری و انقدر بابا بیقراری میکرد و میخواست این سوندرو دربیاره که مجبور بودیم کشیک بدیم و 24 ساعته مواظب باشیم سوند بینی رو درنیاره، چون تنها راهی بود که میتونستیم بهش غذا بدیم و چند روز بود هیچی نتونسته بود بخوره و تازه دکتر برای وصل کردنش و معاینه نزدیک 2 میلیون تومن پول گرفته بود و اگر درمیومد دوباره باید مبلغ بالایی میدادیم که وصلش کنند و بدتر از اون گذاشتن دوبارش واقعا برای بابا دردناک و عذاب آور بود. مجبور شده بودیم دستاش رو ببندیم که درش نیاره. از دیدن حال بابام  در اون وضعیت با دستهای بسته درحالیکه هوشیاری نداشت و مدام سرش رو از اینور به اونور تکون میداد و در غم انگیزترین حالت ممکن بود دیوونه شده بودم و نمیدونستم چطور خودم رو آروم کنم.

روز چهارشنبه 5 آذر ماه حال بابا به بدترین حالت ممکن رسید، پاهاش سرد شده بود،‌فریاد هم میزدیم جوابمون رو نمیداد و انگار اصلا به این دنیا تعلق نداشت. اصلا هیچ واکنشی نداشت....با اینکه از راه سوند بینی به زور بهش مایعات میرسوندیم اما اصلا ادرار نمیکرد، صبح روز 5 ام سوند بینیش رو هم در همون حالت ناهوشیاری و به خاطر یک لحظه غفلت ما و خواب رفتن من (باید شب بیدار میموندم که مواظب باشم درش نیاره) کنده بود و از صبح تا ساعت سه که زنگ زدیم به اورژانس نتونسته بود چیزی بخوره، از لبای خشکش معلوم بود چقدر تشنست اما نمیتونست چیزی قورت بده، قدرت بلعش رو از راه دهان از دست داده بود، همگی ترسیده بودیم، گریه میکردیم و هیچکدوم تصور نمیکردیم بابا تا دو روز بعد دووم بیاره، در آخر نتونستیم اون وضع بابا رو تحمل کنیم و زنگ زدیم اورژانس، حال بابا خیلی خیلی بد بود، رنگ صورت و تمام اعضای بدنش زرد شده بود، ذهنش باز مونده بود و حتی تکون نمیخورد، یکی دو ساعت قبل اومدن اورژانس، یک لحظه چشماش رو باز کرد و منو دید که آب دستمه، بهش گفتم بابا جان آب میخوری؟ حس کردم با چشمش گفت آره،‌اما انقدر هوشیاریش کم بود که وقتی به مامان گفتم  مامان بابا انگار آب میخواد، مادرم گفت به نظرت اومده و الان اصلا متوجه نیست و تو رو نمی بینه، اما در هر حال وقتی آب بردیم براش و سعی کردیم با سرنگ بهش بدیم، مثل بچه ای که دنبال سینه مادره، لب خشکش دنبال آب بود اما حتی نتونست یک قطره قورت بده و من و مامان ترسیدیم خفه بشه... هنوز با یادآوری اون صحنه تمام وجودم میشه درد و اشک.  یکساعت بعد  اورژانس رسید، یادم نمیره نگاه آخر بابام قبل اینکه اورژانس بیاد بالای سرش، وقتی نگاهم کرد، انگار که نگاه آخرش باشه، چهره و نگاهش هیچ فرقی با نگاه انسانی که از این دنیا رفته یا داره از این دنیا میره نداشت! انگار برای من همه چی تموم شده بود....انگار به آخر قصه رسیده بودم...

اورژانس اومد اما قبول نمیکرد بابام رو منتقل کنند، میگفتند نمیتونیم چنین مریضی رو با این حال منتقل کنیم. آخرش با هزار بدبختی و اینکه یکی از اونا همشهریمون درومد راضی شدند بابا رو ببرند بیمارستان اما نه بیمارستان امام خمینی که توش پرونده داشت و شیمی درمانی میشد بلکه بیمارستان امام حسین... تازه میگفتند علائمش به بیمار کرونا هم میخوره، اما خب ما خودمون میدونستیم کرونا نیست و مشکل تنفس و ریه اش به خاطر سرطان ریه باباست نه کرونا. خلاصه که با هزار بدبختی بابا رو بردند و بعدا شنیدم توی مسیر خواهرم و عموم که با بابام بودند با دادن رشوه راضیشون کرده بودند بابا رو ببرند همون بیمارستان امام خمینی. بابا که رفت من و مامان و خواهر کوچیکم و بچه های خواهرم زدیم زیر گریه، هیچکدوم فکر نمیکردیم برگشتی در کار باشه...هیچکدوم. مادرم جای خالی بابا رو نگاه میکرد و زار میزد، بچه ها گریه میکردند نیلا جیغ میکشید اوضاع قابل توصیف نیست،‌یکی از بدترین روزهای زندگیم...تازه پنج دقیقه بعد بردن بابام دو تا از عموهام و پسرعمم اومدن عیادت بابام و خبر نداشتند بابا رو بردند بیمارستان. اونا هم کلی ناراحت شدند و خونه رسما شده بود عزاخونه.

بابا رو که بردند دو سه ساعت بعد از سر اجبار و به خاطر آزار و اذیتهایی که نیلا میکرد و هیچکس حال و حوصله نداشت، از خونه مامان رفتیم خونه خودمون،‌اما تمام مدت دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و فقط میخواستم از بیمارستان و حال بابا خبر داشته باشم. مریم  که با بابا بود میگفت بابا ظاهراً وقتی پاش به بیمارستان رسیده با همون حال ناهوشیار و بیقرار، انگار یه حالت خوشحالی بهش دست داده، تمام روزهای قبلش زجر کشیده بوده و ما متوجه نشده بودیم چی کشیده و انگار با رسیدن به بیمارستان ته دلش امیدی زنده شده بود که شاید بهتر بشه و هنوز آخر خط نیست...

تو بیمارستان بابا تمام مدت نو اورژانس بود،‌اما باید سریعاً میرفت آی سی یو اما آی سی یو تخت خالی نداشت و بابا چهار روز تمام توی اورژانس و در اون حال وخیم و خطرناک بود بین مریضهایی که هر کدوم یه مشکل داشتن. خدا میدونه چی به ما  گذشت،‌ به جز من که باید پیش نیلا میموندم،  همه به نوبت پیش بابا بودند، مریم و شوهرش، رضوانه و نامزدش و سامان. این وسط از بابت کرونا هم خیلی دلواپس بودیم و همش دعا میکردم همه چی به خیر بگذره. منم تو خونه با همون حال بد و بی تابم با بغض و گریه برای بابا سوپ مقوی درست میکردم و میکس کامل و بصورت تقریبا مایع در میاوردم که بتونه از سوند معدش عبور کنه بلکه کمی تقویت بشه و میدادم سامان میبرد بیمارستان. کار دیگه.ای با وجود بچه کوچیک از من بدم میومد جز دعا و غدا پختن. 

بابا هوشیاری خیلی پایینی داشت، فشارش روی 2 بود!!! و کلیه هاش از کار افتاده بود و باید دیالیز میشد! بزرگتیرن ترس ما این بود که بخواد از این به بعد هر روزه چندبار دیالیز بشه، دکتر گفته بود اگر به دارو جواب بده و کلیه هاش دوباره به کار بیفته، دیالیز دیگه نمیشه اما هیچی معلوم نبود، از طرفی هم چون فشار و هوشیاریش خیلی پایین بود حتی بهش آرام بخش و مسکن هم نمیتونستند بدن میگفتند خطرناکه و ممکنه بره تو کما! برای همین با همون هوشیاری پایین بابا به شدت بیقرار بود و آروم نمیگرفت، خودشو به دیوار و لبه تخت میکوبید و میخواست سوند بینیش رو دربیاره و باید به زور جلوش رو میگرفتیم! همه اینها هم بی اراده بود و متوجه دور و اطراف و اینکه کجاست و چکار میکنه نبود...باید بهش می گفتیم الان بیمارستانی. یه لحظه متوجه بود و بعد دوباره نه. وقتی چشماش رو باز میکرد نگاهش گیج و مبهوت بود.

دیگه بخوام توضیح مفصل و با جزئیات بدم حالا حالاها باید بنویسم فقط میخوام بگم حال بابام انقدر بد بود که تقریباً امید زیادی نداشتیم، البته توی بیمارستان اوضاعش از خونه بهتر شده بود اما همچنان منتظر خالی شدن تخت آی سی یو بدیم چون بابا حتماً باید میرفت آی سی یو. این وسط ما هنوز تو اورژانس بودیم که در نهایت تصمیم گرفتم زنگ بزنم به رئیسمون در اداره که شاید با پیگیری ایشون بتونیم یه طوری بابا رو زودتر به آی سی یو منتقل کنیم. رئیسم بنده خدا از لینکهای خودش استفاده کرد و لطف کرد بعد پیگیری بهم زنگ زد و گفت بابا تو اولویت آی سی یو هست، فعلا هماهنگ کردیم از اورژانس بره تو بخش تا بعدش بتونه بره آی سی یو،‌آخه حتی بردن بابا از اورژانس به بخش هم راحت  نبود و با پیگیری رئیسم ظرف یکساعت این اتفاق افتاد. خدا خیرشون بده خیلی ازشون تشکر کردم، تو دوران بستری بودن بابا چندباری دو تن از روسای اداره تماس گرفتند که حال بابا رو بپرسند و همین دلگرمی بزرگی بود برای من.

از طرفی منی که به شدت مستاصل شده بودم و با هر زنگ تلفن از شدت اضطراب از جا میپریدم و حال روحیم به شدت خراب بود، یکباره یاد خانمی افتادم که نیازمند بود و تو اینستاگرام با خوندن دعا و نماز مخصوص و  گرفتن چله و... برای حاجت روایی افرادی که بهش رجوع میکردند دعا میکرد و حس میکردم انسان آبرومند و محترمیه که میشه بهش اعتماد کرد....به اون رجوع کردم و با برخورد خوب و خیلی گرم و دعاهای خیلی دلگرم کننده در حق بابام به من گفت برای بابا چله سوره حشر میگیره و برای شفاگرفتش دعا میکنه. بعد صحبت با این خانم آبرومند کلی آرامش گرفتم و به جبران لطفش براش مبلغی واریز کردم که بینهایت باعث خوشحالیش شد و خیلی از من تشکر کرد...فردای اون شب که این خانم برای بابا چله برداشت،‌ رفته بودم بیرون، تو دوران تعطیلی دو هفته ای بود و بارون شدیدی میومد و ساعت 8:30 دقیقه شب بود و تقریبا کسی تو خیابون نبود. از کنار پارک نزدیک خونمون رد میشدم که کمی پیاده روی کنم و حالم بهتر شه که همون موقع یاد دو شهید گمنامی افتادم که مقبرشون داخل پارک بود. خیلی خلوت بود اما به دلم افتاد برم زیارتشون و از اونا بخوام شفای پدرم رو از خدا بخوان. همین کارو کردم و با اشک و بغض رفتم بالای سرشون و باهاشون درددل کردم و بهشون گفتم من پیش خدا آبرویی ندارم اما شما که آبرو دارید پیش خداوند، واسطه بشید و شفای بابای من رو از خدا بخواید. گفتم راضی هستم به رضای خدا و تقدیر فقط نمیخوام بابام بیشتر از این زجر بکشه،‌اگر شفای این دنیایی بگیره که یه عمر مدیون شما و خداوند هستم و اگر هم فقط از این درد و رنج راحت بشه باز هم ناشکری نمیکنم و میذارم پای شفاگرفتنش... اینا رو گفتم و با دلی که خیلی  آروم شده بود برگشتم خونه.

بعد برگشتن از مزار شهدا، شب به خواهر کوچیکم رضوانه که پیش بابام بیمارستان بود زنگ زدم و بهم گفت حال بابا خیلی خیلی بده و بیقراره و سرشو به اینور و اونور میکوبه، خیلی ناراحت شدم، جز دعا کاری ازم برنمیومد، شب خوابیدم و فردا دوباره پیگیر حال بابا شدم، در کمال تعجب گفتند کمی بهتره و حتی یک کلمه حرف زده و از دیدن شوهرخواهرم که اومده بوده پیشش کلی احساس خوشحالی نشون داده، برام خیلی عجیب بود چون بابا اصلا هوشیاری نداشت و  حرکتهاش تقریبا بی اراده بود، حرف هم نمیتونست بزنه و متوجه اطرافش نبود و نمیدونست کجاست اینکه شوهر خواهرم رو دیده و یهویی از خوشحالی خندیده برامون یه اتفاق باورنکردنی بود چون بابا تو دوران بیماری شوهرخواهرم رو خیلی قبول داشت، خلاصه که شب ساعت یازده مامانم به گوشیم زنگ زد، دلم هری ریخت پایین. ولی مامان خبر بدی نداشت برعکس با خوشحالی و ذوق بهم گفت مرضیه باورت نمیشه بابا یهویی حالش از این رو به اون رو شده و کسی که حتی نمیتونست با قطره چکون هم آب رو قورت بده، و سوند معده داشت و کسی فکر نمی‌کرد دیگه چشماش رو باز کنه، سوند بینیش رو برداشتند و امروز سوپ و آبمیوه خورده و چند کلمه حرف زده! اصلا شوکه شده بودم! باورم نمیشد!  قبل بردن بابا به بیمارستان، دکتر که اومده بود  خونه ویزیت کنه بابا رو گفته بود مردمکهاش گشاد شده و علائم پایان زندگی رو داره (دور از جون)،‌ پاهاش سرد بود و رنگ و روش از صورت گرفته تا تمام بدن، زرد زرد با دهانی که باز مونده بود... اصلا نمیدونم چطور شد که بابا تو بیمارستان به زندگی برگشت! هیچکی باورش نمیشد! ما هیچ امیدی نداشتیم که بابا بعد رفتن به بیمارستان دوباره به خونه برگرده  چه برسه به اینکه بتونه غذا بخوره! حتی گفتند دیگه لازم نیست دیالیز بشه و کلیه هاش تا حدی برگشته و عدد کراتین بابا که شش و نیم بود رسیده به سه! همه چی شبیه معجزه بود! بدنم از شوق میلرزید و اون لحظه فقط و فقط فکر کردم این معجزه فقط و فقط تاثیر توسل و دعای شهدای گمنام بود و البته چله ای که اون خانم به نیت بابا برداشت..

هنوز از یادآوری اون روزها تن و بدنم میلرزه... تقریبا سه روز بعد انتقال بابا به بخش،‌رفتن بابا به آی سی یو منتفی شد و گفتند میتونه با شرایط خاص مرخص بشه و کراتینش پایین اومده، البته ما هم در نهایت از اینکه به آی سی یو نرفته خوشحال بودیم چون شنیده بودیم بیمارانی که به آی سی یو رفتند، خیلیهاشون در اثر عفونتهایی که دچارش شده بودند تو آی سی یو، با حال بهتر از بابا نتونسته بودند دوام بیارند و شاید حکمتی بوده که چند روز اول آی سی یو خالی نشده بوده که بابا منتقل بشه....

البته که بعد اینکه بابا هوشیاریش رو بدست آورد و از اون حال وخیم خارج شد شروع کرد به حرفهای کاملا نامربوط زدن و انگار که به خیلی سال پیش برگشته باشه و متاسفانه متوجه رفتارش نبود و انگار که مریضیش به مغز آسیب رسونده باشه به همه ناسزا میگفت و لعنت میفرستاد و میگفت لوله و دستگاه رو جدا کنید...گاهی متوجه اوضاع هست و حرفهای عجیب نمی زنه خیلی وقتها هم نه مثلا میگه برام شلنگ آب بیارید یا فلان چیز عجیب دیگه یا میگه پاشیم بریم با هم تظاهرات کنیم و وقتی میگیم نمیشه عصبانی میشه و بد میگه. بیشتر اوقات مجبوریم دنباله حرف های نامربوطش رو بگیریم و مثلا بگیم تو درست میگی وگرنه ناراحت میشه و حرص میخوره. مثلا تو بیمارستان روزهای آخر قبل مرخص شدن به من میگفت برای اینکه نیلا خوب بشه بهش روغن خربزه بده بخوره!، مامان داره منم میگفتم باشه بابا ازش میگیرم حتما

خلاصه که بعد کلی سختی و عذاب، بابا روز شنبه 15 آذر ماه از بیمارستان مرخص شد و با شرایط خاص و سوند و ... بردیمش خونه، هنوز هم حرفهای بیربط میزنه و متاسفانه خیلی از رفتارهاش دست خودش نیست و حتی به مادرم هم حرفهای بد میزنه و 24 ساعته با عصبانیت و حرفهای ناسزا درخواست میکنه سوندش رو دربیاریم یا درخواستهای عجیب میکنه و وقتی بهش میگیم نمیتونیم انجامش بدیم عصبانی میشه (مثلا میگه برام فلان چیز رو بیارید که اصلا حرف معقولی نیست و ...) متاسفانه دست خودش نیست و نتیجه بیماریشه،‌ درسته که هزار بار از خدا ممنونم که بابام رو به زندگی برگردوند اما الان وضعیتش برگشته به حدود یکماه قبل و همچنان حرفهای هذیونی داره و درد و نفس تنگی هم داره و نه تنها خودش عذاب میکشه که مادرم و خواهر بزرگم و بقیه هم خیلی خیلی اذیت میشن، مادرم دیگه کم آورده و انقدر وضع روحی و جسمیش خرابه که اندازه خود بابام نگرانش هستم. 

اما در هر حال اینو میتونم بگم بابای من از اون دنیا برگشت به این دنیا و از خدای بزرگ از این بابت هزار بار ممنونم،‌اما گاهی اوقات جنبه ای از وجودم بهم میگه نکنه برگشتنش به دنیا و عذابی که الان میکشه اونقدرها بهتر از خدای نکرده رفتنش نبوده؟ جوابی براش پیدا نمیکنم اما در هر صورت من راضی شده بودم به رضای خدا و قطعا حکمت خدا این بوده که بابا به زندگی برگرده حتی با همین شرایط..

در هر صورت اوضاع ما اصلا خوب نیست و بخصوص مامان اینا و خواهرهام که نزدیک بابا هستند خیلی خیلی عذاب میکشند....خود من هم هرچند دورم اما فکر و ذکرم پیش بابا و مامان و خانوادست. .

غیر از موضوع بابا، این مدت از خواهرشوهرم به دلایلی که فعلا نمیتونم با این وقت کم بگم کینه و ناراحتی بدی به دل گرفتم در حدیکه دوست ندارم باهاش هیچ ارتباطی داشته باشم، یا حتی بینمش اما الان موقعیتش نیست که درموردش توضیح بدم شاید بعدتر گفتم و مشورت گرفتم ازتون...

یک آذر ماه تولد دو سالگی نیلام هم بود. درست چهار روز قبل اینکه بابام بره بیمارستان و در شرایطیکه حالش بی نهایت بد بود، دلم نیومد تولد دو سالگی دخترم رو جشن نگیرم، انقدر حال و روز همه ما بد بود که اصلا نمیشد به تولد گرفتن فکر کرد،‌ اما هر طور بود یه کیک خریدم و شام هم از بیرون سفارش دادیم و با لباس سفید و خشکلی که مادرشوهرم برای تولد نیلا برام دوخته بود و همراه یه پاکت پول به عنوان کادوی تولد برام از رشت فرستاده بود یه تولد جمع و جور خانوادگی گرفتیم،‌درحالیکه موقع خوردن شام همه بغض داشتیم از اینکه میدیدم بابا میتونه فقط آب و مایعات بخوره و ما داریم مرغ کنتاکی  میخوریم. (اونموقع بابا هنوز میتونست آب بخوره و دو روز بعد به حدی رسید که حتی نمیتونست آب قورت بده و دکتر آوردیم بالای سرش و براش سوند معده گذاشتند) . این مراسم کوچیک که نمیشه اسمش رو جشن گذاشت شد تولد دوسالگی دخترم اما بازم از اینکه هر طور بود تو بدترین شرایط هم دلم نیومد از تولد دخترم بدون هیچ برنامه ای بگذرم خدا رو شکر میکنم،‌دوست نداشتم در آینده که عکسهای تولدش رو میبینه ببینه که دوسالگیش بدون هیچ برنامه یا مراسمی گذشته حتی با وجود چنین روزهای سختی. دوست دارم بدونه تو چه شرایطی سعی کردیم براش یه جشن کوچیک بگیریم.

این مدت اصلا شرایط اومدن به وبلاگ و نوشتن رو نداشتم، خیلی دلم میخواست بتونم زودتر بنویسم اما هم اینکه به خاطر وضع بابا اداره نمیرفتم که بتونم از سیستمم تو اداره مثل همیشه بنویسم هم اینکه شرایطش فراهم نبود...

کامنتها رو هم با تاخیر فراوان تایید میکنم. شرمندم که زودتر پاسخ ندادم هم شرایطش رو نداشتم هم اینکه باید با گوشی پاسخ میدادم که خیلی سخت و زمانبر بود،‌ آخرش هم مجبور شدم کامنت ها رو با گوشی و به سختی جواب بدم چون اصلا نمیتونم کامنتها  رو بدون پاسخ تایید کنم. دلم نمیاد. اما این پستم رو بعد بیست روز که برگشتم اداره از محل کارم نوشتم. 

همچنان دعای خیرتون رو از ما دریغ نکنید دوستان خوبم. نمیدونم ته این داستان قراره چی بشه،‌ بینهایت استرس دارم و مجبور شدم برای غلبه بر استرس و افسردگیم برم سراغ قرصهای آرامبخش و دکتر روانپزشک و ... الان با وجود دارو و تلاش خودم کمی بهترم اما فقط خدا میدونه و بس که چی به ما گذشته این مدت. شرمنده که با تاخیر طولانیم نگرانتون کردم. واقعا وضعیتم اجازه نوشتن تو وبلاگم رو نمیداد.

 لطفا همچنان برای پدرم و مادرم و خانوادم و من دعا کنید از این دوران به سلامت رد شیم. خواهش میکنم برای شفا گرفتن بابام از ته دل حمد شفا بخوانید. ممنونم از همه شما. انشالله همیشه سلامت باشید. 

لبخند شیرین زندگیم نیلای مامان خوش اومدی به دنیای ما...

نیلای من، دختر قشنگم، نیلای نازنینم، عزیز ترینم

بهترین اتفاق زندگیم

امروز روز تولد تو هست،‌به سرعت برق و باد دوسالت تمام شد و رفت...اول آذر 97 دنیای مامان با حضور تو خیلی زیبا و شیرین شد.

مامانی این روزها  غمگین ترینم، اما میخوام بدونی مامانت نهایت تلاشش رو کرد که تو سخت ترین و دردناک ترین روزهای زندگیش در حد وسع و توانش برات یه جشن کوچولوی خانوادگی خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ بیمارت بگیره.

درسته که جشنمون با بغض همراه بود، درسته که خیلی وقتها چشمامون اشکی بود،‌درسته که همش یه چشممون پی بابامون بود که حتی نمیفهمید دور و برش چه خبره چه برسه از کیک تو بخوره و بغلت کنه و تبریک بگه.

درسته غذایی که به مناسبت تولدت سفارش دادیم، اونطور که باید به هیچکی نچسبید وقتی میدونستیم بابایی حتی دیگه مایعات هم به زور میخوره چه برسه جوجه کنتاکی و مرغ بریون....

درسته بغض و لبخند قاطی بود و درد و غم تو دلهامون از شادی جشن تو بیشتر،‌ اما نذاشتم این روز قشنگ خشک و خالی و بدون هیچ برنامه ای برای تو قشنگترینم بگذره.

این روزها خیلی سخت میگذره مامانی خیلی، حالمون این روزها خرابترینه،‌ اما همه اینا باعث نمیشه به هزار و یک شیرینکاری تو نخندیم، وقتی به پسرخاله رادین   موقعیکه کاری میکنه که تو دوست نداری میگی "نکن بچه" یا وقتی شلوغکاری میکنه بهش میگی "خل شدی..." یا وقتی صدای بلندی میاد و خیلی بامزه میگی "ترسیدم!" یا وقتی هر وسیله ای رو که نمیتونی روشنش کنی میگی "خعاب شد؟" (خراب شد) یا تو ماشین 24 ساعته به بابات تذکر میدی  "یباش" که آرومتر بره...مگه میشه نخندید و مچالت نکرد؟ وقتی میگم دعا کن بابایی خوب بشه و دو سه بار پشت سر هم میگی "ایشالا"

یا وقتی میشینی تو ماشین و حالشو نداریم و موزیک رو روشن نمیکنیم و میگی "اوشن کن" و اگه صداش کم باشه میگی "صداش کمه! به همین واضحی!!! و با همه آهنگها میخونی و اگه آهنگی ور دوست نداشته باشی به زور میخوای که عوضش کنیم.. مگه میشه تو اوج غصه به کارهات لبخند نزد دخترم؟ 

مگه میشه عاشقت نشد وقتی میبینی مامان گریه میکنه و میای نازش میکنی و یهویی برمیگردی میگی "بیا بگلت کنم" و منو محکم بغل میگیری...

مامانی مگه بهتر از تو میتونستم داشته باشم دخترم؟ تو نهایت آرزوی منی مامان. تو تنها دلیل خنده های این روزهای من و خانوادمی در شرایطی که بار غم شونه های خونمون رو خم کرده

این روزها میگذره دخترکم،‌ روزهای سختی که هر چی از غم و دردش بگم کمه،‌ پدری که اگر سرش از روی بالش بیفته نمیتونه دیگه روی بالش بخوابه چون جون نداره تکون بخوره! پدری که حتی اگه درد داشته باشه یا تشنه باشه بازم نمیتونه بگه درد دارم یا آب میخوام چون توان حرف زدن نداره،‌چون انگار دیگه تو این دنیا نیست...

مامان جگرم این روزها آتیش گرفته اما سعی کردم برات کم نذارم، هنوز نتونستم کادوت رو بخرم اما خیلی زود از هر جای تهران باشه پیداش میکنم و میخرم (یه مدل تاب مخصوص پایه دار که  فعلا نتونستم پیداش کنم)

کلی کادوی خوب گرفتی از خاله ها و عمه  و مامان بزرگا، حیف که بابایی جشن دوسالگی تو رو ندید...بابایی مدرسه رفتن تو رو ندید....آره ندید چون حتی ذره ای امید ندارم بابای من از این بستر بلند بشه...پس دیگه حتی امیدوار هم نمیشم، بابای من بزرگ شدن تو رو ندید مامانی، بابام خیلی زود تسلیم شد...

دلم خونه مامان جون،‌حالم از همیشه خرابتره اما امروز روز توئه،‌روزی که خدا منو قابل دونست و تو رو به من هدیه داد، روزی که فهمید مرضیه بیشتر از این ظرفیت انتظار رو نداره و دنیاش رو با حضور تو رنگی و قشنگ کرد...

مامانی خسته ترینم اما آغوش من برای تو همیشه بازه، تو بهترین و زیباترین اتفاق زندگی منی،‌ببخش که این روزها کم حوصله و بیقرار و کلافه ام و موقع شلوغ بازیها و شیطنتهات بخصوص خونه بابایی و مامانی گاهی باهات تند میشم و دعوات میکنم، اما بدون بابا و مامان تو تا آخرین روز زندگیشون کنارت هستند و تکیه گاه محکم تو،‌ هر چقدر خسته و تکیده باشم برای تو استوار می ایستم مامان جان. بخند و شاد باش همین من و دنیای من رو بس، بذار با خنده های تو یادم بره روزگار نامراد رو....

مرسی که به دنیام اومدی و ثابت کردی دنیای من هم میتونه رنگی و شاد بشه، که هنوزم خدا دوستم داره. یادت نره همیشه باعث افتخار مامان و بابایی، هر چی باشی و هر چی بشی....

عاشقتم مامانی، من و بابا تا آخر دنیا پات می ایستیم...یه عالمحرف برای نوشتن داشتم، کلی دردددل با تو، کلی عاشقانه که میخواستم برات بنویسم اما مامانی شرمنده که  این روزها دست و دلم به هیچ کاری نمیره و تمرکز و حوصله انجام خیلی کارها رو ندارم. تو ببخش و دعا کن دوباره روزهای خوش زندگیمون برگردند،‌ انشالله که از همیشه بیشتر قدرش رو بدونیم...

دوستان خوبم التماس میکنم دعامون کنید، التماس میکنم...

کامنتهای پست قبل رو فردا تایید میکنم عزیزانم....خواهش میکنم تنهام نذارید،‌تنها نذاشتن من فقط و فقط با دعای خیر کردن در حق پدرم هست. حالم خیلی بده به خدا، پدرم رو تنها نذارید..

میبوسمت به اندازه تمام سالهایی که نبوسیدمت...

میبوسمت به اندازه تمام سالهایی که نبوسیدمت

و نوازش میکنم دستهای خسته ای را که یک عمر لمس نکردم

و تنگ در آغوش میگیرم بدن تکیده ای را که یک عمر با غرور و اقتدار نگریسته بودمش...

 و دوستت دارم ها را بی مهابا و بی خجالت در گوشت زمزمه میکنم، باشد که بشنوی و در دلت شوقی زنده شود.

چه سرنوشت تلخی است نظاره کردن سقوط یک انسان از اوج به حضیض 

و چه دلتنگ و غریبانست انتظار کشیدن برای پایان تمام دردهایی که برای بدن تو زیاده از حد است...

درد را از هر طرف بنویسی درد است،‌ اما درد من گویا این روزها از تمام دردهای دنیا عمیق تر است

خنجری که به قلب و روحم فرو می‌رود، از تمام تیزی های دنیا برنده تر است

و من چه مبهوت و گنگ، در دستان نامرد روزگار نامراد پیچ و تاب می خورم،  بی آنکه تاب مقاومتی ولو اندک را داشته باشم...

امید این روزها چه واژه غریب و دورافتاده ای است...

بابا جان بابا جان من تو رو رها کردم، من تو رو به خدای بالاسری سپردم، دیگه برای خوب شدنت دعا نمیکنم، چون میدونم خوب شدنی در این دنیا در کار نیست، من رهات کردم بابا و روزها و شبها انتظار میکشم که تموم بشه اینهمه درد و رنج عمیق تو...که نبینم نگاه بیجون و خستت رو، که نبیتم چشمهای مظلومت رو که دیگه نور امید و زندگی توش نیست.

باباجان از تو چه پنهون این روزها فقط و فقط تو دعاهام میگم خدایا عذاب بابام رو تمومش کن. با چه امید و آرزویی پی درمانت رفتی، میدونم خودت هم باورت نمیشه این پایان تلخ رو. تمام روزهایی که امیدوارانه از من میپرسیدی جواب این اسکن ریه رو که به انگیسی نوشته برام ترجمه کن ایشالا که غده کوچیک کوچیک شده و من به دروغ میگفتم اوضاع خیلی خوبه و غده هم کوچیکتر شده...میدونی تو اون شرایط دلم چند صد پاره میشد؟ بابا جان هیچوقت با خودت فکر نکردی گرید 4 سرطان ریه درمانش فقط با خداست و بس؟ خوشم میاد زیاد به عمق فاجعه فکر نمیکردی، نمیدونم شاید هم فکر میکردی که خیلی وقتها که نگات میکردم و به ما و سروصدامون و شیطنت بچه ها خیره میشدی، اشک از چشمات میومد، مامان میگفت افسرده شدی، من میگفتم قرص اعصاب هم بخوره خوبه....

از تو چه پنهون بابا هیچ نشونه امیدی نبود،تو که خبر نداری بابا من چه عذابی این مدت کشیدم، اون روزهای اول که با دختر چندماهم با هزار سختی رفتم پیش متخصص و تو روی من خیلی رک و راحت گفت پدرت یکسال و نیم تا سه سال حداکثر عمر میکنه، روزها و هفته ها خون گریه کردم، امادیگران که شنیدند، به من گفتن مگه دکتر خداست که زمانش رو بگه؟ آره بابا امید زیادی نبود، اما ته دلم میگفتم چرا انقدر ناامیدی مرضی، از کجا معلوم شاید یک درصد بهبودی که میگن، مال بابای تو باشه، شاید همون یک نفر در صد نفر که با این مریضی خوب میشن،‌اون بابای تو باشه...

 دعا میکردم بابا، با خدا راز و نیاز میکردم اما حتی از امیدوار بودن هم میترسیدم، مگه سر ریحانه امیدوار نبودم که یکبار دیگه ببینمش و بغلش کنم اما خدا نذاشت خدا نخواست، سر تو هم از همین ماجرا میترسیدم، حتی گاهی ترجیح میدادم ناامید باشم تا امیدوار،‌حس میکردم امیدواری بیشتر منو میشکنه تا ناامیدی، از امیدوار بودن و ناامید شدن بعدش میترسیدم...حتی گاهی از دعا کردن هم فرار میکردم، حس میکردم صدام به جایی نمیرسه.

باباجان همه چی به کنار، دلت برای مریم که از من خیلی پرامیدتر کنارت بود و لحظه ای تنهات نذاشت نسوخت؟ مریمی که از خونه و زندگیش و همه چی به خاطر تو گذشت، حالا داری همینطوری  شونه خالی میکنی؟ بابا میدونی چی به سر همه ما اومده؟ اونجا که بیجون و لاغر و تکیده و رنگ پریده دراز کشیدی و ناله میکنی و بیقراری، خبر داری بیشتر از تو ما بیقراریم و درد میکشیم؟ بابا از حال ما خبر داری؟ بابا برات مهم نیست چی به سر ما اومده و میاد؟

از حال مامان خبر داری بابا؟ خبر داری چقدر از تنها شدن بعد تو میترسه؟  اصلا خبر داری که ساعت ها و ساعتها در روز برای تو بابا جان اشک میریزم و در تنهایی خودم میسوزم و دلم میخواد یکی پیدا شه و آرومم کنه؟ بابا این حرفها رو فقط اینجا میتونم برات بنویسم، حرف دلم رو با چاشنی اشکهایی که تمومی نداره. هیچوقت روم نشد مستقیم باهات صحبت کنم، فاصله بین ما همیشه زیاد بود،‌تا وقتی که فهمیدم چطوری میتونم کمش کنم، کاش زودتر میدونستم. هیچوقت نشد باهات درددل کنم، اینجا برات مینویسم. بابا جان چه کردی با ما،‌ حیفت نمیاد فقط 65 سالته! به خدا که تو میتونستی خیلی بیشتر از اینا عمر کنی، با روحیه ای که از بچگی در تو دیده بودم اما نشد، نشد بابا.

بابا خبر داری این روزها بیشتر از هر وقت دیگه دوستت دارم؟ خبر داری با هر زنگ تلفنی مثل برق زده ها از جا میپرم، خبر داری همش یاد خاطرات میفتم و هر جا که هستم هق هقم بلند میشه؟ میدونم که خبر نداری بابا جان...

الان تو دنیای تو چه خبره بابا؟ به چی فکر میکنی؟ اصلاً‌ فکر هم میکنی؟ از مردن میترسی بابا؟ اصلا بهش فکر میکنی؟ آره بابا منم میترسم خیلیم میترسم اما تو نترس، چون دیگه بعدش از درد و رنجهای این دو سه سال خبری نیست،‌آروم میشی، دیگه استخونات درد نمیکنه، دیگه بیقرار نیستی، دیگه سینت نمیسوزه، از تنگی نفس خبری نیست، پس نترس، آروم آروم میشی باباجون...

خدایا میخوای بکشی بکش چرا با درد؟ من که راضی شدم به رضای تو، ما که رضایت دادیم به تقدیر تو،‌پس تمومش کن خدا! دارم ضجه میزنم و مینویسم، این نهایت درده که اینطوری التماست کنم پدرم بیشتر از این عذاب نکشه، یادت که هست خدا جون، از روز اول که بابام اینطوری شد،‌بهت گفتم راضی میشم به رضای تو،‌ فقط بابام زجر نکشه،‌لاغر نشه، اینا تمام خواسته من از تو بود،‌پس چرا انقدر آبرو ندارم پیشت که حداقل این یه آرزوی منو هم برآورده نمیکنی؟ بابام که خوب نشد، بابام که شفا نگرفت، دست کم نذار اینطوری روز به روز جلوی چشمای ماتم زده ما رنج بکشه. 

از دوشنبه شب تا پنجشنبه شب هفته پیش خونه بابام موندم که مریم خواهرم بره خونش. چقدر سخت گذشت خدا میدونه، از طرفی بچه کوچیکی که شیطنت و سرصدا میکنه و جیغ میکشه،‌از طرفی بیقراری و حال بد بابام...تحمل اینهمه رنج برای قلب کوچیک من زیاده، ظرفیت روحی من کفاف اینهمه غم و اندوه و ترس رو نمیده، تپش قلبم بالاست، در بدترین حال و روز ممکنه دست و پا میزنم، حال مادرم از همه بدتره، روز و شبش رو نمیفهمه...

اشک چشمام خشک نمیشه، شب  و روزم,و نمیفهمم، حالم انقدر خرابه که میرم و از بقیه بخصوص اونایی که داغی رو در گذشته متحمل شدند میپرسم چیکار کنم یکم حالم بهتر شه؟

دلم برای مامانم خیلی میسوزه. خودش میگه غمی که تو دل اونه رو هیچکی نمیفهمه، این وسط یه سری مشکلاتی هم تو روابط ما با خواهر کوچیکم و داماد جدید پیش اومده که حال مادرم رو خرابتر هم کرده...اوضاع خونمون داغونه.

دیگه حال و جونی برام نمونده. انقدر این دنیا برام پوچ و بی معنی شده که اگر به خاطر نیلا و سامان نبود به مرگم راضی تر بودم.

غصه و درد تمام این روزهایی که پیش بابا و خونه مامانم بودم و شاهد عذاب بابا جانم بودم، یک طرف، روز آخر هم یک طرف. به معنای واقعی کلمه جگرم تیکه تیکه شد...صبح پنجشنبه رفتم بالا سر بابام و سلام کردم، چشماش رو به زور باز کرد، بهش گفتم حالت چطوره بابا جواب نداد، بعدش در حالی تمام نیروشو جمع کرده بود که با صدای بلند صحبت کنه مامانم رو با لهجه محلی صدا کرد "فاطیمه" مامانم سریع خودش رو رسوند و گفتم جانم رضا، بابام با صدای ضعیف و با بهش گفت "خسته شدم"....همه دردهای این مدت برای من یه طرف، یادآوری اون صحنه و این جمله یه طرف...سوختم و آتیش گرفتم، همونجا قسمش دادم خدا رو که راحتش کنه،‌‌آرومش کنه...

به خدا دیگه کم آوردم، مریم میگه کاش اصلاً شیمی درمانی نمیکردیم، میگه من تموم اون روزهای سختی که بیمارستان شیمی درمانی میشد رو به چشم دیدم و میدیدم چه زجری میکشید، چه عذابی میکشید، ایکاش اصلاً سراغش نیمرفتیم وقتی هیچ فایده ای نداشت، میگفت ایکاش به بابا از اول واقعیت رو گفته بودیم که وضعیت بیماری تو پیشرفتست و خودت انتخاب کن میخوای شیمی درمانی بشی یا نه...اینا رو میگفت و پای تلفن دوتایی گریه میکردیم.

نمیدونم عاقبت این روزها چی میشه،‌ به کجا میرسه، ببین به کجا رسیدم که تمام ترسم اینه که بابا با این وضعیت سخت چندماه دیگه هم باشه و رنج و عذاب بکشه، انقدر لاغر شده که هر بار میبینم قلبم به درد میاد اما اطرافیان میگن احتمالا از این هم لاغر تر میشه،‌میشنوم و صدای خرد شدن قلب و روحمو میشنوم....هیچی دیگه حال منو خوب نمیکنه.

همون روز پنجشنبه بابام چنددقیقه هوشیار تر شد، نیلا رو دید، با صدایی که به زمزمه شبیه بود قربون صدقش رفت، به نیلا گفتم بذار بابا بوست کنه،‌نیلا صورتش رو نزدیک بابام برد و بابام با تمام توانش صورت دخترکم رو بوسید، چقدر خوشحال شدم که نیلا مثل همیشه فرار نکرد.... بابا از غذاخوردن بیزار شده، به زحمت بهش کمی مایعات میدیم،کارم به جایی رسیده که چند روزه مدام علائم روزهای آخرو میخونم و خون گریه میکنم، دیگه دنبال امید نیستم،‌فقط میخوام بدونم چطور میتونم این روزها آرومش کنم،‌ چیکار کنم که با اینهمه درد کمی آروم بشه. به مامان اینا پیشنهاد دادم برای کم شدن درد و رنجش بهش شیره تریاک بدیم، یکی دو بار دادیم و بابا تونستی کمی بدون بیقراری بخوابه،  اما بعدش هر کار کردیم نخورد که نخورد...

بیشتر اوقات چشماش بستست مگه اینکه با صدای بلند صداش کنیم، تمام استخوناش درد میکنه،‌ سامان و من چندباری بدنش رو ماساژ دادیم اما همون مالیدن بدنش هم گاهی دردش رو بیشتر میکنه. بیشتر اوقات چشماش بستست،‌مگه اینکه با صدای بلند صداش کنیم، اما با همون چشم بسته هم مدام پاهاش رو تکون میده،‌انگار درد داره، همش میگه برای زخمم پماد بزنید اما زخمش همون استخون دردش هست که فکر میکنه از زخم خاصیه و پماد بزنیم بهتر میشه....براش  از خاطرات قدیم گفتم و بعد مدتها دیدم که لبخند زد، از بیابانک،‌روستای پدری، از مشت احمد که سالها قبل فوت کرد، حرف مشت احمد بود که باعث شد لبخند بزنه، یادش اومد وقتی به خواهر کوچیکم میگفت چهل گیس خانم... خیلی وقتها حرفهایی میزنه که معنایی نداره، کلمات یادش نمیاد، نمیتونه تمرکز کنه، دیروز عصر که دوباره رفتم بهش سر بزنم میگفت سبزی آوردم پاک کنید خراب میشه،‌به یاد روزهای قدیم که میرفت از خونه روستایی که خودش برای راحتی ما خریده بود، و توش سبزی کاشته بود سبزی میاورد...

ای خدا هر چی بگم داغ دلم تموم نمیشه....ببخشید که توان پاسخ دادن به کامنتها رو مثل قبل ندارم و نمیتونم بهتون سر بزنم، به خدا حال و  روزم هیچ خوب نیست، از لطف شما ممنونم، از اینکه به یادم هستید و دعا میکنید و به یادمون هستید.

نمیدونم امروز هم که دوشنبه باشه مثل هفته پیش میریم خونه بابا یا نه،‌ باید از مامان بپرسم با وجود تمام شیطنت های نیلا، بودن ما بازم بهتر از نبودنمونه؟ اگر رفتنی باشیم یعنی عذاب بیشتر برای منی که با هر لحظه دیدن بابام تو این وضعیت صدبار میمیرم و زنده میشم. 

میشه برای بابام حمد شفا بخونید؟ من سپردمش به اون بالایی، فقط دعا کنید رنج و عذابش طولانی نشه،‌من که راضی میشم به رضای خدا اما میدونم که داغ دلم هیچوقت هیچوقت خاموش نمیشه. حس میکنم درد این روزهای من تمومی نداره...

سوختن و ساختن...

حالم خیلی بده، انقدر بد که هر لحظه در حال متلاشی شدنم...

پدرم، پدرم، دیگه نمیدونم چطور بگم و بنویسم، خسته ام، بینهایت خسته ام، درد جانکاهی تو سینمه، یه بغض سنگین گلومو فشار میده،‌یه دستی که میخواد خفم کنه...

دیگه امیدوار نیستم، امیدی برام نمونده،‌ شنبه شب رفتم خونه بابام، انقدر نگرانم که وقتی میرم اونجا حالم بینهایت بد میشه، وقتی هم نمیرم یه جور دیگه دلم اونجاست. اون شب دست و پای بابامو ماساژ دادم، درد داشت و انگار که با ماساژ من دردش چندین و چندبرابر شد، خودش زیر لب با صدایی که به سختی میشنیدم همچین چیزایی گفت، مامانم میگه متوجه نیست و همینجوری گفته اما من همش میترسم واقعاً اذیتش کرده باشم.خیلی غصه میخورم. به زور و با کلی مشکل مریم بهش کمی عصاره بلدرچین داد که بخوره. همون شب به من با صدایی که به زحمت میشنیدم  زیر لب گفت، دکترها گفتند کار من تمومه! هر چی گفتم بابا گفتند شیمی درمانی تمامه این حرفها چیه میزنی، مرگ و زندگی دست خداست، چیزی نگفت، فقط نگام کرد، جون نداشت حرف بزنه، شاید هم حرفم رو باور نکرد...

بابای من از مردن میترسه! معلومه این روزها با همون حال بد و حواس پرت، ترسش رو داره. خدایا بابام تاب و طاقت نداره! بس نیست اینهمه درد و رنج؟ سزاست اینطوری بابام عذاب بکشه؟ نظری بهش نمیکنی؟ به حال ما نظری نمیکنی؟

امروز دوشنبه هم میرم خونه بابام که همونجا دو روزی بمونم، سر کارمون شیفت بندی شده و تا شنبه نمیخواد برم سر کار. الان هم شرایط بابام طوری شده که حتماً باید غیر مامانم یکی از ما خواهرها هم اونجا باشیم، مریم خواهر بزرگم با اینکه خونش یک کوچه با مامان فاصله داره الان سه چهار روزه رفته و اونجا مونده،‌نتونسته تنها بذاره مامانم رو. طفلک خواهرم انقدر فشار روش بوده که الان روح و روانش به هم ریخته! میگه توهم زدم و موجودات عجیب غریب مثل جن میبینم! یعنی خواهر من که همیشه از نظر روحی و روانی نرمال بوده، اینطوری به هم ریخته و داغون شده! چه برسه من که سابقه افسردگی هم داشته و دارم.

ظرفیت من از خواهرم خیلی کمتره، اینکه برم و دو سه روز کلاً‌ اونجا بمونم از بین میرم! وقتی ببینی پدرت از درد ناله میکنه و حالش اونطوری خرابه، یک ثانیه نمیشه دل خوش داشته باشی. اما چاره ای نیست، نمیشه تنهاشون بذارم. باید تحمل کنم،  فقط خدا خودش بهم توانش رو بده بخصوص از نظر روحی.

شمال هم که نشد بریم هفته پیش،‌حال مادرشوهرم خوب نبود، سرفه میکرد، اصلاً ‌شرایط فراهم نبود، نرفتیم، همش میگفتم شاید دو سه روز برم و کمی فکر و خیالاتم کمتر بشه که نشد،‌ بعدش هم که کلاً جاده ها رو بستند. اما دیگه مهم نیست،‌الان میدونم حتی با شمال رفتن هم هیچ حال و روزم بهتر نمیشد.

انقدر استرس وجودم رو گرفته و حالم خرابه که دیشب از دکتر اعصاب و روان وقت ویزیت گرفتم برای 17 آذر! هر چی التماس کردم زودتر بشه نشد که نشد.اون تاریخ هم که دیگه به درد من نمیخوره.

نمیدونم قراره چی بشه، ‌اما استرس داره منو میکشه، بدترین روزهای عمرم هست، مشکلات روحی و روانی که سالها باهاشون جنگیدم بخصوص وسواس فکریم در اثر این اضطراب به اوج خودش رسیده و تمام زندگیم رو تحت الشعاع قرار داده. حواسپرت شدم و حافظه و تمرکزم به هم ریخته. حتی دعاکردنم هم نمیاد، به زور نمازم رو میخونم اونم نصفه و نیمه، همش میگم مگه سر ریحانه، ‌سر داییم اونطوری خدا رو صدا نزدم چی شد؟ اینبارم خدا بهم جواب نمیده...

سر کار هم یکی دو تا موضوع بدجور برام دغدغه شده، مهم نیست اونقدرها اما انقدر حال و روز من خرابه،‌هر چیز کوچیکی به نظرم بزرگ میرسه. این وسط یه ضرر مالی دو میلیونی هم بیخود و بیجهت به خاطر بدشانسی کردم که اونم حالمو خراب کرد اما بعد یه مدت دیدم در برابر جون عزیزانم چه ارزشی داره... 

صبح یه آرامبخش خوردم اما اونقدرها تاثیر نداشت. نمیدونم این دو سه روز رو چطوری سر کنم؟ چطوری 24 ساعته بابام رو توی اون حال ببینم و بتونم خودمو سرپا نگهدارم و همزمان به بچم هم برسم...میشه دعا کنید اول از همه برای حال بابام که اینطوری زجر نکشه و بعد برای حال خراب من و خانوادم؟ اینکه بتونم یه جوری آروم بشم،‌اینکه این روزهای نحس زودتر تموم بشه؟

جز دعا هیچ خواسته ای از دوستانم ندارم....