بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

روتین زندگی در دوران قرنطینه طور

قسمت آبی رنگ رو هفته پیش یکشنبه 24 فروردین از محل کارم نوشتم اما وقت نشد پستش کنم! هفته پیش  به جز همون یکشنبه که بعد 18 روز اومدم سر کار،‌دیگه سر کار نیومدم که بتونم باقی پستم رو بنویسم، تو خونه هم که روی لپتابم نت ندارم و نشد تکمیلش کنم،  امروز شنبه 30 فروردین که دوباره برگشتم سر کارم، هم قسمت ناتمام هفته پیش رو میذارم و هم یه سری حرفهای جدید.... قسمت آبی مال هفته پیشه و قسمت مشکی مال امروز.

امروز یکشنبه 23 فروردین بعد حدود هجده روز برگشتم سر کار.

احتمالا امروز میام و دوباره تا آخر هفته نمیام، فعلا قراره ادارات با دو سوم کارمندان به کارشون ادامه بدند، تا ببینیم هفته بعد چطور پیش میره.

خدا رو شکر میکنم که نزدیک دوماهه که دختر عزیزم رو مهد کودک نبردم، از 14 اسفند سر کار نرفتم، پنجم و ششم فروردین اومدم اداره و دیگه نیومدم تا امروز 24 فروردین. 5 و 6 فروردین هم نیلا رو گذاشتم خونه پیش سامان و امروز هم پیش سامان هست. از اول اسفند هم مادرشوهرم اینا اومدند تهران و پیش نیلا بودند،‌اینطوری میشه گفت حدود دوماه تمام دخترکم رو نبردم مهد کودک . همین خودش غنیمته، ایکاش میشد حداقل تا دو سالش کامل بشه، کلاً نمیذاشتمش مهد کودک.

این مدت تو خونه با سامان و نیلا گذشت و بعد بحران بیماری بابام که حالم رو به شدت خراب کرده بو و در مقیاس کمتر قضیه کاری بدی که برام پیش اومد،‌ روزهای نسبتاً آرومی رو گذروندیم، دعواهامون نسبتاً کم بود، بیشتر روزها سریالهای آمریکایی رو میدیدیم، breaking bad رو بالاخره تموم کردیم، الان فصل اول prison break رو تموم کردیم و هفت هشت قسمت هم از فصل دوم دیدیم. زمانهایی که نیلا بیداره، اصلا کار راحتی نیست دیدن فیلم با زیرنویس،‌اما خب به هر زحمتی هست سرگرمش میکنیم و وقتهایی که بیداره یکی دو قسمت میبینیم، بعد حدود ساعت یک شب میخوابونیمش و تا ساعت چهار و پنج صبح،‌ سه قسمت دیگه میبینیم، حداقل روزی 4 قسمت و حداکثر 5 قسمت میبینیم و همراه باهاش یه عالمه خوراکی و اسنک و نوشیدنی  میخوریم. مطمئنم اضافه وزن بدی پیدا کردم، از قبل کرونا،‌رژیم آنلاین گرفته بودم که وزن کم کنم،‌اما قضیه کرونا و تعطیلی ادارت و خونه نشینی اجباری که البته برای من و دخترم بد هم نشد، باعث شد نه تنها بیخیال رژیم بشم،‌ که بیشتر از همیشه هم بخورم و الان فقط امیدوارم نسبت به یکماه قبل،‌بیشتر از دو کیلو اضافه نکرده باشم.

صبحها حدود ده و نیم یازده، گاهی زودتر گاهی دیرتر بیدار میشیم، البته به ما باشه میتونیم بیشتر بخوابیم اما نیلا خانم بیشتر از اون نمیخوابه، خونه رو به کمک هم مرتب میکنیم، جارو و گردگیری و ... بعد میرم سراغ درست کردن ناهار. معمولاً یک روز غذا درست میکنم و دو روز میخوریم، دو روز در میون هم برای نیلا غذا میذارم و تا دو روز بهش میدم بخوره حالا یا سوپ مرغ یا گوشت. شام هم چیز سبکی درست میکنم...یه روزهایی صبحانه میخوریم و یه روزهایی هم که دیر میشه نه و سر و تهش رو با چایی و کیک و بیسکوئیت میاریم تا ناهار. بعد ناهار سعی میکنیم نیلا رو بخوابونیم و خودمون هم چرتی بزنیم، یه وقتها هم که نیلا همکاری نمیکنه و نمیخوابه، من و سامان نوبتی میخوابیم، نیمساعت یکساعتی من میخوابم و سامان پیش نیلا میمونه و بعد میام شیفتو از سامان تحویل میگیرم و سامان میره میخوابه تا شش و  نیم هفت! بعدش هم که بلند میشیم و معمولا سامان ظرفهای ناهار رو میشوره و سعی میکنیم اگر نیلا اجازه داد یه قسمت سریال ببینیم و بعدش من برم سراغ  آماده کردن چیز سبکی برای شام و بعد شام هم که دیگه سرگرم گوشی و تلویزیون و ... تا نیلا خانم حدودای ساعت دوازده و نیم یک شب به زور و بدبختی بخوابه و بریم سراغ شب نشینیمون که لذت بخشترین بخش روزمونه به نظرم، تو این مدت که با سامان بودیم تقریبا روزها همینطور گذشته و روتینمون اینطوری بوده، نمیگم روزهای بدی بوده، من که راضی بودم اما خب یه موضوعاتی هم تو فکر و ذهنم بوده که بینهایت آزارم میداده، یه خوددرگیری مزمن که روح و روانم رو مثل خوره میخوره و جاش نیست اینجا و امروز بگم.

البته تا پنجم فروردین هم مامان بابای سامان خونمون بودند و سال نو رو با هم تحویل کردیم، حضورشون خیلی خوب و دلگرم کننده بوده برام. دستشون درد نکنه که نیلا رو هم نگهداشتند بخصوص تو روزهای کرونایی و نخواست بچم رو ببرم مهد کودک.


نیلا هم که بینهایت شیرین زبون و بامزه شده. مدتهاست از کارها و حرکات جدیدش ننوشتم، سعی میکنم یه سری موارد رو بنویسم هرچند میدونم خیلیهاش جا میمونه و حافظم یاری نمیکنه همش رو بگم. یه کلمه جدیدی که غیر از ماما و بابا و مه مه و به به و د د و ... یاد گرفته، اونم اینه که مدام میگه "چی شد"! هر اتفاقی که میفته،‌یا هر صدایی که یهویی شنیده میشه، برمیگرده میگه "چی شد؟" انقدر بامزه میگه که حد و حساب نداره! یعنی انقدر عاشق چی شد گفتنشم که هر بار میگه صورتشو پر از بوسه میکنم. هر بار بکه باباش میره حموم یا میره تو اتاق خوابمون و در رو میبنده که نیلا نره تو اتاق و بساطش رو به هم بریزه،‌ پشت در می ایسته و بلند و پشت سر هم میگه "با با با با" انقدر بلند و با انرژی میگه که اگه ادم خواب هم باشه از خواب میپره و آخرش باباش مجبور میشه درو باز کنه و راش بده داخل! یه اتفاق خیلی جالب اینه که گاهی به جای بابا،‌باباش رو ددی صدا میکنه! daddy انگلیسی! واقعا نمیدونم اینو از کجا یاد گرفته! برای اینکه ا امتحانش کنم،‌بهش میگم ددی کو؟ بعد بلند بلند میگه بابا بابا و میره سراغ باباش! خداشاهده من هیچوقت به جای بابا بهش نگفتم بگه ددی و راستش اصلا هم دوست ندارم که اینطوری  بگه، موندم از کجا و کی و چظور یاد گرفته! چند روزیه خیلی واضح میگه خاله یا عمه! وقتی یه حرفی رو میخواد تایید کنه به تقلید از من میگه "خب باشه!" انقدر خوشم میاد که نگو! حتی یکبار در جواب مرسی که گفتم، گفت خواش،‌یعنی خواهش میکنم! کلمه کجایی رو هم خیلی واضح میگه! بخصوص بعد بابا گفتن! با صدای بلند و محکم و تند میگه با با با بابا و وقتی باباش جواب میده،‌با لهجه بامزه ای میگه "کجایی"!!!

خب قسمت بالا مال هفته قبل بود، و از اینجا به بعد مال امروز  شنبه سی فروردین ماهه، بهتره یکم دیگه از کارها و حرکتهای نیلا جانم بنویسم:

وقتی یه چیزی بهش میدم قشنگ بهم میگه مرسی"، از کلمه "خب" هم زیاد استفاده میکنه! وسط حرفام میگه "خو"! وقتی چیزی به سمتم میگیره بهم میگه "بیا"! کلمه باشه رو هم بصورت "باش" یا یه چیزی تو این مایه ها تلفظ میکنه! به گوشی میگه گوش، باباش رو صدا میکنه و وقتی جواب میده با یه لهجه بامزه میگه:"کجایی"؟ وقتی صداش میکنم جواب میده "چیه"، به همین واضحی! یه وقتها وقتی میخواد جواب مثبت بده و بگه آره،‌ میگه "نه" یعنی هنوز متوجه نشده نه به معنای جواب منفیه! مثلا میگم منو دوست داری میگه نه! میگم بریم تاب تاب عباسی ، میگه نه! بریم اسباب بازیتو بیاریم "نه" و منظورش آره هست، انقدر بامزه میگه که میخوام از شدت عشق لهش کنم! البته برای جواب مثبت هم با لحن مخصوص خودش میگه "یه یا ئه" که به معنی آره هست. تو گهواره نوزادیش میشینه و تند تند تاب تاب عباسی میخوبه! البته میگه "تا تا عبزی" و قسمت تا تا رو انقدر غلیظ و محکم و بلند میگه که کلی عشق میکنم! ولی خب از تاب خوردن میترسه و تابی رو که به بارفیکس وصل کردیم اصلا دوست نداره سوار شه،‌ یعنی میترسه! اما به جاش عروسکهاش رو سوار میکنه و تابشون میده! چند وقتیه که میشمره! خیلی بامزه و تو دل برو میگه دو، شیش،‌هش (هشت)،‌ ئک (یک) ، پن (پنج) و از همه بیشتر عاشق اینه که بگه دو، معمولا شماره دو رو چندبار بلند و پشت سر هم تکرار میکنه.

 عاشق اینه که دستم رو بگیره و منم اینور و اونور بچرخونمش و بلند بلند آلیسا آلیسا بخونه! میگه "آییسا آییسا"! هر وقت باهام کاری داره یا چیزی میخواد،‌دستمو میگیره و منو میبره با خودش به سمت چیزی که میخواد و مثلا قدش نمیرسه،‌حالا میتونه دستگیره در اتاق خواب باشه،‌یا در حموم که بازش کنم و بره تو! عاشق اینه که بره داخل حموم و شیر پایینش رو براش قطره قطره باز کنم و آب بازی کنه! یه مدته ترس وحشتناکش از حموم به خاطر همین آب بازی کمتر شده خدا رو شکر. قبلاً از لحظه اول تا آخر حموم از ترس گریه میکرد. الان خدا رو شکر بهتره هر چند هنوز هم از شستن موهاش بدش میاد و گریه میکنه، اما در مقایسه با قبل خیلی پیشرفت کرده.

بالشش رو میذاره روی پاش و عروسکش رو روی پاش میخوابونه و  پاشو تکون میده و با دستای کوچیکش به تقلید از من که موقع خوابیدنش با دستام آروم به پشتش میزنه،‌ میزنه به بدن عروسکش که بخوابونتش!  از اونجایی که دوست داره موقع خوابوندنش به پشتش بزنم،‌ اگر یه موقع اینکارو نکنم یا وسطش قطع کنم، خودش با دستهای کوچیکش میزنه به پشتش که یعنی اینکارو بکن! عاشق اینه که موقعیکه خوابش میاد یا خستست،‌باباش بغلش کنه و سرشو بذاره روی شونش، یه وقتها همینطوری خوابش میبره!  وقتی پوشکش رو میخوام عوض کنم، جای کش پوشک رو میخارونه و با اشاره بهم میگه پا و جای کش اطراف کمرش رو بخارونم! 

یه تیکه کهنه آشپزخونه میندازه روی سرش و راه میره و کلی باهاش سرگرم میشه...عاشق اینه که بره روی بلندی! 24 ساعته باید مواظبش باشیم که نره روی مبلها یا صندلیها! هر چیزی که روی زمین باشه و یکم بلند باشه میره روش! مثلاً سبد یا سطل! همینکه در یخچال یا کابینت خوراکیها باز میشه بدو بدو میاد و قبل اینکه وقت کنم ببندمش میره داخل یخچال یا کابینت! لباسشویی ما همیشه به برقه و معمولا از برق درش نمیاریم، متاسفانه همش سعی میکنه با دگمه هاش بازی کنه و روشنش کنه! مدام دنبال گوشی های ماست و کامل یاد گرفته چطور روشنش کنه! خیلی راحت آهنگ عوض میکنه! البته این قضیه خیلی باعث اعصاب خوردی ما میشه چون اصلا نمیذاره از گوشیمون با خیال راحت استفاده کنیم حتی براش گوشی موزیکال هم خریدم اما علاقه ای نداره! 

کلاً هر چی هم براش اسباب بازی بخریم،‌  باز خیلی علاقه نشون نمیده و دلش میخواد با وسایل دیگه بازی کنه یا بره روی بلندی و برای همین با اینکه کلی اسباب بازی دورشه اما بعضی وقتها بدجور حوصلش سر میره و کلافه میشه از بیکاری! اینجور وقتها دلم خیلی براش می سوزه چون هر چقدر هم باهاش بازی کنیم بازم یه وقتها اینطوری حوصلش سر میره. عشق تلویزیونه و متاسفانه تو خونه ما تلویزیون 24 ساعته روشنه، میدونم خوب نیست انقدر بچه زیر دو سال در معرض تلویزیون باشه ،‌اما واقعا با چیزهای دیگه بخصوص اسباب بازیهاش به ندرت سرگرم میشه و اگه تلویزیون نباشه،‌ وقتی سامان نیست برام سخته به کارام برسم. قشنگ همراه با یه سری آگهی های بازرگانی میخونه! مثلا با آگهی "تاپ" وقتی میگه "تاپ تاپ تاپ تاپ..." بلند بلند میخونه! میگه "تا تا تا تا". الهی فداش بشم 24 ساعته در حال رقصیدنه! هر آهنگ شادی که از تلویزیون پخش میشه در هر حالی که باشه بلند میشه و میرقصه و همزمان با چرخیدنش، دستاش رو هم تکون میده! اصلا جوری شده که احساس وظیفه میکنه انگار! جوری که انگار اگه پا نشه برقصه گناه کرده!  یه وقتها نصفه شبها وقتی اون خوابه و ما تا 4 صبح بیداریم برای دیدن سریال، گاهی پیش میاد نصفه شب بیدار میشه، بالشش رو برمیداره و از اتاقش تلو تلو خوران میاد بیرون! اون صحنه انقدر برای ما  بامزه و جذابه که با اینکه از دیدن بیدار شدنش وسط خوشگذرونی  و فیلم دیدن خودمون خوشحال نمیشیم اما غرق بوسش میکنیم و سعی میکنیم دوباره بخوابونیمش.

دنبالش میدوئم و میترسونمش! اونم فرار میکنه! بعد به جایی میرسه که نمیتونه بیشتر از اون فرار کنه مثلا به در بسته! شروع میکنه به سمت من اومدن و صورتم رو ناز کردن که مثلاً خرم کنه! بعضی وقتها هم اون منو میترسونه و دنبالم میکنه. یه وقتها من و سامان خودمونو به خواب میزنیم و خر و پف میکنیم، اونم با انگشتاش میکنه تو چشممون که مثلا بیدارمون کنه یا با دستاش محکم میزنه به صورتمون!  جالبیش  اینکه که یوقتها خودش هم درست مثل ما و با صدای ما خر و پف میکنه! میگه "خا پوف" . انقدر غلیظ و بامزه و خوردنی میگه که حد نداره. 

الکی که گریه میکنم خودش رو میچسبونه بهم و نازم میکنه و صورتش رو میماله به صورتم. انقدر از کارها و رفتارهای من تقلید میکنه که گاهی منو میترسونه، مثلا یه وقتها صدای گریه الکی درمیارم اونم یه موقع اینکارو میکنه یا برای شوخی گاز گازیش میکنم اونم همین کار رو میکنه! چندباری که دیده دارم گرد گیری میکنم، اونم دستمال کاغذی برمیداره مثلا به خیال خودش میز تلویزیون و هر جایی رو که من دستمال میکشم دستمال میکشه! از نماز خوندنش نگم که حتی سجده و رکوع هم میره و زیر لبش هم یه سری کلمه زمزمه میکنه یعنی مثلاً مثل من داره ذکر میگه! یوقتها الکی گریه میکنم اونم یاد گرفته وقتی خودش رو میخواد برام لوس کنه، الکی گریه میکنه...خلاصه که هر چی از شیرین کاریهاش و بامزگیهاش بگم کم گفتم...

عاشق باباشه و از الان معلومه مثل همه دخترها باباییه، باباش هم خدایی براش کم نمیذاره اما خب هردومون یه وقتها در برابر یه سری بازیگوشیهاش و بخصوص گرفتن گوشی هامون عصبی میشیم و یکم دعواش میکنیم که فوری بغض میکنه و شروع میکنه بلند گریه کردن و اونوقت باید دو ساعت منتشو بکشیم و نازش کنیم که یادش بره! فوری هم عذاب وجدان میگیریم!‌بخصوص من.

متاسفانه برعکس چندماه پیش از وقتی دندون در آورده علاقه زیادی به غذا نشون نمیده و خیلی وقتها به سختی بهش غذا میدم! مثلا میبرمش حموم و با آب بازی سرشو گرم میکنم و بهش غذا میدم،‌یا میبرمش سراغ جعبه لوازم آرایشی یا میشونمش روی میز توالتم! یا حتی میبرمش داخل یخچال و کابینت که بازی کنه و و اینطوری سرگرمش میکنم و به زور بهش غذا میدم! بچه تر که بود با اینکه دندون نداشت غذاهای جامد رو بهتر میخورد الان با اینکه ماشالله دوازده تایی دندون داره علاقه زیادی به جویدن نداره و همش باید سوپ میکس شده بهش بدم! خیلی بده....

فعلا همینا در مورد نیلا. یه عالمه حرفها و حرکتها و رفتارهای جدید دیگه هم تو این دو ماهه یاد گرفته که الان حضور ذهن ندارم و دوباره مینویسم. دخترکم اول اردیبهشت ماه یکسال و پنج ماهه میشه، عین برق و باد گذشت، باورم نمیشه که الان 17 ماهه مادر شدم، داشتن بچه خیلی شیرینه،‌اما پره از احساس مسئولیت و نگرانی درمورد تربیتش و مراقبتش....با اینحال داشتنش با همه سختیها هزار بار به نداشتنش می ارزه، انشالله خدا به دل همه آرزومندان نظری کنه و هیچ زنی رو درمورد بچه دار شدن آرزو به دل نذاره که خوب میدونم چقدر سخته.

سامان از اول اردیبهشت میره سر کار  و دیگه بساط این چند وقت اخیر که با هم بودیم جمع میشه. دلم میخواست میتونستم همیشه همینقدر همسرم رو در کنار خودم داشته باشم، نه اینکه به خاطر شغل وقتگیرش، حتی جمعه ها یکی درمیون پیشم نباشه، سفر و ... بماند.

دلم میخواد یه کم هم از احوالات داغون این روزهام علیرغم تمام مواردی که بالا نوشتم بگم اما دیگه این پستم خیلی طولانی میشه. درواقع از حال و روزم همین الان هم در ادامه این پست نوشتم اما حس کردم ارتباط موضوعی با این پست نداره و از آخر پست پاکش کردم و ترجیحم اینه که دو سه روز دیگه تو یه پست جداگونه منتشرش کنم... فقط ازتون میخوام دعام کنید..خیلی بهش نیاز دارم. شاید از بیرون اینطور به نظر نرسه که چقدر از نظر روحی شکننده و متزلزلم اما فقط خودم میدونم و خدا که چه درگیری بدی با خودم دارم...بعداً بیشتر مینویسم. منو از دعاهاتون بی نصیب نذارید.

سال نو رو مجددا به همه دوستانم تبریک میگم، از خدا میخوام سال جدید براتون آرامش و سلامتی و امنیت به ارمغان بیاره، این روزهای سخت و تلخ تموم بشه و دوباره بتونیم کنار هم باشیم و دلهامون شاد باشه.

غمگین ترینم...متنفرم از اینکه باید پستهای اول سالم رو اینطوری شروع کنم اما دست خودم نیست....

اینبار موضوع حال بد پدرم نیست، درسته که خیلی بیحاله و اصلاً ادم سابق نیست اما به قول معروف وقتی ادم رو به مرگ میگیرند به تب راضی میشه،‌همینکه میدونم خونست و بیمارستان نیست خیالم راحتتره، هرچند نهم دوباره باید بره بیمارستان امام خمینی برای شیمی درمانیش و برای بار صدم باید نگران خودش و خواهرم و هر کسی که در رفت و آمد به بیمارستان هست باشم، اما خب سعی میکنم مثل بار قبل همه چیز رو به خدا بسپارم و فکر و خیالش رو نکنم از الان...اما اونچه این روزها حسابی غصه دارم کرده یه موضوع کاری که قبل سال جدید برام پیش اومده و من تازه یه روز پیش فهمیدم و  جوری تو روند زندگیم تاثیر گذاشته و غمگینم کرده که حد و حساب نداره و فقط باعث و بانیش رو واگذار کردم به خدا...

ترجیح میدم زیاد درموردش توضیح ندم چون هزار بار مرورش کردم و هر بار بیشتر غمگین شدم، اما از شما میخوام دعا کنید بتونم این اتفاق تلخ رو بذارم پای حکمت خدا و باهاش کنار بیام...هر بار با خودم میگم خدا اینهمه لطف خودش رو شامل حالت کرد، پدرت مرخص شد، مادرت که مریض بود و به خاطرش خیلی میترسیدی بهتر شد، این موضوع دربرابر اونهمه اتفاق تلخی که روزهای آخر سال افتاد هیچه،‌ اما بازم آروم نمیگیرم و همش فکرم درگیر میشه و حس خشم و نفرت و اندوه میاد سراغم،‌حس میکنم بی ارزش شدم و یه جورایی آبروم رفته...هی میگم مرضیه بیخیال، فکرش رو نکن،‌ یکم بیخیال باش اما باز دقایقی آرومم و دوباره همون حس تلخ و افکار منفی و آزاردهنده و حس وحشتناک غم و غصه میاد سراغم....دعا کنید این بحران جدید رو هم پشت سر هم بذارم و خود خدا دوباره کمکم کنه و عزت و آبروم برگرده و اون فردی که باعث این کار بوده تاوانش رو بده که میدونم اینهمه غم و غصه ای که سه روزه بعد اون دوره سخت بیماری بابا، دوباره تو دلم مهمون شده در درگاه خدا بی جواب نمیمونه...

اما هر طوری که باشه سعی میکنم امروز و فردا ازش عبور کنم و نذارم بیشتر از این روزهام به تلخی و سختی و ناراحتی بگذره، دست کم به خاطر همسرم و نیلا....باید هر طور که شده این بحران رو هم پشت سر بگذارم و بتونم با آرامش بیشتری روزها رو طی کنم،‌به اندازه کافی به خاطر قضیه کرونا و استرسش و بعد هم موضوع بیماری بابام اذیت شدم و روزها و شبهام زهر مار شد، نذارم این موضوع (قضیه حقوق و عیدی کمتر و بدگویی پشت سرم به ناحق ) بیشتر از این فکرمو درگیر کنه و مهمون خونه دلم بشه و درد و غم به جونم بریزه.

امروز و دیروز اومدم سر کار،‌بعد 21 روز تقریباً، اما هفته آینده هم دوباره تعطیلیم تا شانزده فروردین،‌ از این بابت خوشحالم و کمی حال دلم رو بهتر کرده بعد این اتفاق جدید، این دو روز رو هم که اومدم سر کار، سامان پیش نیلا مونده برای اولین بار، خدا رو شکر که اذیتش نکرده زیاد...

انقدرها حالم خوب نیست که بتونم درمورد سال تحویل و روزهای اول سال مفصل بنویسم، فقط اینو بگم که مادرشوهرم اینا خدا رو شکر موقع سال تحویل پیشم بودند و حال دلم هم با بهتر شدن نسبی حال بابام خوب بود. خودم شب سال نو تا صبح بیدار بودم و بقیه هم به جز سامان و نیلا خانم که موقع سال تحویل خواب بودند زمان تحویل سال بیدار شدند و سال نو رو تحویل کردیم یعنی سه دایی با پدر و مادر سامان...دو سه روز قبل سال نو رو به خونه تکونی گذروندم و خونه رو با کمک سامان در حد معقولی تمیز کردیم. منم تمام سعیم رو کردم که با امکاناتی که تو خونه داشتم سفره هفت سین بندازم و از نتیجه نسبتا راضی بودم، یه عالمه هم شب سال نو کنار سفره هفت سین با مادر شوهر و پدرشوهرم و سامان و نیلا عکس انداختیم و روز عید هم مامان سامان سبزی پلو ماهی درست کرد و خلاصه که تا روز سوم فروردین در کنار هم خوش و خرم بودیم و خیالم هم بابت بابا تا حدی راحت بود که خطر رفع شده، دقیقاً روز سوم عید بود که متوجه این کاری که در حق من کردند و پاپوشی که به ناحق برام دوختند شدم و از اون موقع حال دلم به شدت خرابه و شب و روز نداشتم...اما امروز از صبح تمام تلاشم رو کردم که کمی حال دلم رو بهتر کنم و همه چیزو به خدای بزرگ واگذار کنم. باهاش راز و نیاز کردم و ازش خواستم نذاره حقم پایمال بشه و خودش آبرو و عزتم رو برگردونه و این کار رو که به ناحق در حقم انجام شد، بی جواب نذاره... 

صبح که نوشتم غمگین ترینم، به معنای واقعی حالم خراب بود،‌ حتی دیشب ساعت ده و نیم با نیلا رفتم تو اتاق که بخوابم و حتی حوصله دیدن سریال پایتخت که عاشقشم رو هم نداشتم،‌به غذا هم هیچ اشتهایی نداشتم،‌ اما از ظهر به بعد با تلاشی که خودم کردم و قرص آرام بخشی که خوردم و بعدش هم که خبر تعطیلی هفته بعد رو که شنیدم، کمی حالم بهتر شده و از خدا میخوام این روند فراموش کردن اون اتفاق و بهترشدن حال روحیم دامه داشته باشه و بتونم دوباره شادی و آرامش رو مهمون خونه دلم بکنم.

برای آرامشم دعا کنید، الهی که سال جدید بهترینها نصیب همه ما بشه، بهترینها در حال حاضر از نظر من سلامتی خانواده و عزیزانم و آرامش و دل خوش هست که ایشالا قسمت هممون بشه به زودی زود.

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

هزاران بار ممنونم از تک تک دوستان عزیز و دلسوزم که این مدت دعاگو بودند. نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم، فقط میدونم اگر دعاهای شما و لطف خدا نبود میتونست اتفاقات خیلی بدتری بیفته. من قویا باور دارم که تقدیر آدمها رو قدرت دعا عوض میکنه، بخصوص دعایی که با خلوص نیت همراه باشه. کامنتهاتون چه عمومی و چه خصوصی و چه تو اینستاگرام برام باعث قوت قلب بود تو اون روزهای سخت .

خیلی شرمنده ام که نتونستم زودتر بنویسم، واقعا این چندروز به قدری روح و ذهنم درگیر بود که حتی قدرت فکر  کردن هم نداشتم، تو خونه هم به نت دسترسی ندارم و الان هم به سختی به نت لب تاپم از طریق گوشیم وصل شدم که چندخطی از احوالاتمون بگم و برم...این پست رو هم در حالی مینویسم که پدرشوهر و مادرشوهرم روبروم نشستند و همزمان در حال صحبت با اونا هم هستم، اگر اشکال نگارشی یا تایپی داشتم و با عجله مینویسم پیشاپیش عذر میخوام. خوشبختانه امشب نیلا زودتر خوابید و تونستم با وجود داشتن مهمون بیام و بنویسم.

بابا جانم روز شنبه همین هفته 23 اسفند بعد حدود ده روز بستری تو بیمارستانهای مختلف از بیمارستان امام خمینی تهران مرخص شد...فقط خدا میدونه و بس که چی تو این چندروز به خانواده من گذشت، انقدر بدحال بود که تمام ترسم از این بود که نکنه خدای ناکرده... چهارشنبه هفته قبل یعنی سیزده اسفند ماه بابام که با یکی از آشنایان رفته بود سمنان (به قول خودش اونجا حالش خیلی بهتره و هر چی اصرار میکنیم نره قبول نمیکنه)، به قدری حالش بد شد که یکی از دوستاش زنگ زد به خواهر بزرگم مریم که هر چه سریعتر خودتون رو برسونید که بابا حالش خیلی بده...به خاطر بیماری کرونا و اینکه تازه همون چندروز قبلش به خاطر انجام شیمی درمانیش بیمارستان بستری شده بود، حتی دوستان و اقوام ار ترس کرونا نمیتونستند زیاد بهش نزدیک بشن. خلاصه که خواهر بیچارم و شوهرش از تهران راه افتادند، اونم با کلی ترس و استرس و دیگه آخر شب رسیدند سمنان و از اونجا هم بابا رو نصفه شبی برگردوندند تهران و یه راست رفتند بیمارستان...بابا تو اورژانس بستری شد و بعد کلی دارو و سرم فردا ظهرش مرخص شد، پرستاران توصیه میکردند بهتره با این وضعش و ایمنی پایین بدنش حتی الامکان بیمارستان نمونه به خاطر مریضای کرونایی و حتی الامکان ازش تو خونه مراقبت بشه. خلاصه که بعد یک شب موندن تو اورژانس بیمارستان اولی اومدند خونه اما لحظه به لحظه حال بابام بدتر شد در حدیکه نه حرف میزد نه غذا میخورد  فقط دلپیچه و عذر میخوام اسهال و استفراغ شدید داشت و از درد ناله میکرد و رنگ صورت و بدنش شدیدا زرد شده بود..

خلاصه که به زور سعی کردیم تو خونه حالش رو بهتر کنیم که دوباره نبریم بیمارستان اما هر لحظه وضعش وخیم تر میشد، منم اون جا خونه مامان اینا بودم اما به ناچار مجبور شدیم برای انجام کاری برگردیم و بریم سمت خونه خواهرشوهرم که برامون الکل و ماسک و... خریده بود و ازش تحویل بگیریم. منم تو ماشین تو بدترین حال بودم و اشک می ریختم و دعا میکردم که سر راه  برگشت از خونه سونیا، مریم به سامان زنگ زد که حال بابا خیلی بده و بیا ببریمش دوباره بیمارستان. با عجله برگشتیم خونه مامانم و سامان تقریبا بابای منو کولش کرد و سوار ماشینش کرد و برد بیمارستان لقمان که متاسفانه پذیرش نکردند و گفتند باید بره همون بیمارستانی که شیمی درمانی شده یعنی بیمارستان امام خمینی که یکی از اصلی ترین مراکز درمان بیماران کرونایی نو تهران هست، خلاصه که باز رفتند بیمارستان امام و بابا تو اورژانس بستری شد و دو روز هم تو اورژانس با اون وضع وحشتناکش موند چون بخش جا نداشت، به قدری محیط بدی بود تو اورژانس که حد و حساب نداشت، مریم خواهرم طفلی تمام این ساعتها روی یه صندلی پلاستیکی نشسته بود و کنار بابا بود، براش لگن میاورد و بهش میرسید، پرستارها بهش میگفتند بابام بهتره بیمارستان نمونه و بره خونه، وضعیت کرونا اینجا وحشتناکه اما مریم در جواب میگفت دو سه بار بردیم بیمارستان و برگردوندیم خونه و حالش بدتر شده و نمیشه خونه نگهش داشت. تو  دو روز اول که تو اورژانس بود و بخش جا نداشت که منتقل بشه، دو سه تا بیمار کرونایی فوت کرده بودند و حتی یکی دو بار بیمار مشکوک به کرونا رو کنار بابای من که سرطان ریه داشت بستری کردند!!! و خواهرم با دعوا و ترس و وحشت خواسته بود جای بابا رو عوض کنند...آخرش هم سامان بعد دو روز رفته بود و داد و بیداد کرده بود که چرا مریض به این بدحالی رو منتقل نمیکنید بخش و دو روزه تو اورژانسه و میخوام رئیستون رو ببینم که آخه مگه میشه بیمار مشکوک به کرونا رو بیارن کنار مریض سرطانی اونم سرطان ریه با این ایمنی پایین درست چند روز بعد آخرین شیمی درمانیش!!! خلاصه که بابای طفلیم بعد دو شب از اورژانس منتقل شده بود بخش اما حالش تو همون بیمارستان هم هر لحظه بدتر میشد...گلبولهای سفیدش به شدت پایین اومده بود و به قول دکترش ایمنیش از یه نوزاد هم پایینتر بود! به قدری کراتین ادرارش بالا بود که دکتر گفته بود اگر پایین نیاد باید دیالیز بشه، نیمه هوشیار بود و لب به غذا نمیزد و فقط سرم داشت و بس...

روزهای وحشتناکی بود، خدا نصیب هیچ کس نکنه احساسات تلخی که این چندروز تجربه کردیم...مریض تخت بغلی بابا فوت کرده بود، بخش مربوط به بیماران کرونایی فقط یک طبقه بالاتر بود و همه ما نگران خواهر بیچارم مریم و شوهرش و رضوانه خواهر کوچیکم و سامان بودیم که تو بیمارستان رفت و آمد داشتند، یعنی درد بابام به کنار، به قدری بابت کرونا تو اون روزها نگران مریم و خانوادم بودم که مدام دست و پاهام از ترس و فشار پایین یخ میکرد. نمی تونستم به نی لا برسم. خیلی سخت گذشت خیلی. 

مریم بچه هاش رو گذاشته بود خونه مامانم و بهونه مادرشون رو میگرفتند، مادرم هم روح و جسمش داغون بود و در عین حال باید برای بچه های خواهرم و شوهر خواهرم که اون روزها اونجا بود شام و ناهار هم درست میکرد با اون حال بد خودش...

منم که کاری ازم برنمیومد اما سامان هر کاری میشد برای بابا و مریم انجام میداد، یکی دو روز موقع بستری بابا رفتم خونه مامانم و غذا بردم که کمکی کرده باشم اما به قدری استرس و اضطراب داشتم که حتی نمیتونستم اشک بریزم و این حالم حتی بدتر از گریه کردن بود...

یه شب خواب دیدم داخل یه مسجدی هستم، تو خواب با خودم میگفتم حتما الان مسجد به خاطر کرونا خالی هست و خلوته، اما وقتی رفتم قسمت زنونه مسجد دیدم اتفاقا نمازگزاران زیادی هم هستند و با چادر سفید به جماعت ایستادند، اونجا یه خانم چادری اومد و دو صفحه از قران رو نشونم داد و گفت این سهم تو هست که بخونی، انگار که ختم قران گرفتند و به من هم رسیده، فرداش میشد سیزده ماه رجب و تولد امام علی، برای بابام تو اینستاگرام یه متن نوشتم و روزش رو تبریک گفتم (حتی بابام اینستا هم نداره) و بعد هم اتفاقی دیدم یه سایتی ختم یاسین گذاشته! فهمیدم تعبیر خوابم هست و از اون روز هر روز سوره یاسین میخونم به نیت سلامتی پدرم...

خدا رو شکر بابا رو خدا دوباره به ما برگردوند، کراتینش اومد پایین و خطر دیالیز شدن از سرش گذشت، به شدت کم خون بود که بهش چند واحد خون زدند و کمی جون گرفت، هنوزم بیحاله و درست و حسابی غذا نمیخوره اما همینکه دوباره حرف میزنه و میتونم صداش رو بشنوم که نیلا رو صدا میکنه خودش دنیایی هست.

هنوز استرس کرونا با همه ما هست و هزار بار از خدا خواستم خانوادم رو که همش در مسیر بیمارستان بودند مصون نگهداره، قرار بود اگر شنبه این هفته بابا مرخص نشه من برم پیشش نو بیمارستان بمونم و مریم کمی استراحت کنه، رضوانه هم دو سه باری رفته بود اما کسی از من انتظار نداشت. خودم پیشنهاد داده بودم که نیلا رو بذارم پیش مامانم و من برم، آخه مریم به خصوص خیلی خیلی خسته شده بود! با دو تا بچه و شوهری که حسابی از رفت و آمد به خونه مادرزن و زندگیش که از روال خارج شده بود خسته و کلافه بود...حق هم داشت، آخه نزدیک  یکماه بود (از قبل آخرین شیمی درمانی بابا که اوایل اسفند بود و مریم با بابا بیمارستان بود) که زنش یعنی خواهرم همش درگیر بابا بودو تنها همراه بابا تو بیمارستان، دو تا بچه ها پیش مامانم و خودش هم آلاخون والاخون بین خونه خودش و خونه مادرزنش...

مریم خواهرم حق فرزندی رو در حق پدر و مادرم تموم کرده، خدا خیرش بده، اما خب خودش هم خونه زندگی داره و هر چقدر هم همسرش همکاری کنه یه جایی خسته و کلافه میشه و من بهش حق میدم...ما هم تا جایی که بشه کمک میکنیم اما حقیقتاً مریم خیلی وارد و خبرست و از اول در جریان روند درمان بابا بوده، هر کدوم از ما که بخوایم بریم یه جوری باز به حضور اون نیازه، منم که به واسطه داشتن بچه کوچیک انتظار زیادی ازم نمیره...

به هر حال با دعای شما عزیزانم و لطف خدای بزرگ بابام دوباره برگشت خونه... هزار بار ممنونم و شرمنده که نتونستم کامنتها رو به موقع جواب بدم و با پست قبلی که با گوشی گذاشتم نگرانتون کردم...

همچنان دعای خیرتون رو بدرقه راه پدر عزیزم  و خانوادم بکنید...به شدت به تاثیر دعاها معتقدم.

الهی که حال دل و جسمتون خوب باشه تو این اوضاع کشور...کاش خیلی زود این روزهای سخت و فاجعه بار تموم بشه و بتونیم یکبار دیگه از ته دل لبخند بزنیم.

حال بابا که کمی بهتر شد، دوباره جون گرفتم و رفتم این سه چهار روز اخیر کلی برای خونه خرید کردم که لازم نباشه دو هفته ای از خونه خارج بشیم مگر درمورد خریدهای جزئی. پدر و مادر سامان هم امروز اومدند خونه ما، از ده اسفند که از رشت اومدند تهران و بعدش رشت و استان گیلان قرنطینه شد، تهران موندگار شدند و ما هم نذاشتیم برگردند رشت که یکی از مناطق خیلی پرخطر کرونا بود...دیگه بین خونه من و خونه سونیا در رفت و آمد بودند و امروز بعد یک هفته موندن تو خونه سونیا اومدند خونه من و احتمالا شب عید با هم باشیم...حضورشون باعث میشه کمتر فکر و خیال کنم، حتی دو سه روز از روزهای بستری بابا که خونه من بودند حضورشون پیشم خیلی موثر بود، هرچند با وضعیت روحی که داشتم از عهده مهمون داری و پخت و پز و همزمان رسیدن به نیلا برنمیومدم و یه وقتها کم میاوردم و عصبی میشدم ،اما خب اونا هم قانع و کم توقعند و همدردیشون دلم رو کمی قرص میکرد...

نمیدونم آیا این آخرین پست امسالم هست یا نه، اما اگر آخرین پست بود، پیشاپیش سال نو رو به همتون تبریک میگم و از خدا میخوام سال آینده سال بهتری برای همه ما باشه، چند ساله که اینو از خدا میخوایم و هر سال دریغ از پارسال، امسال که به شدت سال بد و نحسی بود برای من و احتمالا هممون، مریضی بابام و هزار  و یک مشکل دیگه، حتی رابطه من و همسرم هم خیلی وقتها پر از تنش و مشکل بود و  میزان دعواهامون هم این یکی دو سال اخیر بیشتر شده بود، اما اگه منصف باشم بین اینهمه سختی، لحظات خوبی هم بود، مثل خرید خونه و جابجا شدن بخصوص بعد اتفاق تلخی که پارسال اسفند درمورد خرید خونه برامون افتاد، ولی خب انصافا سختیها هم کم نبود..نه فقط برای ما که برای کل مردم کشورمون.

خدایا داده  و ندادت رو شکر، هوای دلمون رو تو سال جدید داشته باش، به خداوندی خودت که دیگه ظرفیتمون پر شده، اشباع شدیم، خسته و دلمرده و بی انگیزه ایم، کمک کن تو سال جدید یه ذره حال دلهامون بهتر بشه، یکم نفس بکشیم، برامون اتفاقات بهتری رقم بزن، حول حالنا به معنای واقعی نصیبمون کن...

اگر قسمت شد قبل سال نو هم چندخطی مینویسم اما با توجه به دغدغه های این روزها و مهمون داشتن و دسترسی سخت به اینترنت با لپ تاپم تو خونه، اگر نتونستم بیام، برای همه شما از ته دلم آرزو میکنم سال خوب و بهتری در انتظار همتون باشه.

موقع سال تحویل برای حال دل من و خانوادم و بخصوص شفای همه بیماران بخصوص بابای خوبم و دایی عزیزم و همه بیماران بدحال دعا کنید....

و برای من که قویتر بشم و بتونم حال دلم رو وسط اینهمه نگرانی و سختی خوب نگهدارم و بخصوص بتونم مادر و همسر و انسان بهتری باشم..

و برای دختر عزیزم نیلا و همسرم و همه خانوادم...

مراقب خودتون باشید، ممنونم که تنهام نمیذارید، به خدا که از کامنتهای تک تک شما انرژی میگیرم و حس میکنم هر چقدر تو دنیای واقعی تنهام اما اینجا همراهان خوبی دارم که به یادم هستند و تنهام نمیذارند...

پی نوشت 1: 29  اسفند تولدمه اما حس و حال تولد ندارم. درست مثل روزهای آخر سال پارسال که بعد قضیه خونه و دزدیده شدن ماشین اونهمه زجر کشیدم و سال نو و تولدم با درد عمیقی تو سینه و غم و خشم و ماتم همراه بود، امسال هم چندان بهتر نگذشت. شکایت نمیکنم. اما خدای مهربونم اجازه بده سال بعد سال بهتری برای من و خانوادم باشه. دو سال پشت سر همه که عید و روز تولد ندارم، سال جدید خودت نظری به من و خانوادم کن، حال دلمون رو بهتر من خدای خوبم..

پی نوشت 2: کامنتهای پست قبل رو پاسخ دادم اما شرمنده ام که کامنتهای دو پست قبلی یعنی پست "دلهره و تشویش در میان خنده های بیخیال دخترک"یعنی دو پست قبلی رو بدون پاسخ تایید میکنم. واقعا این روزها وقت و شرایطش رو ندارم وگرنه من هیچوقت کامنتها رو بدون پاسخ رها نمیکنم و راستش این کار رو که برخی انجام میدند اصلاً تایید نمیکنم، ولی اینبار شرایط و کارهام واقعا اجازه نمیدند. عذر تقصیر. 

خداوند یار و نگهدارتون باشه. عیدتون مبارک عزیزانم. موقع سال تحویل من و خانوادم و همه بیماران بخصوص بابا و داییم رو فراموش نکنید. منم قابل باشم دعاگو هستم. 

بابام چند روزه حالش خیلی بده... پنج روزه.هیچی نخورده، بیرون روی و استفراغ... دل پیچه و دلدرد و سوزش سینه.. داره جلوی چشمامون آب میشه.

حالم به قدری بده که حتی توان گریه کردن هم ندارم. اینطوری که میشم بدترین حال دنیاست، وقتی حتی نتونم گریه کنم

نتونستم کامنت های پست قبل رو تایید کنم...حتی نمیتونم به نیلا رسیدگی کنم، نیلایی که دندون درآوردنش این روزها خیلی اذیتش میکنه. به خدا این حق من و خونوادم نبود..آزار ما به هیچکس نرسیده بود.حق مادر زجر کشیده فرزند از دست داده من نبود. اما ناشکریتو نمیکنم خدا ولی ازم نخواه بگم راضیم به رضای تو. سختمه خدا اینو از من نخواه خداجون. خودت کمکمون کن.

هر کی میخونه دعا کنه بر ای بابام. امروز دوباره برای  بار چهارم تو این چند روز رفت بیمارستان. امروز دیگه بستری شد تو این اوضاع کرونا اونم بیمارستان امام که مرکز بیماران کرونایی هست.سامان و مریم پیششند. من اما کاری ازم ساخته نیست جز دعا. نگران خواهر و شوهرم هم هستم. دلم تاب اینهمه تشویش رو نداره. همین تشویش نمیذاره گریه کنم.

تو رو خدا دعا کنید بهتر شه برگرده خونه، اصلا بشه مثل یک هفته پیش...اونموقع هم.خوب نبود اما حداقل حرف میزد، یذره غدا میخورد.  فقط برگرده خونه، حرف بزنه غدا بخوره، همین بسه.

دعا کنید... من دیگه طاقت ندارم. به خدا ندارم.

 تو رو خدا دعاش کنید.


دلهره و تشویش در میان خنده های بیخیال دخترک...

بالاخره بعد اینهمه خویشتن داری طاقتم تموم شد و چنددقیقه پیش بغضم شکست از این حجم از ترس و استرس...الان سر کارم و فقط از خدا میخوام شرایط طوری پیش بره که امروز آخرین روز کاریم اینور سال باشه.

صبح موقع اومدن سر کار،‌ تو آسانسور خانم همکاری از یه بخش دیگه که کنارم بود سرما خورده بود و فقط یه ماسک کهنه روی صورتش بود. فقط خدا میدونه چقدر استرس بهم وارد شد. ماسک و دستکش داشتم اما بازم دلهره زیادی اومد سراغم... تا همین دو سه روز پیش انقدرها هم دلهره و نگرانی از بابت این مریضی لعنتی نداشتم اما دو سه روزیه حسابی دل نگران و وسواسی شدم و انقدر که دستام رو شستم از شدت خشکی تا مرز خون افتادن هم میرن! نگرانی برای پدر مریضم و خواهر کوچیکم که هنوز میره سر کار و خواهر بزرگم که همراه بابا برای شیمی درمانیش میره بیمارستان و همسرم و مادرم و باقی خانواده ولم نمیکنه.

ماه قشنگ اسفند من که تمام طول سال برای رسیدن بهش لحظه شماری میکردم اینطوری خراب شد...پارسال هم اسفندماه و شب عیدم بابت بدوبدوهای نافرجام مربوط به خرید خونه و کلاهبرداری و نامردی چند تا آدم از خدا بیخبر و بعدش هم دزدیده شدن ماشینمون به گند کشیده شد و روزهای قبل سال نو فقط اشک بود و اشک بود و اشک و نفرت و خشم، امسال هم این ویروس اومد و حال هممون رو گرفت...اون شور و شوق و هیاهوی دم عید و شب عید که پارسال با اتفاقی که برامون افتاد به کل خراب شد، امسال هم با این ویروس لعنتی به بدترین شکل ممکن خراب شد...انگار این دوسال قسمت نیست به تنها ماه دلخوش کنندم اسفند که منتهی میشه به روز تولدم (29 اسفند) برسم و یکم حس خوب بیاد تو دلم...افسوس...

تلاش میکنم استرسم رو کنترل کنم و انقدر فکرهای منفی نکنم اما دست خودم نیست، هنوز که هنوزه دارم میام سر کار و دو کورس ماشین سوار میشم تا برسم به محل کارم و بعد هم آسانسور محل کار و همکاران و دستشویی مشترک و...دعا کنید با خبرهایی که بهم رسیده امروز روز آخر کاری من باشه، شنیدم خانمهایی که بچه زیر ده سال دارند و افراد بالای 50 سال دارای بیماریهای زمینه ای و افراد بیمار آسیب پذیر به شرط ارائه مدارک پزشکی میتونند تا آخر سال اداره نیان البته به شرط موافقت مدیرشون...دعا کنید من هم بتونم از این شرایط استفاده کنم و دیگه از فردا نیام.

از اونجاییکه فکر کردم شاید امروز روز آخر کاری من باشه،‌خواستم پست بنویسم....شاید حتی بشه گفت آخرین پست اینور سالم...نمیدونم، معلوم نیست هنوز.

اول از همه اینو بگم که مادرشوهرم اینا به خاطر اینکه من نیلا رو نبرم مهدکودک،‌یک هفته بعد اینکه از خونه ما رفتند رشت، دوباره برگشتند،‌ یعنی اول اسفند برگشتند رشت و جمعه نه اسفند دوباره برگشتند تهران. جمعه همین هفته برای ناهار رسیدند خونه ما و تا الان هم خونمون هستند، اومدنشون خیلی به موقع بود و دیگه مجبور نبودم نیلا رو بذارم مهد کودک، هر چند شهریه اسفندماهش رو بطور کامل داده بودم و دلم میسوزه که ایکاش زودتر میدونستم میان که لااقل اونهمه پولی که بهم هم برنمیگردونند رو بابت فقط یکی دو روز بردنش به مهدکودک نمیدادم به مدیر مهد، اما خب ناشکری نمیکنم،‌همینکه دخترکم تو خونه میمونه و از تردد غیرضروری من هم جلوگیری میشه شکر.

از اونجاییکه از شدت استرسی که از صبح بهم وارد شده به شدت حالم بده و حس گریه دارم،‌بهتره پستم رو با شیرینکاریهای دخترک نازم شروع کنم بلکه استرسم کمتر بشه. تو پست قبلی خیلی کارها و حرکاتش بود که نشده بود بنویسم،‌یعنی هم عجله داشتم و هم حافظم یاری نکرد، الان هم اصلا تمرکز کافی ندارم اما تا جاییکه یادم بیاد از رفتارهای نسبتا جدیدش که مثلا مال یکی دو ماه پیش به این طرف هست مینویسم:

چندروزیه دخترکم آهنگ تاب تاب عباسی رو میخونه! البته میگه "تا تا عساس" یا یه چیزی تو این مایه ها! بعد هم خودش رو تکون میده یا دور خودش میچرخه و میرقصه و پا به زمین میکوبه! جدیدا هم تحت تاثیر آهنگهایی که مادرشوهرم براش میخونه، ملودی آهنگ "آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا" رو درمیاره. انقدر قشنگ همه حرفهای من رو متوجه میشه که حظ میکنم. مثلا بهش میگم بشین که بهت غذا بدم میشینه،‌یا وقتی بهش میگم کنترل رو بهم بده میره میاره، حتی خیلی وقتها خودش کنترل رو میده بهم که بزنم رو شبکه پویا یا آگهی بازرگانی! با هر آهنگی که از تلویزیون پخش میشه شروع میکنه به رقصیدن و دور خودش چرخیدن و همراهش هم آواز مخصوص خودش رو میخونه! قشنگ روزی چندبار بطور بامزه ای میگه "اک  دو " یعنی "یک دو" و همینا رو مدام تکرار میکنه و سعی میکنه همراش یه سری صداهای دیگه هم دربیاره....موقعیکه پستونکش رو میخواد یا غذا میخواد قشنگ منظورش رو میرسونه! هر کلمه ای رو که میگم سعی میکنه مشابهش رو بعد من بگه، یعنی صدا و آوایی مشابه اون حرف دربیاره. مثلا میگم "بسه مامان" میگه "ب س" یا چیزی میخواد میگه "ده" یعنی بده. یا مثلاً وقتی ازش میپرسم فلان چیز رو میخوای با گفتن یه کلمه خاصی که نوشتنش برام مقدور نیست یعنی نمیدونم چطوری تلفظش رو بنویسم،‌بهم میفهمونه! یه وقتها هم بچم نمیتونه منظورش رو برسونه و مثل باقی بچه ها با جیغ زدن سعی میکنه حالیم بکنه!

چند روزیه که کلمه نه رو یاد گرفته و هر چی بهش میگم میگه "نه" انقدر بامزه میگه که نگو! مثلاً بهش میگم نیلا شلوارم رو ندیدی میگه "نه"، میگم آهنگ بذارم؟ "میگه نه،‌میگم منو دوست داری میگه نه، هنوز نمیدونه معنیش چیه! انقدر سر این نه گفتناش بوسش میکنم که نگو. البته برای کلمه آره هم یه واژه مخصوص به خودش رو داره و آره رو میدونه معنیش چیه،‌حتی یکبار شنیدم که بگه آره یا حتی صداش کردم و گفت ّله"،‌اما معنی نه رو هنوز نمیدونه بچم و به جای آره هم ازش استفاده میکنه.

 عاشق چایی خوردن هست متاسفانه و هربار چایی میخورم یا چیز دیگه ای باید یه جوری قایمش کنم که نبینه و ازم نگیره،‌اما زرنگ تر از این حرفاست و قشنگ میفهمه پشتم قایم کردم و میاد دور میزنه و پیداش میکنه! یا وقتی تو مشتم گرفتم انگشتام رو باز میکنه و اگه تو مشتم نبینتش اون یکی دستم رو نگاه میکنه یا اون یکی مشتم رو باز میکنه. یه حرکت جالبش اینه که چون بهش گفتم چایی جیزه و داغه، وقتی لیوان چایی رو توی دستم میبینه، به جای اینکه به بدنه لیوان دست بزنه، سعی میکنه دسته لیوان رو ازم بگیره که دستش نسوزه! نمیدونم اینو از کجا فهمیده دیگه!

وقتی بهش میگم عوض، میفهمه که میخوام عوضش کنم! بسته به حال خودش،‌یه وقتها فرار میکنه یه وقتها هم میاد میخوابه روی تشک تعویضش! یه کار خیلی بامزه ای که الان یکی دوماهی هست بهش عادت کرده اینه که وقتی موقع عوض کردن بازش میکنم، به زبون خودش یه صدایی درمیاره که یعنی قسمت چسب پوشکش رو که روی بدنش رد انداخته و بدجور میخاره،‌ براش بخارونم! منم روی شکمش و کشاله های رانش رو براش میخارونم و به محض اینکه چندثانیه اینکارو انجام نمیدم با یه صدایی که نمیدونم چطوری صوتش رو بنویسم بهم میگه ادامه بده یا خیلی آروم به پای من که روبروشم لگد میزنه که یعنی مکث نکن یا بدنش رو تکون میده و اینطوری بهم میفهمونه که باید به خاروندن ادامه بدم! وقتی پی پی میکنه میگم "پیف پیف" چه بوی گندی میده" و نیلا هم غش غش میخنده!

وقتی که نماز میخونم میاد و لای چادرم رو باز میکنه و درست میشینه روی مهر من! درمورد مادرشوهرم که میره موقع نماز میشینه روی پاش (آخه اون نشسته نماز میخونه)! خیلی وقتها هم با یه پارچه روی سرش مثلا نماز میخونه و جالب اینکه قشنگ رکوع و سجده میره و موقع سجده رفتن زیر لب حرف میزنه که مثلا داره ذکر میگه! اینجور موقعها دست خودم نیست انقدر میچلونمش که قرمز میشه! فعلا که تو دین و ایمون به من رفته نه به باباش هرچند منم اونقدرها مذهبی نیستم و در حد همین نماز و روزست اما خب امیدوارم دخترم هم درآینده در همین حد معقول انتخاب کنه که مقید باشه،‌هر چند به هیچ عنوان بهش زور نمیگم و میذارم خودش انتخاب کنه.

وروجک وقتی من از سر کار میرم خونه و بعد چندساعت منو مبینه انگار نه انگار کسی اومده،‌اما همینکه باباش میاد تو یا مادرشوهر و پدرشوهرم یا هر مهمون دیگه ای بلند میشه و از شدت ذوق دور خودش میچرخه و پاهاش رو میکوبه به زمین و تند تند دست میزنه و میخنده! خداییش زور داره دیگه!

عروسکهای پلاستیکیش رو برمیداره و دونه دونه میچینه رو میز تلویزیون یا جلوی کنسول و دونه دونه از یه سمت منتقل میکنه به یه سمت دیگه،‌اینکارو با وسایل دیگه ای مثل لاکها یا کرمهای من هم انجام میده!

مدام در حال تکاپو هست که موبایلم رو ازم بگیره و با اونیکه دارم باهاش حرف میزنم بلند بلند حرف بزنه! یا اصلا بدون اینکه کسی پشت خط باشه با موبایل صحبت کنه! همزمان دستش رو هم تکون میده انگار که داره جدی جدی مطلب مهمی رو بیان میکنه! البته یه وقتها واقعا عصبی میشم از اینکه همش میخواد گوشیم رو بگیره! براش گوشی موبایل اسباب بازی که چند تا هم اهنگ میزنه خریدم اما بازم علاقه زیادی به اون نشون نمیده و متوجه میشه الکیه! خیلی وقته یاد گرفته گوشی رو روشن کنه یا با دستاش لمس کنه! یعنی فهمیده اینطوری با گوشی کار میکنند! امان از بچه های امروزی.

چندوقتیه که عاشق نشستن روی مبل و کاناپه شده و هربار روی مبل نشسته باشم به زور میخواد بغلش کنم و بیاد کنار من بشینه! بعد هم شروع کنه به تکون خوردن و سرش رو محکم و تند تند به کوسن مبل که پشت سرش هست زدن! اینطوری همش باید کنارش بشینم و مواظبش باشم که نیفته! یکبار هم از مبل افتاده و کلی گریه کرده! خدا رحم کرد! یا مثلاً عادت کرده روی بالش میشینه و تکون تکون میخوره و سرش رو تند تند تکون میده و آواز میخونه! موقع غذا خوردن دوست داره کنار ما بشینه و همراه ما بشقاب و قاشق داشته باشه و غذا بخوره،‌منم معمولاً قبل شام و ناهار خودمون غذاش رو میدم و موقع غذا خوردن خودمون که میشه، میشونمش کنارم و یه مقدار برنج یا نون یا هر چیز دیگه میریزم تو ظرفش و میذارم حسابی کثیف کاری کنه.

عاشق دالی بازی کردن پشت در اتاق خودش و اتاق خواب ما و همینطور حموم هست، درو باز و بسته میکنه و با صدای بامزه ای میگه "دایی". با اینکه اصلاً‌حموم رو دوست نداره و خیلی موقع حموم کردن گریه میکنه،‌اما از اینکه بره تو حموم راه بره و بازی کنه خیلی لذذت میبره! به شرطیکه شیر آب باز نباشه! البته بار آخری که بردیمش حموم ترسش خیلی کمتر از قبل شده بود خدا رو شکر،‌امیدوارم روز به روز بهتر بشه. آخه به شکل عجیبی از حموم میترسه و وقتی ببینه شیر آب حموم بازه و میخوایم لباساش رو دربیاریم فوری گریه میکنه، امیدوارم اینبار هم که ببریمش مثل بار قبل ترسش یکم ریخته باشه چون اینطوری حموم کردنش منو هم اذیت میکنه، دلم براش میسوزه خب.

 خیلی واضح میگه "توپ" و عاشق بازی کردن با توپهای کوچیکش هست و روزی هزار بار من و سامان و بقیه خانواده باید بریم و توپهای کوچیکش رو که افتاده زیر مبلها و کابینتها براش بیاریم! سرش رو میکنه زیر مبلها و جیغ میزنه که توپش رو بهش بدیم یا اگر دستش برسه خودش برمیداره، البته چندروزیه به پیشنهاد مادرشوهرم به خاطر رعایت نظافت توپ کوچیهاش رو جمع کردیم که نخواسته باشه توپ کثیفی رو که افتاده اون زیر میرا بدیم دستش که اونم بذاره دهنش. بجاش براش توپ بزرگ گرفتیم که نره زیر مبلها.

عاشق اینه که یه تیکه پارچه بلند بگیره دستش و مدام بندازه روی سرش و باهاش تو خونه راه بره، گاهی هم دو سه تا تیکه از لباساش رو که گذاشتم یه گوشه بشورم برمیداره و سعی میکنه بپوشتشون و اینطوری با لباسا چنددقیقه ای سرگرم میشه...

مادرشوهرم یکبار دو تا از عروسکهای نیلا رو گذاشته بود روی بالش و یه تیکه دستمال آشپزخونه انداخته بود روشون که مثلاً سردشون نشه،‌حالا نیلا هم همینکار رو تکرار میکنه و اینطوری عروسکهاش رو میخوابونه، یا بهش میگم نینی رو بذار روی پات لالا کنه، میذاره و با دستاش میزنه روی عروسکهاش و پاش رو تکون میده که بخوابونتشون! یوقتها به شوخی عروسکهاش رو برمیدارم و میبوسم و درحالیکه دارم قربون صدقه عروسکها میرم یهویی با یه صدای خاصی که از خودم درمیارم پرتشون میکنم یه طرف نیلا هم قه قه میخنده!

پدرشوهرم خیلی باهاش بازی میکنه و یه سری صداهایی درمیاره یا حرکتهایی میکنه که صدای خنده های قشنگ دخترکم تو کل فضای خونه میپیچه! عاشق اینه که بشینه روی مبل یا صندلی و دستاشو محکم به هم بزنه و همزمان بگه "دس" یعنی دست! حتی یکبار پیش اومد که گفتم نیلا رو تشویق کنید و شروع کرد به دست زدن برای خودش! یا مثلا گفتم آفرین نیلا و باز شروع کرد به دست زدن! یعنی میفهمه که کلمه تشویق و آفرین هم معادل دست زدن هست و برای خودش دست میزنه و همزمان بلند بلند میگه "دسسسس" یه وقتها هم میگم دست و جیغ و هورا و دوتایی با هم فریاد میزنیم و دست میزنیم. جالب اینکه یه بار گفتم تولد بابایی هست و بدون اینکه چیز دیگه ای بگم یهویی شروع کرد به دست زدن و بلند بلند صدادرآوردن و خندیدن.

سعی میکنم همراه آهنگهایی که پخش میشه برقصم و اونم سعی میکنه ادای رقص منو دربیاره! انقدر خوشم میاد که نگو.

یه سری خرابکاری هم میکنه، مثلا عادت کرده مدام میره سراغ لباسشویی و درش رو باز و بسته میکنه و دگمه هاش رو میزنه و حتی روشنش میکنه! یا مثلا میره سراغ کابینت خوراکیهام و چندباری با ریختن یه سری ادویه ها حسابی خرابکاری کرده! یا مغز گردوهای من رو که تو ظرف بوده ریخته یا فنجونش رو شکسته. یا مثلاً عاشق خورد کردن دستمال کاغذیه و خیلی وقتها به هزار تیکه تقسیمش میکنه و باید مدام از وسط خونه دستمالها رو جمع و جور کنم. یا مثلاً همینکه در یخچال رو باز میکنم بدو بدو میاد و خودش رو میچپونه اون تو. یا به وسایل میز توالت من دست میزنه و یبار لاک من رو شکسته یا کرمهام رو از ظرفش ریخته بیرون... البته اونقدرها هم فوضول و خرابکار نیست اما در حد بچگی خودش شیطنت داره دیگه.

تازگیا انقدر دل نازک شده که نگو،‌کافیه یکم باهاش تند یا با صدای بلند صحبت کنیم یا دعواش کنیم فوری گریه میکنه،‌ منم که کم طاقتم و فوری بغلش میکنم و قربون صدقش میرم!‌یه وقتها هم وقتی سامان کمی باهاش تندی میکنه بهش پرخاش میکنم و اینطوری یکم بین ما هم بحث پیش میاد. خدا کنه روزی برسه که به خاطر بچمون هم که  شده بحثها و کشمکش ها رو جلوی اون انجام ندیم و بذاریم برای وقتی که خوابیده! اونم بطور مسالمت آمیز! یعنی کی به چنین بلوغی میرسیم خدا میدونه!

دیگه سعی میکنه به هر زور و جبری که شده در روز بهش بیست پیمونه یا حداقل 18 پیمونه شیر خشک رو بدم،‌اگر گرسنه باشه بی دردسر میخوره،‌اما خیلی وقتها مجبور میشم همراه با آگهی بازرگانی یا یه سری برنامه های کودک که خیلی دوست داره شیر خشک یا غذاش یا قطره مولتی ویتامین و آهنش رو بهش بدم بخوره... قطره مولتی ویتامین و آهنش رو که میبینه پا میذاره به فرار، من بدو اون بدو! یه وقتها هم که سرش گرم باشه بی دغدغه میخوره اما خب ترجیح میدم همراه با آگهی بازرگانی که عاشقش هست بهش بدم که حواسش نباشه و بخوره. نمیشه گفت بدغذاست، اگر گرسنه باشه غذاشو راحت میخوره و قبلش هم با نق و گفتن "مه مه مه مه" میخواد بهش غذا بدم، اما  اگر نیمه گرسنه باشه و من حس کنم امروز کم غذا خورده و باید بهش غذا بدم، سعی میکنم همینکه آگهی بازرگانی یا برنامه کودک دلخواهش شروع شد غذاش رو بدم بخوره،‌بخصوص اگر تخم مرغ آب پزش باشه که خیلی دوست نداره و یه وقتها مجبورم با سوپش قاطی کنم و بهش بدم بخوره. موقع غذای خودمون هم که میشه سعی میکنه در حد کمی از غذای خودمون بهش بدم و اینطور نیست که بگم نباید از غذای ما بخوره.

چندروزیه که تمایل به خط خطی کردن دفترچه ها با خودکار پیدا کرده اما به کتاباش اونقدرها توجه نشون نمیده و فعلاً فقط دوست داره پارشون کنه...

یه سری کارهای دیگه هم هست که مطمئنم بعداً یادم میاد اما الان فعلاً حافظم یاری نمیکنه،‌باشه بعداً دوباره مینویسم. نمیدونم وقتی از رفتارهای نیلا مینویسم کسی تمایل به خوندن داره یا نه، خب خیلی از مادرها براشون این دست رفتارها تکراریه و یه سریها هم که علاقه زیادی به بچه ها ندارند اما من واقعاً خوشحالم که اینجا از حرکتها و رفتارهای نیلا به وقتش نوشتم چون همین الان هم که چیزی نگذشته، کلی از رفتارهای چندماه قبلش رو فراموش کردم و خوشحالم که این نوشته ها میتونه کمکم کنه که یادم بیاد... ضمن اینکه معتقدم هر بچه ای در عین اینکه رفتارهای مشابه با سایر بچه ها نشون میده،‌رفتارها و شیرین کاریهایی هم داره که مختص خودشه و خدا رو هزار بار شکر میکنم که دخترکم بین فامیل و آشنا محبوبه و از نظر بقیه خیلی هم بامزست...بازم میگم چهره و رنگ پوستش که نسبتاً سبزه و گندمیه کوچکترین شباهتی به من نداره و هنوز نمیدونم دقیقاً به چه کسی رفته، به باباش بیشتر از من شباهت داره اما خب نمیشه گفت به اون هم کاملاً شبیهه... اعتراف میکنم گاهی از خدا میخوام بزرگ که شد صورتش روشنتر بشه یا قشنگتر بشه اما باز به خئودم نهیب میزنم که خدا رو هزار مرتبه شکر دخترکم سلامته و نباید از این فکرها بکنم و اینطوری میشه که روزی هزار بار به طور ناخوداگاه از زبونم خدا رو شکر میاد بیرون. غیر از ظاهر، حتی رفتارهایی هم که نشون میده به قول مامانم با رفتار بچه های فامیل خودم فرق میکنه و انگار بیشتر به شمالیها رفته تا سمنانیها که ما باشیم...الهی که عاقبتش به خیر باشه،‌هم عاقبت اون و هم عاقبت همه بچه ها...

وسطای نوشتن این پست بودم که دلم طاقت نیاورد و بلند شدم رفتم پیش رئیسم که بطور قطع مطمئن بشم میتونم تا آخر سال از اون بخشنامه جدید استفاده کنم و نیام سر کار که خدا رو شکر موافقت قطعیش رو گرفتم و دیگه از فردا نمیام سر کار تا آخر سال...الهی شکر، البته دیروز هم کم و بیش موافقتش رو گرفته بودم اما یه ترسی ته ذهنم داشتم که مبادا امروز قضیه کنسل بشه که خدا رو شکر سر جاشه...طفلی سامانم که باید هر روز بره سر کار و من بینهایت نگرانشم.خدا خودش حافظ و نگهدارش باشه. 

خدا خودش شر این بیماری و مریضی رو از سر همه ما کم کنه...امسال عید هم مثل سال قبل برام کوفت شد،‌ نمیدونم چه حکمتی پشتش هست، از اینهمه بی تدبیری،‌احتکار ماسکها و مواد ضد عفونی کننده تو این وضعیت بحرانی کشور حالم به قدری بده که به شدت احساس نومیدی  میکنم و حس میکنم این کشور با این مردمش دیگه به درد نمیخوره! اینکه دیگه تقصیر دولت نیست، خود مردم هستند که به هم رحم نمیکنند...اعتمادم به مردم کشورم خیلی خیلی کم شده و همش حس میکنم همه فقط به فکر منافع خودشون هستند و هیچکس دیگه براشون مهم نیست، همه شدند دورغگو و دغلکار و سودجو و فرصت طلب. خدا خودش کمکمون کنه تو این جامعه گرگ خودمون و بچه هامون دووم بیاریم.

خدایا عاقبت بچه های ما رو در این کشور ختم به خیر کن! آمین.

سعی میکنم تا آخر سال با اینکه تو خونه نت ندارم و فقط نت گوشیمه، هر طور شده یکی دو پست کوتاه دیگه هم بذارم. برای من خونه موندن با توجه به اینکه سالهاست میرم سر کار خیلی سخته، اما خب باید این دوران رو طی کرد، فقط امیدوارم مادرشوهرم اینا برنگردند رشت و فعلاً پیش ما بمونند که حداقل دور هم باشیم. هر چند یه وقتها هم بودنشون برام یه مقدار سخت میشه از جهت اینکه باید به فکر شام و ناهار و ... باشم (البته خیلی وقتها خودش درست میکنه ولی خب هب هر حال مهمون هستند و یه سری کارها هم به دوش منه) اما خب در مجموع بودنشون به خصوص تو شرایط نومید کننده فعلی خیلی بهتر از نبودنشون هست. یه وقتها پیش میاد که بین روشهای تربیتی و نگهداری بچه بین من و مامانش اختلاف نظر زیادی هست و ممکنه دلخوری موقتی و کوچیکی بینمون به وجود بیاد اما خب اصلاً کش پیدا نمیکنه و با برخورد خوب مامانش ادامه دار نمیشه...مثلاً مامان سامان همش میترسه لباس نیلا کم باشه و میخواد بهش لباس بپوشونه یا موقع خواب با وجود گرمای شدید حتماً یه چیزی روی نیلا بندازه اما من میگم لباساش تو این هوای گرم و با وجود شوفاژ زیاد هم هست و نیازی نیست موقع خواب ظهر چیزی روش باشه. یا مثلاً موقع عوض کردن نیلا من به نجاست و پاکی اهمیت زیادی میدم اما مامانش  خیلی به مباحث مذهبی مثل نجاست و طهارت و ... اعتقاد نداره و یه وقتها حرص میخورم. یا مثلاً میگه از ساعت ده شب بچه سوپ نخوره بهتره چون سنگینه براش و ... اما من چون قبلاً حتی ساعت یازده شب هم بهش غذا دادم و میدونم از این بابت مشکلی نداره، همچنان اگر لازم باشه اینکار رو میکنم... یا حتی روشهای خانه داریمون با هم فرق داره و از اونجا که اون مدام سعی میکنه کمک حال من باشه تو کار خونه، ممکنه یه وقتها روشهامون تداخل پیدا کنه.اما خب سعی میکنیم مسالمت آمیز حلش کنیم و یکی کوتاه بیاد که بهمون سخت نگذره و خدا رو شکر گوش شیطون کر بودنشون اذیتم نمیکنه هیچ خیلی هم دوست دارم پیشمون بمونند بخصوص که از جهت نیلا هم حسابی خیالم راحته و به روش تربیتی و بچه داریش در کل حس خوبی دارم. اما خب این وسط همونطور که قبلاً هم گفتم توجه خیلی زیادی که نیلا به مامان بزرگش نشون میده و خیلی راحت منو نادیده میگیره و مثل کوالا همش به اون چسبیده،‌یه وقتها باعث میشه یکم ته دلم ناراحت بشم،‌احتمالاً مامانا حرف من رو بفهمند اما به قول فرناز جون که میگه وقتی بزرگ بشه درنهایت مادرش میشه همه کسش و نفر اول زندگیش...ایشالا که همینطور باشه،‌واقعاً دوست دارم بزرگ که شد بهم اهمیت بده و منو دوست خودش بدونه و از ته دلش دوستم داشته باشه. 

این وسط هفته پیش هم بابام بیمارستان امام خمینی که یکی از مراکز اصلی بیماران کرونایی هست بستری بود و شیمی درمانی شد، خدا میدونه چه استرسی به هممون وارد شد،‌هم بابت بابا هم خواهرم که برای انجام کارهاش همراهش بود،‌البته ملاقاتها رو کلاً ممنوع اعلام کرده بودند اما به هر حال برای خرید دارو و یه سری کارهای دیگه مثل بستری و ترخیص و... مریم باید میبود! همون روزای بستری بابا بود که وقتی به بابام زنگ زدم گفت تو اتاق کناریش دو نفر از کرونا فوت شدند و اینا حسابی ترسیدند و گفتند اگر میشه زودتر ما رو مرخص کنید یا درمان رو بذارید برای یه موقع دیگه... خلاصه که تا بابا بیاد خونه مردم و زنده شدم...خدایا تو این وضعیت هوای همه مردم ما رو داشته باش،‌بخصوص هوای بیماران سرطانی و قلبی و ... سالمندان و بچه ها رو...درسته که میگن بچه ها به احتمال زیاد نمیگیرن اما شنیدم در هر حال ناقل هستند و میتونند خودشون در قالب سرماخوردگی خفیف بگیرند اما به بقیه منتقل کنند.

سونیا که بیمارستان کار میکنه خیلی استرس داره و مدام به ما سفارش میکنه از خونه بیرون نریم،‌با اینکه دلش برای مامان و باباش و نیلا حسابی تنگ شده اما میگه چون تو محیط بیمارستان کار میکنه و ممکنه یکدرصد تو بدنش این ویروس خدای نکرده باشه، بهتره نیاد خونه ما که  مشکلی برامون پیش نیاد،‌حتی اگه احتمالش یک درصد باشه. آفرین بهش که تو این شرایط به خاطر دیدن پدر و مادرش و نیلا احساسی برخورد نمیکنه...

چقدر پستم طولانی شد، کلی حرف داشتم و هنوز هم یه عالمش مونده اما خودم از تایپ کردن دست درد و گردن درد گرفتم. امیدوارم خستتون نکرده باشم هرچند با توجه به کم شدن کامنتها نمیدونم چندنفر اینجا رو میخونند هنوز. 

خواهش میکنم خیلی مراقب خودتون باشید دوستان خوبم. برای ما هم دعا کنید،‌بخصوص پدرم و همه بیماران.

خدایا خودت به هممون رحم کن. سایه این بیماری شوم رو از کشور و ملت ما بردار،‌آمین.

شرح حال این چندوقت...

چند وقتیه که حال و حوصله نوشتن ندارم، حتی سر کارم وقت آزاد هم دارم اما باز حوصلم نمیگیره. آخه تقریباً من همه پستهام رو از سر کار مینویسم و تو خونه نت و وای فای ندارم...اینکه نمیتونم برای دوستانم هم کامنت بذارم بخشیش به همین موضوع برمیگرده که تو خونه نت ندارم و فقط پست دوستانم رو با گوشی میخونم و کامنت گذاشتن با گوشی هم که خیلی برام سخته...هرچند این روزها وبلاگ نویسی بینهایت از رونق افتاده و همین هم یکی از علتهای بی انگیزه شدن من نسبت به نوشتن هست، یوقتها هم فکر میکنم مطالب جالب و مفیدی نمینویسم که چیزی به دانسته های کسی اضافه کنه و شاید نوشته هام جذابیت خاصی نداشته باشند و همینا دلسردم میکنند...هر وبلاگی هم که میرم میبینم یا تعطیل کرده یا خیلی دیر به دیر مینویسه...خلاصه انگیزه زیادی برای آدم نمیمونه، اما خب همچنان به وبلاگ نویسی پایبندم.


بگذریم، این پستم رو هم باید خیلی با عجله بنویسم چون وقتم کمه و باید سریع برم خونه مامانم نیلا رو بردارم آخه مهد کودک نیلا امروز تعطیل بود و مجبور شدم بذارمش خونه مامانم البته با کلی استرس چون خواهرم هم مریضه و وضعیت بابام هم که معلومه، دیگه مجبور بودم،‌وگرنه اگه چاره داشتم خودم خونه پیش نیلا میموندم و نمیبردمش خونه مادرم اما خب امروز امتحان ضمن خدمت داشتم و باید حتما میومدم سر کار! که البته وقتی اومدم فهمیدم کنسل شده و حسابی عصبانی شدم! اما خب دیگه کاری بود که شده بود. به هر حال باید تند تند بنویسم که به موقع از اداره برم و به خونه مامانم برسم، امیدوارم اشتباه تایپی یا نگارشی نداشته باشم. 


*** این مدت که گذشت چندین مناسبت پشت سر هم داشتیم و سعی کردیم همش رو به نحوی گرامی بداریم! روز ولنتاین و بعدش روز زن و مادر و دوم اسفند هم که تولد همسرم بود. خب من اعتقاد زیادی به جشن گرفتن و کادودادن در روز ولنتاین ندارم اما خب چیزی در ضمیر ناخوداگاهم و بخصوص با دیدن پستهای اینستاگرام درمورد ولنتاین انگار قلقلکم میده که بیتفاوت از این روز رد نشیم، و صدالبته خودم کادویی نمیگیرم برای سامان اما دوست دارم اون یه حرکتی بزنه! امسال هم با اینکه روز قبل از ولنتاین و روز مادر بحثمون شده بود و صبح روز ولنتاین رو با دلخوری شدید و قهر و دعوا شروع کردیم، سامان یهویی با عصبانیت از خونه رفت بیرون که من فکر کردم رفته عصبانیش رو بیرون از خونه خالی کنه که دیدم نیمساعت بعد برگشت همراه با دو تا کادو تو دستش، یکیش مربوط به کادوی ولنتاین بود و یه نیم ست بدل که البته تو این سالها چندباری از این بدلیجات ازش کادو گرفتم ( و ترجیح میدم دیگه نگیرم بسکه زیاد شدند!) و کادوی دیگش هم یه پاکت پول بود به مناسبت روز زن.... گرفتن این کادوها خیلی برام ارزشمند بود، نه از بابت ارزش مادی کادوها،‌بیشتر از این جهت که سامان مثل همیشه در بدترین شرایط قهر و دعوا از خودگذشتگی نشون داد و با وجودیکه غرور و اقتدار خاصی در محیط کار و بقیه جاها داره،‌ اما این غرورش رو همیشه برای من زیر پا میذاره،‌به قول خودش به خاطر عشق به من و اینکه زندگی تلخ نگذره...خلاصه که بعد گرفتن کادوها همچنان کمی برای آشتی کردن ناز میکردم (آیکون بچه پررو!) اما خب در نهایت آشتی شدیم و باقی روز به احساسات ناب و زیبای دونفره!!! گذشت...جالبه که الان حتی یادم نمیاد سر چی بحثمون شده بود!

***دوم اسفند هم که میشد تولد سامان! خب خیلی دوست داشتم براش یه شب خوب و رویایی بسازم، اولش تصمیم داشتم ببرمش یه رستوران خیلی شیک و گرون با کنسرت زنده تو شمال تهران،‌اما خب شرایط کاری هیچکدوممون اجازه نمیداد ضمن اینکه هر طور حساب کردم دیدم رفتن با نیلا باعث میشه اذیت شیم و نتونیم با خیال راحت شام بخوریم و کنسرت زنده ببینیم،‌کسی رو هم نداشتیم که نیلا رو بذاریم پیشش، این شد که تصمیم گرفتم کیک بگیرم و شب پنجشنبه اول اسفند که میشد شب تولدش، غذا از بیرون سفارش بدیم و به عنوان کادوی تولد هم بهش یه سوئیشرت که خیلی وقت بود لازم داشت و چند روز قبلش با همکارم رفته بودم و از جمهوری خریده بودم بهش کادو بدم و یه مقدار هم پول. اما از اونجاییکه هوای تهران روز پنجشبنه اول اسفند بارونی شد،‌ترسیدم نیلا رو برای خریدن کیک با خودم ببرم بیرون که یوقت خدای نکرده سرما نخوره و با خودم فکر کردم وقتی سامان غروب اومد خونه، نیلا رو میذارم پیشش و به بهانه ای از خونه میرم بیرون و براش کیک میخرم، اما وقتی از سر کار رسید از حرفهای من متوجه شد میخوام برم کیک بگیرم و به هیچ عنوان اجازه نداداینکارو کنم و گفت من که دیگه بچه نیستم و همون غذا کافیه،‌اینه که خودش رفت بیرون و با چند مدل فست فودکه قرار بود هزینش رو به عنوان شام تولش من پرداخت کنم، برگشت خونه...سوئیشرتش رو هم که سه چهار روز جلوتر بهش داده بودم (بهش نیاز داشت و بهتر بود تا روز تولدش صبر نکنم). خیلی هم خوشش اومد و غیر از اینا مبلغی پول هم تو پاکت گذاشتم و بهش دادم...اونشب تولدش هم آهنگ شاد گذاشتیم و سه تایی رقصیدیم! نیلا هم با ما میرقصید! الهی فداش شم که دستاشو تکون میده و میچرخه و سعی میکنه ادای ما رو دربیاره...گوشی رو هم یه جا فیکس کردیم و از رقص سه نفرمون کلی فیلم گرفتیم، چند تا هم عکس سلفی گرفتیم...وقتی هم که رفت بیرون شام تولدش رو بخره و بیاره خونه ،‌یه پست قشنگ تبریک تولد براش گذاشتم اینستاگرام و دوست و آشنا کلی کامنت تبریک گذاشتند و در نهایت شب تولدش به خوبی و خوشی گذشت، به قول خودش که میگفت شبم رو ساختی و بهترین تولدم بود و ...البته همون شب به اشتباه کادویی رو که به عنوان کادوی روز مرد براش خریده بودم و یه بلوز اسپرت و قشنگ بود همراه پاکت پول بهش دادم! میگم به اشتباه چون یادم رفته بود که این کادو رو برای روز مرد خریدم و حواسم نبود که سوئیشرتش رو چندروز قبلش به عنوان کادوی تولد بهش دادم...خلاصه که کادوی روز مرد رو هم به اشتباه همون روز بهش دادم و وقتی متوجه اشتباهم شدم بهش گفتم این بلوز برای کادوی روز مرده و حواسم نبود و به اشتباه امروز بهت دادم و دیگه به عنوان کادوی روز مرد قبول کن! کلی هم خورد تو ذوقم چون دوست داشتم همون هجده اسفند که روز مرده بهش بدم اما خب کاری بود که شده بود و دیگه نمیشد کاریش کرد،‌حالا روز مرد اگر تونستم یه کادوی کوچیک دیگه هم براش میخرم همراه شیرینی...

***شنبه سه اسفند هم همکارانش بطور سورپرایزی سر کارش براش تولد گرفتند،‌ قبلاً هم گفتم، سامان بینهایت بین همکارانش محبوبه در حدیکه به معنای  واقعی میپرستنش و خیلی دوستش دارند بسکه به قول خودشون با معرفتو دلسوزه و به همشون محبت میکنه، حتی همکارانی که معمولا تو اینجور جمعهای تولد نمیان به خاطر سامان همراه بقیه همکارانش بطور غافلگیرانه اومده بودند اتاق سامان محل کار و میگفتن تو برای ما با همه فرق داری... دیگه شنبه شب که سامان اومد خونه انقدر ذوق و شوق داشت از اینهمه توجهی که نسبت بهش نشون داده بودند که سر از پا نمیشناخت و میگفت اگر میلیونها تومن هم پول داشته باشه انقدر براش اهمیت نداره نسبت به این مدل حرکتهایی که دوستان و همکارانش براش انجام میدند... عکسها رو هم نشونم داد و همینطور متنها و پیامهای تولدی که براش فرستاده بودند و حسابی خوشحال بود و براش مهم بود من تک تک پیامهاش رو بخونم... منم کلی قربون صدقش رفتم و بهش گفتم خیلی خوشحالم و افتخار میکنم از اینکه اینهمه مورد توجه دوستان و همکارانش هست و انقدر محبوبه... سامانم با ذوق و شوق از جشنی که براش گرفته بودند صحبت میکرد و و بعد تموم شدن حرفهاش گفت میخواد برای من هم شب عید که میشه شب تولدم، یه تولد عالی و چشمگیر بگیره و سنگ تموم بذاره که برای بار دهم تاکید کردم نمیخواد هدیه گرون رو بگیره یا به خاطر جشن تولد من فامیل رو خبردار کنه که سورپرایزم کنند (دلایل خودم رو دارم که اگه بخوام بگم نمیتونم پست امروزم رو به موقع تموم کنم...) یه جشن کوچیک دو نفره کافیه و لازم هم نیست تو این وضعیت حقوقهای معوق کادوی گرون برام بگیره!

***از دیگر اخبار این مدت که نبودم هم حضور دو هفته ای مادرشوهر و پدرشوهرم در منزل ما بود...مامان بابای سامان از نوزده اسفند اومدند خونه من و دقیقا یک روز قبل از تولد سامان یعنی پنجشنبه اول اسفند رفتند رشت...البته علت طولانی شدن موندنشون هم برمیگشت به خراب بودن جاده تهران رشت و هوای برفی و... یعنی جاده ها بسته بود اما خب به نفع من هم شد و قشنگ دو هفته از مهد کودک بردن نیلا و غذا گذاشتن براش و صبح خیلی زود بیدارشدن راحت بودیم...نیلا هم که حسابی به مادرشوهر و پدرشوهرم عادت کرده بود و دیگه طوری شده بود که بجای من به مامان سامان میگفت "ماما"...یا مثلا وقتی من و مامان سامان کنار هم نشسته بودیم،‌میرفت بغل اون مینشست یا اونو بوس میکرد و صورتش رو به صورت اون میمالید (کاری که برای ابراز محبت انجام میده!) یوقتها پیش میومد که حتی کمی ته دلم ناراحت میشدم که انقدر راحت اون رو به من ترجیح میده یا مثلاً مثل سابق به من ابراز محبت نمیکنه! میدونم خنده داره اما یه وقتها این احساس بهم دست میداد که منو اندازه اون دوست نداره....

بگذریم...خیلی بهشون اصرار کردم حالا که اینهمه موندند برای تولد سامان هم باشند و بعد برند،‌اما مادرشوهرم میگفت دیگه اصلاً نمیتونند حتی یکروز هم اضافه تر بمونند و باباش باید بره سر کار.... البته اینم بگم که مامان باباش چندروز قبلش به مناسبت تولد سامان برامون شام خریده بودند و کادوی سامان رو زودتر بهش داده بودند اما خب برای شب تولدش نموندند..

****این مدت هم که مامانش اینا بودند من از فرصت استفاده کردم و هر روز بعد از سر کارم میرفتم و به یه سری کارهای عقب افتاده میرسیدم، مثل آرایشگاه رفتن،‌یا خریدن گلیم فرش برای راهروی باریک خونه جدیدمون،‌دو سه دست لباس برای نیلا، مانتو و شلوار رسمی برای سر کارم،‌ یه سری خرید خنزل پنزل برای خونه، خرید خوراکیجات و خشکبار یا حتی راه رفتن داخل پارک و لذت بردن از هوای خوب.... کارهایی که مدتها بود دلم میخواست انجام بدم اما به خاطر بردن نیلا به مهد کودک نمیتونستم... مهمترین و بزرگترین کارم هم این بود که از بودنشون استفاده کردم و میز ناهارخوری چهارنفره سفارش دادم که باید همین یکی دو روز آینده برسه دستم! دیگه آتیش زدم به مالم حسابی! 

تو محل کارم هم که این مدت چندتا امتحان ضمن خدمت داشتیم که خدا رو شکر با موفقیت گذروندم...بماند که یه سری تنش هایی هم با رئیس بالادستم داشتم که حسابی اعصابم به هم ریخت و چندروزی دمغ بودم..

***خیلی دوست دارم از رفتارهای جدید نیلا هم بنویسم اما فکر نکنم نوشتن همه کارهای جدیدش تو این فرصت کم میسر بشه،‌ چندخطی راجبش مینویسم و بقیش رو میذارم برای وقتی که فرصت بیشتری دارم. این مدت تقریباً یکماهی که نبودم نیلا به یکباره حسابی تغییر کرده! انقدر با مزه شده که اصلاا نمیدونم حرکتهاش رو چطوری توصیف کنم که همون حسی رو که من میگیرم بتونم منتقل کنم...بچم تقریباً به حرف افتاده خدا رو شکر! سعی میکنه خیلی از کلمات رو بعد من بیان کنه!‌دیروز برای اولین بار کلمه "بازی" رو به زبون آورد! چند روزی هم هست که پشت سر هم میگه "آبجی"،‌فکر میکنم از عسل خواهرزادم یاد گرفته که نیلا رو آبجی صدا میزنه.... وقتی آب میخواد قشنگ کلمه آب رو چندبار پشت سر هم میگه و خیلی خوب لیوان رو دستش میگیره و آب میخوره! برای غذا میگه مه مه،  بابا  و ماما رو هم که خیلی وقته میگه،  چندروز پیش بود بلند صداش کردم نیلا! و اون جواب داد "بله" به همین واضحی! حتی سامان هم متوجه شد! یا مثلا خیلی غلیظ تکرار میکنه "آرره"! تازگیها هم میگه "یک  دو" و بخصوص دو رو خیلی روون و واضه میگه! کلمه "خاله" رو هم میگه "خوال" و خیلی از حرفها رو هم تلفظ میکنه! موقع تلفن حرف زدن که رسما نیمساعت در حال حرف زدنه و کله من رو میخوره! مثل خودم پرحرفه بچم و همش در حال صدادرآوردن و به زبون خودش حرف زدنه. با اینکه براش گوشی اسباب بازی خریدم اما متوجه میشه واقعی نیست و باز میاد سمت گوشی ما و قشنگ یاد گرفته که گوشی رو روشن کنه! اوج شیرین کاریش وقتی هست که سعی میکنه تاب تاب عباسی رو تلفظ کنه! یا موقع اذان که میشه آهنگ صلوات فرستادن رو دربیاره! هر کاری هم که ازش میخوام انجام بده،‌متوجه میشه و سریع انجام میده! مثلاً‌م یگم بالش بیار بالشش رو میاره! یا میگم لالا کن دراز میکشه و سرش رو میذاره روی بالش! وقتی میخوام چیزی بهش بدم و هوله که بگیرتش، بهش میگم "بشین تا بهت بدم" و بچم سریع میشینه! موقع خواب اگر یه عالمه هم قبلش شیطنت و بازیگوشی کرده باشه همینکه لامپها رو خاموش میکنم بالشش رو برمیداره و میخوابه! یه وقتها که دارم تلویزیون میبینم کنترل رو میده دستم و اشاره میکنه که کانال رو عوض کنم بزنم شبکه پویا یا آگهی بازرگانی...همش سعی میکنه به زبون خودش با من صحبت کنه و منظورش رو برسونه و منم همش به نشانه تایید میگم "آره متوجه منظورت هستم!" "یا بله تو درست میگی و حرفت کاملاً منظقیه" و کلی هم از این جواب دادنهای خودم خندم میگیره،‌ولی خدا رو شکر خیلی وقتها هم منظور خودش رو به خوبی به من منتقل میکنه.

با هر آهنگ تلویزیون شروع میکنه به رقصیدن! یا مثلا وقتی سوار آسانسور میشیم و آهنگ آسانسور به صدا درمیاد دستاشو به نشانه رقص تکون میده...

همچنان موقع ابراز احساس و محبتش چندثانیه به صورتم خیره میشه و بعد صورتش رو میماله به صورتم که فکر میکنم برای اون حکم بوس کردن رو داره! وقتایی هم که ناخوداگاه جلوش گریم میگیره انگشتاشو میکنه تو چشمم!!! که یعنی گریه نکن! صبحها هم که خواب هستم و چشمام بستست با فروکردن انگشتاش تو چشمم منو بیدار میکنه،‌البته فکر کنم اینو قبلا هم نوشتم...نصف شبها گاهی از خواب بیدار میشه و تو تاریکی میاد و خودش رو به من میچسبونه که کلی از این حرکتش لذت میبرم و دلم غنج میره.

این روزها هم که دوباره داره دندون درمیاره و یه روزایی بخصوص صبحها بیحاله و نق میزنه، دندون ششم و هفتمش زده بیرون و به دنبالش گاهی اسهال میکنه و گاهی بدنش داغ میشه...امیدوارم زودتر این دوتا دندونش هم دربیاد و راحت بشه بچم.

خیلی کارهای دیگه هم میکنه اما متاسفانه حسابی دیرم شده و باید برم خونه مامانم دنبال نیلا و نمیتونم ادامه بدم،‌اما ذره ذره که یادم اومد اضافه میکنم...برام خیلی مهمه از رفتارهای جدیدش بنویسم که همیشه یادم بمونه و برای خودش هم یادگار باشه،‌بخصوص که فکر نمیکنم بچه دیگه ای غیر نیلا داشته باشم و دلم میخواد از ذره ذره کارها و حرفهاش بنویسم که برای همیشه ثبت و ضبط بشه. این مدت هم کلی سهل انگاری کردم و خیلی از حرکتهاش رو یادم رفته بخصوص که بعضی از اونها رو شاید فقط یکبار انجام بده یا بعضی کلمات رو فقط یکبار تلفظ کنه و دیگه نگه و دلم نمیخواد سرسری ازش بگذرم،‌دوست دارم بنویسمشون اما خب این بی انگیزگی برای نوشتن دست از سرم برنمیداره!

*** این ویروس کرونا خیلی باعث استرسم شده، مادرا حرف منو خوب میفهمند،‌نگرانیم فقط بابت دخترم نیست،‌از بابت خودم و سامان و بخصوص بابام و خواهرام و خواهرزاده هام و پدرمادرهامون هم خیلی نگرانم....دیروز خواهر کوچیکم تب و تهوع داشت و وقتی فهمیدم تا مرز سکته رفتم! هنوزم نگرانش هستم و فقط از خدا میخوام چیز مهمی نباشه! دیروز که متوجه حال بد خواهرم شدم، حتی نشستم به حال و روز خودمون تو این کشور زار زار گریه کردم که چرا یه روز خوش نداریم و همش استرس و ترس و دلهره...اما به خاطر نیلا سعی کردم به خودم مسلط باشم،  سامان که اومد خونه متوجه شد حال و روزم خوب نیست و سعی کرد بهم دلداری بده اما تو این اوضاع خیلی سخته که آدم افکار منفی به دلش راه نده و بدون فکر و خیال بگذرونه، خدا بهمون رحم کنه. امیدوارم این بحران هم بگذره...دیگه رسماً طوری شده که فقط میگیم بگذره و کار دیگه ای از دستمون ساخته نیست...

خیلی پراکنده و تند تند نوشتم،‌دستم درد گرفت بس که تند تند تایپ کردم... تصمیم دارم فردا و پسفردا هم بمونم خونه و نیام سر کار،‌مهد کودک نیلا بازه و فقط امروز تعطیل بود،‌اما خودم حسابی نگرانم و ترجیح میدم حالا که مرخصی دارم،‌ ازش استفاده کنم و پیش نیلا تا آخر هفته تو خونه بمونم...

بلند شم برم که حسابی دیرم شده.

خیلی مراقب خودتون باشید دوستان،‌برای ما هم دعا کنید،‌بخصوص پدرم و بیماران دیگه...

همسر شاعر می‌شود!

یادم نمیاد کی و سر چی و کی، اما بحث و دعوای بدی بینمون شد و نتیجش شد دلخوری شدید و خراب شدن شب قشنگمون، البته قضیه جدیدی نیست شاید مال دو هفته پیش باشه،اما جالبه که حتی موضوع بحثمون هم یادم نمیاد. صبح روز بعدش که پنجشنبه بود و سر کار بود (من خونه بودم) تلاش کرد با پیامکهای پشت سر هم عذرخواهی کنه و از دلم دربیاره (درحالیکه طبق معمول هر دو پنجاه پنجاه مقصر بودیم و شاید حتی خود من بیشتر)،‌ولی خب غدبازی همیشگی من باعث میشد که به سادگی کوتاه نیام یا حداقل تظاهر کنم که دلخوریم به این راحتیها از بین نمیره. همینطور برای خودم روی کاناپه نشسته بودم و داشتم چایی میخوردم و نیلا هم دور و برم میپلکید که یه شعر از طرف سامان بهم رسید! شعر رو خودش سروده بود!! نه وزن درست و حسابی داشت و نه قافیه اما برای تلاش اولش بدک هم نبود! مهمتر از همه بدجور باعث خنده من شد! بنویسمش که یادم بمونه و شما هم بخونید:

عشق را گر بود آبرویی اگر...

از صًدًق سر مرضیه است و بس

به  کجا برم این نالان دل خسته را؟

دل را به جز مرضی هست ماوایی مگر؟


سامان به سمت کعبه گر روی اگر...

کعبه اینجاست، تو مرضی نگر...

باقی همه سنگ است و گل و کلوخ...

عشق را به جز مرضی مگر هست شکلی دگر؟


تو از دام بلای دنیا رها شوی اگر...

گر تو را هست اکنون نان و چای و شکر...

همه را رنگ روی یار بین و منشین

مرضی است، مرضی است و هیچ دگر...


مرضیا تو اگر داری کنون شویی قًدًر

قوی پنجه و قوی هیکل و مثل سپر

قدر او دان و بیاسای و کمتر خور شکر!!!

سامان است و سامان است و هیچ دگر...

یعنی وقتی این شعر رسید با صدای بلند خندیدیم! نه وزن درست درمون داشت نه قواعد شعری رو رعایت کرده بود، اما انقدر دلنشین و بامزه بود که یه دور دیگه هم خوندمش و به پهنای صورت لبخند زدم! اما تنها جوابی که دادم این بود :بی مزه" با شکلک اینطوری :-| سامان هم جواب داد: من که میدونم الان داری بلند بلند میخندی و به روی خودت نمیاری! خلاصه اینطوری شد که آشتی شدیم!

خنده دارترین قسمتش "کمتر خور شکر" بود!!! و اون قسمتی که خودش رو حسابی تحویل گرفت "قوی پنجه و قوی هیکل و مثل سپر"!!!

چند روز بعدش هم وسط روز بود و سر کار بودم که دوباره یه شعر دیگه برام فرستاد! البته اینبار قهر نبودیم همینطوری عشقولانه شده بود. 

من تو را چونان بد میپرستم

چونکه پیمانه و مزه به دستم

سگ هار دارد آن دو چشمانت

ترسم آخر گاز گیرد دو دستم!!!

تو این شعر هم به طور غیر مستقیم و محترمانه تشبیه شدم به دختری که چشماش گاز میگیره! قربونش برم که همیشه و تو هر حالی که باشم با رفتارها و حرفهای خنده دارش منو از ته دل میخندونه...طفلکم چند روزیه که به خاطر فشار کاری و حقوقهای معوق و قسطهای عقب افتاده دل و دماغ نداره و حتی دیشب سرش رو گذاشت روی پام و درحالیکه با موهاش بازی میکردم، قشنگ حس کردم چشماش خیس شد...خستست، انگیزش رو هر از گاهی حسابی از دست میده،‌البته این حالش معمولاً یکی دو روز بیشتر طول نمیکشه و زود خوب میشه و منم صددرصد بهش حق میدم ولی خب هر بار که اینطوری میشه من خودم بدجور تحت تاثیر قرار میگیرم و حتی اگه حال روحیم خوب باشه به هم میریزم، حال دلم خیلی به حال و روحیه اون گره خورده...

این مطلب رو هم نوشتم که بمونه به یادگار! یادم نره که با وجود همه سختیها و دعواهامون، چقدر به هم علاقمندیم و وجودمون به وجود هم گره خوردست...

متفرقه از همه جا...

*** دوست دارم یکم وزن کم کنم،‌اما چندسال اخیر بسکه هی وزن کم کردم و هی زیاد کردم عملاً تاثیرش رو روی بدنم میبینم،‌از نظر ترک خوردن و ... اما خب وزن الانم رو هم دوست ندارم و حس خوبی به اندامم ندارم، بعد زایمان و تو دورانی که شیر میدادم خیلی خوب وزن کم کردم اما متاسفانه الان دوباره حس میکنم اضافه وزنم برگشته و موقع راه رفتن حس سنگینی دارم. یه رژیمی هست آنلاین که شصت تومنه،‌شاید خریدمش و تونستم چهارپنج کیلویی باهاش کم کنم! برای بار دهم تو این چندسال اخیر.

***دوم اسفند تولد سامانه و نمیدونم میخوام براش چیکار کنم،‌میدونم که برای عید نوروز یه عالمه چیز میز نیاز داره و همش با خودم میگم یه چیزی براش بگیرم که به درد عیدش هم بخوره، البته ما که جای خاصی نمیریم،‌اما خب نمیشه که هیچی نگیره، هم کفشش کهنه شده هم شلوارش هم سوئیشرتش... طفلک هیچوقت هیچی برای خودش نمیخره و تا الان هر چیز جدیدی که گرفته رو من براش خریدم حالا یا به عنوان کادوی روز مرد و تولد و سالگرد عقد و سالگرد ازدواج،‌یا بی مناسبت و با اصرار و خواهش، یا مثلاً جوری شده که دیگه نتونسته کفش یا شلوارش رو بپوشه بسکه کهنه و مستعمل شده و مجبوری رفته خریده! اینطوری هم خوبه هم بد! آدمی نیست که بد لباس بپوشه یا به تیپش اهمیت نده اما وقت و هزینه زیادی بابت این مسائل نمیگذاره، به جز اون اون مثلاً حاضر نیست کرم ضدآفتاب یا مرطوب کننده هم استفاده کنه حتی اگر دستاش از شدت خشکی زخم شده باشه! میگه این کارها برای آقایون خوب نیست! برعکس شوهر دوستم که 47 سالشه و دنبال بوتاکس و کرمهای مختلف برای جوونسازی پوستش هست که البته این رویه رو هم زیاد برای مردها نمی‌پسندم که دنبال جوون شدن و... باشند.

*** خودم هم یه زمانی چندسال پیش خیلی دنبال بهتر کردن پوست و ظاهرم بودم اما الان مدتیه که بیخیال شدم و دلم نمیاد پول زیادی بابت رسیدگی به زیبایی بدم! مدتهاست لوازم آرایشی گرون نخریدم و کلاً حواسم به دخل و خرجم هست... چندوقت پیش تصمیم گرفتم بن مژه بذارم (خط چشم نازک دائمی) اما لحظه آخر ترسیدم و منصرف شدم. الان چیزی که بیش از هر چیزی اذیتم میکنه،‌چروکهایی هست که حس میکنم خیلی زودتر از موعد روی صورت و پیشونی و زیر چشمام ایجاد شدند و پوست خشک و مرده، به هر حال دوستان و همسن و سالانم رو میبینم و متوجهم که برای من خیلی زودتر از موعد بوده....همش هم تقصیر خودم بوده و الان دوست دارم یه سری کارهایی بکنم که از بین ببرمشون اما فکر نمیکنم مثل روز اول و دهه بیست زندگیم بشم....غیر اون بینهایت از کارهای زیبایی روی پوست و اینکه نتیجه بد و مصنوعی بده میترسم و از طرفی همونطور که گفتم،‌با اینکه اگر بخوام میتونم هزینه اینجور کارها رو فراهم کنم،‌اما هش فکر میکنم نباید بابت این چیزها زیاد پول خرج کنم و بهتره بذارم بابت خرید وسایل خونه یا تخت و کمد برای نیلا یا عوض کردن ماشین و..، برعکس گذشته ها که پول زیادی بابت لیزر و دکتر پوست و وسایل آرایشی میدادم...در حال حاضر دوست دارم تا قبل سال نو، سه چهار کیلویی حداقل وزن کم کنم و اگر شد یه کار زیبایی هم انجام بدم اما نمیدونم چه کاری دقیقاً،‌ و کجا باید برم که کارشون خوب باشه و پشیمون نشم... بوتاکس رو دوست دارم انجام بدم اما حس میکنم دفعه پیش که برای اولین بار بوتاکس کردم دقیقاً چروکهای صورتم بیشتر شد! برای همین تردید دارم... ضمن اینکه باید کسی پیش نیلا بمونه که منم برم دنبال این کارها که اونم فعلاً معضلیه برای خودش....

 برای عید نوروز هم با اینکه عقیده به خریدکردن زیاد برای عید ندارم و حتی حوصله و وقتش هم نیست. اما مدتهاست که مانتو و وسایل آرایشی و بوت و چیزای دیگه میخوام و وقت نشده برم خرید اونم با بچه کوچیک...نیلا هم یه سری چیزها لازم داره و وسایل و لباسهایی که مامان برای سیسمونی بهم داده بود تقریباً براش کوچیک شدند و باید یه سری وسایل جدید رو جایگزین کنم. دوستم ندارم بذارم برای شب عید و شلوغیها...یکم هوا بهتر شه پیگیر خریدها و کارهای عقب افتاده میشم.

***داشتم درمورد تولد سامان میگفتم،‌با اینکه خیلی چیزها لازم داره تو فکر اینم که امسال ببرمش یه رستوران خیلی لوکس تو بالای شهر،‌میدونم عاشق رستورانه و هیچوقت پولش نمیرسه که بخواد بره جاهای لاکچری! مثلاً ببرمش نارنجستان تو سعادت آباد یا یه سفره خونه خیلی باکلاس با کنسرت زنده ...در کنارش بهش یه کادوی دیگه هم بدم،‌حالا یا پول یا یه چیزی که لازم داره... تولد خودم هم که 29 اسفنده و تازه روز زن و روز مرد هم در پیشه،‌سالگرد ازدواجمون هم که شش فروردینه و عید نوروز رو هم که داریم،‌خلاصه که مثل هر سال،‌چندتا مناسبت پشت سر هم در پیش داریم و طبیعتاً اگر بخوایم برای همش به همدیگه کادو بدیم، حسابی تو خرج میفتیم....البته من عاشق کادو دادن و کادو گرفتنم اما احتمالاً‌بهش بگم لازم نیست برای همه این مناسبتها برام چیزی بخره و تو این وضع حقوق دادنها،‌خودش رو به زحمت بندازه...اونم که هیچوقت از من انتظاری نداشته و نداره طفلک اما به هر حال نمی ذارم مناسبتها همینطوری و بی کادو بگذره، سامان یه خوبی که داره اینه که خیلی وقتها بی مناسبت بهم هدیه میده،‌مثلاً چندروز پیش وقتی با هم قهر بودیم برای اینکه از دلم دربیاره رفته بود یه سری بدلیجات خشکل و جینگول خریده بود،‌یا هفته پیش بی مناسبت برام گل نرگس خرید...این حرکتهاش انقدر برام دلنشینه که اصلاً دنبال کادوهای گرون قیمت تو مناسبتهای خاص نیستم.

**** برم سراغ کارها و رفتارهای جدید نیلاجانم. نیلا چندروزیه که به وضوح وقتی آب میخواد تند تند و پشت هم میگه "آبب آبب" خودم باهاش تمرین کردم و ذوق میکنم وقتی دلش آب میخواد و بهم میگه. تازه یه سری کلمات رو هم تکرار میکنه مثلاً موقع عوض کردن پوشکش میگم نیلا عوض ،‌اونم میگه "عبض"، البته تا حالا فقط یکبار گفته و دیگه تکرار نکرده،‌بیشتر کلمات رو یکبار میگه و بعد دیگه ازش نمیشنوم... البته اینم بگم که وقتی بهش میگم عوض و تشک زیراندازش رو میارم،‌پا میذاره به فرار! به زور میگیرمش و میخوابونمش و بین کارم هم مدام باید با یه چیزی سرگرمش کنم که فرار نکنه و اجازه بده عوضش کنم!

عاشق اینه که لباسهاش رو بندازه دور گردنش (یعنی مثلا لباس پوشیده) و راه بره! تازگیا یاد گرفته یقه لباسهاش رو همراه با نق نق کردن میکشه و به من اشاره میکنه که لباسهاش رو دربیارم! مثل باباش گرماییه و دوست داره با تیشرت و زیردگمه ۱ دار بگرده!

جمعه چهارم بهمن بود که رسماً بالش گذاشت زیر پاش و از مبل بالا رفت که گوشی من رو برداره! انقدر من و سامان لذت بردیم از این کارش که به جای اینکه تلاش کنیم از سرش بندازیم همش دنبال این بودیم که صحنه رو بازسازی کنیم که ازش فیلم بگیریم! همچین پدر و مادری هستیم ما!

یه کیف کوچولوی زرقی برقی داره که چهار پنج روز پیش بود که به تقلید من انداخت روی دوشش و با ژست خاصی از این سر خونه میره اون سر خونه! به سامان میگم دخترتو تحویل بگیر، از الان داره قرتی بازی درمیاره.

شونه یا برس میگیره دستش و سعی میکنه موی خودش یا من رو شونه کنه،‌البته این حرکت جدید نیست و خیلی وقته انجام میده فقط احتمالاً تا بحال ننوشتمش.

عاشق اینه که بره داخل حمام و هی درش رو باز و بسته کنه و مثلاً دالی بازی کنه،‌وقتی درو باز میکنه به شکل خیلی بامزه ای میگه "دایی" و جوری میخنده که کل لثه هاش معلوم میشه و چشماشم میشه قدر بادوم!عاشق این حرکتش هستم و از ته دلم ذوق میکنم و میخندم.

فکر کنم اینجا ننوشتمش ک  اوایل ماه آذر بود که دخترم رسماً نمازخون شد! مهرو برمیداره و ادای نماز خوندن رو درمیاره،‌قشنگ رکوع و سجده میره! اصلاً تو کارش و حرکاتش میمونم! همینکه اذان میگه مشغول هر کاری که باشه خودش رو به تلویزیون میرسونه و سعی میکنه همراه اذان آهنگ صلوات رو که چندبار موقع اذان گفتن با صدای بلند خوندم،  دربیاره.

به درجه ای از هوشیاری رسیده که متوجه حرفام میشه،‌بهش میگم کنترل تلویزیون رو بیار برام میاره،‌بهش میگم لالا کن سرش رو میذاره روی بالش. بهش میگم بالش رو بده، میاره میذاره روی پام! بهش میگم توپ رو بنداز می ندازه طرفم، تازگیا یاد گرفته کنترل رو میاره میده به من که شبکه رو عوض کنم و بزنم شبکه پویا! قشنگ برنامه های شبکه پویا رو میبنیه و میچسبه به میز تلویزیون و خیره میشه به صفحه تلویزیون! بعد یهویی وسط برنامه میخنده! انگار قشنگ متوجه میشه! حتی چندروز پیش داشت با ذوق و خنده تلویزیون رو نگاه میکرد،‌یه دفعه اسکلت آدم رو نشون داد،‌یهو دیدم بچم بی دلیل شروع کرد به گریه کردن! اول فکر کردیم خدای نکرده چیزیش شده،‌بعداً متوجه شدیم به احتمال زیاد از اسکلت یا یه چیزی تو اون برنامه ترسیده!

خیلی وقتها یه عالمه برگه از دستمال کاغذی میکنه و تو کل خونه پخش میکنه! منم زیاد سخت نمیگیرم ولی خب جالبه که وقتی کاری رو میکنه که میدونه ممکنه دعواش کنیم،‌ مثلا باز کردن کابینتها و... اول دور و برش رو نگاه میکنه،‌ببینه کسی نگاش نمیکنه بعد دست به کار میشه! یا گاهی هم حتی قبل اینکه ما دعواش کنیم خودش دعوا میکنه ما رو.

کافیه من و باباش به هم محبت کنیم یا در حضورش به هم بچسبیم،‌سریع خودش رو میرسونه بین ما و خودش رو وسط ما جا میده و اگرم نگاهش نکنیم سرش رو به سمت صورت ما میگیره و ادا درمیاره و کاری میکنه که بغلش کنیم و بین خودمون بنشونیمش.

نصف شبها که بلند میشم بهش شیر خشک بدم،‌ اکر غرق خواب هم باشه،‌با شنیدن صدای تکون خوردن شیشه شیر موقع آماده کردن شیر، تو عالم خواب و در حالیکه چشمهاش بستست،‌پستونکش رو که همیشه شبها تو دهنش هست درمیاره و دهنش رو سه متر باز میکنه که شیشه شیر رو بذارم دهنش! انقدر خوشم میاد که یا چشم بسته و تو عالم خواب اینکار رو میکنه که نگو...

صبحهها که میخواد بیدارم کنه، یا دو تا دستاش میکوبه به صورتم و با صدای بلند صدام میکنه! انقدر از این حرکتش خوشم میاد که خیلی وقتها با اینکه زودتر از اون بیدار شدم خودم رو به خواب میزنم که اون بیدارم کنه! تازگیا هم که یاد گرفته برای اینکه بیدارم کنه انگشتاش رو میکنه تو چشمم که چشمام رو باز کنم! وقتایی هم که اشک از چشمم میاد باز انگشتاش رو میکنه تو چشمم! مثلا همدردیشه. هر  چی از کارهای بامزش بگم کم گفتم!

وقتی میریم دستشویی میاد و پشت در می ایسته و میکوبه به در و صدامون میکنه! انقدر می ایسته و صدا میکنه که مجبور میشیم هول هولکی کارمون رو بکنیم و بیایم بیرون!

یه کار بامزه ای چندوقت پیش کرد که هنوز که هنوزه با یادآوریش خندم میگیره. معمولاً در اتاق خواب ما بستست که نره سراغ میز توالت و لوازم آرایشی من...از طرفی معمولاً لباسهای نیلا رو روی شوفاژ اتاق خواب میندازم که خشک شه،‌ اونروز لباسهاش رو شستم و بردم تو اتاق خوابمون، که پهن کنم  یواشکی وقتی سرگرم بود رفتم  تو اتاق که متوجه نشه من رفتم داخل اتاق خواب که بیاد دنبالم...دو سه دقیقه بعد دیدم داره از پشت در صدام میکنه و تند تند و محکم به در میکوبه! یعنی رفته بوده همه جا رو گشته بوده و فهمیده که وقتی هیچ جا نیستم حتماً تو اتاق خوابم دیگه! منم برای اینکه نیاد تو اتاق خواب، هیچی نگفتم و سکوت کردم و با خودم گفتم اگر هیچی نگم فکر میکنه اینجا نیستم و کم کم حوصلش سر میره و میره یه طرف دیگه... دو سه دقیقه ای گذشت و دیدم صداش قطع شد! گفتم خب خدا رو شکر رفته، سرم رو آوردم پایین که از زیر در نگاه کنم و مطمئن شم که پشت در اتاق نیست که بیام بیرون! همون که سرم رو پایین آوردم دیدم دو تا چشم کوچولو داره از زیر در بهم نگاه میکنه! یعنی منو میگی، نمیتونستم جلوی قهقهه خندم رو بگیرم! یعنی فهمیده بوده احتمالاً من تو اتاقم و جواب نمیدم! با خودش گفته وقتی هیچ جا نیست حتماً اون تو هست دیگه و برای اینکه مطمئن بشه از زیر در نگاه کرده که همون موقع منم نگاه کردم که ببینم هست یا رفته و نگاهامون تلاقی کرده! خدا میدونه مدتها بود اونطوری از ته دل نخندیده بودم! الهی قربونش برم من! دختر باهوشم! مثلاً خواستم فریبش بدم که دستم رو شد! بعد از زیر در دستامو رد کردم و اونم از اون طرف دستهای من رو گرفت و با هم حرف میزدیم! وای که چه حس خوبی بود!

چند وقتی هم هست که با آهنگهای قشنگ تلویزیون یا آگهی ها بصورت ایستاده میرقصه و می چرخه. قبلترها به حالت نشسته دستاش رو تکون میداد و مثلا میرقصید. الان دیگه ایستاده هم اینکار رو میکنه... اولین بار هم به تقلید من شروع کرد چرخیدن و رقصیدن، آخه من عادت دارم وقتی حالم خوب باشه جلوش با هر آهنگی که از تلویزیون پخش میشه برقصم و اونم یاد گرفته که تقلید کنه. 

کارهای خیلی بامزه دیگه ای هم میکنه که الان دیگه وقت نوشتنش رو ندارم، باید راه بیفتم برم دنبالش مهد کودک،‌امروز مهد کودکشون یه کلاس آموزشی برای مادرها هم گذاشته که باید از ساعت 4 تا 6 شرکت کنم.

فردا سه شنبه هم که اداره ما یه کلاس آموزشی از ساعت هفت و نیم صبح تا 5 بعدازظهر گذاشته که اونم باید حتماً شرکت کنم،از اونجاییکه باید ساعت شش و نیم صبح راه بیفتم سمت کلاس ( محل کلاس بالاتر از میدون ونک هست و با محل اداره ما فرق داره) و از اون طرف هم دیر و حدود ساعت شش و نیم میرسم، نمیتونم نیلا رو بذارم مهد کودک و مجبورم امشب آخر شب دخترکم رو بذارم خونه مادرم یا خواهر بزرگم که دردسرهای خودش رو داره...چی میشد خانواده ها نزدیک هم زندگی میکردیم؟ چقدر اینطوری از هر جهت برای من راحت میشد،‌بخصوص اگر خواهرم یا خانواده سامان نزدیک من بودند...

پی نوشت: این  پست رو  دوشنبه ظهر نوشتم اما چون ناقص بود، منتشرش نکردم و الان که غروب سه شنبست و از کلاس آموزشی خسته و کوفته برگشتم خونه مادرم، منتشرش کردم. نی لا رو برخلاف برنامه قبلی دیشب نبرم خونه مادرم، مثل هر روز امروز صبح زود گذاشتمش مهد کودک و خواهر بزرگم ساعت دو ظهر اینهمه راه کوبید رفت دنبالش و از مهد کودک برد خونه مادرم... منم که از محل کلاس یراست رفتم خونه مامان. فعلا باید همسایه ها یاری کنند تا من بچه داری کنم!

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ...

موقع دلتنگی دخترم رو سخت در آغوش میگیرم، به خودم فشارش میدم، بغض میکنم، گاهی اشک میریزم، گاهی لبخند میزنم و آروم میشم و گاهی زیر لب "خدا رو شکر که تو رو دارم "میگم...

موقع دلتنگی به همسرم که تو آشپزخونه ظرفها رو میشوره یا داره جارو میزنه، نگاه میکنم، یا زمانی که با نیلا به سبک خودش فوتبال بازی میکنه یا تانگو میرقصه! به دستهایی که پشت گردنم قفل میشه و بوسه ای که به پیشونی و لبهام میشینه، فکر میکنم و زیر لب "خدا رو شکر" میگم...

یاد شغلم و حقوقی که هر ماه سر وقتش به حسابم واریز میشه و باعث میشه دستم پیش هیچکس دراز نباشه و زندگیمون با وجود حقوقهای معوق سامان، خیلی هم سخت نگذره فکر میکنم و زیر لب "خدا رو شکر" میگم....

به خونه ای که هر چند تو محله دلخواه من نبود اما تونستم دستمو روی زانوم بذارم و بعد اون دوران سخت و مشقت بار اسفند سال پیش که اونطوری خسارت دیدیم، دوباره بلند شم و از سر نو تلاش کنم و بخرمش، به سختها و زجرهایی که سر خونه خریدن و فروختن با وجود یه بچه سه چهارماهه پشت سر گذاشتم فکر میکنم و زیر لب  بازم"خدا رو شکر" میگم.

 از اینکه این خونه پکیج داره و همه جاش بطور یکنواخت گرمه و برخلاف خونه قبلی که بخاری داشت و فقط کنار بخاری گرم میشد و حتی نمیشد تا اتاق خواب رفت و از سرما نلرزید فکر میکنم و باز زیر لب "خدا رو شکر" میگم،.

از اینکه نیلای من که حالا راه افتاده مجبور نیست تو اون خونه چهل و خورده ای متری قبلی اسیر باشه و به در و دیوار بخوره و الان دیگه میتونه تو جای بزرگتری برای خودش قدم بزنه فکر میکنم و باز "خدا رو شکر" میگم...

اما اما...همه اینا از کرختی و روح پژمرده و حال داغونم کم نمیکنه...نه که هر روز غم و غصه دار باشم نه، اما به شکل مازوخیسم واری، اخبار منفی اینستا رو دنبال میکنم و هنوز که هنوزه به یاد قربانیان اون هواپیما بخصوص بچه های کوچیک و مشکلات سیل زده ها و بیماران و ...اشک میریزم...

اونهمه استعداد و قابلیت و درسخونی رو بوسیدم و گذاشتم کنار و حس میکنم در بی ارزش ترین و پوچترین حالت زندگیم به سر میبرم... درسته وقت آزادم به خاطر کار خونه و بیرون و رسیدگی به دخترم زیاد نیست اما میدونم اگر میخواستم،‌میتونستم دست کم چند تا کتاب خوب مطالعه کنم به جای اینکه موقع بیکاری تو خونه یا محل کار، خودم رو غرق دنیای خیالی و رنگارنگ اینستاگرام کنم.

نیلا انقدر با نمک شده و کارهای بامزه میکنه که اگر سرم به اون گرم نباشه، یا اگر سرم به محبتهای عمیق همسرم گرم نباشه، دنیا و آدمهاش برام بی ارزش و پست به نظر میان و گاهی پیش میاد که شاید نخوام حتی یک روز دیگه به زندگیم ادامه بدم...

دلم میخواد برم یه جای دور،‌ وسط یه جنگل سرسبز همراه با نم بارون تو یه کلبه جنگلی چوبی کنار شومینه با یه فنجون چای ایرونی و خرما چندساعتی با خودم خلوت کنم، اشکهام رو بریزم، این حس خشم و اندوه رو از خودم دور کنم، تصمیمات تازه بگیرم و برگردم به آغوش خونواده کوچیکم و مسیر تازه ای رو در پیش بگیرم...اما من کجا و این آرزو کجا.

حرفها زیاده، اما حال و حوصله نوشتن ندارم...نیلا رو دوباره میذارم مهد کودک، همون یکروزی که خونه خانم همسایه بود کافی بود تا بفهمم همون مهد خیلی بهتره...اونروز از غم و غصه و نگرانی مردم و زنده شدم،فکر اینکه دختر بزرگش نیلای من رو بزنه یا اسباب بازیشو بهش نده. حتی روز اولی که گذاشته بودمش مهدکودک،  اینهمه نگرانی و غصه نداشتم و خیالم خیلی راحتتر بود به نسبت وقتی که گذاشتمش پیش خانم همسایه. تو فکر این بودم که چطوری به خانم همسایه بگم تصمیم دارم از فردا دوباره ببرمش مهد که خودش با کلی مقدمه چینی و عذرخواهی و قسم خوردن به جون بچه هاش گفت که اصلا مشکلی با نگهداری نیلا نداره و روی حرفش برای اینکه نیلا رو پیشش بذارم هست اما اونروز شاهد این بود که دختر بزرگش به قدری از توجه مامانش به نیلا عذاب کشیده و حسودی کرده که چون زورش به نیلا نمیرسیده و مامانش حواسش به نیلا بوده، مدام خواهر هفت ماهش رو اذیت میکرده و میخواسته گریش رو دربیاره و این شد که خانم همسایه بهم گفت اگر پرستار بگیری بهتره...

باز خدا خیرش بده که بهم گفت، و البته کار من رو راحتتر کرد چون خودم هم بعد یه روز عذاب کشیدن، تصمیم نداشتم اونجا بذارمش دیگه... البته هزار بار قسم خورد که فقط به خاطر حسادت دختر بزرگش نسبت به نیلا و رفتار بد اونروزش و بهانه گیریهاش هست که میگه نیلا رو اونجا نذارم بهتره و قسمم داد که فکر دیگه ای جز این نکنم .... منم گفتم راستش خودم هم تصمیم داشتم ببرمش مهد کودک و ضمناً از خدا خواسته بودم اگر صلاح دخترم به موندن در خونه همسایه نیست، خودش یه جوری قضیه رو منتفی کنه که همینطور هم شد و بنابراین من ابداً گله ای ندارم و بابت همین یکروز هم از شما خیلی ممنونم.البته بهم گفت اگر روزی مجبور بودی یا چندساعت کار داشتی حتماً نیلا رو بیار اینجا. 

دیگه اینکه بهم گفت چون قبلاً مهد کودک کار میکرده بچه ها رو خوب میشناسه و نیلا از اون بچه هایی هست که به شدت احساسیه و نیاز به توجه داره و بهتره اگر میتونم خودم مرخصی بدون حقوق بگیرم و پیشش بمونم و اگر نمیتونم براش پرستار بگیرم...بهش گفتم زندگیم بدون کار کردن من نمیگذره و شاید در ظاهر دو تا حقوق باشیم اما حقوق همسرم رو هر سه ماه یکبار به اندازه یک حقوق میدن که اونم خرج قسطها و قرضهاش میشه و ناچارم که حتماً‌سر کار برم، حرفهام رو که شنید گفت اگر اینطوره حتماً براش پرستار بگیر و از مهد کودک خیلی بهتره. خودش هم بدون اینکه بهم بگه همون روز با یه خانم از دوستان دخترداییش هماهنگ کره بود که بیاد خونش  و یه نشست داشته باشیم و ببینم میتونه به عنوان پرستار نیلا کار کنه... اون خانم هم ساعت پنج عصر اومد و صحبتهامون رو کردیم، خانم خوبی بود اما متاسفانه گفت که به خاطر بچه های خودش، صبحها زودتر از ساعت هشت و نیم یا حداقل هشت نمیتونه برسه خونه من و منم باید ساعت هفت و بیست از خونه بزنم بیرون که به موقع سر کار برسم، این شد که این قرار هم مثل باقی قرارها کنسل شد و از اون روز دوباره میذارمش مهد... انگار پرستار گرفتن برای نیلا قسمت نیست و قسمتش همون مهد کودک رفتن هست،‌فقط خدا کنه مریض نشه که اگر مریض نشه به همون مهد کودک هم با همه سختیهای رفت و آمدش راضیم و خیالم راحتتره...

نگفته های زیادی دارم،‌اما دل و دماغ تعریفش نیست، فقط سعی میکنم برای انجام وظیفه ای که نسبت به نیلا دارم بزودی از کارها و رفتارهای جدید و بامزش بنویسم که وقتی بزرگ میشه بخونه و لبخند به لبش بیاد...

ایکاش دوست خوبی داشتم که میتونستم گاهی برم خونش یا اون بیاد پیشم و چندساعتی شاد و بیخیال در کنار هم بخندیم و دردهامون رو به فراموشی بسپریم.

ایکاش انقدر در تغییر خودم و شخصیتم و سبک زندگیم احساس ناتوانی و شکست نمیکردم...کاش میشد زن قویتر و بااراده تر و مصمم تری بودم و میتونستم کار مفیدی انجام بدم و از این احساس بی ارزشی و پوچی فاصله بگیرم... سالهاست که دنبال این تغییر روند زندگیم هست و نمیشه که نمیشه... ایکاش میشد...چقدر بی اراده و ضعیف شدم من...حس میکنم دوباره بیماری افسردگیم برگشته....

نیلا مادر قویتری میخواد...

قلب هزار پاره....

برای شادی روحم… کمی غــزل، لطفاً
دلم پر از غم و درد است… راهِ حل لطفاً
همیشه کام مـــــرا تلخ می کند دنیـا…
به قدرِ تلخیِ دنیــــایتان… عسل لطفاً
مرا به حالِ خودم ول کنیـــــد آدم هـا…
فقـــــط برای دمی… گریـــــه لااقـل،لطفاً


دلم خونه،‌از صبح اشکام بند نمیاد...

صبح چشماش دنبال من بود، موقعیکه از خواب ناز بیدارش کردم که ببرمش بذارم خونه همسایه جدیدمون... چشماش دنبال من بود وقتی دنبال یه راهی بودم که یواشکی بدون اینکه منو ببینه از خونه همسایه بزنم بیرون که برم سر کار. با هیچ اسباب بازی سرگرم نمیشد و همش چشماش دنبال من بود،‌چشمهای قشنگ و نگرانش از صورت من برنمیگشت...

مادرم،‌نیلای من، دختر آرزوهای من، تمام زندگی و امید من در زمانه ای که هیچ امید و انگیزه ای تو دلم نمونده، منو ببخش، مادرت رو ببخش که تن نحیف و روح پاکت رو از این سن پایین در معرض اینهمه سختی و اضطراب قرار دادم...ببخش که نتونستم کارم رو فدای سلامتی و آرامش روح و روان و سلامت جسمت کنم، ببخش که زندگیم بدون سر کار رفتن من نمیچرخید و تو بعد ار برگشتن من سر کارم، هر روز صبح که چشمات رو باز کردی،‌ یکجا و کنار یک آدم جدید بودی، یک روز مهد کودک،‌یک روز خاله مریم، یک روز مامان شهین (مامان بابایی)،‌یک روز مامانی (مادر من)، یک روز خاله لیلا (خاله من) و حالا هم که پیش خانمی گذاشتمت که فقط دو بار و در حد چنددقیقه دیدیش...

مامان جان، دختر یکی یکدونه من که مریض شدن های مداوم و دندون درآوردنت، بدنت رو روز به روز لاغرتر و نحیفتر کرده و آخرش مجبور شدم بذارمت پیش این خانم جدید همسایه، منو ببخش، ببخش که نتونستم در اولین سالهای زندگیت، آرامشت رو تضمین کنم، که نتونستم کاری کنم که اضطراب رو از همین سن کم تجربه نکنی. شاید گاهی ته دلت برای روزهایی که تو دل من بودی و اینهمه استرس جدایی و سردی هوا تو رفت و آمد به مهد و مریضی رو به جون نمیخریدی تنگ شده باشه...مادرم مجبورم،‌به خدا مجبورم. نشد مامان جان،‌ نشد که بتونم کسی رو برات پیدا کنم که دوستش داشته باشی و تو خونه مراقب تو باشه...تلاش کردم و نشد مامان. الهی مادر به فدای چشمهای معصوم و مضطربت وقتی چشمات به چشمان من بود و بازم فهمیده بودی مامان میخواد تنهات بذاره. مادرت برات بمیره نیلاجان. مادر اگر میدونستی از صبح چقدر اشک ریختم و حسرت خوردم،‌ اگر میدونستی چه حال و روزی دارم اونطوری اول صبح نگاه نگرانت رو به من نمیدوختی که دلم اونطور موقع رفتن تا همین حالا پیشت بمونه...دخترم زندگی هیچوقت به مادرت آسون نگرفت،‌اما هیمشه آرزو داشت برای تو آسون بگذره،‌اما انگار قسمت تو هم آسونی نیست...

دخترکم، من مادر خوبی برای تو نیستم...خسته ام و دلمرده از هزار و یک خبر بدی که میشنوم، از پدری که تو بیمارستانه، از داییم که پنج ساله مرده متحرکه و یه تیکه گوشت بیجون، از افسردگی و درد مادربزرگت، از مشکلات زندگی، از حوادث ریز و درشت مملکت که هنوز یکی تموم نشده اون یکی روی سرت آوار میشه و تو نمیدونی برای کدوم درد سوگواری کنی...مادرت خستست دخترم، دلش فرار میخواد،‌دلش فریاد میخواد، دلش میخواد بزنه از این شهر کثیف و آدمهاش فرار کنه، جون تو و بابایی رو برداره و بزنه به کوه و دشت و دریا،‌اما نمیتونه، مامانت نمیتونه، محکومه به دیدن و درد کشیدن و سوختن و ساختن...تو این چیزها رو نمیفهمی، خدا رو شکر که هنوز نیمفهمی، ولی امان از روزی که بدونی و بفهمی پا تو چه دنیای کثیف و پررنجی گذاشتی دخترم...

از صبح اشکهام بند نمیاد، حتی روزی که برای اولین بار گذاشتمش مهد کودک،‌ اینطوری بیتاب و بیقرار نبودم... انقدر دخترم تو رفت و آمد به مهد کودک اذیت شد و مریض شد که با کلی بالا و پایین کردن تصمیم گرفتم بذارمش خونه همسایه بغلی که خودش یه دختر سه و نیم ساله و یه دختر هفت ماهه داره.

تصمیم راحتی نبود! یکماه تمام بهش فکر کردم و هربار منصرف شدم که همون مهد کودک بهتره و خیالم راحتتره اما طفلکم از یکشنبه هفته پیش برای بار چندم تو این چندماه، چنان مریض شد و سینش خراب شد و سرفه امونش رو برید که فکر کردم فقط و فقط نباید از خونه بیارمش بیرون که باد سرد بهش بخوره! و آخرش با اینکه قلباً مایل نبودم، از روی اجبار به همسایه جدیدمون رو انداختم..خودش یکماه پیش در کمال ناباوری من وقتی دیده بود به خاطر آلودگی هوا و تعطیلی مهد کودک نرفتم سر کار و پیش دخترم موندم، با وجود دو تا بچه کوچیک بهم گفت بیارش بذار پیش من...اول فکر کردم تعارف میکنه اما وقتی چندبار تکرار کرد و دیدم بدون تعارف و واقعی میگه، یکماه تمام با خودم کلنجار رفتم و وقتی نتونستم پرستار مطمئنی پیدا کنم، از این و اون مشورت گرفتم تا تصمیم گرفتم با پرداخت همون هزینه مهد کودک به همسایه جدید،‌نیلا رو تو این دو سه ماه آینده که هوا خیلی سرده، بذارم خونشون...قبل این تصمیم خیلی زیاد تلاش کردم یه پرستار خوب و مطمئن براش بگیرم، اما به هر کی رو انداختیم نشد که نشد... از دختر جوون تا نظافتچی مطمئن ساختمون تا زندایی مادر سامان تا خانم خدمتکار موسسه آموزشی خواهرم اینا تا ... هر کس یه مشکلی داشت، حتی با موسسات خدماتی بیرون هم تماس گرفتم برای پرستار،‌اما هزینه هاشون کمرشکن بود، ضمن اینکه باید دوربین مدار بسته هم تو خونه کار میذاشتیم و واقعاً در توانمون نبود اینهمه هزینه و آخرش هم همون پرستاری که میگرفتیم میشد یه غریبه که باید بهش اعتماد میکردیم. این خانم هم درسته که همسایمونه‌،‌ اما من هنوز اونطور خوب نمیشناسمش،‌میدونم مطمئنه اما فقط دو سه بار دیدمش و همش با خودم فکر میکنم با وجود دو بچه کوچیک که یکیش هفت ماهشه، چطور میتونه با این اطمینان بهم بگه دخترت رو بذار پیشم. خدا گواهه و خودش خوب میدونه که این مدت همه تلاشمو کردم که نبرمش مهد و شخص مناسبی رو به عنوان پرستار پیدا کنم که نشد و آخرش به گزینه خانم همسایه با دو تا بچه رسیدم...

پریشب رفتم و باهاش قرار مدار گذاشتم و از امروز صبح با بغض و اشک گذاشتمش پیشش همراه با یه یادداشت طولانی از عادات نیلا و تایم غذا خوردن و شیرخوردن و پوشک کردنش و  زمان خوابیدنش و...اما وقتی همه قرار مدارها گذاشته شد و داشتم برمیگشتم خونه خودم،  دختر بزرگش نیلا رو هل داد و نیلا خورد زمین و بدجور گریه کرد... همون باعث شد از تصمیمم کم و بیش سرد بشم و تصمیم بگیرم همون مهد کودک ببرمش. چون قرار مدار رو گذاشته بودیم دیشب زنگ زدم که ضمن تشکر از خانم همسایه بهش  در کمال احترام و بدون اینکه ناراحت شه،‌ حقیقتش رو بگم که راستش به دلیل اینکه دختر بزرگتون ممکنه نیلا رو هل بده یا ... از تصمیمم پشیمون شدم که پای تلفن دوباره خیالم رو راحت کرد و گفت قبلاً تو مهد کودک قرانی مربی بوده و در هر حال تو مهد کودک هم بین بچه ها از این دست اتفاقات میفته و اینطوری نیست که در صلح و صفا باشند. خلاصه که یه جورایی تو کار انجام شده قرار گرفته بودم و آخرش دلو زدم به دریا و امروز برای اولین بار عزیز دلم رو سپردم بهش و اومدم سر کار... موقعیکه در خونشون رو میزدم زیر لب آیت الکرسی خوندم و از خود خدا خواستم اگر صلاح دخترکم در این نیست که اینجا بمونه، خودش طی همین یکی دو روز کاری کنه که قرار و مدار به هم بخوره، اما اگر ادامه پیدا کرد،‌ به معنای خیر و صلاح بچم و مصلحت خداست...

صبح دلم میخواست در حالیکه خواب بود، میذاشتمش اونجا اما بچم اول صبحی با سروصدای ما بیدار شد و وقتی پتوپیچ شده بردیم خونه خانم همسایه و دادمش دستش،  زد زیر گریه. همونجا مردم.... دردی که کشیدم قابل توصیف نیست... دیگه نیمساعتی پیشش موندم و توضیحات رو به خانم همسایه دادم و اون یادداشت توضیحی رو هم بهش دادم و در حالیکه تلاش میکرد سرگرمش کنه و ببره اسباب بازی های دختر خودش رو نشونش بده،‌ یواشکی زدم از خونشون بیرون، اما از همون موقع بغض و گریه رهام نمیکنه...

نمیدونم این روزها چیکار کنم که آروم شم...دلم بابت هزار و یک اتفاقی که این چندوقت افتاده خونه، نمیدونم برای کدوم درد اشک بریزم، جقدر احساس پوچی و بیهودگی میکنم و چقدر این دنیا و آدمهاش در نظرم حقیر و بی ارزشند...چهره مسافران اون هواپیما از دیدگانم محو نمیشه،‌اون عروسکها،‌اون لنگه کفش قرمز، اون لباس عروس...پر از خشمم،‌پر از نفرت،‌پر از بغض،‌ پر از آه و حسرت.

حتی گاهی به همسرم هم بی حس میشم! ازش دلگیرم و حوصله اونو هم ندارم. خیلی سخته، دلم یه خواب عمیق میخواد،‌مثل خواب اصحاب کهف، که وقتی بیدار میشم ببینم یه جای دیگه تو یه زمان دیگه بین آدمهای دیگه هستم...

گیج و سردرگمم و انقدر حس و حالم خراب و آینده پیش روم ترسناک و مبهمه که گاهی میگم ایکاش پا روی دلم میذاشتم و موجود دیگه ای رو به این دنیا نمیاوردم که بخوام روز و شب از فکر آینده ای که پیش روشه، هراسان بشم..

مگه من غیر از خوشبختی دخترم و آرامش زندگیمون از خدا چی میخوام؟

دلم خواب بدون فکر و خیال میخواد،‌دلم یه دشت سرسبز رو میخواد که با موهای باز تا انتهاش بدوم و در حالیکه باد لای موهام میپیچه و نم نم بارون، گونه هامو تر میکنه، فریاد بزنم و خودمو خالی کنم...از اینهمه درد، از اینهمه پوچی،‌از اینهمه بغض...

خدایا میشه هوای دلمو داشته باشی؟ میشه هوای دلامونو داشته باشی؟ میشه اجازه بدی تو بغلت بخوابم و دستای نوازشگرت رو روی موهام بکشی،‌ قطرات اشکی که همین الان هم داره از روی گونه هام پایین میچکه، پاک کنی و بگی مرضیه جان، دخترم همه چی درست میشه؟ صبر کن و ببین؟

میشه خدا جونم برام پدری کنی؟ میشه بابام بشی و بغلم کنی؟ میشه؟ خسته ام بابای من خسته ام...

شبم از بی ستارگی، شب گور
در دلم گرمی ِ ستاره ی دور
آذرخشم َگهی نشانه گرفت
َگه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون َپر ِ زاغ
مرغ ِشبخوان که با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند...
آهوان، گم شدند در شب ِدشت
آه از آن رفتگان ِ بی برگشت