بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

این چند روز اخیر...

متاسفانه یه سری از مخاطبینم از طریق قسمت "تماس با من" بهم پیام میدن که امکان ارسال نظر ندارند و نظراتشون ارسال نمیشه و کد عددی براشون نمیاد و...  یه سری هم زحمت میکشن و از طریق اینستاگرام دایرکت میدن،‌اما به هر حال به هر دلیلی که باشه برای من ایجاد بی انگیزگی میکنه در نوشتن، بخصوص که بخاطر شرایط خاص زندگیم،‌اغلب تلاش میکنم یه جوری فرصت گیر بیارم و هفته ای یک پست رو بنویسم اونم در شرایطیکه اغلب وبلاگها تعطیلند، اینکه ببینم علیرغم بازدید نسبتاً بالا، نظرات زیادی برام ارسال نمیشه باعث کم انگیزه شدنم میشه، البته که بارها تاکید کردم اول از همه برای دل خودم و ثبت روزها و خاطرات مینویسم اما به هر حال دیدن واکنش مخاطبین هم میتونه انگیزه آدم رو مضاعف کنه و برعکس عدم واکنش درخور، حالا یا به دلیل اینکه نظرات ارسال نمیشه یا اینکه خود خواننده منفعله، میتونه آدمو از نوشتن دلسرد کنه...

به هر حال امروز هم که روز شیفت من در محل کارمه و تا نیمساعت دیگه هم ساعت کاری تموم میشه تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم و بعد برم خونه مادرم پیش دختر نازنینم...گذاشتمش خونه مامان وروجک رو، خدا رو شکر خیلی اذیتش نمیکنه اما خب با شرایط روحی و جسمی مامان من،‌نمیتونم با خیال راحت بذارمش اونجا و همش نگرانم مادرم اذیت بشه یا بابام کلافه بشه، اما خب چاره ای هم ندارم تا وقتی این کرونای لعنتی کلاً از بین بره و بتونم مرتب و روزانه برم سر کار و مهدهای کودک هم بطور کامل باز بشند. فعلا که همچنان بصورت شیفتی و حضور روزانه دو سوم کارمندان میایم سر کار که برای من خدا رو شکر با وجود روزه بودن در مجموع خیلی خوب بوده . در حال حاضر هفته ای دو روز میام سر کار از ساعت هفت صبح تا دو بعد از ظهر.

دیروز که نیلا رو گذاشتم خونه مامانم و اومدم سر کار، بابام قرار بود از بیمارستان که به خاطر شیمی درمانی بستری بود مرخص بشه و مریم خواهرم بچه های خودش رو هم گذاشته بود خونه مامانم و خودش رفته بود کارهای ترخیص بابا رو انجام بده. خواهرزاده هام هم حسابی با نیلا بازی کرده بودند و سر دخترک حسابی بهشون گرم بود.

وقتی از سر کار رسیدم خونه مامان، بابا هم از بیمارستان مرخص شده بود و خونه بود.... طفلک خواهرم هم بعد اونهمه خستگی، برای شب و افطار کله پاچه و سیرابی درست کرده بود. ضمن اینکه یک کیک بزرگ هم گرفته بود که بعد افطار به مناسبت تولد پسر کوچیکش رادین یه جشن خودمونی بگیریم. البته خود رادین خبر نداشت و قرار بود سورپرایز بشه، که شب بعد افطار همراه باباش و نیلا و سامان رفتند بیرون پارک و ما هم سریع در نبود اونا خونه رو تزئین و آماده کردیم و لباس پوشیدیم و یکساعت بعد اونا اومدند خونه و  جیغ و آهنگ تولدت مبارک و فشفشه و برف شادی... طفلکم حسابی سورپرایز شد! از شادی سر از پا نمیشناخت و بالا و پایین میپرید و همش تشکر میکرد و میگفت خیلی ممنون که برام جشن به این خوبی گرفتید... پسرک فهمیده عاقل من 5 سالش تمام شد، به تمام معنا دوستش دارم و براش آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم. منم با اینکه تازه شب قبلش از تولد سورپرایز دیشب خبردار شده بودم ، دیروز سریع بعد از محل کارم رفتم یه اسباب بازی فروشی و براش یه بازی فکری،‌ به همراه یک بسته 48 رنگی پاستل، و دفتر نقاشی فانتزی خریدم و همونجا کادو کردم و بردم خونه مامانم، البته برای عسل که خواهرشه هم یه بسته ماژیک خوشرنگ و یه سری لوازم دیگه به عنوان هدیه خریدم که دل اونم شاد بشه. هر دوشون عاشق کادوهاشون شدند خدا رو شکر...نیلا خانم هم که اون وسط مدام میرقصید، اما اجازه نداد حتی یک عکس درست و حسابی تمام رخ ازش بگیریم و یه لحظه تو بغلم بند نمیشد که بشه درست و حسابی ازش عکس گرفت...

بعد مدتها ناراحتی و فکر و خیال، این جشن حس و حالمون رو عوض کرد، بخصوص که پدرم هم بعد اونهمه عذاب و سختی، دیشب کمی حالش بهتر بود و تونستیم چندتا عکس با هم بگیریم. البته ته دل هممون یه نگرانی عمیقی وجود داشت از ادامه جلسات شیمی درماین بابا، تصور میکردیم به جز اینبار،‌یکبار دیگه شیمی درمانی داشته باشه و بعد تموم بشه که دیشب خواهرم گفت دکترش صبح بهش گفته هنوز هفت بار دیگه باید انجام بده... خیلی حالمون گرفته شد، بخصوص حال مریم خواهرم که هر بار مجبوره به خاطر بابا زندگیش رو ول کنه و بره بیمارستان و مادرم طفلی هم با اون حال نامساعدش مواظب بچه هاش باشه و آماده کردن شام و ناهار برای بچه ها و شوهرخواهرم و ... این وسط گذاشتن نیلا خونه مامانم هم یه باری روی دوشش شده،‌البته طفلک مدام میگه بچه خوبیه و اذیتی نداره،‌اما میدونم که به هرحال نمیتونه استراحت کنه اونم با زبون روزه...

بگذریم، حرف زیادی برای گفتن ندارم،‌اردیبهشت دوست داشتنی هم مثل اسفند و فروردین دوست داشتنی تموم شد و به خاطر این بیماری همه گیر لعنتی نتونستیم استفاده ای کنیم...دلم میسوزه که هم من و هم سامان برای اولین بار تو اینهمه سال روزهای زیادی رو تعطیل بودیم اما نتونستیم به خاطر این بیماری بریم سفر و حالا بعدها باید هزار جور تلاش کنیم که یه مرخصی دو سه روزه بگیریم و بریم شمال...البته سفر که میگم منظورم فقط همون رشت و پیش مادرشوهرم اینا و سمنان پیش خاله و داییم و. خونه کوچیکی که خودمون اونجا داریم. هست وگرنه که سالهاست نتونستیم جای دیگه ای بریم. منم به شدت از نظر روحی به استراحت چندروزه و سفر نیاز دارم. به سامان گفتم من که فعلا تا اطلاع ثانوی که معلوم نیست چه زمانی باشه هفته ای دو روز میرم سر کار، اگه راه داره تو دو سه روزی مرخصی بگیر و حداقل بعد ماهها بریم رشت... تا الان به خاطر کرونا نرفتیم و اگر هم تازه همه چی جور بشه و بریم، به خاطر کرونا صرفاً میریم خونه مادرشوهرم و اونطوری نیست که بخوایم خیلی بریم گشت و گذار...اما همینکه بیفتیم تو جاده و یکم حال و هوامون عوض شه خودش خوبه. فعلا که سامان خیلی هم استقبال نکرده،‌هم از جهت اینکه باید مرخصی بگیره و هم از بابت ماشینمون که قدیمیه و معلوم نیست تو جاده بتونه بدون مشکل کار کنه...

دلم میسوزه که هزار بار از چندماه پیش  به سامان گفتم یه پولی جمع کردم و بهت میدم برو دنبال خرید ماشین، انقدر پیگیرش نشد و پشت گوش انداخت که الان همون پرایدش شده نود میلیون تومن و خدا میدونه چه حرصی میخورم من! سر همین چندبار باهاش بدجوری دعوام شده! بهش میگم پولش رو هم دارم برات جور میکنم اما باز نمیری دنبالش! این دیگه مثل خونه خریدن و فروختن نیست که بخوام خودم اول تا آخر پیگیرش بشم، واقعا اطلاعی ندارم از کم و کیف معامله ماشین و با بچه کوچیک هم نمی شد تنهایی پیگیرش شم و از تو و بابات چند بار خواهش کردم برید دنبال خرید ماشین  و نرفتید و الان دیگه هیچی با این پول نمیشه خرید! حرف ماشین که میشه، فوری هم جوش میاره آقا و زیر بار نمیره!

بیخیال! باید با همین ماشین قدیمی سر کنیم! اون پس انداز قبلی من الان دیگه یه چرخ ماشین هم نمیشه! ایکاش همونقدر که من به فکر پیشرفت زندگی هستم،‌سامان هم کمی جاه طلب بوهپد و دنبال اینجور کارها رو میگرفت! اما نیست! همین خونه رو هم اگه پیگیریهای من و اونهمه سختی که  با یه بچه سه چهار ماهه کشیدم نبود قطعا الان نمی تونستیم بخریم و هنوز تو همون 45 متری زندگی میکردیم!

بگذریم، دیگه حالا با این ماشین و شرایط کاری سامان نمیدونم اصلاً جور میشه بریم  شمال یا نه. اگر جور بشه میشه اولین مسافرت سه نفره ما با نیلا با ماشین خودمون! البته قبلا همراه مامان بابای سامان رفتیم رشت اما اینکه تنهایی سه تایی بریم نه، اولین بار میشه،‌البته اگر جور بشه. یگه حساب کنید چندوقته هیچ جا نرفتیم...

امیدوارم سامان بتونه مرخصی بگیره و این ماشین هم همکاری کنه و حداقل سه چهار روزی بریم شمال قبل اینکه هوا گرم بشه،‌بخصوص که منم به خاطر روزه داری ضعیف شدم و بدم نمیاد به واسطه سفر رفتن معاف شم و دو سه روزی روزه نگیرم تا کمی جون بگیرم و باقیش رو بتونم بگیرم...

خب وقت اداری هم تمومه،‌بهتره سریعتر راه بیفتم سمت خونه مامان که زودتر برسم و هم بتونم به دخترکم رسیدگی کنم و هم به فکر آماده کردن افطاری باشم...

 عذر من رو بپذیرید که چندوقتیه نتونستم به وبلاگها سر بزنم. البته سر که میزنم،‌نمیتونم با گوشی کامنت بذارم،‌  بارها گفتم تو خونه نتی که با لپ تاپ بشه باهاش وصل بشم ندارم و با گوشی هم اصلا نمیتونم کامنت بلندبالا بنویسم. تو محل کارم هم نهایتاً وقت بشه وبلاگ خودم رو بروز رسانی کنم. اما قطع به یقین همه دوستانم رو میخونم،‌حتی با اینکه بازار وبلاگها حسابی کساده و به جز چند تا وبلاگ قدیمی، بیشتریها دست از نوشتن برداشتند.

التماس دعا عزیزان در این روزها.

و دوباره ماه رمضان و روزه داری بعد دو سال و اندی...

امسال بعد دوسال روزه نگرفتن، روزه گرفتم، سال اول به خاطر بارداری و سال دوم به خاطر شیردهی نتونستم روزه بگیرم و امسال دیگه شرعا شرایط روزه گرفتن رو داشتم. خب من واقعا آدم خیلی مذهبی نیستم و خانواده فوق العاده مذهبی هم ندارم در حد کاملا معمول، اما از وقتی یادم میاد هیچوقت طوری نبوده که چه من و چه خانوادم و خواهرام بخوایم بی دلیل روزمون رو بخوریم، یا روزه نگرفتن بدون دلیل موجه برامون عادی باشه مثل خیلی از آدمهای دور و برمون،  به این موضوع افتخار میکنم اما خب وقتی میبینم بیشتر همکارها و ... روزه نیستند، برام عادی شده و به هر حال پذیرفتم حقیقت این روزهای جامعه رو که اغلب آدمها روزه نمی گیرند و متاسفانه حتی روزه دارها هم گاهی خجالت میکشند بگند روزه هستند از ترس قضاوت بقیه. واقعیت اینه که تعداد روزه دارها خیلی کم شده این چند سال اخیر.

امسال اولین سالیه که به عنوان یه مادر روزه میگیرم، از این میترسیدم که با وجود بازیگوشیها و شیطنتهای نیلا،‌ روزه گرفتن خیلی برام سخت بشه،‌حقیقتاً هم شاید میشد اگر قرار بود هر روز برم سر کار،‌اما به لطف خدا و تصمیم دولت برای حضور دوسوم کارمندان، این هفته های اخیر دو روز در هفته اومدم سر کار و باقی روزها خونه بودم و این موضوع باعث شده روزه گرفتن با وجود یه بچه شیرخوار خیلی هم برام سخت نشه،‌البته دیگه نمیتونم مثل قدیما که هروقت خوابم میومد یا بیحال بودم، مثلاً کولرو بذارم رو دور تند و دو سه ساعت بخوابم! خیلی وقتها که خوابم میاد و بیحال میشم، تازه باید بشینم پای بازیگوشیهای دخترک، یا به فکر غذا دادن و پوشک کردن و حموم و خوابوندنش و بازی کردن باهاش باشم و خلاصه به زحمت چند دقیقه گیر میارم که بتونم طی روز استراحت کنم، شبها هم که تقریباً تا سحر بیدارم و تازه ساعت شش صبح میخوابم  (البته اون روزهایی که سر کار نمیرم) و نیلا خانم هم که حداکثر یازده صبح بیدار میشه... خلاصه که اوضاع خوابم هیچ خوب نیست و روزهایی مثل امروز که میام سر کار،‌ خیلی هم بدتر میشه،‌اما بازم شکر راحتتر از تصورم میگذره و خدا رو شکر میکنم. ضمن اینکه در کل از روزه بودن احساس خوبی بهم دست میده، بخصوص وقتی سامان هم پا به پای من روزه میگیره.

داستان روزه گرفتن سامان هم که اگر خواننده قدیمی باشید، معرف حضورتون هست! این پسر اصلاً مذهبی نیست و حتی میتونم بگم متاسفانه کاملاً هم غیر مذهبی هست، اعتقاد خاصی به نماز و روزه نداره و به قول امروزیهای روشنفکر! انسانیت براش مهمتره (البته خداییش هم انسان خوبیه و حق و ناحق نمیکنه و دروغ نمیگه و....). اما خب به روال سالهای قبل، ایشون امسال روزه میگیرند فقط و فقط چون من روزه میگیرم! به همین سادگی!  دلیل دیگه ای هم نداره! خودم هم  با اینکه همسرش هستم، نمیدونم به قول معروف فازش چیه! طی دو سال قبل که روزه نمیگرفتم،‌ ایشون هم روزه نمیگرفت! قبل اون دوسال وقتی روزه میگرفتم اونم میگرفت و میگفت به خاطر همراهی و عشق به تو هست! بعد همون موقع هم وقتی چند روز به خاطر عذر شرعی روزه نمیگرفتم، ایشون هم روزه نمیگرفت! امسال هم همینطوره! یعنی اگه به خاطر عذر موجه نگیرم،‌ اونم نمیگیره! تو کارش موندم به خدا!!! بهش میگم خب این چه جور روزه گرفتنی هست؟ اگه نیتت واقعاً روزه گرفتن از بابت واجب بودنش و دستور خدا نیست و مثلاً به خاطر همراهی با من میگیری و اگه من نگیرم تو هم نمیگیری،‌ چه ارزشی داره پیش خدا؟ فقط خودت رو طی روز با اینهمه کار و بالا پایین رفتن سر ساختمون با تشنگی و گرسنگی.عذاب میدی بدون اینکه ارزش و ثوابی داشته باشه... معمولاً این حرف من رو بی پاسخ میذاره و بحث رو عوض میکنه! چند سری هم به شوخی برگشت گفت از کجا میدونی الان روزه من قبول تر نباشه و فردا روز من برم بهشت تو رو بندازن وسط آتیش  جهنم؟....البته به شوخی و با خنده میگه اما یه وقتها جدی جدی فکر میکنم اون نسبت به من آدم بهتریه و شاید جایگاهش اون دنیا از من بهتر باشه... البته منم به شوخی در جواب این حرفش بهش میگم اگر خدا بخواد اینجوری حساب کتاب کنه که اون دنیا باهاش کار دارم من!

خلاصه که فعلا داریم دو تایی روزه میگیریم تا ببینم چند روز میتونه اینطوری ادامه بده. از طرفی منم سعی کردم  این چند روز که با هم روزه میگیریم از هر جهت بهش برسم که انگیزه روزه گرفتن درش تقویت بشه! ولو به بهانه غذاهای خوشمزه چون سامان عاشق غذاست مثل بیشتر مردها! تو این چند شب،‌ برای افطار هر شب یا سوپ درست کردم یا آش رشته که سامان عاشقشه و اگه روز و شب هم بخوره سیر نمیشه. شیربرنج و فرنی و کوکو و خوراک بندری و ... هم برای افطار درست کردم. برای سحرها هم پلو و خورشت و پلومخلوط و ماکارونی که سامان خیلی دوست داره درست میکنم، البته سحرها رو امسال برعکس سالهای قبل کنار هم نمیخوریم، چون سامان برعکس من هر روز میره سر کار و میگه سحر بلند شدن خوابش رو کامل به هم می ریزه. اینه که ساعت یک، یک و نیم شب سحری میخوره و میخوابه، بعدش من ساعت یربع به چهار بیدار میشم و تنهایی سحری میخورم و به نیلا هم تو خواب شیر میدم و بعدش نماز میخونم و یکم اینستاگردی و بعد میخوابم تا یازده که نیلا بیدار میشه، ولی خب از شب تا سحر معمولاً نمیتونم بخوابم،‌ شاید در بهترین حالت بعد سحری دادن به سامان ساعت دو شب یکساعت بتونم بخوابم تا سحر اونم با استرس اینکه نکنه برای سحری خودم خواب بمونم...

خدا رو شکر با وجود دست تنها بودن و بچه داری، از چند روز قبل شروع ماه رمضان،  نیلا رو گذاشتم پیش سامان که اونموقع هنوز سر کار نمیرفت و چرخ به دست، با رعایت موارد بهداشتی و ایمنی، چند سری رفتم بیرون و یه عالمه خرید کردم،‌ به خواست خودم ترجیح میدادم خریدها رو خودم که واردترم انجام بدم تا سامان، خلاصه که حسابی خرید کردم، از خریدهای سوپرمارکتی گرفته تا گوشت و مرغ و گوشت چرخ کرده و ... سبزی آش و سبزی پلو و کوکو و قرمه سبزی و سبزی خورشت کرفس و کرفس خورد شده و لوبیا سبز خورد شده و....همه رو بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر! از سرخ کردن سبزی قرمه هم که خیلی بدم میاد اما یه شب تا صبح که نیلا خواب بود سبزی قرمه و سبزی خورشت کرفس رو هم سرخ کردم و فریز کردم، وای که چقدر خریدن و ضدعفونی کردن و جابجا کردن و آماده کردن اینها با وجود نیلا خانم شیطون که همش دور و برم بود دردسر داشت. یه کار خوبم هم این بود که یه عالمه نخود و لوبیا رو دو سه روز قبل ماه رمضون خیس کردم و چندبار آبش رو عوض کردم و بعد پختم و بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر که برای سوپ و آش درست کردن راحت باشم  و مواد رو از قبل پخته داشته باشم! دو سه کیلو هم پیاز رو با غذاساز خورد کردم  و بسته بندی کردم و گذاشتم داخل فریزر که برای غذاهای سحری و افطار پیاز آماده داشته باشم، پیازداغ و سیرداغ هم که از قبل مادرشوهرم بهم داده بود. دو بسته هم بادمجون کبابی آماده گذاشتم فریزر برای میرزا قاسمی، بادمجون سرخ شده پوره شده هم که چند وقت قبل مادر شوهرم داده بود برای کشک بادمجون و اونم تو فریزر بود، پنیر پیتزا و ذرت و میوه و سبزیجات و گردو و تنقلات و... هم خریدم. یه بسته فلافل و شنیسل مرغ و همبرگر و... هم خریدم و گذاشتم فریزر برای موقعهایی که احیانا افطار یا سحر رو نتونم خودم درست کنم.چندتایی هم تن ماهی خریدم و خلاصه که حسابی یخچال و فریزر پرو پیمون شد (ولی امان از گرونی!!!)، حتی تو فریزر جا نداشتم و واقعاً نمیدونستم با بعضی از خوراکیها چکار کنم. تازه باید نون هم میذاشتم فریزر که نخواسته باشه مدام دنبال نون خریدن باشیم و با بدبختی جاش دادم...ضمنا ار چند روز قبل سه چهار تا ظرف هم برای نیلا غذا درست کردم و گذاشتن فریزر چون واقعا یا زبون روزه سختم بود بخوام جداگانه هر روز براش غذا و سوپ درست کنم، آخه خانم هنوز غذای خودش رو داره و با ما غذا نمیخوره. 

خلاصه که کلی کار انجام دادم، اما در نهایت احساس خوبی داشتم، وقتهایی که اینهمه کارو با هم انجام میدم یا چند مدل غذا برای خودمون و نیلا درست میکنم و به اصطلاح احساس کدبانوگریم به اوج میرسه، با وجود خستگی جسمانی، تاثیر خوبی توی روحیم داره، احساس مفید بودن میکنم، خداوکیلی سامان هم همیشه خیلی تشکر میکنه و قدردانه...

سامان هم معمولاً ساعت شش و نیم هفت عصر میرسه خونه، میره دوش میگیره و چون بعد یک روز کاری طولانی خیلی بیحال و معمولاً تشنست، ازم اجازه میگیره بره نیمساعت یکساعتی قبل افطار بخوابه، منم سعی میکنم هر طور هست نیلا رو ازش دور کنم و بذارم یکم بخوابه، از ساعت هفت هم تند تند شروع کنم به افطار حاضر کردن و سفره رو روی اپن آشپزخونه (از ترس نیلا و خرابکاریاش) میندازم و موقع اذان  مغرب بیدارش میکنم، نیلا رو هم یه جوری سرگرم میکنیم که بتونیم راحت افطار کنیم، هر چند معمولاً وسطاش میاد و میخواد رو پای من روی صندلی بشینه و منم میذارم چنددقیقه ای بمونه و بعد چنددقیقه خودش حوصلش سر میره و میذاره میره...

خلاصه که روزهای ماه رمضون ما به این منوال میگذرند، خدا کنه شیفت بندی برای حضور سر کار همچنان ادامه داشته باشه که این مدت ماه رمضون بتونم راحتتر روزه هام رو بگیرم و نیلا رو هم تا جای ممکن تو خونه نگهدارم و نبرم مهد کودک (هرچند مهدها هم اغلب تعطیلند.)

دلم میخواد بیشتر بنویسم بخصوص از شیرین کاریهای نیلا، اما حرفها زیادند و وقتم کم، باید سریعا راه بیفتم وقت کاری تموم شده...فقط اینو بگم که تازگیا وقتی صداش میکنم جواب میده : "جانم"! یا "چیه"! یا میگه "بله"! وقتی هم رو یه کاری زیاد اصرار میکنم میگه : "ماما بسه" مثلا موقع شستن دستاش!  خدا میدونه یکبار قشنگ شنیدم بهم گفت دوستت دارم بیارم گفت عاشقتم! البته نه به این واضحی، با لهجه و زبون بچه گانه خودش اما قشنگ مشخص بود حرف‌های من رو موقعیکه دلم براش ضعف میره و بهش میگم دوستت دارم و عاشقتم تکرار میکنه، آخه قبلش هم قشنگ صورتش رو به صورتم مالید که از نظر اون بوس کردن و ابراز محبته....از همین الان مشخصه که بینهایت مهربون و دلسوزه بچم. اینم بگم که همش هم در حال شمردن اعداد از یک تا ده و بطور قاطی پاطی هست و انقدر بامزه میگه که نمیتونم نچلونمش! مخصوصا موقعی که احساس شادی میکنه شروع میکنه به شمردن یا رقصیدن! عاشقشم و بزرگترین دلگرمی زندگیم هست در کنار همسرم... 

حالا تو پست جداگانه ای بیشتر از این رفتارهاش می نویسم که به یادگار بمونه از این روزهاش که اوج شیرینیش هست. فعلا تعطیل شدم و باید سریعا برم خونه مامانم پیش نیلا، این دو روز اول هفته که اومدم سر کار نیلا رو گذاشتم پیش مامانم. مامانم هم که خودش هم مریضه هم گرفتار مریضی بابا، اگر چاره دیگه ای داشتم،‌باری روی دوشش اضافه نمیکردم اما مجبورم...

بارون شدیدی میباره و منم بدون چتر و با لباس کم باید راه بیفتم سمت خونه مامان، اما چاره ای نیست، نمیتونم بیشتر از این معطل کنم...

در این روزها و شبهای عزیز التماس دعا دارم از همه شما،‌بخصوص برای سلامتی پدرم. نماز و روزه هاتون قبول حق دوستان خوبم

 پی نوشت: یه وقتها پیش میاد از نوشتن یه پستی پشیمون میشم مثل پست قبل، بخصوص وقتی میبینم نوشتن این جور حرفها فایده ای نداره و فقط موقتا آدم رو کمی سبک میکنه و اثر دیگه ای نداره. راستش معتقدم بیشتر آدمها با دونستن نقاط ضعف بقیه نسبت بهش بیشتر از اینکه همدردی کنند، دلسرد میشن..شاید همیشه اینطور نباشه اما تقریباً‌ برای من ثابت شدست...به هر حال گفتم و نوشتم و دیگه مهم نیست، از خدا خواستم خودش کمکم کنه این بحرانها و طوفانهای روحی رو بتونم پشت سر بذارم،‌ میدونم کاری از هیچکس ساخته نیست به جز خدا و خودم،‌ شاید یه روان درمان یا روانپزشک یا مشاور بتونه کمک کنه،‌اما اون هم فقط در سایه اراده خودم و تلاش و در نهایت کمک خدا قابل انجامه... 

اما خب الان که فکر میکنم میبینم با وجود همه تقلاهای این سالها و بی نتیجه بودن تلاشم برای خوب کردن حالم بطور پایدار،  با وجود همه شکست ها و تنشهای روحی ناشی از اضطراب و وسواس فکریم که سالهاست آزارم داده، هنوزم بطور کامل از آینده و بهتر شدن اوضاع  نومید نیستم...

عذاب روحی

این متن رو هفته پیش همراه پست قبلی نوشتم،  اما به خاطر طولانی شدن پست قبل، ترجیح دادم بعدا و جداگانه بذارم،‌حس و حالم از موقع نوشتن این مطلب، تغییر چندانی نکرده هرچند موقتاً کمی آرومتر شدم اما همچنان اون حال و هوا با منه...:

این روزها سطح استرسم خیلی بالاست،‌بعد اتفاق ناعادلانه ای که سر کارم افتاد و حواشی بعدش، متاسفانه به شدت مضطرب شدم و برای سر کار رفتن بی انگیزه و بی علاقه،‌منی که انقدر به کارم اهمیت میدادم و با وجود روزهای سرد و یخبندانی که نیلا رو میذاشتم مهد، کمترین مرخصی رو میگرفتم، حقم نبود این موضوع برام پیش بیاد،‌میدونم به قول معروف این نیز بگذرد، اما تاثیرش رو روی روحیه من به شدت گذاشت....تجربه بهم ثابت کرده هیچ شرایطی تا ابد موندگار نیست اما دست خودم نیست هر کار کردم نتونستم بطور کل از فکرش بیام بیرون. کلی با خودم حرف زدم،‌ یه کتاب روانشناسی برای آرامشم خوندم،‌از سامان کمک گرفتم،‌حتی قرص آرامبخش خوردم اما تاثیرش موقتی بود و نتونست بطور کامل حالم رو خوب کنه،‌ فقط از خدا میخوام بزودی زود بتونم شرایط رو به نفع خودم تغییر بدم و دوباره اون حس و حال مثبت از محل کارم و بیخیالیهام برگرده،‌همون حسی که با وجود یه بچه مهد کودکی باعث میشد همچنان مایل به اومدن سر کار باشم و خونه موندنو دوست نداشته باشم. خدایا خودت شاهدی من کوتاهی خاصی نکردم،‌خودت به زودی ورق رو برگردون و کاری کن اون روزهای بیخیالی برگرده و دوباره همه چی خوب بشه و منم بدون استرس و ناراحتی بیام سر کار و با حال خوب برگردم خونه...آمین

البته میدونم که این حد از تحریک پذیری من،‌ بخشیش ناشی از استرس وحشتناکی که چندروز قبل سال نوی پارسال بابت حال بد بابام بهم وارد شد و همینطورنگرانی راجب کرونا و سلامت خودمون و عزیزانم هم بوده و هست....

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که از خودتون بدتون بیاد و کل شخصیت و رفتار و اخلاق خودتون رو ببرید زیر سوال! عزت نفس و اعتماد به نفستون به شدت پایین بیاد و حتی حالتون از خودتون به هم بخوره و گاهی انقدر حس استئصال و درماندگی درمورد شخصیت گندتون بهتون دست بده که شروع کنید زار زار گریه کردن! بخصوص وقتی ببینید هر چقدر تلاش میکنید خودتون رو اصلاح کنید  و یه سری رفتارهای غلطتون رو کنار بذارید ناموفقید! حال این روزهای من همینطوره! بخصوص وقتی با سامان جلوی بچم دعوام میشه و سر یه حرف کوچیک، ناخواسته کلی پرخاش میکنم و جلوی بچه بد و بیراه بهش میگم. ناراحتیهام رو سر اون خالی میکنم! حالم از خودم به هم میخوره که هر چقدر تلاش میکنم جلوی بچه صدام رو بالا نبرم و کلمه های بد نگم موقع خشم و ناراحتی همه چی یادم میره! گاهی فکر میکنم این ناشی از به هم خوردن یه سری غدد و هورمونهاست یا شایدم یه مشکل روانشناسی که نمیتونم درستش کنم،‌هر چقدر هم که تلاش میکنم.

از پرحرفی خودم که هر کار میکنم درست نمیشه حالم به هم میخوره! از اینکه انقدر حرف میزنم که ناخواسته بین حرفهام چیزی میگم که نباید بگم و حتی خودمو تحقیر و ذلیل میکنم در برابر بقیه و بخصوص بالا دستیا! و عزت نفس پایینم رو نشون میدم!

این روزها بیشتر از هر وقت دیگه مدام احساس خود کم بینی دارم و فکر میکنم بقیه بهم بها نمیدن! دوباره حس بد بینیم برگشته و از انرژی مثبتم خبری نیست.

چند روزیه به شدت حس دوست نداشته شدن دارم! سطح استرس و اضطرابم انقدر بالاست که از شدتش گریم میگیره! به حد افسردگی رسیدم! اگر با سامان سریال نبینم میدونم یقیناً دیوونه میشم!

همش حس میکنم مادر خیلی بدیم! گریه میکنم و از خدا میخوام رفتار و شخصیت دخترم به من نره! وسواس فکری و عملیش بخصوص! من از بچگی دچار وسواس فکری و عملی بودم و تقریبا همه زندگیم درگیرش بودم،‌از خدا خواستم دخترم این وسواس من و یه سری رفتارهام مثل عزت نفس پایین و خود کم بینی و ...رو  به ارث نبره...از خدا خواستم نذاره از من یاد بگیره! میدونم که منی که سالها دنبال اصلاح این قضیه بودم و فقط تونستم یه وقتها کمترش کنم،‌نمیتونم کاری کنم که بطور کامل جلوی بچم اون رفتارهای نهادینه شده رو نشون ندم که اونم الگو نگیره، واسه همین ناتوانی خودم هست که از خدا خواستم خودش کمکی کنه و نذاره نیلا از من تاثیر بگیره و اگر قراره تاثیری هم بگیره، ‌از رفتارهای خوب سامان یا مادرشوهرم یا عمه سونیا یا خاله مریمش تاثیر بگیره....متاسفانه خیلی وقتها میبینم نیلا دقیقا سعی میکنه رفتارهای من رو انجام بده حتی با لحن من حرف بزنه و این منو میترسونه، چون نمیخوام کوچکترین شباهتی از نظر رفتاری بهم داشته باشه، همونطور که از نظر ظاهری هم حتی یک ذره به من شباهت نداره.

خسته ام، خیلی خسته ام، نوشتن در اینجا یکمی سبکم میکنه اما واقعا حوصله نوشتن هم ندارم...بدم میاد بخوام گله و شکایت کنم،‌اما از دست خودم خسته و کلافه ام! خیلی بده که یه نفر خودش رو دوست نداشته باشه، خودش رو دست کم بگیره،‌ با وجود نعمتهای خدا احساس رضایت نکنه و پریشون احوال باشه و دست خودش هم نباشه...

از تنهاییهام خسته ام،‌از دست خودم خسته ام،‌از همه کس و همه چیز خسته ام، دنبال راه فراریم که نیست،‌امیدی به هیچکس و هیچ چیز ندارم، فقط گاهی با حالت استئصال از خدا کمک میخوام، گاهی کلمات کتابی که به تازگی شروع به خوندنش کردم کمکم میکنه حالم بهتر شه اما اثرش دائمی نیست... خدایا میشه کاری کنی مشکلات روحی و روانیم حل بشه و دوباره مثل همین چند روز قبل اصلا مثل همون روزهای نزدیک سال نو و تا قبل سه فروردین که فهمیدم حال پدرم کمی بهتر شده احساس خوبی داشته باشم و قدر لحظات خوبی که در کنار همسر عزیزم و دختر قشنگم دارم،‌ بدونم؟ میشه کاری کنی دوباره اون حس و حال برگرده؟

حضور سامان خیلی خوبه، خیلی برام قوت قلبه، از 23 اسفند با هم خونه بودیم و قراره از اول اردیبهشت بره سر کار! (الان که بعد یک هفته این متن رو ویرایش میکنم باید بگم شروع کار از شش اردیبهشت شد و هفته پیش هم پیشم موند) دلم گرفته! با اینکه وقتی سر کار نمیره حقوقی هم نداره اما بودنش رو دوست دارم، درسته یه روزهایی بحث و دعوا و جدل هم داشتیم، اما مجموعاً تو این مدت رابطمون بد نبوده و به جز سایه شوم اون حال و هوای منفی که یه وقتها بدجور خودش رو روی من میندازه و طبیعتاً تو رابطم با همسر و دخترم تاثیر میذاره، در کنار هم خوب  بودیم خدا رو شکر...

اما مشکل اینه که اون احساسات بد و کشنده ای که ازش صحبت کردم، همش سایه شوم و سیاهش رو روی ذهن و روحم میندازه، وقتی سامان هست یه جوری از خودم دورش میکنم اما وقتی نیست اینکار برام خیلی سخته....  این مدت خیلی کمک حالم بوده، تو کارهای خونه و بچه داری،‌همیشه فکر میکردم وقتی همسر بشم و بخصوص وقتی مادر بشم،‌خیلی از چالش ها و احساسات مخربی که تمام این سالها با من بوده،‌رنگ میبازه و در برابر اهمیت خانوادم کمرنگ میشه،‌اما اینطور نشد...حتی مادر شدن باعث نشد که یه سری اتفاقات که خیلی هم نباید برام مهم میبود، اهمیتش رو از دست بده...یاد مرضیه یکی از دوستان مجازی افتادم که میگفت فکر میکردم اگر بچه ای رو به سرپرستی بگیرم، افسردگیم خوب میشه و درمان میشه اما دکترش بهش یادآوری کرده که باید اول شرایط روح و روانت رو تغییر بدی و بچه به فکر سرپرستی بچه باشی.... این تفکر رو من هم داشتم،  فکر میکردم ازدواج کردن حالم رو عوض کنه اما تاثیرش در درازمدت اونقدرها زیاد نبود (کتمان نمیکنم حالمو بهتر کرد اما افسردگیم بطور کامل درمان نشد)، بعد حس کردم بچه دارشدن اوضاع رو خیلی بهتر میکنه و حتی باعث میشه شخصیتی که سالهاست ازش رنج بردم تغییر کنه اما این هم اتفاق نیفتاد،‌تغییراتی بوده قطعاً اما شخصیتی که بالا ازش صحبت کردم همچنان با من بوده و هست.

خلاصه که این روزها حال دلم خوب نیست، منتظر اولین فرصتم که بتونم برم جلسات روان درمانی،‌حتی اگر شده قرص بخورم تا بتونم این غول افسردگی و استرس و حال بد رو که که دوباره اومده تو زندگیم شکست بدم...اما با وجود بچه کوچیکی که نمیدونم کجا بذارمش سخته...هزینه هاش بماند.

ببخشید که این روزها خاموش میخونمتون، اصلاً حال و توان نظر گذاشتن ندارم،‌ فقط نظاره گرم...

شاید باورتون نشه،‌ برای اولین بار تو عمرم،‌وقتی دیدم صدف بیوتی تو لایو داره تو هوای آزاد با همسرش تو جاده میرن و آواز میخونن و سرخوش میرقصن،  از حسرت نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم! اولین بار بود که با دیدن خوشی یه نفر،‌ اونطور دلم شکست و حسرت خوردم و اشکم جاری شد،‌ به خدا که حسادت نبود،‌ فقط دلم برای خودم و این کوله باری که سالهاست به دوش میکشم سوخت، به اینهمه روزهای سخت، روح افسرده،‌ دل مرده....به شادیهایی که عمرشون کوتاهه،‌نه به خاطر مشکلات زندگیم نه،‌ به خاطر روح نا آروم درونم،‌ ذهن درگیر و شلوغم، خود درگیریها، عدم رضایت درونی، افکار منفی و... که سالهاس نذاشته نفس راحت بکشم. حتی الان هم نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم. 

آینده ای که برای خودم متصور میکنم خیلی ترسناکه. برام دعا کنید، دعا کنید که اول به خاطر خودم و بعد به خاطر نیلا و سامان،‌بتونم خودم رو پیدا کنم! حالم بهتر بشه و فقط یکم یکم حس خوبی به خودم داشته باشم! دست از سرزنش و نفرت خودم بردارم و یه ذره فقط یه ذره خودم رو دوست داشته باشم و به خودم افتخار کنم... همین...

بعداً نوشت: همونطور که گفتم مطلب بالا رو هفته پیش نوشتم که  امروز منتشرش کردم، اما مطلب پایین مال الان و امروزه:

متاسفانه تعداد زیادی از همکاران سامان رو بعد عید و تعطیلی ناشی از کرونا تعدیل کردند، سامان تو لیست تعدیلیها نیست خدا رو شکر اما قرار بود امروز  بعد یکماه و نیم تعطیلی شروع کارش باشه که اونم مجبور شد به خاطر اینکه من شیفت کاریم امروز بود،‌ مرخصی بگیره و نره سر کار...قرار بود نیلا رو امروز که هر دو باید میرفتیم سر کار، ببرم خونه مامانم اما یه سری حواشی پیش اومده متاسفانه که باعث دلخوری من و سامان شد و سامان گفت ترجیح میده خودش مرخصی بگیره و  بمونه خونه و نیلا رو نگهداره...بابام هم امروز بعد دو هفته از بیمارستان مرخص میشه،‌ به خاطر عفونت خون و شیمی درمانی بستری شده بود اما خیلی طول کشید، ناراحتم و حس میکنم تو این دنیای بزرگ من و همسرم و دخترم خیلی تنهاییم، به خاطر شرایط بابام و اینکه مریم خواهر بزرگم و شوهرش بیشتر کارهای مربوط به بابام رو میکنند و مادرم که همش درگیر بابا هست و خودش هم سلامتی نداره،‌انتظار زیادی از خانوادم ندارم که بخوان تو این شرایط فکر نگهداری نیلا هم باشند (با اینکه عاشقانه دوستش دارند) اما یه سری برخوردهای سرد و حرفهاییی که این اواخر از شوهرخواهرم میبینم و میشنوم که همش فکر میکنه همه کارهای مربوط به بابا رو اونا میکنند و من و سامان کاری انجام نمیدیم، باعث شده احساس خیلی بدی به من دست بده، 

شرایط کاری سامان طوری نیست که بتونه مثل شوهرخواهرم که پیش فامیلش کار میکنه و هر موقع بخواد مرخصی میگیره و میره بیمارستان، در اختیار باشه، منم که درگیر یه بچه کوچیکم و اگه بخوام برم بیمارستان، یکی باید نیلا رو نگهداره که خودش زحمت داره، ضمن اینکه مریم خواهرم قلق کارها رو خودش بلده و به فرض هم که من بخوام جای اون برم، خودش دلش طاقت نمیاره و میاد بیمارستان چون فکر میکنه اون خودش بهتر میتونه کارها رو انجام بده که حق هم داره صد البته و از معرفت و مهربونی و غیرتش هست،‌ من و سامان هم هزار بار گفتیم تا جایی که بشه هستیم و کمک میکنیم و خدا وکیلی سامان چندسری خیلی کمک حال بابا و مریم بوده تو بردن و آوردن از بیمارستان و...،‌اما درنهایت خیلی از کارهای بابا رو مریم خودش واردتره که انجام بده و طبیعتاً با شوهر خودش احساس راحتی بیشتری میکنه و اینه که اونا بیشتر برای بابا زحمت میکشند،‌ ما هم البته هزار بار میگیم که کاری هست به ما بگید و... ولی خب بیشتر اوقات خیلی کارها دست اوناست، اما این دلیل نمیشه که یه سری برخوردهای سردی رو ببینیم و یه سری حرفهایی بشنویم که باعث بشه امروز به دلیل همون حرفها و برخوردها نیلا رو خونه مامانم نبرم و سامان طفلی بعد دو ماه که روز اول کارش بود، و تازه اینهمه هم تعدیل شدند از همکارانش، مجبور شه مرخصی بگیره و بمونه خونه پیش نیلا که من برم سر کار...

باید اعتراف کنم همیشه حسرت خوردم با دیدن کسانی که 24 ساعته در کنار خانواده هاشون هستند، میرن و میان و خوشن،‌ یا جمع های دوستانه و دورهمی های مختلف دارند، حسرت میخورم چون بیشتر اوقات تنها بودم،‌بیشتر اوقات کسی رو نداشتم که موقع ناراحتی برم پیشش یا بیاد پیشم و حالم رو بهتر کنه.... خیلی وقتها خودم فاصله گرفتم چون حس کردم همنشینی با من برای اونا جذاب نیست! یا ازم خسته میشن! این تفکر یک عمر با من بوده...اینکه گفتم عزت نفس پایین یکی از نمودهای خطرناکش همین تفکره که یه عمر عذابم داده... یه موقع ها حوصله نداشتم با یه سری آدمها همراه بشم، اونم خیلی وقتها باز برمیگشت به اینکه به خودم برای رفت و امد خیلی سخت گرفتم و میگیرم. یه وقتها هم شاید...بگذریم، گفتنش چه فایده ای داره،‌چه دردی دوا میکنه؟... این روزگار به امید خدا میگذره اما مثل همیشه یه زخمی از خودش به جا میذاره،‌مثل رخمهای قبلی، فقط ایکاش روزی برسه که از شر این افکار مزاحم و این احساس تنهایی رها بشم.

روتین زندگی در دوران قرنطینه طور

قسمت آبی رنگ رو هفته پیش یکشنبه 24 فروردین از محل کارم نوشتم اما وقت نشد پستش کنم! هفته پیش  به جز همون یکشنبه که بعد 18 روز اومدم سر کار،‌دیگه سر کار نیومدم که بتونم باقی پستم رو بنویسم، تو خونه هم که روی لپتابم نت ندارم و نشد تکمیلش کنم،  امروز شنبه 30 فروردین که دوباره برگشتم سر کارم، هم قسمت ناتمام هفته پیش رو میذارم و هم یه سری حرفهای جدید.... قسمت آبی مال هفته پیشه و قسمت مشکی مال امروز.

امروز یکشنبه 23 فروردین بعد حدود هجده روز برگشتم سر کار.

احتمالا امروز میام و دوباره تا آخر هفته نمیام، فعلا قراره ادارات با دو سوم کارمندان به کارشون ادامه بدند، تا ببینیم هفته بعد چطور پیش میره.

خدا رو شکر میکنم که نزدیک دوماهه که دختر عزیزم رو مهد کودک نبردم، از 14 اسفند سر کار نرفتم، پنجم و ششم فروردین اومدم اداره و دیگه نیومدم تا امروز 24 فروردین. 5 و 6 فروردین هم نیلا رو گذاشتم خونه پیش سامان و امروز هم پیش سامان هست. از اول اسفند هم مادرشوهرم اینا اومدند تهران و پیش نیلا بودند،‌اینطوری میشه گفت حدود دوماه تمام دخترکم رو نبردم مهد کودک . همین خودش غنیمته، ایکاش میشد حداقل تا دو سالش کامل بشه، کلاً نمیذاشتمش مهد کودک.

این مدت تو خونه با سامان و نیلا گذشت و بعد بحران بیماری بابام که حالم رو به شدت خراب کرده بو و در مقیاس کمتر قضیه کاری بدی که برام پیش اومد،‌ روزهای نسبتاً آرومی رو گذروندیم، دعواهامون نسبتاً کم بود، بیشتر روزها سریالهای آمریکایی رو میدیدیم، breaking bad رو بالاخره تموم کردیم، الان فصل اول prison break رو تموم کردیم و هفت هشت قسمت هم از فصل دوم دیدیم. زمانهایی که نیلا بیداره، اصلا کار راحتی نیست دیدن فیلم با زیرنویس،‌اما خب به هر زحمتی هست سرگرمش میکنیم و وقتهایی که بیداره یکی دو قسمت میبینیم، بعد حدود ساعت یک شب میخوابونیمش و تا ساعت چهار و پنج صبح،‌ سه قسمت دیگه میبینیم، حداقل روزی 4 قسمت و حداکثر 5 قسمت میبینیم و همراه باهاش یه عالمه خوراکی و اسنک و نوشیدنی  میخوریم. مطمئنم اضافه وزن بدی پیدا کردم، از قبل کرونا،‌رژیم آنلاین گرفته بودم که وزن کم کنم،‌اما قضیه کرونا و تعطیلی ادارت و خونه نشینی اجباری که البته برای من و دخترم بد هم نشد، باعث شد نه تنها بیخیال رژیم بشم،‌ که بیشتر از همیشه هم بخورم و الان فقط امیدوارم نسبت به یکماه قبل،‌بیشتر از دو کیلو اضافه نکرده باشم.

صبحها حدود ده و نیم یازده، گاهی زودتر گاهی دیرتر بیدار میشیم، البته به ما باشه میتونیم بیشتر بخوابیم اما نیلا خانم بیشتر از اون نمیخوابه، خونه رو به کمک هم مرتب میکنیم، جارو و گردگیری و ... بعد میرم سراغ درست کردن ناهار. معمولاً یک روز غذا درست میکنم و دو روز میخوریم، دو روز در میون هم برای نیلا غذا میذارم و تا دو روز بهش میدم بخوره حالا یا سوپ مرغ یا گوشت. شام هم چیز سبکی درست میکنم...یه روزهایی صبحانه میخوریم و یه روزهایی هم که دیر میشه نه و سر و تهش رو با چایی و کیک و بیسکوئیت میاریم تا ناهار. بعد ناهار سعی میکنیم نیلا رو بخوابونیم و خودمون هم چرتی بزنیم، یه وقتها هم که نیلا همکاری نمیکنه و نمیخوابه، من و سامان نوبتی میخوابیم، نیمساعت یکساعتی من میخوابم و سامان پیش نیلا میمونه و بعد میام شیفتو از سامان تحویل میگیرم و سامان میره میخوابه تا شش و  نیم هفت! بعدش هم که بلند میشیم و معمولا سامان ظرفهای ناهار رو میشوره و سعی میکنیم اگر نیلا اجازه داد یه قسمت سریال ببینیم و بعدش من برم سراغ  آماده کردن چیز سبکی برای شام و بعد شام هم که دیگه سرگرم گوشی و تلویزیون و ... تا نیلا خانم حدودای ساعت دوازده و نیم یک شب به زور و بدبختی بخوابه و بریم سراغ شب نشینیمون که لذت بخشترین بخش روزمونه به نظرم، تو این مدت که با سامان بودیم تقریبا روزها همینطور گذشته و روتینمون اینطوری بوده، نمیگم روزهای بدی بوده، من که راضی بودم اما خب یه موضوعاتی هم تو فکر و ذهنم بوده که بینهایت آزارم میداده، یه خوددرگیری مزمن که روح و روانم رو مثل خوره میخوره و جاش نیست اینجا و امروز بگم.

البته تا پنجم فروردین هم مامان بابای سامان خونمون بودند و سال نو رو با هم تحویل کردیم، حضورشون خیلی خوب و دلگرم کننده بوده برام. دستشون درد نکنه که نیلا رو هم نگهداشتند بخصوص تو روزهای کرونایی و نخواست بچم رو ببرم مهد کودک.


نیلا هم که بینهایت شیرین زبون و بامزه شده. مدتهاست از کارها و حرکات جدیدش ننوشتم، سعی میکنم یه سری موارد رو بنویسم هرچند میدونم خیلیهاش جا میمونه و حافظم یاری نمیکنه همش رو بگم. یه کلمه جدیدی که غیر از ماما و بابا و مه مه و به به و د د و ... یاد گرفته، اونم اینه که مدام میگه "چی شد"! هر اتفاقی که میفته،‌یا هر صدایی که یهویی شنیده میشه، برمیگرده میگه "چی شد؟" انقدر بامزه میگه که حد و حساب نداره! یعنی انقدر عاشق چی شد گفتنشم که هر بار میگه صورتشو پر از بوسه میکنم. هر بار بکه باباش میره حموم یا میره تو اتاق خوابمون و در رو میبنده که نیلا نره تو اتاق و بساطش رو به هم بریزه،‌ پشت در می ایسته و بلند و پشت سر هم میگه "با با با با" انقدر بلند و با انرژی میگه که اگه ادم خواب هم باشه از خواب میپره و آخرش باباش مجبور میشه درو باز کنه و راش بده داخل! یه اتفاق خیلی جالب اینه که گاهی به جای بابا،‌باباش رو ددی صدا میکنه! daddy انگلیسی! واقعا نمیدونم اینو از کجا یاد گرفته! برای اینکه ا امتحانش کنم،‌بهش میگم ددی کو؟ بعد بلند بلند میگه بابا بابا و میره سراغ باباش! خداشاهده من هیچوقت به جای بابا بهش نگفتم بگه ددی و راستش اصلا هم دوست ندارم که اینطوری  بگه، موندم از کجا و کی و چظور یاد گرفته! چند روزیه خیلی واضح میگه خاله یا عمه! وقتی یه حرفی رو میخواد تایید کنه به تقلید از من میگه "خب باشه!" انقدر خوشم میاد که نگو! حتی یکبار در جواب مرسی که گفتم، گفت خواش،‌یعنی خواهش میکنم! کلمه کجایی رو هم خیلی واضح میگه! بخصوص بعد بابا گفتن! با صدای بلند و محکم و تند میگه با با با بابا و وقتی باباش جواب میده،‌با لهجه بامزه ای میگه "کجایی"!!!

خب قسمت بالا مال هفته قبل بود، و از اینجا به بعد مال امروز  شنبه سی فروردین ماهه، بهتره یکم دیگه از کارها و حرکتهای نیلا جانم بنویسم:

وقتی یه چیزی بهش میدم قشنگ بهم میگه مرسی"، از کلمه "خب" هم زیاد استفاده میکنه! وسط حرفام میگه "خو"! وقتی چیزی به سمتم میگیره بهم میگه "بیا"! کلمه باشه رو هم بصورت "باش" یا یه چیزی تو این مایه ها تلفظ میکنه! به گوشی میگه گوش، باباش رو صدا میکنه و وقتی جواب میده با یه لهجه بامزه میگه:"کجایی"؟ وقتی صداش میکنم جواب میده "چیه"، به همین واضحی! یه وقتها وقتی میخواد جواب مثبت بده و بگه آره،‌ میگه "نه" یعنی هنوز متوجه نشده نه به معنای جواب منفیه! مثلا میگم منو دوست داری میگه نه! میگم بریم تاب تاب عباسی ، میگه نه! بریم اسباب بازیتو بیاریم "نه" و منظورش آره هست، انقدر بامزه میگه که میخوام از شدت عشق لهش کنم! البته برای جواب مثبت هم با لحن مخصوص خودش میگه "یه یا ئه" که به معنی آره هست. تو گهواره نوزادیش میشینه و تند تند تاب تاب عباسی میخوبه! البته میگه "تا تا عبزی" و قسمت تا تا رو انقدر غلیظ و محکم و بلند میگه که کلی عشق میکنم! ولی خب از تاب خوردن میترسه و تابی رو که به بارفیکس وصل کردیم اصلا دوست نداره سوار شه،‌ یعنی میترسه! اما به جاش عروسکهاش رو سوار میکنه و تابشون میده! چند وقتیه که میشمره! خیلی بامزه و تو دل برو میگه دو، شیش،‌هش (هشت)،‌ ئک (یک) ، پن (پنج) و از همه بیشتر عاشق اینه که بگه دو، معمولا شماره دو رو چندبار بلند و پشت سر هم تکرار میکنه.

 عاشق اینه که دستم رو بگیره و منم اینور و اونور بچرخونمش و بلند بلند آلیسا آلیسا بخونه! میگه "آییسا آییسا"! هر وقت باهام کاری داره یا چیزی میخواد،‌دستمو میگیره و منو میبره با خودش به سمت چیزی که میخواد و مثلا قدش نمیرسه،‌حالا میتونه دستگیره در اتاق خواب باشه،‌یا در حموم که بازش کنم و بره تو! عاشق اینه که بره داخل حموم و شیر پایینش رو براش قطره قطره باز کنم و آب بازی کنه! یه مدته ترس وحشتناکش از حموم به خاطر همین آب بازی کمتر شده خدا رو شکر. قبلاً از لحظه اول تا آخر حموم از ترس گریه میکرد. الان خدا رو شکر بهتره هر چند هنوز هم از شستن موهاش بدش میاد و گریه میکنه، اما در مقایسه با قبل خیلی پیشرفت کرده.

بالشش رو میذاره روی پاش و عروسکش رو روی پاش میخوابونه و  پاشو تکون میده و با دستای کوچیکش به تقلید از من که موقع خوابیدنش با دستام آروم به پشتش میزنه،‌ میزنه به بدن عروسکش که بخوابونتش!  از اونجایی که دوست داره موقع خوابوندنش به پشتش بزنم،‌ اگر یه موقع اینکارو نکنم یا وسطش قطع کنم، خودش با دستهای کوچیکش میزنه به پشتش که یعنی اینکارو بکن! عاشق اینه که موقعیکه خوابش میاد یا خستست،‌باباش بغلش کنه و سرشو بذاره روی شونش، یه وقتها همینطوری خوابش میبره!  وقتی پوشکش رو میخوام عوض کنم، جای کش پوشک رو میخارونه و با اشاره بهم میگه پا و جای کش اطراف کمرش رو بخارونم! 

یه تیکه کهنه آشپزخونه میندازه روی سرش و راه میره و کلی باهاش سرگرم میشه...عاشق اینه که بره روی بلندی! 24 ساعته باید مواظبش باشیم که نره روی مبلها یا صندلیها! هر چیزی که روی زمین باشه و یکم بلند باشه میره روش! مثلاً سبد یا سطل! همینکه در یخچال یا کابینت خوراکیها باز میشه بدو بدو میاد و قبل اینکه وقت کنم ببندمش میره داخل یخچال یا کابینت! لباسشویی ما همیشه به برقه و معمولا از برق درش نمیاریم، متاسفانه همش سعی میکنه با دگمه هاش بازی کنه و روشنش کنه! مدام دنبال گوشی های ماست و کامل یاد گرفته چطور روشنش کنه! خیلی راحت آهنگ عوض میکنه! البته این قضیه خیلی باعث اعصاب خوردی ما میشه چون اصلا نمیذاره از گوشیمون با خیال راحت استفاده کنیم حتی براش گوشی موزیکال هم خریدم اما علاقه ای نداره! 

کلاً هر چی هم براش اسباب بازی بخریم،‌  باز خیلی علاقه نشون نمیده و دلش میخواد با وسایل دیگه بازی کنه یا بره روی بلندی و برای همین با اینکه کلی اسباب بازی دورشه اما بعضی وقتها بدجور حوصلش سر میره و کلافه میشه از بیکاری! اینجور وقتها دلم خیلی براش می سوزه چون هر چقدر هم باهاش بازی کنیم بازم یه وقتها اینطوری حوصلش سر میره. عشق تلویزیونه و متاسفانه تو خونه ما تلویزیون 24 ساعته روشنه، میدونم خوب نیست انقدر بچه زیر دو سال در معرض تلویزیون باشه ،‌اما واقعا با چیزهای دیگه بخصوص اسباب بازیهاش به ندرت سرگرم میشه و اگه تلویزیون نباشه،‌ وقتی سامان نیست برام سخته به کارام برسم. قشنگ همراه با یه سری آگهی های بازرگانی میخونه! مثلا با آگهی "تاپ" وقتی میگه "تاپ تاپ تاپ تاپ..." بلند بلند میخونه! میگه "تا تا تا تا". الهی فداش بشم 24 ساعته در حال رقصیدنه! هر آهنگ شادی که از تلویزیون پخش میشه در هر حالی که باشه بلند میشه و میرقصه و همزمان با چرخیدنش، دستاش رو هم تکون میده! اصلا جوری شده که احساس وظیفه میکنه انگار! جوری که انگار اگه پا نشه برقصه گناه کرده!  یه وقتها نصفه شبها وقتی اون خوابه و ما تا 4 صبح بیداریم برای دیدن سریال، گاهی پیش میاد نصفه شب بیدار میشه، بالشش رو برمیداره و از اتاقش تلو تلو خوران میاد بیرون! اون صحنه انقدر برای ما  بامزه و جذابه که با اینکه از دیدن بیدار شدنش وسط خوشگذرونی  و فیلم دیدن خودمون خوشحال نمیشیم اما غرق بوسش میکنیم و سعی میکنیم دوباره بخوابونیمش.

دنبالش میدوئم و میترسونمش! اونم فرار میکنه! بعد به جایی میرسه که نمیتونه بیشتر از اون فرار کنه مثلا به در بسته! شروع میکنه به سمت من اومدن و صورتم رو ناز کردن که مثلاً خرم کنه! بعضی وقتها هم اون منو میترسونه و دنبالم میکنه. یه وقتها من و سامان خودمونو به خواب میزنیم و خر و پف میکنیم، اونم با انگشتاش میکنه تو چشممون که مثلا بیدارمون کنه یا با دستاش محکم میزنه به صورتمون!  جالبیش  اینکه که یوقتها خودش هم درست مثل ما و با صدای ما خر و پف میکنه! میگه "خا پوف" . انقدر غلیظ و بامزه و خوردنی میگه که حد نداره. 

الکی که گریه میکنم خودش رو میچسبونه بهم و نازم میکنه و صورتش رو میماله به صورتم. انقدر از کارها و رفتارهای من تقلید میکنه که گاهی منو میترسونه، مثلا یه وقتها صدای گریه الکی درمیارم اونم یه موقع اینکارو میکنه یا برای شوخی گاز گازیش میکنم اونم همین کار رو میکنه! چندباری که دیده دارم گرد گیری میکنم، اونم دستمال کاغذی برمیداره مثلا به خیال خودش میز تلویزیون و هر جایی رو که من دستمال میکشم دستمال میکشه! از نماز خوندنش نگم که حتی سجده و رکوع هم میره و زیر لبش هم یه سری کلمه زمزمه میکنه یعنی مثلاً مثل من داره ذکر میگه! یوقتها الکی گریه میکنم اونم یاد گرفته وقتی خودش رو میخواد برام لوس کنه، الکی گریه میکنه...خلاصه که هر چی از شیرین کاریهاش و بامزگیهاش بگم کم گفتم...

عاشق باباشه و از الان معلومه مثل همه دخترها باباییه، باباش هم خدایی براش کم نمیذاره اما خب هردومون یه وقتها در برابر یه سری بازیگوشیهاش و بخصوص گرفتن گوشی هامون عصبی میشیم و یکم دعواش میکنیم که فوری بغض میکنه و شروع میکنه بلند گریه کردن و اونوقت باید دو ساعت منتشو بکشیم و نازش کنیم که یادش بره! فوری هم عذاب وجدان میگیریم!‌بخصوص من.

متاسفانه برعکس چندماه پیش از وقتی دندون در آورده علاقه زیادی به غذا نشون نمیده و خیلی وقتها به سختی بهش غذا میدم! مثلا میبرمش حموم و با آب بازی سرشو گرم میکنم و بهش غذا میدم،‌یا میبرمش سراغ جعبه لوازم آرایشی یا میشونمش روی میز توالتم! یا حتی میبرمش داخل یخچال و کابینت که بازی کنه و و اینطوری سرگرمش میکنم و به زور بهش غذا میدم! بچه تر که بود با اینکه دندون نداشت غذاهای جامد رو بهتر میخورد الان با اینکه ماشالله دوازده تایی دندون داره علاقه زیادی به جویدن نداره و همش باید سوپ میکس شده بهش بدم! خیلی بده....

فعلا همینا در مورد نیلا. یه عالمه حرفها و حرکتها و رفتارهای جدید دیگه هم تو این دو ماهه یاد گرفته که الان حضور ذهن ندارم و دوباره مینویسم. دخترکم اول اردیبهشت ماه یکسال و پنج ماهه میشه، عین برق و باد گذشت، باورم نمیشه که الان 17 ماهه مادر شدم، داشتن بچه خیلی شیرینه،‌اما پره از احساس مسئولیت و نگرانی درمورد تربیتش و مراقبتش....با اینحال داشتنش با همه سختیها هزار بار به نداشتنش می ارزه، انشالله خدا به دل همه آرزومندان نظری کنه و هیچ زنی رو درمورد بچه دار شدن آرزو به دل نذاره که خوب میدونم چقدر سخته.

سامان از اول اردیبهشت میره سر کار  و دیگه بساط این چند وقت اخیر که با هم بودیم جمع میشه. دلم میخواست میتونستم همیشه همینقدر همسرم رو در کنار خودم داشته باشم، نه اینکه به خاطر شغل وقتگیرش، حتی جمعه ها یکی درمیون پیشم نباشه، سفر و ... بماند.

دلم میخواد یه کم هم از احوالات داغون این روزهام علیرغم تمام مواردی که بالا نوشتم بگم اما دیگه این پستم خیلی طولانی میشه. درواقع از حال و روزم همین الان هم در ادامه این پست نوشتم اما حس کردم ارتباط موضوعی با این پست نداره و از آخر پست پاکش کردم و ترجیحم اینه که دو سه روز دیگه تو یه پست جداگونه منتشرش کنم... فقط ازتون میخوام دعام کنید..خیلی بهش نیاز دارم. شاید از بیرون اینطور به نظر نرسه که چقدر از نظر روحی شکننده و متزلزلم اما فقط خودم میدونم و خدا که چه درگیری بدی با خودم دارم...بعداً بیشتر مینویسم. منو از دعاهاتون بی نصیب نذارید.

سال نو رو مجددا به همه دوستانم تبریک میگم، از خدا میخوام سال جدید براتون آرامش و سلامتی و امنیت به ارمغان بیاره، این روزهای سخت و تلخ تموم بشه و دوباره بتونیم کنار هم باشیم و دلهامون شاد باشه.

غمگین ترینم...متنفرم از اینکه باید پستهای اول سالم رو اینطوری شروع کنم اما دست خودم نیست....

اینبار موضوع حال بد پدرم نیست، درسته که خیلی بیحاله و اصلاً ادم سابق نیست اما به قول معروف وقتی ادم رو به مرگ میگیرند به تب راضی میشه،‌همینکه میدونم خونست و بیمارستان نیست خیالم راحتتره، هرچند نهم دوباره باید بره بیمارستان امام خمینی برای شیمی درمانیش و برای بار صدم باید نگران خودش و خواهرم و هر کسی که در رفت و آمد به بیمارستان هست باشم، اما خب سعی میکنم مثل بار قبل همه چیز رو به خدا بسپارم و فکر و خیالش رو نکنم از الان...اما اونچه این روزها حسابی غصه دارم کرده یه موضوع کاری که قبل سال جدید برام پیش اومده و من تازه یه روز پیش فهمیدم و  جوری تو روند زندگیم تاثیر گذاشته و غمگینم کرده که حد و حساب نداره و فقط باعث و بانیش رو واگذار کردم به خدا...

ترجیح میدم زیاد درموردش توضیح ندم چون هزار بار مرورش کردم و هر بار بیشتر غمگین شدم، اما از شما میخوام دعا کنید بتونم این اتفاق تلخ رو بذارم پای حکمت خدا و باهاش کنار بیام...هر بار با خودم میگم خدا اینهمه لطف خودش رو شامل حالت کرد، پدرت مرخص شد، مادرت که مریض بود و به خاطرش خیلی میترسیدی بهتر شد، این موضوع دربرابر اونهمه اتفاق تلخی که روزهای آخر سال افتاد هیچه،‌ اما بازم آروم نمیگیرم و همش فکرم درگیر میشه و حس خشم و نفرت و اندوه میاد سراغم،‌حس میکنم بی ارزش شدم و یه جورایی آبروم رفته...هی میگم مرضیه بیخیال، فکرش رو نکن،‌ یکم بیخیال باش اما باز دقایقی آرومم و دوباره همون حس تلخ و افکار منفی و آزاردهنده و حس وحشتناک غم و غصه میاد سراغم....دعا کنید این بحران جدید رو هم پشت سر هم بذارم و خود خدا دوباره کمکم کنه و عزت و آبروم برگرده و اون فردی که باعث این کار بوده تاوانش رو بده که میدونم اینهمه غم و غصه ای که سه روزه بعد اون دوره سخت بیماری بابا، دوباره تو دلم مهمون شده در درگاه خدا بی جواب نمیمونه...

اما هر طوری که باشه سعی میکنم امروز و فردا ازش عبور کنم و نذارم بیشتر از این روزهام به تلخی و سختی و ناراحتی بگذره، دست کم به خاطر همسرم و نیلا....باید هر طور که شده این بحران رو هم پشت سر بگذارم و بتونم با آرامش بیشتری روزها رو طی کنم،‌به اندازه کافی به خاطر قضیه کرونا و استرسش و بعد هم موضوع بیماری بابام اذیت شدم و روزها و شبهام زهر مار شد، نذارم این موضوع (قضیه حقوق و عیدی کمتر و بدگویی پشت سرم به ناحق ) بیشتر از این فکرمو درگیر کنه و مهمون خونه دلم بشه و درد و غم به جونم بریزه.

امروز و دیروز اومدم سر کار،‌بعد 21 روز تقریباً، اما هفته آینده هم دوباره تعطیلیم تا شانزده فروردین،‌ از این بابت خوشحالم و کمی حال دلم رو بهتر کرده بعد این اتفاق جدید، این دو روز رو هم که اومدم سر کار، سامان پیش نیلا مونده برای اولین بار، خدا رو شکر که اذیتش نکرده زیاد...

انقدرها حالم خوب نیست که بتونم درمورد سال تحویل و روزهای اول سال مفصل بنویسم، فقط اینو بگم که مادرشوهرم اینا خدا رو شکر موقع سال تحویل پیشم بودند و حال دلم هم با بهتر شدن نسبی حال بابام خوب بود. خودم شب سال نو تا صبح بیدار بودم و بقیه هم به جز سامان و نیلا خانم که موقع سال تحویل خواب بودند زمان تحویل سال بیدار شدند و سال نو رو تحویل کردیم یعنی سه دایی با پدر و مادر سامان...دو سه روز قبل سال نو رو به خونه تکونی گذروندم و خونه رو با کمک سامان در حد معقولی تمیز کردیم. منم تمام سعیم رو کردم که با امکاناتی که تو خونه داشتم سفره هفت سین بندازم و از نتیجه نسبتا راضی بودم، یه عالمه هم شب سال نو کنار سفره هفت سین با مادر شوهر و پدرشوهرم و سامان و نیلا عکس انداختیم و روز عید هم مامان سامان سبزی پلو ماهی درست کرد و خلاصه که تا روز سوم فروردین در کنار هم خوش و خرم بودیم و خیالم هم بابت بابا تا حدی راحت بود که خطر رفع شده، دقیقاً روز سوم عید بود که متوجه این کاری که در حق من کردند و پاپوشی که به ناحق برام دوختند شدم و از اون موقع حال دلم به شدت خرابه و شب و روز نداشتم...اما امروز از صبح تمام تلاشم رو کردم که کمی حال دلم رو بهتر کنم و همه چیزو به خدای بزرگ واگذار کنم. باهاش راز و نیاز کردم و ازش خواستم نذاره حقم پایمال بشه و خودش آبرو و عزتم رو برگردونه و این کار رو که به ناحق در حقم انجام شد، بی جواب نذاره... 

صبح که نوشتم غمگین ترینم، به معنای واقعی حالم خراب بود،‌ حتی دیشب ساعت ده و نیم با نیلا رفتم تو اتاق که بخوابم و حتی حوصله دیدن سریال پایتخت که عاشقشم رو هم نداشتم،‌به غذا هم هیچ اشتهایی نداشتم،‌ اما از ظهر به بعد با تلاشی که خودم کردم و قرص آرام بخشی که خوردم و بعدش هم که خبر تعطیلی هفته بعد رو که شنیدم، کمی حالم بهتر شده و از خدا میخوام این روند فراموش کردن اون اتفاق و بهترشدن حال روحیم دامه داشته باشه و بتونم دوباره شادی و آرامش رو مهمون خونه دلم بکنم.

برای آرامشم دعا کنید، الهی که سال جدید بهترینها نصیب همه ما بشه، بهترینها در حال حاضر از نظر من سلامتی خانواده و عزیزانم و آرامش و دل خوش هست که ایشالا قسمت هممون بشه به زودی زود.

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر...

هزاران بار ممنونم از تک تک دوستان عزیز و دلسوزم که این مدت دعاگو بودند. نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم، فقط میدونم اگر دعاهای شما و لطف خدا نبود میتونست اتفاقات خیلی بدتری بیفته. من قویا باور دارم که تقدیر آدمها رو قدرت دعا عوض میکنه، بخصوص دعایی که با خلوص نیت همراه باشه. کامنتهاتون چه عمومی و چه خصوصی و چه تو اینستاگرام برام باعث قوت قلب بود تو اون روزهای سخت .

خیلی شرمنده ام که نتونستم زودتر بنویسم، واقعا این چندروز به قدری روح و ذهنم درگیر بود که حتی قدرت فکر  کردن هم نداشتم، تو خونه هم به نت دسترسی ندارم و الان هم به سختی به نت لب تاپم از طریق گوشیم وصل شدم که چندخطی از احوالاتمون بگم و برم...این پست رو هم در حالی مینویسم که پدرشوهر و مادرشوهرم روبروم نشستند و همزمان در حال صحبت با اونا هم هستم، اگر اشکال نگارشی یا تایپی داشتم و با عجله مینویسم پیشاپیش عذر میخوام. خوشبختانه امشب نیلا زودتر خوابید و تونستم با وجود داشتن مهمون بیام و بنویسم.

بابا جانم روز شنبه همین هفته 23 اسفند بعد حدود ده روز بستری تو بیمارستانهای مختلف از بیمارستان امام خمینی تهران مرخص شد...فقط خدا میدونه و بس که چی تو این چندروز به خانواده من گذشت، انقدر بدحال بود که تمام ترسم از این بود که نکنه خدای ناکرده... چهارشنبه هفته قبل یعنی سیزده اسفند ماه بابام که با یکی از آشنایان رفته بود سمنان (به قول خودش اونجا حالش خیلی بهتره و هر چی اصرار میکنیم نره قبول نمیکنه)، به قدری حالش بد شد که یکی از دوستاش زنگ زد به خواهر بزرگم مریم که هر چه سریعتر خودتون رو برسونید که بابا حالش خیلی بده...به خاطر بیماری کرونا و اینکه تازه همون چندروز قبلش به خاطر انجام شیمی درمانیش بیمارستان بستری شده بود، حتی دوستان و اقوام ار ترس کرونا نمیتونستند زیاد بهش نزدیک بشن. خلاصه که خواهر بیچارم و شوهرش از تهران راه افتادند، اونم با کلی ترس و استرس و دیگه آخر شب رسیدند سمنان و از اونجا هم بابا رو نصفه شبی برگردوندند تهران و یه راست رفتند بیمارستان...بابا تو اورژانس بستری شد و بعد کلی دارو و سرم فردا ظهرش مرخص شد، پرستاران توصیه میکردند بهتره با این وضعش و ایمنی پایین بدنش حتی الامکان بیمارستان نمونه به خاطر مریضای کرونایی و حتی الامکان ازش تو خونه مراقبت بشه. خلاصه که بعد یک شب موندن تو اورژانس بیمارستان اولی اومدند خونه اما لحظه به لحظه حال بابام بدتر شد در حدیکه نه حرف میزد نه غذا میخورد  فقط دلپیچه و عذر میخوام اسهال و استفراغ شدید داشت و از درد ناله میکرد و رنگ صورت و بدنش شدیدا زرد شده بود..

خلاصه که به زور سعی کردیم تو خونه حالش رو بهتر کنیم که دوباره نبریم بیمارستان اما هر لحظه وضعش وخیم تر میشد، منم اون جا خونه مامان اینا بودم اما به ناچار مجبور شدیم برای انجام کاری برگردیم و بریم سمت خونه خواهرشوهرم که برامون الکل و ماسک و... خریده بود و ازش تحویل بگیریم. منم تو ماشین تو بدترین حال بودم و اشک می ریختم و دعا میکردم که سر راه  برگشت از خونه سونیا، مریم به سامان زنگ زد که حال بابا خیلی بده و بیا ببریمش دوباره بیمارستان. با عجله برگشتیم خونه مامانم و سامان تقریبا بابای منو کولش کرد و سوار ماشینش کرد و برد بیمارستان لقمان که متاسفانه پذیرش نکردند و گفتند باید بره همون بیمارستانی که شیمی درمانی شده یعنی بیمارستان امام خمینی که یکی از اصلی ترین مراکز درمان بیماران کرونایی نو تهران هست، خلاصه که باز رفتند بیمارستان امام و بابا تو اورژانس بستری شد و دو روز هم تو اورژانس با اون وضع وحشتناکش موند چون بخش جا نداشت، به قدری محیط بدی بود تو اورژانس که حد و حساب نداشت، مریم خواهرم طفلی تمام این ساعتها روی یه صندلی پلاستیکی نشسته بود و کنار بابا بود، براش لگن میاورد و بهش میرسید، پرستارها بهش میگفتند بابام بهتره بیمارستان نمونه و بره خونه، وضعیت کرونا اینجا وحشتناکه اما مریم در جواب میگفت دو سه بار بردیم بیمارستان و برگردوندیم خونه و حالش بدتر شده و نمیشه خونه نگهش داشت. تو  دو روز اول که تو اورژانس بود و بخش جا نداشت که منتقل بشه، دو سه تا بیمار کرونایی فوت کرده بودند و حتی یکی دو بار بیمار مشکوک به کرونا رو کنار بابای من که سرطان ریه داشت بستری کردند!!! و خواهرم با دعوا و ترس و وحشت خواسته بود جای بابا رو عوض کنند...آخرش هم سامان بعد دو روز رفته بود و داد و بیداد کرده بود که چرا مریض به این بدحالی رو منتقل نمیکنید بخش و دو روزه تو اورژانسه و میخوام رئیستون رو ببینم که آخه مگه میشه بیمار مشکوک به کرونا رو بیارن کنار مریض سرطانی اونم سرطان ریه با این ایمنی پایین درست چند روز بعد آخرین شیمی درمانیش!!! خلاصه که بابای طفلیم بعد دو شب از اورژانس منتقل شده بود بخش اما حالش تو همون بیمارستان هم هر لحظه بدتر میشد...گلبولهای سفیدش به شدت پایین اومده بود و به قول دکترش ایمنیش از یه نوزاد هم پایینتر بود! به قدری کراتین ادرارش بالا بود که دکتر گفته بود اگر پایین نیاد باید دیالیز بشه، نیمه هوشیار بود و لب به غذا نمیزد و فقط سرم داشت و بس...

روزهای وحشتناکی بود، خدا نصیب هیچ کس نکنه احساسات تلخی که این چندروز تجربه کردیم...مریض تخت بغلی بابا فوت کرده بود، بخش مربوط به بیماران کرونایی فقط یک طبقه بالاتر بود و همه ما نگران خواهر بیچارم مریم و شوهرش و رضوانه خواهر کوچیکم و سامان بودیم که تو بیمارستان رفت و آمد داشتند، یعنی درد بابام به کنار، به قدری بابت کرونا تو اون روزها نگران مریم و خانوادم بودم که مدام دست و پاهام از ترس و فشار پایین یخ میکرد. نمی تونستم به نی لا برسم. خیلی سخت گذشت خیلی. 

مریم بچه هاش رو گذاشته بود خونه مامانم و بهونه مادرشون رو میگرفتند، مادرم هم روح و جسمش داغون بود و در عین حال باید برای بچه های خواهرم و شوهر خواهرم که اون روزها اونجا بود شام و ناهار هم درست میکرد با اون حال بد خودش...

منم که کاری ازم برنمیومد اما سامان هر کاری میشد برای بابا و مریم انجام میداد، یکی دو روز موقع بستری بابا رفتم خونه مامانم و غذا بردم که کمکی کرده باشم اما به قدری استرس و اضطراب داشتم که حتی نمیتونستم اشک بریزم و این حالم حتی بدتر از گریه کردن بود...

یه شب خواب دیدم داخل یه مسجدی هستم، تو خواب با خودم میگفتم حتما الان مسجد به خاطر کرونا خالی هست و خلوته، اما وقتی رفتم قسمت زنونه مسجد دیدم اتفاقا نمازگزاران زیادی هم هستند و با چادر سفید به جماعت ایستادند، اونجا یه خانم چادری اومد و دو صفحه از قران رو نشونم داد و گفت این سهم تو هست که بخونی، انگار که ختم قران گرفتند و به من هم رسیده، فرداش میشد سیزده ماه رجب و تولد امام علی، برای بابام تو اینستاگرام یه متن نوشتم و روزش رو تبریک گفتم (حتی بابام اینستا هم نداره) و بعد هم اتفاقی دیدم یه سایتی ختم یاسین گذاشته! فهمیدم تعبیر خوابم هست و از اون روز هر روز سوره یاسین میخونم به نیت سلامتی پدرم...

خدا رو شکر بابا رو خدا دوباره به ما برگردوند، کراتینش اومد پایین و خطر دیالیز شدن از سرش گذشت، به شدت کم خون بود که بهش چند واحد خون زدند و کمی جون گرفت، هنوزم بیحاله و درست و حسابی غذا نمیخوره اما همینکه دوباره حرف میزنه و میتونم صداش رو بشنوم که نیلا رو صدا میکنه خودش دنیایی هست.

هنوز استرس کرونا با همه ما هست و هزار بار از خدا خواستم خانوادم رو که همش در مسیر بیمارستان بودند مصون نگهداره، قرار بود اگر شنبه این هفته بابا مرخص نشه من برم پیشش نو بیمارستان بمونم و مریم کمی استراحت کنه، رضوانه هم دو سه باری رفته بود اما کسی از من انتظار نداشت. خودم پیشنهاد داده بودم که نیلا رو بذارم پیش مامانم و من برم، آخه مریم به خصوص خیلی خیلی خسته شده بود! با دو تا بچه و شوهری که حسابی از رفت و آمد به خونه مادرزن و زندگیش که از روال خارج شده بود خسته و کلافه بود...حق هم داشت، آخه نزدیک  یکماه بود (از قبل آخرین شیمی درمانی بابا که اوایل اسفند بود و مریم با بابا بیمارستان بود) که زنش یعنی خواهرم همش درگیر بابا بودو تنها همراه بابا تو بیمارستان، دو تا بچه ها پیش مامانم و خودش هم آلاخون والاخون بین خونه خودش و خونه مادرزنش...

مریم خواهرم حق فرزندی رو در حق پدر و مادرم تموم کرده، خدا خیرش بده، اما خب خودش هم خونه زندگی داره و هر چقدر هم همسرش همکاری کنه یه جایی خسته و کلافه میشه و من بهش حق میدم...ما هم تا جایی که بشه کمک میکنیم اما حقیقتاً مریم خیلی وارد و خبرست و از اول در جریان روند درمان بابا بوده، هر کدوم از ما که بخوایم بریم یه جوری باز به حضور اون نیازه، منم که به واسطه داشتن بچه کوچیک انتظار زیادی ازم نمیره...

به هر حال با دعای شما عزیزانم و لطف خدای بزرگ بابام دوباره برگشت خونه... هزار بار ممنونم و شرمنده که نتونستم کامنتها رو به موقع جواب بدم و با پست قبلی که با گوشی گذاشتم نگرانتون کردم...

همچنان دعای خیرتون رو بدرقه راه پدر عزیزم  و خانوادم بکنید...به شدت به تاثیر دعاها معتقدم.

الهی که حال دل و جسمتون خوب باشه تو این اوضاع کشور...کاش خیلی زود این روزهای سخت و فاجعه بار تموم بشه و بتونیم یکبار دیگه از ته دل لبخند بزنیم.

حال بابا که کمی بهتر شد، دوباره جون گرفتم و رفتم این سه چهار روز اخیر کلی برای خونه خرید کردم که لازم نباشه دو هفته ای از خونه خارج بشیم مگر درمورد خریدهای جزئی. پدر و مادر سامان هم امروز اومدند خونه ما، از ده اسفند که از رشت اومدند تهران و بعدش رشت و استان گیلان قرنطینه شد، تهران موندگار شدند و ما هم نذاشتیم برگردند رشت که یکی از مناطق خیلی پرخطر کرونا بود...دیگه بین خونه من و خونه سونیا در رفت و آمد بودند و امروز بعد یک هفته موندن تو خونه سونیا اومدند خونه من و احتمالا شب عید با هم باشیم...حضورشون باعث میشه کمتر فکر و خیال کنم، حتی دو سه روز از روزهای بستری بابا که خونه من بودند حضورشون پیشم خیلی موثر بود، هرچند با وضعیت روحی که داشتم از عهده مهمون داری و پخت و پز و همزمان رسیدن به نیلا برنمیومدم و یه وقتها کم میاوردم و عصبی میشدم ،اما خب اونا هم قانع و کم توقعند و همدردیشون دلم رو کمی قرص میکرد...

نمیدونم آیا این آخرین پست امسالم هست یا نه، اما اگر آخرین پست بود، پیشاپیش سال نو رو به همتون تبریک میگم و از خدا میخوام سال آینده سال بهتری برای همه ما باشه، چند ساله که اینو از خدا میخوایم و هر سال دریغ از پارسال، امسال که به شدت سال بد و نحسی بود برای من و احتمالا هممون، مریضی بابام و هزار  و یک مشکل دیگه، حتی رابطه من و همسرم هم خیلی وقتها پر از تنش و مشکل بود و  میزان دعواهامون هم این یکی دو سال اخیر بیشتر شده بود، اما اگه منصف باشم بین اینهمه سختی، لحظات خوبی هم بود، مثل خرید خونه و جابجا شدن بخصوص بعد اتفاق تلخی که پارسال اسفند درمورد خرید خونه برامون افتاد، ولی خب انصافا سختیها هم کم نبود..نه فقط برای ما که برای کل مردم کشورمون.

خدایا داده  و ندادت رو شکر، هوای دلمون رو تو سال جدید داشته باش، به خداوندی خودت که دیگه ظرفیتمون پر شده، اشباع شدیم، خسته و دلمرده و بی انگیزه ایم، کمک کن تو سال جدید یه ذره حال دلهامون بهتر بشه، یکم نفس بکشیم، برامون اتفاقات بهتری رقم بزن، حول حالنا به معنای واقعی نصیبمون کن...

اگر قسمت شد قبل سال نو هم چندخطی مینویسم اما با توجه به دغدغه های این روزها و مهمون داشتن و دسترسی سخت به اینترنت با لپ تاپم تو خونه، اگر نتونستم بیام، برای همه شما از ته دلم آرزو میکنم سال خوب و بهتری در انتظار همتون باشه.

موقع سال تحویل برای حال دل من و خانوادم و بخصوص شفای همه بیماران بخصوص بابای خوبم و دایی عزیزم و همه بیماران بدحال دعا کنید....

و برای من که قویتر بشم و بتونم حال دلم رو وسط اینهمه نگرانی و سختی خوب نگهدارم و بخصوص بتونم مادر و همسر و انسان بهتری باشم..

و برای دختر عزیزم نیلا و همسرم و همه خانوادم...

مراقب خودتون باشید، ممنونم که تنهام نمیذارید، به خدا که از کامنتهای تک تک شما انرژی میگیرم و حس میکنم هر چقدر تو دنیای واقعی تنهام اما اینجا همراهان خوبی دارم که به یادم هستند و تنهام نمیذارند...

پی نوشت 1: 29  اسفند تولدمه اما حس و حال تولد ندارم. درست مثل روزهای آخر سال پارسال که بعد قضیه خونه و دزدیده شدن ماشین اونهمه زجر کشیدم و سال نو و تولدم با درد عمیقی تو سینه و غم و خشم و ماتم همراه بود، امسال هم چندان بهتر نگذشت. شکایت نمیکنم. اما خدای مهربونم اجازه بده سال بعد سال بهتری برای من و خانوادم باشه. دو سال پشت سر همه که عید و روز تولد ندارم، سال جدید خودت نظری به من و خانوادم کن، حال دلمون رو بهتر من خدای خوبم..

پی نوشت 2: کامنتهای پست قبل رو پاسخ دادم اما شرمنده ام که کامنتهای دو پست قبلی یعنی پست "دلهره و تشویش در میان خنده های بیخیال دخترک"یعنی دو پست قبلی رو بدون پاسخ تایید میکنم. واقعا این روزها وقت و شرایطش رو ندارم وگرنه من هیچوقت کامنتها رو بدون پاسخ رها نمیکنم و راستش این کار رو که برخی انجام میدند اصلاً تایید نمیکنم، ولی اینبار شرایط و کارهام واقعا اجازه نمیدند. عذر تقصیر. 

خداوند یار و نگهدارتون باشه. عیدتون مبارک عزیزانم. موقع سال تحویل من و خانوادم و همه بیماران بخصوص بابا و داییم رو فراموش نکنید. منم قابل باشم دعاگو هستم. 

بابام چند روزه حالش خیلی بده... پنج روزه.هیچی نخورده، بیرون روی و استفراغ... دل پیچه و دلدرد و سوزش سینه.. داره جلوی چشمامون آب میشه.

حالم به قدری بده که حتی توان گریه کردن هم ندارم. اینطوری که میشم بدترین حال دنیاست، وقتی حتی نتونم گریه کنم

نتونستم کامنت های پست قبل رو تایید کنم...حتی نمیتونم به نیلا رسیدگی کنم، نیلایی که دندون درآوردنش این روزها خیلی اذیتش میکنه. به خدا این حق من و خونوادم نبود..آزار ما به هیچکس نرسیده بود.حق مادر زجر کشیده فرزند از دست داده من نبود. اما ناشکریتو نمیکنم خدا ولی ازم نخواه بگم راضیم به رضای تو. سختمه خدا اینو از من نخواه خداجون. خودت کمکمون کن.

هر کی میخونه دعا کنه بر ای بابام. امروز دوباره برای  بار چهارم تو این چند روز رفت بیمارستان. امروز دیگه بستری شد تو این اوضاع کرونا اونم بیمارستان امام که مرکز بیماران کرونایی هست.سامان و مریم پیششند. من اما کاری ازم ساخته نیست جز دعا. نگران خواهر و شوهرم هم هستم. دلم تاب اینهمه تشویش رو نداره. همین تشویش نمیذاره گریه کنم.

تو رو خدا دعا کنید بهتر شه برگرده خونه، اصلا بشه مثل یک هفته پیش...اونموقع هم.خوب نبود اما حداقل حرف میزد، یذره غدا میخورد.  فقط برگرده خونه، حرف بزنه غدا بخوره، همین بسه.

دعا کنید... من دیگه طاقت ندارم. به خدا ندارم.

 تو رو خدا دعاش کنید.


دلهره و تشویش در میان خنده های بیخیال دخترک...

بالاخره بعد اینهمه خویشتن داری طاقتم تموم شد و چنددقیقه پیش بغضم شکست از این حجم از ترس و استرس...الان سر کارم و فقط از خدا میخوام شرایط طوری پیش بره که امروز آخرین روز کاریم اینور سال باشه.

صبح موقع اومدن سر کار،‌ تو آسانسور خانم همکاری از یه بخش دیگه که کنارم بود سرما خورده بود و فقط یه ماسک کهنه روی صورتش بود. فقط خدا میدونه چقدر استرس بهم وارد شد. ماسک و دستکش داشتم اما بازم دلهره زیادی اومد سراغم... تا همین دو سه روز پیش انقدرها هم دلهره و نگرانی از بابت این مریضی لعنتی نداشتم اما دو سه روزیه حسابی دل نگران و وسواسی شدم و انقدر که دستام رو شستم از شدت خشکی تا مرز خون افتادن هم میرن! نگرانی برای پدر مریضم و خواهر کوچیکم که هنوز میره سر کار و خواهر بزرگم که همراه بابا برای شیمی درمانیش میره بیمارستان و همسرم و مادرم و باقی خانواده ولم نمیکنه.

ماه قشنگ اسفند من که تمام طول سال برای رسیدن بهش لحظه شماری میکردم اینطوری خراب شد...پارسال هم اسفندماه و شب عیدم بابت بدوبدوهای نافرجام مربوط به خرید خونه و کلاهبرداری و نامردی چند تا آدم از خدا بیخبر و بعدش هم دزدیده شدن ماشینمون به گند کشیده شد و روزهای قبل سال نو فقط اشک بود و اشک بود و اشک و نفرت و خشم، امسال هم این ویروس اومد و حال هممون رو گرفت...اون شور و شوق و هیاهوی دم عید و شب عید که پارسال با اتفاقی که برامون افتاد به کل خراب شد، امسال هم با این ویروس لعنتی به بدترین شکل ممکن خراب شد...انگار این دوسال قسمت نیست به تنها ماه دلخوش کنندم اسفند که منتهی میشه به روز تولدم (29 اسفند) برسم و یکم حس خوب بیاد تو دلم...افسوس...

تلاش میکنم استرسم رو کنترل کنم و انقدر فکرهای منفی نکنم اما دست خودم نیست، هنوز که هنوزه دارم میام سر کار و دو کورس ماشین سوار میشم تا برسم به محل کارم و بعد هم آسانسور محل کار و همکاران و دستشویی مشترک و...دعا کنید با خبرهایی که بهم رسیده امروز روز آخر کاری من باشه، شنیدم خانمهایی که بچه زیر ده سال دارند و افراد بالای 50 سال دارای بیماریهای زمینه ای و افراد بیمار آسیب پذیر به شرط ارائه مدارک پزشکی میتونند تا آخر سال اداره نیان البته به شرط موافقت مدیرشون...دعا کنید من هم بتونم از این شرایط استفاده کنم و دیگه از فردا نیام.

از اونجاییکه فکر کردم شاید امروز روز آخر کاری من باشه،‌خواستم پست بنویسم....شاید حتی بشه گفت آخرین پست اینور سالم...نمیدونم، معلوم نیست هنوز.

اول از همه اینو بگم که مادرشوهرم اینا به خاطر اینکه من نیلا رو نبرم مهدکودک،‌یک هفته بعد اینکه از خونه ما رفتند رشت، دوباره برگشتند،‌ یعنی اول اسفند برگشتند رشت و جمعه نه اسفند دوباره برگشتند تهران. جمعه همین هفته برای ناهار رسیدند خونه ما و تا الان هم خونمون هستند، اومدنشون خیلی به موقع بود و دیگه مجبور نبودم نیلا رو بذارم مهد کودک، هر چند شهریه اسفندماهش رو بطور کامل داده بودم و دلم میسوزه که ایکاش زودتر میدونستم میان که لااقل اونهمه پولی که بهم هم برنمیگردونند رو بابت فقط یکی دو روز بردنش به مهدکودک نمیدادم به مدیر مهد، اما خب ناشکری نمیکنم،‌همینکه دخترکم تو خونه میمونه و از تردد غیرضروری من هم جلوگیری میشه شکر.

از اونجاییکه از شدت استرسی که از صبح بهم وارد شده به شدت حالم بده و حس گریه دارم،‌بهتره پستم رو با شیرینکاریهای دخترک نازم شروع کنم بلکه استرسم کمتر بشه. تو پست قبلی خیلی کارها و حرکاتش بود که نشده بود بنویسم،‌یعنی هم عجله داشتم و هم حافظم یاری نکرد، الان هم اصلا تمرکز کافی ندارم اما تا جاییکه یادم بیاد از رفتارهای نسبتا جدیدش که مثلا مال یکی دو ماه پیش به این طرف هست مینویسم:

چندروزیه دخترکم آهنگ تاب تاب عباسی رو میخونه! البته میگه "تا تا عساس" یا یه چیزی تو این مایه ها! بعد هم خودش رو تکون میده یا دور خودش میچرخه و میرقصه و پا به زمین میکوبه! جدیدا هم تحت تاثیر آهنگهایی که مادرشوهرم براش میخونه، ملودی آهنگ "آلیسا آلیسا جینگیلی آلیسا" رو درمیاره. انقدر قشنگ همه حرفهای من رو متوجه میشه که حظ میکنم. مثلا بهش میگم بشین که بهت غذا بدم میشینه،‌یا وقتی بهش میگم کنترل رو بهم بده میره میاره، حتی خیلی وقتها خودش کنترل رو میده بهم که بزنم رو شبکه پویا یا آگهی بازرگانی! با هر آهنگی که از تلویزیون پخش میشه شروع میکنه به رقصیدن و دور خودش چرخیدن و همراهش هم آواز مخصوص خودش رو میخونه! قشنگ روزی چندبار بطور بامزه ای میگه "اک  دو " یعنی "یک دو" و همینا رو مدام تکرار میکنه و سعی میکنه همراش یه سری صداهای دیگه هم دربیاره....موقعیکه پستونکش رو میخواد یا غذا میخواد قشنگ منظورش رو میرسونه! هر کلمه ای رو که میگم سعی میکنه مشابهش رو بعد من بگه، یعنی صدا و آوایی مشابه اون حرف دربیاره. مثلا میگم "بسه مامان" میگه "ب س" یا چیزی میخواد میگه "ده" یعنی بده. یا مثلاً وقتی ازش میپرسم فلان چیز رو میخوای با گفتن یه کلمه خاصی که نوشتنش برام مقدور نیست یعنی نمیدونم چطوری تلفظش رو بنویسم،‌بهم میفهمونه! یه وقتها هم بچم نمیتونه منظورش رو برسونه و مثل باقی بچه ها با جیغ زدن سعی میکنه حالیم بکنه!

چند روزیه که کلمه نه رو یاد گرفته و هر چی بهش میگم میگه "نه" انقدر بامزه میگه که نگو! مثلاً بهش میگم نیلا شلوارم رو ندیدی میگه "نه"، میگم آهنگ بذارم؟ "میگه نه،‌میگم منو دوست داری میگه نه، هنوز نمیدونه معنیش چیه! انقدر سر این نه گفتناش بوسش میکنم که نگو. البته برای کلمه آره هم یه واژه مخصوص به خودش رو داره و آره رو میدونه معنیش چیه،‌حتی یکبار شنیدم که بگه آره یا حتی صداش کردم و گفت ّله"،‌اما معنی نه رو هنوز نمیدونه بچم و به جای آره هم ازش استفاده میکنه.

 عاشق چایی خوردن هست متاسفانه و هربار چایی میخورم یا چیز دیگه ای باید یه جوری قایمش کنم که نبینه و ازم نگیره،‌اما زرنگ تر از این حرفاست و قشنگ میفهمه پشتم قایم کردم و میاد دور میزنه و پیداش میکنه! یا وقتی تو مشتم گرفتم انگشتام رو باز میکنه و اگه تو مشتم نبینتش اون یکی دستم رو نگاه میکنه یا اون یکی مشتم رو باز میکنه. یه حرکت جالبش اینه که چون بهش گفتم چایی جیزه و داغه، وقتی لیوان چایی رو توی دستم میبینه، به جای اینکه به بدنه لیوان دست بزنه، سعی میکنه دسته لیوان رو ازم بگیره که دستش نسوزه! نمیدونم اینو از کجا فهمیده دیگه!

وقتی بهش میگم عوض، میفهمه که میخوام عوضش کنم! بسته به حال خودش،‌یه وقتها فرار میکنه یه وقتها هم میاد میخوابه روی تشک تعویضش! یه کار خیلی بامزه ای که الان یکی دوماهی هست بهش عادت کرده اینه که وقتی موقع عوض کردن بازش میکنم، به زبون خودش یه صدایی درمیاره که یعنی قسمت چسب پوشکش رو که روی بدنش رد انداخته و بدجور میخاره،‌ براش بخارونم! منم روی شکمش و کشاله های رانش رو براش میخارونم و به محض اینکه چندثانیه اینکارو انجام نمیدم با یه صدایی که نمیدونم چطوری صوتش رو بنویسم بهم میگه ادامه بده یا خیلی آروم به پای من که روبروشم لگد میزنه که یعنی مکث نکن یا بدنش رو تکون میده و اینطوری بهم میفهمونه که باید به خاروندن ادامه بدم! وقتی پی پی میکنه میگم "پیف پیف" چه بوی گندی میده" و نیلا هم غش غش میخنده!

وقتی که نماز میخونم میاد و لای چادرم رو باز میکنه و درست میشینه روی مهر من! درمورد مادرشوهرم که میره موقع نماز میشینه روی پاش (آخه اون نشسته نماز میخونه)! خیلی وقتها هم با یه پارچه روی سرش مثلا نماز میخونه و جالب اینکه قشنگ رکوع و سجده میره و موقع سجده رفتن زیر لب حرف میزنه که مثلا داره ذکر میگه! اینجور موقعها دست خودم نیست انقدر میچلونمش که قرمز میشه! فعلا که تو دین و ایمون به من رفته نه به باباش هرچند منم اونقدرها مذهبی نیستم و در حد همین نماز و روزست اما خب امیدوارم دخترم هم درآینده در همین حد معقول انتخاب کنه که مقید باشه،‌هر چند به هیچ عنوان بهش زور نمیگم و میذارم خودش انتخاب کنه.

وروجک وقتی من از سر کار میرم خونه و بعد چندساعت منو مبینه انگار نه انگار کسی اومده،‌اما همینکه باباش میاد تو یا مادرشوهر و پدرشوهرم یا هر مهمون دیگه ای بلند میشه و از شدت ذوق دور خودش میچرخه و پاهاش رو میکوبه به زمین و تند تند دست میزنه و میخنده! خداییش زور داره دیگه!

عروسکهای پلاستیکیش رو برمیداره و دونه دونه میچینه رو میز تلویزیون یا جلوی کنسول و دونه دونه از یه سمت منتقل میکنه به یه سمت دیگه،‌اینکارو با وسایل دیگه ای مثل لاکها یا کرمهای من هم انجام میده!

مدام در حال تکاپو هست که موبایلم رو ازم بگیره و با اونیکه دارم باهاش حرف میزنم بلند بلند حرف بزنه! یا اصلا بدون اینکه کسی پشت خط باشه با موبایل صحبت کنه! همزمان دستش رو هم تکون میده انگار که داره جدی جدی مطلب مهمی رو بیان میکنه! البته یه وقتها واقعا عصبی میشم از اینکه همش میخواد گوشیم رو بگیره! براش گوشی موبایل اسباب بازی که چند تا هم اهنگ میزنه خریدم اما بازم علاقه زیادی به اون نشون نمیده و متوجه میشه الکیه! خیلی وقته یاد گرفته گوشی رو روشن کنه یا با دستاش لمس کنه! یعنی فهمیده اینطوری با گوشی کار میکنند! امان از بچه های امروزی.

چندوقتیه که عاشق نشستن روی مبل و کاناپه شده و هربار روی مبل نشسته باشم به زور میخواد بغلش کنم و بیاد کنار من بشینه! بعد هم شروع کنه به تکون خوردن و سرش رو محکم و تند تند به کوسن مبل که پشت سرش هست زدن! اینطوری همش باید کنارش بشینم و مواظبش باشم که نیفته! یکبار هم از مبل افتاده و کلی گریه کرده! خدا رحم کرد! یا مثلاً عادت کرده روی بالش میشینه و تکون تکون میخوره و سرش رو تند تند تکون میده و آواز میخونه! موقع غذا خوردن دوست داره کنار ما بشینه و همراه ما بشقاب و قاشق داشته باشه و غذا بخوره،‌منم معمولاً قبل شام و ناهار خودمون غذاش رو میدم و موقع غذا خوردن خودمون که میشه، میشونمش کنارم و یه مقدار برنج یا نون یا هر چیز دیگه میریزم تو ظرفش و میذارم حسابی کثیف کاری کنه.

عاشق دالی بازی کردن پشت در اتاق خودش و اتاق خواب ما و همینطور حموم هست، درو باز و بسته میکنه و با صدای بامزه ای میگه "دایی". با اینکه اصلاً‌حموم رو دوست نداره و خیلی موقع حموم کردن گریه میکنه،‌اما از اینکه بره تو حموم راه بره و بازی کنه خیلی لذذت میبره! به شرطیکه شیر آب باز نباشه! البته بار آخری که بردیمش حموم ترسش خیلی کمتر از قبل شده بود خدا رو شکر،‌امیدوارم روز به روز بهتر بشه. آخه به شکل عجیبی از حموم میترسه و وقتی ببینه شیر آب حموم بازه و میخوایم لباساش رو دربیاریم فوری گریه میکنه، امیدوارم اینبار هم که ببریمش مثل بار قبل ترسش یکم ریخته باشه چون اینطوری حموم کردنش منو هم اذیت میکنه، دلم براش میسوزه خب.

 خیلی واضح میگه "توپ" و عاشق بازی کردن با توپهای کوچیکش هست و روزی هزار بار من و سامان و بقیه خانواده باید بریم و توپهای کوچیکش رو که افتاده زیر مبلها و کابینتها براش بیاریم! سرش رو میکنه زیر مبلها و جیغ میزنه که توپش رو بهش بدیم یا اگر دستش برسه خودش برمیداره، البته چندروزیه به پیشنهاد مادرشوهرم به خاطر رعایت نظافت توپ کوچیهاش رو جمع کردیم که نخواسته باشه توپ کثیفی رو که افتاده اون زیر میرا بدیم دستش که اونم بذاره دهنش. بجاش براش توپ بزرگ گرفتیم که نره زیر مبلها.

عاشق اینه که یه تیکه پارچه بلند بگیره دستش و مدام بندازه روی سرش و باهاش تو خونه راه بره، گاهی هم دو سه تا تیکه از لباساش رو که گذاشتم یه گوشه بشورم برمیداره و سعی میکنه بپوشتشون و اینطوری با لباسا چنددقیقه ای سرگرم میشه...

مادرشوهرم یکبار دو تا از عروسکهای نیلا رو گذاشته بود روی بالش و یه تیکه دستمال آشپزخونه انداخته بود روشون که مثلاً سردشون نشه،‌حالا نیلا هم همینکار رو تکرار میکنه و اینطوری عروسکهاش رو میخوابونه، یا بهش میگم نینی رو بذار روی پات لالا کنه، میذاره و با دستاش میزنه روی عروسکهاش و پاش رو تکون میده که بخوابونتشون! یوقتها به شوخی عروسکهاش رو برمیدارم و میبوسم و درحالیکه دارم قربون صدقه عروسکها میرم یهویی با یه صدای خاصی که از خودم درمیارم پرتشون میکنم یه طرف نیلا هم قه قه میخنده!

پدرشوهرم خیلی باهاش بازی میکنه و یه سری صداهایی درمیاره یا حرکتهایی میکنه که صدای خنده های قشنگ دخترکم تو کل فضای خونه میپیچه! عاشق اینه که بشینه روی مبل یا صندلی و دستاشو محکم به هم بزنه و همزمان بگه "دس" یعنی دست! حتی یکبار پیش اومد که گفتم نیلا رو تشویق کنید و شروع کرد به دست زدن برای خودش! یا مثلا گفتم آفرین نیلا و باز شروع کرد به دست زدن! یعنی میفهمه که کلمه تشویق و آفرین هم معادل دست زدن هست و برای خودش دست میزنه و همزمان بلند بلند میگه "دسسسس" یه وقتها هم میگم دست و جیغ و هورا و دوتایی با هم فریاد میزنیم و دست میزنیم. جالب اینکه یه بار گفتم تولد بابایی هست و بدون اینکه چیز دیگه ای بگم یهویی شروع کرد به دست زدن و بلند بلند صدادرآوردن و خندیدن.

سعی میکنم همراه آهنگهایی که پخش میشه برقصم و اونم سعی میکنه ادای رقص منو دربیاره! انقدر خوشم میاد که نگو.

یه سری خرابکاری هم میکنه، مثلا عادت کرده مدام میره سراغ لباسشویی و درش رو باز و بسته میکنه و دگمه هاش رو میزنه و حتی روشنش میکنه! یا مثلا میره سراغ کابینت خوراکیهام و چندباری با ریختن یه سری ادویه ها حسابی خرابکاری کرده! یا مغز گردوهای من رو که تو ظرف بوده ریخته یا فنجونش رو شکسته. یا مثلاً عاشق خورد کردن دستمال کاغذیه و خیلی وقتها به هزار تیکه تقسیمش میکنه و باید مدام از وسط خونه دستمالها رو جمع و جور کنم. یا مثلاً همینکه در یخچال رو باز میکنم بدو بدو میاد و خودش رو میچپونه اون تو. یا به وسایل میز توالت من دست میزنه و یبار لاک من رو شکسته یا کرمهام رو از ظرفش ریخته بیرون... البته اونقدرها هم فوضول و خرابکار نیست اما در حد بچگی خودش شیطنت داره دیگه.

تازگیا انقدر دل نازک شده که نگو،‌کافیه یکم باهاش تند یا با صدای بلند صحبت کنیم یا دعواش کنیم فوری گریه میکنه،‌ منم که کم طاقتم و فوری بغلش میکنم و قربون صدقش میرم!‌یه وقتها هم وقتی سامان کمی باهاش تندی میکنه بهش پرخاش میکنم و اینطوری یکم بین ما هم بحث پیش میاد. خدا کنه روزی برسه که به خاطر بچمون هم که  شده بحثها و کشمکش ها رو جلوی اون انجام ندیم و بذاریم برای وقتی که خوابیده! اونم بطور مسالمت آمیز! یعنی کی به چنین بلوغی میرسیم خدا میدونه!

دیگه سعی میکنه به هر زور و جبری که شده در روز بهش بیست پیمونه یا حداقل 18 پیمونه شیر خشک رو بدم،‌اگر گرسنه باشه بی دردسر میخوره،‌اما خیلی وقتها مجبور میشم همراه با آگهی بازرگانی یا یه سری برنامه های کودک که خیلی دوست داره شیر خشک یا غذاش یا قطره مولتی ویتامین و آهنش رو بهش بدم بخوره... قطره مولتی ویتامین و آهنش رو که میبینه پا میذاره به فرار، من بدو اون بدو! یه وقتها هم که سرش گرم باشه بی دغدغه میخوره اما خب ترجیح میدم همراه با آگهی بازرگانی که عاشقش هست بهش بدم که حواسش نباشه و بخوره. نمیشه گفت بدغذاست، اگر گرسنه باشه غذاشو راحت میخوره و قبلش هم با نق و گفتن "مه مه مه مه" میخواد بهش غذا بدم، اما  اگر نیمه گرسنه باشه و من حس کنم امروز کم غذا خورده و باید بهش غذا بدم، سعی میکنم همینکه آگهی بازرگانی یا برنامه کودک دلخواهش شروع شد غذاش رو بدم بخوره،‌بخصوص اگر تخم مرغ آب پزش باشه که خیلی دوست نداره و یه وقتها مجبورم با سوپش قاطی کنم و بهش بدم بخوره. موقع غذای خودمون هم که میشه سعی میکنه در حد کمی از غذای خودمون بهش بدم و اینطور نیست که بگم نباید از غذای ما بخوره.

چندروزیه که تمایل به خط خطی کردن دفترچه ها با خودکار پیدا کرده اما به کتاباش اونقدرها توجه نشون نمیده و فعلاً فقط دوست داره پارشون کنه...

یه سری کارهای دیگه هم هست که مطمئنم بعداً یادم میاد اما الان فعلاً حافظم یاری نمیکنه،‌باشه بعداً دوباره مینویسم. نمیدونم وقتی از رفتارهای نیلا مینویسم کسی تمایل به خوندن داره یا نه، خب خیلی از مادرها براشون این دست رفتارها تکراریه و یه سریها هم که علاقه زیادی به بچه ها ندارند اما من واقعاً خوشحالم که اینجا از حرکتها و رفتارهای نیلا به وقتش نوشتم چون همین الان هم که چیزی نگذشته، کلی از رفتارهای چندماه قبلش رو فراموش کردم و خوشحالم که این نوشته ها میتونه کمکم کنه که یادم بیاد... ضمن اینکه معتقدم هر بچه ای در عین اینکه رفتارهای مشابه با سایر بچه ها نشون میده،‌رفتارها و شیرین کاریهایی هم داره که مختص خودشه و خدا رو هزار بار شکر میکنم که دخترکم بین فامیل و آشنا محبوبه و از نظر بقیه خیلی هم بامزست...بازم میگم چهره و رنگ پوستش که نسبتاً سبزه و گندمیه کوچکترین شباهتی به من نداره و هنوز نمیدونم دقیقاً به چه کسی رفته، به باباش بیشتر از من شباهت داره اما خب نمیشه گفت به اون هم کاملاً شبیهه... اعتراف میکنم گاهی از خدا میخوام بزرگ که شد صورتش روشنتر بشه یا قشنگتر بشه اما باز به خئودم نهیب میزنم که خدا رو هزار مرتبه شکر دخترکم سلامته و نباید از این فکرها بکنم و اینطوری میشه که روزی هزار بار به طور ناخوداگاه از زبونم خدا رو شکر میاد بیرون. غیر از ظاهر، حتی رفتارهایی هم که نشون میده به قول مامانم با رفتار بچه های فامیل خودم فرق میکنه و انگار بیشتر به شمالیها رفته تا سمنانیها که ما باشیم...الهی که عاقبتش به خیر باشه،‌هم عاقبت اون و هم عاقبت همه بچه ها...

وسطای نوشتن این پست بودم که دلم طاقت نیاورد و بلند شدم رفتم پیش رئیسم که بطور قطع مطمئن بشم میتونم تا آخر سال از اون بخشنامه جدید استفاده کنم و نیام سر کار که خدا رو شکر موافقت قطعیش رو گرفتم و دیگه از فردا نمیام سر کار تا آخر سال...الهی شکر، البته دیروز هم کم و بیش موافقتش رو گرفته بودم اما یه ترسی ته ذهنم داشتم که مبادا امروز قضیه کنسل بشه که خدا رو شکر سر جاشه...طفلی سامانم که باید هر روز بره سر کار و من بینهایت نگرانشم.خدا خودش حافظ و نگهدارش باشه. 

خدا خودش شر این بیماری و مریضی رو از سر همه ما کم کنه...امسال عید هم مثل سال قبل برام کوفت شد،‌ نمیدونم چه حکمتی پشتش هست، از اینهمه بی تدبیری،‌احتکار ماسکها و مواد ضد عفونی کننده تو این وضعیت بحرانی کشور حالم به قدری بده که به شدت احساس نومیدی  میکنم و حس میکنم این کشور با این مردمش دیگه به درد نمیخوره! اینکه دیگه تقصیر دولت نیست، خود مردم هستند که به هم رحم نمیکنند...اعتمادم به مردم کشورم خیلی خیلی کم شده و همش حس میکنم همه فقط به فکر منافع خودشون هستند و هیچکس دیگه براشون مهم نیست، همه شدند دورغگو و دغلکار و سودجو و فرصت طلب. خدا خودش کمکمون کنه تو این جامعه گرگ خودمون و بچه هامون دووم بیاریم.

خدایا عاقبت بچه های ما رو در این کشور ختم به خیر کن! آمین.

سعی میکنم تا آخر سال با اینکه تو خونه نت ندارم و فقط نت گوشیمه، هر طور شده یکی دو پست کوتاه دیگه هم بذارم. برای من خونه موندن با توجه به اینکه سالهاست میرم سر کار خیلی سخته، اما خب باید این دوران رو طی کرد، فقط امیدوارم مادرشوهرم اینا برنگردند رشت و فعلاً پیش ما بمونند که حداقل دور هم باشیم. هر چند یه وقتها هم بودنشون برام یه مقدار سخت میشه از جهت اینکه باید به فکر شام و ناهار و ... باشم (البته خیلی وقتها خودش درست میکنه ولی خب هب هر حال مهمون هستند و یه سری کارها هم به دوش منه) اما خب در مجموع بودنشون به خصوص تو شرایط نومید کننده فعلی خیلی بهتر از نبودنشون هست. یه وقتها پیش میاد که بین روشهای تربیتی و نگهداری بچه بین من و مامانش اختلاف نظر زیادی هست و ممکنه دلخوری موقتی و کوچیکی بینمون به وجود بیاد اما خب اصلاً کش پیدا نمیکنه و با برخورد خوب مامانش ادامه دار نمیشه...مثلاً مامان سامان همش میترسه لباس نیلا کم باشه و میخواد بهش لباس بپوشونه یا موقع خواب با وجود گرمای شدید حتماً یه چیزی روی نیلا بندازه اما من میگم لباساش تو این هوای گرم و با وجود شوفاژ زیاد هم هست و نیازی نیست موقع خواب ظهر چیزی روش باشه. یا مثلاً موقع عوض کردن نیلا من به نجاست و پاکی اهمیت زیادی میدم اما مامانش  خیلی به مباحث مذهبی مثل نجاست و طهارت و ... اعتقاد نداره و یه وقتها حرص میخورم. یا مثلاً میگه از ساعت ده شب بچه سوپ نخوره بهتره چون سنگینه براش و ... اما من چون قبلاً حتی ساعت یازده شب هم بهش غذا دادم و میدونم از این بابت مشکلی نداره، همچنان اگر لازم باشه اینکار رو میکنم... یا حتی روشهای خانه داریمون با هم فرق داره و از اونجا که اون مدام سعی میکنه کمک حال من باشه تو کار خونه، ممکنه یه وقتها روشهامون تداخل پیدا کنه.اما خب سعی میکنیم مسالمت آمیز حلش کنیم و یکی کوتاه بیاد که بهمون سخت نگذره و خدا رو شکر گوش شیطون کر بودنشون اذیتم نمیکنه هیچ خیلی هم دوست دارم پیشمون بمونند بخصوص که از جهت نیلا هم حسابی خیالم راحته و به روش تربیتی و بچه داریش در کل حس خوبی دارم. اما خب این وسط همونطور که قبلاً هم گفتم توجه خیلی زیادی که نیلا به مامان بزرگش نشون میده و خیلی راحت منو نادیده میگیره و مثل کوالا همش به اون چسبیده،‌یه وقتها باعث میشه یکم ته دلم ناراحت بشم،‌احتمالاً مامانا حرف من رو بفهمند اما به قول فرناز جون که میگه وقتی بزرگ بشه درنهایت مادرش میشه همه کسش و نفر اول زندگیش...ایشالا که همینطور باشه،‌واقعاً دوست دارم بزرگ که شد بهم اهمیت بده و منو دوست خودش بدونه و از ته دلش دوستم داشته باشه. 

این وسط هفته پیش هم بابام بیمارستان امام خمینی که یکی از مراکز اصلی بیماران کرونایی هست بستری بود و شیمی درمانی شد، خدا میدونه چه استرسی به هممون وارد شد،‌هم بابت بابا هم خواهرم که برای انجام کارهاش همراهش بود،‌البته ملاقاتها رو کلاً ممنوع اعلام کرده بودند اما به هر حال برای خرید دارو و یه سری کارهای دیگه مثل بستری و ترخیص و... مریم باید میبود! همون روزای بستری بابا بود که وقتی به بابام زنگ زدم گفت تو اتاق کناریش دو نفر از کرونا فوت شدند و اینا حسابی ترسیدند و گفتند اگر میشه زودتر ما رو مرخص کنید یا درمان رو بذارید برای یه موقع دیگه... خلاصه که تا بابا بیاد خونه مردم و زنده شدم...خدایا تو این وضعیت هوای همه مردم ما رو داشته باش،‌بخصوص هوای بیماران سرطانی و قلبی و ... سالمندان و بچه ها رو...درسته که میگن بچه ها به احتمال زیاد نمیگیرن اما شنیدم در هر حال ناقل هستند و میتونند خودشون در قالب سرماخوردگی خفیف بگیرند اما به بقیه منتقل کنند.

سونیا که بیمارستان کار میکنه خیلی استرس داره و مدام به ما سفارش میکنه از خونه بیرون نریم،‌با اینکه دلش برای مامان و باباش و نیلا حسابی تنگ شده اما میگه چون تو محیط بیمارستان کار میکنه و ممکنه یکدرصد تو بدنش این ویروس خدای نکرده باشه، بهتره نیاد خونه ما که  مشکلی برامون پیش نیاد،‌حتی اگه احتمالش یک درصد باشه. آفرین بهش که تو این شرایط به خاطر دیدن پدر و مادرش و نیلا احساسی برخورد نمیکنه...

چقدر پستم طولانی شد، کلی حرف داشتم و هنوز هم یه عالمش مونده اما خودم از تایپ کردن دست درد و گردن درد گرفتم. امیدوارم خستتون نکرده باشم هرچند با توجه به کم شدن کامنتها نمیدونم چندنفر اینجا رو میخونند هنوز. 

خواهش میکنم خیلی مراقب خودتون باشید دوستان خوبم. برای ما هم دعا کنید،‌بخصوص پدرم و همه بیماران.

خدایا خودت به هممون رحم کن. سایه این بیماری شوم رو از کشور و ملت ما بردار،‌آمین.

شرح حال این چندوقت...

چند وقتیه که حال و حوصله نوشتن ندارم، حتی سر کارم وقت آزاد هم دارم اما باز حوصلم نمیگیره. آخه تقریباً من همه پستهام رو از سر کار مینویسم و تو خونه نت و وای فای ندارم...اینکه نمیتونم برای دوستانم هم کامنت بذارم بخشیش به همین موضوع برمیگرده که تو خونه نت ندارم و فقط پست دوستانم رو با گوشی میخونم و کامنت گذاشتن با گوشی هم که خیلی برام سخته...هرچند این روزها وبلاگ نویسی بینهایت از رونق افتاده و همین هم یکی از علتهای بی انگیزه شدن من نسبت به نوشتن هست، یوقتها هم فکر میکنم مطالب جالب و مفیدی نمینویسم که چیزی به دانسته های کسی اضافه کنه و شاید نوشته هام جذابیت خاصی نداشته باشند و همینا دلسردم میکنند...هر وبلاگی هم که میرم میبینم یا تعطیل کرده یا خیلی دیر به دیر مینویسه...خلاصه انگیزه زیادی برای آدم نمیمونه، اما خب همچنان به وبلاگ نویسی پایبندم.


بگذریم، این پستم رو هم باید خیلی با عجله بنویسم چون وقتم کمه و باید سریع برم خونه مامانم نیلا رو بردارم آخه مهد کودک نیلا امروز تعطیل بود و مجبور شدم بذارمش خونه مامانم البته با کلی استرس چون خواهرم هم مریضه و وضعیت بابام هم که معلومه، دیگه مجبور بودم،‌وگرنه اگه چاره داشتم خودم خونه پیش نیلا میموندم و نمیبردمش خونه مادرم اما خب امروز امتحان ضمن خدمت داشتم و باید حتما میومدم سر کار! که البته وقتی اومدم فهمیدم کنسل شده و حسابی عصبانی شدم! اما خب دیگه کاری بود که شده بود. به هر حال باید تند تند بنویسم که به موقع از اداره برم و به خونه مامانم برسم، امیدوارم اشتباه تایپی یا نگارشی نداشته باشم. 


*** این مدت که گذشت چندین مناسبت پشت سر هم داشتیم و سعی کردیم همش رو به نحوی گرامی بداریم! روز ولنتاین و بعدش روز زن و مادر و دوم اسفند هم که تولد همسرم بود. خب من اعتقاد زیادی به جشن گرفتن و کادودادن در روز ولنتاین ندارم اما خب چیزی در ضمیر ناخوداگاهم و بخصوص با دیدن پستهای اینستاگرام درمورد ولنتاین انگار قلقلکم میده که بیتفاوت از این روز رد نشیم، و صدالبته خودم کادویی نمیگیرم برای سامان اما دوست دارم اون یه حرکتی بزنه! امسال هم با اینکه روز قبل از ولنتاین و روز مادر بحثمون شده بود و صبح روز ولنتاین رو با دلخوری شدید و قهر و دعوا شروع کردیم، سامان یهویی با عصبانیت از خونه رفت بیرون که من فکر کردم رفته عصبانیش رو بیرون از خونه خالی کنه که دیدم نیمساعت بعد برگشت همراه با دو تا کادو تو دستش، یکیش مربوط به کادوی ولنتاین بود و یه نیم ست بدل که البته تو این سالها چندباری از این بدلیجات ازش کادو گرفتم ( و ترجیح میدم دیگه نگیرم بسکه زیاد شدند!) و کادوی دیگش هم یه پاکت پول بود به مناسبت روز زن.... گرفتن این کادوها خیلی برام ارزشمند بود، نه از بابت ارزش مادی کادوها،‌بیشتر از این جهت که سامان مثل همیشه در بدترین شرایط قهر و دعوا از خودگذشتگی نشون داد و با وجودیکه غرور و اقتدار خاصی در محیط کار و بقیه جاها داره،‌ اما این غرورش رو همیشه برای من زیر پا میذاره،‌به قول خودش به خاطر عشق به من و اینکه زندگی تلخ نگذره...خلاصه که بعد گرفتن کادوها همچنان کمی برای آشتی کردن ناز میکردم (آیکون بچه پررو!) اما خب در نهایت آشتی شدیم و باقی روز به احساسات ناب و زیبای دونفره!!! گذشت...جالبه که الان حتی یادم نمیاد سر چی بحثمون شده بود!

***دوم اسفند هم که میشد تولد سامان! خب خیلی دوست داشتم براش یه شب خوب و رویایی بسازم، اولش تصمیم داشتم ببرمش یه رستوران خیلی شیک و گرون با کنسرت زنده تو شمال تهران،‌اما خب شرایط کاری هیچکدوممون اجازه نمیداد ضمن اینکه هر طور حساب کردم دیدم رفتن با نیلا باعث میشه اذیت شیم و نتونیم با خیال راحت شام بخوریم و کنسرت زنده ببینیم،‌کسی رو هم نداشتیم که نیلا رو بذاریم پیشش، این شد که تصمیم گرفتم کیک بگیرم و شب پنجشنبه اول اسفند که میشد شب تولدش، غذا از بیرون سفارش بدیم و به عنوان کادوی تولد هم بهش یه سوئیشرت که خیلی وقت بود لازم داشت و چند روز قبلش با همکارم رفته بودم و از جمهوری خریده بودم بهش کادو بدم و یه مقدار هم پول. اما از اونجاییکه هوای تهران روز پنجشبنه اول اسفند بارونی شد،‌ترسیدم نیلا رو برای خریدن کیک با خودم ببرم بیرون که یوقت خدای نکرده سرما نخوره و با خودم فکر کردم وقتی سامان غروب اومد خونه، نیلا رو میذارم پیشش و به بهانه ای از خونه میرم بیرون و براش کیک میخرم، اما وقتی از سر کار رسید از حرفهای من متوجه شد میخوام برم کیک بگیرم و به هیچ عنوان اجازه نداداینکارو کنم و گفت من که دیگه بچه نیستم و همون غذا کافیه،‌اینه که خودش رفت بیرون و با چند مدل فست فودکه قرار بود هزینش رو به عنوان شام تولش من پرداخت کنم، برگشت خونه...سوئیشرتش رو هم که سه چهار روز جلوتر بهش داده بودم (بهش نیاز داشت و بهتر بود تا روز تولدش صبر نکنم). خیلی هم خوشش اومد و غیر از اینا مبلغی پول هم تو پاکت گذاشتم و بهش دادم...اونشب تولدش هم آهنگ شاد گذاشتیم و سه تایی رقصیدیم! نیلا هم با ما میرقصید! الهی فداش شم که دستاشو تکون میده و میچرخه و سعی میکنه ادای ما رو دربیاره...گوشی رو هم یه جا فیکس کردیم و از رقص سه نفرمون کلی فیلم گرفتیم، چند تا هم عکس سلفی گرفتیم...وقتی هم که رفت بیرون شام تولدش رو بخره و بیاره خونه ،‌یه پست قشنگ تبریک تولد براش گذاشتم اینستاگرام و دوست و آشنا کلی کامنت تبریک گذاشتند و در نهایت شب تولدش به خوبی و خوشی گذشت، به قول خودش که میگفت شبم رو ساختی و بهترین تولدم بود و ...البته همون شب به اشتباه کادویی رو که به عنوان کادوی روز مرد براش خریده بودم و یه بلوز اسپرت و قشنگ بود همراه پاکت پول بهش دادم! میگم به اشتباه چون یادم رفته بود که این کادو رو برای روز مرد خریدم و حواسم نبود که سوئیشرتش رو چندروز قبلش به عنوان کادوی تولد بهش دادم...خلاصه که کادوی روز مرد رو هم به اشتباه همون روز بهش دادم و وقتی متوجه اشتباهم شدم بهش گفتم این بلوز برای کادوی روز مرده و حواسم نبود و به اشتباه امروز بهت دادم و دیگه به عنوان کادوی روز مرد قبول کن! کلی هم خورد تو ذوقم چون دوست داشتم همون هجده اسفند که روز مرده بهش بدم اما خب کاری بود که شده بود و دیگه نمیشد کاریش کرد،‌حالا روز مرد اگر تونستم یه کادوی کوچیک دیگه هم براش میخرم همراه شیرینی...

***شنبه سه اسفند هم همکارانش بطور سورپرایزی سر کارش براش تولد گرفتند،‌ قبلاً هم گفتم، سامان بینهایت بین همکارانش محبوبه در حدیکه به معنای  واقعی میپرستنش و خیلی دوستش دارند بسکه به قول خودشون با معرفتو دلسوزه و به همشون محبت میکنه، حتی همکارانی که معمولا تو اینجور جمعهای تولد نمیان به خاطر سامان همراه بقیه همکارانش بطور غافلگیرانه اومده بودند اتاق سامان محل کار و میگفتن تو برای ما با همه فرق داری... دیگه شنبه شب که سامان اومد خونه انقدر ذوق و شوق داشت از اینهمه توجهی که نسبت بهش نشون داده بودند که سر از پا نمیشناخت و میگفت اگر میلیونها تومن هم پول داشته باشه انقدر براش اهمیت نداره نسبت به این مدل حرکتهایی که دوستان و همکارانش براش انجام میدند... عکسها رو هم نشونم داد و همینطور متنها و پیامهای تولدی که براش فرستاده بودند و حسابی خوشحال بود و براش مهم بود من تک تک پیامهاش رو بخونم... منم کلی قربون صدقش رفتم و بهش گفتم خیلی خوشحالم و افتخار میکنم از اینکه اینهمه مورد توجه دوستان و همکارانش هست و انقدر محبوبه... سامانم با ذوق و شوق از جشنی که براش گرفته بودند صحبت میکرد و و بعد تموم شدن حرفهاش گفت میخواد برای من هم شب عید که میشه شب تولدم، یه تولد عالی و چشمگیر بگیره و سنگ تموم بذاره که برای بار دهم تاکید کردم نمیخواد هدیه گرون رو بگیره یا به خاطر جشن تولد من فامیل رو خبردار کنه که سورپرایزم کنند (دلایل خودم رو دارم که اگه بخوام بگم نمیتونم پست امروزم رو به موقع تموم کنم...) یه جشن کوچیک دو نفره کافیه و لازم هم نیست تو این وضعیت حقوقهای معوق کادوی گرون برام بگیره!

***از دیگر اخبار این مدت که نبودم هم حضور دو هفته ای مادرشوهر و پدرشوهرم در منزل ما بود...مامان بابای سامان از نوزده اسفند اومدند خونه من و دقیقا یک روز قبل از تولد سامان یعنی پنجشنبه اول اسفند رفتند رشت...البته علت طولانی شدن موندنشون هم برمیگشت به خراب بودن جاده تهران رشت و هوای برفی و... یعنی جاده ها بسته بود اما خب به نفع من هم شد و قشنگ دو هفته از مهد کودک بردن نیلا و غذا گذاشتن براش و صبح خیلی زود بیدارشدن راحت بودیم...نیلا هم که حسابی به مادرشوهر و پدرشوهرم عادت کرده بود و دیگه طوری شده بود که بجای من به مامان سامان میگفت "ماما"...یا مثلا وقتی من و مامان سامان کنار هم نشسته بودیم،‌میرفت بغل اون مینشست یا اونو بوس میکرد و صورتش رو به صورت اون میمالید (کاری که برای ابراز محبت انجام میده!) یوقتها پیش میومد که حتی کمی ته دلم ناراحت میشدم که انقدر راحت اون رو به من ترجیح میده یا مثلاً مثل سابق به من ابراز محبت نمیکنه! میدونم خنده داره اما یه وقتها این احساس بهم دست میداد که منو اندازه اون دوست نداره....

بگذریم...خیلی بهشون اصرار کردم حالا که اینهمه موندند برای تولد سامان هم باشند و بعد برند،‌اما مادرشوهرم میگفت دیگه اصلاً نمیتونند حتی یکروز هم اضافه تر بمونند و باباش باید بره سر کار.... البته اینم بگم که مامان باباش چندروز قبلش به مناسبت تولد سامان برامون شام خریده بودند و کادوی سامان رو زودتر بهش داده بودند اما خب برای شب تولدش نموندند..

****این مدت هم که مامانش اینا بودند من از فرصت استفاده کردم و هر روز بعد از سر کارم میرفتم و به یه سری کارهای عقب افتاده میرسیدم، مثل آرایشگاه رفتن،‌یا خریدن گلیم فرش برای راهروی باریک خونه جدیدمون،‌دو سه دست لباس برای نیلا، مانتو و شلوار رسمی برای سر کارم،‌ یه سری خرید خنزل پنزل برای خونه، خرید خوراکیجات و خشکبار یا حتی راه رفتن داخل پارک و لذت بردن از هوای خوب.... کارهایی که مدتها بود دلم میخواست انجام بدم اما به خاطر بردن نیلا به مهد کودک نمیتونستم... مهمترین و بزرگترین کارم هم این بود که از بودنشون استفاده کردم و میز ناهارخوری چهارنفره سفارش دادم که باید همین یکی دو روز آینده برسه دستم! دیگه آتیش زدم به مالم حسابی! 

تو محل کارم هم که این مدت چندتا امتحان ضمن خدمت داشتیم که خدا رو شکر با موفقیت گذروندم...بماند که یه سری تنش هایی هم با رئیس بالادستم داشتم که حسابی اعصابم به هم ریخت و چندروزی دمغ بودم..

***خیلی دوست دارم از رفتارهای جدید نیلا هم بنویسم اما فکر نکنم نوشتن همه کارهای جدیدش تو این فرصت کم میسر بشه،‌ چندخطی راجبش مینویسم و بقیش رو میذارم برای وقتی که فرصت بیشتری دارم. این مدت تقریباً یکماهی که نبودم نیلا به یکباره حسابی تغییر کرده! انقدر با مزه شده که اصلاا نمیدونم حرکتهاش رو چطوری توصیف کنم که همون حسی رو که من میگیرم بتونم منتقل کنم...بچم تقریباً به حرف افتاده خدا رو شکر! سعی میکنه خیلی از کلمات رو بعد من بیان کنه!‌دیروز برای اولین بار کلمه "بازی" رو به زبون آورد! چند روزی هم هست که پشت سر هم میگه "آبجی"،‌فکر میکنم از عسل خواهرزادم یاد گرفته که نیلا رو آبجی صدا میزنه.... وقتی آب میخواد قشنگ کلمه آب رو چندبار پشت سر هم میگه و خیلی خوب لیوان رو دستش میگیره و آب میخوره! برای غذا میگه مه مه،  بابا  و ماما رو هم که خیلی وقته میگه،  چندروز پیش بود بلند صداش کردم نیلا! و اون جواب داد "بله" به همین واضحی! حتی سامان هم متوجه شد! یا مثلا خیلی غلیظ تکرار میکنه "آرره"! تازگیها هم میگه "یک  دو" و بخصوص دو رو خیلی روون و واضه میگه! کلمه "خاله" رو هم میگه "خوال" و خیلی از حرفها رو هم تلفظ میکنه! موقع تلفن حرف زدن که رسما نیمساعت در حال حرف زدنه و کله من رو میخوره! مثل خودم پرحرفه بچم و همش در حال صدادرآوردن و به زبون خودش حرف زدنه. با اینکه براش گوشی اسباب بازی خریدم اما متوجه میشه واقعی نیست و باز میاد سمت گوشی ما و قشنگ یاد گرفته که گوشی رو روشن کنه! اوج شیرین کاریش وقتی هست که سعی میکنه تاب تاب عباسی رو تلفظ کنه! یا موقع اذان که میشه آهنگ صلوات فرستادن رو دربیاره! هر کاری هم که ازش میخوام انجام بده،‌متوجه میشه و سریع انجام میده! مثلاً‌م یگم بالش بیار بالشش رو میاره! یا میگم لالا کن دراز میکشه و سرش رو میذاره روی بالش! وقتی میخوام چیزی بهش بدم و هوله که بگیرتش، بهش میگم "بشین تا بهت بدم" و بچم سریع میشینه! موقع خواب اگر یه عالمه هم قبلش شیطنت و بازیگوشی کرده باشه همینکه لامپها رو خاموش میکنم بالشش رو برمیداره و میخوابه! یه وقتها که دارم تلویزیون میبینم کنترل رو میده دستم و اشاره میکنه که کانال رو عوض کنم بزنم شبکه پویا یا آگهی بازرگانی...همش سعی میکنه به زبون خودش با من صحبت کنه و منظورش رو برسونه و منم همش به نشانه تایید میگم "آره متوجه منظورت هستم!" "یا بله تو درست میگی و حرفت کاملاً منظقیه" و کلی هم از این جواب دادنهای خودم خندم میگیره،‌ولی خدا رو شکر خیلی وقتها هم منظور خودش رو به خوبی به من منتقل میکنه.

با هر آهنگ تلویزیون شروع میکنه به رقصیدن! یا مثلا وقتی سوار آسانسور میشیم و آهنگ آسانسور به صدا درمیاد دستاشو به نشانه رقص تکون میده...

همچنان موقع ابراز احساس و محبتش چندثانیه به صورتم خیره میشه و بعد صورتش رو میماله به صورتم که فکر میکنم برای اون حکم بوس کردن رو داره! وقتایی هم که ناخوداگاه جلوش گریم میگیره انگشتاشو میکنه تو چشمم!!! که یعنی گریه نکن! صبحها هم که خواب هستم و چشمام بستست با فروکردن انگشتاش تو چشمم منو بیدار میکنه،‌البته فکر کنم اینو قبلا هم نوشتم...نصف شبها گاهی از خواب بیدار میشه و تو تاریکی میاد و خودش رو به من میچسبونه که کلی از این حرکتش لذت میبرم و دلم غنج میره.

این روزها هم که دوباره داره دندون درمیاره و یه روزایی بخصوص صبحها بیحاله و نق میزنه، دندون ششم و هفتمش زده بیرون و به دنبالش گاهی اسهال میکنه و گاهی بدنش داغ میشه...امیدوارم زودتر این دوتا دندونش هم دربیاد و راحت بشه بچم.

خیلی کارهای دیگه هم میکنه اما متاسفانه حسابی دیرم شده و باید برم خونه مامانم دنبال نیلا و نمیتونم ادامه بدم،‌اما ذره ذره که یادم اومد اضافه میکنم...برام خیلی مهمه از رفتارهای جدیدش بنویسم که همیشه یادم بمونه و برای خودش هم یادگار باشه،‌بخصوص که فکر نمیکنم بچه دیگه ای غیر نیلا داشته باشم و دلم میخواد از ذره ذره کارها و حرفهاش بنویسم که برای همیشه ثبت و ضبط بشه. این مدت هم کلی سهل انگاری کردم و خیلی از حرکتهاش رو یادم رفته بخصوص که بعضی از اونها رو شاید فقط یکبار انجام بده یا بعضی کلمات رو فقط یکبار تلفظ کنه و دیگه نگه و دلم نمیخواد سرسری ازش بگذرم،‌دوست دارم بنویسمشون اما خب این بی انگیزگی برای نوشتن دست از سرم برنمیداره!

*** این ویروس کرونا خیلی باعث استرسم شده، مادرا حرف منو خوب میفهمند،‌نگرانیم فقط بابت دخترم نیست،‌از بابت خودم و سامان و بخصوص بابام و خواهرام و خواهرزاده هام و پدرمادرهامون هم خیلی نگرانم....دیروز خواهر کوچیکم تب و تهوع داشت و وقتی فهمیدم تا مرز سکته رفتم! هنوزم نگرانش هستم و فقط از خدا میخوام چیز مهمی نباشه! دیروز که متوجه حال بد خواهرم شدم، حتی نشستم به حال و روز خودمون تو این کشور زار زار گریه کردم که چرا یه روز خوش نداریم و همش استرس و ترس و دلهره...اما به خاطر نیلا سعی کردم به خودم مسلط باشم،  سامان که اومد خونه متوجه شد حال و روزم خوب نیست و سعی کرد بهم دلداری بده اما تو این اوضاع خیلی سخته که آدم افکار منفی به دلش راه نده و بدون فکر و خیال بگذرونه، خدا بهمون رحم کنه. امیدوارم این بحران هم بگذره...دیگه رسماً طوری شده که فقط میگیم بگذره و کار دیگه ای از دستمون ساخته نیست...

خیلی پراکنده و تند تند نوشتم،‌دستم درد گرفت بس که تند تند تایپ کردم... تصمیم دارم فردا و پسفردا هم بمونم خونه و نیام سر کار،‌مهد کودک نیلا بازه و فقط امروز تعطیل بود،‌اما خودم حسابی نگرانم و ترجیح میدم حالا که مرخصی دارم،‌ ازش استفاده کنم و پیش نیلا تا آخر هفته تو خونه بمونم...

بلند شم برم که حسابی دیرم شده.

خیلی مراقب خودتون باشید دوستان،‌برای ما هم دعا کنید،‌بخصوص پدرم و بیماران دیگه...

همسر شاعر می‌شود!

یادم نمیاد کی و سر چی و کی، اما بحث و دعوای بدی بینمون شد و نتیجش شد دلخوری شدید و خراب شدن شب قشنگمون، البته قضیه جدیدی نیست شاید مال دو هفته پیش باشه،اما جالبه که حتی موضوع بحثمون هم یادم نمیاد. صبح روز بعدش که پنجشنبه بود و سر کار بود (من خونه بودم) تلاش کرد با پیامکهای پشت سر هم عذرخواهی کنه و از دلم دربیاره (درحالیکه طبق معمول هر دو پنجاه پنجاه مقصر بودیم و شاید حتی خود من بیشتر)،‌ولی خب غدبازی همیشگی من باعث میشد که به سادگی کوتاه نیام یا حداقل تظاهر کنم که دلخوریم به این راحتیها از بین نمیره. همینطور برای خودم روی کاناپه نشسته بودم و داشتم چایی میخوردم و نیلا هم دور و برم میپلکید که یه شعر از طرف سامان بهم رسید! شعر رو خودش سروده بود!! نه وزن درست و حسابی داشت و نه قافیه اما برای تلاش اولش بدک هم نبود! مهمتر از همه بدجور باعث خنده من شد! بنویسمش که یادم بمونه و شما هم بخونید:

عشق را گر بود آبرویی اگر...

از صًدًق سر مرضیه است و بس

به  کجا برم این نالان دل خسته را؟

دل را به جز مرضی هست ماوایی مگر؟


سامان به سمت کعبه گر روی اگر...

کعبه اینجاست، تو مرضی نگر...

باقی همه سنگ است و گل و کلوخ...

عشق را به جز مرضی مگر هست شکلی دگر؟


تو از دام بلای دنیا رها شوی اگر...

گر تو را هست اکنون نان و چای و شکر...

همه را رنگ روی یار بین و منشین

مرضی است، مرضی است و هیچ دگر...


مرضیا تو اگر داری کنون شویی قًدًر

قوی پنجه و قوی هیکل و مثل سپر

قدر او دان و بیاسای و کمتر خور شکر!!!

سامان است و سامان است و هیچ دگر...

یعنی وقتی این شعر رسید با صدای بلند خندیدیم! نه وزن درست درمون داشت نه قواعد شعری رو رعایت کرده بود، اما انقدر دلنشین و بامزه بود که یه دور دیگه هم خوندمش و به پهنای صورت لبخند زدم! اما تنها جوابی که دادم این بود :بی مزه" با شکلک اینطوری :-| سامان هم جواب داد: من که میدونم الان داری بلند بلند میخندی و به روی خودت نمیاری! خلاصه اینطوری شد که آشتی شدیم!

خنده دارترین قسمتش "کمتر خور شکر" بود!!! و اون قسمتی که خودش رو حسابی تحویل گرفت "قوی پنجه و قوی هیکل و مثل سپر"!!!

چند روز بعدش هم وسط روز بود و سر کار بودم که دوباره یه شعر دیگه برام فرستاد! البته اینبار قهر نبودیم همینطوری عشقولانه شده بود. 

من تو را چونان بد میپرستم

چونکه پیمانه و مزه به دستم

سگ هار دارد آن دو چشمانت

ترسم آخر گاز گیرد دو دستم!!!

تو این شعر هم به طور غیر مستقیم و محترمانه تشبیه شدم به دختری که چشماش گاز میگیره! قربونش برم که همیشه و تو هر حالی که باشم با رفتارها و حرفهای خنده دارش منو از ته دل میخندونه...طفلکم چند روزیه که به خاطر فشار کاری و حقوقهای معوق و قسطهای عقب افتاده دل و دماغ نداره و حتی دیشب سرش رو گذاشت روی پام و درحالیکه با موهاش بازی میکردم، قشنگ حس کردم چشماش خیس شد...خستست، انگیزش رو هر از گاهی حسابی از دست میده،‌البته این حالش معمولاً یکی دو روز بیشتر طول نمیکشه و زود خوب میشه و منم صددرصد بهش حق میدم ولی خب هر بار که اینطوری میشه من خودم بدجور تحت تاثیر قرار میگیرم و حتی اگه حال روحیم خوب باشه به هم میریزم، حال دلم خیلی به حال و روحیه اون گره خورده...

این مطلب رو هم نوشتم که بمونه به یادگار! یادم نره که با وجود همه سختیها و دعواهامون، چقدر به هم علاقمندیم و وجودمون به وجود هم گره خوردست...