سلام به همه دوستان عزیزم که با اینکه خیلی وقته نتونستم برای پست های زیباشون کامنت بزارم (البته بیشتر وقتها بطور خاموش خوندمشون) اما همچنان منو از حضور گرم خودشون محروم نکردند.
خب همونطور که بارها نوشتم من تقریباً همه پست هام رو از محل کارم می نویسم. هفته پیش که تصمیم گرفتم بخشی از پستم رو در مورد مطالبی که در پست قبلی مطرح کردم بنویسم (که بیشترش هم درمورد مشکلات روحی جدید نیلا جانم بود)، متوجه شدم که بلاگ اسکای در محل کارم باز نمیشه، به همین خاطر نتونستم پستی بنویسم و منتشر کنم و به ناچار مجبور شدم از طریق گوشی و با هزار زحمت پستم رو بنویسم که خدایی واقعاً هم سخته و معمولاً پر از غلط غولوط تایپی میشه.
من اگر بخوام برای پستهای دوستانم هم کامنت بزارم باز مجبورم این کار رو از محل کارم انجام بدم که به سیستم و کیبورد خیلی خوبی دسترسی دارم و نیلا خانم هم مزاحم کارم نیست. تو خونه با اینکه لپ تاپ دارم اما وای فای خونه رو وصل نکردیم و نمیتونم درست و حسابی به نت وصل بشم، البته از طریق نت گوشیم میتونم با سرعت لاک پشتی به لپتاپم وصل بشم اما در هر صورت نیلا اصلاً اجازه نمیده لپ تاپم رو بیارم جلو و همش میخواد به دکمه هاش دست بزنه. دخترم هم که ماشالله خواب درست و حسابی نداره که بگم وقتی خوابید بیام پای لپ تاپم و بنویسم، خلاصه که خواستم برای بار چندم علت اینکه نمیتونم برای شما دوستانم در وبلاگ هاتون کامنت بذارم رو توضیح بدم، که بهتون بگم خدای نکرده به هیچ عنوان قصد تعامل یک طرفه با شما و بی تفاوتی نسبت به نوشته هاتون رو ندارم و فقط شرایطم اجازه نمیده بیشتر از این با شما تعامل داشته باشم که البته نهایت سعیم رو میکنم که این رویه رو تغییر بدم، ولی مجد تاکید میکنم که من اغلب اوقات پست ها و نوشته های شما رو میخونم و در جریان احوالات شما هستم.
حرف های گفتنی زیاد و من پیشاپیش عذر خواهی می کنم که قراره نوشتم مثل همیشه طولانی بشه. پیشنهاد می کنم نوشته من رو در دوسه سری بخونید تا خیلی هم خسته نشید.
توی پست قبلی توضیح دادم که بعد از مهمونی ماه رمضون که همسایه واحد بغلیمون رو برای افطار دعوت کرده بودم و بعد اون مهمونی کذایی، نیلای من چقدر از نظر روحی و روانی آسیب دید به طوری که دخترکم با اینکه کاملاً به خوابیدن روی تختخواب جدیدش که دو ماه پیش براش خریدم،عادت کرده بود به یکباره بعد از اون شب رفتارش به کلی تغییر کرد و دچار ترس و اضطراب عجیبی شد، همانطور که گفتم متاسفانه دختر کوچک همسایه که از دختر من شش ماهی کوچک تره بارها با قلدری نیلای من رو کتک میزد و اونو از مبلی که روش نشسته بود به پایین میکشید، اما متأسفانه پدر و مادرش هم تذکر جدی بهش نمی دادند .
بعد رفتن مهمون ها همسر من به شدت عصبانی و از خود بیخود شده بود و از شدت خشم کنترل رفتارش دست خودش نبود. به شدت از اینکه بچه های همسایه انقدر بی ادب و بی تربیت بودند و بدتر از اون پدر و مادرشون هم نسبت به اونا کاملاً بیخیال رفتار می کردند (در صورتیکه تو خونه خودشون اصلا اینطور نیستند) حس بدی پیدا کرده بود و با خشم افسار گسیخته ای می گفت به هیچ عنوان نباید از این به بعد با این ها سر و کاری داشته باشیم. یکی دو ساعت بعد که هر چی از دهنش درومد به اونا و ما گفت، آروم تر شد و به من گفت دقت کردی که نیلا تمام مدت مهمونی از روی مبل پایین نمیومد و از ترس این که جاشو ازدست نده با بچه ها بازی نمیکرد. متاسفانه من به این خاطر که شدیداً مشغول پذیرایی بودم و دست تنها هم بودم، نمیتونستم همزمان به نیلا دقت کافی داشته باشم اما خدایی بیتوجه هم نبودم و بارها به دختر کوچک همسایه با مهربانی تذکر دادم که لطفاً این کارو نکن، دختر منو نزن، با دختر من مهربون باش و... اما متاسفانه نه تنها گوش نمیکرد بلکه بدتر هم می کرد و پدر و مادرش هم تا حد خیلی زیادی بیتفاوت بودند و شاید به صورت خیلی ملایم یکی دوباری به دختر کوچیکشون تذکر سطحی دادند اما نه در حدی که مانع کار اون بشه. به هر حال اون شب بعد رفتن مهمون ها ما با صحنه های خیلی ناراحت کننده ای روبرو شدیم. دختر من اون شب به هیچ عنوان نمی خواست روی تختش بخوابه و حتی از روی اون کاناپه ای که موقع مهمونی روش نشسته بود، پایین نمیومد. از اینکه لامپ ها و تلویزیون رو خاموش کنیم به شدت هراسون میشد و جیغ میزد.
قبل از اون و شبهای قبل مقاومتش در برابر نخوابیدن به خاطر ادامه دادن به شیطنتهاش و دیدن کارتون های تلویزیون بود اما بعد اون شب قضیه کاملاً فرق کرده بود و رسما خاموش کردن برق و تلویزیون و بردنش به اتاق خوابش و روی تختش برای خوابیدن باعث وحشتش میشد، در حد اینکه ما برای اولین بار مجبور شدیم به خاطر ترس غیر عادیش وآروم کردنش با لامپ و تلویزیون روشن و همگی تو پذیرایی بخوابیم و بذاریم دخترک همونطور که می خواست روی همون کاناپه بخوابه (چاره ای غیر این هم نداشتیم واقعا) با این خیال که شاید فردا موضوع رو فراموش کنه اما متاسفانه نه تنها اینطوری نشد بلکه تا چند شب بعد هم این رویه ادامه داشت. طی روز بارها و بارها دخترم بدون مناسبت خاصی اسم حلما را میآورد و مدام میگفت "حلما زد حلما دعوا کرد" دلیل خاصی ازم چندبار در روز و بخصوص قبل خواب میپرسید "حلما خونشونه؟ با این که اصلاً روحیه این چنینی ندارم که بخوام به بچه ها کوچکترین توهینی بکنم اما به خاطر حرفهای دخترم و ناراحتی و استرس عجیبی که در وجودش می دیدم بعد چند بار که گفت "حلما زد یا دعوا کرد" با عصبانیت می گفتم بیخود کرد زد، غلط کرد زد، ببینمش دعواش میکنم. گاهی هم بهش میگفتم نه مامان حلما نزد،حلما مهربونه، تو رو دوست داره، خلاصه به هر روشی متوسل می شدم تا این ترس و اضطراب را از وجودش دور کنم اما تقریباً فایده نداشت و هر بار که دخترم کوچکترین صدایی از بچههای همسایه می شنید مشغول انجام هر کاری بود، ولش میکرد و با هول و هراس برمیگشت میرفت روی همون کاناپه ای مینشست که دختر همسایه بارها نیلا رو از اونجا به پایین پرت کرده بود. این مقدمه رو گفتم که خلاصهای از پست قبلی رو برای دوستانی که به دلیل گذشت زمان ممکنه مطالب قبلیم رو از خاطر برده باشند بنویسم.
خلاصه اینکه چند روزی گذشت و دخترک من بعد از کلی تلاش من و باباش برای اینکه اضطرابش رو کم کنیم، تنها و تنها در این حد پیشرفت کرده بود که اجازه بده لامپ ها رو موقع خوابیدنش خاموش کنیم. البته قدم به قدم جلو رفتیم، یعنی بعد چند شب که با برق و تلویزیون روشن میخوابیدیم، اول لامپ ها رو خاموش می کردیم اما تلویزیون همچنان روشن بود و بدون مقاومت و دعوا میگذاشتیم دخترک روی همون کاناپه بخوابه. بعد از دو سه شب تصمیم گرفتیم به جز لامپ ها، تلویزیون را هم خاموش کنیم اما همچنان اجازه بدیم روی کاناپه بخوابه، البته باید بگم طی این مدت بارها و بارها به طرق مختلف تلاش کردم بتونم متقاعدش کنم که روی تخت خوابش بخوابه، اسباب بازی جدید روی تختش گذاشتم و به خیلی کارهای دیگه متوسل شدم اما هیچ فایده ای نداشت حتی دخترکم حاضر نبود روی کف اتاق تو اتاق خوابش و کنار من روی تشک بخوابه، فقط و فقط همون کاناپه خودش رو میخواست،جالبه که حتی یکبار کاناپه رو برداشتیم و گذاشتیم تو اتاق خواب،رفت روی یه کاناپه دیگه خوابید.
این موضوع انقدر به من فشار آورد که تصمیم داشتم حتماً حتماً به روانشناس مراجعه کنم اما قبلش خیلی تو دلم مونده بود که بتونم در موقعیتی به خانم همسایه این موضوع رو بگم البته با یک زبان خیلی خوش و مودبانه طوری که ناراحت نشه چون به هر حال منزل من مهمان بودند و قاعدتاً نمی خواستم بعد اینهمه زحمت خاطره خوب اون شب رو از ذهنشون پاک کنم، از طرفی من یکی از ویژگیهای شخصیتیم اینه که اگر از موضوعی ناراحت بشم و اونو رو در رو به طرف مقابلم نگم، در من به بتدریج حالت کینه به خودش میگیره و به جایی میرسه که به طور کامل از اون آدم دل زده میشم و میذارمش کنار. حقیقتش در مورد همسایه مون می دونستم که منطقاً نمیتونم ازش دوری کنم چون به هر حال بارها پیش می اومد که به خاطر کاری با من تماس می گرفت یا به منزل ما میاومد، البته از حق نگذریم خود من هم همینطور بودم و گاهی از کمک هاش یا قرض گرفتن یک سری وسایل ازش مثل اتوی مو و... از کمکش استفاده کرده بودم و تقریباً همه چیز متقابل بود و مطمئن بودم خواه ناخواه بارها و بارها این ارتباط دوباره اتفاق میافته. برای همین احساس می کردم حتما باید موضوع نیلا رو باهاش در میون بگذارم تا هم ناراحتیمو ابراز کرده باشم و هم یک جورهایی به طور مودبانه اشتباه اونها رو در تذکر ندادن به بچه هاشون گوشزد کرده باشم و البته خودم را هم آماده کرده بودم که بعد این توضیحات حتی اگر ارتباطمون هم قطع شد این موضوع را با کمال میل بپذیرم و با خودم بگم حداقل حرفم رو زدم.
به هر صورت یه روز بعد از ظهر به بهانهای رفتم خونه خانم همسایه و وقتی دیدم حلما دوباره داره سمت نیلا میاد و میخواد اونو بزنه یا باهاش تندی بکنه، موقعیت رو مناسب دیدم و به سمانه همون خانم همسایه به آرومی و با مقدمه چینی، گفتم که اون شب بعد رفتن شما چه اتفاقی افتاده و نیلا به چه وضعیتی دچار شده و انقدر مضطرب و پریشونه که دیگه روی تختش نمیخوابه و حتی داخل اتاق خوابش هم نمی خواد بخوابه و اینکه چند شبه ما بهخاطر آرامش نیلا، با لامپ و تلویزیون روشن میخوابیم به امید اینکه حال نیلا بهتر بشه اما این اتفاق نیفتاده و کار به جایی رسیده که مجبوریم از کمک یک روانشناس استفاده بکنیم.
خانم همسایه خیلی آروم و با دقت گوش میکرد و مشخص بود که ناراحت شده، البته نه از بابت حرفهایی که بهش می زدم چون خدایی خیلی با مهربونی و مودبانه صحبت میکردم، بیشتر به خاطر وضعیت نیلا و روحیه خرابش اظهار ناراحتی میکرد. خدا رو شکر نسبتاً پذیرا بود و خیلی خوب به حرفهای من گوش میکرد، بعد هم خیلی مودبانه و محترمانه دلخوری خودم و همسرم رو بابت رفتار بی تفاوت خودش و همسرش در مورد بدرفتاری دختر کوچیکش نسبت به نیلا مطرح کردم. البته سعی کردم این طور وانمود کنم که بیشتر از همه از دست همسرش دلخور هستیم چون اون که خودش یک بچه چهل روزه داشت و و حواسش بیشتر به اون بود و نمیشد زیاد هم ازش انتظار داشت که بتونه در برابر رفتارهای دختر دومیش خشونت به خرج بده (البته در واقعیت من از خانم همسایه هم دقیقا انتظار برخورد داشتم اما راستش برام خیلی سخت بود که وقتی دارم مستقیماً با خودش صحبت میکنم اونو هم در این مورد خطاب قرار بدم، ولی واقعیت امر از هردوشون به یک اندازه انتظار برخورد رو داشتم.)
خانم همسایه مشخص بود یک مقداری برافروخته شده اما خوشبختانه سعی نکرد خیلی هم از خودشون دفاع بکنه. خلاصه که خداروشکر برخورد عاقلانه ای درمورد صحبت های من داشت و اگر هم ناراحتی نشون میداد انگار که بیشتر دلسوزی برای نیلا و وضعیتی بود که دخترم دچارش شده بود. این خودش واقعاً برای من مایه دلگرمی و آرامش بود که دستکم تلاش نکرد خیلی هم رفتار خودشون رو توجیه بکنه و حتی خودش برگشت به من گفت که بهتره که از کمک یک روانشناس برخوردار بشی تا کم کم نیلا بر ترس و استرسش غلبه کنه. ضمن اینکه اونجا هم هر بار که میدید حلما میخواد نیلا رو بزنه یا هلش بده و دعواش کنه، به شدت با دخترش برخورد میکرد حتی یکبار محکم زد رو پشتش و نذاشت به نیلا دست بزنه، که من اونجا خیلی دلم برای بچه سوخت و بهش گفتم لازم نیست بچه رو بزنه و گناه داره منظورم بیشتر تذکر بود.
خلاصه که از اونجایی که دیدم سمانه چقدر برخورد خوبی در مورد صحبتهای من داشت و خیلی سفارش نیلا رو به من می کرد دلم باهاش صاف شد و حداقل از تصمیم خودم برای قطع ارتباط با خونواده اونها گذشتم، فهمیدم با وجود اینکه یازده سال از من کوچیکتره، رفتارش پخته و سنجیدست (البته شوهرش اینطور نیست و خیلی سنتی فکر میکنه) اینم بگم که تمام مدتی که خونه اونها بودیم دخترک طفلی من روی یکی از مبل های خونه اونها نشسته بود و از ترسش پایین نمیومد یعنی همونجا هم تصمیم گرفته بود فقط روی کاناپه بشینه و از اون جا پایین نمیومد و میترسید. حتی وقتی خانم همسایه برای بچهها اسنک آورد و بازش کرد نیلا با این که عاشق چیپس و پفک هست اما اصلاً از جاش تکون نخورد که با بچه ها خوراکی بخوره. ناراحتکننده اما در عین حال بامزه هم این بود که هرموقع حلما روش رو برمی گرداند یا سرگرم کاری می شد، نیلا دور از چشم اون با سرعت عجیب غریب می رفت سمت بسته چیپس و یه دونه برمیداشت و بعد با همون سرعت و در حالی که به حلما نگاه میکرد که یه وقت اونو نبینه و سمتش نیاد، تند برمیگشت و میرفت روی کاناپه خودش می نشست و چیپسش رو می خورد و باز برای چیپس بعدی اینکار رو میکرد و خلاصه که این حرکت بارها و بارها تکرار شد. از یک طرف از رفتار نیلا خندم گرفته بود از طرفی هم به شدت دلم براش میسوخت که بچم به چه روزی افتاده از دست این نیم وجبی.
خانم همسایه هم که شرایط نیلا و استرسش رو از نزدیک میدید به من بارها و بارها تاکید کرد که حواسم به نیلا باشه و مشکلش رو از طریق یک روانشناس پیگیری بکنم. خدا وکیلی فردای اون روز هم به من زنگ زد و ازم پرسید دیشب که از خونه ما رفتید شرایط نیلا به چه شکل بود و آیا موقع خواب بهتر شده بود یا نه و من بهش گفتم که تغییر خیلی زیادی نکرده بود و همینکه بعد دیدن حلما بدتر از قبل نشده بود جای شکرش باقی بود.
حداقل مطرح کردن این موضوع باعث شد هم خودم آرومتر بشم و حرصم کمتر بشه هم خانم همسایه بدونه که اینجور مواقع نباید بچه خودشون روبه حال خودشون رها کنند و گاهی اینکار میتونه چه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه، چون همه بچه ها روحیه یکسانی ندارند،شاید یک بچه ای اصلاًبه این رفتارهای خشونت آمیز واکنش نشون نده یک بچه ای هم مثل دختر من حساس باشه و دچار این پریشونی و اضطراب بشه.
البته که در نهایت قبول دارم که بیشترین تقصیر متوجه من و همسرم بوده که به خاطر رودربایستی اونطور که باید هوای دخترمون رو نداشتیم بخصوص من که به خاطر پذیرایی خوب و اینکه همه چی عالی باشه از نیلای خودم غافل شدم و نتیجه چیزیه چه الان چند هفته هست باهاش درگیرم (البته چندباری آروم تذکر دادم به دختره اما خب به نظرم بیشتر از اینها باید حواسم میبود.)
البته بازم میگم اینکه دختر خودم هم دختر حساسی بوده، در این اتفاق بی تاثیر نیست، وگرنه ممکنه هزار برابر بدتر از این سر بچه های مردم بیاد و آخ نگن. به هر حال من هم یک عمر دچار استرس و اضطراب بودم و ممکنه این موضوع مثاسفانه ژنتیکی در دخترم وجود داشته باشه.
این اتفاق تجربه خیلی خوبی برای من و همسرم شد که از این به بعد اولویت اول و آخرمون رو به دخترمون بدیم. از خدا میخوام به زودی زود دخترکم بطور کامل خوب بشه و روزی بیاد که اینجا بنویسم دیگه روی میل نمیخوابه (البته پیش نویس این پست رو طبق معمول هفته پیش نوشتم و الان اتفاقات جدیدی افتاده. خدا رو هزار بار شکر دو سه شبی هست که به یه طریق زیرکانه ای کاری کردم که نیلا روی تشک روی زمین و کنار من و باباش میخوابه، اما خب هنوز خیلی خیلی راه دارم تا برسم به روزی که بتونم ببرمش تو اتاق خودش و روزی که روی تختش دوباره بخوابه روز جشن منه.) خدا کنه کمی که بزرگتر شد این رویه مسخره رو بذاره کنار و حافظش درمورد اتفاق اون شب بطور کامل پاک بشه....
متاسفانه این چند وقت اخیر در خیلی جهات پسرفت داشته. مثلاً من به مرحله ای رسیده بودم که بتونم بعد دو سال و پنج ماه جای خودم و نیلا رو جدا کنم، یعنی اول از همه نیلا به تنهایی روی تختش بخوابه اما من همچنان تو اتاقش باشم و بعد اون بطور تدریجی تلاش کنم تنها و مستقل و بدون حضور من در اتاق خوابش بخوابه، اما این اتفاق باعث شد که الان حتی حسرت روی زمین خوابیدن کنار من و باباش تو همون پذیرایی به دلمون بمونه. دیگه اینکه نیلا تقریباً از قبل عید جیشش رو میگفت و فقط مونده بود پی پیش رو توی دستشویی انجام بده اما دو سه روزیه که جیشش رو نمیگه و دوباره تو پوشک جیش میکنه و این موضوع هم حسابی ناراحتم کرده.
خب پست قبلی اشاره ای هم کرده بودم به یه موضوع دیگه، اونم این بود که دکتری که نیلا رو برای قد و وزن پیشش برده بودم مسئله ای رو در قالب حدس خودش مطرح کرده بود و چند روز تمام زندگی و روح و روانم رو به هم ریخته بود.
این پستم بیش از حد طولانی شده و ترجیح میدم تو پست جداگانه ای طی هفته آینده راجب این موضوع بنویسم، البته راستش به دلایلی هم مرددم بهش اشاره کنم یا نه؟
دو سه تا موضوع دیگه هم این روزها خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده، خیلی دوست دارم اونا رو هم مطرح کنم و نظرات شما رو بدونم، اما مشکل بزرگ من اینه که کلاً آدمی هستم که همه چیز رو با جزئیات طولانی توضیح میدم و اصلا بلد نیستم خلاصه بنویسم، همین باعث میشه برای نوشتن پست جدید و نوشتن اون همه افکاری که تو ذهنمه، مدام تعلل کنم، دست خودم هم نیست ها، حتی تو صحبت کردن هم همینطورم و هر چی هم تلاش میکم این ویژگی رو عوض کنم اصلا نمیشه.
مثلا اگه میتونستم مطالب بالا رو خلاصه تر بنویسم قطعا میتونستم به اون موردی که دکتر کودکان بهش اشاره کرده بود و چند روز خواب و خوراک رو ازم گرفته بود، هم اشاره کنم اما افسوس که هر کار میکنم نمیتونم این عادت رو که جزئی از شخصیت و رفتارم شده عوض کنم، به ناچار برای جلوگیری از خسته کننده شدن و طولانی شدن این پست، اون مسائل دیگه رو به تدریج در پست های بعدی توضیح میدم.
ممنون که مطلب طولانی من رو با حوصله خوندید.
متاسفانه از اونجاییکه پستم رو از محل کارم مینویسم و این دو روزی که طی این هفته شیفت بودمبا وجود گفتنی های زیاد، اصلا وقت نشد پستم رو بنویسم، مجبور شدم در نهایت از خونه و از طریق گوشیم پستم رو بنویسم که هنوز تموم نشده و نیمه کارست، واقعا هم با گوشی تایپ کردن سخت و زمانبره، دقیقا برای همین تایپ کردن با گوشی و سختیش هم هست که متاسفانه نمیتونم برای پستهای دوستان عزیزم زیاد کامنت بذارم،پای بی توجهیم نذارید خواهشاً.
فعلا پست بعدی رو تا فردا تکمیل میکنم و میفرستم و از اونجاییکه گفتنی زیاده و تو پست فردا نمیگنجه و خسته کننده میشه، تو یه پست بعدترش که چند روز بعدش مینویسم بقیه صحبتهام رو ادامه میدم.
ممنون که همراهمید،روشن و خاموش
شب سه شنبه ۲۱ اردیبهشت و یک روز مونده به پایان ماه رمضان و رسیدن عید فطر، همسایه بغلی رو برای افطار دعوت کردم که هم پاسخی باشه برای مهمونی شب یلدا که ما رو به زور خونشون دعوت کردند و هم اینکه ثوابی از افطاری دادن برده باشم.
از قبل که سامان غرغر میکرد اونم به خاطر بچه های بیش از حد شیطون و اعصاب خوردکنشون و اینکه از این جور روابط بین همسایه ها بیزار بود، یه جورایی با بحث و دلخوری راضیش کردم و گفتم چون یکبار ما رو دعوت کردند، اگه دعوتشون نکنم احساس بدی دارم و فکر میکنم دینی گردنم هست. خلاصه که هر طور بود سامان رو راضی کردم که بذار بیان و برن و دیگه از این مدل رفت و آمدهای اجباری نمیکنیم. این شد که شب سه شنبه، 28 ماه رمضان دعوتشون کردم، به نظر خودم غذاها و پذیرایی عالی بود، خورشت قیمه بادمجون و سوپ شیر و کتلت پختم همراه با فرنی و دسر زعفرانی و کلیه مخلفات سفره افطار و خدا رو شکر همه خوششون اومد از غذاها.
اما امان از رفتار بچه هاشون، دختر بزرگه که 5 سالست در ظاهر آرومه اما متاسفانه از شدت باهوشی به یه دختر بدجنس و با سیاست تبدیل شده که خیلی زیر زیری اذیت میکنه نیلا رو، اما دختر کوچیکه که از نیلا هشت ماه کوچیکتره به قدری قلدر و قالتاق بود که تمام مدت مهمونی دخترک من رو میزد و چندبار از مبلی که روش نشسته بود پرتش کرد پایین، هزار بار ماشین لباسشویی ما رو روشن و خاموش کرد و اینها همه در حالی بود که پدر و مادرش خیلی خونسرد به رفتارهاش نگاه میکردند و کلمه ای بهش نمیگفتند، حتی وقتی دخترک من رو میزد خیلی خونسرد در حد یکبار شاید گفتند "حلما نکن" همین! ضمن اینکه هنوز یک دقیقه از اومدنشون نگذشته بود که حلما گلدون خوشکل چینی من رو شکست و هزار تیکه کرد. چقدر اون گلدون رو دوست داشتم.یکبار هم انقدر شیطنت کرد که از روی مبل افتاد تو ظرف خورشت و تمام خورشتها پخش شد روی کابینت ها و... دست شکلاتیش رو به تخت بچم و مبل و... میزد و باز هم پدر و مادرش خونسرد بودند انگار نه انگار اتفاقی افتاده! بدتر از همه واکنش نشون ندادنشون به کتک زدن بچه من بود! یعنی اصلا باورم نمیشه اینطور خونسرد نگاه میکردند! دیگه به حدی رسیده بود که خودم رفتم به دخترش گفتم حلما خاله دختر منو نزنیا! اون وقت نیلای من فقط گریه میکرد و 24 ساعته دهنش باز بود،دریغ از اینکه کوچکترین برخوردی بکنه و همین موضوع هم کلی عذابم میداد، این توسری خور بودنش درست مثل خودم!
باز اگر میدونستم کلاً پدر و مادر بیخیالی هستند، کمتر دلم میسوخت،اما همیشه صدای داد و بیداد کردن و فریاد زدنشون سر بچه هاشون به خونه ما میرسه بخصوص صدای مادرشون و پدرشون هم بارها دیدم که برخورد تندی با بچه هاش تو راهرو یا پارکینگ نشون داده! حالا چرا تو خونه ما انقدر بیخیال بودند خدا میدونه! یعنی من انقدر از بچه ها شون دلخوری ندارم، میگم درسته رفتارشون خیلی بده اما میذارم پای بچگیشون، حرصم از رفتار پدر و مادرشون میگیره و بیخیالیشون!
اتفاقاً خانم همسایه همیشه از نظر من دختر خیلی خوب و فهمیده ای میرسید و با اینکه بیشتر از ده سال از من کوچیکتر بود (متولد 73)، با وجود سه تا بچه (که آخریش تازه 40 روزش تموم شده و ناخواسته هم بوده) کاملاً این حس به من دست میداد که دختر خیلی عاقل و فهمیده و بالغی هست. برای همین از رفتارش و خونسردیش نسبت به زدن دخترم یا دست زدن هر دوی بچه ها به وسایلای خونم خیلی متعجب شدم...
چندشبی با برق و تلویزیون روشن با نیلایی که فقط روی کاناپه میخوابید کنار اومدیم، خیلی بد بود و سخت خوابمون میبرد، اما چاره ای نداشتیم، صبر میکردیم وقتی میخوابید تلویزیون و لامپ و موزیک رو خاموش میکردیم. الان بعد اینهمه روز تنها پیشرفتش اینه که وقتی برق رو خاموش میکنیم مثل قبل وحشتزده نمیشه. گریه میکنه اما حالت ترس عجیب مثل قبل رو نداره، اما حتماًباید روی مبل بخوابه و حتی در طول روز هم وقتی داره بازیش رو میکنه تا صدای بچه ها میاد با ترس و وحشت میره روی مبلش میشینه...
انقدر از این بابت نگرانم که چندروز پیش که بعد یکسال بردمش دکتر برای قد و وزن و چک آپش، به دکتر این موضوع رو گفتم و اونم منو معرفی کرد به یه روانشناس و الان منتظرم در اولین فرصت ببرمش چون به نظر نمیرسه بتونم راضیش کنم که حتی بره تو اتاقش و با حضور من و کنار من روی تشک بخوابه چه برسه به اینکه از مبل پایین بیاد...
همه اینا به کنار، متاسفانه دکتر با دیدن نیلا حرف و حدسی زد که کلاً منو به هم ریخت! انقدر تو دلم خالی شد و از درون یخ شدم که نمیتونم توصیف کنم، نمیخوام درموردش چیزی بنویسم فقط دعا کنید حرفش درست نباشه. چند روزه هوس و حواسم رفته پی این موضوع و از دو تا دکتر وقت گرفتم برای بررسی. عاجزانه التماس میکنم دعا کنید حدس دکتر اشتباه باشه. ترجیح میدم هیچی راجبش نگم فقط بدونید که موضوع خوبی نیست و برای من و دخترم خیلی دعا کنید...من به دعا کردن خیلی ایمان دارم.
کلاً که این پستم پر از دلنگرانیهای جورواجور هست. از خدا میخوام تا پست بعدی خیلی از این موارد حل شده باشه، شما هم برام انرژی مثبت بفرستید و دعامون کنید. ممنونم عزیزانم.
اول از همه بگم این پست رو چهارشنبه پیش نوشتم و الان میخوام با کمی ویرایش پستش کنم.
اتفاق جدیدی نیفتاده که بخوام بنویسم، همون اتفاقات قبلی و روتین معمول زندگی با این تفاوت که حداقل ارتباط رو با خانوادم دارم. ماه رمضون داره به آخرش میرسه. وقتی روزه میگیرم، به شدت بیحال و بیجون میشم، نیلا هم که با شیطنتها و درخواستهای دم به دقیقش نمیذاره درست و حسابی استراحت کنم، روزهایی هم که سر کار میرم بیخوابی و بیحالی کلافم میکنه، با همه اینها ماه رمضون انگار با خودش یه انرژی مثبتی داره که حالمو خوب میکنه. خیلی از دوستان و آشنایانی که میشناسم روزه نمیگیرند و واقعاً کم هستند تعداد افرادی که تو این زمونه روزه بگیرند، به خودشون هم مربوطه، حتی الان روزه گرفتن یه جور بی کلاسی و حتی عقب موندگی تلقی میشه (برعکس گذشته ها)، اما برای من حس خیلی خوبیه که با اینهمه سختی و حتی بیجونی بتونم روزه هام رو کامل بگیرم.
خب من آن چنان دختر مذهبی نیستم، ظاهر خیلی مذهبی هم ندارم، با این وجود هیچوقت نتونستم از روزه گرفتن به راحتی بگذرم،یعنی دلم نیومده بیخیال از کنارش رد بشم، از چند تا از همکارانم بارها شنیدند که بهتره تو این شرایط کرونا و ... بیخیال روزه گرفتن بشم، اما نتونستم بیخیالش بشم و آدمی هم نیستم برای کاری که خدا دستور داده دنبال بهانه یا توجیه باشم،در عین حال اصراری ندارم همه مثل خودم فکر کنند. سامان هم روزه نمیگیره و سحری رو تنها میخورم، افطار رو هم کمتر با هم میخوریم چون اون میگه زیاد گرسنش نیست،البته انقدر قبل افطار کار دارم که تقریباً تا الان پیش نیومده بتونم موقع اذان مغرب افطار کنم، معمولاً نیسماعت یکساعت بعد اذان که کارهام و غذادادن به نیلا و ... تموم شد افطار میکنم.
سالهای پیش سامان که ابداً مذهبی نبوده و نیست و و اعتقادات مذهبی هم به هیچ عنوان نداره فقط و فقط به احترام و عشق من (به گفته خودش) همراه من روزه میگرفت و میگفت وقتی تو میگیری من نمیتونم نگیرم و دلم نمیاد، قسم میخورد فقط به خاطر تو میگیرم! به نظر من توجیه خوبی نبود و به جای اینکه به من حس خوبی بده، بیشتر حالت ناباوری بود که یعنی واقعاً دلیلش منم؟ مگه میشه اینهمه سختی و تشنگی و... فقط به خاطر عشق به زنت؟ ولی وقتی میدیدم روزهایی که من به دلیل عذر شرعی روزه نمی گرفتم یا به دلیل شیردهی و بارداری نمیتونستم روزه بگیرم، اونم روزه نمیگیره دیگه مطمئن شدم راست میگه و دلیلش منم! خنده دار بود اما واقعی!
دیگه امسال و پارسال بهش گفتم حق نداره به خاطر من اینکارو بکنه و عملاًهیچ ثوابی هم نمیبره وقتی برای خدا و اعتقاداتش نیست! البته امسال و پارسال به خاطر شرایط کاری سختش خودش هم میگفت نمیتونه بگیره و منم تاکید کردم که وقتی اعتقاد قلبی نداره لازم نیست بگیره و خلاصه این شد که امسال تنهایی روزه میگیرم و اغلب هم افطار تنها هستم چون سامان به محض رسیدن به خونه نیلا رو میبره پارک و معمولاً نیمساعت یا بیشتر بعد اذان مغرب میرسه خونه. منم معمولا به چیز سبک میخورم برای افطار و گاهی شام اصلی که غذای حاضری هم هست چند دقیقه بعدش باسامان میخورم.
یاد قدیما میفتم که یه عالمه آدم دور سفره افطار جمع میشدیم و اذانو که میگفتند تند تند هر چی تو سفره بود میخوردیم، یا افطار دعوت میشدیم و از دیدن سفره های رنگی و غذاها و خوراکیهای جورواجورش کلی ذوق میکردیم. فکر نمیکنم همچین صحنه هایی دیگه تکرار بشه، حداقل برای من.
خلاصه که ماه رمضون با همه سختی و بیحالیش حس خوبی برای من به همراه داره و از تموم شدنش با وجود همه سختیها خیلی خوشحال نیستم، البته اینکه داریم شیفتی و هفته ای دو روز میریم سر کار هم بی تاثیر نیست چون قبلترها که مدرسه میرفتم یا هر روز سر کار میرفتم و بعد سحر نمیتونستم بخوابم بدترین حال دنیا رو داشتم و روزشماری میکردم ماه رمضون تموم بشه،الان دو روزی که میرم سر کار خیلی برام سخته،اما روزهایی که خونه ام حداقل بعد سحر میخوابم یا بعدازظهر چرتی میزنم و زودتر و راحتتر میگذره.
همونطور که میدونید، چندوقتی هست که ارتباط زیادی با خانوادم ندارم و حس میکنم این دوری حداقل در حاضر برام آرامش بیشتری به همراه داره،از حاشیه ها دورم و حرفها و کنایه های جدید نمیشنوم، شاید گذشت زمان اوضاع رو بهتر کنه،اگرم نکنه انقدرها برام مهم نیست، یه جورایی دل کندم، دلم به همسر و دخترم و خانواده کوچیک سه نفرمون خوشه و دیگه دنبال افراد دیگه ای برای ارتباط نیستم،من و سامان تصمیم گرفتیم برای خوشی و آرامشمون خودمون تلاش کنیم و دلخوش به بیرون از خونمون نباشیم.
خونه رو هم تغییر دکوراسیون جزئی دادم و همون کلی تو ظاهر خونه تاثیر داشت و حال دلمون رو خوب کرد. اتاق نیلا رو هم هر روز کامل و کاملتر میکنیم و این هم کلی به من ذوق و نشاط میده،همیشه آرزو داشتم برای دخترم بهترین امکانات رو فراهم کنم و تا الان هیچی دریغ نکردم، مبالغ زیادی بابت اسباب بازیها و وسایلش خرج کردم،بخشی هم از خانواده ها بخصوص خانواده همسرم کادو گرفتم (خانواده خودم بیشتر اهل دادن پول و لباس هستند) و خلاصه که اسباب بازیهای نیلا حسابی تکمیله، از تاب پایه دار و راکر گرفته تا چهارچرخ و گوزن پلاستیکی که روش میشینه و بپر بپر میکنه تا آشپزخونه بزرگ اسباب بازی و عروسکهای جورواجور و جاروبرقی اسباب بازی و چرخ خیاطی و ماشین لباسشویی اسباب بازی و... رسماً خونمون شبیه مهد کودک و خانه بازی شده، مساحتش هم که زیاد نیست و کلی شلوغ پلوغ شده اتاقش و پذیرایی، تازه تو فکر خرید سرسره هم هستم براش و فقط به رفاه و خوشحالی بچم فکر میکنم. مهم نیست چقدر جام تنگ میشه.
بچه که بودم اسباب بازی زیادی نداشتم،یه عروسک پشمی که سالهای سال داشتمش و نسبت بهش حس مادری داشتم و جونم بهش بسته بود، یه سری وسایل دیگه هم بود مثل سه چرخه که فقط با اجازه خواهر بزرگم میتونستیم استفاده کنیم، آخه فقط یه دونه بود و ما سه تا خواهر شیر به شیر بودیم و باید به نوبت ازش استفاده میکردیم، معمولاً مریم نوبت اولی بود و زمان بیشتری میتونست ازش استفاده کنه. خیلی وقتها حسرت یه عروسک قشنگتر یا کفش پاشنه بلند که بچگیهام بهش میگفتم کفش تق تقی یا لباسها و پیرهنهای دخترونه رنگی داشتم اما هیچوقت به مادر و پدرم نمیگفتم، مادرم هم شاغل بود با سه تا بچه شیر به شیره که باید همشون رو میذاشت مهد کودک و عملاً وقت و حوصله ای براش نمیموند برای این قرتی بازیا، البته که فکر هم نمیکرد ما حسرتش رو داریم چون هیچوقت مطرح نمی کردیم، حداقل من و ریحانه نمیگفتیم، مریم رو یادم نمیاد،اما کلاً هممون قانع بودیم.
مادرم بنده خدا تو اون روزها کم زحمت ما رو نکشید،معلم بود و سه تا بچه پشت سر هم داشت و خانوادش هم شهر دیگه ای بودند، پدرم هم مثل خیلی از مردهای قدیم اونقدرها تو بچه داری و کار خونه کمک نمیکرد و بیشتر زحمتها روی دوش مادرم بود. خلاصه که تقریباً یه تنه بار همه کارها رو به دوش میکشید و شاید حق هم داشت که نتونه به چیزهای فرعی و آرزوهای ریز و درشت ما فکر کنه، پول و مخارجش بماند، هیچوقت اونقدر پولدار نبودیم که بی مهابا خرج کنیم اما شاید اگر مادرم از دل ما خبر داشت نمیذاشت حسرت اینا به دلمون بمونه. کلی حرف دارم از بچگیهام، خاطرات خوب و بد،روزهای تلخ و شیرین،ولی هر چی که هست میدونم کودکیهای من در حال و روز امروزم و خصوصیات اخلاقیم خیلی خیلی موثر بود... یادم نمیره روزهای نوجوونیم موقع اذان مغرب که میشد و من خونه بودم و مامان مدرسه بود، من از دلتنگی چقدر گریه میکردم، یا وقتی ظهر از مدرسه میومدم و غذای روی گاز رو که ولرم یا سرد شده بود میکشیدم تو بشقاب و یه قاشق دست میگرفتم و یه گوشه تو آشپزخونه مینشستم و میخوردم و به تکالیف مدرسم فکر میکردم. بیشتر موقعها شیفت مدرسه من با مامانم یکی نبود و برای همین خیلی وقتها تنها بودم،
خلاصه که من به جبران اون روزهای گذشته، دوست ندارم هیچی از دخترم دریغ کنم،برای همین هر چی که باعث شادی و خوشحالیش میشه براش تهیه میکنم. همچنان در حال تکمیل اتاقش هستم، با وجود خریدن سرویس چوب جدید،هنوز نتونستم کمد قبلیش رو رد کنم و بفروشم، این شده که الان کمد قبلیش رو هم همراه سرویس خواب جدیدش تو اتاقش گذاشتم تا در اسرع وقت بفروشم،همین باعث شده اتاقش شلوغ به نظر بیاد، البته موقت تو اتاق گذاشته بودم تا موقعیکه کمد قبلیش به فروش بره، اما به یکی دو نفر که نشون دادم گفتند بهتره تو این گرونی نفروشی،بچه بزرگتر بشه کلی وسایلش هم اضافه میشه و دیگه نمیشه از وسایل قبلیش با این شرایط گرونی خرید. البته پرستار خودش میگه رد کن بره و اتاقش خیلی شلوغ به نظر میاد اما سه چهار نفر دیگه گفتند اگر میتونی نگهش دار اما چون رنگی رنگیه،یه برچسب سفید روش بزن تا کم و بیش همرنگ تخت و کمد و ویترین جدیدش بشه. نمیدونم چکار کنم،شاید یه عکس از اتاقش گرفتم و اینجا گذاشتم تا نظر شما رو هم بدونم. راستش به نظر خودم هم شلوغ شده، اما نمیدونم صلاحه ردش کنم یا بهتره نگهش دارم ؟ به قول یک نفر میگفت شاید خونه بزرگتری گرفتی و جای بیشتری برات باز شد.
قراره در مراحل بعدی اتاقش رو کاغد دیواری کنیم چون دیواره هاش ترک برداشته، یه قالیچه یا موکت هم برای کف اتاقش بخریم و البته یه روتختی متناسب با پرده اتاقش هم تهیه کنیم و البته یه چراغ خواب خشکل. فکر کنم دیگه تموم بشه کار اتاقش. هنوز تختش روتختی نداره و این تو اولویت اول خریدهام هست. حیف که هیچکسی به جز پرستار نیلا خونه من نمیاد که بتونم این تغییرات رو نشونش بدم. کلی ذوق دارم جاده ها باز بشه و محدودیتها رفع بشه و بابا مامان سامان بیان خونمون و غافلگیر بشند،آخه هنوز بهشون نگفتم برای نیلا سرویس چوب خریدم و کلاً دکور اتاقش رو عوض کردم. از الان برای اون لحظه که بیان و ببینند کلی ذوق و شوق دارم. باقی تغییرات رو هم به تدریج انجام میدم.
باید برای وسایل و کارهای باقیمونده برنامه ریزی مالی انجام بدم، فقط میتونم خدا رو شکر کنم که حقوق من هست و میتونم روش حساب کنم وگرنه که سامان همچنان با حقوقهای به شدت معوق و قسط و قرضهای جدید و جورواجور درگیره و عملاً روی کمک اون نمیتونم حساب زیادی بکنم،همینکه پولی دستش بیاد و از قسطها و قرضهای معوقش کم کنه برام بسه. اصلاً گاهی برای اینکه آروم بشم فکر میکنم داریم با یه حقوق زندگی میکنیم مثل خیلی خونواده های دیگه، الان دیگه مثل گذشته بابت این موضوع غصه نمیخورم و خودم رو با خانمهای دیگه مقایسه نمیکنم که از سر تا پاشون و همه مخارجشون به عهده همسرشونه حتی اگه سر کار برند، فقط خدا رو شکر میکنم که خودم شاغلم و حقوق دارم و دستمون پیش احدی دراز نیست،سامان من هم اگر حقوق و معوقاتش رو به موقع میدادند و این شرایط کرونا و در کل شرایط بد جوونای تحصیلکرده کشور تو این سالهای اخیر پیش نمیومد،قطعاً دریغ نمیکرد، همین الان هم هر پولی دستش میرسه میریزه برای من و اصلاً فکر نمیکنه باید قرضهاش رو بده،اما من از همون پول اول از همه برای طلبهای سامان و قسطهای معوقش استفاده میکنم. دلم روشنه که آینده همسرم خوبه،شب و روز تلاش میکنه و مطمئنم یه روزی موفق میشه، وعده خدا هم همینه،از تو حرکت از خدا برکت.
متاسفانه کلی خرج و مخارج و قرضهای جدید این مدت پیش اومده،از بابت پرداختش خیلی استرس داریم، البته میدونم خدا بزرگه اما خب فکر هردومون درگیرشه، مثلاً بیمه ماشین که مجبوریم نزدیک چهارتومن بابتش بدیم درحالیکه حسابمون کاملاً خالیه، دستشویی ما خیلی ناگهانی به سقف خونه طبقه پایین آب داده بود و مجبور شدیم هزینه کنیم واسش، پکیجمون هم قبل عید خراب شد و حدود پونصد خرجش شد اما هنوزم درست و حسابی کار نمیکنه و شاید مجبور شیم باز تعمیرکار بیاریم، لامپهای خونه سوخته بود و کلی پول بابت اونا دادیم،ماشینمون کلی تعمیرات نیاز داره و حداقل باید دو سه تومن کنار بذاریم واسش، قالیچه اتاق نیلا و روتختی و کاغذدیواری اتاقش و ... بماند. کلی هم قرض و قوله و قسط داریم که باید خیلی زود بدیم. با اینحال سعی میکنم به خدا توکل کنم و ازش بخوام بهمون برکت بده و خیلی زود این بار مالی از روی دوشمون برداشته بشه.
درگذشت پدرم و اون دو سال بیماری سخت و عذاب آورش که هر روزمون با عذاب و ناراحتی به خاطر دیدن شرایط بابا میگذشت،بهم فهموند که هیچ نعمتی بزرگتر از سلامتی و آرامش نیست،اینکه باید عشق داد و عشق گرفت و به مال دنیا دل نبست، نه اونقدرها ولخرج بود و نه اونقدرها اقتصادی، بهم یاد داد که انقدرها در بند پس انداز نباشم برای خرید خونه و ماشین بهتر و از پول و حقوقم بیشتر از اینا برای لذا بردن در لحظه استفاده کنم...
خیلی شبها بابام رو تو خواب میبینم و از دلتنگیم کم میشه. همیشه دعا میکنم و ازش میخوام بیشتر و بیشتر بیاد تو خوابم، بعد رفتنش همه چی به هم ریخت، ستون خونه بود و نمیدونستیم...ترکش های خواهرم کم و بیش ادامه داره اما من و سامان تصمیم گرفتیم بیتفاوت باشیم و سکوت کنیم و اصلاً هیچ بها و اهمیتی به اون و همسرش ندیم، به هم قول دادیم حتی با مادرم هم ذره ای راجب اونا صحبت نکنیم و و خلاصه بیتفاوتی به معنای واقعی کلمه. گاهی پیام میده اما از همه جا بلاکه (ولی پیامهاش رو میشه دید از قسمت بلاک) هیچکدومش رو جواب نمیدیم انگار نه انگار که حرفی زده...الان میفهمم که از اول باید همینطوری برخورد میکردیم و حتی به مادرم هم چیزی نمیگفتیم.
این دور بودنها در آرامش ما تاثیر خوبی داشته، حتی اگر بهای اون ندیدن خانوادم بخصوص مادر و خواهر کوچیکترم باشه.... سعی میکنم تا حد امکان خونه مادرم هم نرم،عذاب وجدان هم ندارم چون فکر نمیکنم رفتن من خیلی هم خوشحالش کنه یا از ندیدنم دلتنگ بشه. شب های قدر برای همشون حتی برای خواهر بزرگترم دعا کردم و طلب سلامتی و آرامش و خوشبختی کردم،نفرین نکردم اما واگذار کردم به خدا. دیگه حتی نمیتونم بگم نفرت دارم،انگار از اول برام وجود نداشته. اینطوری احساس بهتری دارم. از اینکه میبینم سامان هم بطور کامل به من حق میده و روز به روز هم بیشتر بهم عشق میده و جای خالی خانواده ای رو که انقدرها دوستم ندارند تا حد زیادی پر میکنه (هیچوقت بطور کامل که پر نمیشه طبیعتاً) برام بزرگترین نعمته.
فقط از خدا میخوام کمک کنه کمتر از قبل حساس و زودرنج باشم و به همین بی تفاوتی و دوری و حرف نزدن راجب اتفاقات ادامه بدم و حاشیه های جدیدی هم پیش نیاد. هر چی دورتر باشم حاشیه و حرفهای کمتری دارم و این در شرایط فعلی بهترین کاره....
لطفاًدر این روزهای آخر ماه رمضان برام دعا کنید تا حال دلم هر روز بهتر و بهتر بشه. این سالها کم درد و زجر نکشیدم، دیگه بسمه. میخوام کمی هم زندگی کنم. الان میفهمم هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی و آرامش نیست حتی اگر به قیمت کنار گذاشتن همه آدمهایی باشه که حال دلت رو خراب میکنند. میدونم هیچ غم و شادی موندگار نیست، به قول معروف چون میگذرد غمی نیست. از خدا میخوام روز به روز نظرلطفش رو بیشتر و بیشتر نصیب من و همه شما بکنه. من بینهایت به خدا مدیونم، اینو هیچوقت یادم نمیره و هر روز شکرگزارشم.
برای بار هزارم تشکر میکنم که کنارم هستید و شدید جزئی از خانوادم، حتی اگر خاموش باشید.
پیشاپیش عید فطر رو به همتون تبریک میگم، امیدوارم همیشه سلامت باشید. طاعات و عباداتتون قبول
اوضاع از اون چیزی که فکر میکنید خیلی خیلی بدتره، بعد پست آخری که نوشتم یه سری حرفهای جدیدی پیش اومد که رسماً تیر خلاص رو زد به هر چی ارتباطه در حال و آینده! فقط مادرمو میخواستم به خاطر شرایط بد روحی و روانی و حتی جسمیش مستثنا کنم ( اینکارو هم کردم ولی انگار نتیجه ای نداشت) که حس میکنم با بی مهریهای واضحی که ازش میبینم شاید بهتر باشه اونو هم به حال خودش بذارم، باز از طرفی مردد میشم و میگم هر چی باشه مادره و الان بیش از حد تحت تاثیر خواهر بزرگمه (کلاً طوری شده که مادر مظلوم من از این رو به اون رو شده البته فقط برای من!!!)، ولی خب از طرفی چقدر میتونم شاهد غرور له شده و شخصیت خرد شده خودم و همسرم باشم و باز با مادرم تماس بگیرم و برم ببینمش؟ اینبار و بعد بحث آخری که بعد نوشتن پست قبلی پای تلفن پیش اومد و ننوشتمش (نمیخوام هم بنویسم و یادآوری کنم)، هیچ انگیزه ای برای ارتباط دوباره ندارم، تازه اگرم بخوام، نمیدونم اینبار چجوری و با چه بهانه ای دوباره زنگ بزنم که نشون ندم خودم رو مقصر میدونم و احساس عذاب وجدان دارم،چون اتفاقاً اصلاً و ابداً ندارم و بینهایت هم خودم رو محق میدونم،اما خب با همه اینها احساس میکنم درست نیست بیخیال مادرم بشم...
بگذریم، چون این پست رو خصوصی نمینویسم، ترجیح میدم بیشتر از این وارد جزئیات نشم، دوست داشتم تمام و کمال بنویسم و از راهنماییهای شما استفاده کنم اما حقیقتش یارای نوشتن و گفتنش رو ندارم و حالم رو خیلی بد میکنه، فقط ازتون میخوام انرژی مثبتهاتون رو برام بفرستید که بتونم این دوران رو پشت سر بذارم و اوضاع به مرور زمان کمی بهتر بشه و حداقل کمی مهر من به دل مادرم بیفته و اینقدر راحت قید دخترش رو نزنه.
از بقیه احوالات بخوام بگم به جز دغدغه خانوادگی که دارم و تقریباً ثانیه ای از ذهنم نمیگذره، به زندگی و شیرین زبونیهای نیلا میگذره... یعنی این بچه نبود خدا میدونه چی به سرم میومد....
در یک اقدام غیر مترقبه، برای نیلا سرویس خواب خریدم، خب خونه قبلی ما چون خیلی کوچیک بود,، نتونسته بودم اتاق مخصوصی برای نیلا درست کنم و به جای اون، حیاط خلوت خونه قبلی رو با عشق و علاقه تمام تمیز و مرتب کرده بودیم و کلی تزئینات و وسایلش رو گذاشتیم و مثلاً شده بود اتاق نیلا، تازه کلی هم عاشقش شده بودیم چون نتیجه تلاش صفر تا صد خودمون بود،اما خب اونجا دیگه تختخواب جا نمیشد و دخترک جانم فقط کمد داشت، این خونه که اومدیم و نیلا صاحب اتاق و دم و دستگاه شد، تصمیم گرفته بودم هر موقع شرایط مالی اجازه داد برای همین کمدش، یه تخت که باهاش ست بشه،سفارش بدم که براش درست کنند با رنگهای هماهنگ با کمدش، و برای همین هم رفتم یافت آباد و نعمت آباد که عکس کمد نیلا رو نشون بدم و بگم مشابه اون، تخت رو بسازند، بیشتر جاها که نشون میدادم یا تماس میگرفتم، میگفتند نمیشه تختی درست کرد که رنگهای کمدت (قرمز و نارنجی و زرد) هر سه توش به کار رفته باشه و فقط میشه مثلاً سفید و قرمز زد،چاره ای نبود و میخواستم همین سفید و قرمز رو بگم بسازند که یکی از دوستانم که موضوع رو بهش گفته بودم، بهم گفت بهتره سرویس چوب کامل بخری. اگرم بخوای فقط تخت سفارش بدی، آخرش هم رنگ و ظاهرش با کمد نیلا متناسب و هماهنگ نمیشه، خب من به این موضوع فکر نکرده بودم و از نظر مالی هم آمادگی کامل نداشتم که هم تخت بگیرم و هم کمد و هم اینکه کمد خودش رو بفروشم، اما خیلی عجیب و غریب همه چی دست به دست هم داد و تونستم بدون اینکه یه قرون قرض بگیرم هر دوش رو بخرم، هر دو که نه،هر سه،یعنی تخت و ویترین و کمد و چون از نعمت آباد گرفتم قیمتش خیلی مناسب برام درومد!
من پارسال اصلاً فکر نمیکردم حالا حالاها حداقل تا آخر امسال بتونم برای نیلا تخت سفارش بدم چه برسه به سرویس خواب کامل، اما خدا خواست و همون اواسط فروردین هم کمد خریدم، هم تخت و هم ویترین! و پولش هم جور شد بدون قرض گرفتن! یعنی پولم کلی برکت داشت. خدا رو شکر قبل عید حقوق خوبی دستم رسید و کمی هم سامان از پول کمی که براش ریخته بودند بهم کمک کرد و اینطوری شد که خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم، نیلا جانم صاحب یه سرویس خواب خشکل شد و اتاقش کلی قشنگتر شد! هر چقدر از خدا بابت لطفهایی که بهم داشته تشکر کنم کمه.
البته هنوز روتختی و ملحفه و ... مونده که به تدریج پس انداز میکنم و براش میخرم! همیشه فکر میکردم قبل خریدن تخت برای نیلا، قالیچه اتاقش رو عوض میکنم چون اصلا مناسب نبود و یه فرش کهنه عاریتی انداختهه بودیم تا بعداً بتونیم یه خوبش رو بخریم اما تو این یکسال و نیم هنوز جور نشده بود که موکت و قالی جدید برای اتاقش بگیریم، قبل عید رفتم دنبال موکت و قالیچه برای اتاق نیلا و حتی کم و بیش سفارش هم دادم که هفت فروردین تحویل بگیرم اما خود به خود به تعویق افتاد تا آخرشطوریی شد که اول سرویس خواب براش بگیرم و بعدش قالیچه. البته هنوز قالیچه نگرفتم و انشالله به زودی زود یه موکت شیک (پالاز موکت احتمالاً ) یا شایدم یه قالیچه چهارمتری براش بخرم....انقدر ذوق میکنم اتاق بچم قشنگ میشه که حد نداره، اصلاً دلم میخواد از جون و دل مایه بذارم براش.
خدا کنه فقط روی تختش بخوابه، سعی میکنم عادتش بدم اما دو شبی که تا حالا خوابیده، تا صبح ناآروم و بیقرار بوده و درست و حسابی وعمیق خوابش نبرده، یا یهویی بیدارشده و با ترس و استرس میپرسه "مامان اینجایی؟" یا "مامان کجایی؟" تا مطمئن شه من هستم. متاسفانه هنوز به تنهایی نمیخوابه و از اون بدتر مدتی بود عادت کرده بود بغل من و درست روی بالش من بخوابه و موقع خواب به من بچسبه! الان دارم به تدریج روش کار میکنم که اولاً توی تختش بخوابه، و دوماًیکم که به خوابیدن رو تختش عادت کرد خودم هم از اتاقش برم بیرون و بذارم کم کم مستقل و تنها بخوابه. نخواستم هر دو کارو همزمان با هم انجام بدم، گفتم تدریجی باشه بهتره...
یه اعتیاد بدی هم پیدا کرده از دو سه ماه قبل به پوشیدن کلاه و کاپشنش تو خونه اونم 24 ساعته! اولش برای هممون بامزه بود و بهش میخندیدیم اما از یه جایی به اون درجه از شدت رسید که حتی تو گرمترین حالت خونه هم کاپشن و کلاهش رو میپوشید و گاهی شلوار پشمیش رور هم تنش میکرد و ابداً نمیتونستیم از تنش دربیاریم و اگرم به زور اینکارو میکردیم جوری جیغ میزد و گریه میکرد که دلمون میسوخت و بهش دوباره میدادیم! 24 ساعته موهاش زیر کلاه عرق میکرد و چرب میشد، اما باز از خیرش نمیگذشت! از دیروز صبح شروع کردم از کاپشن بگیرمش (درست مثل از پوشک گرفتن و پستونک گرفتن!!!! به نظرم از اونا هم سختتره!! دیگه ببینید چقدر فاجعست!!!) و باعث شد دیروز بچم از صبح تا شب عین معتادا بیقراری کنه و با التماس و جیغ و هر راهی که به ذهنش میرسید تقاضا کنه کاپشنش رو بپوشونیم! از دیروز صبح تا شب هم من و هم پرستارش مقاومت کردیم اما دیشب موقع خواب به خاطر کاپشنش بلبشویی راه انداخت که نزدیک بود بهش بدم بپوشه اما آخر سر تصمیم گرفتم مقاومت کنم و به هر طریقی حواسشو پرت کنم! اصلاً هم حواسش پرت نمیشد حتی با گوشی! آخرش با یه ترفندی موقتاً بیخیالش کردیم اما بازم بیقراریش تموم نمیشد. خدا کنه امروز هم پرستارش مقاومت کنه و بهش نده و کم کم از سرش بیفته...
یعنی از پستونک گرفتن برام راحتتر بود تا ترک اعتیادش به کاپشن! مورد بعدی هم که خیلی خیلی بهش معتاده گوشی هست! گاهی پیش میاد که شبها من خوابم میبره و گوشیم دست نیلا میمونه! یهویی دو ساعت بعد مثلاً سه نصفه شب پا میشم و میبینم هنوز گوشی دستشه! به خدا تو رفتارهاش موندم من! میترسم چشمش و مغزش خراب بشه! اصلاً و هیچ جوره هم حریفش نمیشم. حتی پیش اومده که نصفه شب از خواب پریده و با جیغ و داد گفته گوشی بده! چندبارم همین اتفاق درمورد کاپشنش افتاد، از خواب بیدار شد و هی گریه میکرد و جیغ میزد و میگفت "کاپشن بیپوش" درحالیکه کاپشن تن خودش بود و مثل خیلی شبهای دیگه با همون خوابیده بود! احتمالاً خواب دیده بود از تنش درآوردم! چندبار کاپشن توی تنش رو نشون دادم و گفتم اینا تن خودته تا آخرش متوجه شد و گرفت خوابید!
موندم تو کار این بچه! مثل یه پسربچه شیطون و قلدره و متاسفانه جذبه زیادی نمیتونم در برابرش داشته باشم، اما به همون اندازه هم بینهایت به من محبت میکنه و 24 ساعته صورت و دهنش رو به صورتم میچسبونه و صورت یا دستم رو به شوخی گاز میگیره! اولها خیلی آروم گاز میگرفت اما وروجک الان بعضی وقتها طوری گاز میگیره که دادم میره هوا و بازوم کبود میشه! فقط هم با من اینطوری میکنه و یکبارم ندیدم کسی رو گاز بگیره! یه راه ابراز محبتش به منه! اینم شانس مایه!
با همه اینها انقدر عاشقشم و زندگیم به زندگیش بنده که میدونم اگر خدا منو مورد لطف خودش قرار نمیداد و بهم نمیدادش، حتی با وجود عشقی که به سامان داشتم، دلم نمیخواست یکروزم تو این دنیا باشم...خدا رو شکر بابت داشتن اون و سامان، سامانی که این روزها انقدر هوامو داره و لوسم میکنه و بهم عشق میده که دلم حسابی به اون و زندگیمون قرص میشه...
فقط اون موضوع لعنتی تمام روح و روانم رو به هم ریخته! میدونم اگر پدر عزیزم زنده بود و حتی افلیج هم اونجا افتاده بود،اجازه نمیداد امثال خواهرم اینطوری خونمو تو شیشه کنند و مادرم هم بی چون و چرا طرفش رو بگیره...
یعنی میشه این مسئله خانوادگی حل بشه و بتونم کمی به آرامش برسم؟ میدونم خدا با منه و تنهام نمیذاره،به مهربونیش ایمان دارم اما ظرفیت روحی من هم پر شده و دلم نمیخواد زندگی و عمرم با این اختلاف و بحثها بگذره...اگر این موضوع درست بشه قول میدم بیشتر قدر زندگی و با هم بودنها رو بدونم. البته که برای همیشه اون دختر و خانوادش رو کنار گذاشتم (حتی نمیخوام اسم خواهر رو روش بذارم دیگه) اما دلم میخواد خواهر کوچیکم و مادرم رو برای خودم نگهدارم. توکل به خدا،خدا خودش شاهده که تا جای ممکن وجدان و انصاف رو تو زندگیم اولویت قرار دادم و دلم نخواست هیچ زحمت و مزاحمتی برای کسی داشته باشم، همیشه مراعات همه رو کردم اما بخت و اقبال باهام یار نبوده و الان جایی هستم که همیشه ازش بیزار بودم، تنها،بیکس،طرد شده...
خدایا خودت همه چیو درست کن،دوباره عزت و ارزشم رو بهم برگردون و مهر من رو به دل مادرم بنداز...
فقط و فقط چشم امیدم به لطف خداست و دعای دوستان خوبم اینجا...
پی نوشت: طبق معمول این پست رو هفته پیش دوشنبه سی فروردین ماه نوشتم و امروز 4 اردیبهشت بروزرسانی کردم (همیشه همینه!کلی طول میکشه پستمو بنویسم و منتشر کنم و و موقع انتشار اتفاقهای جدید رو مجبورم اضافه کنم). الانم مجبورم یه سری توضیحات اضافه از اتفاقات جدید بدم. اول اینکه روز سه شنبه یک روز بعد نوشتن پستم رفتیم خونه مامانم، حقیقتش دلم با رفتن نبود و میدونستم بهم بی احترامی و بی محلی میشه،اما از اونجاییکه روز قبلش خواهرم یه پیامک داده بود (نمیشه توضیح بدم) تصمیم گرفتم قبل اینکه جواب خواهرم رو با زبان حقوقی بدم، برم خونه مادرم و بهش بگم من از این به بعد تو رو وارد ماجرا نمیکنم که بیشتر از این اعصابت خورد نشه و دفعه قبل هم اشتباه کردم به تو رو انداختم و تو رو قاطی ماجرا کردم،البته اینم بگم که قرار بود این حرفها رو از روی سیاست بگم و اعتقاد و باور قلبی من نبود، وگرنه به نظرم تو این شرایط همیشه بزرگترها ط باید وسط رو بگیرند و میانجیگری کنند و نذارند کار به اینجاها برسه،اما مادرم همیشه منفعل بوده و به قول خودش حریف خواهرم نمیشده،اما تصمیم گرفته بودم اینطوری بهش بگم که اگر بعداً به شکل دیگه ای مجبور شدم با خواهر بزرگترم رفتار کنم، بصورت غیر مستقیم با مادرم اتمام حجت کرده باشم که چون تو نخواستی وارد ماجرا باشی و واسطه گری کنی،مجبور شدم مستقیم اقدام کنم.
خلاصه که رفتم که بهش بگم از این به بعد تو این ماجراها شما رو واسطه قرار نمیدم،اما خواهش میکنم اگر چیزی از خواهر بزرگه شنیدی یک طرفه به قاضی نرو و حق دفاع رو هم برای من بذار، نه اینک مثل این چند وقت اخیر اجازه بدی مریم هر چی خواست بگه و بدگویی من رو بکنه.
رفتم که اینا رو بگم و بعد دیدن مادرم پیامک خودم رو در پاسخ به پیامک مریم بفرستم که رضوانه قبل رسیدن ما به خونه مامان تاکید کرد با توجه به روحیه خراب مامان بهتره این حرفها رو هم نزنید چون ممکنه حالش بدتر بشه و این شد که ما کلاً منصرف شدیم از بیان این صحبتها و کلاً ترجیح دادیم به پیامک غیر منطقی مریم جواب ندیم و کلاً بیتفاوت باشیم و الان که فکر میکنم میبینم اینطوری خیلی هم بهتر شده و یه جورایی انگار اصلاً آدم حسابش نکردیم.
مورد بعدی و اتفاق جدید دیگه اینکه با تلاش فراوان در نهایت کم و بیش موفق شدم کاپشن نیلا رو ازش بگیرم،الان دخترم پنج روزه که ترک کرده و در دوران نقاهت به سر میبره!
گاهی زمزمه هایی میکنه هنوز اما خب حواسش رو پرت میکنیم و انگار که داریم کم کم به طور کامل موفق میشیم، البته الان دوباره گیر داده به یه لباس دیگه،اما خب اون لباسه خنکه و مثل کلاه و کاپشن که درش نمیاورد، چیز فجیعی نیست که بپوشه...
اعتیاد الانش همچنان گوشیه و صبح تا شب و حتی شب تا صبح دستشه. مورد دیگه هم اعتیاد جدیدش به یه سری آهنگهایی هست که روزی صدبار گوش میده و باهاش میخونه و همزمان تاب بازی هم میکنه! دیگه اینکه الان بدجور علاقمند به دیدن کارتون شده، یه سری کارتون روی فلش دارم که براش میذارم و باعث شده شدیداً به اونا معتاد بشه و کلاً اختیار تلویزیون رو به دست بگیره و به زور بخواد وسط فیلم و سریالهایی که میبینیم کارتون براش بذاریم. خلاصه که انقدر بچم اعتیادهای مختلف داره که نمیدونیم کدومش رو ترکش بدیم...
یه موضوع دیگه هم اینه که شبها به زور میخوابونمش، یعنی اگر چهار صبح هم ببرم بخوابونمش بازم گریه میکنه و جیغ میزنه و مقاومت میکنه! این شبها که ماه رمضونه و فرداش هم شیفت ادارم نیست، با هم تا خود سحر بیدار میمونیم،سامان میره تو اتاق خواب میخوابه و ما تا خود سحر یا حداقل تا ساعت سه بیداریم،بعد نیلا رو میخوابونم و خودم هم یه چرتی کنارش میزنم و ساعت چهار و ده دقیقه صبح پا میشم سحری میخورم. اتفاقاً بهمون خیلی هم خوش میگذره، من مشغول نظافت خونه یا درست کردن سحری میشم یا کتاب میخونم، نیلا هم کارتوناش رو میبینه. اگر فقط برای خوابیدن انقدر مقاومت نمیکرد و انقدر هم نصفه شبی نمیدوئید و بپر بپر نمیکرد (به خاطر همسایه طبقه پایین) دیگه همه چی عالی بود... آهان اگر میذاشت با زبون روزه با خیال راحت ظهرها بخوابم و انقدر با بهانه های مختلف صدام نمیکرد، دیگه هیچ مشکلی نبود!!! خلاصه که همه چیو با هم میخوام من
یه چیز دیگه اینکه کم و بیش به تختش عادت کرده و دیگه مثل قبل بیقراری نمیکنه تا صبح، خدا کنه دیگه کاملاً قبولش کنه و به این روند ادامه بده.
اینم خلاصه ای از حال و روز من این روزها. درسته این روزها احساس تنهایی و بیکسی خیلی آزارم میده اما من همچنان دلخوشم به روزهای بهتر، نمیخوام زمین بخورم، میخوام خودم رو بیشتر دوست داشته باشم، این مدت فهمیدم هیچکس هیچکس اندازه خود آدم و خانواده درجه یکش یعنی همسر و فرزندانش، دل آدم رو گرم نمیکنه....این ماجرا تا حد زیادی دل من و سامان رو به هم نزدیکتر کرد،اینهم خودش نعمتیه...
خدا رو شکر بابت داده و ندادش،اما ممنون میشم همچنان دعا کنید تا اوضاع بهتر بشه و دل مادرم بخصوص کمی نسبت به من گرم بشه.
دوستان عزیزم برای گرفتن رمز پست قبلی همینجا پیام بدید. مجبورم بنا به دلایلی از این به بعد بعضی از پستها و نه همشون رو رمزی بنویسم.
دوستانی که وبلاگ ندارند اما از دوستان خوبم هستند برای گرفتن رمز به آدرس اینستاگرامم shiva.1984 پیام بدند.
ممنونم که همراهمید.
این احتمالا آخرین پستم اینور سال باشه.... پیشاپیش از طولانی بودنش عذر میخوام.
امسال برای من سال سختی بود،از هر جهت، البته نمیتونم بگم همش سختی بود، دخترکم نقطه قوت زندگیم بود، انقدر عاشقانه دوستش داشتم و از شیرین کاریهاش لذت بردم که خیلی وقتها درد و غمهام یادم رفت اما حتی در لحظاتی که به ظاهر شاد بودم استرس اینو داشتم که با بد شدن یکباره حال بابا همه چی خراب بشه...اوایل سال بابا هنوز میتونست کمی راه بره،از مرداد ماه تقریبا قدرتش رو از دست داد،، ماه مرداد درست یک هفته قبل بله برون رضوانه حال بابا از این رو به اون رو شد و دیگه هیچوقت بهتر نشد، دیگه از وسطهای پائیز حال بابا بی نهایت بد شد، هرروز با استرس شنیدن خبر بد از خواب بیدار میشدم...روزهای سختی که گذروندم در واژه ها نمیگنجه،الهی که هیچکس هیچکس تجربه نکنه، حتی برای دشمنم هم نمیخوام...از روزی که بابا به رحمت خدا رفت به معنای واقعی کلمه خالی شدم، از اون به بعد دیگه هیچوقت برای هیچکسی عمر طولانی نمیخوام، فقط میگم تا هر موقع که سلامتید و محتاج کسی نیستید زندگی کنید...حتی برای عزیزانم هم همین رو میخوام. خدا شاهده دیگه ظرفیتم تمام شده،با قرصهای آرامبخشی که چهارماهه میخورم و جلسات مشاوره سعی کردم از پا نیفتم اما سخته خیلی سخته،طول میکشه که کمی اون خاطرات دردناک در نظرم کمرنگ بشه،هیچوقت از یادم که نمیره، درست مثل پرکشیدن خواهرم،اما در گذر زمان این درد عمیق کمی تسکین پیدا میکنه...تجربه تلخ بیماری بابا بهم ثابت کرد دنیا بی ارزش تر از اونه که غصه هزار چیز رو بخوریم، فقط و فقط باید برای شاد بودن خودمون تلاش کنیم و بس، هیچی جز رضایت و آرامش درونی ارزشمند نیست،چیزی که من الان ندارم اما تمام سعیم رو میکنم به دستش بیارم، تا الان هم نهایت تلاشم رو کردم، مطمآنم بابا هم جز این نمیخواد، اینکه انقدر بیتابی نکنم براش.
برای رسیدن به کمی حال خوب در سال جدید، تصمیم گرفتم گرفتم یذره به ظاهرم که تو این یکسال به خاطر تمام درد و عذابی که کشیدم تکیده و خسته شده و چروکهای زیادی که روی پیشونی و صورتم افتاده برسم، میخوام بیشتر کتاب بخونم و از وقتم بیشتر استفاده کنم، میخوام یاد بگیرم کمی بیشتر برای خودم خرج کنم چون مدتهاست خودم رو از یاد برده بودم،میخوام درآمدم رو صرف کارها و فعالیتها و حتی خورد و خوراکی کنم که ازش لذت میبرم،یه عمر پس انداز کردم، نه که از پولم استفاده نکرده باشم نه،اما خیلی وقتها از چیزی که دوست داشتم گذشتم فقط برای اینکه حسابم خالی نمونه یا بتونم یه وسیله گرونی مثل ماشین بخرم، شاید اینطوری برام خیلی هم خوب شد،اما اینکه همچنان ولع تعویض ماشین و خونه رو دارم و بازم پس انداز میکنم،به نظرم زیاد جالب نیست،نه که بد باشه نه، هنوزم ادامش میدم اما اینبار کمتر،با سرعت کمتر،تا بتونم بیشتر برای خودم و خانوادم خرج کنم و از زندگیم لذت ببرم،اگر شرایط سفر بعد کرونا مهیا شد برم سفر،اگه وسیله ای برای خونم دوست داشتم بخرم و ...،
همسر طفلیم که از رشته تحصیلیش خیری ندید و ماههاست فقط با درآمد من زندگی میکنیم، در واقع میشه گفت سالهاست،نه که هیچ درآمدی نداشته نه، اما بیشتر درآمدش که با تاخیر و هر چند ماه به دستش رسیده، رفته پای قسطهای عقب افتاده خودش و قرضهاش و ....هنوز هم همونطوره،الان که ماههاست تقریباً بیکاره،خیلی خیلی تلاش کرده و من که زنشم تلاش زیادش رو دیدم،اما به قول خودش بدشانسه و راه به جایی نمیبره، با اینحال هنوز دلم روشنه که یروز این تلاشها و پیگیریهاش جواب میده و به امید خدا اونم درآمد داره.
به خدا قسم اول از همه به خاطر خودش و روحیش میخوام درآمد داشته باشه،که اقتدار و غرور و اعتماد به نفسش حفظ بشه،بعدش هم که صددرصد به خاطر مخارج خونه که چندماهه من بیچاره زیر اینهمه فشار قسط و قرض و حقوق پرستار و ... له شدم، انقدر دودوتا چار کردم که چطوری درآمدم رو به همه مخارج و قسطها برسونم دیوانه شدم! اما خدا شاهده راضیم سلامتی باشه، دل خوش باشه،بیماری نباشه دوباره میگم بیماری نباشه، این مشکلات مالی حل میشه.
خب اتفاق شیرین امسال هم بین اینهمه اتفاقات ناراحت کننده و بیماری سخت بابا، عقد کردن رضوانه،خواهر کوچیکم بود، ماه محرم امسال، حال بابا خیلی بد بود،خیلی،به زور و با کمک بقیه میتونست فقط کمی قدم برداره، برای بله برون رضوانه که حالش انقدر بد شده بود که حتی نتونست دفتر بله برون رو امضا کنه، اصلا نفهمید دور و برش چه خبره،چقدر اون روز گریه کردیم!!! طفلی خواهرم،... به توصیه بقیه برای اینکه حداقل بابا بتونه با زور هم که شده در محضر حضور پیدا کنه و عقدکردن دخترش و سروسامون گرفتنش رو ببینه، رضوانه و امید همسرش، اواخر ماه محرم عقد کردند... الان که فکر میکنم هزار بار خدا رو شکر میکنم که بابا بود و متوجه شد سروسامون گرفتن دخترش رو، همیشه غصه خواهرم رو میخورد و میگفت من فقط نگران رضوانه ام، خدا رو شکر که بود و دید، فقط چند روز بعد عقد رضوانه حال بابا دوباره رو به وخامت گذاشت و دیگه هرگز خوب نشد، آذرماه بود که اورژانس اومد و بردنش بیمارستان و هیچ امیدی به برگشتش نبود، اما معجزه وار و با توسل من به حضرت زهرا و شهدای گمنام برگشت،هیچکس باورش نمیشد،بذر امید دوباره تو دلمون جوونه زد اما حیف و صد حیف که دوباره سه هفته بعد حالش از همیشه بدتر شد و 21 دیماه برای همیشه پر کشید....
هر کار میکنم که حرف بابا رو کمتر بزنم که هم زخم دلم تازه تر نشه و هم شما رو بیش از این ناراحت نکنم،نمیشه، هر بحث جدیدی که باز میکنم تهش به بابا میرسه...بابا جان این چه داغی بود به دل من گذاشتی آخه؟ الهی دخترت بمیره...دست خودم نیست، همش بغض میکنم و گریم میگیره...
نه الان وقت گریه نیست،امروز روز آخریه که سر کارم و از اونجا که من فقط سر کار میتونم پست بنویسم و امروز هم هزار کار عقب افتاده دیگه هم دارم که باید قبل پایان ساعت کاری انجام بدم،باید زمانم رو مدیریت کنم...
اتفاق مثبت دیگه ای هم که امسال افتاد،خریدن ماشین جدید بود در دهم تیرماه...در گرونترین شرایط با یه وام پنجاه تومنی و پس اندازی که مدتها بود جمع کرده بودم، یه ساینای صفر خریدیم و درست یک ماه بعد قیمتش ازاونی هم که بود گرونتر شد و تقریبا سه چهار ماه بعد،هفتاد تومن هم روی قیمتش رفت اما بعد انتخاب بایدن به عنوان رئیس جمهور آمریکا دوباره کمی ارزون شد اما همچنان از زمانیکه ما خریدم گرونتر شده بود، بازم شکر که خریدیم، خدا کنه همه چی ارزون بشه،که میدونم نمیشه، فقط ما عادت میکنیم و سطح توقعهاتمون رو پایین میاریم، مثلا من همیشه تو خونه گردو و آجیل داشتم اما از وقتی آجیل و گردو و آجیل انقدر گرون شد، بیشتر برای نیلا میخرم و خودمون کمتر میخوریم، بیشتر از قبل غذاهای گیاهی درست میکنم و... درسته قناعت خوبه،اما وقتی از سر اجبار باشه، خیلی به آدم فشار میاره،باز خدا رو هزار هزار بار شکر که من درآمد ثابت و به موقع دارم، وگرنه قطعاً نه میتونستیم ماشین بخریم و نه این خونه رو... و نه میتونستیم از پس مخارج سنگین زندگی بربیایم، با این وجود من راضیم،از خدا فقط سلامتی میخوام و بس، اینکه همسرم سلامت باشه و سایش بالای سرمون باشه عو عاشقم باشه برام خیلی ارزشمندتر از اینه که میلیاردی پول داشته باشه اما به من بی علاقه و سرد باشه، یا خدای نکرده چشم ناپاک باشه و حلال و حروم براش مهم نباشه....درسته که اگر میتونست کمک خرج باشه،به شدت احساس بهتری داشتم و از اینهمه فشار راحت میشدم و کیفیت زندگیمون به مراتب بالاتر میرفت،اما گاهی چاره ای نیست، وقتی هر چی میدوئه به جایی نمیرسه،من چی باید بگم؟ وقتی هر جایی کار میکنه حقوقش رو دیر به دیر میدن یا بخشی از پولش رو میخورن و بهش نمیدن،من چی بگم؟ این وضعیت شوهر من نیست فقط،وضعیت همه مهندسای این مملکته که کلی درس خوندند و زحمت کشیدند و الان باید شرمنده زن و بچه شون یا خودشون باشند. بعد کرونا هم که دیگه کلاً کارهای ساخت و ساز خوابید و همسر من هم که مهندس مکانیک حوزه تاسیسات ساختمان هست، وضعیتش از قبل هم بدتر شد، درست مثل خیلی از مهندسان دیگه،درست مثل خیلی از مردم دیگه...اما بازم میگم شکایتی ندارم، بعد فوت بابا و دیدن اونهمه زجر و عذابی که کشید،فقط سلامتی و آرامش خانوادم و اطرافیان به خصوص مادر و خواهرام و خانواده سامان بخصوص مامان و باباش رو میخوام و بس... اگر رزق و برکت بیشتری باشهشکر،اگرم نباشه میذارم پای مصلحت خدا و راضیم به رضاش.
یه اتفاق کم وبیش خوب امسال هم این بود که بالاخره بعد پنج سال استفاده از گوشی سابقم، امسال یه گوشی جدید بصورت قسطی خریدم. مدتها بود گوشیم کارایی خوبی نداشت و باید عوضش میکردم اما هربار با خودم میگفتم ولش کن همین فعلا کارمو راه میندازه و بهتره پولشو صرف چیزهای دیگه کنم، اما دیگه بهمن ماه گوشیم رسما اذیتم میکرد، دیگه این شد که دلو زدم به دریا و گوشی خریدم، خیلییم گوشی خوبیه و ازشراضیم، تازه میفهمم گوشی قبلیم چقدر بد بوده.
اتفاق بد امسال هم این بود که بعد اینهمه سال که عروس خونواده سامان بودم،با خواهر شوهرم به اختلاف خوردم و هنوزم که هنوزه ازش دل چرکینم،دوست ندارم علتش رو بنویسم چون اونقدرها هم حاد نیست،اما برای من خیلی گرون تموم شد و باعث شد نتونم هیچوقت نگاه قبلی رو بهش داشته باشم...هنوزم نمیتونم،سونیا دختر خوبیه و اصلاً بدجنس و بدذات نیست، به خاطر سلامتی بابا کلی نذر و نیاز کرد،اما خب سر یه موضوعی رفتاری نشون داد که واقعاًدلسرد شدم و روز به روز هم عمق این کدورت که خیلی هم بزرگ نبود بیشتر شد و به جایی رسید که حتی الان هم نمیتونم فراموش کنم،با اینکه بعد فوت بابا هم رو دیدیم و باغان همدردی کرد و در ظاهر حرف هم میزنیم اما ته دلم هنوز ناراحتم ازش و نتونستم فراموش کنم،احتمالاً اونم همینطوره،امیدوارم با گذشت زمان بتونیم رابطمون رو بهتر کنیم،هر چند فکر نمیکنم برای من حداقل هیچی مثل سابق بشه...
متاسفانه بعد فوت بابا و بعد چهلم موضوعاتی پیش اومد که کم و بیش از خانواده خودم هم بریدم، همونطور که تو پست قبلی نوشتم،این موضوعات چیزهای جدیدی نبودند،سالها بودند و من یا کتمان میکردم عدم دوست داشته شدنم رو و سعی میکردم برای خودم دلیلی بتراشم که یعنی اینطور نیست،یا اینکه حرفهای ناامید کننده رو باور میکردم و روز به روز اعتماد به نفس و بخصوص عزت نفسم کمتر میشد،از یه جایی پذیرفتم که خانوادم و بخصوص مادرم اونقدری که دو تا خواهرمرو دوست داره به من علاقه نداره (خدا منو ببخشه اگر اشتباه میکنم چون هنوزم گاهی سعی میکنم انکار کنم و بگم اینطوری نیست حتی با اینکه شواهدش رو میبینم) و با ارتباط بیش از حد با خانوادم فقط ارزش و عزت نفس من بیشتر از قبل خدشه دار میشه و احساس حقارت و حماقت میکنم بخصوص که تو این سالها کم تلاش نکردم محبتم رو بهشون نشون بدم اما انگار بی فایده بود،بنابراین سعی کردم بپذیرم که اونقدرها مطلوب شون و مورد علاقشون نیستم و باهاشون هرخیلی فرق دارن چقدر و بیشتر تلاش کنم و محبت کنم یا حتی خرج کنم،تاثیر خاصی تو این خواسته نشدن و محبت دیدن نداره و از یه جایی باید این حقیقت تلخ رو بپذیرم و به مسیرم با دوری و دوستی ادامه بدم تا اینطوری کمتر حس حقارت بهم دست بده و کمتر احساس بی ارزشی کنم. ریشه خیلی از مشکلات روحی و روانی من در حال حاضر به خاطر فضایی بود که از بچگی درش قرار داشتم، نه که مادر یا پدرم رو مقصر بدونم اما الان میفهمم یه جاهایی از سر ناآگاهی و بلد نبودن،چه ضربه هایی خوردم، البته از حق نگذریم حساسیت و زودرنجی خودم هم بی تاثیر نبود، به هرحال از وقتی این مطلوب نبودن و دوست نداشته شدن رو پذیرفتم،آرامش بیشتری دارم، خسته شده بودم از اینهمه تلاش بیفایده برای خوب بودن و جلب محبتشون، از یه جایی گفتم بسه،وقتی فرقی نداره چرا باید خودم رو زجر بدم، سعی میکنم در عین حفظ احترام به خصوص نسبت به مادرم، فاصلم رو کمی بیشتر کنم،بلکه شاید اونا هم کمی دلشون برای من تنگ بشه یا حداقل کمی بیشتر برای من ارزش قائل بشند (هر چند خیلی هم امیدوار نیستم اما از ته دل اینو از خدا میخوام.)
و شیرین ترین اتفاق امسال هم نیلا خانم بود که روز به روز بامزه تر شده، از روی اغراق نمیگم اما اگر نداشتمش یک روز هم نمیتونستم تحمل کنم،این بچه انقدر شیرین شده، انقدر شیرین شده که اصلا نمیدونم چجوری توصیف کنم! این مدت نشد از رفتارهای بانمکش بنویسم بس که غصه بابا رو داشتم اما حتما تا یادم نرفته مینویسم،حتی اگر شده تو یه دفتر،چون واقعاًدلم نمیخواد این کارهای جدیدش از یادم بره،بس که شیرین و بامزست، همین چندروز پیش پکیجمون خراب شده بود،تعمیرکار اومده بود درست کنه، پکیج تو بالکنه،نیلا نشسته بود دم در بالکن و آقائه هر کاری که انجام میداد نیلا دست میزد براش و میگفت "آفرین عمو! ماشالله،عالی بود دست بزنید براش" یعنی هممون مرده بودیم از خنده، منم به شوخی به تعمیرکاره گفتم حتما کارتون خیلی خوبه چون دختر من از هر کسی تعریف نمیکنه! از یه جایی نمیشد که تو بالکن بمونه چون آب تمام بالکن رو گرفته بود،به زور آوردمش بیرون و تو مسیر همش میگفت "عمو کمک کمک" ! فکر کنید! این فقط یه نمونشه وگرنه انقدر رفتارهای بامزه از خودش نشون میده و حرفهای بانمک میگه که هر کسی رو عاشق خودش میکنه،حیف که بابام نیست ببینه (بازم نتونستم حرفش رو نزنم آخه بابا عاشق نیلا بود،یه جور عجیبی که تو هیچ پدربزرگی ندیده بودم،یه عشق واقعی) اما خب از طرفی هم خیلی لجباز و قلدر شده و اینو بدون اغراق میگم واقعاًمن و سامان حریفش نمیشیم! الان دو روزه کاپشن و کلاهش رو توی خونه تنش میکنه (عاشق کاپشن و کلاهشه) و هر کار کردیم درش بیاریم انقدر کولی بازی نشون داد و جیغ زد و گریه کرد که بیخیال شدیم...تا ساعت یک شب و حتی بیشتر در حال بدو بدو تو خونست و انقدر از بالای مبل و تخت و ... میپره که واقعاً به همسایه پایینی حق میدم ناراحت بشه. یکی دوبار هم ناراحتیشو گفته،درسته سرد باهاش برخورد کردیم اما درنهایت هم من هم سامان معتقدیم حق داره،اما از طرفی هم نمیشه بچه دوسال و سه چهارماهه رو کنترل کرد،حرف شنوی نداره،مقتضای سنشه و باید این دوران بگذره،یعنی هم ما حق داریم و هم اونا...
خدا رو شکر حدود پنج روزه با کمک پرستارش از پستونک گرفتمش، یکی دو روز اول درست مثل یه معتاد به خاطر نبودن پستونک به خودش میپیچید و بیتابی میکرد اما از روز سوم بهتر شد، هنوز هم حرفش رو میزنه اما بلافاصله بعدش میگه پستونک عخههه!!! خدا خیر بده پرستارش رو که استارت این کار رو زد،یکم فلفل به پستونکهاش زد (آخه به یک پستونک که راضی نبود چندتا داشت و همیشه تو دستش بود) و پرستارش میگفت اولش خیلی گریه کرده و از همون موقع از ترسش نخورده،من خیلی تلاش کردم از راههای دیگه از پستونک بگیرمش آخه روانشاسا میگن بهتره چیزی رو که بچه انقدر دوست داشته رو به این روش ازش نگیرید و لذتش رو تلخ نکنید اما واقعا هیچ راهی فایده نداشت،باید به همون روش قدیمی متوسل میشدیم،اما من دلم نمیومد اصلا تا آخرش یه روز پرستارش بدون هماهنگی با من اینکارو کرد و برای همین خیلی خیلی ازش ممنونم، البته بدون اجازه نبود چون قبلش بارها بهش گفته بودم که چقدر نگران پستونک خوردنش تو این سن هستم و نمیدونم چجوری ترکش بدم،دیگه پرستارش خیلی خودجوش اینکارو برام کرد، ازش واقعاًممنونم، مطمئنم چند روز دیگه بطور کامل یادش میره...
در عین حال یکماهی هست که سعی میکنم از پوشک هم بگیرمش، هنوز موفق نشدم اما همینکه گاهی میگه جیش کرده یا جیش داره بازم خوبه، از شب تا صبح دیگه جیش نمیکنه،همین برای من شروع گرفتنش از پوشک بود، چون یکی از علائمی بود که یعنی بچه آمادگی از پوشک گرفته شدن رو داره،اما اینکه بطور کامل جیشش رو بگه نه هنوز اینطور نیست، هنوز پوشکش میکنم،بخصوص که از نظر نجسی هم به جیش حساسم و همین کارم رو سخت میکنه،اما انشالله بتونم تا دو سه ماه دیگه از پوشک هم بگیرمش...
امروز 25 اسفند ماه آخرین روزی هست که بهش شیرخشک میدم،با اینکه الان نزدیک دو سال و چهارماهشه، تا همین امروز بهش شیر خشک دادم،چون یه دکتری بهم گفته بود بچه ای که زیر 13 کیلو هست حتی اگر از دوسال بگذره،بهتره یکم دیگه شیر خشک بخورده (البته تاکید کرده بود اگر مشکل مالی از نظر خریدن شیر خشک نداری) منم با حرف اون تصمیم گرفتم تا عید یعنی چهارماه اضافه تر بهش شیر خشک بدم، البته از حدود یکسال و نیمگی شیر پاستوریزه هم بهش میدادم، معمولا روالش این بود که نیمه شب تا ظهر شیر خشک میخورد و از ظهر تا شب هم شیر پاستوریزه میدم با شیره انگور یا شیره خرما یا عسل و به ندرت با شکر،و معمولاً 18 الی 20 پیمونه هر روز بهش شیر میدادم (شامل شیر خشک و شیر پاستوریزه) اما خب شیر خشک رو بیشتر دوست داره و منم همونطور که گفتم 4 ماه اضافه تر بهش دادم،اما امروز دیگه آخرین روز شیر خشک خوردنش هست و از این به بعد فقط شیر پاستوریزه میدم اونم با شیشه چون وقتی شیر پاستوریزه رو با لیوان میدم خیلی کم میخوره،میدونم که بهتره دیگه از شیشه هم بگیرمش،اما وقتی میبینم حجم بیشتری با شیشه میخوره دلم نمیاد اینکارو متوقف کنم اما یکم که بزرگتر شد از شیشه هم میگیرمش،فقط امیدوارم با پستونک و شیشه خوردنش مشکلی برای فک و دندوناش پیش نیومده باشه بخصوص که خود من در بچگی سابقش رو داشتم.
اینم یه توضیح مختصر راجب نیلا،من و سامان امسال خیلی با هم جرو بحث داشتیم و از یه جایی رابطمون خیلی بد شده بود اما مدتیه که حداقل من تصمیم گرفتم بیشتر کوتاه بیام و گذشت کنم (چون سامان که همیشه اهل گذشت و فراموش کردن و منت کشی بود) تا کمتر بحث کنیم و به هم توهین کنیم،حداقل به خاطر نیلا که الان خیلی بیشتر از قبل میفهمه و تا یذره صدامون بلند میشه اونم داد و فریاد میکنه و خیلی بدش میاد! گاهی هم میره به باباش تشر میزنه و میاد بغل من! یعنی طرفدار منه،اما من حتی وقتی بدترین دعوا رو هم کنیم،بهش میگم مامان شوخی میکردیم،بابا خوبه برو پیش بابا (البته آروم میگم که باباش نشنوه) اما خب الان مدتیه سعی میکنیم بیشتر مراعات کنیم و به خصوص من برعکس گذشته موضوعات رو کمتر کش بدم تا رابطمون مثل اوایل ازدواج بهتر بشه.
اگر خدا یاری کنه، تصمیم دارم در سال آینده بیشتر روی شخصیتم کار کنم، سعی کنم با وجود همه مشکلات و دلخوریهایی که پشت سر گذاشتم، شادی رو به زندگیم برگردونم، بیشتر بخندم،بیشتر برقصم،بیشتر عشق بدم، رفتارم رو بهتر کنم، کارهایی که به هر شکل ناپسندند و و جزء خصیصه های اخلاقیم شده کنار بذارم، رابطم رو با همسرم بهتر کنم،بیشتر و بیشتر روی تربیت دخترم و پرورش استعدادهاش کار کنم،به امید خدا زبانم رو که حسابی طی این سالها ضعیف شده به خاطر نوع کارم که با رشته تحصیلیم (مترجمی زبان انگلیسی) تقریباًبی ارتباطه، دوباره تقویت کنم تا کمی که دخترم بزرگتر شد بتونم کلاسهای خصوصی زبان بگیرم به عنوان شغل دوم، دیگه اینکه یشترمطالعه کنم،استرسها و تنشها رو به هر شکلی هست از خودم دور کنم تا آرومتر بشم، خاطرات تلخ گذشته رو در نظرم کمرنگ کنم، تمام تلاشم رو کنم که بیش از این برای بابام بیتابی نکنم تا هم روح اون به آرامش بیشتری برسه و هم بتونم خودم کمی آرومتر بشم (بابا هم غیر این نمیخواست)، این مورد آخری خیلی خیلی سخته،چون روزی نیست که داغ بابا دلمو آتیش نزنه اما باید سعیم رو بکنم و از خدا هم کمک بخوام که دردم رو تسکین بده و با فکر کردن به این موضوع که بابام پاک و مطهر رفت و از اونهمه عذاب و درد راحت شد خودم رو تسکین بدم.
دیگه اینکه بیشتر بیرون برم،بیشتر سفر برم (انشالله کرونا ریشه کن بشه و واکسن به هممون برسه)، بیشتر به ظاهر خودم برسم تا حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم، درآمدم رو بیشتر از قبل برای رفاه و شادیمون خرج کنم، جلسات مشاوره رو دوباره شروع کنم و ادامه بدم و سعی کنم خوشبین تر باشم و افکار منفی و تنشها رو از خودم دور کنم . تو رابطم با خدای خودم بیشتر کار کنم،بیشتر بهش توکل کنم، و در نهایت بیشتر از قبل شکرگزار پروردگار مهربونم باشم بابت همه نعمتهایی که بهم داده و حتی اونایی که صلاح دیده و نداده...
میدونم رسیدن به این اهداف خیلی خیلی سخته، حتی در مواردی جنگ با نفس خودم به حساب میاد،اما تمام تلاشم رو میکنم و در این مسیر از خداوند هم یاری میطلبم،شما هم برای من از ته دلتون دعا کنید..
پروردگارا،روح پدرم رو در آرامش ابدی در بهترین جایگاه در بهشت قرار بده و به واسطه تمام درد و رنجی که متحمل شد، با اولیا و انبیای خودت محشورش کن...
خداوندا، روح خواهر عزیزم ریحانه رو قرین رحمت واسعه خودت قرار بده و بهترین جایگاهت در بهشت رو نصیب روح پاکش کن و اونو با زهرای مرضیه محشور بفرما...
خدای بزرگم مادربزرگ عزیزم رو که عاشقانه دوستش داشتم مورد غفران و رحمت خودت قرار بده و به پاس تمام عباداتی که به درگاهت میکرد، در بهشت برین روزی بده...
تمام اموات و درگذشتگان ما رو ببخش و بیامرز و در پناه خودت قرار بده...
خدای مهربونم دایی عزیزم رو که شش ساله بدون هوشیاری روی تخت خوابیده و درد و رنجش تمومی نداره،شفای اخروی بده....میدونم که امکان برگشتش اصلاً نیست، از تو میخوام به حرمت جانباز بودنش، به حرمت حضرت ابولفضل العباس، عذابش رو پایان بده و اون رو آسمانی کن تا به آرامش برسه...
خدایا به مادرم و خواهرانم و تمام خانواده ام، به مادر و پدر و خواهر همسرم سلامتی و طول عمر باعزت بده و همواره مواظب و مراقب اونا باش.
خدای بزرگم، حافظ و نگهدار همسر عزیزم و دخترک نازنینم باش و به همه ما بزرگترین نعمتت رو که سلامتی هست عنایت بکن. سایه همسرم رو بر سر ما مستدام بدار و دختر گلم رو خوشبخت و عاقبت به خیر کن و به من توفیق بده که از پس تربیتنش به خوبی بربیام و باعث افتخار خودم و خودت بشم...
خدایا به رزق و روزی همه مردم ایران برکت بده و هیچ مرد و پدری رو شرمنده زن و بچش نکن...به شوهرم هم کمک کن به شغل و درآمدی که میخواد برسه و بیش از این غرورش نشکنه و غصه نخوره.
خدایا گناهان من رو ببخش و بیامرز و به من کمک کن در طول سال جدید انسان بهتری بشم و رضایت تو رو که بهترین و مهمترین چیزه بدست بیارم.
خدایا روح و روانم رو از هر آنچه افکار منفی و تنش ها و اضطرابهاست رها کن و به قلب و دلم آرامش بده.
خدایا میدونم آرزوی دور و درازیه، اما خودت کمک کن اوضاع سخت اقتصادی کشور ما کمی بهبود پیدا کنه و مردم بتوننده از عهده مخارجشون بربیان و کمی نفس راحت بکشند.
خدایا هر کسی رو که به من به هر طریقی محبت کرد و دلمو به دست آورد، سلامتی و خوشبختی بده. به دوستان وبلاگیم که در جریان بیماری بابا کنارم بودند و دعاگوی بابا بودندسلامتی بده و خواسته دلشون رو با حکمت خودت یکی کن.
دوستان خوبم،طی دوران مریضی بابا و بعد آسمانی شدنش،همیشه کنارم بودید،میدونم تعداد دوستان خاموشم از روشن ها بیشتره،از همه شما ممنونم، ممنون که حرفهای طولانی و درددل های تمام نشدنی من رو میخونید و به من امید میدید،راهنمایی میکنید، دعا میکنید و با اینکه شرایط کامنت گذاشتن برای شما در وبلاگهاتون رو طی این مدت و حتی الان نداشته و ندارم،اما تنهام نمیذارید و کنارم هستید. از صمیم قلبم برای شما آرزوهای خوب میکنم و از خدای بزرگ میخوام همواره خوشبخت باشید و دلتون خوش و قلبتون آروم باشه...
امسال بابام موقع سال تحویل نیست که بهمون از لابلای قرآن عیدی بده، چقدر جاش خالیه، چقدر دلتنگشم,, چقدر کم دارمش. چه لحظه سختی بشه سال تحویل امسال برای من و هممون وقتی بابام نیست .. الهی بمیرم برای دردش...
خواهش میکنم، تمنا میکنم موقع تحویل سال نو به یاد پدر عزیز من و خواهرم باشید، اونها رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.
استدعا میکنم در موقع تحویل سال جدید منو دختر و همسر و خانوادم رو هم به خاطر داشته باشید و از دعاهای زیباتون بهره مند کنید.
از صمیم دل ازتون ممنونم.
من هم اگر قابل باشم برای تک تک شما دعا میکنم،
میدونم که امسال خیلیهامون دل خوشی نداریم برای سال جدید و بهار زیبا، میدونم که بیشترمون حتی حال و هوای عید هم نداریم، من هم همینطور، اما کاش بتونیم ناامید نشیم، کاش بتونیم دلمونو گرم کنیم به اینکه قرار نیست اینطور بمونه، روزهای خوب هم میرسند، بعد هر سختی آسانی است...
الهی که هممون در سال جدید حال و روز بهتری داشته باشیم و دلمون خوشتر باشه و اتفاقات بهتری برامون بیفته.
29 اسفند ماه درست چندساعت قبل تحویل سال نو، تولد من هم هست، میدونم امسال هم مثل سالهای پیش تبریک تولد زیادی از دوستان و آشنایان نمیگیرم،میدونم که خیلیها تو تب و تاب عید و روز اول فروردین حتی به من فکر هم نمیکنند چه برسه بهم تبریک بگند یا حتی کادویی بهم بدند. خیلی وقته سعی کردم توقعاتم رو به کمترین حد ممکن برسونم تو همه چی و انتظاری از کسی نداشته باشم،اما نمیتونم انکار کنم که هر پیام تبریکی که روز اول فروردین یا 29 اسفندماه بگیرم و بدونم کسی به جز بانکهای کشور به یاد من و روز تولدم هست، از ته دل دلگرم و خوشحال میشم، حتی اگه مثل هرسال تعدادش کم یا حتی صفر باشه... از خدا میخوام سال جدید زندگیم اتفاقات خوب تری برام رقم بخوره، همینکه آرامش داشته باشم و غمی تو دلم نباشه،کافیه و شکرگزار خدا هستم.
تا سال بعد به خدای بزرگ و مهربون میسپارمتون. در پناه حق
لحظه تحویل سال نو:
ساعت ۱۳/۰۷ روز شنبه مورخ سی اسفند ۹۹
یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ
پی نوشت،این پست برای دوشنبه ۲۶ اسفند ۹۹ که امروز کاملش کردم و منتشرش کردم.
به یه حالت خنثی رسیدم، نمیتونم بگم همه روزهام با غم و غصه میگذره، درسته که بابا نیست و این کم داغی نیست روی داغهای دیگه زندگیم، اما هربار با فکر اینکه دیگه درداش تموم شده و روزهام و ثانیه هام رو با هزار ترس از اینکه امروز قراره بابا جانم چه مشکل جدیدی پیدا کنه و آیا تونسته غذا بخوره یا نه و آیا تونسته کلمه ای حرف بزنه یا نه، نمیگذرونم، خودم رو تسلی میدم. در کنار تمام این رنجی که از نداشتنش میکشم، مدام به خودم تاکید میکنم درسته که کم درد نکشید، درسته که زجرهاش قابل توصیف نیست، اما همینکه الان تو بهشت خدا در آرامشه و دردی نداره،خودش لطف خداست.... انگار که سعی میکنم و به خودم نهیب میزنم که در ورای اینهمه درد، خوبه که از خدا غافل نشی و بدونی نعمتها و لطفش هم کم نبوده، مبادا ناشکری کنی، به شرایط بدتر فکر میکنم و اینکه بابا میتونست خیلی زودتر از اینا این مریضی رو بگیره، زمانیکه ما بچه بودیم و شیر به شیر و مادرم به زحمت ما رو بزرگ میکرد با وجود شغلش و اگراونموقع این اتفاق میفتاد، ما میتونستیم تو سن خیلی کمتر بی پدر شدن و یتیمی رو تجربه کنیم و قطعاًزحمت پرستاری از بابا و دکتر و بیمارستان بردنش با وجود بچه های کوچیک و شاغل بودن مادرم، برای مامان غیر ممکن بود....
خلاصه سعی میکنم اینطوری خودمو آروم کنم، اما کمتر شبیه که خواب بابا رو نبینم، بیشتر لحظات به یادشم، مدام تصویر رنجهایی که کشید میاد جلوی چشمم و به هزار روش متوسل میشم که فقط بتونم بهشون فکر نکنم....شده با سرگرم شدن به نیلا که این روزها عجیب شیرین شده و هزار بار شکر میکنم که تو زندگیم دارمش (اگر نیلا و همسرم نبودند مرگ رو به زندگی تو این شرایط ترجیح میدادم).
روز پدر قسمت نشد سر خاک بابا برم، سامان رفته سر یه کار جدید و حتی یک روز هم نمیتونه مرخصی بگیره،حتی جمعه ها هم سرکاره، اما اتفاقاً روز پدر تعطیل شد و من از خدام بود برم سر خاک بابا اما یه سری موضوعات و حاشیه هایی این مدت پیش اومده که دیدم نرفتنم به سمنان تو اون شرایط از رفتن بهتره.... روز پدر بینهایت غمگین و تو خودم بودم، در نهایت عصری بلند شدم و برای بابا که عاشق حلوا بود حلوا درست کردم و به چند تا از همسایه ها هم دادم...
شب قبل از روز پدر دلتنگ ترین بودم، پدرشوهرم یواشکی به سامان زنگ زده بود و سفارش کرده بود که نیازی نیست امسال روز پدر به من زنگ بزنی مبادا دل مرضیه بگیره...الهی بگردم دل مهربون این مرد رو...سامان که بهم گفت از اینهمه شعور و دلسوزیش و هوای دل منو داشتن خدا رو شکر کردم...خودم بهش زنگ زدم و صداشو که شنیدم پشت تلفن نتونستم جلوی اشکها و گریم رو بگیرم...اونم بغض کرده بود و برای پدرم آرزوی غفران و آرامش کرد. میخواستم براش کادوش رو که پول نقد بود به کارتش بریزم که قسمم داد امسال به حرمت بابا، نه پول بریز برام و نه کادویی بخر، هر چی بهش گفتم به خدا اگر هدیه منو قبول کنی، من بیشتر آرامش دارم و خوشحالترم، قسمم داد به جون پسرش و خدا که اگر میخوای دل من نشکنه هیچی به من نده و انقدر اصرار کرد که دیدم اگر بهش هدیه بدم ناراحتش میکنم، این شد که گفتم باشه بابا جان فقط به احترام حرف شما،سال دیگه انشالله براتون جبران میکنم. مادرشوهرم هم بعد بابا با من صحبت کرد و در حق پدرم کلی دعای خیر و طلب آرامش کرد...
به سامان هم امسال روز پدر میخواستم وجه نقد بدم، حتی برای تولدش هم که 2 اسفند بود میخواستم به کارتش پول بریزم که اونم مدام اصرار میکرد اینکارو نکنم و از ته دل هم میگفت، میگفت اگه میخوای منو خوشحال کنی برام غذا از بیرون بخر (همیشه همینو میگه! میگه با کباب و جوجه و ماهی کبابی هزار بار بیشتر خوشحال میشه تا کادو! راستم میگه ها) این شد که من از بیرون غذا سفارش دادم اما بهش تاکید کردم که این کادوی تو نیست و من مبلغی که میخواستم برای تولدت و روز پدر برات به عنوان هدیه بریزم، نگه میدارم که انشالله دم عید برات یه کت تک یا شایدم یه پیراهن و شلوار بخرم....البته سامان هم روز ولنتاین (که حقیقتش نه من نه اون قبولش نداریم اما سامان بیشتر اوقات بهم کادو میده) بهم یه ست بدل گوشواره و گردنبند زیبا داد و روز مادر هم به کارتم پول ریخت...
از حال و روزم این روزها بخوام بگم میتونم بگم در یه حالت بیحسی و بی تفاوتی هستم. نمیدونم چطور توضیح بدم... بعد فوت بابا یه سری اتفاقات بین من و خانوادم افتاد که بینهایت دلم رو شکست، در حدیکه راستش رو بخواید ترجیح دادم و همچنان ترجیح میدم مدتی ازشون دور باشم و ارتباطم رو به حداقل برسونم، تقریباً به همین خاطر هم بود که روز پدر امسال ترجیح دادم به سمنان نرم، چون از روبرو شدن با اونا و اتفاقات جدید و دلخوریهای جدید میترسیدم....
راستش رو بخواید حتی نسبت به خانواده سامان به جز پدرش هم یه سری دلخوریهایی دارم، اونم به خاطر خواهرشوهرم که یه کدورت بدی بینمون تو دوران مریضی بابا پیش اومد و انقدر کش پیدا کرد که من به کلی ازش زده شدم، مادرشوهرم ابداً تو رابطه ما دخالتی نکرد تا همین چند روز پیش که پشت تلفن درمورد رابطه من و دخترش حرفهایی بینمون رد و بدل شد که دلمو شکست. البته که مادرشوهرم خیلی خیلی زن مهربون و با شعور و با معرفتیه و حتی با اینکه از قبل خبر داشت که من و دخترش با هم مشکل داریم کوچکترین بی محبتی به من نمیکرد، اما این سری آخر به خاطر حرفهایی که پشت تلفن گفته شد دلم بدجور ازش شکست (دل اونم از من). البته که مادرشوهرم ابداً اهل کینه به دل گرفتن نیست و فوری سعی میکنه از دل آدم دربیاره، همون فردا شبش بود که برای روز پدر به من زنگ زد و تو واتس آپ پیام داد و انگار نه انگار که روز قبلش چه حرفهایی گفته شده بود...ولی خب همچنان دلخوری من مونده....اما هنوز هم به شدت دوستش دارم و به خوبیش اعتقاد دارم و و فکر میکنم یکی از بهترین و با گذشت ترین و مهربونترین انسانهای روی زمینه، فقط ازش دلخورم همین...
جاش هست که اینجا به کار خیلی قشنگ مادرشوهرم اشاره بکنم اونم اینکه برای اینکه ما رو بعد چهلم باباجانم از عزا دربیاره، هم برای من و هم برای کل خانواده من لباسهای زیبا و روسری رنگی و... خرید، از من و سامان و مادرم گرفته تا خواهرام و خواهرزاده هام و...اون به عنوان مادرشوهر من در این مورد هیچ وظیفه ای حداقل در قبال خانواده من نداشت و طبیعتاً افراد نزدیکتر به خانواده من بودند که اونا رو از عزا دربیارن، اما مادرشوهرم مثل همیشه پیشقدم شد، خدا خیرش بده، مهمتر اینکه بدون اینکه مادرشوهر و پدرشوهرم به من بگند، رفته بودند از فرمانداری رشت مجوز گرفته بودند که برای چهلم بابا جان بیان سمنان درصورتیکه روز مراسم خاکسپاری و تشییع جنازه هم اومده بودند و کسی برای مراسم چهلم ازشون انتظار نداشت اونهمه راهو بلند شن بیان اونم با قانون منع تردد به خاطر کرونا! هم بابت کادوهای مادرشوهرم برای از عزادرآورن خانوادم و هم بابت حضورش در مراسم چهل بابا کلی پیش خانواده و اقوامم سربلند شدم، اما خب چند روز بعدش بود که اون دلخوری پای تلفن بین ما پیش اومد، اما موضوع خواهرشوهرم از یه دلخوری خیلی فراتره و تقریباًدوستت ندارم به ارتباطم باهاش ادامه بدم یا باهاش روبرو بشم مگر اینکه ازم دلجویی بشه، نه اینکه همچنان حق به جانب رفتار کنه.
ترجیح میدم وارد جزئیات بیشتری نشم، اما درمورد مشکلی که با خانواده خودم این مدت پیدا کردم، ابداً خودم رو مقصر نمیدونم، اینم مشکل جدیدی نبود و از خیلی وقت پیش وجود داشت اما هیچوقت تو وبلاگم بهش اشاره ای نمیکردم، دوست نداشتم هیچوقت بنویسمش، فکر میکردم شاید اشتباه میکنم و... خب راستش من از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودم که خانوادم اونقدرها که باید به من علاقه ندارند، داستان امروز و دیروز هم نیست، شاید از بچگی اینطور بود اما بعد فوت بابا مسائلی پیش اومد که دیگه درمورد این موضوع تقریباً به یقین رسیدم، حتی اگر هم فرض کنیم که من با دیده بدبینانه به این موضوع نگاه میکنم، اما باید بگم سامان هم طی این سالها کم و بیش متوجه این مسئله شده بود و حتی بصورت غیر مستقیم اشاراتی هم بهش کرده بود اما من 24 ساعته پیش سامان در حال توجیه بودم که نه اینطوری نیست، حتی با اینکه ته دلم به حرفهاش تا حد زیادی باور داشتم.
خب از یه جایی به خودم گفتم بسه دیگه، در واقع به خودم نهیب زدم که تمومش کن، این موضوع رو بپذیر، دیگه تلاش نکن مدام از خودت دفاع کنی یا خودت رو توجیه کنی و بگی اینطور نیست، بپذیر که نمیخوانت،دوستت ندارند، تو رو قبول ندارند همونطوری که تو این سالها نداشتند...تمام این سالها تلاش کردی بهشون نشون بدی که تو میتونی، تو مورد تحسین بقیه هستی، بقیه تو رو قبول دارند، خواستی تک تک کارهات رو براشون توضیح بدی و توجیهشون کنی که مبادا دلخوری پیش بیاد، هربار تلاش کردی به روشهای مختلف شادی رو به جمعشون بیاری،کادوهای مختلف خریدی،کارهای خوب زیادی کردی، تمام تلاشت رو کردی که در حد وسعت محبتت رو به هر شکلی بهشون نشون بدی، رفتار منطقی و خوبی داشته باشی و...اما اقبالت بلند نبوده و در نهایت آدم بده تو هستی، پس تمومش کن و بیشتر از این تلاش نکن، بپذیر و به زندگیت ادامه بده...
از روزی که به این پذیرش رسیدم، به آرامش بیشتری هم رسیدم، خسته ودرمانده شده بودم بس که دوئیده بودم که مورد تایید خانوادم
و دیگران باشم، که دوستم داشته باشند،که کسی رو از خودم دلخور نکنم،اما همش بیفایده بود،نمیگم هیچ موقع هیچ تقصیری نداشتم اما واقعاً از خواهران دیگم عقبتر نبودم...نه خرجی روی دست پدر و مادرم بابت هیچی (حتی جهیزیه و گوشی و خط و کامپیوتر و ...بر عکس خواهرای دیگم)گذاشته بودم نه دختر درس نخون و تخسی بودم، همیشه بهترین نمره ها رو بدست میاوردم و تو کنکور کارشناسی و ارشد بهترین رتبه رو گرفته بودم (رتبه اول) و هم اینکه شغلم رو بدون پارتی تک و تنها با زحمت خودم بدست آورده بودم،دیدم خوبیهای من به بدیهام میچربید فقط اقبالم بلند نبود، شاید بزرگترین جرمم این بود که زیادی توضیح میدادم،زیادی خودم رو توجیه میکردم،زیادی کش میدادم و در یک کلام زیادی حرف میزدم یا تلاش میکردم بقبولونم که آدم بدی نیستم و خیلیها دوستم دارند که شاید تو ناخوداگاه اونها اینو القا کنم که منم محبوبم، مطلوبم....
هر چی بخوام توضیح بدم تموم شدنی نیست پس سخن رو کوتاه میکنم،خلاصه کلام اینکه دیگه تموم شد، بعد اینهمه سال تلاش بی فایده، مدتیه که رها کردم، عملاً دلم میخواد فاصله بگیرم، از خانواده خودم، از آدمها، حتی از خانواده خوب شوهرم (بخصوص خواهرش که دلم بدجور ازش پره). حس میکنم هرچقدر کمتر ارتباط داشته بودم راحتترم،آرامش بیشتری دارم،حرف و حدیث و حاشیه کمتری دارم، از همه مهمتر عزت و احترامم کمتر خدشه دار میشه، چقدرآدم میتونه غرورش له بشه و تحقیر بشه و باز ادامه بده؟ واقعاً از یه جایی به بعد میبره، منم به اون درجه رسیدم. تمام هم و غمم رو گذاشتم روی زندگی سه نفره کوچیک خودمون، و اصلاح رابطم با سامان که این مدت پر از فراز و نشیب بوده، یه روز خوب و یه روز بد....
یه آهنگی همایون شجریان داره که میگه،
نه بسته ام به کس، دل،
نه بسته کس، به من دل
چو تخته پاره بر موج،
رها رها رها من...
به من، هر آنکه او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من، هر آنکه نزدیک،
از او، جدا جدا من...
وصف حال من این روزهاست....
خدا به قلبم آرامش بده و یه روزی بشه که بتونم از خوشیهای زندگی اینجا بنویسم، واقعاً دلم نا آرومه،در ظاهر خوبم اما میدونم که در درون حسابی شکستم و احساس خلا میکنم.
برام دعا کنید.