بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

رمز پست آخر رو (با عنوان "خسته") برداشتم،‌سخت بود دادن رمز به همه دوستانی که اینهمه با من همراه بودند و خیلیها خاموش میخوندند. اما حقیقت اینه که ده بار خواستم اون پست "خسته" رو حذف کنم و به احترام کامنتهای عمومی و خصوصی اینکارو نکردم اما حس بدی بهم میده،‌یادآور اون شب کذایی میشه.

یه پست جدیدی نوشتم و حداکثر تا فردا بصورت رمزی منتشر میکنم. از پستهای رمزی خوشم نمیاد،‌چه تو وبلاگ خودم و چه تو وبلاگهای دیگه اما یه چیزهایی رو نمیشه عمومی نوشت.

 رمز همون رمز قبلی هست که به همه دوستان در اینستا یا وبلاگشون تقدیم کردم، رمز جدیدی نیست. امیدوارم داشته باشیدش هنوز.

روزتون بخیر و شادی



میخواستم پست قبلی رو حذف کنم اما به احترام کامنتهایی که پست قبلی بصورت خصوصی و عمومی دریافت کردم  و هنوز جواب ندادم، پست رو رمزی میکنم و فقط به دوستانی که کامنت گذاشتند رمز میدم تا پاسخ پیامهاشون رو ببینند.

البته میدونم که این چندروز تقریبا همه پستم روخوندند...یه وقتها پشیمون میشم چرا پست قبلی رو نوشتم، اما اون لحظه از غصه در حال انفجار بودم و فقط به مرگ فکر میکردم تا به آرامش برسم...نمیدونم درسته اینجور موقعها پست نوشتن یا نه؟ 

به هر حال دوست ندارم عمومی بمونه... شاید بعداً موضوعی که پیش اومده بود بنویسم شایدم نه چون یادآوریش هم داغمو تازه میکنه...اما این مدت خیلی خیلی تحت فشار بودم از همه جهت.. یکی دو مورد هم نبوده، فقط امیدوارم بگذره این دوران و همه چی درست بشه

خفقان...

اگر نیلا انقدر به من نیاز نداشت که مطمین باشم نبودن من دنیا و سرنوشتش رو به هم نمی‌ریزه، اگر خودم میتونستم ازش دل بکنم و دیگه نبینمش، اگر میدونستم و صددرصد یقین پیدا میکردم که دخترم بدون مادرش خوشبختتره، همین امشب مرگم رو از خدا میخواستم و التماس می‌کردم که صبح فردا رو نبینم، و شاید اگر خدا رو به عزیزترین بنده هاش قسم میدادم،دعام هم مستجاب میشد، شاید اگر به خدا میگفتم این آخرین خواسته من از اون تو این دنیاست روی من رو زمین نمینداخت...

 خسته تر از اونیم که دووم بیارم، ظرف من پر شده، یه قطره دیگه توش بریزه سرریز میکنه.

دلم میخواد این دنیا و آدمهاش رو بذارم برای کسانی که هنوز ظرفیت اینهمه درد کشیدن رو دارند...

اما نیلا، نیلا نیلا...

نیلایی که روبروم میشینه و در جواب دوستت دارم من میگه منم دوستت دارم، نیلایی که هنوز براش مهمه چرا مادرش گریه می‌کنه و به اشکهاش بی اعتنا نیست، همین دختر نمی‌ذاره این زندگی رو رها کنم. 

بعد دخترم همسرم، اما برای همسرم بهتر از من هم هست...شاید حتی خوشبختتر هم بشه اما درمورد نیلا نمی‌دونم...

کاش دغدغه دخترم نبود و همین امشب همه چی تموم میشد

خبر مرگ من همه جا پخش میشد، شاید چند روزی دلهای سنگی که دوستم نداشتند، برام میسوخت، و بعد جریان زندگی ادامه پیدا میکرد. من با خاک سرد یکی میشدم و دردهام برای همیشه تمام میشد، شاید حتی پدرو خواهرم رو هم میدیدم، شاید زندگی جدیدم قشنگتر میشد.

 دارم هزیون میگم فکر کنم، اما نه این خود منم، منی که بریده و  روحش مرده. شاید اصلااین پست رو منتشر نکنم، فقط خواستم بگم و بنویسم  چقدر امشب چنگال مرگ گلوم رو فشار میده. چقدر ناامیدم و احساس بدبختی میکنم.

همه اون احساس خوب این چند وقت که به زحمت بدست آورده بودم، دود شد رفت هوا، ایکاش غصه دخترم نبود و کمی هم جراتم بیشتر بود تا با چند تا از همون قرصهای اعصابی که این چند وقت می‌خوردم خودمو برای همیشه راحت میکردم...

اما میدونم تو این دنیا جز من هیچکس نمیدونه نیلای من چه غذاهایی رو بیشتر دوست داره، منظورش از بعضی کلمات چیه، با چه کارهایی بیشتر از همه می‌خنده و چه چیزهایی بیشتر از همه ناراحتش می‌کنه.

هیچکس نمیدونه، فقط من میدونم. شاید مادر خوبی براش نبودم، شاید مریض روانی بودم، شاید همه کمبودهام، عقده ایم کرده بود، اما کاش بدونه خیلی از اتفاقاتی که در تقدیرم افتاد از دست من خارج بود. کاش بدونه تلاش کردم و نشد، کاش‌ منو ببخشه.

کاش بدونه فقط و فقط به خاطر اون این زندگی لعنتی رو ادامه دادم...

کامنتهای پست قبل رو بدون پاسخ تایید میکنم. عمری باشه بعدا همه رو جواب میدم.   

اگر کسی ذره ای فقط ذره ای دوستم داره، برام دعا کنه حالم دوباره خوب بشه...

مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود،
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود.

عواقب یک اشتباه

سلام به همه دوستان عزیزم که با اینکه خیلی وقته نتونستم برای پست های زیباشون کامنت بزارم (البته بیشتر وقتها بطور خاموش خوندمشون) اما همچنان منو از حضور گرم خودشون محروم نکردند.

خب همونطور که بارها نوشتم من تقریباً همه پست هام رو از محل کارم می نویسم. هفته پیش که تصمیم گرفتم بخشی از پستم رو در مورد مطالبی که در پست قبلی مطرح کردم بنویسم (که بیشترش هم درمورد مشکلات روحی جدید نیلا جانم بود)، متوجه شدم که بلاگ اسکای در محل کارم باز نمیشه، به همین خاطر نتونستم پستی بنویسم و منتشر کنم و به ناچار مجبور شدم  از طریق گوشی و با هزار زحمت پستم رو بنویسم که خدایی واقعاً هم سخته و معمولاً پر از غلط غولوط تایپی میشه.

من اگر بخوام برای پستهای دوستانم هم کامنت بزارم باز مجبورم این کار رو از محل کارم انجام بدم که به سیستم و کیبورد خیلی خوبی دسترسی دارم و نیلا خانم هم مزاحم کارم نیست. تو خونه با اینکه لپ تاپ دارم اما وای فای خونه رو وصل نکردیم و نمیتونم درست و حسابی به نت وصل بشم، البته از طریق نت گوشیم میتونم با سرعت لاک پشتی به لپتاپم وصل بشم اما در هر صورت نیلا اصلاً اجازه نمیده لپ تاپم رو بیارم جلو و همش میخواد به دکمه هاش دست بزنه. دخترم هم که ماشالله خواب درست و حسابی نداره که بگم وقتی خوابید بیام پای لپ تاپم و بنویسم، خلاصه که خواستم برای بار چندم علت اینکه نمیتونم برای شما دوستانم در وبلاگ هاتون کامنت بذارم رو توضیح بدم، که بهتون بگم خدای نکرده به هیچ عنوان قصد تعامل یک طرفه با شما و بی تفاوتی نسبت به نوشته هاتون رو ندارم و فقط شرایطم اجازه نمیده بیشتر از این با شما تعامل داشته باشم که البته نهایت سعیم رو میکنم که این رویه رو تغییر بدم، ولی مجد تاکید می‌کنم که من اغلب اوقات پست ها و نوشته های شما رو میخونم و در جریان احوالات شما هستم.

حرف های گفتنی زیاد و من پیشاپیش عذر خواهی می کنم که قراره نوشتم مثل همیشه طولانی بشه. پیشنهاد می کنم نوشته من رو در دوسه سری بخونید تا خیلی هم خسته نشید.

توی پست قبلی توضیح دادم که بعد از مهمونی ماه رمضون که همسایه واحد بغلیمون رو برای افطار دعوت کرده بودم و بعد اون مهمونی کذایی، نیلای من چقدر از نظر روحی و روانی آسیب دید به طوری که دخترکم با اینکه کاملاً به خوابیدن روی تختخواب جدیدش که دو ماه پیش براش خریدم،عادت کرده بود به یکباره بعد از اون شب رفتارش به کلی تغییر کرد و دچار ترس و اضطراب عجیبی شد، همانطور که گفتم متاسفانه دختر کوچک همسایه که از دختر من شش ماهی کوچک تره بارها با قلدری نیلای من رو کتک میزد و اونو از مبلی که روش نشسته بود به پایین میکشید، اما متأسفانه پدر و مادرش هم تذکر جدی بهش نمی دادند .

بعد رفتن مهمون ها همسر من به شدت عصبانی و از خود بیخود شده بود و از شدت خشم کنترل رفتارش دست خودش نبود. به شدت از اینکه بچه های همسایه انقدر بی ادب و بی تربیت بودند و بدتر از اون پدر و مادرشون هم نسبت به اونا کاملاً  بی‌خیال رفتار می کردند (در صورتیکه تو خونه خودشون اصلا اینطور نیستند) حس بدی پیدا کرده بود و با خشم افسار گسیخته ای می گفت به هیچ عنوان نباید از این به بعد با این ها سر و کاری داشته باشیم. یکی دو ساعت بعد که هر چی از دهنش درومد به اونا و ما گفت، آروم تر شد و به من گفت دقت کردی که نیلا تمام مدت مهمونی از روی مبل پایین نمیومد و  از ترس این که جاشو ازدست نده با بچه ها بازی نمیکرد. متاسفانه من به این خاطر که شدیداً مشغول پذیرایی بودم و دست تنها هم بودم، نمیتونستم همزمان به نیلا دقت کافی داشته باشم اما خدایی بی‌توجه هم‌ نبودم و بارها به دختر کوچک همسایه با مهربانی تذکر دادم که لطفاً این کارو نکن، دختر منو نزن، با دختر من مهربون باش و... اما متاسفانه نه تنها گوش نمیکرد بلکه بدتر هم می کرد و پدر و مادرش هم تا حد خیلی زیادی بی‌تفاوت بودند و شاید به صورت خیلی ملایم یکی دوباری به دختر کوچیکشون تذکر سطحی دادند اما نه در حدی که مانع کار اون بشه. به هر حال اون شب بعد رفتن مهمون ها ما با صحنه های خیلی ناراحت کننده ای روبرو شدیم.  دختر من اون شب به هیچ عنوان نمی خواست روی تختش بخوابه و حتی از روی  اون کاناپه ای که موقع مهمونی روش نشسته بود،  پایین نمیومد. از اینکه لامپ ها و تلویزیون رو خاموش کنیم به شدت هراسون میشد و جیغ میزد.  

قبل از اون و شب‌های قبل مقاومتش در برابر نخوابیدن به خاطر ادامه دادن به شیطنت‌هاش و دیدن کارتون های تلویزیون بود اما بعد اون شب قضیه کاملاً فرق کرده بود و رسما خاموش کردن برق و تلویزیون و بردنش به اتاق خوابش و روی تختش برای خوابیدن باعث وحشتش میشد، در حد اینکه ما برای اولین بار مجبور شدیم به خاطر ترس غیر عادیش وآروم کردنش با لامپ و تلویزیون روشن و همگی تو پذیرایی بخوابیم و بذاریم دخترک همونطور که می خواست روی همون کاناپه بخوابه (چاره ای غیر این هم نداشتیم واقعا) با این خیال که شاید فردا موضوع رو فراموش کنه اما متاسفانه نه تنها اینطوری نشد بلکه تا چند شب بعد هم این رویه ادامه داشت. طی روز بارها و بارها دخترم بدون مناسبت خاصی اسم حلما را می‌آورد و مدام می‌گفت "حلما زد حلما دعوا کرد" دلیل خاصی ازم چندبار در روز و بخصوص قبل خواب میپرسید "حلما خونشونه؟ با این که اصلاً روحیه این چنینی ندارم که بخوام به بچه ها کوچکترین توهینی بکنم اما به خاطر حرفهای دخترم و ناراحتی و استرس عجیبی که در وجودش می دیدم بعد چند بار که ‌گفت "حلما زد یا دعوا کرد" با عصبانیت می گفتم بیخود کرد زد، غلط کرد زد، ببینمش دعواش میکنم. گاهی هم بهش می‌گفتم نه مامان حلما نزد،‌حلما مهربونه، تو رو دوست داره، خلاصه به هر روشی متوسل می شدم تا این ترس و اضطراب را از وجودش دور کنم اما تقریباً فایده نداشت و هر بار که دخترم کوچکترین صدایی از بچه‌های همسایه می شنید مشغول انجام هر کاری بود، ولش میکرد و با هول و هراس برمی‌گشت میرفت روی همون کاناپه ای می‌نشست که دختر همسایه بارها نیلا رو از اونجا به پایین پرت کرده بود. این مقدمه رو گفتم که خلاصه‌ای از پست قبلی رو برای دوستانی که به دلیل گذشت زمان ممکنه مطالب قبلیم رو از خاطر برده باشند بنویسم.

خلاصه اینکه چند روزی گذشت و دخترک من بعد از کلی تلاش من و باباش برای اینکه اضطرابش رو کم کنیم، تنها و تنها در این حد پیشرفت کرده بود که اجازه بده لامپ ها رو موقع خوابیدنش خاموش کنیم. البته قدم به قدم جلو رفتیم، یعنی بعد چند شب که با برق و تلویزیون روشن میخوابیدیم، اول لامپ ها رو خاموش می کردیم اما تلویزیون همچنان روشن بود و بدون مقاومت و دعوا می‌گذاشتیم دخترک روی همون کاناپه بخوابه. بعد از دو سه شب تصمیم گرفتیم به جز لامپ ها، تلویزیون را هم خاموش کنیم اما همچنان اجازه بدیم روی کاناپه بخوابه، البته باید بگم طی این مدت بارها و بارها به طرق مختلف تلاش کردم بتونم متقاعدش کنم که روی تخت خوابش بخوابه، اسباب بازی جدید روی تختش گذاشتم و به خیلی کارهای دیگه متوسل شدم اما هیچ فایده ای نداشت حتی دخترکم حاضر نبود روی کف اتاق تو اتاق خوابش و کنار من روی تشک بخوابه، فقط و فقط همون کاناپه خودش رو میخواست،‌جالبه که حتی یکبار کاناپه رو برداشتیم و گذاشتیم تو اتاق خواب،‌رفت روی یه کاناپه دیگه خوابید.

 این موضوع انقدر به من فشار آورد که تصمیم داشتم حتماً حتماً به روانشناس مراجعه کنم اما قبلش خیلی تو دلم مونده بود که بتونم در موقعیتی به خانم همسایه این موضوع رو بگم البته با یک زبان خیلی خوش و مودبانه طوری که ناراحت نشه چون به هر حال منزل من مهمان بودند و قاعدتاً نمی خواستم بعد اینهمه زحمت خاطره خوب اون شب رو از ذهنشون پاک کنم، از طرفی من یکی از ویژگیهای شخصیتیم اینه که اگر از موضوعی ناراحت بشم و اونو رو در رو به طرف مقابلم نگم، در من به بتدریج حالت کینه به خودش میگیره و به جایی میرسه که به طور کامل از اون آدم دل زده میشم و میذارمش کنار. حقیقتش در مورد همسایه مون می دونستم که منطقاً نمیتونم ازش دوری کنم چون به هر حال بارها پیش می اومد که به خاطر کاری با من تماس می گرفت یا به منزل ما می‌اومد، البته از حق نگذریم خود من هم همینطور بودم و گاهی از کمک هاش یا قرض گرفتن یک سری وسایل  ازش مثل اتوی مو و... از کمکش استفاده کرده بودم و تقریباً همه چیز متقابل بود و مطمئن بودم خواه ناخواه بارها و بارها این ارتباط دوباره اتفاق میافته. برای همین احساس می کردم حتما باید موضوع نیلا رو باهاش در میون بگذارم تا هم ناراحتیمو ابراز کرده باشم و هم یک جورهایی به طور مودبانه اشتباه اونها رو در تذکر ندادن به بچه هاشون گوشزد کرده باشم و البته خودم را  هم آماده کرده بودم که بعد این توضیحات حتی اگر ارتباطمون هم قطع شد این موضوع را با کمال میل بپذیرم و با خودم بگم حداقل حرفم رو زدم.

 به هر صورت یه روز بعد از ظهر به بهانه‌ای رفتم خونه خانم همسایه و وقتی دیدم حلما دوباره داره سمت نیلا میاد و میخواد اونو بزنه یا باهاش تندی بکنه، موقعیت رو مناسب دیدم و به سمانه همون خانم همسایه به آرومی و با مقدمه چینی، گفتم که اون شب بعد رفتن شما چه اتفاقی افتاده و  نیلا به چه وضعیتی دچار شده و انقدر مضطرب و پریشونه که دیگه روی تختش نمیخوابه و حتی داخل اتاق خوابش هم نمی خواد بخوابه و اینکه چند شبه ما به‌خاطر آرامش نیلا، با‌ لامپ و تلویزیون روشن می‌خوابیم به امید اینکه حال نیلا بهتر بشه اما این اتفاق نیفتاده و کار به جایی رسیده که مجبوریم از کمک یک روانشناس استفاده بکنیم.

 خانم همسایه خیلی آروم و با دقت گوش می‌کرد و مشخص بود که ناراحت شده، البته نه از بابت حرفهایی که بهش می زدم چون خدایی خیلی با مهربونی و مودبانه صحبت میکردم، بیشتر به خاطر وضعیت نیلا و روحیه خرابش اظهار ناراحتی می‌کرد. خدا رو شکر نسبتاً پذیرا بود و خیلی خوب به حرف‌های من گوش میکرد، بعد هم  خیلی مودبانه و محترمانه دلخوری خودم و همسرم رو بابت رفتار بی تفاوت خودش و همسرش در مورد بدرفتاری دختر کوچیکش نسبت به نیلا مطرح کردم. البته سعی کردم این طور وانمود کنم که بیشتر از همه از دست همسرش دلخور هستیم چون اون که خودش یک بچه چهل روزه داشت و و حواسش بیشتر به اون بود و نمیشد زیاد هم ازش انتظار داشت که بتونه در برابر رفتارهای دختر دومیش خشونت به خرج بده (البته در واقعیت من از خانم همسایه هم دقیقا انتظار برخورد داشتم    اما راستش برام خیلی سخت بود که وقتی دارم مستقیماً با خودش صحبت می‌کنم اونو هم در  این مورد خطاب قرار بدم، ولی واقعیت امر از هردوشون به یک اندازه انتظار برخورد رو داشتم.)

 خانم همسایه مشخص بود یک مقداری برافروخته شده اما خوشبختانه سعی نکرد خیلی هم از خودشون دفاع بکنه. خلاصه که خداروشکر برخورد عاقلانه ای درمورد صحبت های من داشت و اگر هم ناراحتی نشون میداد انگار که بیشتر دلسوزی برای نیلا و  وضعیتی بود که دخترم دچارش شده بود. این خودش واقعاً برای من مایه دلگرمی و آرامش بود که دست‌کم تلاش نکرد خیلی هم رفتار خودشون رو توجیه بکنه و حتی خودش برگشت به من گفت که بهتره که از کمک یک روانشناس برخوردار بشی تا کم کم نیلا بر ترس و استرسش غلبه کنه. ضمن اینکه اونجا هم هر بار که میدید حلما میخواد نیلا رو بزنه یا هلش بده و دعواش کنه، به شدت با دخترش برخورد می‌کرد حتی یکبار محکم زد رو پشتش و نذاشت به نیلا دست بزنه، که من اونجا خیلی دلم برای بچه سوخت و بهش گفتم لازم نیست بچه رو بزنه و گناه داره منظورم بیشتر تذکر بود.

 خلاصه که از اونجایی که دیدم سمانه چقدر برخورد خوبی در مورد صحبت‌های من داشت و خیلی سفارش نیلا رو به من می کرد دلم باهاش صاف شد و حداقل از تصمیم خودم برای قطع ارتباط با خونواده اونها گذشتم، فهمیدم با وجود اینکه یازده سال از من کوچیکتره، رفتارش پخته و سنجیدست (البته شوهرش اینطور نیست و خیلی سنتی فکر میکنه) اینم بگم که تمام مدتی که خونه اونها بودیم دخترک طفلی من روی یکی از مبل های خونه اونها نشسته بود و از ترسش پایین نمیومد یعنی همونجا هم تصمیم گرفته بود فقط روی کاناپه بشینه و از اون جا پایین نمیومد و میترسید. حتی وقتی خانم همسایه برای بچه‌ها اسنک آورد و بازش کرد نیلا با این که عاشق چیپس و پفک هست اما اصلاً از جاش تکون نخورد که با بچه ها خوراکی بخوره. ناراحت‌کننده اما در عین حال بامزه هم این بود که هرموقع حلما روش رو برمی گرداند یا سرگرم کاری می شد، نیلا دور از چشم اون با سرعت عجیب غریب می رفت سمت بسته چیپس و یه دونه برمی‌داشت و بعد با همون سرعت و در حالی که به حلما نگاه می‌کرد که یه وقت اونو نبینه و سمتش نیاد، تند برمی‌گشت و میرفت روی کاناپه خودش می نشست و چیپسش رو می خورد و باز برای چیپس بعدی اینکار رو میکرد و خلاصه که این حرکت بارها و بارها تکرار شد. از یک طرف از رفتار نیلا خندم گرفته بود از طرفی هم به شدت دلم براش میسوخت که بچم به چه روزی افتاده از دست این نیم وجبی.

خانم همسایه هم که شرایط نیلا و استرسش رو از نزدیک میدید به من بارها و بارها تاکید کرد که حواسم به نیلا باشه و مشکلش رو از طریق یک روانشناس پیگیری بکنم. خدا وکیلی فردای اون روز هم به من زنگ زد و ازم پرسید دیشب که از خونه ما رفتید شرایط نیلا به چه شکل بود و آیا موقع خواب بهتر شده بود یا نه و من بهش گفتم که تغییر خیلی زیادی نکرده بود و همینکه بعد دیدن حلما بدتر از قبل نشده بود جای شکرش باقی بود.

حداقل مطرح کردن این موضوع باعث شد هم خودم آرومتر بشم و حرصم کمتر بشه هم خانم همسایه بدونه  که اینجور مواقع نباید بچه خودشون روبه حال خودشون رها کنند و گاهی اینکار می‌تونه چه عواقب جبران ناپذیری داشته باشه، چون همه بچه ها روحیه یکسانی ندارند،‌شاید یک بچه ای اصلاً‌به این رفتارهای خشونت آمیز واکنش نشون نده یک بچه ای هم مثل دختر من حساس باشه و دچار این پریشونی و اضطراب بشه.

البته که در نهایت قبول دارم که بیشترین تقصیر متوجه من و همسرم بوده که  به خاطر رودربایستی اونطور که باید هوای دخترمون رو نداشتیم بخصوص من که به خاطر پذیرایی خوب و اینکه همه چی عالی باشه از نیلای خودم غافل شدم و نتیجه چیزیه چه الان چند هفته هست باهاش درگیرم (البته چندباری آروم تذکر دادم به دختره اما خب به نظرم بیشتر از اینها باید حواسم میبود.)

البته بازم میگم اینکه دختر خودم هم دختر حساسی بوده، در این اتفاق بی تاثیر نیست، وگرنه ممکنه هزار برابر بدتر از این سر بچه های مردم بیاد و آخ نگن. به هر حال من هم یک عمر دچار استرس و اضطراب بودم و ممکنه این موضوع مثاسفانه ژنتیکی در دخترم وجود داشته باشه.

این اتفاق تجربه خیلی خوبی برای من و همسرم شد  که از این به بعد اولویت اول و آخرمون رو به دخترمون بدیم. از خدا میخوام به زودی زود دخترکم بطور کامل خوب بشه و روزی بیاد که اینجا بنویسم دیگه روی میل نمیخوابه (البته پیش نویس این پست رو طبق معمول هفته پیش نوشتم و الان اتفاقات جدیدی افتاده. خدا رو هزار بار شکر دو سه شبی هست که به یه طریق زیرکانه ای کاری کردم که نیلا روی تشک روی زمین و کنار من و باباش میخوابه، اما خب هنوز خیلی خیلی راه دارم تا برسم به روزی که بتونم ببرمش تو اتاق خودش و روزی که روی تختش دوباره بخوابه روز جشن منه.) خدا کنه کمی که بزرگتر شد این رویه مسخره رو بذاره کنار و حافظش درمورد اتفاق اون شب بطور کامل پاک بشه....        

متاسفانه این چند وقت اخیر در خیلی جهات  پسرفت داشته. مثلاً من به مرحله ای رسیده بودم که بتونم بعد دو سال و پنج ماه جای خودم و نیلا رو جدا کنم، یعنی اول از همه نیلا به تنهایی روی تختش بخوابه اما من همچنان تو اتاقش باشم و بعد اون بطور تدریجی تلاش کنم تنها و مستقل و بدون حضور من در اتاق خوابش بخوابه، اما این اتفاق باعث شد که الان حتی حسرت روی زمین خوابیدن کنار من و باباش تو همون پذیرایی به دلمون بمونه. دیگه اینکه نیلا تقریباً از قبل عید جیشش رو میگفت و فقط مونده بود پی پیش رو توی دستشویی انجام بده اما دو سه روزیه که جیشش رو نمیگه و دوباره تو پوشک جیش میکنه و این موضوع هم حسابی ناراحتم کرده.

خب پست قبلی اشاره ای هم کرده بودم به یه موضوع دیگه، اونم این بود که دکتری که نیلا رو برای قد و وزن پیشش برده بودم مسئله ای رو در قالب حدس خودش مطرح کرده بود و چند روز تمام زندگی و روح و روانم رو به هم ریخته بود.

این پستم بیش از حد طولانی شده و ترجیح میدم تو پست جداگانه ای طی هفته آینده راجب این موضوع بنویسم، البته راستش به دلایلی هم مرددم بهش اشاره کنم یا نه؟

دو سه تا موضوع دیگه هم این روزها خیلی ذهنم رو به خودش مشغول کرده، خیلی دوست دارم اونا رو هم مطرح کنم و نظرات شما رو بدونم، اما مشکل بزرگ من اینه که کلاً آدمی هستم که همه چیز رو با جزئیات طولانی توضیح میدم و اصلا بلد نیستم خلاصه بنویسم، همین باعث میشه برای نوشتن پست جدید و نوشتن اون همه افکاری که تو ذهنمه، مدام تعلل کنم، دست خودم هم نیست ها، حتی تو صحبت کردن هم همینطورم و هر چی هم تلاش میکم این ویژگی رو عوض کنم اصلا نمیشه.

مثلا اگه میتونستم مطالب بالا رو خلاصه تر بنویسم قطعا میتونستم به اون موردی که دکتر کودکان بهش اشاره کرده بود و چند روز خواب و خوراک رو ازم گرفته بود، هم اشاره کنم اما افسوس که هر کار میکنم نمیتونم این عادت رو که جزئی از شخصیت و رفتارم شده عوض کنم، به ناچار برای جلوگیری از خسته کننده شدن و طولانی شدن این پست، اون مسائل دیگه رو به تدریج در پست های بعدی توضیح میدم.

ممنون که مطلب طولانی من رو با حوصله خوندید.

متاسفانه از اونجاییکه پستم رو از محل کارم مینویسم و این دو روزی که طی این هفته شیفت بودمبا وجود گفتنی های زیاد، اصلا وقت نشد پستم رو بنویسم، مجبور شدم در نهایت از خونه و  از طریق گوشیم پستم رو بنویسم که هنوز تموم نشده و نیمه کارست، واقعا هم با گوشی تایپ کردن سخت و زمانبره، دقیقا برای همین تایپ کردن با گوشی و سختیش هم هست که متاسفانه نمیتونم برای پستهای دوستان عزیزم زیاد کامنت بذارم،‌پای بی توجهیم نذارید خواهشاً.

فعلا پست بعدی رو تا فردا تکمیل میکنم و میفرستم و از اونجاییکه گفتنی زیاده و تو پست فردا نمیگنجه و خسته کننده میشه، تو یه پست بعدترش که چند روز بعدش مینویسم بقیه صحبتهام رو ادامه میدم.

ممنون که همراهمید،‌روشن و خاموش

پریشانی...

شب سه شنبه ۲۱ اردیبهشت و‌ یک روز مونده به پایان ماه رمضان و رسیدن عید فطر، همسایه بغلی رو برای افطار دعوت کردم که هم پاسخی باشه برای مهمونی شب یلدا که ما رو به زور خونشون دعوت کردند و هم اینکه ثوابی از افطاری دادن برده باشم.

از قبل که سامان غرغر میکرد اونم به خاطر بچه های بیش از حد شیطون و اعصاب خوردکنشون و اینکه از این جور روابط بین همسایه ها بیزار بود، یه جورایی با بحث و دلخوری راضیش کردم و گفتم چون یکبار ما رو دعوت کردند، اگه دعوتشون نکنم احساس بدی دارم و فکر میکنم دینی گردنم هست. خلاصه که هر طور بود سامان رو راضی کردم که بذار بیان و برن و دیگه از این مدل رفت و آمدهای اجباری نمیکنیم. این شد که شب سه شنبه، 28 ماه رمضان دعوتشون کردم، به نظر خودم غذاها و پذیرایی عالی بود، خورشت قیمه بادمجون و سوپ شیر و کتلت پختم همراه با فرنی و دسر زعفرانی و کلیه مخلفات سفره افطار  و خدا رو شکر همه خوششون اومد از غذاها.

اما امان از رفتار بچه هاشون، دختر بزرگه که 5 سالست در ظاهر آرومه اما متاسفانه از شدت باهوشی به یه دختر بدجنس  و با سیاست تبدیل شده که خیلی زیر زیری اذیت میکنه نیلا رو، اما دختر کوچیکه که از نیلا هشت ماه کوچیکتره به قدری قلدر و قالتاق بود که تمام مدت مهمونی دخترک من رو میزد و چندبار از مبلی که روش نشسته بود پرتش کرد پایین، هزار بار ماشین لباسشویی ما رو روشن و خاموش کرد و اینها همه در حالی بود که پدر و مادرش خیلی خونسرد به رفتارهاش نگاه میکردند و کلمه ای بهش نمیگفتند، حتی وقتی دخترک من رو میزد خیلی خونسرد در حد یکبار شاید گفتند "حلما نکن" همین! ضمن اینکه هنوز یک دقیقه از اومدنشون نگذشته بود که حلما گلدون خوشکل چینی من رو شکست و هزار تیکه کرد. چقدر اون گلدون رو دوست داشتم.یکبار هم انقدر شیطنت کرد که از روی مبل افتاد تو ظرف خورشت و تمام خورشتها پخش شد روی کابینت ها و... دست شکلاتیش رو به تخت بچم و مبل و... میزد و باز هم پدر و مادرش خونسرد بودند انگار نه انگار اتفاقی افتاده! بدتر از همه واکنش نشون ندادنشون به کتک زدن بچه من بود! یعنی اصلا باورم نمیشه اینطور خونسرد نگاه می‌کردند! دیگه به حدی رسیده بود که خودم رفتم به دخترش گفتم حلما خاله دختر منو نزنیا! اون وقت نیلای من فقط گریه میکرد و 24 ساعته دهنش باز بود،‌دریغ از اینکه کوچکترین برخوردی بکنه و همین موضوع هم کلی عذابم میداد، این توسری خور بودنش درست مثل خودم!

باز اگر میدونستم کلاً پدر و مادر بیخیالی هستند، کمتر دلم میسوخت،‌اما همیشه صدای داد و بیداد کردن و فریاد زدنشون سر بچه هاشون به خونه ما میرسه بخصوص صدای مادرشون و پدرشون هم بارها دیدم که برخورد تندی با بچه هاش تو راهرو یا پارکینگ نشون داده! حالا چرا تو خونه ما انقدر بیخیال بودند خدا میدونه! یعنی من انقدر از بچه ها شون دلخوری ندارم، میگم درسته رفتارشون خیلی بده اما میذارم پای بچگیشون، حرصم از رفتار پدر و مادرشون میگیره و بیخیالیشون! 

اتفاقاً خانم همسایه همیشه از نظر من دختر خیلی خوب و فهمیده ای میرسید و با اینکه بیشتر از ده سال از من کوچیکتر بود (متولد 73)، با وجود سه تا بچه (که آخریش تازه 40 روزش تموم شده و ناخواسته هم بوده) کاملاً این حس به من دست میداد که دختر خیلی عاقل و فهمیده و بالغی هست. برای همین از رفتارش و خونسردیش نسبت به زدن دخترم یا دست زدن هر دوی بچه ها به وسایلای خونم خیلی متعجب شدم...

سامان به وضوح تو مهمونی ناراحت بود، منم همینطور،‌اما سعی میکردم نشون ندم و  حفظ ظاهر کنم، همش به سامان اشاره میکردم خنده رو باشه، اما خوب می‌فهمیدم چقدر  داره از درون حرص میخوره.خب سامان به شدت روی من و نیلا حساسه و وقتی میدید نیلا از دختر همسایه کتک میخوره و هیچی نمیگه و پدر و مادرش هم ساکتند،‌انقدر عصبی شده بود که رنگ صورتش از شدت ناراحتی و عصبانیت سرخ و برافروخته بود.
مهمونها که رفتند، سامان کنترلش رو به طور کامل از دست داد،‌ رسماً رفت سمت نیلا و بهش بد و بیراه میگفت که چقدر تو ضعیفی که اینهمه کتک خوردی و فقط گریه میکردی،‌به من هم با یه جور خشم افسارگسیخته ای که حتی باعث ترسم شده بود گفت حق نداری دیگه با هیچکدوم اینا حرف بزنی، و هر چی فحش بود به اونا و بچه هاشون میداد که اینطوری نسبت به نیلا بیخیال بودند! انقدر عصبانی بود که اصلاً حرکاتش دست خودش نبود،‌در حدیکه به خاطر  حالش کلی نگرانش شده بودم، دستها و پاهاش سرد شده بود و صورتش سرخ، حس میکردم فشارش بالا رفته و خدای نکرده حتی ممکنه سکته کنه،‌برای همین هیچی بهش نمیگفتم و سکوت کرده بودم! انقدر عصبانی بود که مدام مینشست و بلند میشد و ناسزا میگفت! تلاش کردم آرومش کنم و باهاش حرف بزنم اما فایده ای نداشت! میگفت من روی شما حساسم و خاک بر سر ما با این تربیتمون که این بچه داره کتک میخوره اما هیچکار نمیکنه و فقط دهنش بازه و گریه میکنه! بهش میگفتم قبول کن رفتار بچه های اون بدتره، نیلا هم باید قویتر بشه و بتونه حقش رو بگیره اما اول تقصیر پدر و مادرشونه که انقدر بیخیال نشستند انگار نه انگار! سامان که عصبانیتش کم نمیشد میگفت از فردا میدونم با نیلا چیکار کنم! تو هم انقدر دیگه باهاش نرم و بامحبت نباش! یکم مثل اینا وحشی رفتار کن که بچه یکم قلدر بشه! منم میگفتم نه اینو قبول ندارم و از دستم هم برنمیاد...البته اینا رو از روی عصبانیت شدید اون لحظه میگفت وگرنه میدونم که خودش هم نمیتونه با نیلا بدرفتاری کنه...دیگه کار به جایی رسید که از شدت ناراحتی بابت مهمونی و رفتار عصبانی و حرفهای سامان به گریه افتادم. اینهمه زحمت و خستگی که برای مهمونی بازبون روزه کشیده بودم به تنم موند. با سامان قرار گذاشتیم که به هیچ وجه دیگه باهاشون ارتباط نداشته باشیم،‌منم به سامان گفتم بطور غیر مستقیم اگر خانمش رو دیدم ناراحتیم رو از این رفتار و بیخیالی اونا ابراز میکنم که البته هنوز فرصتش پیش نیومده (چون این پست رو چند روز پیش نوشتم اینجا اشاره میکنم که در این مورد خیلی خیلی محترمانه و با مهربونی جوری که ذره ای ناراحت نشه به خانم همسایه گفتم که درپست بعد توضیح میدم.)

همه اینا به کنار، کاش ماجرا به اینجا ختم میشد! تبعات بعدی این مهمونی انقدر زیاد بود که هنوزم باهامونه. نیلا درست بعد مهمونی دچار حالات عصبی عجیبی شد، خب از وقتی برای نیلا سرویس خواب خریده بودم‌،‌برخلااف انتظار اولیه ام نیلا با تختش ارتباط خوبی برقرار کرد و شبها اون رو میخوابید، از تاریکی هم نمیترسید، من هم پایین تختش میخوابیدم و براش  آهنگ  میذاشتم و خوابش میبرد، کم کم داشتم به این فکر میکردم که کلاً از اتاقش بیام بیرون و بذارم مستقل و تنها بخوابه، اما چی بگم از اتفاقات غیر قابل پیش بینی. رفتارهای نیلا بعد مهمونی به کل تغییر کرد، اون شب بعد مهمونی و جمع و جور کردن خونه، برقها رو خاموش کردم و بردمش تو اتاقش، بچه شروع کرد گریه کردن و جیغ زدن، ساعت حدود دو و سه نصفه شب بود و سامان هم تو اتاق خودمون خواب بود، هر کار کردم آرومش کنم نشد که نشد،‌حتی بعد مدتها که دوست داشت گوشیم رو بگیره و من بهش نمی‌دادم، گوشیم رو هم بهش دادم و باز فقط جیغ میزد و با داد و فریاد و ترس میگفت برقا رو روشن کن. اولش فکر کردم مقاومت همیشگیش برای خوابیدنه و سعی کردم هر طور شده راضیش کنم اما هیچ فایده ای نداشت، اصلاً‌ مدل رفتار و گریه کردن و جیغ زدنش فرق داشت، مطلقاً عادی نبود،‌ رنگش پریده بود و لباش کبود شده بود و قشنگ معلوم بود که دچار ترس و وحشت شده.
سامان از سروصدای نیلا بیدار شد، با عصبانیت گفت آبرومون نصفه شبی تو دروهمسایه رفت، قبل اینکه با نیلا تندی کنه جلوش رو گرفتم و گفتم سامان هیچی به نیلا نگو، اصلاً‌ رفتارش عادی نیست، دچار ترس و وحشته، چون با هیچی حتی گوشی من که همیشه التماس میکنه بهش بدم آروم نمیشه، سامان هم کم کم عصبانیتش خوابید و خودش فهمید بچه ترسیده، هردومون ناراحت و عصبی بودیم، بغلش میکردیم، براش آهنگ میذاشتیم، کلی چیز میز بهش میدادیم اما فقط جیغ میزد، آخرش مجبور شدیم برقها رو روشن کنیم بلکه آروم بشه، کاری که قبلاً وقتی به خاطر نخوابیدنش مقاومت میکرد هیچوقت نمیکردیم و تسلیم نمیشدیم، یعنی به خاطر گریه و التماسش لامپ و تلویزیون رو روشن نمیکردیم، اما اینبار شرایط کاملاً‌ فرق میکرد و وقتی دیدیم وحشت زدست هر کاری میخواست براش انجام میدادیم! عجیب این بود که نمیخواست حتی تو اتاق خودش با چراغ روشن یا کنار من بخوابه و میگفت فقط باید روی کاناپه بخوابم،‌دقیقاً همون کاناپه ای که حلما دختر کوچیک همسایه چندبار نیلا رو از اون رو پرتش کرده بود پایین! با جیغ و گریه میگفت صندلی، صندلی و فقط میخواست اون رو بخوابه! حتی همون شب سامان بهم گفت دقت کردی تمام مدت مهمونی نیلا از ترس اینکه حلما جاش رو روی کاناپه بگیره از روی پایین نیومد؟ خب من انقدر درگیر کارهای مهمونی و پذیرایی و... بودم که اصلاً به این موضوع دقت نکرده بودم...

اون شب براش آیت الکرسی و قران خوندم و نذر کردم که آروم بشه و بتونه بخوابه.... خدا خدا میکردم فردا شب خوب بشه، اما نه تنها فردا شب که از صبح همون فرداش همون قسمت مبل شده بود خونش! گاهی از روش بلند میشد اما به محض اینکه کوچکترین صدایی از خونه بغلی و صدای بچه هاش میومد، بدو بدو و با وحشت دوباره میومد مینشست روی همون قسمت کاناپه و ورد زبونش هم این بود که "حلما زد، حلما دعوا کرد" حتی بعضی وقتها میگفت "حلما دوست دارم" و انقدر درموردش حرف میزد که قشنگ معلوم بود از اون ترسیده و دچار وحشت شده! 
خیلی ناراحت و عصبی شده بودم،‌شب هم که شد همون آش و همون کاسه! فقط و فقط میگفت روی همون مبل بخوابم و نه برقا خاموش بشه و نه تلویزیون....ما هم وقتی دیدیم مثل شب قبل هر کار میکنیم فایده نداره، همگی تو پذیرایی خوابیدیم با برق روشن و تلویزیون روشن! دستشو گرفته بودم و دعا میکردم و هر از گاهی اشک میریختم....فردا صبحش قبل بیدار شدن نیلا، با سامان دوتایی اون مبل رو برداشتیم و بردیم گذاشتیم تو اتاق خوابمون و روش هم پتو انداختیم که معلوم نباشه. آخه با اینکه شب قبلش نیلا روی همون مبل خوابیده بود نصف شبی که خواب عمیق بود از روی کاناپه آورده بودیمش پایین و روی زمین خوابونده بودیم. بچم همینکه بیدار شد اولین سوالی کرد گفت "صندلی کو" و با نگرانی دنبالش میگشت،‌ ما فکر میکردیم دیر یا زود عادت میکنه و یادش میره اما از اون به بعد رفت نشست روی یه مبل دیگه و از اون شب باز روی همون مبل دیگه میخوابه. زیر مبل بالش و کوسن میگذاشتیم که اگر نصفه شب افتاد روی اون بیفته، بیشتر وقتها هم میفتاد پایین و برش میداشتم کنار خودم روی زمین میخوابوندمش اما باز هر موقع نصفه شب یا صبح بیدار میشد میدید روی مبل نیست با هول و ولا و با یه سرعت عجیب پا میشد و میرفت روی همون مبل میخوابید و سریع هم خوابش میبرد...

چندشبی با برق و تلویزیون روشن با نیلایی که فقط روی کاناپه میخوابید کنار اومدیم، خیلی بد بود و سخت خوابمون میبرد، اما چاره ای نداشتیم، صبر میکردیم وقتی میخوابید تلویزیون و لامپ و موزیک رو خاموش میکردیم. الان بعد اینهمه روز تنها پیشرفتش اینه که وقتی برق رو خاموش میکنیم مثل قبل وحشتزده نمیشه. گریه میکنه اما حالت ترس عجیب مثل قبل رو نداره، اما حتماً‌باید روی مبل بخوابه و حتی در طول روز هم وقتی داره بازیش رو میکنه تا صدای بچه ها میاد با ترس و وحشت میره روی مبلش میشینه...

 انقدر از این بابت نگرانم که چندروز پیش که بعد یکسال بردمش دکتر برای قد و وزن و چک آپش، به دکتر این موضوع رو گفتم و اونم منو معرفی کرد به یه روانشناس و الان منتظرم در اولین فرصت ببرمش چون به نظر نمیرسه بتونم راضیش کنم که حتی بره تو اتاقش و با حضور من و کنار من روی تشک بخوابه چه برسه به اینکه از مبل پایین بیاد...

خلاصه اینم از نگرانی جدید من، میشه دعا کنید بچم خوب بشه؟ از بابت این موضوع بدجورناراحتم. درمورد قد و وزنش هم نگرانم، نیلا 12 کیلو وزنش هست و 86 کیلو قدش و الان شش روزه که دوسال و نیمش تموم شده، با اینکه دکتر گفت با توجه به قد شما دو نفر خیلی هم کوتاه نیست اما به نظر من و در مقایسه با همه همسن و سالاش و حتی خیلی از بچه های کوچیکتر از خودش خیلی ریز و کوچیک به نظر میرسه، وقتی میبریمش پارک تقریباً از همه ریزتره... 
خب درسته خیلی هم پراشتها نیست اما هر طور هست غذاش رو بهش میدم،‌غذاهای مقوی، حتی پرستارش میگه آفرین که انقدر غذاهای خوب براش درست میکنی،‌اما بازم قد و وزنش کمه،‌ من قدم بلند نیست اصلاً و  سامان هم متوسطه و مادرشوهرم که دیگه از منم کوتاهتره،‌ اما سونیا خواهرشوهرم و پدرشوهرم بلندند، تمام ترس من اینه که نیلا قدش به اچ مادرشوهرم بره یا حتی همقد خودم بشه چون زمان بزرگی اونا احتمالا قد بیشتر بچه ها بلنده، برای همین ترجیح میدم از خودم  بلندتر بشه اما دکتر میگه هرکار هم که کنید باز قد و وزن تابع قد و وزن مادر و پدره و تغذیه تاثیرش به اندازه ژنتیک نیست....برای یبوست نیلا هم دارو داد و وقتی از خارشش هم گفتم آزمایش ادرار براش نوشت و یه سری ویتامین که هنوز نرفتم داروهاش رو بخرم....

همه اینا به کنار، متاسفانه دکتر با دیدن نیلا حرف و حدسی زد که کلاً منو به هم ریخت! انقدر تو دلم خالی شد و از درون یخ شدم که نمیتونم توصیف کنم، نمیخوام درموردش چیزی بنویسم فقط دعا کنید حرفش درست نباشه. چند روزه هوس و حواسم رفته پی این موضوع و از دو تا دکتر وقت گرفتم برای بررسی.‌ عاجزانه التماس میکنم دعا کنید حدس دکتر اشتباه باشه. ترجیح میدم هیچی راجبش نگم فقط بدونید که موضوع خوبی نیست و برای من و دخترم خیلی دعا کنید...من به دعا کردن خیلی ایمان دارم.

کلاً که این پستم پر از دلنگرانیهای جورواجور هست. از خدا میخوام تا پست بعدی خیلی از این موارد حل شده باشه، شما هم برام انرژی مثبت بفرستید و دعامون کنید. ممنونم عزیزانم.

چون می گذرد غمی نیست...

اول از همه بگم این پست رو چهارشنبه پیش نوشتم و الان میخوام با کمی ویرایش پستش کنم.

اتفاق جدیدی نیفتاده که بخوام بنویسم، همون اتفاقات قبلی و روتین معمول زندگی  با این تفاوت که حداقل ارتباط رو با خانوادم دارم. ماه رمضون داره به آخرش میرسه. وقتی روزه میگیرم، به شدت بیحال و بیجون میشم، نیلا هم که با شیطنتها و درخواستهای دم به دقیقش نمیذاره درست و حسابی استراحت کنم، روزهایی هم که سر کار میرم بیخوابی و بیحالی کلافم میکنه، با همه اینها ماه رمضون انگار با خودش یه انرژی مثبتی داره که حالمو خوب میکنه. خیلی از دوستان و آشنایانی که میشناسم روزه نمیگیرند و واقعاً کم هستند تعداد افرادی که تو این زمونه روزه بگیرند، به خودشون هم مربوطه،‌ حتی الان روزه گرفتن یه جور بی کلاسی و حتی عقب موندگی تلقی میشه (برعکس گذشته ها)، اما برای من حس خیلی خوبیه که با اینهمه سختی و  حتی بیجونی بتونم روزه هام رو کامل بگیرم. 

خب من آن چنان دختر مذهبی نیستم‌،‌ ظاهر خیلی مذهبی هم ندارم،‌ با این وجود هیچوقت نتونستم از روزه گرفتن به راحتی بگذرم،‌یعنی دلم نیومده بیخیال از کنارش رد بشم،‌ از چند تا از همکارانم بارها شنیدند که بهتره تو این شرایط کرونا و ... بیخیال روزه گرفتن بشم، اما نتونستم بیخیالش بشم و آدمی هم نیستم برای کاری که خدا دستور داده دنبال بهانه یا توجیه باشم،‌در عین حال اصراری ندارم همه مثل خودم فکر کنند. سامان  هم روزه نمیگیره و سحری رو تنها میخورم، افطار رو هم کمتر با هم میخوریم چون اون میگه زیاد گرسنش نیست،‌البته انقدر قبل افطار کار دارم که تقریباً تا الان پیش نیومده بتونم موقع اذان مغرب افطار کنم، معمولاً نیسماعت یکساعت بعد اذان که کارهام و غذادادن به نیلا و ... تموم شد افطار میکنم. 

سالهای پیش سامان که ابداً ‌مذهبی نبوده و نیست و و اعتقادات مذهبی هم به هیچ عنوان نداره فقط و فقط به احترام و عشق من (به گفته خودش) همراه من روزه میگرفت و میگفت وقتی تو میگیری من نمیتونم نگیرم و دلم نمیاد،‌ قسم میخورد فقط به خاطر تو میگیرم! به نظر من توجیه خوبی نبود و به جای اینکه به من حس خوبی بده، بیشتر حالت ناباوری بود که یعنی واقعاً دلیلش منم؟ مگه میشه اینهمه سختی و تشنگی و... فقط به خاطر عشق به زنت؟ ولی وقتی میدیدم روزهایی که من به دلیل عذر شرعی روزه نمی گرفتم یا به دلیل شیردهی و بارداری نمیتونستم روزه بگیرم، اونم روزه نمیگیره دیگه مطمئن شدم راست میگه و دلیلش منم! خنده دار بود اما واقعی!

دیگه امسال و پارسال بهش گفتم حق نداره به خاطر من اینکارو بکنه و عملاً‌هیچ ثوابی هم نمیبره وقتی برای خدا و اعتقاداتش نیست! البته امسال و پارسال به خاطر شرایط کاری سختش خودش هم میگفت نمیتونه بگیره  و منم تاکید کردم که وقتی اعتقاد قلبی نداره لازم نیست بگیره و خلاصه این شد که امسال تنهایی روزه میگیرم و اغلب هم افطار تنها هستم چون سامان به محض رسیدن به خونه نیلا رو میبره پارک و معمولاً ‌نیمساعت یا بیشتر بعد اذان مغرب میرسه خونه. منم معمولا به چیز سبک میخورم برای افطار و گاهی شام اصلی که غذای حاضری هم هست چند دقیقه بعدش باسامان میخورم. 

 یاد قدیما میفتم که یه عالمه آدم دور سفره افطار جمع میشدیم و اذانو که میگفتند تند تند هر چی تو سفره بود میخوردیم، یا افطار دعوت میشدیم و از دیدن سفره های رنگی و غذاها و خوراکیهای جورواجورش کلی ذوق میکردیم. فکر نمیکنم همچین صحنه هایی دیگه تکرار بشه، حداقل برای من.

خلاصه که ماه رمضون با همه سختی و بیحالیش حس خوبی برای من به همراه داره و از تموم شدنش با وجود همه سختیها خیلی خوشحال نیستم، البته اینکه داریم شیفتی و هفته ای دو روز میریم سر کار هم بی تاثیر نیست چون قبلترها که مدرسه میرفتم یا هر روز سر کار میرفتم و بعد سحر نمیتونستم بخوابم بدترین حال دنیا رو داشتم و روزشماری میکردم ماه رمضون تموم بشه،‌الان دو روزی که میرم سر کار خیلی برام سخته،‌اما روزهایی که خونه ام حداقل بعد سحر میخوابم یا بعدازظهر چرتی میزنم و زودتر و راحتتر میگذره.

همونطور که میدونید، چندوقتی هست که ارتباط زیادی با خانوادم ندارم و حس میکنم این دوری حداقل در حاضر برام آرامش بیشتری به همراه داره،‌از حاشیه ها دورم و حرفها و کنایه های جدید نمیشنوم، شاید گذشت زمان اوضاع رو بهتر کنه،‌اگرم نکنه انقدرها برام مهم نیست، یه جورایی دل کندم، دلم به همسر و دخترم و خانواده کوچیک سه نفرمون خوشه و دیگه دنبال افراد دیگه ای برای ارتباط نیستم،‌من و سامان تصمیم گرفتیم برای خوشی و آرامشمون خودمون تلاش کنیم و دلخوش به بیرون از خونمون نباشیم.

خونه رو هم تغییر دکوراسیون جزئی دادم و همون کلی تو ظاهر خونه تاثیر داشت و حال دلمون رو خوب کرد. اتاق نیلا رو هم هر روز کامل و کاملتر میکنیم و این هم کلی به من ذوق و نشاط میده،‌همیشه آرزو داشتم برای دخترم بهترین امکانات رو فراهم کنم و تا الان هیچی دریغ نکردم، مبالغ زیادی بابت اسباب بازیها و وسایلش خرج کردم،‌بخشی هم از خانواده ها بخصوص خانواده همسرم کادو گرفتم (خانواده خودم بیشتر اهل دادن پول و لباس هستند) و خلاصه که اسباب بازیهای نیلا حسابی تکمیله، از تاب پایه دار و راکر گرفته تا چهارچرخ و گوزن پلاستیکی که روش میشینه و بپر بپر میکنه تا آشپزخونه بزرگ اسباب بازی و عروسکهای جورواجور و جاروبرقی اسباب بازی و چرخ خیاطی و ماشین لباسشویی اسباب بازی و... رسماً خونمون شبیه مهد کودک و خانه بازی شده، مساحتش هم که زیاد نیست و کلی شلوغ پلوغ شده اتاقش و پذیرایی، تازه تو فکر خرید سرسره هم هستم براش و فقط به رفاه و خوشحالی بچم فکر میکنم. مهم نیست چقدر جام تنگ میشه.

 بچه که بودم اسباب بازی زیادی نداشتم،‌یه عروسک پشمی که سالهای سال داشتمش و نسبت بهش حس مادری داشتم و جونم بهش بسته بود، یه سری وسایل دیگه هم بود مثل سه چرخه که فقط با اجازه خواهر بزرگم میتونستیم استفاده کنیم، آخه فقط یه دونه بود و ما سه تا خواهر شیر به شیر بودیم و باید به نوبت ازش استفاده میکردیم، معمولاً مریم نوبت اولی بود و زمان بیشتری میتونست ازش استفاده کنه. خیلی وقتها حسرت یه عروسک قشنگتر یا کفش پاشنه بلند که بچگیهام بهش میگفتم کفش تق تقی یا لباسها و پیرهنهای دخترونه رنگی داشتم اما هیچوقت به مادر و پدرم نمیگفتم، مادرم هم شاغل بود با سه تا بچه شیر به شیره که باید همشون رو میذاشت مهد کودک و عملاً وقت و حوصله ای براش نمیموند برای این قرتی بازیا، البته که فکر هم نمیکرد ما حسرتش رو داریم چون هیچوقت مطرح نمی کردیم، حداقل من و ریحانه نمیگفتیم،‌ مریم رو یادم نمیاد،‌اما کلاً هممون قانع بودیم.

مادرم بنده خدا تو اون روزها کم زحمت ما رو نکشید،‌معلم بود و سه تا بچه پشت سر هم داشت و خانوادش هم شهر دیگه ای بودند، پدرم هم مثل خیلی از مردهای قدیم اونقدرها تو بچه داری  و کار خونه کمک نمیکرد و بیشتر زحمتها روی دوش مادرم بود. خلاصه که تقریباً یه تنه بار همه کارها رو به دوش میکشید و شاید حق هم داشت که نتونه به چیزهای فرعی و آرزوهای ریز و درشت ما فکر کنه، پول و مخارجش بماند، هیچوقت اونقدر پولدار نبودیم که بی مهابا خرج کنیم اما شاید اگر مادرم از دل ما خبر داشت نمیذاشت حسرت اینا به دلمون بمونه. کلی حرف دارم از بچگیهام، خاطرات خوب و بد،‌روزهای تلخ و شیرین،‌ولی هر چی که هست میدونم کودکیهای من در حال و روز امروزم و خصوصیات اخلاقیم خیلی خیلی موثر بود... یادم نمیره روزهای نوجوونیم موقع اذان مغرب که میشد و من خونه بودم و مامان مدرسه بود،  من از دلتنگی چقدر گریه میکردم، یا وقتی ظهر از مدرسه میومدم و غذای روی گاز رو که ولرم یا سرد شده بود میکشیدم تو بشقاب و یه قاشق دست میگرفتم و یه گوشه تو آشپزخونه مینشستم و میخوردم و به تکالیف مدرسم فکر میکردم. بیشتر موقعها شیفت مدرسه من با مامانم  یکی نبود و برای همین خیلی وقتها تنها بودم،‌

خلاصه که من به جبران اون روزهای گذشته، دوست ندارم هیچی از دخترم دریغ کنم،‌برای همین هر چی که باعث شادی و خوشحالیش میشه براش تهیه میکنم. همچنان در حال تکمیل اتاقش هستم، با وجود خریدن سرویس چوب جدید،‌هنوز نتونستم کمد قبلیش رو رد کنم و بفروشم، این شده که الان کمد قبلیش رو هم همراه سرویس خواب جدیدش تو اتاقش گذاشتم تا در اسرع وقت بفروشم،‌همین باعث شده اتاقش شلوغ به نظر بیاد، البته موقت تو اتاق گذاشته بودم تا موقعیکه  کمد قبلیش به فروش بره، اما به یکی دو نفر که نشون دادم گفتند بهتره تو این گرونی نفروشی،‌بچه بزرگتر بشه کلی وسایلش هم اضافه میشه و دیگه نمیشه از وسایل قبلیش  با این شرایط گرونی خرید. البته پرستار خودش میگه رد کن بره و اتاقش خیلی شلوغ به نظر میاد اما سه چهار نفر دیگه گفتند اگر میتونی نگهش دار اما چون رنگی رنگیه،‌یه برچسب سفید روش بزن تا کم و بیش همرنگ تخت و کمد و ویترین جدیدش بشه. نمیدونم چکار کنم،‌شاید یه عکس از اتاقش گرفتم و اینجا گذاشتم تا نظر شما رو هم بدونم. راستش به نظر خودم هم شلوغ شده، اما نمیدونم صلاحه ردش کنم یا بهتره نگهش دارم ؟ به قول یک نفر میگفت شاید خونه بزرگتری گرفتی و جای بیشتری برات باز شد.

قراره در مراحل بعدی اتاقش رو کاغد دیواری کنیم چون دیواره هاش ترک برداشته، یه قالیچه یا موکت هم برای کف اتاقش بخریم و البته یه روتختی متناسب با پرده اتاقش هم تهیه کنیم و البته یه چراغ خواب خشکل. فکر کنم دیگه تموم بشه کار اتاقش. هنوز تختش روتختی نداره و این تو اولویت اول خریدهام هست. حیف که هیچکسی به جز پرستار نیلا خونه من نمیاد که بتونم این تغییرات رو نشونش بدم. کلی ذوق دارم جاده ها باز بشه و محدودیتها رفع بشه و بابا مامان سامان بیان خونمون و غافلگیر بشند،‌آخه هنوز بهشون نگفتم برای نیلا سرویس چوب خریدم و کلاً دکور اتاقش رو عوض کردم. ‌از الان برای اون لحظه که بیان و ببینند کلی ذوق و شوق دارم. باقی تغییرات رو هم به تدریج انجام میدم. 

باید برای وسایل و کارهای باقیمونده برنامه ریزی مالی انجام بدم، فقط میتونم خدا رو شکر کنم که حقوق من هست و میتونم روش حساب کنم وگرنه که سامان همچنان با حقوقهای به شدت معوق و قسط و قرضهای جدید و جورواجور درگیره و عملاً‌ روی کمک اون نمیتونم حساب زیادی بکنم،‌همینکه پولی دستش بیاد و از قسطها و قرضهای معوقش کم کنه برام بسه. اصلاً‌ گاهی برای اینکه آروم بشم فکر میکنم داریم با یه حقوق زندگی میکنیم مثل خیلی خونواده های دیگه، الان دیگه مثل  گذشته بابت این موضوع غصه نمیخورم و خودم رو با خانمهای دیگه مقایسه نمیکنم که از سر تا پاشون و همه مخارجشون به عهده همسرشونه حتی اگه سر کار برند، فقط خدا رو شکر میکنم که خودم شاغلم و حقوق دارم و دستمون پیش احدی دراز نیست،‌سامان من هم اگر حقوق و معوقاتش رو به موقع میدادند و این شرایط کرونا و در کل شرایط بد جوونای تحصیلکرده کشور تو این سالهای اخیر پیش نمیومد،‌قطعاً دریغ نمیکرد، همین الان هم هر پولی دستش میرسه میریزه برای من و اصلاً فکر نمیکنه باید قرضهاش رو بده،‌اما من از همون پول اول از همه برای طلبهای سامان و قسطهای معوقش استفاده میکنم. دلم روشنه که آینده همسرم خوبه،‌شب و روز تلاش میکنه و مطمئنم یه روزی موفق میشه،‌ وعده خدا هم همینه،‌از تو حرکت از خدا برکت.

متاسفانه کلی خرج و مخارج و قرضهای جدید این مدت پیش اومده،‌از بابت پرداختش خیلی استرس داریم، البته میدونم خدا بزرگه اما خب فکر هردومون درگیرشه، مثلاً بیمه ماشین که مجبوریم نزدیک چهارتومن بابتش بدیم درحالیکه حسابمون کاملاً خالیه، دستشویی ما خیلی ناگهانی به سقف خونه طبقه پایین آب داده بود و مجبور شدیم هزینه کنیم واسش، پکیجمون هم قبل عید خراب شد و حدود پونصد خرجش شد اما هنوزم درست و حسابی کار نمیکنه و شاید مجبور شیم باز تعمیرکار بیاریم، لامپهای خونه سوخته بود و کلی پول بابت اونا دادیم،‌ماشینمون کلی تعمیرات نیاز داره و حداقل باید دو سه تومن کنار بذاریم واسش، قالیچه اتاق نیلا و روتختی و کاغذدیواری اتاقش و ... بماند. کلی هم قرض و قوله و قسط داریم که باید خیلی زود بدیم. با اینحال سعی میکنم به خدا توکل کنم و ازش بخوام بهمون برکت بده و خیلی زود این بار مالی از روی دوشمون برداشته بشه.

درگذشت پدرم و اون دو سال بیماری سخت و عذاب آورش که هر روزمون با عذاب و ناراحتی به خاطر دیدن شرایط بابا میگذشت،‌بهم فهموند که هیچ نعمتی بزرگتر از سلامتی و آرامش نیست،‌اینکه باید عشق داد و عشق گرفت و به مال دنیا دل نبست، نه اونقدرها ولخرج بود و نه اونقدرها اقتصادی،‌ بهم یاد داد که انقدرها در بند پس انداز نباشم برای خرید خونه و ماشین بهتر و از پول و حقوقم بیشتر از اینا برای لذا بردن در لحظه استفاده کنم...

خیلی شبها بابام رو تو خواب میبینم و از دلتنگیم کم میشه. همیشه دعا میکنم و ازش میخوام بیشتر و بیشتر بیاد تو خوابم،‌ بعد رفتنش همه چی به هم ریخت، ستون خونه بود و نمیدونستیم...ترکش های خواهرم کم و بیش ادامه داره اما من و سامان تصمیم گرفتیم بیتفاوت باشیم و سکوت کنیم و اصلاً هیچ بها و اهمیتی به اون و همسرش ندیم، به هم قول دادیم حتی با مادرم هم ذره ای راجب اونا صحبت نکنیم و و خلاصه بیتفاوتی به معنای واقعی کلمه. گاهی پیام میده اما از همه جا بلاکه (ولی پیامهاش رو میشه دید از قسمت بلاک) هیچکدومش رو جواب نمیدیم انگار نه انگار که حرفی زده...الان میفهمم که از اول باید همینطوری برخورد میکردیم و حتی به مادرم هم چیزی نمیگفتیم. 

این دور بودنها در آرامش ما تاثیر خوبی داشته، حتی اگر بهای اون ندیدن خانوادم بخصوص مادر و خواهر کوچیکترم باشه.... سعی میکنم تا حد امکان خونه مادرم هم نرم،‌عذاب وجدان هم ندارم چون فکر نمیکنم رفتن من خیلی هم خوشحالش کنه یا از ندیدنم دلتنگ بشه. شب های قدر برای همشون حتی برای خواهر بزرگترم دعا کردم و طلب سلامتی و آرامش و خوشبختی کردم،‌نفرین نکردم اما واگذار کردم به خدا. دیگه حتی نمیتونم بگم نفرت دارم،‌انگار از اول برام وجود نداشته. اینطوری احساس بهتری دارم. از اینکه میبینم سامان هم بطور کامل به من حق میده و روز به روز هم بیشتر بهم عشق میده و جای  خالی خانواده ای رو که انقدرها دوستم ندارند تا حد زیادی پر میکنه (هیچوقت بطور کامل که پر نمیشه طبیعتاً) برام بزرگترین نعمته.

فقط از خدا میخوام کمک کنه کمتر از قبل حساس و زودرنج باشم و به همین بی تفاوتی و دوری و حرف نزدن راجب اتفاقات ادامه بدم و حاشیه های جدیدی هم پیش نیاد. هر چی دورتر باشم حاشیه و حرفهای کمتری دارم و این در شرایط فعلی بهترین کاره....

لطفاً‌در این روزهای آخر ماه رمضان برام دعا کنید تا حال دلم هر روز بهتر و بهتر بشه. این سالها کم درد و زجر نکشیدم، دیگه بسمه. میخوام کمی هم زندگی کنم. الان میفهمم هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی و آرامش نیست حتی اگر به قیمت کنار گذاشتن همه آدمهایی باشه که حال دلت رو خراب میکنند. میدونم هیچ غم و شادی موندگار نیست، به قول معروف چون میگذرد غمی نیست.  از خدا میخوام روز به روز نظرلطفش رو بیشتر و بیشتر نصیب من و همه شما بکنه. من بینهایت به خدا مدیونم، اینو هیچوقت یادم نمیره و هر روز شکرگزارشم.

برای بار هزارم تشکر میکنم که کنارم هستید و شدید جزئی از خانوادم، حتی اگر خاموش باشید.

پیشاپیش عید فطر رو به همتون تبریک میگم، امیدوارم همیشه سلامت باشید. طاعات و عباداتتون قبول

زندگی متوقف نشده...

اوضاع از اون چیزی که فکر میکنید خیلی خیلی بدتره، بعد پست آخری که نوشتم یه سری حرفهای جدیدی پیش اومد که رسماً تیر خلاص رو زد به هر چی ارتباطه در حال و آینده! فقط مادرمو میخواستم به خاطر شرایط بد روحی و روانی و حتی جسمیش مستثنا کنم ( اینکارو هم کردم ولی انگار نتیجه ای نداشت) که حس میکنم با بی مهریهای واضحی که ازش میبینم شاید بهتر باشه اونو هم به حال خودش بذارم،‌ باز از طرفی مردد میشم و میگم هر چی باشه مادره و الان بیش از حد تحت تاثیر خواهر بزرگمه  (کلاً طوری شده که مادر مظلوم من از این رو به اون رو شده البته فقط برای من!!!)، ولی خب از طرفی چقدر میتونم شاهد غرور له شده و شخصیت خرد شده خودم و همسرم باشم و باز با مادرم تماس بگیرم و برم ببینمش؟ اینبار و بعد بحث آخری که بعد نوشتن پست قبلی پای تلفن پیش اومد و ننوشتمش (نمیخوام هم بنویسم و یادآوری کنم)، هیچ انگیزه ای برای ارتباط دوباره ندارم، تازه اگرم بخوام، نمیدونم اینبار چجوری و با چه بهانه ای دوباره زنگ بزنم که نشون ندم خودم رو مقصر میدونم و احساس عذاب وجدان دارم،‌چون اتفاقاً اصلاً و ابداً ندارم و بینهایت هم خودم رو محق میدونم،‌اما خب با همه اینها احساس میکنم درست نیست بیخیال مادرم بشم...

بگذریم، چون این پست رو خصوصی نمینویسم، ترجیح میدم بیشتر از این  وارد جزئیات نشم، دوست داشتم تمام و کمال بنویسم و از راهنماییهای شما استفاده کنم اما حقیقتش یارای نوشتن و گفتنش رو ندارم و حالم رو خیلی بد میکنه، فقط ازتون میخوام انرژی مثبتهاتون رو برام بفرستید که بتونم این دوران رو پشت سر بذارم و اوضاع به مرور زمان کمی بهتر بشه و حداقل کمی مهر من به دل مادرم بیفته و اینقدر راحت قید دخترش رو نزنه.

از بقیه احوالات بخوام بگم به جز دغدغه خانوادگی که دارم و تقریباً ثانیه ای از ذهنم نمیگذره، به زندگی و شیرین زبونیهای نیلا میگذره... یعنی این بچه نبود خدا میدونه چی به سرم میومد....

در یک اقدام غیر مترقبه، برای نیلا سرویس خواب خریدم، خب خونه قبلی ما چون خیلی کوچیک بود,، نتونسته بودم اتاق مخصوصی برای نیلا درست کنم و به جای اون، حیاط خلوت خونه قبلی رو با عشق و علاقه تمام تمیز  و مرتب کرده بودیم و کلی تزئینات و وسایلش رو گذاشتیم و مثلاً شده بود اتاق نیلا، تازه کلی هم عاشقش شده بودیم چون نتیجه تلاش  صفر تا صد خودمون بود،اما خب اونجا دیگه تختخواب جا نمیشد و دخترک جانم فقط کمد داشت،‌ این خونه که اومدیم و نیلا  صاحب اتاق و دم و دستگاه شد، تصمیم گرفته بودم هر موقع شرایط مالی اجازه داد برای همین کمدش، یه تخت که باهاش ست بشه،‌سفارش بدم که براش درست کنند با رنگهای هماهنگ با کمدش، و برای همین هم رفتم یافت آباد و نعمت آباد که عکس کمد نیلا رو نشون بدم و بگم مشابه اون، تخت رو بسازند، بیشتر جاها که نشون میدادم یا تماس میگرفتم، میگفتند نمیشه تختی درست کرد که رنگهای کمدت (قرمز و نارنجی و زرد) هر سه توش به کار رفته باشه و فقط میشه مثلاً‌ سفید و قرمز زد،‌چاره ای نبود و میخواستم همین سفید و قرمز رو بگم بسازند که یکی از دوستانم که موضوع رو بهش گفته بودم، بهم گفت بهتره سرویس چوب کامل بخری. اگرم بخوای فقط تخت سفارش بدی، آخرش هم رنگ و ظاهرش با کمد نیلا متناسب و هماهنگ نمیشه، خب من به این موضوع فکر نکرده بودم و از نظر مالی هم آمادگی کامل نداشتم که هم تخت بگیرم و هم کمد و هم اینکه کمد خودش رو بفروشم، اما خیلی عجیب و غریب همه چی دست به دست هم داد و تونستم بدون اینکه یه قرون قرض بگیرم هر دوش رو بخرم، هر دو که نه،‌هر سه،‌یعنی تخت و ویترین و کمد و چون از نعمت آباد گرفتم قیمتش خیلی مناسب برام درومد! 

 من پارسال اصلاً فکر نمیکردم حالا حالاها حداقل تا آخر امسال بتونم برای نیلا تخت سفارش بدم چه برسه به سرویس خواب کامل، اما خدا خواست و همون اواسط فروردین هم کمد خریدم، هم تخت و هم ویترین! و پولش هم جور شد بدون قرض گرفتن! یعنی پولم کلی برکت داشت. خدا رو شکر قبل عید حقوق خوبی دستم رسید و کمی هم سامان از پول کمی که براش ریخته بودند بهم کمک کرد و اینطوری شد که خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم، نیلا جانم صاحب یه سرویس خواب خشکل شد و اتاقش کلی قشنگتر شد! هر چقدر از خدا بابت لطفهایی که بهم داشته تشکر کنم کمه. 

البته هنوز روتختی و ملحفه و ... مونده که به تدریج پس انداز میکنم و براش میخرم! همیشه فکر میکردم قبل خریدن تخت برای نیلا،‌ قالیچه اتاقش رو عوض میکنم چون اصلا مناسب نبود و یه فرش کهنه عاریتی انداختهه بودیم تا بعداً بتونیم یه خوبش رو بخریم اما تو این یکسال و نیم هنوز جور نشده بود که موکت و قالی جدید برای اتاقش بگیریم، قبل عید رفتم دنبال موکت و قالیچه برای اتاق نیلا و حتی کم و بیش سفارش هم دادم که هفت فروردین تحویل بگیرم اما خود به خود به تعویق افتاد تا آخرشطوریی شد که اول سرویس خواب براش بگیرم و بعدش قالیچه. البته هنوز قالیچه نگرفتم  و انشالله به زودی زود یه موکت شیک (پالاز موکت احتمالاً ) یا شایدم یه قالیچه چهارمتری براش بخرم....انقدر ذوق میکنم اتاق بچم قشنگ میشه که حد نداره، اصلاً دلم میخواد از جون و دل مایه بذارم براش. 

خدا کنه فقط روی تختش بخوابه، سعی میکنم عادتش بدم اما دو شبی که تا حالا خوابیده، تا صبح ناآروم و بیقرار بوده و درست و حسابی وعمیق خوابش نبرده، یا یهویی بیدارشده و با ترس و استرس میپرسه "مامان اینجایی؟" یا "مامان کجایی؟" تا مطمئن شه من هستم. متاسفانه هنوز به تنهایی نمیخوابه و از اون بدتر مدتی بود عادت کرده بود بغل من و درست روی بالش من بخوابه و موقع خواب به من بچسبه! الان دارم به تدریج روش کار میکنم که اولاً ‌توی تختش بخوابه، و دوماً‌یکم که به خوابیدن رو تختش عادت کرد خودم هم از اتاقش برم بیرون و بذارم کم کم مستقل و تنها بخوابه. نخواستم هر دو کارو همزمان با هم انجام بدم، گفتم تدریجی باشه بهتره...

یه اعتیاد بدی هم پیدا کرده از دو سه ماه قبل به پوشیدن کلاه و کاپشنش تو خونه اونم 24 ساعته! اولش برای هممون بامزه بود و بهش میخندیدیم اما از یه جایی به اون درجه از شدت رسید که حتی تو گرمترین حالت خونه هم کاپشن و کلاهش رو میپوشید و گاهی شلوار پشمیش  رور هم تنش میکرد و ابداً نمیتونستیم از تنش دربیاریم و اگرم به زور اینکارو میکردیم جوری جیغ میزد و گریه میکرد که دلمون میسوخت و بهش دوباره میدادیم! 24 ساعته موهاش زیر کلاه عرق  میکرد و چرب میشد، اما باز از خیرش نمیگذشت! از دیروز صبح شروع کردم از کاپشن بگیرمش (درست مثل از پوشک گرفتن و پستونک گرفتن!!!! به نظرم از اونا هم سختتره!! دیگه ببینید چقدر فاجعست!!!)  و باعث شد دیروز بچم از صبح تا شب عین معتادا بیقراری کنه و با التماس و جیغ و هر راهی که به ذهنش میرسید تقاضا کنه کاپشنش رو بپوشونیم! از دیروز صبح تا شب هم من و هم پرستارش مقاومت کردیم اما دیشب موقع خواب به خاطر کاپشنش بلبشویی راه انداخت که نزدیک بود بهش بدم بپوشه اما آخر سر تصمیم گرفتم مقاومت کنم و به هر طریقی حواسشو پرت کنم! اصلاً هم حواسش پرت نمیشد حتی با گوشی! آخرش با یه ترفندی موقتاً بیخیالش کردیم اما بازم بیقراریش تموم نمیشد. خدا کنه امروز هم پرستارش مقاومت کنه و بهش نده و کم کم از سرش بیفته...

یعنی از پستونک گرفتن برام راحتتر بود تا ترک اعتیادش به کاپشن! مورد بعدی هم که خیلی خیلی بهش معتاده گوشی هست! گاهی پیش میاد که شبها من خوابم میبره و گوشیم دست نیلا میمونه! یهویی دو ساعت بعد مثلاً‌ سه نصفه شب پا میشم و میبینم هنوز گوشی دستشه! به خدا تو رفتارهاش موندم من! میترسم چشمش و مغزش خراب بشه! اصلاً و هیچ جوره هم حریفش نمیشم. حتی پیش اومده که نصفه شب از خواب پریده و با جیغ و داد گفته گوشی بده! چندبارم همین اتفاق درمورد کاپشنش افتاد، از خواب بیدار شد و هی گریه میکرد و جیغ میزد و میگفت "کاپشن بیپوش" درحالیکه کاپشن تن خودش بود و مثل خیلی شبهای دیگه با همون خوابیده بود! احتمالاً خواب دیده بود از تنش درآوردم! چندبار کاپشن توی تنش رو نشون دادم و گفتم اینا تن خودته تا آخرش متوجه شد و گرفت خوابید! 

موندم تو کار این بچه! مثل یه پسربچه شیطون و قلدره و متاسفانه جذبه زیادی نمیتونم در برابرش داشته باشم، اما به همون اندازه هم بینهایت به من محبت میکنه و 24 ساعته صورت و دهنش رو به صورتم میچسبونه و صورت یا دستم رو به شوخی گاز میگیره! اولها خیلی آروم گاز میگرفت اما وروجک الان بعضی وقتها طوری گاز میگیره که دادم میره هوا و بازوم کبود میشه! فقط هم با من اینطوری میکنه و یکبارم ندیدم کسی رو گاز بگیره! یه راه ابراز محبتش به منه! اینم شانس مایه!

با همه اینها انقدر عاشقشم و زندگیم به زندگیش بنده که میدونم اگر خدا منو مورد لطف خودش قرار نمیداد و بهم نمیدادش، حتی با وجود عشقی که به سامان داشتم،  دلم نمیخواست یکروزم تو این دنیا باشم...خدا رو شکر بابت داشتن اون و سامان،‌ سامانی که این روزها انقدر هوامو داره و لوسم میکنه و بهم عشق میده که دلم حسابی به اون و زندگیمون قرص میشه...

فقط اون موضوع لعنتی تمام روح و روانم رو به هم ریخته! میدونم اگر پدر عزیزم زنده بود و حتی افلیج هم اونجا افتاده بود،‌اجازه نمیداد امثال خواهرم اینطوری خونمو تو شیشه کنند و مادرم هم بی چون و چرا طرفش رو بگیره...

یعنی میشه این مسئله خانوادگی حل بشه و بتونم کمی به آرامش برسم؟ میدونم خدا با منه و تنهام نمیذاره،‌به مهربونیش ایمان دارم اما ظرفیت روحی من هم پر شده و دلم نمیخواد زندگی و عمرم با این اختلاف و بحثها بگذره...اگر این موضوع درست بشه قول میدم بیشتر قدر زندگی و با هم بودنها رو بدونم. البته که برای همیشه اون دختر و خانوادش رو کنار گذاشتم (حتی نمیخوام اسم خواهر رو روش بذارم دیگه) اما دلم میخواد خواهر کوچیکم و مادرم رو برای خودم نگهدارم. توکل به خدا،‌خدا خودش شاهده که تا جای ممکن وجدان و انصاف رو تو زندگیم اولویت قرار دادم و دلم نخواست هیچ زحمت و مزاحمتی برای کسی داشته باشم، همیشه مراعات همه رو کردم اما بخت و اقبال باهام یار نبوده و الان جایی هستم که همیشه ازش بیزار بودم، تنها،‌بیکس،‌طرد شده...

خدایا خودت همه چیو درست کن،‌دوباره عزت و ارزشم رو بهم برگردون و مهر من رو به دل مادرم بنداز...

فقط و فقط چشم امیدم به لطف خداست و دعای دوستان خوبم اینجا...

پی نوشت: طبق معمول این پست رو هفته پیش دوشنبه سی فروردین ماه نوشتم و امروز 4 اردیبهشت بروزرسانی کردم (همیشه همینه!‌کلی طول میکشه پستمو بنویسم و منتشر کنم و و موقع انتشار اتفاقهای جدید رو مجبورم اضافه کنم). الانم مجبورم یه سری توضیحات اضافه از اتفاقات جدید بدم. اول اینکه روز سه شنبه یک روز بعد نوشتن پستم رفتیم خونه مامانم، حقیقتش دلم با رفتن نبود و میدونستم بهم بی احترامی و بی محلی میشه،‌اما از اونجاییکه روز قبلش خواهرم یه پیامک داده بود (نمیشه توضیح بدم) تصمیم گرفتم قبل اینکه جواب خواهرم رو با زبان حقوقی بدم، برم خونه مادرم و بهش بگم من از این به بعد تو رو وارد ماجرا نمیکنم که بیشتر از این اعصابت خورد نشه و دفعه قبل هم اشتباه کردم به تو رو انداختم و تو رو قاطی ماجرا کردم،‌البته اینم بگم که قرار بود این حرفها رو از روی سیاست بگم و اعتقاد و باور قلبی من نبود، وگرنه به نظرم تو  این  شرایط  همیشه بزرگترها ط باید  وسط رو بگیرند و میانجیگری کنند و نذارند کار به اینجاها برسه،‌اما مادرم همیشه منفعل بوده و به قول خودش حریف خواهرم نمیشده،‌اما تصمیم  گرفته بودم  اینطوری  بهش  بگم  که اگر بعداً به شکل دیگه ای مجبور  شدم  با خواهر بزرگترم رفتار کنم، بصورت غیر مستقیم با مادرم اتمام  حجت  کرده باشم که چون تو نخواستی وارد ماجرا باشی و واسطه گری کنی،‌مجبور شدم مستقیم اقدام کنم.

 خلاصه که رفتم که بهش بگم از این به بعد تو این ماجراها شما رو واسطه قرار نمیدم،‌اما خواهش میکنم ‌ اگر چیزی از خواهر بزرگه شنیدی یک طرفه به قاضی نرو و حق دفاع رو هم برای من بذار، نه اینک مثل این چند وقت اخیر اجازه بدی مریم هر چی خواست بگه و بدگویی من رو بکنه.

رفتم که اینا رو بگم و بعد دیدن مادرم پیامک خودم رو در پاسخ به پیامک مریم بفرستم که رضوانه قبل رسیدن ما به خونه مامان تاکید کرد با توجه به روحیه خراب مامان بهتره این حرفها رو هم نزنید چون ممکنه حالش بدتر بشه و این شد که ما کلاً منصرف شدیم از بیان این صحبتها و کلاً ترجیح دادیم به پیامک غیر منطقی مریم جواب ندیم و کلاً بیتفاوت باشیم و الان که فکر میکنم میبینم اینطوری خیلی هم بهتر شده و یه جورایی انگار اصلاً‌ آدم حسابش نکردیم.

مورد بعدی و اتفاق جدید دیگه اینکه با تلاش فراوان در نهایت کم و بیش موفق شدم کاپشن نیلا رو ازش بگیرم،‌الان دخترم پنج روزه که ترک کرده و در دوران نقاهت به سر میبره! گاهی زمزمه هایی میکنه هنوز اما خب  حواسش رو پرت میکنیم و انگار که داریم کم کم به طور کامل موفق میشیم، البته الان دوباره گیر داده به یه لباس دیگه،‌اما خب اون لباسه خنکه و مثل کلاه و کاپشن که درش نمیاورد، چیز فجیعی نیست که بپوشه...

اعتیاد الانش همچنان گوشیه و صبح تا شب و حتی شب تا صبح دستشه. مورد دیگه هم اعتیاد جدیدش به یه سری آهنگهایی هست که روزی صدبار گوش میده و باهاش میخونه و همزمان تاب بازی هم میکنه! دیگه اینکه الان بدجور علاقمند به دیدن کارتون شده،  یه سری کارتون روی فلش دارم که براش میذارم و باعث شده شدیداً به اونا معتاد بشه و کلاً اختیار تلویزیون رو به دست بگیره و به زور بخواد وسط فیلم و سریالهایی که میبینیم کارتون براش بذاریم. خلاصه که انقدر بچم اعتیادهای مختلف داره که نمیدونیم کدومش رو ترکش بدیم...

یه موضوع دیگه هم اینه که شبها به زور میخوابونمش، یعنی اگر چهار صبح هم ببرم بخوابونمش بازم گریه میکنه و جیغ میزنه و مقاومت میکنه! این شبها که ماه رمضونه و فرداش هم شیفت ادارم نیست، با هم تا خود سحر بیدار میمونیم،‌سامان میره تو اتاق خواب میخوابه و ما تا خود سحر یا حداقل تا ساعت سه بیداریم،‌بعد نیلا رو میخوابونم و خودم هم یه چرتی کنارش میزنم و ساعت چهار و ده دقیقه صبح پا میشم سحری میخورم. اتفاقاً بهمون خیلی هم خوش میگذره، من مشغول نظافت خونه یا درست کردن سحری میشم یا کتاب میخونم، نیلا هم کارتوناش رو میبینه. اگر فقط برای خوابیدن انقدر مقاومت نمیکرد و انقدر هم نصفه شبی نمیدوئید و بپر بپر نمیکرد (به خاطر همسایه طبقه پایین) دیگه همه چی عالی بود... آهان اگر میذاشت با زبون روزه با خیال راحت ظهرها بخوابم و انقدر با بهانه های مختلف صدام نمیکرد، دیگه هیچ مشکلی نبود!!! خلاصه که همه چیو با هم میخوام من یه چیز دیگه اینکه کم و بیش به تختش عادت کرده و دیگه مثل قبل بیقراری نمیکنه تا صبح، خدا کنه دیگه کاملاً قبولش کنه و به این روند ادامه بده.

اینم خلاصه ای از حال و روز من این روزها. درسته این روزها احساس تنهایی و بیکسی خیلی آزارم میده اما من همچنان دلخوشم به روزهای بهتر، نمیخوام زمین بخورم، میخوام خودم رو بیشتر دوست داشته باشم، این مدت فهمیدم هیچکس هیچکس اندازه خود آدم و خانواده درجه یکش یعنی همسر و فرزندانش، دل آدم رو گرم نمیکنه....این ماجرا تا حد زیادی دل من و سامان رو به هم نزدیکتر کرد،‌اینهم خودش نعمتیه...

خدا رو شکر بابت داده و ندادش،‌اما ممنون میشم همچنان دعا کنید تا اوضاع بهتر بشه و دل مادرم بخصوص کمی نسبت به من گرم بشه.

رمز پست قبلی

دوستان عزیزم برای گرفتن رمز پست قبلی همینجا پیام بدید. مجبورم بنا به دلایلی از این به بعد بعضی از پستها و نه همشون رو رمزی بنویسم.

دوستانی که وبلاگ ندارند اما از دوستان خوبم هستند برای گرفتن رمز به آدرس اینستاگرامم shiva.1984 پیام بدند.

ممنونم که همراهمید.

عبور میکنم، اما فراموش نمیکنم...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.