بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

یادداشت 133

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

متفرقه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

کاش میشد بیخیال بود...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

از هر دری

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

نبرد سخت با درون

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دلخوشیها کم نیست،‌ نباید از یاد ببرم...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آخر هفته با طعم آشپزی

و باز هم مرضیه و درست کردن غذاهای جدید در روز پنجشنبه و جمعه. خودمم دارم کم کم با خودم حال میکنما، وقتشه مثل شهردار منطقه یک رشت که  خودش خودشو کارمند نمونه معرفی کرده بود، یه نامه از سیستم اداری بزنم به خودم و خودمو به عنوان کدبانوی نمونه معرفی کنم یه رونوشت هم بزنم به شوهرم و مادرشوهر و خواهرشوهرم! بعد به خودم هم جایزه بدم مثلاً یه خونه سازمانی مثل شهردار رشت (فرق داره با شهردار منطقه یک رشت که بالا گفتم!!!) که اونم خودش به خودش نامه زده بود و به خودش لطف کرده بود و خونه سازمانی هدیه داده بود!

القصه اینکه روز پنجشنبه تصمیم گرفتم خوراک بامیه درست کنم که دستورشو از نت گرفتم و خیلی هم خوشمزه شد، بهتر از انتظارم. البته خوراک بامیه رو برای شام پنجشنبه درست نکردم، گذاشتم برای یه وعده دیگمون چون عادت دارم پنجشنبه جمعه ها که سر کار نمیرم سه چهار مدل غذا درست کنم که بمونه برای اوایل هفته که خسته از کار میرسم خونه،‌غذا داشته باشیم و برای ناهار خودمم ببرم اداره، خلاصه که پنجشنبه همزمان با درست کردن خوراک بامیه، برای شام هم کتلت درست کردم که اونم خوب شد (زیاد کتلت درست نمیکنم چون سرخ کردنی خیلی کم میخوریم)،‌بعدش هم که سامان رسید و تا بره دوش بگیره و بیاد جارو برقی کشیدم و گردگیری کردم، حسابی هم خسته شدم، ولی تمام تلاشمو کردم که  اجازه ندم مثل دفعه های قبل به خاطر خستگی اخلاقم بد بشه و شوهر بیچارمو کلافه کنم که تا حدی هم موفق شدم. این شد که قبل رسیدنش، آرایش ملایم کردم و لباس قشنگ پوشیدم و وقتی که رسید خونه با روی خوش و آغوش باز ازش استقبال کردم و پذیرایی و ...

برای روز جمعه هم باز خلاقیت از خودم در کردم و اول از همه تصمیم گرفتم بادمجان شکم پر درست کنم و همزمان باهاش پاستای جامبو هم درست کنم. خلاصه که بادمجان شکم پر رو اول آماده کردم! اسمش زیادی دهن پر کنه اما به نظرم خیلی هم راحت بود، بدترین قسمتش که دوست ندارم سرخ کردن بادمجوناست که چون بار اولم بود این غذا رو درست میکردم و نمیدونستم خوب شه یا نه فقط دو تا دونه درست کردم، وقتی دیدم خوب شد، اعتماد به نفسشو پیدا کردم و اگه بتونم قبل نوبت خوردنش که احتمالا فردا شبه دوتا دیگه ام درست میکنم و بهش اضافه میکنم! بعله! همچین خانوم خونه ای شدم من، انگار نه انگار تا 32 سالگی هیچی درست نکرده بودم و بعد ازدواج تازه شروع کردم به پخت و پز. (خودم از خودم تعریف نکنم کی بکنه؟!!!) 

در حالیکه بادمجون شکم پر در حال پختن بود، رفتم سراغ پاستای جامبو یا همون ماکارونی صدفی (صدفهای خیلی بزرگ) با مغزی گوشت و پنیر و این شد که بالاخره فر اجاق گازمو از حالت آکبند درآوردم. دفعه دوم بود بعد ازدواج از فر استفاده میکردم، بار اول برای درست کردن لازانیا بود. 

سامان طفلکی هم که از شش صبح جمعه رفته بود سر کار و جمعه رو هم تا بعدازظهر تنها بودم. اولش خیلی غمگین و بی حوصله بودم و بدجور دلم گرفته بود، وقتی سامان نیست انگار یه چیزی کمه، دلم میگیره،‌یه مقدار هم از رفتار مامانم که با اینکه میدونست من ممکنه برم اونجا،‌ رفته بود خونه خواهر بزرگم دلخور بودم، اما از وقتی شروع کردم به آشپزی روحیم هم بهتر شد. آشپزی رو خیلی دوست دارم و حالمو خوب میکنه.سامان ساعت دو و نیم بود که رسید خونه،‌سالاد درست کردم و زیتون و ماست بادمجونی هم آماده کردم و ناهارو خوردیم، خیلی هم خوشش اومد و تعریف کرد، تازشم به پاس قدردانی دستمو بوسید. به نظر خودم هم خوب شده بود،فقط نمیدونم چرا یه مقدار پاستا صدفیها خشک شده بود، البته زیاد نه ها اما انتظار داشتم نرم نرم باشه، حالا باید علتشو پیدا کنم،شاید دمای فر زیاد بوده نمیدونم.

بعدازظهر جمعه هم در راستای خانوم خونه شدنم برای اولین بار تو فر کیک پختم،‌ اصلاً فکر نمیکردم خوب شه اما خداییش خوب شد، قبلاً چندباری تو ماکروفر کیک درست کرده بودم اما برای اولین بار بود که کیکمو تو فر گذاشتم و حرفه ای تر درست کردم. البته راستش حس میکنم شانسی بار اول خوب شد، چون مقدار مواد رو بدون حساب کتاب و از روی حدس ترکیب کردم و معلوم نیست دفعه دیگه هم همینقدر خوب بشه.کیکو با شیر خوردیم و برای اینکه به مادرشوهر و خواهرشوهرم ثابت کنم بهترین عروس دنیا گیرشون اومده، تو تلگرام دو تا عکس از خودم و سامان درحالیکه خوشحال و خندان (الکی مثلاً) مشغول صرف شیر وکیک هستیم فرستادم که با استقبال خوبی از سوی خانواده همسر مواجه شد از جمله مادرشوهر مهربونم  منو عروس قشنگم و کدبانو و خانوم خونه خطاب کرد و کلی قربون صدقم رفت این یعنی ماموریت با موفقیت انجام شد! قبلاً هم که قضیه بادمجون شکم پره رو پشت تلفن به مادرسامان گفته بودم،‌ همچین عروس ندید بدیدی هستم من،‌ اما خب معتقدم دونستن اینا بخصوص وقتی از هم دوریم و به ندرت میان خونمون لازمه که بدونن پسرشون گیر خوب دختری افتاده،‌نگران خورد و خوراکش نباشن


در تصاویر ذیل توجه شما رو به بخشی از هنرنماییهام در آخر هفته جلب میکنم باشد که مورد توجه و عطوفت و تعریف شما قرار گیرد البته خب در نظر داشته باشید که این غذاها رو کسی درست کرده که تا 32 سالگی که بره سر خونه زندگیش آشپزی نمیکرده و الانم فقط یکی دو روز آخر هفته رو وقت داره درست درمون به پخت و پزش برسه.خلاصه که هنوز کلی جای پیشرفت هست و بنده همچنان در حال آموزشم.

برای بازکردن عکسها، آدرس کامل عکس رو انتخاب کنید بعد کلیک راست کنید و گزینه open link رو بزنید تا باز بشه، یا اینکه میتونید کل آدرسو کپی کنید تو قسمت آدرس بروزرتون و enter کنید که باز بشه.

این پست هم که همش شد آشپری! خداییش خیلی ذوق داشتم بنویسم از هنرمندیهام.


این کیک خونگی منه همراه با شیر البته دفعه دیگه تصمیم دارم پیشرفته تر کار کنم و هم بزرگتر درست کنم هم لابلاش خامه و گردو بزنم.

http://s8.picofile.com/file/8309049018/IMG_20171013_175044.jpg


این بادمجون شکم پر من که البته هنوز تو ظرف نکشیدم و از تو قابلمه عکس گرفتم

http://s8.picofile.com/file/8309046892/IMG_20171013_133958.jpg


اینم پاستا جامبو با مغزی گوشت و پنیر پیتزا و سایر مخلفات

http://s8.picofile.com/file/8309047018/IMG_20171014_142938.jpg

هوای ابری

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اون روی مرضیه :)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای این چندروز تعطیلی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.