شنبه دوم شهریور ماه اولین روز کاری من بعد از به دنیا اومدن نیلا بود اما نتونستم برم سر کار! از شدت مریضی و سرفه و تب و حال بد، نیلا هم بدتر از من مریض بود... جمعه شب رفتم دو تا پنی سیلین زدم اما فایده نکرد و حتی امروز هم که شش شهریور ماه هست بازم حالم کامل خوب نشده! یکی از طولانیترین بیماریهایی که داشتم! امانمو بریده! بعد از زایمان بدنم از نظر قدرت بدنی و ایمنی افت کرده و خیلی زود به زود مریض میشم، از این بابت ناراحتم...
خلاصه که شنبه نتونستم برم سر کار و یکشنبه 3 شهریور ماه اولین روز کاری من بود. جالبه که رئیسم کل این هفته مرخصی بود! دوست داشتم حداقل این هفته که خالم پیش نیلا بود،رئیسمون هم میومد که حداقل شرایط کاری جدید رو بطور کامل درک کنم و موقعیتم کاملاً مشخص بشه اما خب نبود و شنبه هفته آینده میاد. روز اولی که برگشتم سر کار به تک تک اتاقها و همکارها سر زدم و اعلام حضور کردم، همه با روی خوش پذیرا شدند و بهم تبریک گفتند،هنوز شیرینی ندادم چون رئیسم نبوده اما شنبه آینده اینکارو میکنم.
شنبه نیلا رو میذارم مهد کودک، هنوز خیلی گیجم و نمیدونم چه وسایلی باید براش ببرم، مربی مهد مواردی رو برام توضیح داده اما هنوز آمادشون نکردم....شنبه همین هفته که به خاطر مریضی نتونستم برم سر کار، نیلا رو برداشتم و بردم مهد نزدیک خونمون. لحظه ای که وارد حیاط شدم، بغض گلومو گرفت و خطاب به نیلا که با ذوق و تعجب به وسایل بازی توی حیاط نگاه میکرد گفتم مامان جان من به هر دری زدم که نیارمت مهد اما نشد، منو ببخش عزیزم. انشالله از من و از اینجا راضی باشی. داشتم باهاش صحبت میکردم و چشمام اشکی بود و چیزی نمونده بود که اشکام بریزند که یکی از مربیهای مهد که منو از تو شیشه دیده بود در سالن رو باز کرد و با روی خوش نیلا رو از بغلم گرفت و برد داخل، همون لحظه ای هم که نیلا تو بغلش رفت شروع کرد به دلبری کردن و آواز خوندن و دست تکون دادن! من هنوز آماده اشک ریختن بودم که رفتم سمت نیلا که دوباره بگیرمش تو بغلم که روشو کرد اونور! نامرد بی معرفت دوست نداشت بیاد بغل من! اونوقت من داشتم به خاطرش گریه میکردم!
مدیر مهد کودک که منو دو ماه قبل که تنهایی برای بررسی شرایط به همین مهد سر زده بودم دیده بود، خیلی سریع شناخت و کلی خوش و بش کرد و با روی گشوده اطلاعات کامل رو در مورد مهد بهم داد و کاری کرد که تو همون نیم ساعت که اونجا بودم حسابی خیالم راحت بشه! بهش گفتم خیلی از شما ممنونم که اینطوری خیال من رو راحت کردید،. آخه همون دو ماه پیش رفته بودم مهد دیگه ای نزدیک محل کارم که اگر همه چی خوب بود بذارمش اونجا،وقتی از مدیر مهد کودک که خیلی هم برخورد سرد و جدی داشت با نهایت احترام پرسیدم عذر میخوام میشه راجب نحوه رسیدگی به بچه ها و وسایل مورد نیاز و ... توضیح بدید،برگشت خیلی سرد و بیتفاوت گفت به هر حال خانم مهد کودک هیچوقت مثل خونه نمیشه برای بچه و محدودیتهایی داره و... آب سرد ریختند روی سرم،خب مگه من نمیدونم مهد مثل خونه نمیشه؟ همه اینو میدونند! وگرنه که انقدر بابت مهد گذاشتنش غصه نمیخوردم و دنبال پرستار مطمئن نبودم، ولی اینکه واقعیت رو به یه مادر دل نگران و مضطرب بگی کار درستیه؟ همین برخوردش باعث شد که دلم نسبت به اون مهد سرد بشه و تصمیم بگیرم بذارمش همون مهد اولی که نزدیک خونمون بود و برخوردشون خیلی گرم بود.
این شد که دوباره همین شنبه این هفته رفتم همون مهد و گفتم تصمیم دارم دخترم رو بیارم اینجا و وقتی اونهمه توضیحات رو با مهربونی داد، بهش گفتم خانم برخورد خوب و گرم شما باعث شد من تصمیمم درمورد این مهد قطعی بشه، وقتی بهش گفتم مدیر مهدکودک نزدیک خونمون بهم گفته مهد کودک هیچوقت برای بچه مثل خونه نمیشه و من پریشون رو پریشون تر کرده، بهم گفت اتفاقا خانم حتی مهد کودک میتونه برای بچه بهتر از خونه باشه، چون توی خونه مادر هزار و یک کار داره،پخت و پز و لباس شستن و ... امامربی مهد کودک صرفاً کارش رسیدگی به بچه هاست و شاید حتی بیشتر از مادر بچه به بچه توجه کنه... حالا شاید جمله اخرش کمی اغراق آمیز باشه اما خدایی قدرت کلام رو نباید نادیده گرفت،حرف این مدیر کجا و حرف اون یکی کجا... ضمناً یه عالمه در خصوص تفاوت بچه اول خودش که نذاشته بوده مهد کودک و بچه دومش که مهد بوده صحبت کرد که چقدر دومی مستقل تر و اجتماعی تر بار اومده و...
خلاصه که گارد من رو به شدت کم کرد و خیالم خیلی راحتتر شد، حداقل راجب این مهد کودک اینطوره...بزرگترین مشکل اینه که اگر بخوام دو سه ماه دیگه از خونه فعلی به خونه ای که خریدیم جابجا بشیم دیگه نمیتونیم این مهد بذاریمش (مگر به سختی)! این مشکل بزرگیه مگه اینکه جابجا نشیم که خب خونه اینجا هم برامون خیلی کوچیک و ناراحت هست و نیلا هم توش اذیت میشه...خلاصه که این هم مشکل کمی نیست،فعلا این دو سه ماه رو میذارمش اینجا تا بعداً تصمیم بگیرم چکار میخوام بکنم...
این هفته که نیلا پیش خالم بوده خیلی دختر خوبی بوده و خالم رو اصلاً اذیت نکرده، البته که انقدر شیطون و پرتحرک شده ماشالله که خالم با نزدیک شصت سال سن همش باید دنبالش باشه، اما اونطوری نیست که گریه کنه یا دلتنگی منو بکنه!
روز اول که رفتم سر کار تا نزدیک ظهر که خواب بود و بعدش هم که بیدار شد خیلی با خالم خوش اخلاق بود و اصلاً انگار نه انگار که تمام نه ماه قبل رو پیش من بوده! داشتم یکم ناراحت میشدم از اینهمه بیتفاوتی
که وقتی ساعت سه و نیم ظهر برگشتم خونه و دیدم با شوق و ذوق و خنده اومد سمتم و همونطوری با چشمای برق زده و لبخند نگام کرد و دستاشو بارها و بارها روی صورتم کشید که مثلاً نازم کنه (کاری که قبلاً فقط موقعیکه بهش میگفتم مامانو ناز کن انجام میداد و نه وقت دیگه! تازه فهمیدم چقدر بهم محبت داره... آخه دخترم خیلی راحت بغل بقیه آدمها میره و خیلی وقتها از بغل همون غریبه ها بغل من برنمیگرده که یوقتا جدی جدی تو فکر میرم و ناراحت میشم که نکنه دوستم نداره؟! اما خب همینکه اون روز از سر کار برگشتم و اونطوری تا چنددقیقه از بغلم جم نخورد و مدام منو نوازش میکرد و با ناز میخندید،فهمیدم که نه،منو خوب میشناسه و حتی دلتنگ هم شده اما خب بهونم رو در نبودم نمیگیره...
این یکماهه انقدر رفتارهای جدید یاد گرفته که اصلاً نمیدونم کدوما رو بنویسم! بخصوص این سه چهار روزه که اصلاً بچم حسابی از این رو به اونرو شده و تبدیل به یه هیولای شیطون شده که نمیشه یه لحظه به حال خودش ولش کرد، چون فوری سینه خیر میره و یه وسیله ای رو برمیداره...خیلی باید حواسمون بهش باشه...
دوست داشتم فرصت میشد و از اونهمه کارهای جدیدش مینوشتم اما متاسفانه تا ده دقیقه دیگه که ساعت میشه سه ظهر باید از سر کار برگردم خونه. متاسفانه بخوام بنویسم دیر میشه و منم دوست ندارم حتی یک دقیقه دیرتر خودمو به دخترم برسونم برای همین نوشتن راجب شیرین کاریهای جدید رو میذارم برای هفته آینده.
خوشبختانه ساعت کاری ما بعد از مادرشدن از ساعت 16:30 به ساعت 15:00 تغییر پیدا میکنه یعنی یکساعت و نیم زودتر که خب امتیاز بزرگیه...البته این موضوع منوط به تایید مدیر هست که انشالله به امید خدا شنبه تایید نهایی رو میکنند و تا شش سالگی نیلا این امتاز زودتر برگشتن به خونه رو دارم.
همین الان که دارم این پست رو میبندم و آماده میشم که برم خونه حالم اصلا خوب نیست و بدن درد دارم، کارهام هم بعد برگشتن به خونه خیلی خیلی زیاده، چون باید به فکر شام درست کردن و ناهار درست کردن برای خالم هم باشم که با این حال بد این هفته ای که گذشت خیلی اذیت شدم، بخصوص که بعد برگشتن به خونه همه کارهای مربوط به نیلا و کارهای خونه رو باید تنهایی انجام میدادم و حسابی هم که مریض بودم ،نیلا هم که مریض بود و کلی دارو داشت که باید سر وقت میدادم،این هفته ای که گذشت نتونستم هیچ شبی زودتر از یک شب بخوابم بس که کار داشتم... نمیدونم هفته دیگه که خالم بره و بذارمش مهد کارهام کمتر میشه یا نه؟ از طرفی کار جدیدی که اضافه میشه آماده کردن نیلا برای بردن به مهد کودک با خودم و برگردوندنش از مهد هست، که وقتمو صبحها و عصرها میگیره،از طرفی هم وقتی خالم طفلی بره،اگه حال نداشته باشم میتونم شام درست نکنم (سامان طفلی هیچوقت هیچی نمیگه) و برای ناهار فردام هم از رستوران اداره ناهار بخرم، از این جهت کارم کمتر میشه،حالا باید ببینم هفته آینده که اولین هفته ای هست که نیلا جانم رو میذارم مهد چطور پیش میره، خدا کنه قلق امور زودتر دستم بیاد و بتونم هم به کار بیرون برسم هم به کارهای نیلا و هم خونه داری....
خدا کنه بیجونی و ضعف و حال بد جسمی و وضعیت آشفته روحیم که تو این روزها بدجور گرفتارشم، هم کمی بهتر بشه و بتونم خودمو سرپا نگهدارم.... خدا کنه دلم که این روزها غم و نگرانی زیادی توشه، آروم بگیره و بتونم زندگیمو رو روال بندازم...
حرفهای ناگفته زیادی موند، بمونه برای بعد. ساعت سه شد و باید سریعاً راه بیفتم سمت خونه... دلم برای نیلام تنگ شده.
آخرین روز مرخصی زایمان من هست و فردا باید برگردم سر کار، به همین سرعت نه ماه گذشت...باورم نمیشه، چشم بر هم زدنی بود و الان نیلای من نه ماهه شده.
حس غریبی دارم، یه جور تشویش و دل نگرانی از اینکه قراره چطور هم کار بیرون و هم کار خونه و بچه داری رو انجام بدم، منیکه چندوقتیه به شدت کم جون و بیحال شدم و از عهده کارهای شخصی خودم و رسیدگی به نیلا هم به خوبی برنمیام چه برسه به کار بیرون و خونه و بچه داری همزمان.
الان که دارم برمیگردم سر کار همه چی به هم ریخته، نیلا به شدت مریضه، سه روز تب داشت و اسهال و الان که این دو تا بهتر شده از دیروز صبح سرفه میکنه و سرما خورده.
تب و اسهالش رو همه گذاشتند پای دندون درآوردن و منم گفتم خب خدا رو شکر بالاخره دندونش داره درمیاداما بعد که سرفش شروع شده و گرفتگی بینی و آبریزش، این فرضیه هم از بین رفت که دندونش داره درمیاد، کاش حداقل اینهمه بچم اذیت شد بابت دندونش میبود، حالا شاید هم هر دوی این موارد باشه...
بدتر اینکه من هم از پریشب گلو درد و سرفه شدید دارم و از دیشب هم سامان مریض شده و الان هر سه ما مریضیم! شانس منه! درست موقع رفتن سر کار!
هزاران حرف تو سرم داشتم این چندوقت و همش خودم رو تصور میکردم که اومدم و دارم مینویسمشون اما الان که میخوام بنویسم، ذهنم شده صفحه سفید و چیزی یادم نمیاد... کاش میشد همون موقع میگفتمشون اما شرایطش نبود. روزهایی بود که انقدر دلم از بابت حرف بعضیها شکسته بود که اگر دسترسی به نت و کامپیوتر داشتم همون ثانیه مینوشتم اما متاسفانه دسترسی نداشتم و با گوشی تایپ کردن هم خیلی سخته برام...چه اون روزهایی که رفتیم رشت و از چهار روزی که اونجا بودیم دو روزش خوب بود و دو روزش هم با ناراحتی و دلخوری از دست سامان و یکی از دخترخاله هاش گذشت، چه بعد برگشتنمون به تهران و یه سری دلخوریهایی که از خانواده خودم داشتم و دلم میخواست بگم و بنویسم و سبک بشم، اما خب الان که گذشته و نوشتنش دردی رو دوا نمیکنه،... نه که موضوعات خیلی مهمی باشه اما خب برای من که اینهمه فشاری که رومه حساسم کرده، باعث دل شکستگی و اندوهم بودند، هر چند سعی کردم زودتر فراموش کنم اما حداقل چندساعت یا یک دو روزی منو به شدت غمگین کردند...
چقدر این چند وقت به این فکر میکنم که کاش خانوادم حمایتگرتر بودند و این دردها و مشکلات وجود نداشت و میتونستم دخترکم رو مهد کودک نذارم...بارها غبطه خوردم و حسرت خوردم به حال مادرایی که بچشون رو پیش یگی از مامان بزرگاشون میذارن و مثل من نباید این روزهای آخر قبل سر کار رفتن رو با دیدن دخترک شیرینم بغض کنند و هزار فکر و خیال کنند که آیا وقتی تشنشه مربیهای مهد میفهمند که آب میخواد، یا وقتی گریه میکنه بغلش میکنند؟
به خدا که هزار و یک راه رو بررسی کردم اما آخرش رسیدم به همین مهد کودک... حتی دنبال پرستار هم رفتم اما خیلیها گفتند غریبه رو نیار تو خونت، حتی از بین فامیل هم دنبال پرستار بودم اما نشد که نشد...از موقع تولد بچم امید داشتم که شاید مادرشوهرم اینا بیان تهران زندگی کنند یا حداقل خونه خودم رو رهن کنند و بچم رو بذارم پیششون اما زهی خیال باطل. مادرشوهرم میگفت بچه رو بذار پیش من بمونه و من هر دو هفته از رشت میارمش تهران! تا شش سالگی! خواهرم هم که تهرانه و خونش خیلی با من فاصله داره، میگفت من از خدامه نیلا رو بذاری پیشم اما چون راهمون دوره، بچه رو شنبه صبح بیار پیشم و چهارشنبه ببرش! اما مگه میشه من یک شب یا اصلا یکساعت دخترکم رو نبینم؟؟؟ منیکه احتمالا همین یک بچه رو خواهم داشت؟ اصلا تو ذهنم هم نمیگنجه و حتی از این پیشنهاد بخصوص پیشنهاد مادرشوهرم حرصم هم میگیره! خاله کوچیکم هم خونشون از ما خیلی دوره و نزدیک خونه خواهرم مریم هست، وگرنه اونم میگفت به خدا ما با جون و دل نگهش میداشتم...یا بابای طفلیم که میگفت به خدا حالم بهتر بشه خودم میام و نگهش میدارم و فقط آتیش به دلم زد این حرفش....
خلاصه که هر کار کردم حداقل تا یکسال و نیم مهد نبرمش نشد که نشد!
تنها شانسی که آوردم اینه که خاله بزرگم دو سه هفته پیش از سمنان اومده تهران و وقتی ازش خواستم ییاد خونه ما و حداقل یک هفته اول که برمیگردم سر کار نیلا رو نگهداره تا بعدش بذارمش مهد.... اونم قبول کرد. حداقل الان که بچم مریضه و از طرفی روزهای اول برگشتن سر کار هم سختیهای خودش رو داره همین هم غنیمته، بالاخره تا بخوام دوباره به سر کار رفتن عادت کنم و احتمالا موقعیت کاری قبلیم رو که افتاده دست کس دیگه کم و بیش پس بگیرم و بتونم همزمان به شاغل بودن و خونه داری هم عادت کنم، همین یک هفته میتونه کمک کننده باشه....حتی از خالم خواستم اگر بمونه تهران و بچم رو نگهداره همون هزینه مهد و بلکه بیشتر رو بهش میدم اما گفت نمیتونه، چون خاله بزرگم دو تا نوه داره که وقتی دخترش تو سمنان میره سر کار، مراقب کوچیکه هست و همش هم دلتنگیشو میکنند، مهمتر اینکه خالم از وقتی داییم دچار زندگی نباتی شد، روزها تا غروب میرفت خونشون و مراقبش بود... الان چون تابستونه و پسرداییم مدرسه نداره و خونه مراقب باباش هست خالم تونست تهران بیاد وگرنه که یکروز هم نمیتونه... خلاصه که همونطور که گفتم هر مسیری که میرم جز مهدکودک که اونم سختیهای خودش رو داره، به بن بست میرسه! پس باید شکر کنم حداقل این یک هفته اول رو خالم میاد! امروز عصر سامان میره دنبالش که از خونه مامانم بیارتش خونه ما.... از طرفی کارم هم این یک هفته بیشتر میشه چون به هر حال مهمانه و عصر که از سر کار برمیگردم خونه باید به فکر شام درست کردن و ناهار فردا ظهر خالم و خودم باشم.... اوف... ولی همینکه حد اقل یک هفته اول خیالم راحتتره شکر...
چی میشد مادرم سلامت بود و پدرم هم اینطوری نمیشد و میشد نیلا پیششون بمونه؟ یا حداقل مادرشوهرم اینا تهران زندگی میکردند؟ دلم برای بچم خونه. درسته که همش سعی میکنم خودم رو قانع کنم که خب اینهمه مادر بچشون رو میذارن مهد کودک اما بازم دلم بینهایت میگیره و میگم تعداد خیلی زیادی از مادرای شاغل هم هستند که حداقل بچه هاشون تا دو سه سالگی پیش مادر یا مادرشوهرشون هستند تا حداقل بچه حرف بزنه و اگر تو مهد کودک چیزی خواست از مربی طلب کنه یا اگه باهاش برخورد بدی شد بیاد و به مادرش بگه....
بگذریم، هزار بار به این چیزا فکر کردم و فقط روح و روانم آسیب دید... خیلی کار دارم امروز، باید برای فردا حاضر بشم و برای خالم هم که عصر میاد غذا درست کنم و خونه رو مرتب کنم و حمام برم و خرید و....
فقط خواستم این چند خط رو روز آخر قبل رفتنم سر کار بنویسم.... طی همین دو سه روز از محل کارم درمورد شیرینکاریهای جدید نیلام و یه سری موارد دیگه مینویسم و کامنتهای پست قبل رو هم تایید میکنم...احتمالا از این به بعد که سر کار هستم و اونجا به نت دسترسی دارم بیشتر میتونم پست بذارم و به دوستانم سر بزنم....
از طرفی به خاطر حرفهای زیادی که برای گفتن دارم و کسی نیست که باهاشون درددل کنم، ترجیج میدم بعد حدود سه ماه، وبلاگ رو به روال قبل برگردونم و به جز نوشتن راجب شیرین کاریهای جدید دخترکم، از مسائل دیگه هم صحبت کنم و بنویسم، چرا که در دنیای واقعی هیچکسی رو ندارم که باهاش حرفهای دلم رو بزنم...
همین دو سه روز اخیر پست دیگه ای میذارم انشالله...فعلا برم که هزار و یک کار دارم...بابت فردا و برگشتن سر کار بعد نه ماه خیلی استرس دارم، حتی از دیدن همکارانم بعد اینهمه مدت خجالت میکشم، خدا کنه فردا به خوبی و خوشی بگذره و تموم بشه...
باقی حرفها درمورد این چندوقتی که نبودم و صحبت راجب رفتارهای جدید دخترکم، باشه برای یکی دو روز آینده... تا شب باید تندتند هزار و یک کار انجام بدم و وقت زیادی هم ندارم.
طبق اونچه در پست قبلی نوشتم تصمیم داشتم در وبلاگی که سالها پیش و حتی قبل ازدواج کردنم برای فرزندم ایجاد کرده بودم، راجب نیلا و شیرینکاریاش بنویسم اما متاسفانه هر کار کردم نتونستم اون وبلاگ رو باز کنم و پستم رو اونجا بنویسم، باید دوباره امتحان کنم و مشکل رو رفع کنم، اما از اونجاییکه حتماً دوست داشتم هر چه زودتر و قبل اینکه کاراشو یادم بره، جایی باشه که شیرینکاریهای دخترم رو توش ثبت کنم که به یادگار بمونه و وقتی بزرگتر شد بتونم براش تعریف کنم، به ناچار تو همین وبلاگ مینویسم، چون حال و حوصله تاسیس وبلاگ جدید با این هدف رو ندارم، بخصوص که فکر میکنم دیر یا زود میتونم اون وبلاگ قبلی نیلا رو باز کنم و همونجا بنویسم...
فعلا در این وبلاگ فقط و فقط حول محور نیلا مینویسم و بس، هیچ صحبتی راجب روزمرگیهایی که زیادم خوب نیست و سایر موضوعات نمیکنم، فقط و فقط نیلا، دوست ندارم در آینده شرمنده بشم که به خاطر اتفاقی که برای بابام افتاد قید تمام عشقبازیام با دحتر یکی یکدونه ام که به احتمال خیلی زیاد تنها بچه من هم خواهد بود زدم و از روزهایی که باهاش داشتم لذت کافی نبردم و خاطراتش رو ثبت نکردم...
شرمنده که به دلایلی نمیتونم کامنتهای پست قبل رو تایید کنم، تا جاییکه تونستم به دوستانی که وبلاگ داشتند در وبلاگشون پاسخ دادم اما شرمنده دوستانی شدم که وبلاگ نداشتند و در پست قبل از صمیم قلبشون باهام همدردی کردند و نشد که تایید کنم و جوابشون رو بدم، مثل شهره جان که ضمن همدردی باهام که خیلی ازش ممنونم، ازم خواستند به نوشتن ادامه بدم اما خب باور کن عزیزم اگر الان بخوام بنویسم ممکنه بیشتر دفعاتش بشه انرژی منفی و غم و غصه و دلم نمیاد مدام با نوشته هام موج منفی بدم به خواننده هام وگرنه که خدا میدونه من بدون نوشتن روزمرگیهام انگار یه چیزی کم دارم، و همینطور ممنون از سایر دوستانی که وبلاگ نداشتند و نشد تو وبلاگشون پاسخ بدم، مثل الهام جان، فاطمه جان، زهرا جان، و...
برای همین رمز جدید دیگه ای گذاشتم.رمز رو هم هر کسی که درخواست کنه تقدیمش میکنم
کمی حالم بهتره و دارم تلاش میکنم به زندگی برگردم، حتی اگر شده با رفتن پیش رواپنپزشک، به خاطر دخترم باید سر پا بشم، خیلی گناه داره طفلکم، دعا کنید بتونم قوی باشم.
خیلی از دوستان عزیزم درخواست کردند که حتی اگر از ناراحتیها هم مینویسم، باز هم بنویسم و تحلیه شم و تو خودم نریزم، نمیدونم شایدم حرف درستی باشه اما خب فعلاً شاید نتونم؛ من اینجا رو خونه دومم میدونم و نمیتونم ازش دل بکنم، حتی بعد نوشتن پست قبلی بارها پیش اومد که دوست داشتم بنویسم اما جلوی خودم رو گرفتم، شاید وقتی آمادگی روحی بهتری پیدا کردم و بعد انجام مرحله دوم شیمی درمانی بابا، اگر همچنان تونستم سرپا باشم دوباره بنویسم از خودم، زندگیم، نیلام... تا خدا چی بخواد.
اما خب فعلاً پستهای من فقط راجب نیلای عزیزم هستند و بس...ترجیح دادم پستهای مربوط به نیلا رمزدار باشه و رمزش هم با رمز سایر پستهای وبلاگ فرق کنه و
و باز هم از همگی دوستان خوبم التماس دعا دارم برای بابای خوبم...
این روزها یک سوال بیشتر از هر سوال دیگه ای تو ذهنم وول میخوره... اینکه خدا برای چی ما انسانها رو آفریده؟ اصلا کاری به بقیه انسانها ندارم، به شخصه هدف از خلقت خود من چی بوده؟
اینکه آدم وارد این دنیا و این زندگی بشه و همیشه یه چیزی باشه که دلش رو به درد بیاره و سختیها و غصه ها دمار از روزگار آدم دربیارن این چه حکمتی توشه؟
شاید دارم کفر میگم اما وقتی تمام روزها و ثانیه های بعد اینکه فهمیدم بابام سرطان داره رو با خودم مرور میکنم، تمام کابوسهای شبانه، تمام پا تکون دادنهام از شدت استرس و حال بد، تمام ضربه های ناخوداگاه دستم روی پاهام از شدت پریشونی و اضطراب، تمام لحظاتی که میل به غذا نداشتم، تمام ثانیه هایی که به زندگیمون بعد بابا فکر کردم، تصور تمام درد و زجرهایی که بابام باید بکشه و ما فقط نظاره گر باشیم بدون اینکه کاری ازمون بربیاد، حرفهای دکتر لعنتی که گفت خودش با خودش کرده به خاطر سیگار و با شیمی درمانی میشه فقط عمرش رو طولانی کرد و در بهترین حالت بین یک و نیم تا سه سال...تمام تپش قلبها، تمام اشکها، تمام ضجه هام، تمام آرزوی مرگ گردنهام.... وقتی به اینا فکر میکنم هدف از آفرینش آدمها رو درک نمیکنم. نه نمیتونم درک کنم برای چی زاده شدم و آخرش قراره به کجا برسم...
آره من ناامیدم، پدرم رو از دست رفته میبینم و الان فقط از خدا میخوام درد و زجر نکشه...
میگن ناامیدی از رحمت خدا بزرگترین گناهه اما من با چه نشونه ای بتونم خودم رو کمی امیدوار کنم؟ آره من ایمان قوی ندارم که بگم شاید معجزه شد و... از خدا خیلی درخواست معجزه کردم و هنوزم میکنم اما باور ندارم که بشه، چون رفتم و تو گوگل زدم سرطان ریه و نوشته بود کشنده ترین سرطان بعد سرطان سینه که اونم نه به این خاطر که سرطان سینه خطرناکتره، فقط به این خاطر که درصد ابتلا بهش بخصوص بین زنها خیلی بیشتره و اگر 40 درصد هم از این مبتلایان درمان نشند، بازم آمار تلفات سرطان سینه به خاطر تعدد و بیشتر بودن مبتلایان از بقیه سرطانها بیشتره، اما درحقیقت خطرناکترین و کشنده ترینش همون سرطان ریه هست و بس!! من برای اینکه بتونم ذره ای هب خودم امیدواری تزریق کنم! رفتم و گشتم و گشتم و خوندم و خوندم تا شاید یه بیمار سرطان ریه در مرحله بابام پیدا کنم که خوب شده باشه اما نبود!!! هیچی نبود! آره سرطانهای دیگه بودند که خوب شده بودند اما سرطان ریه ای نبودند!
من چطور امیدوار باشم؟ به خدا دنبال روزنه امید هستم اما نیست، شاید بتونم بگم خدا هوای ما رو داره و دعاهای ما رو میشنوه؛ اما آخه مگه همه اونایی که از سرطان ریه رفتند خدا نداشتند و اطرافیانشون براشون دعا نکردند و نذر و نیاز نکردند؟ من خیلی نذرها برای بابام کردم، خیلی زیاد اما الان به بیحسی رسیدم، این دو سه هفته نتونستم با خدا صحبت زیادی بکنم... انگار خنثی شدم و دعا کردن از ته دلم نمیاد، دست خودم نیست، گاهی با خودم میگم مگه خدا دعای من رو درمورد خواهرم ریحانه شنید؟ مگه دعای من روسیاه درمورد دایی عزیزم رو که بیشتر از چهارساله دچار زندگی نباتی هست و از مرگ هم بدتره شنید؟ دعای بچهای بی مادرش رو شنید؟ چطور انتظار داشته باشم دعای من گناهکار رو که خودم خوب میدونم چقدر پرونده سیاهی دارم و حتی گاهی فکر میکنم شاید کفاره اشتباهات گذشته رو دارم میدم، در این مورد بشنوه؟
جگرم آتیش گرفته و نمیدونم باید برای تسکین دردم چکار کنم، چطور شاکی نباشم؟ منی که دوست داشتم دوماه مونده به پایان مرخصی زایمانم و در شرایطیکه لحظه شماری میکردم تک تک کارهای وحشتناک خونه ای که خریدم و همه بدو بدمهام تموم بشه و این چندهفته باقیمانده تا رفتن سر کار رو یکم به خودم و زندگیم برسم و خوش باشم، بلای دیگه ای سرمون نازل شد و همه چیو از اساس خراب کرد...درست دو روز مونده به اینکه سند خونه به نامم بخوره و نفس راحتی بکشم.
چقدر پوچ به نظر میرسه تمام اشکهایی که ریختم و غصه هایی که شب عیدی و تمام ایام عید خوردم به خاطر خسارت فسخ قرارداد خونه ای که فروختیم و بعد هم دزدیده شدن ماشینمون، در برابر مصیبتی که الان سرمون نازل شده. زندگی چه بازیهای خنده داری باهامون میکنه.
خدایا من به کی بگم این درد رو؟ به کی بگم داغی که روی دلمه؟ به کی بگم که غصه بابام یک طرف، غصه مامانم که میبینم چطور داره آب میشه یک طرف، مادری که خودش نیاز به رسیدگی داشت و حالا باید به بابام هم برسه چون ما بچه ها که نمیتونیم همش اونجا باشیم...
خدایا به کی بگم تمام ترسها و استرسهام بابت مرحله دوم شیمی درمانی که بیست تیر هست و موهای بابام که قراره همش بریزه؟ همون بار اول شیمی درمانی به قدری اذیت شد که منم پا به پاش درد کشیدم و اشک ریختم.... روزی رو که قراره بفهمه چه بلایی سرش اومده و زندگی باهاش چه کرده چه روز تلخ و جانکاهیه، هر چند که همین الان هم بوهایی برده اما نه در حدیکه بدونه تهدید کننده زندگیش هست. دیروز خونه بابا اینا بودم و چه چیزهایی که ندیدم و نشنیدم که اگر بخوام بنویسم دلم خون میشه و اشک امونم نمیده. هر بار که بابام رو میبینم حالم ده درجه بدتر میشه و جیگرم آتیش میگیره.
این روزها تمام دلخوشی من نیلام هست و بس. گاهی میگم اگر نیلا رو نداشتم دووم نمیاوردم... فقط لحظاتی که سرم بهش گرمه از فکر و خیال و ترس و استرس بیرون میام. سامان هم کنارمه، اما گاهی خوبیم و گاهی بد...مطمئن نیستم درد من رو میفهمه، اما وقتی حال پریشونم رو میبینه مدام میگه تا تهش باهاتم، حتی میگه چقدر دنیا بی ارزشه و منو ببخش اگر اذیتت کردم، (خودم هم بهش همینا رو میگم) اما در عمل بحث و جدلها و گاهی بی حرمتیها سر چیزای جزئی تمومی نداره و خسته ترم کرده.
این درد برای من ماورای تصور و تحملمه. تصمیم گرفتم برای اینکه موقتی هم آروم شم قرص اعصاب و آرام بخش بخورم اما به خاطر شیردهی دستم بستست، این شد که از سامان خواستم برام پوکساید بگیره و تصمیم گرفتم برم پیش روانپزشک تا دارویی برام بنویسه که با شیردهی مداخله نداشته باشه، اما دوشنبه این هفته که قرار بود ساعت هفت عصر برم دکتر، شرایطی پیش اومد که مجبور شدم کنسل کنم، و به جاش با پدر و مادر سامان که به خاطر من از یکشنبه هفته پیش اومدند تهران که تو این روزهای سخت کنارم باشند، برم عیادت بابام.
بودن پدر و مادر سامان کنارم و همینطور سونیا، باعث شد تا حد زیادی آرومتر شم و به خودم بیام، اما متاسفانه به خاطر تمام اشکها و حال بدی که در حضور مامان سامان داشتم، طفلی مریض شده، چون کولیت روده عصبی داره و با هر چیزی که ناراحتش کنه، گوارشش به هم میریزه و این شده که سه چهار روزه هیچی نتونسته بخوره، خودم رو مقصر میدونم و عذاب وجدان دارم اما چه کنم؟ مگه دست منه؟ مگه اشک ریختن هام و حال بدم دست منه؟
روزی که فهمیدم امیدی نیست حتی نتونستم راه بیمارستان لقمان که رفته بودم بین کارهای خودم، جواب اسکن ریه بابا رو بگیرم تا خونه بابام رو پیدا کنم، مسیری رو که ده بار رفته بودم گم کردم... پاهام منو هدایت نمیکرد...ده روز اول انقدر گریه میکردم و حالم بد بود که چندباری به نیلا شیر خشک دادم که شیر من رو نخوره...الان که از اون روزی که فهمیدم شونزده هفده روزی گذشته دلم نمیخواد به اون روز اول و دقایق اول برگردم...روزهای کنونی هم خیلی سخت و دهشتناکه اما اون اولها هزار بار هم بدتر بود، تنها تو خونه بودم و از صبح تا شب با فکر و خیال خودم رو به بدترین شکل ممکن عذاب میدادم، منی که اهل رفت و آمد با همسایه ها نیستم، از شدت استرس و غم و غصه مدام درو باز میکردم ببینم همسایه روبرویی که عاشق نیلا هستند، از سفر برگشته یا نه که بگم بیاد پیشم، دلم میخواست فقط یکی کنارم باشه و یک ثانیه فکر و خیال راحتم بذاره.
خدا خیر بده پدر و مادر سامان رو که کنارم بودند، گاهی میگم طفلی مریم خواهر بزرگم که پدرشوهر مادرشوهرش نه تنها هیچوقت همراه و همدردش نبودند، که فقط آتیش دلش رو بیشتر میکردند، مریمی که یکماه زودتر از همه ما و حتی مادرم میدونست و به ما نمیگفت به این امید که شاید اشتباهی رخ داده باشه و بی جهت نمیخواستم قبل مطمئن شدن ما رو نگران و خون به دل کنه، تمام این یکماه رو شب و روز تو تنهایی خودش غصه خورد و درد کشید و آخرش هم که جواب اسکن ریه بابا رو که من گرفتم و بردم خونه مامان، دید و فهمید وضعیت بابا از اون چیزی که میدونست بدتر هم هست، تا مرز کفر رفتن هم پیش رفت.... چون میگفت تمام شبهای قدر خدا رو تا صبح صدا میزده که خدایا بهمون رحم کن و خدا صداشو نشنیده...اما الان همون مریمه که خودشو جمع و جور کرده و همه کارهای پزشکی بابام رو پیگیری میکنه و برای بابام که پسر نداره از هزار تا پسر هم بیشتر کمک حاله.
هزار بار ممنونم بابت همدردی و دلگرمی دادنهاتون تو پست قبل دوستان خوب من، اما چقدر بده که امید زیادی ندارم، دست خودم نیست نمیتونم امیدوار باشم، زندگی خانواده من از هم پاشیده، همه چیز فرق کرده و انگار برای خود من همه چیز خلاصه شده به قبل بیماری بابا و بعد بیماری بابا...انگار تاریخ جدیدی نوشته شده و من هر چیزی که میشه و هر عکس قدیمی که از نیلا میبینم یا هر اتفاق خوب دیگه ای که یادم میفته ناخواسته با خودم میگم اونموقع هنوز نمیدونستم بابام سرطان داره...
خوابهای پریشون زیادی میبینم، حتی چند شب پیش خواب دیدم با خانوادم یه جایی توی قبرستانی که خواهرم هم دفنه حصیر پهن کردیم و نشستیم و مثلا تو قبرستون اومدیم پیک نیک و چند لحظه بعد میبینم مامانم زیر بغل بابام رو گرفته و داره میارتش همونجا که ما نشستیم و بعد که با ترس و وحشت بیدار شدم با خودم فکر کردم شاید... وای نه، نمیخوام بنویسمش... یا خواب دیدم هر جا که میرم دوستان سیاهپوشم اطرافم هستند یا عموهام غمگین و با لباس تیره بهم خیره میشن...از خواب عمه زهرام نگم که هیچیک از خوابهاش رد خور نداره، چون به شکل عجیبی در خواب با اموات و بخصوص مادرش در ارتباطه و از اتفاقات آینده بهش خبر میدند...جرات ندارم تعریفش کنم اما وقتی خوابش رو فهمیدم حتی از زمانیکه نتیجه آزمایش رو دیدم بیشتر ترسیدم، انگار که تیر خلاص زدند بهم.
روزهای سختیه، خیلی سخت. تازه حالم از یک هفته اول که متوجه شدم کمی بهتره اما ترس و استرسهام کم نشدند و فقط از خدا میخوام بهم صبر و تحمل بده...به من، به مادرم، به خواهرم...
بمیرم برای رضوانه که تصمیمش برای ازدواج با پسرعمم تقریبا قطعی شده و حتما دوست داشت این روزها دلش خوش و آروم باشه اما الان یه چشمش اشکه یه چشمش خون و تازه اون هست که با مامان تو یه خونه با بابا زندگی میکنند و جلوی چشمشه و نمیتونه لحظه ای از فکرش بیاد بیرون، باز من و مریم گاهی سرمون به همسر و بچه گرم میشه، مامانم و رضوانه چی؟ فقط خدا رو شکر میکنم پسرعمم امید وارد زندگیش شده، شاید کمی باعث آرامشش بشه، یعنی امیدوارم که بشه، اما مادر طفلیم دلش رو به چی و کی خوش کنه؟ چطور به بابام برسه وقتی خودش ناراحتی جسمی و روحی داره و سی ساله قرص اعصاب میخوره؟
زندگی چه کابوس بزرگی شده برام.چند سال دیگه این کابوس ادامه داره؟ فقط از خدا میخوام به حق معصومیت بچم نیلا که بابم عاشقشه و براش میمیره، بابام زجر نکشه، درد زیادی نکشه، آخه بابام طاقت درد نداره به خدا، خدایا حداقل تو این مورد میتونی صدای من رو بنشوی و نذاری بابام درد بکشه؟
فکر نمیکنم دیگه وبلاگم رو ادامه بدم، نمیتونم اینطوری ادامه بدم، قبل اینکه بابام اینطوری بشه، تصمیم داشتم این دوماه باقیمانده بیشتر بنویسم و تو وبلاگم تغییرات زیادی بدم اما الان نمیتونم در شرایطیکه دلم پر از ترس و استرس برای بام و آیندشه با دل خوش بیام و بنویسم... وقتی قرار باشه همش از ترسها و غصه ها بگم چرا بنویسم؟ چرا دوستانم رو ناراحت کنم؟
فقط دلم نمیاد در حق بچم جفا کنم، در حق بچه ای که میدونم بچه اول و آخرمه و انقدر بانمک شده که اگر حال دلم خوش بود میومدم و هر روز از کارهای بامزه جدیدش مینوشتم و عکسهاش رو میذاشتم، اما الان شرایطش رو ندارم... حداقل تو این وبلاگ.
قبل اینکه دخترم رو باردار بشم، و اصلا قبل اینکه حتی با سامان عقد کنم، یه وبلاگ ساختم و توش از کودکم که هنوز به دنیا نیومده بود خواستم برای رسیدن من و باباش به هم دعا کنه، و بعد عروسیمون هم همچنان هر از گاهی توش مینوشتم و از خودش میخواستم کمک کنه و دعا کنه خدا اونو به من ببخشه و به زندگی من بیاد، اما متاسفانه بعد به دنیا اومدنش نتونستم اونجا بنویسم، شاید تنبلی کردم یا شاید وقت نمیشد... شاید در اولین فرصت فقط برای اینکه در حق بچم کوتاهی نکرده باشم برم و اونجا از شیرینکاریهاش بنویسم تا یه روزی که ازم پرسید بچه بودم چکارا میکردم مثل خیلی از پدر و مادهای بچه های دهه شصتی یادم نرفته باشه و خودمو سرزنش نکنم که چون این بلا سرمون نازل شد، به بچم ظلم کردم ، هنوز هم گاهی فکر میکنم اونطور که باید تو این جریانات سختیهای سه چهار ماه اخیر اونطور که باید و دلم میخواست نتونستم تمام و کمال در خدمتش باشم. سعی میکنم اونجا فقط و فقط درمورد کارهای جدید بچم بنویسم، چیز دیگه ای که تو این شرایط دلخوشم نمیکنه...
اولین پست جدید رو که اونجا گذاشتم آدرسش رو میدم...
باورش سخته اما حتی نمیدونم اگر از شما بخوام برای بابام دعا کنید، معجزه ای رخ میده؟ در شرایطیکه هیچ بیمار سرطان ریه ای خوب نشده؟درمورد بابم معجزه میشه؟ یا حداقل اینکه درد و عذاب نکشه.... یعنی ممکنه معجزه بشه و علیرغم حرف دکترها بابام....؟ چرا اینقدر من ناامیدم و هیچ روزنه امیدی نمیبینم؟خدایا نذار ایمانم تو این شرایط سست شه و نتونم حتی باهات صحبت کنم....
نازلی خوبم ازت ممنونم دوست خوبم... تو انقدر خوب و خوش قلبی که حس میکنم اگر کنارم داشتمت تمام دلتنگیهام رو که تو این سالها به تنهایی به دوش کشیدم و کسی نبود که بهش تکیه کنم، میشنیدی و آروم دلم میشدی. ممنونم که برای پدرم تلاش کردی همون کاری برو کنی که برای پدر خودت هم زمانی انجام دادی هزار بار شکر خدا که بابا رو خدا بهتون برگردوند. مرسی که یه پست اختصای برام نوشتی و از دوستات خواستی دعا کنند، شاید دعای یکی از دوستانت بود که در حق بابات گرفت، شاید بابای من هم براش معجزه ای رخ داد یا حداقل درد و زجر زیادی نکشید. میدونم بلد نیستم مثل خودت قشنگ حرف بزنم، الان که حتی تمرکز کافی هم ندارم و کلمات سخت به ذهنم میرسند اما بدون که برای من خیلی عزیزی...آرزوم خوشبختی و آرامشه عزیز دلم.
شرمنده که کامنتهای پست قبل رو انقدر دیر تایید کردم، بیشتر روزها تو حال خودم نبودم و بعدش هم که خانواده سامان تهران بودند و مهمان من. همین الان میرم و پاسخ میدم، اگر به هر دلیل نتونستم کامنتهای این پست رو تایید کنم منو ببخشید اما تک تک پیامهاتون رو با عشق میخونم و حالم که کمی بهتر شد و با خودم کنار اومدم میام و به همه دوستانم سر میزنم.
پست جدیدم رو که بعد هفت ماه در وبلاگ دخترم گذاشتم، آدرس وبلاگ رو اینجا میذارم.
دلم آشوبه، جگرم آتیش گرفته، برای آرامش دلم دعا کنید. دعا کنید به خاطر نیلا هم که شده بتونم با خودم کنار بیام، باید روی پا و قوی باشم که به نیلام برسم، اون طفل معصوم که گناهی نداره.
ممکنه دیگه هیچوقت اینجا ننویسم، اما به یادم باشید و فراموشم نکنید. دختری رو که 35 سال تمام هزاران درو سختی رو به جون خرید به امید رسیدن به آرامش، آرامشی که آخرش هم بهش نرسید...
فقط دعام کنید خدا بهم صبر و تحمل بده، که قویتر و شجاع ترم کنه، که ایمانم رو قویتر کنه و دلم رو آروم....
و بابام رو هم دعا کنید، شاید شاید شاید دعای یک نفر از شماها در حق بابای من مستجاب شد... شاید.....
خدا نگهدار....
کامنتهای دو پست قبل رو بی پاسخ تایید میکنم، جون ندارم جوابهاشو تایپ کنم.
حالم خوش نیست... حس میکنم دارم میمیرم...
بابام سرطان داره، مرحله 4، پیشرفته...
فردا قرار بود سند خونه بنامم بخوره و از اینهمه کار راحت شم و جشن بگیرم...پست بعدی رو قرار بود از شیرین کاریهای نیلا بنویسم، اما یکساعت پیش جواب ازمایش و عکس بابام رو دیدم. خودم رفتم گرفتم... بین کارهای اداری و بانکی رفتم گرفتم، چه میدونستم چیه... کاش نمیرفتم، کاش نمیدیدم، کاش مرده بودم و نمی دیدم...کاش نفهمیده بودم.
وای سرطان، وای سرطان... فقط پنج درصد... از این مرحله دیگه سالم رد نمیشم. بابام عاشق نیلاست، بابام برای نیلا میمیره. برای بچه دار شدنم نذر گوسفند کرده بود بابام. بابام روزی دوبار زنگ میزنه حال نیلا رو بپرسه. بابام عاشق نیلاست... همش نگران درد دندون نیلاست...
وای بابام وای بابام... خدایا بابام.
خدایا بابا جونم.
من چه کنم؟
ادامه از پست قبل:
داشتم از روزهای تعطیلات و سفرم به سمنان میگفتم، البته از آخرین روز سفر شروع کنم به اولش. اونشب بعد اون تصادف لعنتی دوباره برگشتیم سمنان و خونه جاری کوچیکه خالم رفتیم، انصافاً هم بعد اینکه به خودم مسلط شدم و سعی کردم قضیه تصادف و سیلاب رو فراموش کنم، شب خوبی برامون شد. جاری خالم یه غذای حاضری درست کرد و خوردیم و بعدش هم همگی رفتیم خونه دایی بزرگم که شده پرستار تمام وقت دایی محمدم که در اثر تصادف چهار سال پیش دچار زندگی نباتی شده... انگار که قسمت بود برگردیم که بتونم ببینمش چون تو این یک هفته فرصت نشده بود بریم خونش و ببینیمش. آخه چهار روز از این هفت روز رو سمنان نبودیم بلکه تو روستای زادگاه پدرم که بیست کیلومتری سمنان هست و پدرم اونجا یه خونه ویلایی بزرگ خریداری کرده، بودیم و فقط دو روزش رو اومدیم سمنان و فرصت نشده بود تو این دوروز به داییم سر بزنیم و حس میکردم یه مقدار ناراحت شده از این موضوع. دیگه اونشب بعد شام رفتیم خونشون و بهشون سر زدیم که خیلی هم خوشحال شد... البته شب قبلش یعنی شنبه شب رفته بودیم خونه دایی محمدم عیادتش (دایی محمد خونه خودش با امکانات و دستگاه بستریه) اما دایی رضام به خاطر کاری رفته بود بیرون و پسر بزرگه دایی محمد که دیگه الان 16 17 سالش شده پیشش بود. چقدر هم خونشون دلگیره، هر بار که دایی محمدم رو میبینم به پهنای صورت اشک میریزم و شفاش رو از خدا میخوام اما حالش هیچ تغییری نمیکنه. حتی با وجود همه عشقی که بهش دارم از خدا خواستم اگر شفای این دنیایی در کار نیست اون رو به آغوش خودش برگردونه تا به آرامش ابدی برسه اما حکمت خدا تا الان که چیز دیگه ایه. خدایا امسال دیگه نظری بهش کن و نجاتش بده. قسمت میدم به اولیای الهی که شفای عاجل بهش بده. آمین.
همون شنبه شب یعنی یکروز قبل برگشتن به تهران و اون تصادف لعنتی، بعد از عیادت دایی محمد به اتفاق دو تا خاله هام و جاری کوچیکه خالم رفتیم یه پارک بزرگ تو سمنان به نام پارک شقایق. جاری بزرگه خالم هم با خانوادش اونجا بودند و خلاصه که دور هم شام خوردیم و حرف زدیم و حسابی خوش گذشت. هوا هم که عالی، نیلا هم که قربونش برم همه جا با خنده هاش دلبری میکنه و بینهایت مورد توجه هست..
البته تعریف از خود نباشه من هم کم مورد توجه نیستم، هم به واسطه شغل مهمی که دارم (از نظر بقیه نه خودم) و هم به دلیل اینکه مجموعاً خوش برخورد و خوش زبون هستم و تو جمعها اگر باب میلم باشه و با روحیم همخونی داشته باشه، حسابی حرف میزنم یا شوخی میکنم... اینجا هم همینطور بود چون هر دو تا جاریهای خالم هم خیلی خوش برخورد و خنده رو هستند. دیگه با محمد، پسر جاری خالم که درست همسن منه و اتفاقاً زنش هم بارداره، در خصوص کارم صحبت کردم و همینطور بچه داری و... البته اون همش سوال میکرد و حرف میزد و من جواب میدادم چون اولین بار بود که میدیدمش، حالا خانومش هم کنارمون بود اما خیلی خیلی کم حرفه در حدیکه جاری خالم که میشه مادرشوهرش از این بابت خیلی ناراحته و میگه چون محمد خودش خیلی شوخ و پر حرفه دوست داشتند زنش هم اینطوری بجوش و خوش صحبت باشه که برعکس اصلاً صحبت نمیکنه و تا ازش چیزی نپرسی هیچی نمیگه...
جالب اینکه من بطور اتفاقی متوجه حرفهای جاری خالم با خالم که تو دو متری ما نشسته بودند، شدم، دیدم داره یواش بهش میگه خیلی ناراحتم که خانومش انقدر کم صحبته و نگاه کن مرضیه چقدر خوب حرف میزنه و چقدر صمیمی و خوش صحبته و کاش ناهید عروسم هم اینطوری بود.... همون لحظه با خودم فکر کردم چه مقایسه ای هست حالا من کجا و ناهید کج و اصلاً چه ربطی داریم ما به هم، آخه همین جاری خالم رو هم من بعد شاید ده سال بود که میدیدم و اولین بار بود با هم میرفتیم بیرون. حتی محمد پسرش رو هم اولین بار بود که از نزدیک میدیدم و برام جالب بود انقدر باهام صمیمی صحبت میکنه و حتی اسمم و سنم رو هم میدونه و همش دلش میخواد باهام حرف بزنه...حتی خواهر محمد هم که معلم قرانه و خیلی هم مذهبیه و با کسی نمیجوشه، خیلی باهام صمیمی حرف میزد. جاری خالم هم بهم با محبت زیادی نگاه میکرد و حتی میگفت خیلی خوبه که با وجودیکه تهران زندگی میکنی و شغل خوبی هم داری هیچ تغییری نکردی و انقدر خاکی هستی.
وقتی خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه خاله بزرگم که ساکن سمنان هست،من داشتم تو یکی از اتاقها به نیلا رسیدگی میکردم، که دیدم تو اتاق بغلی، دخترخالم به خاله کوچیکم داره میگه فهیمه دخترعموش یعنی خواهر محمد خیلی از مرضیه تعریف کرده و گفته چقدر خوب و خانوم و مهربون و صمیمیمه... خالم هم داشت میگفت طاهره جاریش هم خیلی از مرضیه خوشش اومده و از لابلای حرفاشون فهمیدم که ظاهراً اینها برای محمد پسرشون قبل ازدواجم من رو در نظر داشتند اما چون محمد ساکن سمنان بوده و منم تحصیلات و شغل بالایی داشتم میترسیدند که جوابم منفی باشه و قبول نکنم و اصلاً مطرح هم نکردند... حالا همه اینها رو خالم داشت به دخترش میگفت و فکر نمیکردند من میشنوم...
نمیدونم اگر اونموقع خواستگاری میکردند جواب من چی بود، البته به خاطر اینکه اونا سمنان بودند و ما تهران احتمال داشت مردد باشم اما اینکه بگم صددردصد جواب منفی میدادم نه اینطور هم نبود، چون محمد پسر خوش قیافه و شوخ و خوش برخوردی و خانواده داریه و فوق لیسانس هم داشت و کار دولتی، شاید مثلاً میپرسیدم میتونه انتقالی بگیره بیاد تهران و... که البته زیاد محتمل نمیدونم در نهایت وصلتی سر میگرفت... انگاری من قسمت آقا سامان خودم بودم. :) ظاهراً تعداد خواستگارانم بعد ازدواج نسبت به قبل ازدواجم بیشتر داره میشه! والا به خدا!
بگذریم، گفتم که از آخر به اول تعریف میکنم، دیگه سه چهار روز اول سفر یعنی از چهارده خرداد تا 17 خرداد رو هم تو همون خونه روستایی که پدرم در زادگاهش خریداری کرده، بودیم. شب چهارده خرداد میشد آخرین روز ماه رمضون درست دو ساعت قبل افطار رسیدیم به اون روستا و پدرم که حالش به واسطه دیدن زادگاهش خیلی بهتر شده بود، سریع برای شام و افطار برامون کوکو درست کرد، عمم هم (که برای پسرش از رضوانه ما خواستگاری کرده) از تهران اومده بود و برامون سوپ آورد و خلاصه که افطاری مفصلی خوردیم، البته فقط مادرم روزه بود، پدرم هم به خاطر بیماریش امسال روزه نگرفت. فردای اون روز یعنی صبح روز عید فطر هم که رفتیم مزار سر خاک اموات و خواهر عزیز و مادر بزرگم و نیلا رو بهشون برای بار دوم بعد تولدش نشون دادم... جالب اینکه اونجا تو مزار پسرعمم رو هم که خواستگار خواهرم هست و تقریبا به نتیجه رسیدند بعد سالها از نزدیک دیدم! آخه ما خیلی رفت و آمد خانوادگی با اقوام پدری نداریم و چندباری هم که عمم رو دیدم، پسرش نبود و ... دیگه کلی تحویلم گرفت و همش باهام شوخی میکرد و مدام نیلا رو بغل میکرد و 24 ساعته دور و بر من و مامانم بود! همیشه فکر میکردم پسر جدی و خشکیه اما دیدم نه، خیلی هم شوخ و با مزست...مشخص بود حسابی از من و مادرم خوشش اومده و خوشحاله از بابت انتخابش، یعنی رفتارهاش و صمیمیتش خیلی تابلو بود و انگار نهایت تلاشش رو میکرد که بهمون نزدیک بشه و... حالا باید تو یه پست جداگانه مفصل تر راجب این قضیه و احساس خودم نسبت به این ازدواج البته اگه در نهایت آزمایشها خوب باشه و سر بگیره بنویسم.
دیگه از ظهر به بعد هم که همش مهمون داشتیم، خیلی از اقوام و آشنایان ساکن سمنان برای عیادت از بابام میومدند دیدنش و... شب هم که هوا محشر بود و تو حیاط بابام که خیلی هم بزرگه، حسابی هوا خوردیم...
شانزده خرداد هم خواهر بزرگم با ماشین همین خالم که تو جاده موقع برگشت به تهران با ماشینشون تصادف کردیم اومدند سمنان و جمعمون جمع شد.... خالم و مریم اینا دو روز بعد رفتن ما اومدند سمنان. حدودای ساعت دو ظهر رسیدند و منم برای ناهار خورشت قیمه و سالاد شیرازی درست کردم که خیلی خوشمزه شد و همه تعریف کردند. نیلا هم که دیگه این چند روز مدام بغل عسل خواهرزادم و دخترخالم و خاله ها بود و بعد اینهمه بدو بدو حسابی تو این سفر استراحت کردم. هفده خرداد یعنی جمعه عصر هم که بابا اینا با خواهر بزرگم از همون روستا برگشتند تهران و من به اتفاق خاله بزرگم آژانس گرفتیم و رفتیم سمنان خونه همین خالم که ساکن سمنانه، اینم بگم که من دو تا خاله دارم، خاله کوچیکم ساکن تهرانه و خاله بزرگه سمنان زندگی میکنه. آخر شب بود که خاله کوچیکه که با خانواده خودش از سمنان رفته بودند سفر یکروزه به شمال، رسیدند خونه خاله بزرگم و شنبه و یکشنبه هجده و نوزده خرداد رو با هم بودیم... یکشنبه عصر هم داشتیم برمیگشتیم تهران که اون اتفاق افتاد و دوباره برگشنیم و دیگه دوشنبه صبح دوباره راه افتادیم و ساعت یازده صبح رسیدیم تهران.سامان سر کار بود و نمیتونست بیاد دنبالم، این شد که بعد رسیدن به تهران، رفتم خونه خالم موندم. قرار بود شبش بیاد دنبالم و برگردیم خونه که چون خیلی دیروقت میشد خالم پیشنهاد داد اونشب رو خونه خالم بمونم و فردا سه شنبه صبح پسرخالم که از سر کارش برمیگرده خونه منو برسونه خونه...سامان هم برخلاف انتظارم قبول کرد. چون بینهایت خسته بود و دیروقت رسیده بود خونه و مسیر خونه خالم رو هم بلد نبود. این شد که سه شنبه با پسرخالم اومدیم خونه.
ده صبح رسیدم خونه خودم. از قبل با خریدار خونه خودم قرار گذاشته بودم ساعت ده و نیم محضر باشم برای اینکه خونه ای رو که فروختم تو محضر سند قطعی بزنم به نام خریدار که دیگه سامان از سر کارش مرخصی گرفته بود و یربع بعد رسیدن من، یعنی ساعت ده و ربع رسید خونه و رفتیم خیابون جمهوری و تو دفترخونه خونه رو بنام طرف کردیم و همون روز هم چک پولش رو هم تو بانک نقد کردیم....
البته یه مقدار تو این پروسه برای بار دهم با سامان تو ماشین بحثمون شد که شب که برگشت خونه حسابی از دلم درآورد و با کلی جملات عاشقانه و ابراز دلتنگی به خاطر نبودنم، که با اشک ریختنش همراه بود، دلمو بدست آورد. البته که منم بی تقصیر نبودم، یوقتها غرورش رو خیلی میشکنم و خودم خوب میدونم گاهی چقدر اخلاقم بد میشه و اونم ظرفیتش تموم میشه دیگه، نمیشه خیلی هم مقصر دونستش، کارش خیلی سخته و مرخصی گرفتنش هم سختتر، یکم که میبینه کارا طول میکشه استرس میگیره که برگرده سر کار و معمولاً به همین خاطر دعوامون میشه که من میگم وقتی بعد اینهمه تنها رفتن و اومدن یکبار میای دنبالم، انقدر نگو باید زودتر برگردم و خوب و خوش کارم رو انجام بده و انقدر استرس نده بهم... دیگه شبش که از سر کار برگشت خونه، آشتی کردیم. آشتی کردن و رفتن تو آغوشش بعد یک هفته دوری حس فوق العاده ای بهم داد. بهم میگفت وقتی نبودی شبها حال غذا خوردن هم نداشته و بعضی شبها هیچی نمیخورده و میخوابیده. میگفت جات خیلی خالی بود و دیگه نمیذارم تنها جایی بری، خیلی برام سخته نبودنتون و تمام این روزها همش منتظر بودم برگردی و به قول خودش کشیکتو میدادم که زودتر بیای. دیکه با همین حرفها دلخوری صبح تو محضر رو از دلم در آورد، منم که خیلی زود از دلم درمیاد چون هر چی که باشه دوستش دارم و میدونم چقدر خوب و مهربونه و اگه نمیتونه بیشتر از اینا برای من و کارهام وقت بذاره، دست خودش نیست.
اینم از تعریف کردنیهای این چندوقت که انقدر تند تند نوشتم نمیدونم پست خوبی درومد یا نه...تعریفیها رو هم از آخر به اول نوشتم و امیدوارم خیلی هم قاطی پاطی نشده باشه، آخه همش نگران بودم نیلا بیدار نشه، دیگه بیست دقیقه پیش بیدار شد و منم آوردمش پیش خودم...
برم عوضش کنم و غذاشو بدم. باید یه پست هم بنویسم از شیرین کاریهای جدیدش...بچم بیست روزی هم هست که غذا خور شده و با اینکه یه مقدار برای من سختتر شده اما خب مجموعاً بهتره دیگه نسبت به زمانی که فقط شیر خودم رو میخورد.
پستم خیلی طولانی شد. میدونم که خسته شدید از خوندن اینهمه حرف اما خب بعد اینهمه نبودن، نمیتونستم کوتاهتر از این بنویسم. خلاصه که شرمنده.
حرفهای دیگه ای هم هست که باید بنویسم که حتماً تو پست بعدی اینکارو میکنم. اگه میخواست اونا رو هم الان بنویسم حالا حالاها تموم نمیشد این نوشته 
پی نوشت: لطفاً دعا کنید جواب آزمایش پدرم که دوشنبه حاضر میشه خوب باشه. خیلی خیلی استرسش رو دارم. میخواستم راجب پدرم و حالش تو همین پست بنویسم اما نخواستم انرژی منفی باشم بعد اینهمه مدت نبودن. لطفاً خیلی خیلی دعامون کنید. ممنون
مدت نسبتا زیادی هست که ننوشتم و راستش انقدر تعریف کردنی هست که نمیدونم از کجاشروع کنم، از طرفی همیشه این حس رو دارم که نوشته هام خیلی طولانیه و خوندنش میتونه باعث خستگی یا کسالت خواننده هام بشه یا حتی موجب اینکه نخوننش...هر چند در درجه اول مینویسم برای اینکه خاطرات و حال و هوای زندگیم رو یه جایی ثبت کنم اما خب به احترام خوانندگانی که اینهمه سال همراهم بودند و از دوستان حقیقیم هم بهم نزدیکترند دلم میخواد اونا رو هم در نظر بگیرم و کوتاهتر بنویسم، اما خب طولانی نوشتنم هم دست خودم نیست، یعنی چون دیر به دیر میام حرف زیاد دارم و همینطوری انگشتام تند تند روی کیبورد میلغزند...دیگه شما باید به بزرگی خودتون ببخشید، البته تصمیم دارم این پست رو تو دو قسمت منتشر کنم که خیلی هم طولانی نشه.
نیلا خوابیده، البته از یکساعت بیشتره که خوابیده و هر لحظه احتمال داره بیدار بشه... تازگیا خیلی شیطون شده و دلش میخواد همش کنارش باشم و باهاش بازی کنم یا بغلش کنم، منم تا جاییکه بتونم اینکارو میکنم اما خب یوقتها هم سختم میشه، البته این اخلاقش رو با این شدت دقیقا دو سه روزه کسب کرده! درست از وقتیکه از سفر یک هفته ایم برگشتم خونه و اونجا هم که 24 ساعته در معرض توجه و بغل این فامیل و اون فامیل بود. حس میکنم به این روند عادت کرده و الان که خودم و خودش تنها شدیم دلش میخواد مثل همون موقع همش در حال بازی کردن و بغل شدن باشه، شایدم تاثیر بزرگتر شدنش باشه، نمیدونم، مجموعا بچه اذیت کنی نیست، به هر حال بچست و دلش بازی میخواد، من که خیلی باهاش عشق میکنم، اصلاً نمیتونم حسم رو نسبت بهش توصیف کنم، خدا به همه اونایی که دلشون بچه میخواد نظر لطفی کنه و از این نعمت بی نصیب نذارتشون، آمین.
خب من از روز 14 خرداد یعنی آخرین روز ماه رمضون با پدر و مادرم رفتیم سمنان که درواقع زادگاهم هست، البته فقط یکسال از کل عمرم رو اونجا زندگی کردم و بقیش رو تهران و یه مدت هم به خاطر کار بابام گرمسار بودم، اما خب به حکم وطن بودن، همیشه حس خاص ویژه ای به زادگاهم داشتم و اگر مدت طولانی نبینمش، انگار یه چیزی گم کردم. (همین الان نیلا بیدار شد! برم بردارمش و دوباره اولین فرصت بیام و بنویسم.)
خب نیلا رو شیر دادم و دوباره خوابید، اما مطمئنم بزودی دوباره بیدار میشه، باید تندتر بنویسم. داشتم میگفتم که این تعطیلات رو بعد کلی اما و اگر رفتم سمنان، میگم اما و اگر چون سامان نمیتونست باهام بیاد چون حداقل دو روز تعطیلات رو سر کار بود، اولین بار بود که میخواستم تنهاش بذارم، شاید قبلاً به خاطر انجام کارهای اداری و مالی مربوط به فروش خونه یا خرید خونه جدید، میرفتم خونه مامانم و شب هم میموندم، اما خب هم اینکه تهران بودم و شب به شب میومد و هم اینکه مجبور بودم به خاطر گذاشتن نیلا پیش مامانم، برم خونشون و شب بمونم وگرنه همسرم رو تنها نمیذاشتم، دیگه خود سامان برای تعطیلات خیلی اصرار کرد که برم با مامان اینا و گفت این تعطیلات تو خونه دلت میگیره و من مشکلی ندارم و دیگه منم با کلی بالا و پایین کردن قبول کردم و با بابا اینا ظهر سه شنبه راهی شدم. قرار بود از سه شنبه 14 خرداد برم و جمعه برگردم اما خب یه طوری شد که دیگه تا دوشنبه صبح سمنان موندم، بابام اینا همون جمعه برگشتند اما خاله کوچیکم که خونشون تهرانه قرار بود یکشنبه عصر برگردند و منم تصمیم گرفتم حالا که بعد اینهمه خستگی این چندوقت تا اونجا رفتم دو روز هم اضافه تر بمونم و با اونا یکشنبه عصر برگردم تهران که به خاطر یه اتفاق غیر منتظره که تعریفش میکنم در نهایت شد دوشنبه صبح. انصافاً هم سفر خوبی بود و خوش گذشت البته اگر همون اتفاق غیر منتظره رو نادیده بگیریم که باعث شد یکی از بزرگترین ترسهای زندگیم رو تجربه کنم، ترسی که همین الان از یادآوریش تن و بدنم میلرزه.
قضیه این بود که ما یکشنبه نوزده خرداد ساعت پنج و نیم عصر از سمنان راه افتادیم به سمت تهران، به سرخه که رسیدیم در کمال تعجب دیدیم دو طرف جاده و تو خود جاده سیل راه افتاده! اصلا نفهمیدم این سیل از کجا اومد و چطور انقدر زیاد شد در حدیکه جاده رو ببنده و ترافیک راه بیفته، قبلش فقط در حد یه بارون خیلی نم نم و ریز اونم در حد نیمساعت اومده بود که حتی آدم رو خیس هم نمیکرد، اما وقتی رسیدیم به سرخه که 25 کیلومتر تا سمنان فاصله داره، دیدیم سیل راه افتاده! حتی با اینکه سیل بود بازم بارونی در کار نبود! اولین بار بود همچین چیزی میدیدم! نصف چرخ ماشین تو آب بود! حسابی وحشت کرده بودم و همش میترسیدم تو آب شناور بشیم، بخصوص که جلوتر از اونجا هم آب بود و راه بند اومده بود! خیلی صحنه بد و مضطرب کننده ای بود، شاید فکر کنید اون ترسی که ازش حرف زدم به خاطر سیلاب بود! اما نه! درسته که من به خاطر همون سیل به اندازه کافی ترسیده بودم و دلهره داشتم، اما این آخر ماجرا نبود، در شرایطیکه به خاطر سیلاب هراسون بودم و بدنم منقبض شده بود، در یک آن حس کردم ماشینمون داره به سمت راست منحرف میشه انگار که یه چیزی داره ماشین رو هول میده! بعد صداهای ریزی مثل وقتیکه ماشین از روی شن رد میشه شنیدم، به پشت نگاه کردم و دیدم یه کامیون بزرگ کنارمونه و داره ما رو هل میده! راننده کامیون اصلاً ما رو نمیدید و همینطور داشت میومد جلو! من با تمام توان جیغ میزدم و به پسرخالم میگفتم یکاری کنه، حتی پسرخالم که راننده بود و خالم که جلو نشسته بود متوجه نشده بودند که کامیون داره از کنار و پشت به عقب ماشین ضربه میزنه، خالم فکر کرده بود ماشین پنچر شده و پسرخالم هم انقدر حواسش به سیلاب تو جاده بود که متوجه این موضوع نشده بود! من فقط جیغ میزدم و میگفتم محمود تو رو خدا، برو اونور! برو اونور. همش فریاد میزدم خدایا بچم، بچم و اماما رو صدا میزدم، خودم رو انداخته بودم روی نیلا که تو بغل دخترخالم کنارم بود، دختر خالم هم داشت میلرزید و بچه رو سفت گرفته بود... همون موقع شیشه عقب ماشین در اثر ضربه کامیون که ما رو نمیدید و هی میومد جلوتر کلاً ریخت و شکست. همه اینها توی ترافیک و بین سیلاب و رعد و برق در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. وقتی شیشه شکست محمود پسرخالم متوجه اوضاع شد و فرمون رو گرفت به راست و از کامیون فاصله گرفت و سریع پیاده شد و برای کامیون دست تکون داد که ما رو ببینه، کامیون هم بالاخره ایستاد! من دیگه تو حال خودم نبودم، صورتم و لبهام مثل گچ دیوار سفید شده بود! دستام میلرزید و حتی نمیتونستم از ماشین پیاده شم و روی پاهام بایستم، خالم بچه رو گرفت بغل خودش صندلی جلو و گفت امنیتش اینطوری بیشتره.
رفتیم کنار جاده ایستادیم، کامیون هم اومد کنار جاده ایستاد، حالا دقیقاً یک متر با سیلاب کنار جاده فاصله داشتیم و بارون هم شروع شده بود و رعد و برق هم بود! شیشه عقب بطور کامل شکسته بود و عقب ماشین هم در اثر ضربه کامیون یه مقداری تو رفته بود، فقط خدا رحم کرد که بالاخره راننده کامیون متوجه ماشین ما که پژو 206 بود شد، وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی بیفته. خلاصه که بغل جاده کنار سیلاب ایستادیم تا پلیس برسه، 20 دقیقه ای طول کشید و وقتی اومد گفت که تقصیر راننده کامیون بوده و باید بریم پلیسراه که کروکی بکشید، دیگه راننده کامیون اومد و از پسرخالم و ما به خاطر این اتفاق عذرخواهی کرد و بهش گفت من خسارت شیشه و ماشین رو میدم اما خواهشا نذارید کار به پلیس و کروکی و بیمه برسه، چون من یه کارگر ساده ام و اگه رئیسم بفهمه یا از بیمه ماشین استفاده کنم، برام خیلی بد میشه و... محمود هم که دید آدم خوب و افتاده ایه و وضع مالیش هم خوب نیست و همش هم عذرخواهی میکنه ، دلش سوخت و گفت هزینه شیشه رو بده و برو، هزینه صافکاری رو نمیخواد که اونم گفت اینجا تو جاده که عابربانک نیست و بعداً برات کارت به کارت میکنم که پسرخالم هم اعتماد کرد و گذاشت بره. اونم شبش براش پول رو ریخت، تازه هزینه صافکاری ماشین رو ازش نگرفت بسکه پسرخالم دلسوزه، وقتی گفت کارگره و نداره، فقط هزینه شیشه رو گرفت... دیگه من انقدر ترسیده بودم و حالم بد بود که اصلاً نمیتونستم تصور کنم با اون شرایط بریم تا تهران. خواهش کردم اگه راه داره اینطوری نریم تهران و برگردیم سمنان هم به خاطر اینکه شیشه عقب نداشتیم و هم به خاطر ترس و دلهره شدیدی که داشتم و هم اینکه سیلاب زیاد بود و جلو ترافیک شده بود و راه رو بسته بودند، که دیگه خالم و پسرخالم هم در نهایت قبول کردند و برگشتیم سمنان و رفتیم خونه جاری کوچیکه خالم، چون نمیخواستیم خاله بزرگم (که قبل راه افتادن به سمت تهران خونش بودیم) و فامیلهای نزدیک بفهمند تصادف کردیم. خالم هم ازم خواست به سامان و مامانم اینا نگم. وقتی سامان زنگ زد که ببینه کجا هستیم، گفتم که جاده به خاطر سیلاب بسته شده بوده و داریم برمیگردیم سمنان، اول باورش نشد چون خیلی وقتها برای سورپرایز کردنش سر به سرش میذارم، از طرفی هم سمنان که یه استان خشک و کویریه معمولاً سیلاب نمیاد و برای همین چندبار گفت اذیت نکن مرضیه، اما وقتی قسم خوردم و باورش شد، حالش گرفته شد چون خیلی منتظرمون بود و میگفت این مدت که نبودیم بهش سخت گذشته و فکر میکرده اونشب دیگه میریم خونه و میبینتمون. خلاصه که برگشتیم سمنان و شب رو خونه جاری خالم بودیم و منم بعد مدتی حالم بهتر شد هرچند صحنه تصادف همش جلوی چشمم بود...
یکبار دیگه هم تو جاده رشت محدوده قزوین که اولین بار بود با سامان و ماشین خودمون میفتادیم تو جاده تصادف کردیم و ماشینمون رو تا تهران بوکسل کردند، اونموقع هم خیلی خیلی ترسیده بودم اما اینبار حتی از اون دفعه هم بدتر بود چون دخترکم همراهم بود، تمام فکر و ذکرم لحظه تصادف پیش دخترم بود و خودم رو انداخته بودم روش و همش فریاد میکشیدم خدایا بچم... بعدا که به اون صحنه تصادف فکر کردم برام جالب بود چطور تو اون لحظات فقط و فقط فکرم پیش بچم بود... حس میکردم کامیون داره میاد تو کابین ماشین و خدا نکرده ما رو له میکنه. به این فکر کردم که وقتی زلزله تو کرمانشاه و بم اومد چه مادرانی که خودشون رو موقع ریزش آوار روی بچشون ننداخته بودند... اولین بار بود که انقدر از نزدیک لمس میکردم حس مادرانه خودم رو به فرزند دلبندم و اینکه حاضرم جونم رو براش بدم...خدایا دیگه منو با چنین موقعیتی امتحان نکن، هیچ مادری رو اینطوری امتحان نکن.
اینم از اتفاقی که آخر سفر برام افتاد و حسابی حالم رو خراب کرد. من همیشه وقتی میخوایم بریم مسافرت و تو سفرهای جاده ای، همون اول سفر و لحظه ای که از خونه راه میفتیم حمد و فاتحه و آیت الکرسی و انا انزلنا میخونم و چندتا صلوات میفرستم و از خدا میخوام ما رو صحیح و سلامت به مقصد برسونه . اینبار هم همینکارو کردم و اتفاقاً به خدا گفتم خدایا اولین باره با پسرخالم و توماشینش جایی میرم و همسرم هم نیست و ازت میخوام به خاطر نیلام مراقب و مواظبمون باشی...مطمئنم خدا به بچم رحم کرده و به حرمت اون دعاها ما رو از خطر حتمی نجات داده. الهی شکر...
خب دیگه نمیخوام اون صحنه وحشتناک رو مرور کنم...تا همیجاش هم یادآوریش اذیتم کرد، بهتره برگردم به خاطرات این چند روز مسافرت که برای اینکه این پست خیلی هم طولانی نشه اینو منتشر میکنم و باقی تعریفی جات رو تو پست بعدی بلافاصله بعد این پست مینویسم.