بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

Niela 2

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

Niela 1

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

طبق اونچه در پست قبلی نوشتم تصمیم داشتم در وبلاگی که سالها پیش و حتی قبل ازدواج کردنم برای فرزندم  ایجاد کرده بودم، راجب نیلا و شیرینکاریاش بنویسم اما متاسفانه هر کار کردم نتونستم اون وبلاگ رو باز کنم و پستم رو اونجا بنویسم، باید دوباره امتحان کنم و مشکل رو رفع کنم، اما از اونجاییکه حتماً دوست داشتم هر چه زودتر و قبل اینکه کاراشو یادم بره، جایی باشه که شیرینکاریهای دخترم رو توش ثبت کنم که به یادگار بمونه و وقتی بزرگتر شد بتونم براش تعریف کنم، به ناچار تو همین وبلاگ مینویسم، چون حال و حوصله تاسیس وبلاگ جدید با این هدف رو ندارم، بخصوص که فکر میکنم دیر یا زود میتونم اون وبلاگ قبلی نیلا رو باز کنم و همونجا بنویسم...

فعلا در این وبلاگ فقط و فقط حول محور نیلا مینویسم و بس، هیچ صحبتی راجب روزمرگیهایی که زیادم خوب نیست و سایر موضوعات نمیکنم، فقط و فقط نیلا، دوست ندارم در آینده شرمنده بشم که به خاطر اتفاقی که برای بابام افتاد قید تمام عشقبازیام با دحتر یکی یکدونه ام که به احتمال خیلی زیاد تنها بچه من هم خواهد بود زدم و از روزهایی که باهاش داشتم لذت کافی نبردم و خاطراتش رو ثبت نکردم...

شرمنده که  به دلایلی نمیتونم کامنتهای پست قبل رو تایید کنم، تا جاییکه تونستم به دوستانی که وبلاگ داشتند در وبلاگشون پاسخ دادم اما شرمنده دوستانی شدم که وبلاگ نداشتند و در پست قبل از صمیم قلبشون باهام همدردی کردند و نشد که تایید کنم و جوابشون رو بدم، مثل شهره جان که ضمن همدردی باهام که خیلی ازش ممنونم، ازم خواستند به نوشتن ادامه بدم اما خب باور کن عزیزم اگر الان بخوام بنویسم ممکنه بیشتر دفعاتش بشه انرژی منفی و غم و غصه و دلم نمیاد مدام با نوشته هام موج منفی بدم به خواننده هام وگرنه که خدا میدونه من بدون نوشتن روزمرگیهام انگار یه چیزی کم دارم، و همینطور ممنون از سایر دوستانی که وبلاگ نداشتند و نشد تو وبلاگشون پاسخ بدم، مثل الهام جان، فاطمه جان، زهرا جان، و...

برای همین رمز جدید دیگه ای گذاشتم.رمز رو هم هر کسی که درخواست کنه تقدیمش میکنم 

کمی حالم بهتره و دارم تلاش میکنم به زندگی برگردم، حتی اگر شده با رفتن پیش رواپنپزشک، به خاطر دخترم باید سر پا بشم، خیلی گناه داره طفلکم، دعا کنید بتونم قوی باشم. 

خیلی از دوستان عزیزم درخواست کردند که حتی اگر از ناراحتیها هم مینویسم، باز هم بنویسم و تحلیه شم و تو خودم نریزم، نمیدونم شایدم حرف درستی باشه اما خب فعلاً شاید نتونم؛ من اینجا رو خونه دومم میدونم و نمیتونم ازش دل بکنم، حتی بعد نوشتن پست قبلی بارها پیش اومد که دوست داشتم بنویسم اما جلوی خودم رو گرفتم، شاید وقتی آمادگی روحی بهتری پیدا کردم و بعد انجام مرحله دوم شیمی درمانی بابا، اگر همچنان تونستم سرپا باشم دوباره بنویسم از خودم، زندگیم، نیلام... تا خدا چی بخواد.

 اما خب فعلاً پستهای من فقط راجب نیلای عزیزم هستند و بس...ترجیح دادم پستهای مربوط به نیلا رمزدار باشه و رمزش هم با رمز سایر پستهای وبلاگ فرق کنه و 

و  باز هم از همگی دوستان خوبم التماس دعا دارم برای بابای خوبم...

دل خراب من دگر خرابتر نمی شود... خدا نگهدارتون

این روزها یک سوال بیشتر از هر سوال دیگه ای تو ذهنم وول میخوره... اینکه خدا برای چی ما انسانها رو آفریده؟ اصلا کاری به بقیه انسانها ندارم، به شخصه هدف از خلقت خود من چی بوده؟

اینکه آدم وارد این دنیا و این زندگی بشه و همیشه یه چیزی باشه که دلش رو به درد بیاره و سختیها و غصه ها دمار از روزگار آدم دربیارن این چه حکمتی توشه؟

شاید دارم کفر میگم اما وقتی تمام روزها و ثانیه های بعد اینکه فهمیدم بابام سرطان داره رو با خودم مرور میکنم، تمام کابوسهای شبانه، تمام پا تکون دادنهام از شدت استرس و حال بد، تمام ضربه های ناخوداگاه دستم روی پاهام از شدت پریشونی و اضطراب، تمام لحظاتی که میل به غذا نداشتم، تمام ثانیه هایی که به زندگیمون بعد بابا فکر کردم، تصور تمام درد و زجرهایی که بابام باید بکشه و ما فقط نظاره گر باشیم بدون اینکه کاری ازمون بربیاد، حرفهای دکتر لعنتی که گفت خودش با خودش کرده به خاطر سیگار و با شیمی درمانی میشه فقط عمرش رو طولانی کرد و در بهترین حالت بین یک و نیم تا سه سال...تمام تپش قلبها، تمام اشکها، تمام ضجه هام، تمام آرزوی مرگ گردنهام.... وقتی به اینا فکر میکنم هدف از آفرینش آدمها رو درک نمیکنم. نه نمیتونم درک کنم برای چی زاده شدم و آخرش قراره به کجا برسم...

آره من ناامیدم، پدرم رو از دست رفته میبینم و الان فقط از خدا میخوام درد و زجر نکشه...

میگن ناامیدی از رحمت خدا بزرگترین گناهه اما من با چه نشونه ای بتونم خودم رو کمی امیدوار کنم؟ آره من ایمان قوی ندارم که بگم شاید معجزه شد و... از خدا خیلی درخواست معجزه کردم و هنوزم میکنم اما باور ندارم که بشه، چون رفتم و تو گوگل زدم سرطان ریه و نوشته بود کشنده ترین سرطان بعد سرطان سینه که اونم نه به این خاطر که سرطان سینه خطرناکتره، فقط به این خاطر که درصد ابتلا بهش بخصوص بین زنها خیلی بیشتره و اگر 40 درصد هم از این مبتلایان درمان نشند، بازم آمار تلفات سرطان سینه به خاطر تعدد و بیشتر بودن مبتلایان از بقیه سرطانها بیشتره، اما درحقیقت خطرناکترین و کشنده ترینش همون سرطان ریه هست و بس!! من برای اینکه بتونم ذره ای هب خودم  امیدواری تزریق کنم!  رفتم و گشتم و گشتم و خوندم و خوندم تا شاید یه بیمار سرطان ریه در مرحله بابام پیدا کنم که خوب شده باشه اما نبود!!! هیچی نبود! آره سرطانهای دیگه بودند که خوب شده بودند اما سرطان ریه ای نبودند! 

من چطور امیدوار باشم؟ به خدا دنبال روزنه امید هستم اما نیست، شاید بتونم بگم خدا هوای ما رو داره و دعاهای ما رو میشنوه؛ اما آخه مگه همه اونایی که از سرطان ریه رفتند خدا نداشتند و اطرافیانشون براشون دعا نکردند و نذر و نیاز نکردند؟ من خیلی نذرها برای بابام کردم، خیلی زیاد اما  الان به بیحسی رسیدم، این دو سه هفته نتونستم با خدا صحبت زیادی بکنم... انگار خنثی شدم و دعا کردن از ته دلم نمیاد، دست خودم نیست، گاهی با خودم میگم مگه خدا دعای من رو درمورد خواهرم ریحانه شنید؟ مگه دعای من روسیاه درمورد دایی عزیزم رو که بیشتر از چهارساله دچار زندگی نباتی هست و از مرگ هم بدتره شنید؟ دعای بچهای بی مادرش رو شنید؟ چطور انتظار داشته باشم دعای من گناهکار رو که خودم خوب میدونم چقدر پرونده سیاهی دارم و حتی گاهی فکر میکنم شاید کفاره اشتباهات گذشته رو دارم میدم، در این مورد بشنوه؟

جگرم آتیش گرفته و نمیدونم باید برای تسکین دردم چکار کنم، چطور شاکی نباشم؟ منی که دوست داشتم دوماه مونده به پایان مرخصی زایمانم و در شرایطیکه لحظه شماری میکردم تک تک کارهای وحشتناک خونه ای که خریدم و همه بدو بدمهام تموم بشه و این چندهفته باقیمانده تا رفتن سر کار رو یکم به خودم و زندگیم برسم و خوش باشم، بلای دیگه ای سرمون نازل شد و همه چیو از اساس خراب کرد...درست دو روز مونده به اینکه سند خونه به نامم بخوره و نفس راحتی بکشم.

چقدر پوچ به نظر میرسه تمام اشکهایی که ریختم و غصه هایی که شب عیدی و تمام ایام عید خوردم به خاطر خسارت فسخ قرارداد خونه ای که فروختیم و بعد هم دزدیده شدن ماشینمون، در برابر مصیبتی که الان سرمون نازل شده. زندگی چه بازیهای خنده داری باهامون میکنه.

خدایا من به کی بگم این درد رو؟ به کی بگم داغی که روی دلمه؟ به کی بگم که غصه بابام یک طرف، غصه مامانم که میبینم چطور داره آب میشه یک طرف، مادری که خودش نیاز به رسیدگی داشت و حالا باید به بابام هم برسه چون ما بچه ها که نمیتونیم همش اونجا باشیم...

خدایا به کی بگم تمام ترسها و استرسهام بابت مرحله دوم شیمی درمانی که بیست تیر هست و موهای بابام که قراره همش بریزه؟ همون بار اول شیمی درمانی به قدری اذیت شد که منم پا به پاش درد کشیدم و اشک ریختم.... روزی رو که قراره بفهمه چه بلایی سرش اومده و زندگی باهاش چه کرده چه روز تلخ و جانکاهیه،  هر چند که همین الان هم بوهایی برده اما نه در حدیکه بدونه تهدید کننده زندگیش هست. دیروز خونه بابا اینا بودم و چه چیزهایی که ندیدم و نشنیدم که اگر بخوام بنویسم دلم خون میشه و اشک امونم نمیده. هر بار که بابام رو میبینم حالم ده درجه بدتر میشه و جیگرم آتیش میگیره.

این روزها تمام دلخوشی من نیلام هست و بس. گاهی میگم اگر نیلا رو نداشتم دووم نمیاوردم... فقط لحظاتی که سرم بهش گرمه از فکر و خیال و ترس  و استرس بیرون میام. سامان هم کنارمه، اما گاهی خوبیم و گاهی بد...مطمئن نیستم درد من رو میفهمه، اما وقتی حال پریشونم رو میبینه مدام میگه تا تهش باهاتم، حتی میگه چقدر دنیا بی ارزشه و منو ببخش اگر اذیتت کردم، (خودم هم بهش همینا رو میگم) اما در عمل بحث و جدلها و گاهی بی حرمتیها سر چیزای جزئی تمومی نداره و خسته ترم کرده.

این درد برای من ماورای تصور و تحملمه. تصمیم گرفتم برای اینکه موقتی هم آروم شم قرص اعصاب و آرام بخش بخورم اما به خاطر شیردهی دستم بستست،  این شد که از سامان خواستم برام پوکساید بگیره و تصمیم گرفتم برم پیش روانپزشک تا دارویی برام بنویسه که با شیردهی مداخله نداشته باشه، اما دوشنبه این هفته که قرار بود ساعت هفت عصر برم دکتر، شرایطی پیش اومد که مجبور شدم کنسل کنم، و به جاش با پدر و مادر سامان که به خاطر من از یکشنبه هفته پیش اومدند تهران که تو این روزهای سخت کنارم باشند، برم عیادت بابام.

بودن پدر و مادر سامان کنارم و همینطور سونیا، باعث شد تا حد زیادی آرومتر شم و به خودم بیام، اما متاسفانه به خاطر تمام اشکها و حال بدی که در حضور مامان سامان داشتم، طفلی مریض شده، چون کولیت روده عصبی داره و با هر چیزی که ناراحتش کنه، گوارشش به هم میریزه و این شده که سه چهار روزه هیچی نتونسته بخوره، خودم رو مقصر میدونم و عذاب وجدان دارم اما چه کنم؟ مگه دست منه؟ مگه اشک ریختن هام و حال بدم دست منه؟

روزی که فهمیدم امیدی نیست حتی نتونستم راه بیمارستان لقمان که رفته بودم بین کارهای خودم، جواب اسکن ریه بابا رو بگیرم تا خونه بابام رو پیدا کنم، مسیری رو که ده بار رفته بودم گم کردم... پاهام منو هدایت نمیکرد...ده روز اول انقدر گریه میکردم و حالم بد بود که چندباری به نیلا شیر خشک دادم که شیر من رو نخوره...الان که از اون روزی که فهمیدم شونزده هفده روزی گذشته دلم نمیخواد به اون روز اول و دقایق اول برگردم...روزهای کنونی هم خیلی سخت و دهشتناکه اما اون اولها هزار بار هم بدتر بود، تنها تو خونه بودم و از صبح تا شب با فکر و خیال خودم رو به بدترین شکل ممکن عذاب میدادم، منی که اهل رفت و آمد با همسایه ها نیستم، از شدت استرس و غم و غصه مدام درو باز میکردم ببینم همسایه روبرویی که عاشق نیلا هستند، از سفر برگشته یا نه که بگم بیاد پیشم، دلم میخواست فقط یکی کنارم باشه و یک ثانیه فکر و خیال راحتم بذاره.


خدا خیر بده پدر و مادر سامان رو که کنارم بودند، گاهی میگم طفلی مریم خواهر بزرگم که پدرشوهر مادرشوهرش نه تنها هیچوقت همراه و همدردش نبودند، که فقط آتیش دلش رو بیشتر میکردند، مریمی که یکماه زودتر از همه ما و حتی مادرم میدونست و به ما نمیگفت به این امید که شاید اشتباهی رخ داده باشه و بی جهت نمیخواستم قبل مطمئن شدن ما رو نگران و خون به دل کنه، تمام این یکماه رو شب و روز تو تنهایی خودش غصه خورد و درد کشید و آخرش هم که جواب اسکن ریه بابا رو که من گرفتم و بردم خونه مامان، دید و فهمید وضعیت بابا از اون چیزی که میدونست بدتر هم هست، تا مرز کفر رفتن هم پیش رفت.... چون میگفت تمام شبهای قدر خدا رو تا صبح صدا میزده که خدایا بهمون رحم کن و خدا صداشو نشنیده...اما الان همون مریمه که خودشو جمع و جور کرده و همه کارهای پزشکی بابام رو پیگیری میکنه و برای بابام که پسر نداره از هزار تا پسر هم بیشتر کمک حاله.

هزار بار ممنونم بابت همدردی و دلگرمی دادنهاتون تو پست قبل دوستان خوب من، اما چقدر بده که امید زیادی ندارم، دست خودم نیست نمیتونم امیدوار باشم، زندگی خانواده من از هم پاشیده، همه چیز فرق کرده و انگار برای خود من همه چیز خلاصه شده به قبل بیماری بابا و بعد بیماری بابا...انگار تاریخ جدیدی نوشته شده و من هر چیزی که میشه و هر عکس قدیمی که از نیلا میبینم یا هر اتفاق خوب دیگه ای که یادم میفته ناخواسته با خودم میگم اونموقع هنوز نمیدونستم بابام سرطان داره...

خوابهای پریشون زیادی میبینم، حتی چند شب پیش خواب دیدم با خانوادم یه جایی توی قبرستانی که خواهرم هم دفنه حصیر پهن کردیم و نشستیم و مثلا تو قبرستون اومدیم پیک نیک و چند لحظه بعد میبینم مامانم زیر بغل بابام رو گرفته و داره میارتش همونجا که ما نشستیم و بعد که با ترس و وحشت بیدار شدم با خودم فکر کردم شاید... وای نه، نمیخوام بنویسمش... یا خواب دیدم هر جا که میرم دوستان سیاهپوشم اطرافم هستند یا عموهام غمگین و با لباس تیره بهم خیره میشن...از خواب عمه زهرام نگم که هیچیک از خوابهاش رد خور نداره، چون به شکل عجیبی در خواب با اموات و بخصوص مادرش در ارتباطه و از اتفاقات آینده بهش خبر میدند...جرات ندارم تعریفش کنم اما وقتی خوابش رو فهمیدم حتی از زمانیکه نتیجه آزمایش رو دیدم بیشتر ترسیدم، انگار که تیر خلاص زدند بهم.

روزهای سختیه، خیلی سخت. تازه حالم از یک هفته اول که متوجه شدم کمی بهتره اما ترس و استرسهام کم نشدند و فقط از خدا میخوام بهم صبر و تحمل بده...به من، به مادرم،  به خواهرم...

بمیرم برای رضوانه که تصمیمش برای ازدواج با پسرعمم تقریبا قطعی شده و حتما دوست داشت این روزها دلش خوش و آروم باشه اما الان یه چشمش اشکه یه چشمش خون و تازه اون هست که با مامان تو یه خونه با بابا زندگی میکنند و جلوی چشمشه و نمیتونه لحظه ای از فکرش بیاد بیرون، باز من و مریم گاهی سرمون به همسر و بچه گرم میشه، مامانم و رضوانه چی؟ فقط خدا رو شکر میکنم پسرعمم امید وارد زندگیش شده، شاید کمی باعث آرامشش بشه، یعنی امیدوارم که بشه، اما مادر طفلیم دلش رو به چی و کی خوش کنه؟ چطور به بابام برسه وقتی خودش ناراحتی جسمی و روحی داره و سی ساله قرص اعصاب میخوره؟

زندگی چه کابوس بزرگی شده برام.چند سال دیگه این کابوس ادامه داره؟ فقط از خدا میخوام به حق معصومیت بچم نیلا که بابم عاشقشه و براش میمیره، بابام زجر نکشه، درد زیادی نکشه، آخه بابام طاقت درد نداره به خدا، خدایا حداقل تو این مورد میتونی صدای من رو بنشوی و نذاری بابام درد بکشه؟

فکر نمیکنم دیگه وبلاگم رو ادامه بدم، نمیتونم اینطوری ادامه بدم، قبل اینکه بابام اینطوری بشه، تصمیم داشتم این دوماه باقیمانده بیشتر بنویسم و تو وبلاگم تغییرات زیادی بدم اما الان نمیتونم در شرایطیکه دلم پر از ترس و استرس برای بام و آیندشه با دل خوش بیام و بنویسم... وقتی قرار باشه همش از ترسها و غصه ها بگم چرا بنویسم؟ چرا دوستانم رو ناراحت کنم؟

فقط دلم نمیاد در حق بچم جفا کنم، در حق بچه ای که میدونم بچه اول و آخرمه و انقدر بانمک شده که اگر حال دلم خوش بود میومدم و هر روز از کارهای بامزه جدیدش مینوشتم و عکسهاش رو میذاشتم، اما الان شرایطش رو ندارم... حداقل تو این وبلاگ.

قبل اینکه دخترم رو باردار بشم، و اصلا قبل اینکه حتی با سامان عقد کنم، یه وبلاگ ساختم و توش از کودکم که هنوز به دنیا نیومده بود خواستم برای رسیدن من و باباش به هم دعا کنه، و بعد عروسیمون هم همچنان هر از گاهی توش مینوشتم و از خودش میخواستم کمک کنه و دعا کنه خدا اونو به من ببخشه و  به زندگی من بیاد، اما متاسفانه بعد به دنیا اومدنش نتونستم اونجا بنویسم، شاید تنبلی کردم یا شاید وقت نمیشد... شاید در اولین فرصت فقط برای اینکه در حق بچم کوتاهی نکرده باشم برم و اونجا از شیرینکاریهاش بنویسم تا یه روزی که ازم پرسید بچه بودم چکارا میکردم مثل خیلی از پدر و مادهای بچه های دهه شصتی یادم نرفته باشه و خودمو سرزنش نکنم که چون این بلا سرمون نازل شد، به بچم ظلم کردم ، هنوز هم گاهی فکر میکنم اونطور که باید تو این جریانات سختیهای سه چهار ماه اخیر اونطور که باید و دلم میخواست نتونستم تمام و کمال در خدمتش باشم. سعی میکنم اونجا فقط و فقط درمورد کارهای جدید بچم بنویسم، چیز دیگه ای که تو این شرایط دلخوشم نمیکنه...

اولین پست جدید رو که اونجا گذاشتم آدرسش رو میدم...

باورش سخته اما حتی نمیدونم اگر از شما بخوام برای بابام دعا کنید، معجزه ای رخ میده؟ در شرایطیکه هیچ بیمار سرطان ریه ای خوب نشده؟درمورد بابم معجزه میشه؟ یا حداقل اینکه درد و عذاب نکشه....  یعنی ممکنه معجزه بشه و علیرغم حرف دکترها بابام....؟ چرا اینقدر من ناامیدم و هیچ روزنه امیدی نمیبینم؟خدایا نذار ایمانم تو این شرایط سست شه و نتونم حتی باهات صحبت کنم....

نازلی خوبم ازت ممنونم دوست خوبم... تو انقدر خوب و خوش قلبی که حس میکنم اگر کنارم داشتمت تمام دلتنگیهام رو که تو این سالها به تنهایی به دوش کشیدم  و کسی نبود که بهش تکیه کنم، میشنیدی و آروم دلم میشدی. ممنونم که برای پدرم تلاش کردی همون کاری برو کنی که برای پدر خودت هم زمانی انجام دادی هزار بار شکر خدا که بابا رو خدا بهتون برگردوند. مرسی که یه پست اختصای برام نوشتی و از دوستات خواستی دعا کنند، شاید دعای یکی از دوستانت بود که در حق بابات گرفت، شاید بابای من هم براش معجزه ای رخ داد یا حداقل درد و زجر زیادی نکشید. میدونم بلد نیستم مثل خودت قشنگ حرف بزنم، الان که حتی تمرکز کافی هم ندارم و کلمات سخت به ذهنم میرسند اما بدون که برای من خیلی عزیزی...آرزوم خوشبختی و آرامشه عزیز دلم.


شرمنده که کامنتهای پست قبل رو انقدر دیر تایید کردم، بیشتر روزها تو حال خودم نبودم و بعدش هم که خانواده سامان تهران بودند و مهمان من. همین الان میرم و پاسخ میدم، اگر به هر دلیل نتونستم کامنتهای این پست رو تایید کنم منو ببخشید اما تک تک پیامهاتون رو با عشق میخونم و حالم که کمی بهتر شد و با خودم کنار اومدم میام و به همه دوستانم سر میزنم.

 پست جدیدم رو که بعد هفت ماه در وبلاگ دخترم گذاشتم، آدرس وبلاگ رو اینجا میذارم.

دلم آشوبه، جگرم آتیش گرفته، برای آرامش دلم دعا کنید. دعا کنید به خاطر نیلا هم که شده بتونم با خودم کنار بیام، باید روی پا و قوی باشم که به نیلام برسم، اون طفل معصوم که گناهی نداره.

ممکنه دیگه هیچوقت اینجا ننویسم، اما به یادم باشید و فراموشم نکنید. دختری رو که 35 سال تمام هزاران درو سختی رو به جون خرید به امید رسیدن به آرامش، آرامشی که آخرش هم بهش نرسید...

فقط دعام کنید خدا بهم صبر و تحمل بده، که قویتر و شجاع ترم کنه، که ایمانم رو قویتر کنه و دلم رو آروم....

و بابام رو هم دعا کنید، شاید شاید شاید دعای یک نفر از شماها در حق بابای من مستجاب شد... شاید.....


در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


خدا نگهدار....

بابا جونم، بابا جونم!

کامنتهای دو پست قبل رو بی پاسخ تایید میکنم، جون ندارم جوابهاشو  تایپ کنم.

حالم خوش نیست... حس میکنم دارم میمیرم... 

بابام سرطان داره، مرحله 4، پیشرفته...

فردا قرار بود سند خونه بنامم بخوره و از اینهمه کار  راحت شم و جشن بگیرم...پست بعدی رو قرار بود از شیرین کاریهای نیلا بنویسم، اما یکساعت پیش جواب ازمایش و عکس بابام رو دیدم. خودم رفتم گرفتم... بین کارهای اداری و بانکی رفتم گرفتم، چه میدونستم چیه... کاش نمیرفتم، کاش نمیدیدم، کاش مرده بودم و نمی دیدم...کاش نفهمیده بودم.

وای سرطان، وای سرطان... فقط پنج درصد... از این مرحله دیگه سالم رد نمیشم. بابام عاشق نیلاست، بابام برای نیلا میمیره. برای بچه دار شدنم نذر گوسفند کرده بود بابام. بابام روزی دوبار زنگ میزنه حال نیلا رو بپرسه. بابام عاشق نیلاست... همش نگران درد دندون نیلاست...

وای بابام وای بابام... خدایا بابام.

خدایا بابا جونم. 

من چه کنم؟


خاطرات تعطیلات 2

ادامه از پست قبل:

داشتم از روزهای تعطیلات و سفرم به سمنان میگفتم، البته از آخرین روز سفر شروع کنم به اولش. اونشب بعد اون تصادف لعنتی دوباره برگشتیم سمنان و خونه جاری کوچیکه خالم رفتیم، انصافاً هم بعد اینکه به خودم مسلط شدم و سعی کردم قضیه تصادف و سیلاب رو فراموش کنم، شب خوبی برامون شد. جاری خالم یه غذای حاضری درست کرد و خوردیم و بعدش هم همگی رفتیم خونه دایی بزرگم که شده پرستار تمام وقت دایی محمدم که در اثر تصادف چهار سال پیش دچار زندگی نباتی شده... انگار که قسمت بود برگردیم که بتونم ببینمش چون تو این یک هفته فرصت نشده بود بریم خونش و ببینیمش. آخه چهار روز از این هفت روز رو سمنان نبودیم بلکه تو روستای زادگاه پدرم که بیست کیلومتری سمنان هست و پدرم اونجا یه خونه ویلایی بزرگ خریداری کرده، بودیم و فقط دو روزش رو اومدیم سمنان و فرصت نشده بود تو این دوروز به داییم سر بزنیم و حس میکردم یه مقدار ناراحت شده از این موضوع. دیگه اونشب بعد شام رفتیم خونشون و بهشون سر زدیم که خیلی هم خوشحال شد... البته شب قبلش یعنی شنبه شب رفته بودیم خونه دایی محمدم عیادتش (دایی محمد خونه خودش با امکانات و دستگاه بستریه) اما دایی رضام به خاطر کاری رفته بود بیرون و پسر بزرگه دایی محمد که دیگه الان 16 17 سالش شده پیشش بود. چقدر هم خونشون دلگیره، هر بار که دایی محمدم رو میبینم به پهنای صورت اشک میریزم و شفاش رو از خدا میخوام اما حالش هیچ تغییری نمیکنه. حتی با وجود همه عشقی که بهش دارم از خدا خواستم اگر شفای این دنیایی در کار نیست اون رو به آغوش خودش برگردونه تا به آرامش ابدی برسه اما حکمت خدا تا الان که چیز دیگه ایه. خدایا امسال دیگه نظری بهش کن و نجاتش بده. قسمت میدم به اولیای الهی که شفای عاجل بهش بده. آمین.

همون شنبه شب یعنی یکروز قبل برگشتن به تهران و اون تصادف لعنتی، بعد از عیادت دایی محمد به اتفاق دو تا خاله هام و جاری کوچیکه خالم رفتیم یه پارک بزرگ تو سمنان به نام پارک شقایق. جاری بزرگه خالم هم با خانوادش اونجا بودند و خلاصه که دور هم شام خوردیم و حرف زدیم و حسابی خوش گذشت. هوا هم که عالی، نیلا هم که قربونش برم همه جا با خنده هاش دلبری میکنه و بینهایت مورد توجه هست..

البته تعریف از خود نباشه من هم کم مورد توجه نیستم، هم به واسطه شغل مهمی که دارم (از نظر بقیه نه خودم) و هم به دلیل اینکه مجموعاً خوش برخورد و خوش زبون هستم و تو جمعها اگر باب میلم باشه و با روحیم همخونی داشته باشه، حسابی حرف میزنم یا شوخی میکنم... اینجا هم همینطور بود چون هر دو تا جاریهای خالم هم خیلی خوش برخورد و خنده رو هستند. دیگه با محمد، پسر جاری خالم که درست همسن منه و اتفاقاً زنش هم بارداره، در خصوص کارم صحبت کردم و همینطور بچه داری و... البته اون همش سوال میکرد و حرف میزد و من جواب میدادم چون اولین بار بود که میدیدمش، حالا خانومش هم کنارمون بود اما خیلی خیلی کم حرفه در حدیکه جاری خالم که میشه مادرشوهرش از این بابت خیلی ناراحته و میگه چون محمد خودش خیلی شوخ و پر حرفه دوست داشتند زنش هم اینطوری بجوش و خوش صحبت باشه که برعکس اصلاً صحبت نمیکنه و تا ازش چیزی نپرسی هیچی نمیگه...

جالب اینکه من بطور اتفاقی متوجه حرفهای جاری خالم با خالم که تو دو متری ما نشسته بودند، شدم، دیدم داره یواش بهش میگه خیلی ناراحتم که خانومش انقدر کم صحبته و نگاه کن مرضیه چقدر خوب حرف میزنه و چقدر صمیمی و خوش صحبته و کاش ناهید عروسم هم اینطوری بود.... همون لحظه با خودم فکر کردم چه مقایسه ای هست حالا من کجا و ناهید کج و اصلاً چه ربطی داریم ما به هم، آخه همین جاری خالم رو هم من بعد شاید ده سال بود که میدیدم و اولین بار بود با هم میرفتیم بیرون. حتی محمد پسرش رو هم اولین بار بود که از نزدیک میدیدم و برام جالب بود انقدر باهام صمیمی صحبت میکنه و حتی اسمم و سنم رو هم میدونه و همش دلش میخواد باهام حرف بزنه...حتی خواهر محمد هم که معلم قرانه و خیلی هم مذهبیه و با کسی نمیجوشه، خیلی باهام صمیمی حرف میزد. جاری خالم هم بهم با محبت زیادی نگاه میکرد و حتی میگفت خیلی خوبه که با وجودیکه تهران زندگی میکنی و شغل خوبی هم داری هیچ تغییری نکردی و انقدر خاکی هستی.


وقتی خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه خاله بزرگم که ساکن سمنان هست،من داشتم تو یکی از اتاقها به نیلا رسیدگی میکردم، که دیدم تو اتاق بغلی، دخترخالم به خاله کوچیکم داره میگه فهیمه دخترعموش یعنی خواهر محمد خیلی از مرضیه تعریف کرده و گفته چقدر خوب و خانوم و مهربون و صمیمیمه... خالم هم داشت میگفت طاهره جاریش هم خیلی از مرضیه خوشش اومده و از لابلای حرفاشون فهمیدم که ظاهراً اینها برای محمد پسرشون قبل ازدواجم من رو در نظر داشتند اما چون محمد ساکن سمنان بوده و منم تحصیلات و شغل بالایی داشتم میترسیدند که جوابم منفی باشه و قبول نکنم و اصلاً مطرح هم نکردند... حالا همه اینها رو خالم داشت به دخترش میگفت و فکر نمیکردند من میشنوم...

نمیدونم اگر اونموقع خواستگاری میکردند جواب من چی بود، البته به خاطر اینکه اونا سمنان بودند و ما تهران احتمال داشت مردد باشم اما اینکه بگم صددردصد جواب منفی میدادم نه اینطور هم نبود، چون محمد پسر خوش قیافه و شوخ و خوش برخوردی و خانواده داریه و فوق لیسانس هم داشت و کار دولتی، شاید مثلاً میپرسیدم میتونه انتقالی بگیره بیاد تهران و... که البته  زیاد محتمل نمیدونم در نهایت وصلتی سر میگرفت... انگاری من قسمت آقا سامان خودم بودم. :) ظاهراً تعداد خواستگارانم بعد ازدواج نسبت به قبل ازدواجم بیشتر داره میشه! والا به خدا!


بگذریم، گفتم که از آخر به اول تعریف میکنم، دیگه سه چهار روز اول سفر یعنی از چهارده خرداد تا 17 خرداد رو هم تو همون خونه روستایی که پدرم در زادگاهش خریداری کرده، بودیم. شب چهارده خرداد میشد آخرین روز ماه رمضون  درست دو ساعت قبل افطار رسیدیم به اون روستا و پدرم که حالش به واسطه دیدن زادگاهش خیلی بهتر شده بود، سریع برای شام و افطار برامون کوکو درست کرد، عمم هم (که برای پسرش از رضوانه ما خواستگاری کرده) از تهران اومده بود و برامون سوپ آورد و خلاصه که افطاری مفصلی خوردیم، البته فقط مادرم روزه بود، پدرم هم به خاطر بیماریش امسال روزه نگرفت. فردای اون روز یعنی صبح روز عید فطر هم که رفتیم مزار سر خاک اموات و خواهر عزیز و مادر بزرگم و نیلا رو بهشون برای بار دوم بعد تولدش نشون دادم... جالب اینکه اونجا تو مزار پسرعمم  رو هم که خواستگار خواهرم هست و تقریبا به نتیجه رسیدند بعد سالها از نزدیک دیدم! آخه ما خیلی رفت و آمد خانوادگی با اقوام پدری نداریم و چندباری هم که عمم رو دیدم، پسرش نبود و ... دیگه کلی تحویلم گرفت و همش باهام شوخی میکرد و مدام نیلا رو بغل میکرد و 24 ساعته دور و بر من و مامانم بود! همیشه فکر میکردم پسر جدی و خشکیه اما دیدم نه، خیلی هم شوخ و با مزست...مشخص بود حسابی از من و مادرم خوشش اومده و خوشحاله از بابت انتخابش، یعنی رفتارهاش و صمیمیتش خیلی تابلو بود و انگار نهایت تلاشش رو میکرد که بهمون نزدیک بشه و... حالا باید تو یه پست جداگانه مفصل تر راجب این قضیه و احساس خودم نسبت به این ازدواج البته اگه در نهایت آزمایشها خوب باشه و سر بگیره بنویسم.

دیگه از ظهر به بعد هم که همش مهمون داشتیم، خیلی از اقوام و آشنایان ساکن سمنان برای عیادت از بابام میومدند دیدنش و... شب هم که هوا محشر بود و تو حیاط بابام که خیلی هم بزرگه، حسابی هوا خوردیم...


شانزده خرداد هم خواهر بزرگم با ماشین همین خالم که تو جاده موقع برگشت به تهران با ماشینشون تصادف کردیم اومدند سمنان و جمعمون جمع شد.... خالم و مریم اینا دو روز بعد رفتن ما اومدند سمنان. حدودای ساعت دو ظهر رسیدند و منم برای ناهار خورشت قیمه و سالاد شیرازی درست کردم که خیلی خوشمزه شد و همه تعریف کردند. نیلا هم که دیگه این چند روز مدام بغل عسل خواهرزادم و دخترخالم و خاله ها بود و بعد اینهمه بدو بدو حسابی تو این سفر استراحت کردم. هفده خرداد یعنی جمعه عصر هم که بابا اینا با خواهر بزرگم از همون روستا برگشتند تهران و من به اتفاق خاله بزرگم آژانس گرفتیم و رفتیم سمنان خونه همین خالم که ساکن سمنانه، اینم بگم که من دو تا خاله دارم، خاله کوچیکم ساکن تهرانه و خاله بزرگه سمنان زندگی میکنه.  آخر شب بود که خاله کوچیکه که با خانواده خودش از سمنان رفته بودند سفر یکروزه به شمال، رسیدند خونه خاله بزرگم و شنبه و یکشنبه هجده و نوزده خرداد رو با هم بودیم... یکشنبه عصر هم داشتیم برمیگشتیم تهران که اون اتفاق افتاد و دوباره برگشنیم و دیگه دوشنبه صبح دوباره راه افتادیم و ساعت یازده صبح رسیدیم تهران.سامان سر کار بود و نمیتونست بیاد دنبالم، این شد که بعد رسیدن به تهران، رفتم خونه خالم موندم. قرار بود شبش بیاد دنبالم و برگردیم خونه که چون خیلی دیروقت میشد خالم پیشنهاد داد اونشب رو خونه خالم بمونم و فردا سه شنبه صبح پسرخالم که از سر کارش برمیگرده خونه منو برسونه خونه...سامان هم برخلاف انتظارم قبول کرد. چون بینهایت خسته بود و دیروقت رسیده بود خونه و مسیر خونه خالم رو هم بلد نبود. این شد که سه شنبه با پسرخالم اومدیم خونه.


ده صبح رسیدم خونه خودم. از قبل با خریدار خونه خودم قرار گذاشته بودم ساعت ده و نیم محضر باشم برای اینکه خونه ای رو که فروختم تو محضر سند قطعی بزنم به نام خریدار که دیگه سامان از سر کارش مرخصی گرفته بود و یربع بعد رسیدن من، یعنی ساعت ده و ربع  رسید خونه و رفتیم خیابون جمهوری و تو دفترخونه خونه رو بنام طرف کردیم و همون روز هم چک پولش رو هم تو بانک نقد کردیم....

البته یه مقدار تو این پروسه برای بار دهم با سامان تو ماشین بحثمون شد که شب که برگشت خونه حسابی از دلم درآورد و با کلی جملات عاشقانه و ابراز دلتنگی به خاطر نبودنم، که با اشک ریختنش همراه بود، دلمو بدست آورد. البته که منم بی تقصیر نبودم، یوقتها غرورش رو خیلی میشکنم و خودم خوب میدونم گاهی چقدر اخلاقم بد میشه و اونم ظرفیتش تموم میشه دیگه، نمیشه خیلی هم مقصر دونستش، کارش خیلی سخته و مرخصی گرفتنش هم سختتر، یکم که میبینه کارا طول میکشه استرس میگیره که برگرده سر کار و معمولاً به همین خاطر دعوامون میشه که من میگم وقتی بعد اینهمه تنها رفتن و اومدن یکبار میای دنبالم، انقدر نگو باید زودتر برگردم و خوب و خوش کارم رو انجام بده و انقدر استرس نده بهم... دیگه شبش که از سر کار برگشت خونه، آشتی کردیم. آشتی کردن و رفتن تو آغوشش بعد یک هفته دوری حس فوق العاده ای بهم  داد. بهم میگفت وقتی نبودی شبها حال غذا خوردن هم نداشته و بعضی شبها هیچی نمیخورده و میخوابیده. میگفت جات خیلی خالی بود و دیگه نمیذارم تنها جایی بری، خیلی برام سخته نبودنتون و تمام این روزها همش منتظر بودم برگردی و به قول خودش کشیکتو میدادم که زودتر بیای. دیکه با همین حرفها دلخوری صبح تو محضر رو از دلم در آورد، منم که خیلی زود از دلم درمیاد چون هر چی که باشه دوستش دارم و میدونم چقدر خوب و مهربونه و اگه نمیتونه بیشتر از اینا برای من و کارهام وقت بذاره، دست خودش نیست.


اینم از تعریف کردنیهای این چندوقت که انقدر تند تند نوشتم نمیدونم پست خوبی درومد یا نه...تعریفیها رو هم از آخر به اول نوشتم و امیدوارم خیلی هم قاطی پاطی نشده باشه، آخه همش نگران بودم نیلا بیدار نشه، دیگه بیست دقیقه پیش بیدار شد و منم آوردمش پیش خودم...

برم عوضش کنم و غذاشو بدم. باید یه پست هم بنویسم از شیرین کاریهای جدیدش...بچم بیست روزی هم هست که غذا خور شده و با اینکه یه مقدار برای من سختتر شده اما خب مجموعاً بهتره دیگه نسبت به زمانی که فقط شیر خودم رو میخورد. 

پستم خیلی طولانی شد. میدونم که خسته شدید از خوندن اینهمه حرف اما خب بعد اینهمه نبودن، نمیتونستم کوتاهتر از این بنویسم. خلاصه که شرمنده.

 حرفهای دیگه ای هم هست که باید بنویسم که حتماً تو پست بعدی اینکارو میکنم. اگه میخواست اونا رو هم الان بنویسم حالا حالاها تموم نمیشد این نوشته

پی نوشت: لطفاً دعا کنید جواب آزمایش پدرم که دوشنبه حاضر میشه خوب باشه. خیلی خیلی استرسش رو دارم. میخواستم راجب پدرم و حالش تو همین پست بنویسم اما نخواستم انرژی منفی باشم بعد اینهمه مدت نبودن. لطفاً خیلی خیلی دعامون کنید. ممنون

خاطرات تعطیلات 1

مدت نسبتا زیادی هست که ننوشتم و راستش انقدر تعریف کردنی هست که نمیدونم از کجاشروع کنم، از طرفی همیشه این حس رو دارم که نوشته هام خیلی طولانیه و خوندنش میتونه  باعث خستگی یا کسالت خواننده هام بشه یا حتی موجب اینکه نخوننش...هر چند در درجه اول مینویسم برای اینکه خاطرات و حال و هوای زندگیم رو یه جایی ثبت کنم اما خب به احترام خوانندگانی که اینهمه سال همراهم بودند و از دوستان حقیقیم هم بهم نزدیکترند دلم میخواد اونا رو هم در نظر بگیرم و کوتاهتر بنویسم، اما خب طولانی نوشتنم هم دست خودم نیست، یعنی چون دیر به دیر میام حرف زیاد دارم و همینطوری انگشتام تند تند روی کیبورد میلغزند...دیگه شما باید به بزرگی خودتون ببخشید، البته تصمیم دارم این پست رو تو دو قسمت منتشر کنم که خیلی هم طولانی نشه.


نیلا خوابیده، البته از یکساعت بیشتره که خوابیده و هر لحظه احتمال داره بیدار بشه... تازگیا خیلی شیطون شده و دلش میخواد همش کنارش باشم و باهاش بازی کنم یا بغلش کنم، منم تا جاییکه بتونم اینکارو میکنم اما خب یوقتها هم سختم میشه، البته این اخلاقش رو با این شدت دقیقا دو سه روزه کسب کرده! درست از وقتیکه از سفر یک هفته ایم برگشتم خونه و اونجا هم که 24 ساعته در معرض توجه و بغل این فامیل و اون فامیل بود. حس میکنم به این روند عادت کرده و الان که خودم و خودش تنها شدیم دلش میخواد مثل همون موقع همش در حال بازی کردن و بغل شدن باشه، شایدم تاثیر بزرگتر شدنش باشه، نمیدونم، مجموعا بچه اذیت کنی نیست، به هر حال بچست و دلش بازی میخواد، من که خیلی باهاش عشق میکنم، اصلاً نمیتونم حسم رو نسبت بهش توصیف کنم، خدا به همه اونایی که دلشون بچه میخواد نظر لطفی کنه و از این نعمت بی نصیب نذارتشون، آمین.

خب من از روز 14 خرداد یعنی آخرین روز ماه رمضون با پدر و مادرم رفتیم سمنان که درواقع زادگاهم هست، البته فقط یکسال از کل عمرم رو اونجا زندگی کردم و بقیش رو تهران و یه مدت هم به خاطر کار بابام گرمسار بودم، اما خب به حکم وطن بودن، همیشه حس خاص ویژه ای به زادگاهم داشتم و اگر مدت طولانی نبینمش، انگار یه چیزی گم کردم. (همین الان نیلا بیدار شد! برم بردارمش و دوباره اولین فرصت بیام و بنویسم.)


خب نیلا رو شیر دادم و دوباره خوابید، اما مطمئنم بزودی دوباره بیدار میشه، باید تندتر بنویسم. داشتم میگفتم که این تعطیلات رو بعد کلی اما و اگر رفتم سمنان، میگم اما و اگر چون سامان نمیتونست باهام بیاد چون حداقل دو روز تعطیلات رو سر کار بود، اولین بار بود که میخواستم تنهاش بذارم، شاید قبلاً به خاطر انجام کارهای اداری و مالی مربوط به فروش خونه یا خرید خونه جدید، میرفتم خونه مامانم و شب هم میموندم، اما خب هم اینکه تهران بودم و شب به شب میومد و هم اینکه مجبور بودم به خاطر گذاشتن نیلا پیش مامانم، برم خونشون و شب بمونم وگرنه همسرم رو تنها نمیذاشتم، دیگه خود سامان برای تعطیلات خیلی اصرار کرد که برم با مامان اینا و گفت این تعطیلات تو خونه دلت میگیره و من مشکلی ندارم و دیگه منم با کلی بالا و پایین کردن قبول کردم و با بابا اینا ظهر سه شنبه راهی شدم. قرار بود از سه شنبه 14 خرداد برم و جمعه برگردم اما خب یه طوری شد که دیگه تا دوشنبه صبح سمنان موندم، بابام اینا همون جمعه برگشتند اما خاله کوچیکم که خونشون تهرانه قرار بود یکشنبه عصر برگردند و منم تصمیم گرفتم حالا که بعد اینهمه خستگی این چندوقت تا اونجا رفتم دو روز هم اضافه تر بمونم و با اونا یکشنبه عصر برگردم تهران که به خاطر یه اتفاق غیر منتظره که تعریفش میکنم در نهایت شد دوشنبه صبح. انصافاً هم سفر خوبی بود و خوش گذشت البته اگر همون اتفاق غیر منتظره رو نادیده بگیریم که باعث شد یکی از بزرگترین ترسهای زندگیم رو تجربه کنم، ترسی که همین الان از یادآوریش تن و بدنم میلرزه.


قضیه این بود که ما یکشنبه نوزده خرداد ساعت پنج و نیم عصر از سمنان راه افتادیم به سمت تهران، به سرخه که رسیدیم در کمال تعجب دیدیم دو طرف جاده و تو خود جاده سیل راه افتاده! اصلا نفهمیدم این سیل از کجا اومد و چطور انقدر زیاد شد در حدیکه جاده رو ببنده و ترافیک راه بیفته، قبلش فقط در حد یه بارون خیلی نم نم و ریز اونم در حد نیمساعت اومده بود که حتی آدم رو خیس هم نمیکرد، اما وقتی رسیدیم به سرخه که 25 کیلومتر تا سمنان فاصله داره، دیدیم سیل راه افتاده! حتی با اینکه سیل بود بازم بارونی در کار نبود! اولین بار بود همچین چیزی میدیدم! نصف چرخ ماشین تو آب بود! حسابی وحشت کرده بودم و همش میترسیدم تو آب شناور بشیم، بخصوص که جلوتر از اونجا هم آب بود و راه بند اومده بود! خیلی صحنه بد و مضطرب کننده ای بود، شاید فکر کنید اون ترسی که ازش حرف زدم به خاطر سیلاب بود! اما نه! درسته که من به خاطر همون سیل به اندازه کافی ترسیده بودم و دلهره داشتم، اما این آخر ماجرا نبود، در شرایطیکه به خاطر سیلاب هراسون بودم و بدنم منقبض شده بود، در یک آن حس کردم ماشینمون داره به سمت راست منحرف میشه انگار که یه چیزی داره ماشین رو هول میده! بعد صداهای ریزی مثل وقتیکه ماشین از روی شن رد میشه شنیدم، به پشت نگاه کردم و دیدم یه کامیون بزرگ کنارمونه و داره ما رو هل میده! راننده کامیون اصلاً ما رو نمیدید و همینطور داشت میومد جلو! من با تمام توان جیغ میزدم و به پسرخالم میگفتم یکاری کنه، حتی پسرخالم که راننده بود و خالم که جلو نشسته بود متوجه نشده بودند که کامیون داره از کنار و پشت به عقب ماشین ضربه میزنه، خالم فکر کرده بود ماشین پنچر شده و پسرخالم هم انقدر حواسش به سیلاب  تو جاده بود که متوجه این موضوع نشده بود! من فقط جیغ میزدم و میگفتم محمود تو رو خدا، برو اونور! برو اونور. همش فریاد میزدم خدایا بچم، بچم و اماما رو صدا میزدم، خودم رو انداخته بودم روی نیلا که تو بغل دخترخالم کنارم بود، دختر خالم هم داشت میلرزید و بچه رو سفت گرفته بود... همون موقع شیشه عقب ماشین در اثر ضربه کامیون که ما رو نمیدید و هی میومد جلوتر کلاً ریخت و شکست. همه اینها توی ترافیک و بین سیلاب و رعد و برق در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. وقتی شیشه شکست محمود پسرخالم متوجه اوضاع شد و فرمون رو گرفت به راست و از کامیون فاصله گرفت و سریع پیاده شد و برای کامیون دست تکون داد که ما رو ببینه، کامیون هم بالاخره ایستاد! من دیگه تو حال خودم نبودم، صورتم و لبهام مثل گچ دیوار سفید شده بود! دستام میلرزید و حتی نمیتونستم از ماشین پیاده شم و روی پاهام بایستم، خالم بچه رو گرفت بغل خودش صندلی جلو و گفت امنیتش اینطوری بیشتره. 


رفتیم کنار جاده ایستادیم، کامیون هم اومد کنار جاده ایستاد، حالا دقیقاً یک متر با سیلاب کنار جاده فاصله داشتیم و بارون هم شروع شده بود و رعد و برق هم بود! شیشه عقب بطور کامل شکسته بود و عقب ماشین هم در اثر ضربه کامیون یه مقداری تو رفته بود، فقط خدا رحم کرد که بالاخره راننده کامیون متوجه ماشین ما که پژو 206 بود شد، وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی بیفته. خلاصه که بغل جاده کنار سیلاب ایستادیم تا پلیس برسه، 20 دقیقه ای طول کشید و وقتی اومد گفت که تقصیر راننده کامیون بوده و باید بریم پلیسراه که کروکی بکشید، دیگه راننده کامیون اومد و از پسرخالم  و ما به خاطر این اتفاق عذرخواهی کرد و بهش گفت من خسارت شیشه و ماشین رو میدم اما خواهشا نذارید کار به پلیس و کروکی و بیمه برسه، چون من یه کارگر ساده ام و اگه رئیسم بفهمه یا از بیمه ماشین استفاده کنم، برام خیلی بد میشه و... محمود هم که دید آدم خوب و افتاده ایه و وضع مالیش هم خوب نیست و همش هم عذرخواهی میکنه ، دلش سوخت و گفت هزینه شیشه رو بده و برو، هزینه صافکاری رو نمیخواد که اونم گفت اینجا تو جاده که عابربانک نیست و بعداً برات کارت به کارت میکنم که پسرخالم هم اعتماد کرد و گذاشت بره. اونم شبش براش پول رو ریخت، تازه هزینه صافکاری ماشین رو ازش نگرفت بسکه پسرخالم دلسوزه، وقتی گفت کارگره و نداره، فقط هزینه شیشه رو گرفت... دیگه من انقدر ترسیده بودم و حالم بد بود که اصلاً نمیتونستم تصور کنم با اون شرایط بریم تا تهران. خواهش کردم اگه راه داره اینطوری نریم تهران و برگردیم سمنان هم به خاطر اینکه شیشه عقب نداشتیم و هم به خاطر ترس و دلهره  شدیدی که داشتم و هم اینکه سیلاب زیاد بود و جلو ترافیک شده بود و راه رو بسته بودند، که دیگه خالم و پسرخالم هم در نهایت قبول کردند و برگشتیم سمنان و رفتیم خونه جاری کوچیکه خالم، چون نمیخواستیم خاله بزرگم (که قبل راه افتادن به سمت تهران خونش بودیم) و فامیلهای نزدیک بفهمند تصادف کردیم. خالم هم ازم خواست به سامان و مامانم اینا نگم. وقتی سامان زنگ زد که ببینه کجا هستیم، گفتم که جاده به خاطر سیلاب بسته شده بوده و داریم برمیگردیم سمنان، اول باورش نشد چون خیلی وقتها برای سورپرایز کردنش سر به سرش میذارم، از طرفی هم سمنان که یه استان خشک و کویریه معمولاً سیلاب نمیاد و برای همین چندبار گفت اذیت نکن مرضیه،  اما وقتی قسم خوردم و باورش شد، حالش گرفته شد چون خیلی منتظرمون بود و میگفت این مدت که نبودیم بهش سخت گذشته و فکر میکرده اونشب دیگه میریم خونه و میبینتمون. خلاصه که برگشتیم سمنان و شب رو خونه جاری خالم بودیم و منم بعد مدتی حالم بهتر شد هرچند صحنه تصادف همش جلوی چشمم بود...


یکبار دیگه هم تو جاده رشت محدوده قزوین که اولین بار بود با سامان و ماشین خودمون میفتادیم تو جاده تصادف کردیم و ماشینمون رو تا تهران بوکسل کردند، اونموقع هم خیلی خیلی ترسیده بودم اما اینبار حتی از اون دفعه هم بدتر بود چون دخترکم همراهم بود، تمام فکر و ذکرم لحظه تصادف پیش دخترم بود و خودم رو انداخته بودم روش و همش فریاد میکشیدم خدایا بچم... بعدا که به اون صحنه تصادف فکر کردم برام جالب بود چطور تو اون لحظات فقط و فقط فکرم پیش بچم بود... حس میکردم کامیون داره میاد تو کابین ماشین و خدا نکرده ما رو له میکنه. به این فکر کردم که وقتی زلزله تو کرمانشاه و بم اومد چه مادرانی که خودشون رو موقع ریزش آوار روی بچشون ننداخته بودند... اولین بار بود که انقدر از نزدیک لمس میکردم حس مادرانه خودم رو به فرزند دلبندم و اینکه حاضرم جونم رو براش بدم...خدایا دیگه منو با چنین موقعیتی امتحان نکن، هیچ مادری رو اینطوری امتحان نکن.

اینم از اتفاقی که آخر سفر برام افتاد و حسابی حالم رو خراب کرد. من همیشه وقتی میخوایم بریم مسافرت و تو سفرهای جاده ای، همون اول سفر و لحظه ای که از خونه راه میفتیم حمد و فاتحه و آیت الکرسی و انا انزلنا میخونم و چندتا صلوات میفرستم و از خدا میخوام ما رو صحیح و سلامت به مقصد برسونه . اینبار هم همینکارو کردم و اتفاقاً به خدا گفتم خدایا اولین باره با پسرخالم و توماشینش  جایی میرم و همسرم هم نیست و ازت میخوام به خاطر نیلام مراقب و مواظبمون باشی...مطمئنم خدا به بچم رحم کرده و به حرمت اون دعاها ما رو از خطر حتمی نجات داده. الهی شکر... 


خب دیگه نمیخوام اون صحنه وحشتناک رو مرور کنم...تا همیجاش هم یادآوریش اذیتم کرد، بهتره برگردم به خاطرات این چند روز مسافرت که برای اینکه این پست خیلی هم طولانی نشه اینو منتشر میکنم و باقی تعریفی جات رو تو پست بعدی بلافاصله بعد این پست مینویسم.

خدا با ماست از چیزی نمی ترسم....

جواب آزمایش خواهرم اومد، خدا رو هزاران بار شکر که آزمایش مجددش بیماری ای که اینهمه ازش میترسیدیم رو نشون نداد، و بعد اینهمه روز، بالاخره یه نفس راحت کشیدیم، خدایا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم که این دل نگرانی بزرگ من رو هم رفع کردی.

 مشکلاتی که داره مثل کم اشتهایی و دردهای بدن و ... ظاهراً به کمخونی و ضعف سیستم ایمنی برمیگرده اما مهمترین عاملش که تو هیچ آزمایشی هم نشون نمیده اعصابش هست.... خب متاسفانه باید بگم که ما بطور خانوادگی و ژنتیکی از ناراحتی اعصاب رنج میبریم که توی ما به حالت بالقوه وجود داره و میتونه در اثر شرایط خودش رو نشون بده، مادر خودم حدود سی ساله داره قرص اعصاب میخوره و بعد خواهر خدا بیامرزم مقدارش خیلی هم بیشتر شد، البته نمیشه گفت هممون مثل مادرم این ناراحتی رو نشون میدیم، مثلاً افسردگی ژنتیکی بطور قویتری از طرف مادرم به خود من ارث رسیده و برای همین باید همیشه حواسم رو جمع کنم که دچار یه سری ناراحتیهای روحی و روانی نشم چون بطور بالقوه این مورد توی من هست، خواهر بزرگم کمتر این مورد رو داره اما حتی اون هم بطور کامل از این قضیه مصون نیست و یه مقدار زیادی عصبانیه و  دست خودش نیست... خواهر کوچیکم هم به یه شکل کاملاً متفاوتی نسبت به ماها این مورد رو داره که ترجیح میدم زیاد بازش نکنم شاید خودش راضی نباشه راجبش صحبتی کنم.  با اینکه مطمئناً در دنیای واقعی نمیشناسینش، اما با شناختی که ازش دارم میدونم در همین حد گفتنش رو هم اینجا دوست نداره، کلاً دختر توداریه و به ندرت با من و حتی خواهر بزرگم حرف میزنه، باز خواهر بزرگم یک درجه جلوتر از منه به این دلیل که رضوان ما از بچگی توسط اون بزرگ شده چون مادرم وقتی خواهر کوچکم به دنیا اومد دچار افسردگی بعد از زایمان شد و بعد بهترشدنش هم با توجه به اینکه معلم بود و سه تا بچه دیگه هم داشت، اونقدرها حوصله رسیدگی به آخرین دخترش رو نداشت و خواهر بزرگم نود درصد کارهای رسیدگی به رضوانه رو انجام میداد درحالیکه خودش فقط ده ساله بود که رضوانه به دنیا اومد.... با همه اینها حتی ارتباط کلامیش با مریم هم اونقدرها زیاد نیست، من که دیگه جای خود داره، کلاً زیاد حال و حوصله نداره، البته درمورد دوستاش اینطوری نیست و اتفاقاً دوستان خیلی زیادی هم داره که باهاشون میره بیرون و... اما خب اینطور نیست که مثلاً با ما خواهرها زیاد رابطه داشته باشه یا بیاد خونمون و... 

من و اون که تقریباً هیچوقت با هم صمیمی نبودیم و حرف مشترک زیادی نداشتیم، اختلاف سلیقه هم با توجه به اینکه اون دهه هفتادی هست و من دهه شصتی خیلی زیاده و تقریباً دنیای کاملاً متفاوتی داریم و بیشتر اوقات وقتی حرفی میزنم باید مواظب باشم بهش برنخوره یا رک و روراست جوابم رو نده، حتی بارها به مادرم گفتم چرا منو آدم حساب نمیکنه که وقتی میام خونتون بیاد بشینه و دو کلمه باهام حرف بزنه و ... مادرم هم میگه ربطی به تو نداره و با مریم (خواهر بزرگم) هم زیاد حرف نمیزنه..... مثلاً وقتی آزمایش اولش بد و مورد دار بود حاضر نشد تصویر آزمایشش رو نه برای من و نه برای مریم بفرسته که لااقل بتونیم از طریق آشنایانی که داریم یا از طریق تحقیق تو اینترنت و غیره درمورد مشکلش بیشتر بدونیم و گفت دوست نداره آزمایشش رو برای کسی بفرسته، درحالیکه اگر من بودم قطعاً مشکلی با این قضیه نداشتم و اتفاقاً دوست داشتم برای اینکه خیالم کمی راحتتر بشه از هر کسی که اطلاعات داره کمک بگیرم و صبر نکنم تا جواب آزمایش حاضر شه...با همه اینها دختر خوب و متین و بینهایت آرومیه که بیشتر آدمهایی که میبینندش اونو به وقار و خوبی و البته آرومی و کم حرفی میشناسند و خواستگارهای نسبتاً زیادی هم داشته.


به هر حال علیرغم فاصله خیلی زیاد بین ما و دنیای متفاوت ما، کیه که دلش برای خواهرش نتپه و وقتی آزمایشش نشون از این داره که دور از جونش به یه بیماری خیلی ترسناک و لاعلاج مشکوکه، ترس و استرس و ناراحتی بند بند وجودش رو نگیره و شب و روز برای سلامتیش دعا نکنه؟ شب 29 اردیبهشت حسابی نگران فردا و اومدن جواب آزمایشش بودیم، من دوباره به خاطر انجام کارهای مربوط به خرید و فروش دو تا خونه خونه مادرم بودم که بتونم نیلا رو بذارم پیشش و برم دنبال کارها، مامان و رضوانه برای سحری بیدار شدند و منم که نمیتونم روزه بگیرم، وقتی اذان گفتند، بلند شدم وضو گرفتم و نماز خوندم و مثل تمام روزهای قبل، از ته قلبم از خدا خواستم آزمایش خواهرم خوب باشه و همینطور جواب آزمایش پدرم هم که هنوز حاضر نشده مورد خاصی نداشته باشه. خلاصه که صبح 29 اردیبهشت مادر و خواهرم رفتند بیمارستان و جواب رو گرفتند و همونجا هم به دکترش نشون دادند و دکتر هم خدا رو شکر گفت اون مورد وجود نداره و مشکلش کمخونی شدید و یه سری موارد دیگه هست که به اونصورت جدی نیست... 


مادرم معتقده به هم ریختن اعصابش اینطوری اونو لاغر و بی اشتها کرده و همینطور دودلی و تردیدی که نسبت به ازدواجش با پسرعمم داشت و باعث شده بود نتونه هیچی بخوره و ... البته این نظر مادرم هست و میگه خودش هم وقتی بابام رفته بوده خواستگاریش به خاطر استرس و دودلی و فکر ازدواج کردن، همینطوری بی اشتها شده و وزن کم کرده، خواهر بزرگم هم همینو میگه درمورد روزهای قبل تصمیم گیری درمورد ازدواج با شوهرش....(من خودم یادم نمیاد اینطوری شده باشم :) نظریه غلطی هم نیست چرا که الان که خواهرم تقریباً تصمیمش رو درمورد ازدواج با امید پسرعمم گرفته حالش بهتر از قبل شده، ظاهراً دیگه تردیدی نداره و با وجود مخالفت سفت و سخت اولیش که حتی اجازه نمیداد بیان خواستگاری و از مطرح شدن قضیه این ازدواج هم ناراحت شده بود، الان انگاری موافقه و از لابلای حرفاش با مادرم که وقتی خونه مامان اینا بودم میشنیدم (مستقیما با من یا مریم صحبتی نکرده) متوجه شدم که راضی شده و الان هر دوشون یعنی رضوانه و پسرعمم خیلی نگران اینند که جواب آزمایششون خوب باشه و به هم بخوره... مادر و خواهرم زیاد راضی به این ازدواج نبودند به خاطر فامیل بودن چون اولین ازدواج فامیلی حساب میشه تو خانواده ما، اما خود من به شخصه مشکل زیادی نداشتم و به نظرم خیلی پسر خوبی میومد و چون وضع مالیش خوبه، به مامانم میگفتم اینجوری لازم نیست مثل من کار کنه و نگران هزینه ها و قسط و قرضها باشه یا به خاطر خرید یه خونه نه چندان بزرگ اینهمه بدو بدو کنه و بدبختی بکشه.

این پسرعمم شغل خیلی خوب و پردرامدی داره و تو کارش رئیسه و چند نفر زیر دستش کار میکنند... پدرش هم وضعیت مالی خیلی خوبی داره، همونی که بابای من رو راضی کرد برد بیمارستان و همونیکه دفعه دومی که برای خرید خونه اقدام کردم، با من اومد بنگاه که ایندفعه اتفاق بدی نیفته و چک داد، خیلی هم آدم بامعرفتیه این شوهر عمم. پسرعمم هم هم ظاهراً ااخلاقش خوب هست میگم ظاهراً چون خود من چندساله که ندیدمش! و البته خیلی هم با ایمانه که رضوان ما یکی از علتهای مخالفتش این بود که از نظر مذهبی به هم نمیخوردند و رضوانه حاضر نیست ظاهرش رو که اتفاقاً بد و جلف هم نیست اما خب موهاش بیرونه و مانتوی کوتاه هم میپوشه عوض کنه که ظاهراً تو جریان آشنایی متوجه شده امید خیلی هم موردی نداره با این موضوع ظاهر و... حالا دیگه باید صبر کنیم ببینیم در آینده چی پیش میاد و کی خواستگاری رسمی انجام میشه. ایشالا که هر چی خیره پیش بیاد.


بابت جواب آزمایشش هزار بار خدا رو شکر میکنم و از خدا میخوام جواب آزمایش پدرم هم که همین روزها باید حاضر بشه خوب باشه. هرچند متاسفانه حال عمومی خودش خیلی هم خوب نیست، بعد مرخص شدن از بیمارستان به خاطر خونی که بهش تزریق شده بود و داروهایی که مصرف کرده بود، یه مقدار  زیادی حالش بهتر شده بود اما الان سه چهار روزیه که دوباره میگه حالم خوب نیست و همش سردمه و ... ایشالا که پدرم هم حالش بهتر بشه و آزمایش اونم خوب باشه و از این دل نگرانی هم دربیایم...

دیگه اینکه منم برای بار چندم تو این دوماه حدود یک هفته ای رفتم و خونه مادرم موندم و تقریباً بیشتر روزها میرفتم دنبال کارهای مربوط به خونه، مثلاً اداره مالیات، یا دفتر خدمات الکترونیک، یا گرفتن مفاصا حساب، و یا اداره ثبت.... دیگه چهارشنبه وقتی فکر میکردم بیشتر کارهای مربوط به خونه ای که فروختم انجام شده و باید منتظر روز محضر باشم از دفترخونه زنگ زدند و بهم گفتند که متاسفانه اداره ثبت جواب استعلام دفترخونه رو برگردونده به دلیل اینکه پلاک خونه مکرر و تکراری هست، یعنی با پلاک خونه من، خونه دیگه ای هم وجود داره و من که میخوام بفروشم حتماً باید سند جدید بگیرم!!! یعنی دنیا رو سرم خراب شد، چون میدونستم این یعنی چقدر دیگه باید برم و بیام اونم با بچه کوچیک شیرخوار. حالا همون روز یعنی یک خرداد هم باید میرفتیم واکسن شش ماهگی نیلا رو میزدیم، دیگه با اونهمه کار نمیشد تنهایی برم و حتماً باید سامان میومد که وسط روز مرخصی گرفت و اومد دنبالم و رفتیم اول دفتر خونه و سند خونه رو که تو دفترخونه، بود برداشتیم، بعدش رفتیم واکسن شش ماهگی نیلا رو زدیم و دوباره همراه بچه و مامانم رفتیم اداره ثبت... خدا رو شکر چون سند خونه تک برگ بود و دفترچه ای نبود، قرار شد همونروز سند جدید رو بدند وگرنه که اگه دفترچه ای بود، باید یکماه دیگه به خاطر همین موردی که خودشون اشتباه کرده بودند معطل میشدیم و میومدیم و میرفتیم. تازه با وجود تک برگ بودن هم باز با منت کارمون رو انجام دادند... وای که چقدر من و سامان بالا و پایین رفتیم! شاید از پونزده نفر امضا گرفتیم تا بعد حدود دو سه ساعت سند جدید رو دادند و امروز سامان برد تحویل دفتر خونه داد و دیگه باید منتظر روز محضر باشیم. از طرفی هم برای خونه ای که خریدم و وام مسکنی که گرفتم باید یه سری کارها انجام بدم که باید منتظر تماس بانک باشم و بعد برم دنبالش...یعنی این قصه سر دراز دارد و هنوز بدوبدو ها ادامه داره، اما خب فکر میکنم بخش عمدش انجام شده. شاید پنج شش روز دیگه مجموعاً از کارهاش مونده باشه و دیگه تا آخر خرداد هر چی هست تموم بشه بره پی کارش. اوف که هفت خان رستمی بود برای خودش...

خبر خوب اینکه حدود ده روز پیش یه شیر خشک مارک جدید به نیلا دادم. قبل دادنش آیت الکرسی خوندم که بگیره و با سلام و صلوات و بسم الله دادم دست مادرم که بهش بده و بعله! گرفتش! وای که چه ذوقی کردم من!!! آخه تا حالا چندبار به نیلا شیر خشک داده بودم و نگرفته بود اما اینبار برخلاف دفعه های قبل که شیر خشک مارک "نان" میدادم و بدش میومد، اینبار بهش شیر خشک "ببلاک" دادم و ظاهراً طعمش رو دوست داشت و کجدار و مریض میخوره. یعنی از روزی که شیر خشک گرفته، وقتی میذارمش پیش مادرم و میرم دنبال کارها، خیلی احساس بهتری دارم، دیگه اونطوری استرس اینو ندارم که راس دو ساعت برگردم و شیرش بدم و دوباره برم بیرون دنبال کارها...هرچند نهایت تلاشم اینه که حتی الامکان مثل قبل برگردم و نذارم شیر خشک بخوره (با شیر خشک حس میکنم شیر من رو کمتر میخوره) اما همینکه بدونم در صورت اجبار، گرسنه نمیمونه، خیلی خیالم رو راحت کرده... این موضوع که شیر خشک بگیره صرفاً از جهت اینکه برم دنبال کارهای خرید و فروش دو تا خونه ها و نیلا رو بذارم پیش مامانم یا کس دیگه، مهم نبود، بیشتر از این جهت مهم بود که وقتی سه ماه دیگه برمیگردم سر کار، بدونم شیر خشک میگیره و به حضور من نیاز نیست... خدایا از این بابت هم شکرت. الان هم فقط روزی یکبار حدود دو یا سه پیمونه بهش میدم که یه وقت دوباره طعمش و شیشه گرفتن رو یادش نره...


الان هم نیلا روی صندلی خودش نشسته و داره صداهای مختلف از خودش درمیاره... تازه چهار پنج روزی هست که داره یه سری حروف رو که قبلا تلفظ نمیکرده میگه، مثلاً مادرم و رضوانه میگن یکبار به وضوح شنیدند که گفته مامان، اما من که نشنیدم، ولی کاملا معلومه داره حرف زدن رو تمرین میکنه، مثلاً با صدای بلند میگه ب ب، ا ب، بابا... نه نه و... حروف ژ ، ن، د ، م و یه سری حروف دیگه رو هم با صدای بلند میگه. الهی قربونش برم که شده دین و دنیای من...دیروز که با سامان رفتیم فروشگاه خرید، چنان با صدای بلند آواز میخوند و ا د ب د میکرد که همه نگاهش میکردند و میخندیدند، منم میگفتم از بابت قیمتها عصبانی شده!!! فروشگاه رو گذاشته بود رو سرش ها! خلاصه که انقدر نمکی شده که از شدت علاقه همش دندونام رو فشار میدم و بوسش میکنم...

هنوز هم که هنوزه گاهی اوقات باورم نمیشه دختر منه، بچه منه...همش از خودم میپرسم یعنی این دختر منه؟ و بعد با صدای بلند خدا رو شکر میکنم. پنجشنبه دوم خرداد، یکروز بعد شش ماهگیش، با سامان بردیمش آتلیه و عکس شش ماهگیش رو گرفتیم، البته میخواستیم یک عکس بگیریم، اما دیگه عکاس پیشنهاد داد دو تا بگیریم، یه مقدار به خاطر هزینه زیادش مردد بودم اما آخرش دلو زدم به دریا و دو تا گرفتیم. بیصبرانه منتظرم حاضر بشند چون خیلی خوب شدند...

خب برای این پست تا همینجا کافیه. هنوز حرفهای دیگه ای برای گفتن دارم اما ایشالا باشه برای پست بعدی، چون تا همینجاش هم خیلی طولانی شده و دوست ندارم بیشتر از این اذیت بشید. هر قدر تلاش میکنم کوتاهتر بنویسم اما به فواصل کمتر و سریعتر نمیشه که نمیشه... با وجود یه بچه کوچیک یه مقدار سخته، وقتش رو هم که خیلی روزها پیدا نمیکنم بخصوص که مدام بین خونه خودم و مامانم در رفت و آمدم و اونجا هم که نت و کامپیوتر ندارم، اما خب همه دوستانم رو با گوشی هر روز دنبال میکنم بخصوص شبها بعد خوابیدن نیلام.

هزاران بار ممنونم بابت همدردی و دلگرمی دادنتون به من از بابت پدر و خواهرم و دعاهای خیرتون در حق من و خانوادم... انشالله که هزاران برابرش به خودتون برمیگرده....من و خانواده و دخترکم رو از دعاهای خالصانتون در شبهای قدر بی نصیب نذارید، منم قابل باشم به یاد همه دوستان عزیز مجازی هستم.

ترخیص پدرجان + حال و اوضاع ما

یکساعت پیش زنگ زدم بابام که حالشو بپرسم، گفت مادرم و شوهرعمم اومدند کارهای ترخیصش رو انجام بدند...ظاهراً جواب یکی دو تا آزمایشی که این یکی دو روزه انجام داده به اضافه جواب نمونه برداری از ریه ش که پریروز انجام دادند و طفلی بابام خیلی خیلی درد کشیده بود و حتی اکسیژن بهش وصل کرده بودند، یک هفته ده روزی طول میکشه حاضر بشه و دکترش دیروز که دیده بودتش گفته بوده مرخصت میکنیم تا جواب آزمایشت حاضر بشه و اگر خدای نکرده مشکلی باشه دوباره بستریت میکنیم.


خدا کنه کار به اونجا نرسه که بخواد دوباره بستری بشه، متاسفانه هنوز که هنوزه منشأ این عفونتی که خیلی از جاهای بدنش رو گرفته مشخص نشده، فکر میکردند از زخمی که تو پشتش ایجاد شده (یه زخم خیلی قدیمی که بارها چرک میکرد و هیچوقت حاضر نمیشد بره دکتر نشون بده) باشه که واسه همین پشتش رو عمل کردند اما حتی بعد عمل هم باز کمی چرک میکرد...  حالا معلوم نیست زخم پشتش باعث عفونت هست یا اینکه عفونت بدنش باعث زخم پشتش میشه و باید مشخص کنند... میگفتند مشکل کلیوی هم که براش ایجاد شده میتونه ناشی از همین عفونتی باشه که از طریق خون در سرتاسر بدنش پخش شده، خلاصه که این مدت به خاطر کمخونی شدید (عدد 8 که برای زنها هم خیلی پایینه چه برسه به مردها) و همینطور عفونت شدید (فاکتور ESR تو آزمایش بابا مدام بالا میرفت و به عدد 125 رسیده بود درحالیکه باید زیر 15 باشه و بالاتر از اون خطرناکه و نشون عفونت شدید و همین عامل بوده که دکتر به خاطرش گفته بوده باید سریع بیارید بستریش کنید) کلی چرک خشک کن بهش تزریق کردند و خون زدند که باعث شده سرپا بشه و حالش بهتر بشه.


دیروز که بعد انجام کارهای مربوط به خرید خونه در حالیکه نیلا پیش مامانم بود خیلی سریع و بدو بدو در حد نیمساعتی رفتم بهش سر زدم میگفت حالم خیلی بهتره و همین که مرخص شدم برمیگردم سر کار! گفتم بابا چی میگی برای خودت؟! کار چیه دیگه؟!!! گفت مگه چه اشکالی داره؟  حالم خوبه و همین شنبه میرم سر کار!!! بابام رو میشناسم الکی حرف نمیزنه و مطمئنم که برمیگرده سر کار و هیچکی هم حریفش نمیشه چون کلاً به حرف هیچ احدی گوش نمیده، همیشه همینطور بوده...خلاصه که امیدوارم به خودش رحم کنه و حداقل دو سه روزی خونه استراحت کنه! اگر حرف گوش میکرد باید صبر میکرد جواب آزمایشها و نمونه برداری از ریه ش حاضر بشه که بعیده صبر کنه! ما ماهها پیش که بیحالی و بیجونیش شروع شد و رنگ پریده بود، ازش خواستیم بره دکتر و ابداً گوش نمیکرد تا کار رو به جایی رسوند که حتی تو حموم حالش بد بشه و وقتی کسی خونه نبوده به زور و چهار دست و پا خودشو بندازه بیرون! آخرش هم اگر به این درجه از بیحالی نمیرسید بازم دکتر نمیرفت و الان هم میدونم حرف ما رو بازم گوش نمیده که قبول کنه نره سر کار... حالا خدا کنه گیر نده به روزه گرفتن، حداقل تا وقتی جواب آزمایشها معلوم بشه و بفهمند عفونتش از کجاست...(بابام خیلی مذهبی نیست، حتی مثلاً به نماز خوندنش هم خیلی حساس نیست و یوقتها نمیخونه، اما خب روزه گرفتن براش خیلی مهمه حتی موقعیکه یک پاکت در روز سیگار میکشید!). خدا خودش کمک کن وقتی جوابها حاضر شد نیازی به بستری مجدد نباشه و با دارو خوردن حل بشه و مشکل حاد و مهمی نباشه.


از دوشنبه شب رفتم خونه مامانم برای انجام کارهای مربوط به گرفتن وام مسکنم و سه شنبه و چهارشنبه با وجود اینهمه درگیری که تو خونواده و به خاطر بستری بودن بابا داشتیم، نیلا رو صبحها دو سه ساعتی میسپردم به مامان و میرفتم دنبال کارها و بدو بدو قبل اینکه دو ساعت و نیم بگذره برمیگشتم که شیرش بدم... وای که چقدر استرس داره وقتی همش فکر کنی بچت گرسنست و تو هنوز تو نوبت نشستی تو اداره مالیات یا دفتر الکترونیک و جاهای دیگه واسه اینکه کارهای خرید و فروش رو کامل کنی. دیگه آخرین مرحله کارم رفتن به سازمان نوسازی شهرداری تهران تو خیابان کریمخان بود که نامه استعلام بانک رو بردم و جوابش شنبه حاضر میشه و باز باید جمعه شب برم خونه مامانم که صبح شنبه نیلا رو بذارم پیشش و برم دنبال جواب اون استعلام و همینطور جواب استعلام شهرداری برای مفاصا حساب که باید برم دفتر خدمات الکترونیک... دوشنبه همین هفته هم که جواب استعلام دفترخانه درمورد میزان مالیات خونه ای که فروختم حاضر میشه، خدا کنه رقم بالایی نخواسته باشه مالیات بدم، عوارض شهرداری نزدیک چهارصد و خورده ای شد که هفته پیش پرداخت کردم. امیدوارم مالیات خونه ای که فروختم زیاد نشه، چون غیر پولی که باید بابت خرید خونه بدم و موعد سومین پرداختیم به فروشنده، 25 اردیبهشت یعنی دیروز به مقدار چهل میلیون تومن بود، این پولهای حاشیه ای مثل هزینه عوارض و مالیات و مفاصا حساب و دفترخونه و هزینه سند زدن خودش خیلی زیاد میشه... اوف، کی میشه اینکارها تموم بشه من یه نفس راحت بکشم! هم من و هم نیلام و هم مامانم!


رو کمک سامان خان هم نمیشه زیاد حساب کرد، کافیه یه مقدار زیاد با هم باشیم و بریم دنبال این دست کارها یا مثلاً کارهای درمانی، بیشتر اوقات 

دعوامون میشه، حالا یا کم یا زیاد که دوشنبه دیگه آخرش بود. دوشنبه صبح از سر کارش مثلاً مرخصی گرفت و رفتیم دفتر خدمات الکترونیک شهرداری برای پرداخت عوارض و بعد اداره مالیات غرب تهران تو خیابان ستار خان، بچه رو سامان تو ماشین نگه میداشت و من میرفتم دنبال کارها، برای اولین بار بود بعد خرید خونه که ازش کمک خواسته بودم باقی موارد که زیاد هم بوده خودم بچه رو میسپردم به مامانم و میرفتم یا مثلاً بابای سامان منو میبرد انجام میدادم و مامان سامان بچه رو تو ماشین نگهمیداشت، اما دوشنبه چون میدونستم کارهام خیلی زیاد و طولانی تر از سایر کارهای قبلی هست و نمیتونم بچه رو بسپرم به مامانم و به خاطر شیرخوردن حتماً باید همراهم باشه که وسطاش بتونم شیرش بدم، برای بار اول ازش کمک خواستم که بیاد با هم بریم و این وسط انقدر تلفنش زنگ خورد و به هزار و یک نفر جواب داد که عصبی شدم. از دو ساعت که زمانش گذشت، بهم گفت میشه بقیش باشه برای بعد و خودت بری و... درحالیکه باید اونروز انجام میشد، حرفش رو خیلی هم بد نگفت، اما من کلاً عصبی و کلافه بودم به خاطر حجم کارها و دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم یکبار ازت کمک خواستم رسوام کردی، خسته شدم بسکه تک و تنها با یه بچه شش ماهه رفتم اینور و اونور، و الانم که اومدی همش میگی برم و چرا من نمیتونم مثل بقیه زنها بشینم خونه خانومیمو کنم؟ گفتم از وقتی یادمه از قبل ازدواج کردنم تا الان همش باید بدو بدو میکردم و فکر قسط دادن و کارهایی بودم که خیلی دخترها و زنها بهش فکر هم نمیکردند و هیچوقت هم نمیکنند. اینا رو با گریه شدید میگفتم و خلاصه که آخرش هم سامان عصبی شد و یه دعوای خیلی خیلی بدی تو ماشین کردیم جوریکه صدبار بهش با صدای بلند بهش گفتم ازت متنفرم و حالم به هم میخوره ازت و کلی بد و بیراه بهش گفتم، اونم البته یه چیزای بدی در جواب میگفت و انقدر عصبانی شده بود که با سرعت زیاد رانندگی میکرد و یکی دوبار نزدیک بود تصادف کنیم! دستشو کوبیده بود رو فرمون و درد گرفته بود! آخرش هم بهش چیزی گفتم که حسابی آتیش گرفت و همش میگفت قلبم درد میکنه و حالم بده و سرم گیج میره و تو رو خدا یه لحظه چیزی نگو. آروم شم، سکته دارم میکنم. اما من نمیتونستم دلم پر بود، خسته بودم خیلی خسته و عاصی شده بودم از اینهمه تنهایی! دیگه با یه دلخوری وحشتناک ازش جدا شدم و گفتم دلم میخواد برم خونه مامانم و مدتها نبینمت و نیا سراغم! بعد تو دل خودم فکر کردم حتی خونه مادرم هم انقدرها راحت نیستم به هزار و یک دلیل (که نمیخوام بنویسمش) و اونجا بود که دلم بدجور برای خودم و تنهایی و بی پناهیم سوخت و دوباره آروم اشک ریختم...


بیخیال، گاهی میگم خب اونم نمیتونه، بی مسئولیت نیست اما دست خودش هم نیست، اگه از کارش مرخصی بگیره ممکنه به قیمت از دست دادن کارش تموم بشه و دوباره بیکاری و افسردگی و قسطهایی که از الانم بیشتر عقب میفته و.... اما باز دوباره فکر میکنم خب پس من باید چیکار کنم؟ کدوم زنی یکه و تنها میره دنبال اینهمه کار مربوط به خرید و فروش خونه و هزار کار مردونه دیگه اونم با یه بچه ای که هنوز شش ماهش هم تموم نشده؟ با خودم میگم من ازش انتظار و چشمداشت مالی ندارم، حتی به اندازه خرید یه روسری، یا خرج خونه، اینکه حداقل برای انجام اینکارها در کنارم باشه و حداقل منو با ماشین ببره که غصه و استرس بچه شیرخوارم رو تو خونه نداشته باشم انتظار زیادیه؟ اینکه فقط باشه و بچه رو تو ماشین نگهداره و من برم دنبال کارها؟ بعد هزار تا لعنت به این شغلش میفرستم و بعدش هم نفرین میکنم باعث و بانی شرایطی که تو این مملکت درست شده که باعث میشه یه کارفرما با مهندسان و تحصیلکرده های این مملکت مثل برده رفتار کنه و از صبح تا شب با حقوق نه چندان بالا ازشون کار بکشه و اگر بخوان گاهی برای رسیدن به کارهای خونواده مرخصی بگیرن بهشون القا کنه که ممکنه به قیمت از دست دادن کارشون تموم بشه و هزار نفر هستند که تو صف باشند بخوان بیان اینجا کار کنند....

چی بگم دردددل زیاده، دیشب آخر شب از خونه مامانم برگشتیم خونه، خیلی ازش دلخور بودم، از صبحش بهش چندتا اس ام اس دادم که دلم میخواست پشتم بودی و حداقل حواست بود و میپرسیدی چطور 25 اردیبهشت 40 میلیون تومن پول خریدار رو جور کردی وقتی اینهمه کم و کسری داشتی و... گفتم دنبال این نبودم که برام پولو چور کنی، حداقل ازم میپرسیدی چیکار کردی و چطور جور شد؟ حتی اگه حواست به من بود هم برام کافی بود یا حداقل یکبار تو این همه روزی که رفتم دنبال کارها، میپرسیدی ازم وقتی بچه رو میذاری خونه مامانت و میری دنبال هزار و یک کار، کارت به کجا میرسه و کجا میری و چطور میشه و به مشکل نمیخوری؟ اینا رو مینوشتم و اونم فقط میگفت بیخیال شو، تمومش کن، منم خسته ام، این دو روز که خونه مامان بودی قرص زیر زبونی میخوردم به خاطر حرفهایی که زدی و هر روز میرفتم درمونگاه، اینجوری پیش بره کم میارم و... منم براش نوشتم: "همیشه همین رفتار رو داری وقتی حرف حق میزنم، قرص زیر زبونی خوردنت هم مقصرش خودتی.  من دلم یه مرد قوی و مقاوم میخواد که هم خودم هم بچم بهش تکیه کنیم، نه کسی که به خاطر یه بحث و دعوا و شنیدن چهارتا حرف کارش به قرص زیر زبونی بکشه!

خلاصه که اینم اوضاع الان ما هست... مایل نیستم در این مورد بیشتر بنویسم، تو جرو بحثها و دعواهامو بخصوص تو این یکی دوماهه که درگیر خرید و فروش خونه بودیم خیلی به هم بی احترامی کردیم و خیلی ناراحتم که رومون به روی هم باز شده! لعنت!

دیشب که برمیگشیتم خونه تو راه ساکت بودم و خودش وقتی دید هوا خوبه چون میدوسنت من عاشق دوردور کردن با ماشینم، یکم با ماشین ما رو برد گردوند، امروز صبح هم پیام داده عصر بریم هر پارکی که تو میخوای و شام بخوریم و... چی بگم والا. گاهی نقدر لجم میگیره ازش که دوست دارم بزنمش! (یکی دوبارم اینکارو کردم تو بارداری و بعد زایمان و همین دو سه هفته پیش!) گاهی هم بینهایت عاشقش میشم و همش مواظبشم و دلم به حال اینهمه کار و زحمتی که میکشه و اخرش هم هیچی ته جیبش نمیمونه و شرمنده زن و بچش و خانوادش هست میسوزه، به قول خودش هیچوقت نمیشه پول درست و حسابی تو جیبش باشه و اگرم پولی بهش بدند یکجا میره بابت قسطها و قرضها ...انگار که داره الکی از صبح تا شب و حتی جمعه ها جون میکنه و میره سر کار. همیشه میگه آرزو داشتم انقدر پول داشتم که چیزهای خوب و گرونقیمت مثل گوشی خوب و طلا برات میخریدم...


بگذریم، علیرغم همه این اتفاقات این دو ماه اخیر، سعی میکنم روحیم رو حفظ کنم و خیلی هم افسرده و دلگیر نباشم... حداقل به خاطر نیلا که دوست دارم دختر شاد و خوشحالی باشه. الانم بد نیستم اما خب هزار و یک فکر و خیال دارم دیگه، کارهای باقیمونده خرید و فروش  خونه که باید انجام بشه و هر چی میریم جلو باز میبینیم کارهای دیگه هم هست کمترینش هست، اما بازم میگم سلامتی باشه اینا حل میشه... الان که دل نگران وضع پدرم هستم و همینطور خواهرم، به این نتیجه رسیدم که هزاران میلیارد تومن هم داشته باشی ولی دغدغه مند سلامتی عزیزانت باشی ارزشی نداره و مایه خوشبختی نیست.


دو سه روز دیگه جواب آزمایش رضوان هم معلوم میشه، الهی که به حق این ماه عزیز، هیچی نباشه، نمیدونم چرا دلم روشنه، همش میگم امکان نداره خدا بیشتر از این به درد و ناراحتی ما راضی بشه. خودش هم حالش بهتره و از نظر روحی هم خیلی بهتر شده که به قول یکی از دوستان ممکنه به خاطر آشنایی با پسرعمم باشه که ظاهراً برعکس اون گاردی که اول داشت و میگفت ابداً دلم نمیخواد حتی بیان خواستگاری چه برسه ازدواج، الان خیلی دلش نرم شده، بخصوص که پسرعمم هم حسابی بهش میرسه و براش گل میخره و... همین انگار حالش رو بهتر کرده، ایشالا که خیلی زود خیالمون از بابت خواهرم راحت بشه، هر چی باشه که با قرص و دارو حل شه شاکریم.


خدایا عزیزانم رو به تو میسپارم، اونا که شاد و سلامت باشند منم خوبم. خودت اوضاع رو درست کن. همین الان هم هزار بار شکر وضعیت خیلی بهتر از چندروز و چندهفته قبله، ایشالا که باقی دل نگرانیها هم تموم بشه و روزهای شادی و سرخوشی ما هم برسه. آمین

اللهم اشف کل مریض...

پدرم پنجشنبه شب در بیمارستان بستری شد...خدا میدونه که چه حالی شدم وقتی برای اولین بار روی تخت بیمارستان دیدمش... با اینکه کمی انتظارش رو داشتم اما وقتی دیدمش دلم خون شد، قلبم صد تیکه شد...

تا جمعه ظهر کسی به من چیزی نگفت و منم خیلی شاکی شدم، مادرم میگفت چون بچه شیر میدی نمیخواستم بگم که حرص و جوش نخوری، اما چه فرقی داشت جمعه ظهر فهمیدن با پنجشنبه شب؟


تو کامنت نازلی جان هم گفتم که چه اتفاقی افتاد، تو پست قبلی نوشته بودم که پدرم اصلاً راضی نمیشد بره دکتر و من به زور و اصرار وقتی نیلا رو میبردم دکتر، بابام رو هم راضی کردم بیاد پیش دکتر نیلا که بزرگسالان رو هم ویزیت میکنه، ویزیت بشه...اونم براش آزمایش نوشته بود که وقتی جوابش حاضر شد و برده بودم نشون داده بودم با دیدن جوابش گفته بود باید همین امروز بیمارستان بستری بشه و منم بدجور هول کردم، اما وقتی به زور بابام رو دوباره راضی کردم بیاد پیشش و برای بار دوم توسط همین دکتر معاینه بشه، گفته بود فعلا یک هفته ده روز از این داروهای قوی بخوره و دوباره بیاد ببینمش که اگر خوب نشده باشه فکر دیگه ای کنیم، تو همین فاصله یک هفته، شوهر عمم که با بابام در ارتباط بوده، وقتی میبینه حالش خوب نیست، میبرتش پیش یه دکتر خیلی خوب که باهاش آشنایی داشته (شوهر عمم مدیر کل سازمان سنجش بوده و ارتباطات قوی داره)، اون دکتر دومی هم براش آزمایش دوباره مینویسه و میگه آزمایش قبلی که دکتر نیلا براش نوشته بوده،کامل نیست، بابا هم دوشنبه هفته پیش دوباره  آزمایش  میده، قرار بوده جواب آزمایش تازه شنبه 21 اردیبهشت یعنی دیروز حاضر بشه، اما مسئول آزمایشگاه که با شوهر عمم آشنایی داشته همون پنجشنبه زنگ میزنه به شوهر عمم و میگه جواب آزمایشش هنوز بطور کامل حاضر نیست، اما یه موردی که حاضره خیلی وضع بدی رو نشون میده و باید سریعاً به همون خاطر بستری بشه و تا شنبه صبر نکنید، خلاصه که شوهر عمم پیگیری میکنه و هر طور هست یه تخت خالی تو همون بیمارستانی که دکتر بابام کار می کرده پیدا میکنه و پدر عزیزم پنجشنبه شب بستری میشه.... که همونطور که گفتم اون موقع که بستری میشه به من نمیگن. 


جالب اینکه پنجشنبه بعداز ظهر من و نیلا همراه پدر شوهرم و مادرشوهرم رفتیم خونه سونیا، صبح پنجشنبه من به نیت اموات حلوا درست کرده بودم و یه بشقاب هم برای خانواده خودم آماده کردم  چون بابام عاشق حلواست، از پدرشوهرم خواستم سر راه رفتن به  خونه سونیا یه سر منو ببره خونه مامانم که حلواشون رو بدم، حدودای ساعت 5 ظهر رسیدم خونه مامانم، بابام خواب بود و روزه هم بود! مادرم هرچی ازش خواسته بود روزه نگیره با این حالش قبول نکرده بود، خواهر بزرگم هم با بچه ها خونه بابام بود، نگو به هوای بستری کردن بابام و اینکه شوهرش کارهای بابا رو انجام بده رفته بوده خونه مامانم و منم خبر نداشتم و برای خودم سرخوش و خوشحال رفتم مهمونی!

 تازه فرداش یعنی روز جمعه ساعت دو و نیم ظهر مادرم زنگ میزنه و میگه بابات بیمارستان بستری شده و ما داریم میریم ملاقات، میخواستم بهت نگم اما گفتم شاید بعداً بگی چرا نگفتید  و ناراحت بشی و الانم اگه میخوای بیا ملاقات تا قبل ساعت چهار... بغض کردم و کلی شاکی شدم که چرا الان میگید و من چطور با بچه کوچیک خودم رو قبل ساعت چهار که وقت ملاقات تموم میشه برسونم بیمارستان؟ چرا منو آدم حساب نمیکنید که بهم خبر بدید و...؟تلفن رو که قطع کردم نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم. با اینکه کمی انتظارش رو داشتم اما بازم دلم به خاطر بابام خون شد. دیگه زمان وقت تلف کردن نبود، به سرعت حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان.... ساعت یربع به چهار رسیدیم و نیلا رو گذاشتم پیش سامان و رفتم بالا بخش عفونی. اولین بار بود که بابام رو روی تخت بیمارستان میدیدم، چشمم که بهش خورد نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم، من و بابام در دوران نوجوانی و جوانی و حتی تا قبل ازدواجم آنچنان به هم نزدیک نبودیم و رابطمون پر از فراز و نشیب و دلخوری بود اما مگه میشه پدرت رو اونطور ضعیف و رنگ پریده روی تخت بیمارستان ببنیی و اشکهات نیاد پایین؟

عمم و شوهر عمم و پسر عمم و مامان و خواهر بزرگم هم بودند، قبلش هم ظاهراً ملاقاتیهای دیگه ای داشته. کمی که آروم شدم با همشون احوالپرسی کردم و وقتی دیدم حال بابام بهتره یه خورده آروم شدم، خواهرم میگفت دیروز که میخواستیم بستریش کنیم اصلا حالش خوب نبود و رنگ به صورتش نبود و امروز (جمعه) به خاطر داروهایی که بهش تزریق کردند کمی بهتره. میگفت یه عالمه آزمایشهای مختلف و سونوگرافی و اسکن و عکس ریه ازش گرفتند که جوابش باید حاضر شه و دکتر ببینه. وقت ملاقات که تموم شد و اومدیم پایین، داشتیم درمورد اینکه شب کی پیش بابا بمونه حرف میزدیم که بهمون اطلاع دادند بابا باید پشتش رو که منشا عفونت قوی بوده عمل کنه.... خیلی نگران شدم اما وقتی فهمیدم احتمالاً بیحسی موضعی داره و کامل بیهوش نمیشه کمی آرامش گرفتم، دیگه اونشب یعنی جمعه شب هم بابام عمل میشه و سه ساعتی عملش طول میکشه و در طی عمل هم به خاطر کمخونی شدید، بهش خون تزریق میکنند.

هنوزم بیمارستان بستریه و منتظرند عکس ریه حاضر بشه چون دکترش میگه احتمالاً ریه هم عفونت داره (بابام 50 سال سیگار میکشیده و تازه یکساله که ترک کرده)، غیر اون کلیه هاش هم 30 الی 40 درصد مشکل داره و اون رو هم باید بررسی کنند که ممکنه مشکل اون هم ناشی از عفونت باشه. بهش سرم وصله و داره داروهای مختلف بخصوص چرک خشک های قوی رو از طریق تزریق دریافت میکنه ... نمیدونم کی مرخص میشه، خدا کنه خیلی هم طول نکشه و به حق این ماه مبارک خیلی زود سر پا بشه. خلاصه که از دوستانم به شدت التماس دعا دارم. عمم نذر کرده حال بابام که بهتر شد بیاد خونه ما و آش بپزه. این عمم همونیه که برای پسرش از خواهر کوچیکم خواستگاری کرده و همسرش هم همونیه که گفتم مدیر کل سازمان سنجش بوده و پیگیر کارهای درمانی پدرم.


درمورد خواهر کوچیکم هم همچنان منتظریم جواب آزمایشش حاضر بشه اما مادرم میگه دو سه روزیه که اشتهاش بهتر شده و حالش کمی بهتره و منم اینو میذارم پای یه نشونه خوب که انشالله مشکلش جدی نباشه. همش میگم توکل به خدا انشالله آزمایش تکمیلی هم چیز بدی نشون نده و بیحالی و بی اشتهایی و لاغر شدنش به خاطر کم خونی و عفونت باشه نه چیز دیگه...

مامانم میگه درمورد خواستگاری پسرعمم هم با اینکه اولش به شدت مخالف بود و میگفت حتی خواستگاری هم نیان و آخرش به بیرون رفتن باهاش راضی شده، داره کم کم به نتایجی میرسه و انگاری مثل اول صددرصد مخالف نیست، دیگه نمیدونم چی بشه، بخصوص که آدمی هم نیست که بیاد و با من یا خواهر بزرگم خیلی راجب مسائل خصوصیش صحبت کنه و کلاً آروم و تودار هست. باید صبر کنیم ببینیم درمورد پسرعمم چه تصمیمی میگیره و چی میشه.

همش روزها رو میشمرم که بشه 29ام و جواب آزمایشش حاضر بشه. روزی که جواب معلوم بشه و بفهمم مشکل مهمی نیست و قابل حله، روز جشن گرفتن منه و اونروز میام و راجب خواستگارش بیشتر توضیح میدم...یعنی میشه خیلی زود اون روز برسه؟

همچنان از شما دوستان خوبم میخوام در این روزهای ماه مبارک رمضان من و خانوادم رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید. امسال هم به خاطر شیردادن به نیلا قسمت نشد روزه بگیرم و یه روزایی یادم میره ماه مبارک رمضان هست بخصوص که امسال ماه عسل هم پخش نشده، اما دلم برای حال و هوای روزه گرفتن و افطار و سحر تنگ شده، پارسال هم که باردار بودم روزه نگرفتم. باید اعتراف کنم پارسال از اینکه تو این گرما و روزهای طولانی روزه نمیگیرم خوشحال بودم اما امسال نه و دلم کم و بیش تنگ شده.

فکر میکنم سال آینده روزه بگیرم چون با شرایطی که میبینم و شیرم که خیلی هم زیاد نیست ممکنه سال دیگه نتونم شیر بدم، بخصوص که بعد نه ماه یعنی حدود سه ماه دیگه باید برگردم سر کار و هر طور هست باید به نیلام شیر خشک بدم، اشتباه کردم که از روز اول مقاومت کردم و به حساب حرف دکتر و پرستارها، شیر خشک ندادم چون الان اصلا نمیخوره، اگه از روز اول قبول میکردم یکی دو بار در روز بهش شیر خشک بدم الان حتما میخورد. تا حالا و از سه چهار ماهگیش چندباری براش گرفتم و هیچ باری لب نزده. چند روز پیش دوباره براش یه برند جدید گرفتم به امید اینکه مزش متفاوت باشه و به مزاجش خوش بیاد و بخوره، اما هنوز بستش رو باز نکردم که امتحان کنم. همش از خدا میخوام وقتی میرم سر کار، شیر خشک بگیره چون حتی نمیتونم شیر خودم رو براش بذارم یخچال...اینم برام یه نگرانی مهمه که خدا خدا میکنم به وقتش حل بشه.

به حاشیه نرم، داشتم میگفتم دلم برای روزه گرفتن تنگ شده و از همه دوستانم بخصوص دوستان روزه دارم تمنا دارم موقع افطار و دعای سحر من و خانوادم بخصوص پدرم و خواهرم رو از دعاهای خودشون بی نصیب نذارند.

خدا به حق این روزهای عزیز، همه مریض ها رو شفا بده، پدر و خواهر کوچیکم و البته مادرم رو (به خاطر دستاش و حال روحیش) همینطور.

و همینطور  دایی عزیزم رو که چهارساله دچار زندگی نباتی شده و دلم بدجور میسوزه بابت حال و روز خودش و بچه هاش، شفای عاجل بده انشالله.... آمین.


-- اللهم اشف کل مریض

-- یا من اسمه دواء و ذکره شفاء