خیلی اتفاقات این مدت افتاده که انرژی و توان و وقت تعریف کردنش رو ندارم...
کاش میدونستم حال و روز من و زندگیم برای کسی مهمه که هر طور بود بیام و تعریف کنم اما میدونم که نیست.
حتی سامان هم درکم نمیکنه، عین یه مرد با وجود بچه شیرخوار تک و تنها افتادم دنبال کارای خرید خونه و باید جای تشکر حرف بشنوم که چرا شمارتو دادی فلان بنگاه و چرا تو فلان بنگاه فلان حرف رو زدی.
وقتی قرارداد خرید خونه لحظه آخر با نامردی هر چه تمامتر فروشنده به هم خورد و من به صاحب املاک گفتم مطمئنم خیرشو نمیبینه، بعدتر توی ماشین جلوی مادرم به جای دلداری دادن به من و اینکه بگم عزیزم بهترش رو میگیریم و تو چرا غصه خوردی، بهم گفت چرا جلوی بنگاهی اشک ریختی و تو مردا رو نمی شناسی و همش داشت با تو حرف میزد و نه من و...
با خودش فکر نکرد تو تمام پروسه جور کردن معامله نبود و سر کار لعنتیش بود و من بودم تک و تنها با هزار کار بانکی و برو بیا و مذاکره تلفنی با هزار نفر و تنها گذاشتن بچه شیر خوارم تو خونه به خاطر هزار تا کاری که وظیفه خودش بود و نمی تونست به خاطر شغل لعنتیش بیفته دنبالش...
نبود ببینه جون کندن منو پای تلفن و تو بنگاه و با فروشنده که هر طور شده اینور سال سر بگیره معاملمون، که بعد که فروشنده تو بنگاه خیلی راحت نامردی کرد و درست موقع قرارداد با سی تومن رو بردن مبلغ توافق صد درصدمون، زد زیرش بهم نگه چرا اشک ریختی و مگه ما گدا و محتاجیم و...
نفهمید چرا اشک ریختم چون نبود، نیست!!! حتی نپرسید که چکارا کردی که اصلا کار به معامله رسید که الان که به هم خورد اینطور شکستی و نتونستی جلوی اشکتو بگیری!!!
به جای دلداری دادن و همدردی باهام مواخذم کرد که چرا گریه کردی که بنگاهیه بهت دلداری بده و...انگار من مسئول رفتار بقیه هستم. بنگاهیه هم مرد بدی نبود و گفت بهترشو برات جور میکنم و فروشنده حرومزاده بود و... میتونست به خاطر کمیسیون خودش جورش کنه اما نکرد و گفت مال حرومه و فروشنده ها رو با عصبانیت از مغازش پرت کرد بیرون...
نمی دونم چی بگم، درکم نمیکنه. منو نمیفهمه، میگه عاشقمه، با بغض و اشک میگه میمیره برام و بدون من زندگیش هیچه، اما ....
و من باز حس میکنم چقدر مثل تمام روزهای مجردیم تنها هستم...
چقدر دنیای ما فرق داره با هم. چقدر حس میکنم دوست دارم بار سنگینم رو که سالها تک و تنها به دوش کشیدم کسی از دوشم برداره، که سبک شم، که کمی نفس تازه کنم، که منم مثل خیلیهای دیگه فارغ از هزاران مسئولیت سرخوشانه و بیخیال زندگی کنم، که کمی فقط کمی خستگی در کنم....
خسته ام خیلی خسته...
دوستان عزیزم پست قبلی یه سری عکس هست از خانواده سه نفره ما. بعد چند روز مشغله فراوون و دسترسی نداشتن به نت، بالاخره تونستم این پست رو بذارم.
تا جایی که یادم باشه خودم شخصا میرم وبلاگ دوستانم و رمز رو تقدیم میکنم. معمولا هم برای اینکه آدرس وبلاگها و دوستانم رو به خاطر بیارم، میرم تو نظرات دو سه تا پست آخرم و بر اساس نظرات دوستان و آدرس وبلاگی که موقع نظردادن گذاشتند، میرم وبلاگشون و رمز رو تقدیم میکنم. بنابراین اگر وبلاگی جا موند احتمال داره به این خاطر باشه که خیلی وقته ازش نظری نداشتم و یادم رفته آدرسش رو و یا اینکه موقع نظر گذاشتن تو پستهای اخیر آدرس وبلاگشو برام نذاشته.
خلاصه که اگر تا فردا شب رمز رو برای دوستان وبلاگی نفرستادم حتما جزئ دو دسته بالا هستند، در این صورت لطفا خودتون بهم اطلاع بدید که اگر در دایره وبلاگ نویسهایی که میشناسم و میخونمشون باشند، رمز رو براشون ارسال کنم.
دوستان عزیزی که وبلاگ ندارند لطفا اگر مایلند آدرس اینستاگرامشون و یا آدرس ایمیلشون رو برام بگذارند تا رمز رو تقدیم کنم. البته اگر از جمله دوستان همراهم که میشناسم و باهاشون آشنا هستم باشند.
تعریف کردنی هم زیاده، اما متاسفانه با اینهمه کار و مشغله و نداشتن نت روی لپ تابم، خیلی سخته وقت پیدا کنم برای پست گذاشتن، با گوشی هم که اصلا نمیشه پست گذاشت، اما اولین فرصت میام و از ماجراهای اخیر من و دخترکم مینویسم.
راستی ممنون میشم دوستانی که رمز رو گرفتند و با گوشی پست رو میخونند بهم بگن میتونند تصاویر رو ببینند یا نه، چون حس میکنم کسانی که با گوشی پست رو میبینند تو بازکردن عکسها ممکنه مشکل داشته باشند،لطف میکنید اگه بهم اطلاع بدید.
نظرات این پست تایید نمیشن مگر اینکه واقعا لازم باشه. ممنون که با اینکه کمرنگتر از گذشته ام، قابل میدونید و همراهم هستید عزیزانم.