بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

برگشت دوباره در خانه جدید

سلام به شما دوستان خوبم.دلتنگ شما و اینجا شده بودم اما نوشتن انگار برام طلسم شده بود.

هر بار که تصمیم میگیرم دیگه ننویسم سیل زیاد پیامها و و محبت دوستانی که پیگیر میشن و سراغم رو میگیرن انقدر زیاد میشه که خدا شاهده حتی اگه تصمیم قطعی داشته باشم که وبلاگم رو رها کنم،‌آخرش دلم نمیاد و برمیگردم، میگم اگر برای این آدمها مهمی و دنبالت میکنند، در قبالشون تعهد داری ,و بهتره منتظرشون نذاری، البته خب نمیدونم چند درصد آدمها مثل من هستند و به این مسائل اهمیت میدند، خیلی از وبلاگ نویسها بی خبر میرند و قصه زندگیشون در ذهن مخاطب ناتمام میمونه، اما خب من خیلی به مخاطبانم و در کل آدمهای زندگیم اهمیت میدم، تعریف از خود نباشه، جدای از فضای مجازی، واقعاً در مراودات واقعی زندگیم هم همینطورم،  نمیتونم در قبال اظهار نظرات یا لطف بقیه یا سراغ گرفتنشون از من بیتفاوت باشم.  باقی در ادامه مطلب   

ادامه مطلب ...

سلام عزیزان

بلاگ اسکای کم و بیش درست شده اما امکان نظر گذاشتن نیست و قسمت نظرات هنوز بسته ست.

خواستم در همینجا از باب احترام به دوستانی که در قسمت تماس با من جویای احوالم بودند و همینطور کلیه مخاطبان عزیزم عرض سلام داشته باشم و از خودم خبر بدم. 

فردا به منزل جدید جابجا میشم، بعد هزاران فراز و نشیب و سختی  و جور کردن وام و...، تنها و بدون حتی یک نفر کمک در کل پروسه جابجایی، فقط خودم و همسرم ، حتی کسی نیست که جلوی کامیون حمل بار بایسته از باب امنیت بارمون! پیشنهاد کمکی نبود و منم چیزی نگفتم و نخواستم. 

می دونید من به این تنهایی عادت نمیکنم و هر بار غصه میخورم اما کاری هم ازم برنمیاد. 

این چند ماه اخیر با سختی های خیلی زیادی برای من به همراه بوده،

در زمان جنگ شرایط خوبی نداشتم ، بیست روز اول که رسماً فاجعه بود و بیست روز دوم که منزل مادر همسرم بودیم شکر خدا باز بهتر بود اما امان از استرس و بلاتکلیفی...

کلی حرفهای نگفته هست که شاید دیگه هرگز نتونم ازش حرف بزنم.

وضعیت جسمیم خیلی بده ، مشکلات زنانه ای برام پیش اومده که نگرانم می‌کنه اما جرات پیگیری ندارم و البته هزینه اش رو هم، با توجه به جابجایی و هزاران هزینه مربوط به اون که لابد باید در این زمان در اولویت باشه. حتی در مقطعی این روزها ترس شدید از بارداری مجدد امانم رو بریده بود با اینکه از منظر علمی خیلی بعید و غیر ممکن بود (ترجیح میدم بمیرم ولی با چنین اتفاقی روبرو نشم!). اعتراف میکنم هنوزم نگرانیم از بابت بارداری کاملا رفع نشده و حتی جرات تست کردن و تعیین تکلیف هم ندارم و دلخوشم به اینکه خیلی بعید و غیر ممکنه و حتما وسواس فکریمه... روز به روز وزنم بی دلیل اضافه میشه... در بهترین حالت لابد دارم در ۴۲ سالگی  یا.ئ.سه  میشم! باید پیگیر بشم اولین فرصت بعد جابجاییم، امیدوارم دیر نباشه.

وضعیت روحیم هم که اصلا خوب نیست. همش گریه میکنم، سر بچه ها داد میزنم، گاهی حتی میزنمشون... خسته و فرسوده ام. 

بعد جنگ تا دو ماه و و نیم اداره تعطیل بود، در واقع ساختمان محل کارم روز اول جنگ و بعد اون در اثر حملات بارها آسیب دیده بود و بابت حمله های احتمالی مجدد حتی بعد از آتش بس امنیت نداشت و کاملا متروکه بود. حتی تا چند روز قبل نتونسته بودم وسایل شخصیم رو از اتاقم بردارم (کفش و ژاکت و کتابها و...) ، در نهایت بعد اینهمه وقت دو هفته قبل فقط به دو سه نفر از آقایون همکار (و نه خانمها) اجازه دادند وارد ساختمان و اتاقها بشه و سریعا وسایل شخصی همکاران رو تا جایی که میشه برداره. یعنی تا دو هفته قبل حتی وسایل اتاقم رو نتونسته بودم بردارم، از جمله کفش نویی که تازه خریده بودم و گذاشته بودم اداره بابت جلسات کاری (متاسفانه یک ب.مب عمل نکرده و خنثی نشده هنوز در زیر زمین هست و همین موضوع جدای از ترس حملات مجدد (که انشالله بعد تفاهم فعلی دیگه اتفاق نیفته)، باعث میشه ساختمان خالی از هر کسی باشه،, همون بمبی که اگر عمل می‌کرد قطعا زنده نمیموندیم و الان هم متاسفانه هنوز موفق به خنثی کردنش با توجه به موقعیت خاص قرارگیریش نشدند.)

 از اواخر اردیبهشت تا زمانیکه وضعیت کاری و ساختمان جدید محل کار مشخص بشه، ماهی دو روز و از اواسط خرداد ماهی چند روز (حدود دو هفته در ماه) میرم اداره (البته یک ساختمان دیگه در شمال تهران نه محل کار اصلی) و بچه ها رو پیش مادرم میذارم (البته فعلا  کلا یک هفته بیشتر بعد جنگ نذاشتم اونجا) اما فکر نمیکنم دیگه بتونم اینکارو بکنم و ببرمشون یا مادرم بیاد، واقعا نمی‌دونم با وجود تعطیلی مهد کودک‌ها چکار باید کرد، هزینه پرستار هم که سر به فلک کشیده. سرای محله  هست اما ... 

نمیتونم بعد اینهمه مدت وارد جزییات هر موضوعی بشم و فقط اشاره کلی میکنم.

امشب آخرین شبی هست که در این خونه می‌خوابیم، نمی‌دونم فردا چطوری با دو تا بچه تو دست و پا از عهده اثاث کشی بربیایم ، میدونید بطور غیر مستقیم بهم میگن بچه ها رو موقع اثاث کشی نیار چون ممکنه خونمون به هم بریزه! یا اگر میاری اسباب بازی هاشون رو نیار... تو این شرایطی که برام میذارند ، به نظرتون میشه بچه ها رو بذارم پیششون حتی به اندازه چند ساعت اثاث کشی ؟

مطمینم اینطوری نمی‌مونه و ورق برمیگرده ، می‌دونم خدا تنهام نمی‌ذاره، روزی که من بی نیاز از همه آدم‌ها بشم.

راستش دیگه نمی‌خوام بنویسم، مگر وقتی که دختر قویتری شده باشم و حال و روزم بهتر باشه. این مدت دوری از وبلاگ نویسی بهم یاد داده که بدون نوشتن روزمرگی ها و زندگی روزانه ام که اغلب با دلخوشی زیادی هم همراه نیست، میشه به زندگی ادامه داد. از کجا معلوم که باز امثال افرادی مثل نگار اینجا پیدا نشن که بگن همش از غصه و شکوه ها میگی !

اصلا حوصله و توان شنیدن این حرفها رو ندارم و خودم رو در معرض این حس منفی حتی از طرف یک نفر قرار نمیدم. به اندازه کافی روی دوشم بار سنگین هست و از اون بیشترش نمیکنم، بماند که تقریبا صددرصد خوانندگان اینجا همیشه بهترین دوستانم بودند. 

به هر حال چون پیامهای نگرانی زیادی داشتم و آمار وبلاگ هم نشان از سرزدنهای مکرر دوستان عزیزم داشت خواستم چند خطی بنویسم و از خودم خبر بدم. هیچوقت دلم نخواسته کسی رو منتظر و بلاتکلیف نگه دارم بخصوص الان که همه نگرانی های طبیعی بعد جنگ راجب همدیگه داریم...

اینستاگرام من روی خط همراه اول هنوز وصل نیست و من همچنان از جهت ارتباط اینترنتی مثل دوران جنگ هستم، حوصله درست کردن و پیگیری هم ندارم و اصلا نمی‌دونم روی خط همراه اول چرا نمیشه وارد اینستاگرام شد (ظاهراً فقط با ایرانسل و وای فای امکان پذیره). از بابت پیام‌های احتمالی دوستان عزیز در اینستاگرام که حدس میزنم شاید کسی پیامی داده باشه توضیح دادم. 

در دو هفته اول  ‌بعد شروع جنگ یک پست نوشتم راجب اتفاقاتی که روز اول جنگ افتاد و فاصله کمی که با مردن داشتم و قرار بود بطور رمزی دو روز بعد منتشر کنم که بلاگ اسکای قطع شد، نصفه نوشته بودم و داشتم تکمیلش میکردم که اینطور شد، الان هم که دیگه شرایط انتشارش بعد اینهمه مدت با توجه به اینکه قرار بود رمزی باشه نیست.

میدونید اگر به خاطر بچه هام نبود شاید آرزو میکردم همون روز اول جنگ در نزدیکی محل کارم میمردم، یا مثلاً اون بمبی که عمل نکرد وگرنه قطعا مرده بودیم عمل می‌کرد! البته ناشکری نمی‌کنم ، گفتم اگر بچه هامو نداشتم! وگرنه الهی شکر که هنوز کنارشونم ، اونا بدون من و پدرشون کسی رو ندارند و من هرگز اونقدر خودخواه نمیشم که با وجود اونا طلب مرگ کنم حتی اگر مادر اصلا خوبی براشون نبودم و نیستم.‌‌

می‌دونید من هنوزم به روزهای بهتر ایمان دارم اما به اینکه اون زمان جان و توانی برای لذت بردن ازش داشته باشم مطمین نیستم...

به قول دوست وبلاگیم که احوالم رو پرسیده بود و نشد که در نظرات وبلاگش بهش جواب بدم (و البته امیدوارم اینجا رو بخونه)

من هنوز زنده ام...

فردا شاید روز بهتری باشه...

کابوسی که واقعی شد....

کاش مرده بودم و این روزهای سخت رو با چشمان خودم نمی‌دیدم. دوست همسرم به همراه زن و دو فرزند خردسالش در حمله موشکی از دنیا رفتند... من و سامان نشستیم و زار زدیم براشون با اینکه من ندیده بودمشون و فقط اسمشون رو از همسرم شنیده بودم. این دو روز همش به فکر این خانواده بودم. یکی از اقوام شوهر خواهرم و برادر دوست خواهرزادم هم همینطوری در حمله موشکی از دست رفتند و طی همین دو سه روز مراسم خاکسپاریشون بوده، مورد آخر یه پسر بیست ساله بوده که تو این وضعیت همچنان میرفته سر کار در یه شرکت کامپیوتری... دوست خواهرزادم در شوک و وحشت بود و باورش نمیشد برادرش رو از دست داده، 

همسرم تهرانه و ما جای دیگه. ایشالا که امروز(شنبه) بتونه برگرده . من اینجا ذره ای راحت نیستم، انگار در یه عذاب بزرگم اما به خاطر حفاظت از جونمون مجبورم بمونم. تنهایی زجر آور در جمع خانواده! نمی‌دونم تا کی دووم میارم. گاهی به سرم میزنه برگردم تهران اما یادآوری وحشتی که روز اول تجربه کردم نمی‌ذاره قدم از قدم بردارم. 

این غصه و  اضطراب اینبار دیگه منو می‌کشه...نمی‌دونم از این بحران هم مثل همه بحران های دیگه زندگیم تو این ۴۱ سال و اندی میتونم بیرون بیام ؟ ولو بی جون، ولو خسته اما زنده؟ این یکی با همه فرق می‌کنه. اینجا وسط یه ماجرام با دو تا بچه، مناطق اطراف خونه  ما در تهران رو خیلی بد زدند، نمی‌دونم چی به سر خونه و زندگیم میاد. آواره و جنگ زده و فراری شنیده بودید؟ ما الان داریم زندگیش میکنیم. 

می‌خوام پست طولانی بنویسم اما نمی‌دونم از چی و کجا شروع کنم، هنوز در بهت و حیرتم از اونچه که در محل کارم به سرم اومد و اونچه که شاهدش بودم. نمیتونم هر چیزی رو در وبلاگ و بطور عمومی بنویسم. شاید اگر بتونم در یه پست رمز دار تعریف کنم.

هر کسی که گفته من قوی هستم بدونه من ضعیف ترینم ، من مرگ رو به چشمام دیدم ، از شدت جیغ هایی که کشیدم و وحشتی که تجربه کردم یک هفته تمام به بدترین شکل مریض شدم. در زندگی پر فراز و نشیبم فقط در چند صد متری محل انف.جار نبودم که اینبار بودم. من در یک آن همه چیز رو تمام شده دونستم و مرگ رو به چشمام دیدم...دیگه میتونم بعد این زندگی کنم ؟ از چند روز قبل راجب بچه هام و چیزهای دیگه وصیت هم کرده بودم اما همکارام گاهی میگفتند داری اغراق آمیز احساس نگرانی میکنی، درواقع اونقدرها هم جدی نگرفته بودند، دست کم به اندازه من...می‌گفتند بیش از حد مضطرب و حساس شدی و حتی می‌گفتند ما رو هم داری دچار استرس می‌کنی ، اما من از همه نشانه ها و تحلیل ها در رسانه های داخلی و خارجی و دنبال کردن اخبار فهمیده‌ بودم این اتفاق خیلی نزدیکه (طبیعتاً فکر نمیکردم صددرصد باشه اما احتمال زیادی براش قائل بودم) اما همکارانم اونقدرها جدی نگرفته بودند شاید چون اندازه من اخبار و تحلیل ها و نشانه ها رو دنبال نمی‌کردند . 

یعنی این روزها بالاخره تمام میشند؟ یعنی دوباره میتونم توی خونه خودم قدم بذارم ؟ دوباره زیر سقف خونم کنار بچه هام بخوابم ؟ 

خیلی از دوستان خوبم (مجازی و غیر مجازی) و فامیل از همون دقایق اول نگرانم شدند و با من تماس گرفتند. چندنفری بلافاصله بعد حمله روز اول سعی کرده بودند باهام تماس بگیرند اما خطها قطع بود و موفق نشده بودند و خیلی نگرانم بودند. ممنونم از بابت تمام احوالپرسی ها و دوستان عزیز وبلاگی که اینجا در وبلاگ یا تلفنی بهم پیام دادند. انشالله که همگی شما در سلامت کامل باشید. مرسی که به یاد من بودید. خوشحالم که با همه تنهاییهام، تو دنیا حداقل شماها رو در زندگیم داشتم. 

شاید یه پست رمز دار طی روزهای آینده بنویسم از اونچه که شاهدش بودم اما آخه اینهمه حرف رو چطور بین اینهمه همهمه  و شلوغی و کنار پنج تا بچه و احتمالا با گوشی میشه نوشت ؟ سعی میکنم یکبار برای همیشه طی همین یک هفته آینده بنویسم از اونچه که شاهدش بودم که اینجا ثبت بشه از ترسناک ترین روز عمرم، روزی که هر چی تلاش میکنم فراموش کنم از خاطرم نمیره، که شاید نباید هم بذارم به راحتی از خاطرم بره، که هر بار فشارهای زندگی داشت لهم میکرد یادم بیفته هنوز هم در مقایسه با اونچه تجربه کردم خوشبختم ، البته اگر زنده بمونم...

این پست رو دیروز نوشتم زمانی که سامان تهران بود اما دیشب اون هم دوباره برگشت همینجا، مجبوره بابت کارش در رفت و آمد باشه و اصلاً به همین خاطر هم هست که نمیتونیم از جایی که الان هستیم (در نزدیکی شهر سمنان) به رشت و خونه مادر همسرم بریم، چون فاصله سمنان تا تهران تنها دو سه ساعت هست اما رشت تا تهران هم فاصله بیشتری از نظر زمانی داره و هم اینکه بسته به زمان سفر اغلب با ترافیک روبرو هست و سامان هم به مدیرش گفته هر موقع بگید من دو سه ساعت بعد میرسم. درمورد خودم که ظاهراً فعلا همه خانمها دورکار هستند،  بماند که محل کارم ابداً امن نیست و اگر خانمها معاف هم نمیشدند  بعید بود بتونیم بریم سر کار. الان که فکر میکنم میبینم نباید از چند روز قبل از حمله به دلیل تهدیدهای امنیتی زیاد به سر کار میرفتیم و باید مدیران پیش بینی لازم رو می‌کردند، همون موقع و دو سه روز قبل جنگ که هنوز حمله ای نشده بود من میگفتم ایکاش تمهیداتی اتخاذ بشه و فعلاً کارمندان یا لااقل خانمها رو شیفتی کنند یا حداقل آمادگی در برابر بحران رو آموزش بدند ، اما همکارانم میگفتند نمیشه و منطقی نیست وقتی قطعی نیست هیچی و شاید اصلا اتفاقی نیفته!

 دیروز که خواهرم واسه ۲۴ ساعت برگشت تهران و به خونه مامانم هم سر زد، متوجه شدیم شیشه های طبقه پنجم ساختمان مادرم اینا هم در اثر موج و صدای انفجار شکسته (مادرم طبقه سوم زندگی می‌کنه)، ما خودمون طبقه ششم زندگی میکنیم، بالاترین طبقه آپارتمان و صداها و خطرات همیشه در طبقه های بالاتر بیشتره.سامان شبهایی که میره خونه گاهی از شدت صداها و انفجارهای اطراف و خطرات احتمالی، میره تو حموم میشینه یا حتی همونجا واسه یکی دو ساعتی میخوابه!

هوای تهران بابت آتش گرفتن پالایشگاه و مخازن سوخت به شدت آلوده هست و آسمان شهر تاریک شده، خطرات جانی برای مردم داره و از همه خواستند ماسک بزنند، من اینجا اصلاً راحت نیستم و اگر ذره ای ظرفیت روحیش رو داشتم شاید همین الان برمیگشتم خونه اما میدونم من با هر صدای وحشتناک میمیرم و زنده میشم...من در برابر صداهای انفجار رسماً حالت پنیک بهم دست میده و ممکنه قلبم بایسته! یادم نمیاد هیچوقت حتی چهارشنبه سوری بیرون از خونه بوده باشم. امیدوارم شرایطی پیش بیاد که بتونیم رشت بریم و برنامه کاری سامان لااقل مشخص تر باشه که بشه برنامه ریزی کرد. فقط امیدوارم اونجا در معرض خطر نباشه . 

چقدر بابت نیازهای مالی به حقوق و دستمزد اسفندماه دل خوش کرده بودم که الان همه چیز نقش بر آب شد (میگن قراره علی الحساب بدند) و من جدای از استرس جنگ، چقدر نگران هزینه ها و قسطها و قرضهامون هستم، از بیکار شدنم هم میترسم، همه چیز گنگ و مبهمه....

امیدوارم بتونم به زودی یه پست بنویسم با جزئیات بیشتر و خصوصی تر. 

نظرات این پست رو با عرض پوزش بدون پاسخ صرفا منتشر و تایید میکنم.

خدایا من نمی‌دونم چطوری، اما خودت یه جوری درستش کن ، هر طوری که خودت میدونی...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دو تا مهمانی پشت هم در عصر دو روز چهارشنبه و پنجشنبه هم کمک زیادی به بهتر شدن حالم نکرد، هر چند که بچه هام رو خوشحال کرد.

++++++ چهارشنبه عصر که میشد روز نیمه شعبان، همراه مادرم که تمام هفته قبل در منزل ما بود رفتیم خونه خواهر کوچیکم بابت کاری، انتظار داشتم به رسم هر سال جشن و شادی در خیابانها ببینم اما هیچ خبری نبود. دیگه رسیدیم و سه چهارساعتی خونه خواهرم موندیم و خواهرزاده قشنگم رو دیدم و بچه ها هم با هم بازی کردند و برگشتیم (هر بار بعد برگشتن از خونه خواهرم، بابت رابطه سرد بین اون و همسرش غصه میخورم و کاری هم ازم برنمیاد)، مادرم هم به اصرار خواهرم همونجا خونشون موند که یکی دو روزی هم اونجا بمونه و دیگه جمعه یعنی امروز همراه شوهر خواهرم برگرده خونه اش. امیدوارم هفته بعد که محل کارم بابت مراسمی که سه شنبه داریم، شلوغ هست نیازی نباشه به مادرم زحمت بدیم بیاد چون به هر حال برای اونم راحت نیست و به خاطر من و بچه ها قبول میکنه، راضی نیستم مدام اسباب زحمتش بشم، البته احساس میکنم گاهی که زیاد تو خونه اش تنها میمونه هم افسرده میشه و دوست داره یکی دو روزی بره از خونه بیرون و خونه من هم به نظر میرسه که احساس راحتی میکنه، اما به هر حال سر و صدای بچه ها و دعواهاشون و بعضا دستشویی بردن نویان و یه سری روحیات جدید نویان (که وقتی با مادرم تنهاست از ترس حتی به مادرم اجازه نمیده بره دستشویی یا حتی نمیذاره چشماشو ببنده و چرتی بزنه!)  خودش معذب کننده هست و فعلا هم کاری ازم برنمیاد بابت این رفتارهای جدید نویان که ناشی از استرس و اضطراب هست انگار (خودش کلی ماجرای مفصلیه که الان نمیخوام در این پست بنویسم). بازم میگم با همه خوشحالی که از بابت حضور مادرم در خونمون دارم اما در کل با حضور ایشون حجم کارهای من در خانه زیاد تر میشه و باید برنامه ریزی بهتری برای کارهام داشته باشم و از طرفی روابط با همسرم هم ناخواسته دچار خلل میشه اما خب  بودنش در کنارم هم احساس خوبی برام به همراه داره بخصوص اگر احساس کنم خودش هم رضایت داره .

بگذریم.

++++++ مهمانی دوم هم میشه همین دیشب که به دعوت پسرخاله سامان و خانمش، رفتیم منزلشون، من به دلیل دعوای بدی که وسطای دی ماه، بعد دیدن خانواده پسرخاله سامان در ماسوله رشت با همسرم (سر رستوران رفتن و خرج و مخارج) پیش اومد، زیاد رغبت نداشتم بریم و حتی به سامان گفتم من دلم نمیخواد بریم و نمیام، اما سامان کلی اصرار کرد که اینبار  قرار نیست با هم بیرون بریم و داریم میریم خونشون و بقیه هم هستند و بیا بریم و من خیلی دلم گرفته و دوست دارم تو جمع باشم، دیگه به خاطر سامان و بچه ها (و البته یکم هم به خاطر خودم که میخواستم از حال و هوای بدم دربیام) قبول کردم و رفتیم منزل پسرخاله اش، سر راهمون هم برای اینکه دست خالی تریم یه جعبه شیرینی خامه ای و رولت خریدیم. 

غیر ما پسرخاله دیگه سامان و خانمش هم بودند و البته یکی از مهمانان (خواهر خانم پسرخاله سامان و شوهر و بچه اش) هم جایی خرید بودند و نتونسته بودند به موقع برسند و نیومده بودند. خوبی خانم پسرخاله سامان اینه که همه چیز رو خیلی راحت میگیره، خدا رو شکر وضع مالی نسبتاً خوبی دارند و معمولاً در مهمانی ها آشپزی نمیکنه و ساندویچ و اسنک یا کباب و ... از بیرون سفارش میده. پذیرایی رو هم اغلب همسرش یعنی پسرخاله سامان انجام میده و خانمش میشینه و حرف میزنه و خلاصه نسبت به من خیلی ساده تر میگیره، برای همینه که اونقدرها خسته نمیشه. اتفاقاً اینطوری راحت گرفتن خوبه، دیشب هم ساندویچ سفارش دادند و طبیعتاً هزینه بالایی هم دادند اما همینکه از آشپزی کردن و ظرف شستن و جابجا کردن ظروف راحت بودند، خودش باعث میشه راحت باشند و باز هم بخوان مهمان دعوت کنند، من معمولاً مفصل تر برگزار میکنم، هزینه هم میکنم اتفاقاً اما در کل در مهمانی دادن آدم معذبی هستم و دلم میخواد همه چی در بهترین حالت خودش باشه و خونه برق بزنه (تازه بعد رفتن مهمانها همش دنبال ایرادات پذیرایی خودم هستم!)  و همینها به تنهایی باعث میشه مهمانی دادن رو با اینکه خیلی دوست دارم اما برام سخت باشه،  از طرفی خونه و زندگیم هم در حال حاضر اصلاً قشنگ و مرتب نیست و خجالت زده میشم از دعوت کردن مهمان، انشالله که عمری باشه و در خونه جدید بتونم یه مقداری وسایلم رو مرتب تر کنم، مثلا مبلها رو بشورم (بعید میدونم بتونم بخرم) یا یه سری وسایل کهنه و اضافه رو دور بریزم و یکم خونه و زندگیم رو بهتر کنم و بتونم بیشتر مهمان دعوت کنم و البته تلاش کنم که راحتتر بگیرم و مثلاً با همین جمع دیشب همینقدر خودمونی دور هم جمع بشیم و از تشریفات معمولی که موقع دعوت کردن مهمان به خودم تحمیل میکنم خبری نباشه.

دیشب هم در کل خوب بود، سامان با حرفهاش جمع رو میخندوند و در کل شکر خدا خوشحال بود (با اینکه اونم چندروزی هست که خیلی غمگینه و حتی چند باری دیدم چشماش از دیدن تصاویر این  روزها خیس میشند)، اما در کل  فضای حاکم بر دورهمی، عصبی و غمگین بود انگار و همه خشمگین بودند و از بلاتکلیفی و مشخص نبودن آینده حرف میزدند، حرفهای سیا.سی غالب بود (که البته انتظارش هم میرفت). اینم بگم خانواده پسرخاله سامان خیلی بچه های من رو دوست دارند (بخصوص شیما، خانم پسرخاله) و کلی بچه ها رو تحویل میگیرند، نویان هم که حسابی شیرین و بامزه شده، نیلا بچم البته نسبت به قبل ساکت تر و آرومتر و به قولی خانم تر شده و البته یکم خجالتی و این موضوع در مهمانی دیشب هم محسوس بود و شیما هم چندباری بهش اشاره کرد، بچم از وقتی مدرسه رفته اینطوری شده و روحیاتش فرق کرده، اما خدا رو شکر همه از ادب و تربیتش تعریف میکنند. موقع برگشتن هم اون یکی پسرخاله سامان و خانمش رو که به تازگی ماشینشون رو بابت ثبت نام ماشین جدید فروخته بودند رسوندیم خونه و خسته و کوفته حدود دو شب برگشتیم خونه.

+++++ دیگه اینکه روز دوشنبه سیزدهم بهمن هم جشن اسم نیلا جانم بود، یعنی همه حروف اسمش رو یاد گرفته و میتونه بنویسه، به همین مناسبت شب قبلش بچه ها رو دوساعتی پیش مادرم گذاشتیم و با سامان رفتیم خرید برای گرفتن هدیه های کوچیک برای بچه های کلاس (اینکه چی و با چه قیمتی بگیریم خودش یه بار فکری بزرگ بود!) بعد اون هم به محض خوابوند بچه ها، تا چهار صبح نشستم و با کمک مادرم برای بچه های کلاسش، گیفت های کوچیکی آماده کردم شامل یه مشمای زیپ کیپ حاوی 1. سرمدادیهای کوچولوی قشنگ و 2. مهر استمپ به شکل کارتون کرومی و 3. یه شیرینی رنگارنگ و 4. یه نقاشی از یه دختر کوچولوی بامزه که نیلا شب قبلش کلی خواهش و تمنا کرد که باید حتماً بکشیم و منم که نقاشیم همیشه خیلی بد و افتضاح بوده، به ناچار برای خوشحال کردن  و راضی کردن دخترم، با کمک هوش مصنوعی یه نقاشی ساده از یه دختر پیدا کردم و برای کل بچه های کلاسشون روی کاغذهای کوچیک رنگی کشیدم و رنگ کردم و یه یادداشت هم از طرف نیلا کنار دختر کوچولوی رنگارنگ نوشتم و گذاشتم داخل مشمای زیپ کیپ به همراه سایر هدایای کوچولو، هر کدوم از نقاشی های دختر رو هم یه جور رنگ زدم و به نظرم که قشنگ شد، مادرم یکساعتی کمک کرد بنده خدا، اما هم اون و هم سامان خوابشون برد و من به تنهایی به عشق نیلا تا صبح پای اینکار بودم و دیگه چشمام  تار میدید، صبح که نیلا بیدار شد و گیفتهای رنگارنگ رو دید، بچم به شیوه خودش کلی ذوق کرد.

 انقدر خسته شده بودم از بیخوابی که فکر کردم بهتره از مرخصی های زیادم که باقی مونده استفاده کنم و اون روز جشن اسم نیلا، نرم سر کار چون به هر حال  اون روز رو باید بابت پخش کردن گیفت ها و حضور در کلاسش بابت جشن اسمش، مرخصی ساعتی  میگرفتم، با خودم گفتم دیگه کل روز رو نرم بهتره. خلاصه که با کلی بدو بدو و خستگی حاضر شدیم و اول نیلا رو رسوندیم مدرسه بعد نویان رو بردیم مهد کودک و بعد دوباره من برگشتم سمت مدرسه نیلا که زنگ دوم کلاسش، جشن اسمش رو بگیریم و هدیه ها رو بین بچه ها پخش کنیم، با اجازه معلمش رفتم داخل کلاس و نیلا جانم با غرور خاصی، پشت میز معلمش ایستاد و معلمش به بچه ها گفت امروز جشن اسم نیلاست و همه  بچه ها براش دست زدند و بهش تبریک گفتند  و خودش با افتخار و البته با چاشنی خجالت همیشگی، گیفت ها رو بین بچه ها تقسیم کرد و به نظر میرسید که بچه های کلاس کلی ذوق زده شده باشند  چقدر هم که تک تکشون شیرین و دوست داشتنی بودند و من هم که عاشق بچه ها. دوست داشتم همشون رو ببوسم. 

راستی  جدای از این گیفت ها، به مناسبت نیمه شعبان و میلاد امام زمان (ع)، برای کل کلاس و معلمها هم از این کیک های شیرین عسل خریدم و نیلا جداگانه اونها رو هم بین بچه ها پخش کرد، یکی دو دقیقه ای هم فیلم گرفتم و این شد جشن اسم نیلا که بچم خیلی وقت بود منتظرش بود و خدا رو شکر که با وجود یک شب نخوابیدن و نقاشی کشیدن و خستگی زیاد و هزینه هایی که انجام شد، بچم حسابی خوشحال شد |(بماند که نیلا ذوق و شادیش رو به شیوه خودش و خیلی بی سر و صدا نشون میده و منی که مامانشم میتونم بفهمم چقدر خوشحال شده).

روز نیمه شعبان هم که بچه ها جشن داشتند و شب قبلش سامان براش کارت پستال و کاردستی مخصوص درست کرد (طبق معمول با کلی غرغر اما با نتیجه خوب) که ببره مدرسه و منم موظف بودم صبحانه ای تحت عنوان صبحانه سلامت براش آماده کنم که با دوستانش در کلاس و موقع جشن نیمه شعبان بخوره و منم خب هر چیزی که برای صبحانه سالم مناسبه براش در ظرف اردوخوری مخصوص بچه ها گذاشتم و آماده کردن همینها هم کلی وقت گرفت بخصوص که باید زودتر از همیشه هم سر کار میرسیدم. کلا بدو بدو های زیادی داشتیم هفته قبل (تازه به جز رسیدگی هر روزه به تکالیف زیاد نیلا که خودش یه پروسه بزرگی هست!) مطمینم این هفته ای هم که میاد، این بدو بدوها ادامه داره و امیدوارم هفته بعدش کمی خلوت تر بشه (البته الان یادم افتاد بعدش باز برگزاری کلاس زبان رو داریم!). 

+++++ همینا دیگه، ...کلی حرفها هست اگر بخوام بنویسم اما حقیقت اینه که حوصله و دل و دماغی نیست که بخوام به روال سابق طولانی و پر از جزئیات بنویسم، اصلاً شاید همینطوری بهتر هم باشه اما کاش از سر دلخوشی و حال خوب کوتاه و گذرا بنویسم نه از روی بی حوصلگی و غم درون. 

نمیدونم کی دوباره حالم خوب میشه. البته تجربه سالها زندگی بهم ثابت کرده نه غم و نه شادی پایدار نیستند، بعضی اوقات به غم و دلتنگی باید فضا داد و فرصت داد که رشد کنه، به اشکها فضا داد که جاری بشند، به فریاد ها که بلند بشند تا روح و روان و سنگینی فشاری که روی سینه آدمه، خالی بشه و بعد انشالله یه اتفاق مثبت، یه روزنه نور به رومون باز بشه و حال دلمون بهتر بشه. گاهی صبر و گذر زمان داروی دردهاست. 

++++++ از الان که ساعت هفت و نیم شب هست و این نوشته رو تمام میکنم، تا آخر شب کلی بدو بدو دارم برای فردا که آغاز هفته هست. الان بچه ها و خودم باید بریم حموم، شام بچه ها رو  حاضر کنم بدم، خونه رو مرتب کنم و لقمه های صبحانه همه خانواده برای فردا صبح رو آماده کنم، ظرف تغذیه مدرسه و مهد کودک بچه ها  رو بطور جداگانه حاضر کنم و ناهار سامان و بچه ها رو برای فردا آماده کنم و تا ساعت ده شب هم بچه ها بخوابند که باید فردا زودتر از همیشه بیدار بشیم چون مدیرمون در اداره گفته هفته آینده باید همگی هر روز ساعت هفت و نیم در محل کار حاضر باشیم بابت برنامه و مراسم مهمی که روز سه شنبه داریم و همه همکاران آماده باش هستند.

امیدوارم روزهای آروم دوباره از راه برسند و همگی دوباره بتونیم از ته دل لبخند بزنیم. با آرزوی اتفاقات خوب.

پست قبلی رو در حالی مینوشتم که سعی میکردم به هر چیزی چنگ بزنم تا حالم رو خوب نگهدارم اما این روزها تصاویر غم و درد و سوگواری هموطنانم با هر تفکر و اعتقادی که هستند غم بزرگی به سینه ام میندازه و حتی توی رابطه ام با بچه ها و همسرم تاثیر میذاره.

با باز شدن فضای مجازی که البته حداقل برای من که فقط برای دو سه ساعت اتفاق افتاد، غم عالم ریخت روی دلم. نمیتونم تو این شرایط از روزمرگیهای هفته قبل بنویسم، بماند که خبر خاصی هم نبود جز بدو بدوهای همیشگی و تکراری... 

امشب قرار شد بعد یکماه مادرم بیاد خونمون چون فردا و احتمالا طی ده روز آینده حجم کارهای اداره زیاده (حتی به خاطر این موضوع، کلاس زبانم برای همکاران هم به درخواست مدیریت (و نه من) به تعویق افتاده)، فردا نمیتونم ساعت دوازده و ربع ظهر برم دنبال بچه ها و از مدرسه و مهد ببرمشون خونه، شاید مجبور شم بین روز از سر کار تند تند برم و بچه ها رو بردارم و ببرم خونه پیش مادرم بذارم و خودم تند تند برگردم اداره، چقدر کار سختیه اما فردا رو ناچارم و شایدم روزهای بعد  (هنوز نمی‌دونم) اما حداقل فردا که قطعی هست چون بعد از ظهر فردا یه جلسه مهم کاری داریم و گفته شده منم باید باشم. ترجیح میدادم سامان میتونست مرخصی بگیره و بره دنبال بچه ها و بمونه پیششون که مادرم به زحمت نیفته اما چون هفته قبل هم اینکارو کرده بود و مرخصی گرفته بود بهم گفت اصلا براش ممکن نیست و دیگه به ناچار به مادرم گفتم بیاد، اونم بنده خدا سختشه اما چاره چیه.

 فردا شنبه (و همین امروز به روال جمعه ها ) روز شلوغیه، هم سر کارم و هم در خونه که باید با حضور مادرم به فکر شام و ناهار و تمیزکاری  و موارد دیگه باشم اما خب ناشکری نمیکنم، به قول دوستم بهارجان لابد همین بدو بدوها و مشغله ها، خودشون معنایی از جریان داشتن زندگی هستند....، اصلاً شاید دغدغه آدم این چیزها باشه بهتر باشه. نمیدونم کجا خوندم که نوشته بود اگر آخر هفته هاتون در قبرستان نمیگذره بدونید که هنوز دلایل زیادی برای خوشبختی دارید...

منی که پدر و خواهر و مادربزرگ و دایی عزیزم رو طی این سالها از دست دادم خیلی خوب مفهوم این حرف رو میفهمم، با پوست و گوشتم حسش کردم با تک تک سلولهای بدنم، حالا من به واسطه دوری مزار عزیزانم از محل زندگیم، اینطور نبوده که هر هفته سر خاک باشم (که لزوماً باعث خوشحالی من هم نیست، خیلی وقتها دلتنگ میشم و چاره ای ندارم) اما چه بسیار خانواده هایی که سوگوار عزیزانشون هستند و پنجشنبه و جمعه هاشون رو سر خاک عزیزانشون میگذرونند، مثلاً همین دخترخاله سامان که دختر زیباش سوگند رو در اثر سر.طان از دست داد، این زن (مادر سوگند) کوهی از شور و شوق و انرژی بود و صدای خنده ها و شیطنتهاش همیشه و در هر جمعی بلند بود اما الان چند روز در هفته مثل یه مرده متحرک سر خاک دختر عزیزش حاضر میشه و دیگه از شیطنتها و برق چشماش خبری نیست، مطمینم با اینکه وضعیت مالی خوبی دارند اما دیگه هرگز نمیتونه از ته دل بخنده. 

همسرم رفته فروشگاه که اقلام ضروری رو بخره، بعد هم بره میوه فروشی برای خرید میوه و تره بار که البته نمیدونم به موقع برسه یا نه، گرونی بیداد میکنه، حال دل هیچکس خوب نیست، ما به شخصه هنوز هم میتونیم از عهده خرید مایحتاج، حالا با حجم کمتر و صرفه جویی بیشتر از همیشه بربیایم، اما چه بسیار مردمی که در شهرها و روستاهای دورافتاده ، از عهده تهیه حداقلهای زندگی عاجزند، بچه هایی  که پر از حسرت بزرگ میشند ، با این شرایط چطور میتونیم بی تفاوت باشیم؟ 

دخترم و پسرم خیلی چیزها دلشون میخواد، نیلا همش میگه بریم رستوران، نه که نتونیم، گاهی هم غذایی از بیرون میگیریم اما به خدا که همه الان باید به فکر فردای خودمون باشیم، بی مهابا خرج نکنیم، پسرم اسباب بازی هایی که در تبلیغات تلویزیونی میبینه رو میخواد و مدام بهم میگه مامان اینو برام میخری؟ منم میگم باشه عزیزم اما مگه میشه در این دوره زمانی هر چی که بچه ها میخوان براشون بگیریم؟ قیمت ساده ترین اسباب بازیها و ارزونترین رستوران ها سر به فلک میکشه و به فرض اینکه از عهده انجام تمام خواسته هاشون هم بربیایم، آینده و مخارج ضروری تر و همون روز مبادا چی میشه؟ من با خودم میگم شاید هنوز هم بتونیم به سختی برنامه ریزی کنیم که شرمنده بچه هامون نشیم اما نهایتاً چی؟ باقی مردممون چی؟ کاری با قشر همیشه پولدار که روز به روز هم پولدارتر میشند ندارم، قشر متوسط الان باید برای تک تک خواسته هاشون برنامه ریزی کنند، از اقلام خوراکی و گوشت و مرغ گرفته تا وسایل خونه و تعمیرات و سفر و هزینه های خدای نکرده پزشکی و... در این مقطع بیشتر از هر چیزی به فکر شغل دوم هستم! فکر کردم شاید بتونم تدریس زبان یا تدریس آیلتس بکنم شاید هم ترجمه یا حتی تایپ! نمیدونم واقعاً با وجود اینهمه مشغله و دو تا بچه میشه یا نه اما باید بررسی کنم، الان درآمد اغلب خانوارها به زور به نیازهای زندگی میرسه.

به فرض هم که ما به شخصه بتونیم رستوران های گرون بریم و غذاهای خوب بخوریم و وسایل خونه و اسباب بازیهای گرون بخریم، پس درد بقیه مردم چی؟ چطور میشه با دل خوش و خوشحالی از خوراکیها و چیزهای دیگه لذت برد در حالیکه میدونی خیلی ها شرمنده بچه هاشون هستند؟ 

این روزها دوباره حرف از جن.گه و همه چیز در حالتی از ابهامه. با وجود بچه هام دروغه که بگم نمیترسم، اتفاقا خیلی هم میترسم اما چه میتونیم بکنیم؟ نمی‌دونم آینده چی برای ما داره ، قیمت طلا و دلار رو که میبینم بی حس میشم، مدام فکر میکنم قراره چی در انتظارمون باشه...

من اهل حرفهای سی.اسی نیستم، با کمال احترام دوست هم ندارم وب.لاگم محلی از این حرفها باشه که عملا هیچ فایده ای هم برای هیچکس نداره، اما حس بلاتکلیفی و غمی که در دلم هست خیلی عمیقه. میخوام سعی کنم دوباره دلیلی برای حال خوب پیدا کنم، دور و برم رو نگاه میکنم  و میگردم به دنبال دلخوشیهایی که هنوزم هستند، اما دیگه انگار نمیبینیمشون یا انگار زورشون به غمها و سختی‌ها نمیرسند.

دیروز غروب به درخواست نیلا رفتیم بیرون دوری بزنیم اما انگار خاک مرده روی شهر پاشیده بودند، فضا دلگیر و ساکت بود حتی با وجود ترافیک همیشگی تهران ، حالم حتی از وقتی خونه بودم هم بدتر شد. 

سمانه همسایه سابق و دوست مهربونم تماس گرفت و گفت امروز در خونه اش مولودی داره اما جدای از مشغله های همیشگی جمعه ها و ممانعت بچه ها از بیرون رفتن من که در هر صورت اجازه نمیداد به این جلسه برم، دیدم به فرض فراهم بودن شرایط، باز هم غم دلم با این جلسات هم از بین نمیره .

در ظاهر امر، انرژیم رو در محل کار یا حتی موقع کامنت گذاشتن در وبلاگ دوستان نگه میدارم، گاهی میگم و میخندم اما غمگینم، و نگران، و بلاتکلیف و پر از افسوس برای عمری که اینگونه میره و تمام میشه. من از ته دلم از خدا برای تحمل دردهای عمیق روی دلم و بهتر شدن حال دل تک تک مردم سرزمینم کمک میخوام که همانا خدا برای ما کافی هست. حسبنا الله و نعم الوکیل...

شاید ماه رمضان و روزه گرفتن با وجود همه سختیهاش (سر کار رفتن و دو تا بچه و ...)  بتونه حال دلم رو بهتر کنه، اون معنویت بتونه در دلم نوری روشن کنه، اما ایکاش حال دل مردممون هم بهتر بشه، کاش چهره مردم کشورم رو دوباره خندون ببینم نه غمگین و غرق در افکار تاریک... آمین.


این پیامی هست که شوهرم دیروز برای من فرستاده:

«عشق منی

یک دنیا ممنونم ازت که ما سه تا و زندگیمون رو میچرخونی

اگه تو نبودی، زندگی من و نیلا و نویان رو نکبت میگرفت به خدا. 

دوستت دارم»

و خب حالا پاسخ من

«ممنونم عزیزم که اینا رو بهم گفتی.

گاهی از این مدل حرفها بزن که منم بیشتر انگیزه بگیرم و بیشتر خر بشم و سواری بدم. با سپاس»

خواستم این پیامک رو اینجا بذارم که به یادگار بمونه در عین حال دارم تلاش میکنم تحت تاثیر این پیامک دوباره خودم رو به آب و آتیش نزنم و خدمات بیش از حد ندم، میتونم؟ نمیدونم، بیشتر زنها دور از جون به همین طریق خر میشند دیگه.

مثلاً هی میگم هر روز برای سر کارش ناهار نذارم که برام تبدیل به وظیفه بشه (حتی خودش بنده خدا بارها میگه به ناهار من فکر نکن)، اما باز دلم میسوزه و اینکارو ادامه میدم حتی اگر خودم ناهار نداشته باشم. با خودم میگم خب تو اداره چی بخوره اینهمه ساعت؟ آخه محل کار اونا برخلاف ما رستوران نداره که مثلاً اینجور مواقع بره غذا بگیره و بخوره. دروغ نگم ده روزی که با هم قهر بودیم ناهارگذاشتن و سایر مزایا رو قطع کردم  و خب  کارم سبک‌تر بود و راحتتر بودم، اما باز حس عذاب وجدان  خیلی ریز و یواشکی میومد سراغم و برای از بین بردنش مدام باید با ادبیات تندی با خودم حرف میزدم که حقشه و قراری که با خودت گذاشتی یادت نره...ولی خب این روش هم تاثیر موقتی داشت و من دوباره با حسنه شدن روابط، به سرویس دهی بی جیره و مواجب خودم ادامه دادم.  البته از حق نگذریم اون هم همیشه یه سری تلاشهایی برای زندگیمون داشته که در باور عرف وظیفه مردها تلقی نمیشه مثل نظافت و تمیز کردن خونه و آشپزخونه و  شستشوی کوهی از ظرفها  و ...

+++++ بگذریم، نیومدم که پست طولانی بنویسم، از دفعه قبلی تا الان هم اتفاق ویژه ای در زندگیمون نیفتاده، با بچه ها و شیرین زبونیهاشون سر میکنم و بزرگترین انگیزه ادامه دادن زندگی طی این روزها هستند، نویان خیلی شیرین و بامزه حرف میزنه، خیلی زیاد بهم عشق میده، مثلاً منو صدا میکنه: "مامان خشگلم، الهی دورت بگردم، قربونت برم من، فدات بشم" یا بهم میگه "عزیز دلم، عشق منی، قلب منی" یا حتی "الهی من برای تو بمیرم" (اینها رو هم واضحه که از حرفهای خود من خطاب به خودش یاد گرفته)، یه چیزی هم که زیاد منو باهاش صدا می‌کنه «عزیز گلم » هست! و بچم کلا مدام در حال بوسیدن من و قربون صدقه رفتن من هست و هی موهامو ناز میکنه و میگه چقدر موهات قشنگه و چقدر موهات رنگارنگه و از این دست حرفهاب عاشقانه که باعث ناراحتی شوهرم میشه و میگه پسر نباید اینطوری مثل دخترها رفتار کنه. البته خب نویان هم یه وقتها شورشو درمیاره دیگه  در عین حال ویژگیهای پسرانه اش هم پررنگه بچم و عاشق انواع ماشین و ابزارآلات و لپ تاپ و تعمیرات و اینجور چیزها هست.

نیلا هم مدتیه که خیلی ابراز احساسات میکنه و برخلاف بچگیهاش خیلی دوست داره بغلش کنم و بهش محبت کنم و اونم حرفهای خیلی بامزه ای میزنه و با اونم عشق میکنم (متاسفانه همچنان دچار وسواس فکری هست و به شدت به مرتب بودن خونه حساس شده، نویان هم به نوع دیگه ای این وسواس رو با درجه کمتری نسبت به نیلا داره و خب چاره چیه وقتی هر دو از بابت وسواس فکری حالا به شیوه های متفاوت به مادرشون رفتند؟) کلاً میتونم بگم تمام زندگی و امید و انگیزه من این دو تا وروجک هستند. خدا از عمر من کم کنه و به عمر این دو تا عزیزم اضافه کنه انشالله.

بچه ها خیلی دوست دارند مدام بریم مهمونی یا مهمون بیاد و هر دو مدام درخواست دارند بریم جایی یا میپرسند چرا مهمون خونه ما نمیاد، خب در سبک زندگی ما و مدل خانوادگیمون رفت و آمد زیاد قابل انجام نیست، و خب گزینه های زیادی هم نداریم و راستش منم به همین رویه عادت کردم. نهایت رفت و آمد با دو سه تا دوست خانوادگی در حد سالی سه چهار بار و ارتباط با خانواده خودم و خانواده سامان.

+++++ هفته قبل و شب همون روز که پست آخری رو نوشتم تولد خواهرزاده ام روشا جان بود و بچه ها  وبخصوص نیلا  از روز قبل کلی ذوقش  رو داشتند، نیلا که لحظه شماری میکرد برای رفتن و منم سعی کردم  علیرغم میلم، اجازه بدم در تولد لباس دلخواهش رو که لباس جشن تولد پنج سالگی خودش بود، بپوشه و در کل بهش خیلی خوش گذشت، به ما هم خوش گذشت اما خب در آخر، خواهرم و همسرش موقع شام، سر موضوعی که به نظرم حق به طور کامل با شوهرش بود دعواشون شد و خواهرم به گریه افتاد و از این جهت یکمی جشن تولد و مهمانی به کاممون تلخ شد (بماند که خواهر کوچیکم هم در نهایت با حرف زدن من و خواهر بزرگم باهاش حق رو به شوهرش داد، حالا موضوع اختلاف رو نمینویسم و به نظرم جاش نیست که از این موضوع در وبلاگم حرف بزنم)، جدای اون موضوع، در کل خوش گذشت و مهمتر از همه اینکه بچه ها از بودن در جمع و جشن و شادی بعد مدتها لذت بردند. از اونجا که شوهر خواهر بزرگم هم نیومده بود برای من و سامان هم خوشحال کننده بود.

 روشای قشنگم هم دوساله شد. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومد و خب الان همونطور که پیشبینی میشد، در خانواده ما بیشتر از پسر کوچیکم مورد توجه هست و منم این موضوع رو پذیرفتم و دیگه چندان خودمو بابتش اذیت نمیکنم، به هر حال انتظارش رو داشتم. با همه شیرینی هاش، اما حسابی خواهرم رو اذیت میکنه و طفلک خواهرم گاهی خیلی تحت فشاره و به نظرم حق هم داره چون من خودم دو تا بچه رو به تازگی بزرگ کردم و میتونم بفهمم فرق بچه ای که زیاد مادرش رو اذیت میکنه و بچه ای که بزرگ کردنش راحتتر هست، خلاصه که میتونم خواهرم رو درک کنم (هر چند به نظرم خواهرم هم یه مقداری انتظاراتش از بچه بالاست اما از حق نگذریم روشا هم با همه شیرینی و بامزگیهاش اذیتهای خودشو داره و بچه چندان آرومی نیست). دیگه چندتایی عکس گرفتیم که خب البته دختر کوچولوی خواهرم درست مثل همین سنای نیلا اصلاً همکاری نمیکرد و نشد که با بچه عکس بگیریم، صرفاً عکسهای چهارنفره و خانوادگی با دکور و کیک تولد گرفتیم که خب من با دیدنشون احساس میکردم لباسم اصلا قشنگ نیست و فکر میکردم کاش انتخاب دیگه ای داشتم که خب الان دیگه بهش فکر نمیکنم و مهم نیست. اضافه وزنم هم تو عکسها خیلی تو ذوق میزد. ایکاش تا قبل عید یه فکری به حالش بکنم، هر چقدر هم که سخت باشه (چقدر عذاب کشیدم برای کاهش وزن و چقدر ناراحت کنندست که با کمترین سهل انگاری، وزن آدم به حالت قبل برمیگرده!!!). حالا اگر اینستاگرام وصل بشه، چند تا عکس از جشن تولد میذارم اونجا. برای کادوی تولد روشا جانم هم یه لباس مهمانی زیبا (لباس توری ) و چند تا اکسسوری بچه گانه و خمیر بازی و از این جور چیزها گرفتم که امیدوارم به خیر و خوشی استفاده کنه، البته دو سه دست از لباسهای کاملا نو و اصلا استفاده نشده نیلا رو هم به خواهرم دادم و اونم معمولا از این موضوع استقبال میکنه.

+++++ پریروز هم که تهران برف بارید ساعت دوازده و نیم ظهر رفتیم سمت جنت آباد شمالی و محدوده شهران و بچه ها تو یه بوستان، با برف تنک و کم پشتی که اومده بود بازی کردند، احساس کردم اگر هموون روز بچه ها رو نبرم، تا فرداش برفی روی زمین نمیمونه و برام مهم بود که بچه ها یکمی برف ببینند، همین یذره برف هم خودش غنیمت بود. نیمساعت چهل دقیقه ای تو برفها بازی کردیم و بعد اومدیم تو ماشین چای داغ و کیک و خوراکی خوردیم و دوری در هوای برفی و سرد شهر زدیم و برگشتیم خونه.  بچه ها که حسابی بهشون خوش گذشت.

+++++ این روزها بیشتر به آموزش زبان انگلیسی عمومی و تخصصی که قراره به همکارانم در اداره داشته باشم فکر میکنم و مدام در سرم دنبال آماده کردن سرفصلها و محتوای آموزشی و نحوه تدریس هستم، امیدوارم که از عهده اش بربیام و تجربه موفقی برای من به حساب بیاد چون اولین تجربه تدریس من در اداره و البته اولین تدریسم بعد 18 سال دوری از تدریس زبان انگلیسی هست. آخرین بار که تدریس زبان کردم مربوط به سال 1386 و در موسسه زبان کیش بود و خب سالهای زیادی از اون موقع گذشته، امیدوارم همچنان بتونم در این زمینه موفق ظاهر بشم و نظر مدیران و همکارانم رو جلب کنم، البته از الان نگران ماه رمضان و تدریس در حال روزه داری هستم، امیدوارم که خیلی هم سخت نباشه برام.

++++++ من دیگه برم، پست کوتاهی بود نسبت به رویه معمول من...اما خب خودم رو یه جورایی وادار کردم یه مقدار زودتر بنویسم.  غروب جمعه هست و من کلی کار عقب افتاده دارم که باید تا قبل خوابوندن بچه ها انجام بدم، امیدوارم به موقع از عهده انجامش بربیام. دیروز بعد سه ماه جاروبرقی رو تعمیر کردیم (پکیج رو هم چند روز قبل برای بار دهم درست کردیم!)، دیگه باید هر طور شده همین امشب یه جاروی حسابی بکشیم و خونه رو مرتب کنیم، الان هم که بچه ها همراه همسرم حمام هستند و من کم کم باید برم تحویلشون بگیرم و لباسشون رو بپوشونم، خودم هم باید برم حمام  و به فکر شام و آماده کردن لقمه های صبحانه و ناهار فردای همسر و بچه ها باشم و لباسشویی هم روشن کنم و لباسهای فردای بچه ها برای رفتن به مدرسه و مهد و کودک رو آماده کنم و کلی کار ریز و درشت دیگه قبل خوابوندن بچه ها در همین دو سه ساعت باقیمانده تا قبل ده شب! (الان ساعت هفت شبه). همیشه  جمعه ها خیلی برامون روز شلوغی به حساب میاد بخصوص بعد از ظهر به بعد که تند تند باید به کارها برسیم! 

الهی که حال دل همه مردم در این روزهای سخت و سرد زمستان، خوب باشه و دلهامون به لطف الهی گرم و در آرامش باشه.

راستش مدتها بود که اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم و الان هم به عشق خوانندگانی که در پیامهای عمومی یا خصوصی نگران احوالم بودند خودمو کشوندم اینجا.البته منت هم نمیذارم، خدایی خودم هم دلم برای نوشتن و دوستانم در اینجا تنگ شده بود و کلی حرف توی مغزم بود که دلم میخواست یه جا خالیش کنم.

تو این نبود اینترنت متوجه شدم بلاگ اسکای همچنان قابل دسترسی هست و خب چندباری این مدت خواستم بیام و بنویسم اما حوصله و انگیزه ای نبود. حتی مطمئن نبودم خواننده هام بتونند وبلاگ من رو باز کنند یا حتی به من و وبلاگ من در شرایط فعلی فکر کنند چه برسه بخوان بیان اینجا. احساس میکردم روزانه نویسی و حرف زدن از دغدغه های ریز و درشتم در موقعیت فعلی نه تنها جذاب نیست بلکه حتی میتونه لج آور باشه.این مدت که شرایط کشور رو میدیدم احساس میکردم زندگی هیچکسی عادی نیست و حال و هوای هیچکس مثل قبل نیست و چرا بیام و حرفهای عادی  و همیشگی بزنم، بماند که شرایط خودم هم اصلاً عادی نبود و در بحران روحی عجیب و غریبی دست و پا میزدم!

 از طرفی با وجود این لپ داغ داغون و هزینه های جور واجور که اجازه نمیده به درست کردن لپ تاپت فکر کنی و دو تا بچه ای که همش تو دست و پا هستند،نوشتن گاهی همراه با کلی سختی و دنگ و فنگه! خلاصه که میبخشید اگر باعث دل نگرانی حتی یک نفر از خواننده های عزیزم شدم، خب من زیاد اهل چک کردن آمار وبلاگ نیستم اما همینطوری و بر اساس تجربه فکر میکنم الان خوانندگان و طبیعتا نظرات کمتری نسبت به گذشته دارم اما از اونجا که هر چه برای خودم نمیپسندم برای بقیه آدمها هم نمیپسندم دلم نمیخواد حتی یک نفر بخواد روزی چندبار به وبلاگم سر بزنه و خبری ازم نباشه و نگران بشه (چون تجربه مشابهی داشتم و میفهمم چقدر حس بدیه).

هرگز نخواستم بدون خداحافظی برم  ...خدا شاهده این مدت و در جریان بحران روحی شدیدی که ماهی که گذشت تجربه کردم، دو سه باری خواستم بیام و بنویسم فعلاً این وبلاگ بروزرسانی نمیشه و قراره حداقل تا چندماه دیگه چیزی ننویسم (آخه نمیخواستم مسائل خصوصی رو بازگو کنم و حرف دیگه ای هم برای نوشتن نداشتم) اما باز ترجیح دادم پستی نذارم چون حس کردم تنها نقطه امن و مامن خودم رو ممکنه از دست بدم و آدمی هم نیستم که وقتی حرفی میزنم پاش نایستم و مثلا بگم دیگه در این وبلاگ نمینویسم اما باز برگردم،  برای همین ترجیح دادم به خودم مسلط بشم وپست خداحافظی ولو موقت نذارم و خب الان فکر میکنم کار درستی کردم چون اگر اون موقع اون پست رو میذاشتم الان دیگه روم نمیشد بیام دوباره اینجا مطلب بذارم.

الان هم نمیدونم چند نفر میان و در این اوضاع بی اینترنتی به اینجا سر میزنند اما امیدوارم حال تک تک دوستان خوب باشه و ممنون میشم اثری از خودتون اینجا بذارید که از حالتون باخبر باشم. از دوستان وبلاگ نویس در بلاگ فا مثل سارینا جون و سمیه جون و بقیه دوستان هم بیخبرم و امید که حال دلشون خوب باشه. (لطفاً برید به ادامه مطلب)  

ادامه مطلب ...

شرایط جدید

سلام دوستان عزیزم

الان تقریباً ده روزی هست که مادرم ایام هفته به جز آخر هفته ها خونمونه که پیش بچه هابمونه. از این مدت بخوام بگم هم خوبیهایی داشته و هم بدیهایی. بزرگترین خوبیش راحتی  و آسایش بیشتر بچه هام بطور کاملاً محسوس هست، نیلا خیلی خوشحالتره و من که عصرها به خونه برمیگردم این خوشحالی رو به وضوح حس میکنم، نویان هم که الان برخلاف گذشته بصورت پاره وقت و تا ساعت دوازده ظهر مهد کودک میره به نظرم بشاش تر از قبل میرسه، خیال من هم خدایی از بچه هام خیلی راحتتره  و میدونم در خونه هستند و دارند استراحت میکنند و خبر دارم که چی میخورند و ناهارشون چیه و چقدر میخورند و اگر خسته باشند استراحت میکنند و سر کار خیلی آرامش بیشتری دارم. خب همه اینها مزایای کمی نیست. غیر اون، بابت حضور مادرم من میتونم مثلا با استرس کمتر و آرامش بیشتری عصرها و موقع تعطیل شدن از اداره به سمت خونه حرکت کنم و حالا مثلاً اگر بیست دقیقه بیشتر هم اداره بمونم موردی پیش نمیاد، ضمن اینکه میتونم برگشتنی یکمی هم پیاده روی کنم و اگر خریدی احیاناً دارم انجام بدم و مثل قبل نیست که بعد اداره بخوام بدو بدو برم دنبال بچه ها مهد کودک و همش نگران ده دقیقه تاخیر باشم و هیچ موقع فرصتی حتی برای دو دقیقه خرید ضروی شخصی یا سوپرمارکتی نداشته باشم.... خب اینها خوبیهاش هست طبیعتاً که قطعاً خیلی با ارزشه، چی بهتر از اینکه احساس کنی حال بچه هات بهتره؟ و اینکه خیالت از بچه هات راحت باشه؟  (لطفاً باقی مطلب رو در ادامه مطلب بخونید.) 

ادامه مطلب ...

تحولات جدید زندگیم

سلام به دوستان عزیزم

فرصت زیادی برای نوشتن ندارم و کاش بشه از جزئیات صرف نظر کنم و سریع اصل مطالب رو بنویسم (هرچند امیدی ندارم خلاصه بنویسم بخصوص که گفتنی ها هم کم نیست! نهایتاً بتونم کوتاهتر از اونچه سبک نوشتاری من هست بنویسم که این هم باز غیمته!)

+++++ از آخرین پستم تا الان شانزده هفده روزی میگذره انگار. اون موقع که آخرین پست رو نوشتم، به فکر گرفتن جشن تولد نیلا جان بودم و بین همه بدو بدوهای زندگی باید به خاطر شادکردن دل دخترم براش جشن تولد میگرفتم به سبک هر سال (البته امسال تصمیم داشتیم چهارنفره جشن بگیریم اما نیلا مدام خواهش کرد مهمون دعوت کنیم). درست یک روز قبل جشن تولد نیلا حقوقمو گرفتم و خب با وجودیکه بابت جشن هزینه های اضافه تری داشتیم، متاسفانه متوجه یه حق خوری آشکار در میزان حقوقی که به من نسبت به باقی همکارانم دادند شدم و خدا شاهده انقدر بابتش غصه خوردم که نگو چون حقوق کمتر بابت چیزی بود که دست مدیر و در اختیار مدیر بود، جدا از اینکه بعد مالی قضیه برام خیلی مهم و پررنگ بود،  بیشتر از اون ناراحت و دلگیر بودم که من با وجود همه سختیهای داشتن دو تا بچه کوچیک که هیچکدوم از سایر خانمهای همکارم نداشتند، حتی از کمترین میزان مرخصی در این دوماه استفاده کردم و کارم رو هم با وجودیکه سیستم اداره یکماه اول هنوز برام برقرار نشده بود، به نحو احسنت  و بدون بهانه گیری (برخلاف سایر همکاران) انجام دادم و واونوقت مدیرم نسبت به همون همکاران همیشه معترض، مبلغ کمتری به عنوان پاداش عملکرد برام منظور کرده بود! این قضیه انقدر بهم فشار آورد که بغض کردم و همه همکارانم بهم حق دادند و اونها هم از مدیر ناراحت شده بودند و میگفتند آخه ما شاهد بودیم که این مدت تو از ما بیشتر هم فعالیت کردی که کمتر نکردی و اصلا چرا باید اینکارو میکرده و این چه حرکت مسخره ای بوده و دلیلش چی بوده و...! انقدر که یکی از همکارانم وقتی ناراحتی شدید منو دید بلند شد رفت پیش مدیر و بهش گفته بود کارتون اشتباه بوده و نباید اینکارو انجام میدادید و خانم فلانی واقعاً دلگیر شدند! مدیر هم صدام کرده بود و یه سری دلایل واهی آورده بود و مثلاً خواسته بود از دلم دربیاره و گفته بود این مبلغ کمتر رو به عملکردتون نسبت ندید و هر ماه یه همکار کمتر از بقیه میگیره (اصلاً قابل قبول نبود برام) و ایشالا جبران میکنیم و غصه نخورید! منم حرفهام رو زدم و شرایطم رو توضیح دادم، در عین حال باید بهش میفهموندم که ناراحتی بیشتر من بابت نفس کار بوده که انگار عملکرد و سختیهای کاری و زندگی من دیده نشده و ناراحتی شدید من لزوماً و فقط بابت مبلغ کمتری که از سایر همکاران گرفتم نیست (که البته اون مبلغ کمتر هم به نوبه خودش در شرایط زندگیم خیلی موثر بوده و نتیجه اینکه این ماه هم نشد جاروبرقی رو تعمیر کنیم!) خلاصه برای بار دوم شرایط  زندگی و بچه هام و دلیل دلخوریم رو به مدیر گفتم و ایشون هم ظاهرا ناراحت بود که چرا اینکارو کرده و به قول همکارم به نظر میرسید شرمنده شده، چون واقعاً هیچ دلیل موجهی پشت این رفتار نبود و خودش هم انگار ناراحت بود و میخواست از دلم دربیاره که راستش نمیفهمم چرا از اساس باید اینکارو انجام میداد که حالا بابتش عذاب وجدان بگیره. اونجا فهمیدم هر چقدر بی حاشیه کار کنی و مثل باقی همکاران اعتراض نکنی خیلی وقتها میتونه نتیجه عکس بده! حداقل در این مقطع کاری که در اون قرار داریم و مدیریت فعلی که اینطوره! بگذریم. من این مبلغ کمتر اونم بی هیچ دلیلی رو مصداق کامل حق الناسی میدونم که به گردن ایشون موند و باعث شد این ماه فشار بیشتری از نظر اقتصادی و بخصوص  روحی بهم وارد بشه و انگیزه های کاریم به شدت هر چه تمامتر پایین بیاد و بفهمم بیهوده دارم برای بهبود وضعیتم و نشون دادن تعهدم میجنگم و بی حاشیه کار میکنم!  انقدر همین موضوع قلبم رو فشرده کرده بود که به سختی خودمو جمع و جور کردم و کارهای جشن تولد نیلا رو انجام دادم. باز اگر مدیر صدام نمیکرد  و توضیح نمیداد که مطمئنم حالم خیلی هم بدتر میشد اما خب حداقل اینکه صدام کرده بود یکمی در حد کوچیک باعث شد فکر کنم خودش هم ناراحته و یکم آروم بشم، اما مگه اون پول که ازم گرفته شده بود و میتونست دردی ازم دوا کنه برام جبران میشد؟ بگذریم، واگذار کردم به خدا و ازش خواستم برام جبران کنه. باید به خودم مسلط میشدم که کارهای جشن بچم رو انجام بدم چون من وقتی ناراحتی شدیدی داشته باشم عملاً قفل میشم و نمیتونم روی هیچ کاری تمرکز کنم و حتی غذا هم نمیتونم بخورم و خب الان که مهمان داشتم نباید تو اون حال میموندم. (لطفاً باقی مطلب رو در قسمت ادامه مطلب بخونید.)  

ادامه مطلب ...