راستش خیلی ناراحتم.
از دیشب شروع کردم که رمز رو به حدود هشتاد درخواست رمزی که تا اون لحظه داشتم ارسال کنم، سه چهار مورد هم ارسال کردم که وسط ارسال رمز به دوستانم، یک پیام جدید برام اومد، فکر میکردم باز هم درخواست رمز هست اما درخواست نبود، بلکه از طرف فردی بهم یه جورایی تذکر داده شد که پست قبلی رو پاک کنم. حقیقتا نمیدونم چه کسی و از کجا بود چون به جای اسمش فقط «سه تا نقطه» گذاشته بود اما بهم گفت این کار شما میتونه مسئولیت قانونی و حقوقی داشته باشه، چیزی که من خدا شاهده تا بعد از نوشتن پستم اصلا بهش فکر نکرده بودم (وگرنه اینهمه با جزییات نمی نوشتم)...حتی بهم گفت برو خدا رو شکر کن که از اول رمزی نوشته بودی و عمومی نکرده بودی (میدونم الان پیام منو میخونند و کاش خودشون رو معرفی کنند، ذهنم درگیر شده حقیقتا).
من بیشتر از هفت هشت ساعت برای نوشتن و ویرایش پست سفرنامه با اونهمه جزییات (سبک نوشتن منو که میشناسید تا الان) وقت گذاشته بودم، از ته دل میخواستم و هنوز هم میخوام دوستان و خواننده های اینجا بخوننش و ذره ای به دلم بد راه ندادم و نمیدم اما...
راستش خیلی دلم میسوزه که بعد از اینهمه زمانی که برای نوشتن و ویرایش اون پست صرف کردم، بخوام پاکش کنم، از طرفی خب با این پیام نگران شدم، البته خب شاید از روی دلسوزی و به حق گفتند اما...
خلاصه که حیف شد... در پست قبلی و بین پیامهای درخواست رمز، یک نفر پیامی گذاشته بود مبنی بر اینکه حالا فکر کردی کی هستی و چه کار مهمی انجام دادی که رمزی نوشتی؟ بهم گفت حالا فکر کردی خیلی مهمی و...؟ ! الان جاشه که بگم برعکس من اصلا فکر نکردم کار خاص یا مهمی انجام دادم یا آدم مهمی هستم! وگرنه با اینهمه جزییات در پست سفرنامه به سبک همیشگی که همه چیز رو طولانی تعریف میکنم نمی نوشتم (قرار بود به اغلب درخواست ها هم رمز بدم خدایی)، اما پیام جدیدی که برام اومد مبنی بر اینکه من موظف به حفظ محرمانگی هستم بهم تلنگر زد که لابد نباید در خصوص برنامه ها و جزییات بطور عمومی حرف بزنم . اون خانم یا آقا که ایکاش خودشون رو معرفی میکردند به من گفت میتونه حتی تبعاتی برام داشته باشه و خب منم که همیشه آدم محافظه کار و بی حاشیه ای بودم نگران این موضوع شدم.
متاسفم دوستان عزیزم، به خدا خودم هم خیلی ناراحتم بعد اینهمه زمانی که صرف نوشتن مطالب پست قبلی کردم، بخوام پاکش کنم یا رمز رو به کسی ندم. خدا میدونه من اولش حتی بابت دردسر رمز دادن حتی دوست نداشتم رمزی بنویسم و از یه جا هم گفتم ولش کن بذار پست رو عمومیش کنم و اینهمه دردسر ارسال رمز رو نکشم، اما خب این پیامی که گرفتم و شاید هم به حق و درست بود باعث شده که تصمیم به پاک گرفتن پست کنم و یا شاید پاک نکنم و صرفا بذارم با رمز در وبلاگم بمونه...
انشالله سر فرصت بتونم پست رو از موارد و جزییات کاری (و به قول این آقا یا خانم که پیام گذاشته محرمانه) خالی کنم و صرفا به موارد عمومی سفر اشاره کنم و کمی بعد اون رو بدون رمز بذارم در وبلاگم، یعنی صرفا به مطالب کلی سفر و بدون ذکر جزییات کاری، اشاره کنم البته اگر همچنان مایل به خوندن باشید. (همین کار هم البته نوشتنش باز کلی وقت میبره و ایکاش همون اول اینطوری نوشته بودم که بعد اینهمه زحمت نخواسته باشه دوباره کاری بشه).
سعی میکنم اگر شد چند تایی هم فیلم از سفرم در پیج اینستاگرامم قرار بدم (البته فرصت عکس و فیلم گرفتن به اون معنا نبود اصلا).
ممنونم که درک میکنید عزیزان.
دوستان عزیزم سلام.
پست قبل راجب سفر کاریم به تاجیکستان هست و خب بنا به مصلحت با اینکه مطلب چنان خصوصی داخلش نیست، ترجیح دادم رمزدار بنویسم و عمومی منتشر نکنم.
لطفاً هر یک از دوستان که درخواست رمز داره برای من اینجا بنویسه (پیامها و کامنت ها رو منتشر نمیکنم مگر اینکه صحبت بخصوصی باهاش داشته باشم) و راه ارتباطی برای من بذاره (وبلاگ، پیج اینستاگرام، ایمیل و هر راه ممکن دیگه ای) تا رمز رو براش تا فردا عصر (بعد ویرایش نهایی مطلب) ارسال کنم.
به هر کسی که خواننده من باشه و من به واسطه نظراتش بشناسمش رمز رو تقدیم میکنم اما شاید در مورد خوانندگانی که درست نمیشناسمشون کمی مردد بشم.البته مجدد تاکید میکنم مطلب خیلی خصوصی داخلش نیست اما عمومی بودنش هم شاید به صلاح نباشه بابت امکان شناخته شدن یا اساساً نوشتن مطالبی که بیشتر جنبه کاری داره.
بعداً نوشت: دوستان خوبم من واقعاً فکر نمیکردم اینهمه درخواست رمز داشته باشم. در حال ویرایش مطلب طولانیم در خصوص سفر به تاجیکستان هستم و انشالله فردا و پسفردا رمز رو برای اونهایی که درخواست دادند (و البته میشناسمشون) میفرستم، اما واقعاً انتظار نداشتم اینهمه درخواست برام بیاد، تا الان و ظرف یک روز، شصت درخواست داشتم و خب ارسال رمز به این تعداد، اونهم در قالب ایمیل یا پیج اینستا یا حتی شماره تلفن، کار راحتی نیست، اما انشالله سعی میکنم نهایتاً تا پسفردا ارسال کنم. هر کسی که رمز رو دریافت کرد لطفاً بهم پاسخ بده تا مطلع باشم. واقعا مطلب رمزی نوشتن این سختیها رو هم داره و برای همینه که از رمزی نوشتن تا جاییکه ممکن باشه اجتناب میکنم.
راستش به شک افتادم که آیا کار درستی هست نوشتن اون مطالب مرتبط با موضوعات کاریم در پست قبلی؟ آیا قضاوت نادرستی از طرف خواننده ها اتفاق نمیفته؟ نمیدونم واقعا...برای همین گاهی به سرم میزنه مطلب رو پاک کنم و به حالت پیش نویس بذارم بمونه،اما خب بعد اینهمه نوشتن هم دلم نمیاد خدایی.
در هر حال لطفاً چنانچه رمز رو تا پسفردا دریافت کردید و مطلب رو خوندید، ازتون میخوام قضاوت نادرستی به دلتون راه ندید و هرگونه ابهام یا سوالی داشتید از خودم بپرسید تا منم مدیون نشده باشم.
ممنونم که همراهی میکنید.
این چند روز انقدر درگیر خرید کردن و آماده کردن مقدمات سفر روز دوشنبه بودم که از پا افتادم! چند روزه از صبح تا غروب بیرون و در حال خرید و کارهای دیگه بودم. از شدت درد گاهی نمیتونستم روی پاهام راه برم (فکر نکنم گفته باشم که کف پاهای من صافه و راه رفتن زیاد بخصوص با کفش نامناسب خیلی اذیتم میکنه)! دیگه با همکارانم پریروز رفتیم هفت تیر و دیروز هم تنهایی رفتم مرکز خرید محله خودمون و طی این دو روز یه مانتوی بلند همراه دو تا شلوار و کیف (هم کیف کوچیک و هم بزرگ) و کفش خریدم، الان سه تا مانتو (یکی سرمه ای دو تا مشکی) همراه با دو تا شلوار و چهار تا روسری برای یه سفر دو روزه با خودم میبرم. یکی از مانتوها مال خواهر بزرگترمه که از جنس گیپوره و زیباست اما زیاد راحت نیست، موندم بین این سه تا مانتو کدوم رو بپوشم چون یکیش باید حذف بشه و من واقعاً نمیتونم تصمیم بگیرم. باید تا شنبه چمدونم رو ببندم برای سفر و خب حتی انتخاب لباسها و روسری هایی که میبرم خودش یه پروژه هست برای خودش و کلی این چند روز بهش فکر کردم.
دیروز آرایشگاه هم رفتم که مرتب و تمیز باشم فقط این لکهای پوستی که ناشی از مشکل پلی کیستیک هست حسابی آزارم میده و باید بعداً برای هزارمین بار در زندگیم فکری به حالشون کنم، کاش میشد بوتاکس هم میزدم اما نخواستم قبل سفر ریسک کنم (از بابت خدای نکرده هرگونه مشکل احتمالی). بماند که اساساً مدتهاست حوصله رسیدگی به خودم رو ندارم و هیچ هزینه خاصی برای خودم نمیکنم.
همچنان فلوکسیتین و پوکساید میخورم که بتونم استرسم رو قبل و حین سفر کنترل کنم اما بعد سفر باید جدیتر فکری به حال خودم بکنم که بتونم آرامش بیشتری داشته باشم در زندگیم! چه وضعیه آخه! سطح معقولی از استرس طبیعی و اصلاً لازمه و در همه انسانها هم وجود داره، اما نه در حد و اندازه من. حتماً میرم دنبال درمانش انشالله چون واقعاً این موضوع جلوی پیشرفتهای منو گرفته و حس بدی درمورد خودم به خودم میده.
راستشو بخواید، اولش از شدت این استرس دوست داشتم سفر کنسل بشه، اما الان که تا اینجای کار اینهمه خرید کردم و کلی وقت گذاشتم و استرسش رو هم تا امروز و این لحظه کشیدم از خدا میخوام این سفر انجام بشه و خدای ناکرده بابت موضوعات امن.یتی کنسل نشه و تجربه خوبی برای من بشه، یه جور محک و میزان که بتونم خودم رو بسنجم.
هنوز کلی کار دارم که انجام بدم! همش در حال بدو بدو هستم جوری که خیلی کم میخوابم. لزوماً به خاطر این سفر هم نیست، همیشه کارهام زیاد و خسته کننده هست. این دو روز آخر هفته به جز حمام و نظافت شخصی و شستشوی لباسها و نظافت خونه، باید برای کل هفته بعد یه سری غذا آماده کنم که دیگه نخواسته باشه برای شنبه و یکشنبه که تا دیروقت سر کارم درگیر آشپزی باشم، و برای دوشنبه و سه شنبه هم که سفر هستم بچه ها و مادرم غذا داشته باشند، احتمالاً عدس پلو برای دو روز و الویه برای دو روز و ماکارونی و خورشت و میرزاقاسمی و کوکوسبزی (یا کوکو سیب زمینی) آماده کنم بذارم تو یخچال برای طول هفته بعد. دوست ندارم به مادرم هیچ بار اضافی مثل آشپزی و .... بدم، همینکه پیش بچه ها باشه و گاهی به درسهای نیلا رسیدگی کنه خودش خیلیه اونم با وضعیتی که اون بنده خدا داره.
راستی این وسط از درس و مشق های نیلا و تکالیف زیادش نگم که صدای همه مادرای کلاس رو درآورده و سه ساعت در روز حتی من مادر رو درگیر میکنه، کاردستی درست کردن هم که یه پروژه جداست خودش. مامانها میخوان برن و با معلم یا مدیر مدرسه در خصوص تکالیف زیاد حرف بزنند. به نظرم این حجم تکالیف که نصفشو مادرا باید در دفتر مشق هر روز بنویسند تا بچه ها جواب بدند، اصلاً منطقی نیست، همش هم تکرار مکررات. هم من و هم نیلا خیلی خسته میشیم. بنده خدا گاهی مادرم در این زمینه کمک حالمه و یه مقدار از رسیدگی تکالیف نیلا مثل املا و.... رو به عهده میگیره، البته من تا جای ممکن خودم رسیدگی میکنم که مادرم هم خسته نشه اما یه وقتها که خونه نیستم یا اصلاً نمیرسم و وقت نمیکنم، تا حدی کمکم میکنه. خدا خیرش بده و تنش سلامت باشه انشالله. یادم باشه بعد سفر با هدیه کوچیکی براش جبران کنم.
تازه یادم نبود بین اینهمه کار امروز یک برنامه پارک هم طبق روال هر پنجشنبه باید برای بچه ها بچینیم و شاید شام بیرون ساندویچ که بچه ها دو سه روزه میگن، طفلکها سرگرمی دیگه ای که ندارند.
حواسم باشه یه مقداری هم درخصوص کشوری که بهش سفر میکنم از جهت جغرافیا و تاریخ و مراکز فرهنگی و... اطلاعات کسب کنم که اونجا در صورت لزوم بتونم توضیحاتی به مقام همراه بدم، البته نمیدونم نیاز میشه و همچین چیزی ازم انتظار میره یا نه، اما به هر حال بهتره پیش بینیهای لازم رو بکنم. شنبه و یکشنبه هفته بعد هم احتمالاً تا دیروقت سر کار هستم برای کارهای مقدماتی قبل سفر. خدا رو شکر که مادرم هست وگرنه اگر پرستار داشتم یا بچه ها مهد کودک می رفتند ، کارم خیلی سخت تر میشد و البته پرهزینه.
اگر همه چی طبق برنامه پیش بره من به امید خدا دوشنبه صبح عازم شهر دوشنبه هستم
. میتونست البته شهر مسکو باشه،
اما بازم خوبه، شکر. مهمتر از نوع کشورش اینه که بتونم کارم رو به درستی انجام بدم و رضایت مدیران رو جلب کنم انشالله.
لطفاً خیلی برام دعا کنید دوستان عزیزم، که سفرم به خوبی پیش بره، که استرسها و اضطرابهام رو قبل و بعد سفر بتونم کنترل کنم و عملکرد خوب و رضایت بخشی داشته باشم. من واقعاً به این انرژی مثبت نیاز دارم. دعام کنید که همه چی خوب پیش بره و من به سلامت و موفقیت برم و برگردم و اینجا بنویسم که سفر خوب و رضایت بخشی برای من و مدیران همراهم بوده.من حتی برای این موضوع نذر کوچیکی هم کردم که انشالله بتونم بعد سفر به جا بیارم.
یک دنیا ممنونم از همتون که همیشه ذیل پستهایی که مینویسم انقدر منو با پیامهای زیباتون شرمنده میکنید و بهم حس خوب راجع به خودم میدید. از خدا میخوام که چندبرابر این لطف و مهربونی رو به خودتون برگردونه. آمین

سلام دوستان خوبم
پرونده تدریس من برای همیشه بسته شد!
دلم نمیخواست ازش حرف بزنم، فشار خیلی زیادی این مدت بهم وارد شده! سر کمترین دریافتی در ازای بالاترین توقعات و نظارتها. یکبار برای همیشه مینویسم و دیگه دلم نمیخواد حتی به تجربه ای که پشت سر گذاشتم فکر کنم! باقی در ادامه مطلب ادامه مطلب ...
از 22 شهریور ماه رسماً به شغل تدریس زبان برمیگردم! بعد از بیست سال!
بعد از طی کلی مراحل و آزمون و دوره های آموزشی، در نهایت موفق شدم در یکی از معتبرترین موسسات زبان استخدام بشم!
سلام دوستان عزیزم
با توجه به فرصت کمی که دارم سعی میکنم نسبتاً خلاصه (خلاصه در مقیاس خودم نه بقیه مردم
) از این مدت که نبودم بنویسم. البته حرفهای درگوشی و درددل طور زیادی دارم که واقعا نیاز دارم بنویسم و سبک بشم بلکه حالم بهتر بشه اما خب نمیتونم ذیل پستهای روزمرگی بنویسم، منتظرم شرایطی پیش بیاد و بطور خصوصی بنویسم البته اگر بتونم خودم رو به نوشتنش راضی کنم و پشیمون نشم. متاسفانه من لپ تاپ و سیستم کامپیوتر درست و حسابی ندارم و مجبورم با یه لپ تاپ قدیمی که دگمه های سفت و خرابی داره یا با گوشی همراهم بنویسم و خیلی برام سخته، اگر امکاناتم بهتر بود مطمئنم خیلی بیشتر و زودتر مینوشتم، چون من واقعا به نوشتن برای تخلیه روحی و روانی نیاز دارم بخصوص که در زندگی واقعیم اغلب وقتها احساس تنهایی میکنم و جای خالی یه دوست واقعی رو احساس میکنم.
خب حاشیه نرم. باقی در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...سلام به شما دوستان خوبم.دلتنگ شما و اینجا شده بودم اما نوشتن انگار برام طلسم شده بود.
هر بار که تصمیم میگیرم دیگه ننویسم سیل زیاد پیامها و و محبت دوستانی که پیگیر میشن و سراغم رو میگیرن انقدر زیاد میشه که خدا شاهده حتی اگه تصمیم قطعی داشته باشم که وبلاگم رو رها کنم،آخرش دلم نمیاد و برمیگردم، میگم اگر برای این آدمها مهمی و دنبالت میکنند، در قبالشون تعهد داری ,و بهتره منتظرشون نذاری، البته خب نمیدونم چند درصد آدمها مثل من هستند و به این مسائل اهمیت میدند، خیلی از وبلاگ نویسها بی خبر میرند و قصه زندگیشون در ذهن مخاطب ناتمام میمونه، اما خب من خیلی به مخاطبانم و در کل آدمهای زندگیم اهمیت میدم، تعریف از خود نباشه، جدای از فضای مجازی، واقعاً در مراودات واقعی زندگیم هم همینطورم، نمیتونم در قبال اظهار نظرات یا لطف بقیه یا سراغ گرفتنشون از من بیتفاوت باشم. باقی در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...سلام عزیزان
بلاگ اسکای کم و بیش درست شده اما امکان نظر گذاشتن نیست و قسمت نظرات هنوز بسته ست.
خواستم در همینجا از باب احترام به دوستانی که در قسمت تماس با من جویای احوالم بودند و همینطور کلیه مخاطبان عزیزم عرض سلام داشته باشم و از خودم خبر بدم.
فردا به منزل جدید جابجا میشم، بعد هزاران فراز و نشیب و سختی و جور کردن وام و...، تنها و بدون حتی یک نفر کمک در کل پروسه جابجایی، فقط خودم و همسرم ، حتی کسی نیست که جلوی کامیون حمل بار بایسته از باب امنیت بارمون! پیشنهاد کمکی نبود و منم چیزی نگفتم و نخواستم.
می دونید من به این تنهایی عادت نمیکنم و هر بار غصه میخورم اما کاری هم ازم برنمیاد.
این چند ماه اخیر با سختی های خیلی زیادی برای من به همراه بوده،
در زمان جنگ شرایط خوبی نداشتم ، بیست روز اول که رسماً فاجعه بود و بیست روز دوم که منزل مادر همسرم بودیم شکر خدا باز بهتر بود اما امان از استرس و بلاتکلیفی...
کلی حرفهای نگفته هست که شاید دیگه هرگز نتونم ازش حرف بزنم.
وضعیت جسمیم خیلی بده ، مشکلات زنانه ای برام پیش اومده که نگرانم میکنه اما جرات پیگیری ندارم و البته هزینه اش رو هم، با توجه به جابجایی و هزاران هزینه مربوط به اون که لابد باید در این زمان در اولویت باشه. حتی در مقطعی این روزها ترس شدید از بارداری مجدد امانم رو بریده بود با اینکه از منظر علمی خیلی بعید و غیر ممکن بود (ترجیح میدم بمیرم ولی با چنین اتفاقی روبرو نشم!). اعتراف میکنم هنوزم نگرانیم از بابت بارداری کاملا رفع نشده و حتی جرات تست کردن و تعیین تکلیف هم ندارم و دلخوشم به اینکه خیلی بعید و غیر ممکنه و حتما وسواس فکریمه... روز به روز وزنم بی دلیل اضافه میشه... در بهترین حالت لابد دارم در ۴۲ سالگی یا.ئ.سه میشم! باید پیگیر بشم اولین فرصت بعد جابجاییم، امیدوارم دیر نباشه.
وضعیت روحیم هم که اصلا خوب نیست. همش گریه میکنم، سر بچه ها داد میزنم، گاهی حتی میزنمشون... خسته و فرسوده ام.
بعد جنگ تا دو ماه و و نیم اداره تعطیل بود، در واقع ساختمان محل کارم روز اول جنگ و بعد اون در اثر حملات بارها آسیب دیده بود و بابت حمله های احتمالی مجدد حتی بعد از آتش بس امنیت نداشت و کاملا متروکه بود. حتی تا چند روز قبل نتونسته بودم وسایل شخصیم رو از اتاقم بردارم (کفش و ژاکت و کتابها و...) ، در نهایت بعد اینهمه وقت دو هفته قبل فقط به دو سه نفر از آقایون همکار (و نه خانمها) اجازه دادند وارد ساختمان و اتاقها بشه و سریعا وسایل شخصی همکاران رو تا جایی که میشه برداره. یعنی تا دو هفته قبل حتی وسایل اتاقم رو نتونسته بودم بردارم، از جمله کفش نویی که تازه خریده بودم و گذاشته بودم اداره بابت جلسات کاری (متاسفانه یک ب.مب عمل نکرده و خنثی نشده هنوز در زیر زمین هست و همین موضوع جدای از ترس حملات مجدد (که انشالله بعد تفاهم فعلی دیگه اتفاق نیفته)، باعث میشه ساختمان خالی از هر کسی باشه،, همون بمبی که اگر عمل میکرد قطعا زنده نمیموندیم و الان هم متاسفانه هنوز موفق به خنثی کردنش با توجه به موقعیت خاص قرارگیریش نشدند.)
از اواخر اردیبهشت تا زمانیکه وضعیت کاری و ساختمان جدید محل کار مشخص بشه، ماهی دو روز و از اواسط خرداد ماهی چند روز (حدود دو هفته در ماه) میرم اداره (البته یک ساختمان دیگه در شمال تهران نه محل کار اصلی) و بچه ها رو پیش مادرم میذارم (البته فعلا کلا یک هفته بیشتر بعد جنگ نذاشتم اونجا) اما فکر نمیکنم دیگه بتونم اینکارو بکنم و ببرمشون یا مادرم بیاد، واقعا نمیدونم با وجود تعطیلی مهد کودکها چکار باید کرد، هزینه پرستار هم که سر به فلک کشیده. سرای محله هست اما ...
نمیتونم بعد اینهمه مدت وارد جزییات هر موضوعی بشم و فقط اشاره کلی میکنم.
امشب آخرین شبی هست که در این خونه میخوابیم، نمیدونم فردا چطوری با دو تا بچه تو دست و پا از عهده اثاث کشی بربیایم ، میدونید بطور غیر مستقیم بهم میگن بچه ها رو موقع اثاث کشی نیار چون ممکنه خونمون به هم بریزه! یا اگر میاری اسباب بازی هاشون رو نیار... تو این شرایطی که برام میذارند ، به نظرتون میشه بچه ها رو بذارم پیششون حتی به اندازه چند ساعت اثاث کشی ؟
مطمینم اینطوری نمیمونه و ورق برمیگرده ، میدونم خدا تنهام نمیذاره، روزی که من بی نیاز از همه آدمها بشم.
راستش دیگه نمیخوام بنویسم، مگر وقتی که دختر قویتری شده باشم و حال و روزم بهتر باشه. این مدت دوری از وبلاگ نویسی بهم یاد داده که بدون نوشتن روزمرگی ها و زندگی روزانه ام که اغلب با دلخوشی زیادی هم همراه نیست، میشه به زندگی ادامه داد. از کجا معلوم که باز امثال افرادی مثل نگار اینجا پیدا نشن که بگن همش از غصه و شکوه ها میگی !
اصلا حوصله و توان شنیدن این حرفها رو ندارم و خودم رو در معرض این حس منفی حتی از طرف یک نفر قرار نمیدم. به اندازه کافی روی دوشم بار سنگین هست و از اون بیشترش نمیکنم، بماند که تقریبا صددرصد خوانندگان اینجا همیشه بهترین دوستانم بودند.
به هر حال چون پیامهای نگرانی زیادی داشتم و آمار وبلاگ هم نشان از سرزدنهای مکرر دوستان عزیزم داشت خواستم چند خطی بنویسم و از خودم خبر بدم. هیچوقت دلم نخواسته کسی رو منتظر و بلاتکلیف نگه دارم بخصوص الان که همه نگرانی های طبیعی بعد جنگ راجب همدیگه داریم...
اینستاگرام من روی خط همراه اول هنوز وصل نیست و من همچنان از جهت ارتباط اینترنتی مثل دوران جنگ هستم، حوصله درست کردن و پیگیری هم ندارم و اصلا نمیدونم روی خط همراه اول چرا نمیشه وارد اینستاگرام شد (ظاهراً فقط با ایرانسل و وای فای امکان پذیره). از بابت پیامهای احتمالی دوستان عزیز در اینستاگرام که حدس میزنم شاید کسی پیامی داده باشه توضیح دادم.
در دو هفته اول بعد شروع جنگ یک پست نوشتم راجب اتفاقاتی که روز اول جنگ افتاد و فاصله کمی که با مردن داشتم و قرار بود بطور رمزی دو روز بعد منتشر کنم که بلاگ اسکای قطع شد، نصفه نوشته بودم و داشتم تکمیلش میکردم که اینطور شد، الان هم که دیگه شرایط انتشارش بعد اینهمه مدت با توجه به اینکه قرار بود رمزی باشه نیست.
میدونید اگر به خاطر بچه هام نبود شاید آرزو میکردم همون روز اول جنگ در نزدیکی محل کارم میمردم، یا مثلاً اون بمبی که عمل نکرد وگرنه قطعا مرده بودیم عمل میکرد! البته ناشکری نمیکنم ، گفتم اگر بچه هامو نداشتم! وگرنه الهی شکر که هنوز کنارشونم ، اونا بدون من و پدرشون کسی رو ندارند و من هرگز اونقدر خودخواه نمیشم که با وجود اونا طلب مرگ کنم حتی اگر مادر اصلا خوبی براشون نبودم و نیستم.
میدونید من هنوزم به روزهای بهتر ایمان دارم اما به اینکه اون زمان جان و توانی برای لذت بردن ازش داشته باشم مطمین نیستم...
به قول دوست وبلاگیم که احوالم رو پرسیده بود و نشد که در نظرات وبلاگش بهش جواب بدم (و البته امیدوارم اینجا رو بخونه)
من هنوز زنده ام...
فردا شاید روز بهتری باشه...