بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

این چند روزی که نبودم یعنی به فاصله نوشتن پست قبلی تا الان سوگوار از دست دادن  دختر دخترخاله همسرم سوگند عزیز بودیم که فقط نوزده سال سن داشت.

اسماَ میگم دختر دخترخاله (نوه خاله)، اما درواقعیت نسبتش برای خانواده همسرم و مادرشوهر و پدرشوهرم درست مثل نوه خودشون بود. سونیا خواهر همسرم از بچگی بارها و بارها پیش این خانواده میموند و مادرشوهرم یه جورایی دخترخاله پسرخاله های سامان یعنی خواهرزاده هاش رو درست عین بچه های خودش میدونست و با توجه به اینکه سالها پیش و قبل اینکه مادرشوهرم اینا از تهران به رشت برای زندگی برند، خانواده همسر من و خاله اش در جنت آباد تهران در همسایگی هم زندگی میکردن، بچه هاشون با هم بزرگ شده بودند و هر روز خونه همدیگه و کنار هم بودند و میشه گفت رابطه بچه ها با هم کم از خواهر و برادری نداشت و به هم شدیداَ وابسته بودند. مثلاَ سامان و این دخترخاله که دخترشو از دست داده همبازی بچگی بودند و سونیا هم که به شدت مورد توجه همه فامیل بود و از بچگی خیلی وقتها حتی شبها هم خونه خاله و همین دخترخالش میخوابید و به سختی میشد از اونها جداش کرد.

فکر میکنم در نوشته های قبلیم چندباری از سوگند جان گفته بودم و ازتون خواسته بودم برای شفا گرفتنش دعا کنید اما در کمال ناباوری طفل معصوم طاقت نیاورد و در ایام محرم آسمونی شد. دقیقاَ پارسال محرم بود که بیماریش رو تشخیص دادند (هنوزم دقیق نمیدونم چی بوده بیماریش اما ظاهراَ سرطان چشم بوده!). حالا دقیقا یکسال بعد و سه شب مونده به تاسوعا به رحمت خدا رفت. آسمونی شدنش در ماه محرم از اونجایی اهمیت داره که این بچه با اینکه در ظاهر خیلی امروزی بود و اهل حجاب و ... به اون معنا نبود اما به شدت عاشق و دلباخته امام حسین بود و چندباری به همراه مادر و پدر و برادرش به کربلا مشرف شده بود و در آخر هم با آرزوی زیارت کربلا و در حالیکه در ماه محرم همین امسال هم اصرار داشت که به زیارت امام حسین بره و حتی سه روز قبل فوتش از پدرش خواسته بود غذای نذری براش پخش کنه اما طاقت نیاورد و برای همیشه چشماش رو بست و به دنیای باقی پر کشید. روحش شاد باشه.

انقدر با شنیدن خبر درگذشت این بچه عزادار شدم که قابل وصف نیست. در روزهای جنگ که رشت بودیم بارها میدیدم که مادرشوهرم بعد تماس تلفنی با خواهرش یعنی خاله سامان و مادر و پدر بچه مثل ابر بهار اشک میریزه. دختر معصوم در ایام جنگ در بیمارستان بستری بود و خیلی اصرار داشت بره خونه، اتفاقا مادرش هم دوست داشت بین اونهمه صداهای وحشتناک شلیک و موشک و پهباد و... بیان رشت اما پدرش مخالف بود و میگفت اگر در رشت باشند و حال بچه بد بشه به مشکل میخورند و بیمارستانها قبولش نمیکنند و با شرایط جسمیش آشنایی ندارند و بهتره همون تهران و نزدیک بیمارستان خودش باشه. خلاصه تو اون شرایط خیلی بد تهران همونجا مونده بودند و دل همه ما پیششون بود. دکترش هم بهشون گفته بود داروی شیمی درمانی قویتری بهش تزریق میکنند که مرخصش کنند و دیگه لازم نباشه تا چند روز بعد بره بیمارستان و دلیلشون هم این بود که اولاَ نصف بیشتر کادر بیمارستان رفتند از تهران و ثانیاَ هم محیط بیمارستان خطرناکه و ممکنه اونجا رو هم هدف قرار بدند و خلاصه بچه رو مرخص کرده بودند. 

طفل معصوم کل ایام عید نوروز و حتی سال تحویل رو هم در بیمارستان بود اما با همه این احوال دکترها ازش قطع امید نکرده بودند و حتی تا سه روز قبل فوتش هم شیمی درمانی شده بود. معمولاَ وقتی از بیماری قطع امید بشه از چند ماه قبل یه جورایی بهشون میگن که کاری از دستشون ساخته نیست و درمانها رو کم و بیش قطع میکنند اما درمورد این دختر طفل معصوم اینطور نبود و یه جورایی با وجود این بیماری سخت، تصور آسمونی شدنش به این زودی برای همه شوکه کننده بود. حقیقتش من طی اون زمانی که در رشت بودیم و ناراحتیها و گریه های مادر همسرم رو بابت این بچه میدیدم یه جورایی به دلم افتاده بود که شاید این اتفاق براش بیفته و آسمونی بشه اما مادرشوهرم میگفت دارند همچنان درمان میکنند و کسی نگفته که خوب نمیشه و ....

باز هم خدا رو شکر که خانواده این بچه وضع مالی خیلی خوبی داشتند و تمام این یکسال که تقریباَ هشتاد درصد مواقع در بیمارستان بستری بود در یه اتاق خصوصی در بیمارستان خصوصی ( بیمارستان مهر) بستری بود و بهترین امکانات و شرایط پزشکی و بیمارستانی براش فراهم بود و چون اتاق خصوصی داشت خانوادش اغلب کنارش بودند. برای هزینه و مخارج بیمارستان شنیدم که همسرد دخترخاله اش یکی از خونه های گرون قیمتشون رو فروخته بودند و چه هزینه های زیادی که نکردند و از هیچ کاری فروگذار نکردند و باز هم شکر که حداقل ته دلشون میدونند که برای این بچه کم نذاشتند.

اون شبی که متوجه فوت این عزیز شدم داشتم با مادرم تلفنی حرف میزدم و باهاش هماهنگ میکردم که برای امضای برگه ضمانت نامه بانکی فردای اون روز میریم دنبالش که ببریمش بانک که موقع مکالمه با مادرم،‌سامان بهم خبر فوتشو داد و من اصلاَ‌ نتونستم به حرف زدن ادامه بدم. انگار که آب یخ ریختند روی سرم، قلبم ریخت و سکوت کردم و مادرم هی میگفت چی شده...

اینم بگم که دخترک از اول مریض شدنش از خانوادش خواسته بود به هیچکسی نگند که مریضه،‌امید داشت خوب میشه و دوست نداشت هیچکسی از فامیل بدونه و تنها کسی که اطلاع داشت مادر سامان و سونیا و من و سامان بودیم. البته حتی من و سامان با اینکه میدونستیم اما باید وانمود میکردیم که خبر نداریم چون میدونستیم که خانواده اون بچه تنها دوست داشتند مادر و پدر سامان و نهایتاَ سونیا که به شدت بهشون نزدیک بود از موضوع باخبر بشند. یعنی دو تا خاله دیگه سامان و  دخترخاله پسرخاله هاش و داییهاش و دختردایی پسرداییهاش و حتی خانواده پدری دخترک و خلاصه هیچیک از فامیل نزدیک از موضوع باخبر نبودند و وقتی یهویی خبر فوتش رو بهشون دادند همه شوکه شده بودند، یعنی من که این یکسال در جریان موضوع هم بودم بدجور شوکه شده بودم چه برسه به فامیلی که حتی نمیدونستند این طفلک مریضه....

خدا میدونه من چقدر برای این بچه گریه کردم. سه شنبه هفته قبل به رحمت خدا رفت و پنجشنبه هفته قبل در امامزاده عینعلی و زینعلی در پونک تهران دفنش کردند. چقدر محیط این امامزاده پر از آرامش و زیبا بود و چه سعادتی که بچه در اونجا به خاک سپرده شد. ظاهراَ‌یکسال قبل پدر و مادر دخترک اونجا و در این امامزاده برای خودشون قبر خریداری کرده بودند و حالا قسمت دخترشون شده بود که برای همیشه در اونجا آرام بگیره.  طبیعتاَ خرید قبر در امامزاده هزینه بالایی میطلبه و برای هر کسی مقدور نیست وگرنه که من هم دوست داشتم بعد مرگم در همین امامزاده دفن بشم. مراسمش خیلی با شکوه بود و همه اومده بودند. چقدر برای مراسم هزینه کرده بودند و بهترین مراسم رو برای بچه گرفتند. بهترین و گرونتری ن تالار رو گرفته بودند و برای مراسم ختم هم مسجد جامع شهرک غرب رو گرفته بودند که جایی هست که مراسم یادبود اغلب بازیگران و خانوادشون اونجا برگزار میشه. اینم بگم که همه پرستاران این بچه و خیلی از کادر درمان هم برای مراسم خاکسپاری و هم برای ناهار در تالار و هم مراسم ختم و سومش شرکت کرده بودند که به نظرم این اتفاق کمتر میفته که کادر درمان و پرستاران در مراسم ختم یکی از بیمارانشون حاضر بشند،‌اونم همه مراسم ها رو و این نشان از ویژه بودن این بچه و خانوادش داشت.

حرف از بازیگران شد یادم رفت که سوگند بنده خدا از بچگی عاشق بازیگری بود و کلاس بازیگری میرفت و یکسال قبل از فوتش، در رشته هنر در دانشگاه دولتی قبول شده بود و خیلی ذوق داشت و میخواست بازیگر بشه،‌با چندین بازیگر هم آشنایی داشت  که حتی در دوران مریضی تو بیمارستان باهاش تماس گرفته بودند و بهش قول داده بودند براش یه جا رزرو میکنند که برگرده  و بازی کنه (بهرام افشاری، پارسا پیروزفر، داریوش فرضیایی و...) چقدر درس خونده بود و چقدر طفلک ذوق بازیگر شدن و دانشگاه رفتنشو داشت اما حتی یک روز هم قسمت نشد که بره دانشگاه بعد اونهمه تلاش و زحمت.

طفلکی خیلی خوش  سر و زبان و زیبا بود. از بچگی در مراسم تعزیه بازی میکرد و به نظرم میتونست بازیگر خوبی باشه. تنها دو هفته بعد اینکه کنکورش رو داد متوجه مریضیش شدند و بعد هم که قبولی دانشگاهش اومد بابت همین بیماری لعنتی مرخصی تحصیلی گرفت تا بعد پایان درمان برگرده دانشگاه، درواقع دانشگاهش رو شروع کنه که مرگ امانش نداد. الهی بمیرم براش. آرزوی بازیگر شدن به دلش موند بچه. مادرش با جیغ و گریه تعریف میکرد که بابت آسیبی که به چشمش رسیده میگفته دیگه نمیتونم بازیگر بشم و میمیک صورتم به هم ریخته و ...بچه چقدر غصه خورده بود.

سوگند خیلی به من علاقه داشت. تمام مراسم عقد و ازدواج و بله برونم در کنار دختر داییش با هم میرقصیدند و مجلسم رو گرم میکردند. اونموقع هشت نه ساله بود و چقدر مودب و دوست داشتنی بود. هنوز صدای قشنگش که منو مرضیه جون یا خاله صدا میکرد تو گوشمه و از یادم نمیره. زمانیکه عروس شده بودم همش کنارم بود و چقدر گرم و صمیمی و مودبانه رفتار میکرد همیشه. خدا رحمتش کنه و روح پاکش شاد باشه.

مادرشوهرم و سونیا انقدر گریه و بیقراری میکنند که قابل گفتن نیست. مدام نگران مادر سامان بودم که حالش بد نشه.طفلک یکسال تمام این راز رو (مریضی سوگند) رو پیش خودش نگهداشته بود و عذاب کشیده بود. همه فامیل از رشت و تهران اومده بودند و همه در بهت و ناباوری بودند حتی خاله ها و دخترخاله ها و فامیل نزدیک چون اصلاَ و ابداَ فکر نمیکردند بچه مشکل خاصی داشته باشه و حتی اون اوایل فکر میکردند شاید تصادف کرده، در این حد بیخبر بودند. به نظرم اینطوری هم خوب نیست و ایکاش حداقل یکی دو روز آخر کمی آمادگی روحیش رو پیدا میکردند. 

تمام مدتی که مراسم سوگند بودم یاد خواهر جوون خودم ریحانه افتاده بودم که همینقدر مظلوم و در رنج و ناراحتی از دنیا رفت. ریحانه ما دوسالی از سوگند هم جوونتر بود. چه آرزوها که به دل نداشت و همش زیر خاک رفت. داغ جوون خیلی سخته. من مطمئنم پدر و مادرش تا آخر عمر نمیتونند رنگ آرامش و شادی واقعی رو تجربه کنند همونطوری که مادر من دیگه روی آرامش واقعی رو ندید و این خیلی نا عادلانست. الهی الهی که خدا هیچ والدینی رو با داغ اولادش امتحان نکنه. آمین

اومدم همین موضوع رو بنویسم و کم کم بریم آماده بشیم برای مراسم هفتم سوگند عزیز که قراره سر خاکش در امامزاده بگیرند. مراسم اصلی سوم و هفتم رو همین جمعه گرفتند و امروز که روز هفت واقعیش بعد فوتش هست میرند سر خاک در امامزاده عینعلی زینعلی و بعد هم شام در منزل دخترخالش احتمالاَ که من نمیدونم برای شام میمونم یا نه. 

اینم بگم که برای مراسم خاکسپاری بعد شاید سالها من و سامان تنها بودیم و بچه ها رو همراهمون نبردیم و از روز قبل خونه مادرم بودند. البته مادرم اگر تنها بود قطعاَ بچه ها نمیموندند اما خواهرم رضوانه چندروزی خونه مادرم بود و بچه ها به واسطه سرگرم شدن با دختر خواهرم بهشون خوش میگذشت و اونجا مونده بودند، فقط کمی بهانه گرفته بودند که اونم طولی نکشیده بود اما همون بهانه کوچیک هم دلم رو به درد آورده بود چون نیلا به مامانم گفته بود مامانم ولم کرده و یکمی گریه کرده بود اما زودی آروم شده بود و خوابیده بود.

اینطوری شده بود که بعد شاید شش و سال و نیم از تولد نیلا، من و سامان تنها و بدون بچه ها بودیم و راستش حس غریبی بود (به جز البته دو شب طی اثاث کشیمون به این خونه سال ۹۸ که نیلا یکساله بود و خونه خواهرم گذاشته بودیمش اما اونموقع من و سامان تنها نبودیم و مادر و پدر سامان هم با ما بودند). در نبود بچه ها هم دلم گرفته بود و نمیتونستم شب راحت بخوابم هم انگار یکم سبکبار تر بودم و راحتتر میتونستم اینور و اونور برم بدون نگرانی از بابت اینکه بچه ها کنارم باشند و جایی نرند و مشکلی نداشته باشند. اون شب بعد فوت سوگند که قرار بود فردا صبحش خاکسپاری باشه، اولین شبی بود که بچه ها کنارم نبودند اما من همچنان به روال همیشه تو اتاق بچه ها خوابیده بودم و با اینکه سامان بهم اعتراض کرد که حالا چرا امشب هم اونجا میخوابیو بیا پیش من، اهمیتی ندادم و تو اتاق موندم (ازش دلخور بودم بابت توهین به اعتقاداتم و نمیخواستم نزدیکش باشم). حتی با یادآوری بچه هام و بخصوص نویان که عادت داره قبل خواب موهامو ریز ریز بکشه تا خوابش ببره یکمی اشک ریختم،‌ خوابم هم نمیبرد با همه خستگی و بدن دردی که داشتم. بماند که نصفه شب با صدای تیراندازی یا شاید پدافند از جا پریدم و از ترس سامان رو بیدار کردم و رفتم کنارش خوابیدم! البته قبلش هم وسایل ضروری رو گذاشتم دم در و حتی لباس پوشیده تنم کردم چون یه لحظه به ذهنم رسید شاید دوباره حمله شروع شده و بهتره کم و بیش آماده بیرون رفتن باشم! مطمئنم همه ما این روزها همینقدر احساس ناامنی میکنیم.

فردا صبحش هم من و سامان آماده شدیم که به مراسم خاکسپاری برسیم. خاکسپاری خیلی غم انگیزی بود و دلم برای پدر و مادرش کباب شده بود. خیلی بیقراری میکردند و جیغ میزدند. الهی که خدا خودش دلشون رو آروم کنه.

این روزهای تلخ که بگذره و بتونم دوباره به زندگی عادی برگردم میخوام به امید خدا یکم خونه و زندگیم رو که به معنای واقعی به هم ریخته و نامرتب و پر از وسایل غیرضروری هست کمی تمیز کنم بلکه حال و روزم بهتر بشه. مدتهای طولانیه که دستی به سر و روی خونه نکشیدم و بیشتر تمیزکاریها رو همسرم انجام داده. 

متاسفانه نشد امسال بچه ها رو هیچ کلاسی ثبت نام کنم و جای تاسف داره، خودم هم یه جورایی آموزشهام رو گذاشتم کنار و با اینکه قبل این جنگ لعنتی دوباره رژیمم رو شروع کرده بودم و آموزشهام رو هم داشتم میدیدم و در مسیر درستی قرار گرفته بودم اما دوباره به واسطه این جنگ، همه چی به هم ریخت و همه انگیزه هام کشته شد و دوباره وزنم بالاتر رفت و بعد هم که فوت سوگند جان همه برنامه ها رو عوض کرد و خلاصه که برای من هیچی به حالت عادی برنگشته. 

مادرشوهر و پدرشوهرم و سونیا و شوهرش هنوز تهران هستند و  به احتمال زیاد فردا پسفردا برمیگردند رشت، البته همراه خانواده مرحوم که اونا هم میرند شمال که اونجا و در رشت هم یه مراسم جدا بگیرند.حالا حدس میزنم تا وقتی که چهلم سوگند عزیز برسه مادرشوهر و پدرشوهرم و سونیا به تهران برای رفتن سر خاکش پنجشنبه سر بزنند اما بعید میدونم خونه من بیان هر چند که بد نیست من آمادگیشو داشته باشم.

من دیگه کم کم برم. همچنان دلم میخواد راهی باشه که بتونم به زندگی چنگ بزنم و حالم رو بهتر کنم. مرگ سوگند جان باعث شد من کمی از اون فضای ملتهبی که بعد دوران جنگ اسیرش شده بودم و حال و روز وحشتناک و احساس ترس و ناامنی فاصله بگیرم. انگار که یه درد عمیق بذارند جلوی روت و تو بهش سرگرم بشی و درد قبلی برات یه ذره کمرنگ تر بشه. امیدوارم هیچ موقع درد و رنجهای آدم به واسطه دردهای جدید اونم از این نوع کمرنگ تر نشند.

من برم دیگه. کامنتهای پست قبل رو به امید خدا فردا پاسخ میدم.

دوستان گلم من نمیدونم مشکل اینستام چیه که دایرکت ها رو نشون نمیده و بعد چند روز نشون میده برام! آپدیت هم کردم و درست نشده. برای اون دسته از دوستانی میگم که درخواست رمز در اینستاگرامم دادند. لطفاَ دو سه روز صبر کنید و اگر پاسخ ندادم مجدداَ همینجا پیام بذارید.

ممنون میشم برای شادی روح سوگند عزیز و ریحانه جانم و البته بابای عزیزم فاتحه یا صلواتی بفرستید.



من غریبم همه جا مثل ابر پاییز همه جا میبارم (رمز همیشگی )

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ایران من..‌‌.

به زور و با وای فای منزل مادر همسرم در رشت تونستم به وبلاگم وصل بشم و با گوشی این مطلب رو بنویسم. چقدر هم که با گوشی تایپ کردن برام ناخوشاینده. فکر هم نمیکنم عده زیادی بتوانند وارد بلاگ اسکای بشند و این مطلبو بخونند،  البته شاید هم وضعیت نت یکم بهتر شده باشه به نسبت روزهای قبل. نمی‌دونم. من با وای فای اینجا می‌تونستم در ساعات خاصی در شب بدون فیلترشکن به اینستاگرام وصل بشم اما با نت گوشی اصلا. یه سری سایت‌هایی هم برعکس فقط با اینترنت گوشی برام باز میشند و خلاصه اصلا وضعیت نت معلوم نیست چطوریه. هر کسی یه مدلیه.

+++++ ما روز سوم بعد حملات با ترس و نگرانی اومدیم رشت. دو شبی که در تهران بودیم از شدت نگرانی و استرس نتونستیم بخوابیم. 

بعد ماهها رفته بودم منزل مادرم و باز بعد ماهها تصمیم گرفتم شب همونجا خونه مامانم بخوابیم که نیمه شب تو خواب و بیداری حس کردم یه نوری داخل خونه میاد و صداهای بلند، از اونجا که حتی یک درصد احتمال اتفاق فعلی رو نمی‌دادم تو عالم خواب فکر کردم رعد و برق شدیده و تو همون حالت  ناهوشیار با خودم فکر میکردم آخه دیشب که ابری نبود، به مادرم که برای نماز صبح بلند شده بود گفتم مامان پنجره رو ببند، صاعقه هست و برای بچه ها خطرناکه و بچه ها رو هم از نزدیک پنجره دور کردم و دوباره سعی کردم بخوابم که چند دقیقه بعد خواهر بزرگم به مادرم زنگ زد و گفت همه الان بیدارند شما صداها رو نمیشنوید؟ به تهران حمله شده... اولش فکر کردم گفت زلزله و از جا پریدم بعد که فهمیدم حمله هوایی هست یه جور دیگه وحشت کردم، تمام تن و بدنم لرزید، اصلا یخ کردم و به وضوح میلرزیدم، تلویزیون رو روشن کردبم و زدیم شبکه خبر و باورمون نمیشد این اتفاق واقعا افتاده...

از نیمه شب که متوجه شدم تا خود صبح حواسم به بچه ها و کوچکترین سر و صداها بود و همزمان ثانیه به ثانیه اخبار و دنبال میکردیم. با تمام وجودم ترس رو احساس میکردم، نمی‌دونم آخرین بار کی اینطوری ترسیده بودم، اعتراف میکنم من در حالت معمول هم واکنش شدیدی به عواملی که باعث ترس می‌شند دارم، از طوفان و ارتفاع و زلزله و ... گرفته تا مریض شدن بچه ها و...، یعنی واکنش و ترسم خیلی شدیده، منظورم شاید شدیدتر از یه سری آدمهای دیگه و طبیعتا در این شرایط، وضعیت روحی و حتی جسمی خیلی بدی داشتم. طی روز اول چند باری خواهش کردم بریم سمنان اما هر بار از طرف یک نفر در کل خانواده رد یا قبول میشد.  خواهر کوچیکم و شوهرش موافق بودند بریم و به مادرم هم اصرار می‌کردند اما شوهر خواهر بزرگم به دلایل شغلی و... نمیومد و خواهر بزرگم و بچه ها هم بدون پدرشون حاضر نبودند برند و مادرم هم می‌گفت خواهر بزرگم نیاد اونم نمیاد و خلاصه داستانی داشتیم و در نهایت شب دوم حملات هم موندنی شدیم.

 شب دوم هم که تهران بودیم وضعیت همینطور بود بلکه خیلی هم حملات شدیدتر بود...باز هم خونه مامانم موندیم  درحالیکه اگر این شرایط نبود قرار نبود بیشتر از یک شب بمونیم . من و سامان دو طرف بچه ها خوابیده بودیم و با هر بار صدای انفجار و پدافندهای هوایی از ترس اینکه موشکی شلیک بشه  به حالت گارد روی بچه ها قرار می‌گرفتیم. تمام بدنم منقبض بود و میلرزید. پشت هم دستشویی میرفتم و تو فاصله هر بار دستشویی رفتن نگران بودم که هر لحظه اتفاقی بیفته و موشک یا موج انفجاری خدای نکرده اصابت کنه و من کنار بچه ها نباشم. پردلهره ترین لحظات عمرم بود. صداها خیلی نزدیک بود ،(مادرم ساکن منطقه نیروی هوایی پیروزی هست حدودا). دو سه باری حالتهای پنیک بهم دست داد ( به تازگی متوجه شدم حملات پنیک دارم، حتی قبل این اتفاقها به این نتیجه رسیده بودم و دنبال راهی بودم مطمین بشم) . بازم اعتراف میکنم من کلا آدم به شدت استرسی و کم دلی هستم و طبیعیه که در این وضعیت که اوضاع روحی برای شحاعترین و خونسردترین آدمها هم سخت میگذره من رسماً به حالت مرگ بیفتم! اونم وقتی به بچه هام و سلامتشون فکر میکنم. 

++++++ روز ۲۵ خرداد و دو روز بعد آغاز حملات که الان انگار اسمشو باید بذارم جنگ، از خونه مادرم برگشتم خونه خودمون و اسناد و مدارک مهم رو جمع کردم و یه چمدون لباس و وسایل ضروری بستم و ساعت هشت و نیم شب راه افتادیم سمت رشت.  قبلش  مادر و خانوادم هم کم و بیش راضی به رفتن بودند اما همچنان خواهرام بابت سر کار رفتن همسرانشون نمی‌دونستند بمونند یا برند. من مشکلی از این جهت نداشتم (یکبار این موضوع شغل ثابت نداشتن همسرم به نفعم تموم شد!!!) و از طرفی خونه ما طبقه ششم بود و خطراتش بیشتر... با اصرار فراوان من و سامان به اینکه خانوادم هم فردا صبحش راه بیفتند من شروع به جمع کردن وسیله کردم. برعکس همیشه بار زیادی برنداشتم چون فکر میکردم باید تا دو یا سه روز بعد حتما و به ناچار برگردیم تهران برای اینکه مدارک مربوط به وام بانکی رو تحویل بانک بدم!!! بهم گفته بودند ۲۷ خرداد باید مدارک رو بدی (البته قرار بود اسما به نام همسرم این وام لعنتی پردردسر رو  بگیریم).عجیب اینکه امیدوار بودم تو همین دو روز همه چی تمام بشه که نشد، نشد و ادامه دار شد، نشد و دارم وطنم رو میبینم که با بی‌رحمی تمام در معرض سختترین حملات قرار گرفته و کاری ازمون برنمیاد...

خلاصه که مدارک و وسایل مهم رو برداشتم و هشت و نیم شب راه افتادیم و ساعت دو نیمه شب رسیدیم رشت، خوشبختانه جاده خیلی شلوغ نبود، فقط یکم بیشتر از معمول،، با اینکه خیلی‌ها تو همون دو روز اول داشتند از تهران خارج می‌شدند اما شبی که ما حرکت کردیم ترافیک روان بود  و دقیقا فردای حرکت ما بود که موج ترافیک به سمت شمال اوج گرفت و ترافیک های کیلومتری شکل گرفت... تو مسیر و جاده حس میکردم فرسنگ ها از اتفاقات تهران فاصله گرفتم و روحم آرومتر شده بود، اما قلبم آشوب بود برای همشهریان و خانوادم. 

شهر رشت آرامش مطلق برقرار بود، انگار نه انگار که اون دو شب وحشتناک رو در تهران گذرونده بودیم، طی اون دو شب اول در تهران من از شدت ترس و وحشت و صداهای مهیب پدافند هوایی و حملات پهبادی، مجموعا سه چهار ساعت هم نخوابیده بودم اونم با ترس و لرز، اما خونه مادر همسرم که رسیدم همه چی رنگ آرامش ظاهری گرفت و تونستم چند ساعتی راحتتر بخوابم اما در دلم غوغا بود برای اونهایی که به ناچار در تهران و شهرهای پرخطر مونده بودند. مادرم و خواهرانم هم فردای اون روز از تهران خارج شدند و کمی دلم آروم گرفت اما همچنان دو سه روز اول در ناباوری بودم و مدام بغض داشتم و گریه میکردم با یادآوری اونچه به سر شهر و وطنم اومده، به ناگاه دیدم چقدر وطنم و کشورم و حتی شهرم تهران رو که سالها بود تعلق خاطری بهش نداشتم و ترجیحم یه زندگی در جای دیگه ای غیر تهران بود دوست دارم. الان حتی تهران هم برای من دوست داشتنی و عزیز بود.  هر چی که بیشتر می‌گذشت با خودم فکر میکردم خدایا من دوباره میتونم به خونه برگردم؟؟؟

بعد حملات ایران که کمتر از  ۲۴ ساعت بعد حملات اسرا.ییل شروع شد دعا کردم که نیروهای ما موفق باشند بلکه با دیدن قدرت نظامی و هوایی ما  اوضاع به نفع ما تمام بشه و حملات متوقف بشه و این پایانی باشه بر این داستان ترسناک باورنکردنی، از یه جایی با خودم گفتم حداقل مردم اونا هم همون درد و رنج و ترس رو که ما کشیدیم تحمل کنند، راضی به کشته شدن هیچ غیر نظامی در هیچ جای دنیا نیستم اما ما که شروع کننده نبودیم و غافلگیر شدیم و  اینهمه کشور و مردممون آسیب دیدند، جهان هم در سکوت.‌

+++++ نیمه شب دیشب (در واقع باید بگم پریشب چون این مطلب رو با یک روز تاخیر منتشر میکنم ) در کمال ناباوری در منطقه سپیدرود رشت هم انفجار رخ داد و صداهای مهیبی به گوش رسید. دوباره همون ترس و وحشت تهران در دلم افتاد اما ظرف یکساعت و نیم همه چی آروم شد . مثل تهران ادامه دار نشد. از طرفی انقدر شرایط وحشتناکی رو در تهران تجربه کرده بودیم که شرایط رشت بعد حمله نسبت به اونچه در تهران شاهد بودم خیلی کم رنگ تر بود، اما همونم به دل هممون رعب و وحشت انداخت.

شایعاتی هست که امشب (الان که پستم رو منتشر میکنم باید بگم دیشب که به خیر گذشت و فقط صدای پدافند شنیدیم) هم ممکنه اینجا خبرهایی باشه ، ایشالا که در حد شایعه باشه. خواهر شوهرم خیلی نگرانه و به مامان سامان زنگ زده و گفته شیشه ها رو چسب بزنید، سونیا یه گربه خانگی سفید پشمالو هم به عنوان پت داره به اسم وانیل، می‌گفت دیشب موقع حملات خیلی ترسیده بود. انفجار پریشب ظاهراً به منطقه گلسار رشت و اطراف بوستان ملت رشت که منزل مادر شوهرم هم اونجاست نزدیک بوده. 

+++++ خدا به خیر بگذرونه. در کنار همه این اتفاقات، این یک هفته انقدر استرس وامم رو گرفتم که نگو... تو این هیر و بیری، گرفتار جور کردن ضامن سوم و گرفتن مدارک مادرم به عنوان بازنشسته هم بودم و هر بار یه مشکلی پیش اومد و الآنم که شنیدم هفته بعد فقط یک سوم بانک‌ها فعالند و بانک مورد نظر من هم فقط دو روز در این هفته بازه! از استرس و ناراحتی بابت این موضوع و دادن قرض و بدهی مردم دیوونه شدم... هر چقدر هم بگیم همه باید هم رو درک کنیم اما تهش از فکر قرض و بدهیها درنمیام. انقدر سر دادن این وام اذیتم کردند و طولش دادند  که آخرشم اینطوری شد! تازه وام رو هم که بدند تو این وضعیت چطور میتونم نقدش کنم وقتی الان هیچ مغازه داری اینکارو برام نمیکنه؟ (کارت اعتباری هست) و از طرفی حالا که تو این وضعیت نابسامان کار شوهرم جور نشده اقساط وام جدید رو چطوری بدم؟ خب اینا خیلی زیاد به مغزم فشار میارند. البته خب فکرهایی تو سرم دارم و راه حلهایی هم هست که شرمنده مردم نشم،  اما باید برنامه ریزی کنم براشون و امیدوارم محقق بشه... من به شدت روی انجام به موقع تعهداتم حساسم و دوست ندارم تحت هیچ شرایطی شرمنده کسانی که بهم اعتماد کردند بشم.

 الان نمی‌دونم حرص و جوش کدوم یک از مشکلاتمو باید بخورم، وامی که به مشکل خورده ، شغل شوهرم که داشتم با هزار سختی و پیگیری تلاش می‌کردم در جایی مشغول بشه و الان کلا با تعطیلی سازمانها و مسایل اخیر، کسی دیگه پیگیر این مسایل فرعی نیست و خبری هم بهمون نمیدند و اندک امیدمون هم ناامید شده، بدهی‌هایی که به مردم دارم، سردرگمی و بلاتکلیفی و دور بودن از خونه، رفتارهای پر از خشم همسرم، ترس از آینده... 

+++++ این وسط صبح دیروز ماشین همسرم رو تو یکی از جاده های اطراف رشت بابت خلافی زیاد (بالای پنج تومن) و با بهانه سبقت غیر مجاز متوقف کردند و منتقل کردند پارکینگ !!! گفتند تا تسویه خلافی نمیتونه ماشین رو آزاد کنه! آخه الان و تو این موقعیت به نظرم کار درستی نبود اونم وقتی پلیس می‌دونه پلاک تهرانیم  و یه جورایی اینجا پناه آوردیم، بخصوص که متوجه هم شد همسرم از سر ناچاری دربستی مسافر برده بوده برای گذران معاش این روزها! ظاهراً قانون تحت هر شرایطی برای ماها قانونه. امروز پدر شوهرم و سامان رفتند برای پیگیری کارهای ترخیص ماشین از پارکینگ! پدر شوهرم بنده خدا مبلغ جریمه ها رو که پنج شش تومنی میشد پرداخت کرد و ماشین رو امروز از پارکینگ درآوردند. سامان عصبی تر از همیشه هست و به آدم و عالم ناسزا میگه بابت همه چیز، دیگه توقیف ماشین هم که شبیه رسوندن کارد به استخونش بود. این چند روز همش غر می‌زنه و بد و بیراه میگه و از وضعیتش شکایت می‌کنه و منو عصبی می‌کنه، من اما بابت خیلی اتفاقاتی که افتاده مستقیم و غیر مستقیم اونو مقصر میدونم و ازش عصبانی هستم. 

راستی دو سه روز اول هم سامان رفت و همراه باباش معاینه فنی ماشین رو بعد یکماه تاخیر گرفت و کولر ماشین رو هم که دو سه ماهی بود خراب بود درست کرد.لااقل خوبی اومدن به اینجا هم انجام همین کارهای عقب افتاده بود که مدتها بود انجام نشده بود. هزینه تعمیر کولر هم شش هفت تومنی شد! همه رو پدرش پرداخت کرد. خیلی شرمندشون هستم. بنده خدا بعد قرنی اندک پولی بابت فروش یه زمین ارثی بهشون رسیده و این مدت کلی هوای سامان رو بابت همین مخارج ریز و درشت داشتند. من اما خیلی شرمنده ام و خودم رو متعهد به برگردوندن همه مبالغ می‌دونم، حتی بیشتر از خود سامان که پسرشونه و اصلا هم فکر نمیکنم مثلا برای پسرشون خرج کردند و...الان این هزینه های جدید هم اومده روی قرض های قبلی‌... چقدر روی شونه هام احساس سنگینی میکنم از بابت مسیولیتها و تعهداتی که دارم. خدا خودش کمکم می‌کنه انشالله. 

++++++ ممنونم از تک تک عزیزانی که احوال من رو این چند روز جویا شدند. اینجا نسبتا آرومه به جز پریشب که انفجار در سپید رود اتفاق افتاد، ولی خب من دلم میخواد برگردم سر خونه و زندگیم، چند روز اول بخصوص با خودم میگفتم خدایا ممکنه من دوباره خونه و شهرم رو ببینم؟  اینبار ابدا حس مسافرت رو ندارم و مثل دفعات قبل که اینجا میودم به فکر بیرون رفتن و گردش و هیچی نیستم. خیلی زیاد نگران وطنم و شهر و خونه ام هستم. این اتفاقات که به لطف خدا تموم بشه باید سعی کنم خیلی بیشتر از قبل قدر سلامتی و زندگی روزمره رو بدونم و کمتر بابت مشکلات ریز و درشت زندگی حرص و جوش بخورم. به خدا که هیچی مهمتر از سلامتی و امنیت روانی نیست. 

خدا به کشور و مردم صبور و نجیب ما کمک بکنه. مطمینم فارغ از هر گرایش فکری الان قریب به اتفاق هموطنانمون به فکر ایران عزیزمون هستند. خدا سرزمین زیبامون ایرانمون رو حفظ کنه، خدا خونواده و عزیزانمون رو حفظ کنه، خدا خاک مقدس میهنمون رو حفظ کنه و مردمانمون رو در سلامت و امنیت نگهداره. 

+++++ امیدوارم تک تک شما دوستان عزیزم که الان این مطلب رو بخونید و نتتون مثل من نصفه و نیمه برقراره سلامت باشید. به زحمت و با هزار سختی با گوشی این مطلب رو نوشتم. نوشتن با گوشی برام اصلا راحت نیست اما دلم خواست حال و احوالات این روزها رو هم در این وبلاگ که غم و شادی منو به خودش دیده ثبت و ضبط کنم. 

اگر براتون مقدور بود از حال خودتون بهم خبر بدید. به تک تک شما فکر میکنم. 

دوستتون دارم دوستان مهربونم. در امان خدا باشید. 

دیروز روز بدی برام بود. (منظورم دوشنبه هست)

برای پیدا کردن ضامن برای وام دویست میلیون تومنی که میخوام بگیرم به مشکل جدی خوردم. دخترخاله سامان که کارمند دانشگاه هست قرار بود یکی از ضامنین باشه و ضامن دیگه من باشم (وام به اسم همسرم هست و یکی از ضامنینش من بودم و باید یه ضامن رسمی دیگه هم میبردیم) اما متاسفانه وقتی دنبال برگه کسر از حقوق رفت اداره مالی بهش نداد به دلیل اینکه سقف ضمانتش پر شده بود. اینطوری ضامنی که داشتیم رو از دست دادیم....به ناچار و با کلی خجالت به یکی از همکاران قدیمیم که انتظار داشتم ضمانتم رو قبول کنه رو انداختم، اصلاَ انتظارشو نداشتم اما بهانه آورد و اونقدر این بهانه واضح بود که خودش هم به خوبی میدونست من باور نکردم اما براش مهم هم نبود...نمیدونم چرا انقدر دلم شکست. ته دلم با خودم میگفتم هر کسی حق و اختیار اینو داره که بخواد ضامن کسی بشه یا نه اما باز هم نمیتونستم جلوی ناراحتیم رو بگیرم و از فکر اینکه شرایط ضمانتو داشته اما نخواسته اینکارو کنه و بهانه الکی آورده (میدونم که اگر میخواست میتونست بشه) با توجه به نوع ارتباطی که از سالها قبل باهاش داشتم خیلی ناراحت شدم. برای اینکه ناراحتیم کمتر بشه به خودم گفتم مرضیه تو صدها برابر سختتر از اینا رو گذروندی این موضوع چیزی نیست و خواهشاَ بهش فکر نکن اما در کمال تعجب نه تنها آرومتر نشدم بلکه وقتی در تلاش برای پیداکردن یه ضامن دیگه به به یکی دیگه از همکارانم هم زنگ زدم اونم دوبار و دیدم که جواب نداد و خودش هم منو بعداَ نگرفت دیگه دست خودم نبود، ناخواسته اشکام چکید...

خودم هم شاید فکر نمیکردم تا این حد بخوام ناراحت بشم اما راستش شدم. اینجور وقتها مدام سعی میکنم خودم رو جای  بقیه هم بگذارم یا مثلاَ خودم پیش خودم رفتار بقیه رو توجیه کنم،‌اینبار هم مثلاَ با خودم میگفتم شاید فلان همکار که تلفنشو جواب نداد و بعدش هم منو نگرفت مثلاَ گوشیش عوض شده و شماره منو نداره و اینطور نبوده که بدونه من زنگ زدم و جواب نده و خودشم منو نگیره (آخرین بار سه چهار سال قبل بهش زنگ زده بودم) ،‌  یا مثلا شاید اصلا نمیدونسته تویی یا مثلا همکار قدیمی اولی که فلان بهانه رو آورد و حتی تلاش هم نکرد که این بهانه رو باور کنم شاید اصلا دلش نمیخواد ضامن بشه و اختیارشو داره و...  اینطوری سعی میکردم مثلاَ خودم رو توجیه و آروم کنم اما بیفایده بود...به شکل عجیب و خلاف انتظار خودم غمگین شده بودم و گریم گرفته بود. از مدل برخورد مغرورانه رئیس بانک هم در کنار این موارد ناراحت شده بودم که دیگه راجب اون توضیح نمیدم.با یکی دیگه از همکارای آقا برای ضمانت تماس گرفتم که اونم گفت سقف ضمانتم پره و راست هم میگفت اما من میتونستم یه کاری کنم که اداره مالیمون بهش کسر از حقوق بده اما تلاشی نکردم...گفتم نکنه اینم از ته دلش راضی نباشه و الکی ادامه ندم.... آخر سر به یه همکار دیگه آقا زنگ زدم و گفت مشکلی نیست اما از شانس بد من وقتی کد ملیشو به مسئول بانک دادم گفت رتبه اعتباریش D  هست که واقعاَ‌ رتبه ضعیفیه و بانک گفت قانوناَ نمیتونند ایشون رو به عنوان ضامن بپذیرند حتی اگر رسمی باشه.... خلاصه کلاَ به در بسته خوردم اما بیشترین ناراحتیم حتی بابت ضامن پیدا نکردن نبود بلکه بابت رفتار همکار اولی بود که اصلاَ انتظار نداشتم. آخرش از خدا خواستم خودش کمکم کنه که ناراحتیم کمتر بشه..

یکسال و نیم گذشته من ضامن وام یک میلیاردی یکی از همکارانم شدم،‌طبیعیه که از ته دل راضی به این کار نبودم و استرس و نگرانی خودمو داشتم و ترجیح میدادم فرد دیگه ای رو انتخاب کنه اما در نهایت وقتی دیدم به جز من فرد دیگه ای رو نداره و اینکه از یه جایی حس میکردم میتونه رد کردن این ضمانت به بهای کدورت و حتی ضربه به دوستی و همکاریمون تمام بشه و تبعات طولانی مدت داشته باشه، با اینکه نگرانیهایی داشتم که خب با این مبلغ طبیعی هم هست اما بدون چون و چرا قبول کردم...خب البته که قرار نیست چون من اینکارو کردم انتظار اینو داشته باشم که بقیه هم همینطور رفتار کنند اما با شناختی که سابقاَ از این خانم داشتم و دوستی سابقی که بین ما در محل کار سابقم بود، برام این موضوع خیلی گرون تموم شد و بیشتر از همه از خودم ناراحت شدم که چرا انقدر سفره دلم رو پیش این آدم سابقاَ باز کردم... اینم بگم که من آدم به شدت خوش حسابی در سیستم بانکی هستم و این خانم هم اینو میدونست. یادم رفت بگم رتبه اعتباری من در سیستم بانکی A 1 هست که بالاترین رتبه اعتباری از جهت دریافت وام و ... هست و دلیلش هم برمیگرده به اینکه من تو این سالها با وجود قسطهای خیلی بالایی که داشتم اما هرگز نذاشتم قسطهام عقب بیفته و حتی در بدترین شرایط مثل خرید خونه هم  که بودیم نهایتاَ با تاخیر چند روزه پرداخت کردم و تازه بابت دیرکرد چند روزه مثلا پنجاه هزار تومن هم بیشتر دادم. من حتی قبل سررسید قسط، اقساط رو پرداخت میکنم و خلاصه اینطوری باعث شده بود بالاترین رتبه اعتباری بانکی رو داشته باشم. اقساط این وام جدید هم پای منه اما قراره به اسم همسرم بگیریم چون بانک بابت وام صدتومنی قبلی که سال قبل از همین بانک ملی گرفتم مسئول بانگ گفت  طبق قانون مجوز اعطای وام جدیدی به من رو نداره مگر اینکه کل وام قبلی رو تسویه کنم که عملاَ امکانپذیر و به صرفه نبود چون خیلی وقت نبود که قسطهاشو پرداخت میکردم...

من به این وام برای بازپرداخت بدهیهام نیاز دارم و به هر شکلی که شده باید ضامن جدید پیدا کنم. رئیس بانک حاضر نیست بازنشسته هم قبول کنه وگرنه مادرم بازنشسته آموزش و پرورش هست...البته نه که قبول نکنه میگه بازنشسته ها باید چک هم بدند اما مادر من که دسته چک نداره. چقدر سخت میگیرند! حالا قرار شده امروز صبح سامان بره با مسئول بانک صحبت کنه که از یکی از ضامنین که نمیتونه کسر از حقوق بیاره سفته بگیرند و مادرم هم جداگانه ضامن بشه اما دیگه چک نده یعنی بشه سه ضامنه! اوف! امیدوارم لااقل اینکارو قبول کنند و بشه کارو جلو برد. ((همین الان و وقتی نوشتن پستم رو تموم کردم، از سامان شنیدم که بانک انگار با کلی مذاکره و چک و چونه قبول کرده مادرم ضامن بشه و یه کارمند رسمی هم سفته بده! اونم چون منی که ضامن اول هستم رتبه اعتباری بالایی دارم. اینجوری یعنی با احتساب خودم سه تا ضامن برای یه وام باید ببرم. اگر یه ضامن رسمی دیگه میبردم نیازی به اینکار نبود اما نشد که بشه. حالا امیدوارم بشه این پروسه جدید رو جلو برد اما حقیقت اینه که مطمئن نیستم مادرم بابت بدهی یکی از افرادی که در گذشته  مادرم ضامنش شده بود و اون طرف هم کلی از قسطهاشو نداده، بتونه ضامن بشه و مدارک حقوقی بگیره (البته از اون موضوع چندسال گذشته). تازه به فرض هم که اوکی باشه نمیدونم مامانم برای گرفتن کسر از حقوق در زمان بازنشستگی کجا باید بره و آیا حضوری باید بره یا آنلاین هم انجام میشه؟...مریم جان دوست معلم من میتونی راهنمایی کنی عزیزم اگر این مطلب رو میخونی؟))

++++++ اینم مشکل جدید ما... رسماَ‌ بیچاره شدیم تا این وام رو بدند! ماه قبل هم یه وام از بانک رسالت گرفتم (۶۰میلیون تومن) و همینطور یه وام قرض الحسنه خانگی که با موافقت اعضای صندوق، قرار شد زودتر بهم داده بشه(۸۴ میلیون)... از طرفی هم از بانک کارگشایی ۵۵ میلیون تومن وام گرفتم که ۳۵ تومنش رو به سامان دادم که بدهیهاش رو بده و ۲۰ تومنش رو هم خودم برداشتم بابت بدهیهای خودم.... اینطوری و با این وامها بخشی از بدهیهام رو دادم و کمی سبکتر شدم اما بابت باقی بدهیها و همینطور برنامه های آینده حتماَ‌به این وام دویست میلیون تومنی نیاز دارم وگرنه که این وام دویست تومنی بدترین وامی هست که هر کسی میتونه بگیره و اگر چاره دیگه ای داشتم اصلاَ‌ سراغش نمیرفتم (متوجه شدم کارت اعتباری هست و نقد به حسابم واریز نمیشه و وقتی کارت رو بگیرم اونم با ۲۳ درصد سود! تازه باید بیفتم با هزار بدبختی نقدش کنم و کلی هم بابت نقدکردنش هزینه به فروشگاهها بابت مالیاتی که از حسابشون کسر میشه پرداخت کنم! چیزی شاید در حدود ده تومن تازه به این شرطه که کسی قبول کنه! بدبختی اینه که فقط هم باید با خودپرداز بانک ملی باشه! یعنی عملاَ بدترین وام ممکنه که زیادم با ندادنش فرقی نداره و تازه اینهمه براش اذیت میکنند. البته که فکرهای دیگه ای هم برای نقدکردنش دارم مثل استفاده از کارگزاری های بورس و ... اما هنوز مطمئن نیستم که شدنی باشه. حالا اول بگیرمش بعد ببینم چه غلطی باید بکنم.) 

حساب و کتاب کردم با گرفتن این کارت اعتباری که اقساط ماهانه اش ۸ میلیون تومن ناقابل هست، ماهی ۲۵ تا ۲۶ میلیون تومن باید قسط بدم  اونم تازه غیر از وام بانک کارگشایی که اقساط ماهانه نداره و باید یکجا ۵ ماه دیگه با سودش تسویه کنیم! بخوام این وام رو هم روی اقساط بیارم بالای ۳۵ میلیون قسط ماهانه میشه.  این درحالیه که همسرم هشت ماه هست درآمدی نداشته... مثلا قرار بود در اقساط کمکم کنه اما چشمم آب نمیخوره که حداقل به زودی این اتفاق بیفته. 

 وای اینو نگفتم، از مهرماه که برگردم سر کار، جدای از تمام این اقساطی که در بالا گفتم، حداقل ۱۶ میلیون ماهانه باید بابت شهریه مهدکودک هر دو بچه پرداخت کنیم!نمیدونم با این شرایط چطوری قراره زندگی کنیم اگر همسرم نتونه کار درست و حسابی پیدا کنه! حالا  الان میگم چرا دو تاشون باید برند مهد کودک و این هزینه پرداخت بشه. اول اینو بگم که تقریباَ‌ دو هفته قبل نیلا رو مدرسه ابتدایی دولتی ثبت نام کردیم، نزدیک خونه جدیدمون با بردن سند خونه جدید چون ترجیح میدادم مدرسش نزدیک خونه جدید باشه با اینکه از ما یکم دورتره.... برای پیش ثبت نامش در سایت قبل از ثبت نام حضوری هم کلی اذیت شدم (قبل ثبت نام حضوری پیش ثبت نام باید انجام بشه در سایت)  بابت اینکه تو نتیجه سنجش نیلا، مشکل چشمی گزارش شده بود و نوشته بود ارجاع به چشم پزشک و کلی پیگیری کردم تا بهشون بگم بچم خودش از بدو تولد زیر نظر چشم پزشک خودش بوده و چندبار جراحی شده و من از مشکلش آگاهم و نمیشه الان ببرم پیش یه چشم پزشک جدید لطفاَ جواب سنجش رو در سایت بدون مشکل چشمی بذارید تا امکان پیش ثبت نامش در سایت باشه و دیگه آخرش مشکل رو با تماس و پیگیری تلفنی حل کردم و مدارک لازم رو هم تهیه کردیم و بچم ثبت نام شد. ایشالا که با وجود دولتی بودن زیادم شلوغ نباشه و بچم اذیت نشه. پرسیدم گفت هر کلاس ۲۵ نفر تا ۲۷ نفر هستند...یکم زیاده اما میتونست بدتر هم باشه! (بازم دارم شکر میکنما)

حالا قضیه اون شانزده تومن مهد کودکو بگم!  از اونجایی که نویان رو باید از مهرماه تمام وقت مهد کودم بذارم و نیلا هم بعد مدرسه باید با سرویس بره مهدکودک نویان و بابت نیمه وقت بودن، نصف شهریه مهدکودک رو هم بابت نیلا بدیم، دست کم ۱۵ تومن به بالا هم هزینه این مورد میشه و این تازه به جز اقساط ماهانه ای هست که باید بپردازیم...تمام اینا رو در نظر بگیرید در کنار اینکه باید سال بعد ۴۵۰ میلیون تومن هم جور کنیم بابت ساکن شدن در خانه جدید (ما به التفاوت رهن این خونه و اون خونه چهارصد میلیون هست و بابت و هزینه های جانبی مثل اثاث کشی و تعمیرات خونه ها و.... هم بالای پنجاه نیازه!)  که البته احتمالاَ اون موقع و یکسال دیگه نیاز هست که ماشینمون رو بفروشیم و امیدوارم تهش چیزی بمونه که بشه بعدش یه پراید مدل پایین بگیریم. راستی به این فکر کردم به جای مهد کودک با پرستار سابق بچه ها حرف بزنم که یا بیاد خونمون یا بچه ها رو بذارم خونش اما با سامان که حرف زدیم دیدیم هر دو به مهد کودک راغبتریم. حالا البته نمیدونم اگرم ما برناممون عوض بشه پرستار سابق بچه ها همکاری میکنه یا نه.

نصف این نوشته من شد حرف وام و قسط و حرفهای مالی. دیگه خودم هم حالم به هم میخوره از اینهمه حساب کتاب های مالی که در همه ابعاد زندگیم جاری شده. تو این کشور برای داشتن یه زندگی نیمه نرمال باید درآمد بالای هفتاد میلیون داشت به نظرم.... قبلاَ این نظرو نداشتم اما هر چی بچه ها بزرگتر میشند و بابت پیشرفت در زندگی مجبور به گرفتن وام و پرداخت اقساط میشیم بیشتر به این نتیجه میرسم که با این درآمدها نمیشه زندگی کرد و الان زن و مرد باید پا به پای هم کار کنند تا بشه روزگارو تازه نیمه راحت گذروند! 

+++++ از این حرفها بگذریم. یکم برگردم عقب. تعطیلات ۱۴ و ۱۵ خردا جایی نرفتیم و خونه بودیم، فقط یک روزش رو یکی از آشنایان سامان (باجناق پسرخاله سامان) تماس گرفت و ما رو دعوت کرد که بریم باغشون در محمدشهر کرج. پسرخاله سامان و خانمش و پسرش هم بودند به علاوه خواهر خانم پسرخاله و شوهرش (همون باجناق پسرخاله) و پسرشون..بعدتر هم یکی از دوستان مشترک سامان و پسرخالش اومدند به اسم ساحل که اونم رشتی هست (آقاست ولی اسمش ساحل هست)، یه آقایی که چندسال قبل از خانمش جدا شده بود و یه مهندس موفق هم هست. دیگه دور هم بودیم و برای ناهار جوجه کباب خوردیم و برای شام هم پسرخاله سامان میرزاقاسمی روی آتیش تو محوطه باغ درست کرد. واقعاَ خوشمزه شده بود. دیگه چایی آتیشی خوردیم به علاوه سیب زمینی کبابی و ذرت و هندوانه و در کل خوش گذشت. مهمترین و جذاب ترین قسمتش هم مربوط میشد به چیدن میوه های باغ! ما خانمها نزدیک هفت هشت کیلو آلبالو چیدیم و آقایون هم چندین کیسه بزرگ سیب گلاب و زردآلوی خیلی شیرین و خوشمزه از روی درخت چیدند....مدتها بود اینهمه زردآلو نخورده بودم. از همه میوه ها بهمون دادند آوردیم. این قسمت میوه چیدن و از درخت میوه خوردن اونم تو هوای دل انگیز بهاری با باد خنکی که میومد برام خیلی جذاب بود،‌ اما قسمت غیر جذابش مربوط میشد به اینکه آب نبود و سرویس ایرانی هم خراب بود و من بابت دستشویی بردن بچه ها با وسواسی که دارم کلی عذاب کشیدم و یبارش که حسابی بداخلاق شدم و سر سامان غر زدم که تو نشستی داری میگی و میخندی من همش با بچه ها تو توالتم و نجس شدم!

موقع شام هم که دور هم میرزا قاسمی میخوردیم آهنگهای امیر تتلو پلی میشد و منم که تتلو یکی از خواننده های مورد علاقمه با بقیه همصدایی میکردم...(آهنگ من دلم تنگه واسه یه دلخوشی کوچیک واسه یه همسفر ساده که باهاش.... بقیش یکم زشته نمینویسم دیگه). قسمت مورد علاقه منو همگی با صدای بلند و شبیه فریاد میخوندیم و خیلی به نظرم جذاب اومد. البته خب قسمت بدش این بود که متاسفانه آقایون مقداری مشروب مصرف کرده بودند و حسابی شنگول بودند. این قسمتش رو من اصلا دوست ندارم اما کاریش هم نمیتونم بکنم. سامان در میان جمع انقدر بغلم کرد و قربون صدقم رفت که از یه جایی بهش اشاره کردم دست برداره! یکم خجالت میکشیدم چون آقایون مشخصاَ بهمون تیکه مینداختند و شوخی میکردند و با اینکه من لبخند میزدم اما خجالتزده هم میشدم. دیگه ساعت دوازده شب هم برگشتیم،‌بماند که تا برسیم خونه مردم و زنده شدم بابت خواب آلودگی شدید سامان که باعث شد چندبار تو جاده کرج به تهران بزنه بغل که چرت بزنه! حالا تو برناممه یکم که اوضاعمون بهتر شد و حال و حوصله داشتم یه شب به صرف ساندویچ خونگی دعوتشون کنم پارک. یکبار  برای سیزده به در امسال دو ساعتی رفتیم بوستان جوانمردان به نظرم قشنگ اومد. شاید بعدترها بگم بیان همونجا. همین جمع هم برای ما که همش خونه ایم و با کسی رفت و آمدی نداریم غنیمتی هست برای خودش.

++++++ دیگه اینکه امروز بعد مدتها از خونه تنهایی زدم بیرون. یکی از دندونام یکماه قبل شکسته بود و با تاخیر زیاد امروز خودمو راضی کردم و رفتم درمانگاه محل کارم و درستش کردم. این کارو کلی عقب انداخته بودم درحالیکه شرایطشو داشتم زودتر هم برم...بسکه حال و حوصله نداشتم از خونه برم بیرون. دیگه صبح زود سه شنبه رفتم و انجام شد. خدا رو هزار بار شکر کردم که تو این وضعیت بی پولی لازم نبود برای این موضوع هزینه ای بدم. برگشتنی هم رسیدن به خونه رو لفتش دادم یکم، آخه شاید بعد ماهها بود که تنهایی و بدون همسر و بچه ها بیرون میرفتم..باورش عجیبه اما حتی کرایه بالای ماشینهای شخصی هم برام عجیب بود و فکرشو نمیکردم واسه رفتن به یه جای نسبتاَ نزدیک اونم با تاکسی باید تو هر مسیر مستقیم کوتاه چنددقیقه ای، ۱۵ هزار تومن بدی و برای مسیرهای یکم طولانی تر ۲۵ تومن.حالا حرف از اسنپ نمیزنم همین ماشینهای گذری رو میگم. به این فکر کردم که با برگشتم به کار بالای یک و نیم تومن هر ماه کرایه ماشینم میشه تازه اگر اسنپ نگیرم (ذهن من همیشه در حال حساب و کتابهای مالی هست)

اینا به کنار،  با هیجان زیاد و عین ندید بدیدها به آدمهای توی خیابون و اتوبوس و در حال خرید و ... نگاه میکردم! انگار سالهاست که شهرو اینطوری ندیدم! خب من از دو سال قبل که دورکار شدم دیگه تقریباَ خیلی کم تنهایی از خونه اومدم بیرون و مثلاَ خیلی کمتر تنهایی رفتم خرید برعکس گذشته ها که هر بار موقع برگشت از سر کار شده یه چیز کوچولو میخریدم و میومدم خونه... خلاصه که همه چی برام تازگی داشت، تو مسیر برگشت بعد مدتها و شاید بعد دو  سه سال سوار اتوبوس بی آر تی شدم و از شیشه پنجره خیابونها و آدمها رو با ذوق و هیجان نگاه میکردم! برای خودم هم جالب بود این حالتم! انگار که مثلاَ از خارج بعد سالها برگشتم و حالا برام همه چی تازگی داره. باورش عجیبه اما دلم میخواست دیرتر برسم یا مثلا دلم میخواست الکی برم و مترو سوار شم و تا ایستگاه آخرش برم و دست فروشها رو ببینم و حتی ازشون خرید کنم.... داخل چندتا مغازه رفتم و یکی دو بار به دلم افتاد یه شومیز بخرم اما یادم افتاد که تقریباَ هیچ پولی تا آخر ماه برامون نمونده! شاید کمتر از یک تومن تا آخر ماه! دیگه منصرف شدم،‌ بماند که اون شومیز اونقدرها هم جذبم نکرد و با خودم گفتم فعلاَ نیازی به خرید جدید نداری... با خودم گفتم خریدها و رسیدن به خودم بمونه برای دو سه ماه بعد که شاید یکم اوضاعمون بهتر بشه و بتونم یکم به سر و وضعم و همینطور ظاهرم برسم مثلاَ شاید کراتین کنم یا اکستنشن مژه انجام بدم و یکم وسیله جدید آرایشی بخرم و بوتاکس هم اگر شد بکنم. حقیقت اینه که این روزها واقعا در شرایط بدی از جهت مالی قرار داریم و من تا وقتی بدهیهام رو صاف نکنم هیچ کار اضافه ای حاضر نیستم برای خودم یا حتی بچه ها انجام بدم. حتی در مصرف گوشت و مرغ و خوراکیها هم تا جایی که بشه صرفه جویی میکنم تا بتونم قرض و بدهی مردم رو بدم.  امیدوارم هر چه زودتر از این بحران عبور کنیم و الهی الهی که همسرم بتونه شغل مناسبی پیدا کنه بلکه از این شرایط خلاص شیم. بابت اینکه ماشین معاینه فنی نداره و برای گرفتن معاینه فنی باید هفت تومان جریمه ها رو بپردازیم فعلاَ نمیتونه ماشین ببره بیرون و اسنپ کار کنه. غیر اون موتور کولر ماشین هم خرابه و باید عوض بشه و پنج شش تومن هزینه تعویض یا تعمیرش هست و مردم هم بدون کولر معمولاَ سرویس اسنپ نمیگیرند... خلاصه که فعلاَ‌اسنپ هم نمیتونه بره و به حول و قوه الهی همه خانواده در خونه جمعیم، گاهی میخندیم گاهی به هم میپریم، گاهی غصه میخوریم، خیلی وقتها سرگرم آموزش ترید هستیم دوتایی و خلاصه روزگار رو سپری میکنیم!  ولی خداییش شاید یکم طنزوار گفتم اما اینطوری هم خیلی برامون سخته. تازه تو این هیر و ویری چند روز پیش در دستشویی قفل شد و باز نشد و یک و دویست دادیم که فقط درو باز کنند! قفلشو نشد عوض کنیم بابت هزینه بالاترش! حالا خدا رو شکر بچه ها تو دستشویی نبودند. ببینید چقدر خوبه در همه شرایط  من دارم شکر میکنم 

جدای از شوخی انقدر سختی کشیدم تو زندگیم و بخصوص برای خرید خونه جدید که تحمل این سختیها برام خیلی از سختی ها و عذاب های قبلی راحتتره! همش شکر میکنم و از خدا فقط سلامتی و آرامش میخوام.... فقط در کنار اینا ایشالا که مرد زندگی منم بتونه به شغل و جایگاه مناسبی برسه و راحتتر زندگیمون بگذره.

این پست من همش شد حرف از مسائل و مشکلات مالی. اما بازم تاکید میکنم با همه اینا من بابت سختیهای بیشتری که در گذشته داشتم نمیخوام ناشکری کنم. هر چی بیشتر از خدا عمر میگیرم بیشتر میفهمم که سلامتی و آرامش و دل خوش بالاترین نعمتهای خدا هستند و پول باید در خدمت اینها باشه نه که پولدار باشی اما خدای ناکرده از اینا محروم باشی. ایشالا که همسرم به امید خدا شرایط کاری بهتری پیدا کنه و بتونیم از این بحرانها عبور کنیم. بازم خدا رو شکر که دستمون جلوی کسی دراز نیست و ایشالا که بتونم هر چه زودتر بدهیهامون رو بدم و از عهده پرداخت اقساط  بانکی و سایر مخارج با همون خوش حسابی سابق بربیام و زندگیمون هم  با اینهمه قسط و قرض خیلی هک سخت و بغرنج نگذره. ایشالا که تا یکی دو سال دیگه فشارهای مالی کمتری روی دوشم باشه،‌ روی دوش هر دومون در واقع.  

من دیگه برم که هم به امورات خونه و بچه ها برسم هم به آموزشم و هم اینکه یه کاری از اداره بهم واگذار شده باید تا هفته بعد تحویل بدم. فردا هم اگر شد یه سر برم به مامانم بزنم که هم بعد مدتها ببینمش هم ببینم برای گرفتن کسر از حقوق و سایر مدارک باید چکار کرد.

 ++++++ ممنونم که خوندید عزیزانم. دیگه میبخشید که مطلبم بابت حرف از بانک و قسط و بدهی و ... یکم کسل کننده شده بود! پست رو که شروع کردم پر از بغض و ناراحتی بودم اما الان خدا رو شکر یکم بهترم. خدایا من جز سلامتی و حال خوب و آرامش خودم و خانوادم هیچی ازت نمیخوام و البته هر آنچه که لازمه برای رسیدن به اینها. همین دعا رو در حق همه دوستان اینجا و مردم کشورم هم میکنم چون فکر میکنم با اتفاقات اخیر و موضوع اون دخترک بیچاره الهه (منو که اخبارش و سرنوشت طفلکی عمیقاَ‌به هم ریخت) و هیمنطور مشکلات اقتصادی و دغدغه های اجتماعی که جریان داره حال بیشتر مردم ما اونطور که باید خوب نیست، به قول قدیمیها دلهامون دیگه خوش نیست.

+ پی نوشت:  پست قبلی یه مقدار خصوصی تر از پستهای دیگم بود و به جنبه هایی از زندگیم در گذشته اشاره داشت که در این وبلاگ حداقل بهش اشاره ای نکردم. درخواست رمز از یه سری دوستان داشتم که هنوز پاسخ ندادم،بعضی وقتها دایرکت ها در اینستاگرام بهم نمیرسه و بعد چند روز برام نشون داده میشه. در هر حال اگر کسی از دوستان و همراهانی که بیشتر از سایرین میشناسمشون به واسطه کامنت گذاشتن و ... درخواست داشتن رمز پست رو دارند میتونند در اینستاگرام یا همینجا پیام بذارند برام.

تکه ای از خاطرات

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سفر نوشهر

ما صبح ۲۷ اردیبهشت ماه و از جاده هراز راهی نوشهر شدیم و ۳۰ اردیبهشت هم برگشتیم. جاده چالوس رو بسته بودند و ما هم اولین بار بود که از جاده هراز میرفتیم، جاده بدی نبود و بخصوص آخرهای مسیر و نزدیک آمل خیلی قشنگ میشد اما به نظرم به زیبایی جاده چالوس نبود و البته کمی هم بابت تردد زیاد کامیون و تریلی و مسیرهای دو طرفه نسبت به جاده چالوس کمی خطرناکتر بود به نظرم (خود جاده چالوس هم به نظرم جاده خطرناکیه بابت دو طرفه بودن و دره ها و کوههای تو مسیر و برای آدم ترسویی مثل من همیشه عبور کردن ازش با درجه ای از استرس همراه بوده اما جاده هراز به نظرم خطرناک تر هم رسید) ساعت هشت و نیم صبح همراه مادرم که از شب قبلش سامان آورده بودش خونمون راه افتادیم و با توجه به اینکه جاده هراز طولانی تر از جاده چالوسه،‌ساعت سه ظهر رسیدیم ویلای نوشهر. هوا هم به جز ابتدای مسیر و تا بومهن و رودهن که گرم بود باقی مسیر خیلی خنک و عالی و همراه با نم نم بارون بود و برای ما که ماشینمون کولرش خراب شده بود از هر جهت عالی بود. برای ناهار هم روز قبل الویه که مادرم خیلی دوست داره درست کرده بودم و تو مسیر ساندویچ الویه خوردیم.

 از اونجا که مادرشوهر و پدرشوهرم هم قرار بود به دعوت من بیان اونجا، اونا هم صبح از رشت راه افتادند نوشهر و یکساعت بعد رسیدن ما یعنی ساعت چهار ظهر رسیدند. اولین بار بود که میومدند اونجا (البته نوشهر زیاد رفتند بابت ویلای خاله سامان اما منظورم جایی بود که اداره ما به ما داده بود و خدایی عین یه تیکه از بهشته) و اصلا بعد سالها بود که مادرم و مادرشوهرم اینا همدیگه رو میدیدند. خلاصه که جمعمون جمع بود اما راستش یه غصه بزرگی تو دل همه ما بود بابت شنیدن بدتر شدن بیماری سرطان نوه خاله سامان سوگند...مادر و پدر سامان بابت این موضوع خیلی غمگین بودند و مادرش پنهانی اشک میریخت با توجه به محبت خیلی خیلی عمیقی که به خواهرش و خانواده اش و همین دختر بیمار داره. انشالله که خدا شفاش بده. مامان و بابای سامان قرار بود فقط یک و نیم روز اونجا بمونند اونم تازه به اصرار من وگرنه با شنیدن بدتر شدن مریضی طفلی  سوگند و بستری شدنش در آی سی یو، قرار بود سریعاَ برند تهران خونه خاله سامان و به بچه سر بزنند.... البته مادرشوهرم سعی کرد مدتی که اونجا بود حسابی با مادرم و ما خوش و بش کنه و غم و نگرانیش رو پنهون کنه تا به قول خودش به ما بد نگذره و تو ذوق من که دعوتشون کردم نخوره.

دیگه شب اول که رسیدیم و قبل تاریک شدن هوا، همراه مامانم و مادرشوهر و پدرشوهرم و سامان و بچه ها رفتیم زمین بازی مجموعه ویلایی و بچه ها کلی بازی کردند. همگی از زیبایی اونجا تعریف میکردند و با اینکه مادرشوهر و پدرشوهرم چندباری به ویلای خاله سامان در نوشهر رفته بودند اما میگفتند اینجا واقعاَ زیباست. هوا هم که عالی...برای شام هم شنیسل مرغ از رستوران اونجا گرفتیم. تقریبا همه وعده ها (به جز یک وعده) از رستوران همونجا برای خودمون و مهمونامون غذا گرفتیم چون قیمت مناسبی داشت و به هر حال از غذا درست کردن راحتتر بود. اینم بگم که من هر چیزی که شاید به ذهنتون برسه با خودم برده بودم، از خوراکی و میوه و تره بار و  هندوانه و خشکبار و حبوبات و برنج و ادویه و روغن و رب و تن ماهی و ماکارونی و چای و قند و  سویا و آجیل و سوسیس و پنیر و ماست و حلورده و عسل و کیک و اسنک و خوراکیهای زیاد برای بچه ها و مرغ و سبزی منجمد و ....و  حتی ظرف و ظروف استیل برداشته بودم و چیزی نمونده بود که من برنداشته باشم، تازه این در حالی بود که میدونستم اونجا بهمون صبحانه اندازه دو سه روز میدند و میذارند داخل یخچال و هم اینکه بهترین و تمیزترین ظرفها و چای و قند و... رو گذاشتند. من حتی قبل سفر میدونستم به احتمال زیاد قراره نود درصد مواقع از رستوران همونجا غذا بگیریم و نیازی به آشپزی نباشه اما بابت وسواس فکری که دارم و اینکه احتمال دادم شاید خودم یا مامانا بخوان چیزی درست کنند همه چیزو برداشتم. بماند که سامان چقدر موقع بردن و آوردن وسایل غر زد و گفت دیگه هیچوقت انقدر وسیله برندار و از بردن و آوردن و جادادن اینهمه وسیله اعصابش خورد شده بود و حسابی بابت گرمایی بودن شدیدش عرق کرده بود. خودم هم بابت جمع کردن وسیله ها و بعد هم حابجا کردنشون بعد برگشتن کلی اذیت شدم بخصوص که کلی هم لباس با خودمون آورده بودم هم لباس گرم و هم لباس خنک چون فکر میکردم معلوم نیست هوا اونجا چطوری باشه و برای بچه ها لباس گرم هم برداشتم که اتفاقا به کار هم اومد. تازه بابت اینکه ممکنه از اداره کار بهم ارجاع بشه لپ تاپ خودم و سامان رو هم برداشته بودیم.

شب روز اولی که اونجا بودیم بیرون از ویلا و در واقع پشت ساختمان ویلا دور میز و صندلی نشستیم و چای و آجیل و میوه خوردیم و تا دیروقت بیدار بودیم و حدود ساعت یک  شب خوابیدیم. روز دوم  یعنی یکشنبه بعد خوردن یه صبحانه مفصل  که خود مجموعه به پرسنل به اندازه سهمیه میده، راهی دریا در منطقه ساحلی و جنگلی سیسنگان شدیم.بچه ها کنار آب حسابی بازی کردند و مامانا هم که مشغول صحبت شدند. بعدش هم  بعد تعویض لباس خیس بچه ها، در آلاچیق ها ی کنار ساحل دریا دور هم نشستیم و چای و خوراکی و میوه خوردیم و بعدش هم جمع کردیم رفتیم ویلا  که به ناهار برسیم،  قبل ناهار هم دوباره بچه ها رو بردیم زمین بازی مجموعه ویلایی و اونجا کنار زمین بازی هم دوباره تو آلاچیق کنار هم نشستیم و بچه ها هم بازی میکردند.  هوا هم که خنک و عالی. سامان و باباش هم رفتند سالن بازی مجموعه که نزدیک پارک بود و پینگ پنگ بازی کردند. بعدش هم برگشتیم داخل ویلا و ناهار هم که از رستوران اونجا حوجه کباب گرفتیم که خیلی خوشمزه بود. بعد ناهار همگی استراحت کردیم و من چای دم کردم و عصر هم رفتیم دوباره پشت محوطه ویلا دور میز و صندلی نشستیم و چای و آجیل و هندوانه آوردم که بخوریم. هوا هم که عالی و منظره هم که بینظیر و رویایی. از یک طرف جنگل میدیدیم و از طرف دیگه دریا.  حدود ساعت هفت و نیم عصر روز دوم هم به پیشنهاد من همگی حاضر شدیم که بریم نوشهر و داخل شهر دوری بزنیم. دیگه رفتیم مرکز شهر و از یه بستنی فروشی که قبلا هم ازش بستنی و ذرت مکزیکی خریده بودیم به تعداد افراد حاضر بستنی اسکوپی  و برای سامان ذرت مکزیکی گرفتیم (همون بستنی و ذرت به تنهایی شد نهصد هزار تومن که به نظرم زیاد رسید و انتظار مبلغ کمتری داشتم.) 

هوا انقدر خنک بود که بچه ها بعد خوردن بستنی حسابی سردشون شده بود. بعدش هم که برگشتیم ویلا و از رستوران کباب ترکی سفارش دادیم. البته من قبل اینکه عصر بریم بیرون بستنی بخوریم کوکو سبزی هم درست کرده بودم و خلاصه کباب ترکی هم در کنارش گرفتیم و دور هم شام خوردیم. قرار بود صبح دوشنبه یعنی یک روز زودتر از ما مادرشوهر و پدرشوهرم راه بیفتند سمت تهران. خیلی اصرار کردم که یک روز دیگه هم بمونند و بعد سه شنبه با هم راه بیفتیم اما مادرشوهرم بهم گفت راستش تا الان هم به خاطر شما من اینهمه اضطرابم رو نشون ندادم و دلم برای اون بچه و خواهرم آشوبه و بهتره دیگه برم، تحمل بیخبری از حال و وضعیتش رو ندارم. خلاصه ساعت شش صبح روز دوشنبه مادرشوهر و پدرشوهرم خیلی نامحسوس که ما بیدار نشیم راه افتادند رفتند. من البته میخواستم بیدار بشم و راهیشون کنم و براشون چای فلاسکی آماده کنم و فکر نمیکردم شش صبح بی صدا برند (شب قبلش هم نزدیک دو خوابیده بودیم) اما خودشون جوری که هیچکی بیدار نشه نامحسوس و با کمترین صدا رفتند. وقتی که اونا رفتند خیلی جاشون خالی شد و یکم انگار برامون دلگیر طور شد.  دیگه مامان و بچه ها هم ساعت هشت هم بیدار شدند و با هم صبحانه خوردیم و دوباره رفتیم سمت جاده نمک آبرود و یه پلاژ ساحلی تمیز که قبلاَ هم رفته بودیم و بچه ها با شنهای نرم کنار ساحل بازی کردند... دیگه چای و آجیل و میوه خوردیم و دوباره برگشتیم سمت ویلا و ناهارمون رو که زرشک پلو با مرغ بود از رستوران گرفتیم. چقدر هم که خوشمزه بود.

خب راستش من هر بار که میریم نوشهر دلم میخواد بریم جاهایی غیر دریا مثل «دریاچه ولشت« یا مثلاَ جواهرده و چند جای دیگه اما هر بار وقتی میفهمیم جادش خاکیه و رفتن به اونجاها با وجود بچه ها سخته بیخیال میشیم و دوباره میریم دریا.... البته اینکه محوطه ویلایی که درش ساکن میشیم انقدر زیبا و رویایی و جنگلی و همه چی تمامه بی تاثیر نیست در اینکه خیلی هم دنبال رفتن به جاهای دیگه نباشیم و ولعی برای دیدن سایر جاها به اون معنا نداشته باشیم. یکی دوبار هم قبلترها که اومدیم نوشهر، رفتیم نمک آبرود یا جنگل سیسنگان یا یکی دو جای دیگه که همگی ورودی دارند و مناطق تفریحی و گردشگری حساب میشند، اما اونقدرها بهمون نچسبیده و مزه نداده و الان راستش ترجیح میدم حداقل یک روز از دو سه روزی که اونجا هستیم رو بیشتر در خود مجموعه ویلایی و محوطه زیباش بگذرونیم بخصوص داخل زمین بازی که دورتادورش جنگل و کوههای سرسبز و گلها و درختهای انجیز و ازگیل ونارنج و پرتغال هست.... 

خلاصه عصر روز سوم هم بعد خوردن چای و میوه همراه سامان و بچه ها برای بار سوم رفتیم زمین بازی و دوباره بچه ها بازی کردند البته اینبار مامانم دیگه نیومد و گفت خسته ام شما برید و میخواست تلویزیون ببینه. بعد زمین بازی هم رفتیم سالن ورزشی و فوتبال دستی و پینگ پنگ بازی کردیم. ساعت نه هم برگشتیم و شام رو  اینبار دیگه از رستوران نگرفتیم  و سامان درست کرد (سوسیس و قارچ). مامانم که خیلی سیر بود و خیلی کم خورد و منم زیاد نخوردم سر یه لجبازی مسخره با سامان. دیگه از ساعت یازده شب تا یک شب هم مشغول جمع و جور کردن وسیله ها و بستن چمدون بودم چون باید سه شنبه ساعت نه صبح ویلا رو ترک میکردیم. ساعت یک شب هم رفتم تو تختخواب و البته تا ساعت دو شب تو گوشی بودم و بعد خوابیدم تا ساعت هفت صبح ...بعد هم که بچه ها کم کم بیدار شدند و به مامانم و بچه ها صبحانه دادم و وسیله ها رو با هزار بدبختی تو ماشین جا دادیم و ساعت نه و نیم راه افتادیم سمت تهران....

یادم رفت بگم مادرشوهرم برای بچه ها چند تا اسباب بازی بزرگ به عنوان کادو خریده بود که به محض رسیدن بهشون داد (آشپزخانه و اجاق گاز بزرگ با کلیه وسیله های همراه برای نیلا و یه ماشین پلیس بزرگ و دو تا تفنگ برای نویان) و خلاصه برگشتنی وسیله هامون بیشتر شده بود بخصوص که مامان سامان هم یه مقدار میوه و خوراکی و ترشی هم داده بود و اونا هم اضافه شده بود و تازه چیزهایی هم که من از تهران برداشته بودم دست نخورده برگشته بود... سامان به زور وسایل رو جا داد! هوا هم دوباره عالی بود و نیازی به کولر نبود شکرخدا. برای ناهار هم ساندویچ کوکو سبزی و کباب ترکی برداشته بودم که از یکی دو  روز قبلش باقی مونده بود. از وقتی رسیدیم تهران هوا شدیداَ گرم شد و همون نیمساعت یکساعت آخر در تهران و قبل رسیدن به خونه که کولر ماشین هم خراب شده بود حسابی به گرما خوردیم و اذیت شدیم. دیگه حدود ساعت ۴ ظهر سه شنبه هم رسیدیم خونمون و دیدیم برقها رفتند و چقدر هم تو ذوقمون خورد! شش طبقه رو بدون آسانسور همراه یه سری وسیله ها اومدیم بالا... حالا مجتمع ما برق که میره بابت ژنراتوری که هست آسانسور و پمپ آبمون قطع نمیشند و قطعی آسانسور و آب نداریم، اما بابت اعتراض همسایه های طبقه اول بابت آلودگی و صدای ژنراتور برق قرار شده ژنراتور رو موقع قطعی برق روشن نکنند و برای همین آسانسورمون هم قطع شده بود و با بدبختی شش طبقه رو با وسیله اومدیم بالا. البته وسیله ها و چمدونهای اصلی رو گذاشتیم بعدا که برق اومد با آسانسور سامان بیاره بالا اما وسایل یخچالی رو مجبور شدیم که بیاریم....دو ساعت بعد که برق اومد سامان وسیله ها رو آورد بالا و مشغول جابجا کردن شدم که دو سه ساعتی طول کشید. غروب هم علیرغم میل من و سامان که دوست داشتیم مامانم خونمون بمونه، شوهر خواهرم اومد دنبال مامانم و بردش خونه خواهر کوچیکم چون خواهرم میگفت خیلی دلش گرفته و دوست داشت مامانم بره پیشش.

اینم از سفر سه روزه ما به نوشهر. دیگه از وقتی هم که از نوشهر برگشتیم تا به امروز از خونه بیرون نیومدم و من از داخل خونه سعی میکنم یه سری کارهای عقب افتاده مثل پیگیری ثبت نام کلاس اول نیلا یا دریافت وام بانک رسالت و... رو پیگیری کنم. اصلا دلم نمیخواد از خونه برم بیرون.

یکی از دندونام شکسته و باید برم درستش کنم اما یکماهه که عقب انداختمش بیشتر از روی تنبلی و از درمانگاه محل کارم نوبت نگرفتم که ایکاش اینکارو کرده بودم چون میترسم وضعیتش بدتر شده باشه.

از یک خرداد هم شروع کردم و دوباره رژیم میگیرم چون از قبل عید به این طرف خیلی الکی و بابت  پرخوری گاه و بیگاه و پیاده روی نکردن روزانه و بخصوص بعد سفر رشت در ایام عید و بعد هم سفرنوشهر،  از فروردین تا الان حدودا چهار پنج کیلوگرم وزن اضافه کردم و باید هر طور هست پایینش بیارم قبل اینکه از کنترلم خارج بشه.

دو سه روز هم هست که مجددا بعد ناامیدی زیادی که از دنیای ترید و آموزشها دچارش شدم دوباره دارم یواش یواش آموزشها رو میبینم، سامان هم همینطور در حال آموزش هست و یه کورسوی امیدی هنوز ته دلم هست که شاید بشه در آینده به عنوان یه منبع درآمد دوم بهش نگاه کرد هر چند که هنوزم میگم از بعد عید و اتفاقی که برای حسابم افتاد حسابی بی انگیزه شدم نسبت بهش اما این روزها یکم دارم خودمو دوباره به سمتش میکشونم و سامان هم اینبار حتی بیشتر از من و با انگیزه زیاد داره روی حساب دمو و واقعی کار میکنه.

دلم میخواد زبان انگلیسیم رو هم که چندسال اخیر به دلیل دوری از اون خیلی فراموشم شده تقویت کنم...تعریف از خود نباشه من یکی از مسلط ترین ها در حوزه زبان انگلیسی هم مکالمه هم نوشتن و هم ترجمه بودم اما به دلیل اینکه در محل کارم زبان انگلیسیم خیلی به کارم نیومده متاسفانه طی این سالها تا حد زیادی درش ضعیف شدم و باید هر طور هست مجددا سعی کنم تقویتش کنم هر چند که بازم انگیزه زیادی بابتش ندارم چون در محیط کارم هم اونقدرها به کارم نمیاد و در همون حدی که همیشه در محل کارم نیاز بوده مسلط هستم و تسلط بیشتر به کارم هم نمیاد اما دلم میخواد دوباره مثل چندسال قبل همونقدر مهارت پیدا کنم و شاید مثلاَ با بزرگتر شدن بچه ها بتونم کلاس آیلتس یا مکالمه خصوصی بردارم.

دیگه اینکه سامان هم همچنان اینور و اونور پیگیر کار هست و من خودم هم براش از یه جایی پیگیری کردم و منتظرم ببینم جواب چی میشه. توکلم به خداست بلکه نتیجه بده...

هنوز نیلا رو کلاس تابستونی خاصی ننوشتم و نمیدونم اینکارو  با توجه به بحث رفت و آمد و همینطور گرمای شدید هوا میکنم یا نه اما با توجه به اینکه آخرین تابستونی هست که دورکار خواهم بود سعی میکنم ولو یه کلاس هم شده بنویسمش و اگر برای نویان هم کلاس خاصی باشه اونو هم بذارم کلاس که کم کم به دوری از من عادت کنه چون از مهر ماه به احتمال خیلی زیاد میره مهدکودک...

یادم افتاد که باید پیگیر ثبت نام کلاس اول نیلا و گرفتن عکس ازش هم باشم، فعلا که انگار شروع ثبت نام اعلام نشده. هنوزم راجب مدرسش مطمین نیستم. ایشالا بهترین مدرسه و معلم نصیبش بشه.

همینا دیگه. برم و یکم استراحت کنم و بعد به پیاده روی روزانه در منزل برسم.

این پست رو دیروز شنبه نوشتم و امروز یکشنبه منتشر میکنم. حالم نسبت به قبل سفر بهتره و از این بابت خدا رو شکر میکنم. ایشالا که بتونم با برنامه ریزی منظم و کم کردن وزنم و از سر گیری آموزشهام و رسیدگی بیشتر به بچه ها، احساس مفید بودن بیشتری بکنم و به تبع اون حال روحی و حتی جسمیم و دردهای بدنیم بهتر بشه.

×××××‌دوستان عزیزم پست رمزدار بعدی من راستش خیلی خصوصیه و رمز متفاوتی از رمزی که قبلتر به دوستان دادم داره و حقیقتش هنوز نمیدونم رمزش رو در اختیار دوستان میذارم یا نه....بخش کوچیکی از گذشته پرفراز و نشیب من هست که بابت خوابی که دیروز صبح دیدم یادش افتادم و به بهانه تعریف اون خوب راجبش نوشتم...

اولش کل مطلب رو رمزی کرده بودم و تعریف از سفر به نوشهر هم در همون پست رمزدار گذاشته بودم و قرار بود کل پست رمزی بشه اما بعد تیکه مربوط به سفرو از توش جدا کردم که عمومی منتشر کنم (فکر کردم به اون مطلب خصوصی بی ربطه و نباید یه جا باشند) و باقیش رو گذاشتم که رمزدار بمونه. اگر تصمیم به دادن رمزشو گرفتم (هنوز شک دارم) بهتون رمز رو تقدیم میکنم.

از حال و روز ما

اعتراف میکنم من به شدت دنباله روی اخبار منفی در اینستاگرام هستم و این اصلا دست خودم نیست. خودم متوجه میشم بخشی از اضطرابهای فکری و آشفتگیهای روحی من به این قضیه برمیگرده اما باز هم نمیتونم دست از خوندن و فالوکردن پیج هایی که صاحبشون دچار یه درد و رنج جانکاه و یا سوگوار یکی از عزیزانش هست دست بردارم. تا مدتها بهشون فکر میکنم و باهاشون همذات پنداری میکنم و مدام کامنتاشون رو میخونم و گریه میکنم، حتی مثلا با دیدن حیوان خانگی یا خیابونی که از دست رفته، به پهنای صورت اشک میریزم، حالا اگر یه بچه باشه که دیگه هیچی...اصلا از ذهنم نمیره و روزها بابتش خودمو اذیت میکنم و مدام دنبال اخباری از خانوادش و بخصوص مادرش هستم.

این چند روز، فوت پانیذ کوچولو، دختر بلاگری به اسم سارا تمام فکر و ذکر منو مشغول خودش کرده و مدام دنبال این هستم که خبری از حال و روز این مادر بیچاره داشته باشم. به معنای واقعی کلمه دلم براش خونه و چندباری برای خودش و دختر کوچولویی که سر هیچ و پوچ پرپر شده گریه کردم و به نیت آرامش دل این مادر داغدیده سوره والعصر رو خوندم.

سامان اغلب دعوام میکنه که پیگیر این پیج ها نباشم و خودش حتی حاضر نیست کمی هم بهشون نگاه کنه یا حتی از من راجب اتفاقاتی که افتاده بشنوه (میگه حالش بد میشه)، خودش استفاده اصلیش از اینستاگرام دیدن کلیپ های طنزه و یکی از اندک تفریحات و وقت گذرونی های ما دو نفر با هم وقتی هست که ازم میخواد پا به پاش این کلیپ ها رو ببینم. البته باید بگم که خودم خوب میدونم دیدن این کلیپ ها برای همسرم راه فراری هست از اضطراب و افسردگی شدیدی که مدتیه گرفتارش هست و کل زندگی ما رو تحت الشعاع قرار داده، راهی هست برای فراموش کردن...پس لزوماً کلیپ های طنز دیدن هم دلیلی نیست که اضطراب اون کمتر از من شده باشه. کاهی شبها تا صبح از شدت اضطراب خوابش نمیبره و هر بار بلند میشم میبینم بیداره و گوشی دستشه.

درمورد خودم باید بگم در عین حال که دیدن محتواهای غم انگیز یا سوگوارانه در اینستاگرام تاثیر منفی در شرایط روحی من میذاره، اما  از طرفی هم برای من تلنگری هست که قدر داشته هامون و سلامتی و خانواده و فرزندان رو بیشتر بدونم و بیشتر از اینا شکرگزار درگاه خدا باشم و زندگی رو کمی آسونتر بگیرم. الان ته ذهنم هر بار به این فکر میکنم که دور از جون بچه ها، شرایط بچه های من هم دست کمی از این دخترک نداشته، تن و بدنم میلرزه. من الان تقریباً مطمئنم که من و نیلا و نویان و همسر همگی دچار کرونا شده بودیم و خدا به بچه ها رحم کرده، اگر بعد شش روز تب مداوم و تقریباً در حالت نیمه هوشیاری، نیلامو نمیبردم که سرم بزنه قطعاً نمیتونست سر پا بشه و حتی براش خطرناک می‌بود.

اینا به کنار، یک هفته بعد از اینکه من فکر میکردم نیلا و نویان حالشون بهتر شده و اون بحران وحشتناک تموم شده، نیلا خیلی یکباره از نو تب کرد، اونم تب بالا...خدایی بود که متوجه تبش شدم چون بعد اینکه حالش بهتر شده بود اصلا فکرشو هم نمیکردم که بخواد تنها چند روز بعد بی دلیل تب کنه.... خیلی اتفاقی صدای نفس زدن نامرتبش در خواب رو متوجه شدم و دستمو که گذاشتم روی بدنش دیدم از نو تب خیلی بالا کرده! انقدر وحشتنزده شده بودم که موقع دارو دادن بهش دست خودم میلرزید (از فکر اینکه چرا بعد خوب شدنش دوباره باید بی دلیل تب کنه و نکنه دوباره قراره اون پروسه وحشتناک رو داشته باشیم و نکنه چیز دیگه ای باشه و ....) به جز تب و کمی بیرون روی و رنگ پریدگی و بیحالی علامت دیگه ای نداشت، من اما خیلی پریشون و دل نگرون شده بودم و تن و بدنم از اینکه قرار باشه دوباره اون پروسه بیماری وحشتناک رو خانوادگی طی کنیم و دوباره نویان هم بگیره و... میلرزید...این بار دوم خوبیش این بود که لااقل تب بچم با بروفن پایین میومد و چندساعتی هم خنک میموند و تب نمیکرد، برخلاف مریضی یکی دو هفته قبلش که تب نیلا حتی با شیاف هم خیلی سخت پایین میومد و تنها دو ساعت بعدش دوباره تب میکرد.  این بار دوم اینجوری نبود و علایم متفاوتی داشت و بی اشتهای کامل هم نبود (برعکس مریضی ده روز قبلش) اما باز هم از نگرانی من چیزی کم نمیشد چون واقعا نمیتونستم بفهمم دلیل تب دوباره نیلا اون هم بدون نشونه های سرماخوردگی چیه و تو ذهنم هزار سناریو رو بررسی میکردم و سرچ میکردم و خلاصه  خیلی نگران بودم.  اینبار تصمیم گرفتم دو سه روزی صبر کنم و اگر تبش ادامه داشت باز ببرم دکتر که شکر خدا بعد سه روز و اندی تب بچم خود به خود پایین اومد و نویان رو هم دوباره درگیر بیماری نکرد... هنوزم نمیدونم دلیلش چی بود و اصلاً چرا شروع شد. شاید ویروس جدیدی به جز ویروس قبلی بود و از پیش دبستانی گرفته بود نمیدونم...

حاضرم هر بلایی سر خودم بیاد اما کمترین سختی و رنجی به بچه هام نرسه. مادرشدن مسئولیت خیلی خیلی زیادی داره و تا آخر عمرت نمیتونی بدون اینکه فکرت پیش بچه هات و مشکلاتشون باشه زندگی کنی. یه جورایی انگار با مادرشدن برای همیشه تبدیل به آدم دیگه ای میشی. به نظرم پذیرش این موضوع قبل اقدام برای بچه دار شدن خیلی مهمه. با همه اینها مادرشدن با خودش احساسات زیبا و بی نظیری هم داره.

دوشنبه پانزدهم اردیبهشت آخرین روز پیش دبستانی نیلا جانم و روز جشن به قول خودشون فارغ التحصیلی ! بود. مطمئن نبودم که حال نیلا سر مریضی دومش تا اون روز بهتر میشه یا نه و بابت مریضی دوباره بچم شک داشتم که قراره در جشن شرکت بکنیم یا نه که شکر خدا بچم تا اون روز تبش کمتر و وضعیت سلامتیش بهتر شد و در نهایت خودمونو به جشن رسوندیم. نویان رو هم بردم. در کل به نظرم جشن خوبی بود و به بچم نیلا در کنار دوستاش خیلی خوش گذشت و خدا رو شکر کردم که نیلام کمی سرپا شد و تونستیم شرکت کنیم. از دو سه هفته قبل  این جشن، نیلا با یادآوری تعطیل شدن پیش دبستانیش مدام در حال ناراحتی و گریه بود و میگفت دلم برای دوستام تنگ میشه و خب دلم میخواست روز آخر پیش دبستانیش بتونه در جشن شرکت کنه و به قولی براش حسن ختامی باشه به کلاس پیش دبستانیش و بتونه با دوستاش خداحافظی کنه و بپذیره که کلاسش تموم شده؛ 

اینم بگم که  طی جشن چندباری بلند شد و رفت از دو سه تا از مادرا شماره تلفنشون رو خواست که بدند به من !! که من بعداً بتونم به هم کلاسیهاش زنگ بزنم و نیلا بتونه باهاشون صحبت کنه. آخه نیلا قبلش چند بار ازم خواسته بود زنگ بزنم به دوستش و من گفته بودم شماره تلفن مامانش رو ندارم. دیگه تو جشن بهم گفت مامان شماره تلفن مامانای دوستامو بگیر که من بعدا بهشون زنگ برنم. هر چی سعی کردم بیخیال بشه فایده نداشت. منم که روم نمیشد اینکارو بکنم و اصلا این مامانها رو حتی یکبار هم قبلا ندیده بودم  گفتم خودت برو شمارشون  رو بگیر. این شد که نیلا خانم سراغ چند تا از مامانا رفت و بهشون میگفت میشه شماره تلفنتون رو به مامان من بدید که من ببتونم بعدا زنگ بزنم با مهسا (یا آرام یا سامیارو .... ) صحبت کنم!؟ حالا من هیچکدوم از مادرها رو نمیشناختم و ندیده بودم و برای بار اول در جشن میدیدمشون، اونم به این خاطر که تمام رفت و آمدهای نیلا به پیش دبستانیش رو باباش انجام میداد و دو سه ماه آخر هم  که سرویس داشت و اینطوری نبود که من مثلا برم دنبال نیلا و بتونم بقیه مامانها رو ببینم و همصحبت بشیم. خلاصه با کلی خجالت و شرمندگی موضوع رو گفتم و به خاطر نیلا ازشون شماره تلفنشون رو گرفتم و حتی یکبار مجبور شدم چند روز قبل با کلی خجالت زدگی به خاطر اصرارهای شدید نیلا و به عشق دخترکم، زنک بزنم به یکی از مامانا که فقط همون یکبار در جشن دیده بودمش و بگم نیلا دلش برای مهسا (دخترش) تنگ شده و شرمنده که مزاحم شدم خواستم بچه ها با هم حرف بزنند! بنده خدا چقدر هم خوب و گرم برخورد کرد و گفت هر موقع خواستید تماس بگیرید که بچه ها صحبت کنند و حتی اگر خواستید میتونید نیلا رو هم مدرسه مهسا ثبت نام کنید....خلاصه منم و ماجراهایی که با نیلا خانم دارم.

نویان اواسط جشن خسته شده بود و غر میزد و دلش میخواست زودتر جشن تموم بشه و از سالن بریم بیرون، کم سن ترین بچه جشن بود و طبیعتاً با بقیه بچه ها همخوانی نداشت و یه جاهایی از جشن براش کسل کننده بود و همش دوست داشت از سالن بریم بیرون (برای این جشن سالن اجاره کرده بودند و از اولیا هزینه گرفتند.) البته حرفهای خیلی بامزه ای هم میزد و مامانا خیلی ازش خوششون اومده بود، ولی خب زیاد نمیتونست با بچه ها بجوشه و به من میگفت بچه ها با من دوست نمیشند و یه جاهایی دلم براش میسوخت. البته هر بار که مجری برنامه میگفت بچه ها بیان روی سن، پسر منم باهاشون میرفت بالا یا تو بازیهای جمعی دستشون رو میگرفت اما یه اخمی هم توی صورتش بود و نمیتونست اونطور که باید از اون فضا لذت ببره. فکر میکنم حتماً باید طی این تابستون بچه رو در محیطهایی ببرم که بتونه بیشتر با همسن و سالاش باشه. الان سن مناسبیه و منم که آخرین ماههای دورکاریم هست و باید اینکارو براش انجام بدم (بعداً راجب همین دورکاری مینویسم). نیلا خانم اما خیلی بهش خوش میگذشت پیش دوستاش. طی جشن  هم از معلمش و از مدیر پیش دبستانی جایزه گرفت و منم کلی عکس و فیلم از بچم و مراسمشون گرفتم ، آخر جشن هم به بچه ها عکس تکی با لباس فارغ التحصیلی که دو هفته قبل گرفته بودند دادند.

 بعد جشن هم برای اولین بار همراه بچه ها رفتیم موزه حیات وحش که در اطراف سالن برگزاری مراسم بود و از حیوانات اونجا دیدن کردیم. به سامان که تو ماشین پشت در سالن منتظرمون بود، اصرار کرد اونم بیاد اما حال روحیش خیلی بد بود و به شدت تو خودش و آشفته و غمگین بود و اصلا حوصله نداشت، دیگه چون هزینه بازدید از موزه برای شرکت کنندگان در جشن پایان پیش دبستانی رایگان بود، از سامان خواستم یکمی منتظرمون باشه تا با بچه ها از موزه هم بازدید کنیم و چیزهایی هم یاد بگیرند و در کل که این رفتنتمون که تا ثانیه آخر هم معلوم نبود میریم یا نه، خیلی خوب و جذاب بود.

روز 21 اردیبهشت هم دخترک رو بردم سنجش و جوابش هم امروز اومد. همه چیز خوب و عالی بود اما برای مشکل بینایی ارجاعش دادند به متخصص! ظاهراً نتیجه بینایی سنجیش اوکی نبوده، حالا باید پرس و جو کنم ببینم این مورد رو باید چیکار کنیم. انتظارشو داشتم که شاید بابت بینایی  سنجی مشکلی باشه اما همش امیدوار بودم نیلا بتونه از عهدش بربیاد...البته دور از تصور نبود وقتی این بچه بعد عملهای جراحیش حتی حاضر نشد یک روز هم عینک به اون مهمی رو بزنه! حالا نمیدونم باید در این مورد چیکار کنیم. امروز که میرم برای واکسن پیش از دبستان نیلا باید بپرسم. از طرفی هم منتظرم ببینم ثبت نام کلاس اولیها کی شروع میشه که بچمو کلاس اول ثبت نام کنم... از طرف دیگه هم پیگیرم ببینم چه کلاسهای تابستونی میتونم بچه ها رو بنویسم. ته دلم بابت همه گیر شدن دوباره کرونا خیلی نگرانم و نمیدونم کار درستیه ثبت نام تو کلاسهای تابستانی یا نه، از طرفی هم اشتیاق نیلا رو میبینم برای بودن در جمع....از طرف دیگه هم یاد این میفتم که امسال آخرین تابستونی هست که خونه و پیش بچه ها هستم و از سالهای بعد باید تابستونا سر کار باشم و نمیخوام فرصت رو امسال از دست بدم. تو دوراهی گیر افتادم.

راستش رو بخوام بگم، زندگی بی برنامه و آشفته ای رو داریم میگذرونیم، حتی نمیتونم راجبش بنویسم چون واقعا کلمات نمیتونند توصیف کنند این وضعیت رو. نمیخوام در این نوشته به این موضوع بپردازم، با همسرم که صحبت میکردیم میگفتیم افسار زندگی از دستمون خارج شده، هر دو بی انگیزه و پوچ شدیم، وضعیت همسرم از من هم بدتره و من خیلی خیلی نگرانشم... 

تصمیم گرفتیم سه چهار روزی بریم ویلای نوشهر (مربوط به محل کارم)، حقیقت اینه که هیچکدوم حوصلش رو نداشتیم اما وقتی دیدم امسال آخرین سالیه که بدون دغدغه مرخصی میتونم برم و سامان هم که همچنان شغلی نداره و درگیر مرخصی گرفتن نیست، حس کردم بهتره بین اینهمه بی حوصلگی اینبار هم بریم، چون ممکنه سال بعد دیگه نتونیم بریم (مگه اینکه هر دو همزمان مرخصی گرفته باشیم). بین رفتن به مشهد و نوشهر شک داشتم اما بابت یه سری ملاحظات (مالی، بی علاقگی سامان و ...) در نهایت تصمیم گرفتیم همون نوشهر رو بریم. اینبار تصمیم گرفتیم مادرم رو هم ببریم و از اون طرف هم به مادرشوهر و پدرشوهرم هم گفتیم از همون رشت بیان سمت نوشهر و مجموعه ویلایی و دور هم باشیم....  اصلا انتظار نداشتم با وضعیت جسمی که مادرشوهرم داره و خیلی یهویی حال جسمیش بد میشه و اصلا نمیشه وضعیت جسمیش رو پیش بینی کرد، قبول کنند که بیان، اما خدا رو شکر که قبول کردند... مادرم هم اولش گفت نمیاد و حوصله نداره بره جایی و ... اما راضیش کردم. حالا باید چهارشنبه برم و از مسئول مربوطه نامه ورود به مجموعه ویلایی رو بگیرم و هزینه مهمانها شامل مادر خودم و مادرشوهر و پدرشوهرم رو هم حساب کنم.... مادرشوهر و پدرشوهرم دو سه سالی هست که خونه ما نیومدند و لااقل اینطوری میتونم مهمونشون کنم.

خدا میدونه که هیچ ذوق و شوقی برای سفر و هیچی ندارم، صرفاً بابت اینکه امسال هم نیازی به گرفتن مرخصی برای رفتن به نوشهر از طرف من و سامان نبود و اینکه نمیخواستم هوا بیشتر از این گرم بشه، تصمیم به این سفر گرفتیم، هنوزم بابت یه موضوعی کاملاً نمیتونم مطمئن باشم که میریم اما ایشالا که مشکلی پیش نیاد و بتونیم راهی بشیم بخصوص که الان مهمان هم دعوت کردیم.

راستی هفته قبل پنجشنبه هم به همراه مادر و خواهر بزرگم مریم رفتیم سمنان...خیلی دلتنگ پدر و خواهر و مادربزرگم بودم، عید هم نشده بود که برم سر خاکشون. دیگه رفتیم دنبال مادرم و خواهر بزرگم و راهی شدیم. خب خونه روستایی بازسازی شده و نسبت به قبل خیلی بهتر و تمیزتر شده، بخصوص آشپزخونش که کاملاً نوسازی شده اما این سری که رفتیم هم فشار آب خیلی خیلی کم بود (حتی یکی دو ساعتی بطور کامل قطع شد) و هم کولر مشکل داشت که سامان و شوهر دخترخالم تلاش کردند درستش کنند و آخرم درست نشد که نشد و حالا مادرم هم باید به فکر خرید کولر جدید باشه و هم قرار شده بابت فشار خیلی کم آب، یه منبع هزار یا دو هزار لیتری خریداری کنند بابت آبیاری باغچه و مصرف خودمون وقتی میریم اونجا. حالا حالاها باید هزینه کرد برای این خونه روستایی!

این مدت که نبودم همچنان پیگیر یه سری کارهای شخصی و اداری مربوط به فروش دو تا خونه ها و خرید خونه جدید بودم. روز ده اردیبهشت به لطف خدا سند خونه جدید رو زدیم (بعد کلی معطلی از طرف فروشنده ) و روز 19 ازدیبهشت هم پستچی سند خونه جدید رو آورد درب خونمون... حالا این وسط الان تمام فکر و ذکرم اینه که بتونم بدهیها رو تسویه کنم، تقریبا روزی نیست که بهش فکر نکنم. خدا نکنه که بخواد حتی یک روز شرمنده کسانی بشم که محبت کردند و بهم پول قرض دادند که سند خونه جدید رو بزنیم.

اوایل اردیبهشت هم رفتیم و اجاره نامه بین خودمون و مالک جدید خونه (همین خونه 66 متری خودمون که فروختیم و الان به مدت یکسال رهن نشستیم) نوشتیم، کلی هم قبلش با مالک جدید حاشیه داشتیم که دیگه نمینویسم اینجا. ماه قبلش یعنی فروردین ماه هم که قرارداد اجاره با مستاجر جدید خودمون (مستاجر خونه ای که خریدیم و رهن کامل دادیم) بسته بودیم. از طرفی خریدار خونه 45 متری هم که سند خونه رو همون قبل عید در دفترخونه به نامش زده بودیم با بهانه های مسخره مدام تماس میگرفت و بابت یه سری خرابی ها و هزینه ها که اصلاً به مای فروشنده اونم بعد سند زدن مربوط نمیشد با بی منطقی تمام درخواست پول میکرد و به شدت باعث آزردگی و اعصاب خوردی ما شده بود و آرامش هردوی ما رو گرفته بود و ما فقط میگفتیم خدایا کی تموم میشه این ماجرای خونه خریدن و فروختن ما...میخوام بگم که ما طی این یکماه و اندی اخیر هم بابت همین موضوعات کلی حاشیه و حرف و حدیث داشتیم و تقریباً میتونم تا همین یک هفته قبل هم تمام این حواشی ادامه داشت و یه جورایی هیچکدوم آرامش نداشتیم بابت کارهای ادامه دار که به نظر میرسید قرار نیست تموم بشه! هزار تا کار نیمه تمام مونده بود و مدام یه حاشیه و حرف جدید پیش میومد (هم از طرف خریداران هر دو تا خونه ما و هم از طرف فروشنده خونه جدیدی که خریدیم که برای سند زدن مدارکش ناقص بود و هر روز سند زدن عقب میفتاد!!) و خلاصه من همچنان با خودم میگفتم خدایا کی این پروسه لعنتی تموم میشه و ما به آرامش میرسیم؟؟؟ 

روز ده اردیبهشت که سند خونه جدید رو زدیم و موضوعات دیگه هم کم و بیش حل شد، یکم فکر و ذهنم آزاد شد و استرسهام کمتر... اما دو سه روز بعدش متوجه شدم بابت ادامه دورکاریم  یه مشکلی هست و اونم اینکه جدای از کسری حقوق قبلیم که بابت دورکاری بود، یه کسری جدید هم قراره اضافه بشه و اگر بخوام این مبلغ جدید از حقوقم کسر نشه نیازمند یه سری نامه نگاری از طرف مدیرم هست و عنوان کردن شرح وظایف و...

خلاصه با کلی خجالت و شرمندگی این موضوع جدید رو هم با پیگیری های پشت هم و صحبت با مدیران کم و بیش به سرانجام رسوندم و مدیرم نامه مربوطه رو به مدیریت منابع انسانی زد و حالا فقط امیدوارم نتیجه بخش بوده باشه و حقوق این ماهم بیشتر از قبل کسر نشه...

راستی قبل عید موافقت شش ماهه برای ادامه دورکاری رو با کلی پیگیری و نامه نگاری و ملاقات با مدیران و ... گرفته بودم و اینجا دیگه بین ماجراهای خرید و فروش خونه فرصت نشد که بنویسم. همون پارسال بین کارهای مربوط به خونه ها این موضوع رو هم داشتم پیگیری میکردم و فقط خدا میدونه پارسال اسفند چقدر برنامه و برو بیا داشتم. خلاصه که بعد نامه نگاری و یه سری کارهای اداری و بردن یه سری مدارک و ملاقات با سه نفر از مدیران قرار شد که تا مهر ماه دورکار بمونم و مهرماه قطع به یقین برگردم سر کار.... اما خب یک دفعه اینور سال و چند روز قبل یکی از مدیران اداره منابع انسانی باهام تماس گرفت و بهم گفت طبق نظر مدیر کل جدید، هر کسی که دورکاره قراره یه مبلغ دیگه ای از حقوقش (جدای از مبالغ روتین قبلی) کسر بشه و اگر میخوای این اتفاق نیفته بگو مدیرت نامه جداگانه ای با این محتوا  و شرح وظایف برات بزنه و منم چند روزی  با کلی خجالت در حال پیگیری این موضوع و نامه نگاری دوباره مدیرم بودم. امیدوارم که مشکل حل شده باشه و حقوق اردیبهشتم اونم با وضعیت فعلی نسبت به ماههای قبل کمتر نشده باشه. بازم خدا خیرشون بده که موافقت کردند تا مهرماه دورکار بمونم. خودم به مدیران گفتم هر طور هست من تا مهر برمیگردم و بیشتر از اون نمیخوام دورکار باشم. (الان با خودم میگم ایکاش تا آخر سال رو پیگیری و درخواست میکردم اما حقیقتاً روم نشد و خجالت کشیدم) به هر حال تا مهر با این موضوع موافقت کردند ظاهراً. من که دعاگوی هر کسی هستم که به هر شکلی با من همراهی و همکاری کرده تا بتونم با وجود دو تا بچه به شغلم ادامه بدم و شرایطم کمی راحتتر باشه.

غیر این موارد این یکماه اخیر دنبال گرفتن وامهای دیگه ای هم بودم بابت پرداخت بدهی ها و موارد دیگه و امیدوارم به نتیجه برسه و بتونیم بگیریم. خداییش این دو ماه اخیر خیلی خیلی بدو بدو داشتم و خستگیش هنوزم که هنوزه به تنم مونده. گاهی حس میکردم مثل کابوسی هست که تموم نمیشه! الان خب بعد اونهمه بدو بدو و پیگیری و ... تا حدی به آرامش بیشتری نسبت به هفته های قبل رسیدیم اما همچنان دل نگرانی پرداخت بدهیها باهام هست بخصوص که من آدمیم که به شدت به تعهد و حرفی که میزنم پایبند هستم. بدهیهام رو هم از طریق وامهایی که این یکماه اخیر پیگری کردم، بتونم بدم میدونم که تا حد زیادی این پرونده و استرسهام تموم میشند هر چند که به این نتیجه رسیدم زندگی با همین استرسها تا آخر عمر به شکلهای مختلف ادامه داره و آدم باید بتونه در دل همین استرسها و دغدغه ها کمی هم زندگی کنه! کاری که من هنوز بلد نشدم!

خب من دیگه برم . حقیقتش مدتیه که اصلا انگیزه نوشتن در این وبلاگ رو ندارم و حس میکنم مطالب تکراری و فاقد ارزش  رو اینجا مینویسم... اینبار هم به زور خودمو کشوندم پای وبلاگم که کمی از حال و روزم بنویسم.

راستش اوضاع روحی و روانی من و همسر تعریفی نداره، بخصوص همسرم که اصلاً حالش خوب نیست. نمیخوام انرژی منفی بدم، کلی حرف در این مورد دارم که بنویسم، اما ترجیح میدم حرفهای تکراری و غم انگیز ننویسم. هر دو بلاتکلیفیم، رابطمون بد نیست، بهم محبت میکنه و بارها میگه چقدر دوستم داره، منم سعی میکنم تا جاییکه میشه هواشو داشته باشم اما فقط خودمون میدونیم که چقدر هر دو دلمرده ایم و بی انگیزه  و چقدر اشتیاقمون برای زندگی کردن کم شده. روزهامون یه جور خاصی میگذره که نمیتونم توصیفش کنم. دعوا هم نمیکنیم ، همو بغل میکنیم  وهر دو بغض داریم و گاهی تو بغل هم گریه میکنیم...خیلی حرفها رو نمیشه اینجا نوشت...

 برای همسرم و وضعیتش خیلی خیلی نگرانم. نذر کردم اگر کار و اوضاعش درست بشه سال بعد محرم نذری بدم حالا هر چی که شد... امام حسین که دست رد به سینه آدم نمیزنه میزنه؟ 

کاش امسال زیارت امام رضا قسمتم میشد.... 

سلام به دوستان عزیزم

میبخشید که انقدر دیر تونستم بیام و از خودمون خبر بدم. به بدترین شکل ممکن که شاید تو تمام این سالها بی سابقه بود مریض شدیم، هنوز هم خوب نشدیم فقط انگار پیک بیماری رو گذروندیم و در دوره نقاهت هستیم... من که هنوز شدیداَ سرفه میکنم و حالم بده فقط دیگه به شدت سابق تب نمیکنم ولی همچنان پشت هم عرق میریزم و جون و توان راه رفتن و کار کردن ندارم.

اصلا نمیفهمم این بیماری از کجا سر و کلش پیدا شد! البته حدس غالبم اینه که نیلا از بچه های پیش دبستانیش گرفت و بعد اون به نویان و بعد به من و آخر سر هم به سامان منتقل کرد! الان نیلا ده روزه که پیش دبستانی نرفته از شدت مریضی و جالب برام این بود که دو تا مربی پیش دبستانی هیچکدوم پیگیر نشدند که چرا یه دفعه این بچه نیومد، آخه نیلا که قبلترها مهدکودک میرفت یک روز که به هر دلیل نمیرفت مربیش تماس میگرفت و میپرسید دخترمون خوبه؟ مشکلی پیش نیومده؟ اما این سری بچه ده روزه نرفته و هیچکس پیگیر نشده، منم انقدر درگیر بیماری بچه ها و مریضی خودم بودم که یادم رفت پیام بدم بگم نیلا نمیتونه بیاد. حالا جالبه که مربیها تو گروه های مجازی با بچه ها و والدین در ارتباطند و میشد مثلا یه سوال پرسید که چرا نیلا نمیاد. نمیدونم والا شاید چون نیلا رو پیش دبستانی گذاشتم سرای محله اینطوریه و پیگیری نمیکنند... البته ما شهریه در حد پیش دبستانی مدرسه ها میدیم و اینطوری نیست که همینطوری رایگان بره...

داشتم میگفتم به قدری حال نیلا و نویان بد بود که من تا به الان چنین حال بدی رو از بچه هام ندیده بودم....  تب خیلی بالا، گلودرد، پادرد، سرفه شدید، استفراغ و بعد هم بیرون روی و بیحالی و بی اشتهایی خیلی شدید.اولش با نیلا شروع شد و این بچه چنان تبی کرد که با اینکه از نظر پزشکی از سن تشنجش رد شده اما هر لحظه میترسیدم این بچه دور از جونش تشنج کنه. تبش به هیچ شکلی قطع نمیشد و مجبور میشدم براش شیاف دیکلوفناک بذارم اما حتی همونم باعث نمیشد بیشتر از دو ساعت تبش بند بیاد...اصلا قطع شدن تبی در کار نبود، در بهترین حالت فقط تبش خفیف میشد و دو سه ساعت بعد دوباره خیلی شدید میشد و مجبور میشدم دوباره بروفن بودم و پاشویه کنم. دو روز بعدش هم نویان دقیقا با همون با همون علایم نیلا درگیر شد. تبشون تا ۴۰ درجه بالا میرفت و من مدام مجبور بودم پاشویه کنم چون مثلا شربت بروفن رو نمیشد پشت هم بدم و برای کنترل تبش مجبور بودم پشت هم پاشویه کنم و تازه وسط پاشویه هم یهویی لرز میکردند و دندوناشون به هم میخورد و مجبور میشدم پاشویه رو متوقف کنم و پتو روشون بندازم که همین پتو انداختن باز باعث میشد تبشون بالاتر بره...یه وضع بدی بود که نگو. تازه موقع پاشویه هم هر دو و بخصوص نویان همش غر میزدند و گریه میکردند و همکاری نمیکردند که پاشویشون کنم که کمی خنک بشند و خطر رفع بشه (هر بار به زور دیدن کلیپهای اینستاگرام اونم نصفه شبی میتونستم پاشویه کنمشون وگرنه همکاری نمیکردند)، با قرص تب بر و داروها هم تبشون خیلی طول میکشید پایین بیاد و پایین هم که میومد خیلی زود دوباره میرفت بالا... یک وضعیت ترسناکی بود برای من که حد نداشت. بدون اغراق میگم که پنج شب تمام من و سامان بالای سر بچه ها بیدار بودیم بابت تب بالا اونم در شرایطی که من خودم هم مبتلا شده بودم.

بعد بچه ها هم خودم به بدترین شکل ممکن درگیر شدم درست با همون علایم... انقدر حال بچه ها بد بود که خودم شرایط دکتر رفتن نداشتم یعنی اصلا نمیشد با دو تا بچه مریض راه بیفتیم به خاطر من هم بریم درمانگاه و من خودم با بروفن و قرص آموکسی کلاو سعی میکردم خودمو سرپا نگهدارم که بتونم به بچه ها برسم اما گلودرد و تب بالا منو هم از پا دراورده بود. مشخص بود تمام گلو و گوشم عفونی شده اما من انقدر فکرم پیش مریضی بچه هام بود که خودمو فراموش کرده بودم. بچه هام جون نداشتند و فقط دراز کشیده بودند بخصوص نیلا که از صبح تا شب یکجا خوابیده بود (از نیلا خیلی خیلی بعید بود). خلاصه که من تا الان بچه هام رو اینطوری ضعیف ندیده بودم. نیلا حتی مریض هم میشد در این اندازه از پا نمیفتاد که کلاَ دراز بکشه و بخوابه و اصلا از جاش نتونه بلند بشه. واقعا نگرانشون بودم و حال خودم هم خیلی بد بود و نمیدونستم باید چطوری هم به بچه ها برسم هم به خودم....

یک شب انقدر حالم بد شد که داخل آشپزخونه و موقعیکه داشتم برای بچه ها سوپ میریختم تو بشقاب سرم گیج رفت و همونجا وسط آشپزخونه افتادم درحالیکه داشتم میلرزیدم و دست و پاهام یخ یخ بود. سامان سریعا پتو روم انداخت و دست و پاهامو که مثل قالب یخ سرد بود ماساژ داد و بهم آب جوش و لیمو و عسل داد و به زور چند تا قاشق سوپ داد که بخورم و فقط تونستم دوباره بشینم.... فهمیدم فشارم شدیداَ افتاده بوده و با توجه به سابقه ای که قبلاَ داشتم به احتمال زیاد اونموقع که تو آشپزخونه افتادم فشارم روی ۴ یا پنج بوده و میتونسته خیلی هم خطرناک باشه. تبم هم که درست مثل تب بچه ها حتی با قرص هم پایین نمیومد. سامان بهم هندونه خنک داد و خلاصه کمی خنکتر شدم و یکمی تونستم سر پا بشم... بدیش این بود که اصلا نمیتونستم استراحت کنم چون تب بچه ها مدام بالا میرفت و من مدام باید برای دارو دادن بهشون و پاشویه و رسیدگی به اونا از جام بلند میشدم. بعد سه روز هم هر دو افتادند به بیرون روی شدید و نویان هم که استفراغ میکرد. اصلا وضعیت وحشتناکی بود و این وسط من نمیدونستم به کی باید برسم. دو بار هم هر دوشون رو برده بودم دکتر و بی فایده بود.

بعد ۵ روز که دیدم نه تنها تب نیلا پایین نمیاد بلکه روز به روز هم داره بدتر میشه و بچه رسماَ از شدت بیحالی و تب، حتی جواب من رو هم نمیتونه بده دیگه جایز ندیدم که تو خونه بمونم (نویان هم تب بالایی داشت اما حداقل حرف میزد و راه میرفت برعکس نیلا که فقط دراز کشیده بود و حتی نمیتونست حرف بزنه و همش خواب بود) خلاصه که برای بار سوم بچه ها رو بردم دکتر و دکتر اطفال بچه ها با دیدن نیلا سری به حالت تاسف تکون داد و سریعاَ براش آزمایش نوشت و گفت همین امشب ببرید سرم بزنید و آزمایشش رو هم بدید و جوابش رو هر موقع شب بود برای من بفرستید ممکنه نیاز به بستری شدنش باشه... درمورد نویان گفت فعلا نیازی به سرم نیست اما اگر تا پسفردا تب و بیرون رویش ادامه پیدا کرد اونو هم باید سرم بزنید. راستش تن و بدنم از اینکه ممکنه نیلا بستری بشه لرزید، اول به خاطر خود بچم نیلا، بعدش بابت اینکه نویان هم به شدت مریض و تب دار بود و نمیتونستم اونو پیش کسی بذارم و بعد اینکه خودم هم خیلی مریض بودم و تب و سرفه و بیحالی شدید داشتم و نمیدونستم چطوری میتونم با اون حالم و با یه بچه مریض دیگه، پیش نیلا تو بیمارستان بمونم... در آخر هم نگران هزینه ها بودم چون بچه ها بیمه نیستند و واقعا نمیدونستم چطوری میخوایم از عهده مخارج بیمارستان بربیایم. همین مدت هم بابت دو تا بچه نزدیک شش میلیون هزینه دکتر رفتنها و داروها شده بود که تو اوضاع مالی فعلی ما که اینهمه به خاطر سند زدن خونه در فشار مالی هستیم مبلغ کمی نبود (تازه من و سامان هم دکتر نرفتیم و تو خونه خودمون دارو خوردیم وگرنه که هزینه هامون خیلی بیشتر هم میشد) خلاصه که از هر جهت نگران بودم بچم نخواسته باشه بستری بشه... دیگه اونشب رفتیم بیمارستان و از نیلا آزمایش خون گرفتند و همزمان بهش سرم وصل کردند.... خیلی نگران جواب آزمایش بودیم. دو ساعت بعد که جواب آزمایش حاضر شد و برای دکترش فرستادیم شکر خدا گفت نیازی به بستری نیست و فعلا به همون درمانها ادامه بدید (البته چند مورد در آزمایشاتش مشکل داشت اما دکتر گفت بابت تب و عفوتت و ویروس هست. کم خونی هم داشت بچم که باید بعد خوب شدن کامل بچه ها به فکر برطرف کردنش باشم). اونشب تا ساعت یک و نیم بیمارستان بودیم. چقدر هم سخته وقتی خودت مریضی و یه بچه کوچیک دیگه هم داری بخواد بری بیمارستان که یه بچه دیگه ات رو سرم بزنی... بازم شکر که لازم به بستری شدن در بیمارستان برای طولانی مدت نبود.

دیگه بعد اینکه اونشب نیلا سرمش تموم شد و رفتیم خونه، برای اولین بار بعد بیشتر از ۵ روز بچم تا صبح خوابید و تب نکرد و نیاز نشد پاشویش کنم و منم تونستم بعد پنج شب کمی بخوابم! البته نویان همچنان تب نسبتا بالاتیی داشت و حواسم اونشب به نویان بود اما وضعیت نویان بعد سه چهار روز کمی از نیلا بهتر بعد شش روز مریضی بهتر بود و با شربت بروفن میشد کنترلش کرد. هنوزم بچه هام سرفه میکنند و کاملاَ خوب نشدند و هنوز دارند دارو میخورند اما حداقل دیگه تب نمیکنند. خودم ولی هنوز خوب نشدم و سرفه دارم و همش خیس عرق میشم  و انگار جون تو دست و پاهام نیست و همش دلم میخواد دراز بکشم و هیچکاری نکنم. بدن درد زیادی هم دارم. موقع اوج بیماری به قدری بی اشتها شده بودم که تقریبا دو روز تمام لب به هیچی نزدم و حتی از دیدن غذا هم حالم بد میشد (شبیه ابتدای دوران حاملگیم به غذا بی اشتها بودم و حالم از دیدن یه سری غذاها بد میشد!) سامان هم دو شبه که تب و لرز شدید داره و بهش قرص و مایعات میدم و حواسم بهش هست بلکه بهتر بشه. 

الان دیگه تقریبا میتونم مطمئن باشم بیماری که ما همگی درگیرش شدیم کرونا بوده، تقریباَ برای هر کسی که علائمو گفتیم همینو بر اساس تجربه گفتند (خواهرشوهرم که تو بیمارستان کار میکنه، مریم خواهر خودم که اطلاعات پزشکی بالایی داره، علائمی که تو نت خوندم و شدت بیماری که اصلا یه چیز ساده ای نبود همه دال بر کرونا هست). خدا واقعا این مدل مریضی رو برای هیچکسی نخواد. من هنوز هم که هنوزه حالم خوش نیست و همین الان هم به زور پای سیستم نشستم و دارم مینویسم...

بگذریم. کل زمستان پارسال من خوشحال بودم که بچه هام مریضی سخت نگرفتند، درسته یکی دو باری مریض شدند اما شدید نبود و گذرا بود و از این بابت خوشحال بودم، اما درست تو فصل بهار به بدترین شکل ممکن تو تمام این سالها هر دو تاشون درگیر شدند و من و سامان هم همینطور...فقط امیدوارم باقیمانده این مریضی لعنتی هم از تن و بدن من و همسرم و بچه ها بره... برای هزارمین بار طی این مدت فهمیدم هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست. این حرف واقعا شعار نیست، هر لحظه که بابت مریضی بچه ها دچار استرس میشدم و نگران حالشون و خدای نکرده تشنج کردنشون بودم با خودم میگفتم دنیا دنیا پول و ثروت چه ارزشی داره وقتی ببینی عزیزترینت در بستر بیماریه...و خب این موضوع برای بیماریهای خاص و خطرناک صدبرابر هم بیشتر صدق میکنه. خدا برای هیچکسی نخواد...

+++++ این وسط بین مریضی بچه ها و حال بد خودم استرس جور شدن پول برای سند زدن خونه هم اضافه شده بود و رسماَ زندگیمون فلج شده بود. به هر کسی که به ذهنمون میرسید تماس گرفته بودیم بابت جور شدن پول، همزمان ماشین رو هم برای فروش گذاشته بودیم اما بابت نوسانات ارز و ... مردم ظاهرا فعلا رغبتی به خرید ماشین و خونه و هیچی نداشتند و هنوزم ندارند چون شاید فکر میکنند قراره ارزونتر بشه. دیگه با همه تماسها و پیگیریهامون در بهترین حالت ۵۰ تومن تونسته بودیم جور کنیم که یهویی یکی از دوستان خیلی خیلی عزیزم که مشکلم رو فهمیده بود بهم پیامک داد و در کمال ناباوری وقتی متوجه شد دویست میلیون کم دارم بهم گفت این مبلغ رو بهم قرض میده!  احساس میکردم دارم خواب میبینم. همزمان که پیامشو میخوندم همینطوری به پهنای صورت اشک میریختم. باورم نمیشد خدا اینطوری از طریق یکی از فرشته هاش دست منو گرفته، درسته که من این پول رو با آماده شدن وامم پس میدادم اما همینکه این دوست خوب و بزرگوارم که هر چی از خوبی و معرفتش بگم کمه، اینطوری پس اندازش رو در اختیارم قرار داد برای من اصلاَ باورکردنی نبود..به خدا که قلبم آروم شد. الهی که خدا هزار برابرشو بهش پس بده و بتونم براش جبران کنم. خدا خودش میدونه که من آدمیم که دوست دارم هر طور شده محبت بقیه در حقم رو جبران کنم، البته که به نظرم بالاترین جبران همونی هست که آدم تا آخر عمرش دعای خیرشو بدرقه راه اون عزیزی که دستشو گرفته بکنه و براش دعای خیر و سلامتی بکنه، اما به جز اون دلم میخواد بتونم به طریقی محبت بزرگ این دوست گلم رو جبران کنم، کاش عمری باشه و بتونم اینکارو بکنم، البته که اول از همه از خدا میخوام که این عزیز دوست داشتنی هیچوقت محتاج کمک هیچ بنده ای از جمله خود من نباشه و اما اگر روزی روزگاری خدای ناکرده مشکل یا گرفتاری براش پیش اومد خدا به بهترین و آسونترین شکل گره از کارش باز کنه همونطور که گره از کار من باز کرد. دعای خیر من تا آخر عمر بدرقه راهش هست.

باقیمانده پول رو هم پسرعمم بهم پرداخت کرد. خدا خیرش بده. خواهر کوچیکم و مادرم و یکی از دوستانم هم مبلغی واریز کردند که ایشالا به امید خدا بتونم خرداد ماه همه قرضها رو پرداخت کنم. این وسط چندمیلیونی بیشتر از نیازم پول جمع شد که باید بخشی از قرض خواهر کوچیکم رو بهش پس بدم. همون مبلغی که دوست عزیز دلم بهم پرداخت کرد تقریبا نوددرصد مشکلاتم رو حل کرد. خدا خیرش بده ایشالا. همینطور خدا خیر بده به هر کسی که این وسط به هر شکلی که ازش برمیومد دستمو گرفت، دوستان عزیزم در اینجا هم برام خیلی دعا کردند و انرژی مثبت فرستادند، از تک تک شما هم ممنونم. ایشالا که هیچوقت دستتون در زندگی جلوی کسی دراز نباشه و برکت و روزی حلال در زندگیهاتون جاری و ساری باشه. آمین.

 به امید خدا فردا بتونیم بریم و سند خونه جدید رو بزنیم البته امیدوارم مالک قبلی کارهای اداری مربوط به سند زدن رو انجام داده باشه (مالیات و پرداخت مفاصاحساب و ...) بعد اون هم باید بریم و با کسی که خونه سابق ما رو خریده یه قرارداد اجاره بین خودمون بنویسیم به مدت یکسال آینده. این دو تا کار هم انجام بشه باری از دوشم برداشته میشه و وقتی هم که قرض دوستان و خانواده رو ماه بعد بدم کلی سبکبال تر میشم... اما خب برای سال بعد باید بتونم ما به التفاوت چهارصد میلیون تومنی بین مبلغ رهنی که در این خونه فعلیمون نشستیم و مبلغ رهنی که مستاجر خونه جدیدمون ساکن شده، جور کنم تا بتونیم در خونه جدید ساکن بشیم. امیدوارم خدا خودش کمک کنه و به طریقی تا سال بعد این مبلغ هم جور بشه، هر چند به احتمال خیلی زیاد برای سال بعد باید ماشینمون رو بفروشیم تا بتونیم در خونه جدید ساکن بشیم اما همینکه فعلاَ و در این مقطع لازم به فروش ماشین نشد خدا رو شکر. البته یه فکری هم تو سرمون هست و اونم اینه که شاید ماشین رو بفروشیم و یه پراید تمیز بلافاصله و در عرض دو سه روز بگیریم که سامان بتونه موقت باهاش بره اسنپ چون با ماشین فعلیمون که سایناهست  هم هزینه های استهلاک ماشین بابت کارکردن در اسنپ بالاتره هم اینکه خب آدم بیشتر حیفش میاد و ماشین بیشتر خراب میشه و سال بعد که بخوایم ماشینو برای ساکن شدن در خونه جدید بفروشیم از ارزشش میفته برای همین شاید ساینا رو فروختیم و به جاش پراید خریدیم بلافاصله.... اما برای همین کار هم به اندازه کافی وقت داریم و خدا رو شکر که لازم نشد زیر قیمت و یهویی و بدون خریدن ماشین جدید، ماشینمون رو بفروشیم و من اینو مدیون دوست عزیزم و لطف خدا هستم.

دوستان عزیزم این مدت خیلی زیاد استرس و نگرانیهام رو در این وبلاگ به شما عزیزان منتقل کردم. منو میبخشید.

راستش نمیدونم دلیلش چیه اما یه غم بزرگی در دلم هست..نمیدونم چرا. به خدا دلم نمیخواد اینطوری باشم اما دست خودم نیست. ناخواسته بغض میکنم و مدام یاد خاطرات قدیم و سختیهای گذشته و پدر و خواهر مرحومم میفتم... هر صحنه ای که میبینم انگار منو یاد یکی از خاطرات ناراحت کننده قدیم میندازه.

سامان همچنان سر کار نمیره...نگران مخارج زندگی هستم. خدا خودش برامون درست کنه. پیگیر جور شدن کارشه و نمیدونم درست میشه یا نه... خیلی نگرانم.

دلم خیلی زیاد جمع های خانوادگی گرم و صمیمی میخواد...جمع های بی کینه، جمع های مهربون، جمع های گرم و یکدل....افسوس که شرایطش در زندگی من فراهم نیست. دلم برای مادرم تنگ شده، این مدت خیلی حرص و جوش منو خورد. حتی دلم برای خواهرام هم تنگ شده. دلم برای سمنان و سر خاک پدر و خواهر و مادربزرگم هم تنگ شده. امسال عید اونجا نرفتم... شاید اونا هم چشم به راه من باشند. خدا کنه بتونم برم سر خاکشون به زودی.

 این مریضی لعنتی و این مشکلات مالی مربوط به خونه تموم بشه باید یکمی روی خودم کار کنم و دوباره افسار زندگیمو دست بگیرم. یکم با نیلا درسهای عقب افتادش رو کار کنم. این مدت که مریض بود باید میرفت سنجش کلاس اول. به هزار سختی فردای روزی که بچه سرم زد بردمش یکی از مراکز سنجش اما مسئولش گفت با توجه به اینکه مریض بوده و دارو میخوره بهتره سنجش رو بذاری برای بعد خوب شدنش چون ممکنه الان نتونه به خوبی روی جواب سوالات تمرکز کنه...ما هم قبول کردیم و قرار شد تا آخر اردیبهشت ببریمش همونجا.

امیدوارم بتونیم مدرسه خوبی برای ثبت نام کلاس اولش پیدا کنیم. نمیخوام انرژی منفی بدم اما نمیدونم چرا احساس میکنم بدن و روحم به شدت فرسوده شده و با فکر کردن به اینکه بچه کلاس اولی دارم و امساس سال سختی برای من هست و ... خیلی زیاد نگران میشم. احساس میکنم جون و توان رسیدگی به یه بچه کلاس اولی و همزمان رسیدگی به یه بچه سه ساله و رفتن سر کار و سر و سامون دادن به زندگیمون رو ندارم... قبلاَ این احساس رو نداشتم اما الان چندماهی هست که واقعاَ احساس میکنم توان بدنی و روحیم خیلی کمتر از گذشته شده. خدا خودش شاهده چقدر دردهای بدنیم زیاده و اذیتم میکنه و نمیذاره شبها راحت بخوابم. خدا میدونه روحم چقدر خسته ست. فقط از خود خدا میخوام کمکم کنه بتونم روح و روان از دست رفته و جسم مریضم رو دوباره سر پا کنم تا بتونم به بچه ها و همسرم رسیدگی کنم.... چشم امید همه خانواده به مادر خانواده هست و من دوست ندارم اینطوری باشم.

ممنونم که بهم سر میزنید و همراهم هستید. دوستان گل وبلاگی میبخشید که نمیتونم در وبلاگهاتون پیام بذارم. شرمئده ام که برخی از پیامهای پست قبلی هم بی پاسخ مونده و هنوز هم نتونستم برگردم و جواب بدم البته فکر میکنم همین نوشته فعلی پاسخ یه سری سوالات در کامنتهای پست قبلی رو داده باشه اما به هر حال ترجیح میدادم بتونم پاسخ بدم.

 واقعا  مدتیه که زندگیم از حالت عادی خارج شده و در خودم انرژی و توان سابق رو نمیبینم. شاید هم نشونه های پاگذاشتن به چهل سالگی به بعد باشه نمیدونم.  از خدا میخوام کمکم کنه و بهم توان بده، بلکه با بهتر شدن حال جسمیم،‌ بتونم یکمی به اوضاع زندگی و شرایط روحی نامساعدم و وضعیت بچه هام  مسلط بشم و از این سردرگمی و گیجی که دچارش شدم نجات پیدا کنم.

دوستان عزیزم سلام

میخواستم پست جدید بنویسم و یه سری موارد و یه سری موضوعاتی که باعث ناراحتیم شد این چند روز رو تعریف کنم اما الان یه موضوع دیگه برام اولویت داره و ترجیح میدم تعریفی ها رو بذارم برای بعد.

من یه راهنمایی از شما میخواستم عزیزانم. آیا امکان گرفتن یه وام خیلی فوری در حال حاضر وجود داره؟ وامی که بتونم ظرف یک هفته بگیرم؟ کسی در این مورد تجربه ای داره دوستان گلم؟

متاسفانه به دلیل یه سری تصمیمات اشتباه و یکم بدشانسی (که ماجراش مفصله و راجبش الان نمیتونم بنویسم) برای سند زدن خونه جدید، ۲۵۰ میلیون تومن کم آوردم... میتونم پنجاه تومنش رو به طریقی ولو سخت جور کنم اما بابت دویست تومن مجبورم ماشینمون رو همین فردا بفروشم چون فقط پنج روز فرصت دارم که پرداختی داشته باشم به فروشنده.

 این وسط یه وام دویست میلیونی بهم افتاده که مشکلم رو حل میکنه اما متاسفانه اوایل یا اواسط خرداد آماده میشه و عملاَ به کار من که باید تا آخر همین ماه فروردین یعنی پنچ روز دیگه پرداختیها رو به فروشنده کامل کنم و تسویه کنم و سند خونه جدید رو بزنیم نمیاد...من فکر میکردم میتونم این وام دویست تومنی رو اواخر فروردین بگیرم اما در تماس با مسئول تسهیلات بانک متوجه شدم تا خرداد ماه جلوی وامها بسته شده! خیلی ناراحت شدم و امیدم ناامید شد. (این وام رو هم یکی از دوستانم برای خودش گرفته بود و گفت میده بهم چون نمیتونه قسطاشو خودش بده و خلاصه کلی خیالمو راحت کرد که اونم برای پیگیری پرداختش تماس گرفتیم گفتند خرداد ماه میدند چون تا اون وقت جلوی وامها کلا در همه بانکها بسته شده) 

اینجوری شد که دیگه دیدم چاره ای جز فروش ماشین نیست. حتی دیروز هم ماشین رو تو سایت دیوار آگهی کردم اما نمیدونم چرا فقط دو نفر تماس گرفتند (ِشاید قیمتمش بالا بوده یا شاید مردم تو این شرایط پایین اومدن دلار و نوسانات بازار دست نگهداشتند. الان حتی نگران شدم نکنه همین ماشین ما رو هم تو این وضعیت نخرند؟ امیدوارم اگر مجبور شدم حداقل اینطوری نشه.)

راستش رو بخواید خیلی برامون سخت بود که بخوایم ماشین رو بفروشیم. با دو تا بچه بی ماشین بودن خیلی سخته و مشخص نیست کی بتونیم دوباره ماشین بخریم، میدونم زندگیمون فلج میشه بدون ماشین اما چاره ای هم احتمالا نداریم  جز گرفتن یه وام فوری که اونم نمیدونم جایی میدند یا نه؟

از اونجا که خوانندگان عزیزم همیشه با یه سری راهکارها چراغهایی رو در ذهنم روشن کردند با خودم گفتم قبل اینکه مجدداَ ماشین رو فردا صبح برای فروش در سایت دیوار آگهی کنم اینجا و قبل انجام اینکار ازتون بپرسم آیا امکان گرفتن یه وام فوری هست؟  کسی از دوستان اطلاعی داره؟

من خودم کلی جستجو کردم و در نهایت به یه وامی رسیدم که فوری و یکساعته! میدند اما تقریبا با نزول هیچ فرقی نداره. روی دویست تومن ده تومن خودشون برمیدارند و چهارماه بعد هم ۲۶۰ باید پس بدی و تازه یه سند یا طلا یا سیم کارت یا دلار هم گرو بذاری تا وقت تسویه! تازه میگن مجوز هم داریم اما من فکر نکنم با نزول به شیوه مدرن فرقی داشته باشه! اصلا به صرفه نیست و تازه حس گناه بهم دست میده چنین وامی بگیرم انگار که پول نزول گرفته باشم!  یه وام دیگه هم پیدا کردم که شرایط بهتری داره اما تا آماده شدنش تقریبا یکماه زمان میبره اما باز از این وام بهتره که خب اگر قرار باشه اینهمه صبر کنم وام خودم اواسط خرداد آماده میشه دیگه چه کاریه این وام رو بگیرم؟

یه سری موسسات وام هم تو سایت دیوار پیدا کردم که وام میفروشند اما راستش میترسم کلاهبرداری باشه چون با دو مورد تماس گرفتم و گفتند اگر اعتبارسنجی شما خوب باشه ظرف دو روز وام رو میدند و برای اعتبار سنجی حدود چهارصد تومن بریزید! من ترسیدم که مبادا کلاهبرداری باشه و از هر کسی به این بهانه پول بگیرند و وامی هم ندند و شماره تلفن منو  هم بلاک کنند (بهشون گفتم میتونم برای اعتبار سنجی حضوری بیام اما گفتند نه فقط آنلاین هست و حضوری نمیشه و من از ترس کلاهبرداری احتمالی، پول رو واریز نکردم...حتی با خودم گفتم به ریسکش میرزه و امتحانش ضرر نداره اما باز نتونستم خودمو راضی کنم چون اگر پول میدادم و منو بلاک میکرد رسماَ‌حساس حماقت و خر فرض شدن هم به ناراحتی های فعلیم اضافه میشد، حالا نمیدونم شاید هم واقعا وام رو میدادند شما تجربه این مدلی نداشتید؟).

خلاصه این توضیحات رو دادم که بگم این سه روز من ساعتها برای پیداکردن وام مناسب و فوری وقت گذاشتم اما به جایی نرسیدم... اگر فقط یکماه و نیم فرصت داشتم میتونستم از وام خودم استفاده کنم اما فروشنده خونه جدید قطعا انقدر بهم فرصت نمیده چون آخر همین ماه موعد تسویه کردن و سند زدن هست...به نظر خودم که راهی جز فروش ماشین نمونده...اما به عنوان راه آخر خواستم اینجا از شما دوستانم بپرسم آیا هیچکدوم از شما یا اقوامتون بوده که بتونید با شرایط خاصی وام فوری بگیرید با توجه به اینکه من فیش حقوق رسمی هم دارم و کارمند دولت هستم؟ یا مثلا موسسه معتبری رو میشناسید که امتیاز وام رو بفروشه اما حداقل معتبر و قابل اعتماد باشه و واقعا وام رو بده؟ گفتم شاید شما عزیزان اطلاعی داشته باشید.

واقعا دلم نمیاد ماشین رو از دست بدم اونم تا اینجا که هر کاری کردم که ماشین رو نگهدارم. اما اگر نتونم وام بگیرم عملاَ چاره ای نیست... واقعاَ بدون ماشین خیلی برامون سخت میشه.

به سرم زد از فروشنده وقت بخوایم که یکماه و نیم صبر کنه تا وامم حاضر بشه اما حس کردم بیفایده هست و قبول نمیکنه (خودش خونه خریده و از ما پول میگیره میده به فروشنده خودش) از طرفی هم به فرض هم که مثلا قبول کنه به نظرم به صلاح نیست سند انقدر دیر به ناممون بخوره چون آینده رو کسی ندیده...

دیگه خواستم مثل همیشه اینجا و از دوستانم مشورت بگیرم. شاید بین نظرات دوستانم در اینجا کسی راهکاری داد و  گره از مشکل من حل شد. ممکنه شما هم در شرایطی با وضعیت من روبرو شده باشید و میخواستم ببینم آیا راه حلی در اون مقطع پیدا کردید؟  به قرض کردن هم طبیعتاَ فکر کردم اما من آدمی نیستم که براحتی به کسی رو بندازم حقیقتش... فقط از خواهرم پرسیدم که آیا این مبلغ رو داره یا حداقل بخشیو که بنده خدا نداشت تازه قبلا هم بیست تومن بهم قرض داده. از طرفی فکر نمیکنم کسی از نزدیکانم که من شاید روم بشه باهاش تماس بگیرم این پول رو داشته باشه که یکماه و نیمه بهم بده، به هر حال پول زیادیه و نمیشه از کسی توقع داشت. دیگه میمونه همون وام فوری که من جای معتبری تا این لحظه پیدا نکردم. 

لطفاَ اگر راهی به ذهنتون میرسه بهم بگید عزیزان. قرض کردن همونطور که گفتم برای من قابل انجام نیست چون رو انداختن به فامیل برام خیلی سخته ولو اینکه بگم یکماه و نیم دیگه بهتون پس میدم، تازه معلوم نیست داشته باشند یا اصلا داشته باشند و بدند (توقعی هم راستش از کسی ندارم در این شرایط) و عملاَ ممکنه با روانداختن به فامیل فقط خودم رو کوچیک کنم و اتفاقی هم نیفته پس چه بهتر که به قول معروف سنگین سر جام بشینم و اصلاَ به کسی رو نندازم..با این شرایط فقط میمونه همون وام فوری که شاید شما عزیزان تجربه ای درموردش داشته باشید. خدایی من اینجا خیلی وقتها از نظرات دوستان استفاده کردم و جرقه ای در ذهنم روشن شد اینبار هم خواستم به عنوان تیر آخر قبل فروش ماشین اینجا مطرح کنم موضوع رو شاید کسی چیزی به ذهنش برسه.

طفا دعا کنید راهی باز بشه که من بتونم ماشینمون رو نگهدارم...همسرم خیلی ناراحته و اصلا نمیتونه بی ماشین بودن اونم با دو تا بچه رو تصور کنه اما من بهش میگم ایشالا میتونیم دو سه ماه بعد دوباره بخریم و فکرشو نکن اما حقیقتش خودم هم مطمئن نیستم یهویی تو شرایط مملکت ما بشه چیزی که فروختی رو بخری...ولی دیگه اگر راهی نباشه همین فردا ماشین رو میذارم برای فروش. ایشالا که اگر مجبور شدیم ماشین رو بفروشیم، لااقل فروش ماشینمون سخت نباشه و بتونیم راحت بفروشیمش وگرنه که اگر ماشین هم به هر دلیل فروش نره، رسماَ معلوم نیست چطور بشه...ما فروش ماشین رو میخواستیم بذاریم ابتدای سال بعد برای وقتی که قراره بریم در خونه جدید ساکن بشیم و فکر نمیکردم لازم بشه الان اینکارو بکنیم.

لطفا اگر چیزی به ذهنتون میرسه یا اطلاعی درمورد وام فوری هر بانکی دارید بهم بگید. من کارمند رسمی هستم و فیش حقوقی معتبر هم دارم و فکر میکنم بتونم یه ضامن هم جور کنم. یه دنیا ممنونم از همتون و میبخشید که استرسهای خودم رو اینطوری به شما هم منتقل میکنم. کاش این ماجرای خرید خونه تموم بشه بتونم فقط یکمی به آرامش برسم...بچه هام اسیر شدند به خدا. البته الان نسبت به قبل عید خیلی بهترم اما همین موضوع که باید تا آخر ماه حل بشه و احتمال داره مجبور به فروش ماشین بشم کلی استرس بهم وارد کرده. تازه همه چی به کنار آمادگی یه معامله جدیدم ندارم و واقعا از هر چی معامله کردنه  میترسم و بیزار شدم. بازم شکر که مثل قبل عید به مرز فروپاشی نرسیدم اما نگرانی کمی هم نیست به هر حال. ایشالا این موضوع هم حل بشه بتونم یکم نفس راحت بکشم و به زندگی عادی و همون روزهای عادی و یکنواخت برگردم و اینبار قدرشو بیشتر بدونم!

مثل همیشه به دعاهاتون در حقم نیاز دارم. به خدا خیلی خیلی مهربونید. گاهی که پیامهاتون رو میخونم بغض میکنم و گاهی هم اشک میریزم شاید چون در زندگیم اندازه ای که از دوستانم در اینجا محبت دیدم محبت دریافت نکردم. خدا خیرتون بده که همیشه با حرفها و نظراتتون دلم رو گرم میکنید شاید اینبار هم نظر یا راهکاری بدید و یهویی جرقه ای در ذهنم روشن بشه.

لطفاَ لطفاَ اگر راهی به ذهنتون میرسه بهم بگید بخصوص درمورد وامهایی که شاید اطلاع داشته باشید و من ندونم.  اگر هم چیزی به ذهنتون نمیرسه ازتون میخوام خیلی خیلی دعا کنید که انشالله این مرحله آخر هم به سرانجام برسه و خدا کمک کنه لازم نشه ماشین رو بفروشیم. توکلم به خداست، در هر حال هر چی هم که بشه حتی همون فروش ماشین بازم  لابد قسمتم همین بوده اما آخرین تلاشم رو هم میکنم که ماشین رو از دست ندم. ایشالا که هر چی خیره تهش همون بشه و خدا همونطور که تا الان دستمو گرفته باقی مسیرو هم بگیره. التماس دعا دارم.


تعریفی ها از تطعیلات + توضیحاتی درمورد خونه جدید

سلام به دوستان عزیز خودم

سال نو رو مجددا به همگی تبریک میگم. ایشالا که سال جدید برای هممون سال خوب و آرومتر و شادتری نسبت به سالهای قبل باشه.

انقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم. اصلا بابت همین موضوع هست که مدام نوشتن رو عقب میندازم برای اینکه میدونم فرصت کافی و حتی انرژی کافی برای اینهمه گفتنی ندارم و مدام عقب میندازم نوشتن رو. همین الان هم اصلا نمیدونم با سبک نوشتن من و وسواسی که نسبت به گفتن جزئیات دارم چطوری میتونم تعریف کردنی ها رو در یک پست تعریف کنم. طبیعتاَ بهتره تا جای ممکن از جزئیات موضوعات بگذرم اما حتی در این صورت هم باز گفتنی ها زیاده. یه سری حرف خصوصی داشتم که راستش نمیتونستم حتی در قالب پست رمزدار بنویسم و حس میکردم شاید در کل نوشتنش درست نباشه تا وقتی از جزئیاتش مطمئن نشدم و برای همین ننوشتم.... هنوزم شک دارم به گفتنش اما فکر کنم کلاَ از نوشتنش صرف نظر کنم بهتر باشه. چون ممکنه مطلبم حاوی قضاوت نادرستی باشه و بعدتر اگر اشتباهی کرده باشم در قضاوتم دیگه نتونم ذهنیت اشتباهی که ممکنه در ذهن خواننده نسبت به اون فرد شکل بگیره درست کنم.

بگذریم.

ما حدود ساعت ده شب ۲۹اسفند سال گذشته به سمت رشت راه افتادیم. انقدر که روزهای قبلش و همون روز آخر بدو بدو داشتم به زور سر پا مونده بودم. از هزاران کار ریز و درشت مربوط به محل کارم تا فروش بخشی از طلاها و انجام اونهمه کار مربوط به فروش خونه ها و خرید خونه جدید و .... اصلا حاضر شدن روز آخر برام انقدر سخت بود که خدا میدونه. واقعاَ جون نداشتم و نمیدونستم چی بردارم چی برندارم.

 حدود ساعت ۵ صبح ۳۰ اسفند رسیدیم خونه مادر و پدر همسرم. خوشم میاد که هر موقع شب هم که برسیم با روی باز از ما استقبال میکنند و بابت بدموقع رسیدن معذب نمیشم. یکم  خوابیدیم و حدود ساعت نه و نیم ده صبح بیدار شدیم و صبحانه رو که خوردیم سامان با بچه ها رفت حموم و کم کم آماده شدیم برای تحویل سال. به دلایلی مادرشوهرم امسال سفره هفت سین ننداخته بود، هم حالش اونقدر خوب نبود که بخواد بره بیرون و خرید و ... و هم اینکه متوجه شدم بابت ناراحتی خیلی خیلی بزرگی که برای خواهرش و خانوادش و همینطور برادرش پیش اومده دل و دماغ اینکارو نداشته و چون میدونسته اونها خیلی در عذاب و ناراحتی هستند و نمیتونند جشن بگیرند خودش هم در جهت همدردی با اونا نخواسته سفره هفت سین بنداره (درست و غلط اینکارو نمیدونم). خلاصه که قران به دست منتظر تحویل سال شدم و دعاهای مخصوص خودم رو انجام دادم و همه دوستان وبلاگی رو هم به خاطر آوردم. حدود ساعت دوازده و نیم ظهر روز ۳۰ اسفند هم که تحویل سال شد و همدیگه رو بوسیدیم و پدر همسرم عیدی ما و بچه ها رو داد.

 غروب همون روز سی اسفندماه هم سونیا خواهر همسرم و شوهرش با یه کیک در دستشون اومدند عید دیدنی. کیک رو سامان بهشون سفارش داده بود که برای تولد من بخرند و خب راستش من انتظارشو نداشتم که با ناراحتی روز قبلی که بینمون پیش اومده بود بخواد کیک تولد بگیره و میتونم بگم غافلگیر شدم اما خب نه یه غافلگیری هیجان انگیز یعنی اونقدرها هم از دیدن کیک ذوقزده نشدم مدتهاست که ذوق و شوقی برام نمونده راستش. از همگی تشکر کردم و خودمونی چندتایی عکس گرفتیم و نیلا و نویان هم یکمی رقصیدند و کیک رو بریدیم و خوردیم و بعد هم شامی که خودم درست کرده بودم خوردیم. 

روزهای اول سال جدید در استان گیلان با بارندگی شدید همراه بود و من هم بابت  بدو بدوهای آخر سال انقدر خسته و بیجون بودم که اگر به من بود ترجیح میدادم فقط تو خونه بخوابم و هیچ جا نرم اما وقتی تو خونه خودت نباشی عملاَ محدودیت هایی پیش میاد، مثلا اینکه همه انتظار دارند چون اومدی شمال بری گشت و گذار و بچه ها رو اینور و اونور ببری و اگر این اتفاق نیفته فکر میکنند مشکلی هست ، از طرفی هم خب با همه خستگیهام دلم میخواست حالا که تا اینجا اومدیم مثلا بچه ها رو ببرم بیرون اما واقعا جسمم و حتی روحم نمیکشید و اصلا یه حالت سردرگمی داشتم و به زور خودم و بچه ها رو حاضر میکردم و میرفتیم اینور و اونور. جای زیادی هم به اون معنا نرفتیم.  همونطور که گفتم واقعاَ نسبت به هیچ چیز هیجان و ذوقی به اون معنا نداشتم. خلاصه که با اینکه حدود هفده روزه رشت بودیم اما به اون معنا گشت و گذار نرفتیم و بعضی روزها کلاَ خونه مادرشوهرم بودیم. دو سه بار تا لب ساحل رفتیم که دو بارش شب بود و به نظرم دریا و محوطه اطراف مخوف بود و نمیشد زیاد بمونیم و به نظرم درست نبود.یکبارش هم شب که رفتیم لب ساحل ماشینمون کنار دریا تو ماسه ها گیر کرد و هیچ جوره درنمیومد و حسابی نگران شده بودیم و در نهایت تراکتوری که همون اطراف برای کمک به صید ماهی کنار ماهیگیران بود اومد و یه جورایی ما رو بکسل کرد و چرخ ماشین رو از ماسه ها درآورد اما خیلی زود دوباره صدمتر جلوتر تو ماسه ها گیر افتادیم و همممون دچار استرس شده بودیم چون هیچکسی غیر ماهیگیران محلی اون اطراف نبودند و اونها هم تو دریا مشغول کار بودند و نمیتونستند بیان کمکی کنند و کلاَ شرایط استرس زایی بود برام بخصوص که من با خودم مقداری طلا هم همراه داشت و از بابت احتیاط از تهران برده بودم. بار دوم هم باز یه سری ماهیگیر اومدند و کمک کردند و چرخ ماشین رو از داخل ماسه ها درآوردند. موقعیت استرس زایی بود چون شب بود و منم پول زیادی همراهم بود. 

غیر از لب دریا دوباری هم تا لاهیجان رفتیم،‌یکبارش فردای سال تحویل و اول فروردین ماه و  یکبارش هم روز آخر ماه رمضان بود و من داشتم با خودم فکر میکردم امسال از ماه رمضان هیچی نفهمیدم و بابت خرید و فروش های خونه ها واسترس و مشغله زیاد، هیچ افطار و سحری درست و حسابی نخوردم. راستی اینم تو پرانتز بگم که من در ایام سفر روزه هامو گرفتم چون قصد ده روز کردم. هیچکسی از اطرافیان روزه نبود و من داشتم فکر میکردم چقدر دلم یه سفره بابرکت افطاری مثل بچگیهام میخواد که خیلی اتفاقی و اصلا انگار که قسمت بود نیمساعت به اذان که تو جاده رشت به لاهیجان بودیم سر از یه روستایی درآوردیم و یه خانم مسنی از رهگذران داخل روستا به من گفت اینجا در مسجد و امامزاده امشب افطار میدند شما نمیرید؟ خیلی برام جالب بود که اینطوری منو خبردار کرد بی مقدمه (مثل داستانهای عرفانی) و منی که فکر میکردم ماه رمضان تمام شد و حتی یک شب هم سفره افطاری خوبی ننداختم (بابت خرید و فروش خونه ها و بدوبدوهایی که داشتم) یک آن به خودم اومدم و دیدم داخل یه محوطه سرسبز و زیبا بالای کوه هستم و مسجد و امامزاده و قبرستان باصفایی هم اونجاست و به سامان گفتم دلم میخواد اینجا افطار کنم. مثل همیشه سامان که با اینجور فضاها مخالف هست گفت ولش کن و من خودم داخل شهر لاهیجان بهت افطاری میدم و آش و حلیم میخرم برات و بیا بریم اما من گفتم دلم میخواد سر یه سفره بزرگ افطاری کنم و انگار خدا صدای منو شنیده و روز آخر ماه رمضان خواسته بهم به قول معروف یه حالی بده و برای همین الان اینجام و دلم میخواد همینجا تو مسجد افطار کنم.

دیگه اینطوری شد که سر سفره افطاری خیلی با صفایی همراه بچه هام نشستم (سامان حاضر نشد بره داخل مسجد و تو محوطه بیرون منتظر موند!) و از هر چیزی که سر سفره افطار هست در اون سفره مهیا بود (آش و فرنی و شامی رشتی و چای و نوشیدنی و نون و پنیر و خرما و زولوبیا و بامیه  و سبزی خوردن و ...)و واقعا حس و حال خوبی گرفتم. من دلم به همین نشونه های کوچیک خوشه که خدا بهم نشون میده هنوز دوستم داره و حواسش بهم هست.

دو تا از روزها هم به عید دیدنی خونه خاله های همسرم گذشت. روز دوم فروردین خونه خاله کوچیکش رفتیم و اوخر تعطیلات هم خونه خاله بزرگه که از خونه تهرانشون اومدن خونه  ویلایی رشت. فکر میکنم روز یازده فروردین بود که خانم پسرخاله سامان تماس گرفت و گفت ما داریم میریم منطقه شفت و شما هم حتما بیاید و اونجا جوجه میگیریم و کباب میکنیم. ما هم راهی اون منطقه شدیم (البته تو راه بحث شدیدی با همسرم داشتیم بابت اتفاق ناخوشایندی که افتاده و من همسرم رو به شدت مقصرمیدونم). بین راه تماس گرفتند که برنامه گرفتن جوجه و کباب کردنش در طبیعت تبدیل شده به رفتن به یه رستوران چون همگی به شدت گرسنه هستند و ترجیح میدند تو مسیر چیزی بخورند و بعد برند سمت دشت و صحرا و نمیتونند اونقدر صبر کنند تا برسند و بعد جوجه کباب درست کنند. خب من زیاد موافق اینکار نبودم چون میدونستم رفتن به رستوران چقدر هزینه بر هست (دوستان و فامیلی که دعوتمون کردند همگی وضع مالی نسبتا خوبی دارند) و ما هم بابت خرید خونه خیلی تحت فشار بودیم اما دیگه نمیشد کاریش کرد و مثلا نه آورد. رفتیم رستوران و چنجه و جوجه کباب گرفتیم و انصافا هم خوشمزه بود اما خب خیلی دیر غذامون حاضر شد و تازه غذای من و سامان و بچه ها از همه گروه دیرتر حاضر شد , و شاید نیمساعت بعد از آماده شدن غذای گروه، غذای ما حاضر شد. همگی همراهان ما به جز من و سامان اعتراض کردند اما من و سامان دلمون نیومد شکایت و اعتراضی بکنیم چون خود پرسنل بابت این موضوع بارها عذرخواهی کرده بودند و ما دلمون نمیومد بیشتر از این خجالت زدشون کنیم. ما حتی بعد خوردن غذا ازشون بابت غذای خوبشون تشکر کردیم و در جواب عذرخواهی دوباره اونا گفتیم اشکال نداره گاهی پیش میاد. بعدتر من و سامان با خودمون فکر کردیم چقدر من و اون از هر جهت با بقیه اطرافیانمون فرق داریم و خیلی وقتها سعی میکنیم در این موارد صبر و گذشت به خرج بدیم . بین اینهمه تفاوتی که بین من و همسرم همه جوره هست این از جمله نقاط مشترک نادری هست که در ما وجود داره و گاهی نمیدونم آیا خوبه یا بد اما راستش من از دیدن شرمندگی آدمها و معذب بودنشون خیلی ناراحت میشم.

بعد از رستوران هم رفتیم سمت یه منطقه خیلی زیبا و خوش آب و هوا در منطقه شفت گیلان. هوا خیلی عالی بود و رودخانه های زیبایی هم اون اطراف وجود داشتند و بچه های من و باقی بچه ها اونجا حسابی بازی کردند و ما هم دوری در منطقه زدیم و خوراکی و چای خوردیم و حرف زدیم و حدود هشت شب هم برگشتیم خونه. اونجا هم البته من با حرفهای بامزه ای که در جمع میزدم خانمها رو سرگرم کرده بودم و چندین و چندبار به من لقب دختر شیرین زبون و بامزه رو دادند و از من میخواستند بیشتر تعریف کنم و حرف بزنم....اینم نکته جالب توجه ای در نوع خودش هست. البته خب این دوستان هم لطف داشتند و به نظرم اونقدرها هم که اونا از من تعریف میکردند تعریفی نیستم. چقدر هم جالب که میتونم اونهمه ناراحتی و غمم رو پشت حرفهای شوخی که میزنم پنهان کنم...

یکی از روزها هم خاله و  دخترخاله و پسرخاله سامان همراه خانوادشون اومدند خونه مادرشوهرم عید دیدنی و یکساعتی بودند و بعد ما به اتفاق اونا رفتیم خونه خاله بزرگه سامان عید دیدنی (همونکه گفتم خونه خودشون تهران هست و تعطیلات میان خونه ویلاییشون در روستایی نزدیکی رشت).  اونجا هم شوهرخاله بزرگه سامان عیدی نسبتا خوبی بهمون داد (نفری سیصد تومن به خانواده ما عیدی داد که به نظرم برای شوهرخاله رقم خوبی هست و تازه به هممون هم داد) و دو ساعتی دور هم بودیم و آخر شب برگشتیم خونه مادر شوهرم.فردای اون روز هم آخرین روز ماه رمضان بود. همون روزی که گفتم خیلی اتفاقی قسمتم شد که برم یه روستای خیلی زیبا در دل کوه و اونجا کنار یه سفره افطاری باشکوه آخرین افطاری امسال قسمتم شد. بعد ماه رمضان هم به فکر پرداخت فطریه خودمون بودم (ٍسامان که ذره ای اعتقاد نداره) و خب داشتم فکر میکردم به کی و چه مقدار باید فطریه بدم و سر همین هم با همسر بحث داشتیم و همش با خودم میگفتم مرضیه با اینهمه تفاوت واقعا چطوری شما دو نفر هم رو انتخاب کردید؟ خانواده همسرم اعتقادات معمولی دارند اما همسرم هیچی... اصلا روزه گرفتن من برای کل خانواده همسرم اونم طی سفر عجیب بود و اصلا دوست نداشتم کسی راجبش بدونه اما مادرشوهرم معمولا همه جا عنوان میکرد که من روزه ام. احساس میکنم نسبت به این موضوع احساس افتخار میکرد. بگذریم. آهان قضیه خرید خونه جدید رو هم همون روز عید به مادرشوهر و پدر شوهرم گفتیم و خیلی زیاد غافلگیر و خوشحال شدند. بهشون نگفته بودیم تا اون روز که مثلا سورپرایزشون کنیم و همین هم شد.

راستی روز دو فروردین و قبل این گشت و گذارها هم سونیا ما رو دعوت کرد خونشون و پاستای خوشمزه و مرغ و آش رشته درست کرده بود و عیدی های بچه ها رو هم بهشون داد. من هم سر راهم یه جعبه شیرینی گرفتم و بردم. یکی از روزها هم با مادر همسرم رفتیم میدون شهرداری رشت و یه مقداری خرید کردیم اما من بابت ملاحظات مالی چیز زیادی نگرفتم و فقط برای نیلا و نویان و روشا خواهرزادم لباس گرفتم. همین. راستی قبل عید هم برای سامان و بچه ها کمی خرید کردم بین همه بدوبدوهای مربوط به خونه ها و خوشبختانه یه بن لباسی بهم دادند که همون باعث شد با اون بن بتونم دو جفت شلوار مردانه و دو تا پیراهن برای سامان و یه مانتو برای خودم بخرم (بماند که قیمتشهاش نجومی بود و خوبیش این بود که من بن داشتم).

اینم یادم رفت بگم که روز چهار فروردین تولد پسرک قشنگم نویان بود و پدر و مادر همسرم و سونیا و شوهرش رو به صرف شام دعوت کردیم رستوران (البته رستوران طرف قرارداد محل کارم در گیلان وگرنه در حالت عادی نمیتونستیم اینهمه هزینه کنیم) که با دیدن شلوغی رستوران و مراسمی که اونجا بود قرار شد غذا سفارش بدیم و ببریم خونه مادرشوهرم بخوریم. همینکارو هم کردیم و سر راه هم کیک تولد برای نویان گرفتیم و شب ۴ فروردین هم یه جشن تولد دیگه به فاصله چهار روز از تولد من برای پسرک قشنگم گرفتیم. الهی قربونش برم که سه ساله شد. خدا میدونه که این بچه چقدر خودشو در دل من جا کرده. جونم به جونش بسته.

روز سیزده به در هم که رفتیم روستایی در نزدیک صومعه سرا که روستای مادری خانواده همسرم میشه و خاله بزرگه سامان همونجا یه ویلا داره (همون که یازده فروردین هم رفته بودیم پیشش عید دیدنی). دیگه خانواده خاله بزرگه و عروس و نوه هاش و  ما و پدر و مادر سامان و سونیا و شوهرش و یکی از دوستان خانوادگیشون برای سیزده به در در محوطه بزرگ و سرسبز و زیبای ویلا دور هم جمع شدیم و جوجه کباب و آش رشته و کاهو سکنجبین به رسم روز سیزده به در خوردیم و تاب بازی کردیم و در حیاط زیبای ویلا چندتایی عکس گرفتیم که اگر بشه در پیج اینستاگرامم قرار میدم .

بعد از ناهار هم از محوطه ویلا چرخی داخل روستا زدیم و به کنار رودخانه زیبایی که داشت رفتیم و چندتایی هم اینجوری عکس گرفتیم. تو همه عکسها خودم رو که میدیدم متوجه میشدم چقدر شکسته شدم و این چندوقت و چقدر پوست و ظاهرم بد شده.... اصلا از خودم راضی نبودم و حس بدی داشتم . حتی خاله سامان هم بعد دیدن من گفت چقدر بچه ها تو رو شکسته کردند و یه جورایی مهر تاییدی بود به احساس بدی که خودم به ظاهرم پیدا کرده بودم و اعتماد به نفسم رو حسابی ضعیف کرد، بخصوص در جمع ها.... باز خوبه بین اونهمه بدو بدوهای آخر سال از کارهای اداری محل کارم گرفته تا رفتن به اداره مالیات و شهرداری و دفترخونه برای فروش دو تا خونه و فروش طلاها برای پرداختی به فروشندمون و .... لحظه آخر رفتم و ابروهامو برداشتم و ابرو و موهامو رنگ گردم (بعد دوسال برگشتم به رنگ شرابی ) و سفیدی موهام مشخص نبود! اما در کل صورتم واقعاَ خراب شده به نظر خودم و فکر نکنم بتونم دیگه این پوست خراب و پر چروک رو درستش کنم.... بهتره بهش عادت کنم.

بگذریم.

میخواستیم روز چهارده فروردین به سمت تهران راه بیفتیم اما بابت شلوغی جاده ها و خستگی بیش از حد سامان که خودشو در قالب خواب آلودگی در جاده نشون میده صبر کردیم تا صبح روز شنبه ۱۶ فروردین به سمت تهران راه بیفتیم و خب روز شنبه ترافیک خاصی نبود و صرفا ترافیک روانی در جاده ها جریان داشت و راحت و بی دردسر برگشتیم. 

اینم بخشی از سفرنامه ما به رشت در نوروز ۱۴۰۴. این بین متاسفانه بابت گوش نکردن سامان به حرف من تو این وضعیت بی پولی بابت خرید خونه، هفت میلیون تومن هم خیلی الکی و بیخودی از دست دادیم و همین موضوع حسابی منو به هم ریخت! بیشتر از خود پول، اینکه شوهرم به حرف من گوش نکرد و حساب تریدی که برای خودم باز کرده بودم و حدود ۵ ماه تمام در حال آموزش برای استفاده ازش بودم بدون هماهنگی با من استفاده کرد و در عرض سه چهار روز هفت میلیون تومن ناقابل رو تو این وضعیت بی پولی به باد داد...من بعد دیدن اصرارهاش برای استفاده از حساب بهش گفتم نهایتا تا یک میلیون ضرر کرد دست از معامله برداره اما به حرف من گوش نکرد و ظرف سه چهار روز هفت میلیون تومن رو به باد داد و تازه اگر با دعوا و جرو بحث شدید متوجه نمیشدم و جلوش رو نمیگرفتم احتمال ضررهای خیلی بیشتر هم بود! به قدری این موضوع منو عصبی کرد (بیشتر از دست رفتن این پول، اینکه بدون آموزش و خیلی سرسری حساب من رو ضعیف کرد بدون اینکه حتی خودم بعد اینهمه آموزش یک معامله واقعی توش انجام داده باشم. همین منو ناراحت و به شدت خشمگین کرد حتی بیشتر از خود پولی که اتلاف شد! همینا باعث شد کل انگیزه من برای ترید کردن در آینده و اونهمه آموزش سر هیچ و پوچ از بین بره و همین موضوع از خود پول از دست رفته بدتر بود به نظرم. هنوزم از دستش عصبانیم و نمیتونم فراموش کنم) این قضیه قشنگ چند روز از سفرمون رو بهمون زهرمار کرد و من به قدری ناراحت و عصبی شدم که دلم میخواست به معنای واقعی کلمه سرشو بکوبم به دیوار! بهش گفتم تو فکر کردی اگر این حساب از بین بره ما میتونیم دوباره شارژش کنیم؟ و اصلا به چه اجازه ای برخلاف حرف من وقتی دیدی داری ضررمیکنی به معامله کردن ادامه دادی؟ سر همین چندباری بحث شدیدی بینمون در گرفت و منم موضوع رو به مادرشوهر و پدرشوهرم گفتم و اونا هم حسابی عصبی شدند و با توجه به اینکه چندان از موضوع معامله و ترید سر درنمیارند مدام میگفتند این آخه چه راه پول درآوردن هست و شبیه قماره و... درحالیکه من میگفتم اتفاقا راه خوبیه اما به شرط دیدن آموزش درست و طولانی مدت نه به سبک سامان اونم با حسابی که من شارژ کرده بودم! بدون اینکه حتی یکبار خودم بهش دست بزنم...

بگذریم. همین الان هم یادآوریش اذیتم میکنه و بیشتر از این ادامه نمیدم. کل انگیزه من برای شروع به کار بعد این اتفاق از دست رفت و اصلا به همین دلیل بود که نمیخواستم قبل آموزش کامل و پیداکردن استراتژی شخصیم اینکارو شروع کنم و شروع هم نکردم چون آمادگی کاملش رو در خودم احساس نکردم اونوقت شوهرم.... چی بگم که نگفتنش بهتره.

دو روز مونده به برگشتنمون هم که شب هنگام رفتیم کنار ساحل و همون‌طور که بالاتر گفتم داخل ماسه های کنار دریا ماشینمون گیر کرد وقتی که با هزار بدبختی ماشین رو با کمک اطرافیان و ماهیگیران اون موقع شب از بین ماسه ها درآوردیم (اون شب خیلی ترسیده بودم بابت طلاهایی که همراهم بود داخل کیف و اینکه از بابت اتفاقاتی که قبلا راجبش در اینستاگرام خونده بودم میترسیدم) تو راه برگشت به خونه مادرشوهرم بودیم که با رفتار خیلی عجیبی از همسرم روبرو شدم که قبلاً هم سابقه داشت.... نمیخوام اینجا هیچ توضیحی راجبش بدم راستش...همین قرار بود محتوای یه پست خصوصی باشه که بعداً از نوشتنش پشیمون شدم....فقط میتونم بگم با یه سری رفتارهای غیرعادی روبرو شدم که منو به شدت نگران و مضطرب کرد و وقتی بهش یادآور شدم که چرا اینطوری داره رفتار میکنه باعث رفتارهای به شدت پرخاشگرانه شد... ترسیده بودم و سعی میکردم حرفی نزنم تا خدای نکرده اتفاق بدی موقع رانندگی نیفته. همون شب به یه سری نتایج ترسناکی در ذهنم رسیدم و نتونستم در برگشت به خونه مادرشوهرم به مادرم زنگ نزنم.... در این مورد بیشتر از این چیزی نمیگم و در همین حد هم نمیدونم آیا موقع انتشار پست پاکش میکنم یا نه...بعدتر به شدت بازخواستش کردم و کلی حرفها بهش زدم و حتی تهدیدهایی کردم و بحث و حرفهای بدی بینمون اتفاق افتاد اما من از موضعم کوتاه نیومدم و فقط منتظرم ببینم قراره در آینده مجدد با چنین اتفاقی روبرو بشم یا نه! فقط از خدا میخوام حتی یکبار دیگه هم شاهدش نباشم... (الان که دارم این پست رو با ویرایش و بعد یک روز منتشر میکنم میتونم بگم متوجه موضوع و واقعیت شدم و با اینکه اصلا برام خوشایند نیست اما از اونچه که فکر میکردم بهتره! مثل این میمونه که آدم رو به مرگ بگیرند که به تب راضی بشه....حالا شاید بعدترها راجبش در یه پست خصوصی توضیح دادم.)


خب سعی کردم از روزها و ایام عید نوروز در حد مختصر توضیحاتی داده باشم. درسته که یه عالمه تا همینجا نوشتم اما اگر قرار بود با جزئیات کامل بهش بپردازم حداقل دوبرابر همین مقدار باید مینوشتم و خیلی تلاش کردم که از خیلی چیزها بزنم و ریزجزئیات رو بیان نکنم. 

++++++ در آخر این پست برای دوستان عزیزی که راجب رهن رفتن خونه جدیدمون پرسیدند هم توضیحاتی بدم. البته در کامنت های پست قبل در جواب دوستان چیزهایی گفتم اما اینجا هم میگم. خب ما خونه ای که خریده بودیم رو باید رهن میدادیم تا بتونیم کسری پرداختیمون رو جبران کنیم و سند بزنیم. همونطور که در دو پست قبلی نوشته بودم از همون ابتدا قرار بود که ما خونه فعلی که توش ساکنیم و الان میشه خونه سابقمون رو از خریدار خونمون یعنی مالک جدید رهن کنیم و از طرفی خونه جدیدی که خریدیم رو با مبلغی بیشتر رهن بدیم و اینطوری کسری پول و باقی پرداخت ها رو برای سند زدن خونه جدید کامل کنیم و خب همینطوری هم شد و خونمون رو هیمنطوری فروخیتم یعنی به شرط رهن نشستن خودمون اما وقتی خونه جدید رو خریدیم من با خودم فکر کردم که میشه ما به التفاوت چهارصد میلیون تومنی (بین مبلغ رهن خودمون و مبلغ رهن احتمالی خونه جدید) رو با فروش ماشین و مثلا مقداری قرض از اینور و اونور جور کنیم و خودمون بریم در خونه جدید ساکن بشیم و الکی برای یکسال خونه رو دست مستاجر ندیم....این شد که با مالک جدید خونه سابقمون صحبت کردیم و گفتیم این مبلغی که شما به ما بدهکارید رو ما چون گفتیم خودمون قراره رهن بشینیم و در مبایعه نامه هم قید کردیم، شما نسبت به پرداختش به ما وظیفه ای ندارید و ما تلاش میکنیم همین خونه ای که شما از ما خرریدید رو به فرد جدیدی رهن بدیم و باقی پولمون رو دریافت کنیم و شما نسبت به تسویه کردنش با ما با توجه به حرفی که از اول زدیم که خودمون رهن میشینیم دیگه وظیفه ای ندارید. اونم یکم من و من کرد و زیاد استقبال نکرد و ترجیح میداد مستاجر جدیدی نیاد و خودمون بشینیم اما چیزی هم نگفت (ولی به شدت اصرار داشت هر چه سریعتر اجاره نامه بینمون تنظیم بشه از بعد حقوقی قضیه و بعد ما هر تصمیم گرفتیم بهش اطلاع بدیم که ما گفتیم بهتره صبر کنی تا تکلیف نهایی معلوم بشه و بعد اجاره نامه اگر لازم شد بنویسیم ). 

خلاصه برنامه این شد که برای اینکه ریسک نکرده باشیم ما همزمان روی رهن هر دو خونه یعنی هم خونه ای که فروختیم (و قرار اولیه این بود که داخلش رهن بشینیم) و هم خونه جدیدی که خریدیم کار کنیم و هر کدوم زودتر رهن رفت روی همون برنامه بریزیم و بریم جلو. طبیعیه که اولویت من رهن همین خونه الانمون که توش ساکن هستیم و فروختیمش بود که بتونم جابجا بشم و در خونه جدید ساکن بشم، اما در این پروسه فهمیدم که من دست کم پنجاه صد تومن بیشتر از مبلغی که میتونه خونمون رهن بره رهن کامل نشستم (مبلغ رهن کامل پیشنهاد خودمون بود و مشاوره غلط یکی از مشاوران املاک وگرنه باید کمتر رهن میکردیم این خونه رو!) و همین کارمو سخت میکنه چون شانس پیداکردن مشتری دقیقا به همون رقم که ما گفتیم رهن میشینیم رو کم میکرد..با اینحال تلاشمو کردم و خونه سابقمون رو آگهی کردم در دیوار.... تماسهای خیلی کمی داشتم و مشخص بود به خاطر زمان بد و تعطیلات و شب عید بودن و مبلغ نسبتا بالا رهن دادنش راحت نیست...با اینحال تصمیم داشتم در هفته دوم عید و همینطور بعد تعطیلات عید، مجدد تلاش کنم ببینم میتونیم رهن بدیم یا نه. همزمان هم بابت اینکه ریسک نکرده باشیم خونه جدید رو به همون بنگاهی که خونه رو اونجا مبایعه نامه نوشتیم برای رهن سپردیم و البته به چندین بنگاه دیگه هم سپردیم که حداقل ریسک نکرده باشیم و برای سند زدن خونه و جور کردن مبلغ در اواخر فروردین به مشکل نخوریم و پشیمونی به بار نیاد...   

روز هشت یا نه فروردین ماه از املاکی که ما خونه جدید رو همونجا مبایعه نامه نوشتیم تماس گرفتند و گفتند یه مشتری برای بازدید میخواد بعداز ظهر بره . ما هم که رشت بودیم و تماس گرفتیم با مالک قبلی برای بازدید هماهنگ کردیم. با اینحال فکر نمیکردم لزوماَ با همین مشتری رهن بره و فقط از بابت اینکه مشتری رو رد نکرده باشم و بعداَ پشیمون نشم (اگر مثلا خونه فعلیمون که توش ساکنیم رهن نره) برای بازدید هماهنگ کردم. قبل این مشتری هم دو تا مشتری دیگه رفته بودند برای بازدید و اتفاقی نیفتاده بود...خلاصه این مشتری سوم هم بازدید کرد و بعدش املاک زنگ زد که ایشون پسندیده و کی میتونید بیاید اجاره نامه بنویسید؟ عصر بود که املاک زنگ زد و من راستش اصلا انتظار نداشتم به این سرعت این خونه جدید رهن بره اونم دقیقا به همون مبلغ یک میلیارد تومنی که انتظارشو داشتیم (البته مبلغ رهن کامل این خونه یک و صد میتونست باشه اما با توجه به زمان تعطیلات ما همون یک تومن گذاشتیم که راحتتر بره و راستش میگفتیم اگر کسی با نهصد میلیون هم بیاد رهن میدیم)...

از طرفی خب خوشحال بودم که  مشتری پیدا شده و نمیخواد نگران جور کردن پول خونه برای سند زدن باشیم و استرسمون کمتر میشه، از طرفی اصلا انتظارشو نداشتم به این زودی رهن بره و همش امید داشتم از رشت که برمیگردیم با تمام توان اقدام کنیم برای رهن دادن خونه ای که فروختیم بلکه مبلغ باقیمانده پولمون رو بده و بتونیم ماشین رو هم بفروشیم و بریم در خونه جدید ساکن بشیم.... اینطوری و با رهن رفتن زودهنگام خونه با اینکه در کل اتفاق خوبی میتونست باشه اما اون امیدی که برای ساکن شدن در این خونه جدید برای من بود بالکل از بین میرفت.... از طرفی هم مستاجر میخواست بیعانه بده و املاک میخواست ما بهشون بگیم کی برای قرارداد میایم و نمیشد مثلاَ برای فکر کردن بیشتر وقت بگیریم... من به مشاور املاک گفتم چنددقیقه به من فرصت بده که تصمیم بگیرم اما مشاور املاک به ده دقیقه نرسیده زنگ زد که من باید جایی برم و عجله دارم و این بنده های خدا میخوان بیعانه بدند و ... خلاصه این شد که من با مادرشوهر و پدرشوهرم و سامان مشورت کردم و دیدیم نقد رو نباید ول کنیم نسیه رو بچسبیم. شاید این مشتری که از دست بره دقیقا با همین رقم نتونیم خونه جدید رو رهن کامل بدیم (مثلا مشتری رهن و اجاره بیاد که به کار ما نمیاد یا مثلا بعدتر مشتری که پیدا میشه با رقم کمتری رهن کامل کنه و ما مثلا مجبور باشیم قبول کنیم) از طرفی فکر کردم شاید نتونیم خونه سابقی که فروختیم و قرار اول این بود که خودمون یکسال رهن کامل بشینیم رو دقیقا به همون رقمی که خودمون از خریدار طلب داریم رهن بدیم و این وسط از اینجا رونده و از اونجا مونده بشیم... هم این مشتری از دست بره و مشتری دیگه ای با دقیقا همین رقم پیدا نشه و هم اینکه خونه سابقمون رو نتونیم دقیقا به مبلغ ۶۰۰ میلیون تومن رهن بدیم و همه چی بدتر بشه. این شد که قبول کردم املاک بیعانه بگیره و عملاَ همون برنامه ابتدایی خودمون اتفاق افتاد...یعنی قرار شد یکسال و دوماه آینده رو در همین خونه ای که فروختیم بصورت رهن کامل ساکن بشیم و سال بعد مستاجر این خونه جدید رو بلند کنیم و جابجا بشیم...

از طرفی هم میتونم بگم اتفاق خوش یمنی بود که خیلی سریع و بدون اینکه دچار هیچ استرس خاصی بشیم در ایام عید خونه رهن رفت به همون مبلغی که انتظار داشتیم و یه جورایی نفس راحتی کشیدیم. از طرفی هم خب من همش امید داشتم بتونیم خونه فعلی خودمون رو رهن بدیم و پولمون رو از مالک جدید بطور کامل بگیریم و با فروش ماشینمون بریم در همون خونه ای که خریدیم ساکن بشیم که این امید به کل از بین رفت و حالا باید حداقل یکسال آینده رو همینجا بمونیم.... بالاخره لابد حکمتی بوده اما ایکاش از همون اول تصمیم میگرفتیم که در خونه جدید ساکن بشیم اما خب برنامه اول ما فروش هر دو تا خونه نبود و روی اوراق مسکن حساب کرده بودیم و برای همین فکر میکردیم اصلا امکان جابجا شدن نیست....بعدتر که هر دو خونه رو فروختیم و نقدینگی بهتری داشتیم بود که دیدیم میتونیم با فروش ماشین بریم و در خونه جدیدمون ساکن بشیم.

نمیدونم شما دوستان در این شرایط چه تصمیمی میگرفتید اما به نظر خودم چون ما برای سند زدن این خونه یک میلیارد کم داشتیم و به هر حال مشتری اجاره خیلی زود پیدا شد. شاید تصمیم درستتر همین بود که نقد رو ول نکنیم بچسبیم به نسیه و  همون رهن دادن خونه جدید و در نتیجه جورشدن مبلغ برای روز محضر میتونست تصمیم بهتری باشه....

به هر حال که پرونده اجاره دادن این خونه جدید هم بسته شد. من از طرفی خیلی نگران بودم که قضیه دو سال و اندی قبل که خونه کوچیکمون رو خریدیم و نتونستیم به اون مبلغی که به ما گفته بودند رهن بدیم و کلی پول کم آوردیم و با کلی تاخیر و احتمال جریمه شدن و... سند زدیم و زندگیمون رسماَ فلج شده بود تکرار بشه که خدا رو شکر این اتفاق نیفتاد و خونه جدید به همون رقم مورد نظرمون رهن رفت.

با این شرایط به امید خدا و به شرط زنده بودن سال بعد یعنی ابتدای سال ۱۴۰۵ در خونه جدید ساکن میشیم. پریشب یعنی شب هفده فروردین هم رفتیم و قرارداد اجاره رو با مستاجر جدید نوشتیم. یه زن و شوهر کارمند بودند با یه دختر شش هفت ساله. امیدوارم خونه رو تمیز و مرتب نگهدارند. به نظر که آدمهای خوب و مظلومی میرسیدند.

راستی صبح همون هفده فروردین کلید خونه جدید رو از املاک تحویل گرفتیم (مالک قبلی خونه رو تخلیه کرده بود و وسایلشو برده بود) و قبل اینکه مستاجر بخواد در خونه ساکن بشه رفتیم و به خونه سر زدیم که بطور کامل همه چیزشو ببینیم....در کل که خونه خوبی بود اما چون من هر دوبار موقع شب بازدید کرده بودم و اینبار روز رفتم میتونم بگم یه مقداری نور خونه کم بود که چون این خونه در طبقه اول هست (به خاطر بچه ها و بپربپر کردناشون خودمون میخواستیم طبقه اول بگیریم) و سالن هم نور مستقیم نداره و نورش رو از آشپزخونه میگیره طبیعیه که مثل خونه فعلی ما (درواقع الان میشه گفت خونه سابق ما که فروختیم) که در طبقه ششم هست و سالن و آشپزخونه پرده خورهء پرنور و روشن به اون معنا نباشه.... البته آشپزخونه کاملا پرنوره و سالن هم چون غیز از آشپزخونه از بالکن هم کمی نور میگیره خیلی تاریک نیست اما به پرنوری این خونه فعلی ما نیست که خب معلومه خونه طبقه اول حتی اگر سالنش هم پرده خور باشه مثل خونه طبقه ششم که ویو ابدی داره نمیشه.

البته این خونه هم در سالنش و هم در آشپزخونه پرده میخوره اما نور آشپزخونه مستقیمه و پنجره به کوچه راه داره اما نور سالن جدای از پنجره آشپزخونه از بالکنی تامین میشه  که یکی از درب هاش در سالن قرار داره و درب اصلیش در اتاق خواب هست و اونقدرها پرنور نمیتونه باشه،  بخصوص که پرده هم بزنیم، وقتی که پرده بزنیم اون نور هم گرفته میشه به نظرم. البته اینم باید بگم که خونه فعلی ما هم که طبقه ششم هست و خیلی پرنور هست عملاَ کارایی زیادی به اون معنا برای من نداشت چون همسرم حتی طی روز هم موافق کنار زدن پرده ها نیست (یه جور وسواس شدید داره نسبت به این موضوع و آرامشش گرفته میشه) و بچه ها هم طبق عادت مدام طی روز لامپها رو روشن میکنند و عملاَ نور زیاد این خونه اونقدرها به کار من نیومده و حتی طبقه ششم بودن و ویوی خوب داشتنش هم اونقدرها برام فرقی نداشته، چون تقریبا نود درصد روزها پرده ها کشیده اند بابت حساسیت شدید همسر.

خلاصه که پرونده رهن دادن این خونه جدید هم بسته شد و تموم شد رفت....الان تا موقع سند زدن من باید پرداختیهامو کامل کنم و ۳۱ فروردین تاریخ سند زدن خونه جدید و ساکن شدن مستاجر جدید هست. 

اتفاق خیلی ناراحت کننده ای که این وسط افتاد ارزون شدن طلا طی همین دو سه روز بود که باعث شد کلی از نظر روحی منو به هم بریزه چون من باید بخشی از طلاها رو هم بفروشم ,و خب نمیدونستم قبل عید بفروشم یا صبر کنم بعد عید که پولشو لازم دارم اینکارو بکنم و خب در نهایت نصف کمترش رو قبل عید و با گرمی هشت تومن فروختم و امروز طلا به شدت ریزشی شد و من خیلی زیاد بهم از نظر روحی فشار وارد شد (بابت اینکه باید مبلغ بیشتری قرض کنم و...) بخصوص که با خودم فکر کردم تو میتونستی با رقم بهتری بفروشی و اینکارو نکردی و همش فکر کردی بالاتر میره و الان اینطوری برات کلی ضرر شد...اینم خودش یه عامل ناراحتی طی امروز بود...کاش وقتی طی دیروز دوباره قیمت هرگرم طلا هشت تومن شد و به قیمت قبل عید رسید من فروخته بودم و چون تا آخر ماه پولشو لازم نداشتم و پرداختی بعدیم آخر ماه بود الکی طلا رو نگه نمیداشتم. خیلی خیلی این موضوع ناراحتم کرد.

+++++ راستی در مورد خونه جدید و ویژگیهاش برای یه سری دوستان توضیح مختصری بدم. خب ما دو تا خونه به متراژهای ۶۶ متر و ۴۵ متر داشتیم و قرار بود صرفا با فروش همین واحد ۶۶ متری و گرفتن اوراق مسکن و فروش ماشین و ... خونمون رو خریداری کنیم که خیلی ناگهانی و یهویی برناممون با دیدن این خونه جدید که الان معامله کردیم عوض شد و قرار شد وام اوراق نگیریم (قسطش ۲۹ میلیون تومن بود و با قسطهای قبلی من تازه سوای هزینه ها و شهریه های مدرسه و پیش دبستانی و ....۴۷ میلیون قسط هر ماه میشد و من نمیدونم چرا میخواستم با وضعیت شغلی همسرم چنین ریسکی بکنم از اول! الان از خودم متعجبم!) و دیگه اینکه با برنامه جدید قرار شد ماشین رو هم فعلا نفروشیم (طبق برنامه قبلی که با اوراق بود باید ماشین رو هم میفروختیم) و در ازاش خونه ۴۵ متریمون رو بفروشیم و مقدار طلای کمتری هم بفروشیم و اینطوری این خونه رو بخریم...اون خونه ۴۵ متری خونه ای بود که همسرم قبل ازدواج با من خریده بود. البته طی این سالها خونه اولی که در مجردی خریده بود فروخته بودیم سر یه برنامه ریزی اشتباه و خونه دیگه ای جایگزین کرده بودیم و دوستان وبلاگی قدیمی قضیه دوسال پیش رو باید یادشون باشه و این همون خونه دومی بود که جایگزین واحد قبلی شده بود و دست مستاجر داده بودیم.خونه خودمون هم واحد ۶۶ متری بود که درش ساکن بودیم و مدتها بود دنبال فروشش بودیم.)

 خلاصه که با کلی حساب و کتاب کردن و کلی برنامه ریزی کردن در نهایت تصمیم شد که خیلی سریع واحد کوچیکه رو هم بفروشیم و راستش اولش اصلا فکر نمیکردیم بشه با این سرعت فروخت و مستاجرش برای بازدید دادن همکاری کنه و همه چیز در هاله ای از ابهام بود و واقعا سردرگم بودیم......خلاصه که خوشبختانه اونو هم طی  سه یا ۴ روز فروختیم (اون بابت ریزمتراژ بودن و داشتن پارکینگ و قیمت مناسبش زود فروش رفت بماند که چقدر حاشیه ها سر فروشش با مستاجری که توش ساکن بود و خریدارها و ... داشتیم و چقدر سر همین موضوعات استرس و عذاب کشیدیم!) خلاصه که بعدش که این خونه کوچیکه هم فروش رفت و هر دو خونه رو فروخته بودیم رفتیم و همین خونه جدید رو خریداری کردیم. مالک همین خونه هم همون‌طور که گفتم بعد اینکه ما هر دو خونه رو فروخته بودیم و نشسته بودیم منتظرش  برای قرارداد یهویی پای قرار نیومد و منو بهت زده و داغون کرد و همه اینها رو در دو پست قبلی توضیح دادم و باز اینجا تکرار نمیکنم. خلاصه که خیلی بدبختی کشیدیم. همینها که اینجا در همین چند خط نوشتم به قدری به من از نظر روحی و روانی و استرس کشیدن فشار آورد اونم با زبون روزه که اصلا نمیتونم بیانش کنم! گاهی روزها فکر میکردم نمیتونم بین اینهمه فشار زنده بمونم و میترسیدم با اون تپش قلب شدید و استرس و گریه های زیاد سکته کنم!

درمورد این خونه هم بگم که متراژش  حدودا  ۹۰ متر هست (با احتساب انباری ) و سال ساختش ۹۶ هست (من البته اولویتم این بود که کم سن و سال تر بگیرم مثلا دو سه ساله اما خب در نهایت همین قسمتم شد و واقعا در بازار شب عید نمیشه همه ترجیحات رو به مرحله عمل رسوند). بالکن و پارکینگ و انباری و آسانسور هم داره و طبقه اول هست (خودمون اینطوری میخواستیم با اینکه به شخصه طبقات بالا رو بیشتر میپسندم اما دیدم بابت آرامش بیشترمون بهتره به خاطر بچه ها چندسالی در طبقه اول زندگی کنیم، البته اگر خونه مناسبی طبقات بالا پیدا میکردیم باز هم میخریدیم و یه معیار سفت و سخت نبود اما در نهایت هم همین طبقه اول قسمتمون شد و باقی مواردی هم که دنبالش بودیم داشت).... نقشه خونه  در مجموع خوبه اما خب بابت طبقه اول بودن و اینکه نور مستقیم داخل سالن نداره و بیشتر نورش رو از آشپزخونه میگیره مثل خونه فعلی ما پرنور نیست. یکی از اتاق خوابهاش هم به نظرم نه متره میرسه و کمی کوچیکه (همون اتاق خوابی که توش بالکن چهارمتری داره) اما به غیر این دو مورد بقیه مواردش به نظرم خوبه. خونه تمیزیه و آشپزخونه نسبتا بزرگ و دلباز و کابینتهای شیک و سفیدی داره (از جنس نئو کلاسیک که ظاهرا جدیدترین نوع کابینت هست). بالکن چهارمتری داره و کولر آبی هم البته همونجاست.... از نظر موقعیت مکانی نسبت به خونه فعلی ما  و خونه ۴۵ متریمون در جای بهتری قرار داره و طبیعیه که اختلاف قیمتی با خونه ما از نظر قیمت هر متر داشته باشه (۲۴ میلیون تومن ناقابل فقط اختلاف قیمت هر متر در دو خیابان مختلف یک منطقه !). البته خونه جدید همچنان در همون منطقه خودمون هست، اما در خیابان دیگری و در کل به نظرم با در نظر گرفتن جمیع موارد و زمان خریدمون که آخر سال بود و شاید خونه های خیلی عالی رو برای فروش نگذاشته بودند و انتخابها خیلی محدود بود، در کل خونه خوبیه...همینکه تونستم قبل سال خریدمو انجام بدم و نیفته برای اینور سال خودش خوبه. بماند که بازم میگم چقدر دچار سختی و عذاب و استرس شدم و حتی یک دهمش رو هم اینجا بیان نکردم. 

 چندتایی عکس از خونه خالی همون هفده فروردین که رفتیم و بهش سر زدیم گرفتم. فکر میکنم سال بعد ماه اردیبهشت یا اوایل خرداد اگر همه چی خوب پیش بره بتونیم اونجا ساکن بشیم. قسمت نشد همین امسال جابجا بشیم. لابد مصلحت این بوده. بازم شکر.

امروز قراره برم خونه مادرم و شاید هم خونه خواهر بزرگم عید دیدنی. درمورد خونه خواهر بزرگم مطمئن نیستم. نمیدونم بریم عید دیدنی یا نه بابت ملاحظاتی که بابت شوهر خواهرم هست....خونه مادر و خواهرم خیلی نزدیک به همه.  خلاصه بریم خونه مادرم و اونجا تصمیم بگیریم. 

به خاطر اینکه کل تعطیلات عید رو رشت بودیم متاسفانه نشد که سمنان بریم و حتی خونه مادرم هم عید دیدنی نرفتیم. مادرم و خواهرام هم تا حدود یازده فروردین سمنان بودند و مشغول کارهای نظافت خونه روستایی بعد بازسازی خونه...ما تعارف کردیم که اگر نیاز به کمک هست خودمونو برسونیم اما دیدیم خواهرم بیشتر ترجیح میده ما نباشیم تا راحتتر و بدون شلوغی و دست و پاگیر بودن بچه هام بتونه به کارها برسه....سامان چندباری گفت اگر لازمه ما بیایم و هر بار خواهرم گفت نیازی نیست و بچه ها اینجا اذیت میشند و دست و پا گیر میشه و .... خلاصه که نرفتیم. من تصمیم نداشتم انقدر طولانی رشت بمونم و تصمیم داشتم ششم و هفتم برگردم اما نیلا و سامان اصلا راضی نبودند و دیدم  نمیتونم راضیشون کنم به برگشت (بابت اینکه بتونم روزه هامو بگیرم) و خلاصه اینطور شد که نیت ده روز موندن کردم (تازه از روز ۴ فروردین این نیتو کردم چون قبلش بابت عذر شرعی نمیتونستم روزه بگیرم و تازه ۴ فروردین تصمیم گرفتم که ده روز موندنمون رو تمدید کنم  که بتونم روزه هامو بگیرم.)

خب من دیگه برم که کم کم آماده بشیم بریم خونه مادرم.

هنوز کلی حرف و تعریف کردنی داشتم ولی واقعا درست نیست طولانی تر از این بنویسم...همین نوشته ها رو هم مطمئن نیستم کسی کامل بتونه بخونه. خداییش خیلی وقتها من به احترام و عشق شما میام و اینهمه تعریف کردنی ها رو اینجا مینویسم. از ته دلم این وبلاگ و دوستانم برام ارزشمندند. 

انشالله که سال جدید برای هممون سال خوب و پربرکتی باشه. نسبت به آینده و روزهای پیش رو نگرانیهای خودمو دارم مثل تمام ملت ایران اما بین همین بیم و امیدها (اسم وبلاگمو گفتم) باید سعی کنیم زندگی کنیم. در این مملکت هستیم و چاره ای جز سازش با خوب و بدش نداریم.

ایشالا که برخلاف تحلیل ها و حرف و حدیث ها، امسال برای مردم ما سال بهتری نسبت به سالهای قبل باشه. آمین