دخترک عزیزم نیلا جانم شش ساله شد!
دو تا مهمونی بزرگ تولد رو طی دو شب متوالی پشت سر گذاشتیم. دارم از خستگی از پا میفتم! دوشنبه هفته قبل که به یکباره بعد کلی دل دل کردن در نهایت تصمیمم رو برای گرفتن یه مهمونی و جشن تولد برای نیلا گرفتم اصلا فکرشو هم نمیکردم قراره چهارشنبه شب و پنجشنبه شب (سی آبان ماه و یک آذر) دو تا مهمونی مفصل و پردردسر اما جذاب برای تولد نیلا جانم داشته باشیم!
خب من دوشنبه هفته قبل و یکروز بعد نوشتن پست قبلی، تصمیم قطعیمو برای گرفتن مهمانی تولد گرفتم و تایید سامان رو هم گرفتم و بعدش با خانم پسرخاله سامان (شیما که یه پسر هشت ساله داره) و خواهر همین خانم (مونا که اونم یه پسر هشت ساله داره) تماس گرفتم و هر دو خانواده رو برای جشن تولد نیلا پنحشنبه شب دعوت کردم (درحالیکه هنوز هیچکاری هم نکرده بودیم!) هر دو استقبال کردند و وقتشون هم آزاد بود. البته گفتند بابت اینکه من به زحمت نیفتم، برای شام نمیان و بعد شام میان که گفتم حتما باید برای شام بیان و نگران اذیت شدن من نباشند چون غذا رو از بیرون و رستوران میگیریم. همزمان به خانم یه پسرخاله دیگش (صبا) هم زنگ زدم و اون و همسرش رو هم دعوت کردم که البته اون گفت از قبل جشن تولد دختر دوستش دعوته و عذرخواهی کرد که نمیتونه بیاد.
تاکید میکنم که موقع تماس با این سه نفر به هیچکدوم نگفتم که جشن تولد نیلا هست که تو زحمت کادو گرفتن نیفتند چون به هر حال چند وقتی بود که میخواستم دعوتشون کنم اما بابت خرابی مبلمان سابقم و بی حوصله بودن خودم مدام به تاخیر میفتاد دیگه اینبار که دعوت کردم با خودم گفتم بهتره حرفی از تولد نزنم که برای کادو به زحمت و هزینه نیفتند. وقتی خانم یکی از پسرخاله هاش (صبا) گفت نمیتونند بیان تصمیم گرفتم به جای اون به یکی از دختر خاله های سامان که دخترش از نیلا یکسال بزرگتره زنگ بزنم و اونو به جاش دعوت کنم. خب بابت کوچیکی خونه و سالن پذیراییم من بیشتر از سه خانواده رو نمیتونستم دعوت کنم، برای همین وقتی یکی از این سه خانواده گفت نمیتونه بیاد زنگ زدم به گزینه جایگزین دیگه ای که تو ذهنم بود. دخترخاله سامان در ابتدا خیلی هم استقبال کرد اما گفت باید با همسرش صحبت کنه و مطمئن بشه اون روز کار خاصی نداره و خبر قطعیشو بهم میده. راستش من با توجه به روحیاتی که این دخترخاله سامان داره (به شدت تودار و مرموز و با سیاست البته سیاست به معنای خوب نه بد. یکبار باید راجب اخلاق و روحیات این دخترخاله صحبت کنم) و شناختی که ازش داشتم از اول احساس میکردم قرار نیست بیان و احتمالا جوابش منفیه، اما اتفاقاَ تو تماس تلفنی که باهاش داشتم دیدم بدش نمیاد که بیان و مثلا همش میگفت آخه به زحمت میفتی با دو تا بچه و مدلش طوری بود که انگار قراره بیان و تایید هست... خلاصه من به هوای اینکه قراره اونا هم حضور داشته باشند رفتم برای نیلا کیک بزرگتری سفارش دادم و تصورم این بود که لابد وقتی تا ۲۴ ساعت بعد تماس من خبر نداده لابد اومدنشون اوکی هست و مشکلی نیست، اما فردا عصرش که دیدم هیچ خبری ازش نشده، مجدداَ خودم تماس گرفتم که مطمئن بشم که حتماَ میان که دیدم یهویی گفت ما یادمون نبوده تولد زندایی سعید (شوهرش) دعوتیم و موقعی که تماس گرفتی حواسم نبوده و یه دفعه یادم افتاده و ما نمیتونیم بیایم. پارسال هم که جشن تولد نیلا رو داخل خانه بازی گرفتیم باز دخترخالش به من گفت اون تایم مسافرت هست و نمیتونه بیاد.
خب این زندایی شوهرش که میگفت بالای شصت سالش هست و اصلاَ نمیدونم چطور ممکنه کسی تولدی رو که آخر هفته دعوته یادش بره و اون لحظه که باهاش تماس میگیری و حتی یکی دو روز بعدش هم یادش نیاد تا آخر خودم تماس بگیرم و بهم بگه نمیتونه بیاد...سامان خیلی بیشتر از من هم بابت این رفتار ناراحت شد و بعدترخودش زنگ زد به دخترخالش که ما شما رو برای تولد نیلا دعوت کرده بودیم اما مرضیه بهتون نگفت که تو زحمت تهیه کادو نیفتین اما تو داری میگی تولد زندایی بزرگه سعید دعوتی، یعنی من پسرخاله تو انقدر برای شما ارزش نداشتم؟ پارسال هم دعوتتون کردیم خانه بازی که گفتید قراره مسافرت دارید که قابل درک بود، امسال بهتر نبود اولویت رو به ما که زودتر تماس گرفته بودیم بدی و تولد دختر من بیای؟ (سامان بابت یکی دو تا موضوع ناراحت کننده دیگه از همسر دخترخالش ناراحت بود و این موضوع ناراحتی از شوهرش رو هم برای اولین بار با دخترخالش مطرح کرد البته راستش من تشویقش کردم که ناراحتیشو ابراز کنه وگرنه سامان میگفت من اصلا دیگه باهاشون تماس نمیگیرم و میذارمشون کنار ولی من گفتم حداقل دلیل ناراحتیتو عنوان کن و بعد اگر خواستی کنارشون بذار چون اونا اصلا نمیتونند متوجه بشند تو ازشون ناراحتی). البته وقتی اینها رو عنوان میکرد همزمان به دخترخالش میگفت من اینا رو نمیگم که الان اصرار کنم بیاید اینجا یا برنامتون رو عوض کنید اما خواستم بدونی که ما هم مثل همون زندایی همسرت خودمون هم تولد داشتیم و نیلا هم امسال و هم پارسال دوست داشت آوا هم در جشنش باشه (آوا دخترشون) و اگر بهتون نگفتیم جشن تولدی داریم بابت این بود که تو زحمت نیفتید....
خلاصه که من دیدم قرار نیست دخترخالش اینا بیان، اولش یکم تو ذوقم خورد و از رفتارش هم ناراحت شدم که همون موقع که زنگ زدم نگفت هیچ تولدی دعوتیم و بیشتر از یک روز بعد که تازه خودم بهش زنگ زدم گفت ما یادمون نبوده این هفته جای دیگه ای تولد دعوتیم (اونم تولد یه خانم نسبتا سن و سال دار).. یه جورایی حس میکردم تولد دیگه ای در کار نیست،سامان هم با من هم نظر بود (البته که شاید اشتباه کرده باشیم) بعدتر که دیدم قرار نیست بیان با خودم فکر کردم عوضش شاید راحتتر باشیم چون با این دخترخاله یه مقدار رودربایستی دارم...اما فردای همون روز یعنی چهارشنبه ظهر همین دخترخاله به سامان زنگ زد که من و سعید وقتی فهمیدیم موضوع تولد نیلا بوده خیلی ناراحت شدیم و حالا به همین خاطر ما چون نمیتونیم پنجشنبه بیایم همین امشب (چهارشنبه شب) بعد شام میایم یه سر بهتون میزنیم که نیلا هم خوشحال بشه!
حالا چهارشنبه شب من مادر و خواهرام رو دعوت کرده بودم که مثلا یهویی بیان و نیلا رو سورپرایز کنند! کلی برنامه چیده بودیم که چطوری نیلا رو سورپرایزش کنیم و یکدفعه این دخترخاله گفته بود ما هم امشب (چهارشنبه شب) میایم یه سر میزنیم بهتون! وقتی سامان بهم زنگ زد و موضوع رو گفت خدا میدونه از ناراحتی بدنم سرد شد! آخه اولاَ که برنامه سورپرایز و اونهمه برنامه ریزی با خانواده خودم کلاَ به هم میخورد! ثانیاَ اصلاَ دخترخاله سامان و شوهرش هیچ همخوانی با خانواده من نداشتند و اصلاَ جور درنمیود که همزمان با هم بیان و مهمون ما باشند، شاید کلاَ فقط یکبار همدیگه رو دیده بودند در جشن عروسی من و خواهرشوهرم! غیر اون من کلی کار انجام نشده داشتم و اصلا نمیرسیدم تا اومدن دخترخاله انجامش بدم (برنامه ریزی من برای ساعت ده شب بود که خانوادم میومدند اما این دخترخاله گفته بود قراره زودتر بیان!) از طرفی خونه کوچیک ما که اصلا ظرفیت بیشتر از سه تا خانواده رو نداشت! سامان میگفت خب من چجوری حالا بهش بگم که نیاید و اصلا شدنی نیست و خیلی زشته و ... بینمون کلی بحث و جدل شد که حالا چکار باید بکنیم. میگفت بهش گفتم خانواده تو هم هستند اما گفته اگر اونا مشکلی نداشته باشند برای ما مشکلی نیست! به سامان گفتم اگر دخترخالت بخواد امشب و همراه خانواده من بیاد که هیچ جوره با هم جور نمیشند، من به خواهر و مادرم زنگ میزنم و بهشون میگم امشب اونا نیان چون میدونم که معذب هستند و فضا هم خیلی کوچیکه.... سامان هم با ناراحتی میگفت نمیشه که بگیم اونا نیان و بذار ببینم چه غلطی میکنم! دیگه با هزار سختی و اعصاب خوردی و سناریو با دخترخالش تماس گرفت. من بهش گفتم زنگ بزن و بگو فضا خیلی کوچیکه و اگر ممکنه جمعه بیاید و چند تا چیز دیگه هم گفتم که بهشون بگه که ناراحتی براشون پیش نیاد، مثلا بگه حالا که پنجشنبه هم نمیتونید با گروه دوم بیاید جمعه تشریف بیارید. سامان بنده خدا خیلی معذب بود که تماس بگیره، دیگه زنگ زده بود و سربسته موضوع رو گفته بود و خواهش کرده بود جمعه بیان، اما دخترخالش گفت جمعه نمیتونند بیان و هفته بعدش یعنی آخر هفته بعد میان خونه ما! یعنی احتمالا پنجشنبه این هفته!!! یعنی در نهایت هم برنامه خودش رو عوض نکرد که با بقیه همون پنجشنبه شب با سایر دوستان و اقوام بیان و تموم بشه بره. نتیجه اینکه حالا من باید غیر از این دو شبی که مهمونی دادم یعنی چهارشنبه شب و پنجشنبه شب، هفته بعد هم پذیرای دخترخالش و شوهر ودخترش باشم که چون اینبار دیگه خبردار شدند که تولد نیلاهست و لابد بنده خداها برای نیلا هدیه ای میگیرند باز من باید کیک بخرم و تدارک ببینم و مهمونی خوبی برگزار کنم!! البته میفهمم که از روی دلسوزی میخوان بیان اما ایکاش همون شب مهمانی با بقیه میومدند چون برای منم راحت نیست پذیرایی دوباره در یه شب مجزا.
حالا اینو بگم که برای شب دوم مهمونی تولد نیلا، وقتی دیدم دخترخاله سامان هم قرار نیست بیان، زنگ زدم که دوست خودم و دخترش رو جایگزین اونا کنم که اونم همون شب پنجشنبه مهمان داشت و نمیتونست بیاد و قرار شد وسط هفته بعد با دخترش بیان خونه ما(البته این یکی دیگه پیشنهاد خودم بود و اصلا نمیدونم چرا وقتی گفت نمیتونه پنجشنبه بیاد بهش گفتم اشکالی نداره پس وسط هفته بعد بیا!!!) یعنی نتیجه میگیریم که یه جشن ساده برای نیلا تبدیل شد به چهار تا مهمونی در زمانهای مختلف! اصلاَ فکرشم نمیکردم! مثل قدیما که هفت شبانه روز جشن عروسی میگرفتند من دارم هفت شبانه روز جشن تولد میگیرم برای این دختر
خودم هم نفهمیدم چطور همه چی انقدر پیچیده شد....خب اگر یه مهمون که دعوت میشه، همون شب مهمونی نمیتونه بیاد کار برای میزبان خیلی سخت میشه که بخواد دوباره در روزهای بعدش همون مهمونی رو برگزار کنه!
حالا البته من عاشق مهمون هستم اما خدا میدونه که بابت همین دوشب مهمونی تولد که دو سری آدم مختلف اومدند منزل ما و بخصوص شب دوم چقدر بهم فشار اومد، یعنی از دوشنبه تا خود پنجشنبه همه چیو کنار گذاشتم (دوره آموزشی و آشپزی و...) و در حال تدارک جشن و خرید وسایل و خوراکیها و تمیز کردن خونه و تزیین سالن و چیدن میز و... بودم! خیلی بهم فشار اومده و با اینکه آدمی نیستم که براحتی قرص مسکن بخورم اما از شدت درد و خستگی این دو روز با مسکن زنده موندم.
البته تمام اینا یه طرف،مهم اینه که به دخترکم حسابی خوش گذشته. انقدر تا اینجای این نوشته طولانی شده که نمیدونم چقدر میتونم از خود مهمونیها تعریف کنم! خیلی خلاصه وار از هر دو مهمونی تعریف میکنم.
+++++++++ خب من بعد دعوت از دوستان خانوادگیمون، با خانواده خودم هم تک به تک تماس گرفتم و خواهش کردم برای جمعه بیان اما خواهر بزرگم راحتتر بود که چهارشنبه شب و قبل دوستان خانوادگیمون بیان، و میگفت دلش میخواد اول اونا نیلا رو سورپرایز کنند.
خلاصه که شب اول مادرم و خواهرام همراه خانواده و بچه هاشون از ساعت نه و نیم تا ده رسیدند خونه ما. از اونجا که همسرانشون تا دیروقت سر کارند و از طرفی دختر خواهرم هم تا نه شب کلاس داشت نمیتونستند زودتر بیان. دیگه نه و نیم شب به بعد رسیدند. از حدود ساعت نه شب، سامان نیلا و نویان رو برده بود داخل کوچه و تو پارکینگ که من خوراکیها رو روی میز بچینم و تند تند وسایلو و بادکنکها و تزئینات رو حاضر کنم. دیگه خواهر کوچیکم ساعت نه و نیم رسید و خانواده خواهر بزرگم و مامانم هم نزدیک ساعت ده رسیدند و ظرف یربع بعد رسیدن خواهر بزرگم با کمک هم سالن و میز رو تزیین هول هولکی کردیم و برقها رو خاموش کردیم و فشفشه ها رو روشن کردیم و آهنگ تولدت مبارک هم گذاشتیم و نیلای از همه جا بیخبر وقتی با سامان و داداشش اومدند داخل هر دو هاج و واج مونده بودند! نیلا بچم به شدت هر چه تمامتر سورپرایز شده بود و من هیچوقت اینطوری ندیده بودمش! بچم اصلاَ هنگ کرده بود! حتی فکرشم نمیکرد اون شب تولدش باشه (گفته بودم تولدت نزدیکه و چند روز دیگست اما نگفته بودم همین یکی دو روز آینده هست) حالا چه برسه با یه سالن تاریک و بعد اونهمه مهمون و کیک و شمع تولد و فشفشه و رقص و آهنگ روبرو بشه.... نیلا از اونچه که تصور میکردم خیلی بیشتر خوشحال شد و همین خوشحالیش برای من از هر چیزی باارزش تر بود. اصلاَ باورش نمیشد. خود نیلا چند شب قبل به من گفته بود دوست دارم منو برای تولدم سورپرایز کنی و اصلا همین حرفش باعث شد من نظرم درمورد یه جشن ساده تبدیل بشه به ایده غافلگیرکردنش توسط خانواده خودم و بعد البته شب بعدش هم دوستان خانوادگیمون.
خواهر بزرگم و مادرم برای نیلا کیک تولد خشگلی خریده بودند (هر چی اصرار کردم پولشو بگیرند قبول نکردند آخه من میخواستم کیک رو خودم بخرم) هدیه های نیلا هم شد اسکوتر و اسباب بازی و بلوز و شلوار. خب من خیلی خیلی از صبح اصرار کرده بودم که مادر و خواهرام برای شام بیان اما به هیچ عنوان زیر بار نرفتند و میگفتند ما شام میخوریم و بعد شام میایم و چون دوباره فردا شبش یعنی پنجشنبه شب مهمان داری بهتره ریخت و پاش نکنی و سخته، هر چی اصرار کردم که اصلاَ از بیرون غذا میگیرم بازم قبول نکردند و درنهایت با اصرار فراوان خواهر بزرگم رو راضی کردم که شام نخورند و من اینجا از همون غذاهای فست فودی تولد (کالباس مرغ و زامبون گوشت و ناگت مرغ و سایر مخلفات) برای شام استفاده میکنم...البته زیر بار همون هم نمیرفتند که دیگه به زور راضیشون کردم و بعد گرفتن چند تا عکس و فیلم و بریدن کیک و پذیرایی و بازکردن کادوها، شام رو هم خوردیم و دیگه آخر شب همگی رفتند. خیلی شب خوبی شد بخصوص برای نیلا و بچم حسابی هیجانزده شده بود و فردا صبحش که از خواب بیدار شد کلی ذوق شب قبل رو داشت و برای خودش میچرخید و میرقصید و حرف از سورپرایزشدنش میزد و حسابی خوشحال بود
.
راستی اینم بگم که مادر و خواهرام خیلی از مبلهای جدیدم تعریف کردند و از این نظر هم خیلی حس خوبی گرفتم (بهشون نگفته بودم مبل خریدم که خودشون بیان و ببینند)، جالبه که اولش همگی فکر کردند نو هستند و من توضیح دادم که دست دوم خریدم.... نگرانی من از بابت واکنش منفی اونا کاملا بی مورد بود و برعکس خیلی هم تعریف کردند و گفتند با اینکه اینهمه صندلی داره اما باز هم فضای سالن رو یکم بزرگتر کرده به نسبت وقتی که مبلهای قبلی بودند....
+++++++++ و حالا مهمونی دوم. فردا شبش یعنی شب پنجشنبه هم قرار بود دوستان خانوادگیمون بیان و برای من انگار کار اصلی جمع کردن همین مهمونی دوم بود، البته بعد مهمونی اول خدا رو شکر کار زیادی نمونده بود. من و سامان کل دو روز قبل رو در حال تمیز کاری خونه و انجام کارها و خریدها بودیم و وقتی مادرم اینا اومدند خونه حسابی تمیز شده بود و اغلب کارها انجام شده بود و برای پنجشنبه شب و سری دوم مهمانها کار زیادی نداشتیم.
از ساعت چهار بعداز ظهر روز جمعه و بعد از ناهار، من و سامان شروع کردیم به تمیزکاری و جاروکشیدن دوباره و چیدن دوباره میز (کار زیادی نبود اما همونم دو سه ساعت طول کشید) و من یه سری آیتم های تزئئینی دیگه اضافه کردم و ظرفهای خوراکی و پذیرایی دیشب رو مجددا گذاشتم روی میز (همونجوری پر گذاشته بودم داخل اتاق برای شب دوم مهمانی، اغلب ظرفها هنوز از مهمانی شب قبل پر بودند و من فقط یکم خوراکی به هر کدوم از ظرفها اضافه کردم و البته سینی ژامبون گوشت و کالباس مرغ و ناگت مرغ و فلافل و مخلفات رو هم چیدم). حدود ساعت شش و نیم عصر سامان همراه نویان رفتند دنبال کیکی که از دو سه روز قبل سفارش دادم و یه سری خریدای دیگه. مهمونها هم حدود ساعت هفت و نیم هشت و همزمان با سامان رسیدند خونه ما.
اینم بگم که پشت در خونه که رسیده بودند، سامان بهشون تازه گفت که دلیل این مهمونی تولد نیلا بوده، ظاهرا خیلی ناراحت شده بودند که ما بهشون نگفتیم. خانم پسرخالش زنگ میزنه به خواهرش که فقط پنج دقیقه مونده بوده که برسه خونه ما و موضوع رو بهش میگه، اون بنده خدا هم میره هر طور هست یه مغازه پیدا میکنه و هم برای نیلا و هم برای نویان هدیه میخرند! حالا بنده های خدا جداگانه و همینطوری بابت اینکه برای اولین بار میومدند خونه ما برای ما هدیه خریده بودند (ظرف سنتی چوبی همراه با آجیل داخلش و سینی بار همراه با گلس که خیلی زیبا بود) و وقتی فهمیدند تولد نیلا هم هست رفتند برای بچه ها هم جداگانه کادو خریدند (عروسک و اسباب بازی و پازل و مداد شمعی و...)! من دیدم از زمانیکه سامان گفت الان رسیدند و کم کم میان بالا کلی طول کشیده و دیر کردند نگو بنده های خدا بابت کادو خریدن معطل شدند! نیلا هم کلافم کرده بود بسکه میگفت پس چرا نمیان بالا! خلاصه که بنده های خدا انقدر با شعور و با معرفت بودند که هم برای خونه ما هدیه آوردند و هم برای بچه ها. دستشون درد نکنه اما خدا میدونه که راضی به زحمتشون نبودم.
دیگه همینکه سوار آسانسور شدند که بیان بالا، من لامپ های سالن پذیرایی رو خاموش کردم و شمع های وارمری صورتی که روی میز گذاشته بودم رو روشن کردم و کیک رو هم گذاشتم روی میز و آهنگ گذاشتیم و برف شادی به دست (نیلا عاشق برف شادی هست)، بچه ها درو باز کردند و برای بار دوم نیلا با دیدن مهمونها و فضایی که اینبار خودش تدارک دیده بود (پیشنهاد خودش بود چراغها رو خاموش کنیم و برف شادی بزنیم) کلی ذوق زده شده بود بچم، نویان هم همینطور و طفلکم همش میگفت تولد من هم هست و ما هم میذاشتیم شمع کیک رو فوت کنه و کلی هیجان داشت بچم بخصوص شب اول مهمونی (ِشب دوم طفلکم تب کرده بود!)....
خلاصه اینکه با این بند و بساطها مهمونها رسیدند و جشن گرفتیم و پذیرایی انجام شد. بهم گفتند فضای خونتون با وجود بزرگ نبودن نقشه خوبی داره و دلباز و قشنگه.
دیگه آهنگ گذاشتیم و یکم رقصیدیم و نیلا شمعش رو برای بار دوم در مهمونی دومش فوت کرد و عکس و فیلم گرفتیم و کیک رو بریدیم و پذیرایی انجام شد. آیتم های پذیرایی زیادی تدارک دیده بودم (به جز کیک تولد، انواع میوه و انواع تخمه و آجیل و چند مدل شکلات و اسمارتیز و پاستیل و چوب شور و شربت آناناس و چندین مدل اسنک (ناچو با چند طعم، پاپ کورن با چند طعم مختلف، و چندین مدل تخمه و ژامبون گوشت و ژامبون مرغ و ناگت مرغ و فلافل و چند مدل نوشیدنی و زیتون و سالاد و شور و خیارشور و....) و البته شام. در ظاهر که بهشون خوش گذشت شکر خدا و نیلا هم خیلی با مهمونها خوش میگذروند. البته یکی از بچه های مهمان یکم حالش بد شده بود (پسر مونا ) و تهوع داشت و طی مهمونی بهش چای نبات و عرق نعنا و شربت تهوع دادم تا کمی بهتر شد.
وسطای مهمونی خانمها رو بردم تو اتاق خودمون و اتاق بچه ها و عکسهای آتلیه ای بچگیهای نیلا و نویان که اغلب روی شاسی و روی دیوارها بودند و همینطور عکسهای زیادی که من و سامان بخصوص قبل تولد بچه ها با لباس محلی و موقع هردو بارداری من تو آتلیه گرفته بودیم و اونا هم همه روی شاسی و به دیوار نصب بودند تماشا کردند و کلی هم خوششون اومده بود (نمیدونم با خودم چی فکر کردم اینهمه عکس روی شاسی از خودمون و بچه ها گرفتیم!). بعد هم آلبوم عروسیم رو بعد سالها درآوردم و نشونشون دادم. چقدر از آرایش صورت و موهام خوششون اومده بود و تعریف میکردند، چقدر خوبه که آدمها بی دریغ حرفهای قشنگ به هم بزنند و حال هم رو خوب کنند. من هم البته مثل همیشه با تعریف از خاطرات خنده دار گذشته (مثلا خاطره هدیه خریدن های سامان چند سال اول ازدواج که باید برای شما هم تعریف کنم) فضا رو شاد میکردم! آخر شب هم از کیک باقیمانده و خوراکیها براشون ریختم که ببرند و اینطور شد که شب دوم مهمونی تولد هم تمام شد به هر سختی و مشقتی که بود.
++++++++ هر دو شب متوالی و بخصوص شب دوم بعد رفتن مهمانها دو سه ساعتی مشغول جمع کردن وسایل و ظروف و شستن و جابجا کردن ظرفها بودم، شب دوم کارم خیلی بیشتر بود چون شب اول خواهرم مریم خیلی در شستن ظرفها کمک کرد اما شب دوم دست تنها بودم، البته کمک سامان رو مثل همیشه داشتم اما معمولا قلق کارهای مربوط به آشپزخونه بعد مهمانی دست خانمهاست بیشتر.
انصافا همسرم خیلی خیلی این مدت کمکم کرد، بچه ها رو میبرد بیرون که بتونم به کارهام برسم، همزمان برای نظافت و تمیزی خونه هم خیلی زحمت کشید و خدایی مثل همیشه سهمش از سهم من هم در تمیزکاری و نظافت خونه بیشتر بود اما چیدن میز پذیرایی و خریدن اقلام و یه سری ریزه کاریهای نظافت خونه با من بود. همینکه خونمون به واسطه این مهمونیها یکم مرتب و تمیز شد جای لطف داره.
++++++++ احتمال داره یکشنبه همین هفته دو تا از دوستانم (دوست و همکار) که یکیشون دختر همسن نیلا داره و برای تولد نیلا دعوتش کرده بودم و نتونسته بود پنجشنبه شب بیاد، یکشنبه بیاد خونمون (بالاتر هم تعریف کردم). راستش الان اصلا نمیدونم چرا وقتی گفت نمیتونم پنجشنبه بیام و خودم مهمان دارم ، بهش گفتم اشکال نداره پس شنبه یا یکشنبه بیا! شاید با خودم فکر کردم من که کلی خوراکی و وسیله خریدم بذار یکباره بشه اما حقیقت اینه که با این حجم از خستگی الانم که حتی نمیتونم تکون بخورم، و با همه سختگیری که دارم فکر اینکه دوباره فردا عصر شروع کنم به انجام کارهای پذیرایی یکشنبه و دوباره سامان رو بفرستم خرید و اینکه هنوز نمیدونم ممکنه برای ناهار بیان یا عصرونه و ....کلی بار اضافی برام ایجاد کرده و نمیدونم چرا این مدلی هستم من! اصلا حس میکنم طبیعی نیست رفتارم! راستش من عاشق مهمونی دادن هستم با همه سختی که برام داره اما الان و با این حجم از خستگی واقعا نمیدونم چی تو سرم میگذشت که اصرار کردم حالا که این دوستم نمیتونه پنجشنبه شب بیاد، یکشنبه بیاد خونمون....آخه الان با اینهمه خستگی باز امشب باید شروع کنم به انجام کارها برای مهمانی فردا.
حالا اومدن دوستام به کنار، اومدن دخترخاله سامان که بالاتر توضیح دادم چی شد که پنجشنبه شب نیومدند و قرار شد آخر همین هفته بیان از اومدن دوستانم هم سختی کارش بیشتره برام، چون هم اولین بار هست که میان هم اینکه باهاشون رودربایستی دارم و زیاد باهاشون راحت نیستم هم اینکه نمیدونم آیا برای شام میان یا نه(با شناختی که ازشون دارم حدس میزنم بعد شام بیان. البته من که اصرار میکنم برای شام بیان اما فکر نمیکنم قبول کنند.)
خلاصه الکی الکی جشن تولد نیلا تبدیل شد به چهار تا مهمانی! اصلا و ابدا دوشنبه هفته قبل که فکر تولد گرفتن برای نیلا به ذهنم خطور کرد و اصلا شک داشتم مهمانی بگیرم یا نه، فکرش رو هم نمیکردم که بخواد اینطوری پشت هم مهمونی بدم! هر چی این یکسال اخیر مهمان زیادی در منزلم نداشتم، یکبار در عرض یک هفته جبران شد!
+++++++++ متاسفانه پسرک قشنگ و مهربونم از دیروز و درست قبل اومدن مهمونها به یکباره تب کرد! اونم تب خیلی بالا! علایم دیگه ای جز تب و بیحالی و بی اشتهایی و اینکه همش چشماش رو به هم فشار میده نداره یعنی حالت سرماخوردگی نداره اما تبش خیلی بالا میره و متاسفانه ممکنه دچار ویروس شده باشه. خیلی نگرانشم. دیشب درست قبل اومدن مهمونها متوجه تب کردنش شدم،اصلا انتظارشو نداشتم. میدیدم یکی دو روزه اشتها نداره اما فکر نمیکردم بابت مریضی باشه. هر چهارساعت بهش شربت استامینوفن میدم. فقط امیدوارم هر چه زودتر حالش بهتر بشه. بچم نویان خیلی مظلومه، طاقت مریضیش رو ندارم. خدا کنه هر چه زودتر بهتر بشه.
همینها دیگه ، بین اینهمه کاری که تو خونه مونده تصمیم گرفتم بیام و از این دوشب و چند روزی که گذشت براتون تعریف کنم. امروز بعد از چهار روز خیلی سخت یکم به خودم استراحت دادم اما دوباره از فردا باید خونه رو مرتب کنم و یه سری خوراکیهایی که بابت مهمونیها نصف شدند دوباره تهیه کنم (ژامبون ها، ناگت مرغ و ....) هم بابت اومدن دوستانم و بعدش هم لابد اومدن دخترخاله سامان آخر این هفته. فقط امیدوارم لازم نباشه برای دوستانم پذیرایی ناهار داشته باشم (از اداره میان و باید ازشون بپرسم برای ناهار میان یا نه، البته که من تعارف میکنم برای ناهار بیان اما چون از سر کار یراست میان خونه ما، فکر میکنم همونجا سر کار ناهار بخورند و من فقط لازم باشه عصرونه درست کنم که البته نمیدونم چی درست کنم. خب من همون ژامبون و ناگت آماده رو میذارم سر میز اما به فکرم رسید سالاد ماکارونی هم کنارش درست کنم اما به نظرم نیازی نباشه با اینهمه خوراکی که سر میز هست دوباره چیز جدیدی هم درست کنم، البته اگر برای ناهار بیان که دیگه کل ماجرا فرق میکنه. باید ببینیم چی پیش میاد دیگه).
++++++++ بعید میدونم برای سالهای بعد بخوام اینجوری جشن بگیرم! پارسال که جشن تولد نیلا رو با کلی مهمون داخل خانه بازی گرفتیم. خود اونم هزینه ها و دردسرهای خودشو داشت بخصوص بردن وسایل به خانه بازی و چیدن میز پذیرایی در اون فرصت کم و آماده کردن فینگرفودها و ... امسال هم که دو شب پشت هم مهمانی دادم و همچنان هم ظاهرا ادامه داره، یعنی اینبار هم به اندازه همون پارسال برام سختی و مشقت به همراه داشت اما خب پارسال استرسم برای خوب برگزارشدن جشن در خانه بازی از امسال هم بیشتر بود چون دقیقا نمیدونستم قراره مهمانی چطور پیش بره. یعنی ساده بگم دیگه غلط بکنم اینطوری مهمونی بدم! نهایتاَشاید یکبار در آینده برای نویانم هم جشن مفصلی بگیرم و بعد اون واقعا فکر نمیکنم از من بربیاد که دوباره برای جشن تولد بچه ها اینهمه سختی بکشم... البته که همش به عشق بچه هاست و الان هم ذره ای پشیمون نیستم و اتفاقا خوشحال هم هستم،با همه سختیهایی که داشت اما به نظرم همه چی عالی برگزار شد، هر دو شب متوالی هم عالی بود و به خودمون و مهمونها خوش گذشت (البته که هر دوشب من همش سر پا بودم و مشغول پذیرایی اما خوشحالم که همه چی خوب پیش رفته) امیدوارم دو تا مهمانی آینده در طی همین هفته هم خوب برگزار بشه و و یکم به آرامش برسم چون با همه اینکه از مهمونی دادن ها خوشحالم اما واقعا واقعا خسته شدم و تدارک همین مهمونی ها برای من یه بار اضافی ذهنی و حجم کاری خیلی بالایی بوده حتی اگر در نهایت اتفاق مثبتی هم بوده باشه که البته هم بوده اما خب سختیهاش هم کم نبوده. ولی مهمتر از همه اینه که بچم نیلا حسابی خوشحال و ذوقزده شده بود و همونطوری که خودش از من خواسته بود،حسابی سورپرایز شد. با همه این حرفها فکر نمیکنم دیگه از من چنین کاری بربیاد.... فکر کنم برای این مدل مهمونیها یکم دارم پیر میشم.
پست قبل چندین کامنت دارم که متاسفانه وقت نمیکنم تا دوشنبه پاسخ بدم، فعلا و موقتا بدون پاسخ تایید میکنم و انشالله طی همین دو سه روز آینده پاسخ میدم.
++++++++ دخترک قشنگم شش ساله شد....الهی قربونش برم. یادم نمیره که چقدر برای داشتنش سختی کشیدم و چقدر دارو استفاده کردم و چقدر خدا رو صدا کردم و نذر و نیاز کردم. روزی که متوجه شدم نیلا رو باردار هستم خاص ترین و عجیب ترین روز زندگی من بود. باورکردنش برام سخت بود،فکر میکردم دارم خواب میبینم. برام عین معجزه بود به خدا. در دورترین خیالاتم هم نمیتونستم باور کنم روزی مادر بشم، پیگیری های درمانی میکردم اما باورم نمیشد بالاخره به آرزوم برسم. البته که سر نویان هم که خیلی اتفاقی خدا به من هدیه کرد،باز همون احساس معجزه بودن رو داشتم و تولد نویان هم دست کمی از معجزه نداشت با شرایطی که ما داشتیم. الهی که خوشبختی و عاقبت به خیری و بالندگی هر دوشون رو ببینم و به وجودشون افتخار کنم.
ممنونم که وقت گذاشتید و این نوشته طولانی من رو خوندید. تازه از خیلی از جزئیات زدم و این مقدار شد. خیلی چیزهای متفرقه ای بود که ننوشتم که اگر میخواستم بنویسم دو تا همینقدر دیگه پست من طولانی میشد! جدی میگم. واقعا نوشتن این حرفها و تعریفی جات میتونه جذاب باشه ؟ چون الان که نگاه کردم دیدم سه ساعت تمام هست که مشغول نوشتن هستم و از بچه ها و زندگیم غافل شدم.
راستی برای دوستان وبلاگی عزیزم چندین عکس و فیلم در پیج اینستاگرامم میذارم. در پیج خانوادگیم چندتایی گذاشتم (برخی از دوستان مجازی در پیج خانوادگیم هم حضور دارند) اما برای دوستان وبلاگیم هم چندین عکس و فیلم میذارم... خب من خیلی هم باسلیقه و کدبانو به اون معنا نیستم و نهایت تلاشم برای برگزاری جشن و تزئئینات همون بود که در پیجم میذارم. امیدوارم دو تا مهمانی بعدی هم به خیر و خوشی تمام بشه و بتونم به همون روزهای یکنواخت و عادی و تکراری خودم برگردم
البته انشالله به دور از سایه غم و افسردگی که دچارش بودم چند وقتی و هنوزم سایه شومش رو از سرم برنداشته...
مبلها رو عوض کردم. مبل دسته دو گرفتم. نمیخواستم هزینه زیادی بکنم با توجه به شیطنتی که از بچه هام میشناسم و بپر بپر کردنهای ۲۴ ساعتشون روی مبلها که تمومی نداره....حتی دو سال و نیم قبل (درست قبل تولد نویان) هم که مبلهای قبلی رو عوض کردم و مبل نو خریدم کار درستی نکردم و باید پیش بینی میکردم که شیطنت بچه ها چه بلایی قراره سر مبلهام بیاره. خلاصه که اینبار تصمیم گرفتم هزینه مبل جدید ندم که باز خراب بشه و دلم بسوزه. فکر کردم هر چی هم که باشه از مبلمان چستر قبلیم که حسابی داغون شده بودند بهتره.
مدل قبلیها کاملا جدید بود. فقط دو سال و نیم قبل خریده بودمشون، اما وقتی خونت کمتر از هفتاد متره نباید بری مدل مبل چستر که خیلی حجیم و جاگیره بگیری و این اشتباه اول من بود. اشتباه دومم این بود که اعتقادی به روکش و کاور نداشتم و از اول کاور نگرفتم چون به روکش گرفتن برای وسایل اعتقادی ندارم، درحالیکه وقتی دو تا بچه پشت هم داری که ۲۴ ساعته روی مبلها دارند بازی و بپر بپر میکنند یا نقاشی و کاردستیشون رو هم اونجا درست میکنند یا حتی گاهی همونجا غذا میخورند! اشتباه بزرگیه که برای مبلهات کاور نگیری حداقل تا وقتی بزرگتر نشدند...نتیجش شد اینکه با نازلترین قیمت فروختمشون و مبل جدیدی خریدم که البته مدلش قدیمیه (خودم هم میدونستم مدلشون جدید نیست) اما به اون مدل (مدل صدامی که یه مدل قدیمی هست) همیشه علاقه داشتم و دوست داشتم حالا که دارم دست دوم میگیرم و هزینه زیادی هم نمیدم و تصمیم دارم مثلا دو سه سال دیگه مبل جدید و نویی بخرم برای این دو سه سال هم که شده این مدل مبلمان رو که بهشون علاقه داشتم امتحان کنم. مثل مبلمان قبلیم راحت و نرم نیست اما حداقل جنسش طوری نیست که با ایستادن بچه ها روش یا پریدن از اونا زود خراب و فرورفته بشه. البته خب اگر میتونستم این خونه رو بفروشم قطعا تصمیمم خرید مبلمان جدید و یه سری وسایل جدید برای خونه جدیدمون بود اما حالا که فروش نرفت و بچه ها هم هنوز کوچیکند و مبل قبلیها هم خیلی اعصابم رو خورد کرده بودند دیگه گفتم میل جدید برای این خونه نگیرم که دلم بسوزه.
راستش مبلمان جدید رنگش روشنه، اتفاقا میز ناهارخوری ست خودش رو هم خریدم. البته تصمیمی برای خرید میز ناهارخوری نداشتم و خیلی یهویی تصمیم گرفتم اونم بخرم. بابت اینکه رنگش روشنه یکم دلم چرکین شده که حالا باز بچه ها میخوان کثیفش کنند اما از طرفی هم دلم نمیاد حداقل شش هفت میلیون تومن بدم برای روکش اونم وقتی مبلمان جدیدی نیست. سعی کردم برای خریدشون خیلی هم وسواس نشون ندم (با شناختی که از خودم دارم). اولش که خریدمشون حس خوبی داشتم اما دو سه روز که گذشت همش نگاه میکردم و با خودم میگفتم مرضیه با خودت چی فکر کردی رنگ روشن گرفتی؟ خب برخلاف مبلمان قبلی که رنگش کاملا با پرده و فرشم و حتی کابینتهای آشپزخونه و دیوارها و حتی لوستر خونه ست بود رنگ این جدیدها که رنگ صدفی استخونی هست با پرده و فرشم همخوانی زیادی نداره.... خود روشن بودنشون و احتمال اینکه زود کثیف بشند هم دلیل مضاعفی شد که اون رضایت یکی دو روز اول بابت تغییر دکوراسیون خونه و دلبازتر شدنش، جاش رو بده به یه جور دل چرکین شدن! از طرفی هم ناراحت بودم بابت اینکه مبلمان قبلیم رو خیلی خیلی ارزون دادم و حداقل میتونستم دو تومن گرونتر بفروشم....خدا میدونه فقط یک دقیقه بعد گذاشتن آگهیش در دیوار، سه تا مشتری پرو پا قرص پیدا شد و همگی اصرار داشتند بیعانه بزنند! اونجا فهمیدم لابد ارزون گذاشتم اما کار از کار گذشته بود و طرف بیعانه زده بود و منم آدمی نیستم که وقتی حرفی میزنم و قولی میدم زیرش بزنم خلاصه که دیگه دادم رفت و بعدش همش خودخوری میکردم که کاش یکم گرونتر میذاشتی دیوار و چرا از اول انقدر پایین گذاشتی (اولش فکر نمیکردم بیشتر از اون بره بعدتر فهمیدم اشتباه کردم). البته اینایی که میخواستند برای خونه خودشون نبود یعنی همگی کارگاه مبل داشتند و میدونستم اینا رو میخرند و دستی به سرو روشون میکشند و هفت هشت برابر میفروشند! برای همین خودخوری میکردم که کاش گرونتر میذاشتی بخصوص که مبلمان کاملا جدیدی بود (چستر مدل پاناما) و خلاصه همینم چند روزی فکرمو درگیر کرده بود. همزمان تصور اینکه پا شدی رفتی مبل خریدی اما رنگش با پرده و فرشت ست نیست و تازه رنگ روشن هم گرفتی و خیلی زود دوباره کثیف میشه کم کم در ذهنم پررنگ و پررنگ تر شد! در کنارش به این فکر کردم که لابد کسی که برای اولین بار بیاد خونم (شاید برای نیلا جشن تولد بگیرم و یه سری افراد رو برای بار اول دعوت کنم) با خودش میگه مبلمانش مدل قدیمیه و تازه با فرش و پرده هاش ست نیست! همین چند تا فکر لعنتی باعث شد تا دل چرکین بشم و اون حس خوب اولیه جاش رو بده به اینکه مبلهای مدل جدید خودت رو مفت دادی رفت و کاش انتخاب بهتری میداشتی و ... (این روال همیشگی من هست متاسفانه که مدام نشخوار ذهنی دارم بعد انجام هر کاری و کلاَ خوشحالیم موندگار نیست) اینجا بود که فهمیدم لابد من یه بیمار روانیم که قرار نیست هیچی در دراز مدت خوشحالم کنه و هیچوقت نمیتونم از تصمیماتم در زندگی راضی باشم! کلی فحش به خودم دادم و بعدش سعی کردم افکار منفی رو دور کنم و خوب که به خونه نگاه کردم دیدم با اینکه مبلمان نه نفره خریدم (یه سه نفره و شش صندلی تک نفره) و تازه همراهش میز ناهارخوری شش نفره هم گرفتم (میز قبلی ناهارخوریم چهارنفره بود و میخوام بدمش به مادرم) اما باز هم فضای خونه کوچیکم به نسبت وقتی که مبلمان سابقو داشتم، بازتر و دلباز تر به نظر میاد و این موضوع که مبل جدید با فرش و پرده خیلی هم ست نیست شاید نباید زیاد هم ناراحتم کنه چون در مجموع انگار خونه بازتر و دلبازتر شده... البته خب یه جورایی میشه گفت رنگ روشن به همه چی میاد اما بازم مثل مبل قبلی کاملاَ جور نیست. رنگ مبلمان قبلیم تقریبا صددرصد با فرش و پرده و لوستر و حتی دیوارهای خونه ست بود و با وسواس انتخاب کرده بودم اما افسوس که خیلی زود خراب شد و اینکه فضای زیادی هم اشغال کرده بود و در کل موندنش چندان به صلاح نبود، فقط برای بچه ها خوب بود که راحت روش بپر بپر میکردند و منم دیگه دلم نمیسوخت که قراره از این بدتر بشند، اتفاقاَ این چند روز بچه ها هزار بار گفتند دلشون برای مبل قدیمیها تنگ شده و نیلا میگه مبل قبلیها شل تر بودند (منظورش نرم تر) و راحت میشد روشون خوابید و نویان هم چندباری گفته بریم قبلیها رو بیاریم... من که حدس میزنم مبل قبلیها الان کاملا سالم و تمیز شدند و به زودی بالای سی چهل میلیون به فروش میرسند!
خلاصه سعی کردم خودمو راضی کنم به دکور و مبلمان جدید. هرچند هنوزم افکار منفی میان تو سرم و مدام نگران واکنش خانواده خودم هستم. آخه هنوز کسی مبل و میز جدیدم رو ندیده و از اونجایی که متاسفانه من آدمی هستم که به شدت حرف و نظر دیگران روی روحیاتم اثر میذاره با خودم میگم مثلا خواهر بزرگم بیاد بگه مدل مبلمان قدیمی هست یا مثلا چرا رنگ روشن گرفتی و ست نیست و... میتونه خیلی منو تحت تاثیر منفی قرار بده یا حتی باعث بشه همینا رو هم عوض کنم! بخصوص الان که در بدترین وضعیت روحی و روانی خودم به سر میبرم و وسواس فکری و افسردگیم با شدت هر چه تمامتر داره میتازونه منتظر حرفهای اینطوری نیستم، البته خب اون سمت ماجرا هم هست و شاید اومدند و دیدند و گفتند قشنگه باید ببینیم چی میشه، این موضوع به ظاهر ساده برام مهمه و این مسخرست که بین اینهمه مشکلاتی که در زندگی از سر گذروندم هنوزم باید به این چیزهای جزئی فکر کنم!
+++++++ چهار روز دیگه (یک آذر) تولد دخترم نیلا هست و خودش از من خواسته که برای تولدش سورپرایزش کنم! البته نمیدونه دقیقا تولدش کی و چه روزی هست و مثلا فکر میکنه هنوز باهاش چند هفته ای مثلاَ فاصله داره (من به نیلا بابت صبرنداشتن هیچوقت تاریخ دقیق چیزی رو نمیگم از مهمونی رفتن گرفته تا حتی یه خرید ساده و پارک رفتن ساده رو و تا وقتی خیلی خیلی بهش نزدیک نشدیم یعنی مثلا در حد دو سه ساعت قبلترش، بهش اطلاع نمیدم چون بسکه تکرار میکنه کی وقتش میشه و چرا نمیریم و.... منو دیوونه میکنه). نیلا عاشق جشن تولد گرفتن هست و منم با وجود وضعیت خیلی بدی که از نظر روحی و روانی درگیرش هستم به خاطر دخترکم تو ذهنم دارم که شاید آخر هفته به شرطیکه بتونم خودمو جمع و جور کنم و یکم از نظر روحی سر پا بشم دو تا پسرخاله های سامان و خانوادشون و خواهر خانم یکی از پسرخاله هاش رو که با هم دوست خانوادگی هستیم دعوت کنم، البته فعلا فقط در حد یه فکره و هیچ اقدامی نکردم، حتی تماس هم نگرفتم که دعوتشون کنم و ببینم اصلا آخر هفته آزاد هستند یا نه. اینم بگم که تصمیم ندارم موقع دعوت کردن بهشون بگم جشن تولد نیلا هست چون مدتها بود تصمیم داشتم دعوتشون کنم و هر بار نمیشد (بخشیش به خاطر همون مبل سابقم بود!) و الان که ممکنه فرصتش پیش بیاد دلم نمیخواد تو زحمت و هزینه خرید کادوی تولد بیفتند، صرفاَ دعوتشون میکنم و میگم یه دورهمی هست و این وسط برای نیلا هم کیک میگیرم و شاید تزئینات ساده ای انجام بدم و جشن تولدش رو هم بگیریم. البته خیلی دوست داشتم همزمان خواهرا و مامان خودم رو هم دعوت کنم اما متاسفانه به خاطر کوچیکی خونه و سالن پذیرایی شدنی نیست و اگر شرایطش رو داشتم شاید دو سه روزیا یک هفته بعدتر جداگانه دعوتشون کنم... حالا فعلا نمیدونم.
البته همه اینا در حد یه طرح هست و بس! فعلا که خیلی زیاد به هم ریخته هستم و روز به روز حالم بدتر میشه. برای خودم میبرم و میدوزم اما نمیدونم شدنی باشه یا نه! شاید در حد همین حرف باقی بمونه و نهایتا یه کیک کوچیک بگیریم و چهارنفری تو خونمون یه جشن کوچیک براش بگیریم.... یعنی در همین حد ممکنه برنامه ای که الان تو ذهنمه عوض بشه و از یه دورهمی تبدیل بشه یه یه جشن ساده تو خونمون فقط با یه کیک ساده! راستش دل و دماغ تدارکات مهمونی رو ندارم، البته من خیلی مهمونی و دورهمی گرفتن رو دوست دارم بخصوص اگر میزبان خودم باشم اما تو شرایطی که الان هستم بعید میدونم فرد دیگه ای جای من بود اصلا به این گزینه جشن و دورهمی فکر میکرد و یه جورایی انگار دارم به جنگ با خودم میرم برای گرفتن یه مهمانی به عشق دخترم...همسرم هم وضعش بهتر از من نیست و حتی هنوز باهاش مطرح هم نکردم که ممکنه یه مهمونی و جشن کوچیک بگیرم.
سال قبل جشن تولد نیلا رو داخل خانه بازی گرفتیم و سمانه همسایه سابق خیلی در تهیه غذاها و فینگر فودها بهم کمک کرد، امسال سمانه هم اینجا نیست و جابجا شدند و نمیدونم دست تنها از عهده کارها بربیام یا نه. البته برای شام تصمیم دارم از رستوران طرف قرارداد محل کارم غذا بگیرم و دغدغه شام به اون معنا ندارم (البته نمیدونم چقدر اعتبار دارم و چقدر از مبلغش رو خودم باید بدم) اما آماده کردن و تدارکات میز و خوراکیها و کیک تولد و تزئئیات هم خیلی زمانبره هم برای منی که وسواس و سختگیری خودمو دارم راحت نیست، طبیعتا هزینه های زیادی هم داره بخصوص اگر قرار باشه بعدش خانواده خودم رو هم دعوت کنم....حالا تا فردا یا پسفردا تصمیم میگیرم یه جشن خودمونی چهارنفره باشه یا مهمون دعوت کنم...البته هنوز نمیدونم به شرط دعوت کردن مهمونها، همشون آخر هفته آزاد باشند و بتونند بیان یا نه چون هنوز هیچ تماسی نگرفتم..اگر تصمیمم قطعی شد تا سه شنبه تماس میگیرم و میپرسم ببینم شرایطشون چطوره و میتونند بیان یا نه.
+++++++ چندین نفر از دوستان مجازی عزیزم که رمز پستها رو ندارند ازم خواهش کردند گاهی به طور عمومی بنویسم تا ازم باخبر باشند. منم سعی میکنم پستهایی که خیلی جنبه خصوصی بالایی نداره بدون رمز بنویسم و بعد چند روز رمزدارش کنم اما یه سری پستهای خصوصی تر رو ترجیح میدم از ابتدا رمزی کنم. یه سری نوشته هایی هم دارم که کاملاَ خصوصی و دست نوشته های شخصی هستند که در اثر فوران هیجانات و احساسات منفی به یکباره مینویسم و رمزشون با رمزی که به دوستان عزیزم دادم فرق میکنه. اونها رو برای خودم مینویسم تا بلکه بتونم کمی به خودم مسلط بشم و آروم بشم مثل پست بعدی که در شرایط روحی خیلی بدی نوشتمش....
++++++++ هفته پیش یکی از همکارانم در محل کار روانپزشکی رو به من معرفی کردند که ظاهراَ یکی از اقوام نزدیکش خیلی از مراجعه به ایشون نتیجه گرفته بود. تصمیم دارم به زودی ازش وقت بگیرم و بهش مراجعه کنم. فقط امیدوارم نظرم تغییر نکنه و منصرف نشم. حتی چهارشنبه قبل با مطبش تماس هم گرفتم و منشی مطب گفت برای شنبه غروب وقت آزاد داره اما من باز مردد شدم که وقتمو فیکس کنم یا نه.... باز با خودم فکر کردم شرایط روحی الان من نتیجه آسیبهایی هست که بهم وارد شده و مستقیماَ مربوط به وضعیت همسرم هست و اگر شرایط بهتر بشه حال من هم بهتر میشه اما هر بار به خودم نهیب میزنم که شاید با مراجعه به روانپزشک بتونی بحرانها رو راحتتر پشت سر بگذاری و کمی به خودت راحتتر بگیری. فقط مشکل اینجاست که بعد بیشتر از سه سال از آخرین باری که دارو استفاده کردم اصلا دوست ندارم سراغ دارو برم و اصلا علت مردد شدن من برای مراجعه به روانپزشک همین بوده بخصوص که داروها میتونند چاق کننده و خواب آور باشند و برای منی که با هزار سختی سیزده کیلو وزن کم کردم و دو تا بچه و کلی کار دارم، همین دو تا مورد منفی میتونه خیلی اذیت کننده باشه، دارو رو هم که شروع کنی نمیتونی به زودی کنارشون بذاری و باید حالا حالاها ادامه داد و خلاصه بابت همینها بوده که مدام مراجعه به دکتر رو به تاخیر انداختم اما هفته قبل و بعد یه سری اتفاقاتی که در زندگیم و در برخورد با بچه ها افتاد به این نتیجه رسیدم که شاید چاره دیگه ای جز این نباشه.... حالا هنوزم بین تصمیم به انجام یا انجام ندادن اینکار (مراجعه به دکتر و شروع داروها یا بیخیالش شدن) دست و پا میزنم و مدام تصمیم میگیرم برم و بعد منصرف میشم اما یه چیزی ته دلم میگه دیر یا زود مجبورم داروها رو شروع کنم و بهتره بیشتر از این تعلل نکنم...اما خب بازم اعتراف میکنم شک و تردید دارم. امیدوارم خیلی زود به نتیجه برسم و اقدام لازم رو انجام بدم. هفته قبل در بدترین شرایط روحی و در حالیکه نصف بدنم در اثر فشار عصبی لمس شده بود رفتم و از داروخانه قرص آسیتالوپرام و فلوکسیتین خریدم و تصمیم گرفتم بخورم و یکیشو هم خوردم اما به همون یکی بسنده کردم و با خودم گفتم بهترم اگه قراره دارویی رو شروع کنم با نظارت و تجویز دکتر باشه. حالا ببینم بالاخره وقت از دکتر میگیرم و بعد سالها مراجعه میکنم یا نه!
+++++ دوستان عزیزم یکی از دوستان خیلی خوب و قدیمی من از من خواستند که پیج کاریشون رو اینجا معرفی کنم. البته وبلاگ من اونقدرها هم پربازدید نیست و در حد معمولیه و نمیدونم چقدر میتونه این معرفی برای ایشون موثر باشه، اما من بر حسب وظیفه و علاقه و شناختی که از این دوست عزیزم دارم و اعتمادی که طی این سالها نسبت بهشون پیدا کردم، پیج کاری ایشون رو که مربوط به بافت عروسک های کاموایی و... هست و انصافاَ هم مهارتشون ستودنی هست، اینجا معرفی میکنم و از شما دوستان عزیزم خواهش میکنم ایشون رو حمایت کنید. واقعا یه سری پیج های تازه کار اینستاگرامی نیاز به حمایت دارند و ایکاش شرایطی پیش بیاد که همشون خیلی زود پا بگیرند و برای صاحبانشون برکت و منفعت به همراه داشته باشند.
من خودم تصمیم دارم یکی از اولین مشتریان این دوست عزیزم باشم. پیام ایشون خصوصی بود و نتونستم اینجا منتشر کنم و پاسخ بدم اما عزیز دلم خواستم بدونی هر سه پیام خصوصیت رو خوندم و مثل همیشه از نکات و صحبتهایی که کردی استفاده کردم.
آدرس پیج دوست خوبم
dokan.1991
همین. من دیگه برم که با یه خونه به شدت شلوغ و درهم روبرو هستم و بدنی که به شدت بی حس و ضعیف هست و از عهده کارهای شخصیش هم برنمیاد چه برسه سروسامون دادن به اینهمه شلوغی.
پی نوشت: وجود پراحساس پسرکم نویان و عشق بی دریغی که هر روز و هر لحظه و هر ثانیه ازش میگیرم، بزرگترین انگیزه ادامه دادن من به این زندگی هست...