نوشتن این پست بیشتر از چهار پنج ساعت طول کشید! امیدوارم خوندش راحتتر باشه.
ممنونم از راهنماییهای خوب دوستان در پست قبلی راجب استفاده از وام بانکی دویست میلیون تومانی.
شاید به جرات بگم سه چهار روز تمام تقریبا دقیقه ای نبود که فکر نکنم تصمیمم در مورد این مبلغ دویست میلیون تومن وام چیه اونم با توجه به زمان ده ماهه و شرایط مالی که داشتیم و مشکل در پرداخت اقساط و ... نظرات دوستان هم کمک کننده و ارزشمند بودند قطعاَ اما در نهایت تقریباَ نظرات درمورد استفاده از صندوق درآمد ثابت با سود ماهانه و یا خرید طلا، یکسان و کم و بیش یک اندازه بودند و همچنان من نمیتونستم جمع بندی کاملی در ذهنم داشته باشم. در نهایت وقتی دیدم نظرات تقریباَ برابر هستند و با توجه به روحیه خودم که به شدت محافظه کارانه هست و از ضرر کردن خیلی واهمه دارم، تصمیم گرفتم کارت رو نقد کنم و صد میلیون تومنش رو طلا بگیرم و صد میلیون باقیمانده رو در یکی از صندوق های درآمد ثابت با سود ماهانه قرار بدم.
لحظه به لحظه قیمت طلا رو رصد میکردم. قیمت طلا تا ۶۸۷۰ هم پایین اومد اما من همچنان با تصور اینکه طلا ممکنه کمی پایینتر هم بیاد، صد میلیون خریدم رو انجام ندادم و بابت همین وسواس فکری و شک و تردید همیشگی مدام صبر کردم بلکه با قیمت بهتری خرید کنم و تنها دو روز بعد طلا از گرمی 6870 به بالای هفت تومن رسید و من در قیمت تقریبی هفت میلیون و صد خریدم رو انجام دادم! همیشه بابت این تردید و وسواسم ضربه میخورم، خب دیدم طلا بابت اخبار مذاکرات داره پایینتر میاد و فکر کردم شاید بتونم روی شش و هفصد یا شش و هشصد خریدم رو انجام بدم و وقتی دیدم ۶۸۷۰ هست گفتم ایشالا تا فردا زیر ۶۸۰۰ میاد و من همون موقع خرید میکنم که دقیقا فردای اون روز رفت بالای هفت تومن! و تا رفتم به خودم بجنبم بالاتر از اون هم رفت و من از ترس بالاتر رفتنش روی عدد حدودی ۷۱۰۰ خرید کردم. یکی بگه وقتی قصد خرید داری دیگه انقدر دست دست کردن معنایی نداره! آخرش هم خب بابت همین تعلل، اول کاری کمی ضرر کردم و قیمت بالاتر خرید کردم. فردای اون روز قیمت طلا کمی هم بالاتر رفت و تا گرمی ۷۲۴۰ هم رسید اما دومرتبه به همون هفت و صد و زیر اون رسید. بابت مذاکرات امروز وزیر امور خارجه با وزرای سه کشور اروپایی، احتمال کاهش قیمت جزئی طلا در هفته آینده هست اما در نهایت که طلا گارد صعودی داره و در این مورد جای شک و شبهه ای نیست.
حالا بعد اینکه صد میلیون تومن رو روی هفت و صد خرید کردم باز وسواس فکری اومده بود سراغم که کاش همه اش رو طلا میخریدی و صد تومن دیگه رو هم خرید میکردی هرچه بادا باد (با توجه به اینکه احساسم میگه طلا قیمتهای خیلی بالاتری رو میبینه و سودش از صندوق در نهایت بیشتر میشه) اما باز به خودم گفتم تو روحیه محتاطانه خودت رو میشناسی حداقل میدونی از اون صد تومن دیگه بطور قطعی در پایان ده ماه ۲۵ میلیون تومن سود رو داری و اگر یک هزارم درصد طلا بخواد ضرر بده (که خیلی خیلی خیلی بعیده با توجه به همه تحلیلها و شرایط کشور) دست کم میدونی اصل پول حفظ میشه.... حالا هنوز هم تو سرم پر از فکر و تردیده و هی با خودم میگم برو اون مبلغ رو هم بردار و همه اش رو طلا بگیر اما باز مقاومت میکنم و میگم بذار تصمیمت همینطوری ادامه پیدا کنه. امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم در نهایت. شما هم تایید میکنید؟
برای هر قدمی که سر نقد کردن این پول (چون کارت اعتباری بود) و بعد هم نوع استفاده ازش برداشتم، کلی پرس و جو و تحقیق کردم! نه که از خودم تعریف کنم تقریباَ بعید میدونم هیچکسی اندازه من بتونه انقدر برای هر موضوعی بالا و پایین و حساب و کتاب کنه... این البته لزوماَ حسن من نیست (مثل همون طلا نخریدن با قیمت پایینتر که در دو پاراگراف بالا گفتم و آخرش هم گرونتر خریدم) بلکه خیلی وقتها ضعف حساب میاد و باعث آزار و اذیت من میشه و خستم میکنه. یکی از تبعات و آثار وسواس فکری هست که گاهی خوبه و گاهی هم بد، یعنی خب خیلی وقتها نتایج مثبت هم داشته اما شاید به اونهمه عذاب و استرس و فکر و خیال نمیرزیده.
من برای نقد کردن این کارت خیلی پرس و جو و تحقیق کردم. در نهای دو گزینه بهم پیشنهاد شد از طرف دوست و آشنا، یکیشون از فامیلهای شوهر دوستم سمانه بود که نه الی ده میلیون از کارت برمیداشت و نقدش میکرد و شوهر عمه خودم (پدرشوهر خواهر کوچیکم) که با پارتی بازی پنج تومن ازش کم میکرد و طبیعتاَ انتخاب من گزینه دوم بود، اما این وسط از اونجا که همیشه نهایت تلاشم رو میکنم تا راههای بهتر و کم هزینه تری هم پیدا کنم به شکلهای دیگه هم پیگیر نقد کردنش شدم. انقدر اینور و اونور زنگ زدم که فکر کنم دویست تومن پول تلفن داده باشم فقط! خب من نمیخواستم بابت نقد کردنش ده تومن یا حتی همون پنج تومن از مبلغ کلش از طرف مغازه دارها (بابت مالیات) کم بشه و یه جورایی اصطلاحاً زورم میومد. بعد کلی تحقیق و بررسی و تماس تلفنی، تصمیم گرفتم پول رو در کیف پول بورسی بریزم و کل دویست میلیون رو بدون هیچ کم و کسری برداشت کنم، پیدا کردن همین روش هم کار اصلاَ راحتی نبود چون همه کارگزاریهای بورسی امکان استفاده از این کارت رو نمیدادند و من کلی پرس و جو و تحقیق و بعد کلی تماس تلفنی با چندین کارگزاری مختلف و سوال کردن ازشون که آیا اونجا امکان استفاده از کارت بانک ملی هست یا نه، آخرش به دفتر کارگزاری که انتخاب کرده بودم حضوراَ همراه سامان و بچه ها مراجعه کردیم و سامان هم همونجا کد سجام گرفت (وام و کارت بانکی به اسم سامان بود و حتماَ اون باید این پروسه رو انجام میداد) و در نهایت کارت رو کشیدیم و بدون هیچ کم و کسری مبلغش رو برداشت کردیم، تنها خسارت وارده هم مبلغ ۵۰۰ هزار تومن حریمه ورود به طرح ترافیک بود! و ما فکر نمیکردیم انقدر جریمه اش باشه! فکر میکردیم نهایتاَ دویست تومن هست و دیدیم از اسنپ به صرفه تره که خب بعداَ فهمیدیم مبلغش بیشتره! اتفاقاَ متوجه شدیم چندین باری که همینطوری وارد طرح ترافیک شدیم هر بار جریمه خیلی بالایی برامون ثبت شده و ما خبر نداشتیم.
خلاصه که اینطوری کارت رو نقد کردم. سامان و حتی مادرم میگفتند بیخیال چقدر پرس و جو میکنی و بده به شوهر عمه کارت رو بکشه و پنج تومنش رو کم کنه و اینهمه پیگیری نکن خودتو راحت کن ، اما من دست بردار نبودم و در نهایت نتیجه تحقیقات و پیگیریهای خودم باعث شد بدون ذره ای کسر شدن پول بتونم کارت رو نقد کنم. خب اینجای کار از خودم راضی بودم که همیشه دنبال کم هزینه ترین راهها میگردم هر چقدر هم بهم فشار بیاد و خسته بشم، و این وسواس داشتن اینجا به دردم خورد (تو خرید خونه هم به دردم خورد البته)، اما مرحله بعد نوع استفاده از کارت بود و چقدر این بلاتکلیفی و تردید بابت نوع هزینه کرد کارت اذیتم میکرد (همین شد که نظرات دوستان رو پرسیدم) و سامان هم که همیشه همه چیو میسپره به من و فقط نظرش رو که میپرسیدم میگفت من بودم همه اش رو طلا میگرفتم اما با روحیه ای که تو داری من نمیدونم چی بگم و خودت تصمیم بگیر....
آخرش هم که همونطوری که گفتم، کارت رو نصف نصف استفاده کردم، نصف طلا و نصف هم صندوق درآمد ثابت...همچنان معتقدم طلا سود بیشتری میده و مبلغ بیشتری از نیاز مالی سال بعدم برای جابجایی به خونه جدید رو پوشش میده اما خب هیچی رو نمیشه با قطعیت و صد درصد گفت، فقط بر اساس احتمالات و تحلیل ها میشه این نظرو داد. حالا یه گزینه هم دارم و اینکه به قول یکی از دوستان هر موقع که دیدم طلا به نظر میرسه که قراره رشد زیادی بکنه باقی پول رو هم تبدیل به طلا کنم. کلاَ البته همه این برنامه ریزیها تا خرداد سال بعد هست و اگر بیشتر از اون وقت داشتم و مثلاَ حتی یک و نیم سال وقت داشتم همه این پول رو طلا میگرفتم. راستی یکی دیگه از برنامه هام هم اینه که مثلاَ دو سه ماه مونده به موقعیکه باید پول رو برداشت کنم پول رو داخل بانک بذارم و بتونم بعد دو سه ماه وامی در حد پنجاه تومن اینا بگیرم و خلاصه باز مبلغ بیشتری از کم و کسری سال بعد رو جور کنم. اینم یکی از برنامه هاست و باید ببینیم تا اسفند ماه چه تصمیمی میگیرم.
اولین باره پولی در این صندوق های درآمد ثابت قرار میدم و با اینکه خیلی زیاد راجبشون تحقیق کردم وشاید چندین ساعت از کارگزاریهای مختلف مشاوره تلفنی گرفتم و در اینترنت هم تحقیق کردم تا بهترین و پربازده ترینشون رو انتخاب کنم اما اولین باره که دارم ازشون استفاده میکنم و انشالله که تجربه مثبتی باشه و بعدتر بتونم به شما هم پیشنهاد کنم چون به نظر نمیرسه که افراد زیادی در کشورمون با این صندوقها آشنا باشند یا ازشون استفاده کرده باشند و برای خودم هم تجربه جدیدی هست. ایشالا که در نهایت از انتخابی که انجام دادم و بابتش ساعتها فکر و تحقیق و بررسی کردم راضی باشم
شاید بعد تمام
این تجربه ها یه پیج مشاوره مالی بزنم و به همه مشاوره رایگان بدم
. البته که شوخی
میکنم و من همچنان به اغلب تصمیمات مالی خودم که اتفاقاَ خیلی هم محتاطانه میگیرم
با دیده تردید و ترس نگاه میکنم و خیلی وقتها آزمون و خطا کردم و بابتش هزینه هم
دادم، اما اعتراف میکنم که نسبت به چند سال قبل خودم خیلی بیشتر تجربه و دانش مالی
پیدا کردم و خیلی وقتها حسرت میخورم که چرا ده یا پازنده سال پیش این آگاهی رو
نداشنم و هیچ راهنمای درستی هم نداشتم که اگر داشتم الان هزاران پله از وضعیت فعلی
در زندگی جلوتر بودم.
حالا از آخر این ماه هشت میلیون تومن به اقساطمون اضافه میشه و از مهرماه هم که بچه ها باید برند مهد کودک (هر دوشون، حتی نیلا که مدرسه ای هست بعد مدرسه باید بره مهد کودک نویان که هردوشون رو با هم از اونجا بردارم ببرم خونه) و هزینه مهد کودک و مدرسه و رفت و آمد ها هم اضافه میشه. قطعاَ بدون شغل و درآمد از طرف همسرم نمیتونیم از عهده مخارچ بربیایم. یه سری پیگیریها برای شغلش انجام دادیم (خودم هم خیلی پیگیری کردم) و توکل به خدا انشالله که به لطف خدا و دعای شما دوستان بتونه در جایی مشغول بشه و درآمد ثابت داشته باشه. یکی دو جایی بهش پیشنهاد شده و رزومه فرستاده، من هم به شکل و طریق دیگه ای براش پیگیری کردم و منتظر نتیجه هستیم که ببینیم چی میشه... انشالله که خدا خودش کمکمون کنه و ناامیدمون نکنه.
الان میمونه بدهی ۱۲۰ میلیون تومنی که داریم (جدای از ۷۰ تومن بدهی که سامان خودش باید پس بده و به خانواده خودش و دوستش هست. در واقع با درنظر گرفتن کل بدهیها، من و اون مجموعاَ باید حدود دویست میلیون تومن بدهیهامون رو پس بدیم) و این تازه جدای ۴۵۰ میلیون تومنی هست که باید سال بعد برای جابجایی به خونه جدید فراهم کنیم. من برای پس دادن این بدهی هم یه برنامه ریزی تو سرم دارم. البته ۶۴ تومن از این بدهی مربوط به تسویه وام بانکی هست که باید یکجا سه ماه دیگه تسویه بشه و باقیش هم تا نود درصد مربوط به خانواده سامان هست و از اونجایی که ازشون پرسیدم و گفتند فعلاَ برای پس دادن بدهی وقت داری، این کارت وام بانکی رو برای بدهیها استفاده نکردم و انشالله تا سه ماه دیگه با یه برنامه ریزی دیگه و گرفتن یه وام قرض الحسنه، حداقل بدهی خودم به مادر سامان رو پس میدم (جدای از تسویه وام بانکی) و سامان هم موظفه بدهی خودش به خانوادش رو حداکثر تا یکسال بعد پس بده....
فعلاَ داره به طور مرتب میره اسنپ و ایشالا هفته آینده هم دنبال شروع یه شغل ثابت هست و امیدارم که هم اونا قبولش کنند و هم خودش راضی باشه و بتونه ادامه بده و من همینجا بیام بهتون خبرش رو بدم....بهش گفتم اگر کلیه درآمدش رو در صورت رفتن به سر کار به من بده، من تمامی بدهیهای اون رو هم با برنامه ریزی خودم پرداخت میکنم و حتی کمی هم برای خودش پس انداز میکنم. فعلاَ که حرفی نداره که من عهده دار این قضیه بشم، امیدوارم در عمل هم وقتی بره سر کار، همین اتفاق بیفته. البته ایشالا که کارش درست بشه.
خب دیگه بحثهای مالی رو همینجا خاتمه میدم. امیدوارم محتوای این دو پست اخیر خیلی هم براتون کسل کننده نبوده باشه. خداییش من خیلی خوشحالم که این محیط کوچیک رو برای تنهاییها و تصمیماتم دارم. یه عالمه دوست خوب و دلسوز اینجا دارم و به دور از شعار زدگی خیلی وقتها واقعاَ احساس میکنم تنها افراد واقعی زندگی من شماهایید در نبود خیلیهایی که دوست داشتم در زندگیم باشند و نبودند....من از ریزترین مسائل زندگیم اینجا و برای شما دوستانم نوشتم و انصافاَ جز دلسوزی و دعای خیر از شما چیزی ندیدم (به جز یکی دو مورد خیلی استثنا که در سابقه ۱۲، ۱۳ ساله وبلاگ نویسیم چیزی به حساب نمیاد.)
خب یکم به روزمرگیها بپردازم. البته میخواستم بذارم برای پست بعدی اما تو همین پست بنویسم خیالم راحتتره که بعداَ یادم نمیره. فقط شاید طولانی بودن این نوشته یکمی شما رو اذیت کنه. بگذریم.
++++++ نیلا رو دو هفته قبل کلاس زبان ثبت نام کردم.... انقدر این بچه دلش میخواست کلاس تابستونی بره و مدام تو خونه نقش بازی میکرد که داره تو کلاس زبان شرکت میکنه و حتی برای خودش لباس بیرون میپوشید که مثلا داره میره کلاس، آخرش دلم سوخت و نیلا رو در یکی از مهدکودکهای نزدیک خونه که خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم، کلاس زبان ثبت نام کردم. هزینه ثبت نام هم اصلاَ زیاد نبود. جداگانه شهریه نویان رو هم پرداخت کردم چون خیلی علاقه داشت پیش خواهرش تو کلاس باشه و با اینکه میدونستم الان وقت آموزشش نیست و سنش هنوز خیلی کمه، به مربی زبان نیلا گفتم فقط توی کلاس بمونه پیش خواهرش....البته به فکر افتادم که به جاش نویان بره کلاس نقاشی و اتفاقاَ هزینه کلاش نقاشی رو هم پرداخت کردم اما بعد دیدم که از مهرماه قراره پسرم بره مهد کودک و اونجا حتماَ نقاشی میکشند و از طرفی هم نویان همش اصرار میکنه که با خواهرش برند داخل کلاس و برای همین هم هزینه کلاس نقاشی رو به حساب کلاس زبان گذاشتم و از مدیر مهد و معلم زبانش خواهش کردم نویان هم تو کلاس خواهرش بشینه و هزینه اش رو هم که از قبل داده بودم (بابت کلاس نقاشی). به مربیش هم گفتم نیازی به آموزش نیست و انتظار یادگیری ازش ندارم و فقط تو کلاس خواهرش بشینه نقاشی بکشه همین (البته هنوز پسرک نقاشی بلد نیست و فقط خط خطی میکنه)...
خب سامان این چهار جلسه ای که بچه ها کلاس رفتند ما رو برده و آورده اما از هفته بعد تو اوج گرما باید خودم پیاده ببرمشون کلاسشون و امیدوارم خیلی هم اذیت نشم، به خصوص که نویان اصلا تو خیابون دستم رو نمیگیره و همش میخواد جلو جلو بره و هوا هم که خیلی گرمه. اگر ببینم خیلی سخت باشه دیگه برای دوره جدید کلاس که دو هفته بعد هست، ثبت نامشون نمیکنم. از مهر هم که دیگه نیلا میره مدرسه و نویان هم میره مهدکودک، نیلا هم بعد مدرسه میره مهد کودک پیش داداشش که با هم برشون دارم و بنابراین سرشون از ماه مهر گرم میشه و حالا نهایتاَ اگر دیدم خیلی رفت و آمدمون پیاده سخت میشه، ماه آخر تابستون رو کلاس نمیبرم دیگه. فعلا برنامه ما درمورد نیلا و نویان اینه که هر دو رو مهد ثبت نام کنیم (البته تا ببینیم چی پیش میاد تا مهرماه)، اگر هم به هر دلیل سامان سر کار نره، پیش بچه ها میمونه اما امیدوارم که بتونه سر شغل ثابتی بره و همون برنامه مهد کودک عملی بشه. با همه سختیها و هزینه هاش و رفت و آمدش و...، از نظر آرامش روانی شاید برای هم سامان و هم من بهتر باشه که بچه ها برند مهد کودک نسبت به اینکه بخوان تو خونه پیش سامان بمونند تا من برگردم خونه.
پستم خیلی طولانی شده اما حرفهام مونده...نمیدونم ادامه بدم یا بذارم برای پست بعدی. کاش اینجا از این نظرسنجیهای ایستاگرامی میشد گذاشت و نتیجه رو دید و تصمیم گرفت.
حالا من بازم به نوشتن ادامه میدم. بابت همین قضایای مالی نتونستم یه سری روزمرگیها مثل ثبت نام نیلا در کلاس زبان نیلا و بردن نویان به معاینه چشم و... رو بنویسم و فکر میکنم اگر بذارم در یه پست جدا،ممکنه بالکل از یادم بره.
++++++ در مورد معاینه چشم باید بگم که تو همون مهد کودک که نیلا رو کلاس زبان نوشتم معاینه چشم دوره ای داشتند (اصلا به واسطه همین معاینه چشم با این مهدکودک آشنا شدم) و نویان رو هم بردم برای معاینه و خدا رو شکر که ظاهرا مشکلی نداشت اما چشمان نیلا رو نتونستند بررسی کنند چون هردو چشمش عمل شده و نیاز به دستگاه پیشرفته تری برای بررسی داشت و باید همین یکی دو ماهه قبل رفتن به مدرسه ببرمش پیش چشم پزشک متخصص، حالا چه تهران و چه رشت. ممکنه نیاز به تعویض عینکش باشه. تا الان که عینکش رو هر چقدر هم لازم بوده نزده ، امیدوارم بتونم بعد اینهمه سال و بزرگتر شدنش بالاخره راضیش کنم از عینکش استفاده کنه (فقط خدا میدونه من چقدر سر استفاده نکردنش از عینک و اینکه هیچ راهی جواب نمیداد که راضی بشه و هنوز هم جواب نداده! حرص و جوش خوردم!).
++++++ پنجشنبه دو هفته قبل (نوزدهم تیرماه) هم رفتیم باغی در محمدشهر کرج همراه با پسرخاله سامان و خانمش و خواهرخوانمش و شوهرش و بچه ها. قرار بر این بود که جوجه کباب بخوریم اما در نهایت میرزا قاسمی روی آتیش درست کردیم و خیلی هم چسبید و بچه ها هم حسابی بازی کردند. البته بابت ناراحتی عمیقی که هممون درمورد سوگند جان داشتیم اونطور که باید هیچکدوم سرحال نبودیم.
++++++ پنحشنبه هفته قبلی هم (دیروز نه ها، پنجشنبه قبلی یعنی ۲۶ تیرماه) رفتیم امامزاده عینعلی زینعلی سر مزار سوگند جان. همه بودند و چقدر هم از همه نوع خوراکی و میوه و آبمیوه و شیرموز و شیرینی و چند مدل حلوا و..... خیرات کرده بودند. روح دخترک عزیزمون شاد باشه انشالله. چقدر محیط معنوی اونجا رو دوست دارم و سعی میکنم از این به بعد بیشتر بریم اونجا...کاش قبل فوت سوگندجان اینجا رو شناخته بودم، الان خب هر بار بخوایم بریم باید با خانواده سوگند جان و باقی فامیل روبرو بشیم (هر روز میرند اونجا و مطمینم تا آخر عمرشون پنجشنبه ها همیشه اونجا هستند بخصوص که نزدیک خونشون هم هست) و چون اونا همیشه غروبها اونجا کنار مزار دخترک نشستند، شاید نتونم اونطور که باید از معنویت و خلوت اونجا استفاده کنم چون خانواده اش و فامیل همیشه حضور دارند و محیط امامزاده هم اونقدرها بزرگ نیست، البته اینم بگم که اگر سوگندجان اونجا دفن نمیشد خیلی بعید میدونم که پای ما به چنین فضاهایی باز میشد و حتی یکبار هم قسمت نمیشد که بخوایم به اونجا بریم، با توجه به اینکه سامان اصلا از رفتن به اینجور مکانها استقبال نمیکنه و اگرم بهش اصرار کنم بریم (که سالهاست اینکارو نکردم) نهایتش میگه تو رو پیاده میکنم کارت تمام شد بعد میام دنبالت. ولی خب جالبه این دو سه باری که اونجا رفتیم بهم گفته فضاش خوبه و کم کم داره از اینجا خوشم میاد! اما خب همچنان اگر خودمو بکشم که منو ببره جاهایی مثل زیارت شاه عبدالعظیم، اصلاَ و ابداَ اینکارو نمیکنه. یعنی محیط چینن مکانها و افرادی که به اونجاها سر میزنند هم براش اهمیت داره و هر جایی حاضر نیست منو ببره. اما به قول خودش این امامزاده مال آدمهای خوش تیپ تر و تر و تمیزتریه و واسه همین هم از رفتن به اونجا استقبال میکنه. چی بگم دیگه. حالا حداقل به بهانه رفتن سر خاک سوگندجان بیشتر از قبل به این مکان معنوی رفت و آمد میکنیم و سامان هم گاردی نسبت به این قضیه نداره. پنجشنبه بعد از رفتن به امامزاده هم به پیشنهاد شیما، خانم پسرخاله سامان رفتیم خونشون و اونا هم ساندویچ گرفتند و دو ساعتی دور هم بودیم و دیگه ساعت دوازده شب برگشتیم خونه خودمون. انقدر بچه هامو دوست دارند که به واسطه اونا هم که شده از رفت و آمد با ما استقبال میکنند، بماند که البته تعریف از خود نباشه منو هم ظاهراً دوست دارند و مدام از من جلوی سامان تعریف میکنند.
++++++ پنجشنبه اخیر یعنی
همین دیشب دوم مرداد ماه هم همراه با جمع همیشگی (پسرخاله سامان و شیما خانمش و باجناق
پسرخالش و بچه ها) به مناسبت تولد مونا، خواهر خانم پسرخاله سامان (خواهر شیما)
رفتیم یه باغ زیبا در کن و سولوقون به اسم باغ گیلاس (اسمش باغ گیلاس بودها نه که گیلاس داشته باشه
). خب اصلا قرار نبود ما بریم
اونجا و برنامه این بود که فقط با پسرخاله سامان و خانمش بریم پارکی مثل بوستان نهج
البلاغه یا هر جای دیگه و اینطوری هماهنگ کرده بودیم. منم خیلی سریع به عالمه ساندویچ سوسیس
بندری درست کردم و سبد خوراکی رو با همه مخلفات آماده کردم، اما درست نزدیک زمانی
که داشتیم راه میفتادیم که بریم بیرون شیما خانم پسرخاله پیامک داد و کنسل کرد برنامه رو! ( اونم با پیامک و حتی زنگ نزد درحالیکه میدونست من قراره ساندویچ درست کنم!) کلی
خورد تو ذوقم بابت کنسل شدنش و اونهمه ساندویچی که آماده کرده بودم و خیلی من و سامان ناراحت
شدیم (بار اولش نبود این مدل رفتارها). اما یکم بعد وقتی متوجه شد من اونهمه تدارک دیدم (خودم متوجهش کردم!) و نیلا هم داره گربه میکنه از به هم خوردن برنامه، دوباره تماس گرفت و قرار شد با خواهر شیما بابت
جشن تولدش بریم باغ گیلاس در کن و سولوقان و دیگه منم که همه ساندویچ ها و میوه و
تخمه رو آماده کرده بودم گفتم که شام رو من میارم و قرار شد که دیگه اونجا شام
سفارش ندیم و همون ساندویچ ها رو بخوریم. خلاصه که بعد یکساعت و نیم رانندگی و مشکل
جی پی اس و پیداکردن نشانی، بالاخره ساعت ده شب با اعصاب داغون رسیدیم اونجا، اما راستش اصلا خوش نگذشت چون بابت رفتاری که باهامون شده بود ناراحت بودیم و همینطور یه موضوع دیگه ای در همین ارتباط که الان وقت و حوصله نوشتن راجبش رو ندارم، سامان که به شدت عصبی بود، من
هم ناراحت بودم (به همون دلیلی که سامان ناراحت بود) اما نه به اندازه سامان و خلاصه تمام مدتی که اونجا بودیم همسرم به
وضوح عصبانی و ناراحت بود و صحبت نمیکرد و همه بهم میگفتند سامان چشه و خدا به دادت برسه بعد برگشتن به خونه و...منم با
اینکه دلیل ناراحتیشو میدونستم اما توضیح زیادی نمیدادم اما تو اثنای حرفام غیر مستقیم اشاره ای
داشتم به اینکه این مدل به هم زدن برنامه تو دقیقه آخر اونم با پیامک (ممکن بود اصلا پیامک رو نبینم!) برای مایی که بچه داریم و
به بچه ها قول میدیم و چقدر با سختی و دنگ و فنگ راه میفتیم، خیلی باعث ناراحتی میشه. توضیحات بیشتری هم ندادم و سعی کردم خوش و بش کنم اما حرفم رو کم و بیش زدم. تو راه برگشت به خونه هم من و سامان کلی
با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم رویه ای رو که همیشه در زندگی در پیش گرفتیم تغییر
بدیم تا رفتار اطرافیان هم به تبع اون تغییر کنه و اگرم تغییری ندیدیم رفت و
آمدمون رو به حداقل برسونیم. حالا توضیح این موضوع خیلی مفصله و الان و بعد این
نوشته طولانی وقتش نیست که بخوام بیشتر از این راجبش بگم. آهان راستی امروز صبح هم شیما زنگ زد و با اینکه ازش بعید بود که بابت این موضوع تماس بگیره، اما مجددا عذرخواهی کرد و بابت ساندویچ های دیشب و زحمتی که کشیدم تشکر کرد، اما همچنان این حقیقت که فقط با یک پیامک دقیقه نودی و بدون دلیل خیلی مهم کنسل کرده بود (خبر داشت دارم ساندویچ آماده میکنم ) و این مدل رفتارها رو قبلا هم داشته تغییر نمیکنه، یعنی اگر من خودم بعد دیدم پیامک زنگ نمیزدم و نمیگفتم که اینهمه ساندویچ درست کردم و نیلا هم کلی بابت اینکه قرار نیست یریم، گریه کرده (اینا رو گفتم چون میخواستم متوجه موضوع و کار بدش بشه چون در غیر اینصورت بعید میدونم حتی بهش فکر میکرد)، همون برنامه باغ گیلاس رو هم اصرار نمیکردند که بریم. با این وجود من اینطوریم که اگر کسی بخواد چیزی رو از دلم دربیاره، براحتی و با خوشرویی میپذیرم و کینه و ناراحتی به دل نمیگیرم، ولی با همه این احوالات با سامان موافقم که باید به سری رویه ها و رفتارهامون در زندگی تغییر کنه و یکیش هم بیش از اندازه گرم و متواضع و صمیمی رفتار کردن هست.
++++++ و در نهایت و در آخر این نوشته اشاره ای کنم به روز ۲۷ تیرماه که سالگرد عقد ما بود. میخواستم یه پست مفصل و طولانی و اختصاصی فقط راجب همین موضوع بنویسم و به موضوعات دیگه زندگی در اون پست اختصاصی اشاره ای نکنم اما دیگه الان و با توجه به اینکه یک هفته ای ازش گذشته، جا و زمان چنین پستی نیست و به ناچار بهتره در آخر همین پست به این موضوع هم اشاره ای بکنم و نوشته ام رو به پایان برسونم. موضوع اینه که برای اولین بار توی این ده سال هر دوی ما این روز رو یعنی سالگرد عقدمون رو از خاطر بردیم. البته اینو بگم که سه روز قبلترش یعنی ۲۴ تیر، سامان گفت سه روز دیگه سالگرد عقدمون هست و حواسش به این موضوع بود، اما روز اصلی یعنی ۲۷ تیرماه، هر دوی ما یادمون رفت، بخصوص که قبلش هم سر مسائل مالی و مشکلات همیشگی بحث و جدل داشتیم.
روز ۲۸ تیر که از سر کار (اسنپ) اومده بود خونه و منو بغلم کرده بود، بهش گفتم دیروز سالگرد عقدمون رو یادت رفت ها! اونم کلی عذر خواهی کرد و گفت همیشه یادم بوده و اولین باره که یادم رفته و تازه سه روز قبلش حواسم بود و بذار پای درگیریهای زیاد فکری که دارم. اینم بگم که من خودم هم اون روز رو یادم رفته بود اما اینو بهش اعتراف نکردم و الکی گفتم من یادم بود اما میخواستم ببینم تو یادت هست یا کاری میکنی که تو هم حواست نبود و خلاصه دیروز بدون اینکه به من تبریک بگی یا یه شاخه گل بگیری گذشت...بنده خدا کلی عذرخواهی کرد و گفت همیشه در حد توانم کادویی برات گرفتم اینبارو ببخش و جبران میکنم و ... راستش رو اینجا باید بگم که من الکی پیش همسرم تظاهر کردم که ناراحت شدم، اما حقیقتش اونقدرها هم ناراحت نشدم و اهمیتی ندادم بخصوص که خودم هم یادم نبود. البته اگر همون روز یادش می بود خوشحالتر میشدم اما اینکه یادش رفته بود هم برام مهم نبود بین اینهمه دغدغه های ریز و درشتی که هر دوی ما به نوعی داریم. ضمن اینکه سه روز قبل از روز اصلی یادش بود و بهش اشاره کرده بود و فقط همون روز اصلی از خاطرش رفته بود اونم برای اولین بار طی این سالها.... پس اونقدرها جای ناراحتی نداشت بخصوص وقتی خودم هم برای اولین بار تو این سالها از یادم رفته بود اون روز رو (هر چقدر هم که بهش نشون دادم یادم نرفته بود و منتظر واکنش و تبریک اون بودم که چیزی نگفتم، اما خب خودم که میدونستم که حقیقت نداشت) خلاصه با اینکه در ظاهر بهش نشون دادم که ناراحت شدم راستش اونقدرها هم ناراحت نشدم، اونم وقتی میدونم چقدر بابت شغل و درآمد و بدهیهاش فکر و خیال داره.
راستی همین دو سه روز
قبل فهمیدیم که جدای از بدهیهای قبلی که بالاتر راجبشون نوشتم، باید هشت میلیون تومن
بابت عوارض جاده ای و ورود به طرح ترافیک طی این یکی دو سال پرداخت کنه و همینطور
باید شش میلیون تومن هم بابت نصب پمپ و مخزن آب در خونه جدید (اونجایی که تازه خریدیم) بدیم و خونه ای هم که
الان توش ساکنیم و از خریدار خودمون اجاره کردیم، یه سری هزینه های ماهانه جدیدی
داره که همه همسایه ها باید پرداخت کنند و خلاصه هزینه های سرسام آور زندگی تمامی
نداره. سامان هم که دلش میخواد از عهده تمامی این هزینه ها خودش بربیاد و وقتی
نمیتونه خیلی زیاد پریشون و عصبی میشه و به هم میریزه و متاسفانه سیگار پشت سیگار
و ....یعنی خب بهش حق میدم این دفعه سالگردمون رو یادش بره چون خودم هم یادم رفت، اما تو روی خودش نشون
نمیدم که بهش حق میدم و برعکس ناراحتیم رو نشون میدم
.
++++++ تو پرانتز اینو هم بگم که دو سه هفته قبل برای اولین بار همسرم رفته پیش روانپزشک بابت افسردگی و عصبی و زودجوش بودنش و داروهاشو هم گرفته و قراره بزودی شروع به استفاده کنه. هرگز فکر نمیکردم سامان همچین تصمیمی رو بگیره و عملیش کنه. این دکترو خواهرش براش پیدا کرده و چقدر هم که حق ویزیت بالایی گرفته! فقط برای ویزیت اولیه نهصد هزار تومن پول گرفته (تازه کمترین مقدار ویزیتش اینه) و نهصد تومن هم پول داروها شده.... حالا امیدوارم از داروها استفاده کنه و حال روحیش بهتر بشه. البته من همچنان معتقدم اگر شغل و درآمد ثابتی داشت و میتونست براحتی از عهده همه هزینه های زندگیمون بربیاد و به این واسطه احساس غرور و اقتدار میکرد، هرگز حال و روزش به جایی نمیرسید که بخواد از دارو استفاده کنه. برای همین هم با اینکه داروها رو خریده، هنوزم مردد هستم که ازشون استفاده کنه یا نه چون نمیدونم آیا به درستی و به موقع استفادشون میکنه و وسطش ول نمیکنه؟ و آیا برای ویزیت بعدی دوباره به دکتر مراجعه میکنه یا نه...خلاصه که یه جورایی شک دارم هنوز که بهش بگم آیا از داروها و قرصها استفاده کنه یا نه... از طرفی هم خب هزینه اش رو داده و خریده، شاید بهتر باشه چندماهی استفاده کنه و بعد کم کم بذاره کنار.
++++++ به هر حال که ۲۷ تیرماه ۱۴۰۴ عمر زندگی ما ده ساله شد. ما ده اردیبهشت ۹۴ آشنا شدیم و ۲۷ تیرماه ۹۴ که میشد روز عید فطر عقد کردیم بین هزاران استرس ریز و درشتی که وجود داشت و من در زمان خودش در همین وبلاگ راجبشون نوشتم.
وقتی به نوشته های اون روز در این وبلاگ نگاه میکنم با خود الانم احساس غریبگی میکنم، چقدر عشق و ذوق در وجودم بود. سبک نوشتنم اینطوری و مثل این روزها نبود. الان گاهی خودم خجالتزده میشم اون متن ها رو میخونم، یه جورایی از کلمات پراحساسش که به سبک همون دوران اوایل آشنایی همه زوجها هست خجالت میکشم (نمیدونم درک میکنید یا نه). برای همین تو تمام این سالها هرگز اون مطالب گذشته رو نخوندم مگر مثلا یکی دو پاراگرافش رو که بعد ده سال برای اولین بار هفته قبل خوندم و البته به خوندن ادامه ندادم.
حالا الان به ذهنم رسید که شاید مجددا پست روز عقدمون در سال ۱۳۹۴ رو که همون موقع در وبلاگم نوشتم و هنوزم به صورت رمزی موجوده اینجا مجدداَ بذارم. احتمالاَ شگفت زده بشین از خوندن اونهمه ذوق و احساسی که در نوشته هام نسبت به همسرم بود، بماند که بازم میگم من خودم خجالت میکشم که دوباره بخونمشون چه برسه دوستانم در اینجا بخوان بخوننش... حالا ببینم میتونم خودمو راضی کنم و اینجا دو مرتبه پست رو بصورت رمزی بذارم یا نه. نظر شما چیه دوستان؟
خب من دیگه برم. فردا روز مهم و سرنوشت سازی در زندگیمون هست و بعدتر راجبش مینویسم. بچه ها باید برند حمام، با نیلا زبان کار کنم، خودم یکم آموزش تریدم رو که مدتیه دوباره شروع کردم رو ادامه بدم. تصمیم گرفتم یکم به پوستم رسیدگی کنم (من هیچ روتین پوستی مطلقاَ ندارم!) و داروی ضد لکم رو که چند ماه پیش خریدم و استفاده نکردم،شبها قبل خواب استفاده کنم، اگر شد یکم مجدداَ پیاده روی در منزل و رژیمم رو شروع کنم و وزنم رو پایین بیارم و کم کم خودم رو برای برگشت به سر کار در مهرماه آماده کنم.
انشالله که بتونم از این حدود دو ماه باقیمانده تا برگشت سر کار استفاده مقتضی رو ببرم و بتونم یه سری برنامه هام رو عملی کنم. شاید دیگه هرگز فرصتش به این شکل و شمایل پیش نیاد.
نمیدونم چندساعته که دارم این پست رو مینویسم! از هر دری صحبت کردم و خیلی طولانی شد. ممنونم که وقت گذاشتید و این نوشته طولانی رو خوندید.
فردا روز خیلی مهمی در زندگیمون هست. لطفاَ در دعاهاتون ما رو فراموش نکنید.
سلام دوستان عزیزم
ممنونم بابت پیامهاتون در پست قبل. خدا رفتگان همه رو رحمت کنه انشالله. این مدت چندباری سر مزار سوگند جان رفتیم و دلم میخواست میتونستم پست جدیدی از روزمرگیهای این چند روز و روتین تکراری زندگیم بگذارم اما میذارمش برای چند روز بعد انشالله. الان نیاز به یه مشاوره فوری ازتون دارم که پاسخش خیلی برای تصمیم گیری من مهم و تعیین کننده هست و خیلی ممنونتون میشم هر کسی در حد دانش و تجربش منو از راهنماییش بی نصیب نذاره.
قضیه اینه که دویست میلیون تومن وام من آماده شده و من بعد از کلی فراز و نشیب و اذیت شدن و حرص و جوش خوردن و دنبال ضامن رفتن و... بالاخره پریروز چهارشنبه گرفتمش...
حالا من قبل پرسیدن سوال اصلی و درخواست مشاوره ازتون، یه مقدمه میگم. همونطور که قبلاَ هم گفتم، این وام یه کارت اعتباری هست و نیاز به نقد شدن داره تا بشه ازش استفاده کرد برای پرداخت بدهیهایی که دارم و ...خب من برای پرداخت بدهیهایی که دارم و حدوداَ ۱۲۰ میلیون تومن هست، فکرها و گزینه های دیگه ای توی سرم هست که اگر بتونم عملیش کنم میتونم از این کارت دویست تومنی به هر شکلی که خودم مد نظرم هست استفاده کنم یعنی مثلا فرض کنید قرار نباشه از این کارت برای پرداخت ۱۲۰ میلیون تومن بدهی باقیماندم استفاده کنم و برای اون منظور یه برنامه ریزی دیگه ای داشته باشم و شرایطش رو هم فراهم کرده باشم که مثلاَ این بدهی ۱۲۰ میلیون تومنی رو که بخشی از اون به مادر همسرم و بخشی به خواهرم و بخش دیگه به بانک کارگشایی هست (یکجا باید وام بانک کارگشایی رو که اردیبهشت گرفتیم به مبلغ ۶۴ تومن تا سه ماه و نیم دیگه تسویه کنیم) رو به شکل دیگه ای به جز نقد کردن این کارت بتونم پرداخت کنم. خب از اونجا که طلبکارای من هر دو فامیل نزدیک هستند (مادرشوهرم و خواهرم) بهم گفتند لازم نیست خیلی هم برای پرداخت این بدهی عجله کنی و مثلا سه ماه دیگه براش وقت دارم (البته بدهی خواهرم رو تا هشتاد درصد کنار گذاشتم و بیشتر میمونه مادرشوهرم). منم میتونم سه ماه دیگه یه وام قرض الحسنه از محل کارم دریافت کنم و بدهی این دو عزیز رو بدم و میمونه فقط بدهی بانک کارگشایی و وامی که باید یکجا تسویه بشه که برای اون باید فکری بکنم...اینم بگم که مبلغ بدهیم خیلی بیشتر از این حرفها بوده و شکر خدا همه رو پرداخت کردم و الان با احتساب وام بانکی که باید یکجا تسویه بشه ۱۲۰ میلیون تومن مونده. همینجا لازم میدونم برای هر کسی که دست منو گرفت که لازم نباشه ماشینمون رو بفروشیم هزاران دعای خیر میکنم.
حالا با این اوصاف که گفتم و توضیحاتی که دادم میتونم این کارت دویست میلیون تومنی رو لزوماً بابت پرداخت بدهیهام نقد نکنم و فکر کنم یه پول اضافه ای هست که میتونم ازش استفاده کنم به عنوان یه جور سرمایه گذاری و بدست آوردن سود تا ده ماه آینده که باید برای جابجایی به خونه جدید ازش استفاده کنم. حالا الان بیشتر توضیح میدم و بعد میرسم به سوال اصلیم و مشاوره ای که ازتون میخوام.
دوستان عزیزم من قبلاَ هم گفتم که تا خرداد سال بعد باید حداقل ۴۵۰ میلیون جور کنم تا بتونم از خونه فعلی که فروختمش و همینجا برای یکسال رهن نشستیم به خونه جدیدی که خریدیم و اجاره دادیم، نقل مکان کنیم یعنی باید مابه التفاوت رهن این خونه ای که فروختیم و توش همچنان به صورت مستاجر نشستیم و ودیعه ای که از مستاجر اون خونه جدید گرفتیم رو به همراه یه سری هزینه های تعمیرات و اثاث کشی جور کنم تا بتونیم بریم در خونه جدید ساکن بشیم.
برنامه اولیه من خب فروش ماشین در سال بعد و جور کردن باقی پول بود اما با خودم فکر کردم اگر بتونم با برنامه ریزی دیگه ای کاری کنم که نیاز به فروش ماشین نداشته باشیم و درگیر خرید ماشین دیگه ای بعد اون نشیم، طبیعتاَ از هر جهت بهتره. بنابراین فکر کردم یه جوری از طریق شرایط دیگه و حساب کتاب های دیگه به جز فروش ماشین بتونم این مبلغ رو تا سال بعد جور کنم. یعنی من حداکثر باید تا اواسط خرداد سال ۱۴۰۵ این مبلغ ۴۵۰ تومن رو فراهم کنم و ده ماه از الان براش وقت دارم.
×××××× حالا بعد این توضیحات اولیه، سوال اصلی من اینه که با فرض اینکه این کارت دویست تومنی رو بابت بدهیهای فعلی استفاده نکنیم و بتونیم به عنوان یه منبع سرمایه گذاری تا سال بعد بهش نگاه کنیم شما کدوم یک از این دو گزینه رو برای ده ماه آینده انتخاب میکنید؟
۱. اینکه همین فردا شنبه برید طلای بدون اجرت و مالیات بگیرید و بذارید بمونه تا خرداد سال بعد بفروشید با سودی که انشالله خواهد داد (درمورد طلا واقعا نمیشه پیش بینی دقیق کرد اما حدس و گمانها از طرف اغلب تحلیل گران و مردم و طلافروشان و... مبنی بر بالاتر رفتنش از این قیمت فعلی هست با توجه به احتمال مجدد جنگ و همینطور برقرار شدن مکانیزم ماشه از طرف اروپا و برگشتن تحریم ها و ...)
۲. این پول رو بذارید داخل بانک یا صندوق درآمد ثابت و از ۲۴ درصد تا ۳۰ درصد سود ماهانه ازش بگیرید....اگر بانک باشه ۲۴ درصد و ماهی چهار میلیون و اگر صندوق درآمد ثابت باشه ماهی سی درصد یعنی ۵ میلیون تومن سود میده برای این دویست تومن و بعد از ده ماه بطور صد در صد پول شما سود پنجاه میلیونی رو بهتون میده. برنامه من هم به شرطیکه گزینه خرید طلا منتفی بشه (که اصلاَ الان نمیدونم این اتفاق بیفته یا نه) استفاده از صندوق درآمد ثابت کارگزاری مفید یا کارگزاری آگاه هست.
من بین انتخاب این دو گزینه اصلاَ و ابداَ نمیتونم تصمیم بگیرم و به کمک و راهنمایی شما نیاز دارم. این رو هم در نظر داشته باشید که اگر بخوام این مبلغ رو در بانک یا صندوق درامد ثابت بذارم برخلاف خرید طلا که خود کارت رو میکشم، باید این کارت رو نقد کنم و برای نقد کردنش باید به یه مغازه دار یا کاسب مراجعه کنم که دستگاه پز بانکی در فروشگاهش داشته باشه (اونم مال بانک ملی) و بعد کلی پرس و جو دو نفر رو پیدا کردم که یکی برای نقد کردنش ۱۰ میلیون تومن و یکی دیگه که شوهر عمه من باشه (که دلم نمیخواست بهش رو بندازم بنا به دلایلی) با تخفیف، پنج میلیون تومن از این کارت کسر میکنه اونم بابت مالیاتی که برای خودش بعداَ میاد و ...یعنی میخوام بگم در بهترین حالت از این کارت ۱۹۵ تومن و در حالت بدتر ۱۹۰ میلیون تومن دستم رو میگیره و باید باقی پول رو روش بذارم که بشه همون دویست تومن و بعد بذارم داخل صندوق درآمد ثابت که سود ۵ تومنی ماهانه بهم بده...
حالا با این اوصاف و با تاکید مجدد به اینکه من چه در صورت خرید طلا و چه در صورت نقد کردن کارت و قرار دادن پول در صندوق درآمد ثابت باید ده ماه بعد یعنی تا خرداد سال آینده مبلغ رو خارج کنم (حالا یا با فروش طلایی که خریداری شده یا با خارج کردن اصل پول و سودش از صندوق)، شما کدوم یک از این دو گزینه رو انتخاب میکنید؟ خرید طلا؟ یا قراردادن پول در صندوق درآمد ثابت و سود قطعی پنج میلیونی در ماه که در نهایت میشه ۵۰ تومن بعد ده ماه؟
اینم بگم که این کارت دویست تومنی هشت میلیون تومان قسط ماهانه داره و همونطور که میدونید من برای پرداخت تمام بدهیها و قسطها و ... باید فقط و فقط روی حقوق خودم حساب کنم و با اینکه سامان میگه کمک میکنه اما من در نهایت در ذهنم نمیتونم روی کمک اون حساب قطعی کنم و تو محاسباتم فقط حقوق خودم رو در نظر میگیرم.... غیر از این هشت تومن من ۲۰ میلیون تومن دیگه هم در حال حاضر قسط دارم و همه رو باید خودم پرداخت کنم...طبیعتاَ برام خیلی خیلی سخته پرداخت ماهانه این قسط هشت تومنی جدید و هر چقدر هم سامان بگه نصفش یعنی چهار تومنش رو من بهت میدم اما ته ذهنم نمیتونم روی حرفش حساب قطعی باز کنم، نه که بخواد قول الکی بده بلکه بنا به دلایلی که ربطی به سامان نداره و شرایطی که براش به وجود اومده و اینجا کم و بیش توضیح دادم ایجاب میکنه اینطور فکر کنم و تو محاسباتم کمک احتمالی اون رو قرار ندم، حالا اگر کمکی کرد که خب یه امتیازه، نکرد هم حداقل انتظاری از اول برای خودم ایجاد نکرده باشم. یعنی در نظر بگیرید که حداقل ۲۸ میلیون تومن قسط ماهانه با این قسط جدید خواهم داشت و تازه این جدای از مخارج دیگه زندگی و رفتن نیلا به کلاس اول و بردن نویان به مهد کودک و ...هست.
خب من اول فکر کردم این ۵ تومن سود ماهانه میتونه بخشی از هشت تومن قسط این وام رو پوشش بده و راحتتر بتونیم از عهده مخارج زندگی بربیاییم، اونم در شرایطیکه از مهرماه نیلا میره مدرسه و نویان هم باید بره مهد کودک (و تازه بعد مدرسه هم نیلا باید بره مهد کودک نویان که اونجا باشه و من بعد از سر کارم هر دوتاشون رو با هم بردارم و چهارده پونزده تومن هم هزینه این مورد مهد کودک میشه)، البته اینم بگم که قرار شده اگر تا اونموقع سامان سر کار نره، همسرم پیش نویان تو خونه بمونه و خودش هم بره دنبال نیلا بعد مدرسه ببره خونه و این هزینه حذف میشه اگر هم بره سر کار که باید با حقوق خودش پرداخت کنه.... حالا این یه بحث حاشیه ای هست...طبیعیه که اگر بره سر کار و یه کار ثابت با درآمد منظم باشه پرداخت این هشت تومن قسط جدید در کنار اونهمه قسط دیگه خیلی هم سخت نیست اما خب اصلا معلوم نیست بتونه شغل مناسبی پیدا کنه یا نه و من بهتره تو محاسباتم این موضوع رو مد نظر قرار ندم...
این توضیح رو دادم که بگم مثلا اگر صندوق درآمد ثابت رو انتخاب کنم، در صورت نرفتن سامان به سر کار و نداشتن حمایت مالی، طبیعتاَ پنج تومن از اقساط این وام رو همین سود ماهانه پوشش میده که اگر طلا بگیرم این سود ماهانه رو نخواهم داشت اما خب از طرفی ممکنه طلا با هر خبر ناگهانی یا خدای نکرده جنگ مجدد و ... صعود خیلی بالایی رو مثل پارسال تجربه کنه و سود خیلی خوبی رو مثل سال گذشته بده طوریکه مثلا ده ماه بعد که باید بفروشمش سودش از پنجاه میلیون تومن سود صندوق درآمد ثابت بیشتر باشه، شاید هم البته نباشه و هیچکسی نمیتونه قطعی بگه چون بازار طلا همیشه یک مدل پیش نمیره اما تجربه دو سه سال اخیر درمورد طلا و بخصوص رشد قیمتی سال گذشته و بخصوص تحولاتی که در نیمه دوم امسال در پیش رو هست (برقراری مجدد تحریم ها در مهر و کسری بودجه سال بعد و...) احتمال اینکه طلا قیمتهای بالاتری رو ببینه از طرف همه تحلیلگران پیش بینی شده.
حالا من توضیحاتی که راجب قسطها و ... دادم صرفا برای بازکردن دیدگاه شما نسبت به شرایط سخت زندگیم در حال حاضر با اینهمه قسط ماهانه بود و درسته که دوست دارم در نظر و مشاوره ای که میدید نیم نگاهی به این موضوع هم داشته باشید اما فرض کنید که سختی پرداخت این قسط هم وجود نداشته باشه و منی که دارم با هزار بدبختی همه قسطها رو میدم این هشت تومن رو هم یه کاریش بکنم، حالا گزینه شما بین خرید طلا و فروشش در خرداد سال بعد و یا قرار دادن پول در صندوق در آمد ثابت و یا بانک و گرفتن سود ماهانه پنج تومنی کدوم هست؟
میخوام نظرات شما عزیزان رو جمع بندی کنم و به نتیجه برسم برای همین ممنون میشم هر کسی که این متن رو میخونه محبت کنه و نظرش رو بهم انتقال بده تا بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.
به خدا اصلا نمیتونم تصمیم گیری کنم...میدونم که مثلا اگر سود ماهانه بگیرم مشکل کمتری از جهت مالی و برای پرداخت قسطها برام پیش میاد در شرایط بیکاری همسر (البته میره اسنپ و بیکار بیکار نیست اما به هرحال اونقدرها کار جالبی نیست و فشار زیادی هم به ماشین از جهت استهلاک و هزینه بنزین و... میاره) و اینکه خب سود قطعی بهم میده تو این ده ماه فرصتی که دارم، اما از طرفی هم با خودم میگم تو با هر سختی هم که شده میتونی از عهده مشکلات مالی بربیای و یکسال هزینه های زندگیت رو کمتر و کمتر کنی و اصلاَ این قسط جدید رو فاکتور بگیری در تصمیم گیریت، جدای از اون کدوم رو انتخاب میکنی؟ شاید خرید طلا برات سود بهتری داشته باشه و بتونه مبلغ بیشتری رو کاور کنه از ۴۵۰ میلیون تومنی که باید تا سال بعد برای جابجایی جور کنم...
همش میگم اگر پول رو بذارم داخل صندوق و یهویی قیمت طلا مثل سال قبل وحشتاک صعودی بشه خیلی خیلی اذیت میشم و حرص میخورم که ایکاش طلا گرفته بودم، از طرف دیگه اگر مثلا طلا بگیرم و یهویی قیمتش پایین بیاد(که خیلی بعیده پایین بیاد و به نظرم غیر ممکنه نهایتا اونقدرها هم بالا نره) یا مثلاَ طلا اون سود پنجاه تومنی صندوق درآمد ثابت رو بهم نده باز یه جور دیگه بهم فشار میاد و ناراحت میشم و کلاَ باید بگم خیلی خیلی سردرگمم و اصلاَ نمیدونم چیکار کنم. هیچ جوره نمیتونم تصمیم بگیرم به خدا...از سه نفر پرسیدم نظرشون روی طلا بوده که دو نفرشون طلافروشان منصفی بودند که به خوبی میشناسمشون و میگفتند طلا قیمتهای بالاتری رو تا آخر سال میبینه و یک نفر هم از دوستان صمیمی من بود که گفت اگر در پرداخت قسط این وام مشکل نداشته باشی طلا گزینه بهتریه اما خب مثلاَ مادر خودم نظرش روی بانک هست....
لطفا شما نظرتون رو به من بگید و مد نظر داشته باشید که تصمیم من برای ده ماه آینده هست که هر کدوم از این دو مورد باشه باید تا خرداد سال آینده پول و سود احتمالیش برداشت بشه یا مثلا اگر گزینه من خرید طلا باشه، طلای خریداری شده تا اون موقع فروخته بشه..
درمورد طلا هم من دارم طلای آب شده یا صندوق طلا از یه جای خیلی معتبر میگیرم و روی هر گرم قرار نیست مبلغ خیلی اضافه ای به عنوان سود یا مالیات و اجرت و کمیسیون و... پرداخت کنم...یعنی این مورد رو هم مد نظر قرار ندید که فکر کنید کلی اجرت یا سود قراره برای خریداری طلا بدم...
خلاصه بهم بگید اگر شما بودید انتخابتون برای این ده ماه چی بود عزیزان.... نظر تک تک شما برای من مهمه و بلافاصله میخونم و منتشر میکنم.
حرفها و نظرات شما همیشه در این وبلاگ برای من کارگشا بوده و اینبار هم که کلی سردرگم شدم و اصلا نمیدونستم باید از کی سوالم رو بپرسم خیلی یهویی یاد اینجا افتادم...گفتم خب چه کاریه که میخوای به فامیل زنگ بزنی و مشورت بگیری اونم فامیلی که سالهاست ندیدیشون و خیلی وقتها جواب تلفن آدم رو هم شاید ندند، از همین دوستان اینجا مشورت بگیر که تو هر شرایطی حرفها و گفته هاشون برای تو کارساز بوده..
احتمالاً هر کدوم از شما اگر خودتون هم نتونید نظر قطعی بدید و تجربه ای نداشته باشید همسر یا برادری و... دارید که بتونه مشاوره بده.... ممنون میشم هر چه زودتر بهم در این تصمیم گیری کمک کنید چون حداکثر تا دو سه روز آینده من باید این کارت رو استفاده کنم، نه که اجباری باشه که حتماَ استفاده کنم،یعنی وقت بیشتری هم برای استفاده ازش دارم، اما نمیخوام وقت و فرصتم رو بسوزونم چون ممکنه مثلا با هر خبر ناگهانی طلا گرونتر بشه یا مثلا اگر قرار باشه بذارم صندوق درآمد ثابت برای گرفتن سود ماهانه فرصت و زمان کمتری داشته باشم و ...
میدونم روز جمعه هست و شاید کمتر سراغ خوندن وبلاگها بیاید اما امیدوارم بتونم همین امروز و فردا تصمیمم رو بگیرم و از این بلاتکلیفی دربیام. از تک تک شما دوستان گلم ممنونم که همیشه کنارم بودید، خیلی خیلی بیشتر از آدمهای دنیای واقعی اطرافم.
امیدوارم در نهایت با راهنمایی های شما عزیزان بتونم تصمیم درستی بگیرم و در ذهنم یه رای گیری کنم و بعد هر چی که شد بسپرم به خدا و بعداَ هم پشیمون نشم و حسرت نخورم چون حداقل میدونم که با مشورت جمعی، تصمیمم رو گرفتم.
ممنونم که وقت میذارید دوستان خوب من.
این چند روزی که نبودم یعنی به فاصله نوشتن پست قبلی تا الان سوگوار از دست دادن دختر دخترخاله همسرم سوگند عزیز بودیم که فقط نوزده سال سن داشت.
اسماَ میگم دختر دخترخاله (نوه خاله)، اما درواقعیت نسبتش برای خانواده همسرم و مادرشوهر و پدرشوهرم درست مثل نوه خودشون بود. سونیا خواهر همسرم از بچگی بارها و بارها پیش این خانواده میموند و مادرشوهرم یه جورایی دخترخاله پسرخاله های سامان یعنی خواهرزاده هاش رو درست عین بچه های خودش میدونست و با توجه به اینکه سالها پیش و قبل اینکه مادرشوهرم اینا از تهران به رشت برای زندگی برند، خانواده همسر من و خاله اش در جنت آباد تهران در همسایگی هم زندگی میکردن، بچه هاشون با هم بزرگ شده بودند و هر روز خونه همدیگه و کنار هم بودند و میشه گفت رابطه بچه ها با هم کم از خواهر و برادری نداشت و به هم شدیداَ وابسته بودند. مثلاَ سامان و این دخترخاله که دخترشو از دست داده همبازی بچگی بودند و سونیا هم که به شدت مورد توجه همه فامیل بود و از بچگی خیلی وقتها حتی شبها هم خونه خاله و همین دخترخالش میخوابید و به سختی میشد از اونها جداش کرد.
فکر میکنم در نوشته های قبلیم چندباری از سوگند جان گفته بودم و ازتون خواسته بودم برای شفا گرفتنش دعا کنید اما در کمال ناباوری طفل معصوم طاقت نیاورد و در ایام محرم آسمونی شد. دقیقاَ پارسال محرم بود که بیماریش رو تشخیص دادند (هنوزم دقیق نمیدونم چی بوده بیماریش اما ظاهراَ سرطان چشم بوده!). حالا دقیقا یکسال بعد و سه شب مونده به تاسوعا به رحمت خدا رفت. آسمونی شدنش در ماه محرم از اونجایی اهمیت داره که این بچه با اینکه در ظاهر خیلی امروزی بود و اهل حجاب و ... به اون معنا نبود اما به شدت عاشق و دلباخته امام حسین بود و چندباری به همراه مادر و پدر و برادرش به کربلا مشرف شده بود و در آخر هم با آرزوی زیارت کربلا و در حالیکه در ماه محرم همین امسال هم اصرار داشت که به زیارت امام حسین بره و حتی سه روز قبل فوتش از پدرش خواسته بود غذای نذری براش پخش کنه اما طاقت نیاورد و برای همیشه چشماش رو بست و به دنیای باقی پر کشید. روحش شاد باشه.
انقدر با شنیدن خبر درگذشت این بچه عزادار شدم که قابل وصف نیست. در روزهای جنگ که رشت بودیم بارها میدیدم که مادرشوهرم بعد تماس تلفنی با خواهرش یعنی خاله سامان و مادر و پدر بچه مثل ابر بهار اشک میریزه. دختر معصوم در ایام جنگ در بیمارستان بستری بود و خیلی اصرار داشت بره خونه، اتفاقا مادرش هم دوست داشت بین اونهمه صداهای وحشتناک شلیک و موشک و پهباد و... بیان رشت اما پدرش مخالف بود و میگفت اگر در رشت باشند و حال بچه بد بشه به مشکل میخورند و بیمارستانها قبولش نمیکنند و با شرایط جسمیش آشنایی ندارند و بهتره همون تهران و نزدیک بیمارستان خودش باشه. خلاصه تو اون شرایط خیلی بد تهران همونجا مونده بودند و دل همه ما پیششون بود. دکترش هم بهشون گفته بود داروی شیمی درمانی قویتری بهش تزریق میکنند که مرخصش کنند و دیگه لازم نباشه تا چند روز بعد بره بیمارستان و دلیلشون هم این بود که اولاَ نصف بیشتر کادر بیمارستان رفتند از تهران و ثانیاَ هم محیط بیمارستان خطرناکه و ممکنه اونجا رو هم هدف قرار بدند و خلاصه بچه رو مرخص کرده بودند.
طفل معصوم کل ایام عید نوروز و حتی سال تحویل رو هم در بیمارستان بود اما با همه این احوال دکترها ازش قطع امید نکرده بودند و حتی تا سه روز قبل فوتش هم شیمی درمانی شده بود. معمولاَ وقتی از بیماری قطع امید بشه از چند ماه قبل یه جورایی بهشون میگن که کاری از دستشون ساخته نیست و درمانها رو کم و بیش قطع میکنند اما درمورد این دختر طفل معصوم اینطور نبود و یه جورایی با وجود این بیماری سخت، تصور آسمونی شدنش به این زودی برای همه شوکه کننده بود. حقیقتش من طی اون زمانی که در رشت بودیم و ناراحتیها و گریه های مادر همسرم رو بابت این بچه میدیدم یه جورایی به دلم افتاده بود که شاید این اتفاق براش بیفته و آسمونی بشه اما مادرشوهرم میگفت دارند همچنان درمان میکنند و کسی نگفته که خوب نمیشه و ....
باز هم خدا رو شکر که خانواده این بچه وضع مالی خیلی خوبی داشتند و تمام این یکسال که تقریباَ هشتاد درصد مواقع در بیمارستان بستری بود در یه اتاق خصوصی در بیمارستان خصوصی ( بیمارستان مهر) بستری بود و بهترین امکانات و شرایط پزشکی و بیمارستانی براش فراهم بود و چون اتاق خصوصی داشت خانوادش اغلب کنارش بودند. برای هزینه و مخارج بیمارستان شنیدم که همسرد دخترخاله اش یکی از خونه های گرون قیمتشون رو فروخته بودند و چه هزینه های زیادی که نکردند و از هیچ کاری فروگذار نکردند و باز هم شکر که حداقل ته دلشون میدونند که برای این بچه کم نذاشتند.
اون شبی که متوجه فوت این عزیز شدم داشتم با مادرم تلفنی حرف میزدم و باهاش هماهنگ میکردم که برای امضای برگه ضمانت نامه بانکی فردای اون روز میریم دنبالش که ببریمش بانک که موقع مکالمه با مادرم،سامان بهم خبر فوتشو داد و من اصلاَ نتونستم به حرف زدن ادامه بدم. انگار که آب یخ ریختند روی سرم، قلبم ریخت و سکوت کردم و مادرم هی میگفت چی شده...
اینم بگم که دخترک از اول مریض شدنش از خانوادش خواسته بود به هیچکسی نگند که مریضه،امید داشت خوب میشه و دوست نداشت هیچکسی از فامیل بدونه و تنها کسی که اطلاع داشت مادر سامان و سونیا و من و سامان بودیم. البته حتی من و سامان با اینکه میدونستیم اما باید وانمود میکردیم که خبر نداریم چون میدونستیم که خانواده اون بچه تنها دوست داشتند مادر و پدر سامان و نهایتاَ سونیا که به شدت بهشون نزدیک بود از موضوع باخبر بشند. یعنی دو تا خاله دیگه سامان و دخترخاله پسرخاله هاش و داییهاش و دختردایی پسرداییهاش و حتی خانواده پدری دخترک و خلاصه هیچیک از فامیل نزدیک از موضوع باخبر نبودند و وقتی یهویی خبر فوتش رو بهشون دادند همه شوکه شده بودند، یعنی من که این یکسال در جریان موضوع هم بودم بدجور شوکه شده بودم چه برسه به فامیلی که حتی نمیدونستند این طفلک مریضه....
خدا میدونه من چقدر برای این بچه گریه کردم. سه شنبه هفته قبل به رحمت خدا رفت و پنجشنبه هفته قبل در امامزاده عینعلی و زینعلی در پونک تهران دفنش کردند. چقدر محیط این امامزاده پر از آرامش و زیبا بود و چه سعادتی که بچه در اونجا به خاک سپرده شد. ظاهراَیکسال قبل پدر و مادر دخترک اونجا و در این امامزاده برای خودشون قبر خریداری کرده بودند و حالا قسمت دخترشون شده بود که برای همیشه در اونجا آرام بگیره. طبیعتاَ خرید قبر در امامزاده هزینه بالایی میطلبه و برای هر کسی مقدور نیست وگرنه که من هم دوست داشتم بعد مرگم در همین امامزاده دفن بشم. مراسمش خیلی با شکوه بود و همه اومده بودند. چقدر برای مراسم هزینه کرده بودند و بهترین مراسم رو برای بچه گرفتند. بهترین و گرونتری ن تالار رو گرفته بودند و برای مراسم ختم هم مسجد جامع شهرک غرب رو گرفته بودند که جایی هست که مراسم یادبود اغلب بازیگران و خانوادشون اونجا برگزار میشه. اینم بگم که همه پرستاران این بچه و خیلی از کادر درمان هم برای مراسم خاکسپاری و هم برای ناهار در تالار و هم مراسم ختم و سومش شرکت کرده بودند که به نظرم این اتفاق کمتر میفته که کادر درمان و پرستاران در مراسم ختم یکی از بیمارانشون حاضر بشند،اونم همه مراسم ها رو و این نشان از ویژه بودن این بچه و خانوادش داشت.
حرف از بازیگران شد یادم رفت که سوگند بنده خدا از بچگی عاشق بازیگری بود و کلاس بازیگری میرفت و یکسال قبل از فوتش، در رشته هنر در دانشگاه دولتی قبول شده بود و خیلی ذوق داشت و میخواست بازیگر بشه،با چندین بازیگر هم آشنایی داشت که حتی در دوران مریضی تو بیمارستان باهاش تماس گرفته بودند و بهش قول داده بودند براش یه جا رزرو میکنند که برگرده و بازی کنه (بهرام افشاری، پارسا پیروزفر، داریوش فرضیایی و...) چقدر درس خونده بود و چقدر طفلک ذوق بازیگر شدن و دانشگاه رفتنشو داشت اما حتی یک روز هم قسمت نشد که بره دانشگاه بعد اونهمه تلاش و زحمت.
طفلکی خیلی خوش سر و زبان و زیبا بود. از بچگی در مراسم تعزیه بازی میکرد و به نظرم میتونست بازیگر خوبی باشه. تنها دو هفته بعد اینکه کنکورش رو داد متوجه مریضیش شدند و بعد هم که قبولی دانشگاهش اومد بابت همین بیماری لعنتی مرخصی تحصیلی گرفت تا بعد پایان درمان برگرده دانشگاه، درواقع دانشگاهش رو شروع کنه که مرگ امانش نداد. الهی بمیرم براش. آرزوی بازیگر شدن به دلش موند بچه. مادرش با جیغ و گریه تعریف میکرد که بابت آسیبی که به چشمش رسیده میگفته دیگه نمیتونم بازیگر بشم و میمیک صورتم به هم ریخته و ...بچه چقدر غصه خورده بود.
سوگند خیلی به من علاقه داشت. تمام مراسم عقد و ازدواج و بله برونم در کنار دختر داییش با هم میرقصیدند و مجلسم رو گرم میکردند. اونموقع هشت نه ساله بود و چقدر مودب و دوست داشتنی بود. هنوز صدای قشنگش که منو مرضیه جون یا خاله صدا میکرد تو گوشمه و از یادم نمیره. زمانیکه عروس شده بودم همش کنارم بود و چقدر گرم و صمیمی و مودبانه رفتار میکرد همیشه. خدا رحمتش کنه و روح پاکش شاد باشه.
مادرشوهرم و سونیا انقدر گریه و بیقراری میکنند که قابل گفتن نیست. مدام نگران مادر سامان بودم که حالش بد نشه.طفلک یکسال تمام این راز رو (مریضی سوگند) رو پیش خودش نگهداشته بود و عذاب کشیده بود. همه فامیل از رشت و تهران اومده بودند و همه در بهت و ناباوری بودند حتی خاله ها و دخترخاله ها و فامیل نزدیک چون اصلاَ و ابداَ فکر نمیکردند بچه مشکل خاصی داشته باشه و حتی اون اوایل فکر میکردند شاید تصادف کرده، در این حد بیخبر بودند. به نظرم اینطوری هم خوب نیست و ایکاش حداقل یکی دو روز آخر کمی آمادگی روحیش رو پیدا میکردند.
تمام مدتی که مراسم سوگند بودم یاد خواهر جوون خودم ریحانه افتاده بودم که همینقدر مظلوم و در رنج و ناراحتی از دنیا رفت. ریحانه ما دوسالی از سوگند هم جوونتر بود. چه آرزوها که به دل نداشت و همش زیر خاک رفت. داغ جوون خیلی سخته. من مطمئنم پدر و مادرش تا آخر عمر نمیتونند رنگ آرامش و شادی واقعی رو تجربه کنند همونطوری که مادر من دیگه روی آرامش واقعی رو ندید و این خیلی نا عادلانست. الهی الهی که خدا هیچ والدینی رو با داغ اولادش امتحان نکنه. آمین
اومدم همین موضوع رو بنویسم و کم کم بریم آماده بشیم برای مراسم هفتم سوگند عزیز که قراره سر خاکش در امامزاده بگیرند. مراسم اصلی سوم و هفتم رو همین جمعه گرفتند و امروز که روز هفت واقعیش بعد فوتش هست میرند سر خاک در امامزاده عینعلی زینعلی و بعد هم شام در منزل دخترخالش احتمالاَ که من نمیدونم برای شام میمونم یا نه.
اینم بگم که برای مراسم خاکسپاری بعد شاید سالها من و سامان تنها بودیم و بچه ها رو همراهمون نبردیم و از روز قبل خونه مادرم بودند. البته مادرم اگر تنها بود قطعاَ بچه ها نمیموندند اما خواهرم رضوانه چندروزی خونه مادرم بود و بچه ها به واسطه سرگرم شدن با دختر خواهرم بهشون خوش میگذشت و اونجا مونده بودند، فقط کمی بهانه گرفته بودند که اونم طولی نکشیده بود اما همون بهانه کوچیک هم دلم رو به درد آورده بود چون نیلا به مامانم گفته بود مامانم ولم کرده
و یکمی گریه کرده بود اما زودی آروم شده بود و خوابیده بود.
اینطوری شده بود که بعد شاید شش و سال و نیم از تولد نیلا، من و سامان تنها و بدون بچه ها بودیم و راستش حس غریبی بود (به جز البته دو شب طی اثاث کشیمون به این خونه سال ۹۸ که نیلا یکساله بود و خونه خواهرم گذاشته بودیمش اما اونموقع من و سامان تنها نبودیم و مادر و پدر سامان هم با ما بودند). در نبود بچه ها هم دلم گرفته بود و نمیتونستم شب راحت بخوابم هم انگار یکم سبکبار تر بودم و راحتتر میتونستم اینور و اونور برم بدون نگرانی از بابت اینکه بچه ها کنارم باشند و جایی نرند و مشکلی نداشته باشند. اون شب بعد فوت سوگند که قرار بود فردا صبحش خاکسپاری باشه، اولین شبی بود که بچه ها کنارم نبودند اما من همچنان به روال همیشه تو اتاق بچه ها خوابیده بودم و با اینکه سامان بهم اعتراض کرد که حالا چرا امشب هم اونجا میخوابیو بیا پیش من، اهمیتی ندادم و تو اتاق موندم (ازش دلخور بودم بابت توهین به اعتقاداتم و نمیخواستم نزدیکش باشم). حتی با یادآوری بچه هام و بخصوص نویان که عادت داره قبل خواب موهامو ریز ریز بکشه تا خوابش ببره یکمی اشک ریختم، خوابم هم نمیبرد با همه خستگی و بدن دردی که داشتم. بماند که نصفه شب با صدای تیراندازی یا شاید پدافند از جا پریدم و از ترس سامان رو بیدار کردم و رفتم کنارش خوابیدم! البته قبلش هم وسایل ضروری رو گذاشتم دم در و حتی لباس پوشیده تنم کردم چون یه لحظه به ذهنم رسید شاید دوباره حمله شروع شده و بهتره کم و بیش آماده بیرون رفتن باشم! مطمئنم همه ما این روزها همینقدر احساس ناامنی میکنیم.
فردا صبحش هم من و سامان آماده شدیم که به مراسم خاکسپاری برسیم. خاکسپاری خیلی غم انگیزی بود و دلم برای پدر و مادرش کباب شده بود. خیلی بیقراری میکردند و جیغ میزدند. الهی که خدا خودش دلشون رو آروم کنه.
این روزهای تلخ که بگذره و بتونم دوباره به زندگی عادی برگردم میخوام به امید خدا یکم خونه و زندگیم رو که به معنای واقعی به هم ریخته و نامرتب و پر از وسایل غیرضروری هست کمی تمیز کنم بلکه حال و روزم بهتر بشه. مدتهای طولانیه که دستی به سر و روی خونه نکشیدم و بیشتر تمیزکاریها رو همسرم انجام داده.
متاسفانه نشد امسال بچه ها رو هیچ کلاسی ثبت نام کنم و جای تاسف داره، خودم هم یه جورایی آموزشهام رو گذاشتم کنار و با اینکه قبل این جنگ لعنتی دوباره رژیمم رو شروع کرده بودم و آموزشهام رو هم داشتم میدیدم و در مسیر درستی قرار گرفته بودم اما دوباره به واسطه این جنگ، همه چی به هم ریخت و همه انگیزه هام کشته شد و دوباره وزنم بالاتر رفت و بعد هم که فوت سوگند جان همه برنامه ها رو عوض کرد و خلاصه که برای من هیچی به حالت عادی برنگشته.
مادرشوهر و پدرشوهرم و سونیا و شوهرش هنوز تهران هستند و به احتمال زیاد فردا پسفردا برمیگردند رشت، البته همراه خانواده مرحوم که اونا هم میرند شمال که اونجا و در رشت هم یه مراسم جدا بگیرند.حالا حدس میزنم تا وقتی که چهلم سوگند عزیز برسه مادرشوهر و پدرشوهرم و سونیا به تهران برای رفتن سر خاکش پنجشنبه سر بزنند اما بعید میدونم خونه من بیان هر چند که بد نیست من آمادگیشو داشته باشم.
من دیگه کم کم برم. همچنان دلم میخواد راهی باشه که بتونم به زندگی چنگ بزنم و حالم رو بهتر کنم. مرگ سوگند جان باعث شد من کمی از اون فضای ملتهبی که بعد دوران جنگ اسیرش شده بودم و حال و روز وحشتناک و احساس ترس و ناامنی فاصله بگیرم. انگار که یه درد عمیق بذارند جلوی روت و تو بهش سرگرم بشی و درد قبلی برات یه ذره کمرنگ تر بشه. امیدوارم هیچ موقع درد و رنجهای آدم به واسطه دردهای جدید اونم از این نوع کمرنگ تر نشند.
من برم دیگه. کامنتهای پست قبل رو به امید خدا فردا پاسخ میدم.
دوستان گلم من نمیدونم مشکل اینستام چیه که دایرکت ها رو نشون نمیده و بعد چند روز نشون میده برام! آپدیت هم کردم و درست نشده. برای اون دسته از دوستانی میگم که درخواست رمز در اینستاگرامم دادند. لطفاَ دو سه روز صبر کنید و اگر پاسخ ندادم مجدداَ همینجا پیام بذارید.
ممنون میشم برای شادی روح سوگند عزیز و ریحانه جانم و البته بابای عزیزم فاتحه یا صلواتی بفرستید.
به زور و با وای فای منزل مادر همسرم در رشت تونستم به وبلاگم وصل بشم و با گوشی این مطلب رو بنویسم. چقدر هم که با گوشی تایپ کردن برام ناخوشاینده. فکر هم نمیکنم عده زیادی بتوانند وارد بلاگ اسکای بشند و این مطلبو بخونند، البته شاید هم وضعیت نت یکم بهتر شده باشه به نسبت روزهای قبل. نمیدونم. من با وای فای اینجا میتونستم در ساعات خاصی در شب بدون فیلترشکن به اینستاگرام وصل بشم اما با نت گوشی اصلا. یه سری سایتهایی هم برعکس فقط با اینترنت گوشی برام باز میشند و خلاصه اصلا وضعیت نت معلوم نیست چطوریه. هر کسی یه مدلیه.
+++++ ما روز سوم بعد حملات با ترس و نگرانی اومدیم رشت. دو شبی که در تهران بودیم از شدت نگرانی و استرس نتونستیم بخوابیم.
بعد ماهها رفته بودم منزل مادرم و باز بعد ماهها تصمیم گرفتم شب همونجا خونه مامانم بخوابیم که نیمه شب تو خواب و بیداری حس کردم یه نوری داخل خونه میاد و صداهای بلند، از اونجا که حتی یک درصد احتمال اتفاق فعلی رو نمیدادم تو عالم خواب فکر کردم رعد و برق شدیده و تو همون حالت ناهوشیار با خودم فکر میکردم آخه دیشب که ابری نبود، به مادرم که برای نماز صبح بلند شده بود گفتم مامان پنجره رو ببند، صاعقه هست و برای بچه ها خطرناکه و بچه ها رو هم از نزدیک پنجره دور کردم و دوباره سعی کردم بخوابم که چند دقیقه بعد خواهر بزرگم به مادرم زنگ زد و گفت همه الان بیدارند شما صداها رو نمیشنوید؟ به تهران حمله شده... اولش فکر کردم گفت زلزله و از جا پریدم بعد که فهمیدم حمله هوایی هست یه جور دیگه وحشت کردم، تمام تن و بدنم لرزید، اصلا یخ کردم و به وضوح میلرزیدم، تلویزیون رو روشن کردبم و زدیم شبکه خبر و باورمون نمیشد این اتفاق واقعا افتاده...
از نیمه شب که متوجه شدم تا خود صبح حواسم به بچه ها و کوچکترین سر و صداها بود و همزمان ثانیه به ثانیه اخبار و دنبال میکردیم. با تمام وجودم ترس رو احساس میکردم، نمیدونم آخرین بار کی اینطوری ترسیده بودم، اعتراف میکنم من در حالت معمول هم واکنش شدیدی به عواملی که باعث ترس میشند دارم، از طوفان و ارتفاع و زلزله و ... گرفته تا مریض شدن بچه ها و...، یعنی واکنش و ترسم خیلی شدیده، منظورم شاید شدیدتر از یه سری آدمهای دیگه و طبیعتا در این شرایط، وضعیت روحی و حتی جسمی خیلی بدی داشتم. طی روز اول چند باری خواهش کردم بریم سمنان اما هر بار از طرف یک نفر در کل خانواده رد یا قبول میشد. خواهر کوچیکم و شوهرش موافق بودند بریم و به مادرم هم اصرار میکردند اما شوهر خواهر بزرگم به دلایل شغلی و... نمیومد و خواهر بزرگم و بچه ها هم بدون پدرشون حاضر نبودند برند و مادرم هم میگفت خواهر بزرگم نیاد اونم نمیاد و خلاصه داستانی داشتیم و در نهایت شب دوم حملات هم موندنی شدیم.
شب دوم هم که تهران بودیم وضعیت همینطور بود بلکه خیلی هم حملات شدیدتر بود...باز هم خونه مامانم موندیم درحالیکه اگر این شرایط نبود قرار نبود بیشتر از یک شب بمونیم . من و سامان دو طرف بچه ها خوابیده بودیم و با هر بار صدای انفجار و پدافندهای هوایی از ترس اینکه موشکی شلیک بشه به حالت گارد روی بچه ها قرار میگرفتیم. تمام بدنم منقبض بود و میلرزید. پشت هم دستشویی میرفتم و تو فاصله هر بار دستشویی رفتن نگران بودم که هر لحظه اتفاقی بیفته و موشک یا موج انفجاری خدای نکرده اصابت کنه و من کنار بچه ها نباشم. پردلهره ترین لحظات عمرم بود. صداها خیلی نزدیک بود ،(مادرم ساکن منطقه نیروی هوایی پیروزی هست حدودا). دو سه باری حالتهای پنیک بهم دست داد ( به تازگی متوجه شدم حملات پنیک دارم، حتی قبل این اتفاقها به این نتیجه رسیده بودم و دنبال راهی بودم مطمین بشم) . بازم اعتراف میکنم من کلا آدم به شدت استرسی و کم دلی هستم و طبیعیه که در این وضعیت که اوضاع روحی برای شحاعترین و خونسردترین آدمها هم سخت میگذره من رسماً به حالت مرگ بیفتم! اونم وقتی به بچه هام و سلامتشون فکر میکنم.
++++++ روز ۲۵ خرداد و دو روز بعد آغاز حملات که الان انگار اسمشو باید بذارم جنگ، از خونه مادرم برگشتم خونه خودمون و اسناد و مدارک مهم رو جمع کردم و یه چمدون لباس و وسایل ضروری بستم و ساعت هشت و نیم شب راه افتادیم سمت رشت. قبلش مادر و خانوادم هم کم و بیش راضی به رفتن بودند اما همچنان خواهرام بابت سر کار رفتن همسرانشون نمیدونستند بمونند یا برند. من مشکلی از این جهت نداشتم (یکبار این موضوع شغل ثابت نداشتن همسرم به نفعم تموم شد!!!) و از طرفی خونه ما طبقه ششم بود و خطراتش بیشتر... با اصرار فراوان من و سامان به اینکه خانوادم هم فردا صبحش راه بیفتند من شروع به جمع کردن وسیله کردم. برعکس همیشه بار زیادی برنداشتم چون فکر میکردم باید تا دو یا سه روز بعد حتما و به ناچار برگردیم تهران برای اینکه مدارک مربوط به وام بانکی رو تحویل بانک بدم!!! بهم گفته بودند ۲۷ خرداد باید مدارک رو بدی (البته قرار بود اسما به نام همسرم این وام لعنتی پردردسر رو بگیریم).عجیب اینکه امیدوار بودم تو همین دو روز همه چی تمام بشه که نشد، نشد و ادامه دار شد، نشد و دارم وطنم رو میبینم که با بیرحمی تمام در معرض سختترین حملات قرار گرفته و کاری ازمون برنمیاد...
خلاصه که مدارک و وسایل مهم رو برداشتم و هشت و نیم شب راه افتادیم و ساعت دو نیمه شب رسیدیم رشت، خوشبختانه جاده خیلی شلوغ نبود، فقط یکم بیشتر از معمول،، با اینکه خیلیها تو همون دو روز اول داشتند از تهران خارج میشدند اما شبی که ما حرکت کردیم ترافیک روان بود و دقیقا فردای حرکت ما بود که موج ترافیک به سمت شمال اوج گرفت و ترافیک های کیلومتری شکل گرفت... تو مسیر و جاده حس میکردم فرسنگ ها از اتفاقات تهران فاصله گرفتم و روحم آرومتر شده بود، اما قلبم آشوب بود برای همشهریان و خانوادم.
شهر رشت آرامش مطلق برقرار بود، انگار نه انگار که اون دو شب وحشتناک رو در تهران گذرونده بودیم، طی اون دو شب اول در تهران من از شدت ترس و وحشت و صداهای مهیب پدافند هوایی و حملات پهبادی، مجموعا سه چهار ساعت هم نخوابیده بودم اونم با ترس و لرز، اما خونه مادر همسرم که رسیدم همه چی رنگ آرامش ظاهری گرفت و تونستم چند ساعتی راحتتر بخوابم اما در دلم غوغا بود برای اونهایی که به ناچار در تهران و شهرهای پرخطر مونده بودند. مادرم و خواهرانم هم فردای اون روز از تهران خارج شدند و کمی دلم آروم گرفت اما همچنان دو سه روز اول در ناباوری بودم و مدام بغض داشتم و گریه میکردم با یادآوری اونچه به سر شهر و وطنم اومده، به ناگاه دیدم چقدر وطنم و کشورم و حتی شهرم تهران رو که سالها بود تعلق خاطری بهش نداشتم و ترجیحم یه زندگی در جای دیگه ای غیر تهران بود دوست دارم. الان حتی تهران هم برای من دوست داشتنی و عزیز بود. هر چی که بیشتر میگذشت با خودم فکر میکردم خدایا من دوباره میتونم به خونه برگردم؟؟؟
بعد حملات ایران که کمتر از ۲۴ ساعت بعد حملات اسرا.ییل شروع شد دعا کردم که نیروهای ما موفق باشند بلکه با دیدن قدرت نظامی و هوایی ما اوضاع به نفع ما تمام بشه و حملات متوقف بشه و این پایانی باشه بر این داستان ترسناک باورنکردنی، از یه جایی با خودم گفتم حداقل مردم اونا هم همون درد و رنج و ترس رو که ما کشیدیم تحمل کنند، راضی به کشته شدن هیچ غیر نظامی در هیچ جای دنیا نیستم اما ما که شروع کننده نبودیم و غافلگیر شدیم و اینهمه کشور و مردممون آسیب دیدند، جهان هم در سکوت.
+++++ نیمه شب دیشب (در واقع باید بگم پریشب چون این مطلب رو با یک روز تاخیر منتشر میکنم ) در کمال ناباوری در منطقه سپیدرود رشت هم انفجار رخ داد و صداهای مهیبی به گوش رسید. دوباره همون ترس و وحشت تهران در دلم افتاد اما ظرف یکساعت و نیم همه چی آروم شد . مثل تهران ادامه دار نشد. از طرفی انقدر شرایط وحشتناکی رو در تهران تجربه کرده بودیم که شرایط رشت بعد حمله نسبت به اونچه در تهران شاهد بودم خیلی کم رنگ تر بود، اما همونم به دل هممون رعب و وحشت انداخت.
شایعاتی هست که امشب (الان که پستم رو منتشر میکنم باید بگم دیشب که به خیر گذشت و فقط صدای پدافند شنیدیم) هم ممکنه اینجا خبرهایی باشه ، ایشالا که در حد شایعه باشه. خواهر شوهرم خیلی نگرانه و به مامان سامان زنگ زده و گفته شیشه ها رو چسب بزنید، سونیا یه گربه خانگی سفید پشمالو هم به عنوان پت داره به اسم وانیل، میگفت دیشب موقع حملات خیلی ترسیده بود. انفجار پریشب ظاهراً به منطقه گلسار رشت و اطراف بوستان ملت رشت که منزل مادر شوهرم هم اونجاست نزدیک بوده.
+++++ خدا به خیر بگذرونه. در کنار همه این اتفاقات، این یک هفته انقدر استرس وامم رو گرفتم که نگو... تو این هیر و بیری، گرفتار جور کردن ضامن سوم و گرفتن مدارک مادرم به عنوان بازنشسته هم بودم و هر بار یه مشکلی پیش اومد و الآنم که شنیدم هفته بعد فقط یک سوم بانکها فعالند و بانک مورد نظر من هم فقط دو روز در این هفته بازه! از استرس و ناراحتی بابت این موضوع و دادن قرض و بدهی مردم دیوونه شدم... هر چقدر هم بگیم همه باید هم رو درک کنیم اما تهش از فکر قرض و بدهیها درنمیام. انقدر سر دادن این وام اذیتم کردند و طولش دادند که آخرشم اینطوری شد! تازه وام رو هم که بدند تو این وضعیت چطور میتونم نقدش کنم وقتی الان هیچ مغازه داری اینکارو برام نمیکنه؟ (کارت اعتباری هست) و از طرفی حالا که تو این وضعیت نابسامان کار شوهرم جور نشده اقساط وام جدید رو چطوری بدم؟ خب اینا خیلی زیاد به مغزم فشار میارند. البته خب فکرهایی تو سرم دارم و راه حلهایی هم هست که شرمنده مردم نشم، اما باید برنامه ریزی کنم براشون و امیدوارم محقق بشه... من به شدت روی انجام به موقع تعهداتم حساسم و دوست ندارم تحت هیچ شرایطی شرمنده کسانی که بهم اعتماد کردند بشم.
الان نمیدونم حرص و جوش کدوم یک از مشکلاتمو باید بخورم، وامی که به مشکل خورده ، شغل شوهرم که داشتم با هزار سختی و پیگیری تلاش میکردم در جایی مشغول بشه و الان کلا با تعطیلی سازمانها و مسایل اخیر، کسی دیگه پیگیر این مسایل فرعی نیست و خبری هم بهمون نمیدند و اندک امیدمون هم ناامید شده، بدهیهایی که به مردم دارم، سردرگمی و بلاتکلیفی و دور بودن از خونه، رفتارهای پر از خشم همسرم، ترس از آینده...
+++++ این وسط صبح دیروز ماشین همسرم رو تو یکی از جاده های اطراف رشت بابت خلافی زیاد (بالای پنج تومن) و با بهانه سبقت غیر مجاز متوقف کردند و منتقل کردند پارکینگ !!! گفتند تا تسویه خلافی نمیتونه ماشین رو آزاد کنه! آخه الان و تو این موقعیت به نظرم کار درستی نبود اونم وقتی پلیس میدونه پلاک تهرانیم و یه جورایی اینجا پناه آوردیم، بخصوص که متوجه هم شد همسرم از سر ناچاری دربستی مسافر برده بوده برای گذران معاش این روزها! ظاهراً قانون تحت هر شرایطی برای ماها قانونه. امروز پدر شوهرم و سامان رفتند برای پیگیری کارهای ترخیص ماشین از پارکینگ! پدر شوهرم بنده خدا مبلغ جریمه ها رو که پنج شش تومنی میشد پرداخت کرد و ماشین رو امروز از پارکینگ درآوردند. سامان عصبی تر از همیشه هست و به آدم و عالم ناسزا میگه بابت همه چیز، دیگه توقیف ماشین هم که شبیه رسوندن کارد به استخونش بود. این چند روز همش غر میزنه و بد و بیراه میگه و از وضعیتش شکایت میکنه و منو عصبی میکنه، من اما بابت خیلی اتفاقاتی که افتاده مستقیم و غیر مستقیم اونو مقصر میدونم و ازش عصبانی هستم.
راستی دو سه روز اول هم سامان رفت و همراه باباش معاینه فنی ماشین رو بعد یکماه تاخیر گرفت و کولر ماشین رو هم که دو سه ماهی بود خراب بود درست کرد.لااقل خوبی اومدن به اینجا هم انجام همین کارهای عقب افتاده بود که مدتها بود انجام نشده بود. هزینه تعمیر کولر هم شش هفت تومنی شد! همه رو پدرش پرداخت کرد. خیلی شرمندشون هستم. بنده خدا بعد قرنی اندک پولی بابت فروش یه زمین ارثی بهشون رسیده و این مدت کلی هوای سامان رو بابت همین مخارج ریز و درشت داشتند. من اما خیلی شرمنده ام و خودم رو متعهد به برگردوندن همه مبالغ میدونم، حتی بیشتر از خود سامان که پسرشونه و اصلا هم فکر نمیکنم مثلا برای پسرشون خرج کردند و...الان این هزینه های جدید هم اومده روی قرض های قبلی... چقدر روی شونه هام احساس سنگینی میکنم از بابت مسیولیتها و تعهداتی که دارم. خدا خودش کمکم میکنه انشالله.
++++++ ممنونم از تک تک عزیزانی که احوال من رو این چند روز جویا شدند. اینجا نسبتا آرومه به جز پریشب که انفجار در سپید رود اتفاق افتاد، ولی خب من دلم میخواد برگردم سر خونه و زندگیم، چند روز اول بخصوص با خودم میگفتم خدایا ممکنه من دوباره خونه و شهرم رو ببینم؟ اینبار ابدا حس مسافرت رو ندارم و مثل دفعات قبل که اینجا میودم به فکر بیرون رفتن و گردش و هیچی نیستم. خیلی زیاد نگران وطنم و شهر و خونه ام هستم. این اتفاقات که به لطف خدا تموم بشه باید سعی کنم خیلی بیشتر از قبل قدر سلامتی و زندگی روزمره رو بدونم و کمتر بابت مشکلات ریز و درشت زندگی حرص و جوش بخورم. به خدا که هیچی مهمتر از سلامتی و امنیت روانی نیست.
خدا به کشور و مردم صبور و نجیب ما کمک بکنه. مطمینم فارغ از هر گرایش فکری الان قریب به اتفاق هموطنانمون به فکر ایران عزیزمون هستند. خدا سرزمین زیبامون ایرانمون رو حفظ کنه، خدا خونواده و عزیزانمون رو حفظ کنه، خدا خاک مقدس میهنمون رو حفظ کنه و مردمانمون رو در سلامت و امنیت نگهداره.
+++++ امیدوارم تک تک شما دوستان عزیزم که الان این مطلب رو بخونید و نتتون مثل من نصفه و نیمه برقراره سلامت باشید. به زحمت و با هزار سختی با گوشی این مطلب رو نوشتم. نوشتن با گوشی برام اصلا راحت نیست اما دلم خواست حال و احوالات این روزها رو هم در این وبلاگ که غم و شادی منو به خودش دیده ثبت و ضبط کنم.
اگر براتون مقدور بود از حال خودتون بهم خبر بدید. به تک تک شما فکر میکنم.
دوستتون دارم دوستان مهربونم. در امان خدا باشید.
دیروز روز بدی برام بود. (منظورم دوشنبه هست)
برای پیدا کردن ضامن برای وام دویست میلیون تومنی که میخوام بگیرم به مشکل جدی خوردم. دخترخاله سامان که کارمند دانشگاه هست قرار بود یکی از ضامنین باشه و ضامن دیگه من باشم (وام به اسم همسرم هست و یکی از ضامنینش من بودم و باید یه ضامن رسمی دیگه هم میبردیم) اما متاسفانه وقتی دنبال برگه کسر از حقوق رفت اداره مالی بهش نداد به دلیل اینکه سقف ضمانتش پر شده بود. اینطوری ضامنی که داشتیم رو از دست دادیم....به ناچار و با کلی خجالت به یکی از همکاران قدیمیم که انتظار داشتم ضمانتم رو قبول کنه رو انداختم، اصلاَ انتظارشو نداشتم اما بهانه آورد و اونقدر این بهانه واضح بود که خودش هم به خوبی میدونست من باور نکردم اما براش مهم هم نبود...نمیدونم چرا انقدر دلم شکست. ته دلم با خودم میگفتم هر کسی حق و اختیار اینو داره که بخواد ضامن کسی بشه یا نه اما باز هم نمیتونستم جلوی ناراحتیم رو بگیرم و از فکر اینکه شرایط ضمانتو داشته اما نخواسته اینکارو کنه و بهانه الکی آورده (میدونم که اگر میخواست میتونست بشه) با توجه به نوع ارتباطی که از سالها قبل باهاش داشتم خیلی ناراحت شدم. برای اینکه ناراحتیم کمتر بشه به خودم گفتم مرضیه تو صدها برابر سختتر از اینا رو گذروندی این موضوع چیزی نیست و خواهشاَ بهش فکر نکن اما در کمال تعجب نه تنها آرومتر نشدم بلکه وقتی در تلاش برای پیداکردن یه ضامن دیگه به به یکی دیگه از همکارانم هم زنگ زدم اونم دوبار و دیدم که جواب نداد و خودش هم منو بعداَ نگرفت دیگه دست خودم نبود، ناخواسته اشکام چکید...
خودم هم شاید فکر نمیکردم تا این حد بخوام ناراحت بشم اما راستش شدم. اینجور وقتها مدام سعی میکنم خودم رو جای بقیه هم بگذارم یا مثلاَ خودم پیش خودم رفتار بقیه رو توجیه کنم،اینبار هم مثلاَ با خودم میگفتم شاید فلان همکار که تلفنشو جواب نداد و بعدش هم منو نگرفت مثلاَ گوشیش عوض شده و شماره منو نداره و اینطور نبوده که بدونه من زنگ زدم و جواب نده و خودشم منو نگیره (آخرین بار سه چهار سال قبل بهش زنگ زده بودم) ، یا مثلا شاید اصلا نمیدونسته تویی یا مثلا همکار قدیمی اولی که فلان بهانه رو آورد و حتی تلاش هم نکرد که این بهانه رو باور کنم شاید اصلا دلش نمیخواد ضامن بشه و اختیارشو داره و... اینطوری سعی میکردم مثلاَ خودم رو توجیه و آروم کنم اما بیفایده بود...به شکل عجیب و خلاف انتظار خودم غمگین شده بودم و گریم گرفته بود. از مدل برخورد مغرورانه رئیس بانک هم در کنار این موارد ناراحت شده بودم که دیگه راجب اون توضیح نمیدم.با یکی دیگه از همکارای آقا برای ضمانت تماس گرفتم که اونم گفت سقف ضمانتم پره و راست هم میگفت اما من میتونستم یه کاری کنم که اداره مالیمون بهش کسر از حقوق بده اما تلاشی نکردم...گفتم نکنه اینم از ته دلش راضی نباشه و الکی ادامه ندم.... آخر سر به یه همکار دیگه آقا زنگ زدم و گفت مشکلی نیست اما از شانس بد من وقتی کد ملیشو به مسئول بانک دادم گفت رتبه اعتباریش D هست که واقعاَ رتبه ضعیفیه و بانک گفت قانوناَ نمیتونند ایشون رو به عنوان ضامن بپذیرند حتی اگر رسمی باشه.... خلاصه کلاَ به در بسته خوردم اما بیشترین ناراحتیم حتی بابت ضامن پیدا نکردن نبود بلکه بابت رفتار همکار اولی بود که اصلاَ انتظار نداشتم. آخرش از خدا خواستم خودش کمکم کنه که ناراحتیم کمتر بشه..
یکسال و نیم گذشته من ضامن وام یک میلیاردی یکی از همکارانم شدم،طبیعیه که از ته دل راضی به این کار نبودم و استرس و نگرانی خودمو داشتم و ترجیح میدادم فرد دیگه ای رو انتخاب کنه اما در نهایت وقتی دیدم به جز من فرد دیگه ای رو نداره و اینکه از یه جایی حس میکردم میتونه رد کردن این ضمانت به بهای کدورت و حتی ضربه به دوستی و همکاریمون تمام بشه و تبعات طولانی مدت داشته باشه، با اینکه نگرانیهایی داشتم که خب با این مبلغ طبیعی هم هست اما بدون چون و چرا قبول کردم...خب البته که قرار نیست چون من اینکارو کردم انتظار اینو داشته باشم که بقیه هم همینطور رفتار کنند اما با شناختی که سابقاَ از این خانم داشتم و دوستی سابقی که بین ما در محل کار سابقم بود، برام این موضوع خیلی گرون تموم شد و بیشتر از همه از خودم ناراحت شدم که چرا انقدر سفره دلم رو پیش این آدم سابقاَ باز کردم... اینم بگم که من آدم به شدت خوش حسابی در سیستم بانکی هستم و این خانم هم اینو میدونست. یادم رفت بگم رتبه اعتباری من در سیستم بانکی A 1 هست که بالاترین رتبه اعتباری از جهت دریافت وام و ... هست و دلیلش هم برمیگرده به اینکه من تو این سالها با وجود قسطهای خیلی بالایی که داشتم اما هرگز نذاشتم قسطهام عقب بیفته و حتی در بدترین شرایط مثل خرید خونه هم که بودیم نهایتاَ با تاخیر چند روزه پرداخت کردم و تازه بابت دیرکرد چند روزه مثلا پنجاه هزار تومن هم بیشتر دادم. من حتی قبل سررسید قسط، اقساط رو پرداخت میکنم و خلاصه اینطوری باعث شده بود بالاترین رتبه اعتباری بانکی رو داشته باشم. اقساط این وام جدید هم پای منه اما قراره به اسم همسرم بگیریم چون بانک بابت وام صدتومنی قبلی که سال قبل از همین بانک ملی گرفتم مسئول بانگ گفت طبق قانون مجوز اعطای وام جدیدی به من رو نداره مگر اینکه کل وام قبلی رو تسویه کنم که عملاَ امکانپذیر و به صرفه نبود چون خیلی وقت نبود که قسطهاشو پرداخت میکردم...
من به این وام برای بازپرداخت بدهیهام نیاز دارم و به هر شکلی که شده باید ضامن جدید پیدا کنم. رئیس بانک حاضر نیست بازنشسته هم قبول کنه وگرنه مادرم بازنشسته آموزش و پرورش هست...البته نه که قبول نکنه میگه بازنشسته ها باید چک هم بدند اما مادر من که دسته چک نداره. چقدر سخت میگیرند! حالا قرار شده امروز صبح سامان بره با مسئول بانک صحبت کنه که از یکی از ضامنین که نمیتونه کسر از حقوق بیاره سفته بگیرند و مادرم هم جداگانه ضامن بشه اما دیگه چک نده یعنی بشه سه ضامنه! اوف! امیدوارم لااقل اینکارو قبول کنند و بشه کارو جلو برد. ((همین الان و وقتی نوشتن پستم رو تموم کردم، از سامان شنیدم که بانک انگار با کلی مذاکره و چک و چونه قبول کرده مادرم ضامن بشه و یه کارمند رسمی هم سفته بده! اونم چون منی که ضامن اول هستم رتبه اعتباری بالایی دارم. اینجوری یعنی با احتساب خودم سه تا ضامن برای یه وام باید ببرم. اگر یه ضامن رسمی دیگه میبردم نیازی به اینکار نبود اما نشد که بشه. حالا امیدوارم بشه این پروسه جدید رو جلو برد اما حقیقت اینه که مطمئن نیستم مادرم بابت بدهی یکی از افرادی که در گذشته مادرم ضامنش شده بود و اون طرف هم کلی از قسطهاشو نداده، بتونه ضامن بشه و مدارک حقوقی بگیره (البته از اون موضوع چندسال گذشته). تازه به فرض هم که اوکی باشه نمیدونم مامانم برای گرفتن کسر از حقوق در زمان بازنشستگی کجا باید بره و آیا حضوری باید بره یا آنلاین هم انجام میشه؟...مریم جان دوست معلم من میتونی راهنمایی کنی عزیزم اگر این مطلب رو میخونی؟))
++++++ اینم مشکل جدید ما... رسماَ بیچاره شدیم تا این وام رو بدند! ماه قبل هم یه وام از بانک رسالت گرفتم (۶۰میلیون تومن) و همینطور یه وام قرض الحسنه خانگی که با موافقت اعضای صندوق، قرار شد زودتر بهم داده بشه(۸۴ میلیون)... از طرفی هم از بانک کارگشایی ۵۵ میلیون تومن وام گرفتم که ۳۵ تومنش رو به سامان دادم که بدهیهاش رو بده و ۲۰ تومنش رو هم خودم برداشتم بابت بدهیهای خودم.... اینطوری و با این وامها بخشی از بدهیهام رو دادم و کمی سبکتر شدم اما بابت باقی بدهیها و همینطور برنامه های آینده حتماَبه این وام دویست میلیون تومنی نیاز دارم وگرنه که این وام دویست تومنی بدترین وامی هست که هر کسی میتونه بگیره و اگر چاره دیگه ای داشتم اصلاَ سراغش نمیرفتم (متوجه شدم کارت اعتباری هست و نقد به حسابم واریز نمیشه و وقتی کارت رو بگیرم اونم با ۲۳ درصد سود! تازه باید بیفتم با هزار بدبختی نقدش کنم و کلی هم بابت نقدکردنش هزینه به فروشگاهها بابت مالیاتی که از حسابشون کسر میشه پرداخت کنم! چیزی شاید در حدود ده تومن تازه به این شرطه که کسی قبول کنه! بدبختی اینه که فقط هم باید با خودپرداز بانک ملی باشه! یعنی عملاَ بدترین وام ممکنه که زیادم با ندادنش فرقی نداره و تازه اینهمه براش اذیت میکنند. البته که فکرهای دیگه ای هم برای نقدکردنش دارم مثل استفاده از کارگزاری های بورس و ... اما هنوز مطمئن نیستم که شدنی باشه. حالا اول بگیرمش بعد ببینم چه غلطی باید بکنم.)
حساب و کتاب کردم با گرفتن این کارت اعتباری که اقساط ماهانه اش ۸ میلیون تومن ناقابل هست، ماهی ۲۵ تا ۲۶ میلیون تومن باید قسط بدم اونم تازه غیر از وام بانک کارگشایی که اقساط ماهانه نداره و باید یکجا ۵ ماه دیگه با سودش تسویه کنیم! بخوام این وام رو هم روی اقساط بیارم بالای ۳۵ میلیون قسط ماهانه میشه. این درحالیه که همسرم هشت ماه هست درآمدی نداشته... مثلا قرار بود در اقساط کمکم کنه اما چشمم آب نمیخوره که حداقل به زودی این اتفاق بیفته.
وای اینو نگفتم، از مهرماه که برگردم سر کار، جدای از تمام این اقساطی که در بالا گفتم، حداقل ۱۶ میلیون ماهانه باید بابت شهریه مهدکودک هر دو بچه پرداخت کنیم!نمیدونم با این شرایط چطوری قراره زندگی کنیم اگر همسرم نتونه کار درست و حسابی پیدا کنه! حالا الان میگم چرا دو تاشون باید برند مهد کودک و این هزینه پرداخت بشه. اول اینو بگم که تقریباَ دو هفته قبل نیلا رو مدرسه ابتدایی دولتی ثبت نام کردیم، نزدیک خونه جدیدمون با بردن سند خونه جدید چون ترجیح میدادم مدرسش نزدیک خونه جدید باشه با اینکه از ما یکم دورتره.... برای پیش ثبت نامش در سایت قبل از ثبت نام حضوری هم کلی اذیت شدم (قبل ثبت نام حضوری پیش ثبت نام باید انجام بشه در سایت) بابت اینکه تو نتیجه سنجش نیلا، مشکل چشمی گزارش شده بود و نوشته بود ارجاع به چشم پزشک و کلی پیگیری کردم تا بهشون بگم بچم خودش از بدو تولد زیر نظر چشم پزشک خودش بوده و چندبار جراحی شده و من از مشکلش آگاهم و نمیشه الان ببرم پیش یه چشم پزشک جدید لطفاَ جواب سنجش رو در سایت بدون مشکل چشمی بذارید تا امکان پیش ثبت نامش در سایت باشه و دیگه آخرش مشکل رو با تماس و پیگیری تلفنی حل کردم و مدارک لازم رو هم تهیه کردیم و بچم ثبت نام شد. ایشالا که با وجود دولتی بودن زیادم شلوغ نباشه و بچم اذیت نشه. پرسیدم گفت هر کلاس ۲۵ نفر تا ۲۷ نفر هستند...یکم زیاده اما میتونست بدتر هم باشه! (بازم دارم شکر میکنما
)
حالا قضیه اون شانزده تومن مهد کودکو بگم! از اونجایی که نویان رو باید از مهرماه تمام وقت مهد کودم بذارم و نیلا هم بعد مدرسه باید با سرویس بره مهدکودک نویان و بابت نیمه وقت بودن، نصف شهریه مهدکودک رو هم بابت نیلا بدیم، دست کم ۱۵ تومن به بالا هم هزینه این مورد میشه و این تازه به جز اقساط ماهانه ای هست که باید بپردازیم...تمام اینا رو در نظر بگیرید در کنار اینکه باید سال بعد ۴۵۰ میلیون تومن هم جور کنیم بابت ساکن شدن در خانه جدید (ما به التفاوت رهن این خونه و اون خونه چهارصد میلیون هست و بابت و هزینه های جانبی مثل اثاث کشی و تعمیرات خونه ها و.... هم بالای پنجاه نیازه!) که البته احتمالاَ اون موقع و یکسال دیگه نیاز هست که ماشینمون رو بفروشیم و امیدوارم تهش چیزی بمونه که بشه بعدش یه پراید مدل پایین بگیریم. راستی به این فکر کردم به جای مهد کودک با پرستار سابق بچه ها حرف بزنم که یا بیاد خونمون یا بچه ها رو بذارم خونش اما با سامان که حرف زدیم دیدیم هر دو به مهد کودک راغبتریم. حالا البته نمیدونم اگرم ما برناممون عوض بشه پرستار سابق بچه ها همکاری میکنه یا نه.
نصف این نوشته من شد حرف وام و قسط و حرفهای مالی. دیگه خودم هم حالم به هم میخوره از اینهمه حساب کتاب های مالی که در همه ابعاد زندگیم جاری شده. تو این کشور برای داشتن یه زندگی نیمه نرمال باید درآمد بالای هفتاد میلیون داشت به نظرم.... قبلاَ این نظرو نداشتم اما هر چی بچه ها بزرگتر میشند و بابت پیشرفت در زندگی مجبور به گرفتن وام و پرداخت اقساط میشیم بیشتر به این نتیجه میرسم که با این درآمدها نمیشه زندگی کرد و الان زن و مرد باید پا به پای هم کار کنند تا بشه روزگارو تازه نیمه راحت گذروند!
+++++ از این حرفها بگذریم. یکم برگردم عقب. تعطیلات ۱۴ و ۱۵ خردا جایی نرفتیم و خونه بودیم، فقط یک روزش رو یکی از آشنایان سامان (باجناق پسرخاله سامان) تماس گرفت و ما رو دعوت کرد که بریم باغشون در محمدشهر کرج. پسرخاله سامان و خانمش و پسرش هم بودند به علاوه خواهر خانم پسرخاله و شوهرش (همون باجناق پسرخاله) و پسرشون..بعدتر هم یکی از دوستان مشترک سامان و پسرخالش اومدند به اسم ساحل که اونم رشتی هست (آقاست ولی اسمش ساحل هست)، یه آقایی که چندسال قبل از خانمش جدا شده بود و یه مهندس موفق هم هست. دیگه دور هم بودیم و برای ناهار جوجه کباب خوردیم و برای شام هم پسرخاله سامان میرزاقاسمی روی آتیش تو محوطه باغ درست کرد. واقعاَ خوشمزه شده بود. دیگه چایی آتیشی خوردیم به علاوه سیب زمینی کبابی و ذرت و هندوانه و در کل خوش گذشت. مهمترین و جذاب ترین قسمتش هم مربوط میشد به چیدن میوه های باغ! ما خانمها نزدیک هفت هشت کیلو آلبالو چیدیم و آقایون هم چندین کیسه بزرگ سیب گلاب و زردآلوی خیلی شیرین و خوشمزه از روی درخت چیدند....مدتها بود اینهمه زردآلو نخورده بودم. از همه میوه ها بهمون دادند آوردیم. این قسمت میوه چیدن و از درخت میوه خوردن اونم تو هوای دل انگیز بهاری با باد خنکی که میومد برام خیلی جذاب بود، اما قسمت غیر جذابش مربوط میشد به اینکه آب نبود و سرویس ایرانی هم خراب بود و من بابت دستشویی بردن بچه ها با وسواسی که دارم کلی عذاب کشیدم و یبارش که حسابی بداخلاق شدم و سر سامان غر زدم که تو نشستی داری میگی و میخندی من همش با بچه ها تو توالتم و نجس شدم!
موقع شام هم که دور هم میرزا قاسمی میخوردیم آهنگهای امیر تتلو پلی میشد و منم که تتلو یکی از خواننده های مورد علاقمه با بقیه همصدایی میکردم...(آهنگ من دلم تنگه واسه یه دلخوشی کوچیک واسه یه همسفر ساده که باهاش.... بقیش یکم زشته نمینویسم دیگه
). قسمت مورد علاقه منو همگی با صدای بلند و شبیه فریاد میخوندیم و خیلی به نظرم جذاب اومد. البته خب قسمت بدش این بود که متاسفانه آقایون مقداری مشروب مصرف کرده بودند و حسابی شنگول بودند. این قسمتش رو من اصلا دوست ندارم اما کاریش هم نمیتونم بکنم. سامان در میان جمع انقدر بغلم کرد و قربون صدقم رفت که از یه جایی بهش اشاره کردم دست برداره! یکم خجالت میکشیدم چون آقایون مشخصاَ بهمون تیکه مینداختند و شوخی میکردند و با اینکه من لبخند میزدم اما خجالتزده هم میشدم. دیگه ساعت دوازده شب هم برگشتیم،بماند که تا برسیم خونه مردم و زنده شدم بابت خواب آلودگی شدید سامان که باعث شد چندبار تو جاده کرج به تهران بزنه بغل که چرت بزنه! حالا تو برناممه یکم که اوضاعمون بهتر شد و حال و حوصله داشتم یه شب به صرف ساندویچ خونگی دعوتشون کنم پارک. یکبار برای سیزده به در امسال دو ساعتی رفتیم بوستان جوانمردان به نظرم قشنگ اومد. شاید بعدترها بگم بیان همونجا. همین جمع هم برای ما که همش خونه ایم و با کسی رفت و آمدی نداریم غنیمتی هست برای خودش.
++++++ دیگه اینکه امروز بعد مدتها از خونه تنهایی زدم بیرون. یکی از دندونام یکماه قبل شکسته بود و با تاخیر زیاد امروز خودمو راضی کردم و رفتم درمانگاه محل کارم و درستش کردم. این کارو کلی عقب انداخته بودم درحالیکه شرایطشو داشتم زودتر هم برم...بسکه حال و حوصله نداشتم از خونه برم بیرون. دیگه صبح زود سه شنبه رفتم و انجام شد. خدا رو هزار بار شکر کردم که تو این وضعیت بی پولی لازم نبود برای این موضوع هزینه ای بدم. برگشتنی هم رسیدن به خونه رو لفتش دادم یکم، آخه شاید بعد ماهها بود که تنهایی و بدون همسر و بچه ها بیرون میرفتم..باورش عجیبه اما حتی کرایه بالای ماشینهای شخصی هم برام عجیب بود و فکرشو نمیکردم واسه رفتن به یه جای نسبتاَ نزدیک اونم با تاکسی باید تو هر مسیر مستقیم کوتاه چنددقیقه ای، ۱۵ هزار تومن بدی و برای مسیرهای یکم طولانی تر ۲۵ تومن.حالا حرف از اسنپ نمیزنم همین ماشینهای گذری رو میگم. به این فکر کردم که با برگشتم به کار بالای یک و نیم تومن هر ماه کرایه ماشینم میشه تازه اگر اسنپ نگیرم (ذهن من همیشه در حال حساب و کتابهای مالی هست
)
اینا به کنار، با هیجان زیاد و عین ندید بدیدها به آدمهای توی خیابون و اتوبوس و در حال خرید و ... نگاه میکردم! انگار سالهاست که شهرو اینطوری ندیدم! خب من از دو سال قبل که دورکار شدم دیگه تقریباَ خیلی کم تنهایی از خونه اومدم بیرون و مثلاَ خیلی کمتر تنهایی رفتم خرید برعکس گذشته ها که هر بار موقع برگشت از سر کار شده یه چیز کوچولو میخریدم و میومدم خونه... خلاصه که همه چی برام تازگی داشت، تو مسیر برگشت بعد مدتها و شاید بعد دو سه سال سوار اتوبوس بی آر تی شدم و از شیشه پنجره خیابونها و آدمها رو با ذوق و هیجان نگاه میکردم! برای خودم هم جالب بود این حالتم! انگار که مثلاَ از خارج بعد سالها برگشتم و حالا برام همه چی تازگی داره. باورش عجیبه اما دلم میخواست دیرتر برسم یا مثلا دلم میخواست الکی برم و مترو سوار شم و تا ایستگاه آخرش برم و دست فروشها رو ببینم و حتی ازشون خرید کنم.... داخل چندتا مغازه رفتم و یکی دو بار به دلم افتاد یه شومیز بخرم اما یادم افتاد که تقریباَ هیچ پولی تا آخر ماه برامون نمونده! شاید کمتر از یک تومن تا آخر ماه! دیگه منصرف شدم، بماند که اون شومیز اونقدرها هم جذبم نکرد و با خودم گفتم فعلاَ نیازی به خرید جدید نداری... با خودم گفتم خریدها و رسیدن به خودم بمونه برای دو سه ماه بعد که شاید یکم اوضاعمون بهتر بشه و بتونم یکم به سر و وضعم و همینطور ظاهرم برسم مثلاَ شاید کراتین کنم یا اکستنشن مژه انجام بدم و یکم وسیله جدید آرایشی بخرم و بوتاکس هم اگر شد بکنم. حقیقت اینه که این روزها واقعا در شرایط بدی از جهت مالی قرار داریم و من تا وقتی بدهیهام رو صاف نکنم هیچ کار اضافه ای حاضر نیستم برای خودم یا حتی بچه ها انجام بدم. حتی در مصرف گوشت و مرغ و خوراکیها هم تا جایی که بشه صرفه جویی میکنم تا بتونم قرض و بدهی مردم رو بدم. امیدوارم هر چه زودتر از این بحران عبور کنیم و الهی الهی که همسرم بتونه شغل مناسبی پیدا کنه بلکه از این شرایط خلاص شیم. بابت اینکه ماشین معاینه فنی نداره و برای گرفتن معاینه فنی باید هفت تومان جریمه ها رو بپردازیم فعلاَ نمیتونه ماشین ببره بیرون و اسنپ کار کنه. غیر اون موتور کولر ماشین هم خرابه و باید عوض بشه و پنج شش تومن هزینه تعویض یا تعمیرش هست و مردم هم بدون کولر معمولاَ سرویس اسنپ نمیگیرند... خلاصه که فعلاَاسنپ هم نمیتونه بره و به حول و قوه الهی همه خانواده در خونه جمعیم، گاهی میخندیم گاهی به هم میپریم، گاهی غصه میخوریم، خیلی وقتها سرگرم آموزش ترید هستیم دوتایی و خلاصه روزگار رو سپری میکنیم!
ولی خداییش شاید یکم طنزوار گفتم اما اینطوری هم خیلی برامون سخته. تازه تو این هیر و ویری چند روز پیش در دستشویی قفل شد و باز نشد و یک و دویست دادیم که فقط درو باز کنند! قفلشو نشد عوض کنیم بابت هزینه بالاترش! حالا خدا رو شکر بچه ها تو دستشویی نبودند. ببینید چقدر خوبه در همه شرایط من دارم شکر میکنم
جدای از شوخی انقدر سختی کشیدم تو زندگیم و بخصوص برای خرید خونه جدید که تحمل این سختیها برام خیلی از سختی ها و عذاب های قبلی راحتتره! همش شکر میکنم و از خدا فقط سلامتی و آرامش میخوام.... فقط در کنار اینا ایشالا که مرد زندگی منم بتونه به شغل و جایگاه مناسبی برسه و راحتتر زندگیمون بگذره.
این پست من همش شد حرف از مسائل و مشکلات مالی. اما بازم تاکید میکنم با همه اینا من بابت سختیهای بیشتری که در گذشته داشتم نمیخوام ناشکری کنم. هر چی بیشتر از خدا عمر میگیرم بیشتر میفهمم که سلامتی و آرامش و دل خوش بالاترین نعمتهای خدا هستند و پول باید در خدمت اینها باشه نه که پولدار باشی اما خدای ناکرده از اینا محروم باشی. ایشالا که همسرم به امید خدا شرایط کاری بهتری پیدا کنه و بتونیم از این بحرانها عبور کنیم. بازم خدا رو شکر که دستمون جلوی کسی دراز نیست و ایشالا که بتونم هر چه زودتر بدهیهامون رو بدم و از عهده پرداخت اقساط بانکی و سایر مخارج با همون خوش حسابی سابق بربیام و زندگیمون هم با اینهمه قسط و قرض خیلی هک سخت و بغرنج نگذره. ایشالا که تا یکی دو سال دیگه فشارهای مالی کمتری روی دوشم باشه، روی دوش هر دومون در واقع.
من دیگه برم که هم به امورات خونه و بچه ها برسم هم به آموزشم و هم اینکه یه کاری از اداره بهم واگذار شده باید تا هفته بعد تحویل بدم. فردا هم اگر شد یه سر برم به مامانم بزنم که هم بعد مدتها ببینمش هم ببینم برای گرفتن کسر از حقوق و سایر مدارک باید چکار کرد.
++++++ ممنونم که خوندید عزیزانم. دیگه میبخشید که مطلبم بابت حرف از بانک و قسط و بدهی و ... یکم کسل کننده شده بود! پست رو که شروع کردم پر از بغض و ناراحتی بودم اما الان خدا رو شکر یکم بهترم. خدایا من جز سلامتی و حال خوب و آرامش خودم و خانوادم هیچی ازت نمیخوام و البته هر آنچه که لازمه برای رسیدن به اینها
. همین دعا رو در حق همه دوستان اینجا و مردم کشورم هم میکنم چون فکر میکنم با اتفاقات اخیر و موضوع اون دخترک بیچاره الهه (منو که اخبارش و سرنوشت طفلکی عمیقاَبه هم ریخت) و هیمنطور مشکلات اقتصادی و دغدغه های اجتماعی که جریان داره حال بیشتر مردم ما اونطور که باید خوب نیست، به قول قدیمیها دلهامون دیگه خوش نیست.
+ پی نوشت: پست قبلی یه مقدار خصوصی تر از پستهای دیگم
بود و به جنبه هایی از زندگیم در گذشته اشاره داشت که در این وبلاگ حداقل بهش اشاره
ای نکردم. درخواست رمز از یه سری دوستان داشتم که هنوز پاسخ ندادم،بعضی
وقتها دایرکت ها در اینستاگرام بهم نمیرسه و بعد چند روز برام نشون داده
میشه. در هر حال اگر کسی از دوستان و همراهانی که بیشتر از سایرین
میشناسمشون به واسطه کامنت گذاشتن و ... درخواست داشتن رمز پست رو دارند
میتونند در اینستاگرام یا همینجا پیام بذارند برام
.
از اونجا که مادرشوهر و پدرشوهرم هم قرار بود به دعوت من بیان اونجا، اونا هم صبح از رشت راه افتادند نوشهر و یکساعت بعد رسیدن ما یعنی ساعت چهار ظهر رسیدند. اولین بار بود که میومدند اونجا (البته نوشهر زیاد رفتند بابت ویلای خاله سامان اما منظورم جایی بود که اداره ما به ما داده بود و خدایی عین یه تیکه از بهشته) و اصلا بعد سالها بود که مادرم و مادرشوهرم اینا همدیگه رو میدیدند. خلاصه که جمعمون جمع بود اما راستش یه غصه بزرگی تو دل همه ما بود بابت شنیدن بدتر شدن بیماری سرطان نوه خاله سامان سوگند...مادر و پدر سامان بابت این موضوع خیلی غمگین بودند و مادرش پنهانی اشک میریخت با توجه به محبت خیلی خیلی عمیقی که به خواهرش و خانواده اش و همین دختر بیمار داره. انشالله که خدا شفاش بده. مامان و بابای سامان قرار بود فقط یک و نیم روز اونجا بمونند اونم تازه به اصرار من وگرنه با شنیدن بدتر شدن مریضی طفلی سوگند و بستری شدنش در آی سی یو، قرار بود سریعاَ برند تهران خونه خاله سامان و به بچه سر بزنند.... البته مادرشوهرم سعی کرد مدتی که اونجا بود حسابی با مادرم و ما خوش و بش کنه و غم و نگرانیش رو پنهون کنه تا به قول خودش به ما بد نگذره و تو ذوق من که دعوتشون کردم نخوره.
دیگه شب اول که رسیدیم و قبل تاریک شدن هوا، همراه مامانم و مادرشوهر و پدرشوهرم و سامان و بچه ها رفتیم زمین بازی مجموعه ویلایی و بچه ها کلی بازی کردند. همگی از زیبایی اونجا تعریف میکردند و با اینکه مادرشوهر و پدرشوهرم چندباری به ویلای خاله سامان در نوشهر رفته بودند اما میگفتند اینجا واقعاَ زیباست. هوا هم که عالی...برای شام هم شنیسل مرغ از رستوران اونجا گرفتیم. تقریبا همه وعده ها (به جز یک وعده) از رستوران همونجا برای خودمون و مهمونامون غذا گرفتیم چون قیمت مناسبی داشت و به هر حال از غذا درست کردن راحتتر بود. اینم بگم که من هر چیزی که شاید به ذهنتون برسه با خودم برده بودم، از خوراکی و میوه و تره بار و هندوانه و خشکبار و حبوبات و برنج و ادویه و روغن و رب و تن ماهی و ماکارونی و چای و قند و سویا و آجیل و سوسیس و پنیر و ماست و حلورده و عسل و کیک و اسنک و خوراکیهای زیاد برای بچه ها و مرغ و سبزی منجمد و ....و حتی ظرف و ظروف استیل برداشته بودم و چیزی نمونده بود که من برنداشته باشم، تازه این در حالی بود که میدونستم اونجا بهمون صبحانه اندازه دو سه روز میدند و میذارند داخل یخچال و هم اینکه بهترین و تمیزترین ظرفها و چای و قند و... رو گذاشتند. من حتی قبل سفر میدونستم به احتمال زیاد قراره نود درصد مواقع از رستوران همونجا غذا بگیریم و نیازی به آشپزی نباشه اما بابت وسواس فکری که دارم و اینکه احتمال دادم شاید خودم یا مامانا بخوان چیزی درست کنند همه چیزو برداشتم. بماند که سامان چقدر موقع بردن و آوردن وسایل غر زد و گفت دیگه هیچوقت انقدر وسیله برندار و از بردن و آوردن و جادادن اینهمه وسیله اعصابش خورد شده بود و حسابی بابت گرمایی بودن شدیدش عرق کرده بود. خودم هم بابت جمع کردن وسیله ها و بعد هم حابجا کردنشون بعد برگشتن کلی اذیت شدم بخصوص که کلی هم لباس با خودمون آورده بودم هم لباس گرم و هم لباس خنک چون فکر میکردم معلوم نیست هوا اونجا چطوری باشه و برای بچه ها لباس گرم هم برداشتم که اتفاقا به کار هم اومد. تازه بابت اینکه ممکنه از اداره کار بهم ارجاع بشه لپ تاپ خودم و سامان رو هم برداشته بودیم.
شب روز اولی که اونجا بودیم بیرون از ویلا و در واقع پشت ساختمان ویلا دور میز و صندلی نشستیم و چای و آجیل و میوه خوردیم و تا دیروقت بیدار بودیم و حدود ساعت یک شب خوابیدیم. روز دوم یعنی یکشنبه بعد خوردن یه صبحانه مفصل که خود مجموعه به پرسنل به اندازه سهمیه میده، راهی دریا در منطقه ساحلی و جنگلی سیسنگان شدیم.بچه ها کنار آب حسابی بازی کردند و مامانا هم که مشغول صحبت شدند. بعدش هم بعد تعویض لباس خیس بچه ها، در آلاچیق ها ی کنار ساحل دریا دور هم نشستیم و چای و خوراکی و میوه خوردیم و بعدش هم جمع کردیم رفتیم ویلا که به ناهار برسیم، قبل ناهار هم دوباره بچه ها رو بردیم زمین بازی مجموعه ویلایی و اونجا کنار زمین بازی هم دوباره تو آلاچیق کنار هم نشستیم و بچه ها هم بازی میکردند. هوا هم که خنک و عالی. سامان و باباش هم رفتند سالن بازی مجموعه که نزدیک پارک بود و پینگ پنگ بازی کردند. بعدش هم برگشتیم داخل ویلا و ناهار هم که از رستوران اونجا حوجه کباب گرفتیم که خیلی خوشمزه بود. بعد ناهار همگی استراحت کردیم و من چای دم کردم و عصر هم رفتیم دوباره پشت محوطه ویلا دور میز و صندلی نشستیم و چای و آجیل و هندوانه آوردم که بخوریم. هوا هم که عالی و منظره هم که بینظیر و رویایی. از یک طرف جنگل میدیدیم و از طرف دیگه دریا. حدود ساعت هفت و نیم عصر روز دوم هم به پیشنهاد من همگی حاضر شدیم که بریم نوشهر و داخل شهر دوری بزنیم. دیگه رفتیم مرکز شهر و از یه بستنی فروشی که قبلا هم ازش بستنی و ذرت مکزیکی خریده بودیم به تعداد افراد حاضر بستنی اسکوپی و برای سامان ذرت مکزیکی گرفتیم (همون بستنی و ذرت به تنهایی شد نهصد هزار تومن که به نظرم زیاد رسید و انتظار مبلغ کمتری داشتم.)
هوا انقدر خنک بود که بچه ها بعد خوردن بستنی حسابی سردشون شده بود. بعدش هم که برگشتیم ویلا و از رستوران کباب ترکی سفارش دادیم. البته من قبل اینکه عصر بریم بیرون بستنی بخوریم کوکو سبزی هم درست کرده بودم و خلاصه کباب ترکی هم در کنارش گرفتیم و دور هم شام خوردیم. قرار بود صبح دوشنبه یعنی یک روز زودتر از ما مادرشوهر و پدرشوهرم راه بیفتند سمت تهران. خیلی اصرار کردم که یک روز دیگه هم بمونند و بعد سه شنبه با هم راه بیفتیم اما مادرشوهرم بهم گفت راستش تا الان هم به خاطر شما من اینهمه اضطرابم رو نشون ندادم و دلم برای اون بچه و خواهرم آشوبه و بهتره دیگه برم، تحمل بیخبری از حال و وضعیتش رو ندارم. خلاصه ساعت شش صبح روز دوشنبه مادرشوهر و پدرشوهرم خیلی نامحسوس که ما بیدار نشیم راه افتادند رفتند. من البته میخواستم بیدار بشم و راهیشون کنم و براشون چای فلاسکی آماده کنم و فکر نمیکردم شش صبح بی صدا برند (شب قبلش هم نزدیک دو خوابیده بودیم) اما خودشون جوری که هیچکی بیدار نشه نامحسوس و با کمترین صدا رفتند. وقتی که اونا رفتند خیلی جاشون خالی شد و یکم انگار برامون دلگیر طور شد. دیگه مامان و بچه ها هم ساعت هشت هم بیدار شدند و با هم صبحانه خوردیم و دوباره رفتیم سمت جاده نمک آبرود و یه پلاژ ساحلی تمیز که قبلاَ هم رفته بودیم و بچه ها با شنهای نرم کنار ساحل بازی کردند... دیگه چای و آجیل و میوه خوردیم و دوباره برگشتیم سمت ویلا و ناهارمون رو که زرشک پلو با مرغ بود از رستوران گرفتیم. چقدر هم که خوشمزه بود.
خب راستش من هر بار که میریم نوشهر دلم میخواد بریم جاهایی غیر دریا مثل «دریاچه ولشت« یا مثلاَ جواهرده و چند جای دیگه اما هر بار وقتی میفهمیم جادش خاکیه و رفتن به اونجاها با وجود بچه ها سخته بیخیال میشیم و دوباره میریم دریا.... البته اینکه محوطه ویلایی که درش ساکن میشیم انقدر زیبا و رویایی و جنگلی و همه چی تمامه بی تاثیر نیست در اینکه خیلی هم دنبال رفتن به جاهای دیگه نباشیم و ولعی برای دیدن سایر جاها به اون معنا نداشته باشیم. یکی دوبار هم قبلترها که اومدیم نوشهر، رفتیم نمک آبرود یا جنگل سیسنگان یا یکی دو جای دیگه که همگی ورودی دارند و مناطق تفریحی و گردشگری حساب میشند، اما اونقدرها بهمون نچسبیده و مزه نداده و الان راستش ترجیح میدم حداقل یک روز از دو سه روزی که اونجا هستیم رو بیشتر در خود مجموعه ویلایی و محوطه زیباش بگذرونیم بخصوص داخل زمین بازی که دورتادورش جنگل و کوههای سرسبز و گلها و درختهای انجیز و ازگیل ونارنج و پرتغال هست....
خلاصه عصر روز سوم هم بعد خوردن چای و میوه همراه سامان و بچه ها برای بار سوم رفتیم زمین بازی و دوباره بچه ها بازی کردند البته اینبار مامانم دیگه نیومد و گفت خسته ام شما برید و میخواست تلویزیون ببینه. بعد زمین بازی هم رفتیم سالن ورزشی و فوتبال دستی و پینگ پنگ بازی کردیم. ساعت نه هم برگشتیم و شام رو اینبار دیگه از رستوران نگرفتیم و سامان درست کرد (سوسیس و قارچ). مامانم که خیلی سیر بود و خیلی کم خورد و منم زیاد نخوردم سر یه لجبازی مسخره با سامان. دیگه از ساعت یازده شب تا یک شب هم مشغول جمع و جور کردن وسیله ها و بستن چمدون بودم چون باید سه شنبه ساعت نه صبح ویلا رو ترک میکردیم. ساعت یک شب هم رفتم تو تختخواب و البته تا ساعت دو شب تو گوشی بودم و بعد خوابیدم تا ساعت هفت صبح ...بعد هم که بچه ها کم کم بیدار شدند و به مامانم و بچه ها صبحانه دادم و وسیله ها رو با هزار بدبختی تو ماشین جا دادیم و ساعت نه و نیم راه افتادیم سمت تهران....
یادم رفت بگم مادرشوهرم برای بچه ها چند تا اسباب بازی بزرگ به عنوان کادو خریده بود که به محض رسیدن بهشون داد (آشپزخانه و اجاق گاز بزرگ با کلیه وسیله های همراه برای نیلا و یه ماشین پلیس بزرگ و دو تا تفنگ برای نویان) و خلاصه برگشتنی وسیله هامون بیشتر شده بود بخصوص که مامان سامان هم یه مقدار میوه و خوراکی و ترشی هم داده بود و اونا هم اضافه شده بود و تازه چیزهایی هم که من از تهران برداشته بودم دست نخورده برگشته بود... سامان به زور وسایل رو جا داد! هوا هم دوباره عالی بود و نیازی به کولر نبود شکرخدا. برای ناهار هم ساندویچ کوکو سبزی و کباب ترکی برداشته بودم که از یکی دو روز قبلش باقی مونده بود. از وقتی رسیدیم تهران هوا شدیداَ گرم شد و همون نیمساعت یکساعت آخر در تهران و قبل رسیدن به خونه که کولر ماشین هم خراب شده بود حسابی به گرما خوردیم و اذیت شدیم. دیگه حدود ساعت ۴ ظهر سه شنبه هم رسیدیم خونمون و دیدیم برقها رفتند و چقدر هم تو ذوقمون خورد! شش طبقه رو بدون آسانسور همراه یه سری وسیله ها اومدیم بالا... حالا مجتمع ما برق که میره بابت ژنراتوری که هست آسانسور و پمپ آبمون قطع نمیشند و قطعی آسانسور و آب نداریم، اما بابت اعتراض همسایه های طبقه اول بابت آلودگی و صدای ژنراتور برق قرار شده ژنراتور رو موقع قطعی برق روشن نکنند و برای همین آسانسورمون هم قطع شده بود و با بدبختی شش طبقه رو با وسیله اومدیم بالا. البته وسیله ها و چمدونهای اصلی رو گذاشتیم بعدا که برق اومد با آسانسور سامان بیاره بالا اما وسایل یخچالی رو مجبور شدیم که بیاریم....دو ساعت بعد که برق اومد سامان وسیله ها رو آورد بالا و مشغول جابجا کردن شدم که دو سه ساعتی طول کشید. غروب هم علیرغم میل من و سامان که دوست داشتیم مامانم خونمون بمونه، شوهر خواهرم اومد دنبال مامانم و بردش خونه خواهر کوچیکم چون خواهرم میگفت خیلی دلش گرفته و دوست داشت مامانم بره پیشش.
اینم از سفر سه روزه ما به نوشهر. دیگه از وقتی هم که از نوشهر برگشتیم تا به امروز از خونه بیرون نیومدم و من از داخل خونه سعی میکنم یه سری کارهای عقب افتاده مثل پیگیری ثبت نام کلاس اول نیلا یا دریافت وام بانک رسالت و... رو پیگیری کنم. اصلا دلم نمیخواد از خونه برم بیرون.
یکی از دندونام شکسته و باید برم درستش کنم اما یکماهه که عقب انداختمش بیشتر از روی تنبلی و از درمانگاه محل کارم نوبت نگرفتم که ایکاش اینکارو کرده بودم چون میترسم وضعیتش بدتر شده باشه.
از یک خرداد هم شروع کردم و دوباره رژیم میگیرم چون از قبل عید به این طرف خیلی الکی و بابت پرخوری گاه و بیگاه و پیاده روی نکردن روزانه و بخصوص بعد سفر رشت در ایام عید و بعد هم سفرنوشهر، از فروردین تا الان حدودا چهار پنج کیلوگرم وزن اضافه کردم و باید هر طور هست پایینش بیارم قبل اینکه از کنترلم خارج بشه.
دو سه روز هم هست که مجددا بعد ناامیدی زیادی که از دنیای ترید و آموزشها دچارش شدم دوباره دارم یواش یواش آموزشها رو میبینم، سامان هم همینطور در حال آموزش هست و یه کورسوی امیدی هنوز ته دلم هست که شاید بشه در آینده به عنوان یه منبع درآمد دوم بهش نگاه کرد هر چند که هنوزم میگم از بعد عید و اتفاقی که برای حسابم افتاد حسابی بی انگیزه شدم نسبت بهش اما این روزها یکم دارم خودمو دوباره به سمتش میکشونم و سامان هم اینبار حتی بیشتر از من و با انگیزه زیاد داره روی حساب دمو و واقعی کار میکنه.
دلم میخواد زبان انگلیسیم رو هم که چندسال اخیر به دلیل دوری از اون خیلی فراموشم شده تقویت کنم...تعریف از خود نباشه من یکی از مسلط ترین ها در حوزه زبان انگلیسی هم مکالمه هم نوشتن و هم ترجمه بودم اما به دلیل اینکه در محل کارم زبان انگلیسیم خیلی به کارم نیومده متاسفانه طی این سالها تا حد زیادی درش ضعیف شدم و باید هر طور هست مجددا سعی کنم تقویتش کنم هر چند که بازم انگیزه زیادی بابتش ندارم چون در محیط کارم هم اونقدرها به کارم نمیاد و در همون حدی که همیشه در محل کارم نیاز بوده مسلط هستم و تسلط بیشتر به کارم هم نمیاد اما دلم میخواد دوباره مثل چندسال قبل همونقدر مهارت پیدا کنم و شاید مثلاَ با بزرگتر شدن بچه ها بتونم کلاس آیلتس یا مکالمه خصوصی بردارم.
دیگه اینکه سامان هم همچنان اینور و اونور پیگیر کار هست و من خودم هم براش از یه جایی پیگیری کردم و منتظرم ببینم جواب چی میشه. توکلم به خداست بلکه نتیجه بده...
هنوز نیلا رو کلاس تابستونی خاصی ننوشتم و نمیدونم اینکارو با توجه به بحث رفت و آمد و همینطور گرمای شدید هوا میکنم یا نه اما با توجه به اینکه آخرین تابستونی هست که دورکار خواهم بود سعی میکنم ولو یه کلاس هم شده بنویسمش و اگر برای نویان هم کلاس خاصی باشه اونو هم بذارم کلاس که کم کم به دوری از من عادت کنه چون از مهر ماه به احتمال خیلی زیاد میره مهدکودک...
یادم افتاد که باید پیگیر ثبت نام کلاس اول نیلا و گرفتن عکس ازش هم باشم، فعلا که انگار شروع ثبت نام اعلام نشده. هنوزم راجب مدرسش مطمین نیستم. ایشالا بهترین مدرسه و معلم نصیبش بشه.
همینا دیگه. برم و یکم استراحت کنم و بعد به پیاده روی روزانه در منزل برسم.
این پست رو دیروز شنبه نوشتم و امروز یکشنبه منتشر میکنم. حالم نسبت به قبل سفر بهتره و از این بابت خدا رو شکر میکنم. ایشالا که بتونم با برنامه ریزی منظم و کم کردن وزنم و از سر گیری آموزشهام و رسیدگی بیشتر به بچه ها، احساس مفید بودن بیشتری بکنم و به تبع اون حال روحی و حتی جسمیم و دردهای بدنیم بهتر بشه.
×××××دوستان عزیزم پست رمزدار بعدی من راستش خیلی خصوصیه و رمز متفاوتی از رمزی که قبلتر به دوستان دادم داره و حقیقتش هنوز نمیدونم رمزش رو در اختیار دوستان میذارم یا نه....بخش کوچیکی از گذشته پرفراز و نشیب من هست که بابت خوابی که دیروز صبح دیدم یادش افتادم و به بهانه تعریف اون خوب راجبش نوشتم...
اعتراف میکنم من به شدت دنباله روی اخبار منفی در اینستاگرام هستم و این اصلا دست خودم نیست. خودم متوجه میشم بخشی از اضطرابهای فکری و آشفتگیهای روحی من به این قضیه برمیگرده اما باز هم نمیتونم دست از خوندن و فالوکردن پیج هایی که صاحبشون دچار یه درد و رنج جانکاه و یا سوگوار یکی از عزیزانش هست دست بردارم. تا مدتها بهشون فکر میکنم و باهاشون همذات پنداری میکنم و مدام کامنتاشون رو میخونم و گریه میکنم، حتی مثلا با دیدن حیوان خانگی یا خیابونی که از دست رفته، به پهنای صورت اشک میریزم، حالا اگر یه بچه باشه که دیگه هیچی...اصلا از ذهنم نمیره و روزها بابتش خودمو اذیت میکنم و مدام دنبال اخباری از خانوادش و بخصوص مادرش هستم.
این چند روز، فوت پانیذ کوچولو، دختر بلاگری به اسم سارا تمام فکر و ذکر منو مشغول خودش کرده و مدام دنبال این هستم که خبری از حال و روز این مادر بیچاره داشته باشم. به معنای واقعی کلمه دلم براش خونه و چندباری برای خودش و دختر کوچولویی که سر هیچ و پوچ پرپر شده گریه کردم و به نیت آرامش دل این مادر داغدیده سوره والعصر رو خوندم.
سامان اغلب دعوام میکنه که پیگیر این پیج ها نباشم و خودش حتی حاضر نیست کمی هم بهشون نگاه کنه یا حتی از من راجب اتفاقاتی که افتاده بشنوه (میگه حالش بد میشه)، خودش استفاده اصلیش از اینستاگرام دیدن کلیپ های طنزه و یکی از اندک تفریحات و وقت گذرونی های ما دو نفر با هم وقتی هست که ازم میخواد پا به پاش این کلیپ ها رو ببینم. البته باید بگم که خودم خوب میدونم دیدن این کلیپ ها برای همسرم راه فراری هست از اضطراب و افسردگی شدیدی که مدتیه گرفتارش هست و کل زندگی ما رو تحت الشعاع قرار داده، راهی هست برای فراموش کردن...پس لزوماً کلیپ های طنز دیدن هم دلیلی نیست که اضطراب اون کمتر از من شده باشه. کاهی شبها تا صبح از شدت اضطراب خوابش نمیبره و هر بار بلند میشم میبینم بیداره و گوشی دستشه.
درمورد خودم باید بگم در عین حال که دیدن محتواهای غم انگیز یا سوگوارانه در اینستاگرام تاثیر منفی در شرایط روحی من میذاره، اما از طرفی هم برای من تلنگری هست که قدر داشته هامون و سلامتی و خانواده و فرزندان رو بیشتر بدونم و بیشتر از اینا شکرگزار درگاه خدا باشم و زندگی رو کمی آسونتر بگیرم. الان ته ذهنم هر بار به این فکر میکنم که دور از جون بچه ها، شرایط بچه های من هم دست کمی از این دخترک نداشته، تن و بدنم میلرزه. من الان تقریباً مطمئنم که من و نیلا و نویان و همسر همگی دچار کرونا شده بودیم و خدا به بچه ها رحم کرده، اگر بعد شش روز تب مداوم و تقریباً در حالت نیمه هوشیاری، نیلامو نمیبردم که سرم بزنه قطعاً نمیتونست سر پا بشه و حتی براش خطرناک میبود.
اینا به کنار، یک هفته بعد از اینکه من فکر میکردم نیلا و نویان حالشون بهتر شده و اون بحران وحشتناک تموم شده، نیلا خیلی یکباره از نو تب کرد، اونم تب بالا...خدایی بود که متوجه تبش شدم چون بعد اینکه حالش بهتر شده بود اصلا فکرشو هم نمیکردم که بخواد تنها چند روز بعد بی دلیل تب کنه.... خیلی اتفاقی صدای نفس زدن نامرتبش در خواب رو متوجه شدم و دستمو که گذاشتم روی بدنش دیدم از نو تب خیلی بالا کرده! انقدر وحشتنزده شده بودم که موقع دارو دادن بهش دست خودم میلرزید (از فکر اینکه چرا بعد خوب شدنش دوباره باید بی دلیل تب کنه و نکنه دوباره قراره اون پروسه وحشتناک رو داشته باشیم و نکنه چیز دیگه ای باشه و ....) به جز تب و کمی بیرون روی و رنگ پریدگی و بیحالی علامت دیگه ای نداشت، من اما خیلی پریشون و دل نگرون شده بودم و تن و بدنم از اینکه قرار باشه دوباره اون پروسه بیماری وحشتناک رو خانوادگی طی کنیم و دوباره نویان هم بگیره و... میلرزید...این بار دوم خوبیش این بود که لااقل تب بچم با بروفن پایین میومد و چندساعتی هم خنک میموند و تب نمیکرد، برخلاف مریضی یکی دو هفته قبلش که تب نیلا حتی با شیاف هم خیلی سخت پایین میومد و تنها دو ساعت بعدش دوباره تب میکرد. این بار دوم اینجوری نبود و علایم متفاوتی داشت و بی اشتهای کامل هم نبود (برعکس مریضی ده روز قبلش) اما باز هم از نگرانی من چیزی کم نمیشد چون واقعا نمیتونستم بفهمم دلیل تب دوباره نیلا اون هم بدون نشونه های سرماخوردگی چیه و تو ذهنم هزار سناریو رو بررسی میکردم و سرچ میکردم و خلاصه خیلی نگران بودم. اینبار تصمیم گرفتم دو سه روزی صبر کنم و اگر تبش ادامه داشت باز ببرم دکتر که شکر خدا بعد سه روز و اندی تب بچم خود به خود پایین اومد و نویان رو هم دوباره درگیر بیماری نکرد... هنوزم نمیدونم دلیلش چی بود و اصلاً چرا شروع شد. شاید ویروس جدیدی به جز ویروس قبلی بود و از پیش دبستانی گرفته بود نمیدونم...
حاضرم هر بلایی سر خودم بیاد اما کمترین سختی و رنجی به بچه هام نرسه. مادرشدن مسئولیت خیلی خیلی زیادی داره و تا آخر عمرت نمیتونی بدون اینکه فکرت پیش بچه هات و مشکلاتشون باشه زندگی کنی. یه جورایی انگار با مادرشدن برای همیشه تبدیل به آدم دیگه ای میشی. به نظرم پذیرش این موضوع قبل اقدام برای بچه دار شدن خیلی مهمه. با همه اینها مادرشدن با خودش احساسات زیبا و بی نظیری هم داره.
دوشنبه پانزدهم اردیبهشت آخرین روز پیش دبستانی نیلا جانم و روز جشن به قول خودشون فارغ التحصیلی ! بود. مطمئن نبودم که حال نیلا سر مریضی دومش تا اون روز بهتر میشه یا نه و بابت مریضی دوباره بچم شک داشتم که قراره در جشن شرکت بکنیم یا نه که شکر خدا بچم تا اون روز تبش کمتر و وضعیت سلامتیش بهتر شد و در نهایت خودمونو به جشن رسوندیم. نویان رو هم بردم. در کل به نظرم جشن خوبی بود و به بچم نیلا در کنار دوستاش خیلی خوش گذشت و خدا رو شکر کردم که نیلام کمی سرپا شد و تونستیم شرکت کنیم. از دو سه هفته قبل این جشن، نیلا با یادآوری تعطیل شدن پیش دبستانیش مدام در حال ناراحتی و گریه بود و میگفت دلم برای دوستام تنگ میشه و خب دلم میخواست روز آخر پیش دبستانیش بتونه در جشن شرکت کنه و به قولی براش حسن ختامی باشه به کلاس پیش دبستانیش و بتونه با دوستاش خداحافظی کنه و بپذیره که کلاسش تموم شده؛
اینم بگم که طی جشن چندباری بلند شد و رفت از دو سه تا از مادرا شماره تلفنشون رو خواست که بدند به من !! که من بعداً بتونم به هم کلاسیهاش زنگ بزنم و نیلا بتونه باهاشون صحبت کنه. آخه نیلا قبلش چند بار ازم خواسته بود زنگ بزنم به دوستش و من گفته بودم شماره تلفن مامانش رو ندارم. دیگه تو جشن بهم گفت مامان شماره تلفن مامانای دوستامو بگیر که من بعدا بهشون زنگ برنم. هر چی سعی کردم بیخیال بشه فایده نداشت. منم که روم نمیشد اینکارو بکنم و اصلا این مامانها رو حتی یکبار هم قبلا ندیده بودم گفتم خودت برو شمارشون رو بگیر. این شد که نیلا خانم سراغ چند تا از مامانا رفت و بهشون میگفت میشه شماره تلفنتون رو به مامان من بدید که من ببتونم بعدا زنگ بزنم با مهسا (یا آرام یا سامیارو .... ) صحبت کنم!؟ حالا من هیچکدوم از مادرها رو نمیشناختم و ندیده بودم و برای بار اول در جشن میدیدمشون، اونم به این خاطر که تمام رفت و آمدهای نیلا به پیش دبستانیش رو باباش انجام میداد و دو سه ماه آخر هم که سرویس داشت و اینطوری نبود که من مثلا برم دنبال نیلا و بتونم بقیه مامانها رو ببینم و همصحبت بشیم. خلاصه با کلی خجالت و شرمندگی موضوع رو گفتم و به خاطر نیلا ازشون شماره تلفنشون رو گرفتم و حتی یکبار مجبور شدم چند روز قبل با کلی خجالت زدگی به خاطر اصرارهای شدید نیلا و به عشق دخترکم، زنک بزنم به یکی از مامانا که فقط همون یکبار در جشن دیده بودمش و بگم نیلا دلش برای مهسا (دخترش) تنگ شده و شرمنده که مزاحم شدم خواستم بچه ها با هم حرف بزنند! بنده خدا چقدر هم خوب و گرم برخورد کرد و گفت هر موقع خواستید تماس بگیرید که بچه ها صحبت کنند و حتی اگر خواستید میتونید نیلا رو هم مدرسه مهسا ثبت نام کنید....خلاصه منم و ماجراهایی که با نیلا خانم دارم.
نویان اواسط جشن خسته شده بود و غر میزد و دلش میخواست زودتر جشن تموم بشه و از سالن بریم بیرون، کم سن ترین بچه جشن بود و طبیعتاً با بقیه بچه ها همخوانی نداشت و یه جاهایی از جشن براش کسل کننده بود و همش دوست داشت از سالن بریم بیرون (برای این جشن سالن اجاره کرده بودند و از اولیا هزینه گرفتند.) البته حرفهای خیلی بامزه ای هم میزد و مامانا خیلی ازش خوششون اومده بود، ولی خب زیاد نمیتونست با بچه ها بجوشه و به من میگفت بچه ها با من دوست نمیشند و یه جاهایی دلم براش میسوخت. البته هر بار که مجری برنامه میگفت بچه ها بیان روی سن، پسر منم باهاشون میرفت بالا یا تو بازیهای جمعی دستشون رو میگرفت اما یه اخمی هم توی صورتش بود و نمیتونست اونطور که باید از اون فضا لذت ببره. فکر میکنم حتماً باید طی این تابستون بچه رو در محیطهایی ببرم که بتونه بیشتر با همسن و سالاش باشه. الان سن مناسبیه و منم که آخرین ماههای دورکاریم هست و باید اینکارو براش انجام بدم (بعداً راجب همین دورکاری مینویسم). نیلا خانم اما خیلی بهش خوش میگذشت پیش دوستاش. طی جشن هم از معلمش و از مدیر پیش دبستانی جایزه گرفت و منم کلی عکس و فیلم از بچم و مراسمشون گرفتم ، آخر جشن هم به بچه ها عکس تکی با لباس فارغ التحصیلی که دو هفته قبل گرفته بودند دادند.
بعد جشن هم برای اولین بار همراه بچه ها رفتیم موزه حیات وحش که در اطراف سالن برگزاری مراسم بود و از حیوانات اونجا دیدن کردیم. به سامان که تو ماشین پشت در سالن منتظرمون بود، اصرار کرد اونم بیاد اما حال روحیش خیلی بد بود و به شدت تو خودش و آشفته و غمگین بود و اصلا حوصله نداشت، دیگه چون هزینه بازدید از موزه برای شرکت کنندگان در جشن پایان پیش دبستانی رایگان بود، از سامان خواستم یکمی منتظرمون باشه تا با بچه ها از موزه هم بازدید کنیم و چیزهایی هم یاد بگیرند و در کل که این رفتنتمون که تا ثانیه آخر هم معلوم نبود میریم یا نه، خیلی خوب و جذاب بود.
روز 21 اردیبهشت هم دخترک رو بردم سنجش و جوابش هم امروز اومد. همه چیز خوب و عالی بود اما برای مشکل بینایی ارجاعش دادند به متخصص! ظاهراً نتیجه بینایی سنجیش اوکی نبوده، حالا باید پرس و جو کنم ببینم این مورد رو باید چیکار کنیم. انتظارشو داشتم که شاید بابت بینایی سنجی مشکلی باشه اما همش امیدوار بودم نیلا بتونه از عهدش بربیاد...البته دور از تصور نبود وقتی این بچه بعد عملهای جراحیش حتی حاضر نشد یک روز هم عینک به اون مهمی رو بزنه! حالا نمیدونم باید در این مورد چیکار کنیم. امروز که میرم برای واکسن پیش از دبستان نیلا باید بپرسم. از طرفی هم منتظرم ببینم ثبت نام کلاس اولیها کی شروع میشه که بچمو کلاس اول ثبت نام کنم... از طرف دیگه هم پیگیرم ببینم چه کلاسهای تابستونی میتونم بچه ها رو بنویسم. ته دلم بابت همه گیر شدن دوباره کرونا خیلی نگرانم و نمیدونم کار درستیه ثبت نام تو کلاسهای تابستانی یا نه، از طرفی هم اشتیاق نیلا رو میبینم برای بودن در جمع....از طرف دیگه هم یاد این میفتم که امسال آخرین تابستونی هست که خونه و پیش بچه ها هستم و از سالهای بعد باید تابستونا سر کار باشم و نمیخوام فرصت رو امسال از دست بدم. تو دوراهی گیر افتادم.
راستش رو بخوام بگم، زندگی بی برنامه و آشفته ای رو داریم میگذرونیم، حتی نمیتونم راجبش بنویسم چون واقعا کلمات نمیتونند توصیف کنند این وضعیت رو. نمیخوام در این نوشته به این موضوع بپردازم، با همسرم که صحبت میکردیم میگفتیم افسار زندگی از دستمون خارج شده، هر دو بی انگیزه و پوچ شدیم، وضعیت همسرم از من هم بدتره و من خیلی خیلی نگرانشم...
تصمیم گرفتیم سه چهار روزی بریم ویلای نوشهر (مربوط به محل کارم)، حقیقت اینه که هیچکدوم حوصلش رو نداشتیم اما وقتی دیدم امسال آخرین سالیه که بدون دغدغه مرخصی میتونم برم و سامان هم که همچنان شغلی نداره و درگیر مرخصی گرفتن نیست، حس کردم بهتره بین اینهمه بی حوصلگی اینبار هم بریم، چون ممکنه سال بعد دیگه نتونیم بریم (مگه اینکه هر دو همزمان مرخصی گرفته باشیم). بین رفتن به مشهد و نوشهر شک داشتم اما بابت یه سری ملاحظات (مالی، بی علاقگی سامان و ...) در نهایت تصمیم گرفتیم همون نوشهر رو بریم. اینبار تصمیم گرفتیم مادرم رو هم ببریم و از اون طرف هم به مادرشوهر و پدرشوهرم هم گفتیم از همون رشت بیان سمت نوشهر و مجموعه ویلایی و دور هم باشیم.... اصلا انتظار نداشتم با وضعیت جسمی که مادرشوهرم داره و خیلی یهویی حال جسمیش بد میشه و اصلا نمیشه وضعیت جسمیش رو پیش بینی کرد، قبول کنند که بیان، اما خدا رو شکر که قبول کردند... مادرم هم اولش گفت نمیاد و حوصله نداره بره جایی و ... اما راضیش کردم. حالا باید چهارشنبه برم و از مسئول مربوطه نامه ورود به مجموعه ویلایی رو بگیرم و هزینه مهمانها شامل مادر خودم و مادرشوهر و پدرشوهرم رو هم حساب کنم.... مادرشوهر و پدرشوهرم دو سه سالی هست که خونه ما نیومدند و لااقل اینطوری میتونم مهمونشون کنم.
خدا میدونه که هیچ ذوق و شوقی برای سفر و هیچی ندارم، صرفاً بابت اینکه امسال هم نیازی به گرفتن مرخصی برای رفتن به نوشهر از طرف من و سامان نبود و اینکه نمیخواستم هوا بیشتر از این گرم بشه، تصمیم به این سفر گرفتیم، هنوزم بابت یه موضوعی کاملاً نمیتونم مطمئن باشم که میریم اما ایشالا که مشکلی پیش نیاد و بتونیم راهی بشیم بخصوص که الان مهمان هم دعوت کردیم.
راستی هفته قبل پنجشنبه هم به همراه مادر و خواهر بزرگم مریم رفتیم سمنان...خیلی دلتنگ پدر و خواهر و مادربزرگم بودم، عید هم نشده بود که برم سر خاکشون. دیگه رفتیم دنبال مادرم و خواهر بزرگم و راهی شدیم. خب خونه روستایی بازسازی شده و نسبت به قبل خیلی بهتر و تمیزتر شده، بخصوص آشپزخونش که کاملاً نوسازی شده اما این سری که رفتیم هم فشار آب خیلی خیلی کم بود (حتی یکی دو ساعتی بطور کامل قطع شد) و هم کولر مشکل داشت که سامان و شوهر دخترخالم تلاش کردند درستش کنند و آخرم درست نشد که نشد و حالا مادرم هم باید به فکر خرید کولر جدید باشه و هم قرار شده بابت فشار خیلی کم آب، یه منبع هزار یا دو هزار لیتری خریداری کنند بابت آبیاری باغچه و مصرف خودمون وقتی میریم اونجا. حالا حالاها باید هزینه کرد برای این خونه روستایی!
این مدت که نبودم همچنان پیگیر یه سری کارهای شخصی و اداری مربوط به فروش دو تا خونه ها و خرید خونه جدید بودم. روز ده اردیبهشت به لطف خدا سند خونه جدید رو زدیم (بعد کلی معطلی از طرف فروشنده ) و روز 19 ازدیبهشت هم پستچی سند خونه جدید رو آورد درب خونمون... حالا این وسط الان تمام فکر و ذکرم اینه که بتونم بدهیها رو تسویه کنم، تقریبا روزی نیست که بهش فکر نکنم. خدا نکنه که بخواد حتی یک روز شرمنده کسانی بشم که محبت کردند و بهم پول قرض دادند که سند خونه جدید رو بزنیم.
اوایل اردیبهشت هم رفتیم و اجاره نامه بین خودمون و مالک جدید خونه (همین خونه 66 متری خودمون که فروختیم و الان به مدت یکسال رهن نشستیم) نوشتیم، کلی هم قبلش با مالک جدید حاشیه داشتیم که دیگه نمینویسم اینجا. ماه قبلش یعنی فروردین ماه هم که قرارداد اجاره با مستاجر جدید خودمون (مستاجر خونه ای که خریدیم و رهن کامل دادیم) بسته بودیم. از طرفی خریدار خونه 45 متری هم که سند خونه رو همون قبل عید در دفترخونه به نامش زده بودیم با بهانه های مسخره مدام تماس میگرفت و بابت یه سری خرابی ها و هزینه ها که اصلاً به مای فروشنده اونم بعد سند زدن مربوط نمیشد با بی منطقی تمام درخواست پول میکرد و به شدت باعث آزردگی و اعصاب خوردی ما شده بود و آرامش هردوی ما رو گرفته بود و ما فقط میگفتیم خدایا کی تموم میشه این ماجرای خونه خریدن و فروختن ما...میخوام بگم که ما طی این یکماه و اندی اخیر هم بابت همین موضوعات کلی حاشیه و حرف و حدیث داشتیم و تقریباً میتونم تا همین یک هفته قبل هم تمام این حواشی ادامه داشت و یه جورایی هیچکدوم آرامش نداشتیم بابت کارهای ادامه دار که به نظر میرسید قرار نیست تموم بشه! هزار تا کار نیمه تمام مونده بود و مدام یه حاشیه و حرف جدید پیش میومد (هم از طرف خریداران هر دو تا خونه ما و هم از طرف فروشنده خونه جدیدی که خریدیم که برای سند زدن مدارکش ناقص بود و هر روز سند زدن عقب میفتاد!!) و خلاصه من همچنان با خودم میگفتم خدایا کی این پروسه لعنتی تموم میشه و ما به آرامش میرسیم؟؟؟
روز ده اردیبهشت که سند خونه جدید رو زدیم و موضوعات دیگه هم کم و بیش حل شد، یکم فکر و ذهنم آزاد شد و استرسهام کمتر... اما دو سه روز بعدش متوجه شدم بابت ادامه دورکاریم یه مشکلی هست و اونم اینکه جدای از کسری حقوق قبلیم که بابت دورکاری بود، یه کسری جدید هم قراره اضافه بشه و اگر بخوام این مبلغ جدید از حقوقم کسر نشه نیازمند یه سری نامه نگاری از طرف مدیرم هست و عنوان کردن شرح وظایف و...
خلاصه با کلی خجالت و شرمندگی این موضوع جدید رو هم با پیگیری های پشت هم و صحبت با مدیران کم و بیش به سرانجام رسوندم و مدیرم نامه مربوطه رو به مدیریت منابع انسانی زد و حالا فقط امیدوارم نتیجه بخش بوده باشه و حقوق این ماهم بیشتر از قبل کسر نشه...
راستی قبل عید موافقت شش ماهه برای ادامه دورکاری رو با کلی پیگیری و نامه نگاری و ملاقات با مدیران و ... گرفته بودم و اینجا دیگه بین ماجراهای خرید و فروش خونه فرصت نشد که بنویسم. همون پارسال بین کارهای مربوط به خونه ها این موضوع رو هم داشتم پیگیری میکردم و فقط خدا میدونه پارسال اسفند چقدر برنامه و برو بیا داشتم. خلاصه که بعد نامه نگاری و یه سری کارهای اداری و بردن یه سری مدارک و ملاقات با سه نفر از مدیران قرار شد که تا مهر ماه دورکار بمونم و مهرماه قطع به یقین برگردم سر کار.... اما خب یک دفعه اینور سال و چند روز قبل یکی از مدیران اداره منابع انسانی باهام تماس گرفت و بهم گفت طبق نظر مدیر کل جدید، هر کسی که دورکاره قراره یه مبلغ دیگه ای از حقوقش (جدای از مبالغ روتین قبلی) کسر بشه و اگر میخوای این اتفاق نیفته بگو مدیرت نامه جداگانه ای با این محتوا و شرح وظایف برات بزنه و منم چند روزی با کلی خجالت در حال پیگیری این موضوع و نامه نگاری دوباره مدیرم بودم. امیدوارم که مشکل حل شده باشه و حقوق اردیبهشتم اونم با وضعیت فعلی نسبت به ماههای قبل کمتر نشده باشه. بازم خدا خیرشون بده که موافقت کردند تا مهرماه دورکار بمونم. خودم به مدیران گفتم هر طور هست من تا مهر برمیگردم و بیشتر از اون نمیخوام دورکار باشم. (الان با خودم میگم ایکاش تا آخر سال رو پیگیری و درخواست میکردم اما حقیقتاً روم نشد و خجالت کشیدم) به هر حال تا مهر با این موضوع موافقت کردند ظاهراً. من که دعاگوی هر کسی هستم که به هر شکلی با من همراهی و همکاری کرده تا بتونم با وجود دو تا بچه به شغلم ادامه بدم و شرایطم کمی راحتتر باشه.
غیر این موارد این یکماه اخیر دنبال گرفتن وامهای دیگه ای هم بودم بابت پرداخت بدهی ها و موارد دیگه و امیدوارم به نتیجه برسه و بتونیم بگیریم. خداییش این دو ماه اخیر خیلی خیلی بدو بدو داشتم و خستگیش هنوزم که هنوزه به تنم مونده. گاهی حس میکردم مثل کابوسی هست که تموم نمیشه! الان خب بعد اونهمه بدو بدو و پیگیری و ... تا حدی به آرامش بیشتری نسبت به هفته های قبل رسیدیم اما همچنان دل نگرانی پرداخت بدهیها باهام هست بخصوص که من آدمیم که به شدت به تعهد و حرفی که میزنم پایبند هستم. بدهیهام رو هم از طریق وامهایی که این یکماه اخیر پیگری کردم، بتونم بدم میدونم که تا حد زیادی این پرونده و استرسهام تموم میشند هر چند که به این نتیجه رسیدم زندگی با همین استرسها تا آخر عمر به شکلهای مختلف ادامه داره و آدم باید بتونه در دل همین استرسها و دغدغه ها کمی هم زندگی کنه! کاری که من هنوز بلد نشدم!
خب من دیگه برم . حقیقتش مدتیه که اصلا انگیزه نوشتن در این وبلاگ رو ندارم و حس میکنم مطالب تکراری و فاقد ارزش رو اینجا مینویسم... اینبار هم به زور خودمو کشوندم پای وبلاگم که کمی از حال و روزم بنویسم.
راستش اوضاع روحی و روانی من و همسر تعریفی نداره، بخصوص همسرم که اصلاً حالش خوب نیست. نمیخوام انرژی منفی بدم، کلی حرف در این مورد دارم که بنویسم، اما ترجیح میدم حرفهای تکراری و غم انگیز ننویسم. هر دو بلاتکلیفیم، رابطمون بد نیست، بهم محبت میکنه و بارها میگه چقدر دوستم داره، منم سعی میکنم تا جاییکه میشه هواشو داشته باشم اما فقط خودمون میدونیم که چقدر هر دو دلمرده ایم و بی انگیزه و چقدر اشتیاقمون برای زندگی کردن کم شده. روزهامون یه جور خاصی میگذره که نمیتونم توصیفش کنم. دعوا هم نمیکنیم ، همو بغل میکنیم وهر دو بغض داریم و گاهی تو بغل هم گریه میکنیم...خیلی حرفها رو نمیشه اینجا نوشت...
برای همسرم و وضعیتش خیلی خیلی نگرانم. نذر کردم اگر کار و اوضاعش درست بشه سال بعد محرم نذری بدم حالا هر چی که شد... امام حسین که دست رد به سینه آدم نمیزنه میزنه؟
کاش امسال زیارت امام رضا قسمتم میشد....
سلام به دوستان عزیزم
میبخشید که انقدر دیر تونستم بیام و از خودمون خبر بدم. به بدترین شکل ممکن که شاید تو تمام این سالها بی سابقه بود مریض شدیم، هنوز هم خوب نشدیم فقط انگار پیک بیماری رو گذروندیم و در دوره نقاهت هستیم... من که هنوز شدیداَ سرفه میکنم و حالم بده فقط دیگه به شدت سابق تب نمیکنم ولی همچنان پشت هم عرق میریزم و جون و توان راه رفتن و کار کردن ندارم.
اصلا نمیفهمم این بیماری از کجا سر و کلش پیدا شد! البته حدس غالبم اینه که نیلا از بچه های پیش دبستانیش گرفت و بعد اون به نویان و بعد به من و آخر سر هم به سامان منتقل کرد! الان نیلا ده روزه که پیش دبستانی نرفته از شدت مریضی و جالب برام این بود که دو تا مربی پیش دبستانی هیچکدوم پیگیر نشدند که چرا یه دفعه این بچه نیومد، آخه نیلا که قبلترها مهدکودک میرفت یک روز که به هر دلیل نمیرفت مربیش تماس میگرفت و میپرسید دخترمون خوبه؟ مشکلی پیش نیومده؟ اما این سری بچه ده روزه نرفته و هیچکس پیگیر نشده، منم انقدر درگیر بیماری بچه ها و مریضی خودم بودم که یادم رفت پیام بدم بگم نیلا نمیتونه بیاد. حالا جالبه که مربیها تو گروه های مجازی با بچه ها و والدین در ارتباطند و میشد مثلا یه سوال پرسید که چرا نیلا نمیاد. نمیدونم والا شاید چون نیلا رو پیش دبستانی گذاشتم سرای محله اینطوریه و پیگیری نمیکنند... البته ما شهریه در حد پیش دبستانی مدرسه ها میدیم و اینطوری نیست که همینطوری رایگان بره...
داشتم میگفتم به قدری حال نیلا و نویان بد بود که من تا به الان چنین حال بدی رو از بچه هام ندیده بودم.... تب خیلی بالا، گلودرد، پادرد، سرفه شدید، استفراغ و بعد هم بیرون روی و بیحالی و بی اشتهایی خیلی شدید.اولش با نیلا شروع شد و این بچه چنان تبی کرد که با اینکه از نظر پزشکی از سن تشنجش رد شده اما هر لحظه میترسیدم این بچه دور از جونش تشنج کنه. تبش به هیچ شکلی قطع نمیشد و مجبور میشدم براش شیاف دیکلوفناک بذارم اما حتی همونم باعث نمیشد بیشتر از دو ساعت تبش بند بیاد...اصلا قطع شدن تبی در کار نبود، در بهترین حالت فقط تبش خفیف میشد و دو سه ساعت بعد دوباره خیلی شدید میشد و مجبور میشدم دوباره بروفن بودم و پاشویه کنم. دو روز بعدش هم نویان دقیقا با همون با همون علایم نیلا درگیر شد. تبشون تا ۴۰ درجه بالا میرفت و من مدام مجبور بودم پاشویه کنم چون مثلا شربت بروفن رو نمیشد پشت هم بدم و برای کنترل تبش مجبور بودم پشت هم پاشویه کنم و تازه وسط پاشویه هم یهویی لرز میکردند و دندوناشون به هم میخورد و مجبور میشدم پاشویه رو متوقف کنم و پتو روشون بندازم که همین پتو انداختن باز باعث میشد تبشون بالاتر بره...یه وضع بدی بود که نگو. تازه موقع پاشویه هم هر دو و بخصوص نویان همش غر میزدند و گریه میکردند و همکاری نمیکردند که پاشویشون کنم که کمی خنک بشند و خطر رفع بشه (هر بار به زور دیدن کلیپهای اینستاگرام اونم نصفه شبی میتونستم پاشویه کنمشون وگرنه همکاری نمیکردند)، با قرص تب بر و داروها هم تبشون خیلی طول میکشید پایین بیاد و پایین هم که میومد خیلی زود دوباره میرفت بالا... یک وضعیت ترسناکی بود برای من که حد نداشت. بدون اغراق میگم که پنج شب تمام من و سامان بالای سر بچه ها بیدار بودیم بابت تب بالا اونم در شرایطی که من خودم هم مبتلا شده بودم.
بعد بچه ها هم خودم به بدترین شکل ممکن درگیر شدم درست با همون علایم... انقدر حال بچه ها بد بود که خودم شرایط دکتر رفتن نداشتم یعنی اصلا نمیشد با دو تا بچه مریض راه بیفتیم به خاطر من هم بریم درمانگاه و من خودم با بروفن و قرص آموکسی کلاو سعی میکردم خودمو سرپا نگهدارم که بتونم به بچه ها برسم اما گلودرد و تب بالا منو هم از پا دراورده بود. مشخص بود تمام گلو و گوشم عفونی شده اما من انقدر فکرم پیش مریضی بچه هام بود که خودمو فراموش کرده بودم. بچه هام جون نداشتند و فقط دراز کشیده بودند بخصوص نیلا که از صبح تا شب یکجا خوابیده بود (از نیلا خیلی خیلی بعید بود). خلاصه که من تا الان بچه هام رو اینطوری ضعیف ندیده بودم. نیلا حتی مریض هم میشد در این اندازه از پا نمیفتاد که کلاَ دراز بکشه و بخوابه و اصلا از جاش نتونه بلند بشه. واقعا نگرانشون بودم و حال خودم هم خیلی بد بود و نمیدونستم باید چطوری هم به بچه ها برسم هم به خودم....
یک شب انقدر حالم بد شد که داخل آشپزخونه و موقعیکه داشتم برای بچه ها سوپ میریختم تو بشقاب سرم گیج رفت و همونجا وسط آشپزخونه افتادم درحالیکه داشتم میلرزیدم و دست و پاهام یخ یخ بود. سامان سریعا پتو روم انداخت و دست و پاهامو که مثل قالب یخ سرد بود ماساژ داد و بهم آب جوش و لیمو و عسل داد و به زور چند تا قاشق سوپ داد که بخورم و فقط تونستم دوباره بشینم.... فهمیدم فشارم شدیداَ افتاده بوده و با توجه به سابقه ای که قبلاَ داشتم به احتمال زیاد اونموقع که تو آشپزخونه افتادم فشارم روی ۴ یا پنج بوده و میتونسته خیلی هم خطرناک باشه. تبم هم که درست مثل تب بچه ها حتی با قرص هم پایین نمیومد. سامان بهم هندونه خنک داد و خلاصه کمی خنکتر شدم و یکمی تونستم سر پا بشم... بدیش این بود که اصلا نمیتونستم استراحت کنم چون تب بچه ها مدام بالا میرفت و من مدام باید برای دارو دادن بهشون و پاشویه و رسیدگی به اونا از جام بلند میشدم. بعد سه روز هم هر دو افتادند به بیرون روی شدید و نویان هم که استفراغ میکرد. اصلا وضعیت وحشتناکی بود و این وسط من نمیدونستم به کی باید برسم. دو بار هم هر دوشون رو برده بودم دکتر و بی فایده بود.
بعد ۵ روز که دیدم نه تنها تب نیلا پایین نمیاد بلکه روز به روز هم داره بدتر میشه و بچه رسماَ از شدت بیحالی و تب، حتی جواب من رو هم نمیتونه بده دیگه جایز ندیدم که تو خونه بمونم (نویان هم تب بالایی داشت اما حداقل حرف میزد و راه میرفت برعکس نیلا که فقط دراز کشیده بود و حتی نمیتونست حرف بزنه و همش خواب بود) خلاصه که برای بار سوم بچه ها رو بردم دکتر و دکتر اطفال بچه ها با دیدن نیلا سری به حالت تاسف تکون داد و سریعاَ براش آزمایش نوشت و گفت همین امشب ببرید سرم بزنید و آزمایشش رو هم بدید و جوابش رو هر موقع شب بود برای من بفرستید ممکنه نیاز به بستری شدنش باشه... درمورد نویان گفت فعلا نیازی به سرم نیست اما اگر تا پسفردا تب و بیرون رویش ادامه پیدا کرد اونو هم باید سرم بزنید. راستش تن و بدنم از اینکه ممکنه نیلا بستری بشه لرزید، اول به خاطر خود بچم نیلا، بعدش بابت اینکه نویان هم به شدت مریض و تب دار بود و نمیتونستم اونو پیش کسی بذارم و بعد اینکه خودم هم خیلی مریض بودم و تب و سرفه و بیحالی شدید داشتم و نمیدونستم چطوری میتونم با اون حالم و با یه بچه مریض دیگه، پیش نیلا تو بیمارستان بمونم... در آخر هم نگران هزینه ها بودم چون بچه ها بیمه نیستند و واقعا نمیدونستم چطوری میخوایم از عهده مخارج بیمارستان بربیایم. همین مدت هم بابت دو تا بچه نزدیک شش میلیون هزینه دکتر رفتنها و داروها شده بود که تو اوضاع مالی فعلی ما که اینهمه به خاطر سند زدن خونه در فشار مالی هستیم مبلغ کمی نبود (تازه من و سامان هم دکتر نرفتیم و تو خونه خودمون دارو خوردیم وگرنه که هزینه هامون خیلی بیشتر هم میشد) خلاصه که از هر جهت نگران بودم بچم نخواسته باشه بستری بشه... دیگه اونشب رفتیم بیمارستان و از نیلا آزمایش خون گرفتند و همزمان بهش سرم وصل کردند.... خیلی نگران جواب آزمایش بودیم. دو ساعت بعد که جواب آزمایش حاضر شد و برای دکترش فرستادیم شکر خدا گفت نیازی به بستری نیست و فعلا به همون درمانها ادامه بدید (البته چند مورد در آزمایشاتش مشکل داشت اما دکتر گفت بابت تب و عفوتت و ویروس هست. کم خونی هم داشت بچم که باید بعد خوب شدن کامل بچه ها به فکر برطرف کردنش باشم). اونشب تا ساعت یک و نیم بیمارستان بودیم. چقدر هم سخته وقتی خودت مریضی و یه بچه کوچیک دیگه هم داری بخواد بری بیمارستان که یه بچه دیگه ات رو سرم بزنی... بازم شکر که لازم به بستری شدن در بیمارستان برای طولانی مدت نبود.
دیگه بعد اینکه اونشب نیلا سرمش تموم شد و رفتیم خونه، برای اولین بار بعد بیشتر از ۵ روز بچم تا صبح خوابید و تب نکرد و نیاز نشد پاشویش کنم و منم تونستم بعد پنج شب کمی بخوابم! البته نویان همچنان تب نسبتا بالاتیی داشت و حواسم اونشب به نویان بود اما وضعیت نویان بعد سه چهار روز کمی از نیلا بهتر بعد شش روز مریضی بهتر بود و با شربت بروفن میشد کنترلش کرد. هنوزم بچه هام سرفه میکنند و کاملاَ خوب نشدند و هنوز دارند دارو میخورند اما حداقل دیگه تب نمیکنند. خودم ولی هنوز خوب نشدم و سرفه دارم و همش خیس عرق میشم و انگار جون تو دست و پاهام نیست و همش دلم میخواد دراز بکشم و هیچکاری نکنم. بدن درد زیادی هم دارم. موقع اوج بیماری به قدری بی اشتها شده بودم که تقریبا دو روز تمام لب به هیچی نزدم و حتی از دیدن غذا هم حالم بد میشد (شبیه ابتدای دوران حاملگیم به غذا بی اشتها بودم و حالم از دیدن یه سری غذاها بد میشد!) سامان هم دو شبه که تب و لرز شدید داره و بهش قرص و مایعات میدم و حواسم بهش هست بلکه بهتر بشه.
الان دیگه تقریبا میتونم مطمئن باشم بیماری که ما همگی درگیرش شدیم کرونا بوده، تقریباَ برای هر کسی که علائمو گفتیم همینو بر اساس تجربه گفتند (خواهرشوهرم که تو بیمارستان کار میکنه، مریم خواهر خودم که اطلاعات پزشکی بالایی داره، علائمی که تو نت خوندم و شدت بیماری که اصلا یه چیز ساده ای نبود همه دال بر کرونا هست). خدا واقعا این مدل مریضی رو برای هیچکسی نخواد. من هنوز هم که هنوزه حالم خوش نیست و همین الان هم به زور پای سیستم نشستم و دارم مینویسم...
بگذریم. کل زمستان پارسال من خوشحال بودم که بچه هام مریضی سخت نگرفتند، درسته یکی دو باری مریض شدند اما شدید نبود و گذرا بود و از این بابت خوشحال بودم، اما درست تو فصل بهار به بدترین شکل ممکن تو تمام این سالها هر دو تاشون درگیر شدند و من و سامان هم همینطور...فقط امیدوارم باقیمانده این مریضی لعنتی هم از تن و بدن من و همسرم و بچه ها بره... برای هزارمین بار طی این مدت فهمیدم هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست. این حرف واقعا شعار نیست، هر لحظه که بابت مریضی بچه ها دچار استرس میشدم و نگران حالشون و خدای نکرده تشنج کردنشون بودم با خودم میگفتم دنیا دنیا پول و ثروت چه ارزشی داره وقتی ببینی عزیزترینت در بستر بیماریه...و خب این موضوع برای بیماریهای خاص و خطرناک صدبرابر هم بیشتر صدق میکنه. خدا برای هیچکسی نخواد...
+++++ این وسط بین مریضی بچه ها و حال بد خودم استرس جور شدن پول برای سند زدن خونه هم اضافه شده بود و رسماَ زندگیمون فلج شده بود. به هر کسی که به ذهنمون میرسید تماس گرفته بودیم بابت جور شدن پول، همزمان ماشین رو هم برای فروش گذاشته بودیم اما بابت نوسانات ارز و ... مردم ظاهرا فعلا رغبتی به خرید ماشین و خونه و هیچی نداشتند و هنوزم ندارند چون شاید فکر میکنند قراره ارزونتر بشه. دیگه با همه تماسها و پیگیریهامون در بهترین حالت ۵۰ تومن تونسته بودیم جور کنیم که یهویی یکی از دوستان خیلی خیلی عزیزم که مشکلم رو فهمیده بود بهم پیامک داد و در کمال ناباوری وقتی متوجه شد دویست میلیون کم دارم بهم گفت این مبلغ رو بهم قرض میده! احساس میکردم دارم خواب میبینم. همزمان که پیامشو میخوندم همینطوری به پهنای صورت اشک میریختم. باورم نمیشد خدا اینطوری از طریق یکی از فرشته هاش دست منو گرفته، درسته که من این پول رو با آماده شدن وامم پس میدادم اما همینکه این دوست خوب و بزرگوارم که هر چی از خوبی و معرفتش بگم کمه، اینطوری پس اندازش رو در اختیارم قرار داد برای من اصلاَ باورکردنی نبود..به خدا که قلبم آروم شد. الهی که خدا هزار برابرشو بهش پس بده و بتونم براش جبران کنم. خدا خودش میدونه که من آدمیم که دوست دارم هر طور شده محبت بقیه در حقم رو جبران کنم، البته که به نظرم بالاترین جبران همونی هست که آدم تا آخر عمرش دعای خیرشو بدرقه راه اون عزیزی که دستشو گرفته بکنه و براش دعای خیر و سلامتی بکنه، اما به جز اون دلم میخواد بتونم به طریقی محبت بزرگ این دوست گلم رو جبران کنم، کاش عمری باشه و بتونم اینکارو بکنم، البته که اول از همه از خدا میخوام که این عزیز دوست داشتنی هیچوقت محتاج کمک هیچ بنده ای از جمله خود من نباشه و اما اگر روزی روزگاری خدای ناکرده مشکل یا گرفتاری براش پیش اومد خدا به بهترین و آسونترین شکل گره از کارش باز کنه همونطور که گره از کار من باز کرد. دعای خیر من تا آخر عمر بدرقه راهش هست.
باقیمانده پول رو هم پسرعمم بهم پرداخت کرد. خدا خیرش بده. خواهر کوچیکم و مادرم و یکی از دوستانم هم مبلغی واریز کردند که ایشالا به امید خدا بتونم خرداد ماه همه قرضها رو پرداخت کنم. این وسط چندمیلیونی بیشتر از نیازم پول جمع شد که باید بخشی از قرض خواهر کوچیکم رو بهش پس بدم. همون مبلغی که دوست عزیز دلم بهم پرداخت کرد تقریبا نوددرصد مشکلاتم رو حل کرد. خدا خیرش بده ایشالا. همینطور خدا خیر بده به هر کسی که این وسط به هر شکلی که ازش برمیومد دستمو گرفت، دوستان عزیزم در اینجا هم برام خیلی دعا کردند و انرژی مثبت فرستادند، از تک تک شما هم ممنونم. ایشالا که هیچوقت دستتون در زندگی جلوی کسی دراز نباشه و برکت و روزی حلال در زندگیهاتون جاری و ساری باشه. آمین.
به امید خدا فردا بتونیم بریم و سند خونه جدید رو بزنیم البته امیدوارم مالک قبلی کارهای اداری مربوط به سند زدن رو انجام داده باشه (مالیات و پرداخت مفاصاحساب و ...) بعد اون هم باید بریم و با کسی که خونه سابق ما رو خریده یه قرارداد اجاره بین خودمون بنویسیم به مدت یکسال آینده. این دو تا کار هم انجام بشه باری از دوشم برداشته میشه و وقتی هم که قرض دوستان و خانواده رو ماه بعد بدم کلی سبکبال تر میشم... اما خب برای سال بعد باید بتونم ما به التفاوت چهارصد میلیون تومنی بین مبلغ رهنی که در این خونه فعلیمون نشستیم و مبلغ رهنی که مستاجر خونه جدیدمون ساکن شده، جور کنم تا بتونیم در خونه جدید ساکن بشیم. امیدوارم خدا خودش کمک کنه و به طریقی تا سال بعد این مبلغ هم جور بشه، هر چند به احتمال خیلی زیاد برای سال بعد باید ماشینمون رو بفروشیم تا بتونیم در خونه جدید ساکن بشیم اما همینکه فعلاَ و در این مقطع لازم به فروش ماشین نشد خدا رو شکر. البته یه فکری هم تو سرمون هست و اونم اینه که شاید ماشین رو بفروشیم و یه پراید تمیز بلافاصله و در عرض دو سه روز بگیریم که سامان بتونه موقت باهاش بره اسنپ چون با ماشین فعلیمون که سایناهست هم هزینه های استهلاک ماشین بابت کارکردن در اسنپ بالاتره هم اینکه خب آدم بیشتر حیفش میاد و ماشین بیشتر خراب میشه و سال بعد که بخوایم ماشینو برای ساکن شدن در خونه جدید بفروشیم از ارزشش میفته برای همین شاید ساینا رو فروختیم و به جاش پراید خریدیم بلافاصله.... اما برای همین کار هم به اندازه کافی وقت داریم و خدا رو شکر که لازم نشد زیر قیمت و یهویی و بدون خریدن ماشین جدید، ماشینمون رو بفروشیم و من اینو مدیون دوست عزیزم و لطف خدا هستم.
دوستان عزیزم این مدت خیلی زیاد استرس و نگرانیهام رو در این وبلاگ به شما عزیزان منتقل کردم. منو میبخشید.
راستش نمیدونم دلیلش چیه اما یه غم بزرگی در دلم هست..نمیدونم چرا. به خدا دلم نمیخواد اینطوری باشم اما دست خودم نیست. ناخواسته بغض میکنم و مدام یاد خاطرات قدیم و سختیهای گذشته و پدر و خواهر مرحومم میفتم... هر صحنه ای که میبینم انگار منو یاد یکی از خاطرات ناراحت کننده قدیم میندازه.
سامان همچنان سر کار نمیره...نگران مخارج زندگی هستم. خدا خودش برامون درست کنه. پیگیر جور شدن کارشه و نمیدونم درست میشه یا نه... خیلی نگرانم.
دلم خیلی زیاد جمع های خانوادگی گرم و صمیمی میخواد...جمع های بی کینه، جمع های مهربون، جمع های گرم و یکدل....افسوس که شرایطش در زندگی من فراهم نیست. دلم برای مادرم تنگ شده، این مدت خیلی حرص و جوش منو خورد. حتی دلم برای خواهرام هم تنگ شده. دلم برای سمنان و سر خاک پدر و خواهر و مادربزرگم هم تنگ شده. امسال عید اونجا نرفتم... شاید اونا هم چشم به راه من باشند. خدا کنه بتونم برم سر خاکشون به زودی.
این مریضی لعنتی و این مشکلات مالی مربوط به خونه تموم بشه باید یکمی روی خودم کار کنم و دوباره افسار زندگیمو دست بگیرم. یکم با نیلا درسهای عقب افتادش رو کار کنم. این مدت که مریض بود باید میرفت سنجش کلاس اول. به هزار سختی فردای روزی که بچه سرم زد بردمش یکی از مراکز سنجش اما مسئولش گفت با توجه به اینکه مریض بوده و دارو میخوره بهتره سنجش رو بذاری برای بعد خوب شدنش چون ممکنه الان نتونه به خوبی روی جواب سوالات تمرکز کنه...ما هم قبول کردیم و قرار شد تا آخر اردیبهشت ببریمش همونجا.
امیدوارم بتونیم مدرسه خوبی برای ثبت نام کلاس اولش پیدا کنیم. نمیخوام انرژی منفی بدم اما نمیدونم چرا احساس میکنم بدن و روحم به شدت فرسوده شده و با فکر کردن به اینکه بچه کلاس اولی دارم و امساس سال سختی برای من هست و ... خیلی زیاد نگران میشم. احساس میکنم جون و توان رسیدگی به یه بچه کلاس اولی و همزمان رسیدگی به یه بچه سه ساله و رفتن سر کار و سر و سامون دادن به زندگیمون رو ندارم... قبلاَ این احساس رو نداشتم اما الان چندماهی هست که واقعاَ احساس میکنم توان بدنی و روحیم خیلی کمتر از گذشته شده. خدا خودش شاهده چقدر دردهای بدنیم زیاده و اذیتم میکنه و نمیذاره شبها راحت بخوابم. خدا میدونه روحم چقدر خسته ست. فقط از خود خدا میخوام کمکم کنه بتونم روح و روان از دست رفته و جسم مریضم رو دوباره سر پا کنم تا بتونم به بچه ها و همسرم رسیدگی کنم.... چشم امید همه خانواده به مادر خانواده هست و من دوست ندارم اینطوری باشم.
ممنونم که بهم سر میزنید و همراهم هستید. دوستان گل وبلاگی میبخشید که نمیتونم در وبلاگهاتون پیام بذارم. شرمئده ام که برخی از پیامهای پست قبلی هم بی پاسخ مونده و هنوز هم نتونستم برگردم و جواب بدم البته فکر میکنم همین نوشته فعلی پاسخ یه سری سوالات در کامنتهای پست قبلی رو داده باشه اما به هر حال ترجیح میدادم بتونم پاسخ بدم.
واقعا مدتیه که زندگیم از حالت عادی خارج شده و در خودم انرژی و توان سابق رو نمیبینم. شاید هم نشونه های پاگذاشتن به چهل سالگی به بعد باشه نمیدونم. از خدا میخوام کمکم کنه و بهم توان بده، بلکه با بهتر شدن حال جسمیم، بتونم یکمی به اوضاع زندگی و شرایط روحی نامساعدم و وضعیت بچه هام مسلط بشم و از این سردرگمی و گیجی که دچارش شدم نجات پیدا کنم.