کاش مرده بودم و این روزهای سخت رو با چشمان خودم نمیدیدم. دوست همسرم به همراه زن و دو فرزند خردسالش در حمله موشکی از دنیا رفتند... من و سامان نشستیم و زار زدیم براشون با اینکه من ندیده بودمشون و فقط اسمشون رو از همسرم شنیده بودم. این دو روز همش به فکر این خانواده بودم. یکی از اقوام شوهر خواهرم و برادر دوست خواهرزادم هم همینطوری در حمله موشکی از دست رفتند و طی همین دو سه روز مراسم خاکسپاریشون بوده، مورد آخر یه پسر بیست ساله بوده که تو این وضعیت همچنان میرفته سر کار در یه شرکت کامپیوتری... دوست خواهرزادم در شوک و وحشت بود و باورش نمیشد برادرش رو از دست داده،
همسرم تهرانه و ما جای دیگه. ایشالا که امروز(شنبه) بتونه برگرده . من اینجا ذره ای راحت نیستم، انگار در یه عذاب بزرگم اما به خاطر حفاظت از جونمون مجبورم بمونم. تنهایی زجر آور در جمع خانواده! نمیدونم تا کی دووم میارم. گاهی به سرم میزنه برگردم تهران اما یادآوری وحشتی که روز اول تجربه کردم نمیذاره قدم از قدم بردارم.
این غصه و اضطراب اینبار دیگه منو میکشه...نمیدونم از این بحران هم مثل همه بحران های دیگه زندگیم تو این ۴۱ سال و اندی میتونم بیرون بیام ؟ ولو بی جون، ولو خسته اما زنده؟ این یکی با همه فرق میکنه. اینجا وسط یه ماجرام با دو تا بچه، مناطق اطراف خونه ما در تهران رو خیلی بد زدند، نمیدونم چی به سر خونه و زندگیم میاد. آواره و جنگ زده و فراری شنیده بودید؟ ما الان داریم زندگیش میکنیم.
میخوام پست طولانی بنویسم اما نمیدونم از چی و کجا شروع کنم، هنوز در بهت و حیرتم از اونچه که در محل کارم به سرم اومد و اونچه که شاهدش بودم. نمیتونم هر چیزی رو در وبلاگ و بطور عمومی بنویسم. شاید اگر بتونم در یه پست رمز دار تعریف کنم.
هر کسی که گفته من قوی هستم بدونه من ضعیف ترینم ، من مرگ رو به چشمام دیدم ، از شدت جیغ هایی که کشیدم و وحشتی که تجربه کردم یک هفته تمام به بدترین شکل مریض شدم. در زندگی پر فراز و نشیبم فقط در چند صد متری محل انف.جار نبودم که اینبار بودم. من در یک آن همه چیز رو تمام شده دونستم و مرگ رو به چشمام دیدم...دیگه میتونم بعد این زندگی کنم ؟ از چند روز قبل راجب بچه هام و چیزهای دیگه وصیت هم کرده بودم اما همکارام گاهی میگفتند داری اغراق آمیز احساس نگرانی میکنی، درواقع اونقدرها هم جدی نگرفته بودند، دست کم به اندازه من...میگفتند بیش از حد مضطرب و حساس شدی و حتی میگفتند ما رو هم داری دچار استرس میکنی ، اما من از همه نشانه ها و تحلیل ها در رسانه های داخلی و خارجی و دنبال کردن اخبار فهمیده بودم این اتفاق خیلی نزدیکه (طبیعتاً فکر نمیکردم صددرصد باشه اما احتمال زیادی براش قائل بودم) اما همکارانم اونقدرها جدی نگرفته بودند شاید چون اندازه من اخبار و تحلیل ها و نشانه ها رو دنبال نمیکردند .
یعنی این روزها بالاخره تمام میشند؟ یعنی دوباره میتونم توی خونه خودم قدم بذارم ؟ دوباره زیر سقف خونم کنار بچه هام بخوابم ؟
خیلی از دوستان خوبم (مجازی و غیر مجازی) و فامیل از همون دقایق اول نگرانم شدند و با من تماس گرفتند. چندنفری بلافاصله بعد حمله روز اول سعی کرده بودند باهام تماس بگیرند اما خطها قطع بود و موفق نشده بودند و خیلی نگرانم بودند. ممنونم از بابت تمام احوالپرسی ها و دوستان عزیز وبلاگی که اینجا در وبلاگ یا تلفنی بهم پیام دادند. انشالله که همگی شما در سلامت کامل باشید. مرسی که به یاد من بودید. خوشحالم که با همه تنهاییهام، تو دنیا حداقل شماها رو در زندگیم داشتم.
شاید یه پست رمز دار طی روزهای آینده بنویسم از اونچه که شاهدش بودم اما آخه اینهمه حرف رو چطور بین اینهمه همهمه و شلوغی و کنار پنج تا بچه و احتمالا با گوشی میشه نوشت ؟ سعی میکنم یکبار برای همیشه طی همین یک هفته آینده بنویسم از اونچه که شاهدش بودم که اینجا ثبت بشه از ترسناک ترین روز عمرم، روزی که هر چی تلاش میکنم فراموش کنم از خاطرم نمیره، که شاید نباید هم بذارم به راحتی از خاطرم بره، که هر بار فشارهای زندگی داشت لهم میکرد یادم بیفته هنوز هم در مقایسه با اونچه تجربه کردم خوشبختم ، البته اگر زنده بمونم...
این پست رو دیروز نوشتم زمانی که سامان تهران بود اما دیشب اون هم دوباره برگشت همینجا، مجبوره بابت کارش در رفت و آمد باشه و اصلاً به همین خاطر هم هست که نمیتونیم از جایی که الان هستیم (در نزدیکی شهر سمنان) به رشت و خونه مادر همسرم بریم، چون فاصله سمنان تا تهران تنها دو سه ساعت هست اما رشت تا تهران هم فاصله بیشتری از نظر زمانی داره و هم اینکه بسته به زمان سفر اغلب با ترافیک روبرو هست و سامان هم به مدیرش گفته هر موقع بگید من دو سه ساعت بعد میرسم. درمورد خودم که ظاهراً فعلا همه خانمها دورکار هستند، بماند که محل کارم ابداً امن نیست و اگر خانمها معاف هم نمیشدند بعید بود بتونیم بریم سر کار. الان که فکر میکنم میبینم نباید از چند روز قبل از حمله به دلیل تهدیدهای امنیتی زیاد به سر کار میرفتیم و باید مدیران پیش بینی لازم رو میکردند، همون موقع و دو سه روز قبل جنگ که هنوز حمله ای نشده بود من میگفتم ایکاش تمهیداتی اتخاذ بشه و فعلاً کارمندان یا لااقل خانمها رو شیفتی کنند یا حداقل آمادگی در برابر بحران رو آموزش بدند ، اما همکارانم میگفتند نمیشه و منطقی نیست وقتی قطعی نیست هیچی و شاید اصلا اتفاقی نیفته!
دیروز که خواهرم واسه ۲۴ ساعت برگشت تهران و به خونه مامانم هم سر زد، متوجه شدیم شیشه های طبقه پنجم ساختمان مادرم اینا هم در اثر موج و صدای انفجار شکسته (مادرم طبقه سوم زندگی میکنه)، ما خودمون طبقه ششم زندگی میکنیم، بالاترین طبقه آپارتمان و صداها و خطرات همیشه در طبقه های بالاتر بیشتره.سامان شبهایی که میره خونه گاهی از شدت صداها و انفجارهای اطراف و خطرات احتمالی، میره تو حموم میشینه یا حتی همونجا واسه یکی دو ساعتی میخوابه!
هوای تهران بابت آتش گرفتن پالایشگاه و مخازن سوخت به شدت آلوده هست و آسمان شهر تاریک شده، خطرات جانی برای مردم داره و از همه خواستند ماسک بزنند، من اینجا اصلاً راحت نیستم و اگر ذره ای ظرفیت روحیش رو داشتم شاید همین الان برمیگشتم خونه اما میدونم من با هر صدای وحشتناک میمیرم و زنده میشم...من در برابر صداهای انفجار رسماً حالت پنیک بهم دست میده و ممکنه قلبم بایسته! یادم نمیاد هیچوقت حتی چهارشنبه سوری بیرون از خونه بوده باشم. امیدوارم شرایطی پیش بیاد که بتونیم رشت بریم و برنامه کاری سامان لااقل مشخص تر باشه که بشه برنامه ریزی کرد. فقط امیدوارم اونجا در معرض خطر نباشه .
چقدر بابت نیازهای مالی به حقوق و دستمزد اسفندماه دل خوش کرده بودم که الان همه چیز نقش بر آب شد (میگن قراره علی الحساب بدند) و من جدای از استرس جنگ، چقدر نگران هزینه ها و قسطها و قرضهامون هستم، از بیکار شدنم هم میترسم، همه چیز گنگ و مبهمه....
امیدوارم بتونم به زودی یه پست بنویسم با جزئیات بیشتر و خصوصی تر.
نظرات این پست رو با عرض پوزش بدون پاسخ صرفا منتشر و تایید میکنم.
خدایا من نمیدونم چطوری، اما خودت یه جوری درستش کن ، هر طوری که خودت میدونی...
دو تا مهمانی پشت هم در عصر دو روز چهارشنبه و پنجشنبه هم کمک زیادی به بهتر شدن حالم نکرد، هر چند که بچه هام رو خوشحال کرد.
++++++ چهارشنبه عصر که میشد روز نیمه شعبان، همراه مادرم که تمام هفته قبل در منزل ما بود رفتیم خونه خواهر کوچیکم بابت کاری، انتظار داشتم به رسم هر سال جشن و شادی در خیابانها ببینم اما هیچ خبری نبود. دیگه رسیدیم و سه چهارساعتی خونه خواهرم موندیم و خواهرزاده قشنگم رو دیدم و بچه ها هم با هم بازی کردند و برگشتیم (هر بار بعد برگشتن از خونه خواهرم، بابت رابطه سرد بین اون و همسرش غصه میخورم و کاری هم ازم برنمیاد)، مادرم هم به اصرار خواهرم همونجا خونشون موند که یکی دو روزی هم اونجا بمونه و دیگه جمعه یعنی امروز همراه شوهر خواهرم برگرده خونه اش. امیدوارم هفته بعد که محل کارم بابت مراسمی که سه شنبه داریم، شلوغ هست نیازی نباشه به مادرم زحمت بدیم بیاد چون به هر حال برای اونم راحت نیست و به خاطر من و بچه ها قبول میکنه، راضی نیستم مدام اسباب زحمتش بشم، البته احساس میکنم گاهی که زیاد تو خونه اش تنها میمونه هم افسرده میشه و دوست داره یکی دو روزی بره از خونه بیرون و خونه من هم به نظر میرسه که احساس راحتی میکنه، اما به هر حال سر و صدای بچه ها و دعواهاشون و بعضا دستشویی بردن نویان و یه سری روحیات جدید نویان (که وقتی با مادرم تنهاست از ترس حتی به مادرم اجازه نمیده بره دستشویی یا حتی نمیذاره چشماشو ببنده و چرتی بزنه!) خودش معذب کننده هست و فعلا هم کاری ازم برنمیاد بابت این رفتارهای جدید نویان که ناشی از استرس و اضطراب هست انگار (خودش کلی ماجرای مفصلیه که الان نمیخوام در این پست بنویسم). بازم میگم با همه خوشحالی که از بابت حضور مادرم در خونمون دارم اما در کل با حضور ایشون حجم کارهای من در خانه زیاد تر میشه و باید برنامه ریزی بهتری برای کارهام داشته باشم و از طرفی روابط با همسرم هم ناخواسته دچار خلل میشه اما خب بودنش در کنارم هم احساس خوبی برام به همراه داره بخصوص اگر احساس کنم خودش هم رضایت داره .
بگذریم.
++++++ مهمانی دوم هم میشه همین دیشب که به دعوت پسرخاله سامان و خانمش، رفتیم منزلشون، من به دلیل دعوای بدی که وسطای دی ماه، بعد دیدن خانواده پسرخاله سامان در ماسوله رشت با همسرم (سر رستوران رفتن و خرج و مخارج) پیش اومد، زیاد رغبت نداشتم بریم و حتی به سامان گفتم من دلم نمیخواد بریم و نمیام، اما سامان کلی اصرار کرد که اینبار قرار نیست با هم بیرون بریم و داریم میریم خونشون و بقیه هم هستند و بیا بریم و من خیلی دلم گرفته و دوست دارم تو جمع باشم، دیگه به خاطر سامان و بچه ها (و البته یکم هم به خاطر خودم که میخواستم از حال و هوای بدم دربیام) قبول کردم و رفتیم منزل پسرخاله اش، سر راهمون هم برای اینکه دست خالی تریم یه جعبه شیرینی خامه ای و رولت خریدیم.
غیر ما پسرخاله دیگه سامان و خانمش هم بودند و البته یکی از مهمانان (خواهر خانم پسرخاله سامان و شوهر و بچه اش) هم جایی خرید بودند و نتونسته بودند به موقع برسند و نیومده بودند. خوبی خانم پسرخاله سامان اینه که همه چیز رو خیلی راحت میگیره، خدا رو شکر وضع مالی نسبتاً خوبی دارند و معمولاً در مهمانی ها آشپزی نمیکنه و ساندویچ و اسنک یا کباب و ... از بیرون سفارش میده. پذیرایی رو هم اغلب همسرش یعنی پسرخاله سامان انجام میده و خانمش میشینه و حرف میزنه و خلاصه نسبت به من خیلی ساده تر میگیره، برای همینه که اونقدرها خسته نمیشه. اتفاقاً اینطوری راحت گرفتن خوبه، دیشب هم ساندویچ سفارش دادند و طبیعتاً هزینه بالایی هم دادند اما همینکه از آشپزی کردن و ظرف شستن و جابجا کردن ظروف راحت بودند، خودش باعث میشه راحت باشند و باز هم بخوان مهمان دعوت کنند، من معمولاً مفصل تر برگزار میکنم، هزینه هم میکنم اتفاقاً اما در کل در مهمانی دادن آدم معذبی هستم و دلم میخواد همه چی در بهترین حالت خودش باشه و خونه برق بزنه (تازه بعد رفتن مهمانها همش دنبال ایرادات پذیرایی خودم هستم!) و همینها به تنهایی باعث میشه مهمانی دادن رو با اینکه خیلی دوست دارم اما برام سخت باشه، از طرفی خونه و زندگیم هم در حال حاضر اصلاً قشنگ و مرتب نیست و خجالت زده میشم از دعوت کردن مهمان، انشالله که عمری باشه و در خونه جدید بتونم یه مقداری وسایلم رو مرتب تر کنم، مثلا مبلها رو بشورم (بعید میدونم بتونم بخرم) یا یه سری وسایل کهنه و اضافه رو دور بریزم و یکم خونه و زندگیم رو بهتر کنم و بتونم بیشتر مهمان دعوت کنم و البته تلاش کنم که راحتتر بگیرم و مثلاً با همین جمع دیشب همینقدر خودمونی دور هم جمع بشیم و از تشریفات معمولی که موقع دعوت کردن مهمان به خودم تحمیل میکنم خبری نباشه.
دیشب هم در کل خوب بود، سامان با حرفهاش جمع رو میخندوند و در کل شکر خدا خوشحال بود (با اینکه اونم چندروزی هست که خیلی غمگینه و حتی چند باری دیدم چشماش از دیدن تصاویر این روزها خیس میشند)، اما در کل فضای حاکم بر دورهمی، عصبی و غمگین بود انگار و همه خشمگین بودند و از بلاتکلیفی و مشخص نبودن آینده حرف میزدند، حرفهای سیا.سی غالب بود (که البته انتظارش هم میرفت). اینم بگم خانواده پسرخاله سامان خیلی بچه های من رو دوست دارند (بخصوص شیما، خانم پسرخاله) و کلی بچه ها رو تحویل میگیرند، نویان هم که حسابی شیرین و بامزه شده، نیلا بچم البته نسبت به قبل ساکت تر و آرومتر و به قولی خانم تر شده و البته یکم خجالتی و این موضوع در مهمانی دیشب هم محسوس بود و شیما هم چندباری بهش اشاره کرد، بچم از وقتی مدرسه رفته اینطوری شده و روحیاتش فرق کرده، اما خدا رو شکر همه از ادب و تربیتش تعریف میکنند. موقع برگشتن هم اون یکی پسرخاله سامان و خانمش رو که به تازگی ماشینشون رو بابت ثبت نام ماشین جدید فروخته بودند رسوندیم خونه و خسته و کوفته حدود دو شب برگشتیم خونه.
+++++ دیگه اینکه روز دوشنبه سیزدهم بهمن هم جشن اسم نیلا جانم بود، یعنی همه حروف اسمش رو یاد گرفته و میتونه بنویسه،
به همین مناسبت شب قبلش بچه ها رو دوساعتی پیش مادرم گذاشتیم و با سامان رفتیم خرید برای گرفتن هدیه های کوچیک برای بچه های کلاس (اینکه چی و با چه قیمتی بگیریم خودش یه بار فکری بزرگ بود!) بعد اون هم به محض خوابوند بچه ها، تا چهار صبح نشستم و با کمک مادرم برای بچه های کلاسش، گیفت های کوچیکی آماده کردم شامل یه مشمای زیپ کیپ حاوی 1. سرمدادیهای کوچولوی قشنگ و 2. مهر استمپ به شکل کارتون کرومی و 3. یه شیرینی رنگارنگ و 4. یه نقاشی از یه دختر کوچولوی بامزه که نیلا شب قبلش کلی خواهش و تمنا کرد که باید حتماً بکشیم و منم که نقاشیم همیشه خیلی بد و افتضاح بوده، به ناچار برای خوشحال کردن و راضی کردن دخترم، با کمک هوش مصنوعی یه نقاشی ساده از یه دختر پیدا کردم و برای کل بچه های کلاسشون روی کاغذهای کوچیک رنگی کشیدم و رنگ کردم و یه یادداشت هم از طرف نیلا کنار دختر کوچولوی رنگارنگ نوشتم و گذاشتم داخل مشمای زیپ کیپ به همراه سایر هدایای کوچولو، هر کدوم از نقاشی های دختر رو هم یه جور رنگ زدم و به نظرم که قشنگ شد، مادرم یکساعتی کمک کرد بنده خدا، اما هم اون و هم سامان خوابشون برد و من به تنهایی به عشق نیلا تا صبح پای اینکار بودم و دیگه چشمام تار میدید، صبح که نیلا بیدار شد و گیفتهای رنگارنگ رو دید، بچم به شیوه خودش کلی ذوق کرد.
انقدر خسته شده بودم از بیخوابی که فکر کردم بهتره از مرخصی های زیادم که باقی مونده استفاده کنم و اون روز جشن اسم نیلا، نرم سر کار چون به هر حال اون روز رو باید بابت پخش کردن گیفت ها و حضور در کلاسش بابت جشن اسمش، مرخصی ساعتی میگرفتم، با خودم گفتم دیگه کل روز رو نرم بهتره. خلاصه که با کلی بدو بدو و خستگی حاضر شدیم و اول نیلا رو رسوندیم مدرسه بعد نویان رو بردیم مهد کودک و بعد دوباره من برگشتم سمت مدرسه نیلا که زنگ دوم کلاسش، جشن اسمش رو بگیریم و هدیه ها رو بین بچه ها پخش کنیم، با اجازه معلمش رفتم داخل کلاس و نیلا جانم با غرور خاصی، پشت میز معلمش ایستاد و معلمش به بچه ها گفت امروز جشن اسم نیلاست و همه بچه ها براش دست زدند و بهش تبریک گفتند و خودش با افتخار و البته با چاشنی خجالت همیشگی، گیفت ها رو بین بچه ها تقسیم کرد و به نظر میرسید که بچه های کلاس کلی ذوق زده شده باشند چقدر هم که تک تکشون شیرین و دوست داشتنی بودند و من هم که عاشق بچه ها.
دوست داشتم همشون رو ببوسم. 
راستی جدای از این گیفت ها، به مناسبت نیمه شعبان و میلاد امام زمان (ع)، برای کل کلاس و معلمها هم از این کیک های شیرین عسل خریدم و نیلا جداگانه اونها رو هم بین بچه ها پخش کرد، یکی دو دقیقه ای هم فیلم گرفتم و این شد جشن اسم نیلا که بچم خیلی وقت بود منتظرش بود و خدا رو شکر که با وجود یک شب نخوابیدن و نقاشی کشیدن و خستگی زیاد و هزینه هایی که انجام شد، بچم حسابی خوشحال شد |(بماند که نیلا ذوق و شادیش رو به شیوه خودش و خیلی بی سر و صدا نشون میده و منی که مامانشم میتونم بفهمم چقدر خوشحال شده).
روز نیمه شعبان هم که بچه ها جشن داشتند و شب قبلش سامان براش کارت پستال و کاردستی مخصوص درست کرد (طبق معمول با کلی غرغر اما با نتیجه خوب) که ببره مدرسه و منم موظف بودم صبحانه ای تحت عنوان صبحانه سلامت براش آماده کنم که با دوستانش در کلاس و موقع جشن نیمه شعبان بخوره و منم خب هر چیزی که برای صبحانه سالم مناسبه براش در ظرف اردوخوری مخصوص بچه ها گذاشتم و آماده کردن همینها هم کلی وقت گرفت بخصوص که باید زودتر از همیشه هم سر کار میرسیدم. کلا بدو بدو های زیادی داشتیم هفته قبل (تازه به جز رسیدگی هر روزه به تکالیف زیاد نیلا که خودش یه پروسه بزرگی هست!) مطمینم این هفته ای هم که میاد، این بدو بدوها ادامه داره و امیدوارم هفته بعدش کمی خلوت تر بشه (البته الان یادم افتاد بعدش باز برگزاری کلاس زبان رو داریم!).
+++++ همینا دیگه، ...کلی حرفها هست اگر بخوام بنویسم اما حقیقت اینه که حوصله و دل و دماغی نیست که بخوام به روال سابق طولانی و پر از جزئیات بنویسم، اصلاً شاید همینطوری بهتر هم باشه اما کاش از سر دلخوشی و حال خوب کوتاه و گذرا بنویسم نه از روی بی حوصلگی و غم درون.
نمیدونم کی دوباره حالم خوب میشه. البته تجربه سالها زندگی بهم ثابت کرده نه غم و نه شادی پایدار نیستند، بعضی اوقات به غم و دلتنگی باید فضا داد و فرصت داد که رشد کنه، به اشکها فضا داد که جاری بشند، به فریاد ها که بلند بشند تا روح و روان و سنگینی فشاری که روی سینه آدمه، خالی بشه و بعد انشالله یه اتفاق مثبت، یه روزنه نور به رومون باز بشه و حال دلمون بهتر بشه. گاهی صبر و گذر زمان داروی دردهاست.
++++++ از الان که ساعت هفت و نیم شب هست و این نوشته رو تمام میکنم، تا آخر شب کلی بدو بدو دارم برای فردا که آغاز هفته هست. الان بچه ها و خودم باید بریم حموم، شام بچه ها رو حاضر کنم بدم، خونه رو مرتب کنم و لقمه های صبحانه همه خانواده برای فردا صبح رو آماده کنم، ظرف تغذیه مدرسه و مهد کودک بچه ها رو بطور جداگانه حاضر کنم و ناهار سامان و بچه ها رو برای فردا آماده کنم و تا ساعت ده شب هم بچه ها بخوابند که باید فردا زودتر از همیشه بیدار بشیم چون مدیرمون در اداره گفته هفته آینده باید همگی هر روز ساعت هفت و نیم در محل کار حاضر باشیم بابت برنامه و مراسم مهمی که روز سه شنبه داریم و همه همکاران آماده باش هستند.
امیدوارم روزهای آروم دوباره از راه برسند و همگی دوباره بتونیم از ته دل لبخند بزنیم. با آرزوی اتفاقات خوب.
پست قبلی رو در حالی مینوشتم که سعی میکردم به هر چیزی چنگ بزنم تا حالم رو خوب نگهدارم اما این روزها تصاویر غم و درد و سوگواری هموطنانم با هر تفکر و اعتقادی که هستند غم بزرگی به سینه ام میندازه و حتی توی رابطه ام با بچه ها و همسرم تاثیر میذاره.
با باز شدن فضای مجازی که البته حداقل برای من که فقط برای دو سه ساعت اتفاق افتاد، غم عالم ریخت روی دلم. نمیتونم تو این شرایط از روزمرگیهای هفته قبل بنویسم، بماند که خبر خاصی هم نبود جز بدو بدوهای همیشگی و تکراری...
امشب قرار شد بعد یکماه مادرم بیاد خونمون چون فردا و احتمالا طی ده روز آینده حجم کارهای اداره زیاده (حتی به خاطر این موضوع، کلاس زبانم برای همکاران هم به درخواست مدیریت (و نه من) به تعویق افتاده)، فردا نمیتونم ساعت دوازده و ربع ظهر برم دنبال بچه ها و از مدرسه و مهد ببرمشون خونه، شاید مجبور شم بین روز از سر کار تند تند برم و بچه ها رو بردارم و ببرم خونه پیش مادرم بذارم و خودم تند تند برگردم اداره، چقدر کار سختیه اما فردا رو ناچارم و شایدم روزهای بعد (هنوز نمیدونم) اما حداقل فردا که قطعی هست چون بعد از ظهر فردا یه جلسه مهم کاری داریم و گفته شده منم باید باشم. ترجیح میدادم سامان میتونست مرخصی بگیره و بره دنبال بچه ها و بمونه پیششون که مادرم به زحمت نیفته اما چون هفته قبل هم اینکارو کرده بود و مرخصی گرفته بود بهم گفت اصلا براش ممکن نیست و دیگه به ناچار به مادرم گفتم بیاد، اونم بنده خدا سختشه اما چاره چیه.
فردا شنبه (و همین امروز به روال جمعه ها ) روز شلوغیه، هم سر کارم و هم در خونه که باید با حضور مادرم به فکر شام و ناهار و تمیزکاری و موارد دیگه باشم اما خب ناشکری نمیکنم، به قول دوستم بهارجان لابد همین بدو بدوها و مشغله ها، خودشون معنایی از جریان داشتن زندگی هستند....، اصلاً شاید دغدغه آدم این چیزها باشه بهتر باشه. نمیدونم کجا خوندم که نوشته بود اگر آخر هفته هاتون در قبرستان نمیگذره بدونید که هنوز دلایل زیادی برای خوشبختی دارید...
منی که پدر و خواهر و مادربزرگ و دایی عزیزم رو طی این سالها از دست دادم خیلی خوب مفهوم این حرف رو میفهمم، با پوست و گوشتم حسش کردم با تک تک سلولهای بدنم، حالا من به واسطه دوری مزار عزیزانم از محل زندگیم، اینطور نبوده که هر هفته سر خاک باشم (که لزوماً باعث خوشحالی من هم نیست، خیلی وقتها دلتنگ میشم و چاره ای ندارم) اما چه بسیار خانواده هایی که سوگوار عزیزانشون هستند و پنجشنبه و جمعه هاشون رو سر خاک عزیزانشون میگذرونند، مثلاً همین دخترخاله سامان که دختر زیباش سوگند رو در اثر سر.طان از دست داد، این زن (مادر سوگند) کوهی از شور و شوق و انرژی بود و صدای خنده ها و شیطنتهاش همیشه و در هر جمعی بلند بود اما الان چند روز در هفته مثل یه مرده متحرک سر خاک دختر عزیزش حاضر میشه و دیگه از شیطنتها و برق چشماش خبری نیست، مطمینم با اینکه وضعیت مالی خوبی دارند اما دیگه هرگز نمیتونه از ته دل بخنده.
همسرم رفته فروشگاه که اقلام ضروری رو بخره، بعد هم بره میوه فروشی برای خرید میوه و تره بار که البته نمیدونم به موقع برسه یا نه، گرونی بیداد میکنه، حال دل هیچکس خوب نیست، ما به شخصه هنوز هم میتونیم از عهده خرید مایحتاج، حالا با حجم کمتر و صرفه جویی بیشتر از همیشه بربیایم، اما چه بسیار مردمی که در شهرها و روستاهای دورافتاده ، از عهده تهیه حداقلهای زندگی عاجزند، بچه هایی که پر از حسرت بزرگ میشند ، با این شرایط چطور میتونیم بی تفاوت باشیم؟
دخترم و پسرم خیلی چیزها دلشون میخواد، نیلا همش میگه بریم رستوران، نه که نتونیم، گاهی هم غذایی از بیرون میگیریم اما به خدا که همه الان باید به فکر فردای خودمون باشیم، بی مهابا خرج نکنیم، پسرم اسباب بازی هایی که در تبلیغات تلویزیونی میبینه رو میخواد و مدام بهم میگه مامان اینو برام میخری؟ منم میگم باشه عزیزم اما مگه میشه در این دوره زمانی هر چی که بچه ها میخوان براشون بگیریم؟ قیمت ساده ترین اسباب بازیها و ارزونترین رستوران ها سر به فلک میکشه و به فرض اینکه از عهده انجام تمام خواسته هاشون هم بربیایم، آینده و مخارج ضروری تر و همون روز مبادا چی میشه؟ من با خودم میگم شاید هنوز هم بتونیم به سختی برنامه ریزی کنیم که شرمنده بچه هامون نشیم اما نهایتاً چی؟ باقی مردممون چی؟ کاری با قشر همیشه پولدار که روز به روز هم پولدارتر میشند ندارم، قشر متوسط الان باید برای تک تک خواسته هاشون برنامه ریزی کنند، از اقلام خوراکی و گوشت و مرغ گرفته تا وسایل خونه و تعمیرات و سفر و هزینه های خدای نکرده پزشکی و... در این مقطع بیشتر از هر چیزی به فکر شغل دوم هستم! فکر کردم شاید بتونم تدریس زبان یا تدریس آیلتس بکنم شاید هم ترجمه یا حتی تایپ! نمیدونم واقعاً با وجود اینهمه مشغله و دو تا بچه میشه یا نه اما باید بررسی کنم، الان درآمد اغلب خانوارها به زور به نیازهای زندگی میرسه.
به فرض هم که ما به شخصه بتونیم رستوران های گرون بریم و غذاهای خوب بخوریم و وسایل خونه و اسباب بازیهای گرون بخریم، پس درد بقیه مردم چی؟ چطور میشه با دل خوش و خوشحالی از خوراکیها و چیزهای دیگه لذت برد در حالیکه میدونی خیلی ها شرمنده بچه هاشون هستند؟
این روزها دوباره حرف از جن.گه و همه چیز در حالتی از ابهامه. با وجود بچه هام دروغه که بگم نمیترسم، اتفاقا خیلی هم میترسم اما چه میتونیم بکنیم؟ نمیدونم آینده چی برای ما داره ، قیمت طلا و دلار رو که میبینم بی حس میشم، مدام فکر میکنم قراره چی در انتظارمون باشه...
من اهل حرفهای سی.اسی نیستم، با کمال احترام دوست هم ندارم وب.لاگم محلی از این حرفها باشه که عملا هیچ فایده ای هم برای هیچکس نداره، اما حس بلاتکلیفی و غمی که در دلم هست خیلی عمیقه. میخوام سعی کنم دوباره دلیلی برای حال خوب پیدا کنم، دور و برم رو نگاه میکنم و میگردم به دنبال دلخوشیهایی که هنوزم هستند، اما دیگه انگار نمیبینیمشون یا انگار زورشون به غمها و سختیها نمیرسند.
دیروز غروب به درخواست نیلا رفتیم بیرون دوری بزنیم اما انگار خاک مرده روی شهر پاشیده بودند، فضا دلگیر و ساکت بود حتی با وجود ترافیک همیشگی تهران ، حالم حتی از وقتی خونه بودم هم بدتر شد.
سمانه همسایه سابق و دوست مهربونم تماس گرفت و گفت امروز در خونه اش مولودی داره اما جدای از مشغله های همیشگی جمعه ها و ممانعت بچه ها از بیرون رفتن من که در هر صورت اجازه نمیداد به این جلسه برم، دیدم به فرض فراهم بودن شرایط، باز هم غم دلم با این جلسات هم از بین نمیره .
در ظاهر امر، انرژیم رو در محل کار یا حتی موقع کامنت گذاشتن در وبلاگ دوستان نگه میدارم، گاهی میگم و میخندم اما غمگینم، و نگران، و بلاتکلیف و پر از افسوس برای عمری که اینگونه میره و تمام میشه. من از ته دلم از خدا برای تحمل دردهای عمیق روی دلم و بهتر شدن حال دل تک تک مردم سرزمینم کمک میخوام که همانا خدا برای ما کافی هست. حسبنا الله و نعم الوکیل...
شاید ماه رمضان و روزه گرفتن با وجود همه سختیهاش (سر کار رفتن و دو تا بچه و ...) بتونه حال دلم رو بهتر کنه، اون معنویت بتونه در دلم نوری روشن کنه، اما ایکاش حال دل مردممون هم بهتر بشه، کاش چهره مردم کشورم رو دوباره خندون ببینم نه غمگین و غرق در افکار تاریک... آمین.
این پیامی هست که شوهرم دیروز برای من فرستاده:
«عشق منی
یک دنیا ممنونم ازت که ما سه تا و زندگیمون رو میچرخونی
اگه تو نبودی، زندگی من و نیلا و نویان رو نکبت میگرفت به خدا.
دوستت دارم
»
و خب حالا پاسخ من
«ممنونم عزیزم که اینا رو بهم گفتی.
گاهی از این مدل حرفها بزن که منم بیشتر انگیزه بگیرم و بیشتر خر بشم و سواری بدم. با سپاس»
خواستم این پیامک رو اینجا بذارم که به یادگار بمونه
در عین حال دارم تلاش میکنم تحت تاثیر این پیامک دوباره خودم رو به آب و آتیش نزنم و خدمات بیش از حد ندم، میتونم؟ نمیدونم، بیشتر زنها دور از جون به همین طریق خر میشند دیگه.
مثلاً هی میگم هر روز برای سر کارش ناهار نذارم که برام تبدیل به وظیفه بشه (حتی خودش بنده خدا بارها میگه به ناهار من فکر نکن)، اما باز دلم میسوزه و اینکارو ادامه میدم حتی اگر خودم ناهار نداشته باشم. با خودم میگم خب تو اداره چی بخوره اینهمه ساعت؟ آخه محل کار اونا برخلاف ما رستوران نداره که مثلاً اینجور مواقع بره غذا بگیره و بخوره. دروغ نگم ده روزی که با هم قهر بودیم ناهارگذاشتن و سایر مزایا رو قطع کردم و خب کارم سبکتر بود و راحتتر بودم، اما باز حس عذاب وجدان خیلی ریز و یواشکی میومد سراغم و برای از بین بردنش مدام باید با ادبیات تندی با خودم حرف میزدم که حقشه و قراری که با خودت گذاشتی یادت نره...ولی خب این روش هم تاثیر موقتی داشت و من دوباره با حسنه شدن روابط، به سرویس دهی بی جیره و مواجب خودم ادامه دادم.
البته از حق نگذریم اون هم همیشه یه سری تلاشهایی برای زندگیمون داشته که در باور عرف وظیفه مردها تلقی نمیشه مثل نظافت و تمیز کردن خونه و آشپزخونه و شستشوی کوهی از ظرفها و ...
+++++ بگذریم، نیومدم که پست طولانی بنویسم، از دفعه قبلی تا الان هم اتفاق ویژه ای در زندگیمون نیفتاده، با بچه ها و شیرین زبونیهاشون سر میکنم و بزرگترین انگیزه ادامه دادن زندگی طی این روزها هستند، نویان خیلی شیرین و بامزه حرف میزنه، خیلی زیاد بهم عشق میده، مثلاً منو صدا میکنه: "مامان خشگلم، الهی دورت بگردم، قربونت برم من، فدات بشم" یا بهم میگه "عزیز دلم، عشق منی، قلب منی" یا حتی "الهی من برای تو بمیرم" (اینها رو هم واضحه که از حرفهای خود من خطاب به خودش یاد گرفته)، یه چیزی هم که زیاد منو باهاش صدا میکنه «عزیز گلم » هست! و بچم کلا مدام در حال بوسیدن من و قربون صدقه رفتن من هست و هی موهامو ناز میکنه و میگه چقدر موهات قشنگه و چقدر موهات رنگارنگه
و از این دست حرفهاب عاشقانه که باعث ناراحتی شوهرم میشه و میگه پسر نباید اینطوری مثل دخترها رفتار کنه. البته خب نویان هم یه وقتها شورشو درمیاره دیگه
در عین حال ویژگیهای پسرانه اش هم پررنگه بچم و عاشق انواع ماشین و ابزارآلات و لپ تاپ و تعمیرات و اینجور چیزها هست.
نیلا هم مدتیه که خیلی ابراز احساسات میکنه و برخلاف بچگیهاش خیلی دوست داره بغلش کنم و بهش محبت کنم و اونم حرفهای خیلی بامزه ای میزنه و با اونم عشق میکنم (متاسفانه همچنان دچار وسواس فکری هست و به شدت به مرتب بودن خونه حساس شده، نویان هم به نوع دیگه ای این وسواس رو با درجه کمتری نسبت به نیلا داره و خب چاره چیه وقتی هر دو از بابت وسواس فکری حالا به شیوه های متفاوت به مادرشون رفتند؟) کلاً میتونم بگم تمام زندگی و امید و انگیزه من این دو تا وروجک هستند. خدا از عمر من کم کنه و به عمر این دو تا عزیزم اضافه کنه انشالله.
بچه ها خیلی دوست دارند مدام بریم مهمونی یا مهمون بیاد و هر دو مدام درخواست دارند بریم جایی یا میپرسند چرا مهمون خونه ما نمیاد، خب در سبک زندگی ما و مدل خانوادگیمون رفت و آمد زیاد قابل انجام نیست، و خب گزینه های زیادی هم نداریم و راستش منم به همین رویه عادت کردم. نهایت رفت و آمد با دو سه تا دوست خانوادگی در حد سالی سه چهار بار و ارتباط با خانواده خودم و خانواده سامان.
+++++ هفته قبل و شب همون روز که پست آخری رو نوشتم تولد خواهرزاده ام روشا جان بود و بچه ها وبخصوص نیلا از روز قبل کلی ذوقش رو داشتند، نیلا که لحظه شماری میکرد برای رفتن و منم سعی کردم علیرغم میلم، اجازه بدم در تولد لباس دلخواهش رو که لباس جشن تولد پنج سالگی خودش بود، بپوشه و در کل بهش خیلی خوش گذشت، به ما هم خوش گذشت اما خب در آخر، خواهرم و همسرش موقع شام، سر موضوعی که به نظرم حق به طور کامل با شوهرش بود دعواشون شد و خواهرم به گریه افتاد و از این جهت یکمی جشن تولد و مهمانی به کاممون تلخ شد (بماند که خواهر کوچیکم هم در نهایت با حرف زدن من و خواهر بزرگم باهاش حق رو به شوهرش داد، حالا موضوع اختلاف رو نمینویسم و به نظرم جاش نیست که از این موضوع در وبلاگم حرف بزنم)، جدای اون موضوع، در کل خوش گذشت و مهمتر از همه اینکه بچه ها از بودن در جمع و جشن و شادی بعد مدتها لذت بردند. از اونجا که شوهر خواهر بزرگم هم نیومده بود برای من و سامان هم خوشحال کننده بود.
روشای قشنگم هم دوساله شد. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومد و خب الان همونطور که پیشبینی میشد، در خانواده ما بیشتر از پسر کوچیکم مورد توجه هست و منم این موضوع رو پذیرفتم و دیگه چندان خودمو بابتش اذیت نمیکنم، به هر حال انتظارش رو داشتم. با همه شیرینی هاش، اما حسابی خواهرم رو اذیت میکنه و طفلک خواهرم گاهی خیلی تحت فشاره و به نظرم حق هم داره چون من خودم دو تا بچه رو به تازگی بزرگ کردم و میتونم بفهمم فرق بچه ای که زیاد مادرش رو اذیت میکنه و بچه ای که بزرگ کردنش راحتتر هست، خلاصه که میتونم خواهرم رو درک کنم (هر چند به نظرم خواهرم هم یه مقداری انتظاراتش از بچه بالاست اما از حق نگذریم روشا هم با همه شیرینی و بامزگیهاش اذیتهای خودشو داره و بچه چندان آرومی نیست). دیگه چندتایی عکس گرفتیم که خب البته دختر کوچولوی خواهرم درست مثل همین سنای نیلا اصلاً همکاری نمیکرد و نشد که با بچه عکس بگیریم، صرفاً عکسهای چهارنفره و خانوادگی با دکور و کیک تولد گرفتیم که خب من با دیدنشون احساس میکردم لباسم اصلا قشنگ نیست و فکر میکردم کاش انتخاب دیگه ای داشتم که خب الان دیگه بهش فکر نمیکنم و مهم نیست. اضافه وزنم هم تو عکسها خیلی تو ذوق میزد. ایکاش تا قبل عید یه فکری به حالش بکنم، هر چقدر هم که سخت باشه (چقدر عذاب کشیدم برای کاهش وزن و چقدر ناراحت کنندست که با کمترین سهل انگاری، وزن آدم به حالت قبل برمیگرده!!!). حالا اگر اینستاگرام وصل بشه، چند تا عکس از جشن تولد میذارم اونجا. برای کادوی تولد روشا جانم هم یه لباس مهمانی زیبا (لباس توری ) و چند تا اکسسوری بچه گانه و خمیر بازی و از این جور چیزها گرفتم که امیدوارم به خیر و خوشی استفاده کنه، البته دو سه دست از لباسهای کاملا نو و اصلا استفاده نشده نیلا رو هم به خواهرم دادم و اونم معمولا از این موضوع استقبال میکنه.
+++++ پریروز هم که تهران برف بارید ساعت دوازده و نیم ظهر رفتیم سمت جنت آباد شمالی و محدوده شهران و بچه ها تو یه بوستان، با برف تنک و کم پشتی که اومده بود بازی کردند، احساس کردم اگر هموون روز بچه ها رو نبرم، تا فرداش برفی روی زمین نمیمونه و برام مهم بود که بچه ها یکمی برف ببینند، همین یذره برف هم خودش غنیمت بود. نیمساعت چهل دقیقه ای تو برفها بازی کردیم و بعد اومدیم تو ماشین چای داغ و کیک و خوراکی خوردیم و دوری در هوای برفی و سرد شهر زدیم و برگشتیم خونه. بچه ها که حسابی بهشون خوش گذشت.
+++++ این روزها بیشتر به آموزش زبان انگلیسی عمومی و تخصصی که قراره به همکارانم در اداره داشته باشم فکر میکنم و مدام در سرم دنبال آماده کردن سرفصلها و محتوای آموزشی و نحوه تدریس هستم، امیدوارم که از عهده اش بربیام و تجربه موفقی برای من به حساب بیاد چون اولین تجربه تدریس من در اداره و البته اولین تدریسم بعد 18 سال دوری از تدریس زبان انگلیسی هست. آخرین بار که تدریس زبان کردم مربوط به سال 1386 و در موسسه زبان کیش بود و خب سالهای زیادی از اون موقع گذشته، امیدوارم همچنان بتونم در این زمینه موفق ظاهر بشم و نظر مدیران و همکارانم رو جلب کنم، البته از الان نگران ماه رمضان و تدریس در حال روزه داری هستم، امیدوارم که خیلی هم سخت نباشه برام.
++++++ من دیگه برم، پست کوتاهی بود نسبت به رویه معمول من...اما خب خودم رو یه جورایی وادار کردم یه مقدار زودتر بنویسم. غروب جمعه هست و من کلی کار عقب افتاده دارم که باید تا قبل خوابوندن بچه ها انجام بدم، امیدوارم به موقع از عهده انجامش بربیام. دیروز بعد سه ماه جاروبرقی رو تعمیر کردیم (پکیج رو هم چند روز قبل برای بار دهم درست کردیم!)، دیگه باید هر طور شده همین امشب یه جاروی حسابی بکشیم و خونه رو مرتب کنیم، الان هم که بچه ها همراه همسرم حمام هستند و من کم کم باید برم تحویلشون بگیرم و لباسشون رو بپوشونم، خودم هم باید برم حمام و به فکر شام و آماده کردن لقمه های صبحانه و ناهار فردای همسر و بچه ها باشم و لباسشویی هم روشن کنم و لباسهای فردای بچه ها برای رفتن به مدرسه و مهد و کودک رو آماده کنم و کلی کار ریز و درشت دیگه قبل خوابوندن بچه ها در همین دو سه ساعت باقیمانده تا قبل ده شب! (الان ساعت هفت شبه). همیشه جمعه ها خیلی برامون روز شلوغی به حساب میاد بخصوص بعد از ظهر به بعد که تند تند باید به کارها برسیم!
الهی که حال دل همه مردم در این روزهای سخت و سرد زمستان، خوب باشه و دلهامون به لطف الهی گرم و در آرامش باشه.
راستش مدتها بود که اصلا دل و دماغ نوشتن نداشتم و الان هم به عشق خوانندگانی که در پیامهای عمومی یا خصوصی نگران احوالم بودند خودمو کشوندم اینجا.البته منت هم نمیذارم، خدایی خودم هم دلم برای نوشتن و دوستانم در اینجا تنگ شده بود و کلی حرف توی مغزم بود که دلم میخواست یه جا خالیش کنم.
تو این نبود اینترنت متوجه شدم بلاگ اسکای همچنان قابل دسترسی هست و خب چندباری این مدت خواستم بیام و بنویسم اما حوصله و انگیزه ای نبود. حتی مطمئن نبودم خواننده هام بتونند وبلاگ من رو باز کنند یا حتی به من و وبلاگ من در شرایط فعلی فکر کنند چه برسه بخوان بیان اینجا. احساس میکردم روزانه نویسی و حرف زدن از دغدغه های ریز و درشتم در موقعیت فعلی نه تنها جذاب نیست بلکه حتی میتونه لج آور باشه.این مدت که شرایط کشور رو میدیدم احساس میکردم زندگی هیچکسی عادی نیست و حال و هوای هیچکس مثل قبل نیست و چرا بیام و حرفهای عادی و همیشگی بزنم، بماند که شرایط خودم هم اصلاً عادی نبود و در بحران روحی عجیب و غریبی دست و پا میزدم!
از طرفی با وجود این لپ داغ داغون و هزینه های جور واجور که اجازه نمیده به درست کردن لپ تاپت فکر کنی و دو تا بچه ای که همش تو دست و پا هستند،نوشتن گاهی همراه با کلی سختی و دنگ و فنگه! خلاصه که میبخشید اگر باعث دل نگرانی حتی یک نفر از خواننده های عزیزم شدم، خب من زیاد اهل چک کردن آمار وبلاگ نیستم اما همینطوری و بر اساس تجربه فکر میکنم الان خوانندگان و طبیعتا نظرات کمتری نسبت به گذشته دارم اما از اونجا که هر چه برای خودم نمیپسندم برای بقیه آدمها هم نمیپسندم دلم نمیخواد حتی یک نفر بخواد روزی چندبار به وبلاگم سر بزنه و خبری ازم نباشه و نگران بشه (چون تجربه مشابهی داشتم و میفهمم چقدر حس بدیه).
هرگز نخواستم بدون خداحافظی برم ...خدا شاهده این مدت و در جریان بحران روحی شدیدی که ماهی که گذشت تجربه کردم، دو سه باری خواستم بیام و بنویسم فعلاً این وبلاگ بروزرسانی نمیشه و قراره حداقل تا چندماه دیگه چیزی ننویسم (آخه نمیخواستم مسائل خصوصی رو بازگو کنم و حرف دیگه ای هم برای نوشتن نداشتم) اما باز ترجیح دادم پستی نذارم چون حس کردم تنها نقطه امن و مامن خودم رو ممکنه از دست بدم و آدمی هم نیستم که وقتی حرفی میزنم پاش نایستم و مثلا بگم دیگه در این وبلاگ نمینویسم اما باز برگردم، برای همین ترجیح دادم به خودم مسلط بشم وپست خداحافظی ولو موقت نذارم و خب الان فکر میکنم کار درستی کردم چون اگر اون موقع اون پست رو میذاشتم الان دیگه روم نمیشد بیام دوباره اینجا مطلب بذارم
.
الان هم نمیدونم چند نفر میان و در این اوضاع بی اینترنتی به اینجا سر میزنند اما امیدوارم حال تک تک دوستان خوب باشه و ممنون میشم اثری از خودتون اینجا بذارید که از حالتون باخبر باشم. از دوستان وبلاگ نویس در بلاگ فا مثل سارینا جون و سمیه جون و بقیه دوستان هم بیخبرم و امید که حال دلشون خوب باشه. (لطفاً برید به ادامه مطلب)
ادامه مطلب ...سلام دوستان عزیزم
الان تقریباً ده روزی هست که مادرم ایام هفته به جز آخر هفته ها خونمونه که پیش بچه هابمونه. از این مدت بخوام بگم هم خوبیهایی داشته و هم بدیهایی. بزرگترین خوبیش راحتی و آسایش بیشتر بچه هام بطور کاملاً محسوس هست، نیلا خیلی خوشحالتره و من که عصرها به خونه برمیگردم این خوشحالی رو به وضوح حس میکنم، نویان هم که الان برخلاف گذشته بصورت پاره وقت و تا ساعت دوازده ظهر مهد کودک میره به نظرم بشاش تر از قبل میرسه، خیال من هم خدایی از بچه هام خیلی راحتتره و میدونم در خونه هستند و دارند استراحت میکنند و خبر دارم که چی میخورند و ناهارشون چیه و چقدر میخورند و اگر خسته باشند استراحت میکنند و سر کار خیلی آرامش بیشتری دارم. خب همه اینها مزایای کمی نیست. غیر اون، بابت حضور مادرم من میتونم مثلا با استرس کمتر و آرامش بیشتری عصرها و موقع تعطیل شدن از اداره به سمت خونه حرکت کنم و حالا مثلاً اگر بیست دقیقه بیشتر هم اداره بمونم موردی پیش نمیاد، ضمن اینکه میتونم برگشتنی یکمی هم پیاده روی کنم و اگر خریدی احیاناً دارم انجام بدم و مثل قبل نیست که بعد اداره بخوام بدو بدو برم دنبال بچه ها مهد کودک و همش نگران ده دقیقه تاخیر باشم و هیچ موقع فرصتی حتی برای دو دقیقه خرید ضروی شخصی یا سوپرمارکتی نداشته باشم.... خب اینها خوبیهاش هست طبیعتاً که قطعاً خیلی با ارزشه، چی بهتر از اینکه احساس کنی حال بچه هات بهتره؟ و اینکه خیالت از بچه هات راحت باشه؟ (لطفاً باقی مطلب رو در ادامه مطلب بخونید.)
ادامه مطلب ...سلام به دوستان عزیزم
فرصت زیادی برای نوشتن ندارم و کاش بشه از جزئیات صرف نظر کنم و سریع اصل مطالب رو بنویسم (هرچند امیدی ندارم خلاصه بنویسم بخصوص که گفتنی ها هم کم نیست! نهایتاً بتونم کوتاهتر از اونچه سبک نوشتاری من هست بنویسم که این هم باز غیمته!)
+++++ از آخرین پستم تا الان شانزده هفده روزی میگذره انگار. اون موقع که آخرین پست رو نوشتم، به فکر گرفتن جشن تولد نیلا جان بودم و بین همه بدو بدوهای زندگی باید به خاطر شادکردن دل دخترم براش جشن تولد میگرفتم به سبک هر سال (البته امسال تصمیم داشتیم چهارنفره جشن بگیریم اما نیلا مدام خواهش کرد مهمون دعوت کنیم). درست یک روز قبل جشن تولد نیلا حقوقمو گرفتم و خب با وجودیکه بابت جشن هزینه های اضافه تری داشتیم، متاسفانه متوجه یه حق خوری آشکار در میزان حقوقی که به من نسبت به باقی همکارانم دادند شدم و خدا شاهده انقدر بابتش غصه خوردم که نگو چون حقوق کمتر بابت چیزی بود که دست مدیر و در اختیار مدیر بود، جدا از اینکه بعد مالی قضیه برام خیلی مهم و پررنگ بود، بیشتر از اون ناراحت و دلگیر بودم که من با وجود همه سختیهای داشتن دو تا بچه کوچیک که هیچکدوم از سایر خانمهای همکارم نداشتند، حتی از کمترین میزان مرخصی در این دوماه استفاده کردم و کارم رو هم با وجودیکه سیستم اداره یکماه اول هنوز برام برقرار نشده بود، به نحو احسنت و بدون بهانه گیری (برخلاف سایر همکاران) انجام دادم و واونوقت مدیرم نسبت به همون همکاران همیشه معترض، مبلغ کمتری به عنوان پاداش عملکرد برام منظور کرده بود! این قضیه انقدر بهم فشار آورد که بغض کردم و همه همکارانم بهم حق دادند و اونها هم از مدیر ناراحت شده بودند و میگفتند آخه ما شاهد بودیم که این مدت تو از ما بیشتر هم فعالیت کردی که کمتر نکردی و اصلا چرا باید اینکارو میکرده و این چه حرکت مسخره ای بوده و دلیلش چی بوده و...! انقدر که یکی از همکارانم وقتی ناراحتی شدید منو دید بلند شد رفت پیش مدیر و بهش گفته بود کارتون اشتباه بوده و نباید اینکارو انجام میدادید و خانم فلانی واقعاً دلگیر شدند! مدیر هم صدام کرده بود و یه سری دلایل واهی آورده بود و مثلاً خواسته بود از دلم دربیاره و گفته بود این مبلغ کمتر رو به عملکردتون نسبت ندید و هر ماه یه همکار کمتر از بقیه میگیره (اصلاً قابل قبول نبود برام) و ایشالا جبران میکنیم و غصه نخورید! منم حرفهام رو زدم و شرایطم رو توضیح دادم، در عین حال باید بهش میفهموندم که ناراحتی بیشتر من بابت نفس کار بوده که انگار عملکرد و سختیهای کاری و زندگی من دیده نشده و ناراحتی شدید من لزوماً و فقط بابت مبلغ کمتری که از سایر همکاران گرفتم نیست (که البته اون مبلغ کمتر هم به نوبه خودش در شرایط زندگیم خیلی موثر بوده و نتیجه اینکه این ماه هم نشد جاروبرقی رو تعمیر کنیم!) خلاصه برای بار دوم شرایط زندگی و بچه هام و دلیل دلخوریم رو به مدیر گفتم و ایشون هم ظاهرا ناراحت بود که چرا اینکارو کرده و به قول همکارم به نظر میرسید شرمنده شده، چون واقعاً هیچ دلیل موجهی پشت این رفتار نبود و خودش هم انگار ناراحت بود و میخواست از دلم دربیاره که راستش نمیفهمم چرا از اساس باید اینکارو انجام میداد که حالا بابتش عذاب وجدان بگیره. اونجا فهمیدم هر چقدر بی حاشیه کار کنی و مثل باقی همکاران اعتراض نکنی خیلی وقتها میتونه نتیجه عکس بده! حداقل در این مقطع کاری که در اون قرار داریم و مدیریت فعلی که اینطوره! بگذریم. من این مبلغ کمتر اونم بی هیچ دلیلی رو مصداق کامل حق الناسی میدونم که به گردن ایشون موند و باعث شد این ماه فشار بیشتری از نظر اقتصادی و بخصوص روحی بهم وارد بشه و انگیزه های کاریم به شدت هر چه تمامتر پایین بیاد و بفهمم بیهوده دارم برای بهبود وضعیتم و نشون دادن تعهدم میجنگم و بی حاشیه کار میکنم! انقدر همین موضوع قلبم رو فشرده کرده بود که به سختی خودمو جمع و جور کردم و کارهای جشن تولد نیلا رو انجام دادم. باز اگر مدیر صدام نمیکرد و توضیح نمیداد که مطمئنم حالم خیلی هم بدتر میشد اما خب حداقل اینکه صدام کرده بود یکمی در حد کوچیک باعث شد فکر کنم خودش هم ناراحته و یکم آروم بشم، اما مگه اون پول که ازم گرفته شده بود و میتونست دردی ازم دوا کنه برام جبران میشد؟ بگذریم، واگذار کردم به خدا و ازش خواستم برام جبران کنه. باید به خودم مسلط میشدم که کارهای جشن بچم رو انجام بدم چون من وقتی ناراحتی شدیدی داشته باشم عملاً قفل میشم و نمیتونم روی هیچ کاری تمرکز کنم و حتی غذا هم نمیتونم بخورم و خب الان که مهمان داشتم نباید تو اون حال میموندم. (لطفاً باقی مطلب رو در قسمت ادامه مطلب بخونید.)
ادامه مطلب ...نمیدونم از کجا باید بنویسم که هم طولانی نشه نوشته ام هم خبرهایی از این روزهایی که گذشته بگم.
زندگیم با مشغله های همیشگی در جریانه.من تا حدی به رویه جدید زندگیم عادت کردم. حقیقت اینه که از اول مهرماه رسماً فصل جدیدی در زندگی خانوادگی ما آغاز شد و من کم کم دارم سبک و سیاق قبلی زندگیم یعنی تا قبل اول مهر رو فراموش میکنم. همه چی رنگ و بوی جدیدی گرفته و شاید اگر از من دو ماه قبل میپرسیدند آیا انتظار یا تصور این وضعیت رو داشتم جوابم نه بود. درسته که خودم رو برای شرایط جدید آماده کرده بودم و ذهنیتهایی ازقبل از موقعیت جدید در ذهنم داشتم که آمادگی لازم رو در خودم ایجاد کنم (که اتفاقاً خیلی هم موثر بود در کنار اومدن با شرایطم) و اینجا هم بارها از نگرانیهام نوشته بودم اما با همه این احوال این شرایط رو دقیقا به شکلی که الان دارم سپری میکنم اصلاً انتظار نداشتم.
برداشت اشتباهی از حرفهام نشه، اتفاقاً ناراضی نیستم و حالم هم خیلی بد نیست، فقط میگم با همه انتظاراتی که از شرایط فعلی در ذهنم تجسم کرده بودم اما باز هم وضعیتی که شاهدش بودم این دوماه و همچنان هم شاهدش هستم فرای تصورات خودم بود. همه چیز تغییر کرده، انگار ما چهار نفر آدمهای سابق زندگیمون نیستیم. صبح به صبح همگی بیدار میشیم وباهیاهو حاضر میشیم و سوار ماشین میشیم و اول از همه نیلا رو به مدرسه میرسونیم بعد نویان رو به مهد کودک و بعد هم سامان منو میرسونه تا نزدیکی محل کارم و خودش هم میره سر کار خودش. سامان که میگه این وضعیت جدید رو بییشتر از شرایط سکون قبلی که همگی خونه بودیم میپسنده و یه جورایی براش خوشاینده. منم خب با همه سختی هایی که متحمل میشم و همه فشارها باز میتونم بگم عادًت کردم و دارم هر روز هم بیشتر از روز قبل به رویه جدید خو میکنم.
در محل کارم با همکارانم گاهی میگیم و میخندیم، بعضی اوقات هم حواشی خاصی هم به وجود میاد و گاهاً حتی دلخوریها و ناراحتیها و رقابتهایی که خیلی ناراحتم میکنه و حاشیه هایی که کم هم نیست (نه لزوماً درمورد من در کل میگم و خب منم شاملش میتونم باشم) اما در کل یه جورایی با هم سعی میکنیم بسازیم و خیلی وقتها کنار هم ناهار میخوریم و حرف میزنیم و خلاصه که زندگی و کار جریان داره.
++++++ دو هفته قبل شدیداً از بابت وضعیت روحی نیلا نگران بودم. نیلا با روحیه خوب وارد کلاس اول شد اما از یه جا به بعد حس میکردم روز به روز ساکت تر و آروم تر میشه. اوایل آبان جلسه اولیا و مربیان بود و من مرخصی ساعتی گرفتم و در جلسه حاضر شدم. در پایان جلسه معلم نیلا بهم گفت میخواد خصوصی صحبت کنه، دلم هری ریخت پایین و نگران شدم. معلمش بهم گفت نیلا چند روزیه خیلی تو خودشه و به نظر غمگین و منزوی میرسه و خیلی نگرانش هست. گفت گاهی گریه میکنه و همش میگه دلم خیلی برای مامانم تنگ شده. (درحالیکه نیلا اوایل سال خیلی راحت از من جدا شد و خوشحال هم بود و مثل خیلی از بچه های کلاس اولی هیچ دلتنگی نکرد و من خیلی راحت گذاشتمش مدرسه) بدتر از همه معلمش حرفی زدکه خیلی نگرانم کرد. معلمش میگفت نیلا درسش خوبه اما اعتماد به نفسش خیلی پایینه
جوری که وقتی در کلاس مشق یا املا مینویسه دستش رو میگیره روی نوشته اش که کسی نگاه نکنه
میگفت خیلی آرومه و با کسی زیاد حرف نمیزنه درحالیکه اوایل سال بهتر بود. بهم گفت من گاهی دلم خیلی برای دختر شما میسوزه و من اون لحظه فکر کردم وقتی معلم نیلا چنین حرفی میزنه من مادر چطوری خون به جگر نشم؟ معلمش گفت خانم من فکر میکنم بابت اینکه بعد از تموم شدن مدرسه برخلاف بقیه بچه ها که مامانهاشون میان دنبالشون شما دنبال نیلا نمیاید و یکی از پرسنل مهد کودک اونم آخر از همه مادرها میاد دنبالش این بچه انقدر تو خودش رفته و عمگینه... من جوابی نداشتم بدم و فقط گفتم آخه چاره ای ندارم... مجبورم به این شرایط وگرنه خودم بیشتر از هرکسی از بابت این شرایط ناراحتم و سر کار تمام فکر و ذکرم پیش بچه هامه. حرفهای معلمش مثل خنجر رفت تو قلبم. همون موقع که معلمش میگفت نیلا اعتماد به نفسش کمه و خیلی تو خودشه جلوی معلمش علیرغم میلم اشکام ریختند بابت همه فشارهایی که روم بود که الان میدیدم تحمل تمام اون فشارهای بچه داری و کار و درس و شام و ناهار در برابر اینکه بهم میگن بچت تو خودشه و اعتماد به نفسش کمه هیچه.....
دلم خیلی برای نیلام سوخت چون از چند روز قبل اینکه معلمش این حرفها رو بهم بزنه خودم حس کرده بودم نیلای من مثل قبل و حتی روزهای اول مدرسه شاد نیست. چند روزی بود که مدام بهم میگفت دلم برات تنگ میشه و زودتر بیا دنبالم (منظور از مهد کودک بچه ها که بعد از کار میرم دنبالشون بیارم) چندوقتی هم بود که دم مدرسه موقع جدا شدن از من صبحها منو بغل میکرد و ابراز احساسات میکرد و برام کمی غیر عادی به نظر میرسید چون نیلا برخلاف نویان خیلی اهل بوس و بغل و دوستت دارم گفتن نبود. حتی از معلمش متوجه شدم که گاهی صبحها و اول کلاس گریه میکرده و میگفته دلم برای مامانم تنگ شده. این درحالیه که بازم تاکید میکنم اتفاقاً مثلاً ماه مهر که ماه اول مدرسه رفتنش بود اصلاً اینطوری نبود که برای من دلتنگی کنه یا گریه کنه.
این هم شده بود یه معضل بزرگ برای من و بابتش خیلی غصه بچم رو میخوردم. از اونجا که امکان نوشتن مثل سابق رو در وبلاگم ندارم غصه هام ریخته بود تو دلم. چندباری خواستم با گوشی بنویسم اما دیدم آدمی نیستم که کوتاه و گذرا حرف بزنم و برم و دیگه بالاخره الان بعد دو هفته از اون موضوعی که معلمش گفت اومدم که راجبش بنویسم. حالا خوشبختانه احساس میکنم الان نیلا یه مقداری حس و حالش بهتره. همچنان میگه زودتر بیا دنبالم یا مثلاً میگه خانم فلانی از مهد کودک خیلی دیر میاد دنبالم مدرسه و من خیلی منتظرش میمونم (حالا خوبه هزینه اش رو هم میدم!) منم همون موقع که معلم نیلا اون حرف رو بهم زد باز افتادم دنبال راه حلی برای اینکه بتونم بیشتر پیش بچه ها و بخصوص نیلا باشم و به یه سری راهکارهای اداری رسیدم اما هنوز تصمیم نگرفتم که عملی کنم یا نه....من تو این سالها خیلی از پیشرفت کاریم به خاطر بچه ها عقب افتادم و دیگه اونطوری در محل کار مثل قبل به عنوان یه نیروی موثر به حساب نمیام (حالا پست و سمتی که شامل حالم بابت دورکار بودنم نشد بماند) دیگه اگر بخوام باز به اون راهکارهای اداری متوسل میشم اوضاع بدتر هم میشه که خب فدای سر بچه هام اما مهمتر از همه حقوقم کلی پایین میاد و من با اینهمه قسط و قرض نمیدونم قراره چطوری زندگی کنم.... از طرفی هم اگر خودم هم راضی بشم به اون راه حل های اداری ممکن با وجود کاهش حقوق متوسل بشم باز نمیدونم آیا مدیرم موافقت میکنه یا نه و باید تازه برم مذاکره کنم ببینم عملی هست یا نه....
++++++ همچنان از مهد کودک بچه ها همچنان راضی نیستم و فقط دارم سعی میکنم یه جوری کنار بیام چون انگار چاره ای فعلاً ندارم. اوایل آبان تصمیم گرفتم مهد کودک رو عوض کنم اما مهدکودک جایگزینی که به جای این مهد داشتم اینطوری بود که میدونستم روزهای آلودگی و سرمای شدید که مدارس تعطیل میشند این مهدکودک هم تعطیله (درحالیکه مهد فعلی بچه ها اینطور روزها بازه) ... چه میشه کرد. دو روزه نیلا میاد خونه میگه خانم فلانی یادش رفته از مدرسه اومدم مهدکودک بهم ناهار بده. بهم گفت برات میارم اما یادش رفت. گفتم تو بهش گفتی دوباره؟ گفت نه خجالت کشیدم! دیگه دیروز همسرم به مدیر مهد گفت که اون اول تکذیب کرد (شاید واقعاً خبر نداشت) بعد همون موقع از نیلا پرسید و نیلا گفت نه ناهار نخوردم.... البته نیلا بعداً بهم گفت سیر بودم چون کیک خوردم اما آیا نباید پرسنل مهدکودک به بچه ای که از مدرسه میاد اونجا ناهار بدند و حتی اگر خودش هم به فرض بگه الان نمیخورم (که درمورد نیلا فکر نکنم اینو هم گفته باشه) بعداً پیگیری کنند که ناهارش رو بخوره که بچه من دو روز بدون ناهار سر نکنه؟
اینم مشکلات همیشگی من.... مادرهای شاغل خیلی سختی میکشند خدایی. بدترین بخش کار یه عذاب وجدان دائمی هست که بابت بچه هات داری درحالیکه تقصیری هم متوجه تو نیست، درواقع چاره ای نداری اما باز ته دلت یه غصه و فکر و خیال همیشگی درمورد بچه هات هست.
++++++ آخر این هفته تولد نیلاست. براش تعداد زیادی کتاب به عنوان کادوی تولد خریدم. تصمیم نداشتم برای تولدش برخلاف سالهای گذشته مهمانی بگیرم اما با اصرار خودش تصمیم گرفتم اینکارو بکنم و مادر و خواهرام و خانوادشون رو برای تولد نیلا آخر هفته دعوت کنم. هنوز هم هیچکاری انجام ندادم و از اونجا که موقع مهمونی دادن خیلی سخت میگیرم و میخوام همیشه همه چیز در بهترین حالت خودش باشه نگرانم از بابت انجام شدن کارها به نحو احسنت در شرایطیکه هنوز هیچکاری نکردم. خب ما خواهرها اونقدرها دور هم جمع نمیشیم و شاید آخرین بار که همدیگه رو با هم و کنار هم همزمان دیدیم بیشتر از یکسال قبل باشه. برای همین برام مهمه که همه چیز خوب باشه و بهشون خوش بگذره.
+++++++ برای کادوی تولد بچم تعداد زیادی کتاب خریدم که میدونم دوستشون داره. احساس کردم اونقدرها به کتاب خوابی در بچه هام توجه نشده. درسته که خیلی براشون بخصوص شبها و قبل خواب قصه میگم اما اینکه کتاب براشون بخونم اینطوری نبوده و الان تقریباً دوازده سیزده تایی کتاب برای نیلا گرفتم که خب نویان هم طبیتاً استفاده میکنه و امیدوارم که خوشش بیاد و مقدمه ای بشه بر کتاب خون تر شدن بچه ها. اتفاقاً چندین کتاب هم سه تا از همکاران دیگه ام وقتی متوجه شدند تولد نیلا هست به کتابهایی که خودم خریدم اضافه کردند (کتابها رو از نمایشگاهی کتاب محل کارم خریداری کردیم) و فکر میکنم الان تعداد کتابهایی که برای تولد نیلا خریداری شده 16 تایی باشه که خب به نظرم خوبه. باید به فکر این باشم که انشالله در خونه جدید یه قفسه کتاب مخصوص بچه ها آماده کنم و بهشون یاد بدم که باید مراقب کتابهاشون باشند، کاری که تا الان نکردند و کتابهایی رو هم که داشتند خیلی وقتها پاره یا خط خطی کردند.
اینو هم باید بگم که یکی از انگیزه های من برای گرفتن مهمونی تولد، آشتی دادن دو تا خواهرام با هم بود که چندماهی بود سر حرفهای تلخی که بینشون رد و بدل شده بود با هم قهر بودند و خواهر بزرگم میگفت تا زمانیکه تماس نگیره و عذرخواهی نکنه حاضر به آشتی کردن نیست. فکر کردم این مهمانی بهانه ای باشه برای آشتی دادن اینها و من و همسرم این وسط واسطه خیر بشیم اما وقتی به خواهر بزرگم زنگ زدم که برای پنجشنبه دعوتش کنم برای جشن که بعد تماس با اون هم خواهر کوچیکم رو دعوت کنم، مریم گفت اگر رضوانه هست من نمیام و فقط بچه هام رو میارم و خودم برمیگردم! اصلاً وا رفتم. هر مدل گفتم و هر چی اصرار کردم حرف خودش رو میزد و کلی گله و شکایت از خواهر کوچیکم داشت و میگف تا زنگ نزنه و معذرت خواهی نکنه حاضر نیست تو جشن تولد نیلا با خواهرم یکجا باشند. کلی تو ذوقم خورد و همه انگیزه هام از بین رفتند...نمیدونستم چکار کنم، یا باید طی دو روز جشن میگرفتیم و هر بار یکیشون رو دعوت میکردیم که خیلی برام سخت میشد (اما تصمیم گرفته بودم همینکارو بکنم در نهایت) یا باید قید جشن تولد گرفتن برای نیلا رو میزدم که میدونم حتماً تو دل بچم میبود و اصلا ولکن نبود (بماند که مثلاً اگر من به نیلا نگم آخر ماه تولدته خود بچه متوجه نمیشه و تاریخها رو نمیدونه اما خب نمیشه اینطوری که، دلم نمیاد.) دیگه خلاصه اصلا تکلیف خودم رو نمیدونستم که قراره چیکار کنم. حتی یکبار تصمیم گرفتم دوستاشو دعوت کنم خونمون به صرف عصرانه و کیک و یه جشن ساده بگیریم که خب دیدم در هر حال نیلا دنبال اینه که خاله هاش بیان جشنش...خلاصه که مونده بودم چیکار کنم که این وسط بدون اینکه همسرم به من بگه جدا جدا با خواهرام تلفنی حرف زده بود و یه جورایی رضوانه رو مجاب کرده بود که حتی اگر خودش هم مقصر نیست به حکم کوچیکتر بودنش پیشقدم بشه و آشتی کنه و قال قضیه کنده بشه. حرفهای سامان روی رضوانه تاثیر خودشو گذاشته بود و دیگه با بهانه ای تماس گرفته بود و ظاهراً آشتی کردند و مادرم و سامان که این خبرو بهم دادند خیلی خوشحال شدم و دیگه تکلیفمون معلوم شد و حالا دیگه قراره پنجشنبه غروب بیان خونمون برای تولد نیلا.
هنوز هیچکاری نکردم به جز خرید اسنک های جورواجور برای میز تولد (چیپس و پفک و پاپ کورن و تخمه و دو سه مدل شکلات و چوب شور و دو سه مدل شیرینی و بیسکوییت و پاستیل و چیزهای اینطوری) که دیروز عصر و امروز صبح انجام دادیم. سامان امروز سر کار نرفته که هم به یه سری کارهای خودش مثل رفتن به دندانپزشکی برسه هم خریدهای خونه رو انجام بده و هم خونه رو مرتب کنه. منم فردا باید برم سراغ آشپزی و چیدن اسنک ها و خوراکیها و میوه ها توی ظرف و درست کردن سالاد و آماده کردن میز تولد و سفارش دادن کیک و... یکی از غذاها چلوکباب هست که از رستوران طرف قرارداد محل کارم با تخفیف میگیریم و احتمالاً سالاد ماکارونی یا شایدم کیک مرغ هم کنارش درست کنم. همین دو مدل کافیه به نظرم. گاهی با خودم میگم با اوضاعی که فعلا درگیرش هستیم مثل خستگی خیلی زیاد و مشغله هامون و مشکلات مالی و مهمتر از من بی انگیزه بودن و بیروحیه بودن خودم چه کاریه این جشن گرفتن ها اما از طرفی هم به عشق نیلا و بچه هام و اینکه به هر حال دوست دارم گاهی هم تو خونم مهمونی بدم خودم رو مجاب کردم به انجام اینکار با وجود همه هزینه هایی که برامون داره.
این نوشته رو از هفته قبل جمعه یعنی 23 آبان شروع کردم بنویسم و امروز چهارشنبه تازه دارم منتشر میکنم. اینه وضعیت فعلی من!.
+++++++ بعضی روزها با همه سختیها و فشارهای زندگی حال دلم بد نیست اما بعضی روزها هم خیلی مودم پایینه و غم دارم. راستش یه اتفاقاتی تو زندگیم افتاده و یه اقداماتی انجام که اینجا ننوشتم. نخواستم الکی قضاوت یا نصیحت بشم اما الان و همین دیروز همونها مثل پتک خورده تو صورتم و حسابی دلم رو غمگین کرده...هنوزم نمیدونم کارم درست بوده یا نه، شاید از روی ناچاری و ناامیدی اونکار رو کردم و کاردرستی نبوده برای همین هم این غم اومده به سراغم، شاید هم حق داشتم. واقعاً نمیدونم، فقط میدونم دوست ندارم قضاوت بشم یا مقصر جلوه داده بشم و ترجیح میدم حرفی نزنم درموردش.
+++++++ دیروز در راستای همون تصمیم و حرکتی که نخواستم ازش چیزی بنویسم، از یه نفر که داشت راهنمایی و مشاوره میداد حرفی شنیدم که شدیداً آزرده خاطر شدم. گفت تو زیادی زندگی رو جدی گرفتی برخلاف همسرت و الان اون صورتش بشاشه و پوستش خوبه اما پوست تو شکسته شده....نمیدونم چرا انقدر شنیدن این جمله دلم رو شکست. واقعاً نمیفهمم چرا ما خانمها اینطوری باید به هم بگیم؟ به فرض هم که اینطور باشه آیا مردها اندازه ما زنها متحمل فشارها و سختیها شدند؟ نمیگم سختی و فشار روشون نیست اما به نظرم خیلی وقتها بخصوص تو مدل زندگیهایی مثل زندگی من فشار روی زنها بیشتره. در حقیقت استرس و فشارها بطور معمول روی زنها با وجود بارداری و زایمان و بعد هم بچه داری و شغل بیرون و ... از مردها بیشتره، بازم میگم قاعده همیشگی نیست اما مثلا درمورد سبک زندگیهایی مثل خودم اغلب همینطوره. چرا باید بیخبر از همه جا و دونستن گذشته یه نفر، یه زن رو با همسرش مقایسه کنند و بگند شما پوستت نسبت به ایشون شکسته تر شده و بابت اینه که ایشون زندگی رو اندازه شما جدی نگرفته؟ حالا از روی نیت بد هم نمیگفتا، اینو مطمئنم، مثلاً میخواست دلسوزی و راهنمایی کنه و بگه به خودت بیشتر برس و اهمیت بده و آسونتر بگیر و ... اما آیا واقعاً زنی هست که چنین جمله ای بشنوه و دمغ و سرخورده و ناراحت نشه؟ یه موضوع فطری هست که زن دوست نداره چنین حرفهایی رو درمورد ظاهرش بشنوه. دل من هم حسابی شکست و خیلی غمگین شدم. هنوزم بهش فکر میکنم و حالم بد میشه. نمیدونم شاید هم نباید تا این حد این حرفش در من تاثیر منفی میگذاشت اما راستش گذاشت و حتی باقی حرفهای درستش رو هم تحت الشعاع قرار داد. فکر کنم باید دو سه روزی بگذره تا اثر ناراحت کننده اش کمتر بشه...راستش اعتراف میکنم دلم میخواست اتفاق خوبی میفتاد یا مثلاً کسی حرف خوبی بهم میزد تا اثر ناراحت کننده این جمله و حرفها روم کمتر بشه. شاید هم باید واقعیت رو بپذیرم اما چه پذیرفتنی وقتی کاری ازم ساخته نیست؟ الان مثلاً بیفتم دنبال کلینیک های زیبایی و با صورتم ور برم؟ من بابت مشکلی که سالهای ساله باهاش درگیرم اغلب آکنه و لک پوستی دارم و تقریباً هیچ درمانی هم بطور قطع جواب نداده و هر بار هم استرس و افسردگیم تشدید شده یا غذاهای پرادویه خوردم تشدید هم شده، قبول دارم که باید اون مشکل رو حل کنم اما وقتی هیچ درمانی بطور دائم جواب نمیده اونم تو 41 سالگیم باید دقیقاً چقدر دیگه هزینه کنم و به خودم سخت بگیرم؟ بعد هم مثلاً به یکی بگی پوستت نسبت به همسرت شکسته شده ولو از روی دلسوزی دقیقاً چه کمکی بهش میکنی؟ نمیدونم شاید هم زیادی حساسیت به خرج میدم و نباید بذارم تو فکرم باشه اما دوست نداشتم چنین حرفی رو حتی از روی دلسوزی میشنیدم.
ممنونم که با وجود دیر نوشتنهام هنوز بهم سر میزنید و به یادم هستید. سعی میکنم با یه ساز و کاری بتونم ماهی دو بار رو در اینجا بنویسم. واقعاً به نوشتن و خوندن نظرات دوستانم نیاز دارم و از نظر روحی بهم خیلی کمک میکنه. امیدوارم بتونم کارهای مربوط به جشن تولد نیلا رو به موقع انجام بدم و به بچه هام و مهمونها خوش بگذره.
دوستان عزیزم علیرغم اینکه من به اینجا و به دوستانم در اینجا شدیداً وابسته و علاقمندم اما احساس میکنم بهتر باشه موقتاً وبلاگم رو تعطیل کنم به چندین دلیل که مهمترینش برمیگرده به نداشتن لپ تاپ و سیستم کامپیوتر مناسب برای تایپ کردن که حسابی اذیتم میکنه (انگشتان و مچ دستم خیلی درد میگیره بابت تایپ کردن با لپ تاپ قدیمی که چند تا از دگمه هاش کنده) فعلاً هم در این وضعیت اقتصادی که در اون قرار داریم و اینهمه قسط و بدهی، امکان درست کردن لپ تاپ یا خرید لپ تاپ جدید رو ندارم (در حال حاضر به جز برای وبلاگم نیازی هم به لپ تاپ ندارم). البته امیدوارم با هزینه نه چندان زیادی بتونم لپ تاپ اصلیم رو درست کنم و بتونم با راحتی بیشتری بنویسم (فعلا دنبال درست کردنش نتونستیم بریم بابت احتمال هزینه بر بودنش و همینطور پیدا نشدن کابل مخصوصش).
++++++ دلیل دوم اینکه میگم ممکنه چند وقتی نباشم، برمیگرده به مشغله خیلی خیلی زیادی که بعد از بازگشتم به سر کار (بعد از دورکاری) و مدرسه رفتن نیلا و مهدکودک رفتن نویان برام پیش اومده و حقیقتاً جون و توانی برای نوشتن و کارهای اینطوری برام نمیمونه. البته در محل کارم وقت و زمان کافی برای نوشتن در وبلاگم دارم و انقدرها شلوغ نیستیم، اما متاسفانه به دلیل مسائل امنیتی طی این دو سه ماه اخیر اینترنت اغلب همکاران در محل کار قطعه و من نمیتونم به روال سابق با استفاده از سیستم و اینترنت در محل کارم پست وبلاگی بنویسم...ایکاش این امکان وجود داشت و نتم مثل سابق در محل کارم وصل بود که در این صورت اتفاقاً خیلی بیشتر میتونستم از حال و روزم براتون بنویسم و بیشتر باهاتون در ارتباط باشم بخصوص که برای من این یکماه اخیر ساعات سر کار بودن درواقع حکم استراحت برام رو داشته در مقایسه با هیاهو و مشغله های زیاد خونه و رسیدگی به بچه ها و کارهای ریز و درشتی که بعد برگشت از سر کار با بچه ها دارم.
خلاصه که اگر مدتی نبودم دلیل غیبتم رو بدونید. در عین حال به تک تک دوستان وبلاگیم هر روزه سر میزنم و اگر پیامی نمینویسم دقیقا به همون دلیلی هست که توضیح دادم چرا نمیتونم مدتی پست وبلاگی بنویسم اما خب تاکید میکنم تقریباً هر روز به همگی سر میزنم و از حالتون باخبرم.
حدود ساعت یازده و نیم شب جمعه هست و من گیج خوابم اما خواستم با وجود سختی تایپ کردن با این لپ تاپ قدیمی و بدون دگمه! چند خطی از خودم بنویسم و بعد برم بخوابم که به احتمال زیاد نهایتا چهار پنج ساعت امکان خواب شبانه داشته باشم!
++++++ جمعه ها از اول صبح مشغول کارهای خونه و پخت و پز و روشن کردن لباسشویی و کارهای دیگه هستم و حسابی خسته میشم. سامان هم جور دیگه گرفتاره و به امورات میرسه. متاسفانه امروز عصر که رفتم جاروبرقی بکشم جارو برقیمون سوخت! همینو کم داشتیم! کلی ناراحت شدم و حرص خوردم اما کاریش نمیشد کرد... نیلا داشت به خیال اینکه کمکمون میکنه جارو برقی میکشید که یهویی با یه جرقه و صدای وحشتناک و بعد بلند شدن یه دود خاکستری رنگ بدبو که کل خونه رو گرفت و ما رو حسابی ترسوند جاروبرقی خاموش شد و سوخت!ده دقیقه قبلش داشتم خدا رو شکر میکردم که سخت و آسون داریم میگذرونیم و با خودم میگفتم انشالله اوضاع بهتر هم میشه که تنها دقایقی بعد اینطوری شد! این درحالی هست که تنها سه روز قبل بابت درست کردن پکیج دیواری که خراب شده بود 5 میلیون تومن ناقابل داده بودیم و کلی بابت این هزینه هم حرص خورده بودم که تنها سه روز بعد جاروبرقی هم اینطوری شد، بماند که مایکروفر و اتو و لباسشویی ما هم وضعیت جالبی نداره و خلاصه تو این گرونی هر لحظه نگرانم مبادا وسیله ای خراب بشه (اینم بگم که خرابی تک تک این وسیله ها به جز پکیج، مستقیم یا غیر مستقیم به بچه ها برمیگرده! که حالا اینجا جای توضیح چگونگیش نیست.)
خلاصه که طی این هفته خرابی پکیج و الان هم سوختن جاروبرقیمون رو داشتیم. جاروبرقیمون هم ال جی هست و لابد هزینه تعمیرش بالا میشه! چه میشه کرد دیگه؟ باید بپذیریم و بین این همه هزینه ها، مبلغی هم برای درست کردن جاروبرقی کنار بذاریم.نگرانم هزینه تعمیرش انقدر بالا باشه که مجبور بشیم فعلا بریم یه جارو برقی ایرانی بخریم یا مثلاً یه دسته دومش رو گیر بیاریم!
بگذریم. گفتنی ها زیاده اما حیف که بابت مشکل تایپ کردنی که دارم نمیتونم به روال همیشه اونطور که میخوام بنویسم.
++++++ روزها عین برق و باد میگذره. از وقتی برگشتم سر کار با اینکه روحیه ام در کل بهتره اما خیلی زیاد خسته میشم. واقعاً حجم کارهام زیاده. گاهی فکر میکنم شاید راهی بود که بتونم دورکاریم رو تمدید کنم و برنگردم سر کار، بخصوص که حس میکنم بچه هام آسیب میبینند و حتی خودم هم همینطور، چون فشار زیادی از هر جهت بهم وارد میشه بخصوص درمورد کار کردن درسهای نیلا و انجام دادن تکالیف و تمریناتش بعد اینکه هردوشون رو از مهد کودک برمییدارم و میام خونه. همونطور که قبلا هم گفتم ما حدود ساعت پنج عصر میرسیم خونه و تا نیلا بشینه پای درس و مشقش میشه ساعت شش یا شش و نیم عصر و خب بچم خیلی خسته هست. بمیرم که به سختی تکالیفش رو انجام میده و گاهی همش میخواد دراز بکشه و چرت بزنه و من مجبورم بهش فشار بیارم که بشینه پای درس و مشقش و حتی گاهی مجبور میشم با خشونت و تهدید برخورد کنم که تکالیفش رو به موقع و درست انجام بده. بعدش دلم میسوزه اما خب از طرفی هم فکر میکنم چاره ای ندارم اگر میخواد تکالیفش رو مثل سایر همکلاسیهاش انجام بده، چون خب مثلاً وقتی تکالیفش کامل نباشه معلمش پایین دفتر مشقش مینویسه تکالیف کامل نیست... یعنی خب منم مجبورم اونطوری در اوج خستگی به بچم فشار بیارم. طفلک دخترم که بین همه همکلاسیهاش استثنا به حساب میاد و تنها دانش آموزی هست که بعد مدرسه میره مهد کودک و تازه ساعت 5 عصر میرسه خونه...نویان بچم هم خیلی خسته میشه اما خب اون دیگه حداقل مشق نوشتن نداره. راستی نیلا خیلی وقتها کاردستی باید درست کنه و مسئولیتش اغلب با سامان هست و همین امشب هم ساعت گذاشته که صبح زود بلند شه کاردستی نیلا برای روز شنبه رو درست کنه! واقعا نمیفهمم اینهمه کاردستی درست کردن چه معنایی میده وقتی باید والدین اونها رو درست کنند!.
++++++ این یک هفته اخیر مادرم هم منزلمون بود. با وجودیکه حضورش خیلی برام غنیمت و ارزشمند بود اما چون دوست نداشتم ذره ای بار روی دوشش بذارم با وجود درخواست خودش برای کمک، اما حاضر نشدم هیچکاری (به جز یک بار آشپزی) ازش بخوام و خب این خواسته خودم بود اما طبیعیه که خستگی بیشتری هم متحمل میشدم بابت اینکه برام مهم بود پذیرایی مناسبی ازش داشته باشم. حالا دقیقاً طی همین ده روز اخیر هم نیلا و هم نویان مریض شدند و کارشون به دکتر کشید و تا فردا هم همچنان دارو و چرک خشک کن باید مصرف کنند...این وسط مجبور شدم چهارشنبه 23 مهر رو بابت تب شدید نویان و بیمار شدنش مرخصی بگیرم و خونه بمونم. پسرکم آنفلونزا گرفته بود و کار خدا بود که نیمه شب با وجود اونهمه خستگی صدای نفس نفس زدن و لرز کردنش رو متوجه شدم و از خواب بیدار شدم و دیدم بچم داره تو تب میسوزه. نویان که یکمی بهتر شد علایم نیلا شروع شد و خلاصه ده روز تمام درگیر مریضی هردوشون بودم. سر تایم دارو دادن بهشون و شب بیداری که مبادا تب کنند خستگی مضاعفی برای من ایجاد کرد و چقدر نگرانشون شدم، بخصوص که نمیتونستم از یه حدی هم بیشتر درخواست مرخصی کنم، اما خب الان هر دو بهترند با اینکه همچنان بعد ده روز گرفتگی صدا و آبریزش بینی دارند اما حال عمومیشون خوبه شکر خدا و از اون بحران بیماری فاصله گرفتند. امیدوارم دیگه حالا حالاها مریض نشند که برای من عین کابوس میمونه.
++++++ همسرم سر کار میره و خدا رو شکر راضیه. فکر میکنم اینجا بطور عمومی ننوشتم که این شغل جدید رو من خودم برای همسرم پیگیری کردم و با اینکه تا لحظه آخر نمیتونستم مطمئن باشم که درست بشه یا نه اما خدا رو هزار بار شکر که تلاشهام نتیجه داد و خب الان همسرم مشغول به کاره و طی این دو ماه که از رفتنش به این شغل جدید میگذره به موقع حقوق گرفته. خودش هم محیط کار و همکارانش رو خیلی دوست داره و چی بهتر از این؟ الهی که همچنان در این شغل ماندگار باشه و بتونیم شرایط زندگیمون رو بعد اینهمه فشار و سختی که طی این سالها به هردوی ما وارد شده بهتر بکنیم.
++++++ با همه این احوالات متاسفانه بحران خیلی بدی طی دو هفته قبل در رابطه من و همسرم پیش اومد و من دست به کاری زدم که حتی تصورش رو هم نمیتونستم بکنم. در یه پست خصوصی در وبلاگم هم نوشتم اما نتونستم منتشرش کنم حتی رمز دار... ظرفیت آدم که تموم میشه ممکنه دست به کاری بزنه که از خودش بعید میدونه...بگذریم. دلم نمیخواد ازش حرف بزنم، فقط در همین اندازه اینجا نوشتم که برای خودم در آینده تلنگر و یادآوری باشه چون مطمئنم هرگز این تاریخ رو یادم نمیره. نمیتونم بگم تصمیمم احمقانه بوده حداقل اون موقع دلایل خودم رو داشتم اما خب از هر جهت که نگاه میکنم میبینم صبوری و تحمل بیشتری باید پیشه کنم...میبخشید که نمیتونم واضح و شفاف توضیح بدم. در همین حد نوشتم که در آینده که شاید این مطالب رو میخونم یاد خودم بمونه.
++++++ روزهامون با هیاهوی خاصی میگذره. صبحها ساعت شش و نیم بچه ها رو بیدار میکنم و بعد کلی التماس که بیدار شند کارهاشون رو میکنم و حاضرشون میکنم که نیلا رو ببرم مدرسه و نویان رو ببرم مهد کودک و خودم هم برم سر کار. نیلا سختتر از نویان از خواب بیدار میشه حتی اگر شب زود هم بخوابه. تقریبا هر شب قبل ساعت ده میخوابند. این بین صبحها سامان لباس خودش و نیلا و گاهی من رو اتو میکنه و ظرفها رو که از شب قبل مونده میشوره و رختخواب رو جمع میکنه و منم کارهای بچه ها رو میکنم و هر دوشون رو حاضر میکنم و وسایل لازم و خوراکیهاشون رو توی کیفشون میذارم و خودم هم حاضر میشم و با کلی سر و صدا و هیاهو بالاخره سوار ماشین میشیم و حرکت میکنیم و البته گهگاه پیش میاد که یکمی دیر نیلا رو به مدرسش برسونیم. تو مسیر خونه تا مدرسه تو ماشین به هر دوشون صبحانه میدم حتی به نویان چون میدونم صبحانه ای که مهد کودکش به اصطلاح میده اونقدر زیاد نیست و کسی هم اونطوری دلسوزانه براش لقمه نمیگیره، واسه همین تو مسیر تو ماشین به نویان هم صبحانه میدم و بهش میگم صبحانه مهد کودک رو هم بخوره که روی هم رفته حسابی سیر بشه.
++++++ بعد گذاشتن بچه ها در مدرسه و مهد کودک، سامان منو میرسونه سر کار (البته گاهی هم خودم جداگانه پیاده میشم و سوار ماشین میشم) و بعد خودش میره سر کار. محل کارم اونقدرها شلوغ و پرکار نیست و بعد از فعال شدن مکانیزم ماشه و حتی قبلتر از اون به دنبال جنگ دوازده روزه، حجم کار موقتاً کمتر شده، طی این یکماه که همینطور بوده و حالا البته تصمیماتی گرفته شده مبنی بر اینکه همکاران فعالتر بشند و تازه کم کم داره کارها پا میگیره. هنوز که هنوزه سیستم کامپیوتر و نام کاربری قبلیم فعال نشده و در شگفتم که چرا قبل برگشت من به سر کار، این هماهنگی ها انجام نشده.
همکارانم هم نسبت به گذشته تغییراتی کردند و افراد جدیدی اومدند سر کار که درست و حسابی نمیشناسمشون، یکی از همکاران که حکم مدیر سابقم رو هم داشته در حال بازنشستگی هست و براش مراسم تودیع گرفتند. هم اتاقیهام در محل کار هم عوض شدند (به جز یک نفر) در کل با هم میسازیم و خوب هستیم اما نسبت به رفتارهای یکی از اونا که در پست قبلی نوشتم، حس متناقضی دارم و فکر میکنم باید جانب احتیاط رو درموردش رعایت کنم.
++++++ حدودای ساعت سه و نیم عصر از سر کارم راه میفتم سمت مهد کودک بچه ها. اوایل با ماشین میرفتم اما الان دو هفته ای هست که پیاده میرم که یکمی هم ورزش کرده باشم (35 دقیقه طول میکشه درحالیکه با ماشین 25 دقیقه میشه و تفاوت چندانی نداره) حدود ساعت چهار تا چهار و ربع عصر هم میرسم مهدکودک و اسنپ میگیریم و برمیگردیم خونه و تقریبا بین ساعت یربع به پنج تا پنج عصر میرسیم خونه. به محض رسیدن به خونه، لباسهای خودم و بچه ها رو عوض میکنم و نویان رو که از شدت دستشویی در حال ترکیدن هست! میبرم دستشویی و دست و روش رو میشورم.(بماند که نویان از شدت گرسنگی حتی امان نمیده دستشو بشورم و اغلب قبل شستن دستهاش هجوم میبره سمت یخچال و هر چی دم دستش باشه میخوره) نیلا هم با کلی خواهش و تمنا، لباسهاشو عوض میکنه و دست و صورتشو میشوره. من سریعا نمازم رو میخونم و برای خودم چای میذارم . بعد هم برای بچه ها عصرانه مفصل و میوه میارم چون هر دو خیلی گرسشنشون هست.
حدود ساعت شش و ربع تا شش و نیم عصر هم شروع میکنیم به انجام تکالیف نیلا و تا ساعت هشت درگیرش هستیم. بعد هم سریعاً بلند میشم و ساندویچ های صبحانه خودم و بچه ها رو برای فردا صبحانه آماده میکنم و میان وعده و خوراکی های بچه ها رو هم آماده میکنم و در ظرف مخصوص قرار میدم. همزمان فکری برای شام هم میکنم و یا از غذاهای فریزری براشون گرم میکنم و یا شام سریع و حاضری درست میکنم و بین ساعت هشت و نیم تا نه شب هم بهشون شام میدم. بلافاصله بعد شام هم مسواک و دستشویی و بعد یا من یا سامان میبریمشون تو اتاق که بین ساعت نه و نیم تا ده شب بخوابند (گاهی حتی زودتر) که خب این زودتر خوابیدن از شدت خستگی بزرگترین حسن اینهمه خستگی بچه ها هست، بعد هم من لباسهای فردای خودم و بچه ها رو آماده میکنم و روی مبل میذارم که آماده و حاضر باشه و ناهار فردام رو هم در ظرف میریزم و همینطور برنامه درسی و کتابهای نیلا برای فردا در مدرسه آماده میکنم و جامدادیش رو مرتب میکنم و همه وسیله های کیفش رو میذارم داخل کیف و مقنعه سفید و جوراب هردوشون رو میشورم و بعد خوردن یه چای حدودای ساعت دوازده و نیم تا یک شب هم خودم میخوابم و حدود ساعت شش و بیست دقیقه صبح هم بیدار میشم برای شروع یه روز پرهیاهوی تازه...
++++++ از اینجا به بعد یه مقدار دیگه هم نوشته بودم که نمیدونم چرا همش پاک شد!!! الان هم نه ذهنم یاری میکنه که بیشتر ادامه بدم و نه انگشتای دستام که از شدت تایپ کردن حسابی خسته و دردناک شده. فقط یادمه نوشته بودم که حساسیتهام نسبت به مهد کودک نویان و نیلا کمتر شده و سعی کردم یه سری موارد رو بپذیرم اما همچنان چیزی عوض نشده. در کامنتهای پست قبلی هم توضیح دادم که چندین و چندبار به شکلهای مختلف سعی کردم نواقص و خواسته های خودم رو یادآوری کنم اما متاسفانه فقط در حد حرف میگند باشه و خیالتون راحت اما عملی نمیکنند...منم خب فعلا"ًبا شرایط موجود کار زیادی ازم برنمیاد و مجبورم در عین حال که روی مطالباتم همچنان پافشاری میکنم اما یه سری موارد رو هم باید بپذیرم یعنی چاره ای ندارم چون گرفتن پرستار هم دردسرهای خوودش رو داره و از طرفی بچه ها هم اصلا موافق نیستند و با همه کمبودها، اما مهد کودک رو ترجیح میدند.
++++++ شانزدهم این ماه هم باید وام 65 میلیونی بانک کارگشایی رو تسویه کنیم و من هنوز برای تسویه این وام، مبلغی کم دارم. این وام رو که تسویه کنیم میمونه تسویه قرضی که به مادر و پدر سامان و مادر خودم داریم و همینطور بدهیهای سامان به همکاران و دوستان خودش و در نهایت مهمترین کار که جور کردن پول برای جابجایی سال بعد به خونه جدید هست (450 میلیون تومن جدای از مخارج و قرضهای دیگه). اینهاهم که انجام بشه شاید بتونیم فقط کمی نفس راحت بکشیم. فعلاً که تا یکسال آینده خیلی باید درخصوص مخارجمون با احتیاط عمل کنیم و میدونم که قرار نیست خیلی هم راحت زندگی کنیم اما بازم شاکر خدا هستم که کم و زیاد با آبرو داریم میگذرونیم و محتاج کسی نیستیم.
++++++ آهان اینو هم نوشته بودم که خدا رو شکر از سه هفته قبل و تقریبا ده روز بعد برگشت من به سر کار، ممنوعیت استفاده از گوشی هوشمند رو هم در محل کارم برداشتند که خود همین اتفاق خودش خیلی برام خوشایند بود، چه خوب شد که نرفتم گوشی ساده بخرم. اینبار تاخیر کردنمون در خرید گوشی، به نفعمون تمام شد. حالا امیدوارم اینترنتم در محل کار هم وصل بشه که بتونم با کامپیوترم در اداره در وبلاگم پست بنویسم، نمیدونم اصلا امکانش هست یا نه که دوباره اینترنتمون برقرار بشه اما اگر این اتفاق بیفته به نظرم همه جوره برام خوب میشه.
++++++ خب دیگه یادم نمیاد چه مواردی رو نوشته بودم که پاک شده. بیشتر از این ذهنم یاری نمیکنه. این پست رو جمعه شب نوشتم اما امشب یعنی شنبه شب بعد کمی ویرایش منتشر میکنم، هر دو شب متوالی هم تاحدود یک نیمه شب بیدار بودم. الان هم فقط چند ساعت کوتاه وقت خوابیدن تا صبح دارم و چشمام دیگه یاری نمیکنه. لطفاً دعام کنید که بتونم با اینهمه سختی و فشارهای مختلف کنار بیام و مثل همیشه برای بهتر کردن شرایط زندگیم بجنگم، مهمتر از همه بچه هام در آرامش و سلامت باشند و شرایطشون روز به روز بهتر بشه انشالله. من همچنان با همه فشارها و سختیها توکلم به خداست و از اون کمک میخوام و شکرگزارش هستم که بهم توان و قوتش رو داده که با شرایط جدید زندگی کنار بیام.
++++++ راستی آخر این ماه تولد دخترکم نیلا هست و نمیدونم قراره چطوری براش امسال جشن بگیرم در حالیکه نه از نظر مالی و نه از نظر وقت خالی داشتن، شرایط مهمانی گرفتن رو ندارم که البته اجباری هم به مهمانی دادن نیست اما متاسفانه دخترم به شدت برای جشن تولدش ذوق داره و همش خواهش میکنه مهمون دعوت کنم و ترجیحش هم مهمانی داخل خونه هست (تو مهد کودک براش لطفی نداره به اون معنا و به نظر میرسه شرایط جشن گرفتن در مهدکودکش هم نباشه). حالا بین اینهمه مشغله باید به این فکر کنم که چطور قراره تولدش رو با کمترین هزینه براش جشن بگیرم امسال. پارسال و همینطور دو سال قبل خدایی براش سنگ تموم گذاشتم و شاید بابت همین هم هست که نیلا خانم عادت کرده به جشن گرفتن و جشن کوچیک 4 نفره رو زیاد قبول نداره....امیدوارم امسال هم بتونم با وجود شرایط متفاوتی که داریم جشن تولدش رو براش خاطره انگیز کنم. اول آذر امسال دخترکم هفت ساله میشه و الان دو تا از دندونهاش هم افتاده. هزار ماشالله رفتارهاش دلبرانه و دخترانه و خیلی بامزه شده و با همه کارهای عجیب و غریبش بینهایت عاشقش هستم. نویان هم که تمام قلب و جان و روح منه. روز به روز هردوشون شیرینتر و بزرگتر میشند و من هر دو رو با همه وجود میپرستم و از خدا میخوام از عمر من کم کنه و به عمر بچه هام اضافه کنه (این جمله رو که میگم و یا مثلا وقتی به بچه هام میگم الهی من براتون بمیرم یا دردتون بخوره به جون من، مادر خودم ناراحت میشه).
++++++ خب من دیگه برم بخوابم. فقط چهار پنج ساعت وقت خوابیدن دارم. میدونم صبح چقدر با خستگی بیدار میشم. واقعاً این مقدار خواب برای من خیلی کمه اما چاره ای هم نیست. ممنونم که حتی با اینکه دیر به دیر مینویسم همچنان قابل میدونید و بهم سر میزنید. به محض درست شدن لپ تاپم یا وصل شدن اینترنتم در محل کار سعی میکنم بیشتر در اینجا حضور داشته باشم. تا اون موقع غیبت احتمالاً طولانی منو پذیرا باشید.