-
روزهای آخر سال و مشغله های بیشمار من
سهشنبه 24 اسفند 1395 15:27
روزای آخر ساله... قشنگ بوی سال نو رو حس میکنم. دست فروشای نزدیک خونمون تعدادشون خیلی بیشتر از قبل شده، همین میگه تو یک قدمی نوروز قرار داریم. از حالم بخوام بگم نه خوبم نه بد، بیشتر از هر چیز دیگه ای خسته ام، بیشتر از جهت فیزیکی، انقدر کارهای جورواجور طی این دو سه هفته انجام دادم که بدنم شدیداً کوفته شده، به حدی که...
-
جریان مهمونی
چهارشنبه 18 اسفند 1395 17:14
-
باز هم صبر (رمز متفاوت)...
چهارشنبه 11 اسفند 1395 17:06
-
آنچه گذشت
سهشنبه 10 اسفند 1395 08:57
-
دوست بی معرفت و ماجراهای ضمانت بانکی
چهارشنبه 27 بهمن 1395 16:45
-
سرعت تند زندگی و حجم کارهای آخر سال
سهشنبه 19 بهمن 1395 09:32
-
هفته شلوغ
چهارشنبه 13 بهمن 1395 11:40
-
کنسرت + دیدن یه دوست خوب مجازی
چهارشنبه 6 بهمن 1395 17:30
-
دل شکستن + حس گناه (رمز متفاوت)
چهارشنبه 29 دی 1395 15:44
-
آخر هفته - سردرگمی +دلتنگی
شنبه 25 دی 1395 16:03
-
دلخوری
چهارشنبه 22 دی 1395 11:35
-
وسواس پس انداز من
سهشنبه 14 دی 1395 11:21
-
لاغر نمیشم که نمیشم! + دغدغه هام
یکشنبه 12 دی 1395 16:10
-
اتفاقات این چندوقت + شب یلدا در اداره
سهشنبه 30 آذر 1395 14:05
-
حال این روزای ما (رمز متفاوت)
چهارشنبه 17 آذر 1395 12:31
-
در تمنای جرعه ای آرامش (رمز متفاوت)
یکشنبه 14 آذر 1395 10:18
-
مهمونی عذاب آور
سهشنبه 9 آذر 1395 16:44
-
چند روز خاطره انگیز در شهر رشت
دوشنبه 1 آذر 1395 16:26
خب چهار روز عالی و رویایی رو گذروندم، در شهر زیبای رشت در کنار مادرشوهر و پدرشوهر و خواهر شوهر مهربونم که واقعاً دوستشون دارم و از بودن در کنارشون بینهایت لذت میبرم. پنجشنبه صبح به سمت رشت حرکت کردیم و دیروز بعد از ظهر هم برگشتیم تهران و حدود ساعت نه و نیم شب رسیدیم خونه، البته به نظرم خیلی شانس آوردیم وو واقعاً...
-
خصوصی (رمز متفاوت)
سهشنبه 18 آبان 1395 10:42
-
دلم خیلی چیزها میخواد (رمز متفاوت)...
شنبه 8 آبان 1395 10:13
-
این چند وقت...
چهارشنبه 28 مهر 1395 16:02
زنگ زده ازم میپرسه اشکال نداره فردا با یکی از همکارهای خانمش برند نمایشگاه و بروشورهای شرکتشونو پخش کنه؟ الهی بمیرم برات عزیز دلم، که انقدر به فکر منی، یه ذره من و من میکنم که مثلا فوری و بیتفاوت نشون نداده باشم خودمو درواقع هم خیلی با این قضیه اوکی نیستم، اما خب یکم بیشتر شور گذاشتم. گفت خودشم معذبه و دوست داره یه...
-
سفر به سمنان و اصفهان
سهشنبه 13 مهر 1395 19:50
خب بعد اینهمه مدت چی بنویسم؟ انقدر ننوشتم که الان که بعد مدتها میخوام چند خطی بنویسم یه خورده گیجم و نمیدونم از کجا شروع کنم. اینجور موقعها که حرفهام از خیلی قبل مونده، معمولاً طولانی نمینویسم، هر چی به زمان اتفاقاتی که افتاده نزدیکتر باشم، بیشتر و مفصل تر مینویسم تا اینکه زمانش بگذره و اون حس و حال هم از بین بره....
-
روز جمعه ای که تلخ شد
شنبه 27 شهریور 1395 16:28
-
روز پرکار دیروز
دوشنبه 1 شهریور 1395 11:45
دیروز خیلی روز خسته کننده ای بود، از همون صبح سامان دنبال سند خونه و اجاره نامه و سایر مدارکمون میگشت که یهو یادش اومد مدارکو دیشبش که برای یک سری کارهای مربوط به اجاره دادن خونه برده بود، برنگردونده و احتمالاً یا توی نونوایی جامونده یا سوپری چون سر راهش فقط به این دو جا سر زده بود، از لحظه ای که فهمید عین مرغ...
-
دو تا آدم آتیشی
چهارشنبه 27 مرداد 1395 13:04
-
اتفاقات خوب
شنبه 23 مرداد 1395 15:39
دیروز با دخترخاله سامان و شوهرش، اونیکی دخترخالش و دوست مشترک خانوادگیشون رفتیم پارک جنگلی یاس تو شرق تهران و جوجه کباب خوردیم. البته که من کلاً از جوجه کباب خوشم نمیاد و از طرفی چون مرغ سردیه، با توجه به رژیمم جزء مواد غذایی مضر برای من هست، از قبل به خودم قول داده بودم که به اصطلاح به غذا فقط نوک بزنم و نخورمش و...
-
پزشک سنتی و عمل به دستورات سختش!
یکشنبه 17 مرداد 1395 12:26
-
تصمیمات جدید
دوشنبه 4 مرداد 1395 13:22
-
مهمونی سالگرد عقد
چهارشنبه 30 تیر 1395 16:31
خدا رو شکر مهمونی اونشب خیلی خوب و فوق العاده برگزار شد، مادر و پدر سامان و خواهرش ساعت 7 عصر رسیدند و وسایلشون و خوراکیهایی که آورده بودند ( ترشی هفت بیجار و ماهی کولی و سیرداغ و پیاز داغ و گوجه فرنگی و خیار محلی و سبزی قرمه و یکم میوه) با کمک مامان جابجا کردیم. حدود نیمساعت بعدش هم مامان بابای خودم و رضوانه رسیدند...
-
یکسال بعد... الهی شکرت!
یکشنبه 27 تیر 1395 10:32