بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

زیارت آقا...

در یک اتفاق باورنکردنی،‌ یکهو همه چیز جور شد و ما امروز ساعت 19:40 عازم مشهد هستیم... تا همین دیشب باور نمیکردم که ممکنه رفتنی بشیماما در یک اقدام عجیب، یکدفعه از دوشنبه تصمیم گرفتیم که بریم و همون روز بلیط قطارمون هم جور شد. خدا رو شکر. البته درخصوص اقامتگاه هم که ادارمون میده از چند روز قبلش استعلام کرده بودم و مسئول اون بخش بهم گفته بود که اگر بلیطو جور کردی،‌روی دهم تا دوازدهم برای اقامتگاه حساب کن،‌اما راستش من فقط سوال کرده بودم و اصلاً‌ فکر نمیکردم تصمیم بگیریم بریم،‌ بخصوص که سامان دوست داشت بریم رشت و کلاً‌ هم میونه ای با مکانهای زیارتی نداره و برای همین همون موقع که موضوعو مطرح کردم متوجه بی میلیش شدم و منم یه اخلاقی دارم اینه که وقتی ببینم سامان نسبت به چیزی بی میله،‌ خودمو نمیتونم راضی کنم که به اونجا بریم یا کاری رو انجام بدیم...مثلاً‌ یوقتها حس میکنم دوست داره پنجشنبه شبها که فرداش تعطیله،‌خونه بمونه و تا دیروقت بیدار باشه،‌من دوست داشتم درست به دلیل همین تعطیلی فرداش، پنجشنبه شبا رو بریم خونه مامانم که بتونیم تا دیروقت بیدار باشیم،‌ اما وقتی میبینم ترجیح میده بمونه تو خونه،‌ منم نمیرم،‌ خیلی وقتها هم اصرار پشت اصرار که بیا ببرمت اما وقتی میبینم از ته دل راضی نیست،‌ منم قبول نمیکنم...

حالا مشهد هم همینطور شد،‌ تا روز دوشنبه ظهر بهش گفتم پس مشهد دیگه هیچی؟ اونم گفت بهتر نیست بریم رشت؟ دلم خیلی تنگ شده و منم طبق همون اخلاقی که گفتم،‌ اصرار نکردم و گفتم تا خودش نخواد دلم نمیاد بریم،‌ فقط گفتم رشتو همیشه میشه رفت و از طرفی مامانت اینا برای عید فطر دارن میان تهران اما مشهد شاید دیگه حالا حالاها جور نشه...اونم گفت هرطور تو دوست داری،‌ خب بریم مشهد،‌ منم که بی میلیشو دیدم،‌کنار کشیدم و گفتم ولش کن،‌ بریم همون رشت. بعد سامان به مامانش زنگ زد که بگه این هفته شاید بیایم اونجا،‌بعدش که گوشیو به من داد من تاکید کردم که سامان دلتنگه وگرنه من میدونم شما خودتون دارید میاید یک هفته ده روز دیگه و ترجیح میدادم بعدتر ها بیام،‌ ماجرای مشهدو هم گفتم و اینجا بود که مامانش تاکید کرد بهتره برید مشهد و دیگه فرصت خوبی مثل این گیر نمیاد و دوتایی برید زیارت... اینطور شد که بعد تماس تلفنی یه جورایی مطمئن شدم و دیدم سامان هم که نظر مادرشو شنیده بود، مثل قبل بی میل نیست،‌ سریع یاد دخترعمم که تو شرکت قطارهای رجا کار میکنه افتادم و بهش زنگ زدم و اونم در کمتر از یکساعت برامون بلیط جور کرد و اینطوری شد که به لطف خدا رفتنی شدیم،‌ خیلی غیر منتظره و در شرایطی که اصلاً انتظارشو نداشتم و برنامه ای هم براش نریخته بودم،‌طلبیدن اینجوریه دیگه...پول بلیطم که خب تو حسابم داشتم و جزء پس اندازهایی بود که برای خرید ماشین انجام میدادم،‌ حالا ایشالا دوباره برمیگرده سر جاش. این پول هم البته یک هفته پیش بود که دخترعموی مامان سامان تو مراسم افطاری که خاله سامان تو شب تولد امام حسن مجتبی (ع) ترتیب داده بود به عنوان کادوی عروسیمون بهم داد،‌ آخه عروسیمون نیومده بود و میخواست کادوشو بده... قرار بود این پول صرف کلاس تی تی سی من بشه اما خب صرف خرید بلیط شد،‌ بازم خدا رو شکر،‌میرسونه.

انقدر همه چیز یهویی شد که راستش الان نمیتونم بگم حس خاصی دارم،‌چون پیش زمینه فکری کافی واسه این سفر نداشتم. من عاشق امام رضام و اونموقع ها که ساعت 8 صبح تو تاکسی و در مسیر کار صلوات خاصه امام رضا رو میشنیدم بغض میکردمو ازش میخواستم ما رو بطلبه،‌ اما الان یخورده نگرانم که اونجا حتماً‌ راحت باشیم وتو ماه رمضونی سختمون نباشه،‌با اینحال مطمئنم پام برسه به حرم،‌سر ذوق میام و خدا رو بابت این لطفش شکر میکنم. سامان میگه 24 ساله مشهد نبوده! خیلی زیاده! من فکر کنم 5 سالی بشه از آخرین بار که با بابا مامان و خواهرا و شوهر خواهر رفتیم اونجا...

فکر میکنم اقامتگاه اداره طبق شنیده ها خیلی جای تمیز و خوبی باشه،‌کاملاً‌ مبله و با امکانات کامل و ظروف مجهز و مهمتر از همه نزدیک حرم،‌دلم میخواست مادر پدر خودم یا مامان بابای سامان همراهمون بودند و همینطور رضوانه خواهر کوچیکه من و سونیا خواهر سامان،‌اما به دلیل امتحاناتشون نه سونیا میتونست و نه رضوانه و خانواده ها هم درگیر اونها... ایشالا بتونم سال دیگه دوباره اقامتگاهو بگیرم و اینبار دسته جمعی بریم.

اوضاع زندگی هم خوبه،‌ دعوا هست،‌کشمکش هست،‌دعوا و اختلاف سر اختلافات مذهبی و تفاوتهای عقیدتی هم فراوون اما خب بعدش آشتی هم  هست و کوتاه اومدنهای شوهرم البته نه از مواضعش که اصلاً‌ تغییر نمیکنه و همیشه و در هر حال خودشو تو نظراتش محق میدونه،‌ بیشتر از بابت منت کشی میگم که به نظرم ویژگی خیلی خوبیه که من ندارم و باید سعی کنم در خودم تقویت کنم.

روزه هاشم همچنان یکی درمیون میگیره و یا وسط روز میخوره،‌بعضی روزها هم خدارو شکر کامل میگیره اما همچنان اصرار میکنه که من به خاطر تو و علاقم بهت روزه میگیرم،‌یوقتها خندم میگیره. دلیل عجیبیه و من همچنان از خدا میخوام یه روز به خاطر خودش بگیره. شبهای قدر هم هر سه شب تنهایی احیا گرفتم (دیشب بعد سالهای طولانی رفتم برای احیا مسجد) و سامان از همون اول تا سحر تو اینترنت بود و مطالعاتشو به قول خودش کامل میکرد،‌ تقریباً‌مطمن شدم افکارش در اون کاملاً‌ نهادینه شده و آرزوی من که یکم با اعتقاد تر بشه و مثلاً‌ نمازشو خودجوش بخونه تقریباً‌ خیلی محاله اما بازم از خدا خواستم که به خاطر اینهمه مهربونی و انسانیتی که داره،‌ نور ایمان رو در دلش روشنتر کنه تا انشالله یکروزی بیاد که ببینم خودش با میل و علاقه نماز میخونه و روزه میگیره،‌اونهم از سر رضایت خدا و نه من...

این سه شب قدر خیلی دعا کردم،‌انشالله که دعاهام مستجاب بشه و همه حاجت مندان هم حاجت روا بشند،‌بخصوص برای دایی عزیزم دعا کردم که انشالله به حق این شبهای عزیز شفای عاجل پیدا کنه. آمین.


قهر و آشتی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

احساس بد...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اولین ماه رمضان کنار همسرم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اتفاق خوب (رمز متفاوت)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

حال و روز این روزهای من

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

هرقدر شکرت را گویم باز هم کم است ای یاری دهنده بی پناهان (جشن عروسیم)...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شب جشن عروسی. الهی به امید خودت

فردا جشن عروسیمه.خیلی خیلی استرس دارم... یه حس عجیب، حتی بیشتر از حس استرس قبل از رفتنم به مکه یا روز دفاعم... 

خدایا خودت همه چی و به خیر وخوشی بگذرون. من امیدم  به خودته. کمک کن فردا همه چی بر وفق مراد پیش برده و یه جشن خوب آبرومند داشته باشم. 

خدایا کمک کن امشب زود خوابم ببره و فردا صبح سرحال بیدار شم و تا آخر شب بتونم سر پا واستم. خودت همه چی و به خیر بگذرون

فردا روز یه که با تمام وجود سالها منتظرش بودم، منتظر پوشیدن اون لباس اما الان بدجور استرس دارم و راستش فقط دلم میخواد روز هفتم برسه و کمی آروم بگیرم.

سامانم بدجور هوام و داره اما من بخاطر استرسم مدام باهاش بحثم میشه حتی الانم یه جورایی قهریم. البته مطمئنم تا قبل خوابیدنم باهم خوب میشیم. دیروز صبح بابا ومامانش و سونیا اومدند و یه آینه شمعدون خیلی بزرگ و قشنگ برام آوردند. دیشب پبشمون خوابیدند و من تقریبا احساس یه خانم خونه رو موقع پذیرایی ازشون پیدا کردم. صبح امروز هم خیلی غیرمنتظره مامان و بابا از راه رسیدند و جمعمون حسابی جمع شد.همه کلی حواسشون بهم هست اما من خیلی نگرانم. صبح یه خواب خیلی بد دیدم که فقط خداروشکر هزاربار شکر میکنم کابوس بود

اما با همه این ترس ها و استرس ها دوست دارم تمام تلاشم بکنم که فردا بهم خوش بگذره و فکرهای خوب کنم. به قول رضوانه فردا من از همه سرترم ، زیباترین و بهترین و باید اعتماد به نفس داشته باشم. تمام تلاشم میکنم چون واقعا چیزی کم ندارم، دوم فروردین هم که نوبت اول آرایشگاهم بود موهامو هایلایت کردم که فوق العاده زیبا شد و سامانم یه عالمه با دیدنم ذوق کرد. کلی هم عکسهای خوب گرفتیم. خونمون هم بالاخره بطور کامل آماده شد و خداروشکر شکر همه چیز زیبا و ایده اله. فقط فردا به خیر بگذره و همه چی عالی پیش برده دیگه از خدا هیچی نمیخوام... 

سعی کردم هرطور شده در حد یه پست کوتاه هم که شده قبل عروسیم بنویسم. امشب میخوام زودتر بخوابم. این پستو هم با گوشیم تو ماشین نوشتم به سختی و میدونم یه عالم غلط املایی داره اما برام مهم بود این چند خط بنویسم. روز هشتم هم به امیدخدا برای ماه عسل میرسم یزد. 

الهی فردا رو خودت خوب و خوش پیش ببر و بهترین و خاطره انگیزترین روز و شبم برام رقم بزن. استرس و نگرانیهایی تسکین بده و کمک کن فردا بهترین روز عمرم باشه. مثل همیشه خودمو به خودت می سپارم. دستم و بگیر ای بهترینم.

من و یه حال خوب و یه دل پرامید....

الان ساعت یک و ‍پانزده دقیقه شب اول فروردینه. حدود یکساعت و چهل و پنج دقیقه تا پایان سال 94 و آغاز سال 95 شمسی باقی مونده... حالم خوبه، همونطور که میخواستم و این دلیل داره.... مهمترینش اینه که حس میکنم برای کسی مهمم، کسی هست که حاضره جونشو هم برام بده. فردا روز تولد شناسنامه ایمه و امروز روز تولد واقعیم... و من حالا 32 ساله شدم. حال دلم خوبه، استرس ها و دغدغه های دیشبو ندارم و آرامش بر ذهن و روحم حاکمه. 

امروز سامانم برای جشن تولدم رفت و یه گوشی قشنگ خرید، البته نصف پولشو خودم دادم اما بازم خیلی برام ارزش داشت. خودش رفت از خونه بیرون و چند دقیقه بعد با گوشی برگشت...یه کیک هم دستش بود که مثلا برای اینکه من سورپرایز بشم یه راست برد گذاشت یخچال و منم تظاهر کردم نفهمیدم چیه! همین یکی دوساعت پیش که از حموم برگشتم، بهم گفت یه آرایش ملایم کنم. منم که میتونستم حدس بزنم چکار داره یه لباس مناسب پوشیدم و اونم چشمامو گرفت و آروم آروم منو آورد تو پذیرایی درحالیکه از قبل هم دوربین گوشیشو روشن کرده بود...

منم با اینکه میدونستم موضوع چیه حسابی خودمو غافلگیر نشون دادم و درواقع هم با دیدن کیک روی میز کلی ذوقزده شدم... بعدش هم کلی عکس و فیلم و بوس و بغل.

ممنونم ازت عزیز دلم که امشب و امروز رو برام فوق العاده خاطره انگیر کردی. امروز بهترین روز تولدم در تمام سالهای عمرم بود و همینطور بهترین روز قبل از روز تحویل سال نو... درسته که دیشب و امروز صبح به دعوا و مرافع گذشت و من دیگه دلم طاقت نیاورد و یه عالم تو بغلش گریه کردم و حتی حالم به هم خورد، اما بعد از اون کلی سبک شدم و تصمیم گرفتیم خونه ریخت و پاشمونو تمیز کنیم...بعد خوردن ناهار هم دوباره مرتب سازیمونو ادامه دادیم و بعدش رفتیم خرید! یه عالمه خرید داشتیم! و خدارو شکر که تقریباً همشو انجام دادیم. مهمترینش خرید لوستر برای پذیرایی و اتاق خواب و آشپزخونه بود که قشنگترین لوسترای دنیا رو انتخاب کردیم. یه سری وسایل تزیینی و دکوری (سه تا فیل، هفت کوتوله و یه برج ایفل که سامان انتخاب کرد و البته بعدش سر اینکه کجای خونه نقلیمون بذاریمش، کلی خندیدیم!). یه سفره هفتسین کوچیک و جمع و جور هم انتخاب کردیم و برای اتاقمون هم یه گلیم فرش خریدیم. دیشب هم که یه استیکر قشنگ خریدم که سامان تو دستشویی نصبشون کرد و روتختیم رو هم بالاخره انداختم و نمای اتاق یه عالمه تغییر کرد. وسایل آرایشیمو هم مرتب کردم و کلاً با اینکه الان هنوز خونه یکم ریخت و پاشه و یه جاروی حسابی و گردگیری کامل میخواد، اما خدارو شکر تقریبا 99 درصد کارها تمام شده و تازه احساس میکنم که یه خونه نقلی قشنگ برای خود خودمون داریم. محلمون رو هم با همه شلوغیش خیلی دوست دارم و بخصوص از اینکه با مردی زندگی میکنم که از مهربونی و محبت هیچی برام کم نمیذاره احساس فوق العاده ای دارم. تنها دلنگرانیم در این موقع نیومدن خواهرم به جشن عروسی و حس بدیه که این موضوع میتونه بهم بده... خدا میدونه که چقدر همین رفتارهاش دل منو خون کرد و واقعاً نمیتونم ببخشمش. دیگه اصلاً فرق نمیکنه که عروسیم بیاد یا نه، با کاراییکه سر من و مامانم آورد، حتی اگر هم بیاد من هیچوقت رفتارهاش بعد ازدواجم و توهینهایی که به من و همسرم کرد رو یادم نمیره... نمیتونم ببخشم اما براش آرزوهای خوب دارم و در این لحظات پایانی سال 94 فقط از خدای مهربونم میخوام که به دلش بندازه و بیاد عروسیم و نذاره اونروز به خاطر این موضوع غصه تو دلم بشینه یا حس کنم که آبروم میره، هرچند میدونم آبروی هرکس پیش خداست... خدایا خودت همه چیو به خیر بگذرون.

خب تو پست قبل که نتونستم زیاد راجع به اونچه در سال 94 تجربه کردم بنویسم. در این پست هم احتمالاً نمیتونم اما باز هم تکرار میکنم که علیرغم تمام اتفاقات ناخوشایند سال 94، بخصوص تصادف دایی عزیزم، عوض شدن محیط کارم، برخوردهای خواهر بزرگم و ...، بالاخره تونستم با مردی که میپرستمش ازدواج کنم و به روزهای خوش آینده دلخوش باشم... خدارو شکر. امروز با یه عالم اشک به سامانم که اونم اشک تو چشماش بود گفتم بهم قول بده تا لحظه و ثانیه آخر عمرم کنارم بمونه و بذاره آخرین نفسم رو تو آغوش خودش و رو دستای گرمش بکشم. اون گریش گرفت اما بهم قول داد و حالا دیگه مطمئنم که خدا منو به آرزوم میرسونه و عمر سامانمو طولانی تر از عمر من کنه... از خدا میخوام هرچی غم و ناراحتیه از دل سامانم بگیره و بریزه تو دل من تا مرد زندگیم همیشه خوشحال باشه و بخنده.

سامان جانم ببخشید که من اینروزها بیش از حد حساسم و سر هرچیزی بهونه میگیرم. بخدا استرس روزهای نزدیک عروسی و بخصوص ترس از رفتارهای خواهرم یه وقتها از پا درم میاره و یه حرفایی میزنم که نباید بزنم... عزیزم بدون که من مامانتو خیلی دوست دارم و ازش دلگیر نمیشم... تو هم بهتره انقدر حساس نباشی و با کوچکترین اشاره ای که من راجب خانواده خوبت میکنم بهم نپری و اونجوری گارد نگیری.

امروز که لوسترا نصب شد واقعاً نمای خونمون عوض شد و من الان با یه دنیا حس خوب و امید دارم مینویسم... میدونم یه عالمه پول دادیم برای اینکه این زندگی رو بسازیم، برای اینکه این جشنو بگیریم، اما خدا رو هزار مرتبه شکر که کمکمون کرد و تونستیم، ایشالا به حق حضرت فاطمه بقیه کارهامونم همینطوری خوب پیش بره و یه جشن خوب و آبرومند داشته باشیم و اونروز به هممون خوش بگذره...

انقدر این چندوقت اخیر دنبال کارهای عروسی و خرید جهیزیه و ... بودم که الان تنها و تنها به جشن عروسیم فکر میکنم و واقعاً نمیتونم بگم به اینکهسال آینده چه برنامه هایی دارم فکر کردم، اما مطمئنم سال آینده سال خوبی هست... البته هم برای من و هم سامانم بخصوص برای سامان به یه عالم قرض و قسط همراهه اما مطمدنم که سر سال نشده همه قرضها و قسطهامونو میدیم. 

دوست دارم رو رفتار و اخلاق خودم خیلی زیاد کار کنم و بخصوص از زودرنجی و حساسیت هام کم کنم و یکم قویتر باشم. دوست دارم استرس و نگرانیهامو کمتر کنم و بخصوص پیش پیش غصه فردا و فرداها رو نخورم و بیشتر در حال زندگی کنم. دلم میخواد مطالعاتمو بیشتر کنم، زبان انگلیسیمو دوباره تقویت کنم و اگر شد دوباره مطالعه اسپانیایی رو شروع کنم. مهمتر از همه یکم آشپزی یاد بگیرم و فن خونه داری و همسرداری. 

خیلی خوشحالم که پست آخر سال 94 ام پست قبلی نبود و قبل از پایان سال اومدم و پست دیگه ای نوشتم. دیشب باورم نمیشد حالم دوباره خوب بشه، اما الان خیلی خوبم و امیدوار. انشالله هرآنچه که باعث نگرانیم میشه بخصوص موضوع مریم هم از بین بره و با دل خوش و آروم به استقبال جشن عروسیم برم.

امسال اولین سالیه که سال نو رو کنار همسرم تحویل میکنم، تو خونه خودمون و من خیلی آرومم و خیلی خوشحال... فردا صبح بعد سال تحویل میریم خونه مامان و قراره قدمیشون بشیم! خدایا این آرامشو از من نگیر و روز به روز بیشترش کن و کمک کن جشن عروسیمون آبرومند و زیبا برگزار بشه و تا یه عمر خاطره قشنگش باهامون بمونه.

خدایا در این لحظات و ساعتهای پایانی سال 94 اول از همه بابت هرآنچه به من ارزانی داشتی، بخصوص همسر مهربونم بارها و بارها شکرت میکنم و تا آخر عمر مدیونت هستم. بقیه راه رو هم خودت دستمو بگیر و چراغ راهم باش.

خدایا هرآنکس که دلمو شکست و اذیتم کرد و میکنه خودت به راه راست هدایتش کن.

خدایا به سامانم، همسر عزیزم سلامتی و آرامش بده و کمک کن بتونم کاری کنم که هر روز از بابت انخاب من راضی تر از روز قبل باشه. خدایا به زندگیمون برکت و آرامش بده و عشق و علاقمونو روز به روز بیشتر کن. بهمون آرامش و دل خوش بده و به مالمون برکت ببخش تا موانع مالیمونو با کمک هم از سر راه برداریم. خدای مهربونم هرآنکس رو که دوست نداره آرامش ما رو ببینه به راه راست هدایت کن.

خدایا به پدر و مادرم سلامتی و عمر باعزت عطا کن و سایشونو بالای سر ما نگهدار.

خدایا رضوانه خواهرم رو عاقبت بخیر و خوشبخت کن و به قلبش آرامش ببخش و همسر خوبی نصیبش کن.

خدایا پدر و مادر و خواهر همسرم رو در پناه خودت حفظ کن و شادی و آرامش زندگیشونو روز به روز افزونی ببخش.

خدایا همه مریضا و بخصوص دایی عزیزم رو که نه ماهه رو تخت خوابیده شفای عاجل بده. من به معجزه تو اعتقاد دارم و هر روز برای اینکه به این دنیا برگرده دعا میکنم.

خدایا دایی رضا و خاله لیلا و زندایی و هر آنکه رو که داره برای دایی بیمارم و بچه های بی مادرش تلاش میکنه در پناه خودت حفظ کن و بهشون سلامتی و آرامش عطا کن.

خدایا کشورم رو عزت ببخش و بر سربلندی و پیروزیش بیفزای.

خدایا به داد فقرا و مظلومین در هرجای جهان که هستند برس و یاریگرشون باش... خدایا دینمو، ملتمو در پناه خودت حفظ کن و بر آبرو و عزتشون بیفزای.

خدایا خواهر عزیزم ریحانه که روزی نیست به یادش نباشم و همینطور ننجونم رو در این ساعتهای پایانی سال بیامرز و رحمت و غفران واسعه خودت رو شامل حال اونا کن و همینطور زندایی و عمه عزیزم و همینطور تمام اموات رو مورد غفران خودت قرار بده.

خدایا به دوستان و آشنایان مجردی که دوست دارند زودتر ازدواج کنند، همسر خوبی عطا کن تا در کنارش طعم آرامش و خوشبختی رو بچشند.

باز هم بابت تمام آنچه که به من عطا کردی و خوبی و خیری که همیشه برای من تو زندگیم خواستی تشکر میکنم. گناهان و خطاهای فراوون من رو ببخش و بیامرز و کمک کن هر روز برای تو بنده بهتری باشم جوری که بدونم ازم راضی هستی.

همینطور که تا الان ثانیه ای منو به حال خودم نذاشتی، از این پس هم کمک حال و پناه من و همسرم باش و زندگیمو روز به روز قشنگتر و آروم تر و پربرکت تر کن....

الهی آمین


یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبراللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال


سال تحویل امسال: ساعت هشت صبح اول فروردین 95... کمتر شش ساعت تا پایان سال 94 باقیه...


حالی که تعریفی نداره...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.