بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

بیم و امید

زندگی من در بیم و امید می گذرد...

دلتنگی آخر سال...

امروز تولدم بود....

تا الان که کسی یادش نبود. شاید هم می‌خوان اول فروردین که تاریخ تولد شناسنامه ایم هست تبریک بگند. شاید هموه روز هم یاد کسی نباشه. مثل اغلب این سالها. مهم هم نیست...

هرگز در عمرم فکر نکردم برای کسی مهمم، هرگز احساس نکردم اونقدرها دوست داشتنی هستم که تولدم برای کسی معنای خاصی داشته باشه.

من متولد ۲۹ اسفند هستم اما شناسنامم برای یک فروردین هست... ممکنه یک فروردین یکی دو تا تماس تبریک داشته باشم ممکنه اونم نداشته باشم. بازم مهم نیست، چقدر تکرار میکنم که مهم نیست! خب نه که مهم نباشه، به خودم که نمیتونم دروغ بگم اگر دلم گرفته حتماَ برام مهم بوده اما با خودم حلش میکنم... همونطوری که خیلی چیزها، خیلی احساسات رو در خودم حل کردم. 

برای تولد همسرم که دو اسفند و تقریبا یکماه قبل بود یک گرم طلا هدیه دادم که اون زمان هفت میلیون تومن شد. نزدیک سه چهار ماه بود که براش پول کمی کنار میذاشتم و تبدیل به طلا میکردم (در قالب طلای اعتباری) و روز تولدش بهش هدیه دادم. خوشحال شد.... اما تقریبا دو سه روز بعدش فروختش! تو ذوقم خورد اما مهم نبود چون ازش بعید نمیدونستم. به هر حال کادوی تولدش بود اختیارش با من نبود. هرچند من آخرین گزینه ای که برای تامین هزینه هام در نظر میگیرم فروش طلا هست و بس.

 تا الان که حتی همسرم بهم تبریک نگفته.  پارسال برای تولدم یه جورایی سورپرایزم کرد. امسال هیچی به هیچی...البته هنوز نمیگم یادش رفته اما به هر حال نصف بیشتر روز گذشته و باید تبریکی میگفت. حتی اگر نیت سورپرایز کردن هم داشته باشه که اونم نمیدونم اما به نظرم بهتره که آدمها رو برای یه تبریک تولد منتظر نذاریم.

مهم نیست. کم کم باید یاد بگیرم که جز خودم و اولویت ها و منافع خودم هیچکس و هیچ چیز مهم نیست.

راستی ۴ فروردین هم تولد یدونه پسرم نویان عزیزم هست... وای که فقط خدا میدونه این بچه چقدر به من محبت داره. واقعی ترین محبت زندگیمو از این پسر گرفتم...الهی بمیرم که این مدت این بچه انقدر اذیت شد....عشق نویان پسرم به من واقعی ترین عشق دنیاست. هیچکس در زندگیم اندازه این پسر دوستم نداشته. همه وجودم فدای این بچه و البته دختر عزیزم...

کاش حالم بهتر بشه. برای حال خوب خودم باید خودم بجنگم. بازم میگم من واقعاَ برای کسی مهم نیستم شاید نهایتا برای مادرم مهم باشم... شاید هم برای همسرم و شاید بچه هام ... شاید همه اینا تا وقتیه که نفعی براشون داشته باشم (البته به جز مادرم). 

دارم چرت و پرت میگم چون خیلی دلم گرفته. شاید چون این یکماه اخیر سر قضیه خونه جون به لب شدم، تو سرم خیلی حرفها هست که نمیتونم بگم. شاید دارم حرفهای بیخود میزنم.... حالم الان و این لحظه خوب نیست.

احتمالا امشب بریم رشت... حتی دل و دماغ اونجا رفتن رو هم ندارم...دوستم خورشید راست میگفت،‌ فکر کنم دارم دچار افسردگی بعد این پروسه وحشتناکی که طی کردم میشم. 

دوست نداشتم آخرین پست امسالم رو اینطوری بنویسم. شاید اگر فردا صبح مینوشتمش اینطوری نمیشد... یک آن چند دقیقه قبل به خودم اومدم و احساس کردم من چقدر تنها هستم....چقدر برای کسی مهم نیستم. یک آن دلم گرفت... احساس کردم برای رسیدن به خواسته های بعضاَ ساده ای که دارم چقدر باید یک تنه بجنگم و در این راه چقدر آسیب ببینم. 

این آخر سالی خیلی خیلی دوئیدم.... سعی کردم همه کارهای عقب مونده رو انجام بدم. حتی به خرید عید هم خودمو رسوندم و برای همسر و بچه ها و حتی خودم ظرف کلاَ دو سه ساعت خرید کردم. حدود ده دوازده میلیون تومنی شد. یه عالم کارهای اداری مربوط به محل کارم رو در فشرده ترین حالت ممکن انجام دادم. البته بخت هم با من یار بود و به موقع انجام شد، مثل گذروندن صد ساعت آموزش ضمن خدمت، پرکردن فرم ارزشیبابی سالانه، نامه نگاری مربوط به تمدید دورکاری، و یه سری امور اداری دیگه. و همه اینا در کنار رفت و آمد مکرر به بنگاه و بانک و دفترخونه و ... مربوط به فروش دو تا خونه و خرید یه خونه جدید. سختترین پروسه ممکن رو گذروندیم. کار راحتی نیست فروش دو تا واحد و خرید یه واحد دیگه اونم ظرف دو هفته. البته همسرم هم کمک حال بود اما بار فکری قضیه و بیشترین استرس با خودم بود. نقششو اصلا انکار نمیکنم، همینکه کنارم بود و بردن و آوردنم به این جا و اونجا و نگهداشتن بچه ها داخل ماشین به عهده اون بود خودش کار کمی نبود. اینبار سر کار نرفتنش به نفع من تموم شد و خدا رو شکر که بیشتر مواقع در دسترس بود. خودش قوت قلب بزرگی بود که بدونم هر زمان که کاری دارم در دسترسه و میتونه منو ببره و بیاره. مادرم هم بنده خدا با همه مریضی و شرایط سختی که داشت بابت نگهداشتن بچه ها هر از گاهی میومد و دو سه روز میموند و میرفت. میدونم چقدر سختش بود اونم ماه رمضان و با زبون روزه و با پادرد وحشتناکی که چندوقتیه دچارش شده اما نهایت تلاششو با ظرفیت محدودی که داره کرد که کمک حالم باشه اما در نهایت میتونم بگم انجام این پروسه سخت با وجود دو تا بچه خیلی خیلی شیطون که همه جا از بنگاه گرفته تا دفترخونه و موقع بازدید خونه و ... با ما بودند کار خیلی خیلی سختی بود! فقط خدا خودش میدونه که جی کشیدیم تا این پروسه رو انجام بدیم. تازه هنوز مرحله آخر یعنی رهن رفتن خونه هم مونده که ایشالا اونم به خیر بگذره. بعیده که بتونم در خونه جدید ساکن بشم بابت همون چیزهایی که در پست قبل نوشتم. امیدوارم حداقل برای رهن رفتنش خیلی هم اذیت نشیم. واقعاَ دیگه ظرفیتش رو ندارم.

این دو روز اخیر هم سعی کردم یکم به خونه ای که در داغون ترین و شلخته ترین حالت ممکن بود سر و سامون بدم و کمی تمیزکاری کنم. به قول خودم مینی خونه تکونی دو سه روزه.... نهایت کاری که ازم برمیومد همین بود و بازم از خودم ممنونم در همین حد هم انجامش دادم. انقدر خسته ام که حد و حساب نداره اما حتی اگر رشت هم برم عملا با وجود مریضی مادرشوهرم اونجا هم نمیتونم به اون معنا استراحت کنم و مسئولیت پخت و پز و یه سری کارها به عهده خودم و سامان هست.

از همه اینا که بگذریم راستش الان و این لحظه دلتنگم. دلم برای بابام تنگه. براش گریه کردم. یاد بغل کردنش موقع تحویل سال افتادم. شاید فقط سالی یکبار همو بغل میکردیم و اونم وقت سال تحویل بود. چقدر هم معذب میشدم و خجالت زده. خیلی با پدرم صمیمی نبودم اما عجیبه که خیلی زیاد دلتنگش میشم. دلم برای ریحانه جانم تنگ شده. خواهر یکی یکدونم...خیلی زود تنهام گذاشت و رفت. فقط هجده سال بهم اجازه داد که کنارش بمونم. خدایا بچه هام که سر و سامون گرفتند منو ببر پیششون که خیلی زیاد دلتنگشونم.

امسال عید مثل هیچ سالی نیست... از وقتی خونه رو معامله کردیم حالم بهتر شد و استرسهام خیلی کمتر (هرچند استرس رهن دادن خونه مونده و استرس کمی هم نیست اما باز از استرس وحشتناک قبلی خیلی کمتره) اما هنوز هم به معنای واقعی به آرامش نرسیدم. تقریبا از حال و هوای عید امسال هیچی نفهمیدم.

دو سه روز قبل رفتیم و دوباره خونه جدیدمون رو دیدم. خدا رو شکر خوبه. به هر حال این موقع سال گزینه بهتری نمیشد پیدا کرد. بازم شکر. راجب خونه جدید و مشخصاتش بعدتر مینویسم. وقتی حالم کمی بهتر باشه. ایشالا در پست سال بعد و بعد از تعطیلات.

از خدا میخوام شما دوستان عزیزم  رو که همه جوره هوای منو داشتید در سال جدید در پناه خودش حفظ کنه. 

قابل باشم موقع تحویل سال تک به تک اسمهاتون رو به یاد میارم و دعاتون میکنم....حرفهای آرامش بخشتون و دعاهای خیرتون در دو پست قبلی بهم رسید. از همگیتون ممنونم. قشنگ احساس میکنم جز شماها دوستی در زندگیم ندارم. الان هم نمیدونم چرا انقدر دلتنگم و دارم گریه میکنم... دست خودم نیست. صورتم غرق اشکه. شاید تقصیر روزهای پ. هست. شاید به خاطر فشار غیر قابل باوری که این سه هفته اخیر تحمل کردم. 

همین الان در یه اقدام بچه گانه به نیلا جلوی سامان گفتم مامان میدونستی امروز تولدمه اما هیچکی یادش نبوده؟ حرفم خنده دار و بچه گانه بود اما یک آن همینو گفتم و بغضم تبدیل به گریه شد.

 پر از حرص و خشم بودم. قبلش با همسر سر گم شدن عینکش بحث کردیم. خلاصه که خودم مثل بچه ها به نیلا گفتم مامان امروز تولدم بوده ها. سامان برگشت گفت یذره صبر کن میخواستم سورپرایزت کنم! هماهنگ کرده بودم! نمیدونم با کی هماهنگ کرده. شاید منظورش با خانواده خودشه وقتی برسیم رشت.... آدم دروغکویی نیست که بگم داره دروغ میگه اما راستش خیلی هم برام فرقی نمیکنه. کسی که تولدش میشه دلش میخواد از صبح همون روز پیام یا تلفنی دریافت کنه. نه مثلاَ  فرداش یا حتی همون شبش...

میبینید الکی گفتم برام مهم نیست، خیلی هم مهمه. فقط این سالها سعی کردم عادت کنم که قرار نیست برای آدمهای زیادی در زندگیم مهم باشم...یاد گرفتم نباید زیاد از کسی توقع داشته باشم. نباید ذره ای باری روی دوش کسی باشم. یاد گرفتم که باید قایقم رو خودم از بین موجهای متلاطم دریای زندگیم تنهایی عبور بدم.اینا رو یاد گرفتم به اضافه خیلی چیزهای دیگه ای که از بچگی و شاید برای بقای خودم در این جنگ نابرابر زندگی یاد گرفتم...

نه، این پست نباید آخرین پست سال ۱۴۰۴ من میشد. این مدل نوشتن تایپ من نیست. حداقل تو این سالهای اخیر نبوده...چیزیم نیست. فقط دلتنگم همین. دلتنگ بابام، دلتنگ آبجیم، دلتنگ خودم...دلتنگ روزهایی که از زندگیم گذشت و هیچی نفهمیدم. دلتنگ چیزی که دوست داشتم باشم و نشدم، دلتنگ اونچه که میخواستم بهش برسم  ونرسیدم...چه اشتباهاتی که جبران نکردم، چه خطاهایی که هنوز بهشون فکر میکنم و نمیتونم فرامششون کنم و هر جا که غم و غصه و سختی بهم وارد میشه تو ناخوداگاه ذهنم حس میکنم تاوان همون گناهان و خطاها هست...

خدایا در این ساعتهای آخر سال قبل از هر چیز ازت میخوام منو ببخشی و بعد از این دنیا ببری. ازت میخوام بچه هام رو به سر و سامون برسونی و بعد منو ببری به همونجایی که پدر و خواهر و مادربزرگ عزیز و داییم رو بردی....بذاری در آغوش خودت  و کنار عزیزانم به آرامش برسم.

درست نمیفهمم چی دارم مینویسم. اصلاَ خودم هم نمیدونم چرا دارم اینهمه اشک میریزم...انگار بعد از اونهمه استرسی که بهم وارد شده نیاز دارم که یه دل سیر برای خودم و اونچه پشت سر گذاشتم گریه کنم. 

مطمئنم فردا حالم بهتر میشه، شاید همون لحظه ای که راه بیفتیم تو جاده... 

روح و جسمم خسته هست و نیاز دارم خودمو پیدا کنم.

تازه دیروز فهمیدم موقع تحویل سال حدودای دوازده ظهر فردا ۳۰ اسفندماه هست. اولین سالیه که انقدر دیر زمان تحویل سال رو متوجه میشم.... این یکماه اخیر شاید از سختترین دوره های زندگی من بوده... خدا عمری بده که بتونم برای بچه هام جبران کنم. خیلی براشون کم گذاشتم خیلی. امیدوارم افسردگیم برنگرده. میجنگم و نمیذارم این اتفاق بیفته.

برای شما دوستان عزیزم بهترینها رو در سال جدید از درگاه خدا آرزو میکنم. امشب اولین شب از شبهای قدر هست. لطفاَ در دعاهاتون منو به خاطر داشته باشید.

پی نوشت: پیامهای پست قبل رو بدون پاسخ تایید میکنم. شرمنده تک به تک دوستان هستم. واقعا فرصت نمیکنم پاسخ بدم بخصوص پاسخهایی که من میدم که خودش یه طوماره....  خلاصه که عذرخواهی میکنم از این بابت. اگر شرایطش بود بعدتر پاسخ میدم انشالله.

به خدا از ته ته دلم ذوق کردم وقتی خوشحالی واقعی شما رو در پیامهای پست قبل دیدم. در تک تک کلماتتون در پیامها محبت واقعی و خوشحالی واقعی موج میزد. هنوز حتی خواهرانم بهم تبریک نگفتند اما تبریکات صمیمانه شما رو خوندم و از ته دلم ذوق کردم.  در این حد پیامها صادقانه و صمیمی بود. خیلی خیلی دوستتون دارم. واقعاَ تعارف نمیکنم. از ته دلم میگم.  واقعا دلم به بودنتون قرصه. ممنونم که اینهمه در حقم دعا کردید و انرژی خوب فرستادید. واقعا ممنونم ازتون عزیزانم.

در این شبهای عزیز منو فراموش نکنید. عیدتون مبارک دوستان خوبم. در پناه خدا باشید.


نظرات 1 + ارسال نظر
فرناز چهارشنبه 29 اسفند 1403 ساعت 23:10 https://ghatareelm.blogsky.com/

تولدت مبارک امیدوارم روزهای خیلی خوبی در پیش داشته باشی

ممنونم عزیزم
سال نوی شما هم مبارک

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد